| Friday 23 October 2020 | 11:01
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)(پ4)

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)(پ4)

از انباری منحوس که بیرون اومدیم برعکس انتظارم که الان باز تو حیاط بازخواستمون میکنه عزیز به طرف عمارت راه افتاد و بلند خطاب بهمون گفت :

_دنبالم بیاید !

توی سکوت و با ترسی که توی دلم خونه کرده بود دنبالش راه افتادیم که در سالن رو باز کرد و داخل شد

مردد نیم نگاهی به امیر انداختم و داخل خونه شدم که عزیز صداش رو بالا برد و درحالیکه بلند اسم کسی رو صدا میزد گفت :

_نصرت کجایی ؟؟

طولی نکشید زن سیاه پوست و بلند قامتی با ابروهای پیوندی و گره خورده به سمتمون اومد رو به رومون ایستاد به دنبال نصرتی که عزیز صداش زده بود چشم چرخوندم

که یکدفعه همون زن با صدای زمختی گفت:

_بله !!

با چشمای گشاده شده داشتم نگاش میکردم مگه نصرت اسم مرد نیست ؟؟ پس این داره چی میگه

عزیز اشاره ای به من کرد و خطاب بهش گفت :

_آقا گفتن اتاق مخصوص پرستار بچه رو نشونش بدی و بعد از حمام و تعویض لباسا ببریش پیش خانوم کوچیک !

توی سکوت همونطوری که با جدیت نگاه ازم نمیگرفت در تایید حرفای عزیز سری تکون داد و گفت:

_چشم !!

به من اشاره ای کرد و خواست همراهش برم که عزیز یک قدم جلو گذاشت نزدیک نصرت شد و تاکید وار گفت :

_فقط یه چیزی …!!

نصرت اخماشو توی هم کشید و منتظر ادامه حرفش شد که عزیز مشکوک و با چشمای ریز شده پوزخندی بهم زد و خطاب بهش ادامه داد:

_چهارچشمی حواست بهش باشه !

دندونام روی هم سابیدم و و لعنتی توی دلم گفتم ، این عزیز بدجور به من گیر داده و بهم مشکوکه میترسم بعدا برام مشکل ساز بشه

نصرت با تعجب نگام کرد و یکدفعه نمیدونم چش شد که خشمگین از بالا تا پایین برندازم کرد و خطاب به عزیز گفت:

_نترس حواسم هست !

سعی کردم خودم رو مظلوم نشون بدم و از اون حالت لاتی و خیابونی بیرون بیام بلکه بهم اعتماد کنن پس بی حرف سرم رو پایین انداختم و خودم رو ناراحت نشون دادم

با اشاره نصرت امیر هم خواست دنبالم بیاد که عزیز راهش رو سد کرد و جدی گفت :

_تو کجا ؟؟

امیر اشاره ای به من کرد و با خشم غرید :

_عمرا اگه تنهاش بزارم !

عزیز پوزخند صداداری زد و گفت :

_فعلا که خواهرت باید کارش رو شروع کنه و نیاز به تو نداره پس باید چی ؟

اشاره ای به در کرد و ادامه داد :

_شَر رو کم کنی !!

امیر عصبی خواست چیزی بگه که نزاشتم و درحالیکه به طرفش میرفتم لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و گفتم:

_امیر جان !!

امیر که با چسبوندن جان به آخر اسمش تعجب کرده بود حرف توی دهنش ماسید ، بدبخت حق داشت هنگ کنه

من که همیشه اطرافیان رو با هوووی و خره ، صدا میزدم حالا جاااااان گفته بودم اونم من با همچین صدای نازکی همراه با عشوه خرکی !!

قبل از اینکه امیر کاری کنه و همه چی رو خراب کنه با عجله به طرفش رفتم و درحالیکه بازوش توی دستم میفشردم با صدای آرومی لب زدم:

_یه لحظه میای کارت دارم !

و بدون اینکه اجازه عکس العملی بهش بدم دستش رو گرفتم و دنبال خودم گوشه از پذیرایی و دور از اونا کشوندم

رو به روش ایستادم ، نیم نگاهی سمت عزیز و نصرت که با خشم خیرمون بودن انداختم و خطاب به امیر لب زدم:

_معلوم هست داری چیکار میکنی؟!

پوووف کلافه ای کشید و عصبی گفت:

_فکر میکنی یه درصد میزارم اینجا تنها بمونی ؟!

وااای از دست امیر ، با این تعصب بیخودش داشت گند میزد به همه چی ، ولی نباید میزاشتم موقعیت به این خوبی از دست بره

_امیر میفهمی داری چی میگی ؟؟ الکی الکی دارن راهم میدن تو خونه زندگیشون اونوقت تو داری سر چی با من بحث میکنی ؟!

با خشمی که اولین بار ازش میدیدم بازوم توی دستش فشرد و با خشم غرید :

_نمیزارم اینجا بمونی… اگه لو بری میفهمی چیکارت میکنن ؟؟ هااا

عصبی زیر دستش زدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_به تو ربطی نداره فهمیدی ؟!

اولین بار بود داشتم اینطوری با امیر صحبت میکردم چندثانیه با بهت و ناباوری نگام کرد و کم کم انگار به خودش اومده باشه با صدای لرزون لب زد:

_میفهمی داری چی میگی ؟؟ میخوای خواهرمو اینجا تن…

دستمو جلوش به نشونه سکوت گرفتم برای اینکه از خودم برونمش و دلزده اش کنم پوزخند صدا داری زدم و با بدترین لحن ممکن گفتم:

_هه…. چه خواهر برادری هااا ؟! انگار جدی جدی خودتم باورت شده من خواهرتم ؟؟

یکدفعه رنگش پرید و از رگ های برجسته روی پیشونی و گردنش راحت میشد حدس زد تا چه حد فشار روشه و داره به زود خودش رو کنترل میکنه تا آروم باشه

سرش رو بالا گرفت و با چشمای به خون نشسته خیرم شد و آروم لب زد:

_باشه آبجی یکی طلبت !!

بدون اینکه بزاره من چیزی بگم با قدمای بلند و عصبی از خونه بیرون زد و در رو محکم بهم کوبید

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و کلافه دستی به صورتم کشیدم مجبور بودم اینطوری باهاش رفتار کنم چون مطمعن بودم تنها راهی که باعث میشه امیر از این خونه بیرون بره و راضی بشه من رو تنها بزاره همین راهه !!

با اعصابی خراب به طرف نصرت و عزیز رفتم و بدون توجه به نگاهای خیرشون خطاب بهشون سوالی پرسیدم:

_باید چیکار کنم ؟!

نصرت سرتاپام رو از نظر گذروند و درحالیکه دستش رو به سمت پله ها میگرفت بلند گفت :

_از این طرف دنبالم بیا !!

به دنبالش از پله ها بالا رفتم تموم فکر و ذکرم درگیر امیر و حال بدش بود و اینقدر توی خودم غرق شده بودم که یکدفعه با برخورد به چیز سفت و محکم سرجام ایستادم

کلافه سرمو بالا گرفتم که با دیدن صورت درهم و اخمای نصرت آب دهنم رو صدا دار قورت دادم درحالیکه ازش فاصله میگرفتم آروم لب زدم:

_ببخشید !!

توی سکوت سری به نشونه تاسف برام تکون داد و در اتاقی رو باز کرد و داخل شد ، مردد پا داخل اتاق گذاشتم که نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند و بلند گفت:

_این اتاق تا زمانی که توی این خونه ای مال شماست…پس زود دوش میگیری و بعد از پوشیدن لباس فرمت که توی کمد هستش تمیز و مرتب همینجا توی اتاق میمونی تا وقتش که شد بیام ببرمت خدمت خانوم کوچیک !

_چشم رو چِشمَم گرفتم چی شد !!

چپ چپ نگام کرد ، انگار تازه متوجه شده باشم چی گفتم لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و با خنده گفتم :

_ببخشید یعنی حواسم هست !

چشم غره توپی بهم رفت و عقب گرد که از اتاق بیرون بره نفس راحتی کشیدم که یکدفعه عین جن زده ها به سمتم برگشت و درحالیکه انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون میداد هشدار آمیز گفت:

_بدون اجازه حق خارج شدن از این اتاق رو نداری شیر فهم شدی ؟!

سری در تایید حرفاش تکون دادم که از اتاق بیرون رفت ، عصبی مشتم رو گره کردم و کف دست دیگه ام کوبیدم

من آدم تو سری خور و کم حرفی نبودم ولی الان بخاطر اون پسره آراد و اون پرونده لعنتیش مجبور بودم در مقابل اینا سکوت کنم

و بزارم هرچیزی که دلشون میخوان بارم کنن حس میکردم آتیش از بدنم بیرون میزنه برای اینکه یه کمی از التهاب درونیم کم بشه به طرف در دیگه ای که توی اتاق بود و میشد حدس زد حمامه قدم تند کردم

با لباس زیر دوش آب سرد ایستادم و با لرزی که توی بدنم پیچید چشمامو بستم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم ، کمی که حالم بهتر شد از زیر دوش بیرون اومدم

در رو باز کردم ولی نمیشد با این لباسای خیس بیرون رفت و کل اتاق رو با گند کشید پوووف کلافه ای کشیدم که چشمم به حوله تن پوش گوشه حمام که روی گیره آویزون بود خورد

چشمام برقی زدن و بعد از بیرون آوردن لباسام اون رو دور خودم پیچیدم و بیرون اومدم به طرف کمد لباسی راه افتادم

ولی با باز کردنش و دیدن تنها لباسی که روی چوب لباسیش بود چشمام گرد شد و درحالیکه شونه هام رو با تعجب بالا مینداختم زیرلب زمزمه کردم:

_فقط یه دونه لباس ؟!

آخه نازی تو چقدر ساده ای فکر کردی ملکه انگلیسی که کمدلباسی رو برات پُر کنن؟! بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و لباس رو بیرون کشیدم که با دیدنش متعجب شروع کردم به پشت و رو کردنش

یعنی دارم درست میبینم ؟! از من میخواستن این کت و دامن کوتاه رو بپوشم ؟! حالا با کتش یه جورایی میشد کنار اومد ولی دامن کوتاهش عمرا !!

تموم کشوهای کمد رو گشتم ولی چیزی پیدا نکردم جز یه ساپورت مشکی تنگ که از هیچی بهتر بود و بالاجبار مجبور به پوشیدنش بودم بعد از تعویض لباسام جلوی آیینه قدی اتاق ایستادم

سر تا پای خودم رو از نظر گذروندم فعلا که همه چی حل بود جز موهام که باید چیزی برای پوشوندنشون پیدا میکردم ولی هیچ چیز به درد بخوری نبود

شال خودم که خیس توی حمام بود رو شستم و درحالیکه پنجره رو باز میکردم به زور روی لبه پنجره آویزونش کردم تا خشک شه وگرنه من عمرا با این وضع بیرون میرفتم

بیکار روی تخت نشستم و منتظر به دیوار رو به روم زُل زدم حالا باید تا کی اینجا منتظر میموندم تا نصرت بیاد معلوم نبود ؟!

نمیدونم چندساعت بیکار دور خودم چرخیدم که خسته روی تخت دراز کشیدم و نمیدونم چی شد که کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

با تکون دستی روی بازوم کلافی هووومی زیرلب زمزمه کردم و به پهلو چرخیدم ولی این بار اون دست محکم تر تکونم داد که هراسون روی تخت نشستم

با نفس نفس به زن رو به روم خیره شدم این کی بود که درست عین شِرم بالای سرم ایستاده بود هنوز به خودم نیومده بودم و مغزم لود نشده بود که با صدای دادش از جا پریدم

_نمیخوای پاشی خانوووووم ؟!

خانوم رو آنچنان با غیض تلفظ کرد که اخمام توی هم فرو رفت و تازه فهمیدم کجام و اینی که بالای سرم ایستاده کسی نیست جز نصرت !!

از روی تخت بلند شدم و دستی به موهای آشفته و نَم دارم کشیدم پس وقتش رسیده بود که بریم خدمت همون خانوم کوچیکی که میگن

گیج به طرف شالم که هنوزم روی پنجره بود رفتم و بدون مرتب کردنش روی موهام گذاشتمش به عقب که چرخیدم نصرت با دیدنم سرتاپام رو با تعجب از نظر گذروند و کم کم اخماش توی هم فرو رفت

_این چیه پوشیدی ؟!

نیم نگاهی به خودم انداختم و تُخس گفتم :

_لباسایی که خودتون دادید دیگه !!

دستاش به کمر زد و شاکی گفت:

_لباس خودمون هه …

اشاره ای به شال و ساپورتم کرد و با غیض ادامه داد:

_اون شال و ساپورت رو دربیار

نووووچ اصلا همچین چیزی تو کَتم نمیرفت که لخت مادرزاد توی این خونه بچرخم دستام با سینه گره زدم و سوالی پرسیدم :

_اونوقت چرا ؟!

اخماشو توی هم کشید و گفت :

_اولا اینجا حق سوال و جواب پرسیدن نداری دوما آقا اصلا خوششون نمیاد کسی غیر فُرم لباس دیگه ای بپوشه !!

کلافه چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم:

_من اونطوری پام رو بیرون نمیزارم !!

دستشو بالا گرفت و دهن باز کرد که چیزی بگه ولی من بی اهمیت بهش از اتاق بیرون زدم و گفتم:

_آقات با من … پس دیگه حرص نخور برات ضرر داره !!

مطمعن بودم الان از حرص قرمز شده و داره دود از سرش بلند میشه با تصور قیافه اش شروع کردم به ریز ریز خندیدن

بالا پله ها منتظر ایستادم که کنارم اومد و درحالیکه جلوتر ازم از پله ها پایین میرفت عصبی گفت:

_دنبالم بیا ولی اگه آقا عصبی شد جوابش پای خودت !!

پوزخندی گوشه لبم نشست و دنبالش راه افتادم که برخلاف انتظارم که الان پیش بچه میبرتم پایین رفت و رو به روی در قهوه ای رنگی ایستاد

چند ضربه آروم به در کوبید و داخل شد با ورود به اتاق که بیشتر به دفتر کار شباهت داشت ابرویی بالا انداختم

جدی نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم که با صدای نصرت دست از تجسس بیشتر برداشتم

_آوردمش آقا !!

آقا که تموم مدت پشت میزش نشسته بود و با چشمای ریز شده نگاهم میکرد خطاب به نصرت جدی گفت:

_میتونی بری !!

نصرت که بیرون رفت من تک و تنها وسط اتاق ایستادم که با دستش به مبلا اشاره کرد و گفت:

_بشین !!

انقدر جدی و دستوری این حرف رو زد که بی اراده روی مبل دور ترین نقطه ازش نشستم و منتظر به چشمای سردش خیره شدم

دستاش روی میز گذاشت و درحالیکه بهم گرهشون میزد گفت:

_انگار قوانین این خونه رو بهت نگفتن ؟!

_چرا گفتن ولی م‌‌‌‌…..

با کوبیدن دستش روی میز و فریاد بلندش حرف توی دهنم ماسید و ناخودآگاه به خودم لرزیدم و تو جام پریدم

_پس چرا اینطوری خودت رو چادر چاقچول کردی ؟!

از صدای دادش لبه های مبل رو توی دستم فشردم و به زور سعی کردم اعصابم رو کنترل کنم ، زبونی روی لبهام کشیدم و گفتم:

_من نمیتونم با این لباسا توی این خونه بگردم!

بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد عصبی غرید:

_اون وقت چرا ؟؟

یعنی واقعا نمیدونست دلیلش چیه ؟؟ یا داشت خودش رو به خنگی میزد ؟!

_به نظرم دلیلش خیلی واضحه !!

پوزخند صدا داری زد و با خنده ای که شکل و بوی تمسخر داشت گفت:

_یعنی میخوای بگی تو با خدمتکارای عمارت من فرق داری ؟؟

بلند شدم و عصبی گفتم:

_خدمتکار !؟

بی حرف خیرم شد که ادامه دادم:

_مثل اینکه اشتباه متوجه شدید و من رو با خدمتکار خونتون یکی میدونید آقا !!

بهم نزدیک شد و درحالیکه دستاشو توی جیب شلوارش فرو میبرد کنایه وار گفت:

_پس میشه بگی خدمتکار نیستی پس چی هستی ؟؟

دندونام با حرص روی هم فشردم و با خشم غریدم:

_من پرستارم …. پرستار !!

دستش رو به نشونه سکوت بالا برد و گفت :

_حالا هرچی …. به نظرم هیچ فرقی با خدمتکارا نداری پس باید طبق قوانین این خونه عمل کنی وگرنه …!؟

به چشمای سرد و جدیش خیره شدم و همونطور زیر لب زمزمه کردم:

_وگرنه چی ؟!

سرش رو پایین دقیق کنار گوشم آورد و با لحن ترسناکی غرید :

_جایی توی این خونه نداری و باید بری

ازم فاصله گرفت و پشت بهم به سمت پنجره قدی اتاق رفت و در همون حال گفت:

_حالام برو بیرون !!

دستام رو با حرص مشت کردم و عصبی با گردنی کج شده از پشت سر خیره اش شدم خیلی بهم فشار میومد که اینطوری داشت بهم زور میگفت

من غُد و یکدنده مجبور بودم جلوش کوتاه بیام و به دستوراتش عمل کنم ، نمیدونستم چقدر بی حرکت سرجام ایستاده بودم که به طرفم چرخید و با ابروهای بالا رفته گفت:

_نشنیدی…. گفتم بیرون !!

حس میکردم در حال انفجارم و مغزم کم کم داره ارور میده با دستای مشت شده بیرون رفتم و با نفس نفس نگاهمو توی سالن چرخوندم

که با دیدن یکی از خدمتکارا که با سینی حاوی قهوه به سمت اتاق رییس میومد با چشمای ریز شده نگاهمو سرتاپاش چرخوندم

که با دیدن پاهای برهنه و موهای بلوندش که با کِش بالای سرش خوشکل بسته بود پوووف کلافه ای کشیدم و با قدمای عصبی از پله ها بالا رفتم

داخل اتاقم که شدم عصبی درو بهم کوبیدم و سرگردون وسط اتاق ایستادم و کلافه چرخی دور خودم زدم حالا باید چیکار میکردم… خدای من !!

یکدفعه نگاهم از توی آیینه به خودم خورد و ماتم برد و با قدمای کوتاه به طرفش رفتم و بی اراده شالم رو از سرم کشیدم و درحالیکه موهام باز میکردم دستی بهشون کشیدم

این بار نگاهم روی ساپورت پام چرخید… باید چیکار میکردم؟!

ناخودآگاه حرفای اون لعنتیه مغرور ، توی ذهنم مرور شد

_وگرنه باید از این خونه بری !!

نه…‌.. من این همه تلاش نکرده بودم که حالا به این راحتی ببازم و کوتاه بیام ، شده بخاطر این کار زیر اعتقاداتم میزنم و به ساز اون لعنتی میچرخم بدونم دیگه چه بهونه ای داره که بهم گیر بده!!

با این فکر دستم به سمت ساپورت پام رفت و عصبی بیرون کشیدمش و حالا با ظاهری جدید رو به روی آیینه ایستاده بودم باورم نمیشد این دختر که اینطوری داشت دلبری میکرد من بودم

پاهای سفید و کشیده و موهایی بلندی که تا این سن بهشون دست نزده بودم و بلندیشون تا پایین کمرم میومدن

هیچ وقت خودم رو اینطوری ندیده بودم یعنی با کت و دامن و توی جلد یه دختر ناز و ملوس!!

چون توی زندگیم همیشه مجبور بودم دخترونه هام رو بپوشونم و برای دفاع از خودم توی جلد پسر بودن فرو برم

دستم به سمت آیینه رفت و ناباور دستی به شیشه اش کشیدم ، یعنی باور کنم این منم ؟!

نمیدونم چند دقیقه توی این حال بودم که یکدفعه در اتاق بی اجازه باز شد و با دیدن کسی که از پشت سر با بُهت خیرم بود خشکم زد

همون رییس اخمو و مغرور این عمارت بود که به خودش اجازه داده بود بی اجازه وارد اتاق من بشه دستپاچه به عقب برگشتم و لرزون درحالیکه سعی در پوشوندن خودم داشتم لب زدم:

_این اتاق در نداره احیانا ؟؟!

با این حرفم به خودش اومد و همونطوری که سعی میکرد نگاه خیره اش رو از روی بدنم برداره گفت :

_فکر نکنم برای باز کردن در اتاق عمارت خودم باید از کسی اجازه بگیرم

با این حرفش پوزخندی گوشه لبم نشست ، معلوم بود این مغرور از خودراضی همچین حرفی میزنه هی..‌.نازی الاغ چی ازش انتظار داشتی؟؟

لبامو بهم فشردم و با حرص لب زدم:

_شاید کسی تو اتاق لخت باشه چون خونه شماست دلیل نمیشه بی اجازه وارد بشید

بی اهمیت به حرفای من جلو اومد و درحالیکه با دقت نگاهشو سرتاپام میچرخوند با تمسخر گفت:

_میبینم که داری خودت رو با قوانین این خونه وقف میدی !!

دستام که سعی در پوشوندن خودم داشتم بی حرکت ایستادن با حرص لب زدم:

_بله قربان !

اون که دیگه همه ی تن و بدن من رو دیده بود پس برای چی دارم زور میزنم تا خودم رو بپوشونم؟؟ باید این کار رو به پایان برسونم هر طوری شده

با این فکر بیخیالی زیرلب زمزمه کردم که سرش رو کج کرد و سوالی پرسید :

_چیزی گفتی ؟؟

پوووف کلافه ای کشیدم و بدون توجه به سوالش لب زدم:

_نگفتید برای چی اینجا اومدید ؟؟

درحالیکه دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد صاف ایستاد و با غرور گفت:

_اومده بودم اگه نتونی طبق قوانین این خونه باشی شخصا بیرونت کنم ولی حالا میبینم داری چیزی که به نفعته رو انجام میدی

چشمام توی حدقه چرخوندم و با لحن تندی گفتم:

_حالا که دیدید اگر امر دیگه ای ندارید میتونید تنهام بزارید خواهشا ؟؟!

خواهشا رو آنچنان با غیض و کشیده و با حرص تلفظ کردم که برای لحظه ای ماتش برد برعکس انتظارم که الان به تریپ قبای آقا برمیخوره و بیرون میره راست توی چشمام زُل زد و گفت:

_هه… تو خونه ی آریا کیان جای خوردن و خوابیدن نیست پس دنبالم راه بیفت باید بیای به دخترکم برسی !

پس اسمش آریاس …اصلا بهش نمیومد بدون توجه به چشمای گشاد شده و متعجبم از اتاق بیرون رفت و من رو همونطوری خشک شده وسط اتاق تنها گذاشت

نمیدونم چند دقیقه توی این حالت بودم که با صدای دادش که من رو مخاطب قرار داده بود با عجله کِش شُل شده دور مُچ دستمو دور موهام بستم و از اتاق بیرون زدم

با دیدنم با اخم گفت :

_چه عجب تشریف فرما شدید ؟؟!!

چپ چپ نگاش کردم و ترجیح دادم سکوت کنم نمیدونم چه پدرکشتگی با من داشت که همش به پروپای من میپیچید و نیش و کنایه بارم میکرد وقتی دید هیچی نمیگم قد راست کرد و با پرستیژ خاص خودش شروع کرد به راه رفتن

به طرف ته راهرو و تنها اتاقی که درش با بقیه درهای این عمارت فرق داشت و رنگی صورتی و سفید و کودکانه داشت رفت و تقه ای به در زد و داخل شد

امیدوارم دخترش حداقل عین باباش بداخلاق نباشه ، بی حوصله قدم داخل گذاشتم که چشمم به دختر ناز و خوشکلی که حدودا پنج ساله به نظر میرسید خورد

با دیدن ما مداد رنگی توی دستشو روی میز گذاشت و از روی صندلی پایین اومد و به سمت پدرش رفت و خودش رو توی آغوش آریایی که برای همقدم شدن باهاش تقریبا روی زمین زانو زده بود انداخت

چنان لبخندی روی صورتش بود و چشماش برق میزد که بی اراده لبخندی روی لبهام نشست و مات این دختر که بی شباهت به عروسک نبود ، شدم

آریا دستی روی موهای خرگوشی دخترک کشید و درحالیکه پدرانه بوسه ای روی پیشونیش میکاشت خطاب بهش سوالی پرسید:

_دختر گلم چطوره؟! خوبی بابا ؟؟

دخترک باز با ناز خندید و درحالیکه در تایید حرف آریا سری تکون میداد لوس دستی به ته ریشش کشید ، آریا دستش رو گرفت و بوسه ای روش زد و با مهربونی که اولین بار ازش میدیدم گفت:

_فدای دختر نازم بشم !!

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم که آریا انگار تازه متوجه من شده باشه دخترک رو به آغوش کشید و درحالیکه بلند میشد رو به روم ایستاد و گفت:

_خوب ایشون پرستار جدید شما خانوم‌‌…..؟!

سوالی نگام کرد که لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و دستپاچه لب زدم:

_نازی !!

ابرویی بالا انداخت و با تعجب خطاب به دخترش گفت:

_بله….نازی خانوم هستن!

منتظر بودم دختره چیزی بگه که ولی تو سکوت با کنجکاوی نگام میکرد که آریا بوسه ای روی گونه اش گذاشت و گفت :

_ایشونم پریا خانوم دختر ناز بنده !!

دستمو به سمتش گرفتم و با لحن بچگونه ای گفتم:

_سلام از آشنایی باهاتون خوشبختم خانوم کوچولو !!

منتظر به دهنش خیره بودم تا چیزی بگه ولی با حرفی که آریا زد چشمام گرد شد و با تعجب نههههه زیرلب زمزمه کردم

حرفش مدام توی سرم تکرار میشد

_نمیتونه حرف بزنه !!

یعنی چی نمیتونه حرف بزنه؟! بچه ای به این سن و سال مگه میشه حرف نزنه دهنم رو که از تعجب نیمه باز مونده بود رو بستم و درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم سوالی گیج لب زدم:

_یعنی چی ؟!

برای ثانیه ای حس کردم چشمای پریا غمگین شد و نگاهش رو ازم دزدید آریا که متوجه حال بدش شد اشاره ای بهش کرد و گفت :

_از پرستار جدیدت خوشت اومده؟!

چشماش رو معصوم به نشونه آره باز و بسته کرد که آریا اون رو پایین روی زمین گذاشت و درحالیکه به میز و مداد رنگی هاش اشاره میکرد گفت :

_عزیزم میری ادامه نقاشیتو بکشی من با نازی خانوم کار دارم !

با حرف پدرش به طرف میزش رفت و مشغول نقاشیش شد منم همونطوری بی حرف خیره اش بودم و فکرم درگیر این بود که چرا دختری به این زیبایی نمیتونه حرف بزنه

توی فکرای درهم و برهمم غرق بودم که با کشیده شدن دستم توسط کسی به خودم اومدم و با تعجب نیم نگاهی به آریای عصبی انداختم و بی اختیار دنبالش کشیده شدم

در اتاق رو به آرومی بست و درحالیکه عصبی به سمتم میومد گفت :

_هیچ دوست ندارم یک بار دیگه جلوی پریا حرفی از اینکه نمیتونه صحبت کنه ، بزنی و یا به روش بیاری فهمیدی؟!

واه این چرا یکدفعه جنی میشه با تعجب سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که با خشم نگاه ازم گرفت و لعنتی زیرلب زمزمه کرد با قدمای بلند ازم فاصله گرفت و از پله ها سرازیر شد

یعنی دلیل اینکه این بچه نمیتونه حرف بزنه چیه ؟؟! بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و با تقه ای که به در زدم وارد اتاق پریا شدم

نمیدونم چند ساعت بود که داشتیم بازی میکردیم و عجیب بود که بدون اینکه خسته بشم داشتم از لحظه لحظه کنار این بچه بودن لذت میبردم شاید دلیل مهمش شیرینی و بامزه بودن این بچه بود

پریا دستمو گرفت و درحالیکه به سمت کمدش میبردم با اشاره بهم فهموند که کمک کنم لباسش رو با لباس پیلی عروسکی عوض کنه با کمال میل کمکش کردم

بعد از تعویض لباساش بخاطر رنگ صورتی رنگش به قدری ناز شده بود و بهش میومد که بی اختیار خم شدم و بوسه ای محکم روی لُپش زدم که با ناز خندید

در همین حین در اتاق باز شد و نصرت با اخمای درهم داخل شد و با تیزبینی درحالیکه نگاه کنجکاوش روم سنگینی میکرد بلند گفت :

_وقت شام هستش همه باید تا ده دقیقه دیگه سر میز باشن وگرنه از شام خبری نیست چون آقا به شدت روی این چیزا حساسن !

حوصله کلکل و بحث باهاش رو نداشتم پس بی حوصله چشمی زیرلب زمزمه کردم که انگار براش ساکت و رام بودن من غیرقابل هضم بوده باشه چشماش گشاد شد و با تعجب نگام کرد

دستامو به کمرم زدم و سوالی لب زدم:

_چیزی شده ؟!

اخماشو توی هم کشید و بی حرف بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید چینی به بینی دادم دست پریا رو گرفتم و خطاب بهش گفتم:

_پیش به سوی غذا !!!!

ریز ریز خندید و باهام همراه شد از پله های عمارت پایین اومدیم که با دیدن میز مجللی وسط پذیرایی که پر از غذاهای مختلف بود چشمام برق زد

شکمم بی اختیار شروع کرد به غار و قور کردن و صدای نابهنجاری ازش بلند شد دستمو روی شکمم کشیدم و تازه فهمیدم که از صبح چیزی نخوردم بی اراده به طرف میز پاتند کردم

کنار میز که رسیدم بدون توجه به آریایی که بالای میز نشسته بود با عجله صندلی بیرون کشیدم که بشینم که دستش رو محکم روی میز کوبید و عصبی فریاد زد :

_حواست کجاست ؟!

با صدای دادش سرجام خشکم زد که اشاره ای به پریا کرد و ادامه داد :

_این رو باید من بهت بگم که اول باید غذای دخترمو بدی بعد خودت شروع کنی ؟!

نمیدونم چند ثانیه طول کشید که از گیجی دربیام و تازه بفهمم منظورش چیه دندونام با حرص روی هم سابیدم و زیرلب زمزمه کردم

_چشم آقا !!

به طرف پریا خم شدم و درحالیکه روی صندلی مخصوصش مینشوندمش کنارش ایستادم و شروع کردم توی ظرفش براش غذا ریختن

قاشق رو پُر کردم و به طرف دهنش بردم که با ناز دهن کوچیکش رو باز کرد و اولین لقمه رو از دستم خورد

تموم مدتی که به پریا غذا میدادم سنگینی نگاه آریا روی خودم حس میکردم و از درون بابت اینکه نمیتونم حالش رو بگیرم خودخوری میکردم

ولی مجبوری تحمل کنی نازی …تا اون پرونده لعنتی دستت رو بگیره راهی جز این نداری !!

با یادآوری پرونده یاد آراد افتادم و اخمامو توی هم کشیدم باید فردا هرطوری شده از این خونه بیرون میرفتم و آراد رو میدیدم تا بفهمم اون پرونده لعنتی دقیقا چیه و کجاست تا براش ببرم و از شر این خونه و صاحب بداخلاقش رها بشم !!

بعد از خوردن غذا که تقریبا کوفتم شده بود توی سکوت پریا رو به آغوش کشیدم و با قدمای بلند از کنار آریایی که عجیب نگاهم میکرد گذشتم و از پله ها بالا رفتم توی تختخوابش خوابوندمش که باز روی تخت نشست و خیرم شد سرم رو کج کردم و سوالی لب زدم:

_چیزی شده ؟!

به کمد اشاره کرد و با ایما و اشاره قصد داشت چیزی رو بهم بفهمونه ، وااای خدایا چقدر من خنگ شدم که نمیفهمم منظور این بچه چیه؟!

حالا باید چیکار میکردم ؟! هرچی سعی کردم بفهمم چی میخواد بیفایده بود و بالاخره خسته و با شونه های افتاده دستی به موهای خرگوشیش کشیدم و گفتم:

_ببخشید عزیزم ولی متوجه نمیشم چی میخوای !!

با لبهای آویزون چندثانیه نگاهم کرد و یکدفعه لباسش رو کشید و سعی کرد از تنش بیرونش بیاره

اوووه لعنت بهت نازی !!
چطور نفهمیدی این بچه از قماش و ایل و تبار تو نیست که با لباسی که تنشه بخوابه و حتما باید لباس خواب بپوشه با عجله بلند شدم و درحالیکه به طرف کمدش میرفتم بلند گفتم:

_الان لباس خوابتو میارم !

تموم مدتی که کمکش میکردم لباسش رو عوض کنه ناراحت و یه جورایی گرفته به نظر میرسید میدونستم دلیل این ناراحتیش من لعنتی بودم که باعث شدم باز نقصش یادش بیفته و سرخورده بشه

بوسه ای روی موهاش زدم و درحالیکه پتو روش مرتب میکردم گفتم:

_دوست داری برات قصه بگم ؟!

لبخندی گوشه لبش نشست و سری به نشونه تایید حرفام تکون داد تنها قصه ای که بلد بودم و مادربزرگم همیشه برام میخوند رو براش گفتم که کم کم چشماش گرم شد و خوابید

نگاهمو توی صورت غرق در خوابش چرخوندم و با یادآوری موقعیتی که توش بودم خندم گرفت ، من نازی حالا کارم به جایی رسیده که باید صبح تا شب بشینم بچه بزرگ کنم

با تنی خسته بلند شدم و آروم وارد اتاقم شدم و درحالیکه روی تختم دراز میکشیدم فکرم درگیر این شد که فردا باید چه بهونه ای برای بیرون رفتن پیدا کنم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و به پهلو چرخیدم و با فکر به فردای پرکاری که پیش رو دارم به خواب عمیقی فرو رفتم

نمیدونم چندساعت بود که خوابیده بودم که توی خواب قلتی زدم و با برخورد نور خورشید به چشمام چندبار پلک زدم و دستمو به دنبال ساعت روی پاتختی چرخوندم اوووه ساعت شش و نیم صبح بود

بلند شدم و با عجله دوش کوتاهی گرفتم و درحالیکه لباسمو مرتب میکردم به طرف اتاق پریا راه افتادم با دیدنش که غرق خواب بود لبخندی زدم و در رو به آرومی بستم

از پله ها سرازیر شدم الان موقعیت خوبی بود تا با آقا صحبت کنم با دیدنش پشت میز صبحانه پاتند کردم و درحالیکه کنارش می ایستادم آروم لب زدم :

_صبح بخیر آقا !

مغرور لعنتی فقط سری برام تکون داد ، بعد از چندثانیه این پا و اون پا کردن با سرفه ای گلوم رو صاف کردم خواستن حرفی بزنم ولی انگار به زبونم وزنه بیست کیلویی وصل کرده باشن باز سکوت کردم ،از بزدلی خودم عصبی چشمامو روی هم فشار دادم که با صدای آقا به خودم اومدم

_هرچی میخوای بگی بگو…. فقط زود باش !!

چطوری فهمید میخوام چیزی بگم؟؟ آخه الاغ هرکی دیگه ای هم بود با دیوونه بازی های تو میفهمید یه مرگیت هست دیگه چه برسه به این یارووو !! دل رو به دریا زدم و بدون معطلی لب زدم :

_مرخصی میخوام !!

لقمه توی دستش رو توی بشقاب گذاشت و درحالیکع به سمتم برمیگشت ابرویی بالا انداخت و گفت :

_مرخصی…. اونم روز اول ؟!

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به دنبال بهونه جویی به دروغ لب زدم:

_میدونید چیه آقا… مادر پیری دارم حالش زیاد خوب نیست حتما باید بهش سر بزنم فقط کافیه یه ساعت بهم زمان بدید زود برمیگردم

در کمال ناباوریم که الان باز گیر میده و نمیزاره لیوان آب پرتغال رو برداشت و درحالیکه مزه مزه اش میکرد گفت :

_اوکی ‌‌‌‌‌… فقط یک ساعت !!

با شوق دستامو بهم چلوندم بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم بی اختیار لب زدم :

_دَمت گرم آقا !!

با این حرفم سرش به طرفم چرخید و ناباور نگام کرد ، نگاه گریزونم رو با ترس به اطراف چرخوندم و دستپاچه لب زدم:

_یعنی…یعنی خیلی لطف کردید !

توی سکوت چندثانیه با چشمای ریز شده با دقت نگام کرد بعد دستش رو توی هوا به نشونه مرخصی توی هوا تکونی داد زود از جلوی چشماش جیم زدم و با نفس نفس خودم رو به اتاقم رسوندم و کلافه چنگی به موهای پریشونم زدم

_عجب گندی زدی نازی !!

بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و با عجله اون لباسای فرم مسخره رو از تنم بیرون آوردم و بی معطلی از خونه بیرون زدم با اولین تاکسی که کنار پام ایستاد سوار شدم و خودم رو تا خونه استاد رسوندم

کرایه تاکسی رو حساب کردم و با نفس های حبس شده اف اف رو فشردم که در با صدای تیکی باز شد با تعجب شونه ای بالا انداختم و در رو هُل دادم و داخل شدم

کسی توی حیاط و پذیرایش نبود پس این گودزیلا کجاست ؟!

صدامو بالا بردم و بلند اسمش رو صدا زدم :

_هوووی کجایی استاد !!

چرخی دور خودم زدم و درحالیکه با کنجکاوی نگاهمو به اطراف میچرخوندم فریاد زدم :

_استاد ، آراد کوشی ؟! ای بابا پس کج….

یکدفعه دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و تا به خودم بجنبم به دیوار پذیرایی کوبیده شدم و کسی به شدت شروع کرد به بوسیدن و خوردن لبام !!

” آراد “

با روشن شدن صفحه اف اف و دیدن صورتش نفس توی سینه ام حبس شد ، پس بالاخره اومد خاله قزی من !!

چی من ؟! این من مالکیت از کجا نشات میگیره آراد حواست هست ؟؟! کلافه سری تکون دادم تا بیخیال فکرای مختلفی که به سرم هجوم آوردند و داشتن باز خواستم میکردن، بشم

دکمه اف اف رو زدم و منتظر موندم ، با ورودش به خونه و دیدنش بدون اینکه اختیاری از خودم داشته باشم از پشت بغلش کردم و بی معطلی به دیوار کوبیدمش و اون لبای شیرین و خواستنیش رو به کام گرفتم

هرچی بیشتر میبوسیدمش بدتر کنترلم رو از دست میدادم و دستام بودن که روی ممنوعه های بدنش شروع کرده بودن به گشتن !! حس کردم که چطور زیر دستم سست و بی حس شده و پاهاش توان ایستادن ندارن

دستامو دور کمرش حلقه کردم و برای جلوگیری از افتادنش بیشتر به خودم چسبوندمش که دستای لرزونش روی سینه ام نشست و سعی کرد به عقب هُلم بده که بی میل از جدا شدن ازش ، لباشو بیشتر بین لبام گرفتم و به سختی ازش فاصله گرفتم

با نفس نفس خیره صورت ملتهبش شدم که با چشمایی که ازم میدزدید زبونی روی لبهای سرخش کشید و آب دهنش رو صدادار قورت داد از اینکه اینطوری رام و ساکت شده بود تو گلو خندیدم و درحالیکه انگشت اشاره ام روی لب پایینیش میکشیدم آروم لب زدم:

_خوب مزه دادی …میدونستی دلم برات تنگ شده بود بندانگشتی!!

با شنیدن صدام انگار به خودش اومده باشه بدون توجه به حرفم با وحشت به عقب هُلم داد و با صدایی که میلرزید گفت:

_معلوم هست چه غلطی میکنی ؟!!

نگاه خیرم رو به لبای خیس و ملتهبش دوختم و جدی گفتم:

_دلم خواست.‌‌‌… حرفیه !؟

با خشم و دستای مشت شده پرویی زیرلب خطاب بهم گفت و برخلاف همیشه که با چندش دستی به لباش میکشید شونه ای بالا انداخت و درحالیکه به طرف مبلا میرفت و روشون مینشست عصبی گفت:

_من برای کارم اینجا میام نه برای تفریح و دل خواستن یا نخواستن تو !!

تیز نگاهی بهم انداخت و ادامه داد :

_در ضمن بار آخرت بود که به من نزدیک شدی وگرنه ….

توی حرفش پریدم و با تمسخر گفتم:

_وگرنه چی… تو که میدونی همه تهدیدات تو خالین و راه به جایی نمیبری و بالاخره من هرکاری که دوست داشته باشم میکنم پس بیخیال شو و کارت رو که بخاطرش تا اینجا اومدی رو بگو…اوکی ؟؟!

با حرص لباشو بهم فشرد و با فریاد گفت:

_قبلا هم بهت گفتم من برده و نوکر تو نیستم که بهم دستوری میدی و ازم سواستفاده میکنی شیرفهم شدی بچه ؟!

از اینکه اینطوری جلوم می ایستاد و قُلدری میکرد خوشم میومد و انگار همش دوست داشتم حرصش رو دربیارم تا عصبی شه چون وقتی مثل اسپند روی آتیش جِلزولِز میکرد درست عین روانیا از دیدن این حالش لذت میبردم و دوست داشتم توی آغوشم بگیرمش

با لبخندی مرموز گوشه لبم کنارش نشستم و درحالیکه به طرفش خم میشدم زمزمه وار گفتم:

_مثلا الان بخوام ازت لذت ببرم کی میتونه جلوم رو بگیره ؟

دهن باز کرد چیزی بگه که بیشتر بهش نزدیک شدم و درحالیکه طره ای از موهای روی پیشونیش رو کنار میزدم نفسم رو به فشار توی صورتش فوت کردم

چشماش رو بست و دستپاچه خواست ازم فاصله بگیره که هُل آرومی به سینه اش دادم که چون حواسش نبود روی مبل افتاد با ترسی که توی چشماش لونه کرده بود و سعی در پنهون کردنش داشت با عجله خواست بلند شه که نزاشتم و روش خیمه زدم

حالا تن داغش زیرم بود و من مست بوی عطر تنش سرمو توی گودی گردنش فرو کردم و درحالی که گردنش رو بوسه های خیس میزدم آروم زمزمه کردم:

_این رو آویزه گوشت کن که هیچ وقت آراد رو تهدید نکنی کوچولی وحشی !!

عصبی تقلا کرد که از زیرم بیرون بیاد که زبونمو روی لاله گوشش چرخوندم و با نفس های بریده شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوش

این دختر مال من بود و تا هر وقتی که میخواستم باید زیرم باشه تا ازش لذت ببرم و هیچ کس نمیتونه مانع ام بشه حتی خودش !

با تقلا باز خواست از زیرم بیرون بیاد که بالا تنه اش رو از روی لباس زیر…ش توی چنگم فشردم که چشماش خمار شد و صدای آ…ه مانندی از بین لبهاش بیرون اومد

جووونی زیرلب زمزمه کردم و لبامو با شدت روی لبهای نیمه بازش گذاشتم که کم کم آروم گرفت و دست از تقلا برداشت منم بیقرار مثل تشنه ای که تازه به آب رسیده باشه به جون تن و بدنش افتادم

باهام همکاری نمیکرد ولی از اینکه آروم گرفته بود و اینطور زیرم سست و بی حال شده بود و دیگه تقلا نمیکرد معلوم بود اونم خوشش اومده

دست از لباش کشیدم و درحالیکه یه کم ازش فاصله میگرفتم نگاهمو روی بدنش که عین برف سفید بود دوختم برای ثانیه ای حس کردم قلبم لرزید

این دختر کیه که اینطوری داشت من رو از پا درمیاورد بی اختیار دستمو نوازش وار روی بدنش کشیدم و آروم تا روی نافش حرکت دادم با این کارم قفسه سینه اش با شدت بیشتری تند تند بالا پایین میشد انگار قلبش میخواست از سینه اش بیرون بزنه

نگاهمو به صورتش دوختم که با دیدن چشمای بسته اش که به شدت روی هم فشارشون میداد و لباش که با دندون به جونشون افتاده بود که مبادا صدای آهش بلند بشه نفس توی سینه ام حبس شد

یعنی باور کنم این دختر تا این حد بکر و دست نخوردس که حتی بلد نیست دلبری کنه و به زور سعی داره جلوی لذت خودش رو بگیره

با بیقراری روش خم شدم و زبون خیسمو روی شکمش چرخوندم و از گوشه چشم نیم نگاهی به صورتش انداختم تا عکس العلمش رو ببینم که دیدم چطور فشار دندوناشو روی لباش زیادتر کرد طوری که کم مونده بود خون از لباش بیرون بزنه ولی بازم دست از مقاومت برنمیداشت

با این کارش حرصی وجودم رو در برگرفت و درحالیکه زیرلب زمزمه میکردم :

_ببینم تا کی میخوای اینطوری دوام بیاری ؟!

خم شدم و سعی کردم تموم مهارتم رو به کار بگیرم با بلکه باز بتونم صدای آه های ریز و درشت این دختر چموش رو بشنوم

دوست داشتم ببینم اونم از بودن با من راضیه و داره لذت میبره ، نه اینطوری که انگار دارم بهش تجاوز میکنم زبونم رو توی نافش چرخوندم و با دستام شروع کردم به باز کردن دکمه های شلوارش

تقلا کرد و با ترس و دلهره خواست عقب بکشه که نزاشتم و درحالیکه بدن ظریف و کوچیکش رو زیرم قفل میکردم زمزمه وار گفتم:

_آروم باش فعلا کاری با دخترونگیت ندارم !!!

و زیرلب زمزمه وار ادامه دام :

_البته فعلا

ولی باز خوی وحشی و چموشش برگشت و انگار تازه به خودش اومده باشه با نفس نفس سعی کرد به عقب هُلم بده و با صدای مرتعش و لرزونی گفت:

_دس….دست از سرم بردار حرومزاده !!

چی ؟! با من بود گفت حرومزاده ؟! چطوری جرات کرده؟؟ البته مقصر خودمم از بس بهش روی خوش نشون دادم که اینم فکر کرده خبریه و پررو شده

با حرص گاز محکمی از شکمش گرفتم که دادی از درد کشید که عصبی فریاد زدم:

_الان حرومزادگی رو نشونت میدم دختره عوضی !!

با حرص و عصبانیتی که وجودم رو فرا گرفته بود کمر شلوارش رو باز کردم و بدون توجه به جفتک ها و تقلاهاش با یه حرکت از پاش بیرونش کشیدم………………

با جیغی که از لذت کشید و بی حال روی مبل افتاد بالاخره پاهای لرزونش رو ول کردم و سرم رو بالا گرفتم که با دیدن صورت سرخ شده و غرق در لذت و لبهای نیمه بازش بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست

و کنارش روی زمین پایین مبل نشستم نمیدونم چم شده بود که برای ثانیه ای هم نمیتونستم نگاهم رو از صورت غرق از لذتش بگیرم

موقع رابطه ای که من فقط بهش لذت دادم و اون عین مار به خودش میپیچید و با آ..ه و نا…له ازم میخواست پاهاش رو ول کنم با اینکه این رابطه فقط یک طرفه بود ولی انگار من با دیدن اون و حالت های ناب و بکرش بیشتر از اون لذت میبردم که برای ثانیه ای هم نمیتونستم بیخیال به اوج رسوندن این دختر بشم

میخواستم با این کار اینقدر بهش لذت بدم که وقتی کنارش نباشم درست مثل معتادی که مواد بهش نرسیده باشه دنبالم راه بیفته و بیقرارم باشه و برای وجودم لَه لَه بزنه

چون امروز مطمعن شدم این دختر اولین بارهاش رو داره با من تجربه میکنه و همه چیش بکر و دست نخوردس پس اگه اینطوری پیش برم میتونم هر وقت که بخوام این دختر ها..ت رو زیر…م داشته باشم

نمیتونم منکر این بشم که اولش میخواستم اذیتش کنم و تلافی اینکه بهم گفت حرومزاده رو ازش دربیارم ولی به محض شنیدن اولین آ…ه و نا…له هاش انگار تموم عصبانیتم دود بشه بره هوا آروم شدم

و تموم فکر و ذکرم شد این دختر و وابسته و عادت دادنش به خودم و همین که توی همه چی مبتدی بود من رو بیشتر از قبل نسبت به خودش کنجکاو میکرد

توی همون حالت نیمه برهنه ای که بود آروم بلند شدم و روش خیمه زدم که لای چشماش رو به زور باز کرد بیحال نگام کرد که سرمو کنار گوشش بردم و آروم زمزمه کردم:

_حالا نوبتی هم که باشه نوبت منه موش کوچولو !!

با این حرفم چشماش گشاد شد ولی قبل از اینکه عکس العملی نشون بده زبو…نی روی لبهاش کشیدم که باز خواست مقاومت کنه که نزاشتم و گا..ز آرومی از لب پایینش گرفتم که آه…ی توی دهنم کشید و سرش رو کج کرد

سرمو توی گودی گردنش فرو بردم و عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم و کنار گوشش با لحن خماری زمزمه کردم:

_داری نابودم میکنی دختر !!!

و بدون اینکه منتظر پاسخی ازش باشم سرمو پایین بردم و به جون تن و بدن سفید و وسوسه کننده اش افتادم

بالاخره با نفس نفس ازش جدا شدم کارم تموم شده بود ، حس میکردم از لذت زیادی روی ابرهام سعی کردم با نفس های بریده و بدنی عرق کرده تن خسته ام رو به زور نگه دارم

تا مبادا روی نازلی که دیگه حتی نای حرکت کردن نداشت و بی جون روی مبل افتاده بود ، بیفتم

حق داشت اینقدر بی حال شه… چون اولین باری بود که داشت این لذت رو تجربه میکرد مطمعنم اگه به حال خودش رهاش میکردم تا فردا میخوابید

بی اراده بوسه ای کنار گوشش زدم که توی خواب و بیداری هووومی گفت و توی خودش جمع شد با اینکه رابطمون نصف و نیمه بود ولی به جرات میتونستم بگم بهترین رابطه ای بود که در تموم طول عمرم داشتم

این دختر لذتی بهم داده بود که تا حالا هیچ دختری بهم نداده بود بلند شدم و درحالیکه به طرفش خم میشدم نازلی خواب آلود رو توی آغوشم گرفتم و بلند شدم

سرش روی سینه ام گذاشت و بی حال خوابید به طرف اتاقم راه افتادم و آروم روی تختخواب خوابوندمش ملافه روش کشیدم

عقب گرد کردم و خواستم از اتاق خارج بشم ولی نمیدونم چی باعث شد که پاهام از حرکت ایستاد و بی اختیار برگشتم و درحالیکه ملافه رو کنار میزدم روی تخت کنارش خوابیدم و توی آغوشم کشیدمش

با برخورد بدن های برهنمون بهم یه حس خاصی توی دلم پیچید و وقتی به خودم اومدم که درحال کنار زدن موهاش از روی پیشونیش هستم

این دختر چی داشت که اینطوری داشت من رو وابسته خودش میکرد نگاهمو توی صورت غرق در خوابش چرخوندم و با دیدن اخماش هنگام خواب با انگشت وسط ابروهاش کشیدم که توی خواب تکونی خورد

نمیخواستم بیدارش کنم دستم رو برداشتم که توی خواب بدون اینکه بفهمه داره چیکار میکنه سرش روی سینه ام گذاشت و خوابید

با دیدن این حرکتش لبخندی گوشه لبم نشست و حس آرامشی وجودم رو در فرا گرفت و برای اولین بار توی زندگیم به خواب پر آرامشی فرو رفتم

” نازلی “

از خواب که بیدار شدم گیج سعی کردم به اطرافم نگاهی بندازم که با دیدن بدن برهنه مردی که سرم روی سینه اش بود چشمام گشاد شد و با ترس و گیجی زیرلب زمزمه کردم:

_یا خدا‌‌‌‌…..

سرم رو که بلند کردم با دیدن صورت غرق در خواب استاد آراد آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و با بُهت آروم ازش فاصله گرفتم که تازه متوجه تن برهنه خودمم شدم

انگار تازه داشت کم کم همه چی یادم میومد چنگی به موهای پریشونم زدم درحالیکه زیرلب لعنتی زمزمه میکردم اشک توی چشمام حلقه زد

من چیکار کرده بودم خدایا…..

چرا اینقدر سست و بی ارزش شدم که اینطور راحت خودم رو در اختیار پسر اون مرد لعنتی ، کسی که از خودش و خانوادش متنفر بودم گذاشتم ؟!

از حرص و خشم زیاد اینقدر موهامو توی چنگم فشار دادم که متوجه کنده شدن تک تک موهام توی دستام نبودم آب دهنم رو صدادار قورت دادم و عصبی اشک سمج گوشه چشمم رو پاک کردم

نباید به این زودی ببازم !
با این فکر بلند شدم و با عجله سعی در پوشیدن لباسام داشتم که آراد روی تخت قلتی زد و دستش رو به دنبال پیدا کردن چیزی روی تخت چرخوند

ولی با پیدا نکردن چیزی که میخواست چشماش رو باز کرد و دستپاچه نگاهی به اطرافش انداخت که با دیدن من که درحال تن کردن تاپم بودم نفس راحتی کشید و با خواب آلودگی گفت:

_حالت خوبه ؟! ضعف نداری ؟!

سکوت کردم و نگاهم رو دور تا دور اتاق به دنبال مانتو و شلوار لعنتیم چرخوندم که آراد ملافه رو از روی خودش کنار زد و گفت:

_اگه دنبال باقی لباسات میگردی باید بگم توی پذیرایی پایین مبل هستن !!

با هر کلمه حرفی که از دهنش بیرون میومد حس میکردم داره اون ماجرا و رابطه لعنتی رو به روم میاره و یه جورایی مسخرم میکنه که دیدی چه زودی جلوی من وا دادی ؟!

عصبانیت کل وجودم رو فرا گرفت و با خشم نالیدم :

_هرچی بین ما گذشت رو فراموش میکنی و این خیال که باز میتونی از من سواستفاده کنی رو از سرت بیرون کن فهمیدی جناب نجممممم !!

نجم رو آنچنان با حرص خاصی بیان کردم که آراد برای ثانیه ای خشکش زد ولی من بی توجه بهش با همون سر و وضع از اتاق بیرون زدم و عصبی به طرف پذیرایی قدم تند کردم

با خشم لباسای پراکنده روی زمین رو که نشونه حماقتم بودن رو جمع کردم که آراد اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد با خشم چیزی گفت که ناباور خیره دهنش شدم و با بُهت زیرلب زمزمه کردم :

_چی ؟؟!

دست به سینه ابرویی برام بالا انداخت و گفت:

_همین که شنیدی !!

عقب گرد کرد و خواست داخل اتاق بشه که دنبالش راه افتادم و عصبی گفتم:

_هه….داری عین سگ دروغ میگی!!

برخلاف انتظارم که الان عصبی میشه لبخند حرص دراری بهم زد و درحالیکه به طرف در کوچیکی که توی اتاق بود و انگار حمام بود میرفت بلند گفت:

_هر جوری میخوای فکر کن !!

با ورودش به حمام قبل از اینکه در رو ببنده داخل شدم و با ترس و لرز لب زدم :

_اولا ما باهم رابطه کاملی نداشتیم دوما … این چیزی که توی میگی غیرقابل باوره !!

بی قید و بند همونطوری که جز لباس زیر چیزی تنش نبود به طرفم میومد رو به روم ایستاد شونه ای بالا انداخت و گفت :

_کافیه بری مطالعه بکنی میفهمی که چه رابطه کامل داشته باشی چه نه … امکان بارداری وجود داره میدونی چرا ؟!

با ترس سری براش تکون دادم که خندید و ادامه داد :

_چون وقتی کارم باهات تموم شد همه ی شیر وجودم رو ریختم روی اونجات میفهمی که چی میگم ؟!

با حس اینکه فشارم افتاده دست لرزونم رو به دیوار گرفتم که نیفتم ، یعنی امکان همچین چیزی هست خدایا !؟ یا داره منو بازی میده

چشمام رو بستم و سعی کردم اون لحظات رو به یاد بیارم ولی هرچی فکر میکردم دقیقه های آخر رو به یاد نمیاوردم

یعنی به قدری توی اون لذت لعنتی و توی ابرها سیر میکردم که تقریبا به هوش نبودم و توی دنیای دیگه ای سیر میکردم زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و با صدای که به زور از گلوم بیرون میوند نالیدم:

_نه …‌ امکان نداره

بیخیال سری تکون داد و درحالیکه تنها چیزی که هنوز تنش بود همون لباس زیرش بود که اونم داشت از تنش بیرون میاورد گفت :

_حالا هر چی ….باید هر فرضیه ای رو در نظر گرفت مگه نه ؟!

بی حال چشمام رو که از شدت سردرد میسوختن رو بهش دوختم چه برای خودش بیخیال بود و البته بی حیا …!

چرا اینقدر راحت جلوی من برهنه میشد و همونجوری میگشت ؟! عصبی خواستم چیزی بهش بگم ولی با دیدن سر وضع خودم که دست کمی از اون نداشت دهنم خود به خود بسته شد

با حالی خراب و دست و پایی که میلرزید به دیوار حمام تکیه دادم و به آرادی که راحت زیر دوش آب ایستاده بود خیره شدم نگاهم هنوز به قطرات آبی که روی بدن برهنه اش پایین میومد بود که دستی توی موهاش کشید و چشمای بسته اش رو باز کرد

که نمیدونم چی توی صورتم دید که دستش رو به سمتم گرفت و یه طورایی ازم میخوست باهاش همراه بشم با دیدن این حرکتش پوزخندی گوشه لبم نشست

چه بلایی سرم اومده بود که یه روزه از اون دختر چشم و گوش بسته اینقدر بی حیا و هرزه شدم که اینطوری راحت به بدن برهنه این مرد زُل زدم …هه و تا چندساعت پیش هم زیرش خوابیده بودم

چشمام رو با درد و رنج بستم و زیرلب نالیدم :

_لعنت بهت نازی !!

با حس دستای خیسی روی شونه هام به خودم اومدم و چشمامو باز کردم که آراد جدی نگاهم کرد و با لحنی که بوی بدجنسی میداد گفت:

_فعلا که چیزی مشخص نیست پس نمیخواد زیاد نگران باشی !!

اصلا فکر کردن به وجود اومدن بچه ای از خون اون کثافتا توی وجودم داشت از پا درمیاورد و نابودم میکرد بدون توجه به لحنش هرچی التماس بود توی چشمام ریختم و گفتم:

_یه قرصی چه میدونم چیزی نیست بخورم ؟!

برای ثانیه ای حس کردم صورتش رنگ باخت ولی زود به خودش اومد و دستپاچه لب زد :

_نه !!

با جوابی که بهم داد تنها امیدمم دود شد و به هوا رفت و ناامید لب زدم :

_ولی…ولی قبلا دیدم اکرم خانوم زن همسایه یه قرصی میخورد میگفت این جور مواقع به دردش میخوره

کلافه شیر آب رو بست و درحالیکه به سمتم میومد عصبی گفت :

_درسته ولی اون مال مواقعی که درست بعد رابطه بخوری نه بعد این همه ساعت فهمیدی؟؟

با اینکه هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم ولی بازم حس میکردم حرفاش درست نیست و یه جورایی داره بازیم میده و اینطوری میخواد من رو توی چنگ خودش بگیره

پس بیخیال حرفای بی سروته آراد شدم و درحالیکه دستش رو کنار میزدم و قصد بیرون رفتن از حمام رو داشتم گفتم:

_خودم میدونم چیکار کنم!!

آره باید تا دیر نشده سراغ دکتری چیزی برم یا از کسی سوال بپرسم ببینم حرفایی که داره میزنه راسته یا من رو گیج دیده و داره اینطوری راحت بازیم میده و درست عین عروسک توی دستش میچرخونه ولی قبل از بیرون رفتنم دستای محکمی از پشت توی آغوشم کشید و تا به خودم بجنبم با زور باز داخل حمام بردم و در رو قفل کرد

” آراد “

وقتی از خواب بلند شدم و دیدمش که عصبی درحال لباس پوشیدنه یکدفعه یه حسی ته قلبم گفت که اگه این دختر از این خونه بیرون بره دیگه برگشتی وجود نداره و تا عمر داره دیگه پاشو توی این خونه نمیزاره

نمیدونم این حس از کجا نشات میگرفت که باعث شد بی فکر اون حرف از دهنم بیرون بیاد که امکان داره از من باردار باشی !!

اول خواستم بگم دخترونگی و بکار..تت رو ازت گرفتم ولی با یادآوری لحظاتی که باهام بودیم و هوشیاری کاملش مطمعن بودم با این حرفش میدونه دروغ میگم و دارم چرت و پرت بهم میبافم

ولی بارداری رو نه … میتونست راست باشه چون تا اونجایی که اطلاعات داشتم میدونستم امکان اینکه دختر با وجود بکار..تم باردار بشه هست چون دقیق یادمه لحظه آخر دید همه شیره وجودم رو دقیق بین پاهاش ریختم

با این حرفم دیدم چطور ترسید و صورتش رنگ باخت بی اختیار این حرف رو بهش زدم بلکه از ترس آبرو و بچه که فکر نکنم اصلا وجود داشته باشه رام و مطیع من بشه و اینطوری بتونم باز کنار خودم داشته باشمش

ولی زهی خیال باطل !!

چون این دختر در این موارد گیج و بی اطلاعات بود ولی نادون نه !!

چون وقتی دید از حرفای من چیزی عایدش نمیشه و چون بهم بی اعتماد بود عصبی پسم زد و خواست از حمام بیرون بره

نمیدونم یکدفعه چی شد که انگار جنون بهم دست داده باشه دستامو دور کمرش حلقه کردم و درحالیکه به زور داخل حمام میکشیدمش در روش قفل کردم

با ترس شروع کرد به دست و پا زدن و تقلا کردن وقتی دید زورش بهم نمیرسه عصبی فریاد زد :

_داری چه غلطی میکنی بزار برم !!

نه نباید میزاشتم میرفت وگرنه با ترسی که از من داشت وقتی پاشو از این خونه بیرون میزاشت یا قرصی چیزی میخورد اینطوری خیالش راحت میشد یا با مراجعه به دکتری چیزی میفهمید درصد این نوع بارداری خیلی خیلی کمه و به دروغم پی میبرد که دارم بازیش میدم

پس باید هر جوری شده پایبند خودم میکردمش پس چه چیزی بهتر از گرفتن بکار..تش !!

با این فکر همونطوری که از پشت توی آغوشم بود لبهامو روی شاهرگ گردنش گذاشتم و مِک عمیقی بهش زدم

برای ثانیه ای آروم گرفت و دست از تقلا برداشت با فکر به اینکه زیر دستم رام و سست شده دستام روی بدنش تحری…ک وار کشیدم

که آ…ه آرومی گفت و سرش رو به سمتم چرخوند با دیدن صورت آرومش به طرف خودم برش گردوندم و لبامو روی لبهاش گذاشتم و عمیق شروع کردم به بوسیدنش

در کمال ناباوریم شروع کردم باهم همکاری کردن که توی لذت غرق شدم ولی از غفلتم سواستفاده کرد و با پاش آنچنان محکم بین پاهام کوبید

که برای ثانیه ای جلوی چشمام سیاه شد و درحالیکه ازش جدا میشدم نعره بلندی کشیدم

با دیدن حال بدم از فرصت استفاده کرد و با عجله و دست و پایی لرزون بیرون رفت عصبی درحالیکه از درد به خودم میپیچیدم لنگون لنگون با همون بدن خیس و برهنه بلند شدم

دستمو به دیوار گرفتم و سعی کردم راه برم که با شنیدن صدای خِش خِش و نفس های بلندش با عجله قدم دیگه ای برداشتم که صورتم از در جمع شد و عصبی فریاد زدم :

_حالا منو میزنی و در میری هاااا ؟! مگه دستم بهت نرسه میدونم چیکارت کنم

منتظر بودم چیزی بگه ولی با نشنیدن صدایی ازش به هر سختی که بود خودم رو به پذیرایی رسوندم که با دیدنش که تقریبا تموم لباساش رو تنش کرده بود

و با نفس نفس دنبال چیزی میگشت خشم همه وجودم رو فرا گرفت و عصبی فریاد زدم :

_کجااااااا

با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و همونطوری که دستپاچه نگاهش رو به اطراف میچرخوند گفت :

_بتوچه هاااا…. بتوچه ؟؟

بدون توجه به دردی که هرلحظه بین پاهام بیشتر میشد به طرفش خیز برداشتم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_همه چی تو به من مربوطه….میدونی چرا ؟؟!

با دیدن این حرکتم جیغی کشید و با عجله خواست در بره که یقه اش رو از پشت گرفتم و درحالیکه به طرف خودم میکشیدمش عصبی ادامه دادم :

_چون کسی که زیرخواب من میشه دیگه متعلق به خودش نیست و تا زمانی که من بخوام مال منه فهمیدی ؟؟!

به دستم چنگ زد و با تقلا سعی کرد یقه اش رو از دستم بیرون بیاره ولی موفق نبود و با شنیدن این حرفم کاملا حرصی شده فریاد کشید :

_من زیرخواب کسی نیستم فهمیدی عوضی !!

از پشت توی بغلم چفتش کردم و با پوزخند صداداری کنار گوشش زمزمه کردم :

_پس اونی که زیرم اونطوری شُل وارفته شده بود و داشت آ…ه و اوه میکرد کی بود هاااا ؟؟

انگار زیاد از حد عصبیش کرده باشم چون باز خوی وحشی گریش برگشت و آنچنان با آرنج محکم توی شکمم کوبید که دستم از روی یقه اش شُل شد و آخ آرومی از بین لبهام خارج شد

تند ازم فاصله گرفت ، رو به روم ایستاد و با چشمایی که از خشم به سرخی میزد با نفس نفس فریاد زد :

_هیچ وقت سعی نکن من رو بازیچه و توی چنگ خودت بگیری چون نمیتونی و الکی وقتت رو هدر میدی فهمیدی شازده ؟؟!

درحالیکه دستمو به دلم فشار میدادم کمی خم شدم که چنگی به موهام زد و خواست سرمو بالا بگیره که زیر دستش زدم و با خشم غریدم :

_انگار سرت به تنت زیادی کرده هااا ؟؟

با خشم خواست چیزی بگه که انگشت اشارمو جلوی صورتش تکون دادم و جدی گفتم:

_برو خدا رو شکر کن نمیخوام دستم روت بلند شه !!

با تعجب نگام کرد که برای اینکه حرصش بدم سرتاپاش رو با هیزی از نظر گذروندم و ادامه دادم :

_چون این تن و بدن سفید و هات رو حالا حالا نیاز دارم

با دیدن چشمای به خون نشسته اش میون اون همه درد قهقه ام اوج گرفت که انگار آتیشش زده باشی به طرفم حمله کرد و گفت :

_نفهمیدم چه گُهی خوردی ؟؟

خواست به طرفم بیاد که با دیدن بدن برهنه ام سرجاش ایستاد و انگار تازه متوجه شده باشه چه خبره دندوناش روی هم سابید و عصبی گفت:

_حیف ..‌.‌.. !!

برای اینکه حرصش بدم پوزخندی صدا داری زدم و کنایه وار گفتم:

_چی شد ….. کم آوردی ؟؟

چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت :

_یه نگاه به خودت بنداز بعد حرف بزن !!

انگار دنبال چیزی میگشت کلافه شروع کرد به دور خودش چرخیدن و با دیدنش کنار مبل خَم شد و درحالیکه کیفش رو برمیداشت و روی دوشش تنظیمش میکرد گفت :

_امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمت !!

عقب گرد کرد و خواست بیرون بره که با خنده حرص دراری گفتم:

_ولی من اینطوری فکر نمیکنم هرچی باشه تو به چیزی احتیاج داری که اونم پیش منه !!

با این حرفم دستش روی دستگیره خشک شد و بدون اینکه به سمتم برگرده سوالی پرسید :

_چی ؟؟

از اینکه تونسته بودم کنجکاوش کنم خوشحال لبخندی زدم و با شیطنت گفتم:

_سخت نیست میتونی حدس بزنی !!

با حرص به سمتم برگشت و گفت :

_کم با من بازی کن و حرفتو بزن !!

بدون توجه بهش عقب گرد کردم و به طرف اتاقم راه افتادم و درکمال آرامش کمد لباسی رو باز کردم و حوله ای از توش بیرون کشیدم و دور خودم پیچیدم

منتظر زیرلب شروع کردم به شمارش یک ! گره حوله رو دور خودم محکم کردم دو ! کلاه حوله روی سرم گذاشتم و شروع کردم به خشک کردن موهام ، دهن باز کردم که عدد سه رو زیرلب زمزمه کنم که صدای حرص درارش از پشت به گوشم رسید:

_از اینکه داری اینطوری من رو حرص میدی خیلی خوشحالی …‌.. نه ؟؟!

به طرفش برگشتم و درحالیکه صادقانه جوابش رو میدادم گفتم :

_هووووم ….آره خیلی !!

به در اتاق تکیه زد و منتظر لب زد :

_خوب ؟!

بهش خیره شدم و گفتم:

_پول !! مگه تو به پول و کار احتیاج نداشتی خوب اونم پیش منه پس برای کارتم شده مجبوری باز منو ببینی مگه نه ؟!

با این حرفم چندثانیه سکوت کرد و انگار داشت پیش خودش چیزایی بالا پایین میکرد و میسنجید که یکدفعه با یادآوری چیزی چشماش گشاد شد و ناباور گفت :

_واااای…. دیر کردم آریا پوستم رو میکنه

چپ چپ نگاش کردم و سوالی پرسیدم :

_آریا کیه ؟!

دستش رو توی هوا تکونی داد و درحالیکه بیرون میرفت عصبی زیرلب بروبابایی زمزمه کرد با چند قدم بلند خودم رو بهش رسوندم و آرنجش رو گرفتم و درحالیکه تکونش میدادم عصبی گفتم:

_بگوووو آریا کدوم خریه و تا زمانی که نگفتی حق بیرون رفتن از این خونه رو نداری فهمیدی ؟؟

تکونی به دستش داد و عصبی بلند گفت :

_آریا کیان !!

با این حرفش خشکم زد و ناباور خیرش شدم ، این چطوری به این زودی تونسته وارد اون خونه بشه

” نازلی “

با یادآوری آریا و فرصتی که بهم داده بود میخواستم تا دیر نشده هرچی زودتر از اون خونه کوفتی بیرون برم ولی آراد نزاشت و با اخمای درهم از آریا میپرسه ، یعنی واقعا یادش رفته آریا کیه ؟؟ خوبه خودش من رو تا اونجا برده و باهاش آشنا کرده بود ولی حالا چرا با آوردن اسمش تا این حد شوکه شده ؟؟

تکونی به دستم دادم که این بار ولم کرد و راحت ازم فاصله گرفت با عجله به طرف در ورودی رفتم که صدای ناباورش باعث شد سرجام بایستم

_تو‌…. تو چطوری وارد خونه آریا شدی ؟؟!

نیم نگاهی به صورت ناباورش انداختم و سوالی پرسیدم :

_چه اهمیتی داره ؟؟ مگه همینو نمیخواستی خوب الان اونجام پس بگو اون پرونده کوفتیت درباره چیه و کجاست تا برم برات برش دارم

ناباور چنگی توی موهاش زد و گفت :

_یه پرونده مشکی رنگ که مطمعنم توی اتاق کارشه و برای اینکه کسی بهش دسترسی نداشته باشه صد در صد اون رو توی گاوصندوقش گذاشته

آهانی زیرلب زمزمه کردم و گفتم :

_پس باید اونجا دنبالش بگردم ولی….

سوالی نگام کرد که سری تکون دادم و جدی ادامه دادم :

_فقط وقتی برات آوردمش پولم رو آماده کرده باشی چون من زیاد صبور نیستم میدونی که !!

زیرلب زمزمه کرد :

_اوکی !!

و با تمسخر نیشخندی زد که عصبی دستمو مشت کردم و گفتم:

_پولی که بابت این کار ازت میخوام کم نیست پس تمسخر نکنی به نفعته !!

به طرفم اومد و رو به روم ایستاد و در کمال تعجب با شیطنت روی نوک بینیم زد و با خنده گفت :

_بزار همون موقع باهم کنار میایم باشه ؟!

نمیدونم چم شده بود که چندثانیه بی اختیار خیره و مات چشماش شدم و سری به نشونه تایید تکون دادم که با حس سرش که کم کم داره بهم نزدیک میشه دستپاچه عقب کشیدم و با قدمای بلند به طرف در رفتم که صدای آرومش از پشت سرم و چیزی که گفت باعث شد تپش قلبم بالا بگیره

_مواظب خودت باش …. آریا کیان آدم خطرناکیه !!

دستمو روی قلبم که تپش های بلندش داشت گوش آسمون رو کم میکرد گذاشتم و با قدمای لرزون از اون خونه و اون آدم که انگار داشت با حرفاش من رو جادو میکرد فرار کردم با رسیدن سرکوچه و تاریکی هوا دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم و زیرلب زمزمه کردم :

_داشت چه بلایی سرم میومد خدایا !!

به طرف سر خیابون راه افتادم و زیرلب خطاب به قلب ناآرومم زمزمه کردم :

_چرا اینقدر تند میزنی …. آروم بگیر دیگه لعنتی !! بدون اون میوه ممنوعه اس

توی فکرای درهم برهمم غرق بودم که یکدفعه با توقف تاکسی جلوی پام از فکر بیرون اومدم و با عجله سوارش شدم وسطای راه با یادآوری اون رابطه و غلط کوفتی که کرده بودم ترس برم داشت و از راننده خواستم جلوی اولین داروخونه بایسته !!

با ترس و لرز وارد داروخونه شدم و از دختری که پشت پیش خوان بود خواستم کمکم کنه وقتی ازم پرسید چه موقعی رابطه داشتی با خجالت لبخند مسخره ای روی لبهام نشوندم و به دروغ گفتم :

_تازه ازدواج کردم و میدونی اولای زندگیمونه برای همین بچه نمیخوایم و باید جلوگیری کرد دیگه !!

با مهربونی راهنماییم کرد و یه نمونه قرص بهم داد تا استفاده کنم بعد از پرداخت پولش با ترس ته کیفم لا به لای وسایلم پنهونش کردم و سوار تاکسی که منتظرم ایستاده بود شدم

با رسیدن در خونه آب دهنم رو صدادار قورت دادم و آروم در زدم که عزیز با اخمای درهم درو باز کرد و سینه به سینه ام ایستاد

بی اهمیت بهش که عین دیواری جلوم ایستاده بود خواستم وارد خونه بشم که نزاشت و با اخمای درهم سد راهم شد و شاکی گفت :

_کجا ؟؟

چپ چپ نگاش کردم و بی حوصله گفتم:

_یعنی چی کجا ؟؟ معلومه خوب اینجا کار میکنم باس برم داخل دیگه

دستاش رو به سینه زد و جدی گفت :

_ولی آقا گفتن حق ورود به این خونه رو نداری

چی ؟! یعنی چی حق داخل شدن ندارم ؟! وااای لعنتی حتما بخاطر اینکه دیر کردم عصبی شده دیگه‌..‌. آخ از دست تو نازی الاغ

لعنتی بهم گفته بودن حساسه پس نباید تا این حد نسبت به خودم تحریکش میکردم که حالا عذرم رو بخواد و بیرونم کنه حالا من احمق باید چیکار میکردم دستپاچه چند قدم بهش نزدیک شدم و ناراحت نالیدم :

_ولی من حتما باید آقا رو ببینم !!

پوزخندی به صورت وارفته من زد و با لبخندی گوشه لبش گفت :

_اولا آقا خونه نیستن دوما با خشم و عصبانیتی که موقع بیرون رفتن از تو داشت بهت پیشنهاد میکنم از صدکیلومتریش هم رد نشی…..میدونی چرا ؟؟

لبامو بهم فشردم و خیره نگاش کردم که دستش رو به نشونه چاقو بیخ گلوش گذاشت و با تمسخر ادامه داد :

_چون تضمین نمیکنم جونت سالم به در ببری !!

عصبی بدون اینکه چیزی در جواب حرفاش بگم عقب گرد کردم و درحالیکه ازش فاصله میگرفتم به دیوار رو به روی خونه تکیه دادم و منتظر آقا ایستادم

با تعجب ابرویی بالا انداخت و چپ چپ نگام کرد که چشم غره ای بهش رفتم و ازش رو برگردوندم سعی کردم تا اومدن آقا اونجا بایستم و ذهنم رو از همه چی خالی کنم

چون به آرامش نیاز داشتم که تا وقتی اومد بتونم برای نجات خودم هم که شده دروغی سرهم کنم بلکه باز بزاره داخل خونه شم چون من به پول آراد نیاز داشتم

عزیز وقتی دید بی حرف رو به روی خونه ایستادم پوزخند حرص درای بهم زد و داخل شد و محکم درو بهم کوبید نمیدونم این یارو چه پدرکشتگی با من داشت که اینطوری به پروپای من میپیچید

نمیدونم چندساعت بود که اونجا توی تاریکی ایستاده بودم که یکدفعه با افتادن نور چراغ ماشینی توی چشمام کلافه دستام جلوی صورتم گرفتم و چشمامو بستم

گیج سعی کردم ماشین و راننده اش رو ببینم که یکدفعه با پیچیدنش جلوی عمارت و تک بوقی که زد به خودم اومدم این که ماشین آقاس !

دستپاچه به طرفش قدم تند کردم که در خونه باز شد قبل از اینکه ماشین داخل بشه جلوش ایستادم و با نفس نفس دستامو باز جلوش نگه داشتم

راننده با چشمای گرد شده خیرم شد که بلند فریاد زدم :

_باید باهاتون حرف بزنم جناب کیان !!

با این حرفم شیشه عقب ماشین کم کم پایین رفت که با دیدن اخمای درهم آریا آب دهنم رو صدادار قورت دادم وخیره چشمای وحشیش شدم

چندثانیه خیرم شد و یکدفعه با دست اشاره ای بهم کرد تا پیشش برم ، دستای عرق کردم رو بهم فشردم و با عجله به طرفش پاتند کردم نباید فرصت رو از دست میدادم

دستمو روی لبه پنجره گذاشتم و نگاه لرزونم رو به چشمای جدی و خشمگینش دوختم که پوزخندی زد و گفت :

_خوب بگو میشنوم !!

نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و چی بگم که راضی بشه با فکری که به ذهنم رسید هرچی التماس و ناراحتی بود توی چشمام ریختم و با بغض ساختگی لب زدم :

_ببخشید میدونم قرار بود یک ساعته برگردم ولی ….

یکدفعه توی حرفم پرید و خشن فریاد زد :

_ولی چی هاااا ؟؟!

با شنیدن صدای دادش برای اولین بار توی زندگیم از یه مرد ترسیدم و چند قدم به عقب برداشتم و یکدفعه به دروغ گفتم :

_باور کنید مادرم مریض شد نتونستم بیام یعنی‌ …. یعنی نشد

با خشم نگاهش رو به چشمام دوخت و پلکم نمیزد که تموم جراتم رو جمع کردم و به دروغ ادامه دادم :

_حالش خیلی بد بود مجبور شدم ببرمش بیمارستان و اینقدر گیج و پریشون شدم که حواسم نبود شما رو در جریان بزارم

خیره نگاهم کرد و انگار میخواست راست و دروغ رو از چشمام بفهمه ، بی حرف دستای لرزونم رو توی جیب مانتو کهنه ام فرو بردم و نگاه ازش دزدیدم منتظر بودم حرفی بزنه و ببخشتم

ولی در کمال تعجب به طرف راننده برگشت و گفت :

_حرکت کن !!

جلوی چشمای مات و مبهوتم ماشین با سرعت وارد خونه شد و من همونطوری خشک شده سر جام موندم ، لبم رو با دندون کشیدم و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_اینقدر آبغوره گرفتم جلوت و ناراحت شدم ولی انگار برای دل سنگی مثل تو بیخود بود چون راحت ولم کردی و رفتی انگار نه انگار …هه چه انتظاری ازت داشتم

با صدای کم کم بسته شدن درهای خونه به خودم اومدم و هراسون به قدمام سرعت بخشیدم ولی هنوز چند قدم مونده بود که به در برسم محکم بسته شدن

عصبی مشت محکمی به در کوبیدم و با حرص فریاد زدم :

_درو باز کنید !!

ولی هیچ صدایی به گوشم نرسید انگار اصلا کسی توی این خونه زندگی نمیکنه هیچ عکس العملی به فریادام نشون نمیداد از بس به در آهنی کوبیده بودم که بند بند انگشتام درد میکرد

با یادآوری نیره و مادرش و آرزوهای بربادرفته ام بی اختیار اشک به چشمام نشست و با هق هق سرخوردم و روی زمین نشستم حالا میخواستم اون همه پول رو از کجا بیارم

نمیدونم چند ساعت اونجا نشسته بودم که باز با حس قطره اشکی که از گوشه چشمم سرازیر شد با پشت دست به صورتم کشیدم نه … دیگه هرچی گریه کردم بسه !!

اینهمه سختی نکشیده بودم که حالا با یه تلنگر خودم رو ببازم و اینطوری بشکنم با این فکر فین فین کنان بلند شدم و عصبی دستمو بالا بردم که بازم در بزنم

ولی با باز شدن یهویی در خونه دستم توی هوا خشک شد که عزیز با اخمای درهم توی قاب در قرار گرفت و با چیزی که گفت ناباور خیره دهنش شدم

_آقا گفتن بیای داخل !!

حس کردم اشتباه شنیدم یا تعجب خشکم زد و چندثانیه خیره دهنش شدم باورم نمیشد از چیزی که شنیدم … فکر میکردم کارم ساخته اس ولی حالا ؟!

که با صدای خشک و خشن عزیز به خودم اومدم

_با توام زود بیا داخل وقت ندارم معطل تو بشم !!

دستپاچه به خودم اومدم و با عجله وارد شدم چون میترسیدم یک دقیقه دیگه اینجا بمونم پشیمون میشه و باز در روم ببنده !!

هرکاری کردم نتونستم مانع لبخند بزرگی که کم کم داشت روی لبهام جا خوش میکرد رو بگیرم ، دستای یخ زده ام رو بهم چلوندم و بدون توجه به عزیزی که مشغول صحبت با نگهبانای دم در بود به قدمام سرعت دادم و به طرف خونه رفتم

ولی هنوز زیاد ازش فاصله نگرفته بودم که صدای شاکیش از پشت سرم به گوش رسید که بلند گفت :

_کجا ؟؟!!

درحالیکه به طرفش میچرخیدم اخمامو توی هم کشیدم و گفتم:

_نکنه برای رفتن به اتاقمم باید از تو اجازه بگیرم ؟؟

به طرفم اومد رو به روم ایستاد و با خشم گفت :

_من نه ولی آقا اجازه ندادن بری اتاقت !!

اتاق رو آنچنان با تمسخر بیان کرد که حرصم گرفت ولی قبل از اینکه چیزی بهش بگم جلوتر از من راه افتاد و با خشم ادامه داد :

_دنبالم بیا آقا خواستن بری خدمتش !!

پوووف کلافه ای کشیدم برای امروز دیگه بس بود باز حوصله اون آقای مغرور و دستوراش رو نداشتم به حد کافی فشار روم بود ولی به اجبار پشت سرش راه افتادم جلوی اتاق کار رسید و تقه ای به در زد که صدای جدی آریا به گوش رسید

_بله ؟؟!

نمیدونم چی شد که یکدفعه با شنیدن صدای خشنش نفس توی سینه ام حبس شد ، عزیز با سرفه ای صداش رو صاف کرد و گفت :

_قربان طبق دستورتون دختره رو آرودم !

_بفرستش داخل

_چشم قربان !!

عزیز دستگیره در رو گرفت و درحالیکه آروم بازش میکرد با اشاره سر ازم خواست که داخل شدم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و با مکث وارد اتاق شدم

همونطوری سرم رو پایین نگه داشتم که با صدای تیک بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و نیم نگاهی به آقا انداختم که با دیدن نگاه خیره و تیزبینانه اش روی خودم بی اختیار صاف ایستادم

با دیدن این حرکتم پوزخند صداداری بهم زد و با خشم گفت :

_فرصت آخرته !!

سرم رو کج کردم و سوالی گیج پرسیدم :

_چی ؟!

به صندلیش لَم داد جدی و همراه با اخم گفت :

_فرصت آخرت توی این خونه اس یه بار دیگه کوچکترین بی احترامی یا بی توجهی نسبت به دخترم ازت ببینم هیچ ببخششی در کار نیست و دیگه حق ورود به این خونه رو نداری فهمیدی ؟؟

با دیدن این لحن خشنش لبمو به دندون گرفتم که نگاهش برای ثانیه ای روی لبم افتاد ، سرفه ای مصلحتی کردم و دستپاچه نالیدم :

_نگران نباشید همه چی باب میل شما پیش میره !!

امیدوارمی زیرلب زمزمه کرد و همونطوری که یکی از پرونده های جلوش رو باز میکرد بهم اشاره کرد بیرون برم فرصت رو از دست ندادم و با عجله بیرون رفتم و با نفس نفس دستم روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

این بار رو شانس آورده بودم چند قدم از اتاق فاصله گرفتم که با چیزی که به فکرم رسید چشمام گشاد شد و درحالیکه زیرلب لعنتی خطاب به خودم میگفتم باز عقب گرد کردم و به طرف اتاق برگشتم چطور حواسم به همچین چیز مهمی نبوده ای خدا

چطور حواسم نبود اتاق کار آقا رو دقیق تر نگاه کنم هر قدمی که برمیداشتم حرفای آراد باز توی سرم تکرار میشد

_یه پرونده مشکی رنگه که مطمعنم توی اتاق کارشه و برای اینکه کسی بهش دسترسی نداشته باشه صد در صد اون رو توی گاوصندوقش گذاشته !!

اتاق کارش که همینه ولی من احمق حواسم کجا بود که بیشتر دقت کنم دستم بالا رفت که در بزنم ولی وسط راه دستم روی هوا خشک شد ، داخل میرفتم اونم با چه بهانه ای ؟؟

میگفت کارت چیه و چی میخوای اون وقت میخواستم چیکار کنم و چی بگم ؟؟ اینطوری بیشتر شک میکرد باید وقتی خونه نیست بیام وارد اتاق کارش شم اونم بدون هیچ دردسری !!

با این فکر نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و با قدمای بلند به طرف طبقه بالا رفتم وارد اتاقم که شدم بعد از گرفتن دوش کوتاهی با همون موهای خیس روز تخت خواب دراز کشیدم و با فکر به روز پر دردسری که داشتم به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با گلو درد از خواب بیدار شدم و گیج به اطرافم خیره شدم اوووه دیشب با موهای خیس خوابیدم انگار مریض شدم ، با دیدن عقربه های ساعت بلند شدم و با وجود سردرد زیاد شروع کردم به لباس پوشیدن

نباید دیر میکردم و بهانه ای دست آقا میدادم که باز عصبی بشه و با یه تی پا از این خونه بیرونم کنه ، بعد از مرتب کردن خودم از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق پریا پاتند کردم و آروم لای در رو باز کردم که با دیدنش که غرق خواب بود لبخندی گوشه لبم نشست و درو بستم و از پله ها سرازیر شدم حالا که بیکارم بهتر برم یه فکری به حال سردردم بکنم

آروم سرکی داخل آشپزخونه کشیدم که با دیدن دو دختر که مشغول کار کردن بودن و از لباساشون معلوم بود خدمتکارن ، سرفه کردم که با صداش به طرفم چرخیدن لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و با صدایی گرفته لب زدم :

_سلام …. باس ببخشید که مزاحم کارتون شدم خواستم ببینم قرص سردردی چیزی ندارید بهم بدید ؟؟!

یکی از دخترا که کم سن و سال میزد و قیافه مهربونی داشت به طرفم اومد و با محبت گفت :

_من دارم دنبالم بیا !!

دنبالش راه افتادم که به طرف ته سالن قسمتی که توی دید کسی نبود رفت و جلوی چشمای ناباورم از پله هایی که به طرف طبقه پایین یا همون زیرزمین ختم میشد پایین رفت

چطور تا حالا من متوجه این قسمت خونه نشده بودم ؟؟ به خودم اومدم و با عجله دنبالش از پله ها سرازیر شدم که به طبقه ای که سالنش از دو طرف پر بود از اتاق رسید و وارد اولین اتاق شد بعد از چند ثانیه از اتاق بیرون اومد و درحالیکه بسته قرصی رو به سمتم میگرفت گفت :

_بیا اینم همون چیزی که میخواستی !!

با لبخند زیرلب تشکری کردم و خواستم از پله ها بالا برم که صدام زد و گفت :

_راستی بهت توصیه میکنم اول صبحی بدون خوردن صبحانه قرص نخوری

سری در تایید حرفش تکون دادم و گفتم :

_ممنون….. ببخش زحمتت دادم

دستش رو به نشونه دست دادن به سمتم گرفت و گفت :

_خواهش گلم …. اسم من سولمازه حتما توام پرستار جدید خانومی آره ؟!

درحالیکه دستش رو به گرمی میفشردم در تایید حرفش سری تکون دادم و گفتم :

_آره پرستارم !!

باهام همراه شد و جدی گفت :

_میدونستی برای پرستار بودن خیلی جووونی البته زیبا !؟

با تعجب به طرفش برگشتم یعنی چی این حرفش مگه پرستارا همه باید زشت و پیر باشن ؟! با دیدن نگاه خیرم لبخند مصلحتی زد و گفت :

_میدونی چیه …هرچی توی این خونه زشت تر و ساده تر و البته سرت پایین تر باشه بیشتر به نفع خودته ! دیگه کم کم داشت من رو با حرفاش میترسوند

_منظورت چیه ؟!

رو به روم ایستاد و درحالیکه با ترس نگاهش رو به اطراف میچرخوند ببینه کسی این اطراف هست یا نه ، چیزی گفت که با تعجب و ترس نگاش کردم

_چون زنای زیادی به این خونه میان و میرن !!

آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و سوالی پرسیدم:

_نفهمیدم این حرفایی که میزنی یعنی چی و چه ربطی به من داره !؟

پوزخندی زد و گفت:

_یعنی اینکه آقا تمایل زیادی به همجنسای ما یعنی زنا داره البته کسایی مثل تو که خوشکلن و..‌..

نگاهش روی هیکلم بالا پایین کرد و ادامه داد :

_صد البته خوش هیکل !!

بی اختیار لرزه ای به تنم افتاد ، نکنه به منم چشم داشته باشه با یادآوری اون روز توی اتاق که من رو با اون سروضع دید و نگاه خیره اش روی بدنم هینی کشیدم و درحالیکه دستمو روی دهنم میزاشتم به زمین خیره شدم سولماز که متوجه حال بدم شد دستشو روی شونه ام گذاشت و با نگرانی پرسید :

_چی شد ؟؟!!

جعبه قرص رو بیشتر توی دستم فشردم و درحالیکه سرمو به اطراف تکون میدادم آروم لب زدم :

_هیچی !

معلوم بود باور نکرده چون بی حرف خیرم شد که یک قدم بهش نزدیک شدم و سوالی پرسیدم :

_تو …. تو از کجا مطمعنی آقا اینطوریه ؟؟!!

کلافه چشماش رو توی حدقه چرخوند و جدی گفت :

_میدونم دیگه …. فقط خواستم اینو بهت بگم که بیشتر حواست به خودت باشه فهمیدی ؟؟؟

با فکر به اینکه اون آریای اخمو و صدالبته مغرور نیم نگاهی هم خرج ما زیر دستاش نمیکنه یه کم خیالم راحت شد پس بی خیال خندیدم و گفتم :

_آقا اینقدر دور و برش دختر خوشکل و مانکن ریخته که نیم نگاهی هم به ما فقیر فقرا نمیندازه ما رو میخواد چیکار بابا ؟!

با این حرفم ناراحت شد و گفت :

_ولی من اینطور فکر نمیکنم !!

حالا دیگه به سالن خونه رسیده بودیم به طرفش چرخیدم و کنجکاو پرسیدم :

_تو میخوای چیز خاصی رو به من بگی ؟!

لبش رو با زبون خیس کرد و با صدای که راحت میشد ترس رو توش حس کرد گفت :

_فقط میخو…..

یکدفعه با شنیدن صدای خشن و خشک نصرت حرف توی دهنش ماسید

_شما اینجا چیکار میکنید ؟؟!

سولماز زودتر به خودش اومد و با لُکنت لب زد :

_هیچی فقط داشتم بهش دارو می…..

توی حرفش پرید و عصبی گفت :

_نمیخوام چیزی بشنوم …زود برو سرکارت !!

با ترس نیم نگاهی به من انداخت و با عجله به طرف آشپزخونه راه افتاد ولی من انگار توی دنیای دیگه ای هستم توی فکر فرو رفتم که میخواست چی بهم بگه و چرا اینقدر از آقا میترسه که ضربه ای به شونه ام خورد و نصرت دست به سینه جلوم ایستاد و عصبی گفت :

_احیانا قصد نداری برگردی سرکارت ؟؟

لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود روی لبم نشوندم و گفتم :

_رفتم ولی خانوم خواب بودن !!

چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت :

_حالا هرچی….بدون وظیفه توعه پیش خانوم بمونی تا هروقت بیدار شد آمادش کنی تا بیاد پایین صبحونه بخوره فهمیدی ؟؟

_ولی اخه خو…..

دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و با اخمای درهم به بالا اشاره کرد که پوووف کلافه ای کشیدم و به زور جلوی خودم رو گرفتم تا فوحشی نثارش نکنم از پله ها بالا رفتم ولی هنوز دستم به دستگیره در اتاق پریا نرسیده بود که با شنیدن صدای آقا دقیق پشت سرم و حرفی که زد خشکم زد

_کجا ؟؟!

با شنیدن صدای سرد و خشنش و با یادآوری حرفایی که سولماز دربارش گفته بود مو به تنم سیخ شد چشمامو روی هم فشردم و بی حرکت ایستادم

یکدفعه با شنیدن صدای پاش که داشت قدم به قدم بهم نزدیک میشد به طرفش برگشتم و هول زده نالیدم :

_معلومه دیه…. باس برم خانوم رو بیدار کنم !!

چند دقیقه بی حرف خیرم شد و یکدفعه نمیدونم چی توی صورتم دید که کم کم بُهت جای خودش رو به عصبانیت داد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_کی بهت اجازه داده بری بیدارش کنی ؟!

با چشمای گشاد شده خیرش بودم یعنی چی این حرفش ؟! توی این خونه هرکدوم یه حرفی میزنن وقتی دید دارم مثل خنگا نگاش میکنم سرش رو کج کرد و عصبی ادامه داد:

_منتظر میمونی تا خودش چند دقیقه دیگه بیدار شه فهمیدی ؟؟!!

گیج سری در تایید حرفاش تکون دادم و زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم که نگاهش روی لبهام لغزید با دیدن این حرکتش بی اختیار یه قدم به عقب برداشتم

با دیدن این حرکتم جفت ابروهاش با تعجب بالا پریدن و بعد از چند ثانیه بی حرف خیره شدنم روی پاشنه پا چرخید و ازم فاصله گرفت

دستمو روی سینه ام که تند تند بالا پایین میشد گذاشتم و از پشت سر خیره رفتنش بودم که یکدفعه مثل جن زده ها به طرفم چرخید و گفت :

_راستی هر وقت بیدار شد زود آماده اش کن میخوام ببرمش بیرون !!

سری در تایید حرفاش تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم

_چشم !!

و بدون اینکه منتظر حرف یا عکس العملی از جانبش باشم در اتاق پریا رو باز کردم و دستپاچه خودم رو داخل اتاق انداختم

پوووف این مرد در عین جذاب و خوشتیپ بودن خیلی خیلی ترسناکه !!

وقتی یاد چشمای سرد و بی روحش میفتم نفس توی سینه ام حبس میشه و میترسم از روزی که بفهمه من پرستار نیستم و به دوز و کلک وارد این خونه شدم و قصدم فقط دزدیه و بس

اون روز به حتم روز مرگ منه و بس !!

توی فکرای درهم برهمم غرق بودم که چشمم خورد به پریایی که با چشمای نیمه باز توی رختخواب خوابالو خیرم بود

به خودم اومدم و با عجله به طرفش رفتم نمیدونم این بچه چی داشت که با هر بار دیدنش بیشتر مهرش یه دلم مینشست

بعد از تعویض لباساش مشغول صبحونه دادن بهش بودم که یکدفعه آقا کنارمون اومد و درحالیکه نگاهش روی من سنگینی میکرد خطاب به پریا چیزی گفت که سرمو کج کردم و ناباور خیره اش شدم

_زود صبحونت رو بخور دخترم ، چون قراره جایی بریم اونم با خانوم پرستار !!

چی ؟؟ من رو میخواست با خودش کجا ببره ؟؟ دهن باز کردم که مخالفت کنم انگار فهمید چون بلافاصله گفت :

_وظایفت رو که یادت نرفته خانوم پرستار ؟؟!

به اجبار نه آرومی زیر لب زمزمه کردم که خوبه ای خطاب بهم گفت در حالیکه ازم فاصله میگرفت بلند ادامه داد :

_صحبونه اش رو که خورد آماده شید بیاید توی حیاط !!

لبامو با حرص بهم فشردم و زیر لب زمزمه کردم :

_مردک مزخرف !!

بعد از اتمام صبحانه لباسای پریا رو عوض کردم و با عجله وارد اتاقم شدم و تنها مانتو شلواری که داشتم رو باز تنم کردم و همراه پریا به سمت حیاط رفتیم

آقا با کت و شلوار شیکی بیرون ایستاده بود که با دیدنمون بدون توجه به من خم شد و درحالیکه پریا رو بغل میکرد خطاب به راننده گفت :

_زود ماشین رو بیار !!

_چشم آقا !!

آقا در حالیکه پریا هنوز توی بغلش بود از پله ها پایین رفت که یکی از افرادش با عجله در ماشین رو براش باز کرد

سوار که شدن منم به اجبار پشت سرشون سوار شدم و بخاطر اینکه کنار اون غول بیابونی نشینم رو به روش نشستم و به بیرون خیره شدم

با حرکت ماشین محو اطراف شده بودم که با حس سنگینی نگاهی بی اختیار سرم چرخید که چشم تو چشم با آریایی که با دستش موهای دخترش رو نوازش میکرد ، شدم

اینقدر روی من زُم کرده بود و توی فکر فرو رفته بود که لرزه ای به تنم افتاد و بی اراده توی خودم جمع شدم

این حرکتم از چشمای تیز بینش دور نموند که پوزخندی گوشه لبش نشست و آروم توی گوش پریا چیزی گفت که با ناز خندید و بیشتر توی آغوش پدرش فرو رفت

نگاهم روی لبخند از ته پریا بود که ماشین متوقف شد و با باز شدن در سمت ما به خودم اومدم ، آقا و پریا بیرون رفتن

پوووف کلافه ای از سر بی حوصلگی کشیدم ولی همین که پا بیرون گذاشتم با دیدن محیط و جایی که توش بودیم بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و خشکم زد

این احیانا خونه آراد نیست یا من دارم اشتباه میبینم ؟! اصلا این چرا من رو آروده در خونه آراد ؟!

آریا جلوی چشمای مات و مبهوتم به طرف در رفت و دکمه اف اف رو زد بعد از چند ثانیه صدای زنی که برام ناآشنا بود توی فضا پیچید :

_کیه ؟؟

با این حرفش آریا پوزخند صدا داری زد و درحالیکه نیم نگاهی به من خشک شده مینداخت خطاب بهش عصبی گفت :

_آریا کیانم باز کن در رو !!

بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد ولی من اینقدر ترسیده بودم که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم که با صدای آریا به خودم اومدم

_احیانا قصد نداری که تا آخر عمرت اونجا وایسی !؟

برای اینکه به چیزی شک نکنه و جلو جلو خودم رو لو ندم لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و به زور تکونی به پاهای لرزونم دادم و چند قدم به سمتش برداشتم

نکنه از نقشه هام چیزی فهمیده باشه و من رو برای رو به رویی با آراد اینجا آورده باشه ؟؟

آب دهنم رو به زور قورت دادم که وارد حیاط شد به اجبار دنبالش راه افتادم که با دیدنش که بی توجه به من به سمت ساختمون میرفت فکری به ذهنم رسید

از سرعت قدمام کم کردم تا فاصله اش باهام زیاد شه ولی تموم مدت حواسم پی آریایی که همراه پریا به طرف داخل خونه میرفت ، بود الان بهترین موقعیت بود آره باید تا دیر نشده فرار میکردم

به عقب چرخیدم تا در برم ولی با دیدن یکی از افراد آریا که داشت به سمتم میومد لعنتی زیرلب زمزمه کردم انگار راهی برای خلاصی من اینجا نیست

هنوزم همونجا عصبی با دستای مشت شده ایستاده بودم که بهم رسید و درحالیکه کنارم می ایستاد با چشمای ریز شده سوالی پرسید:

_چیزی شده ؟؟

دستپاچه نه آرومی زیرلب زمزمه کردم و به دروغ ادامه دادم :

_میدونی چیه ؟؟ گلاب به روتون باس برم دستشویی

چپ چپ نگام کرد و درحالیکه با سر به خونه اشاره میکرد گفت :

_پس برو داخل دیگه !!

ای بابا حالا این چه گیری داده به من ؟؟ خوب خودت برو چیکار من داری ؟؟

نگاهمو توی حیاط چرخوندم و با بیقراری لب زدم:

_تا برم داخل که میریزه !! موقع اومدن توی حیاط یه دستشویی دیده بودم من میرم زود میام تو برو داخل باشه داداش ؟؟

خواستم ازش فاصله بگیرم ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که سد راهم شد و با حرفی که زد حس کردم روح از تنم پرید

_ولی آقا گفتن شما رو برای یه ثانیه هم تنها نزارم

از بُهت بیرون اومدم و درحالیکه لبخند مصلحتی روی لبهام مینشوندم سوالی پرسیدم :

_اونوقت چرا ؟!

ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت :

_این رو دیگه باید از تو پرسید که چیکار کردی ؟؟!

لبامو بهم فشردم و عصبی غریدم:

_ولی من کاری نکردم

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت :

_اینش دیگه به من مربوط نیست‌…..راه بیفت !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و درحالیکه سعی میکردم ترسم رو بروز ندم به طرف خونه راه افتادم و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_نترس چیزی نشده !!

جلوی در ورودی با تردید ایستادم که دستش از پشت سرم دستگیره در رو فشرد و کنار گوشم زمرمه کرد :

_برو داخل !!

با دست و پاهایی لرزون داخل شدم و نگاه گریزونم رو توی سالن چرخوندم ولی یکدفعه با دیدن پریا تو آغوش آرادی که با خنده داشت چیزی ازش میپرسید و پریا هم با ایما و اشاره سعی داشت جوابش رو بده خشک شدم و یکدفعه ایستادم

اینجا چه خبره ؟؟!

لبامو به زور تکونی دادم و سلام زیرلبی دادم که آراد با شنیدن صدام به سرعت سرش به سمتم چرخید و برای چندثانیه ناباور خیرم شد انگار اونم باورش نمیشد منم ، که با صدای آریا به خودمون اومدیم

_داروهای پریا رو که با خودت آوردی !؟

با یادآوری کیف کوچیکی که لحظه آخر نصرت بهم داده بود و تاکید وار گفته بود که داروهای پریا خانومن و حواسم باشه ، دستپاچه بالا گرفتمش و گفتم:

_بله الان بهشون میدم !!

به طرف آراد راه افتادم و دستامو برای بغل گرفتن پریا به سمتش دراز کردم که آراد به خودش اومد و درحالیکه به سختی نگاه ازم میگرفت پریا روی زمین کنارم گذاشت

لبم رو زیر دندون فشردم و دست پریا رو گرفتم و روی مبل نشوندم و خودمم کنارش جای گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم در ظاهر مشغول پریا بودم ولی تموم حواسم پیش اون دونفر بود ، آراد کنار آریا نشست و با تعجب پرسید :

_راستی چه عجب به من سر زدی ؟! نکنه راه گم کردی ؟!

سنگینی نگاهی رو حس کردم سرمو که بالا گرفتم چشم تو چشم با آریایی شدم که درحالیکه عجیب و با حالت خاصی نگاه ازم نمیبرید خطاب به آراد گفت :

_به زودی میفهمی !!

نگاه ازش دزدیدم و همونطوری که دستای لرزونم رو بهم چفت میکردم زیرلب نالیدم :

_اینجا چه خبره خدا ؟! خودت به خیر بگذرون وگرنه معلوم نیست این وحشی چه بلایی سرم میاره

” آراد “

از وقتی آریا پاشو توی خونه ام گذاشته همش زیرچشمی حواسم بهش که عجیب مشکوک میزد بود چون نمیدونستم دلیل این کارهاش چیه ؟!

اول اینکه سر صبح سرزده پاشده اومده خونه من و مورد دوم که بدتر شوک زده ام کرد این بود که دیدم نازلی هم باهاشه !!

اونم چی …..به عنوان پرستار بچه اش!!

تعجبم از این بود که این دختر چطور تونسته با وجود سخت گیری های آریا پرستار پریا شه ولی با یادآوری کارهایی که اون دختره تُخس و سر به هوا انجام میداد لبخندی گوشه لبم جا خوش کرد و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_هیچی از تو بعید نیست دختر !!

توی فکر غرق بودم که با صدای آریایی که من رو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم

_خوب …. کار و بار چطوره رفیق قدیمی !!

قدیمی رو آنچنان کشیده و کنایه وار تلفظ کرد که پوزخندی زدم و درحالیکه روی مبل لم میدادم گفتم:

_ای بد نیست !!

آهانی زیرلب گفت و رو کرد سمت نازلی که در حال پاک کردن دور دهن پریا بود و گفت :

_بچه رو بیار اینجا !!

نازلی نیم نگاهی سمت من انداخت و درحالیکه دست پریا رو محکم میگرفت به سمت ما اومد ولی یکدفعه پریا بی توجه به پدرش به سمت من قدم تند کرد و خودش رو توی آغوشم انداخت

با این کارش قهقه آریا بالا گرفت که من با محبت دستی روی موهای پریا کشیدم و درحالیکه توی بغلم میفشردمش بوسه ای روی گونه اش نشوندم از بچگیش رابطه بینمون خیلی خوب بود و من یه طورایی عاشق این بچه بودم ولی این یه سال اخیر بخاطر آریا و روابط کاری بدی که بینمون به وجود اومده بود از پریا دور مونده بودم

آریا همونطوری که چشماش به ما بود با خنده گفت :

_بازم که چشمت به این نَسناس افتاد ما رو به کل فراموش کردی بابا !!

چپ چپ نگاش کردم و گفتم :

_چیه ؟! نکنه از اینکه دخترت من رو بیشتر از تو دوست داره هم حسودی میکنی ؟!

پاهاش روی هم انداخت و همونطوری که نگاه تیزبینش رو به پریایی که توی آغوشم کِز کرده بود میدوخت گفت :

_اتفاقا بخاطر همین مورد پیش تو اومدم !

سرمو بالا گرفتم و با تعجب لب زدم:

_ نفهمیدم یعنی چی ؟!

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت :

_یعنی اینکه فردا پس فردا برای یه قرار کاری مهم باید برم خارج از کشور و مطمعنم پریا بهونه میگیره و پیش خدمتکارا نمیمونه برای همین اینجا اومدم تا ازت بخوام چند روزی مراقبش باشی !!

با این حرفش دیدم چطور نازلی نفسش رو با خیال راحت بیرون فرستاد معلوم بود ترسیده با دست آزادم دستی به ته ریشم کشیدم و گفتم:

_اوکی مشکلی نیست اما …..

نیم نگاهی به نازلی انداختم و با بدجنسی چیزی خطاب به آریا گفتم که چشمای نازلی گرد شد و مات من موند

_به شرطی که کسی رو بزاری که وقتی خونه نیستم یا کاری برام پیش اومد اون کنار پریا باشه میدونی که چی میگم ؟!

آریا سری تکون داد و جدی گفت :

_میدونم ….ولی پریا پرستار داره اونم همیشه کنارشه !

با این حرفش چشمای نازلی گشاد شد و دستپاچه گفت :

_ولی من که ….

آریا اخماشو توی هم کشید و عصبی گفت :

_تو چی ؟؟ مگه غیر اینکه تو پرستارشی و همیشه باید کنارش باشی ؟؟؟

نازلی لباشو روی هم فشرد و به اجبار لب زد :

_بله چشم

آریا چپ چپ نگاش کرد و با غیض گفت :

_چشم ؟؟!

نازلی نیم نگاهی از گوشه چشم به من انداخت و با دستایی که از بس مشت کرده بود و بند بند انگشتاش به سفیدی میزد زیرلب زمزمه کرد :

_چشم…..قربان !!

باورم نمیشد این دختر همونیه که کسی جرات نداشت روی حرفش حرفی بزنه ولی الان در برابر آریا اینقدر مطیع و سر به زیر شده و اینطوری داره فیلم بازی میکنه بی اختیار درحالیکه بهش خیره بودم توی فکر فرو رفتم که با حرف آریا به خودم اومدم

_خوب اینم حل شد دیگه چی ؟؟

شونه ای بالا انداختم

_دیگه هیچی !!

از جاش بلند شد و درحالیکه به طرف پریای توی آغوشم میومد گفت :

_بیا بریم دیگه دخترم !!

پریا سرش رو بالا گرفت و مردد نگاهش رو بین من و پدرش چرخوند معلوم بود دلش نیست بره دستی روی موهاش کشیدم و با خنده گفتم :

_برو عمو جان که از فردا قراره بیای پیش خودم

با این حرفم بوسه ای روی گونه ام زد از توی آغوشم پایین اومد دستش پدرش رو گرفت آریا هم که طبق معمول بدون خدافظی یا چیزی بیرون رفت

بلند شدم که دنبال کارهام برم ولی نازلی که داشت به سمت در خروجی میرفت یکدفعه به سمتم چرخید و درحالیکه اطرافش رو زیر نظر داشت ببینه کسی هست یا نه ، بهم نزدیک شد و عصبی گفت :

_زود بگو چه نقشه ای توی سرته ؟؟

سرمو کج کردم و گیج سوالی پرسیدم :

_چی ؟؟!!

بهم نزدیک شد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_من رو فرستادی دزدی خونه کسی که دوستته و اینقدر بهت نزدیکه ؟؟

هه …. دوست !!
با پوزخندی گوشه لبم خیره چشماش که رگه های سرخ توش موج میزد شدم و بدون اینکه چیزی از گذشته تلخی که بین خودم و آریا بود بهش بگم ، عصبی گفتم:

_تو بابت کاری که میکنی پول میگیری پس فکر نکنم چیزای دیگه بهت ربطی داشته باشه !!

عقب گرد و خواستم ازش فاصله بگیرم که دستمو گرفت و مانع شد و درحالیکه سینه به سینه ام می ایستاد و توی فاصله کم نگاهش رو به چشمام میدوخت گفت :

_من رو بازی نده آراد !!

اولین بار بود که داشت صدام میزد بی اختیار خشکم زد و بهش نزدیک تر شدم که با حس پخش شدن نفساش توی صورتم آب دهنم رو صدادار قورت دادم و سرمو جلوتر بردم که یکدفعه با شنیدن صدای سرفه کسی دستپاچه از همدیگه جدا شدیم

به عقب چرخیدم که با دیدن خدمتکاری که به تازگی استخدام کرده بودم و حالا با چشمای گشاد شده و عجیب نگاهش رو بین من و نازلی میچرخوند ناخودآگاه اخمام توی هم فرو رفت و عصبی بلند خطاب بهش گفتم :

_بله ؟؟!!

به خودش اومد و درحالیکه دستپاچه سعی میکرد صاف بایسته با لُکنت گفت :

__خواستم بگم دوستتون پشت خطه قربان !!

دستمو بالا گرفتم و بی تحمل گفتم :

_اوکی …میتونی بری !!

به طرف نازلی چرخیدم و خواستم چیزی بهش بگم ولی با دیدن خدمتکاری که هنوز همونجا ایستاده بود به طرفش چرخیدم و عصبی فریاد زدم :

_احیانا نمیخوای بری سرکارت ؟؟!!

با این حرفم صورتش سرخ شد و با عجله از جلوی چشمام ناپدید شد ، اینطوری که معلوم بود از اون آدمای فضوله و منم که از این قشر آدما بیزار بودم پس تا دیر نشده باید فکری به حالش میکردم

به طرف نازلی برگشتم که عصبی با انگشت روی سینه ام کوبید و هشدار آمیز گفت :

_فکر نکن از جواب دادن به سوالای من در رفتی .‌…. منتظرم باش !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه عقب گرد کرد و با قدمای بلند از خونه بیرون رفت و درو بهم کوبید دستی روی ته ریشم کشیدم

با فکر به اینکه از فردا به بعد این دختر چموش رو تقریبا توی چنگم داشتم لبخندی زدم و زمزمه وار گفتم :

_اوکی منتظرم باش چون داره کم کم بازی شروع میشه عروسک….ببینم بازم میتونی بهت نزدیک شم تحمل کنی که عکس العملی نشون ندی و احساساتت رو کنترل کنی

با یادآوری چشمای خمارش موقع رابطه بی اختیار قهقه ام بالا گرفت و زیرلب با خودم زمزمه کردم:

_حاضرم هرچی میخوای بهت بدم ولی باز توی اون حال ببینمت

با سرخوشی به طرف گوشی رفتم و بعد از صحبت مختصری که با دوستم داشتم و قرار شد همدیگه رو بعد از مدت ها ببینیم به طرف استخری که توی زیرمین بود

راه افتادم باید تا فردا که پیشم میومد صفایی به تن و بدنم میدادم و تحمل میکردم ، با یادآوریش باز حالم خراب شد و درحالیکه دستی توی موهام میکشیدم زمزمه وار نالیدم :

_معلوم هست داری با من چیکار میکنی که حتی با فکر کردن بهت هم داغ میشم دختر !!

” نازلی “

با حرص از خونه اش بیرون زدم و فارغ از دور و اطرافم با نفس نفس نگاهم رو به آسمون دوختم که با صدای خشن آریا به خودم اومدم

_کجا سیر میکنی ؟؟ بیا سوار شو دیگه

پوووف کلافه ای کشیدم و به طرف ماشین راه افتادم و برعکس دفعه قبل که رو به روش مینشستم ، کنارش پیش پنجره جای گرفتم و نگاهم رو به بیرون دوختم

راننده ماشین روشن کرد و به سرعت راه افتاد ولی من فکرم درگیر حرفای آراد بود یعنی چی رفیق قدیمی ؟!

اصلا این چه بازی بود که شروع کرده و من ناخواسته واردش شدم از فکرای درهم برهمی که توی سرم چرخ میخورد سردرد ناجوری گرفتم و دستمو به پیشونیم فشردم ولی یکدفعه با شنیدن صدای آریا دقیق کنار گوشم از جا پریدم

_رسیدیم خونه زود وسایل مورد نیاز پریا رو جمع میکنی که هر وقت خواستید بیاید پیش آراد من رو معطل نکنی

گیج در تایید حرفاش سری تکون دادم که عصبی لباشو بهم فشرد و گفت :

_نشنیدم بگی چشم !!

لعنتی زورگو …. با حرص چشمامو توی حدقه چرخوندم و با غیض گفتم :

_چشم آقا !!

از گوشه چشم نیم نگاهی بهم انداخت و پریا روی پاش جا به جا کرد که بی اهمیت دستمو زیر چونه ام زوم و نگاه گریزونم رو به بیرون دوختم

طولی نکشید ماشین توی حیاط متوقف شد بعد از پیاده شدن دست پریا رو گرفتم و به طرف خونه راه افتادم و همراه پریا به اتاقش رفتم

بعد از تعویض لباساش داشتم موهاش رو شونه میکردم که تقه ای به در اتاق خورد و نصرت وارد شد سوالی نگاش کردم که گفت :

_آقا گفتن بهتون یادآوری کنم وسایل پریا خانوم رو جمع کنید

باشه ای خطاب بهش گفتم و منتظر بودم که بیرون بره ولی با دیدنش که هنوز همونجا ایستاده بود کِشی روی موهای پریا زدم و بعد از اتمام کارم دست به سینه مقابل نصرت ایستادم و شاکی گفتم :

_بله …. چیزی شده ؟؟!؟!

با پوزخندی سر تا پام رو از نظر گذروند و با حرفی که زد مات موندم

_آقا گفتن بعدش برید اتاق مخصوص کارتون داره !!

یعنی چی مخصوص؟؟ از گیجی و مات موندن بیرون اومدم و گیج سوالی پرسیدم :

_این اتاق کجا هست ؟! اتاق کارش که فکر نکنم باشه ؟!

دست به سینه و با پوزخندی گوشه لبش گفت :

__یعنی میخوای بگی که نمیدونی ؟!

واه اینم دیوانست ها یعنی چی نمیدونی ؟!
عصبی از سوال جواب های بیخودش پوووف کلافه ای کشیدم و گفتم:

_خودم پیداش میکنم حالام بیرون !!

با حرص زد زیرخنده و بریده بریده بین خنده هاش گفت:

_هه … جالبه آقا تو رو خواسته اتاق مخصوص بعد خانوم اظهار بی اطلاعی میکنن !!

حس میکردم منظور خوبی پشت این حرفاش نیست با دستای مشت شده چند قدم بهش نزدیک شدم و درحالیکه نگاه خیرم رو از روش برنمیداشتم دهن باز کردم که باز بهش بپرم و حالش رو بگیرم ولی دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و جدی گفت :

_ته راهرو اتاق آخری !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و خشن لب زدم:

_حله …. حالام شَرت کم !!

با حالت بدی نگاهش رو سرتاپام چرخوند و کنایه وار گفت :

_توام حواست باشه خوب بهش حال بدی تا تاریخ انقضای استفاده ازت مثل بقیه دو روز نباشه

با شنیدن این حرف از دهنش گوشام سوت کشیدن و بی اراده خشک شدم و انگار پاهام به زمین چسبیده باشن قدرت هیچ عکس العملی نداشتم که با صدای محکم بسته شدن در اتاق و بیرون رفتنش تکونی خوردم و به خودم اومدم و ناباور زیرلب زمزمه کردم:

_یعنی چی که گفت حال بدم ؟!

هنوز توی اون حال گیج و منگی بودم که با حس کشیده شدن لباسم بی اختیار نگاهم به پریایی افتاد که با اون چشمای ناز و خواستنیش خیرم بود و با اینا و اشاره قصد داشت چیزی رو نشونم بده

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و لب زدم :

_جانم عزیزم ؟!

با دو به طرف کمد رفت و درحالیکه درش رو باز میکرد با انگشت به طبقه بالاش اشاره کرد ، به طرفش رفتم که با دیدن جعبه عروسکی خوشکلی که اونجا بود لبخند تلخی گوشه لبم نشست

برش داشتم و به دستش دادم که با ناز خندید و باهاشون سرگرم شد ، بوسه ای روی موهاش زدم و خطاب بهش گفتم :

_کاری دارم زود انجامش میدم….میام باشه ؟!

سری به نشونه تایید تکون داد که با عجله از اتاقش بیرون زدم و به طرف ته سالن راه افتادم که با دیدن اون اتاقی که اسم مخصوص بودن رو یدک میکشید بی اختیار لرزی به تنم نشست

پایین لباسم رو توی چنگم فشردم یعنی داخل این اتاق چی بود ؟! هنوز دودل سرجام ایستاده بودم و مردد خواستم عقب گرد کنم و از اونجا دور شم ولی با یادآوری اینکه اگه از دستوراتش سرپیچی کنم برام بد میشه و ممکنه اخراجم کنه

دستم بالا رفت و تقه ای به در زدم که صدای عصبی و خشنش بلند شد

_بیا تو !!

بعد از نفس عمیقی که کشیدم بعد از مکث چندثانیه ای در رو باز کردم که با دیدن اتاق و وضعیتی که آریا داشت بی اختیار یک قدم به عقب برداشتم

با بالاتنه برهنه در حالیکه تنها یک شلوارک کوتاه تنش بود به طرفم اومد و در کمال راحتی رو به روم ایستاد و با دیدن من که گیج رو به روش ایستاده بودم پوزخندی گوشه لبش نشست با اشاره ای به داخل اتاق گفت :

_بیا داخل !!

عقب گرد کرد و داخل شد ولی من نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود که از ترس دستام یخ زده بودن و اصلا حس خوبی به این مرد نداشتم ولی دوست نداشتم بفهمه ترسیدم یا تونسته تاثیری روم بزاره

پس به خودم مسلط شدم و دستای لرزونم رو داخل روپوش تنم فرو بردم و با قدمای بلند داخل شدم بدون اینکه در رو ببندم به طرفش چرخیدم و جدی گفتم :

_با من امری داشتید قربان ؟!

روی مبل نشست و درحالیکه راحت پاهاشو روی میز جلوش میزاشت جدی گفت :

_آره …. اول در رو ببند بعدم نزدیکتر بیا !!!

بدون توجه به حرفش به سختی نگاهم رو توی اتاق سرتا سر سیاه و دلگیرش چرخوندم که با دیدن تخت گوشه اتاق که چند نمونه وسیله و میله های مختلف ازش آویزون بود ترس بدی توی دلم نشست و بی اختیار آب دهنم توی گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم با دیدن حالم دیدم چطور پوزخند گوشه لبش پررنگ تر شد و یکدفعه انگار جنون بهش دست داده باشه عصبی فریاد زد :

_نشنیدی ؟؟؟ گفتم در رو ببند ؟؟ زود باش

دستمو روی سینه ام گذاشتم و به سختی جلوی سرفه هام رو گرفتم که با دیدن چشمای به خون نشسته و عصبیش به اجبار به عقب چرخیدم و با حرص کاری رو که میخواست انجام دادم بعد از بستنش ، خواستم به طرفش بچرخم که بلند گفت :

_قفلش هم بکن !!

یعنی چی این حرفش ؟؟ یعنی چی میخواد در رو قفل کنم ؟؟ عصبی به سمتش چرخیدم و گفتم :

_دلیلی برای این کار نمیبینم !!

توقع داشتم کوتاه بیاد ولی برعکس انتظارم یکدفعه بلند شد و درحالیکه به سمتم قدم برمیداشت عصبی غرید :

_انگار یادت رفته اونی که اینجا دستور میده منم نه تو !!

لب پایینم رو با حرص زیر دندون کشیدم که کلیدو توی قفل چرخوند به طرفم میچرخید و خواست چیزی بگه ولی یکدفعه نمیدونم چی توی صورتم دید که خشکش زد و مات و مبهوت لبام شد

با دیدن حالش لبم رو از حصار دندونام آزاد کردم و یک قدم به عقب برداشتم این مرد زیادی مرموز بود !!

ولی هنوز زیاد ازش فاصله نگرفته بودم که بازوم رو محکم گرفت و توی دستش فشرد ، با ترس تکونی به خودم دادم و عصبی فرباد زدم :

_ولم کن معلوم هست داری چیکار میکنی ؟!

با یه حرکت به دیوار اتاق چسبوندم و همونطوری که خودش رو بهم میفشرد با صدای خشنی کنار گوشم غرید :

_مگه معلوم نیست ؟؟ میخوام جایگاهت رو بهت یادآوری کنم که کمتر بُلبُل زبونی کنی !!

مجبور بودم در مقابلش سکوت کنم چون نمیخواستم این کار رو از دست بدم ، انگشت اشاره اش روی لبم تکون داد و زمزمه وار ادامه داد :

_چیه ساکت شدی ….راستی میدونی برای چی خواستم بیای اینجا ؟!!

چشمام رو از حرص و از نزدیکی بیش از حدش به خودم روی هم فشردم و خشن گفتم :

_نه ….در ضمن میشه برید عقب و ازم فاصله بگیرید ؟؟

سرش رو نزدیک تر آورد و انگار از حرص خوردن من لذت میبره نفسش رو توی صورتم فوت کرد و با لحن خماری گفت :

_چون حس میکنم بازی باهات لذت بخشه…. نظر تو چیه؟!؟!

کلمه بازی رو زیرلب زمزمه کردم و گیج سوالی پرسیدم :

_بازی ؟!

تو گلو خندید و درحالیکه دستش رو نوازش وار روی صورتم میکشید گفت :

_اهووووم …. بازی اونم از نوع لذت بخشش خوب نگفتی نظرت چیه ؟!

نگاهمو توی صورت خونسرد و اون لبخند مرموز گوشه لبش چرخوندم بی اختیار ترس بدی توی دلم نشست و جدی لب زدم :

_نوووچ نمیخوام ….. میدونی چرا ؟؟!!

دستمو روی سینه ستبر و برهنه اش گذاشتم و درحالیکه محکم به عقب هُلش میدادم با حرص ادامه دادم :

_چون خوشم از بازی کردن نمیاد !!!

نمیدونم چرا حس میکردم از عطر خاصی استفاده کرده که اینطوری داشت اختیارم رو ازم میگرفت و دوست داشتم دستامو دور گردنش حلقه کنم و بهش بچسبم و عطر تنش رو عمیق نفس بکشم از فکرایی که توی سرم وول میخورد از خودم ترسیدم

نمیدونم چطور این مرد داشت اختیارم رو کامل ازم میگرفت و برای اینکه بی اختیار خطایی ازم سر نزنه دستامو مشت کردم و میخواستم هرچی زودتر از این مرد خطرناک فاصله بگیرم

ولی لعنتی باز بهم چسبید و درحالیکه سرش رو توی گودی گردنم فرو میکرد کنار گوشم زمزمه وار نالید :

_حالا یه بار امتحانش کن مطمعنم خوشت میاد دختر !!

کلافه چشمامو توی حدقه چرخوندم که یکدفعه انگار وحشی شده باشه گاز محکمی از گردنم گرفت که آخ بلندی از بین لبهام خارج شد

عصبی دستمو توی موهاش چنگ زدم که سرش رو بالا گرفت و درحالیکه جنون وار نگاهش رو توی چشمام میچرخوند گفت :

_البته اگه دختر باشی !!!

برای ثانیه ای مات موندم … این چی گفت الان ؟؟ یعنی چی این حرفش ؟؟
یعنی چی اگه دختر باشی ؟؟ اصلا دختر بودن یا نبودن من به اون چه مربوط ؟؟

دیگه داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد و پاشو روی خط قرمزای من میزاشت …. مردک هیز !!

اخمامو توی هم کشیدم و درحالیکه ازش فاصله میگرفتم عصبی غریدم :

_هوووی بفهم داری چی بلغور میکنی ؟؟!

با این حرفم چشماش به خون نشست و با خشم نگام کرد که دستمو جلوی صورتش هشدار آمیز تکون دادم و عصبی ادامه دادم :

_رییسم هستی که باش ولی حق نداری بهم توهین کنی

عصبی دور خودم چرخیدم و با لُکنت اضافه کردم :

_ یا ….یا بخوای این همه به من نزدیک بشی و توی مسایل خصوصی من دخالت کنی فهمیدی ؟؟

از شدت خشم تموم بدنم میلرزید به طرف در اتاق رفتم و هرچی دستگیره رو تکون دادم باز نمیشد با یادآوری اینکه موقع داخل شدن در رو قفل کرده بود

به طرفش چرخیدم و خواستم با داد و فریاد کلیدو ازش بگیرم ولی با دیدن آریا و چیزی که توی دستش بود یخ زدم و بی روح برای اینکه نیفتم دستمو به دیوار تکیه دادم

یه چیز عجیب و غریب شبیه چشم بند و شلاق دستش بود و با چشمای سرد و بی روج به سمتم میومد ، دقیق نمیدونستم میخواد چیکار کنه ولی حس خوبی به این مرد و رفتاراش نداشتم پس باید تا دیر نشده به خودم میومدم با این فکر دست لرزونم رو از دیوار برداشتم و جدی گفتم:

_کلید !!

حالا دقیق رو به روم ایستاده بود ، با لبخند چندشی گوشه لبش سرتا پام رو از نظر گذروند و گفت:

_یعنی واقعا فکر میکنی تا کاری که میخوام برام انجام ندادی میزارم از این در بیرون بری ؟؟

با فهمیدن حس نیت بدش اخمامو توی هم کشیدم و عصبی کنایه وار گفتم:

_من رو با دور و بریات اشتباه گرفتی داداش !!

کلمه داداش رو چندبار زیرلب زمزمه کرد و با تمسخر گفت :

_ولی این رو بدون من هیچ وقت توی انتخابام اشتباه نمیکنم

حرف حرف خودش بود انگار حرف زدن باهاش بیفایده بود پس باید خودم وارد عمل میشدم پس بدون اینکه دیگه چیزی بهش بگم به عقب چرخیدم و با حرص شروع کردم با دستگیره اتاق وَر رفتن بلکه باز شه

توی حال و هوای خودم بودم یکدفعه چیزی روی چشمام قرار گرفت و جلوی دیدم رو گرفت با وحشت دستمو روش کشیدم و تقلا کردم از روی چشمام کنار بزنمش که آریا محکم به جلو هُلم داد

با این حرکتش محکم به در خوردم از درد آخ بلندی از بین لبهام خارج شد که بدون معطلی از پشت محکم بهم چسبید و با صدای خشنی کنار گوشم زمزمه کرد :

_بهتره آروم باشی تا کارم باهات تموم شه

سرم رو کج کردم و عصبی فریاد زدم :

_ولم کن لعنتی !!

با این حرفم فشار محکمی با تنش به بدنم آورد که حس کردم لِه شدم و استخوان هام در حال شکستنن برای اینکه صدام بالا نیاد لبامو بهم فشردم و سعی کردم صدام رو خفه کنم

لعنتی هیکلش دو برابر من بود و بین در و بدنش گیر افتاده بودم و راه فراری نداشتم با خشم تکونی به دستام دادم و سعی کردم بهش ضربه بزنم ولی بی فایده بود و هیچ تاثیری روی هیکل گنده و سینه ستبر اون نداشت با این کار فقط دستای خودم از جون افتادن همین و بس !!

حس کردم چطور داره چشم بند رو از پشت سرم محکم میکنه از اینکه کاری از دستم برنمیاد با حرص زیاد نفس نفس میزدم که درست عین عروسک به طرف خودش برم گردوند

نمیدونم حالم چطور بود که با تمسخر خندید و درحالیکه سرش رو کنار گوشم میاور زمزمه وار لب زد :

_آخی….انگار دیگه از جفت انداختن خسته شدی !!

با پخش شدن نفساش روی صورتم با چندش سرمو کج کردم که با انگشت روی صورتم نوازش وار کشید و گفت :

_زیاد به خودت سخت نگیر چون توام بالاخره درست عین دخترای دیگه وارد کلکسیون من میشی !!

با شنیدن این حرف از دهنش خشکم زد ونفسم قطع شد باورم نمیشد گیر همچین حیوونی افتادم که حتی به پرستار بچه اش هم رحم نمیکنه

عصبی از غفلتش سواستفاده کردم و آنچنان با پام وسط پاهاش کوبیدم که صدای دادش توی اتاق پیچید و ازم فاصله گرفت با عجله چشم بند رو از روی صورتم برداشتم و روی زمین پرتش کردم آریا درحالیکه دستش رو بین پاهاش فشار میداد و از درد به خودش میچید بلند فریاد زد :

_میخواستم امشب رو زیاد بهت سخت نگیرم ولی حالا میبینم که نه حقته که عین سگ زیرم جون بدی

به سمتم یورش آورد که از ترس جیغ خفه ای کشیدم

با ترس فرار کردم که دنبالم اومد و از پشت پیراهنم رو گرفت جیغ خفه ای کشیدم و که اگه خودم رو کنترل نکرده بودم با مُخ نقش زمین میشدم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و با صدای ترسناکی کنار گوشم زمزمه کرد :

_حالا اینقدر جرات کردی که من رو بزنی ؟!

همونطور که با حرص تقلا میکردم با نفرت فریاد زدم :

_حقت بود !! تا تو باشی به پرستار بچه ات هم چشم نداشته باشی و بخوای بهش دست درازی ک ….

بقیه حرفم با فرو رفتن دندوناش درست جایی بین گردن و شونه ام از یادم رفت و ناباور دهنم از شدت درد نیمه باز موند ، با دستاش فشار بیشتری به پهلوهام آورد و درحالیکه سرش رو فاصله میداد با حرص غرید :

_حالا کارم به جایی رسیده که تو حد و حدودم رو مشخص میکنی ؟!

کِشون کِشون همونطوری که توی آغوشش قفلم کرده بود و به طرف تخت گوشه اتاقش میبردم ادامه داد :

_حالا نشونت میدم بر خلاف خواسته های من عمل کردن و گستاخی کردن یعنی چی ؟!

با این حرفش و دیدن اون تخت وحشت زده شروع کردم به دست و پا زدن و هرچی بیشتر تلاش میکردم ولم کنه بدتر بین دستاش قفل میشدم طوری که نمیتونستم کوچکترین تکونی بخورم

بخاطر ریزه پیزه بودنم دقیق عین یه عروسک خیمه شب بازی توی دستاش قفل شده بودم ، نمیدونم بخاطر هیکل گنده و قد بلندش بود یا چیز دیگه ای که نمیتونستم از دستش خلاص بشم

انگار اهل ورزش های رزمی بود چون تا حالا اتفاق نیفتاده بود که کسی اینطوری خارم کنه و بهم رو دَست بزنه با یه حرکت روی تخت پرتم کرد

تا به خودم بجنبم یکی از پاهام رو گرفت و اهرم پایین تخت که انتهاش به وسیله کِش مانند و انعطاف پذیری وصل بود رو محکم به طرفم کشید و دور مُچ پاهام بست و حالا کاملا اون وسیله قلاده ماننده دور پام قفل شده بود

خدایا ….. این حیوون داشت چه بلایی سرم میاورد ؟!

قبل از اینکه دستش به اون یکی پام برسه جمعش کردم و وحشت زده فریاد زدم :

_داری چیکار میکنی روانی ؟!

_خفه شوووو !!

یکدفعه با پشت دست آنچنان محکم به دهنم کوبید که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و آخ بلندی از بین لبهام خارج شد

از درد خم شدم که از فرصت استفاده کرد و پای دیگمم توی اون وسیله که حتی اسمشم نمیدونستم بست

حالا توی دستاش اسیر بودم ، و اون با چشمای حریصش داشت برندازم میکرد از فکرای که توی سرم چرخ میخورد نفسم به شماره افتاد و برای اولین بار توی زندگیم احساس درموندگی و بدبختی میکردم

هوووی نازلی الان وقت کم آوردن نیست !! اگه اینطوری خودت رو ببازی بدبخت میشی میفهمی؟؟ همه دارایی و چیزی که تا امروز با چنگ و دندون ازش محافظت میکردی این مرد راحت ازت میگیره بعدش مثل یه تیکه آشغال راحت پرتت میکنه یه گوشه !!

سعی کردم ترس وجودم رو پس بزنم ، با دیدنش که با لبخند چندش گوشه لبش خیره پاهای برهنه ام بود نگاه لرزونم به سمت پایین کشیده شد که با دیدن لباس زیرم که بخاطر تقلاها و کشیدن پاهام توسط آریا دامن کوتاهم بالا رفته بود و الان در معرض دید قرار گرفته بود

آب دهنم توی گلوم پرید و به شدت شروع کردم به سرفه کردن با وجود اینکه نشستن سخت بود به هر زوری بود نشستم و با دستای لرزونم دامن لباسم رو پایین دادم که نگاهش بالا اومد و با پوزخند گفت :

_سعی داری چی رو از من پنهون کنی ها ؟!

بدون توجه به حرفش دندونام با حرص روی هم سابیدم و خشن فریاد زدم :

_بیا این لعنتی ها رو از دست و پاهای من باز کن تا با جیغ و داد تموم خونه روی سرت آوار نکردم

انگار به بازی مهیجی نگاه میکنه به حرص خوردن من خندید و درحالیکه به سمت کمد توی اتاق میرفت بلند گفت :

_شروع کن !!

سرم رو کج کردم و ناباور لب زدم :

_چی ؟؟

در کمد رو باز کرد و با تمسخر گفت :

_گفتم یالله شروع کن به جیغ و داد کردن البته اگه صدات به جایی برسه !!

با تقلا به سمت پاهام خم شدم درحالیکه سعی میکردم قفلش رو باز کنم با حرص جیغ زدم:

_آهااااای کمک …. یکی به دادم برسه

نمیدونم چقدر با سری پایین افتاده سعی میکردم قفل پاهام رو باز کنم و توی خودم غرق بودم و درهمون حال جیغ و داد میکردم که با شنیدن صداش دقیق کنار گوشم با ترس توی جام پریدم وحشت زده نگاهش کردم

_زیاد جیغ جیغ نزن این اتاق عایق صداست

کثافتی زیرلب زمزمه کردم و با حرص غریدم :

_بزار من برم چی از جونم میخوای ؟؟

خَم شد و درحالیکه نگاهش توی صورتم میچرخوند با چشمای که شهوت توشون موج میزد گفت :

_دقیق خودت رو میخوام !!

تا به خودم بجنبم با یه حرکت دستامو گرفت و بدون توجه به داد و فریادهام روی تخت خوابوندم و دستام رو به چیزی بالای تخت بست از ترس به نفس به نفس افتاده بودم

با دیدن دستش که به سمت تنها چیز تنش که همون شلوارک پاش بود میرفت ، بغضم بالاخره شکست و هق هقم توی اتاق سرد و سیاهش پیچید

بدون اهمیت به گریه هام کار خودش رو میکرد وقتی که کاملا برهنه شد به طرفم اومد که با چندش سرم رو کج کردم و چشمامو روی هم فشردم با دیدن این حرکتم بلند خندید و گفت :

_چشماتو از چی میدزدی هااا ؟ از بدنی که تا چند دقیقه دیگه روته ؟!

میون گریه فریاد زدم :

_مگه تو خواب ببینی که بتونی بهم دست بزنی !!

انگار جُوک سال رو براش گفته باشم بلند خندید و میون خندهاش بریده بریده گفت :

_ت….تو خواب چرا ؟؟! الان دارم میبینم اونم تو بیداری

بدون اینکه چشمامو باز کنم سعی کردم خودم رو عقب بکشم که کنارم نشست و دستش روی پای برهنه ام گذاشت و درحالیکه نوازش وار تا بالا میکشیدش آروم گفت :

_اینا رو بیخیال…..بگو دوست داری از کجا شروع کنیم پرنسس ؟!

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و لرزون لب زدم :

_به چی قسمت بدم که بیخیال من بشی ها ؟؟!

دستش نزدیک دامنم متوقف شد و جدی گفت :

_الکی خودت رو با این چیزای بیخود خسته نکن چون روی من تاثیری نداره و به هیچ وجه بیخیالت نمیشم

از اینکه دستش روی پام بود چندشم میشد و دوست داشتم دستام باز بودن تا ازش فاصله بگیرم یا حداقل این دستش رو کنار میزدم با تکون دادن دستام سعی کردم بازشون کنم که بی فایده بود و فقط بر اثر تقلاهام مُچ دستام به سوزش افتاده بود

بیصدا قطرهای اشک از چشمام پایین میومدن و لا به لای موهای پرپشت و بلندم گم میشدن ولی هنوزم همونطوری مصمم حاضر نبودم چشمام رو باز کنم

مبادا چشمم به قیافه و بدن برهنه اون لعنتی بخوره ، باور داشتم راهی برای نجاتم هست و این نمیتونه آخر من باشه آخر من اینقدر تلخ و بد نیست حداقل نه تا زمانی که انتقامم رو نگرفتم

وقتی دید ساکتم و چیزی نمیگم دستاش باز شروع کردن به حرکت کردن و آروم دامن کوتاهم رو بالا زد

ولی نمیدونم چی شد که یکدفعه دستاش به لرزه افتادن و نفسش سنگین شد این رو از دستاش که روی بدنم بود و صدای بلند نفساش راحت میتونستم حدس بزنم

تو خودم جمع شدم که صدای ناباورش بلند شد که عصبی گفت :

_باورم نمیشه برای اولین بار توی زندگیم برای لمس یه دختر اینطوری دست و پام داره میلرزه اوووه من چم شده !!

با شنیدن این حرفاش لرز بدی توی تنم نشست ، معلوم بود توی حال و هوای خودش نیست و مشکل جن…سی داره

یکدفعه انگار دیوونه شده باشه بلند شد دستش به سمت دامن تنم رفت و با یه حرکت از تنم بیرون کشیدش جیغ خفه ای کشیدم و بی اختیار چشمام باز شد ، بی اهمیت به من به سمت گوشه اتاق رفت و با یه وسیله عجیب و غریب توی دستش برگشت و جنون وار زیرلب زمزمه کرد :

_با این شروع میکنم ببینم میتونی طاقت بیاری یا نه !!

ناباور نه ای زیرلب زمزمه کردم که پاهام رو باز کرد و دستش به سمت لباس زیرم رفت ، کار خودم رو تموم شده میدیدم که یکدفعه تقه ای به در خورد و سکوت اتاق رو شکست

بی اهمیت باز خواست به کارش ادامه بده که این بار چند تقه پشت سرهم به در خورد ، آریا کلافه اههههههههه ای زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه لباسی تنش میکرد با اخمای درهم به سمت در راه افتاد

با یک حرکت در رو باز کرد درحالیکه توی قاب در می ایستاد خشن گفت :

_امیدوارم خیلی کارت مهم بوده باشه که تا در این اتاق اومدی وگرنه میدونی که چه بلایی سرت میارم هووووم ؟!

صدای عزیز به گوش رسید که با لُکنت لب زد :

_ببخشید قربان….ولی آقای هانسون تماس گرفتن و گفتن نتونستن شما رو پیدا کنن الانم اصرار دارن با شما صحبت کنن

_چی ؟؟؟ گفتی کی زنگ زده ؟!

_آقای هان….

توی حرفش پرید و دستپاچه گفت :

_اوکی ‌…..بریم !!

آریا بیرون رفت و در رو بست صدای قدماشون که دور میشدن توی راهرو پیچید ، نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم

این بار واقعا شانش آورده بودم به زور یه کم سرم رو بالا آوردم و نیم نگاهی به وضعیت خودم انداختم

با دیدن حالتم و پاهای برهنه و از همه بدتر لباس زیر قرمز رنگم چشمامو با درد بستم و لعنتی زیرلب خطاب به خودم فرستادم ، خدایا داشت چه بلایی سرم میومد که بخاطر انتقام کارم به همچین جاهایی کشیده شدع

جایی که بخاطر این حس نفرت وجودم هر لحظه ممکنه به تن و بدنم تعرض بشه و من مجبورم دَم نزنم و خفه خون بگیرم !!

یعنی واقعا این انتقام ارزشش رو داشت ؟!
ولی با یادآوری اون زن که فقط اسم مادر رو یدک میکشید عصبی سرم روی تخت کوبیدم و لبامو بهم فشردم تا داغ روی دلش نمیزاشتم مطمعنم آتیش این دلم خاموش نمیشد

نمیدونم چقدر گذشته بود که توی همون حالت بودم و از آومدن اون مردک هیز لعنتی ناامید شده بودم که در اتاق با تیکی باز شد و آریا درحالیکه کت و شلوار شیک و رسمی تنش بود داخل شد

با دیدنش باز ترس توی دلم افتاد که پوزخندی زد و درحالیکه بالای سرم می ایستاد نگاهش رو سرتاپام چرخوند و روی پاهای برهنه ام مکث کرد

با حس نگاه خیره اش توی خودم جمع شدم که به سختی نگاهش رو از اون قسمت بدنم گرفت به چشمام دوخت و گفت :

_از اینکه امشب از دستم دَر رفتی زیاد خوشحال نباش

روی صورتم خم شد و با تمسخر ادامه داد :

_چون به محض برگشتنم اولین کاری که میکنم اینه که کار تو رو یکسره کنم

چی ؟! یعنی واقعا میخواد بره ؟! زبونی روی لبهام کشیدم و با صدای که از زور جیغ و دادهام گرفته بود نالیدم :

_یعنی میخوای دست و پام رو باز کنی ؟؟

انگار مشکل روانی داشته باشه یکدفعه چونه ام رو توی دستاش گرفت و درحالیکه تکونی بهش میداد عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

__گفتم خوشحال نباش…. مجبورم بازت کنم چون سفرم افتاده جلو و بالاجبار الان باید راه بیفتم

آب دهنم رو سختی قورت دادم و از این حرفش امیدی توی دلم شکل گرفت فقط کافی بود دست و پاهام رو باز کنه

بعد از اینکه از حصار اون قفل و زنجیرا آزادم کرد بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه از اتاق خارج شد و در رو بهم کوبید

با تنی خسته روی تخت نشستم که صورتم از درد توی هم فرو رفت ، لعنتی تموم بدنم از فشار قُل و زنجیرا درد گرفته بود از روی تخت نحسش پایین اومدم ولی تا خواستم قدم از قدم بردارم درد بدی توی بدنم پیچید

آخی از بین لبهام بیرون اومد نگاهم که به پایین پام کشیده شد با دیدن پاهای متورم و قرمزم که بخاطر فشار قفل ها این بلا سرشون اومده بود اخمام توی هم رفت و لعنتی زیرلب خطاب به آریا گفتم

به هر زور و اجباری که بود خودمو به در رسوندم ولی تا خواستم بیرون برم یاد وضعیتی که داشتم افتادم ، چطور میخواستم با این لباس پاره و بدتر از همه لباس زیر قرمز رنگم که توی تنم خود نمایی میکرد توی این خونه قدم بزنم ؟؟

چنگی به موهای پریشونم زدم درو باز کردم نیم نگاهی به بیرون انداختم نه….نمیشد میترسیدم کسی من رو با این وضع بدم ببینه !!

کلافه نگاهم رو دورتا دور اتاق چرخوندم که با دیدن ملافه روی تخت نفسی گرفتم و به اجبار به طرفش راه افتادم و بعد از پیچیدنش دور خودم از اتاق بیرون رفتم

خداروشکر کسی توی راهرو نبود با نفس های بریده با عجله داخل اتاقم شدم و بعد از بستنش قفلش کردم و بهش تکیه زدم

با رسیدنم به جای امن انگار تازه فهمیده بودم ممکن بود اون آریای کثافت چه بلایی سرم بیاره بغضم شکست و هق هقم توی اتاق پیچید با درموندگی هر طوری شده خودم رو به حمام رسوندم

درحالیکه با همون لباسای باقی مونده تنم داخل وان مینشستم شیر آب داغ رو باز کردم و گذاشتم کم کم آب بالا بگیره و تموم بدنم رو در بر بگیره

شاید اینطوری جای دستای اون کثافت از روی بدنم پاک میشد حس میکردم که چطور ذره ذره آب بالا میاد و گرمای بیش از حدش داره بدنم رو میسوزونه ولی بی اهمیت به رو به رو خیره شدم

یه طورایی انگار میخواستم خودم رو تنبیه کنم بدنم از شدت گرما دون دون شده بود ولی هنوزم توی وان نشسته بودم و قصد باز کردن یه ذره آب سرد رو هم نداشتم

با حس رسیدن آب به حد نصاب چشمامو بستم و درحالیکه سرم رو به لبه وان تکیه میدادم تنها کاری که کردم این بود که دستم به سمت شیر آب رفت و بستمش

سعی کردم ذهنم رو آروم کنم و آرامشم رو به دست بیارم و مدام زیر لب با خودم زمزمه میکردم :

_نازی الان وقت کم آوردن نیست ، نباید به این راحتی این بازی رو ببازی و همه چیزت رو به طرف مقابل واگذار کنی !!

نمیدونم چقدر توی این حال بودم که دیگه آب سرد شده بود و منم تقریبا خوابم گرفته بود ولی خوبیش این بود که حالم خیلی بهتر از قبل شده بود

بدون اینکه نیم نگاهی به خودم بندازم از آب بیرون اومدم و لباسای خیس تنم رو با چندش گوشه ای انداختم

هنوز هم که هنوزه حس میکردم رد انگشتاش روی تنم باقی مونده و باز داشت حالم رو بهم میزد ، سرم رو تکونی دادم تا این فکرای آزار دهنده رو دور بریزم

عصبی به طرف تخت راه افتادم و بی جون دراز کشیدم و با حس امنیت از اینکه در قفله و اون لعنتی هم خونه نیست با همون وضعیت برهنه ای که بودم ملافه روی تخت روی خودم کشیدم و کم کم بیهوش شدم

نمیدونم چقدر خواب بودم که با سرو صدایی که از اطرافم به گوشم رسید بیدار شدم و از لای پلکای نیمه بازم نگاهمو به اطراف چرخوندم دستم به سمت بالشتم رفت که زیر سرم تنظیمش کنم و باز بخوابم که با شنیدن صدای عصبی نصرت وحشت زده روی تخت نشستم

_درو باز کن دیگه !!!

انگار تازه هشیار شده باشم درمونده نگاهی به وضعیت خودم انداختم درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم به سختی با صدایی که به شدت گرفته بود نالیدم :

_الان حاضر میشم میام !!

تقه محکمی به در کوبید و عصبی فریاد زد :

_زود باش

و شنیدم که زیر لب غُرغُرکنان اضافه کرد

_انگار پرنسسه که تا لنگ ظهر خوابیده و الانم باید منتظر باشم سه ساعت تا خانوم آماده بشن

بی اهمیت به حرفاش چشمامو مالیدم و به سختی از روی تخت بلند شدم و بعد از پوشیدن لباس فرم جدیدی که از توی کمد بیرون اورده بودم کلافه رو به روی آیینه ایستادم

با دیدن خودم وحشت زده یک قدم به عقب برداشتم ، بیشتر بدنم توی درگیری با آریا خون مرده و کبود شده بود به اجبار ساپورتی پوشیدم تا مبادا کبودی روی پاهام معلوم باشه

از طرف دیگه موهام شونه کردم و دور خودم پخششون کردم که بخاطر بلندیشون تقریبا تموم گردنم رو پوشوندن و اینطوری قسمتی که جای دندونای اون لعنتی روی گردنم بود پوشونده شد

تا حدودی موفق شدم ظاهرم رو مرتب کنم به جز چشمام که سرد و بی روح شده بودن از اتاق بیرون زدم که با دیدن نصرت دقیق پایین پله ها اخمامو توی هم کشید و زیرلب با خودم زمزمه وار نالیدم :

_اوووه خدایا…..حوصله این یکی رو دیگه ندارم !!

خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و همونطوری که بهش فشار میاورد عصبی غرید :

_ساعت خواب !!!

کلافه چشمامو تو حدقه چرخوندم و بی حوصله لب زدم :

_حالم خوب نبود …. حالا هم بهتر دستت رو بکشی

پوزخندی بهم زد و عصبی گفت :

_اگه نکشم چی میشه مثلا ؟؟

این چند وقته خیلی فشار روم بود مخصوصا با کار دیشب آریا که ظرفیتم رو پُر کرده بودش یکدفعه انگار منفجر شده باشم به سمتش چرخیدم و دستش رو آنچنان پیچوندم که اخ بلندی گفت

ولی بی اهمیت فشار بیشتری بهش آوردم و درحالیکه پشتش قرار میگرفتم از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_اون وقت اگه دستت رو شکستم مقصر خودتی !!

باز خواست چیزی بگه که فشار بیشتری به دستش دادم و بلند تر فریاد زدم :

_بار آخره دارم بهت هشدار میدم کم به پروپای من بپیچ وگرنه بد میبینی متوجه ای ؟؟!

به اجبار سری تکون داد که ولش کردم و بیخیال صبحانه از پله ها بالا رفتم وارد اتاق پریا شدم که با دیدنش که حاضر آماده درحالیکه چمدوناش مرتب گوشه اتاق بودن ابروهام از تعجب بالا پرید همونطوری که به طرفش میرفتم بغلش کردم و سوالی پرسیدم:

_این چمدونا برای چیه ؟!

با دیدن نگاه غمگینش تازه یادم افتاد که اون نمیتونه حرف بزنه شرمنده دستی روی موهاش کشیدم که صدای از پشت سرم بلند شد :

_یعنی میخوای بگی یادت رفته که قراره بیای خونه من ؟؟

به عقب چرخیدم که با دیدن آراد ابروهام با تعجب بالا پرید این اینجا چیکار میکرد

یعنی به این راحتی میتونه توی این خونه رفت و آمد کنه پس دیگه من برای چیش بودم ؟! خودش راحت میومد اون پرونده رو برمیداشت دیگه !! انگار حرف دلم رو از نگاهم خوند که بهم نزدیک شد و گفت :

_رفت و آمد من خیلی وقته که توی این خونه زیر نظر گرفته میشه !!

با چشمای ریز شده سوالی پرسیدم :

_یعنی چی ؟؟

تو گلو خندید و گفت :

_یعنی حتی دستشویی رفتنم رو هم زیر نظر دارن واضح تر از این بگم ؟!

اوووه خدای من…. اینا دیگه کی بودن ؟ از یه طرفش دخترش رو به این آدم میسپاره و از طرف دیگه کوچکترین اعتمادی بهش نداره مگه همچین چیزی امکان داره ؟!

با چشم و ابرو اشاره ای به پریا کردم و سوالی پرسیدم :

_پس چطور دخترش رو به تو سپرده ؟؟

دستی به ته ریشش کشید و جدی گفت :

_چون میدونه من به پریا آسیبی نمیزنم و بیشتر از جونمم دوستش داشتم

انگار دیگه دوست نداشت بیشتر از این توضیح بده چون به سمت پریا رفت و گفت:

_حالام بهتره بریم تا دیر نشده !!

سری تکون دادم و با عجله به طرف اتاقم رفتم زود لباسم رو عوض کردم که دیدم پریا و آراد در سالن منتظرم ایستادن ، با دیدنم به طرف ماشین رفتن ، آراد پریا رو پشت نشوند و کمربندش رو بست درحالیکه خودش پشت رول مینشست خطاب بهم گفت :

_بیا سوار شو !!

به خودم اومدم و به طرف عقب راه افتادم ولی قبل از اینکه در رو باز کنم در جلو باز شد و آراد بلند صدام زد و گفت :

_احیانا من رو که با راننده شخصیتون اشتباه نگرفتید خانوم ؟؟!

به اجبار جلو رفتم و درحالیکه سوار میشدم عصبی در ماشین رو محکم بهم کوبیدم که چشم غره ای بهم رفت و شنیدم زیرلب مزمزمه کرد :

_حیف ‌….که اینجاییم !!

پاشو روی گاز فشرد و از خونه بیرون زد با حس آزادی و رها شدن از اون خونه و آدماش و حس اینکه باز میتونم خودم باشم همون نازی شیطون و کله خر که کسی جرات همکلام شدن باهاش رو نداشت به طرفش برگشتم و شاکی گفتم :

_هااااا ؟! واس ما شاخ و شونه میکشی ؟! حالا که تو اون خونه نیستیم ببینم میخواستی چیکار کنی یارو ؟!

با شنیدن این حرفا از دهنم برای ثانیه ای خشکش زد و برخلاف انتظارم که الان تند وتیز جوابم رو میده قهقه اش بالا گرفت و میون خنده بریده بریده گفت :

_هاااا …..همینه جون داداش….خودت باش

حالا فهمیدم دلیل خنده هاش چیه از اینکه داشتم بعد از مدت ها آزادانه و با لهجه خودم کوچه بازاری حرف میزدم خوشش اومده بی اختیار خندم گرفت که از چشمش دور نموند درحالیکه فرمون رو میچرخوند با خنده گفت :

_چه عجب بالاخره ما خنده خانوم رو دیدیم !!

با این حرفش به فکر فرو رفتم راست میگفت من زیاد نمیخندیدم یعنی زندگی جای شادی و لبخند برای من باقی نزاشته بود ،با توقف ماشین در عمارت به خودم اومدم و پیاده شدم و کمک کردم پریا هم پیاده شه

آراد به سمت صندوق عقب رفت ، دست پریا رو گرفتم و جلوتر ازش به سمت ساختمون رفتم و منتطر ایستادم که در سالن باز شد آراد با چند چمدون توی دستش کلافه داخل سالن شد با دیدنمون چشم غره ای بهمون رفت گفت :

_یه وقت کمکی نکنید ها ؟!

پریا ریز ریز خندید که آراد نگاش کرد و با لبخند گفت :

_ای پدرسوخته به من میخندی ؟؟؟

به طرفت ته سالن راه افتاد و گفت :

_دنبالم بیاید تا اتاقاتون رو نشونتون بدم خانوما

اتاق پریا رو نشون داد که بعد از تعویض لباساش با شوق از اتاق جدیدش پشت میز نشست و شروع کرد به نقاشی کشیدن ، با دیدن سرگرم بودنش خسته از اتاقش بیرون زدم و خواستم وارد آشپزخونه شم که آرادی که رو به روی تلوزیون روی مبل لَم داده بود بلند صدام زد و گفت :

_نمیخوای اتاقت رو ببینی ؟؟

شونه هام رو بی تفاوت بالا انداختم که بلند شد و درحالیکه به طرف اتاقای ته سالن راه میفتاد با اشاره ای ازم خواست دنبالش برم با کنجکاوی دنبالش راه افتادم که در اتاقی رو باز کرد

با لبخندی پلید گوشه لبش خیرم شد که با تعجب نگاش کردم و پا داخل اتاق گذاشتم که با دیدن اتاق و وضعیتی که داشت پام به زمین چسبید و با چشمای گشاد شده خیره اطرافم شدم

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا فصل 2
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10970
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.