رمان صحرا
1+

رمان آنلاین صحرا پارت 1

با حرص موهای بِلوندم زدم پشت گوشم و همونطور که خودم به سمت جلو می کشیدم گفتم:ولی بابا این حقه من که…
پرید وسط حرفم و با صدای نیمه بلندی گفت:همینکه گفتم!
از حرص ناخونامو توی مبل فرو کردم و لبم گزیدم…یکی نیست بگه صحرا هم آدمه حق زندگی و تفریح داره نمی شه که به خاطر یه خطر احتمالی از خوشگذورنی هاش بگذره.
هوفی کردم و یه نگاه به بابا کردم، با اون کت و شلوار خاکستری رنگ روی مبل سلطنتی لم داده و پاشو روی اون یکی پاش انداخته و روزنامه می خونه و پیپ می کشه.
از روی مبل بلند شدم، روزنامه از جلوی صورتش کنار زد و با صدای رسایی گفت:کجا؟
با کلافگی گفتم:اوف بابا اوف، می خوام برم توی اتاق…نکنه اونجا هم مورد تهاجم دشمن قرار گرفته؟
سرش به نشونه افسوس تکون داد و مشغول خوندن شد.
با اون کفشای پاشنه بلند صورتی تند تند از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم، یه اتاق بزرگ سی متری با دکوراسیون صورتی، یاده حرف لادن افتادم:تو پرنسس مافیایی هایی، دست به سینه شدم و گفتم:من که مافیایی نیستم.
:تو و بابات فرقی ندارین در هر صورت پرنسس مافیایی هایی.

لادن اولش فقط و فقط دختر خدمتکار عمارت راد بود ولی بعدش شد بهترین دوست من اولین روزی که دیدمش این حرفو بارم کرد، بعد از اون روز شد بهترین و صمیمی ترین دوستم…صبرا خواهرم وقتی فهمید یکمی بهش برخورد،عقیده اش در مورد این موضوع این بود که نباید توی زندگی ما دخالت کنه…چیزی توی دلش نیست چون یکمی لوس بار اومده اینجور شده.
تلفن برداشتم و شماره صبرا خواهرم گرفتم.
بعد از دو بوق جواب داد:جانم صحرا؟
با استرس ناخونای بلندم لای دندونم گذاشتم و گفتم:صبرا میشه بیای؟
:الان میام.
از توی کمد کتونی های ساق بلند سورمه ایم در آوردم و با یه مانتوی جلو باز سورمه ای گشاد تنم کردم، شال سفید درازم یه دور پیچیدم دور گردنم و اضافه اش روی سینم گذاشتم.
شلوار گشاد سفید رنگ چروکم تنم کردم و کیف باریکم روی شونم گذاشتم.
تقه ای به در اتاق زده شد، از ترس شونم پرید بالا، با صدای لرزون گفتم:کیه؟
صدای صبرا بلند شد:منم بیام تو؟
نفس آسوده ای کشیدم و گفتم بیاد داخل…در باز کرد و وارد شد.
یه نگاهی به لباسام کرد و گفت:تو که حق نداری بری بیرون.
:آره بیا کمکم کن.
دست به سینه شد و گفت:چکار کنم؟
به ملافه ی روی تخت چنگ انداختم و گفتم:بیا کمکم کن این گره بزنم به ستون تا به کمک این برم پایین.
از بالکن به ارتفاع نگاه کردم.
صبرا ملافه از دستم کشید بیرون و گفت:می گم احمقی می گی نه!دیوونه فکر بعدشو کردی؟اگه بابا بیاد توی اتاق؟اگه نگهبانا جلوتو گرفتن؟به اینا فکر کردی؟
راست میگه، اگه بیاد توی اتاق چی؟فکری مثل لامپ توی سرم روشن شد؛سمت تخت شیرجه رفتم و بالشت هارو مثل قطار کنار هم چیدم و پتورو روشون کشیدم،بابا وقتی اینو ببینه فکر می کنه خوابیدم.
انگار که کار شاهانه ای کرده باشم مثل فنر از جام پریدم و جیغ آرومی کشیدم.
دستش به نشونه خاک بر سرت آورد بالا و به سمت ستون رفت و ملافه رو دورش پیچید و محکم گره زد.
ملافه توی مشتم گرفتم و از بالکن آویزون شدم، یکمی خودم کشیدم سمت پایین، صدای خش خشی بلند شد، سرم آوردم بالا و با دیدن ملافه ی در حال پاره شدن چشمام گرد شد.

چشمام محکم روی هم فشار دادم…خدایا غلط خوردم قول می دم دیگه خط روی ماشین ها نکشم قول می دم دیگه توی شامپوی صبرا مایع ظرف شویی نریزم قول می دم دیگه نوزاد فاطمه خانوم از خواب بیدار نکنم…زیر لب تند تند از اعتراف می کردم.
هر لحظه منتظر افتادنم بودم، چند ثانیه گذشت ولی خبری نشد.
یه چشمم باز کردم، با دیدن ملافه ای که فقط چند سانت ازش باقی مونده بود، جیغ بنفشی کشیدم…ملافه کامل پاره شد و روی زانوهام افتادم زمین.
با نهایت سعی که داشتم جیغ آرومی بکشم، از جا بلند شدم.
سوزش زانوم هر لحظه بیشتر از قبل می شد، طاقت فرسا بود.
لنگان لنگان خودم به پشت درختی رسوندم تا از دید محافظا پنهون بشم.
از کنار درخت یه نفر رد شد، حدس می زنم یکی از محافظا باشه.
با دقت به اطرافم نگاه کردم…ماشین بنز مشکی کنار درب پارکینگ بود.
پاورچین پاورچین به سمت بوته کنار ماشین رفتم،دو قدم مونده به بوته، پام رفت روی شاخه درختی و صدای شکستنش بلند شد.
قبل از اینکه محافظا بیان سمتم پریدم پشت بوته و خودم مخفی کردم.
صدای چند تا پا بلند شد.
تا حد امکان خودم جمع کردم که دیده نشم.
به شلوارم نگاه کردم، روی قسمت زانوم رو کاملا خون پوشونده بود.
نگا نگا شلوار سفیدم به چه روزی افتاد.
دردش تمومی نداشت…وای بابا خدا بگم چه کارت نکنه.
بعد از چند دقیقه نگهبانا مستقر شدن.
وقتشه دست به کار بشم، فاصله ی بوته تا ماشین در نظر گرفتم؛فاصله ی نگهبان تا ماشین هم سنجیدم.
از کنار شاخ و برگ های بوته به نزدیک تر نگهبان نگاه کردم.
پشتش بهم بود و سمت چپش نگاه می کرد.
بهترین فرصت الانه، خم شدم و مثل گربه خزیدم کنار ماشین؛سریع در عقبش باز کردم و پریدم توش.
با احتیاط و آروم درو بستم و سرم خم کردم.
از کنار صندلی به نگهبان نگاه کردم.
به ساعتش نگاهی کرد و رفت به سمت مخالف،احتمالا شیفتش عوض شده.
از فرصت استفاده کردم و از ما بین صندلی ها عبور کردم و نشستم پشت رول.
چک کردم ببینم سوییچ داره یا نه که دیدم خداروشکر داره.
عینک آفتابی بزرگمو روی چشمم گذاشتم و شالم جلو کشیدم.
خودم کشیدم جلو و آفتاب گیر ماشین کشیدم پایین تا جلوی صورتم بگیره.
ماشین روشن کردم،سمت در خروجی حرکت کردم…نگهبان نگاهی بهم انداخت؛تازه استخدام شده بود و دقیق قیافه منو ندیده بود.
شیشه رو دادم پایین و گفتم:میشه درو باز کین؟باید واسه آشپزخونه خرید کنم.
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:مستخدمی؟
:آره الانم عجله دارم.
سرش تکون داد و دکمه ریموت زد.

همینکه در کنار رفت،پام گذاشتم روی گاز و به سمت مقصد مورد نظر حرکت کردم.
جلوی در زدم روی ترمز، ریموت از توی داشبورد بیرون کشیدم و دکمه زدم.
همینکه در کنار رفت، با هیجان پامو گذاشتم روی گاز و وارد مزرعه شدم.
توی پارکینگ ماشین پارک کردم و پریدم بیرون.
همینکه پام روی زمین خورد دردش شروع شد.
اه لعنت بهت، لنگون لنگون به سمت اسطبل راه افتادم…در چوبی کنار زدم و وارد شدم.
با دیدن توبی اسب عزیزم به سمتش راه افتادم.
دستی روی یال های قهوه ای روشنش کشیدم، خوشرنگتر از یال توبی وجود نداره.
سرش تکون داد و شیه ای کشید.
دره چوبی جلوی اسب باز کردم و با گرفتن افسارش اونو از اسطبل بیرون آوردم.
افسارشو به دیواره ی چوبی دوره مزرعه بستم.
به سمت داخل خونه حرکت کردم،باید این پای لعنتی پانسمان کنم.
درو ورودی باز کردم و وارد شدم،نگاهی به دور و اطراف کردم.
همینکه یه قدم به سمت جلو برداشتم دستی شونم چسبید و کشیدم عقب.
سردی جسم تیزی روی گردنم احساس کردم.
صدای زخمتی از بغل گوشم بلند شد:جم نخور صداتم در نیاد.
هیع آرومی کشیدم که فشار روی چاقوشو بیشتر کرد.
وای صحرا کودن بابا گفته بود اوضاع بیریخته…باز احمق بازی در اوردی و بدون فکر اومدی بیرون.
صدای بمی بلند شد:اون چاقو بنداز برات خطر داره.
مرد فشاری به چاقوش اورد،سوزشی توی گردنم ایجاد شد.
آخ ریزی گفتم،صدای مرده پشت سریم بلند شد:خودتو نشون بده!
چشم چرخوندم و یه دور به اطراف نگاه کردم، با دیدن مرد جوونی که طبقه ی بالا پشت دسته های چوبی پله مخفی شده بود،چشمام گرد شد.
با دیدنم انگشت اشاره اشو گذاشت روی بینی اش.
یعنی ساکت باش.

همونطور که دو چشمی حواسش به فرد پشت سریم بود سرش رو به پایین تکون داد.
از اونجایی که دو هزاریم نیوفتاد، قیافم کج و کوله کردم.
با حرص نفس عمیقی کشید و محکم چشماش بست.
همونطوری که ایستاده بود خودش رو به پایین خم کرد.
تازه دو هزاری کجم افتاد و سریع خم شدم رو به پایین،همینکارم باعث گیج شدن طرف شد و فرصت هرکاری ازش گرفته شد.
چند ثانیه بعد صدای شلیک گلوله توی خونه پیچید و دستاش از دورم افتادن.
همونطور که از هیجان نفس نفس می زدم برگشتم و به جسد پر از خون پشت سریم نگاه کردم.
با دیدن چهره اش، از تعجب چشمام گرد شد.
زیر لب با حرص زمزمه کردم:لامصب تو که از خودمون بودی.
صدایی از بغل گوشم بلند شد:کیه؟
شونم از صداش پرید بالا، چرخیدم سمتش و با دیدن چشماش حرف توی دهنم ماسید.
لامصب چه چشمایی داری تو…یه رنگ خاص داشت…نمی دونم سبز بود؟یا آبی؟شایدم عسلی.
نیشخندی زد…بزور چشمام از روی چشماش برداشتم…خاک بر سرت صحرا…این ضایع بازیا چیه انجام می دی؟
ضایع شدم رفت…دست به سینه منتظر ایستاده بود و نگام می کرد…مرتیکه روتو کن اونطرف هول می شم یادم می ره بحرفم.
به خودم مسلط شدم و سعی کردم نگاش نکنم.
:امم…این یکیی از نگهبانای عمارت.
ناخودآگاه نگاهم سمتش کشیده شد…یه ابروشو انداخت بالا و همونطور که زیرکانه نگام می کرد
گفت:موقعی که داشتی فرار می کردی دیدت و تعقیبت کرده.
پشتش کرد بهم و سمت یکی از کابینای چوبی آشپزخونه حرکت کرد…
:قصد جونتو داشت.
موهای تنم سیخ شد…برگشتم و به جسد نگاه کردم…لگدی به پاش زدم…همزمان دستش از روی سینش افتاد،از ترس جیغی کشیدم و پریدم عقب.
نفرین بر تو باد مرتیکه…صدای ریز ریز خنده ای بلند شد…اخمامو توی هم کشیدم و نگاش کردم.
:رو آب بخندی.
نیمچه اخمی کرد و بدون توجه به من مشغول کارش شد…داشتم می ترکیدم از اینکه جوابم نداد.
با عصبانیت رو به جسد زیر لب گفتم:سگ تو روت نجس.
:بیا اینجا.
به سمتش چرخیدم و به وسایل توی دستش نگاه کردم…قیچی و پانسمان و گاز استریل.
متعجب بهش نگاه کردم که اشاره ای به پام کرد.
یاده زخمم افتادم…سرم تکون دادم و گفتم:نه مرسی.
خاک بر سرت نه مرسی چیه میگی؟
بی حوصله نگام کرد و گفت:حوصله کل کل کردن ندارم مثل بچه ی ادم بشین اینجا تا پانسمانت کنم.
بهم برخورد و با اخمای در هم گفتم:لارم نیست خودم میرم پانسمان می کنم.
پشتم کردم بهش و سمت در خروجی حرکت کردم…هنوز دو قدم برنداشته بودم یهو دیدم روی هوام…جیغی کشیدم و با مشت زدم روی شونش…
:بزارم پایین…(صدای جیغم بلند تر کردم)مرتیکه بزارم زمین.

1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *