| Monday 26 October 2020 | 23:46
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد ف2 پ4

رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد ف2 پ4

همون‌طور که می‌شستم بلند گفتم: فهمیدم شما هم تولد دعوتی.
– آره.
– میری؟
– شاید.
– ولی من میرما.
صداش جدی شد.
– بری که چی بشه؟
– دعوت کرده زشته که نرم.
– لازم نکرده.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
وقتی کار شستنم تموم شد دست‌هام‌و با حوله خشک کردم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
به سمتش رفتم.
– می‌خوام برم اذیت نکن.
بهم نگاه کرد.
– اگه خودم رفتم میری، نرفتم نمیری.
خواستم مخالفت کنم که زود گفت: دیگه درموردش حرف نزن.
پوفی کشیدم.
خواستم کنارش بشینم ولی دستم‌و کشید و بین پاش نشوندم.
– اینجا بهتره.
– می‌خوام برم بخوابم.
پاهاش‌و روی میز گذاشت.
– بذار غذات هضم بشه بعد.
تلوزیون‌و روشن کرد و یه شبکه زد که یه فیلم خارجی دوبله‌ی ‌فارسی پخش شد.
با حس دستش روی رونم دستش‌و با حرص پس زدم.
– بذار باشه دیگه.
با اخم گفتم: نمی‌خوام.

با استرس گفتم: نمیشه فردا؟
پوفی کشید.
– مطهره اذیتم نکن، بیا برو آماده شو.
آروم باشه‌ای گفتم و با حالت زار وارد اتاق شدم و در رو بستم.
بعد از اینکه حموم رفتم و موهام‌و خشک کردم از بین لباس خواب‌ها یه لباس خواب قرمز برداشتم و پوشیدم.
یه کمم آرایش کردم و از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
فکرش‌و می‌کردی که روزی این شکلی جلوی استادت بری؟
نگاهم به رد بخیه‌ی روی بازوم خورد که دستم‌و روش کشیدم.
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.
به اتاقش که رسیدم وایسادم.
عشوه از کجام دربیارم آخه؟
اصلا ولش همین‌جوری میرم تو.
از پشت دیوار سرم‌و بیرون آوردم.
از روی تخت بلند شد.
فقط یه شورت چسبون مشکی پاش بود.
– دم در بده بیا تو.
قلبم بی‌خودی تند میزد.
اوتقدر دست دست کردم که بالاخره بهم رسید.
دستم‌و گرفت و از پشت دیوار به داخل اتاق آوردم.
سر تا پام‌و برانداز کرد که از خجالت سرم‌و به زیر انداختم.
چونم‌و گرفت و سرم‌و بالا آورد.
– خجالت نکش، نگاهت‌و هم ازم ندزد، باشه؟
به اجبار سری تکون دادم.
به سمت تخت کشوندم.
کمرم‌و گرفت و روی تخت خوابوندم.
– امشب نمی‌خوام اذیتت کنم، می‌خوام خجالتت‌و بریزم.
همون‌طور که دستم روی بازوی ورزیده‌ش بود آروم باشه‌ای گفتم.
بوسه‌ای به گردنم زد که کوتاه چشم‌هام بسته شدند.
کمرم‌و ول کرد و بلند شد که چشم‌هام‌و باز کردم.
روی تخت کنارم نشست و روغن روی میز رو برداشت.
کمی خودم‌و بالا کشیدم.
– امشب یه ماساژ توپت میدم که کل عضلاتت باز بشه.
– چیزه، میشه امشب…
سوالی بهم نگاه کرد.
ادامه‌ش‌و نگفتم.
دستش‌و اون طرف بدنم گذاشت.
– امشب خودت‌و بسپار دست من، بهم اعتماد کن، خب؟
سرم‌و تکون دادم.
بند تور لباسم‌و باز کرد و تور رو از تنم بیرون آورد.
قلبم روی هزار میزد و از برخورد دستش به پوستم یه جوری می‌شدم.
واقعا عجیبه که تو نگاهش یه ذره هم عطش خواستن نیست.
چه زجری می‌کشه.
خواست لباس زیرم‌و باز کنه که مچ‌هاش‌و گرفتم.
با آرامش گفت: گفتم بهم اعتماد کن.
مچ‌هاش‌و ول کردم که کم کم بیرونش آورد.
از خجالت لبم‌و گزیدم.
کمی روغن روی بدنم ریخت اما قبل از اینکه روی بدنم دست بکشه لبش‌و روی لبم گذاشت که چشم‌هام‌و بستم و دستم‌و توی موهاش فرو کرد.
همون‌طور که هم‌و می‌بوسیدیم دستش‌و روی بدنم کشید که تو وجودم آشوبی به پا شد.
تموم بدنم‌و چرب کرد.
لبش‌و جدا کرد و روغن‌و روی رون‌هام ریخت.
تا خواست بند نازک اون یکی لباس زیرم‌و باز کنه مچش‌و گرفتم و نفس زنان بهش نگاه کردم.
کمی به چشم‌هام نگاه کرد.
نگاهش هیچ تغییری نکرده بود، برعکس من که داشتم می‌سوختم.
یه دفعه لبش‌و روی لبم گذاشت و بلافاصله بندش‌و باز کرد.
********
درحالی که تموم وجودم می‌خواستش روی تخت دراز کشید و چشم‌هاش‌و بست و مچش‌و روی پیشونیش گذاشت.
– برو حموم اگه نتونستی روغن‌های کمرت‌و بشوری و کمک خواستی صدام بزن.
بی‌طاقت روش نشستم و لبم‌و محکم روی لبش گذاشتم و حریصانه مشغول بوسیدنش شدم.
جای خودش‌و باهام عوض کرد و به زور ازم جدا شد.
– نمی‌تونم مطهره، فعلا نمی‌تونم تامینت کنم باید تحمل کنی تا درمان بشم.
با نارضایتی نفس زنان بهش چشم دوختم.
می‌دونستم بیشتر از من خودش داره زجر می‌کشه.
این‌و از چشم‌های غم‌زده‌ش می‌خونم.
زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد.
وارد حموم شد و دوش‌و باز کرد.
روی زمین گذاشتم و زیر آب بردم که از کمی سرد بودنش لرزه‌ی خفیفی به تنم افتاد اما کم کم بهش عادت کردم.
– آب سرد حالت‌و بهتر می‌کنه.
خواست بره که مچش‌و گرفتم.
– تو هم باش.
لبخند کم رنگی زد.
– نه به اولش که وقتی تنت‌و می‌دیدم از خجالت سرخ می‌شدی نه به الان.
واقعا نمی‌فهمیدم چی‌کار می‌کنم، انگار آتیش به پا شده‌ی درونم خجالت‌و ازم می‌گرفت.
زیر آب کشیدمش، رو پنجه‌ی پام وایسادم و لبم‌‌و روی لبش گذاشتم.
کمرم‌‌و گرفت و همراهیم کرد.
صدای بوسه‌هامون توی فضای می‌پیچید و با صدای آب ترکیب می‌شد.
نفس کم آوردم که ازش جدا شدم.
– حالا که خیسم کردی مجبورم همراهت حموم کنم.

لبخند عمیقی زدم و شامپو رو برداشتم.
****
با حس نوازش دستی توی موهام چشم‌هام‌و باز کردم.
چندبار پلک زدم تا دیدم نرمال شد که استاد رو کنارم دیدم.
– صبح بخیر خانم خواب‌آلو.
لبخند محوی زدم و با صدای گرفته‌ای گفتم: صبح بخیر.
– بلند شو، صبحونه نه، بهتره بگم ناهار حاضر کردم.
با کمر کوفتگی دست به کمر روی تخت نشستم و آخ آرومی گفتم.
به ساعت نگاهی انداختم.
با دیدن اینکه دوازده‌ست چشم‌هام چهارتا شدند.
با خنده گفت: تعجب نکن، بلند شو.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
– نماز صبحمم قضا کردم.
– منم اصلا بیدار نشدم.
با تعجب گفتم: مگه نماز می‌خونی؟
اخم کرد.
– مگه مسلمون نیستم؟
یعنی چشم‌هام بیشتر از این گرد نمی‌شدند.
بهش نزدیک شدم.
– بخدا نماز می‌خونی؟
خندید.
– آره، چرا تعجب کردی؟
– پس چطور مشروب می‌…
با اخم گفت: تو دیدی من مشروب بخورم؟
– پس چطور قبل از صیغه شدنم اینقدر پررو بودی؟
خندید.
– اون مورد استثناء بود.
چشم غره‌ای بهش رفتم که خندید و به بازوم زد.
– بلند شو یه چیز بخور.
پتو رو کنار زدم اما با دیدن اینکه فقط یه شورت پامه هینی کشیدم و پتو رو روی خودم انداختم.
فقط یه شورت و سوتین تنم بود.
پتو رو روی خودم کشیدم که با تعجب خندید.
– تو بازم خجالت می‌کشی؟! دیشب‌و یادت رفته؟
لبم‌و گزیدم.
– اونوقت نمی‌فهمیدم، حالا هم برو پایین من برم تو اتاقم.
یه دفعه پتو رو گرفت و از روم کنار زد که جیغی کشیدم و پتو رو گرفتم.
– نکن.
– منکه هنوز نکرد…
با داد گفتم: برو پایین.
خندید و خودش‌و روم انداخت که نفس تو سینم حبس شد.
– کمتر انرژی بسوزون موش کوچولو، حالا یه لب بده برم.
با حرص بوسه‌ی کوتاهی به لبش زدم.
– برو.
– نوچ، قابل قبول نبود.
یه دفعه دو طرف صورتم‌و گرفت و لبش‌و محکم روی لبم گذاشت.
بوسه‌ی عمیقی زد و ازم جدا شد.
– به این می‌گند بوس نه اون.
تهدیدوار بهش نگاه کردم.
– بیا برو پایین تا یه بلایی سرت نیاوردم.
خندید و بوسه‌ای به گردنم زد و بلند شد.
به سمت در رفت.
– زود باش س.ک.سی من.
جیغی زدم و بالشت‌و به سمتش پرت کردم که با خنده سریع از اتاق بیرون رفت.
– پررو!
پتو رو کنار زدم و بلند شدم.
تور لباس خوابم‌و برداشتم و به بیرون از اتاق سر کشیدم.
با نبودش به سمت اتاقم دویدم و خودم‌و داخلش انداختم.
نفس آسوده‌ای کشیدم.
بعد از اینکه شلوار لی مشکی و مانتوی آبی آسمونیم‌و پوشیدم وضو گرفتم و بعد مقنعه‌‌م‌و‌ سرم کردم.
هر سه تا نمازم‌و که خوندم از اتاق بیرون اومدم و از پله‌ها پایین رفتم.
دیدمش که یه پیرهن آستین کوتاه جذب مشکی تنشه و داره یه کاری پشت تلوزیون می‌کنه.
– چی‌کار می‌کنی؟
– دستگاه قاط زده.
بهم نگاه کرد.
– امروز کلاس داری؟
وارد آشپزخونه شدم.
– آره، ساعت دو.
املت رو برداشتم و سلفون روش‌و کندم.
نونی برداشتم و روی صندلی نشستم.
مشغول خوردن شدم.
بلند شد و دست‌هاش‌و به هم کشید.
روی مبل نشست و تلوزیون‌و روشن کرد.
– امروز منم کلاس دارم، باهم میریم‌و برمی‌گردیم.
چه بهتر پول تاکسی هم نمیدم.
– باشه.
******
وارد دانشگاه شدم و به عطیه زنگ زدم.
با چهار بوق برداشت.
– بعدش.
انگار داشت یه چیزی می‌خورد.
– چی داری کوفت می‌کنی؟
– به تو چه؟ چی‌کار داری؟
استاد از کنارم رد شد.
– احساساتت داره فوران می‌کنه عشقم.
یه دفعه وایساد و با اخم به طرفم چرخید.
به دوستمم نمی‌تونم بگم عشقم؟!
سوالی بهش نگاه کردم.
– محدثه خوبه؟
اخم‌هاش از هم باز شدند و راهش‌و کشید و رفت.
– آره خوبه داره می‌خوره، دیشب چی شد؟
– هیچی، راستی کی میاین؟
جدی گفت: بحث‌و نپیچون، چی شد؟
– میگم که هیچی، قرار نیست که بار اول معجزه بشه.
– ‌مطهره من اینکارت‌و قبول ندارم، اینکه بری با استاد…
– نمی‌خواد سرزنشم کنی، باشه؟ مجبور شدم وگرنه این ترم می‌نداختم، حالا هم بحثش‌و ببند، تا فردا بیاین تهران، تولد خواهر ایمان قاسمیه، همه دعوتند.
صدای عصبی محدثه بلند شد.
– بیشعور مامان بزرگم…
حرفش‌و قطع کردم.
– باید تو یه فضای شاد قرار بگیری که حالت بهتر بشه، همون کاری که خودتون سه سال پیش برام انجام دادید، پس بلند می‌شید میاین، بخدا اگه نیاین دیگه باهاتون حرفم نمیزنم.
پوزخندی زد.
– تو برو با استاد عشق و حال کن، تو خونشم که هستی، عوضی حالا که تو رفتی ما دوتا چجوری پول اجاره رو بدیم؟ هان؟
دلخور از حرف‌هاش گفتم: من گفتم که پول نمیدم؟ میدم نترس، نباید بابام بفهمه که اونجا نیستم، فعلا تا بعد.
این‌و گفتم و قطع کردم.
با اخم‌های درهم وارد کلاس شدم.
دوستم کم مونده دیگه که بکوبه تو سرم.
فکر می‌کنه خیلی بهم خوش می‌گذره، باید بودند تا می‌دیدند دیشب چه حالی داشتم و قراره هم هرشب همون وضع تکرار بشه، اما تا کی؟ خدا می‌دونه.
با صدای گوشیم بهش نگاه کردم.
با دیدن اسم “عطیه” رد دادم و گوشیم‌و سایلنت کردم.
*****
از کلاس بیرون اومدم اما با صدای ایمان وایسادم و به سمتش چرخیدم.
– سلام.
– سلام.

– فردا شب که میای؟ راستش‌و بخوای می‌خوام شام سفارش بدم باید بدونم.
– به احتمال زیاد آره.
لبخندی زد.
– پس آدرس‌و واست می‌فرستم.
لبخند کم رنگی زدم.
– باشه.
– امروزم پیشنهاد کافه رفتن رو قبول می‌کنی؟
با دیدن استاد نفسم بند اومد.
چنان نگاهی بهم انداخت که یه لحظه شک کردم دارم بزرگترین خلاف دنیا رو می‌کنم.
هل گفتم: ‌نه ممنون، امروز کلی کار دارم، خداحافظ.
این‌و گفتم و به سمت در دویدم.
وارد کوچه‌ی کنار دانشگاه شدم که با نبود ماشینش گوشه‌ای زیر درخت وایسادم.
چیزی نگذشت که وارد کوچه شد و جلوی پام ترمز گرفت.
سعی کردم خونسرد باشم، انگار نه انگار که چیزی شده.
با آرامش در رو باز کردم و نشستم.
در رو بستم که به راه افتاد.
بی‌مقدمه گفت: چی می‌گفت؟
خونسرد گفتم: می‌خواست ببینه فردا میرم یا نه، چون می‌خواد شام تدارک ببینه، از همه این‌و پرسید‌.
– تو چی گفتی؟
– گفتم میرم.
با اخم نگاه کوتاهی بهم انداخت.
– گفتم شاید.
– ولی میریم، بخاطر محدثه باید برم، قرار شده برگردن تهران، می‌خوام حالش بهتر بشه.
اخمش کم رنگ‌تر شد.
– باشه، به ماهانم میگم بیاد.
– باشه.
دیگه حرفی نزد.
همیشه باید با آرامش حرف زد.
دیدی چجوری بحث‌و جمع کردم؟
چیزی نگذشت که صدای گوشیش سکوت‌و شکست.
کنار خیابون وایساد و گوشیش‌و از جیبش بیرون آورد.
بلافاصله جواب داد.
– بله؟
اخم‌هاش درهم رفت.
– چی شده؟
-…
عصبی غرید: نفهمیدید کار کی بوده؟
نگران شدم.
-…
با همون لحن گفت: میام شرکت.
تماس‌و قطع کرد که گفتم: چی شده؟
آرنجش‌و به در تکیه داد و چشم بسته دستش‌و به پیشونیش کشید.
– طرحمون لو رفته، یه عوضی از طرح عکسی چیزی گرفته رسونده دست شرکت رقیب، اون نیمای آشغال هم از طرح استفاده کرده و بهترش‌و تحویل داده.
بهم نگاه کرد و عصبی گفت: الان باختیم، طرح اون قبول شده و حالا اون عوضی با حیله با اون برند مشهور قرارداد بسته‌‌.
– نفهمیدند جاسوس کیه؟
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
– نه.
بهش نزدیک شدم و دو طرف صورتش‌و گرفتم.
– آروم باش، جاسوسه رو پیدا می‌کنی و دیگه هم این اتفاق نمیوفته، باشه؟
عصبانیت توی نگاهش شدید کم رنگ شد.
لبخندی زدم و خم شدم و آروم بوسه‌ای به لبش شدم که حس خوبی نصیبم شد.
لبخندی زد.
– موش کوچولو خوب بلدی آرومم کنی.
کوتاه خندیدم و درست سرجام نشستم.
با لبخند نگاه کوتاهی بهم انداخت و بعد به راه افتاد.

#لادن

پیک‌های مشروب‌و با هم یه نفس سر کشیدیم و با سرخوشی خندیدیم.
خودم‌و روی کاناپه انداختم.
با خنده گفتم: تبریک میگم رئیس جان، بزرگترین برند مد لباس ما رو انتخاب کرده.
خندید.
– و به لطف توعه عسلم.
کاملا روی کاناپه انداختم و روم خم شد.
بوسه‌ی ‌عمیقی به لبم زد.
دست دور گردنش انداختم.
– امشب یه پارتی بگیریم؟
همون‌طور که به لبم نگاه می‌کرد گفت: عالیه.
خواست لبم‌و ببوسه که انگشتم‌و روی لبش گذاشتم.
– نقشه‌ چطور پیش میره؟
به چشم‌هام نگاه کرد.
– به سحر گفتم هربار که به دیدنش میره یه کم از مواد رو بریزه تو نوشیدنیش یا سیگارش‌‌‌و با اون سیگار عوض کنه.
لبخند مرموزی زدم.
– عالیه.
انگشتم‌و روی لبش کشیدم.
– شرکتش‌و پایین می‌کشیم، برادرش‌و معتاد می‌کنیم که بهمون محتاج بشه، خودش‌و هم…
به لبش نزدیک شدم.
– کم کم یه فکری واسه اونم برمی‌دارم.
این‌و گفتم و لبم‌و روی لبش گذاشتم و دستم‌و توی موهاش فرو کردم.
روی مبل خوابوندم و پر سر و صدا مشغول بوسیدنم شد و دونه دونه دکمه‌هام‌و باز کرد.

روی تخت رو به روی آینه نشسته بودم.
به همه چیز فکر می‌کردم.
گذشته… حال… آینده.
من… با این وضع… پنهانی… اومدم صیغه‌ی استادم شدم؟ اما دلیل قبول کردنش چی بود؟ مگه من ادعا نمی‌کردم که اینکارا غلطه، صیغه‌ی پنهانی شدن، رابطه‌ی پنهانی با استادم داشتن… اما چرا قبول کردم؟
بخاطر تهدید استاده؟ اینکه گفت می‌ندازتم؟ من همیشه درسم برام اولویت داره شاید بخاطر اینه یا شایدم نه، شاید واسه کمک بهشه، اینکه می‌بینم اینقدر داره زجر می‌کشه و تنها من می‌تونم کمکش کنم واقعا بی‌رحمیه اگه ازش فرار کنم یا شایدم کمک نیست، یه چیز دیگه‌ست، یه احساسی که دلم می‌خواد کنارش باشم، کمکش کنم.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم و خم شدم و دستم‌و توی موهام فرو کردم.
زندگی آدم بعضی وقت‌ها اونقدر تو تنگ راهه قرار می‌گیره که نه می‌تونی برگردی و نه جلوتر بری، گیر میوفتی وسط هوا و زمین.
به سقف نگاه کردم.
هروقت سردرگم شدم تو رو صدا زدم.
خدایا هر چی صلاحمه همون‌و جلوی پام بذار، به جدم قسمت میدم که نذاری اشتباه برم و دستم‌و بگیری.
با صدای استاد دو دستم‌و توی صورتم کشیدم.
– مطهره؟ کجایی؟
بلند گفتم: الان میام.
از کجام بلند شدم و موهام‌و مرتب کردم و دستی به لباس خواب مشکیم کشیدم.
چنان توری بود که کل بدنم‌و به نمایش می‌ذاشت و تنها قسمت کلفت‌ترش که زیاد مشخص نبود شورتش بود.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
امیدوارم مثل دیشب نشه.
از اتاق بیرون اومدم و همون‌طور که برای کاهش استرسم دستم‌و روی دیوار می‌کشیدم به سمت اتاقش رفتم.
به در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.
تکیه‌ش‌و از کمد گرفت و به سمتم اومد.
سر تا پام‌و با لبخند برانداز کرد.
با تردید گفتم: مشکی بهم میاد؟
سرش‌و کمی کج کرد و موهام‌و پشت سرم انداخت.
– خیلی زیاد.
به چشم‌هام نگاه کرد.
– امشب می‌تونی یه عشوه بریزی؟
با لبای آویزون گفتم: نمی‌دونم، من تا حالا عشوه نریختم.
خندید و بلافاصله دستش‌و دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم، لبش‌و روی لبم گذاشت و شروع کرد به بوسیدنم که دستم‌و توی موهاش فرو و همراهیش کردم.
همون‌طور که هم‌و می‌بوسیدیم روی تخت خوابوندم و دستش‌و روی تور لباسم کشیدم.
ازم جدا شد و سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد که چشم‌هام بسته شدند و لبم‌و به دندون گرفتم تا صدام بلند نشه.
انگشت شستش روی لبم نشست و لبم‌و از زیر دندونم بیرون کشید.
کمی عقب کشید.
– ‌لبت‌و به دندون نگیر، بذار صدات بلند بشه.
همون‌طور که ضربان قلبم بالا رفته بود با خجالت سری تکون دادم.
باز گردنم‌و بوسید و کم کم پایین‌تر رفت.
خیلی سعی می‌کردم صدام بلند نشه چون خجالت می کشیدم.
کمی بلند شد و بند لباس‌و از روی شونه‌هام پایین آورد.
بازم نگاهش خنثی بود، درست برعکس من که انگار از گوش‌هام آتیش بیرون میزد.
لباس‌و تا شکمم پایین آورد اما از روم بلند شد و به تاج تخت تکیه داد.
– بقیش‌و خودت بیرون بیار.
به اجبار بلند شدم.
وایسادم و لباس‌و گرفتم.
منتظر بهم نگاه کرد.
نفس عمیقی کشیدم و تور رو کاملا بیرون آوردم به جز چیز اصلی.
بهش اشاره کرد.
– اونم درار.
با اخم گفتم: نمی‌خوام، مثل دیروز خودت درش بیار.
یه دفعه مچم‌و گرفت و روی تخت پرتم کرد که جیغ کوتاهی کشید.
بلافاصله لبش‌و محکم روی لبم گذاشت، دستش‌و پایین برد و لباس زیرم‌و از پام درآورد که چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
لبش‌و برداشت و زبونش‌و روی لبم کشید که صورتم جمع شد و مشتی به بازوش زدم.
با حرص بهم نگاه کرد.
– تو اینجوری می‌خوای تلاش کنی تحریک بشم؟
خندون و با حرص گفت: اینجور بیشتر می‌خندونیم.
با حرص گفتم: خب زبونت‌و نکش روی لبم.
شیطون گفت: پس کجا بکشم؟
دستش‌و کنار رونم گذاشت که لبم‌و گزیدم.
– اینجا یا بالاتر؟
خواست بره پایین که تند گفتم: نه نه غلط کردم برو بشین ببینم چه عشوه‌‌ای بریزم تو سرم.
خندون بهم نگاه کرد.
بلند شد و به تاج تخت تکیه داد.
دست‌هاش‌و از هم باز کرد.
– بیا.
بلند شدم و تا خواستم بشینم گفت: شورت من‌و هم تو دربیار.
با چشم‌های گرد شده گفتم: چی؟!
– زود باش.
اخم کردم و معترضانه گفتم: نمی‌خوام، من تا حالا اونجای مردا رو به طور زنده و نزدیک ندیدم.
خندون مچم‌و گرفت و به سمت خودش کشوندم.
– الان می‌خوام نشونت بدم.
سعی کردم مچم‌و آزاد کنم.
– باشه واسه خودت من نمی‌خوام ببینمش.
از چشم‌هاش حرص و خنده می‌بارید.
یه دفعه محکم کشیدم که…
با صورت رو جای حساسش فرود اومدم.
سریع خواستم بلند بشم اما نذاشت.
– بیرون میاری یا تا صبح همین‌جا نگهت دارم؟
یه دستم‌و بالا بردم.
– باشه باشه غلط کردم.
ولم کرد که با حرص بلند شدم.
– زود باش، کارای دیگه مونده، وگرنه تا صبح نمی‌ذارم بخوابی.
به اجبار گرفتمش و چشم‌هام‌و بستم.
تو یه حرکت پایین کشیدمش.
– از پام درش بیار.

نفس پر حرصی کشید.
– خیر سرت اومدی من‌و تحریک کنی، اونوقت من دارم اینکارا رو بهت یاد میدم!
با حرص چشم‌هام‌و باز کردم.
– ببخشید که تا حالا توسط پسرا دستمالی نشدم و نمی‌دونم چی به چیه.
خندش گرفت.
– حرص نخور.
خودش بیرونش آورد و پایین تخت پرتش کرد.
سعی می‌کردم بهش نگاه نکنم اما با حرفی که زد با چشم‌های گرد شده به خودش نگاه کردم.
– بیا بشین رو پام.
– جانم؟!
اینبار جدی بهم نگاه کرد.
– اگه بخوای اینجوری پیش بری به خدا قسم می‌ندازمت.
چشم غره‌ای بهش رفتم و بلند شدم و آروم آروم روی پاش نشستم که لبم‌و گزیدم اما درونم بدجور زیر و رو شد و تمام تنم گر گرفت.
– هر چی داری رو کن.
نفس عمیقی کشیدم.
مطهره تلاشت‌و بکن که زود درمان بشه تو هم بری رد کارت.
موهای پشت سرش‌و تو مشتم گرفتم و سرم‌و تو گودی گردنش فرو کردم.
اول زبونی روی شاه رگش کشیدم و بعد آروم بوسیدمش که پهلوهام‌و گرفت.
کم کم بالا اومدم تا به گوشش رسیدم.
لاله‌ی گوشش‌و توی دهنم بردم و مکی بهش بهش زدم.
خودم با کارام داشتم دیوونه می‌شدم اما اون یه ذره هم نه!
**********
بی‌توجه به نگاه‌ها و وجود محتاج من لب تخت نشست و دست‌هاش‌و توی موهاش فرو کرد.
بازم می‌خواستمش حتی شدیدتر از قبل… اما اون نتونست.
به تنم چنگ می‌انداخت و لبام‌و انقدر گاز می‌گرفت که خون مرده شده بود اما با وجود همه‌ی این‌ها نتونست و وسط راه عقب کشید!
یه مرد با کلی نیازهای مردونه که توی وجودشه اما نتونه که بیرون بریزتش و خودش‌و خالی کنه، عذاب وحشتناکیه.
با صدای خش‌داری گفتم: بخواب، بعدا بازم سعیمون‌و می‌کنیم.
آب دهنش‌و قورت داد.
– برو… برو تو اتاقت بخواب.
اما من می‌خواستم کنارش باشم، تو بغلش.
نیم نگاهی به عقب انداخت.
– نشنیدی؟ گفتم برو.
– اما…
برخلاف انتظارم داد کشید: گفتم برو.
بغض به گلوم چنگ زد.
آروم باشه‌ای گفتم.
روی تخت بلند شدم و همه چیزم‌و برداشتم.
به سمت در رفتم.
آرنج‌هاش‌و روی زانوهاش گذاشته بود و سرش‌و پایین انداخته بود و چشم‌هاش‌و بسته بود.
از اتاق بیرون اومدم.
اشک توی اشک‌هام حلقه زد.
با اینکه دیشب و امشب راضی نکرده ولم کرد حداقل انتظار داشتم تو بغلش بکشتم که آروم بشم.
وارد اتاق شدم و چراغ‌و روشن کردم.
حوله لباسیم‌و برداشتم و وارد حموم شدم.
زیر دوش وایسادم که بالاخره بغضم شکست…
تو اون تاریکی دستم‌و زیر بالشت برده بودم و به ماه نگاه می‌کردم.
بی‌خوابی زده بود به سرم.
با صدای پایی که شنیدم چشم‌هام‌و بستم و خودم‌و به خواب زدم.
چیزی نگذشت که تخت بالا و پایین شد و حضورش‌و کنارم حس کردم که دستی‌و که زیر بالشت بود مشت کردم.
از پشت تو بغلش کشیدم و موهام‌و پشت گوشم برد.
بوسه‌ای به گونم زد و با لحن شرمنده‌ای آروم گفت: معذرت میخوام.
جوشش اشک‌و پشت پلک‌های بسته‌م حس کردم.
آروم طرف خودش چرخوندم و تو بغلش گرفتم جوری که بین بازوهای مردونه‌ش گم شدم‌.
به طور عجیبی آرامش وجودم‌و پر کرد.
بوسه‌ای به موهام زد و تکرار کرد: معذرت میخوام.
لبخند محوی روی لبم نشست‌.
************
بلند گفتم: جناب استاد دیر کنی از کلاس پرتت می‌کنم بیرون.
صداش بلند شد.
– تو من‌و پرت می‌کنی بیرون؟
یه قلب از چاییم خوردم و با خنده گفتم: آره اما خب، به روش‌های دیگه‌ای، مثل…
با دیدنش که با یه ابروی بالا رفته همون‌طور که دکمه‌ی آستینش‌و می‌بنده پایین میاد حرفم‌و قطع کردم و خندیدم.
به اپن تکیه دادم.
به سمتم اومد و یه دفعه لپم‌و گاز گرفت که از درد صورتم شدید جمع شد اما کم نیاوردم و پام‌و جلوی پاش بردم که نزدیک بود بیوفته اما سریع اپن‌و گرفت.
با حرص بهم نگاه کرد که خونسرد چاییم‌و خوردم.
روی صندلی نشست‌.
– سر کلاس دارم برات.
یه قند دیگه برداشتم و خونسرد سری تکون دادم که نفس پر حرصی کشید…
وارد کلاس شدم و به دنبال جایی واسه نشستن نگاهم‌و چرخوندم.
با صدای ایمان بهش نگاه کردم.
– اینجا جا هست.
به جایی که اشاره کرد نگاه کردم.
طرف دخترا بود و نزدیک خودش.
بین صندلی‌ها رفتم.
– نه ممنون، یه جای دیگه می‌شینم اینجا زیادی جلوعه.
نگاهی به ته کلاس انداختم.
با دیدن صندلی خالی به سمتش رفتم.
روش نشستم و کیفم‌و بهش آویزون کردم.
با ورود استاد همه بلند شدیم.
با لرزش گوشیم از جیبم بیرونش آوردم که دیدم عطیه‌ست.
رد دادم و واسش فرستادم: سر کلاسم، بعدا زنگ بزن.
گوشیم‌و توی جیبم گذاشتم.
– بشینید.
همگی نشستیم.
نگاهش‌و اطراف چرخوند که وقتی پیدام کرد کجا نشستم زیپ کیفش‌و باز کرد.
یکی از دخترا گفت: ببخشید استاد، برگه‌های امتحانیمون‌و صحیح کردید؟
سری تکون داد.
– آره.
بیشور چجوری خط قرمز کشید تو برگم!
یکی از دخترا نیم نگاهی به من انداخت و بعد گفت: استاد، چطور اجازه دادید اونی که اونجور شما رو ضایع کرد سرکلاس حاضر بشه؟
با حرص بهش نگاه کردم.
خونسرد بهش نگاه کردم.
– منکه ضایع نشدم!
به بچه‌ها نگاه کرد.
– شدم؟

بیشتر بچه‌ها باهم گفتند: نه.
با لبخند پیروزمندانه‌ای به دختره که داشت از حرص خفه می‌شد انداختم.
استاد: همون محروم کردنش از امتحان جلسه‌ی پیش بسش بود.
دست به سینه خونسرد گفتم: من اعتراض دارم، شما مدرکی ندارید که کار من بوده، خندیدن دلیل بر این نمیشه که کار منه.
ایمان به پشتیبانیم گفت: خانم موسوی درست می‌گند استاد، شما مدرکی ندارید پس لطفا نمره واسشون بذارید.
حرص نگاه استاد رو پر کرد.
تهدیدوار به من نگاه کرد که سعی کردم نخندم.
– لازم نکرده یکی بگه من باید چی‌کار کنم، صلاح دونستم اینکار رو کردم.
خونسرد گفتم: باشه استاد، حوصله‌ی کلکل کردن با شما رو ندارم.
چپ چپ بهم نگاه کرد و ماژیکش‌و برداشت‌ که بی‌صدا خندیدم.
به سمت تخته رفت که همه نگاهشون‌و به سمتش سوق دادند.
نگاهم به ایمان خورد که آروم گفت: خوب ضایعش کردی.
بی‌صدا خندیدم و به حالت احترام دستم‌و روی قفسه‌ی سینم گذاشتم که خندید و به طرف تخته چرخید.
مشغول تدریس شد که دفترم‌و باز کردم تا نکات‌و بنویسم.
بهش نگاه کردم.
قربون شخصیت استادیت.
ناخودآگاه نگاهم بین پاش کشیده شد که سریع صورتم‌و چرخوندم و دستم‌و یه طرف صورتم گذاشتم.
زیر لب گفتم: استغفرالله!
کم کم بهش نگاه کردم.
نگاهم کل بدنش می‌چرخید الا صورتش.
والا دست خودمم نبود، دیشب کل بدنش‌و دیدم و حالا اون بدن خوش فرم لعنتیش بد تو چشمم میزنه.
تعجب کردم.
من چم شده؟! چرا دارم به اینا فکر می‌کنم؟!
نگاهم رو لب سرخش ثابت موند.
لعنتی چقدرم حرفه‌ای می‌بوسه.
بی‌اراده لبم‌و با زبونم تر کردم.
– خانم موسوی؟
با صداش هل کرده بهش نگاه کردم.
– ب… بله؟
نگاهش خندون بود.
– حواستون کجاست؟
لبش‌و با زبونش تر کرد.
– تو کلاس، درس، شما… نه، یعنی، چیزه…
صدای خنده‌ی بچه‌ها بلند شد.
اخم کردم.
– ببندید، کجاش خنده‌داره؟
سعی کرد جدی باشه اما بازم خندون گفتم: ساکت.
بهم نگاه کرد.
– بیاین چیزهایی که گفتم‌و بگید.
با حرص بهش نگاه کردم.
– زود باشید.
چشم غره‌ای بهش رفتم و به اجبار بلند شدم.
به سمتش رفتم و کنارش وایسادم.
به میز تکیه داد و به بچه‌ها اشاره کرد.
– بگید.
با استرس به بقیه نگاه کردم که شاید برسونند.
موضوعش‌و می‌دونستم و یه بارم همین‌طوری رو قسمت درس خونده بودم اما بازم دقیق نمی‌دونستم این غزمیت چی گفته.
به ایمان نگاه کردم.
سعی کرد با حرکت لب بهم بفهمونه.
چند نفر از بچه‌ها هم دمشون گرم سعی کردند کمکم کنند.
چیزهایی که ازشون فهمیدم‌و گفتم.
به استاد نگاه کردم.
– همین‌ها بود دیگه؟ نه؟
ماژیکش‌و روی میز زد.
– تقریبا و به لطف بچه‌ها آره، دیگه تکرار نشه.
به صندلی اشاره کرد.
– بشنید.
چپ چپ بهش نگاه کردم و به سمت صندلیم رفتم.
همین که کلاس تموم شد عده‌ای از دخترا دورش‌و پر کردند که حرصم گرفت.
وسایلم‌و توی کیفم گذاشتم و بلند شدم.
همون‌طور که بهش نگاه می‌کردم به سمت در رفتم.
مشغول حرف زدن باهاشون بود.
نفس پر حرصی کشیدم و بند کولم‌و تو مشتم گرفتم.
از کلاس بیرون اومدم.
با فکری که به سرم زد یه کم لفتش دادم بعد بازم وارد کلاس شدم و به سمتش رفتم.
بلند گفتم: استاد؟
همه به سمتم چرخیدند.
– بله؟
– آقای معینی گفتند خیلی زود برید دفتر باهاتون کار مهمی دارند، گفتند یه دقیقه هم دیر نکنید.
چشم‌هاش‌و کمی ریز کرد و سری تکون داد.
– باشه.
بعد کیفش‌و برداشت که دخترا دورش‌و گرفتند و شروع کردند سوال پرسیدن.
با حرص بلند گفتم: آقای معینی گفتند زود برند.
استاد: جلسه‌ی بعد می‌پرسید، الان آقای معینی گفتند برم پیششون.
آقای معینی رو با تأکید گفت.
دخترا کنار رفتند که به سمت در رفت.
کنارم که رد شد با خنده آروم گفت: آقای معینی زود بیا تو ماشین.
خوشحال از اینکه نقشم جواب داده پشت سرش از کلاس بیرون اومدم.
اول به سمت دفتر رفت که منم به سمت در دانشگاه قدم برداشتم.
ایمان به سمتم اومد که بی‌مقدمه گفتم: ممنونم… واسه تقلب.
خندید.
– قابلی نداشت.
از ترس اینکه استاد بیاد زود گفتم: شب می‌بینمت، فعلا خداحافظ.
– منم همینطور، خداحافظ.
به سمت در رفتم.
با صدای گوشیم از جیبم بیرونش آوردم که دیدم عطیه‌ست.
وصل کردم و با جدیت گفتم: بله؟
– ما تهرانیم.
خوشحال شدم ولی بروز ندادم‌.
– به سلامتی، خوش باشید.
پوفی کشید.
– زهرمار این جوری حرف نزن که اصلا بهت نمیاد.
– بنال، چی می‌خوای بگی؟
اینبار صدای محدثه بلند شد.
– بلند شو بیا اینجا می‌خوام از دل و رودت دربیارم.
با دلخوری گفتم: لازم نکرده، فکر نکنم دوست داشته باشی که با زیرخواب استادت رفت و آمد کنی.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد.
– بخاطر اون حرفم معذرت می‌خوام، درکم کن بخاطر مرگ مامان بزرگم عصبی بودم.
با عصبانیت ادامه داد: حالا هم میای یا نه؟ اگه نیای تولدم نمیایم، تازشم برات شولی آوردم.
اخم‌هام از هم باز شدند و با هیجان گفتم: واقعا؟!
خندون گفت: آره، بیا.

– جون لعنتی دمت گرم، من تا چند دقیقه اونجام بی‌اعصاب عوضی، خداحافظ.
این‌و گفتم و سریع قطع کردم.
**********
کمی نزدیک کوچه‌ی خونه‌ی ایمان از ماشین پیاده شدیم که رفت.
به خونشون که رسیدیم دیدم ماهان با یه دختر از ماشین پیاده شدند که استاد به سمتشون رفت.
محدثه: این دختره کیه؟
شونه‌ای بالا انداختم.
– حتما دوست دخترشه.
با حرص گفت: انگار هر چی آدم عملی‌تر باشه بیشتر پولدار گیرش میاد.
از لحنش خندیدم.
– حسودی می‌کنی؟
نگاه تندی بهم انداخت.
– چه حرفا!
من و عطیه خندیدیم.
وارد حیاط شدیم.
عطیه نگاهش‌و چرخوند.
– واو، رسما قصره، خیلی پولدارنا.
همون‌طور که به سرسبزی اطراف نگاه می‌کردم گفتم: آره.
در طلایی_سفید بزرگ ساختمون باز بود و دو نگهبان کنارش وایساده بودند.
به در که نزدیک شدیم یکیشون گفت: خوش اومدید.
ممنونی گفتیم و وارد شدیم.
از تزئینات دهنم باز موند.
محدثه با ذوق گفت: چقدر خوشگله!
تم تولد مدل پرنسسی بود.
حسابی هم شلوغ بود و صدای آهنگ تولد همه جا رو پر کرده بود.
بعضی از استادها هم اومده بودند.
نگاهم تو نگاه ایمان که داشت به طرفمون میومد گره خورد.
بهمون که رسید با لبخند گفت: سلام.
– سلام.
عطیه: سلام.
محدثه: سلام.
– واقعا خوشحال شدم که اومدید.
به محدثه نگاه کرد.
– خیلی خوشحالم که با وجود اوضاعتون بازم دعوتم‌و قبول کردید.
محدثه لبخند کم رنگی زد.
یه دفعه یه دختر تقریبا شش ساله‌ی بانمک که چشم‌های آبی رنگی داشت و به سمتمون دوید و با هیجان گفت: داداشی؟
بهمون رسید و نفس زنان رو به من گفت: سلام، خوبی؟
دستش‌و دراز کرد که از انرژیش خندیدم و بهش دست دادم.
اون دستش‌و محکم روی دستم زد.
رو به ایمان گفت: داداشی این همونه؟
ایمان با اخم گفت: چی میگه بچه؟
با چشم و ابرو بهم اشاره‌ای کرد که خندون و سوالی به ایمان نگاه کردم.
دست دختره رو از دستم بیرون کشید و با اخم گفت: برو دنبال هم سنات آرام.
آرام چپ چپ بهش نگاه کرد و بعد رو به محدثه و عطیه گفت: سلام، سلام، من رفتم.
بعد به ایمان نگاه کرد و با بدجنسی گفت: همونه نه؟
ایمان با حرص به سمتش رفت که جیغی کشید و به سمتی ‌دوید.
با خنده گفتم: منظورش چی بود؟
خندید.
-‌ خواهر من‌و ولش.
خندیدم.
به میز گردی اشاره کرد.
– بشینید، از خودتون پذیرایی کنید.
به پشت سرم نگاه کرد.
– سلام استاد.
چرخیدیم که با استاد پررو و ماهان و اون دختره رو به رو شدم.
ماهان و استاد با ایمان دست دادند و سلام کردند.
محدثه با چشم‌های ریز شده به دختره نگاه می‌کرد.
جلوی چشم‌هاش بشکنی زدم که خودش‌و جمع کرد.
ماهان دست به جیب نگاهی به محدثه انداخت.
– چطوری؟ خوبی؟
محدثه چشم غره‌ای بهش رفت و مچ من و عطیه رو گرفت و به سمت اون میزه کشوند که خندم گرفت.
عطیه با خنده گفت: چی شده محدثه جون؟
محدثه: ببند.
مچمون‌و ول کرد که روی صندلی نشستیم.
عطیه هنوز نرسیده بشقابی برداشت و داخلش موز و سیب گذاشت.
شیکموی منه دیگه.
به استاد نگاه کردم.
به سمت میزی رفتند که درست تو دیدم بود.
نشستند.
بهم نگاه کرد.
گوشیش‌و بیرون آورد و انگار یه چیزی تایپ کرد.
چیزی نگذشت که پیامی واسم اومدم.
گوشیم‌و از کیف آبی رنگم بیرون آوردم و روشنش کردم که دیدم واسم فرستاده” رژلبت‌و کم رنگ‌تر کن”
با تعجب بهش نگاه کردم و بعد تایپ کردم: کم‌رنگ تر از این؟!
فرستاد: اصلا پاکش کن، حالا که می‌بینم خوشم نمیاد رژلب بزنی اونم این رنگی.
گوشی‌و روی میز کوبیدم و با حرص بهش نگاه کردم که دست به سینه به صندلیش تکیه داد.
عطیه: چی شده؟
– میگه رژلبت‌و پاک کن.
محدثه با تعجب گفت: وا! مگه چشه؟
– ولش کن این دیوونه‌ست.
صدای گوشیم بلند شد که نفسم‌و به بیرون فوت کردم و بهش نگاه کردم.
– زود باش مطهره، اصلا خوش ندارم جلوی این پسره ایمان رژلب روی لبت باشه، نبینمم باهاش حرف بزنی.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– آخه به تو چه؟!
عطیه پوزخندی زد.
– انگار شوهرته! خوبه فقط صیغشی.
واسش فرستادم: سرت تو کار خودت باشه، اون دختره کنار داداشت کیه؟ دوست دخترشه؟
بهش نگاه کردم.
پیام‌و خوند و جدی بهم نگاه کرد.
واسم فرستاد: پشت سرم بیا باهات کار دارم.
بهش نگاه کردم که دیدم بلند شد.
نگاهی به اطرافش انداخت و بعد بهم اشاره کرد.
یکی زدم توی سرم و بلند شدم.
– آخر از دست این سر به بیابون می‌ذارم.
عطیه: ول کن نرو.
کیفم‌و روی شونم انداختم.
– نرم این دیوونه‌ست میاد دستم‌و می‌گیره می‌برتم.
محدثه: آره برو، آمارم بگیر که دختره کیه.
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم و به دنبال فضول زندگیم رفتم.
وارد یه راهرو شد که وارد شدم.
انگار به یه انباری می‌خورد.
وایساد که بهش رسیدم.
خواستم حرفی بزنم اما یه دفعه دست پشت گردنم انداخت و به سمت خودش کشوندم و لبش‌و روی لبم گذاشت که چشم‌هام گرد شدند.
اون دستش‌و کنار صورتم گذاشت و بوسیدم، جوری زبونش‌و روی لبم می‌کشید و مک میزد که مطمئن شدم کل سربای روی لبم‌و تو معدش ریخته.

بالاخره ازم جدا شد و زبونش‌و روی لبش کشید و به لبم نگاه کرد.
– درست شد.
تنها هاج و واج بهش نگاه می‌کردم.
– تو رسما دیوونه‌ایا! می‌گفتی با دستمال پاک می‌کردم!
انگشت سشتش‌و روی لبم کشید.
– اینجور بهتره، بیشتر خوش گذشت.
چشم غره‌ای بهش رفتم که خندید.

#محدثه

عطیه بلند شد.
– برم کادوها رو بدم به ایمان.
سری تکون دادم و بازم به اون‌ها نگاه کردم.
دختره‌ی عوضی چجوری هم بهش چسبیده.
ماهان یه چیزی بهش گفت که دختره چشمکی زد و یه چیزی گفت.
انگار دود از کلم بلند می‌شد.
هردوشون بلند شدند که اخم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
به سمت در رفتند که بلند شدم و پشت سرشون رفتم.
از خونه خارج شدند و بین درخت‌ها رفتند.
می‌خوان چه غلطی بکنند؟
یه جا وایسادند که پشت یه درخت قایم شدم.
صداشون‌و شنیدم.
ماهان: از کجا می‌خریش؟
دختره یه چیزی‌و از کیفش بیرون آورد.
– تو چی‌کار داری عشقم؟ هروقت خواستی بیا خودم بهت میدم.
با گرفتن دوتا سیگار به سمتش تعجب کردم.
ماهان فندکی‌و بیرون آورد و یکیش‌و آتیش زد.
پکی ازش کشید و چشم‌هاش‌و بست.
– فکر کنم دارم معتاد سیگار میشم سحر.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم.
دختره خندید و گونه‌ش‌و بوسید.
– معتاد نشدی فقط دلت هوس کرده، جرم که نیست.
اخم کردم.
مشکوک میزنه دختره، نه؟ وگرنه چرا بهش نمیگه سیگار رو از کجا خریده؟ شایدم می‌خواد از این طریق خودش‌و به ماهان بچسبونه.
دستم مشت شد.
ماهان یه پک دیگه کشید.
– برو تو اگه مهرداد پرسید کجام بگو دستشویی.
دختره زیپ کیفش‌و بست.
– باشه عزیزم.
سریع پشت یه درخت دیگه پنهان شدم.
دختره با اون کفش‌های پاشنه بلند کوفتیش ازمون دور شد.
سیگارش یه بویی می‌داد، یه بوی خاصی، مثل سیگارایی که تا حالا بوش‌و فهمیده بودم نبود، تازشم خیلی بوش شدید بود، جوری که تا اینجا پخش شده بود.
تیکه‌ای از موهام‌و دور انگشتم پیچوندم و متفکر به زمین خیره شدم.
سعی کردم به فهمم چه نوع سیگاریه اما چیزی به ذهنم نمی‌رسید.
بو هر لحظه شدیدتر می‌شد.
یه دفعه یکی کنار گوشم گفت: من‌و تعقیب می‌کنی؟
با ترس هینی کشیدم و سریع به سمتش چرخیدم که با دیدن ماهان نفسم بند اومد.
بهم نزدیک شد.
– چیه خوشگله؟ کارای من برات مهمه؟
با استرس به عقب قدم برداشتم.
– من… من فقط اومده بودم هوا بخورم.
پکی از سیگارش کشید و بعد سرش‌و به یه درخت زد.
با برخورد کمرم به یه درخت نفس تو سینم حبس شد.
با یه نگاه خاصی بهم نزدیک شد و دستش‌و بالای سرم گذاشت و تو صورتم خم شد.
صورتم‌و جمع کردم.
– بوی گند سیگار گرفتی! این چه مدلشه که می‌کشی؟
به سمتم گرفت.
– می‌خوای؟
از دستش گرفتم اما انداختم و زیر پام لهش کردم که ابروهاش بالا پریدند.
– خدا می‌دونه این دختره چی داره بهت میده که اینقدر بوی گند میده.
جدی بهم نگاه کرد.
– می‌دونی، من هنوز کاملا راضی نشده بودم که لهش کردی.
از نگاهش آب دهنم‌و با صدا قورت دادم.
– خب ببخشید، فقط واسه سلامتید…
چونم‌و گرفت که حرفم‌و قطع کردم.
چشم‌هاش خمار شده بودند.
با نگرانی گفتم: این یه سیگار معمولی نیست که می‌کشی، چشم‌هات‌و نگاه کن.
به صورتم نزدیک شد و سرش‌و کمی کج کرد.
– مگه چشم‌هام چطوریند؟
نفس بریده گفتم: میشه بری عقب؟
سرش‌و زیر گلوم برد که با تموم توانم به عقب هلش دادم که با پاهای سست چند قدم به عقب رفت.
با اخم گفتم: حدت‌و بدون.
یه دفعه به سمتم هجوم آورد و به درخت کوبیدم که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– خوشم میاد ازت.
چشم‌هام‌و باز کردم و عصبی گفتم: برو عقب.
لبخندی زد.
– چموشی.
خواستم حرفی بزنم ولی اون یکی سیگار رو بیرون آورد.
– ببین، من فقط واسه‌ی خودت میگم، این‌و نکش.
پشت دستش‌و روی صورتم کشید که خواستم دستش‌و پس بزنم ولی مچم‌و گرفت.
– چند می‌گیری باهام باشی؟
خونم به جوش اومد و با داد گفتم: فکر…
اما دهنم‌و گرفت.
– او او، داد نزن عسلم، بد برداشت کردی، منظورم دوست دختر بود نه هم‌خواب.
دستش‌و با شدت برداشتم و عصبی گفتم: این دوتا چه فرقی می‌کنند؟
– خیلی فرق داره، هم‌خواب فقط شبا روی تخت کنارمه اما‌ دوست دختر همه جا همراهمه الا روی تخت، پشیمون نمیشی من دوست پسر خوبی واست میشم.
نفس عصبی کشیدم.
– لازم نکرده، برو دوست پسر همون دختره بشو.
لبخندی زد.
– حسودی می‌کنی؟
پوزخندی زدم.
– چه حرفا!
تو یه حرکت سیگار رو از دستش گرفتم.
خواست بگیرتش که سریع پشت سرم بردم.
– تا نفهمم این کوفتی دقیقا چیه بهت نمیدمش.
با اخم گفت: بده.
ابروهام‌و بالا انداختم.
– نوچ، نمیدم.
تو بغلش گرفتم و سعی کرد سیگار رو از دستم بیرون بکشه ولی با تموم توانم نگهش داشتم.
– بهت نمیدمش.
یه دفعه به درخت کوبیدم و لبش‌و محکم روی لبم گذاشت که چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و دستم شل شد که سیگار رو از دستم چنگ زد.

ازم جدا شد که با تعجب بهش نگاه کردم.
سیگار رو توی جیبش گذاشت.
چشم‌های خمارش‌و به لبم دوخت.
به عقب هلش دادم و سریع از دستش فرار کردم اما هنوز چند قدمی برنداشته بودم که به درختی کوبیده شدم و تا بخوام بفهمم لبش روی لبم نشست که کل وجودم به آتیش کشیده شد.
با ولع شروع کرد به بوسیدنم که دست‌های سستم‌و روی شونه‌هاش گذاشتم و سعی کردم عقب ببرمش.
دستش که روی بالا تنم نشست دلم هری ریخت.
دستش‌و گرفتم و سعی کردم بردارم.
لبش‌و برداشت که با عصبانیت گفتم: کثافت…
اما همین که سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد نتونستم ادامه‌ی حرفم‌و بگم.
گردنم‌و بوسید که کلا شل شدم.
با عصبانیت نفس زنان گفتم: ولم کن عوضی.
دستش‌و روی دهنم گذاشت و با اون دستش مشغول باز کردن دکمه‌هام شد که تقلام‌و بیشتر کردم و بغض گلوم‌و فشرد.
زیر دستش نامفهوم داد زدم: ولم کن.
سرش‌و بالا آورد که با نفرت و چشم‌های پر از اشک بهش نگاه کردم.
با لحن مست مانند گفت: داد بزن، اینجا کسی صدات‌و نمی‌شنوه خوشگلم.
دستش‌و برداشت.
همین که اومدم داد بزنم لبش‌و روی لبم گذاشت که اشک‌هام روونه شدند.
تقلا می‌کردم اما انگار هیچی نمی‌فهمید و درست مثل کسایی که مست کردن شده بود.

لبش‌و که برداشت با تموم توانم سیلی‌ای بهش زدم که سرش به طرفی چرخیده شد و چشم‌هاش‌و بست.
با گریه و ترس بهش نگاه کردم.
چشم‌هاش‌و باز کرد اما دیگه نگاهش مثل قبول نبود.
سریع عقب کشید.
– من… من معذرت میخوام محدثه من واقعا…
با گریه گفتم: آشغال.
این‌و گفتم و با گریه دویدم که بلند گفت: به خدا قسم نفهمیدم محدثه، انگار مغزم از کار افتاده بود.
همون‌طور که می‌دویدم دکمه‌هام‌و بستم.
به در که رسیدم وایسادم و اشک‌هام‌و با عصبانیت پاک کردم.
چشم‌هام‌و بستم اما با شنیدن صداش با قدم‌های تند وارد شد.
– به حرفم گوش بده، لطفا.
با اخم‌های درهم به میزمون نزدیک شدم که دوتاییشون‌و دیدم.
بدون مقدمه نشستم و سیبی‌و برداشتم.
مطهره نگاه دقیقی بهم انداخت.
– کجا بودی؟
با اخم گفتم: بیرون هوا بخورم.
عطیه چونم‌و گرفت و سرم‌و چرخوند.
– چی شده؟
دستش‌و پس زدم و مشغول پوست کندن شدم.
– هیچی فقط یاد مامان بزرگم افتادم.
مطهره نگران گفت: الان خوبی؟
سرم‌و بالا و پایین کردم.
زیر چشمی به میز اون طرف نگاه کردم که دیدم با کلافگی نشست و دستش‌و توی موهاش کشید.
استاد یه چیزی بهش گفت که حرفی زد و لیوانش‌و پر از شربت کرد.
دختره‌ی عوضی دستش‌و کنار صورتش گذاشت اما دستش‌و برداشت و شربتش‌و خورد.
با سوختن شدید دستم اوف بلندی گفتم و چاقو و سیب‌و توی بشقاب پرت کردم.
مطهره با ترس دستم‌ که انگشت اشارم بریده بود رو گرفت.
– دیوونه حواست کجاست؟
عطیه سریع دستمال کاغذی‌و بیرون آورد و روی زخمم گذاشت که شدید سوخت و بدنم لرزید.
با تموم سوزشی که داشتم به اون طرف نگاه کردم.
اون سیگاره یه چیزی بود… اصلا نمی‌فهمید و نمی‌شنید.
باید یه جوری سیگاره رو ازش کش برم بفهمم چیه.

#مـطـهـره

با عجله گفتم: میرم از ایمان چسب زخم بگیرم.
بعد بدون توجه به نگاه‌های خیره‌ی محدثه رو ماهان به سمتی دویدم و به دنبال ایمان گشتم.
از بچه‌های هم‌کلاسیمون سراغش‌و گرفتم که بالاخره یکی می‌دونست کجاست.
گفت که طبقه‌ی بالاست و داره لباسش‌و عوض می‌کنه چون خواهرش شربت ریخته توش.
خندم گرفت.
عجب خواهری داره!
از پله‌ها بالا رفتم و به چهار دری که بود نگاه کردم.
حالا کدومشه؟
تند در اولی و دومی باز کردم ولی نبود در سومی که باز کردم از ترس از جا پرید و به طرفم چرخید که با دیدنش با عجله گفتم: آقا…
اما با دیدن بالا تنه‌ی لختش هینی کشیدم و چرخیدم.
– فکر کنم موقع بدی اومدم.
تا خواستم برم از پشت دستگیره رو گرفت و کمی در رو بست که استرسم گرفت.
– چیزی شده؟
– محدثه دستش‌و بریده چسب زخم می‌خوام، داری؟
– آره، صبر کن از توی حموم یکی واست بیارم.
آروم باشه‌ای گفتم که رفت.
نفس عمیقی کشیدم و چرخیدم.
اینم معلومه بدنسازی کار می‌کنه.
همین که بیرون اومد خواستم بچرخم که با خنده گفت: نچرخ، مگه لختم؟
با اخم گفتم: لباس تنت نیست.
خندید و به سمتم اومد که آب دهنم‌و قورت دادم.
چسب‌و به طرفم گرفت.
ازش گرفتم و ممنونی گفتم.
خواستم برم که گفت: صبر کن.
سوالی بهش نگاه کردم.
به سمت کمدش رفت.
– بیا یه لباس برام انتخاب کن، نمی‌دونم چی بپوشم.
در کمد دیواریش‌و باز کرد که با انواع و اقسام رنگ‌ها مواجه شدم.
به سمتش رفتم.
– خواهرت خیلی شره نه؟
با خنده گفت: حتی از یه پسرم شرتره!
همون‌طور که لباس‌هاش‌و نگاه می‌کردم خندیدم.
به مانتوی بلندم نگاه کرد.
– فکر کنم همرنگ مانتوت خوب باشه.
یه پیرهن دکمه‌دار آبی برداشت.
– چطوره؟
دستی بهش کشیدم.
– خوبه، فکر کنم بهت بیاد.
چوب لباسیش‌و توی کمد گذاشت و لباس‌و پوشید.
– من برم دیگه.
– نه نه صبر کن.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
دکمه‌هاش‌و بست و جلوی آینه وایساد.
– خوبه؟
به سمتش رفتم.
لباس‌هامون دقیقا هم رنگ هم بود.
– آره خوبه.
بهم نگاه کرد.
– با تو هم ست شده.
خندیدم.
– آره انگار… من برم محدثه‌ی ‌بدبخت از خونریزی مرد.
خندید.
– برو.
از اتاق بیرون اومدم و به سمت پله‌ها رفتم.
از پله‌ها پایین اومدم.
– اون بالا چه خبر بود؟
با شنیدن صدای استاد سریع به سمتش چرخیدم.
اخم غلیظی روی پیشونیش بود.
چسب زخم‌و نشونش دادم.
– رفتم این‌و بگیرم.
– اون هم این همه وقت؟
پوفی کشیدم.
– باید پیداش کنه!
این‌و گفتم و چرخیدم و به سمت میزمون رفتم.
چسب‌و طرفشون گرفتم که هردوشون پوکر فیس بهش نگاه کردند.
با اخم گفتم: چیه؟
محدقه دستش‌و بالا برد که دیدم چسب زده.
– خودمون رفتیم تو آشپزخونه یکی گرفتیم.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم و روی صندلی نشستم.
چسب‌و تو بغلش انداختم.
– باشه واسه خودت.
یه دفعه صدای آهنگ خوابید و قامت ماهان روی سکو نمایان شد که همه به اون طرف نگاه کردیم.
ماهان بلندگو به دست گفت: واقعا از همگی ممنونم که دعوتم‌و قبول کردید، نوبت کادوهاس.
آرام با ذوق دست زد و روی مبل کوچیک صورتی رنگی که بود نشست، بچه‌ها هم دورش‌و گرفتند.
با صدای گوشیم بهش نگاه کردم که دیدم استاد فرستاده: ست کردنتون مبارک!

با حرص بهش نگاه کردم که با اخم‌های درهم دست به سینه به صندلی تکیه داد و نگاهش‌و ازم گرفت.
کلافه دستی به پیشونیم کشیدم.
***********
کمی دورتر از سرکوچه وایساده بود که به سمتش رفتیم.
در رو باز کردیم که با دیدن اینکه ماهان از ماشین جلویی پیاده شد ابروهام بالا پریدند.
رو به محدثه و عطیه گفت: من می‌برمتون.
محدثه با اخم گفت: لازم نکرده.
استاد: با ماهان برید بهتره، شما و سحر تو یه مسیرید.
عطیه: اگه اینطوریه پس با آقا ماهان بریم محدثه.
شیطون گفتم: برو دیگه، ناز نکن.
پوفی کشید و با اخم‌های درهم به سمت ماشینش رفت.
در عقب رو باز کردند و نشستند.
ماهان دستش‌و بالا برد.
– خداحافظ.
– خداحافظ.
سوار شد و بلافاصله ماشین‌و روشن کرد.
توی ماشین نشستم و در رو بستم که قبل از ماهان به راه افتاد.
دستم‌و روی شکمم گذاشتم و با لذت گفتم: عجب کباب خوشمزه‌ای بود لعنتی.
نگاهی بهش انداختم که دیدم با اخم و جدیت رانندگی می‌کنه.
کمی تکونش دادم.
– هستی؟
فقط دستش‌و روی فرمون جا به جا کرد.
پوفی کشیدم.
– چی شده؟
چیزی نگفت و به جاش ضبط‌و روشن کرد.
بهش نگاه کردم.
– نمی‌خوای چیزی بگی؟
حرفی نزد و به جاش دکمه‌ی بالایی پیرهن لیموییش‌و باز کرد.
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم و دیگه سکوت کردم.
تو همین لحظه آهنگ یه کم یه کم از ساسی و سحر پخش شد که لبخند محوی روی لبم نشست.
با کمی مکث به سمتش چرخیدم و کنار سرم‌و به صندلی تکیه دادم و بهش خیره شدم.
نیم رخشم جذابه، حتی اخم‌هاش.
چقدر دلم می‌خواد دستم‌و توی موهاش بکشم، گونه‌ش‌و ببوسم.
به این جای به شدت مورد علاقم که توی آهنگ رسید زیر لب باهاش خوندم که بی‌اراده اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
– دوسم داره… چه خوبه دنیا کنارت… چه خوبه هستم تو قلبت… چه خوبه امشب بوی عطرت…
ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم و بوی عطرش‌و با لذت بو کشیدم.
– بغلم کن… تا عاقلشم یه ذره… عاشق تو… الان دیوونه‌ی شهره.
حتی یه نیم نگاهم بهم ننداخت.
اگه بگم دلتنگ نگاه کردن و حرف زدنش نشدم دروغ گفتم… امشب دیوونه شده بودم؟ نه؟
دستم‌و تکون دادم تا به سمت گونش ببرم ولی مکث کردم اما بالاخره دستم‌و به سمت صورتش بردم و خواستم روی ته ریشش بکشم که دستم‌و گرفت و همین پس زدنش بغض‌و مثل توده‌ی سرطانی توی گلوم انداخت.
با چشم‌های پر از اشک سرم‌و پایین انداختم و دستم‌و آروم از توی دستش بیرون کشیدم و درست سرجام نشستم.
یه دفعه با صدای گوش خراشی جوری که ماشین‌های پشت سرمون پی در پی بوق زدند کنار خیابون ترمز گرفت و تا بخوام بفهمم دو طرف صورتم‌و گرفت و لبش‌و محکم روی لبم گذاشت که اول شکه شدم اما با حریصانه بوسیدنش چشم‌هام‌و با بغض بستم که یه قطره اشک از دریای چشم‌هام روی گونم سر خورد.
تموم تنم از بوسیدنش گر گرفت.
نفس کم آورد و عقب کشید.
نفس زنان نزدیک صورتم گفت: تو مال منی.
نفسم بند اومد.
بوسه‌ی عمیقی به لبم زد و باز عقب کشید.
– فقط مال منی، فهمیدی؟
با بغضی که از خوشحالی بود سرم‌و بالا و پایین کردم که به ثانیه نکشیده تو گرمای آغوشش فرو رفتم و با آرامش و لذت چشم‌هام‌و بستم و دست هام‌و روی کمرش گذاشتم.
روی سرم‌و بوسید و نفس زنان گفت: فقط مالی منی دانشجوی سرکش من، یکی چشم بهت داشته باشه چشم‌هاش‌و از کاسه درمیارم، بخوای سمت کسی دیگه بری جفت پاهات‌و قلم می‌کنم.
از حرف‌هاش شکه شدم اما چنان آرامشی‌و بهم داد که فقط سکوت کردم.
***********
کارام‌و تحویل خانم عسکری دادم و بعد به سمت اتاق رئیس جانم رفتم.
با دیدن اینکه لادن به داخل رفت لبخندم‌ جمع شد و اخم جاش‌و گرفت.
به در که رسیدم گوشم‌و به در چسبوندم تا بفهمم چی می‌گند.
– هنوزم تحریک نمیشی؟
– چرا می‌پرسی؟
– می‌خوام بدونم، ببین مهرداد، من تصمیم گرفتم که کمکت کنم تا درمان بشی.
اخم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
– لازم نیست.
لادن با تحکم گفت: هست، من هنوزم دوست دارم، نمی‌تونم ببینم زجر می‌کشی.
زیرلب با عصبانیت گفت: غلط کردی دختره‌ی عوضی.
– چی‌کار می‌کنی؟
با صدای خانم عسکری مثل مجرما از جا پریدم و با استرس بهش نگاه کردم.
– چیزه… هیچی.
با اخم گفت: بیا برو سرکارت.
چشم غره‌ای بهش رفتم و از کنارش رد شدم.
در زد که با بفرمائید داخل استاد در رو باز کرد که با اخم و دست به سینه به داخل نگاه کردم.
لادن نزدیک استاد وایساده بود.
عسکری در رو بست.
دست به سینه به ستون تکیه دادم.
چند دقیقه بعد عسکری و لادن بیرون اومدند.
جدی به لادن نگاه کردم که با ابروهای بالا رفته گفت: حرفی داری؟
تکیه‌م‌و از ستون گرفتم.
– نه.
بعد از کنارش رد شدم و در زدم.
لادن: رئیس می‌خوان استراحت کنند عزیزم.
بهش نگاه کردم.
– کارم مهمه… عزیزم.
صداش بلند شد.
– می‌خوام…
حرفش‌و قطع کردم.
– جناب رئیس باهاتون کار دارم.
با کمی مکث گفت: بفرمائید داخل.
زیر نگاه لادن در رو باز کردم و وارد شدم.
تا وقتی در رو ببندم بهش نگاه کردم و در رو بستم.

به سمتش چرخیدم.
به صندلی تکیه داد.
– کاری داری باهام؟
به سمتش رفتم.
– این لادن، اصلا بیرونش کن، یه بچه پولدار برای چی اومده اینجا؟ خیلی مشکوک میزنه.
ورزشی به گردنش داد.
– اون همیشه عاشق فتوشاپه.
کنارش وایسادم.
– خب بره آتلیه، چه می‌دونم یه جای دیگه.
دستم‌و گرفت.
– اون‌و ولش، بیا یه کم شونه‌هام‌و ماساژ بده، قربون دستت.
خواستم بگم روت‌و کم کن ولی با بوسیدن دستم زبونم بسته شد.
چشمکی زد.
– لطفا.
نفس عمیقی کشیدم.
– باشه.
بلند شد و خودش‌و رو کاناپه‌ی قهوه‌ای رنگ کنار پنجره انداخت که پشت سرش رفتم.
دست‌هام‌و روی شونه‌هاش گذاشتم و مشغول ماساژ دادنش شدم.
چشم بسته گفت: یه کم محکمتر.
فشار دست‌هام‌و بیشتر کردم.
ناله‌ای کرد و گفت: دستت درد نکنه.
دیشب هردومون اونقدر خسته بودیم که دیگه بدون هیچ کاری خوابیدیم.
فکر کردم میگه برو توی اتاقت بخواب اما برخلاف تصورم بغلم کرد و گفت که کنارش بخوابم.
حس می‌کنم دیشب بهترین خواب توی عمرم‌و کردم.
خسته که شدم گفتم: خسته شدم.
دست‌هام‌و گرفت و بوسه‌ای به هردوتاش زد که لبخندی روی لبم نشست.
– بیا کنارم بشین.
از خداخواسته مبل‌و دور زدم و کنارش نشستم که دستش‌و دور شونم حلقه و بغلم کرد که سرم‌و روی شونش گذاشتم.
– چطوری س.ک.سی من؟
سرم‌و بالا آوردم و معترضانه گفتم: استاد!
با حرص بهم نگاه کرد.
– بازم استاد؟
– پس چی بگم؟
– اسم دارم اسم، اسمم مهرداده.
شونه‌ای بالا انداختم.
– خب باشه.
یه دفعه روی کاناپه هلم داد و روم خم شد.
چونم‌و گرفت.
– بگو مهرداد، زود.
اخم کردم.
– نمیگم.
با حرص فکم‌و گرفت.
– نمیگی؟
– نخیرم.
تهدیدوار گفت: باشه.
یه دفعه لبش‌و روی لبم گذاشت و چنان گازی گرفت که صدای دادم تو گلوم خفه شد و مشتم‌و محکم به بازوش زدم.
کمی عقب رفت که با حرص گفتم: وحشی درد گرفت!
– بگو.
به صورتش نزدیک شدم.
– نمیگم.
یه دفعه دستش‌و کنار رونم گذاشت که آب دهنم‌و با استرس قورت دادم.
– بگو وگرنه یه جای دیگت‌و فشار میدم.
– چیزه… من اصلا واسه یه چیز دیگه اومدم اینجا.
چشم‌هاش‌و کمی ریز کرد.
– واسه چی؟
– اول دست مبارکت‌و بردار.
بالاتر برد که دلم هری ریخت.
– بگو.
– چیزه… اومدم بگم که اگه میشه عطیه و محدثه هم استخدام کن، اونا هم کارشون خوبه.
بدون مخالفت گفت: باشه، نمونه کار بیارن استخدامشون کنم.
دیگه یادم رفت دستش کنار رونمه و با خوشحالی بغلش کردم.
– ممنون، خیلی خوشحال می‌شند.
خندید‌
– منم خیلی خوشحال میشم که‌…
فشاری داد که آخی گفتم.
– بهم بگی مهرداد.
ولش کردم.
– خب باشه، اول تمرین می‌کنم بعد که رفتیم خونه بهت میگم.
روی مبل نشست.
– حله.
بعد بازوم‌و گرفت و بلندم کرد.
– حالا هم بدو برو سرکارت وگرنه اخراجت می‌کنم.
چپ چپ بهش نگاه کردم و بلند شدم.
خواستم برم ولی مچم‌و گرفت.
– اول…
به لبش زد.
چرخی به چشم‌هام دادم.
خم شدم و بوسه‌ای به لبش زدم که مچم‌و ول کرد‌.
به سمت در رفتم اما قبل از پایین کشیدن دستگیره گفتم: فعلا استادجون.
حرص نگاهش‌و پر کرد و تا خواست به سمتم بیاد با خنده سریع در رو باز کردم و بیرون رفتم و در رو بستم.
خندیدم و قدم برداشتم.

#محدثه

با کیسه‌های میوه از میوه فروشی بیرون اومدم.
به سمت جایی که تاکسی‌ها وایسادند رفتم.
با کسی که اتفاقی نگاهم بهش افتاد ابروهام بالا پریدند.
ماهان گوشی به دست از یه صرافی بیرون اومد و پشت بهم وایساد.
انگار داشت تلفن حرف میزد.
به سمتش رفتم و نزدیکش تو کوچه‌ی کنار صرافی وایسادم و سعی کردم بفهمم چی میگه.
– خوبه… آره میرم، میای که بیام دنبالت؟
اخم کردم.
– باشه… سحر؟
دستم مشت شد.
همون دختره‌ی عوضیه.
– یادت باشه چندتا نخ از اون سیگارا رو واسم بیاری سیگارایی که خودم می‌خرم راضیم نمی‌کنند.
عصبانیت وجودم پر کرد.
پسره‌ی کله شق‌!
– ممنون، آدرس جدید رو واسم بفرست.
با فکری که به ذهنم رسید نفس عصبی کشیدم و از کوچه بیرون اومدم.
جوری که انگار ندیدمش از کنارش رد شدم که چیزی نگذشت که تند گفت: فعلا تا بعد.
یه دفعه یکی بازوم‌و گرفت و به سمت خودش چرخوندم که دیدم خودشه.
وانمود کردم که تعجب کردم.
– خوب شد که می‌بینمت، دیشب نتونستم باهات حرف بزنم.
اخم کردم و بازوم‌و آزاد کردم.
– برو رد کارت آقا پسر.
چرخیدم و تا خواستم برم جلوم‌و گرفت و با التماس گفت: خواهش می‌کنم محدثه، بذار باهات حرف بزنم از دلت دربیارم، بگم گه خوردم راضیت می‌کنه؟
با اخم گفتم: دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد کنم، تو و برادرت درست شبیه همید، اون برادرتم آبحی بیچاره‌ی من‌و اسیر خودش کرده، ولی من مثل مطهره زود خام نمیشم.
از کنارش رد شدم.
باز رو به روم وایساد.
– لطفا.
با کمی مکث جدی گفتم: حرفت‌و بگو.
– بیا بریم تو ماشین، اینجا که نمیشه.
چشمکی زد.
– یه بستنی هم مهمون من.
با حرص گفتم: لعنت بهت که من‌و با بستنی امتحان نکنی!
لبخند عمیقی زد.
کیسه‌ها رو رو به روش گرفتم.
– بگیرشون.
با لبخند گرفتشون.
– ‌بریم.
پشت سرش رفتم.

کنار النترای مشکیش وایسادیم.
لعنتی چه ماشینی هم داره‌ها.
محو ماشینش بودم که با صداش تموم حس و حالم پرید.
– سوئیچ‌و از جیبم بیرون بیار، دستم که می‌بینی بنده.
– تو کدومه؟
پای راستش‌و بالا آورد.
دستم‌و داخل جیبش کردم و سوئیچ‌و برداشتم.
قفل‌و زدم و در عقب‌و باز کردم که میوه‌ها رو داخل ماشین گذاشت و در رو بست‌.
دست به جیب وایسادم تا درم‌و برام باز کنه.
می‌دونم که پرروعم، همه بهم می‌گند.
خواست دور بزنه که گفتم: اول در من‌و باز کن.
خندون در رو باز کرد.
– بفرمائید بانو.
نشستم که درم‌و بست.
موهام‌و مرتب کردم.
داخل ماشین نشست که سوئیچ‌و بهش دادم.
ماشین‌و روشن کرد و به راه افتاد.
آهنگ مزخرفی پلی شد که عوضش کردم، بازم عوضش کردم و بازم.
با خنده گفت: خیلی پررویی!
سرجام درست نشستم و خونسرد گفتم: می‌دونم.
کوتاه بهم نگاه کرد و خندید.
– درست برعکس مطهره‌ای، اون خجالتی اما تو خودمونی و پررو.
– نظر لطفته.
بازم خندید.
مگه دارم جک تعریف می‌کنم؟
– حالا هم حرفت‌و بگو زودتر بستنی واسم بخر بعدم ببرم خونه.
سعی کرد نخنده.
نفس عمیقی کشید.
– معذرت میخوام.
مانتوم‌و مرتب کردم.
– بعدش.
معترضانه گفت: محدثه؟!
بهش نگاه کردم.
– بگو.
کوتاه بهم نگاه کرد و دستی به گردنش کشید.
– واقعا دیشب نفهمیدم که چی‌کار می‌کنم، یه دفعه به خودم اومدم.
– همش تقصیر اون سیگارست.
پوفی کشید.
– تو هم گیر دادی به اونا، چه ربطی داره آخه؟
با اخم گفتم: خیلیم ربط داره، معلوم نیست اون دختره چه کوفتی داره بهت میده، تو چرا اینقدر خری بهش اعتماد می‌کنی؟
با ابروهای بالا رفته بهم نگاه کرد.
– مگه بد میگم؟ اون دختره…
خندید و حرفم‌و قطع کرد.
– دز حسادتت رفته بالا بهش تهمت میزنی.
نگاهم‌و ازش گرفت و با حرص زیرلب گفتم: استغفرالله.
یه دفعه بهش توپیدم: حسادت چیه؟ حسادت حسادت میکنی.
از ترس نزدیک بود فرمون ازدستش در بره ولی کنترلش کرد.
با تعجب گفت: چته دیوونه؟ زهر ترک شدم.
نفس عصبی کشیدم.
– اصلا اینقدر بکش تا جونت دراد، بعدم نفهمی‌و دختره از فرصت استفاده کنه و یه پنج قلو بذاره تو شلوارت.
با چشم‌های گرد شده بهم نگاه کرد که تازه فهمیدم چی گفتم که کمی توی صندلی فرو رفتم و نگاهم‌و ازش گرفتم.
یه دفعه صدای خندش اوج گرفت که نیم نگاهی بهش انداختم.
چندبار با خنده به فرمون زد.
– وای خدا از دست تو محدثه.
اخم کرد و چشم غره‌ای بهش رفتم.
با ته مونده‌ی خندش آهنگ‌و عوض کرد.
– نترس، حواسم هست.
– برو برام بستنی بگیر حرف دیگه بسه، به این نتیجه رسیدم که کلا مغزت ارور میده دیشب سیگار کشیدی سیگاره دیوونه‌ترت کرد.
باز خندید.
– اینقدر دلم می‌خواد ازت لب..‌.
چنان نگاهی بهش انداختم که سریع حرفش‌و قطع کرد و رانندگیش‌و کرد.
چشمام عاشقتم که همیشه وظیفت‌و خوب انجام میدی.
یه دفعه صدای گوشیش بلند شد که برش داشت.
به سمتش کمی خم شدم و سعی کردم بفهمم رمزش چیه.
رمزش‌و زد.
نیم نگاهی بهم انداخت که سریع درست سرجام نشستم…
رو به روی یه بستنی فروشی وایساد.
– چی می‌خوری؟
– آب هویج بستنی.
باشه‌ای گفت و پیاده شد.
از اینکه گوشیش‌و نبرد نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم.
وارد مغازه که شد سریع گوشیش‌و برداشتم و رمزش‌و زدم.
توی پیام‌هاش رفتم که دیدم دختره آدرس‌و واسش فرستاده.
با گوشی خودم سریع ازش عکس گرفتم و گوشی‌و سرجاش گذاشتم.
امشب عطیه رو یه جوری می‌پیچونم میرم به این آدرس.
باید ته و توی قضیه رو دربیارم و هرجور شده حتی تیکه‌ی کوچکی از اون سیگارش‌و به دست بیارم.
دختره شدید مشکوک میزنه، از قیافشم خوشم نیومد، عملیه تو لوازم آرایش غلطیده.
اما خب نمی‌تونم با این قیافه هم برم که بفهمه اونجام و فکر کنه واسم مهمه و دارم تعقیبش می‌کنم باید چهرم‌و یه تغییراتی بدم.

#مـطـهـره

با حس دستش روی بالا تنه‌م جدی بهش نگاه کردم.
– میشه دستت‌و برداری؟
خونسرد تخمش‌و شکست.
– نه، دارم خودم‌و آماده می‌کنم.
با ابروهای بالا رفته گفتم: خودت‌و آماده می‌کنی؟ با بالا تنه‌ی من؟
بهم نگاه کرد و شیطون گفت: پس چجوری خودم‌و آماده کنم؟ با دستت روی اونجام؟
نگاه تندی بهش انداختم.
– خیلی پررویی!
دستش‌و به کنار انداختم که با شیطنت خندید.
– ببین موش کوچولو، امشب از خجالت نباید خبری باشه فهمیدی؟ جدی کارت‌و بگیر بخدا خسته شدم.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
– باشه.
دستش‌و روی رونم کشید که لگدی به پاش زدم.
– نکن.
– منکه…
فهمیدم می‌خواد چی بگه که سریع انگشتم‌و تهدیدوار طرفش گرفتم.
– نگو.
خندون بهم نگاه کرد.
یه دفعه دو طرف صورتم‌و گرفت و محکم و عمیق لبم‌و بوسید که حسابی درد گرفت و صورتم جمع شد.
عقب کشید.
– لعنتی لبت منبع انرژیه انگار.
این‌و گفت و پشت سر هم سه بار بوسه‌ای به لبم زد که خندم گرفت اما سعی کردم جدی باشم.
دست‌هاش‌و زیر لباس حریرم برد و پهلوهام‌و گرفت.
– اوف چرا اینقدر تنت داغه؟
– همیشه اینطوریه.
به صورتم نزدیک‌تر شد.
– بریم بالا شروع کنیم؟

با تعجب گفتم: هنوز ساعت نهه! صبر کن دو ساعت دیگه بعد.
آروم گفت: ولی من دلم هوس لمس بدنت‌و کرده.
روم خم شد که روی مبل درازکش شدم.
سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد و دستش‌و به زیر لباسم برد که گر گرفتم.
بوسه‌ای به گردنم زد که چشم‌هام بسته شدند.
لاله‌ی گوشم‌و بوسید که خفیف لرزیدم.
کنار گوشم گفت: چرا فقط تو من‌و دیوونه می‌کنی؟
این‌و گفت و بازم لاله‌ی گوشم‌و بوسید که با ضربان قلب بالا گفتم: باشه تو بردی.
آروم خندید و بوسه‌ای به کنار لبم زد.
از روم بلند شد که چشم‌هام‌و باز کردم.
زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد که دستم‌و دور گردنش حلقه کردم.
از پله‌ها بالا اومدیم و وارد اتاقش شدیم که با آرنج چراغ‌و روشن کرد.
روی تخت انداختم.
امشب خجالت‌و بریز دور مطهره.
روم خم شد که یقه‌ش‌و گرفتم و پایین کشیدم و لبم‌و روی لبش گذاشتم و بوسیدمش که به وضوح جا خوردنش‌و حس کردم اما کمی بعد همراهیم کرد.
روی تخت انداختمش و بلافاصله روش نشستم و مشغول باز کردن دکمه‌هاش شدم، اونم تنها فقط بهم خیره بود.
دکمه‌ها رو باز کردم و لباس‌و کنار زدم.
دستم‌و از بالا تا پایین بدنش کشیدم و بوسه‌ای به قفسه‌ی سینه‌ش زدم.
دستم‌و نوازش‌وار روی سیکس پک‌هاش کشیدم و سرم‌و تو گودی گردنش فرو کردم و برعکس دفعه‌ی قبل تند و عمیق مک زدم که یه دفعه لباسم‌و گرفت و یه ضرب پارش کرد و از تنم درش آورد.
نفس زنان سرم‌و بالا آورد که باهاش چشم تو چشم شدم.
لبخندی زد.
– چشم‌های خمارت‌و دوست دارم.
لبخندی زدم و بوسه‌ای به لبش زدم.
لباسش‌و به کمک خودش از تنش درآوردم.
از روش بلند شدم و شلوارش‌و گرفتم و از پاش درآوردم.
زبونم‌و روی رون ورزیده‌ش کشیدم که کمی تکون خورد.
– اوف لعنتی، تو همیشه اینقدر هات باش.
به بالا که رسیدم لباس زیرش‌و گرفتم و مکث کردم‌.
باز خجالت وجودم‌و گرفت.
روی تخت نشست و سیلی‌ای به باسنم زد که اوفی گفتم و با اخم بهش نگاه کردم.
– زود باش.
عزمم‌و جمع کردم و یه ضرب پایینش کشیدم که یه دفعه مچم‌و گرفت و روی تخت انداختم و روم خیمه زد.
هردوتا لباس زیرهام‌و از تنم کند و گوشه‌ای انداخت.
برخورد تنش به تنم وجودم‌و زیر و رو می‌کرد.
******
خودش‌و کنارم انداخت و نفس زنان چشم‌هاش‌و بست.
بازم مثل دو شب پیش… نشد.
اونقدر به تنم چنگ انداخته بود که کل تنم درد می‌کرد و چند جای بالا تنه‌ و گردنم کبود شده بود.
دوست داشتم باهاش یکی یشم ولی نمی‌شد.
نفس زنان به کمک دستم نیم خیز شدم و با صدای خش‌داری گفتم: بذار یه کم دیگه سعیم‌و بکنم.
چشم‌هاش‌و باز کرد و آب دهنش‌و قورت داد.
– بسه، نمی‌خواد، یه نگاه به خورت بنداز، ببین منه احمق چه بلایی سر تنت آوردم.
خودم‌و به سمتش کشیدم و کنارش خم شدم.
– اشکال نداره.
دستش‌و گرفتم و روی بالا تنه‌م گذاشتم.
– یه کم دیگه.
با غم به چشم‌هام زل زد.
– خدا لعنتم کنه که اینجور تو رو تشنه می‌کنم و بعد ولت…
انگشتم‌و روی لبش گذاشتم.
– ‌تقصیر تو نیست، منم اعتراضی ندارم.
دستم‌و با ملایمت برداشت و پشت بهم چرخید، دستش‌و زیر بالشت برد و چشم‌هاش‌و بست.
با لحنی که هزارتا درد و ناراحتی موج میزد گفت: اصلا برو مطهره، من درمان بشو نیستم، دیگه واسه رفتن جلوت‌و نمی‌گیرم.
بهت زده گفتم: چی داری میگی؟
ادامه داد: فقط کنار من زجر می‌کشی.
– اما من زجر نمی‌کشم.
به سمتم چرخید.
– دروغ نگو، فکر می‌کنی از این چشم‌هات دردت‌و نمی‌فهمم، فکر می‌کنی نمی‌فهمم بی‌حوصلگی توی روزت واسه چیه؟ من خیلی خودخواهم که به فکر زجر کشیدن تو نیستم و فقط به فکر درمان شدن خودمم، برو مطهره، من درمان نمیشم.
با چشم‌های پر از اشک گفتم: ناامید نشو.
با غم پوزخندی زد و چرخید.
– برو.
بغض گلوم‌و فشرد.
خدایا این همه غم حقش نیست.
دستم‌و روی بازوش گذاشتم.
– تو درمان میشی، مطمئنم.
به سمت خودم چرخوندمش که چشم‌های پر از اشکش‌و باز کرد.
دستش‌و بالا بردم و سرم‌و روی قفسه‌ی سینه‌ش گذاشتم و دستش‌و دورم حلقه کردم.
چشم‌هام‌و بستم.
– الانم می‌خوام همین‌جا بخوابم.
با کمی مکث اون دستش‌و توی موهام فرو برد و نوازش‌وار به حرکت درآورد.
– تا هروقتی هم که درمان بشی من از کنارت جم نمی‌خورم.
با صدایی که می‌فهمیدم داره گریه می‌کنه گفت: یعنی اگه درمان شدم بعدش میری؟
ماتم برد.
با کمی مکث چشم‌هام‌و باز کردم و کمی ‌بلند شدم.
داشت گریه می‌کرد.
وجودم به آتیش کشیده شد.
خودم‌و بالا کشیدم و با بغض اشک‌هاش‌و پاک کردم و بوسه‌ای به پلکش زدم.
– گریه نکن.
چشم‌هاش‌و با گریه بست.
عمیق گونه‌ش‌و بوسیدم.
– بگی بمون می‌مونم، بگی برو هم میرم.
چشم‌هاش‌و باز کرد.
دو طرف صورتم‌و گرفت.
گرمی لبش که روی پیشونیم نشست حس آرامش و امنیت عجیبی وجودم‌و پر کرد که چشم‌هام‌و به بسته شدن وادار کرد.
لبش‌و که برداشت چشم‌هام‌و باز کردم.
با دستم اشک‌هاش‌و پاک کردم که لبخندی زد.
– خوشحالم که دیدمت.
لبخند محوی زدم.
– منم خوشحالم که پیشنهاد صیغه شدنت‌و قبول کردم.

سر کوچه پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم.
وارد کوچه شدم.
اطرافم پر از خونه‌های لوکس بود.
سوتی زدم.
چه می‌کنند این پولدارا!
آینه‌م‌و بیرون آوردم و تو اون فضای نسبتا تاریک کوچه به خودم نگاهی انداختم و موهام‌و مرتب کردم.
موهای مشکیم‌و با رنگ موی موقت نسکافه‌ای کرده بودم و چشم‌هام‌و هم لنز آبی گذاشته بودم و یه آرایش ملایمم رو صورتم پیاده کرده بودم.
به روش هوشمندانه‌ای داخل چایی عطیه قرص خواب‌آور ریختم که بدبخت همش‌و خورد و الانم داره خواب هفت پادشاه‌و می‌بینه.
به قسمتی رسیدم که با ماشین‌هایی که دیدم چشم‌هام گرد شدند.
لعنتیا! ماشینای میلیاردی! بی ام وه… پورشه… مازراتی… واو!
شیطونه میگه سینگل برو تو با رل بیا بیرون.
به خونه‌ای رسیدم.
پلاکش‌و نگاه کردم.
خودشه.
صدای آهنگ و بیس از اینجا هم مشخص بود.
شدید استرس داشتم.
تا حالا جرئت نکرده بودم پارتی برم.
نفس عمیقی کشیدم و زنگ کنار در بزرگ مشکی_طلایی‌و زدم.
چیزی نگذشت که یه مرد کاملا مشکی پوش در رو باز کرد.
به سر تا پام نگاهی انداخت و با صدای خشک و کلفتی گفت: با کی هستی؟
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
انگار آخرش باید اسم اون الدنگ‌و بگم.
کیفم‌و تو مشتم گرفتم.
– ماهان رادمنش.
همین که در رو باز کرد نفس آسوده‌ای کشیدم.
وارد شدم و نگاهی به پله‌های رو به روم انداختم.
بسم الله‌ی زیر لب گفتم و از پله‌ها بالا اومدم.
صدای آهنگ جوری بود که زیر پام شدید می‌لرزید.
انگار مردم علاقه‌ی خاصی به زلزله دارند، نه؟
وارد راهروی پهنی شدم که آخرش به یه در شیشه‌ای سفید می‌خورد و یه مرد کنارش وایساده بود.
همین که رسیدم خوش آمدی گفت و در رو باز کرد که با دیدن صحنه‌ی رو به روم آب دهنم‌و با استرس قورت دادم.
همه جا نسبتا تاریک بود و با نورهای رنگی روشن می‌شد.
صدای کر کننده‌ی آهنگ و دودی که تو هوا بود حالم‌و به هم میزد.
وارد شدم که مرده در رو بست.
با صدای یه زن بهش نگاه کردم.
– سلام خانم.
– سلام.
– وسایلتون‌و به من بدید.
باشه‌ای گفتم و گوشیم‌و برداشتم و کیف‌و بهش دادم.
مانتوم‌و بیرون آوردم و با شالم بهش دادم.
درسته حجاب چندانی ندارم اما کلا آدمی نیستم که بخوام حجابم‌و به طور کامل بردارم اما اینجا مجبورم.
اگه مطهره بود پوستم‌و که بماند، گوشتمم رو می‌کند.
– تو کمد شماره‌ی بیست می‌ذارم، شمارتون‌و یادتون باشه.
سری تکون دادم که رفت.
یعنی حاضرم قسم بخورم پوشیده‌ترین آدم اینجا منم.
شلوار چرم مشکی و لباس آستین سه ربع چرم مشکی که زیپش حالت کج دار بود و به شدت تنگ.
واسه خوشگلی هم دستکش انگشتی چرمم دست کرده بودم و یه انگشت ضربدری هم توی انگشتم بود.
کلا عین دزدا شده بودم.
دست هام‌و داخل جیب‌هام کردم و به جلو قدم برداشتم.
دخترا با نیم متر شرتک و نیم تنه با پسرا می‌رقصیدند.
اوقم گرفته بود.
آخه دختر خوب اینکارا دیگه چیه؟ شخصیت دخترونت‌و نگه دار خواهرمن، الکی خودت‌و خرج مردای هوس‌باز نکن.
یه دفعه آهنگ تکونش بده از سعید سرور پخش شد.
با یادآوری خاطره‌ای خندم گرفت.
چقدر ما سه تا با این آهنگ دیوونه بازی درمیاوردیم‌.
با دیدن ماهان لبخندم جمع شد.
روی یه مبل لش شده بود و اون دختره سحر با تیپ افتضاحی روش لم داده بود و لیوان مشروبی توی دستش بود‌.
با دیدن سیگار توی دستش بیشتر از موقع دیدن چسبیدن دختره بهش عصبی شدم.
می‌کشید و با دختر و پسرای اطرافش می‌خندید.
با وایسادن یه پسر با یه سینی که قطعا تو لیوان‌هاش مشروب بود نگاه ازش گرفتم.
– ممنون، فعلا نمی‌خورم.
باشه‌ای گفت و رفت.
آروم به سمتش قدم برداشتم.
باید جوری وانمود کنم که ازش خوشم اومده.
چیزی نمونده که بهش برسم که یه پسر فوق العاده خوش هیکل و خوش پوش رو به روم وایساد.
کف دستش‌و بالا آورد.
– افتخار رقص میدی بانو؟
کمی جدی بهش نگاه کردم و بعد از کنارش رد شدم که یه دفعه بازوم‌و گرفت.
– ناز نکن خوشگلم.
با اخم گفتم: ولم کن بذار واسه چند دقیقه دیگه فعلا حس رقص ندارم.
کارتی‌و از جیبش بیرون آورد و به سمتم گرفت.
– خوشحال میشم داشته باشیش.
واسه اینکه دست از سرم برداره ازش گرفتم.
چشمکی زد.
– چشم ازت برنمی‌دارم.
این‌و گفت و رفت.
زیر لب گفتم: غلط کردی پسره‌ی سگ.
لبخند مصنوعی زدم و به سمت ماهان رفتم.
خداکنه نشناستم.
بهشون که رسیدم پشت مبل پشت سرش رفتم.
دست‌هام‌و روی مبل گذاشتم و نزدیک گوشش با صدای پر عشوه‌ای گفتم: اجازه هست شونه‌های جنتلمنی مثل تو رو ماساژ بدم؟
همشون بهم نگاه کردند.
به چشم‌های سبز ماهان خیره شدم.
لعنتی چقدر جذابه.
سحر با اخم گفت: لازم نکرده.
ماهان لبخندی زد و نگاهش‌و روی بدنم چرخوند.
عوضی چقدر هیزه!
– اشکال نداره خوشگلم.
سحر معترضانه گفت: ماهان!
ماهان بهش نگاه کرد.
– فقط یه ماساژه عسلم.
سحر: خب خودم ماساژت میدم.
ماهان دستم‌و گرفت و بوسه‌ای بهش زد که نزدیک بود چهارتا استخون‌و توی دهنش بکوبم ولی جلوی خودم‌و گرفتم.

– دوست دارم دست‌های این بانو رو حس کنم.
با لبخندی که سعی داشتم باهاش حرصم‌و پنهان کنم گفتم: با کمال میل.
دستم‌و ول کرد و چرخید که خم شدم و دست‌هام‌و روی شونه‌هاش گذاشتم و مشغول ماساژ دادنش شدم.
باز اون سیگار کوفتی‌و کشید.
یکی از پسرا گفت: برنامه‌ت واسه پنجشنبه شب چیه؟
پکی کشید و گفت: نمیام، تولد داداشمه.
ابروهام بالا پریدند.
باید به مطهره بگم.
سحر دستش‌و روی ته ریشش کشید.
– تولد که هر سال واسش می‌گیری، یه امسال‌و بیخیال بیا بریم پارتی فرزاد، تازشم، اونجا کلی از این سیگارا هست.
بی‌اراده شونه‌هاش‌و محکم‌تر فشار دادم.
کمی خیره نگاهش کرد و بعد پکی کشید.
– درموردش فکر می‌کنم.
نفس عصبی کشیدم.
ببین این سیگار چیه که بخاطرش حاضره قید تولد برادرش‌و بزنه!
سحر: مشروب می‌خوری؟
سری تکون داد که دختره بلند شد و رفت.
با صدای ماهان بهش نگاه کردم.
– عزیزم یه کم خم شو.
بیشتر خم شدم.
به سمتم چرخید.
اول نگاهی به لبم انداخت و بعد به چشم‌هام نگاه کرد.
– بعد مهمونی بریم خونه‌ی من؟
– چرا؟
خندید.
– نگو که نفهمیدی.
به صورتم نزدیک‌تر شد و آروم‌تر لب زد: دوست دارم ببینم چجوری ناله می‌کنی‌.
از عصبانیت رو مرز انفجار بودم.
لبخند مصنوعی زدم.
– اما انگار دوست دختر داری.
لبخندی زد و انگشتش‌و روی لبم کشید که یه لحظه لرزیدم.
– زنم که نیست، دوست دخترمه.
– درموردش فکر می‌کنم.
خندید.
– باشه.
چرخید که شونه‌هاش‌و محکم ماساژ دادم اما عوضی یه ذره هم دردش نگرفت.
سیگارش تموم شد که آخرش‌و توی سیگاردونی انداخت.
نگاهم روش ثابت موند.
باید یه جوری برش دارم.
یه پسر پشت سرم رد شد اما حین رد شدنش سیلی‌ای به باسنم زد که با عصبانیت بهش نگاه کردم.
خندید و ازم دور شد.
زیرلب گفتم: کثافت.
سحر با دو لیوان مشروب اومد.
یکیش‌و به ماهان داد و بعد کنارش نشست.
با التماس بهش نگاه کردم.
لطفا نخور.
تا نزدیکی لبش برد اما بعد روی میز گذاشت.
– همین‌جوریش گرمم هست.
سحر با عشوه روش لم داد و دستش‌و به سمت دکمه‌هاش برد.
– پس بذار دکمه‌هات‌و واست باز کنم.
این دفعه خیلی محکم ماساژ دادم که آخی گفت و کنار کشید.
– آروم‌تر بابا!
نفس عصبی کشیدم اما لبخندم‌و نگه داشتم.
– معذرت.
– اصلا نمی‌خواد ماساژ بدی، بیا کنارم بشین.
سحر با حرص بهم نگاه کرد.
لبخند حرص‌دراری زدم و مبل‌و دور زدم.
کنارش نشستم و پا روی پا انداختم.
با حلقه شدن دستش دور گردنم خواستم کنار بکشم اما محکم‌تر گرفتم.
نزدیک گوشم گفت: چموش بازی درنیار وگرنه حریص میشم که همین‌جا لختت کنم.
اینبار با عصبانیت نگاهش کردم که خندید و درست نشست.
چه دخترباز خرابیه!
یه دفعه سحر با عجله بلند شد.
– من برم دستشویی.
بعد با دو ازمون دور شد که مشکوک بهش نگاه کردم.
خواستم بلند بشم دنبالش برم اما ماهان نذاشت.
– کجا خوشگله؟
نفس عصبی کشیدم.
به سیگاره نگاه کردم.
به سمت ماهان چرخیدم و با لبخند گفتم: بیشتر از خودت بگو، اسمت چیه؟
دستم‌و روی میز گذاشتم.
– ماهانم، تو چی؟
دستم‌و به ظرف نزدیک‌تر کردم.
– آرزو، درس می‌خونی؟
خندید.
– بگی نگی، رو هواست، اما نصف هردو شرکت بابام به نام منه.
ابروهام بالا پریدند.
– چه عالی!
– تو چی؟
– آره، درس می‌خونم، کامپیوتر.
– خیلیم عالی.
سیگار رو برداشتم و توی جیبم گذاشتم و صاف نشستم.
نامحسوس نفس راحتی کشیدم.
متفکر نگاهی بهم انداخت.
– بوی عطرت خیلی آشناست، من‌و یاد یه نفر می‌ندازه.
استرسم گرفت.
– واقعا؟ خب فقط من نیستم که این‌و میزنم، خیلیا هستند.
– درسته.
لبخندی زد و به میز نگاه کرد.
– دختر چموشیه، ازش خوشم میاد، دارم به این فکر می‌کنم اگه پیشنهادم‌و قبول کنه دیگه دنبال دختری نرم.
نفس تو سینم حبس شد.
واقعا بخاطر من حاضره اینکار رو بکنه؟!
با تعجب گفتم: یعنی اینقدر واست ارزش داره؟!
بهم نگاه کرد.
– یه جورایی آره.
خندید.
– پرروی من.
نفسم بند اومد.
پرروی من؟!
همون‌طور بهش خیره بودم.
یه احساس عجیبی از حرف‌هاش داشتم.
چونم‌و که گرفت به خودم اومدم.
هر لحظه سرش نزدیک‌تر میشد.
– یه کم معاشقه کنیم؟
خواستم مخالفت کنم اما سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد که بی‌اراده چشم‌هام بسته شدن و با بوسه‌ای که زد کلا شل شدم.
رو گردنم شدید حساس بودم.
لبش‌و روی پوستم کشید که آروم گفتم: فعلا نه.
جوابم‌و نداد و لبم‌و شکار کرد که نفسم بند اومد و تموم تنم گر گرفت.
لعنتی حسابی حرفه‌ای می‌بوسید.
وقتی دید همراهیش نمی‌کنم کمی عقب کشید.
– همراهیم کن.
– آم… چیزه…
با فکری که به ذهنم رسید قیافه‌‌ی ترسیده رو به خودم گرفتم، سریع گوشیم‌و بیرون آوردم و ساعتش‌و نگاه کردم.
– وای خدا بدبخت شدم!
با اخم گفت: چی شده؟
بهش نگاه کردم.
-‌ دختر خالم قطعا تا حالا برگشته خونه.
سریع خودم‌و از دستش ازاد کردم و بلند شدم.
– من باید برم، شب خوبی بود خداحافظ.
این‌و گفتم و د فرار که بلند گفت: آرزو؟ صبر کن.
سریع به سمت در رفتم و به دنبال زنه نگاهم‌و چرخوندم.

با دیدنش به سمتش رفتم و تند گفتم: سریع وسایل کمد بیست رو واسم بیار.
باشه‌ای گفت و به سمتی رفت.
با استرس نگاهی به عقب انداختم که با دیدن اینکه داره به سمتم میاد هل کردم.
خواستم فرار کنم ولی بهم رسید و بازوم‌و گرفت.
با اخم گفت: قضیه چیه؟
– من اینجا درس می‌خونم و تو خونه‌ی دختر خالم می‌مونم، دختر خالم امشب رفته بود خونه‌ی مادرشوهرش که از فرصت استفاده کردم و اومدم اما قطعا تا الان برگشته، باید برم.
خواستم برم که بازوم‌و کشید.
– صبر کن خودم می‌رسونمت.
دلم هری ریخت‌
– نه نه خودم میرم.
زنه به کنارم اومد.
– اینم وسایلتون.
ماهان وسایلم‌و ازش گرفت که رفت‌
– همین که گفتم؛ خودم می‌رسونمت.
وای خدا حالا چه غلطی بکنم؟
با استرس مانتوم‌و پوشیدم و شالم‌و روی سرم انداختم.
کیفم‌و بهم داد که به سمت در رفتیم.
کنار ماشینش وایسادیم.
قفلش‌و زد و سوار شدیم.
با استرس گفتم: اون دختر همراهت چی میشه؟
– اون خودش ماشین داره.
آروم آهانی گفتم.
ماشین‌و روشن کرد و به راه افتاد.
به ساعت نگاهی انداختم.
دوازده بود.
پوست لبم‌و به بازی گرفتم.
خداکنه دختر خالم بیدار باشه‌.
بیدارم باشه بگم این وقت شب واسه چی اومدم؟! وای خدا!
نکنه ماهان ببرتم خونش؟!
دلم هری ریخت و نیم نگاهی بهش انداختم.
اگه ببرتم مجبورم شخصیت اصلیم‌و رو کنم.
یه آهنگ‌و رد کرد که یه آهنگ دیگه پخش شد.
با متنی که خوند لبم‌و گزیدم.
بوس از لب داغت!
سریع آهنگ‌و عوض کردم که یه آهنگ از اون مزخرفای بد پلی شد که دوباره بعدی زدم.
وقتی دیدم هیچی نمیگه بهش نگاه کردم که دیدم ابروهاش‌و بالا انداخته.
درست سرجام نشستم.
– واقعا این همه شباهت عجیبه!
با استرس گفتم: یعنی چی؟!
متفکر دستی به لبش کشید.
– حتی بوسیدنتم من‌و یاد یه نفر انداخت.
سر انگشت‌هام یخ کرده بودند.
– میشه من‌و پیاده کنید؟ خودم برم بهتره، اگه همسایه‌ها ببینند این وقت شب یه پسر آوردتم واسم حرف میشه.
مشکوک بهم نگاه کرد.
نزدیک بود از استرس پس بیوفتم.
اخم ریزی کرد و جوابم‌و نداد.
دیگه سکوت کرد…
جلوی خونه‌ی دخترخالم وایساد که ممنونی گفتم و پیاده شدم.
– خداحافظ.
جدی بهم نگاه کرد.
– خداحافظ.
در رو بستم و زنگ‌و زدم.
عجیب نیست که سوال پیچم نکرد؟ مطمئنم شک کرده بود.
چیزی نگذشت که صدای شهناز بلند شد.
– کیه؟
– محدثه‌م.
با تعجب گفت: این وقت شب…
تند گفتم: در رو باز کن بهت می‌گم.
باشه‌ای گفت و باز کرد که ماهانم رفت.
وارد خونه شدم و در رو بستم.
متعجب دم در هال وایساده بود.
صدای تلوزیون هم میومد.
– سلام، چی شده؟
همون‌جا وایسادم.
– سلام، داشتم از خونه‌ی دوستم با تاکسی برمی‌گشتم که ماشینش خراب شد، منم چون نزدیک اینجا بودم اومدم اینجا، میشه یه آژانس واسم بگیری؟
به داخل اشاره کرد.
– بیا تو تا زنگ بزنم.
نفس آسوده‌ای کشیدم و به سمتش رفتم.

#مـطـهـره

هر سه‌تامون روی مبل نشسته بودم و درست مثل بازپرس‌ها بهش نگاه می‌کردیم.
– به نظرم ببرش پیش پلیس.
محدثه پوکر فیس بهم نگاه کرد.
– مگه مجرمه؟ برم بگم ببخشید آقای پلیس میشه دل و رودش‌و دربیارین ببینید چیه؟
پوفی کشید.
– یه فکر دیگه.
همون‌طور که به سیگاره نگاه می کردم گفتم: بخاطر دیشب بعدا به حسابت میرسم فعلا رو سیگاره تمرکز کنید.
عطیه: منم بعدا خودم می‌کشمت.
محدثه با حرص گفت: خب می‌خواستم سیگاره رو کش برم که می‌بینید موفق هم شدم‌.
بهش نگاه کردم.
– باور نمیشه ماهان اینقدر اوضاعش خراب باشه!
نفسش‌و به بیرون فوت کرد و به مبل تکیه داد.
– اصلا یادش که میوفتم دود از کلم بلند میشه.
نگاهم‌و بینشون چرخوندم.
– به نظرتون به مهرداد بگم؟
با تعجب بهم نگاه کردند‌.
محدثه با تعجب و خنده گفت: استاد دیگه نه؟
با حرص بهشون نگاه کردم.
– واقعا انتظار دارید به کسی که چندین بار کنارش خوابیدم و تو خونشم بگم استاد؟! البته هنوز بهش نگفتم مهرداد‌.
عطیه با حرص خندید.
– چه افتخاریم می‌کنه!
جدی بهش نگاه کردم که حق به جانب گفت: چیه؟ خب هنوزم با کارت مخالفم.
– ببین، من… دارم… بهش کمک میکنم، اوکی؟ وقتی هم کارم تموم شد هر کدوم راه خودمون‌و میریم.
عطیه خندید.
– فکر نکنم اینطور بشه عزیزم، تو الانشم عاشق خرابشی.
تیز بهش نگاه کردم.
– این حرف‌و از کجات درآوردی؟
– از توی قلب تو.
محدثه بی‌حوصله گفت: بسه، فعلا بحث سیگاره و اینکه نه خانم نمی‌خواد بری بذاری کف دست برادرش، خودمون قضیه رو حل می‌کنیم و شر دختره رو از سرش کم می‌کنیم.
با بدجنسی گفتم: ببینم محدثه جون، احیانا وقتی دختره بهش چسبیده نمی‌خوای کله‌ش‌و بکنی؟
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
– خیلی زیاد.
با حرکت دست گفت: می‌خوام اینجوری بگیرمش کلش‌و به دو نیم کنم‌.
سعی کردم نخندم.
– وقتی بوسیدت چه حسی پیدا کردی؟
به میز نگاه کرد و تو حس گفت: نمی‌دونم، یه جوری…
یه دفعه سرش‌و بالا آورد و حرص گفت: زهرمار، این سوالات چیه؟
خندون به عطیه نگاه کردم که خندون سری تکون داد.

– هوی، چیه واسه هم چشم و ابرو میرید؟
خندیدم.
– هیچی عزیزم، به سیگاره نگاه کن.
چشم غره‌ای بهم رفت و دستمالی‌و دور سیگار پیچوند.
– بلد شید قبل از دانشگاه بریم کمپی یه جایی که بفهمند تو این چیه.
از جام بلند شدم.
– به نظرم بریم پیش مامورای مبارزه با مواد مخدر.
محدثه کیفش‌و برداشت.
– فکر خوبیه.
******
جناب مامور دل و روده‌ی سیگار رو بیرون ریخته بود و بوش می‌کرد.
ما هم کنجکاو بهش نگاه می‌کردیم.
درآخر بهمون نگاه کرد و دستی به بینیش کشید.
– سیگاره خالص نیست، ترکیبی از هروئینه.
با دهن باز به هم نگاه کردیم.
محدثه سریع لب صندلی نشست و گفت: اگه یه دختر این سیگار رو به یه پسر بده بدون اینکه پسره بدونه دقیقا چیه قصد دختره چیه؟
– خب، صددرصد معتاد شدن پسره‌ست.
چنان قیافه‌ی محدثه برزخی شد که منم ترسیدم.
از جا بلند شد و با قدم‌های عصبی به سمت در رفت.
در رو باز کرد و بیرون رفت و چنان دادی زد که چشم‌هام گرد شدند.
– من اون دختره رو می‌کشم‌.
سریع بلند شدم و رو به ماموره با استرس خندیدم.
– یه چیز میگه عصبیه، کشتن چیه آخه؟
ماموره بلند شد.
– اون دختری که ازش حرف میزنه مشخصاتش‌و دارید؟
عطیه: نه ما فقط اسمش‌و می‌دونیم.
با عجله گفتم: ببخشید باید بریم وگرنه دوستم دیوونه‌ست گم و گور میشه.
سریع از اتاق بیرون اومدم.
خودم‌و بهش رسوندم و بازوش‌و گرفتم.
نفس زنان گفتم: صبر کن بابا، چرا رم کردی؟
با عصبانیت گفت: اون دختره‌ی هرزه‌ی عوضی‌و می‌کشم مطهره، گه خورده که می‌خواد ماهان‌و معتاد کنه، می‌کشمش.
خواست بره که بازوش‌و گرفتم و با اخم گفتم: صبر کن، کم کم جلو میریم، باشه؟ الان اگه یه دفعه‌ای وارد عمل بشیم همه چیز خراب میشه، باید بفهمیم دختره از کسی دستور می‌گیره یا نه.
چشم‌هاش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
عطیه بهمون نزدیک شد.
– پلیسه ازم شماره گرفت.
با تعجب گفت: شماره گرفت؟!
– آره، گفت که اگه چیز بیشتری از دختره فهمیدیم بهش بگیم، فکر کنم داریم وارد پلیس بازی می‌شیم.
خودم‌و جمع کردم.
– آهان، واسه این گرفت.
خندید.
– منحرف‌!
خندیدم.
به محدثه نگاه کرد.
– بیا بریم یه چیزی بهت بدیم بخوری، سرخ شدی.
******
روی صندلی‌های کارگاه نشستیم.
محدثه: یه چیز یادم رفت بهت بگم.
– چی؟
– فردا تولد استاده‌ها.
با تعجب گفتم: از کجا فهمیدی؟!
– دیشب از ماهان فهمیدم، می‌خوای چی کار بکنی؟
لبخند عمیقی رو لبم نشست.
– نمی‌دونم اما می‌خوام فراموش نشدنی باشه.
عطیه با شیطنت به بازوم زد که لبخندم‌و جمع کردم.
– اینجور بهم نگاه نکن.
با ورود مهرداد بلند شدیم.
قربون رسمی پوشیدنت، کلا بچم خوشتیپه.
سلام کردیم که جوابمون‌و داد.
یکی از دخترا گفت: پیشاپیش تولدتونم مبارک استاد.
بعدش عده‌ای شروع کردند به تبریک گفتن که مهرداد با لبخند ممنونی گفت.
حرصم گرفت.
اینا از کجا می‌دونند؟
به من کوتاه نگاه کرد و گفت: می‌تونید بشینید.
همگی نشستیم.
– امروز بکوب می‌خوام درس بدم، جلسه‌ی بعدم امتحان عملی می‌گیرم‌.
یکی از پسرا گفت: نشد دیگه استاد! بخاطر تولدتون امتحان‌و کنسل کنید.
مهرداد ماژیکش‌و برداشت.
– مخالفت نباشه، تولد من ربطی به امتحان نداره.
یکی از دخترا گفت: استاد تولدم می‌گیرید؟ اگه می‌گیرید میشه ما هم دعوت باشیم‌؟
مهرداد به من نگاه کرد.
– نمی‌دونم، بستگی داره.
خونسرد صندلیم‌و چرخوندم.
تولد امسالت یه کاری می‌کنم که دهنت باز بمونه استادخان، حالا ببین.
******
از کلاس بیرون اومدیم.
– به نظرتون به مهرداد بگم که پنجشنبه شب جلوی رفتن برادرش‌و بگیره؟
محدثه: نه، می‌خوام بره، منم میرم.
اخم کردم.
– عمرا اگه بذارم بری.
جلوم وایساد.
– من باید برم، باید برم و بفهمم دختره چی‌کاره‌ست، می‌دونی که همیشه از پس خودم برمیام.
نگران به عطیه نگاه کردم.
عطیه: منم با مطهره موافقم، می‌دونی اگه یه پسر مست گیرت بندازه کارت تمومه؟
محدثه: کنار ماهان می‌مونم.
پوزخندی زد.
– با تعریف‌هایی که ازش کردی اون از صدتا پسر مست هم بدتره.
بازوهام‌و گرفت.
– مطهره، من نگرانشم، دقیقا همون حس کمکی که تو به استاد داری منم به اون دارم، باید با خبرش کنم که دختره داره باهاش چی‌کار می‌کنه.
کلافه دستی به صورتم کشیدم.
– من فقط نگرانتم.
عطیه: اصلا مگه می‌دونی مهمونی کجاست؟
– می‌فهمم، یکی از پسرای اونجا بهم شماره داد، بهش زنگ میزنم و ازش می‌پرسم، فکر کنم بدونه.
نگران نگاهش کردم.
لبخندی زد و بازوهام‌و فشرد.
– نگران نباش، مراقب خودم هستم، تو سعی کن واسه تولد استاد تمرکز کنی.
به عطیه نگاه کردم که نفسش‌و به بیرون فوت کرد و سرش‌و به چپ و راست تکون داد، به جلو رفت و گفت: فعلا بیاین بریم من گرسنمه‌.
نفس عمیقی کشیدم.
– باشه، می‌خواین برسونمتون؟
یه قدم به عقب رفت.
– نه خواهری، خودمون میریم.
سری تکون دادم.
به بازوم زد.
– خداحافظ.
لبخند کم رنگی زدم.
– خداحافظ.
ازم دور شد.
با کمی مکث کولم‌و روی دوشم تنظیم کردم و قدم برداشتم.

وارد کوچه شدم که با دیدن ماشینش به سمتش رفتم.
نشستم و در رو بستم که به راه افتاد.
– تو می‌دونستی که فردا تولدمه؟
– آره.
با ابروهای بالا رفته گفت: از کجا؟!
– ما درمورد شوهرمون به خوبی تحقیق می‌کنیم.
خندید که خندیدم.
دستش‌و روی رونم گذاشت.
کلا دیگه به اینکارش عادت کردم.
فشاری به رونم داد که اخم ریزی کرد.
– فردا می‌خوای چی‌کار کنی؟
– فضول‌و بردن جهنم.
با خنده گفتم: بگو دیگه.
ابروهام‌و کوتاه بالا انداختم.
– نمیگم، فردا می‌فهمی.
با کمی مکث گفتم: می‌تونم یه خواهشی ازت بکنم؟
– بفرمائید بانو.
کوتاه خندیدم.
– میشه به همه بگی واسه تولد امسالت هیچ کاری نکنند و برنامه‌ای نریزند؟ بهشون بگو امسال تولد نمی‌خوای، یه چیزی بگو که بیخیال تولد گرفتن یا سوپرایز بشند.
با ابروهای بالا رفته گفت: چرا؟
– می‌خوام تولد امسالت‌و به من بسپاری، همه که هرسال واست می گیرند.
با غم ادامه داد: شاید من فقط همین امسال باشم و سال دیگه نباشم‌.
فشار دستش روی رونم بیشتر شد ولی چیزی نگفت.
– باشه؟
دستش‌و روی فرمون جا به جا کرد.
– باشه میگم.
لبخندی زدم.
– ممنون.
کوتاه بهم نگاه کرد‌.
اصلا مگه می‌تونم به نبودت توی زندگیم فکر کنم؟

از پله‌ها پایین اومدم که با دیدنم ابروهاش‌و بالا داد.
– خوشتیپ‌تر از همیشه.
لبخندی زدم و به سمتش رفتم.
– حالا نمی‌خوای بگی قراره چی‌کار کنی؟
بهش رسیدم و گونش‌و بوسیدم.
– نوچ.
با خنده و تعجب گفت: امروز مهربون شدیا!
به قفسه‌ی سینه‌ش زدم و از کنارش رد شدم.
– دارم میرم تولد.
با خنده پشت سرم اومد.
– دیروز تا حالا داری از کنجکاوی من‌و می‌کشی…
خواست در طرف راننده رو باز کنه که سریع به سمتش رفتم.
– من پشت فرمون می‌شینم‌.
ابروهاش‌و بالا داد.
سوئیچ‌و ازش گرفتم و پشتش رفتم و به اون سمت بردمش.
خواستم بچرخم ولی یه دفعه دو طرف صورتم‌و گرفت و تا خواست ببوستم انگشتم‌و روی لبش گذاشتم.
– نه، رژلبم خراب میشه.
با حرص بهم نگاه کرد که خندیدم.
توی ماشین نشستیم و ماشین‌و روشن کردم.
– گواهینامه داری که؟
بهش نگاه کردم.
– آره.
با خنده ادامه دادم: ولی یه سالش تموم نشده.
با یه ابروی بالا رفته بهم نگاه کرد که لبم‌و به دندون گرفتم تا نخندم و بعد به راه افتادم.
ریموت‌و زد که بیرون اومدم و پام‌و روی گاز گذاشتم که با صدای گوش خراشی به راه افتاد.
با خنده گفت: ببین مطهره، من ماشینم‌و خیلی دوست دارم، نبینم وقتی برمی‌گردیم فقط ازش فرمون مونده باشه!
مغرورانه بهش نگاه کردم.
– نگران نباش عزیزم، من کارم‌و بلدم.
خندون دستی به لبش کشید.
– می‌بینیم.
ضبط رو روشن کردم و صداش‌و بالا بردم…
وارد جاده‌ی خاکی نزدیک پل قطار خیلی قدیمی شدم.
با اخم به اطراف نگاه کرد.
– چرا اومدی اینجا؟
با خنده گفتم: می‌خوام گروگانت بگیرم.
سعی کرد نخنده.
– دارم جدی میگم، ما تو محله‌ی فقیر نشین چی‌کار داریم؟
لبخندی زدم.
– می‌فهمی.
به جایی رسیدیم که بخاطر خراب بودن جاده‌ش و خورده مصالح دیگه نشد جلوتر بری.
ماشین‌و خاموش کردم و نگاهی به قیافه‌ای که اخم ریزی داشت و به اطراف نگاه می‌کرد انداختم که خندم گرفت.
در رو باز کردم و گفتم: پیاده شو.
دست به سینه بهم نگاه کرد.
– تا نگی چرا اومدیم پیاده نمیشم.
چشم‌هاش‌و کمی ریز کرد.
– نکنه می‌خوای اینجا واسم تولد بگیری؟
خندیدم و پیاده شدم.
ماشین‌و دور زدم و درش‌و باز کردم.
خم شدم و گونه‌ش‌و بوسیدم.
– پیاده شو.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
اینبار بوسه‌ای به لبش زدم.
– این قابل قبول‌تره.
عقب رفتم که پیاده شد و در رو بست.
ماشین‌و قفل کردم و به جلو قدم برداشتم که پشت سرم اومد.
وارد کوچه‌ای شدیم که خونه‌های قدیمی و درب و داغون بود.
هروقت تو این محله میام سعی می‌کنم واسه چند ساعتم که شده کاری کنم که بچه هاشون خوشحال باشند.
به مهرداد نگاه کردم.
دست به جیب به اطراف نگاه می‌کرد.
یه کم نگاه انداختن به پایینیا بد نیست، همیشه که نباید اون بالاها باشی‌.
زنا که توی کوچه بودند با دیدنم سلامی کردند که با لبخند جوابشون‌و دادم.
نگاه کنجکاو همه روی مهرداد می‌چرخید.
حتما با خودشون می‌گند یه مرد با این تیپ و قیافه اینجا چی‌کار می‌کنه.
به خونه‌ی مرضیه که رسیدم مشتم‌و به در زنگ زده‌ی آبی کوبیدم.
چیزی نگذشت که در توسط مرضیه باز شد.
مثل همیشه همون چادر گل گلی به سر داشت.
با دیدنم چشم‌هاش از خوشحالی برقی زدند.
با لبخند گفتم: سلام.
صمیمانه بغلم کرد و با خوشحالی گفت: سلام، نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
دستم‌و روی کمرش بالا و پایین کردم.
– منم همین‌طور.
ازش جدا شدم که اشک توی چشم‌هاش‌و پاک کرد‌.
به مهرداد نگاه کرد و با خجالت گفت: سلام.
مهرداد دست به جیب خیلی جدی جوابش‌و داد که چپ چپ بهش نگاه کردم.
در رو کامل باز کرد.
– بفرمائید تو.
وارد شدم.
وقتی دیدم وارد نمیشه گفتم: آقا مهرداد دم در زشته‌.
اخم ریزی کرد و وارد شد که مرضیه در رو بست.
حیاط کوچیک و خونه‌ی نسبتا مخروبی‌ای که بود قطعا بیش از حد برای مهرداد غیر قابل تحمل بود.
در توری هال رو باز کرد و با خجالت گفت: ببخشید که زیاد مناسب…
معترضانه گفتم: گفتم خوشم نمیاد که بگی.
از شرم و خجالت سرش‌و پایین انداخت.
کفش‌هامون‌و بیرون آوردیم و وارد شدیم.
قالی رنگ و رو رفته‌ای داخل پهن بود و کابینت‌های آشپزخونه به شدت زنگ زده بودند.
چادرش‌و تو مشتش فشرد.
– بفرمائید بشینید.
نشستم و به پشتی پاره‌ای که بود تکیه دادم.
مرضیه وارد آشپزخونه شد.
بلند گفتم: نمی‌خواد، بیا بشین.
بلند گفت: حالا که بعد چند وقت اومدی نمیشه که چیزی نیارم.
وقتی دیدم مهرداد نمی‌شینه گفتم: بشین دیگه.
با اخم گفت: تو من‌و واسه چی آوردی اینجا؟
مچش‌و گرفتم و پایین کشیدمش.
– تو اول بشین.
به اجبار نشست و نگاهی به اطراف انداخت.
– چجوری تو این خونه‌ها زندگی می‌کنند؟
– وقتی پول نباشه باید به هر چیزی قانع باشی و تحمل کنی.
بهم نگاه کرد.
– واقعا چرا روز تولدم من‌و آوردی اینجا؟ راستش‌و بخوای فکر می‌کردم یه کار دیگه بکنی.
– هنوز کارای دیگه مونده.

نفس عمیقی کشیدم.
– چند سال پیش شوهر مرضیه فوت شد، خودش محبوره خرج‌های زندگیش‌و دراره، یه دختر معلول ذهنی داره که الان به لطف آقاجونم تو آسایشگاه روانیه، یه پسر هفت ساله هم داره که فکر کنم همراه بچه‌ها داشت بازی می‌کرد، بیچاره واسه خرج زندگیش مجبوره تو آشغال دونیا کار کنه، شرکتی که زباله های خشک‌و جمع آوری می‌کنند.
لبخندی زدم.
– همیشه از خدا می‌خوام درآینده پولدار بشم بتونم یه موسسه‌ی خیریه مخصوص زنای سرپرست خانوار بزنم و شغل آبرومند و خوب براشون دست و پا کنم.
لبخندی زد.
– تو خیلی خوبی مطهره.
لبخندم رگه‌ای از خجالت پیدا کرد.
خواست گونم‌و ببوسه که با بیرون اومدن مرضیه سریع عقب کشید که بی‌صدا و کوتاه خندیدم.
چای رو بهم تعارف کرد که سینی‌و ازش گرفتم و رو به رومون گذاشتم.
– بشین.
چادرش‌و جمع کرد و نشست.
با لبخند گفت: ازدواج کردی؟
لبخندی زدم.
– یه جورایی نامزدمه.
مهرداد رو دیدم که لبخندی زد.
– علی کجاست؟
– تو کوچه داره بازی می‌کنه.
– درساش‌و که خوب می‌خونه؟
خندید.
– آره، از وقتی باهاش حرف زدی و ازش قول گرفتی درس خون شده، میگه می‌خواد پزشک بشه.
با تحسین گفتم: عالیه… راستی، فاضلاب که دیگه بو نمیده؟
– نه، خدا خیرت بده، داشتیم از بوش خفه می‌شدیم.
لبخندی زدم.
– پس خداروشکر.
با صدای مهرداد بهش نگاه کردیم.
– چند ساله اینجا زندگی می‌کنید؟
لبخند مرضیه کم رنگ‌تر شد.
– یه ده سالی هست.
آهانی گفت.
به ترک بزرگ کنار سقف اشاره کرد.
– توجه دارید که چقدر خطرناکه؟
مرضیه با لبخند تلخی گفت: وقتی پول نباشه که درستش کنم پس باید با خطرش زندگی کنیم.
نفس عمیقی کشید.
چایی‌هامون‌و که خوردیم بلند شدم.
– برم یه سر به علی بزنم.
هردوشون بلند شدند.
– آره حتما برو، از دیدنت خوشحال میشه.
از خونه بیرون اومدیم.
به سمت بچه‌ها که با سر و صدای زیاد داشتند بازی می‌کردند رفتیم.
یه دفعه شوتی زدند که نزدیک بود بهم بخوره اما مهرداد سریع گرفتش.
نفس آسوده‌ای کشیدم.
– ممنون.
توپ‌و توی دستش چرخوند.
– قابلی نداشت‌.
یه دفعه با سر و صدای زیاد به سمتمون اومدند.
علی: سلام خاله.
بغلم کرد که خندیدم و بغلش کردم.
– سلام، چطوری؟
پسرا تک به تک سلام کردند که جوابشون‌و دادم.
شایان که به تپل محله معروف بود دستش‌و دراز کرد و گفت: سلام آقا خوشتیپ.
مهرداد خندید و باهاش دست داد.
– سلام تپلوی بامزه.
تک به تک بچه‌ها باهاش دست دادند.
یکی از بچه‌ها با هیجان گفت: خیلی دوست دارم بزرگ که شدم مثل شما تیپ بزنم.
مهرداد لبخند کم رنگی زد.
فرهاد دستش‌و توی موهای پرپشتش کشید.
– من دوست دارم مدلینگ بشم.
لبخند کم رنگی زدم.
بچه‌های کوچیک با آرزوهای بزرگ.
به سمت دخترا رفتم و گوشیم‌و از جیبم بیرون آوردم.
انگار تازه متوجهم شدند که با عروس‌های قدیمی و کمی پاره شده بلند شدند و به سمتم دویدند.
سر پا نشستم و تک به تک بغلشون کردم.
گوشیم‌و سمتشون گرفتم.
– بازی کنید ولی خرابش نکنید.
نازنین ازم گرفتش و با هیجان گفت: قول میدیم.
باز روی سکو نشستند و دخترا با هیجان دورش‌و گرفتند.
به مهرداد نگاه کردم.
با لبخند نگاهم می‌کرد.
به سمتم اومد و گوشیش‌و بیرون آورد‌.
رمزش‌و زد و به طرفم گرفت.
– بهشون بده.
لبخند عمیقی زدم و ازش گرفتم.
به سمتشون رفتم و گوشی‌و به سمتشون گرفتم.
– اینم یکی دیگه.
اسما سریع از دستم چنگ زد.
– وایی چه خوشگله!
با صدای مهرداد بهش نگاه کردم.
– خب یار می‌کشیم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
تو زمین وایساده بود و توپم زیر پاش بود.
به سمتشون رفتم.
– منم هستم.
مغرورانه بهم نگاه کرد‌.
– می‌خوای حریف من بشی موش کوچولو؟
دست به سینه گفتم: آره استاد.
با حرص بهم نگاه کرد که خندیدم و رو به بچه‌ها گفتم: یالا جمع بشید.
به دو گروه که تقسیم شدیم رو به روی هم وایسادیم.
با سوت داور که حسن بود شروع کردیم.
بازی با سر و صدای زیاد شروع شد.
به طور حرفه‌ای پاس می‌دادم یا به قول معروف لایی می‌کشیدم.
توپ دست مهرداد افتاد که نزدیک بود گل بزنه اما از پشت سر رو کمرش پریدم و دستم‌و دور گردنش حلقه کردم که با حرص گفت: قبول نیست.
با خنده گفتم: بچه‌ها توپ‌و بگیرید.
فرهاد سریع توپ‌و از دروازه دور کرد که از کمرش پایین پریدم‌
با حرص به سمتم چرخید.
– دارم برات.
با خنده عقب عقب رفتم و چشمکی زدم.
با داد گفتم: توپ‌و بده من.
اکبر توپ‌و بهم پاس داد که پام‌و عقب بردم تا شوت بزنم اما یه دفعه مهرداد محکم از پشت بغلم کرد که با حرص و تقلا گفتم: قبول نیست.
خندید و توپ‌و به هادی پاس داد و ولم کرد.
شاکی به سمتش چرخیدم که چشمکی زد و عقب عقب دوید.
– حرص نخور گوجه میشی عزیزم.
تهدیدوار گفتم: دیگه رحم بسه.
با خنده کشیده گفت: او.
بعد بلند گفت: همه بگید او.
یارای اون همه بلند گفتند: او.
خندون و با حرص بهش نگاه کردم.
بلند گفتم: بهشون رحم نکنید.
با سر و صدا و به سمتشون رفتیم.

اینبار یه گل مشتی زدم که بچه‌ها با خوشحالی پریدند و هورا کشیدند.
دست‌هام‌و به دست همشون زدم و رو به مهرداد گفت: یک هیچ عزیزم.
تهدیدوار سرش‌و بالا و پایین کرد.
آستین‌هاش‌و بالا زد‌.
– وقتشه خود اصلیم‌و ببینی خانم.
شالم‌و مرتب کردم.
– ببینیم چند مرده حلاجی آقا‌.
باز شروع کردیم.
از بس داد زده بودم گلوم درد گرفته بود و تشنم بود اما چنان هیجانی و خوشحالی‌و حس می‌کردم که باهاش طعم خوشبختی‌و می‌چشیدم.
خواستم توپ‌و از زیر پای مهرداد بیرون بکشم اما توپ‌و زیر پاش‌ نگه داشت و بوسه‌ای به گونم زد که سرجام خشکم زد و قفل کردم اون بیشعورم از فرصت استفاده کرد و شوتی زد که تپلو نتونست بگیرتش و گل شد.
همشون هورایی کشیدند و دست‌هاشون‌و به دست مهرداد زدند.
با حرص و دست به کمر بهش نگاه کردم.
به سمتم چرخید.
– یک یک عزیزم.
– باشه آقا باشه.
شروع کردیم.
ماهرانه همه رو رد می‌کرد.
دیدم اوضاع خیلی خیته و نزدیکه گل بزنه که عزمم‌و جمع کردم و بلند گفتم: مهرداد؟
بدبخت شدید سرجاش میخکوب شد.
به فرهاد اشاره کردم که سریع به سمتش رفت و توپ‌و ازش دور کرد.
به سمتم چرخید که با لبخند پیروزمندانه‌ای بهش نگاه کردم.
تهدیدوار گفت: وقتی بعدا مجبورت کردم هی بگی مهرداد می‌فهمی.
خندیدم و توپ‌و از فرهاد گرفتم.
اونقدر بازی کردیم که هممون با خستگی دو طرف کوچه نشستیم.
بازی دو به دو تموم شد.
تپلو با خنده نفس زنان گفت: خیلی خوب بود خوشتیپ.
مهرداد نفس زنان با خنده دستش‌و بالا برد.
– چاکرتم تپلو.
خندیدم و پاهایی که دیگه جونی توشون نبود رو دراز کردم.
همگی حسابی خاکی شده بودیم.
موهاش به هم ریخته بودند که دستم‌و توی موهاش فرو کردم و سعی کردم مرتبشون کنم.
دستم‌و گرفت و بوسه‌ای بهش زد که لبخندی روی لبم نشست.
با دیدن اینکه بچه‌ها دارند با یه هیجان خاصی بهمون نگاه می‌کنند گفتند: سرتون تو کار خودتون باشه.
همشون خودشون‌و به کوچه‌ی علی چپ زدند و به در و دیوار نگاه کردند که مهرداد خندید.
دستش‌و دور گردنم انداخت و پاهاش‌و دراز کرد.
گونم‌و محکم بوسید که با آرنج بهش زدم و آروم گفتم: جلوی بچه‌ها نکن اینکار رو.
خندید و خواست حرفی بزنه که با بیرون اومدن فاطمه با یه سینی شربت دستش‌و از دور گردنم برداشت.
تپلو دستش‌و روی شکمش کشید.
– وایی شربت خیلی می‌چسبه.
فاطمه با خنده گفت: چجوری هم همتون لش افتادید!
به مهرداد نگاه کردم.
– مامان تپلومونه.
با خنده آهانی گفت.
اول به ما تعارف کرد که با لبخند یکی برداشتم.
– ممنون.
با لبخند گفت: نوش جون.
به مهردادم تعارف کرد و بعد سراغ بچه‌ها رفت.
بالاخره به سختی از بچه‌ها دل کندم و به سمت ماشین رفتیم.
بازم پشت فرمون نشستم و سوئیچ‌و وارد جا سوئیچی کردم.
مهرداد به آینه‌ی بغل نگاه کرد و دستش‌و توی موهاش کشید تا کاملا مرتب بشند.
ماشین‌و روشن کردم.
– بازم بیایم.
با تعجب بهش نگاه کردم و با خنده گفتم: واقعا؟!
– آره، اما این دفعه سانس یه ورزشگاه واسشون رزرو می‌کنم می‌بریمشون اونجا.
با ذوق گفتم: این عالیه!
بهش نزدیک شدم و بغلش کردم که خندید و بغلم کرد.
محکم گونش‌و بوسیدم و ازش جدا شدم.
لبخندی زد و دستی به ابروم که انگار نامرتب شده بود کشید.
– خب خانم، بریم خونه؟
به راه افتادم و چرخیدم.
– نه آقا، بازم هست.
ابروهاش‌و بالا انداخت.
– او!
به ساعت نگاه کردم‌.
شش شده بود.
– بریم مسجد نماز بخونیم؟
به ساعت نگاه کرد.
– آره.
*******
جلوی مغازه وایسادم و به تابلوش نگاه کردم.
غذاهای محلی بابا اصغر.
با ابروهای بالا رفته و سوالی بهم نگاه کرد.
خندیدم و در رو باز کردم.
– پیاده شو.
خیلی سخت تونستم اینحا رو پیدا کنم، اینم به طور اتفاقی پیداش کردم.
غذاهای محلی شهرها رو می‌فروشند.
شولیش‌و هم خوردم عالیه اما به پای شولی مامان بزرگ خودم نمیرسه.
پیاده شد و در رو بستیم.
ماشین‌و قفل کردم و باهم به اون سمت رفتیم.
وارد که شدیم به سمت یه میز بردمش.
– بشین تا بیام.
بی‌حرف روی صندلی نشست که به سمت محل ثبت سفارش رفتم.
بعد از اینکه دوتا شولی سفارش دادم پیش مهرداد برگشتم و نشستم.
– حالا واسه چی اینجا اومدیم؟
– شولی.
با خنده گفت: چی؟
– شولی، آش یزدی.
خندید.
– آهان.
بازم خندید.
– نمی‌دونم چی بهت بگم مطهره، تو فقط سوپرایزم می‌کنی.
خندیدم و به صندلی تکیه دادم.
وقتی کاسه‌ها رو رو به رومون گذاشتند منتظر بهش نگاه کردم.
قاشق‌و برداشت که شکر و سرکه‌ی روی میز رو بهش نشون دادم.
– بعضیا کمی شکر داخلش می‌ریزند و می‌خورند، بعضی‌ها هم سرکه، من خودم سرکه دوست دارم اما تو رو نمی‌دونم.
قاشقی پر از شولی کرد و سرکه رو برداشت.
– امتحان می‌کنم.
کمی سرکه ریخت و خورد.
منتظر بهش نگاه کردم.
لبش‌و با زبونش تر کرد و با حیرت گفت: نه، خوشمزه‌ست.
کوتاه خندیدم.
با شکر امتحان کرد که با صورت جمع شده گفت: نه همون سرکه بهتره.
بعد کمی سرکه توی کاسه‌ش ریخت.

منم ریختم و هم زمان مشغول خوردن شدیم.
زودتر از من تموم کرد.
– یکی دیگه واسم بگیر.
با خنده باشه‌ای گفتم.
بلند شدم و رفتم تا سفارش بدم.
سفارش که دادم برگشتم و نشستم و به خوردنم ادامه دادم.
دست به سینه به صندلی تکیه داد و با لبخند بهم خیره شد.
درآخر نتونستم تحمل کنم و با خنده گفتم: میشه بهم نگاه نکنی بذاری راحت بخورم؟
با همون لبخند گفت: چشمامه، دلم می‌خواد بهت نگاه کنم.
سعی کردم لبخندم زیاد پررنگ نشه.
نگاه کوتاهی بهش انداختم و به کاسه نگاه کردم.
همین که تموم کردم واسه اون آوردند.
تکیه‌ش‌و گرفت و بعد از ریختن سرکه داخلش مشغول خوردن شد.
وسط خوردنش گفت: می‌خوای؟
خندیدم.
– نه، بخور.
بلند شدم.
– میرم حساب کنم.
اخم ریزی کرد.
– لازم نکرده خودم حساب می‌کنم.
– نه، تولدته منم دعوتت کردم‌.
دیگه نذاشتم حرفی بزنه و به سمت صندوق رفتم.
از مغازه که بیرون اومدیم سوئیچ‌و به سمتش گرفتم.
– نوبت شماست.
با ابروهای بالا رفته ازم گرفتش.
– چی شد؟ خسته شدی؟
– نه، اما می‌ترسم گم و گور بشیم چون هنوز دقیقا نمی‌دونم واسه شهربازی از کدوم طرف باید بریم.
– پس می‌خوای بریم شهربازی؟
– دقیقا.
قفل‌و باز کرد.
– پس بزن بریم.

#مــحــدثـــه

با وایسادن یه مازراتی مشکی جلوی پام یه قدم به عقب رفتم.
شیشه که پایین کشیده شد دیدم همون پسره احسانه.
– بپر بالا خوشگله.
خدایا خودم‌و به خودت سپردم.
سوار شدم که به راه افتاد.
– فکرش‌و نمی‌کردم بهم زنگ بزنی!
– زنگ زدم چون می‌خواستم برم مهمونی فرزاد، ولی جاش‌و نمی‌دونستم.
– او، پس راننده می‌خواستی یا همراه؟
خیلی رک گفتم: راننده و کسی که بدونه کجاست.
با خنده ابروهاش‌و بالا داد.
– خیلی رکی دختر!
دستی به موهام کشیدم.
– می‌دونم.
باز خندید.
زیر چشمی ماشین‌و نگاه کردم.
لامصب عجب چیزیه!
صدای آهنگ‌و بالا برد.
نفس پر استرسی کشیدم.
نبرتم خونه خالی یه بلایی سرم نیاره صلوات.
چیزی نگذشت که صدای آهنگ‌و کم کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.
– آخر شب میای خونه‌ی من؟ هرکسی باهام بوده مشتری شده.
خواستم بهش فحش بدم اما زود جلوی خودم‌و گرفتم و لبخند ساختگی زدم.
– درموردش فکر می‌کنم.
خندید.
– حسابی ناز داریا! اشکال نداره عسلم خودم نازت‌و می‌کشم.
نزدیک بود همین جا بالا بیارم‌.
چقدر از پسرا متنفرم خدا، مخصوصا از این دختر بازاشون.
دیگه خفه شد.
تا خود لواسون چندبار دیگه هم زر زد و شرکت‌های باباش‌‌و به رخم کشید.
فکر می کنه منم از اون دسته دخترام که با دیدن پول دهنم آب بیوفته و خامش بشم.
توی دلم پوزخندی زد.
بیچاره دقیقا نمی‌شناستم… نمی‌دونه هیچوقت دنبال پول نمیرم.
جلوی یه ویلای لوکس پارک کرد.
تا چشم کار می‌کرد فقط این ویلا بود.
زیرلب گفتم: لعنتی عجب چیزیه!
پیاده شدیم و در رو بستیم که قفل ماشین‌و زد.
کیفم‌و روی شونم انداختم و با اون چکمه‌های پاشنه بلند همراهش به جلو رفتم.
کنار در بزرگ نرده‌ای یه در کوچیک‌تر بود که نگهبانی پشتش وایساده بود.
احسان کارتی‌و نشون داد که نگهبانه در رو باز کرد و گفت: خوش اومدید آقای رحیمی.
همراه هم وارد شدیم.
با اینکه شب بود اما اینقدر چراغ توی حیاط شبیه باغش بود که همه جا روشن بود.
روی حیاط پر از دختر و پسر بود اونم با وضع‌های افتضاح.
عده‌ایشونم داشتند سیگار می‌کشیدند و یا لیوان‌های مشروبی توی دستشون بود.
صدای خنده‌های بلند دخترا همه جا رو پر کرده بود و با صدای آهنگ ترکیب شده بود.
چندتایی هم داشتند هم‌و می‌بوسیدند و دست بعضی از پسرا هم رو بالا تنه‌ی دخترا بود.
با انزجار نگاه ازشون گرفتم‌.
احسان به سمت ساختمون می‌رفت.
از پله‌ها بالا اومدیم.
همین که وارد شدیم صدای آهنگم بیشتر شد که گوشم‌و کر کرد‌.
یه زن مثل قبل وسایلم‌و ازم گرفت و شماره‌ی کمدم‌و بهم گفت.
همون شلوار چرم‌و پوشیده بودم و لباسم این دفعه یقه‌ی کمی بازی داشت.
اگه پوشیده میومدم قطعا بهم شک می‌کردند‌.
احسان نگاهی به سر تا پام انداخت.
– عاشق تیپ چرمی نه؟
– آره، مشکلیه؟
موهام‌و پشت گوشم برد که اخمی کردم.
– نه خوشگلم، خیلی هم عالیه.
سرش‌و جلو آورد تا ببوستم که سریع عقب کشیدم.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد.
– چرا اینقدر ناز می‌کنی آخه؟
چپ چپ بهش نگاه کردم و از کنارش رد شدم.
یه دفعه از پشت بازوهام‌و گرفت و نزدیک گوشم گفت: راستش‌و بخوای دخترای سرکش بیشتر حریصم می‌کنند، هر چقدر بخوای بهت میدم تا یه امشب طعمت‌و بچشم.
از عصبانیت رو به انفجار بودم.
– منم گفتم بهش فکر می‌کنم.
– پس زودتر فکرات‌و بکن.
همین که بوسه‌ای به زیر گوشم زد نفسم بند اومد و حالم به هم خورد.
کنارم اومد و دستش‌و روی کمرم گذاشت و مجبورم کرد قدم بردارم.
سرم‌و اون طرف چرخوندم و زیرلب با عصبانیت گفتم: برو به ننت پول بده‌… کثافت.
نگاهم‌و اطراف چرخوندم تا بلکه ماهان‌و زودتر پیدا کنم و از دست این راحت بشم‌.
از بعضی جاها که رد می‌شدم بوی همون سیگار لعنتی توی بینیم می‌پیچید.
🍂

فکر کنم اینا یه باندند و کارشون اینه که همه رو معتاد کنند تا پول درارن.
حتما هم واسه همین پارتی گرفتند تا این چیزا رو پخش کنند و مشتری جمع کنند‌.
کثافتا… امشب باید یه سری چیزا بفهمم و به مامورا گزارش بدم.
با دیدن اینکه بعضی‌ها بدجور دستشون همه جای هم می‌چرخه می‌خواستم زمین دهن بزنه و توش فرو برم.
چقدر خار و بی‌ارزش!
بالاخره احسان کنار یه عده دختر و پسر وایساد که منم وایسادم.
با همشون دست داد و به من اشاره کرد.
– آرزو.
به اجبار لبخندی زدم و سلام کردم که همشون با لبخند جوابم‌و دادند.
نگاه دوتاشون روی بدنم بدجور آزارم می‌داد.
واسه خلاص شدن از این جو سنگین رو به احسان گفتم: من دستشوییم میاد میرم دستشویی، همینجا هستی؟
– آره اما اگه نبودم تو باغ پیدام کن.
سری تکون دادم و ازشون دور شدم.
نفس حبس شدم‌و به بیرون فرستادم.
با دیدن ماهان که به ستونی تکیه داده بود و سه نفر دورش بودند وایسادم.
با دیدن سیگار توی دستش بی‌اراده اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
لعنت بهت، نکش این کوفتی‌و.
به سمتش رفتم اما وانمود کردم که ندیدمش و خودم‌و سرگرم گوشی نشون دادم.
چیزی نگذشت که با تردید گفت: آرزو؟
سرم‌و بالا آوردم و نگاهم‌و اطراف چرخوندم که وانمود کردم تازه دیدمش و ابروهام‌و بالا انداختم.
همه رو کنار زد و به سمتم اومد.
– سلام، تو هم اینجایی؟
– سلام، نه پس روحمه، تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
– همون کاری که تو می‌کنی، حرفا میزنیا!
پکی کشید که نفس عصبی کشیدم.
– دختره همراهت نیست؟
– هست، بیرونه، پیش دوستاش.
آهانی گفتم.
یه نخ سیگار از جیبش بیرون آورد و به طرفم گرفت.
– می‌کشی؟ حسابی حالت‌و جا میاره.
– نه ممنون، اهل سیگار نیستم.
نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
– همه اینجا اومدن پارتی یا اینکه هم‌و دستمالی کنند؟
خندید.
– پارتی‌های فرزاد همیشه همین‌طوریه، تا حالا مهمونی‌هاش‌و نیومده بودی؟
بهش نگاه کردم و گوشیم‌و توی جیبم گذاشتم‌.
– نه اولین بارمه.
نگاهش رو یقه‌م ثابت موند.
– که اینطور.
از کنارش رد شدم.
– اینجا چیزی جز سیگارم هست؟
به کنارم اومد.
– آره، مشروب همه نوع، بستگی داره چی بخوای.
سرش‌و کمی به طرفم کج کرد و آروم‌تر گفت: حتی س*ک*س.
وایسادم و جدی بهش نگاه کردم که با پررویی تو چشم‌هام زل زد.
– چیزی که هست‌و گفتم.
پوزخندی زدم.
– برو با همون سحرت.
ابروهاش بالا پریدند که تازه فهمیدم چه گندی زدم.
با ابروهای بالا رفته گفت: تو از کجا فهمیدی اسمش سحره؟
هل خندیدم.
– چیزه… یکی اسمش‌و صدا زد که فهمیدم.
دقیق بهم نگاه کرد و آهانی گفت.
به کاناپه‌ای اشاره کرد.
– بریم بشینیم.
به اون ‌سمت رفتیم.
ته مونده‌ی سیگارش‌و توی سطل آشغال انداخت و نشستیم.
آدامسی‌و از جیبش درآورد و به طرفم گرفت.
– می‌خوری؟
از ترس اینکه اینم سحر بهش داده باشه و ناخالص باشه گفتم: نه ممنون.
خودش یکی برداشت و خورد.
– تنها اومدی؟
– نه با یه پسر اومدم.
اخم ریزی کرد.
– با کی؟
– احسان رحیمی.
متفکر دستی به ته ریش نسبتا بورش کشید.
درست پرادوکس برادرشه، هم از نظر ‌چشم‌هاش و هم ‌رنگ موهاش.
– نمی‌‌شناسمش، دوست پسرته؟
– نه.
با خنده ادامه دادم.
– فقط یه ماشین می‌خواستم که بیارتم‌.
خندید و آهانی گفت.
دستش‌و که دور کمرم حلقه کرد با اخم نگاهش کردم.
– خیلی بداخلاقی! بابا یه کم نرم باش.
به طرفی اشاره کرد.
– اونا رو ببین.
به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم اما با چیزایی که دیدم لبم‌و گزیدم.
یه دختر و پسر همون‌طور که هم‌و می‌بوسیدن رسما خودشون‌و به هم می‌کشیدن، یه طرف دیگه‌ هم پسره دختره رو به دیوار چسبونده بود و گردنش‌و می‌بوسید که دختره چشم‌هاش‌و بسته و لبش‌و به دندون گرفته‌ بود.
حالت تهوع بهم دست داد که چشم‌هام‌و بستم و نفس عمیقی کشیدم.
صداش‌و نزدیک گوشم شنیدم.
– معلومه که اینکاره نیستی و فقط…
به گوشم نزدیکتر شد که نفس‌های داغش گوشم‌و سوزوند.
– داری ادعا می‌کنی که هستی.
سریع کنار کشیدم و بهش نگاه کردم.
نمی‌دونم چرا حس می‌کردم تو نگاهش یه عصبانیت شدیده.
بلند شد.
– بلند شو می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.
نگاهش دیگه هوس‌بازی توش نبود.
بلند شدم و با تردید پشت سرش رفتم.
قلبم حسابی تند میزد.
به یه راهروی خلوت و نسبتا تاریکی که رسیدیم با ترس وایسادم اما با جدیت بازوم‌و گرفت و به جلو کشوندم که با تقلا گفتم: چیکار می‌کنی؟ ولم کن.
حرفی نزد که اینبار بی‌اراده با صدای همیشگی خودم گفتم: داری کجا می‌بریم؟
یه دفعه در اتاقی‌و باز کرد و داخلش انداختم که با شکم توی یه میز بیلیارد فرو رفتم و از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
یه دفعه موهام‌و گرفت و به عقب پرتم کرد که از سوزش جیغی کشیدم و به دیوار کوبیده شدم.
با چهره‌ی برزخی یقه‌م‌و گرفت و بهم نزدیک شد که با نگاه ترسیده گفتم: تو دیوونه شدی؟!
غرید: اینجا چه غلطی می‌کنی؟ هان؟
نفسم بند اومد.
پس شناختتم.
– چی داری میگی؟

موهام‌و تو مشتش گرفت که سوزش بدی توی سرم پیچید و بی‌اراده اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
– وسط این همه پسر اومدی دنبال من که چی بشه؟ هان؟
بازم انکار کردم و با صورت جمع شده از درد و سوزش گفتم: چی داری میگی؟
فریاد زد: جواب من‌و بده تا یه بلایی سرت نیاوردم محدثه.
از ترس لال شدم.
فکم‌‌و گرفت و به صورتم نزدیک‌تر شد.
با چشم‌های به خون نشسته گفت: راه افتادی دنبال من که چی بشه؟ برات مهمم؟ کارام برات مهمه؟
فقط سکوت کردم.
کل تنم یخ کرده بود و از ترس دستم خفیف می‌لرزید.
داد زد: حرف…
– اومدم اینجا… چون… چون دست اون دختره‌ی هرزه رو برات رو کنم.
از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود.
– خب لعنتی اگه نمی‌خوای کنارم باشه فقط کافیه بهم بگی، دیگه اینکارا واسه چیه؟ تو فقط کافیه بهم بگی ماهان بندازش دور.
بهت زده بهش نگاه کردم.
دستش‌و کنار سرم گذاشت و نفس زنان چشم‌هاش‌و بست.
– ماهان… اون دختره‌‌…
چشم‌هاش‌و باز کرد و به چشم‌هاش زل زد.
– اول این لنزای لامصبت‌و بردار، دلم واسه چشم‌های خودت تنگ شده.
نفسم بند اومد و شکه بهش نگاه کردم.
– درشون بیار.
با دست‌های لرزون لنزهام‌و درآوردم و با کمی مکث بهش نگاه کردم.
دستش‌و کنار صورتم گذاشت.
– رنگ چشم‌های خودت قشنگ‌ترند.
فقط سکوت کردم.
سرش‌و نزدیک‌تر کرد.
همین که گرمی لبش روی لبم نشست کل وجودم لرزید و ناخودآگاه چشم‌هام بسته شدند.
نرم شروع کرد به بوسیدنم.
انگار زمین و زمان واسم وایساده بودند.
چیزی نگذشت که نتونستم تحمل کنم و دستم‌و توی موهاش فرو و همراهیش کردم که تندتر بوسیدم‌.
نفس که کم آوردیم از هم جدا شدیم اما بلافاصله سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد و بوسه‌ای زد که چشم‌هام بسته شدند.
خواست عقب بکشه اما انگار یکی راضیش نکرد که شروع کرد به بوسیدن گردنم.
شل شدم که سریع کمرم‌و گرفت‌.
آروم گفتم: ماهان ولم کن.
اما چیزی نگفت و بازم لبم‌و شکار کرد.
اینبار مثل تشنه‌ای بود که تازه به آب رسیده.
محکم و پرنیاز می‌بوسیدم و از احساسی که داشتم نمی‌تونستم پسش بزنم.
یه دفعه زیپ لباسم‌و پایین کشید و گردنم‌و بوسید.
نزدیک گوشم نفس زنان گفت: بهت احتیاج دارم محدثه، فقط یه بار بذار لمست کنم‌.
با همین حرفش به خودم اومدم و درحالی که داشتم می‌سوختم به عقب هلش دادم که انتظارش‌و نداشت و چند قدم به عقب رفت.
چشم‌هاش قرمز و خمار شده بودند.
سعی کردم سرد و جدی باشم.
– کار احمقانه‌ای نکن، اگه حالت خرابه میرم سحر رو صدا میزنم بیاد درستت کنه، من اینکاره نیستم‌.
عاجزانه بهم نگاه کرد.
– چرا اینکار رو می‌کنی لعنتی؟ مگه دوستم نداری؟
برخلاف واقعیت گفتم: تو واسه خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی حالا که دنبالت راه افتادم اومدم عاشق دل خسته‌ت شدم؟ نه ماهان خان.
اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود اما مجبور بودم از خودم دورش کنم.
اون به درد من نمیخوره… یه دختر بازه… از من زده شد میره سراغ یکی دیگه.
– دنبالت راه افتادم تا تو با احمق بازیت خودت‌و معتاد نکنی و اون دختره‌ی عوضی سحر رو تحویل قانون بدم.
به سمتش رفتم و سیگارش‌و از جیبش بیرون آوردم.
سیگار رو بالا گرفتم.
– بدبخت دختره داره معتادت می‌کنه، اون شبی که اومده بودم ته مونده‌ی سیگارت‌و برداشتم و فرداش رفتم به یه پلیس نشونش دادم، گفت که سیگاره ترکیبی از هروئینه.
بهت زده بهم نگاه کرد.
با عصبانیت سیگار رو زیر پام انداختم و له کردم.
– دیدی احمق؟ وقتی اون روز بهت گفتم سیگارت یه سیگار معمولی نیست مسخرم کردی، حالا بهت ثابت شد؟ هان؟
یه دفعه روی زمین افتاد که با نگرانی و عصبانیت به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
شکه گفت: هرو‌… هروئین؟

#ســحــر

عصبانیت وجودم‌و پر کرد که تموم تنم گر گرفت.
ای دختره‌ی عوضی، تموم نقشه‌هامون‌و برباد فنا دادی.
با قدم‌های تند و عصبی از راهرو بیرون اومدم و همون‌طور که به سمت در می‌رفتم با لادن تماس گرفتم.
با چهار بوق جواب داد.
– بله؟
بی‌مقدمه گفتم: نقشمون لو رفت یه دختر عوضی همه چیز رو خراب کرد.
یه دفعه داد زد: تو چه غلطی کردی؟ هان؟
با داد گفتم: به من ربطی نداره یه دختر عوضی همه چی‌و کف دست ماهان گذاشت‌.
رو به زنه با عصبانیت گفتم: وسایلای کمد پنج رو بیار.
بعد رو به لادن گفتم: اون آشغال رفته سیگاره رو به یه مامور نشون داده ماموره هم بهش گفته که ترکیبی از هروئینه.
غرید: اون هرزه کیه که دمار از روزگارش دربیارم؟ هان؟
نفس عصبی کشیدم.
– نمی‌شناسمش اما انگار ماهان می‌شناستش و بهشم اهمیت میده، من دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.
با عصبانیت گفت: میری تو ماشین می‌شینی باید ببینی دختره کجا میره، خونش‌و که پیدا کردی آدرسش‌و واسم می‌فرستی… یعنی بلایی به سرش بیارم که به گه خوردن بیوفته.
این‌و گفت و قطع کرد که دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.

خواست پیاده بشه اما با چیزی که به ذهنم رسید با استرس مچش‌و گرفت.
سوالی بهم نگاه کرد.
– میگما نکنه بریم همه بشناسنت بعد ازمون عکس بگیرند، بعد بندازن تو فضای مجازی بعدم خانوادم ببینن و بعدم به فنا برم؟
انگشتش‌و به لبش کشید‌.
– اینم حرفیه.
با استرس گفتم: نریم؟
– منکه برام مهم نیست عکسمون‌و بندازن و بگند زن یا دوست دختر دارم اما واسه تو بد میشه.
نفس عمیقی کشید و در رو بست.
– نمیریم.
نالیدم: خیلی بد شد.
خندید و لپم‌و کشید.
– اشکال نداره به جاش نوبت منه که سوپرایزت کنم.
ابروهام بالا پریدند.
ماشین‌و روشن کرد و چشمکی زد.
– مطمئم خوشت میاد.
کنجکاو گفتم: فقط بگو درمورد چیه.
از جای پارک بیرون اومد.
– می‌فهمی.
با نارضایتی باشه‌ای گفتم.
وارد پارکینگ یه ساختمون بزرگ شد.
با کنجکاوی به سرسبزی اطرافم نگاه می‌کردم.
به جایی رسید که پر از ماشین بود.
با ماشین‌هایی که دیدم نفسم رفت.
یعنی یه دونه هم ماشین ایرانی نبود.
با تعجب بهش نگاه کردم.
– اینجا کجاست؟
به قیافه‌م خندید.
– یه چند ثانیه صبر کن ماشین‌و پارک کنم بهت میگم.
تموم مدت منتظر بهش خیره شدم.
ماشین‌و پارک کرد و بهم چشم دوخت.
خندید.
– من‌و خوردیا.
دستش‌و گرفتم.
– بگو دیگه.
به لبش اشاره کرد که حرص نگاهم‌و پر کرد.
– بدو وگرنه بهت نمیگم.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
خم شدم و بوسه‌ای به لبش زدم.
– خب الان بگو.
– یه رستوران و کافه واسه مدلینگاست.
با چشم‌های گرد شده گفتم: چی؟ یعنی این تو مدلینگان؟
خندید.
– آره، از اونجایی که واقعا سخته بین مردم عادی بریم چون نمی‌ذارند یه چیز راحت از گلومون پایین بره یکی از بچه‌ها این ایده رو داد، بیشتر وقت‌ها اینجا جمع می‌شیم‌و می‌گیم‌و می‌خندیم و می‌خونیم‌.
با چشم‌هایی که شبیه قلب شده بودند تو حس گفتم: وایی خدا، مثلا امیرحسین نامدار رو ببینم، ارمیا قاسمی و…
یه دفعه بازوم‌و کشید که از حس بیرون کشیده شدم.
نگاهش پر از حرص بود.
– برمی‌گردما.
از حسودیش خندیدم و بی‌اراده لپش‌و کشید.
– حسودی می‌کنی؟
با حرص و خنده نگاهم کرد.
در رو باز کرد.
– پیاده شو موش کوچولو.
خندیدم و چپ چپ بهش نگاه کردم.
– اول صبر کن وضعم‌و درست کنم.
چراغ‌و روشن کردم و آینه‌م‌و بیرون آورد.
رژلب هلوییم‌و تمدید کردم.
– ‌شانس آوردی رژلبای تند نمیزنی وگرنه من می‌دونستم با تو.
خندیدم.
– حالا یه لب بده.
با اخم بهش نگاه کردم که خندید.
پیاده شدیم و در رو بستیم.
همینطور که به سمت یه در شیشه‌ای می‌رفتیم گفتم: با دوست دختراشون میان؟
بهم نگاه کرد.
– نه، چون ممکنه اینجا لو بره بین مردم پخش بشه همچین جایی واسه مدلینگا هست، خیلی کم با دوست دختراشون میان البته اونایی که یه زمانی قراره باهم ازدواج کنند، یکی دوتامونم که زن داره با زنشون میان.
با هیجان آهانی کفتم.
وویی خدا، باور نمیشه دارم میرم از نزدیک ببینمشون.
به در که نزدیک شدیم نفس پراسترسی کشیدم و کیفم‌و روی شونم تنظیم کردم.
در رو باز کرد و آویزها رو کنار زد که صداهایی بلند شد.
– او ببین کی اینجاست؟
– چه عجب مهرداد خان!
از منظره‌ی رو به روم نفس تو سینم حبس شد.
با گرفته شدن دستم توسط مهردادی که داشت می‌خندید هنگ کردم‌
به سمتشون رفت و چون دستم تو دستش بود دنبالش کشیده شدم.
قلبم ‌روی هزار میزد.
ووی خدا، بعضی‌هاشون‌و می‌شناسم.
سعی کردم لبخندم زیاد پررنگ نشه.
با اون یکی دستش محکم ‌باهاشون دست داد و به هم سلام کردند.
به من نگاه کردند که با استرس و هیجانی که سعی بر پنهانش داشتم گفتم: سلام.
با ابروهای بالا رفته بهم سلامی کردند.
امیرحسین نامدار به بازوی مهرداد زد.
– چه خبره کلک؟
همه با خنده و سوالی بهش نگاه کردند.
خندید.
– زنمه.
لبخندم پررنگ‌تر شد.
یعنی نزدیک بود پس بیوفتما.
تک به تک بهمون تبریک گفتند که با ذوق و لحن آرومی ممنونی گفتم.
با دیدن امیرسام نیازی بی‌اراده با اون دستم دست مهرداد که دستم‌و گرفته بود رو گرفتم.
نزدیک بود اشکم دربیاد‌.
به مبل‌های زیادی اشاره کرد.
– رو پا واینسید.
وایی خدا، من الان غش می‌کنم.
یه دفعه آرنج مهرداد بهم خورد که سریع بهش نگاه کردم.
چشم غره‌ای بهم رفت که خندم گرفت.
به سمت مبل‌ها رفتیم.
مهرداد دستم‌و ول کرد و گفت: بشین.
نشستم.
رو به یه نفر که پشت اپن بود و انگار سفارش می‌گرفت بلند گفت: حمید یکی از گیتارای کوک‌و واسم بیار.
بلند گفت: ای به چشم.
دختر وسطشون فقط من بودم و این کلی معذبم می‌کرد.
یه نفر که عکسش‌و دیده بودم اما اسمش‌و یادم نمیومد با ابروهای بالا رفته گفت: بازم می‌خوای واسمون کنسرت مجانی بذاری؟
مهرداد خندید.
– آره.
ذوق کردم.
ایول، قراره بخونه، خیلی میخوام بدونم صداش چجوریه.
کنارم نشست.
چند نفرشون‌و می‌دونستم مدلینگ نیستند اما همیشه تو عکس‌ها بودند.
مطمئنم دوست‌هاشونند.
تقریبا فکر کنم ده نفر می‌شدیم.
هیچ جوری از هیجانم کم نمی‌شد.

امیرسام: چیزی درمورد ازدواجت نگفته بودی!
مهرداد: هنوز نامزدیم.
لبخندم کم رنگ‌تر شد.
وقتی از هم جدا بشیم چی می‌خواد بهشون بگه؟
سعی کردم یه امشب درمورد این فکر نکنم.
همون پسره گیتاری‌و آورد که مهرداد بلند شد.
دستم‌و گرفت که بلند شدم.
به سمت یه سکو نسبتا پایینی رفتیم که همه هم بلند شدند.
روی یکی از صندلی‌هایی که بود نشوندم و آروم نزدیک صورتم گفت: امیدوارم از سوپرایزم خوشت بیاد.
لبخندی روی لبم نشست.
گونم‌و که بین همه بوسید از خجالت گر گرفتم.
روی صندلی روی سکو نشست.
همه صندلی‌ها رو پر کردند‌ و چندتاشونم وایسادند‌.
یه مرد که لباس گارسونی به تن داشت با یه سینی شربت جلو اومد.
به هممون تعارف کرد و رفت.
نگاهی به اطراف انداختم و وقتی دیدم کسی حواسش به من نیست بوش کردم تا ببینم خدایی نکرده مشروب نباشه که خداروشکر نبود.
مهرداد چندبار دستش‌و روی تارها کشید و بعد شروع به زدن کرد.
همین که خوند نفسم بند اومد و لبخندم از حیرت جمع شد.
این بهترین و گوش‌نوازترین صداییه که می‌شنوم شایدم فقط واسه من اینطوریه… کاری کرد که یه احساسی درونم قوی‌تر شد.
اون تیله‌های مشکی‌ای که به من نگاه می‌کردند و انگار اون حرف‌ها رو داشت به من میزد حس خوبی‌و بهم می‌داد.
– ماه بانو جان… این گوی و میدان… دیوانه کردنم برای تو کاری نداره… ماه بانو جان… از تو چه پنهان… بهترین جای جهان شونه‌ی یاره.
جوری شده بود که دیگه حواسم به اطراف نبود و انگار خودشم تو این عالم نبود.
– نگو از عشقی… که سرانجامی نداره… آروم جونم… عاشق دیوونه منم… مگه می‌تونم… از عشق تو من دل بکنم…
انگار به خودش اومد که نگاه ازم گرفت و به زمین چشم دوخت اما همین نگاه پر احساس چند ثانیه‌ش کافی بود تا دلم‌و زیر و رو کنه.
– عادت دارم که بگم دوست دارم… منه دیوونه دلم رو به تو بسپارم… آروم جونم… عاشق دیوونه منم…
باز به چشم‌هام نگاه کرد که دلم هری ریخت.
اینبار لبخندی روی لبش بود.
– … مگه می‌تونم… از عشق تو من دل بکنم… عادت دارم که بگم دوست دارم… منه دیوونه دلم رو به تو بسپارم…
با ضربه‌‌ای که با کف دست به سیم‌ها زد من‌و تو هنوز خواستن شنیدن صداش غرق کرد.
صدای دست و سوت سالن‌و پر کرد.
– مثل همیشه عالی.
– دمت گرم، بیا شربت بخور گلوت باز بشه.
بلند شد و گیتارش‌و به صندلی تکیه داد و بعد از گرفتن شربت به سمت منی که هنوز غرق شده توی احساسم بهش نگاه می‌کردم اومد.
به صندلی دست گذاشت و تو صورتم خم شد.
– چطور بود ماه بانو جان؟
با چشم‌های پر از اشک خندیدم و بدون توجه به بقیه بغلش کردم و چشم‌هام‌و بستم.
آروم گفتم: این بهترین سوپرایزی بود که می‌تونستی بهم نشون بدی، خیلی خوشگل خوندی.
خندید و با یه دست بغلم کرد.
نزدیک گوشم گفت: تو امروز بهترین تولد عمرم‌و واسم گرفتی، یه تولد که هیچوقت فراموش شدنی نیست، وقتی میگم واسم خاصی باور کن که هستی‌.
لبخندی روی لبم نشست.
ازم جدا شد که همشون شروع کردند به دست و سوت زدن.
گونم‌و بوسید که لبخندم رگه‌ی خجالت پیدا کرد.
– صحنه‌ی احساسی و رمانتیکی بود داره گریم می‌گیره لعنتیا.
هممون خندیدیم.
– امروز تولدت بوده نه؟ پس ببین چه کردیم.
سوالی بهشون نگاه کردیم اما با دیدن کیک تولدی که دست یکی بود و داشت به سمتمون میومد لبخندی زدم.
دونفر مهرداد رو گرفتند و روی یه مبل نشوندنش.
بلند شدم و کنارش وایسادم.
مجله‌های روی میز رو پایین ریختند و کیک رو روی میز گذاشتند.
امیرحسین: یه آرزو بکن، شمع‌ها رو فوت کن.
مهرداد اول نگاهی به من انداخت و بعد چشم‌هاش‌و بست.
خیلی دوست دارم بدونم چی آرزو می‌کنه.
چیزی نگذشت که چشم‌هاش‌و باز کرد و شمع‌ها رو خاموش کرد که همگی دست زدیم.
بچم امروز سی سالش شد.
– هوف مهرداد، توجه داری که ده سال تفاوت سنی داریم؟!
خندید.
– آره.
یکیشون با تعجب گفت: بیست سالته؟!
– شونزده آبان که برسه آره.
با تعجب بهمون نگاه کردند.
– چه تفاوت سنی‌ای! پسرمون ازدواج نکرد نکرد تا آخرش یه جوون گیرش اومد.
از پشت سر دست‌هام‌و دور گردن مهرداد انداختم و با خنده گفتم: مگه شوهرم پیره؟
خندیدند.
مهرداد با خنده گفت: دانشجومه.
بدبختا بیشتر جا خوردند که هردومون خندیدیم.

#مــحــدثــه

همه جا رو در به در دنبال اون دختره‌ی آشغال گشتیم اما انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین.
جواب تماس های ماهانم‌و نمی‌داد.
دست به کمر گفتم: شاید فهمیده که تو فهمیدی.
همون‌طور که به اطراف نگاه می‌کرد گفت: آخه چجوری بفهمه؟
شونه‌ای بالا انداختم.
بهم نگاه کرد.
– اگه معتاد خرابش شده باشم چی؟
خونسرد گفتم: می‌برمت می‌ندازمت توی کمپ.
صورتش جمع شد.
– کمپ؟
پوزخندی زدم.
– نه پس می‌برمت لس آنجلس.
بازوهام‌و گرفت.
– از این قضیه به کسی نگو، داداشم نباید خبردار بشه، باشه؟
– باشه.
نفس آسوده‌ای کشید.
– بیا بریم برسونمت خونه با این وضع داری می‌گردی خونم به جوش میاد.

به عقب هلش دادم.
– تو اول کارای خودت‌و درست کن شازده.
چرخیدم و به سمت در رفتم که پوفی کشید.
بعد از اینکه وسایلم‌و از زنه گرفتم و مانتو و شالم‌و پوشیدم از ساختمون بیرون اومدیم.
باز مثل چند دقیقه پیش عصبی گفت: یعنی پیداش کنم جوری ج*رش میدم که صدای سگ بده.
پوکر فیس بهش نگاه کردم.
– ادبت تو حلقت!
نفس عصبی کشید و به موهاش چنگ زد.
– دختره‌ی ه*ر*ز*ه.
سوار ماشین شدیم اما روشنش نکرد و سرش‌و روی فرمون گذاشت.
– می‌خوای رانندگی کنم؟
با کمی مکث سرش‌و بالا آورد و بی‌حرف پیاده شد که پیاده شدم.
خواستم بشینم که بازوم‌و گرفت.
– ممنونم ازت، بخاطر اینکه بیخیال نشدی ممنونم، امیدوارم بتونم جبران کنم.
مکثی کردم و گفتم: خواهش می‌کنم.
لبخند کم رنگی زد.
به سمت اون در رفت که نفس عمیقی کشیدم و نشستم.
وقتی نشست ماشین‌و روشن کردم.
– گواهینامه داری که؟
– آره.
نفس آسوده‌ای کشید.
خونسرد گفتم: اما همراهم نیست.
چشم‌هاش گرد شدند و قبل از اینکه اعتراضی بکنه پام‌و روی گاز گذاشتم و به سرعت حرکت کردم.
– اصلا نمی‌خواد خودم رانندگی می‌کنم، بخدا حوصله‌ی جریمه ندارم.
بیخیال با یه دست رانندگی می‌کردم.
معترضانه گفت: محدثه!
– ببند بذار تمرکز کنم وگرنه از ماشین پرتت می‌کنم بیرون.
با چشم‌های گرد شده گفت: خیلی پررویی!
– می‌دونم.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار دادم و دیگه خفه شد.
***
سرکوچمون وایسادم و به چهره‌ی غرق در خوابش خیره شدم.
تیکه‌ای از موهاش که توی صورتش ریخته بود شدید جذاب و بامزه‌ش می‌کرد.
دستم‌و جلو بردم و موهاش‌و کنار زدم.
انگشتم‌و آروم روی ته ریشش کشیدم.
نگاهم به لبش کشیده شد که بی‌اراده لبم‌و با زبونم تر کرد.
زیر لب گفتم: دخترباز دوست داشتنی لعنتی.
نفس عمیقی کشیدم و تکونش دادم.
– بیدار شو بشین پشت فرمون.
فقط تکونی خورد.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم و محکم‌تر تکونش دادم.
– الو؟
اما انگار نه انگار.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– باشه، خودت خواستی ماهان خان.
صدای ضبط‌و تا آخر بردم و یه دفعه روشنش کردم که صدای بدی تو ماشین پیچید و بدبخت جوری از جا پرید که سرش محکم به سقف خورد.
صداش‌و کم کردم و خونسرد گفتم: خداحافظ.
دست به سر گیج بهم نگاه می‌کرد.
– واسه چی خداحافظ؟ اصلا چی شد یه دفعه؟
خندم گرفت.
– رسیدم خونم، تو هم برو خونت بخواب.
سرش‌و ماساژ داد و با صورت درهم گفت: کی حوصله‌ی رانندگی داره؟
سرش‌و به صندلی تکیه داد و چشم‌هاش‌و بست که با چشم‌های گرد شده گفتم: هی یابو من دارم میرما، می خوای همینجا بخوابی؟!
خمیازه‌ای کشید و دستش‌و بالا برد که با حرص گفتم: اصلا به من چه؟
کیفم‌و برداشتم و پیاده شدم.
در رو بستم و وارد کوچه شدم.
با کمی مکث چرخیدم که دیدم دیوونه تکونم به خودش نداده و ماشینشم روشنه.
نفس پر حرصی کشیدم و به سمتش رفتم.
در رو باز کردم و نشستم که چیزی نگفت.
با حرص ترمز دستی‌و کشیدم و دنده رو جا به جا کردم.
وارد کوچه شدم و جلوی آپارتمان زدم رو ترمز.
– پیاده شو بیا تو.
چشم‌هاش و در رو باز کرد.
– دمت گرم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
پیاده شد و با برق خوشحالی توی چشم‌هاش گفت: پیاده شو ‌دیگه.
همون‌طور که با حرص بهش نگاه می‌کردم در رو باز کردم.
پیاده شدم و ماشین‌و قفل کردم.
سوئیچ‌و به سمتش پرت کردم که گرفتش.
– فقط وای به حالت اگه حرف واسم درست بشه.
نزدیک نگهبانی آروم و با اخم گفتم: صدایی ازت درنیاد.
دستش‌و روی قفسه‌ی سینه‌ش گذاشت و کمی خم شد که چشم غره‌ای بهش رفتم و وارد شدم.
با دوی بی‌صدا از نگهبانی و محوطه رد شدیم و وارد آپارتمان شدیم.
آروم از پله‌ها بالا اومدیم.
جلوی واحد وایسادم و با کلید بازش کردم.
خواست بره تو که به عقب پرتش کردم که تعجب کرد.
– اول بذار ببینم عطیه کجاست.
وارد شدم و نگاهم‌و اطراف چرخوندم اما با صداش اونم نزدیکم از جا پریدم.
– چرا مثل دزدا وارد شدی؟
با ترس دستم‌و روی قلبم گذاشتم و بهش که درست کنارم پشت در بود نگاه کردم.
– بیا برو یه چیز سرت کن، ماهان اینجاست.
با اخم گفت: این وقت شب اینجا چی‌کار می‌کنه؟
– خوابش میاد نمی‌تونه رانندگی کنه، صبح زود می‌ندازیمش بیرون.
یه دفعه صداش بلند شد.
– دارم می‌شنوما.
سریع به سمتش چرخیدم و دستم‌و روی بینیم گذاشتم.
– هیس.
عطیه که توی اتاق رفت از جلوی در کنار رفتم.
– بیا تو.
وارد شد که در رو بستم.
کفش‌هام‌و درآوردم.
به جلو رفت که لگد آرومی به پاش زدم.
– کفش.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد و کفش‌هاش‌و درآورد.
– برو بشین رو کاناپه تا برم برات بالشت و پتو بیارم.
بی‌حرف به سمتش رفت.
وارد اتاق شدم که دیدم عطیه روی تخت دراز کشیده و سرش توی گوشیه.
– این وقت شب تو گوشی چی‌کار می‌کنی؟
– بیا ببین این مطهره‌ی لعنتی چیکارا کرده!
کنارش نشستم و گوشی‌و ازش گرفتم.
به عکس‌هایی که فرستاده بود نگاه کردم.
چندتاش با بچه‌های همون محله‌ای که همیشه میره عکس گرفته بودند که از خاکی بودن استاد تعجب کردم.

همشون کوه کندند؟
بعدیا رو زدم که دیدم تو همون مغازه‌ی غذاهای محلین.
خندم گرفت.
– ببین این دیوونه استاد رو کجاها برده!
با حرص گفت: بزن بعدی اگه از حسودی نترکیدی بهت جایزه میدم.
بعدی زدم اما با چیزی که دیدم چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
– این… این کنار این مدلینگا چی‌کار می‌کنه؟!
نالید: لعنتی نگاش کن پیش کیا هم هست… امیر حسین نامدار! امیر سام نیازی!… آرش قیصری!… این اون.
با حرص گفتم: مجبورش می‌کنیم ما رو هم ببره.
به عکس نگاه کردم.
– کیک کوفتت بشه که بدون ما خوردی.
***********
#مـطـهـره

در حالی که یه تاپ و شلوارک پوشیده بودم داشتم مبل رو مرتب می‌کردم.
انگار بمب روش ترکیده!
با یادآوری دیشب لبخندی روی لبم نشست.
چقدر خوب بود… بهترین شب توی زندگیم بود.
همیشه فکر می‌کردم مدلینگا خیلی مغرورند اما دیشب فهمیدم بین جمع دوستانه خیلی صمیمی و شوخند.
با پایین اومدن مهرداد گفتم: صبح بخیر ساعت خواب.
بهم نگاه کرد.
خواست حرفی بزنه اما ابروهاش بالا پریدند و نگاهش سر تا پام‌و رصد کرد.
– چه عجب بدون اینکه بهت بگم اینا رو پوشیدی!
– خوبه؟
به سمتم اومد.
– عالیه!
بهم که رسید قبل از اینکه اون من‌و ببوسه من لبم‌و روی لبش گذاشتم که شدید جا خورد.
بوسه‌ی کوتاهی زدم و خواستم جدا بشم اما دستش‌و پشت سرم گذاشت و شروع کرد به بوسیدنم.
دستم‌و توی موهاش فرو و همراهیش کردم.
دستش که روی بالا تنه‌م نشست با حرص دستش‌و پس زدم و عقب کشیدم.
– همیشه باید دستت هرز بپره!
آروم چشم‌هاش‌و باز کرد.
کمی خیره نگام کرد و بعد گفت: مال خودمه دلم می‌خواد.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
چرخوندمش و به جلو هلش دادم.
– برو صبحونه بخور.
به سمت آشپزخونه رفت که منم خم شدم و به کارم ادامه دادم.
دستمال‌و برداشتم و مشغول تمیز کردن شیشه‌ی میزهای مبل شدم.

#مــهــرداد

صبحونه می‌خوردم اما نمی‌تونستم نگاه ازش بردارم.
اون تاپی که پوشیده بود و با خم شدنش دار و ندارش به چشمم می خورد شدید وسوم می‌کرد که برم و لباسش‌و پاره کنم و بهشون چنگ بزنم.
اون شلوارک تنگی که پاش بود دیوونم می‌کرد.
اخمی روی پیشونیم نشست.
چرا دارم به این چیزا فکر می‌کنم؟!
سریع نگاه ازش گرفتم و به میز چشم دوختم اما یه چیز وادارم می‌کرد بازم بهش نگاه کردم.
نمی‌دونستم چرا قلبم کمی تند میزد و شدید احساس گرما می‌کردم.
کلافه یقه‌ی پیرهنم‌و تکون دادم اما درآخر بهتر نشدم که کلا لباس‌و از تنم درآوردم و روی اپن پرت کردم.
بهش نگاه کردم که دیدم همون‌طور که داره تمیز می‌کنه دستش‌و توی یقه‌ش برد و لباس زیرش‌و بالاتر کشید.
یه حس عجیبی داشتم… یه حسی که تا حالا تجربه‌ش‌و نکردم… نفس‌هام تند شده بودند و تنم گر گرفته بود.
درآخر طاقت نیاوردم و بلند شدم.
به سمتش رفتم که به سمتم چرخید اما بی‌طاقت روی مبل پرتش کردم که با تعجب گفت: چی شده؟
جوابش‌و ندادم و لبم‌و محکم روی لبش گذاشتم.
به بالا تنش چنگی زدم که آخ تو گلویی گفت.
با عطش غیرقابل باوری می‌بوسیدمش و خودمم نمی‌دونستم چم شده.
لبم‌و برداشتم و گردنش‌و مک زدم.
– آخ… چی‌کار داری می‌کنی مهرداد؟!
چند ثانیه بعد ازش جدا شدم و نفس زنان بهش نگاه کردم.
نمی‌دونم چی تو نگاهم دید که با تعجب بهم نگاه کرد.
نفس‌هام تند شده بودند.
انگشتم‌و آروم روی لبش کشیدم و تا پایین حرکتش دادم.
نگاهم که به یقه‌ش خورد بدتر دیوونه شدم.
آروم با تعجب گفت: مهرداد؟!
اما جوری بود که انگار نمی‌شنیدم که نمی‌تونستم جواب بدم.
یقه‌ش‌و پایین بردم اما یه دفعه بی‌طاقت کاملا پاره‌ش کردم و لباس زیرش‌و پایین کشیدم.
خواستم سرم‌‌و به سمتشون ببرم که سرم‌‌و گرفت.
– یه لحظه به من نگاه کن.

#مـطـهـره

ناباور به مهردادی که حالا چشم‌هاش شدید خمار شده بودند نگاه می‌کردم.
سرش‌و بالا آورد.
یه دفعه چنگی به بالا تنم زد که آخی گفتم‌.
نفس زنان گفت: کل تنت‌و می‌خوام لعنتی.
دستش‌و که به سمت شلوارکم برد مچش و گرفتم.
– مهرداد تو…
اما یه دفعه شلوارکم‌و پایین کشید و به رونم چنگی زدم که از درد لبم‌و گزیدم.
نفس زنان گفت: تو داری باهام چی‌کار می‌کنی؟
دستش‌و بالاتر کشید.
ضربان قلبم حسابی بالاتر رفته بود.
روم خیمه زد و دستش‌و روی بدنم به حرکت درآورد.
با بهت خیره به چشم‌های خمارش لب زدم: مهرداد تو تحریک شدی؟!

کم کم ناباوری چشم‌هاش‌و پر کرد.
– من تحریک شدم؟!
با همون حالت سری تکون دادم اما چیزی نگذشت که خوشحالی وجودم‌و پر کرد.
محکم بغلش کردم.
– وایی مهرداد تو تحریک شدی، باید به دکترت بگیم.
ولش کردم.
– بلند شو برو به دکترت زنگ بزن.
خواستم به عقب هلش بدم اما روی مبل هلم داد.
معترضانه گفت: من دارم می‌ترکم تو میگی به دکترت زنگ بزن؟!
سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد و لب زد: حالم خرابه وقتشه یه فیضی ازت ببرم.
خواستم حرفی بزنم اما شروع کرد به بوسیدن گردنم که چشم‌هام بسته شدند.
دست‌هام‌و روی بازوهاش گرفتم.
– برو حموم حالت…
با چنگی که به بالا تنم زد آخی گفتم.
کم کم پایین‌تر اومد که بی‌طاقت گفتم: مهرداد…
سرش‌و بالا آورد و خمار لب زد: میشه حرف نزنی حس و حالم‌و نپرونی؟
نمی‌دونم چرا استرس داشتم.
مگه واسه این روز لحظه شماری نمی‌کردم؟
لباس زیرم‌و پایین کشید و باز بالا اومد.
خواست کارش‌و بکنه که ترسیده به بازوش چنگ زدم و گفتم: تو قول دادی که به دخترونگیم کاری نداشته باشی.
کمی نفس زنان نگام کرد.
چشم‌هاش قرمز شده بودند و این می‌ترسوندم.
درآخر کمی از روم بلند شد و با اخم گفت: بچرخ.
****
نفس زنان چشم بسته خودش‌و روی مبل انداخت و منم‌و روی خودش انداخت.
هیچ لذتی واسه من نداشت ولی خب بهش حق میدم که واسه بار اول وحشی باشه.
لبش‌و با زبونش تر کرد و گفت: لعنتی یه چیزی هست که ماهان نمی‌تونه دست از این کارش برداره.
خواستم بلند بشم که با دردی که تو بدنم پیچید صورتم جمع شد و دستم‌و روی کمرم گذاشتم.
چشم‌هاش‌و باز کرد و به لبم چشم دوخت.
– سال‌هاست که منتظر این لحظه بودم، اما هنوز سیر نشدم.
قبل از تحلیل حرفش لبش‌و روی لبم گذاشت و جاش‌و باهام عوض کرد که اخم‌هام درهم رفت.
عمیق بوسیدم و سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد و حریصانه بوسیدم جوری که می‌دونستم کبود میشه.
با التماس گفتم: مهرداد دیگه نمی‌تونم، تحمل چهارمین بار رو ندارم.
به رونم چنگ زد که لبم‌و به دندون گرفتم.
سرش‌و بالا آورد و گونم‌و بوسید.
– ولی من هنوز کاملا خالی نشدم هنوزم می‌خوام پس مخالفت نکن.
نالیدم: آخه…
انگشت‌هاش‌و روی لبم گذاشت.
– هیس، بار اولمه تحمل کن.
با عجز بهش نگاه کردم اما توجهی نکرد و باز چرخوندم.
موهام‌و کنار زد و گردنم‌و بوسید.
دستش که روی باسنم کشیده شد از درد آخ آرومی گفتم.
نزدیک گوشم نفس زنان گفت: تحمل کن.
بعد لاله‌ی گوشم‌و بوسید.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و لبم‌و به دندون گرفتم.
*****
دست دور کمرم انداخت و جاش‌و باهام عوض کرد.
با حرص به بازوش کوبیدم.
– تا چند شب نمی‌ذارم.
موهام‌و پشت گوشم برد.
– صیغم شدی پس وظیفته.
حسابی بهم برخورد.
نگاه ازش گرفتم و بلند شدم اما بازوم‌و گرفت و بازم روی خودش پرتم کرد که گفتم: ولم کن.
– خب حالا قهر نکن.
دلخور گفتم: من‌و با ه*ر*ز*ه‌ها اشتباه گرفتی.
سکوت کرد.
خواستم بلند بشم ولی تو بغلش کشیدم که از درد لبم‌و گزیدم.
– معذرت می‌خوام.
روی موهام‌و بوسید و تکرار کرد: معذرت میخوام.
نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام‌و بستم.
– درد دارم مهرداد.
صدای نفس عمیقش‌و شنیدم.
بازم روی موهام‌و بوسید و کمی روی مبل نشست.
بازوم‌و گرفت و بلند کرد.
همین که پام‌و روی زمین گذاشتم از درد زانوهام خم شدند که سریع زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد.
دست‌هام‌و دور گردنش حلقه کردم و سرم‌و به سینه‌ش تکیه دادم.
از پله‌ها بالا اومد و وارد اتاق شد.
به داخل حمام رفت و آروم روی صندلی سفید نشوندم که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و روی رونم نشستم.
شیر آب‌و باز کرد تا وان پر بشه.
– آب گرم حالت‌و بهتر می‌کنه.
سری تکون دادم.
لب وان نشست و بهم خیره شد که از خجالت سرم‌و پایین انداختم.
با کمی مکث بلند شد و رو به روم زانو زد.
دست‌هام‌و گرفت که بهش نگاه کردم.
– ببخشید که اینقدر اذیتت می‌کنم.
لبخند کم رنگی روی لبم نشست.
– ولی ارزش داره چون داری درمان میشی.
لبخندی زد.
به صندلی دست گذاشت و کمی بلند شد.
لبش‌و آروم روی لبم گذاشت و بوسه‌ی طولانی زد.
وان پر شد که زیر زانو و گردنم‌و گرفت و بلندم کرد.
خودش توی وان رفت که با تعجب گفت: تو کجا؟!
شیطون گفت: مگه میشه من نیام؟
با خنده چشم‌ غره‌ای بهش رفتم.
نشست و روی پاش نشوندم که لبم‌و گزیدم.
– حتما هم باید اونجا بشینم؟
دست‌هاش‌و دور شکمم حلقه کرد.
– چه جایی بهتر از اینجا؟
با آرنج بهش زدم و سعی کردم نخندم.
خندید و به خودش تکیه‌م داد.
گرمای آب و آغوشش ترکیب آرامش بخش خوبی بودند.
چشم‌هام‌و بستم.
بالا و پایین رفتن قفسه‌ی سینه‌ش از هر لالایی هم بهتره.
چشم‌هام‌و باز کردم و کمی چرخیدم.
چشم‌هاش‌و بسته بود و سرش‌و به دیوار تکیه داده بود.
لبخندی زدم.
دارم عاشقت میشم؟ یا شایدم شدم!
اما تو چی؟ هستی یا نه؟
دست‌هام‌و دور گردنش حلقه و سرم‌و روی قفسه‌ی سینه‌ش گذاشتم که از معلق موندن یه دستش معلوم بود جا خورده.

چشم‌هام‌و بستم و با لذت به صدای قلبش گوش دادم.
چیزی نگذشت که دستش‌و توی موهام فرو کرد و بوسه‌ای زد که لبخندم پر رنگ‌تر شد.

#مــحـدثــه

عطیه نگاهی به ماهانی که یه دستش از کاناپه بیرون انداخته بود و روی شکم خوابیده بود و یه دستشم زیر بالشت بود انداخت و گفت: نمی‌خواد بیدار بشه؟
خندیدم.
– ولش کن بذار بخوابه، بچم چجوری هم خوابیده!
لقمه‌م‌و توی دهنم گذاشتم.
عطیه با تعجب گفت: بچم؟!
اخم کردم.
– خیلوخب توعم! یه چیز گفتم.
لبخند بدجنسی زد و کمی به سمتم خم شد.
– بگو ببینم، نکنه از این پسره خوشت اومده؟
یه ابروم‌و بالا انداختم.
– صبحونت‌و بخور تا آش و لاشت نکردم.
سعی کرد نخنده و سری تکون داد.
کشیده گفت: باشه خانم.
چشم غره‌ای بهش رفتم و به خوردنم ادامه دادم.
همین که عطیه توی حموم رفت به سمت ماهان رفتم و پایین کاناپه نشستم‌.
آروم موهای روی صورتش‌و کنار زدم.
– نمی‌ذارم هیچ دختری بهت آسیب برسونه، شاید تو خر باشی و زود خام بشی اما من که هم جنس‌هام‌و بهتر می‌شناسم.
دستم‌و روی گونش کشیدم.
– پس نگران نباش، خودم مواظبتم.
با کمی مکث بلند شدم.
خواستم برم اما طاقت نیاوردم، خم شدم و پیشونیش‌و بوسیدم.
چرخیدم و تا خواستم قدمی بردارم مچم گرفته شد و تا بخوام بفهمم روی ماهان پرت شدم که هینی کشیدم و چشم‌هام‌و بستم.
دست‌هاش‌و دور کمرم حلقه کرد و با صدای گرفته‌ای گفت: صبح بخیر بد اخلاق، بالا سر من چی‌کار می‌کردی؟
چشم‌هام‌و باز کردم و با اخم گفتم: ولم کن بلند شو صبحونه بخور، می‌دونی ساعت چنده؟
موهام که از شال بیرون اومده بود و روی صورتش ریخته بود رو پشت گوشم برد.
– نه، ساعت چنده؟
– یازده.
خمیازه‌ای کشید.
– هنوز وقت واسه خوابیدن هست، امروز جمعه‌ست.
پوفی کشید.
– شب جمعه‌مونم خراب شد.
منظورش‌و گرفتم و با حرص مشتی به گونه‌ش زدم که با چشم‌هام گرد شده دستش‌و روی گونه‌ش گذاشت.
– چرا میزنی؟
نفس پر حرصی کشیدم.
– ولم کن و دیگه هم رفع زحمت کن.
دستش‌و برداشت و لبخند شیطونی زد.
– من حالا حالاها اینجام عزیزم.
لپم‌و کشید.
– مگه می‌تونم تو رو ول کنم برم تو خونه تک و تنها بشینم؟
اخم‌هام از هم باز شدند اما سعی کردم جدیتم‌و حفظ کنم.
– خیلوخب ولم کن.
ولم که نکرد هیچ تازه جای خودش‌و هم باهام عوض کرد که با غضب بهش نگاه کردم.
دستش‌و روی چشم‌هام گذاشت.
– اینجور نگام نکن ترسناک میشی.
دستش‌و برداشتم و موهاش‌و تو مشتم گرفتم.
– بلند میشی یا نه؟
ابروهاش‌و بالا انداختم که با حرص موهاش‌و کشیدم که اوفی گفت و با صورت در هم سعی کرد دستم‌و برداره.
-‌ ول کن دیوونه می‌سوزه.
با حرص گفتم: از روم بلند میشی یا این موهای خوشگلت‌و بکنم؟
متعجب بهم نگاه کرد که تازه فهمیدم چی زر زدم.
سریع موهاش‌و ول کردم و جوری که اتفاقی نیوفتاده با اخم گفتم: چیزی شده که با تعجب بهم نگاه می‌کنی؟
به صورتم نزدیک شد و شیطون گفت: به نظرت موهام خوشگله؟ دوست داری کلا مال تو باشه و هر روز دستت‌و توش بکشی؟
برخلاف واقعیت گفتم: نخیرم نمی‌خوام، حالا هم از روم بلند شو، ماشاالله کم سنگین نیستی!
به لبم نزدیک شد.
– می‌دونی محدثه، دوست دارم تماما مال من باشی.
شال‌و از سرم انداخت و سرش‌و تو موهام فرو کرد و عمیق بو کشید.
– دوست دارم وقتی چشمم‌و باز می‌کنم اولین چیز تو رو ببینم.
حرفاش بد دلم‌و به بازی می‌گرفت.
سرش‌و تو گودی گردنم فرو کرد که چشم‌هام بسته شدند.
– دوست دارم تموم تنت‌و…
بوسه‌ای به گردنم زد که به بازوش چنگ زدم.
– به نام خودم ثبت کنم.
یه دفعه به خودم اومدم و عصبی از حالم به قفسه‌ی سینه‌ش کوبیدم.
– ولم کن.
کمی عقب کشید و به چشم‌هام نگاه کرد.
– چرا ازم فرار می‌کنی؟ چرا پسم میزنی؟
عصبی و با دلی پر گفتم: چون یه دختربازی ماهان، چون نمی‌تونم بهت اعتماد کنم، چون می‌دونم یه روز از من زده میشی و میری دنبال یکی دیگه.
– نه نمیشم.
با تحکم گفتم: میشی.
قاطعانه گفت: نمیشم، یادته که تو مهمونی به آرزوی دروغی چی گفتم؟ گفتم اگه اون دختر قبول کنه دیگه سمت دختری نمیرم، محدثه تو واسم خیلی ارزش داری.
جوری دلم لرزید که صدای لرزیدنش‌و خوب شنیدم.
با انگشت شست گونم‌و نوازش کرد و با نگاه مظلومی گفت: من بهت احتیاج دارم، تو باعث میشی یادم بیوفته که مرد بودن و غیرت یعنی چی، تو باعث میشی یادم بیوفته که به هر کسی نمیشه اعتماد کرد.
تنها چیزی که ازم شنید سکوت بود.
احساسم درهم پیچیده شده بود.
با کمی مکث آروم گفتم: نمی‌دونم چی بگم ماهان، بهم فرصت بده بهش فکر کنم.
لبخند کم رنگی زد.
– باشه.
از روم بلند شد که نفس عمیقی کشیدم.
مچم‌و گرفت و کمکم کرد که بلند بشم.
به آشپزخونه اشاره کردم.
– برو هر چی می‌خوای بردار.
کمی نگاهم کرد و بعد به سمت آشپزخونه رفت.
کلافه شالم‌و سرم کردم و وارد اتاق شدم.
***********
یه ساعتی می‌شد که رفته ولی نمی‌دونم چرا دلم شور میزنه، یه جورایی استرس دارم.
به آدرسی که بهم داده نگاه کردم.

گفت اگه خواستم جوابی بهش بدم یا زنگ بزنم و یا برم خونش.
عطیه با سینی شربت بیرون اومد و با اخم گفت: حالت خوبه؟ مضطرب به نظر میای.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
– نمی‌دونم چرا استرس دارم، همش فکر می‌کنم ماهان بخاطر مواد خمار میشه و به سحر التماس می‌کنه که بهش برسونه.
سینی‌و روی میز گذاشت و کنارم نشست.
دستم‌و گرفت.
– نگران نباش، اون دوباره تو چاه نمیوفته.
نگران گفتم: اما اون خیره سر کله شقه.
کوتاه خندید.
– درست مثل مادرا نگرانی.
بازم به آدرس نگاه کردم.
– برم خونش؟
نگاهش نگران شد.
– می‌ترسم بری یه بلایی…
حرفش‌و قطع کردم.
– تا من نخوام کاری باهام نداره.
نفس عمیقی کشید.
– نمی‌دونم چی بگم، می‌خوای به مطهره زنگ بزنم استاد رو یه جوری راضی کنه که برند خونه‌ی ماهان بعد تو بری؟
کلافه از جام بلند شدم.
– نه، می‌ترسم یه جوری بشه که استاد بفهمه یه بلایی سرش اومده.
به سمت اتاق رفتم.
– می‌خوای همراهت بیام؟
وارد اتاق شدم.
– نه خودم میرم.

#ماهان

کلافه روی مبل نشستم و دست‌هام‌و توی موهام فرو کردم.
منی که عادت داشتم یکی روز و دوتا شب اون سیگار لعنتی‌و بکشم الان که نکشیدم شدید ضعف دارم و تموم اجزای بدنم دارند مجبورم می‌کنند که به سحر زنگ بزنم و هر جور شده جورش کنم.
طاقت نیاوردم و از جام بلند شدم.
وارد آشپزخونه شدم و یه مسکن برداشتم و با آب خوردم.
دست‌هام‌و به اپن تکیه دادم و چشم‌هایی که کمی می‌سوختند رو بستم.
لعنت بهت سحر.
عصبی از حالم لیوان‌و با شدت روی زمین پرت کردم که صدای بدی همه جا رو پر کرد.
چنگی به موهام زدم.
فقط اینبار رو می‌کشم دفعه‌ی بعد تحمل می‌کنم.
وارد هال شدم و گوشیم‌و از روی مبل برداشتم.
بهش زنگ زدم ولی جواب نداد.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و واسش فرستادم ” می‌دونم که توی اون سیگار لعنتی چیه سحر، پس به جای اینکه خودت‌و قایم کنی بیا و اون سیگار رو واسم بیار دیگه تحمل ندارم، هر چه قدرم بخوای بهت میدم فقط بیا لعنتی “
گوشی‌و روی مبل پرت کردم و دو دستم‌و توی موهام فرو کردم و عصبی به هم ریختمشون.
ببخشم محدثه بار آخرمه.
چیزی نگذشت که با صدای گوشیم سریع برش داشتم.
با دیدن شماره‌ی سحر جواب دادم.
خواستم هزارتا فحش بارش کنم اما یادم افتاد که کارم پیشش گیره.
– ‌بلند شو بیا خونم.
– از کجا معلوم که با اون دختره نقشه‌ای نریخته باشی؟
عصبی داد زدم: میگم بلند شو بیا لعنتی، جون تو بدنم نیست، نمی‌فهمی؟ تو این بلا رو سرم آوردی پس خودتم بیا درستم کن.
صدای نفس عمیقش‌و شنیدم.
– آروم باش، بیام واست میگم چرا اینکار رو کردم.
عصبی گفتم: زود خودت‌و برسون.
بعدم تماس‌و قطع کردم و با داد لگدی به میز زدم.
پایین مبل فرود اومدم.
آرنجم‌و به زانوم تکیه دادم دستم‌و توی موهام فرو کردم و چشم‌هام‌و بستم.
لرز توی بدنم افتاده بود و از این حالم داشتم دیوونه می‌شدم.

#مـحـدثــه

خواستم از تاکسی پیاده شدم اما با دیدن ماشینی که جلوی خونش پیچید اخمی رو پیشونیم نشست.
تو ماشین دقیق شدم که دیدم راننده‌ش یه دختره که داره تلفن جواب میده.
در خونه‌ی ماهان باز شد.
دختره عینک دودیش‌و که برداشت با شناختنش نفسم بند اومد.
همین که به داخل رفت با عصبانیت به کیفم چنگ زدم و پیاده شدم.
هردوتون‌و بیچاره می‌کنم.
کرایه رو حساب کردم و با قدم‌های عصبی به سمت خونش رفتم.
خواستم زنگ بزنم ولی پشیمون شدم.
ففط بشین ببین چی‌کار می‌کنم آقا ماهان.
نگاهی به کوچه انداختم.
خلوت خلوت بود.
در میله‌ای بود و خوراک خودم.
تو بچگی زیاد از اینکارا می‌کردم.
کیفم‌و دور بدنم انداختم و به میله‌ها دست گذاشتم.
بالاخره زیر نگاه دوربین‌های عزیز بالا اومدم و روی دیوار وایسادم.
با دیدن خونش نیشم باز شد.
لعنتی عجب نمایی داره!
با یادآوری دختره و سیگار خونم به جوش اومد که سریع به میله‌ها دست گرفتم و پایین پریدم.
دست‌ها و مانتوم‌و تمیز کردم و به سمت خونه دویدم.
با همون سیگار می‌سوزونمت دختره‌ی عوضی‌.
به یه سمتی که رو به روی استخر بود و کلا شیشه‌‌ای بود رسیدم و در کشویی رو کمی باز کردم، خودمم پشت دیوار پنهان شدم.
ماهان‌و دیدم که سیگار توی دست سحر رو چنگ زد که دلم هری ریخت.
خواستم زود خودم‌و نشون بدم تا نکشه اما با صدای سحر وایسادم.
– دلیلم‌و گوش بده ماهان.
ماهان سیگار رو با فندک روشن کرد و اولین پکی که کشید مساوی شد با چنگ زدنش به قلبم.
به سردی گفت: حرفت‌و بگو‌.
– ببین، من تو رو دوست دارم ماهان.
دست‌هام‌و مشت کردم.
ماهان پوزخندی زد و سیگار رو بالا گرفت.
– اینجوری دوستم داری؟
سحر رو به روش رفت و دو طرف صورتش‌و گرفت.
از عصبانیت داشتم خفه می‌شدم.
– تنها راهی که به ذهنم می‌رسید تا اگه ولم کردی بازم پیشم برگردی همین بود.
ماهان دست‌هاش‌و پس زد و یه پک دیگه کشید.
سحر: ببین، هروقت بخوای من هستم، یه ذره هم نمی‌ذارم اذیت بشی.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد
https://beautyvolve.ir/?p=10983
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.