| Friday 18 September 2020 | 12:21
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین محکومه ی تنهایی پارت 2

رمان آنلاین محکومه ی تنهایی پارت 2

از ساختمان سه طبقه و بزرگ کلانتری،میون شلوغی جمعیت بیرون میومدیم.میون عده ای که یا با عصبانیت و داد و بیداد باهم صحبت میکردن یا پرونده به دست پله هارو بالا و پایین میکردن.
توی راه به همون ستوانی که منو امروز به اتاق کیارش برده بود برخورد احترام گذاشت و کیارشم جوابشو داد و خواستیم رد بشیم که گفت : ببخشید جناب سرگرد
با شنیدن صدای نازک و نازش من هم برگشتم
کیارش:بفرمایید؟
نگاه اجمالی به من انداخت و گفت : برمی گردید سر ماموریت؟
کیارش با احترام جوابشو داد: بله همینطوره
لبخندی زد که زیبا بودنش رو در دل اعتراف کردم!
_امیدوارم موفّق باشید!
کیارش هم سرشو تکون داد و مردونه و آروم تشکر و خداحافظی کرد.
یعنی فقط میخواست آرزوی موفقیت کنه؟یه حسی بهم میگفت که فقط همین نبود!حسی که یکی حواس زنانه ام بود!
با ایستادن کیارش کنار یه پژوی 405 نقره ای من هم ایستادم.رفت سمت ماشین.خودش سوار شد و به من هم گفت بشین!
از زود پسر خاله شدن خودش و نویدی که رفیقش به نظر میومد بگذریم اینکه چرا انقدر مغروره شده سوال بی جواب من!
منو بگی یه چیزی!من اصن عقده ای ام!پدر و مادرم ولم کردن به حال خودم…مهر قاتل بودن خورده روپیشونیم…متهم امنیتی بزرگترین پروندهء کشورهم که هستم!این چشه که انقدر مغرور و سرده؟
یعنی اون کی بوده که خسرو با گرفتنش از کیارش به این روز انداختتش؟
بعد از مکث کوتاهی که افکارم به وجود آورد رفتم و بی حرف جلو نشستم.دلیلی واسه لجبازی نمیدیدم.اونموقع مثلا قاچاقچی بود ازش خوشم نمیومد ولی الآن…باید با خودم رو راست باشم…از دو روز پیش که ازم بازجویی کرده اهورا و کیارش دوتا شخصیت کاملا مجزا شدن…اهورا دشمنم بود اما کیارش…حالا یه فرد قابل احترامه….قابل احترام چون دردش،درد امثال منه…قابل احترام چون به گفتهء خودش دوساله که شب و روز نداره…شاید امثال من نشناسنش ولی منی که میشناسمش باید براش احترام قائل باشم.و قابل احترام چون جونشو کف دستش گذاشته و اومده بین یه مشت از خدا بی خبر.
نیمی از راهو رفته بودیم بدون اینکه متوجه باشم و باز بدون اینکه بخوام سرمو به شیشه تکیه زده بودم.
نمی دونستم کجا میریم پس پرسیدم:حالا کجا داریم میریم؟
_خونه من

_با تعجب گفتم: خونهء خودت؟چرا؟
پوزخندی زد و گفت:با این سر و وضع نمیخوای بگی که از اروپا برگشتیم؟
راست میگفت…به سر و وضع داغونم نگاه کردم…مانتوی مشکیم که خاکی بود شلوار سفیدم هم چروک و شلوار مشکی که پام بود کثیف…
سرمو تکون دادمو گفتم : قرار شد بگی برنامه چیه؟
دنده رو عوض کرد و بدون اینکه نگاهشو ازجاده بگیره گفت: هواپیمای آلمان فرداشب ساعت 4 صبح میشینه.خسرو هم اخبار لحظه لحظه اتو از من گرفته.فعلا میریم خونهء من اونجا باید یه سری چیزا رو فردا نوید برامون بیاره…در ضمن به استراحت هم نیاز داریم.
سوالی ذهنمو از اول مشغول کرده بود:یه سوال داشتم
یه تای ابروش رفت بالا:چی؟
کمی چرخیدم طرفش تا تسلطم بیشتر بشه وگفتم: تو گفتی خسرو رو دستگیر نکردی چون دنبال مهرهء اصلی این بازی میگردی،خب به کسی هم مشکوک هستی یانه؟
سرشو تکون داد:مهره های زیادی هستن…اما خب یا در دسترس نیستن یا مدرکی از خودشون باقی نمیذارن اما تو میتونی اطلاعات خوبی به ما بدی…رفت و آمداش بیشتر با کی و کجاست؟
با قیافه ای متفکر گفتم:تا اونجایی که من میدونم خسرو خیلی از ویلا خارج نمیشه،مگر کار ضروری داشته باشه…معمولا اکثر معاملاتش توی همین مهمونی هاش اتفاق میفته…با این حال…هرسال آخرای آذر یه سر میره شمال…
با کنجکاوی لحظه ای نگاهم کرد و گفت: تا حالا تورو با خودش نبرده؟
سری تکون دادمو گفتم: نه تاحالا که اینکارو نکرده.یعنی اصلا نمیگه که کجا میره.اینو هم اتفاقی شنیدم.فقط یه راه هست که بفهمیم داره چه غلطی میکنه اونم اتاق سرّیشه!
اخماشو ریخت توهم و یا حرص آشکاری گفت: دانشمند،اینو که خودمم میدونم.اگه اون دفعه کار مارو خراب نکرده بودی الآن کلی جلو افتاده بودیم
با غرور گفتم: اولا شانس اوردید زودتر از خسرو متوجه شدم و گرنه الآن باید حلواتو میـ…
نگام که به اخماش افتاد حرفمو قورت دادم!چرا اینجوری میشه یهو؟ لامصب خیلی جذبه داره!
آب دهنمو نامحسوس قورت دادم و گفتم:به هر حال الآن کلی جلو افتادی…الکی الکی جاسوس پیدا کردی اونم از نوع نامبر وانش!اینبار هردو ابرومو بالا انداختم و گفتم : کم چیزی نیست!
با صورتی که حالا اخمی روش نبود بعد از لحظه ای که نگاهم کرد سرشو برگردوند و دستشو بالای لبش می کشید زیر لب زمزمه کرد:رکورد پر رویی رو شکستی!

با اینکه شنیدم اما چیزی نگفتم!حس کردم لبخندی از شنیدن جملش داره روی لبم شکل میگیره که من هم دستمو لبه ی پنجره گذاشتم و روی لبم کشیدم.شایدم اصلا لبخندی درکار نبود و توهم زدم!…ولی راست میگفت.حق داشت بهم بگه پررو!اگه کس دیگه ای بود عواقبش پای خودش بود!ولی این آقا پلیسه فرق داشت.برای همین با شیطنتی تعجب آور جوابشو دادم.
شیطنتی که برای من مثل باریدن آتیش از آسمان و به همون اندازه شگفت انگیز بود!
چون ماشین نیروی انتظامی بودسیستم پخش هم نداشت!خسته بودم؛دوسه شب بود خواب از چشمام فراری بود.این خستگی و سردردی که داشتم،آزارم میداد.پس چشمامو بستم که حداقل اونا استراحت کنن.

با کم شدن سرعت ماشین چشم باز کردم…جلوی یه رستوران ایستاده بود…با استفهام نگاش کردم که گفت: بیا پایین،خونه چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه.
اصلا حوصلشو نداشتم:من اشتها ندارم.
با بیخیالی سرشو تکون داد و گفت: اشتهات باز میشه، اینجا هم نمیشه بمونی
می ترسید فرار کنم؟
ــ نترس فرار نمیکنم.آخر خط برای من خونهء خسروئه.
نگاهش چند لحظه روم موند و بعد گفت: پیاده شو!
اصلا می شنید چی میگم؟
ناچارا پیاده شدم و همونطور که دستم بالای در بود گفتم:ببین،اگه بهم اعتماد نداری بیا دستبند بهم بزن.
با کلافگی سری تکون داد و گفت: بجای این همه حرف زدن کاری رو که میگم بکن.وقتی میگم بیا پایین نه تنها میای،بلکه هر غذایی که جلوت میذارم هم تمام و کمال میخوری فهمیدی؟
چه اصراری داشت که منم برم اون تو؟
درها رو قفل کرد و بی توجه به من که دهنم از تعجب باز مونده بود رفت سمت رستوران!با اخم پامو رو زمین کوبیدم ،خودمو بهش رسوندم و گفتم: چرا زور میگی؟
کج شد به سمتم و گفت: من از حالا به بعد مافوقتم باید هرچی میگم و بی کم و کاست اجرا کنی!
دستمو تو هوا چرخوندم:چی میگی واسه خودت؟مگه من سربازتم؟
گوشهء لبش به لبخندی کج شد:چه قانع!مقام سربازی کم نیست؟استواری،ستوانی چیزی برمیداشتی!
الآن تیکه انداخت؟یا جدی گفت؟شوخی که مطمئنا نبود.چون به این افسر مغروروصله هایی مثل شوخی و خنده نمی چسبه!
جوای نداشتم بهش بدم پس با حرص گفتم: خیلی خودشیفته ای!
با همون لبخند کجش و همونطور که کنارهم به سمت رسوران میرفتیم گفت:تا حالا خودتو تو آیینه دیدی؟
با من بود الآن؟یعنی من خودشیفته ام؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:من مجبورم،یعنی مجبورم کردن این نقاب غرورو به چهره بزنم.تو چرا انگار از دماغ فیل افتادی؟
ایستاد و با پاشنهء پا چرخید طرفمو گفت: اینجا من میپرسم تو جواب میدی!
خندم گرفته بود.عین دوتا بچه داشتیم کل کل میکردیم!
اخمامو در هم کردم و گفتم: پس لطفا سوال هایی که در حیطهء کاریتون هست رو بپرسید!
اونم اخم کرد و با لحنی که به هیچ وجه شبیه اخمهاش نبود گفت: حیطهء کاریمو خودم بهتر میدونم.سربازا رو چه به این حرفا!
با حرص لبامو روهم فشردم و هیچی نگفتم.از زبون کم نمیاره!وارد رستوران شدیم.نسبتا کلاسیک و شیک بود.سر یکی ز میزهای دونفرهء قهوه ای سوخته رنگش نشستیم.در و دیواراش سفید بود با طرح هایی از گل و گیاه که به رنگ میزها روی دیوارها نقش بسته بود.
تقریبا خلوت بود و حدس میزدم به همین دلیل اینجاروانتخاب کرده باشه.سکوت جالب اینجا بهم آرامش میداد.نگامو از درو دیوار گرفتم و به کیارش دوختم.نگاهشو به میز دوخته بود و با اخم ریزی غرق فکر بود.دلم میخواست بدونم چی تو سرش میگذره.چون مطمئنم هر برنامه ای که داشته باشه به من هم مربوط میشه…اینو دیگه خواه ناخواه باید می پذیرفتم…اومدن گارسون سکوت بینمون رو شکست…ضربات اروم انگشتای کیارش هم روی میز متوقف شد…
_چی میل دارید قربان؟
_یه سوپ سبزیجات پر ملات و یه پرس جوجه با تمام مخلفاتش
گارسونه هم نوشت و بدون هیچ تعللی رفت…
دِ….بیا!یعنی چی؟
من ــ ببخشید جناب سرگرد…جسارت میشه البته،شما وکیل وصی منید آیا؟
اینارو با لحن آمیخته به تمسخر گفتم!
بدون اینکه تغیری تو چهره اش ایجاد بشه نگاه مستقیمی تو چشمام انداخت و گفت: وکیل وصی نه،اما مافوقتم!در ضمن،بهتره انقدرم سرگرد سرگرد نکنی از همین لحظه همون اهورا صدام کن که یه وقت اشتباه نکنی!
خداییش چه رویی داره!نمیدونم کنار اومدن من با این گودزیلا سخت تره،یا اون بامن؟یا هردو؟
ــ هِه!نگران اونش نباشید جناب اهوراخان!
یه دفعه یه چیزی یادم افتاد برای همین با چشمای ریز شده گفتم: راستی یه مشکلی هست!
چشاش پر از سوال شد:چی؟
یکم تو جام جابه جا شدم…دستامو بهم گره کردم و روی میز گذاشتم:ببین ماقبل از این…یعنی بیشتر من،با اهورا مثل کارد و پنیر بودم….اونوقت همکاری برامون سخت میشه….البته یه حدسایی میزنم؛دربارهء اینکه بخوای با استفاده از این سفراین ارتباطو نزدیک بکنی اما با چه بهانه ای و چجوریشو نمیدونم…
یکم خم شد روی میز و گفت:ببین اونجوری که من از اول برنامه ریزی و نقش بازی کردم هدفم نزدیکی به تو بوده…اون ارتباط توی فضای مجازی و کار کردن تو خونهء من و حتی این سفر هم به این بهانه انجام شده…واضحه که تو این یکی دوروز تو نمیتونی خیلی تغییر بکنی و از لحاظ رفتاری و صمیمیت نه تنها نباید تغییری ایجاد کنی بلکه اگر اینکارو بکنی مطمئنا خسرو شک میکنه…باید معمولی رفتار کرد…
تا اونجایی هم که من میدونم رابطه خوبی با خسرو نداشته و نداری باید دقت کنی نخوای بهش نزدیک بشی مگر موقعیت های خاص که…
با اومدن گارسون حرفاشو قطع کرد…
حالا من منتظرم ادامه بده،این گارسونه هم آروم و با کلاس داره دونه دونه ظروفو روی میز میچینه…

با رفتن گارسون ادامه داد:می گفتم،به جز یه سری موقعیت های خاص که اولیشو باید به محض ورود اجرایی کنی…
کلافه دستمو به پیشونی کشیدم و گفتم: اینا همه درست،اما باید خسرو رو خوب شناخته باشی،اون مو رو از ماست بیرون میکشه.به هیچ احد الناسی هم اعتماد نداره از من لحظه لحظهء حضورم تو این به اصطلاح کنگره ای که میگی رو بازخواست میکنه…کی رفتی؟کجارفتی؟چه کارکردی؟ من باید در جوابش چی بگم؟
با انگشت شصت و اشاره چشماشو ماساژ داد و گفت: همهء اینارو باهم هماهنگ میکنیم فقط یه چیزی،باید وقتی این بازجویی حساسش تموم شد چیزی رو ازش بخوای…
با کنجکاوی گفتم چی؟!
دستاشو پایین اورد و گفت:باید ازش بخوای تورو هم توی کاراش شریک کنه!
اونقدر از حرفش شکّه شدم که بی توجه به همون معدود افراد داخل رستوران با بهت گفتم: چـــی؟
اونم جاخورد و با اخم نگاهی به اطراف انداخت و معذرت خواست…
ولی من آرومتر ادامه دادم:هیچ معلوم هست چی میگی؟فکر کردی اونم میگه وای نیاز جان چرا زودتر نگفتی؟
سرشو آروم تکون داد و گفت: دقیقا همین فکرو میکنم…اون از خداشه تو باهاش کار کنی اما باید جوری رفتار کنی که شک نکنه…
مردّد گفتم: اما اون مارمولک خیلی تیزو زیرکه!
پوزخندی زد و گفت : تو نیستی؟
چی شد؟از من تعریف کرد؟پس اون پوزخندش چی میگه؟راست میگه ولی…چرا انقدر من خودمو باختم؟من نیازم!…کسی که 5 ساله خودش تونسته گلیمشو از آب بیرون بکشه…من نیازم!همون دختری که محموله های زنجیره ای خسرو رو با یه ایمیل کوچیک بجای دبی،به انبار پلیس فرستاد…
تو افکارم غرق بودم و نمیدونم از کی با قاشق سوپم رو زیر و رو میکردم و اصلا هم نگاه کیارشو که هی بالا و پایین میشد و حرفی که هی رو زبونش میومد بگه و نمیگفت رو حس نکردم…
اصلا از کجا میدونست من شب ها سوپ سبزیجات میخورم؟…گمونم روی خورد و خوراکم هم تحقیق و تفحّص کرده باشه!
ولی نقشه اش که عالیه! اینجوری راحت میتونیم به خسرو و معاملاتش نزدیک بشیم و از طرفی همون هفته ای سه روز خونهء اهورا رفتن سرجاش باقیه.اما…اما یه چیزی این وسط جور در نمیاد…شاید چون من ازش بی خبرم شده وصلهء ناجور…اینکه در ازای من چی به خسرو داده که راضی شده همون موقع منو بهش بسپاره هیچ،راضی شد که من باهاش برم آلمان! اونم قبل از اینکه خسرو منو سوال جواب کنه!
با صداش که انگار بالاخره دست از تعلل برداشته بود رشتهء افکارم گسست:
_نمیخواد با اخم به اون سوپ زل و همش بزنی!بهت لطف میکنم یادم میره گفتی گرسنه نیستی خوبه؟
با تعجب نگاهش کردم و فهمیدم،بعــله!طبق معمول با اخم فکر میکردم.
نگاهمو بین اون و سمت چرخوندم و بعد طی یک تصمیم آنی با پرویی قاشقی سوپ دهنم گذاشتم و بعد از قورت دادنش گفتم: نکنه فکر کردی ازت میترسم؟من هرکاری بخوام میکنم مثل خوردن این سوپ!و قاشق دیگه ای هم خوردم!و قاشق بعدی! و بعدی!!!…..نه! واقعا خوشمزه است!فکر نمیکردم انقدر گرسنه باشم! داشتم با اشتها میخوردم که صدای خندهء بلند کیارش دستمو تو هوا خشک کرد!
قاشق به دست و با دهن باز بهش زل زدم!هم از خندهء بی موقعش متعجب بودم،هم از نوع خندیدنش!
دستاش رو پاش بود و سرشو به عقب برده بود و می خندید!
قاشق رو پایین اوردم و به بقیه نگاه کردم…اونا هم شگفت زده نگاهمون میکردن! الآن با خودشون میگن اینا دیوونه ان!یه لحظه میخندن!یه لحظه داد میزنن…یه دفعه اخم میکنن!
خندهء کیارش بلند،اما کوتاه بود…بعدش سرشو پایین اورد و نگاهم کرد…یه لحظه ماتم برد…طوسی چشماش شیشه ای شده بود!نه مثل موقع عصبانیت تیره بودو نه مثل وقت خونسردی و بی محلیش سرد و یخی…نمیدونم…و نمیتونم اسمی غیر از همون شیشه ای شفاف روش بذارم…رنگ و حسی که تا بحال هیچ جا ندیده بودم…
اما این شفافیت خیلی به طول نینجامید و دوباره جاشو به سرمای غرور داد…همه این اتفاقات در چند ثانیه اتفاق افتاد و منم قیافمو از اون گیجی به طلبکار تغییر دادم: به چی میخندی؟
بی تعارف جوری گفت: “به تو”! که موندم!
_: نه به اونموقع که کلاس میذاشتی می گفتی میل ندارم نه به الآن که انگار از قحطی اومدی!
بی شک فضاحت بالاتر از این ممکن نبود!ببین چجوری میخوردم که اینجوری قهقهه میزد!
سعی کردم به روی خودم نیارم برای همین شانه ای بالا انداختم و قاشق آخر سوپم رو هم خوردم و با دستمال دهنمو به آرومی و مثل یک خانم متشخص پاک کردم و نگاهی به کارآگاه گجت انداختم…با لبخند کجی نگاهم میکرد!(متشخص بودنم تو سرم بخوره!)هر چند که قصدم رو کم کنی بودو میخواستم ضایعش کنم ولی عاقبت کی ضایع شد؟ خود مفلوکم!!
نگاهی به غذاش که دست نخورده مونده بود انداختم…پس این هیکلو بااین وضع غذا خورن با تلمبه و باد هوا ساخته ؟
یه ابرومو بالا انداختم و گفتم: میل نمی کنید؟

اونم یه تای ابروشو مثل من بالا انداخت و با یه لحن مرموزگفت: چی رو؟
من رو!!مردک رو ببین ها! اون موقع به من میگه دانشمند!
گوشهء لبمو کج کردمو گفتم:غذاتونو! آخه میترسم چشاتون خسته بشه انقدر بنده رو مستفیض می نمایید!
با زبون بی زبونی و غیر مستقیم، ولی اینکه غیر مستقیم نبود!اتفاقا کاملا مستقیم بود!گفتم دادا چشا درویش…منظورم به همون نوسانات نگاهش موقع فکر کردنم بود!
لبخندشو حفظ کرده بود…خم شد روی میز و با لحنی که نمیدونم،جدی بود؟مغرور بود؟یا حتی شیطون(!!!)گفت:ببین!خوب گوش کن خانم نیاز نادری!من،سرگرد کیارش کیاراد!هر کاری رو در هر زمانی که بخوام انجام میدم!
مکثی کرد و به پشتی صندلی تکیه زد و گفت: در ضمن،این غذای من نیست!
پوووووف!!حتما غذای روح عمهء خسروئه!
دستمو که روی میز بود تکیه گاه سرم کردموبا لودگی گفتم: ببخشید،نکنه غذای منه؟
سرشو با خونسردی بالا و پایین کرد:یعنی آره!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:حالت خوبه؟ خودت جوجه سفارش دادی!
پوفی کرد و گفت:اون برای تو بود،مثلا این تو بودی که دیروز ضعف کردی!سوپه رو برای خودم سفارش دادم که گارسونه هم اشتباه تورو کرد!
ــ پس چرا چیزی نگفتید؟
با نگاه چپ چپی بامزه و قیافه ای از اون بامزه تر گفت:چه کار میکردم؟بشقابو از جلوت برمیداشتم؟
و به کاسهء خالی از کف رفته اش نگاه پر اخمی کرد!
اونقدر لحنش و نگاهش به کاسهء خالی با مزه بود که بی اختیار خندهء کوچیکی کردم و سرمو پایین انداختم تا خندمو نبینه ولی فکر کنم بی فایده بود چون فقط به اندازهء چند ثانیه،کوتاه،نگاه خیرشو حس کردم و بعد گفت:بهتره بریم و مقداری پول روی میز گذاشت و بلند شد…
داخل ماشین که نشستیم و استارت زد گفتم:یه سوالی داشتم؟
نگاهی با عجز بهم انداخت و گفت: سوالای تو تمومی نداره؟
طلبکار رو بهش نشستم و گفتم: مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدیم!شما و تیمتون ماه ها کار کردید و نقشه ریختید تا عملیات به قول خودتون فرشتهء سیاه به مرحلهء اجرا برسه!حالا اومدی میخوای در عرض کمتر از 3 روز منو وارد بازی خودتون کنید،توقع داری چیزی هم نپرسم؟
خسته و کلافه گفت: خیلی خب!بپرس ولی یکی یکی. تمام این چند روز مشغول بودم…یه طرف برنامه های جدیدی لازم داشتیم و از طرفیم باید یه چشمم مدام به خسرو و تحرکاتش می بود!پس فقط یکیشونو بپرس بقیه برای بعد!
نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:چجوری خسرو رو راضی کردی که از همون اول بذاره من کمکت کنم؟یا همین الآن،چجوری بعد از بیهوشی من راضی شد به این سادگی و بدون کوچکترین تماسی با من ،منو به آلمان بفرسته؟
دنده رو جا زد و سرعتشو اضافه کرد:قبلا هم گفتم به آسونی نبود.اون اوایل واسم شرط گذاشته بود دوتا محمولهء قرص و داروهای توهم زا رو از دبی به ایران اِسکُرت کنم…منم قبول کردم.
با تعجب گفتم: واقعا این کارو کردی؟
_آره.چاره ای نبود.ولی بعد از اینکه کار من تموم شد بچه ها با یه نقشهء حساب شده پیداشون کردن و محموله رو هم ضبط کردن.
مشتاقانه گفتم:رابِطِش رو نفهمیدی کیه؟
با تاسف سری تکون داد و گفت:نه!مکثی کرد:اونروز که سر از کار ما دراوردی،مجبور شدیم بیهوشت کنیم.من و شاهد و صالح که از این به بعد باهاشون بیشتر سروکار داری.اونیکه بیهوشت کرد صالح بود.
_این دوتا داداشن؟
سری تکون دادو انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:ببینم،!
با اخم برگشت سمتم:اون چه گرد و خاکی بود تو اتاق جلسات کردی؟اخبارش بهم رسید!
نگاهمو به داشبورد دوختم و گفتم:خب که چی؟من کار اشتباهی نکردم!
صداش یکم بالارفت:کار اشتباهی نکردی؟تو کلانتری،به رییس کلانتری بی حرمتی کردی…این اشتباه نیست؟
اینبار با نگاهی تیز رو بهش گفتم:من کار اشتباهی نکردم؛اون داشت کمک و همکاری منو زیر سوال می بردو از موقعیتش سوء استفاده میکرد…من به هیچکس اجازه نمیدم تحقیرم کنه!حالا اون فرد هرکی که میخواد باشه!
پوزخندی زد و گفت: یه روز از این کارت پشیمون میشی!شاید بهتر باشه بدونی اون با نفوذتر از چیزیه که فکر میکنی…و بیش از همه در این پرونده نقش داشته و داره.و درآخر اونیکه پروندتو میده دست قاضی سرهنگ مردانیه.
پوزخندی زدم که عاری از غم نبود: که چی؟ مثلا میخواد جرائم منو سنگینتر کنه؟
سرمو چرخوندم طرفش: چی شد پس جناب سرگرد؟شما که گفتید عدالت…مجری قانون…گرفتن حق مظلوم از ظالم…پس این حرفا چی شد؟
وقتی دیدم قرار نیست جواب بده گفتم: برای من مهم نیست…همین الآنشم به اندازه کافی تو اون پرونده لعنتی جرم نوشته شده!
نگاهی نسبتا طولانی به چشمهای گرفته ام انداخت و باز هم حرفی نزد…
چرا ساکته؟ چرا از مافوقش دفاع نکرد؟ اگه از اولم قصدش دفاع از اون نبودپس چرا بحثشو پیش کشید؟
وقتی گفت: “اونه که پروندتو میده دست قاضی” فکر کردم قصدش اینه که رئیسشو به رخ من بکشه…امّا نیّتش به هیچ عنوان اینطور نبود…اینو وقتی فهمیدم که مجبور شدم براش تاوان بدم…

بیخیال افکارم شدم و گفتم: حرفات نیمه تموم موند…خب،حالا در ازای این سفر خسرو چی ازت خواسته؟
دستی به چشماش کشید و گفت: استمرارت واقعا ستودنیه!…بعد از بیهوشیت با مرکز هماهنگ کردم و دستور این بود که ازت یه بازجویی کامل صورت بگیره…بلافاصله بعدش با خسرو تماس گرفتم و گفتم:یه فرصت طلایی پیش اومده تا بتونم از نیار استفاده بکنم…میخوام یه سفر ببرمش آلمان…یه گروه هک حرفه ای ازم دعوت کردن…میخوام نیاز رو ببرم و جایگاه هک و هکر رو در جهان بهش نشون بدم…هر چند اتفاق بزرگی نیست اما شاید وقتی چند تا شبیه خودشو با اون همه ثروت و مقام ببینه شاید خودش بخواد بیشتر فعّالیّت کنه…از نظر تو اشکالی نداره؟
کمی مکث کرد و گفت:چجوری راضیش کردی باهات بیاد؟
خدا خدا میکردم نخواد باهات حرف بزنه…گفتم:راضی نشد به اجبار قراره بیاد اما خب نسبت به ونجا کنجکاوش هم کردم…اون هم خوشبختانه فقط سفارشاتی کرد و تاکید کرد که در تماس باشیم؛یه بارم مجبور شدیم بذاریم باهاش صحبت کنی!
_چی؟من؟
سرشو تکون دادوگفت:مجبور شدیم از یه نرم افزار فوق پیشرفتهء تقلید و تبدیل صدا استفاده کنیم.خوشبختانه خیلی شبیه صدای تو بود و تفاوت جزئی رو با سر و صدای موزیک تعبیه شده تو مثلا سالن مهمونی پنهون کردیم…
یه تای ابروم رفت بالا…آفرین به شما!..نمیدونستم همچین کارایی هم ازشون بر میاد!
گفتم:یعنی چیزی ازت نخواست؟
سرشو به علامت نفی تکون داد…منم دیگه حرفی نزدم و باقی مسیر در سکوت سپری شد…
به فکر فرو رفتم،مثل همیشه…این منم و افکارم…تنها عضو جدایی ناپذیر وجودم که گاهی کمک و یاور و کلید شانس و گاهی هم افکار مالیخولیایی برام به ارمغان میاره و میشه بلای جونم…به فردا فکر میکردم و فرداهایی شبیه فردا که ممکنه طولانی باشن،یا حتی کوتاه!…اگه طویل باشه که زحمتش زیاد میشه و اگه کوتاه…تا حالا فکر نکرده بودم که بعدش چی؟…شاید خود کشی،شاید تحمل راهرو های تنگ و تاریک دادگاه و شایدم هم…طناب دار!…اگر غیر از این باشه،تحمل این شرایط طاقت فرساست…
خیلی طاقت فرسا!…

با دو بوق پشت سر هم در بزرگ سفید رنگ باز شد و پیرمردی نحیف با پیراهن سفید و جلیقه و کلاه سیاه نمایان شد.دستی برای کیارش تکون داد و وارد شدیم.باغ بزرگی به نظر می رسید و پر از درخت بود.اما به علت تاریکی خیلی دیده نمیشد.از درب ورودی یه راه کوچیک به پارکینگ که حالت شنی داشت منتهی می شد و راه بعدی سنگفرشی بود تا جلوی درب ورودی خونه…
تمام طول راه سرمو به شیشه تکیه داده بودم و درسکوت فکر می کردم…کاری که اغلب این روزها انجام میدادم…باصداش که گفت بیا پایین،پیاده شدم.
نگاهمو به اطراف دوختم…درختای کوچیک و بزرگ و صد البته قشنگ و سبز…با چراغ هایی پایه کوتاهی که بینشون قرار گرفته بود…منتظر شدم تا راه بیفته…بدون هیچ حرفی راه افتاد منم پشت سرش…تا حالا از پشت نگاهش نکرده بودم…قد بند و چهارشونه…البته نه خیلی گنده…در واقع هیکلش روفرمه و همین جذابش کرده…یه نگاه به اون و یه نگاه به باغ انداختم و یادم افتاد الآن تو همچین باغ درندشتی با اون و پیرمرد سرایدارش تنهام…قبلا هم باهاش به خونه اش رفته بودم…حتی اونموقع که اهورا بود…اما…حسی در درونم بهم میگفت:تا وقتی که اهورا بود شناختش راحت تر بود…اما به هر حال حس بدی نداشتم…حس احترام و تا حدودی اعتمادی که نسبت بهش داشتم اجازهء افکار بیهوده رو بهم نمیداد…
درب رو باز کرد و خودش زودتر از من وارد شد! شانس آورده که این چیزا برام اهمیت نداره وگرنه عبارت لیدی ایز فِرست رو بهش نشون میدادم!
سالن زیبا و بزرگی بود با گچبری های سلطنتی…اما گویا مدت هاست کسی داخلش زندگی نمیکنه چون روی بیشتر وسایل و مبلمان ملحفه سفید کشیده بودند…چراغ های انتهایی خونه خاموش بود و لوستربزرگ وسط سالن هم کیارش در لحظهء ورود روشن کرده بود…در واقع از در ورودی منتهی میشد به یک سالن بزرگ و در سمت چپ آشپزخانه اُپن،که فقط دکور مشکی ــ سفیدش رو تشخیص دادم…همونطور یه لنگه پا اطرافو دید میزدم…خاصیتم بود؛باید اماکن و افراد جدید رو تا حد امکان شناسایی میکردم…زندگی کردن میون یه مشت تبهکارو زخم خوردن از جایی که کمترین احتمال رو نمیدی باعث این دقت بالا شده بود…
_ میخوای تا صبح همین جا بایستی؟
نگاهش کردم.رو پله ها ایستاده بودم…به طرفش رفتم …سکوتم خیلی طولانی شده بود: اینجا خونهء خودته؟
مکثی کرد و همونطر که بالا می رفت گفت:آره…چطور؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:ظاهرا خیلی وقته به حال خودش رهاش کردی…
صداش گرفته و دور به نظر می رسید…حس میکردم از بدو ورود داره فشاری رو تحمل میکنه و حدسم این بود که این خونه نمیتونه براش یه خونهء معمولی باشه…
:ــ نزدیک به 5ساله…
اونقدر صداش گرفته بود که حسابی کنجکاو شده بودم…شاید به همون مسئله سرّی بین خودش و سروان نامجو هم مربوط باشه…یا اون غمی که سروان نامجو میگفت داره…اما با ایستادنش حرف تو دهنم ماسید…از بین 5 تا اتاق طبقه بالا و یک در دیگه که سرویس بهداشتی بود،سومین در مت چپ رو باز کرد وگفت: اینجا میتونی استراحت کنی…
با اینکه سوال های زیادی داشتم،تنها سری تکون دادم و رفتم داخل…در رو که بستم صدای پاهاش که دور میشد رو شنیدم…
نگاهی به اتاق انداختم…ساده و مرتب بود…یک تخت با روتختی سبز فسفری و یک میز کوچیک و آینه رو به تخت…نفس عمیقی کشیدم و به سمت پنجره رفتم…پردهء حریرش رو کنار زدم و به حیاط نگاه کردم…تقریبا با وجود ماه تو آسمون روشن شده بود…اینبار نگاهمو به آسمونی دوختم که بر عکس شب های دیگه تاریک و خوف انگیز نبود…نور ماه آبی قشنگی به آسمون داده بود…آبی ای به رنگ چشمای خودم…به آسمونی نگاه کردم که همه اونو خونهء کسی میدونن…کسی که به اعتقاد من نگاهشو ازم گرفته…مدتهاست که گرفته…با خودم زمزمه کردم:نمی دونم هستی یا نه! ولی اگه هستی،اگه هستی…نفس عمیقی کشیدم و ادامه ندادم…نگاهمو از آسمون گرفتم و آروم پرده رو رها کردم…اگه باشه خودش میدونه باید چه کار بکنه…!
خسته بودم…به اندازهء تمام سالهای سوخته از عمرم…خودمو رو تخت رها کردم و همونجوری به خواب رفتم…
گرمم بود…گرم…داغ،سوزان…
دورتادورم بیابون بود و باد گرمی شن هارو جابه جا میکرد…از تشنگی نمیتونستم زبونمو حرکت بدم…اگه اینجا بیابونه پس اینهمه ابر تیره و بزرگ تو آسمون چی میخوان؟
با صدای خندهء بچه ای از جا پریدم…نگاهمو دور تادور اون صحرا چرخوندم…
چپ….راست…
صدای خنده هر لحظه بلند تر میشد…
باز چشم چرخوندم…خدای من! ساحل بود….روی ش های نرم خوابیده بود و دست و پا می زد و می خندید…یه دفعه شن ها شروع به حرکت کردند…
چشمام از ترس باز شده بودند…

با دو بوق پشت سر هم در بزرگ سفید رنگ باز شد و پیرمردی نحیف با پیراهن سفید و جلیقه و کلاه سیاه نمایان شد.دستی برای کیارش تکون داد و وارد شدیم.باغ بزرگی به نظر می رسید و پر از درخت بود.اما به علت تاریکی خیلی دیده نمیشد.از درب ورودی یه راه کوچیک به پارکینگ که حالت شنی داشت منتهی می شد و راه بعدی سنگفرشی بود تا جلوی درب ورودی خونه…
تمام طول راه سرمو به شیشه تکیه داده بودم و درسکوت فکر می کردم…کاری که اغلب این روزها انجام میدادم…باصداش که گفت بیا پایین،پیاده شدم.
نگاهمو به اطراف دوختم…درختای کوچیک و بزرگ و صد البته قشنگ و سبز…با چراغ هایی پایه کوتاهی که بینشون قرار گرفته بود…منتظر شدم تا راه بیفته…بدون هیچ حرفی راه افتاد منم پشت سرش…تا حالا از پشت نگاهش نکرده بودم…قد بند و چهارشونه…البته نه خیلی گنده…در واقع هیکلش روفرمه و همین جذابش کرده…یه نگاه به اون و یه نگاه به باغ انداختم و یادم افتاد الآن تو همچین باغ درندشتی با اون و پیرمرد سرایدارش تنهام…قبلا هم باهاش به خونه اش رفته بودم…حتی اونموقع که اهورا بود…اما…حسی در درونم بهم میگفت:تا وقتی که اهورا بود شناختش راحت تر بود…اما به هر حال حس بدی نداشتم…حس احترام و تا حدودی اعتمادی که نسبت بهش داشتم اجازهء افکار بیهوده رو بهم نمیداد…
درب رو باز کرد و خودش زودتر از من وارد شد! شانس آورده که این چیزا برام اهمیت نداره وگرنه عبارت لیدی ایز فِرست رو بهش نشون میدادم!
سالن زیبا و بزرگی بود با گچبری های سلطنتی…اما گویا مدت هاست کسی داخلش زندگی نمیکنه چون روی بیشتر وسایل و مبلمان ملحفه سفید کشیده بودند…چراغ های انتهایی خونه خاموش بود و لوستربزرگ وسط سالن هم کیارش در لحظهء ورود روشن کرده بود…در واقع از در ورودی منتهی میشد به یک سالن بزرگ و در سمت چپ آشپزخانه اُپن،که فقط دکور مشکی ــ سفیدش رو تشخیص دادم…همونطور یه لنگه پا اطرافو دید میزدم…خاصیتم بود؛باید اماکن و افراد جدید رو تا حد امکان شناسایی میکردم…زندگی کردن میون یه مشت تبهکارو زخم خوردن از جایی که کمترین احتمال رو نمیدی باعث این دقت بالا شده بود…
_ میخوای تا صبح همین جا بایستی؟
نگاهش کردم.رو پله ها ایستاده بودم…به طرفش رفتم …سکوتم خیلی طولانی شده بود: اینجا خونهء خودته؟
مکثی کرد و همونطر که بالا می رفت گفت:آره…چطور؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:ظاهرا خیلی وقته به حال خودش رهاش کردی…
صداش گرفته و دور به نظر می رسید…حس میکردم از بدو ورود داره فشاری رو تحمل میکنه و حدسم این بود که این خونه نمیتونه براش یه خونهء معمولی باشه…
:ــ نزدیک به 5ساله…
اونقدر صداش گرفته بود که حسابی کنجکاو شده بودم…شاید به همون مسئله سرّی بین خودش و سروان نامجو هم مربوط باشه…یا اون غمی که سروان نامجو میگفت داره…اما با ایستادنش حرف تو دهنم ماسید…از بین 5 تا اتاق طبقه بالا و یک در دیگه که سرویس بهداشتی بود،سومین در مت چپ رو باز کرد وگفت: اینجا میتونی استراحت کنی…
با اینکه سوال های زیادی داشتم،تنها سری تکون دادم و رفتم داخل…در رو که بستم صدای پاهاش که دور میشد رو شنیدم…
نگاهی به اتاق انداختم…ساده و مرتب بود…یک تخت با روتختی سبز فسفری و یک میز کوچیک و آینه رو به تخت…نفس عمیقی کشیدم و به سمت پنجره رفتم…پردهء حریرش رو کنار زدم و به حیاط نگاه کردم…تقریبا با وجود ماه تو آسمون روشن شده بود…اینبار نگاهمو به آسمونی دوختم که بر عکس شب های دیگه تاریک و خوف انگیز نبود…نور ماه آبی قشنگی به آسمون داده بود…آبی ای به رنگ چشمای خودم…به آسمونی نگاه کردم که همه اونو خونهء کسی میدونن…کسی که به اعتقاد من نگاهشو ازم گرفته…مدتهاست که گرفته…با خودم زمزمه کردم:نمی دونم هستی یا نه! ولی اگه هستی،اگه هستی…نفس عمیقی کشیدم و ادامه ندادم…نگاهمو از آسمون گرفتم و آروم پرده رو رها کردم…اگه باشه خودش میدونه باید چه کار بکنه…!
خسته بودم…به اندازهء تمام سالهای سوخته از عمرم…خودمو رو تخت رها کردم و همونجوری به خواب رفتم…
گرمم بود…گرم…داغ،سوزان…
دورتادورم بیابون بود و باد گرمی شن هارو جابه جا میکرد…از تشنگی نمیتونستم زبونمو حرکت بدم…اگه اینجا بیابونه پس اینهمه ابر تیره و بزرگ تو آسمون چی میخوان؟
با صدای خندهء بچه ای از جا پریدم…نگاهمو دور تادور اون صحرا چرخوندم…
چپ….راست…
صدای خنده هر لحظه بلند تر میشد…
باز چشم چرخوندم…خدای من! ساحل بود….روی ش های نرم خوابیده بود و دست و پا می زد و می خندید…یه دفعه شن ها شروع به حرکت کردند…
چشمام از ترس باز شده بودند…

صدایی به گوشم رسید: نـــــه!بچــــم….سعی کردم به سمت ساحل بدوم اما هرچی بسشتر میرفتم اون دور تر میشد…داد میزدم: ســــاحل…مادرش هم مداش صداش میزد…اما…اما یه دفعه صحرا ساحل رو بلعید…دریا اول مات و مبهوت اون نقطه رو نگاه کرد و بعد برگشت به طرف من…چشماش سرخ و اشکی بود…فریاد زد:تو بچمو کشتـــــــــــــی….کشتی…کشتی..
با جیغ بلندی از خواب پریدم…از سر و صورتم عرق میریخت و سینم صدا میداد…قلبم تند تند میزد…نفس کم آورده بودم…به سختی خودمو به پنجره رسوندم و بازش کردم…نسیم خنک شبانگاهی به صورت خیسم برخورد کرد…نگاهمو توی باغ چرخودنم…هنوز هوا کاملا تاریک بود…برگشتم سمت اتاق اما هر کاری کردم نتونستم سمت تخت برم…این وضعیت هرشبم بود…شب های مثل این با قرص خواب آور از شر کابوس هام نجات پیدا کردم اما امشب…انگار دیوارها هم بهم فشار میاوردن…صدای دریا هر لحظه بیشتر تو سرم میپیچید…نه دیگه نمیتونم تحمل کنم…شالمو برداشتم و بی درنگ زدم بیرون….

“کیارش”

وقتی رفت داخل اتاق،نفس عمیقی کشیدم و رفتم طبقه پایین…نگاهم بی اراده روی جای جای خونه می چرخید…خاطرات در گوشه گوشهء خونه موج می زد…آخرین بار کی پا به اینجا گذاشتم؟ آخرین بار قبل از سفرم به کانادا بود…صدای خنده…گریه…جر و بحث هامون…ناخواسته اخمهام درهم شد…از درد…دردی که مطمئنا تو چشمام هم هویدا بود…
از لحظهء ورود انگار نفسم سنگین شده بود…و عاقبت هم تلاشم برای نگاه نکردن به شومینه ی زیبای مرکز سالن بی نتیجه موند…
نگاهم به دو صندلی روبه شومینه خیره موند…شومینه ای که سالهاست اثری از گرما به خودش ندیده… مثل این خونه…
با صدای پیامک گوشیم از خیال بیرون اومدم…نوید بود…
سلام داداش…خوبی؟خوش میگذره؟
و استیکری گذاشته بود که زبانش تا ته بیرون بود…پرروی منحرف!
همونطور که میرفتم سمت اتاق نشیمن که زیر پله ها بود بهش زنگ زدم…به ثانیه نکشید که برداشت:
_سلام خان داداش…خوبی؟آب و هوا مساعده؟ و هرهر خندید!
خودمو روی مبل رها کردم و گفتم:سلام…باز تو شروع کردی؟
_اوووه.یجوری میگی باز انگار دفعه چندم امه!
_آره خب!این وصله ها اصلا به تو نمیچسبه!
_نه اینکه به من نچسبه!تو تا حالا تو همچین اوضاع استراتژیکی نبودی برادر من!
دستی به چشمام کشیدم و گفتم:نه…انگار این قصه سر دراز دارد…
_خیلی خب رییس من “شات” !!…راستی کجایید الآن؟
مکثی کردم و گفتم: ویلای بابا…
صداش کم شد:کیاارش…برای چی رفتی اونجا؟
ــ پس کجا می رفتم؟چاره ای نبود…اگه به سرهنگه باید همونجا تو کلانتری میموندم…
صدای نفس عمیقش رو شنیدم: حالا هم خیلی راضی نیست…مخصوصا با اون حرکت نادری تو اتاق جلسات!
با این حرفش یاد دست گل نیاز افتادم و صاف نشستم:صبر کن ببینم…من اونجا نبودم تو چرا جلوشو نگرفتی؟
_ چطوری مانعش میشدم؟گفتگو شون به صدم ثانیه نکشید…
سرم رو دوباره به پشتی مبل تکیه دادم و به روبه رو خیره شدم:واکنش سرهنگ برام عجیب بود…فکر میکردم میزنه زیر همه چی و دستگیرش میکنه
ــ نمیتونه!دستور این نقشه و مجوزش از بالا رسیده!
دستم که لای موهام فرو کرده بودم متوقف شد:از کی؟
خندید و گفت؟پدر بنده…از وقتی بهش گفتم که جریان چیه به آب و آتیش زد تا این مسئله شدنی بشه…
_هنوزم همهء اخبار رو بهشون میدی؟
آهی کشید:جزئیات رو نه…اما کلیاتو چرا…
_مدت هاست که ندیدمشون
_اونا هم مدام سراغتو میگیرن…مادرم شبی نیست که سر نماز دعات نکنه…
نفس عمیقی کشیدم:همین دعاهاست که مارو تا اینجا رسونده
_درسته…انگار صداش کردند که گفت:کیارش من برم ببینم امشب ویلای خسرو چه خبره…امری نیست رییس؟
_نه فقط مواظب باش
_باشه یاعلی!
تماس قطع شد…باز هم نوید دستی شده بود و باهام تو این همه درد همدردی میکرد…مثل تمام این سال ها…
برای فرار از سکوت وهم برانگیز این خونه که مخذن خاطرات تلخ و شیرین با رنگ های سفید و سیاه برام بود،چشمامو بستم…
شاید از تلاشم برای خوابیدن و به نتیجه نرسیدن دوسه ساعتی گذشته بود،که صدای جیر جیر درب ورودی هوشیارم کرد…سریع چشمام باز شد و ایستادم…به آرومی درب پذیرایی رو باز کردم…خونه اینبار تاریک بود…آروم نگاهی به بیرون انداختم…نمیدونستم کسی از بیرون اومده یا…نکنه!…
از طبقهء پایین که مطمئن شدم سریع رفتم طبقهء بالا…بدون اینکه فکر کنم بدون اطلاع دارم میرم تو،درب اتاقش رو باز کردم…شرایط فرصتی واسه این کارا نمی گذاشت…
در رو باز کردم…نه!…نبود…درنگ نکردم و سریع به سمت حیاط رفتم…با عجله از در بیرون زدم و تمام احتمالات رو تو ذهنم مرور میکردم ،که در وهلهء اول چشمم بهش افتاد…روی پله ها جلوی در نشسته بود و سرش روی زانوهاش بود…سعی کردم خشممو مهار کنم و بفهمم چه خبره…با صدای پای من سرشو به عقب مایل کرد…
با دیدن حالتم مکثی کرد و بعد سرشو برگردوند و گفت:این همه اضطراب لازم نبود جناب سرگرد…نترسید فرار نکردم…
یکی از احتمالاتم همین بود و یکی از خصلت های شغلیم که بطور مطلق به هیچکس نباید اعتماد کرد…
کمی جلوتر رفتم و یک پله پایین تر روبه روش ایستادم…ظاهرش به قدری ساکت و مظلوم و البته گرفته بود که تموم تردید هام از بین رفت…شال رو سرش بود اما موهاشو از پشت و جلو خیلی خوب پوشش نمیداد…و نسیم خنکی که می وزید تو هوا پخششون میکرد…
اخمامو حفظ کردم و گفتم:اینجا چه کار میکنی؟اونم این موقع شب؟
صداش خیلی ضعیف و غمگین بود یا من اینطور حس میکردم؟
_نمیدونم، من واقعا اینجا چه کار میکنم؟ من اصلا تو این دنیا چه کار میکنم؟جای من اینجا نیست…من..من یه…
سرشو بلند کرد و به دستهاش خیره شد…اوضاع عادی نبود!
_قاتل ها چه شکلی ان؟ مگه نباید شبیه خسرو و افرادش باشن؟ منم شبیه اونام؟
حرفاش گیجم کرده بود و البته مبهوت…

:ــ منظورت چیه که تو شبیه اونایی؟
دستاشو دو طرف صورتش روی گونه هاش گذاشت و گفت:دریا میگه!…دریا میگه من قاتلم…قاتل ساحلش…
دریا…خدای من…فهمیدن اینکه کابوس دیده کار سختی نبود…یه کابوس کشنده…درسکوت به پریشونی حالش نگاه میکردم…در تمام این مدت انقدر معصوم و شکننده ندیده بودمش…دستاشو آروم برداشت و سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد:تو هم فکر میکنی ساحل رو من کشتم؟…دریا روچی؟…خورشید…
صداش رفته رفته کمتر میشد: معلومه که من کشتم!…کاشکی پاهام میشکست و اونروز به اون انبار نفرین شده نمیرفتم…هک کردن یه سایت لعنتی بیشتر می ارزید یا جون خورشید؟
نگاه براق از اشکشو ازم گرفت و سرشو روی زانوهاش گذاشت…
چرا انقدر دربرابر گریه کردن مقاومت میکرد؟ اشک تا پشت پلک هاش می اومد اما پسشون میزد…
کنارش با فاصلهء یه نفر روی همون پله نشستم…
نگاهی به آسمون پر ستاره انداختم…یقین داشتم که مرور خاطرات به این روز انداختش…خاطراتی که من مجبور به یادآوریشون کردم…درست مثل خودم و خاطراتم…اتفاقای تلخی که نیاز ناخواسته دردشونو به جونم ریخته بود و روحش هم خبر نداشت…
مطمئنا من گزینهء خوبی برای دلداری دادن بهش نبودم…اما در اون لحظه یه حس وادارم کرد لطفی رو که یه روز یه مردِبزرگ در حقم کرده بود،برای نیاز بکنم…
نگاهی بهش که هنوز تو همون حالت بود انداختم و دوباره به آسمون شب : انسان اسمش اشرف مخلوقاته،عقل داره،شعور داره،قدرت تصمیم گیری داره،…اما همون نیمهء دیگه که احساسشه میتونه کار دستش بده…اینارو دارم بهت میگم که بدونی اگه انسان عقلشو مقدم بر احساس قرار میداد اوضاع دنیا این نبود…
توجهش به حرفام جلب شده بود،نفس عمیقی کشیدم: یه روزی تو اوج ناامیدی یه نفر که زندگیم رو بهش مدیونم اومد سراغم…یه تابلوی زیبا هم دستش بود…اومد و با حرفاش و یه تابلو که روش نوشته بود:اِنّا مِنَ المُجرِمینَ مُنتَقِمون…منو از گردآب ناامیدی نجات داد…دستشو رو شونم گذاشت و گفت: برو بگرد،ببین،بشنو و بفهم این آیه چی تو خودش داره…بدون که مجرم،مجرمه و فقط اون بالا سریه که میتونه 
عدالت رو اجرا کنه …بعد از اون من موندم و آیه ای که شد کلید گمشدهء زندگیم…زندگی ای که روزگار قفلش کرده بود…همون چند جمله باعث شد بجای اینکه اجازه بدم احساسم عذابم بده،عقلم نجاتم بده…
نگاهش کردم و گفتم: بعد از اون فهمیدم حق،پیشکشی نیست؛گرفتنیه!…وهمینطور…انتقام…
چشماش بیشتر از قبل بارونی بود و بازهم…
:_تو هم بهتره همین کارو بکنی…الآن تازه اول قصه است،اگه جا بزنی،اگه کم بیاری همه چی تمومه…ساحل…مکثی کردم:خانوادش…خورشیدی که هنوز نمیدونم ماجراش چیه و مرگ ناحق همه شون پایمال میشه…نگاهمو ازش گرفتم: فکر اینکه قاتلی،که فکر غلطی هم هست رو تنها با خون بهاشون میتونی از فکرت بیرون کنی…
سکوت کرده بود…. موریانه هایی که داشتند روح و ذهنش رو میخوردن به راحتی از بین نمیرفتند…خواستم برم تا راحت فکر کنه که صدام زد،برای اولین بار،با اسم حقیقیم:
_کیارش؟
برگشتمو با استفهام نگاش کردم…استفهامی که نمیدونم دلیلش شنیدن اسمم بود یا…؟
نگاهشو به چشمام دوخت و گفت:چطور با گذشته کنار بیام؟ چطور تو چشمای اون عوضی نگاه کنم و نذارم نفرت رو تو چشمام ببینه؟ چطور تو اون ویلای لعنتی که مثل هیولا آدما رو می بلعه زندگی کنم؟
صداش گرفته تر شد…: چطور این زندگی رو تحمل کنم؟این بار فریاد زد:تو چطور می بینی و دم نمیزنی؟
شکه شدم!از من میپرسید؟ ازمن؟ از کسی که زندگیش سراسر جهنم و عذابه؟ نظر منو میخواست برای تسکین؟…من…من چطور صبر میکردم؟ چطور دست دوستی با خسرو،با دشمن خونیم رو می فشردم؟
چطور اون همه کثافت کاری رو میدیدم و چشم رو همه می بستم؟ چطور این همه نامردی رو در حق این دختر میدیدم،میدونستم اون قربانیِ اهداف پلید یه شیطان و دم نمیزدم؟
چه جوابی داشتم بهش بدم؟ بهش میگفتم آتش مجسم یعنی چی؟…یعنی من!بهش میگفتم مشت کوبیدن به دیوار و شکستن تک تک انگشتا چجوریه؟بهش میگفتم چقدر سخته اسلحهء تو جیبت رو اونقدر فشار بدی تا جای پیچ و مهره هاش رو دستت بمونه،ولی در برابر در آوردنش مقاومت کنی چه حسی داره؟
هیچی نگفتم!…بی شک آدم خوبی رو برای نظر خواستن انتخاب نکرده بود …

بجای همهء این حرفا ،ابروهامو به هم فشردم و گفتم:آره تحمل میکنم…به قول تو این همه پلیدی رو اطرافم و میبینم و دم نمیزنم…اما براش هدف دارم…تو هم داری تا وقتی هدفم جلوی چشمامه،تمام گذشته خودش میشه انگیزه…سخته…عذاب آوره و یه وقتایی غیر ممکن اما شدنیه…با هدف،شدنیه!
نگاهشو به زمین دوخت وگفت: میخوام…من هم میخوام به هدفم برسم…و بعدش از شر تموم این افکار کشنده خلاص بشم! بعد سرشو یکم به طرفم کج کرد و گفت: کمکم میکنی؟
از کلمهء “خلاص بشم” ته دلم لرزید!
منظورش کدوم خلاصی بود؟ از دست خسرو یا…بجای بها دادن به افکارم در جواب درخواستش بلند شدم ایستادم و گفتم:فعلا که مقصدمون یکیه ولی همه چی به خودت بستگی داره…
واسه انجام دادن کاری تردید داشتم…اما با نگاه کردن به چشمای سرمه ایش که امید و اعتماد و غرور و معصومیت رو باهم داشت…تردیدمو پس زدم و دستمو به طرفش دراز کردم:هستی؟
نگاهی به دستم کرد و بعد به چشمام…صداقت رو که از چشمام خوند،لبخند دلنشینی زد و دست ظریفشو تو دستم گذاشت:هستم!

(کیارش)

وقتی برگشتیم داخل آروم تر شده بود.یعنی یه چیزی در درونم می گفت : تو آرومش کردی!
با مکثی که کرد نگاهش کردم.با پرستیژ مخصوص خودش برگشت و آروم گفت :قرص خواب داری؟
معلومه که داشتم.بدون آن قرص های لعنتی تحمل این فضا امکان نداشت!
سری تکان دادم و گفتم : اما سعی کن عادت نکنی. کار هات مختل میکنه!
همونطور که دنبالم میومد گفت: قبل از دستگیریم….روی این کلمه مکث کوتاهی کرد و بعد گفت: تا قبل از اون هرشب می خوردم.پس همین الآنشم عادت کردم.
نگذاشتم تعجب رو در چشمام ببینه. و رفتم سمت آشپزخونه.همیشه یه بسته داخل کابینت بود.قرص رو بهش دادم.همونجوری که وارد آشپزخونه می شد به دیوار تکیه دادم ونگاهش کردم.نگاهی به اطراف انداخت و وقتی لیوانی پیدا نکرد شیر آب رو باز کرد و همونطور با دست خورد.من هم تلاشی برای راهنمایی اش نکردم.از کنارم آروم رد شد و راه طبقهء بالا رو در پیش گرفت.همونطور که تکیه زده به اپن رفتنش رو نگاه می کردم برگشت و نگاهم را غافلگیر کرد.از این غافلگیری ابروهام تمایل زیادی برای تو هم شدن داشتن که جلوشونو گرفتم.
_چیزی شده؟
نگاهشو یه دور روم چرخوند و بعد یه جا دیگه رو نگاه کرد: کجا می تونم دوش بگیرم؟
_تو کمد داخل اتاق وسیله هست.حمام هم روبه روی در اتاقته.
سرشو تکون داد و رفت سمت پله ها.دوتا پله بیشتر بالا نرفته بود که برگشت و درحالی که دستاشو به هم گره زده بود و نگاهشو می دزدید گفت : ممنون.! و سریع دوید و رفت طبقه بالا!
ومن مبهوت به این فکر میکردم که اولین دفعه است این کلمه رو ازش میشنوم.لااقل درمورد خودم!

(نیاز)
در رو که بستم بهش تکیه زدم.قلبم تند تند میزد.نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامشمو پیداکنم.اوه.ناخودآگاه ازش تشکر کرده بودم.لازم بود نبود؟ بخاطر دلداری که مطمئن هم نبودم واقعا دلداری بوده یا نه اونم ازسمت آدمی که میتونست به بدترین شکل ممکن با من رفتار کنه.مگه غیر از اینه که من متهم ردیف اول پروندشم؟
رفتم و همونجور تو تاریکی روی تخت نشستم.دلم میخواست بخوابم…اما نمیشد.دلم میخواست تمام دلتنگی هامو گریه کنم…اما نمیشد.دلم میخواست از این دنیای پر از سیاهی خلاص بشم…اما…بازم نمیشد. راست میگفت.این افسر مغرور و یک دنده با تمام غم و غرور تو چشماش درست میگفت که تنها راه استقامته.استقامت توی این راه که البته مثل نوشیدن زهری است که تو رو ذره ذره رو به نابودی سوق میده.کی فکرشو میکرد یه روز،اینجا،یه جای نا آشنا برای اولین بار کسی باشه که بعد از کابوس هام باهاش حرف بزنم؟ این اولین بار بود.و این اولین ها چقدر میتونن قشنگ باشن.
از داخل کمدی که گفته بود حوله و یه تونیک صورتی و شلوار مشکی و آخر همه هم دست بردم و یه روسری مشکی برداشتم و از در بیرون زدم.راه پله تو سکوت کامل فرو رفته بود.در روبه رویی رو باز کردم و وارد حموم شدم.حمام شیک و مجهزی بود.لباسامو کندم و رفتم زیر آب.
آب به آرومی مثل نوازش،صورت و تن و بدنم رو خیس کرد. دست بردم و با یه حرکت کلیپسو از موهام جدا کردم.موهام مثل آبشار دورم ریخت.گذر آب از بین تارهای ابریشمی موهام کمی از آشفتگی درونم کم کرد.اما فکر فردا و فردا های بعد از اون اجازه نمیداد تا یه معادله برای این همه معلوم و مجهول بسازم.این آشفتگی که حتی نمیدونستم کی قراره دست از سرم برداره.
کی قراره من هم از آبی آسمان لذت ببرم؟کی قراره پر زدن پروانه به جای یادآوری حبس و قفس لبخند رو به یادم بیاره؟کی قراره بشم یه آدم عادی؟حتی عادی تر از عادی.یه آدمی که با وجود تمام دغدغه هاش باز هم یه کور سوی امیدی ته دلش سوسو میزنه.
مثل یه آدم عادی…همین.
بعد از حمام دیگه نخوابیدم.جراتشم نداشم!ساعت 6 بود که گندم اومد و برام صبحونه آورد.ازش سراغ کیارش رو گرفتم که گفت: تو باغ داره ورزش میکنه.ومن به این نتیجه رسیدم که ورزش برنامه ی ثابت هر روزشه.بعد از صرف صبحونه رفتم داخل حیاط.اونم دیگه ورزش نمی کرد و پشت میز چوبی کوچک و قشنگی نشسته بود که صندلی هاش هم چوبی بودند.حواسش نبود .داشت یه جایی شبیه ته باغ رو نگاه می کرد.همونطور که به طرفش میرفتم نگاهمو دور تادور باغ چرخوندم.تاریکی شب اجازه نداده بود خوب ببینمش.باغ قشنگ و بزرگی بود. با درخت هایی که قد بلند و ضخامتشون نشان از عمر بلندشون بود.سرسبز اما…پر از سکوت…یه سکوت که فقط صدای گنجشک ها به همش میزد.
حتی وقتی کنارش هم قرار گرفتم متوجهم نشد.به جای سلام دادن گفتم:مزاحمت نیستم؟
یهو نگاهشو از اون نقطه گرفت و با استفهام نگاهم کرد.نفس عمیقی کشید و گفت:تو چیزی گفتی؟
این بار بی دعوت نشستم و گفتم:فراموشش کن.
بعد از گذشت مدت کوتاهی که اون به من و من به اون نگاه کردم سکوت رو شکستم و گفتم:برنامه چیه؟
به ساعت مچی شیک و استیل دستش نگاهی انداخت و گفت: منتظر نوید.اون بیاد همه چی روشن میشه.
و من کمی فکر کردم نوید کیه؟ وعاقبت به این اسم رسیدم:سروان نامجو!
صدای همون پیرمرد که بعد ها فهمیدم اسمش مشهدی رضاست افکارمو از هم گسست:
_آقا یه جوونیه اومده میگه سفارش صبحونتون رو اورده
کیارش سریع گفت:در رو باز کن مشتی
وقتی پیک اومد تو و کیارش رو درآغوش کشید دوزاریم افتاد.باهم به سمتم اومدن و منم به رسم ادب بلند شدم! نیازو چه به این کارا؟ سر خودم فریاد زدم و گفتم: خفه شو!اونقدر ادای آدم بدها رو درآوردی که خودتم باورت شده!
وقتی وسط این گیر و دارهای من با خودم رسیدن تو سلام دادن به نوید پیش قدم شدم.اونم کلاه کپ قرمز و سپیدشو برداشت و مثل لرد های انگلیسی خم شد ومثلا ترسیده و مضطرب گفت: صبح مادام متعالی!حالتون خوبه؟ یعنی چیزه خوب هستید؟من رسما مراتب ارادت و خدمتتون اعلام می کنم و صمیمانه از اینکه تا حالا کیارش رو منفجر نکردیت تشکر میکنم.بعد انگار یه چیزی یادش رفته باشه دست کرد تو جیبش یه برگه درآورد واز روش خوند:.راستی ان شاءالله صبحانه که میل فرمودید؟
بعد روبه کیارش که چپ چپ نگاهش میکرد کرد با استرس گفت:میدونی که ایشون به جای وعده های غذایی معمول هک می فرمایند.رسم مهمون نوازی رو باید بجا آورد بالاخره!
اصلا نمیدونستم باید ناراحت باشم؟بخندم؟عصبی بشم؟ اما یه حس قوی از درونم وادارم کرد که یه حرفی بزنم.لبخندی به اون همه اظهار نمکش که کاملا مشخص بود هیچ حس سوئی در پسش نهفته نیست زدم و گفتم:شما همیشه کله سحر انقدر حرف برای گفتن دارید یا استثناءً امروز و تخم کبوتر میل کردید؟
چشماش از شیطنت برق زد و انگار جواب تو آاستین داشته باشه گفت : نه والا ولی انگار شما عسل خوردید چون بد اخلاقی خونتون اومده پایین.

یه تای ابروم با لبخند متعجبی بالا پرید.با غرور نشستم و گفتم : یعنی من بداخلاقم؟
اونم ولو شد رو صندلی و گفت : نه والا! کی گفته؟ من بودم روز اول میخواستم رییسو قورت بدم!
با این حرفش زیرچشمی به کیارش که ساکت ایستاده بود نگاهی انداختم اونم در حالی که سعی میکرد جدی به نظر برسه و زیاد هم موفق نبود روبه نوید گفت: مسخره بازی رو بذار کنار.بگو ببینم چه کار کردی؟
نوید هم صاف نشست و گفت: هرچی مافوقمون امر کنه
جعبه ای رو که دستش بود روبه رومون روی میز گذاشت و بازش کرد.همنطور که وسایلی از قبیل شنود و ردیاب و حافظه های قوی و تراشه های جیبی و به همراه زیور آلاتی که با مهارت توشون جاسازی انجام شده بود نشون میداد توضیحاتی هم درموردشون میداد.بخاطر مسائل امنیتی و اینکه مبادا کسی به نوید شک کنه بعد از مدت کوتاهی رفت.
به خودم تو آیینه نگاه کردم.چقدر تغییر کرده بودم!یه تغییر کاملا مشهود.دستی به چند تار موی بیرون اومده از روسری نخی کرم رنگم کشیدم و به داخل هدایتشون کردم.گوشه های پانچ رو گرفتم و یه دور چرخیدم.هم سبزه شده بودم هم چاق! و این گریمی بود که کیارش خواسته بود داشته باشم.
با صدای تقه ی در نگاهمو از آییینه گرفتم و گفتم:بله؟
کیارش در رو باز کرد لحظه ای نگاهم کرد.بعد با رضایت سری تکون داد و گفت :خوبه!عینک دودی فراموشت نشه
عینک توی دستمو رو صورتم زدم.اونقدر بزرگ بود که نیمی از صورتمو می پوشوند.عصای سفید رنگم رو هم دستم گرفتم.خنده دار بود!باید نقش یه آدم نابینا رو بازی میکردم.
سوار همون ماشین قبلی شدیم و مسیر کوتاه و البته پیچ در پیچی رو از کوچه پس کوچه ها رفتیم.بخاطر احتیاطی که کیارش داشت و چیزهایی که مدام تذکر میداد من هم استرس جزئی گرفته بودم و حرف نمیزدم. ولی چیزی که تو اون لحظه جالب بود گریم کیارش با اون همه ریش و پشم و کلاه مسخره ی شل و ولی بود که روی موهای به ظاهر وزش گذاشته بود و همه این ها با عینک بزرگ ته استکانی تکمیل میشد.بی شک اگه شرایط فرق داشت سوژه ی خوبی واسه سرگرمی بود مخصوصا اینکه کل کل باهاش برام خوشایند بود.این یکی رو نمیتونستم انکار کنم!
از اون ماشین پیاده شدیم و تو تاریکی ش سوار یک ون مشکی رنگ دیگه شدیم.نوید هم که اونجا بود با دیدن ما یهو پقی زد زیر خنده.
هم زمان با خنده اون ما نشستیم و ماشین حرکت کرد.کیارش بهش با تحکم توپید:زهر مار چه خبرته؟ به چی میخندی؟
نوید بی توجه به کیارش و دو نفر دیگه گفت : به شما خدایی خیلی خوب شده
سینشو صاف کرد و گفت:خدا قوت دلاوران پیل افکن.حال که به جنگ اژدهای صد دم می روید نبینم استرس داشته باشید.مخصوصا شما خانم قاچاقچی!فقط کافیه خسرو رو بکنید تو آفتابه بعد من عین عقاب اوضاع رو در چنگال قدرتمندم حفظ میکنم.خیالتون راحت!
کیارش با اون لبخند کجکی معروفش گفت:جدا؟
نوید_به جون داداش!من عین کوه پشتتونم!ولی نکنه یه وقت رو حساب این که من هستم کم کاری کنیدها!فرشته جون(منو میگفت!) شما هم باید وزنتون رو کم کنید.بیخودی هم ادای این…چی میگن؟…آها! روشن دل هارو در نیارید!این مافوق ما حوصله عصاکش کردن شمارو نداره!میزنید این بچه هم به کشت میدید یه وقت!
میل عجیبی داشتم همین عصارو فرو کنم تو چشمش ولی یه نگاه به قیافهء خندون خودش و کیارش که به عصا نگاه میکرد انداختم و گفتم: شما به فکر خودت باش!
بقیه راه هم تا فرودگاه به مزه های نوید و گاهی حرف های من گذشت! و کمی از اون جو سنگین خارج شدیم.به فرودگاه که رسیدیم بصورت تحت الحفظ ولی نامحسوس رسوندنمون به اتاقک دو بخشی که فکر میکنم محل استراحت خدمه بود.نیم ساعت بیشتر تا فرود هواپیما نمونده بود و حدس میزدم از خیلی وقت پیش افراد خسرو مراقب اوضاع باشند.
چند ضربه به دیواره ی ام دی افی اتاقک خورد.ایستادم و گفتم:بله؟
صدای کیارش آرام ولی محکم و مفهوم بود:آماده ای؟
مشتم رو گره کردم.آماده بودم.آماده تر از هر وقت دیگه ای.اما این بار تنها نبودم.کیارش کمکم میکرد…
محکم و مصمم گفتم:آماده ام.
و هر دو قدم در راهی گذاشتیم که حتی فکر نمی کردیم بازی سرنوشت چه پستی و بلندی هایی برایمان در آن قرار داده…

محکومه تنهایی

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین محکومه ی تنهایی
https://beautyvolve.ir/?p=10989
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • هلنا : واقعا عالی😍...
  • محمد : عالی آفرین از سلیقت خوشم اومد👌💓...
  • nafas : عالی بود 🥰🥰🥰🥰🥰...
  • parnian ebtekar : مرسی عزیزم نظر لطفتونه...
  • parnian ebtekar : ممنون از دوستای گلم شما لطف دارین...
  • K84as : عاااالی بود واقعا من ک خیلی مشتاقم هرچه زود تر ادامه رمان رو بخونم پر انرژی و با...
  • زهرا : سلام نویسنده جان میگما رمانت خوبه‌ها ولی یکم دیر پارت میذاری اگه میشه این مورد ر...
  • nafas : عالی بود من از همین پارت اولش لذت بردم با تموم رمانا که یه جوری اشنا میشن این مت...
  • Liu : ممنونم گل نظر شما هم به دل میشنه کیوتم...
  • Liu : ممنون گلم حتما این چند وقت به نت دسترسی نداشتم ممنون بابت نظرت...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.