| Tuesday 27 October 2020 | 07:09
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)(پ3)

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)(پ3)

دیگه اشتهام کور شده بود و با وجود ضعف و شکم خالیم بازم نمیتونستم چیزی بخورم ، با غذای تو بشقابم بازی میکردم که خاتون صدام زد :

_چرا نمیخوری دخترم ؟!

لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم

_میخورم !

با تعجب نیم نگاهی به بشقابم انداخت و گفت :

_نکنه غذا رو دوست نداری ؟؟

دهن باز کردم چیزی بگم که آراد دستی توی هوا تکون داد و بی اهمیت گفت :

_ولش کن خاتون این غذاها برای معده همیشه خالی ایشون سنگینه !

با این حرفش سکوت محض همه جا رو فرا گرفت و قاشق توی دستم همونجور توی هوا خشک شد و مات و مبهوت خیره آرادی شدم که با پوزخندی گوشه لبش خیرم بود

بالاخره خاتون سکوت به وجود اومده رو شکست و با تشر اسم آراد رو صدا زد

_آراد !!

چشم غره ای به آراد رفت و درحالیکه به سمت من میومد دلجویانه گفت :

_اون یه حرفی زد تو به دل نگیر مادر !

ولی من برای اولین بار بغض به گلوم چنگ انداخت و مدام صدای تحقیر آمیز آراد توی گوشم تکرار میشد

با لبخند تلخی گوشخ لبم قاشق توی دستمو آروم توی بشقاب گذاشتم و بلند شدم

خاتون بازوم رو گرفت و با شرمندگی نگاهش رو به چشمام دوخت

_کجا مادر ؟؟

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم

_برم خونه دیرم شده!!

_ولی نمی….

بازم آراد توی حرفش پرید و با تلخی گفت:

_بزار بره خاتون !

به اون که بی خیال با پرستیژ خاص خودش داشت غذا میخورد پوزخند صداداری زدم که خاتون چپ چپ نگاش کرد و گفت:

_من نمیدونم تو چرا امروز اینطوری شدی ؟؟

بدون توجه به بحث کردن خاتون باهاش سرم رو پایین انداختم و با عجله از اون خونه شوم و نحس بیرون زدم

با یادآوری حرفای آراد دستم از عصبانیت مشت شد و زیرلب زمزمه کردم:

_لعنتی … قسم میخورم تلافی تموم تحقیرات رو پس بدی!!

اصلا مقصر خودم بودم که پاشدم اومدم خونه اش و سر سفره کسایی نشستم که تموم زندگیم رو تباه کردن

از گرسنگی میمردم خیلی بهتر از این خاری و خفت بود !

با دیدن ماشینش چشمام برق زد و اطرافم رو پاییدم و با ندیدن کسی لبخندی زدم و آروم آروم بهش نزدیک شدم

دستم روی بدنه اش کشیدم و با لبای آویزون نالیدم :

_آخ آخ …. باس ببخشی که تاوان زبون تند و تیز صاحبت رو تو باید پس بدی !!

بدجنس خندیدم و در کمال بی رحمی چاقو کوچیکی که همیشه همراهم بود از جیب شلوارم بیرون کشیدم

لبه تیزش روی بدنه ماشین گذاشتم و درحالیکه شعری زیرلب زمزمه میکردم آروم شروع کردم به خط های ریز و درشت روش کشیدن

نقاشیم که تموم شد دستام به کمر تکیه دادم و با لذت نگاهمو روی بدنه ماشین محبوبش چرخوندم

_تا تو باشی با من در نیفتی استاد پیزوری !!

قبل از اینکه کسی بیاد چاقو رو توی جیبم فرو کردم و با لبخندی که از روی صورتم پاک نمیشد از عمارت خارج شدم

نمیدونم چند دقیقه اس که رو به روی عمارت ایستادم ، و هرکاری کردم نتونستم به خونه برگردم و توی ذهنم دارم نقشه میکشم

آره نقشه نابودی خاندان نجم !

توی فکر بودم که با دیدن ماشین مدل بالایی که با شیشه های تماما دودی در عمارت متوقف شد با کنجکاوی سرمو به اطراف به امید دیدن سرنشیناش چرخوندم ولی هیچی معلوم نبود

چندتا بوق زد که نگهبانا با عجله در رو باز کردن و یکیشون با قدمای بلند به طرف ماشین اومد و درحالیکه دستش روی سینه اش به نشونه احترام میزاشت به داخل عمارت اشاره کرد

یعنی کی داخل این ماشینه که اینا اینطوری براش خم و راست میشن ؟؟

با کنجکاوی چند قدم به سمتش برداشتم که لحظه آخر شیشه عقب ماشین پایین رفت و با دیدن کسی که اون پشت نشسته بود انگار زمین و زمان برام متوقف شده باشه پاهام به زمین چسبید و خشکم زد

حس کردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم ، دستم رو به گلوم فشار دادم و خیره ماشینی که با سرعت داخل عمارت میشد شدم که با بسته شدن درها از دیدم خارج شد

با ناپدید شدنش از جلوی چشمام به خودم اومدم و با دست لرزون دکمه اولی مانتوم رو باز کنم و سعی کردم با نفس های عمیق هوای بیشتری رو ببلعم!

باورم نمیشد بالاخره دیدمش … خود خودش بود !!

حتی از عکسای جوانی هاشم زیباتر و دل فریب تر بود و از صورتش خوشحالی میبارید ، بایدم شاد و جون مونده باشه

با وضعی که اون داره توش زندگی میکنه هرکی هم بود با وجود سن بالاش یه چروکم روی صورتش نمیفتاد

اصلا یاد منی که داشتم توی گوه و کثافت دست و پا میزدمم بود ؟؟

دست لرزونم رو به تنه درخت تکیه دادم و به سختی آب دهنم رو قورت دادم ، لعنت بهت که باز بدبختیام یادم آوردی!!

کاش هیچ وقت نمیدیدمت … درست مثل تموم این سال هایی که میدونستم کجا زندگی میکنی ولی برای یه بارم که شده نخواستم از نزدیک ببینمت

چون داشتم خودم رو آماده میکردم برای انتقام و برای این کارم باید سخت میشدم و یه طورایی که با دیدن ناراحتی و محبت های دروغینش دست و دلم نلرزه

ولی دیدنش الان و اونم یهویی شوک بزرگی برام بود طوری که صدای بلند تپش های قلبم داشت از کنترلم خارج میشد

باید دور میشدم از این خونه نحس و آدمای توش … با این فکر چشمام روی هم فشار دادم و به سختی راه افتادم و خودم سر خیابون اصلی رسوندم

برای اولین ماشینی که از رو به رو میومد دستی تکون دادم و بدون توجه به اینکه کیه یا تاکسی هست یا نه ؟؟
سوار شدم و سر سنگین شده ام رو به شیشه تکیه دادم

تا لحظه ای که به خونه برسم صورتش جلوی چشمام بود و برای همین چشمام میسوخت و سرم هر لحظه سنگین تر میشد

تن خسته ام رو به سختی از ماشین پایین کشیدم و با قدمای نامتعادل به سمت خونه راه افتادم که یکدفعه با شنیدن اسمم توسط کسی که به شدت صداش برام آشنا بود خشکم زد

نمیدونم چند ثانیه همونطوری اونجا ایستاده بودم که با شنیدن صداش دقیق کنار گوشم تنم مور مور شد و عصبی به طرفش برگشتم

_میبینم که در نبود من خوب سرحال شدی !!

پوزخندی بهش زدم و با اخمای درهم غریدم:

_در نبود تو و گندکاری هات همه نفس راحت میکشیدن!

با پوزخندی سرتاپاش رو از نظر گذروندم و ادامه دادم :

_خاله سوری !!

دستش روی شونه ام نشست و با پوزخندی گوشه لبش گفت:

_هه… الان داری تیکه میندازی ؟!

بی حوصله دستش رو کنار زدم

_هرچی میخوای فکر کن!

چند قدم ازش فاصله نگرفته بودم که دنبالم اومد و درحالیکه دستی به دماغش میکشید کنایه وار گفت:

_نمیخوای بهم خوش آمد بگی ؟؟

زدم زیر خنده و بریده بریده گفتم :

_م…مگه کسی که از هلفدونی بیاد بیرون تبریک میخواد ؟؟

انگار بهش برخورده باشه چشم غره ای بهم رفت

_حالا هرچی یه مدت توی زندون بودم و توی محله نبودم بالاخره دلتون واسم تنگ ش….

توی حرفش پریدم و درحالیکه دستمو بالا میگرفتم عصبی گفتم :

_آروم آروم …. هیچ کس نه دلش واسه تو تنگ شده نه دلش میخواد ریخت تو رو ببینه میدونی چرا ؟؟

با چشمای ریز شده خیرم شد که ادامه دادم :

_چون گَند زدی خاله …. گند !!

با تنه محکمی که بهش زدم از کنارش گذشتم ولی اون انگار نمیخواست ول کن من بی اعصاب بشه چون با نفس نفس دنبالم اومد

_میدونم هنوزم بخاطر اون ماجرا ازم دلخوری ولی جون تو خیلی پو….

با یادآوری اون ماجرا به طرفش چرخیدم و بدون توجه به اطرافم و اینکه کجام عصبی فریاد زدم :

_خفههههههههههه !

پلکاش تکونی خورد و از ترس چند قدم عقب رفت که انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و هشدار آمیز فریاد زدم :

_حواست باشه این بار پاتو کج بزاری زندان که سهله بلایی سرت میارم که نتونی حتی نفس بکشی….شیرفهم شدی؟!

دستی به عرق های روی پیشونیش کشید و با لکنت گفت :

_آ…آره ولی میشه بریم یه جایی دو کلوم حرف حسابی بزنیم ؟؟!

از خشم نفس نفس میزدم حرف حسابی ؟؟ انگار دیوونه شده

من با دیدنش حالم بد میشد و نمیتونستم بیشتر از این تحملش کنم حالا ازم چی میخواست

سرم کج کردم و شمرده شمرده گفتم:

_انگار متوجه نشدی چی بهت گفتم؟!

_حواسم هس ولی ….

اشاره ای به آدمای تو کوچه که چهارچشمی نگاه ازمون نمیگرفتن کرد و ادامه داد :

_اینجا و بین این همه آدم نمیشه !!

من میگم حرفی باهات ندارم این داره چه چرت و پرتی بهم میبافه؟؟

پوووف کلافه ای کشیدم و دستمو روی چشمام که به شدت میسوختن فشار دادم و عصبی گفتم:

_هنوزم یادم نرفته اون شب میخواستی چه بلایی سر من بیاری پس تا سه میشمارم از جلوی چشمام گم میشی وگرنه بلایی سرت میارم که به گوه خوردن بیفتی !!

دستمو از روی چشمام برداشتم و با اخمای درهم خیرش شدم که با دلجویی بهم نزدیک شد

_اون شب برای خودت اون کارو کردم نمیدونی که اون احمد چقدر مایه داره گفتم یه شب باهاش باشی نونت میفته تو روغن و از این فلاکت درمیای بد کردم خواستم دیگه از بدبختی و دزدی دست بکشی ؟!!

دیگه اعصابم بهم ریخت و با کف دستام محکم به سینه اش کوبیدم که سکندری خورد و چند قدم به عقب رفت

وحشت زده نگاهش رو توی چشمام چرخوند که عصبی یقه اش رو گرفتم و درحالیکه تکونی بهش میدادم فریاد زدم :

_دهنت رو میبندی یا گِل بگیرمش برات؟؟

دستش روی دستام گذاشت و با لحن ملتمسی نالید :

_ولم کن …. مگه چی گفتم آخه !!

با چشمای به خون نشسته به دیوار کوبیدمش و با خشم فریاد زدم :

_فکر میکنی نمیدونم اون شب میخواستی با این کار منم وارد کثیف کاری هات بکنی که دیگه به پروپات نپیچم ؟؟

لبای لرزونش رو تکونی داد و با بغض ساختگی نالید :

_بخدا داری اشتباه می….

دستم روی دهنش فشار دادم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_خفه شوووو اسم خدا رو به زبونت نیار لجن !!!

صورتش قرمز شد و با چشمای گشاد شده تقلا کرد از زیر دستم بیرون بیاد که دستم بیشتر فشار دادم و سرمو نزدیک گوشش بردم

و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_حواسم بهت هست… پاتو کج بزاری و باز بخوای با دخترا و زنای محل کاسبی راه بندازی زندگیت رو به فنا میدم

با نفس نفس تقلا کرد که تکونی بهش دادم و بلند فریاد زدم :

_شِنُفتی چی گفتم یا نهههه ؟؟!

سرش رو به تایید حرفم تکون داد که ولش کردم که با صدای بلند شروع کرد به سرفه کردن

بدون توجه بهش دستم توی جیبای مانتوم فرو کردم و با قدمای بلند به طرف خونه راه افتادم

از یه طرف آراد و از طرف دیگم خاله سوری گند زده بودن به روزم به طوری که دیگه اصلا اعصاب و حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو نداشتم

پس سرمو پایین انداختم و درحالیکه کیفم رو دنبال خودم میکشیدم با اخمای درهم وارد خونه شدم

بدون توجه به سروصداها یکراست به طرف اتاقم رفتم و با همون لباسای تنم خودمو روی تشک و بالشت کهنه ام پرت کردم و با خستگی چشمامو روی هم گذاشتم

که یکدفعه با یادآوری حرفای خاله سوری بی اختیار چشمام باز شدن و به سقف ترک خورده بالای سرم خیره شدم

هه … زنیکه خراب !!
میگفت میخواستم کمکت کنم ؟؟ آخه چه کمکی ؟؟ اینکه بشم یکی عین خودت آویزون مردا ؟؟

آره دیگه اینطوری خوش به حالش میشد هم یه پولی به جیب میزد ‌و مهم تر از همه کسی که همیشه موی دماغش میشد و کار و کاسبیش رو بهم میزد از سر راهش کنار میرفت

ولی کور خونده باز بزارم به کثافت کاری هاش ادامه بده … یا جای من توی این محله اس یا جای اون !!

اینقدر به سقف ترک خورده بالای سرم خیره شدم و توی فکرای مختلف غرق شدم که کم کم پلکام سنگین شد و چشمام روی هم افتاد

صبح که از خواب بیدار شدم به قدری سرم سنگین بود که حوصله دانشگاه رفتن رو نداشتم ولی نمیخواستم بهونه ای دست اون یابو بدم که بخواد اذیتم کنه

بعد از اینکه آماده شدم از اتاق بیرون رفتم که با دیدن نایلون کنار در با تعجب خم شدم و نیم نگاهی به محتویات داخلش انداختم

با دیدن کتابای داخلش بالاخره لبخندی گوشه لبم نشست و زیرلب زمزمه کردم:

_بالاخره یه کار خوب کردی آق طاها !!

دیروز از بس خسته بودم که اصلا متوجه اینا نشده بودم نایلون حاوی کتابا رو داخل اتاق گذاشتم و به طرف دانشگاه راه افتادم

ولی تموم طول راه فکرم درگیر این بود که چطور خودم رو به این آراد بداخلاق بچسبونم تا از طریقش راحت وارد اون خونه کذایی بشم

ولی هیچی به ذهنم نمیرسید جز اون کاری که آراد ازم خواسته بود براش انجام بدم یعنی همون دزدی که من از زیرش در رفته بودم

با فکری مشغول ته کلاس نشستم تا کمتر توی دید استاد باشم که بخواد بهم گیر بده که با ورودش به کلاس سروصدا ها خوابید

با اون کت و شلوار شیکی که تنش بود وارد کلاس شد لعنتی عین مانکن هایی میموند که فقط دلت میخواست ساعت ها بشینی و نگاش کنی

چی ؟؟ من دارم چی میگم ؟؟
خاک تو سرت نازی پاک زده به سرت !

گیج نگاه ازش گرفتم که پشت میزش نشست و درحالیکه با سرفه ای گلوش رو صاف میکرد شروع کرد به حضور و غیاب کردن

پوووف …. حالا نمیشد یه روز بیخیال این اسامی لعنتی بشی !!

چون مطمعن بودم با رسیدن به اسم من باز گیر دادناش شروع میشه !!
باز روز از نو روزی از نو

ولی برعکس انتظارم بی تفاوت اسمم رو خوند و بدون هیچ عکس العملی یا اینکه حتی نگاهم کنه به درس دادنش ادامه داد

از تعجب کم مونده بود دوتا شاخ بالای سرم در بیارم ، شونه هام با تعجب بالا فرستادم و بغ کرده به صندلی تکیه دادم و خیره اش شدم

نمیدونم چرا از اینکه بهم بی محلی کرده بود ناراحت بودم و یه جورایی به گیردادناش عادت کرده بودم و الان که نادیدم میگرفت حرصم گرفته بود

داشت مبحثی رو توضیح میداد که یکی از دخترا بلند شد و با عشوه گفت :

_ببخشید استاد !!

آراد به طرفش برگشت و سوالی نگاش کرد که دختره عوضی با خودشیرینی ادامه داد :

_فکر کنم یه نفر قرار بود تحقیقش رو امروز ارائه بده …اگه امکانش هست بیاد توضیح بده که ما هم ازش چیزی یاد بگیریم

دستاش رو به اطراف تکون داد و اضافه کرد :

_خواهش میکنم استاد ؟؟!

از خشم دستام مشت شدن و دندونام روی هم سابیدم ، دختره لعنتی من که میدونستم قصدش فقط اذیت کردن من و خودشیرینی برای آراد که به چشمش بیاد

هه حالا درس و یاد گرفتن رو بهونه کرده که فقط من رو زمین بزنه ! حیف توی کلاس بودیم و استادم هست وگرنه خوب بلد بودم چطوری حالش رو بگیرم

با این حرفش آراد ابرویی بالا انداخت و نگاهش رو دور تا دور کلاس چرخوند و بالاخره نگاهش روی من بخت برگشته ثابت موند

تموم التماسم رو توی چشمام ریختم و بهش خیره شدم بلکه دلش به حالم بسوزه ولی با دیدن حال و روزم حس کردم لبخندی گوشه لبش نشست

و درحالیکه دستش روی لبش میکشید در کمال بدجنسی گفت :

_شریفی !!

دستپاچه بلند شدم که آراد به سمت دختره برگشت

_میتونی بشینی !!

دختره نیم نگاهی به من کرد و با عشوه خرکی زیرلب زمزمه کرد :

_چشم استاد !!

داشتم با چشمام برای دختره خط و نشون میکشیدم که آراد صدام زد و گفت :

_خوب … چیکار کردی شریفی!؟

دیروز که به کل یا درگیر خودش بودم یا با اون خاله سوری حالا ازم توقع چی داشت که با اون زمان کم براش چی آماده کنم ؟؟!

در ظاهری بیخیال بلند شدم و درحالیکه دستامو به سینه تکیه میدادم گستاخ یه کلام گفتم :

_هیچ !!

” آراد “

میدونستم توی یک روز نتونسته هیچ کاری انجام بده ولی توقع داشتم لااقل کمی ناراحت بشه و جلوی دیگران خجالت زده بشه ولی با جوابی که داد

فهمیدم سخت در اشتباهم و این پرو تر از این حرفاس ، اخمام توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_یعنی میخوای بگی هیچی آماده نکردی… آره؟؟

با اون چشمای لعنتیش توی چشمام خیره شد و درحالیکه دستاش به سینه میزد گستاخ گفت:

_بله استاد !

استاد رو یه طوری با غیض و حرص گفت که کم مونده بود بزنم زیرخنده ، معلوم بود از حرص زیادی رو به انفجاره واقعا این دختر هر دفعه با کاراش من رو شگفت زده میکرد

یه جورایی دوست داشتم سر به سرش بزارم و از حرص دادنش لذت میبردم به صندلیم تکیه دادم و با نیم نگاهی به تخته خطاب بهش گفتم:

_اوکی …پس پاشو بیا اینجا مبحثی که میگم توضیح بده !!

دستپاچه لباشو بهم فشرد

_ولی من که گفتم تحقیقی در کار نیست !!

پوزخندی زدم و جدی گفتم:

_گفتم بیا اینجا زود !

دستی به چشماش کشید و با قدمای بلند اومد و تقریبا کنارم ایستاد

کتاب جلوم رو باز کردم و یکی از سخت ترین مباحثی رو که چند دقیقه پیش توضیح دادم و مطمعن بودم اصلا نمیتونه جوابش رو بده رو بلند براش خوندم تا روی تخته بنویسه

بیخیال به طرفم برگشت و سوالی نگام کرد ، با چشمای ریز شده اشاره ای به تخته کردم

_خوب منتظریم !!

دستش روی سینه اش گذاشت و با بُهت گفت:

_من حل کنم؟!

پاهامو روی هم انداختم و اخمامو توی هم کشیدم

_تحقیق که نیاوردی حالام زبونت درازه ؟؟

دندوناش با حرص روی هم سابید و بدون هیچ حرفی شروع کرد و در مقابل چشمای گشاد شده ام همش رو مو به مو درست حل کرد

ناباور با دقت دوباره نگاهم رو به جوابی که نوشته بود دوختم و دنبال عیب و ایرادی ازش بودم ولی لعنتی هیچی نتونستم پیدا کنم

دقیق عین نوشته های کتاب بود ، یعنی چی ؟؟ یعنی باید باورکنم توی همین چند دقیقه که من درس دادم به این خوبی یاد گرفته؟؟

موهای بیرون اومده از مقنعه اش رو داخل فرستاد و بی حوصله گفت :

_حله … حالا میتونم بشینم ؟!

فقط تونستم سری به تایید تکون بدم که با عجله رفت و سرجاش نشست ، ولی من به قدری توی بهت بودم که چطور دختری مثل این که همش در حال دزدی و کلکل با این و اونه تونسته مثل آب خوردن این مسئله رو حل کنه

همه این مدت فکر میکردم که با تقلبی یا پارتی بازی یا شانش یا هرچیز دیگه ای تونسته پا توی همچین دانشگاهی بزاره ولی الان ؟؟

گیج و منگ نیم نگاهی به ساعت روی دستم انداختم که با دیدن عقربه هاش نفس راحتی کشیدم و بلند شدم

_میتونید برید بچه ها !!

بچه ها بیرون رفتن و من در حال جمع کردن وسایل بودم که کنارم ایستاد و درحالیکه دستش رو به لبه میزم تکیه میداد گفت :

_حاضرم !!

سرم رو بالا آوردم و سوالی گیج پرسیدم :

_چی ؟؟

دستی به دماغش کشید و نگاهش توی کلاس چرخوند

_برای اون کاری که میخواستی برات انجام بدم ولی….

به چشمام خیره شد و ادامه داد :

_شرط دارم !

با تعجب ابرویی بالا انداختم و دستام توی هم گره زدم و روی میز گذاشتم

_خوب شرطت ؟؟

_از اینجا بریم بهت میگم !

نگاهم رو به چند تا از بچه ها که ته کلاس نشسته بودن و درحال حرف زدن با کنجکاوی نگاه خیرشون رو از ما برنمیداشت دوختم

خوب نبود بیشتر از این توی محیط دانشگاه با نازی حرف میزدم پس سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم:

_دو خیابون پایین از چهارراه وایسا تا بیام !!

با نیشخندی گوشه لبش دستش رو کنار سرش به نشونه احترام گذاشت و گفت :

_چشم قربان !

کوله اش روی دوشش انداخت و با عجله از کلاس خارج شد ، برای اینکه تابلو نشده کمی معطل کردم

و درحالیکه کتابامو زیر و رو میکردم آروم آروم اونا رو توی کیفم جا دادم و بعد از چند دقیقه معطلی پشت سرش راه افتادم

نمیخواستم توی دانشگاه برام حرف دربیارن اونم با کی ؟؟
این دختره دزد که سر تا پاش مشکل بود

بعد از اینکه سوار ماشین شدم با سرعت از دانشگاه خارج شدم و با رسیدن به جایی که باهاش قرار گذاشته بودم از سرعت ماشین کم کردم

و آروم کنار جاده نگه داشتم که با عجله سوار شد و با نفس نفس درو بهم کوبید

پامو روی گاز فشردم و نیم نگاهی به صورتش سرخ شده اش انداختم ، از این زرنگ و فرز بودنش خوشم میومد

_خوب شرطت ؟؟

روی صندلی چهارزانو به طرفم چرخید و با لبخندی گوشه لبش چیزی گفت که بی اختیار پاهامو روی ترمز فشار دادم و با تعجب بلند فریاد زدم :

_چی ؟؟

ماشین کنار جاده پارک کردم و به طرفش چرخیدم که با افتخار ابرویی برام بالا انداخت و جدی گفت:

_گفتم که…. باید یه کاری پیش خودت برام جور کنی فرقی هم برام نداره که چی باشه!!

دستام دور فرمون محکم کردم و با تمسخر نگاهی بهش انداختم

_آخه برای تو چه کاری هست که پیدا کنم ؟؟

نگاهمو سرتا پاش چرخوندم و با پوزخندی اضافه کردم:

_اونم با وجود تویی که دستت کجه !!

انگار که به تریپ قباش برخورده باشه اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_هووووی حواست باشه چی میگی سیرابی !!

به طرفش خم شدم و با تمسخر نزدیک صورتش زمزمه کردم :

_پس اونی که توی خونه من قصد دزدی داشت کی بود یا اونی که به زور کیف اون پسره رو ….

دستش رو جلوی صورتم گرفت و کلافه گفت :

_خوبه خوبه‌‌…. من گفتم کار پیش خودت میخوام نه اینکه برام پیدا کنی که بهونه میاری سختته !!

با تعجب دستی به ته ریشم کشیدم

_کار ؟؟؟ اونم پیش من؟؟

ابرویی بالا انداخت

_آره دیگه !!

زدم زیر خنده و درحالیکه نگاهمو به رو به رو میدوختم گفتم:

_مگه بنگاه کاریابی اومدی ؟؟ کار من کجا بود آخه

به طرفش برگشتم و برای اینکه سر به سرش بزارم با شیطنت ادامه دادم :

_راستی دنبال کار میگردی ؟؟ پس کار شریفت رو میخوای چیکار کنی !!

یکدفعه انگار وحشی شده باشه به طرفم خیز برداشت و درحالیکه یقه ام رو میگرفت عصبی گفت:

_دلت میخواد بزنم لت و پارت کنم آره ؟؟

هرم نفس هاش توی صورتم میخورد و باعث میشد حالم یه طوری بشه و بدون اینکه بخوام میخ چشماش بشم

وقتی دید حرفی نمیزنم تکونی بهم داد و بلند گفت :

_با تو بودم گفتم پیش خودت کار میخوام متوج….

بی اختیار انگار مسخ شده باشم وحشی لبامو روی لباش گذاشتم و به شدت شروع کردم به بوسیدنش

لعنتی این دختر چی داشت که وقتی نزدیکم میشد اینطوری از خود بیخود میشدم و کنترلم رو از دست میدادم

چشماش از این حرکتم گشاد شدن و با تعجب خیرم من دیوونه شده بود ولی من مست عطر تنش دستمو پشت گردنش گذاشتم

و درحالیکه لباش رو با شدت بیشتری میبوسیدم اون رو به خودم فشار دادم و چشمام رو بستم

نمیدونم چند دقیقه توی اون حال بودیم که یکدفعه به سینه ام کوبید و با نفس نفس ازم فاصله گرفت

با لبای نیمه باز چشمامو باز کردم که یکدفعه با سیلی محکمی که توی صورتم زد سرم از ضرب دستش به طرفی کج شد

دستمو روی گونه ام گذاشتم و بدون اینکه عصبی بشم به طرفش چرخیدم ولی اون وحشت زده و عصبی انگشتش رو تهدیدوار جلوی صورتم تکون داد و بلند فریاد زد:

_کی بهت اجازه داده من رو ببوسی هاااا ؟؟

با مشت های کم جونش به سینه ام کوبید و با خشم ادامه داد :

_میکشمت لعنتی !!

خواست باز به طرفم حمله کنه که دستاش رو گرفتم و به صندلی ماشین چسبوندمش

و درحالیکه نگاهمو توی صورتش میچرخوندم با نفس نفس لب زدم:

_یه کاری هست با حقوق بالای بالا ….حالا میل خودته بخوای قبول کنی یا نه !!

چند ثانیه بی حرکت خیره چشمام شد و درحالیکه تقلا میکرد دستاش رو آزاد کنه جدی گفت :

_میخوامش !!

زبونی روی لبهام کشیدم و با نفس های بریده گفتم :

_مطمعنی ؟!

دندوناش روی هم سابید و از پشت دندونای کلید شده اش عصبی غرید :

_آره !

خیره لبهای خیسش شدم و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم ، چی میشد اگه یه بار دیگه طعمشون رو میچشیدم ؟؟

_ولی اگه قبولش کردی جای پشیمونی و جا زدن ندا…..

توی حرفم پرید و با خشم فریاد زد :

_نازی کسی نیست که زیر حرفش بزنه گرفتی یا نه ؟؟

با یه حرکت به عقب هُلم داد که به صندلی تکیه دادم و با لبخندی گوشه لبم سوالی پرسیدم:

_گفتی کاری میخوای که نزدیک به من باشه درسته ؟؟!

با اخمای درهم لباسش رو مرتب کرد

_آره … صدبار دیگم باید بگم ؟؟

نیم نگاهی سمتش انداختم و با لبخند بدجنسی لب زدم :

_میخوای هی نزدیکم باشی نکنه عاشقم شدی !!

با این حرفم زد زیرخنده و انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با تمسخر گفت :

_فکر کن….من عاشق یکی مثل تو بشم !

نمیدونم چرا این حرفش بهم برخورد و اخمام توی هم کشیدم و عصبی گفتم:

_هه … چه دلت خوشه ؟؟ من حتی رغبت نمیکنم نگات کنم

دستی به لباش کشید و با حالت چندشی عوقی زد و گفت :

_آره جون بابات … پس کی بود تازه داشت لبامو از جا میکند ؟؟ عووووق چندش

دستش رو تند تند روی لباش میکشید و با انزجار سعی میکرد اونا رو پاک کنه ، با خشم ماشین روشن کردم و پامو روی گاز فشار دادم

میدونم چیکارت کنم دختره گستاخ ‌!

همه دخترا آرزشونه من نگاشون کنم حالا این دختره دزد کم مونده لباشو بکنه از بس با چندش دست کشیدشون

مقصر خودمم که اینقدر بی ارزش شدم که به همچین دختری نگاه میکنم با مشت ضربه محکمی روی فرمون کوبیدم

که با ترس از جاش پرید و چپ چپ نگام کرد ، عصبی از بین ماشین ها لایی کشیدم و بلند فریاد زدم :

_هاااا ؟؟

با تعجب نگام کرد و شنیدم زیر لب زمزمه کرد :

_واه دیوانس !!

_شنیدم چی گفتی هااا ؟؟

پقی زد زیرخنده و بریده بریده گفت :

_اتفاقا منم گفتم که بشنوی !!

دستامو دور فرمون فشردم و عصبی گفتم :

_نمیخوای درباره کارت بدونی ؟!

کنجکاو به طرفم برگشت

_خوب میشنوم ‌…. بِنال !!

_یه روز زبونت تو رو من کوتاه میکنم حالا ببین

پوزخندی زد و نگاهش رو به جاده دوخت

_از مادر زاییده نشده … حالام زود حرفتو بزن !!

از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_اول جایی که میگم باید بری برام دزدی… بعدش منم شغلی که میخوای بهت میدم

پوووف کلافه ای کشید

_ای بابا …. اینا رو که خودم میدونم بگو کار چیه ؟؟

پشت چراغ قرمز توقف کردم و با تعلل به سمتش چرخیدم :

_کارت اینکه که هرکاری میخوام برام انجام بدی و همه جا باهام باشی حتی….

به سمتش خم شدم و درحالیکه نگاهمو توی چشمای کنجکاوش میچرخوندم جدی لب زدم :

_توی تخت خواب !

چند ثانیه نگاهش رو توی صورتم چرخوند و انگار متوجه حرفم نشده باشه سرش رو کج کرد و با بهت و ناباوری پرسید :

_چ…چی ؟!

سرمو پایین بردم و درحالیکه لبامو نزدیک لباش میبردم و قصد بوسیدنش رو داشتم آروم زمزمه کردم :

_حتی تخت خ….

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که با کف دست محکم به لبام کوبید که صدای آخم توی گلو خفه شد و با درد دستمو روی لبم کشیدم

با چشمای به خون نشسته انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد و چند بار لباش برای گفتن حرفی باز و بسته شد

ولی برعکس انتظارم که طوفان در راهه انگار پشیمون شده باشه دستش رو پایین انداخت و با نفس نفس به بیرون خیره شد

هر لحظه منتظر بودم کولی بازی دربیاره و به طرفم حمله کنه ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و تنها با نفس های عمیق سعی در آروم کردن خودش داشت

دستمال کاغذی رو محکم روی لبام گذاشتم که با دیدن خون روش عصبی خطاب بهش گفتم :

_حیف که دختری وگرنه دونه دونه دندونات توی دهنت خورد میکردم !!

یکدفعه مثل جن زده ها به طرفم چرخید و بلند فریاد زد :

_دهنت رو ببند … افتاد ؟؟

دستمال مچاله شده توی دستمو از پنجره بیرون انداختم و بدون اینکه به سمتش برگردم آروم لب زدم :

_پیاده شو !

چند ثانیه گذشت ولی هیچ عکس العملی نشون نداد به طرفش چرخیدم

_با توام برو پایین …. زود !

درحالیکه به جلو خیره بود و پلکم نمیزد با لحن سردی گفت:

_قبوله !!

انگار به گوشام شک کرده باشم سرمو کج کردم و با چشمای ریز شده سوالی پرسیدم :

_چی قبوله ؟؟

آب دهنش رو به سختی قورت داد و با صدای لرزونی گفت :

_همه چیزایی که گفتی!

باورم نمیشد یعنی واقعا قبول کرده؟ چطور ممکنه ؟!

اصلا فکرشم نمیکردم که حرفام رو قبول کنه ، آخه مگه ممکنه این دختر وحشی بخواد با من راه بیاد و پاشو توی تخت خواب من بزاره

دستمو تو هوا تکونی دادم و با ناباوری گفتم:

_یعنی حاضری با من باش….

انگار خیلی براش سخت باشه دستش رو جلوم تکونی داد و عصبی گفت :

_همه کاراتو برات انجام میدم جز مورد آخری … دیگم حرفشو نزن !!

هه خانوم رو باش ، قصد زرنگی و دور زدن من رو داشت ، عصبی به رو به رو خیره شدم و گفتم:

_ولی من چیزی رو که گفتم تمام و کمال میخوام نه نصفه و نیمه !!

با خشم به طرفم چرخید

_ولی این چی‌…..

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم

_همین که گفتم یا قبول میکنی یا هیچی… حالام زود پیاده شو میخوام برم به کار و زندگیم برسم

باز از جاش تکونی نخورد که چپ چپ نگاش کردم و درحالیکه با چشم و ابرو به در اشاره میکردم بلند گفتم :

_هوووی خانوم با تو بودم !

کیفش رو توی بغلش فشرد و عصبی گفت:

_خوب بابا توام !!

از ماشین پیاده شد و محکم درو بهم کوبید ، پوووف کلافه ای کشیدم و محکم پام روی گاز فشردم که ماشین با سرعت از جا کنده شد

باید قبول میکرد که باهام راه بیاد هر طوری شده ، این دختر بدجوری مزه اش زیر دندونم رفته تا حداقل یه روز باهام نباشه نمیتونم بیخیالش بشم

نمیگم آدم پاک و ساده ایم نه …. اتفاقا دوست دختر زیاد داشتم ولی اولین باره دارم به دختری پیشنهاد میدم و اون اینطوری بر علیه ام جبهه گرفته و اصلا از با من بودن راضی نیست

چنگی توی موهام زدم و سعی کردم فکر و خیالات بیخود رو کنار بزنم

“نازلی “

با دستای مشت شده از سر خشم از پشت سر خیره ماشینش که هر لحظه ازم دورتر میشد بودم پسره عوضی فکر کرده کیه ؟؟

هه … به اسم کار و شغل میخواد هر سواستفاده ای که میخواد از تن و بدن من ببره و جیکمم درنیاد

ولی کور خونده یه بلایی سرش میارم که تا عمر داره اسم من میاد تنش بلرزه و هیچ وقت فراموشش نشه

با فکرایی که توی سرم چرخ میخورد کیفم روی دوشم انداختم و شروع کردم توی پیاده رو راه رفتن

پولی برای تاکسی گرفتن نداشتم پس مجبور بودم پیاده برم ، آروم آروم راه میرفتم و توی فکرای مختلفم که باید چیکار کنم و از کجا شروع کنم غرق شدم

همیشه دلم نابودی خاندان نجم رو میخواست پس الان که اینطوری بهشون نزدیک شدم چرا تا این حد عاجز و ناتوانم که حتی نمیتونم یه نقشه درست و حسابی بکشم

اینقدر راه رفتم و فکر کردم که دیگه نایی توی تنم نمونده بود ، نزدیکای غروب به محله رسیدم به طوری که آخراش پاهام که درد میکرد رو تقریبا به زور دنبال خودم میکشوندم

و زیر لب ناسزا بود که به اون آراد عوضی میدادم که من رو اون سر شهر پیاده ول کرد و رفت

با اخمای درهم وارد کوچه شدم که یکدفعه با دیدن خاله سوری که در گوش نیره دختری که برای خرج خودش و مادر پیرش تو کارخونه ای کارگری میکرد ، یکریز پِچ پِچ میکرد صورتم درهم شد

ایستادم و درحالیکه با چشمای ریز شده حرکاتش رو زیرنظر گرفته بودم به این فکر میکردم که باز این خاله چی توی سرشه !؟

با خنده دستی زیر چشم آرایش کرده اش کشید و گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و انگار دنبال چیزی میگرده کمی زیر روش کرد و به طرف نیره گرفتنش

نیره با صورتی که رنگش به سفیدی میزد نیم نگاهی به صفحه گوشی خاله انداخت و خجالت زده سرش رو پایین انداخت و لبش رو گزید

یکدفعه با چیزی که به فکرم رسید کیفم از روی شونه ام پایین افتاد و وسط کوچه خشکم زد

خدای من … یعنی بازم ؟؟!

مگه نگفتم این بار زندون که سهله زندش نمیزارم و نیمزارم آب خوش از گلوش پایین بره پس با چه جراتی باز داشت توی محله ای که من بودم خرابکاری میکرد

خاله سرش رو که بلند کرد یکدفعه با دیدنم چشماش گشاد شد و خشکش زد بدون توجه به کیفم که وسط کوچه ولو بود دستی پشت گردنم کشیدم و با قدمای عصبی به سمتشون رفتم

وای به حالش اگه باز میخواست با دخترا و زنای محله من کاسبی راه بندازه اون وقت خدا هم به دادش نمیرسید

نیره رد نگاه وحشت زده خاله رو گرفت که با دیدنم اشک تو چشماش حلقه زد و با خجالت رو ازم گرفت

ولی نگاه من مستقیم خاله رو نشونه گرفته بود و هر ثانیه خشم و عصبانیتم بیشتر میشد ، با دیدن حالم دستپاچه خندید و گفت :

_به به نازی جونم خوبی !!

سینه به سینه اش ایستادم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_رَدش کن بیاد !!

آب دهنش رو قورت داد و با لکنت لب زد :

_چ…چی رو !؟

محکم تخت سینه اش کوبیدم که چند قدم عقب رفت و عصبی فریاد کشیدم :

_گوشیت !!

صورتش از درد جمع شد و از ترس با لُکنت لب زد :

_ب… برای چیته ؟!

دندونامو روی هم سابیدم و با خشم غریدم :

_رَدش میکنی بیاد یا خودم دست به کار شم

با این حرفم با استرسی که از چشماش میبارید چند قدم عقب رفت و با عجله شروع کرد به دویدن

چندثانیه بی حرکت خیره دور شدنش شدم و انگار تازه متوجه شده باشم چی شده دنبالش رفتم و عصبی فریاد زدم:

_وایسا لعنتی !!

با دو خواست ازم فاصله بگیره که چنگ زدم و از پشت مانتوش رو گرفتم که سکندری خورد و با پشت محکم پخش زمین شد

از درد جیغ بلندی کشید و شروع کرد به آه و ناله ‌کردن

_آااای خدا مُردم …. کمرم داغون شد

بی توجه به کولی بازیاش با نفس نفس کنارش روی زمین نشستم و خطاب بهش گفتم:

_گوشی !!

دستاش خاک آلودش رو به لباسش مالید و انگار حرفم رو اصلا نشنیده باشه گریه های الکیش رو از سر گرفت

نه اینطوری فایده نداشت کسی از این خاله سوری لاشی تر وجود نداشت و به گمون خودش اینطوری میخواست از زیر جواب پس دادن به من در بره و حتما یه ریگی به کفشش بود که اینطوری داشت ادا و اطوار درمیاورد

کیفش رو که همه این مدت محکم به سینه اش چسبونده بود رو با یه حرکت از بین دستاش بیرون کشیدم و مقابل چشمای وحشت زده اش تموم محتویاتش رو روی زمین خالی کردم

با دیدن گوشیش با عجله برش داشتم که وحشت زده به دستام چنگ زد و با نفس های بریده نالید :

_داری چیکار میکنی ؟!

زیر دستش زدم و درحالیکه از کنارش بلند میشدم عصبی فریاد زدم :

_خفه بابا !!

از شانس خوبم گوشیش رمزی نداشت و راحت تونستم بازش کنم ، برنامه های باز شده اش رو نگاهی انداختم که با دیدن گالریش زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و با دستای لرزون بازش کردم

با دیدن عکسایی که توی گالریش بود نفس توی سینه ام حبس شد و با خشمی که درونم هر لحظه بیشتر میشد به طرف خاله ای که هنوزم روی زمین نشسته بود چرخیدم

نمیدونم چی توی نگاهم دید که وحشت زده خودشو روی زمین عقب کشید یکدفعه بلند شد و خواست فرار کنه که با تموم حرصی که داشتم لگد محکمی به شکمش کوبیدم

بلند جیغ کشید و درحالیکه روی زانوهاش خم میشد با درد دستش رو دور شکمش حلقه کرد ، بدون توجه به آدمایی که دورمون جمع شده بودن آب دهنمو جلوش روی زمین توف کردم و فریاد زدم :

_توووف به روت بیاد زنیکه هرزه !!

با چشمای وحشی توی صورتم خیره شد و عصبی جیغ کشید :

_به تو چه مربوط هااا ؟؟ هرکاری دوست داشته باشم میکنم

هه … با دیدن مردم زبون درآورده بود و فکر میکرد میتونه از دستم در بره

حالا میگی که هرکاری دوست داری میکنی آره ؟؟ میدونم چیکارت کنم

گوشیش رو بالا گرفتم و خطاب به مردمی که هرلحظه بیشتر دورمون جمع میشدن فریاد زدم :

_میدونید توی این گوشی چی هست ؟؟

همه با کنجکاوی نگام میکردن و شروع کردن به پِچ پِچ کردن ، نگاهمو به چشمای هراسون خاله دوختم و از دیدن ترس توی چشماش لذت بردم

چرخی دور خاله زدم و با صدای بلندی خطاب به جمع گفتم :

_باشه بهتون میگم !

کمی گوشی رو زیر و رو کردم که با دیدن عکسای مختلف و نیمه برهنه از زنا و دخترای مختلف نیشم باز شد و با تمسخر خندیدم

_ببینید همتون !!!

بدون اینکه گوشی رو به دستشون بدم از دور به طرف همشون گرفتم و درحالیکه دونه دونه عکسا رو جلو میزدم با خشم غریدم :

_کیس خوب جور کردن برای تخت خواب مردای بالا شهری اونم از زنا و دخترای بدبخت ما پول خوبی توشه میدونستید ؟؟!

چشمای همه گشاد شد که با خشم به طرف خاله ای که وسط کوچه نشسته بود برگشتم

_نه خاله ؟!!

با ترس دستی به لباساش کشید و با اخم و تخم هاشا کنان گفت :

_این عکسا از گذشته تو گوشیم موندن … همه میدونن دیگه این کارا رو بوسیدم گذاشتم کنار کم تهمت بزن دختر جون!

با خشم گوشیش روی زمین کوبیدم که هزارتکه شد و بلند فریاد کشیدم :

_عین سگ داری دروغ میگی … پس نیم ساعت پیش در گوش یکی از دخترای محل چی زِر زِر میکردی ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه دستپاچه دستاش رو به اطراف تکون میداد با صدای لرزونی گفت :

_داشتیم حال و احوال میکردیم همین…الکی حرف نزار تو دهن من بچه جون !

پوزخندی به صورتش ترسونش زدم و زیرلب زمزمه کردم:

_هه …. حال و احوال !!

سرش رو با تایید تکونی داد که عصبی بلند فریاد زدم :

_فکر کردی میتونی راحت از زیرش در بری ؟؟

نوووچی زیرلب زمزمه کردم و با خشم اضافه کردم:

_نه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ، تا مثل سگ پاسوخته از این محله بیرون نندازمت اسمم نازی نیست فهمیدی؟ !

با این حرفم چشماش گشاد شد که به طرف مردم کنجکاو و البته خشمگین برگشتم و بلند فریاد زدم:

_تا نیم ساعت پیش دم در یکی از همین خونه ها ….

به دنبالم این حرف نگاهمو بین جمعیت چرخوندم که چشم تو چشم با نیره شدم که با ترس از اینکه الان اسمش رو میبردم لباش از زور بغض لرزید و آروم لب زد :

_نه !!

دلم به حالش سوخت ، اون که گناهی نداشت که بخوام نامردی کنم و بخاطر خطای کوچیکش که داشت خام زبون خاله میشد آبروش رو ببرم

کلافه دستی به پیشونیم کشیدم و بدون اینکه اسمی از کسی ببرم ادامه دادم:

_جلوی چشمای من میخواستی دختر مردم رو از راه به در کنی حالا داری چی بلغور میکنی هااا ؟؟ فکر میکنی با خر طرفی

درحالیکه چشماش از ترس دو دو میزدن دستاش به کمرش تکیه داد و گستاخانه گفت:

_هه …. مدرکت کووو ؟؟

با این حرفش خشکم زد که چند قدم بهم نزدیک شد و درحالیکه با تمسخر سرتا پام رو از نظر میگذروند ادامه داد :

_هااا …. خانوم وکیل مدعا مدرکی برای اثبات حرفت که داشتم دختره رو گول میزدم داری ؟!!

با این حرفش نگاهم چرخید روی نیره ای که با چشمای لبالب اشک از بین جمعیت خیره ام بود از روی دستاش که روی دهنش گذاشته بود راحت میشد لرزش بدنش رو دید

چشمام رو با درد بستم که انگار با سکوتم شیر شده باشه ضربه محکمی به شونه ام کوبید و با تمسخر گفت :

_چیه …. لال شدی ؟!

از ضرب دستش یک قدم عقب رفتم و عصبی چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم

نمیدونم چی تو نگاهم دید که ترس توی چشماش نشست و درحالیکه ازم فاصله میگرفت شال روی سرشو که در حال افتادن بود جلو کشید و بلند گفت :

_آهاااای ایهاالناس همتون دیدید که الکی داره تهمت میزنه ؟!

با دستاش صورتش رو قاب گرفت و درحالیکه الکی ادای گریه کردن رو درمیاورد با هق هق نالید :

_خدا رو خوش نمیاد الکی آبروی من رو بردی !!

با آوردن اسم خدا به زبونش عصبانیتم اوج گرفت و به طرفش حمله کردم و درحالیکه به دیوار میچسبوندمش بلند فریاد زدم :

_اسم خدا رو به زبون نجست نیار لعنتی!!

از دو طرف شالش رو محکم گرفتم و محکم فشارش دادم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_تو خدا رو میشناسی هااا نسناس ؟؟!

با تقلا سعی کرد دستامو کنار بده که فشار بیشتری بهش دادم و ادامه دادم :

_میکشمت هرزه !!

با چشمای گشاد شده و صورتی که به کبودی میزد به صورتم چنگ انداخت که ولش کنم ولی من بدون توجه به درد بدی که توی صورتم پیچید

به چشمای به اشک نشسته اش خیره شدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_دِ یالله بازم دَم از آبرو و خدا بزن !

درحالیکه دهنش عین ماهی باز مونده بود و سعی میکرد هوای بیشتری ببلعه با صدای خفه ای بریده بریده گفت:

_دا…دارم خ…. خفه میشم

بدون توجه به سرو صدای مردمی که اطرافم بودن و یا اینکه دلم به حالش بسوزه دندونامو روی هم فشار دادم که دستاش دور مچم سست شد و انگار جونی توی تنش نمونده باشه پاهاش لرزید

که یکدفعه کسی از پشت سر محکم توی سرم کوبید که برای ثانیه ای نفهمیدم چی شد دنیا جلوی چشمام چرخید

دستام دور گردنش شُل شد و درحالیکه جلوی چشمام سیاهی میرفت نقش زمین شدم

با دردی که تو سرم پیچیده بود آروم لای پلکای بهم چسبیده ام رو باز کردم و گنگ نیم نگاهی به اطرافم انداختم اینجا دیگه کجا بود ؟؟

خواستم تکونی بخورم ولی از بس سرم سنگین بود که نتونستم باز چشمام روی هم افتاد و بیهوش شدم

بار دوم با سروصدایی که از اطراف به گوشم رسید چشمامو باز کردم که با دیدن مریمی که داشت با پرستار جروبحث میکرد آب دهنم رو قورت دادم

_چرا دیگه به هوش نمیاد خانوم پرستار!

پرستار درحالیکه دستاش رو داخل جیب های روپوش تنش فرو میکرد جدی گفت :

_ضربه سنگینی به سرش خورده ، اینکه دیر به هوش بیاد یه امر عادیه

مریم با نگرانی گفت:

_یعنی …یعنی ممکنه بهوش نیاد ؟؟!!

پرستار دهن باز کرد که چیزی بگه که بی طاقت و با صدایی که به زور از گلوم بیرون میومد نالیدم :

_مریم !!

با شنیدن صدام دستپاچه به طرفم برگشت که با دیدن چشمای بازم با عجله به سمتم اومد و با گریه گفت:

_وااای خداروشکر به هوش اومدی!!

زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و به سختی گفتم:

_من چم شده ؟!

کنارم لبه تخت نشست و درحالیکه موهای چسبیده روی پیشونیم رو کنار میزد با بغض نالید :

_یادت نمیاد چه اتفاقی برات افتاد ؟!

اخمام توی هم فرو رفت و سعی کردم چیزی به خاطر بیارم ولی بی فایده بود

_نه !

دودل نگاهی بهم انداخت و آروم زیرلب زمزمه کرد :

_بیخیال هرچی بود گذشت خداروشکر که سالمی !!

پرستار به دکتر اطلاع داد و اونم بالای سرم اومد و بعد از اینکه معاینه ام کرد گفت که فردا میتونم مرخص بشم

ولی من به شدت از بوی بیمارستان و فضاش متنفر بودم و زودتر دوست داشتم مرخص شم ولی هرچی تلاش کردم که نظر دکتر رو عوض کنم و الان اجازه مرخص شدنم رو بده بی فایده بود

انگار تنها اون لحظه ای که ضربه به سرم خورده بود رو فراموش کرده باشم هیچی بخاطرم نمیومد و این وسط مریم از همه عجیب تر بود رفتارش ، طوری که هر دفعه میپرسیدم چی شده و چه اتفاقی برام افتاده ازم دوری میکرد

قرار شد شب مریم توی بیمارستان کنارم بمونه چون کسی رو نداشتم که همراهم باشه و اون بدبختم مجبور بود جور من رو بکشه

بعد از خوردن سوپ بدمزه بیمارستان دستمالی دور دهنم کشید و سوالی ازم پرسید :

_چیز دیگه ای نمیخوای بهت بدم ؟!

سری به نشونه نه تکون دادم ولی قبل از اینکه ازم فاصله بگیره دستش رو گرفتم و به سختی پرسیدم:

_بگو کی همچین بلایی سر من آورده؟!

نگاه ترسونش رو توی چشمام چرخوند و با لُکنت لب زد :

_آ….آخه چطور بگم ؟!

با تشر اسمش رو صدا زدم و گفتم:

_مریم !!!

_اصغر ساقی

سیخ سرجام نشستم و با تعجب بلند گفتم :

_چی ؟؟! چطوری

دستپاچه دستش روی شونه هام گذاشت و درحالیکه کمکم میکرد دراز بکشم با نگرانی پشت سرهم گفت :

_آروم باش ، داری چیکار میکنی با خودت ؟!

عصبی روی تخت نشستم و با دستایی که از شدت خشم میلرزیدن لب زدم :

_اون … اون چطور جرات کرده در حقم نامردی کنه و منو بزنه

چپ چپ نگام کرد و گفت :

_انگار یادت رفته اون با خاله دستش توی یه کاسه اس و برای دفاع از اون به هرکاری دست میزنه

با یادآوری خاله چشمامو با درد بستم و درحالیکه لبامو بهم میفشردم عصبی گفتم :

_یعنی بخاطر خاله سوری من رو زده ؟ وااای بحالشون

شونه هام رو شروع کرد به ماساژ دادن و در همون حال با ناراحتی گفت :

_فعلا آروم باش تا خوب شی بعد هر بلایی دلت خواست سرشون بیار

به طرفش چرخیدم و عصبی گفتم :

_با چی زد ؟!

کلافه چشماش رو توی حدقه چرخوند

_چه فرقی میکنه حالا با چ….

عصبی صداش زدم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:

_باشه بابا … تو که داشتی اون خاله بخت برگشته رو خفه میکردی اون اصغر بی همه چیز نمیدونم یکدفعه از کجا پیداش شد که با سنگ توی دستش از پشت محکم کوبید توی سرت !

دستی به سر بادپیچی شدم کشیدم و با اخمای درهم شروع کردم نقشه کشیدن برای اون دوتا عوضی !!

چطور جرات کردن همچین بلایی سر من بیارن ، جنون وار همش این جمله رو زیر لب تکرار میکردم که مریم دستش زیر چونه ام گذاشت و درحالیکه صورتمو به سمت خودش برمیگردوند گفت:

_تو فکر نباش با بیهوش شدن تو و آوردنت به بیمارستان مردم محله از خدمت دوتاشون دراومدن و تا میخوردن زدنشون

بی اهمیت سری تکون دادم ولی من با این حرفا دلم خنک نمیشد تا خودم سراغشون نمیرفتم و تسویه حساب نمیکردم آروم نمیگرفتم

تا خود صبح پلک روی هم نزاشتم و منتظر بودم آفتاب طلوع کنه تا از این خراب شده بیرون برم

با گرفتن برگه ترخیص و فهمیدن پول بیمارستان مغزم سوت کشید ، کم و زیادش که هیچی…

اینش مهم بود که من میخواستم این پول رو از کجا بیارم بدم

مریم مجبور شد هرچی برای خرید کتابا و دانشگاش پس انداز کرده جای خرج بیمارستان من بده و بازم من شرمنده مهربونیش شدم ولی قول دادم تا پام رو از اینجا بیرون گذاشتم هر طوری شده قرضم رو بهش پس بدم

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم خسته سوار تاکسی شدیم و به طرف خونه حرکت کردیم

دل توی دلم نبود تا هرچی زودتر به محله برسم و حساب اونا رو کف دستشون بزارم حالا با نبود من خوب تونستن توی محله جولون بدن ولی دیگه بس بود خوشگذرونی !!

با رسیدن سر کوچه تنگ و باریکمون مریم به جلو خم شد و گفت :

_ببخشید چقد میشه آقا ؟!

راننده تاکسی دستی به سیبیل های پرپشتش کشید و گفت :

_سی تومن !!

مریم چشماش درشت شد و شاکی گفت :

_اوووه چه خبره آقا مگه سر گردنه اس !!

کلافه از جر و بحث بینشون چشمامو توی حدقه چرخوندم و خواستم چیزی بگم ولی یکدفعه با دیدن کسی که از کوچه بیرون میومد با عجله از ماشین پیاده شدم و به طرفش قدم تند کردم

با دیدنم چندثانیه سر جاش ایستاد و یکدفعه انگار به خودش اومده باشه با قدمای بلند به سمتم اومد و درحالیکه سرتاپام رو از نظر میگذروند گفت:

_خوبی ؟ چطوری اینقدر زود از بیمارستان مرخص شدی ؟؟؟

دستش رو گرفتم و گوشه دیوار کشوندمش و عصبی گفتم:

_هه… تازه میپرسی خوبم یا نه ؟!

خجالت زده سرش رو پایین انداخت و درحالیکه گوشه لبش رو گاز میگرفت گفت :

_شرمندم بخدا … همش بخاطر من این اتفاقا افتاد

چونه اش رو توی دستم گرفتم و درحالیکه سرش بالا میاوردم با خشم گفتم:

_ببین منو نیره….!!

سرش رو بالا آورد و نگاهش رو بین چشمای به خون نشسته ام چرخوند ، میدونستم اهل کثیف کاری نیست و حتما اتفاق بدی افتاده که حاضر شده تن فروشی کنه

_پول میخوای ؟! یعنی کم و کسری داری ؟؟

با این حرفم اشک تو چشماش نشست و با بغض لب زد :

_آره مامانم مریضه !!

چی ؟ خاله طلعت مریضه ؟ ناباور ازش فاصله گرفتم و زیرلب زمزمه کردم نه…

اشک حلقه شده تو چشماش رو پس زد و با گریه گفت:

_حالا فهمیدی چرا حاضر شدم برم تو دارودسته اون سوری عوضی ؟ آره ؟؟ چون مامانم قلبش مریضه و باید هرچه زودتر عمل شه وگرنه میمیره

نزدیکم شد و فین فین کنان ادامه داد :

_میدونم برای من نگرانی ولی دیگه خودم حواسم هست و نمیخواد مواظب من باشی درضمن به این پول احتیاج دارم هرچی زودتر

خواست از کنارم بگذره وبره که با چیزی که بخاطرم رسید مُچ دستش رو گرفتم و عصبی گفتم:

_من برات پول جور میکنم !

_ولی…

توی حرفش پریدم و عصبی گفتم :

_ولی و اما و اگر نداره فقط بهم اعتماد کن و منتظرم باش

خواست چیزی بگه که دستمو جلوی صورتش گرفتم و کلافه گفتم:

_همین که گفتم !!

سری در تاکید حرفام تکونی داد و سکوت کرد که دستمو روی شونه اش گذاشتم و درحالیکه سرم رو نزدیک گوشش میبردم تهدید آمیز خطاب بهش گفتم:

_ فقط چهارچشمی حواسم بهت هست یادت نره !!

با چشمای ترسون نگام کرد و با لحن اطمینان بخشی گفت :

_کاری نمیکنم مطمعن باش !!

چشم غره ای بهش رفتم و زیرلب زمزمه کردم:

_امیدوارم !

بی حرف ازش فاصله گرفتم که مریم نفس نفس زنون خودش رو بهم رسوند و با نگرانی بلند گفت:

_کجا رفتی تو حالت خوب نیست متوجه ای ؟؟

از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و زیرلب آروم گفتم:

_میشه کمتر غُر بزنی مریم؟!

از حرکت ایستاد و بعد از چند ثانیه صدای عصبیش از پشت سرم بلند به گوشم رسید

_حالا من غُرغُرو شدم … دستت دردنکنه ؟!

پوووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه دستمو به سرم که شدیدا درد میکرد میگرفتم به طرفش چرخیدم

_باشه ببخشید …. جون تو حالم خوب نی سر به سرم نزار !

چپ چپ نگام کرد و به طرفم اومد زیربغلم رو گرفت و با غیض گفت :

_باشه فعلا بخشیدمت حالام بریم اتاقت استراحت کن جون توی تنت نمونده !

از حرکت ایستادم

_تو برو من کار دارم بعدش میام

دست به سینه رو به روم ایستاد و اخماش توی هم کشید

_چه کاری انوقت ؟!

به طرف پاتوق همیشگی اصغر راه افتادم و در همون حال بلند گفتم:

_گفتم میام … گیر نده !!

ازش فاصله گرفتم و دیگه ای صدایی ازش به گوشم نرسید هر قدمی که برمیداشتم دستام بیشتر مشت میشد و خشمم اوج میگرفت

هر قدمی که توی محله برمیداشتم آدما با تعجب نگام میکردن و در گوش هم پِچ پِچ میکردن

انگار اونام فهمیدن که طوفان بزرگی توی راهه و منتظر نمایش بزرگی بودن که دونه دونه پشت سرم راه میفتادن

ولی من بی توجه به اطرافم دستی به دماغم کشدم و عصبی وارد قهوه خونه شدم

با ورودم سکوت همه جا رو فرا گرفت و همه با چشمای گرد شده از تعجب به طرفم برگشتن ، سرم رو کج کردم و عصبی بلند گفتم :

_کجاست !!

هیچ کس هیچی نگفت که دستام به کمرم تکیه زدم و شاکی فریاد زدم :

_همه کر شدید ؟؟

با این حرفم نگاه همه به سمت ته سالن برگشت ، رد نگاهشون رو دنبال گرفتم و به سختی سعی کردم از بین جمعیت اون ته رو ببینم

که یکدفعه با دیدن اصغری که توی جمع چند نفر نشسته بود و درحالیکه سرش رو پایین انداخته بود سعی میکرد خودش رو از دید بقیه پنهون کنه ، دستام مشت شد و با قدمای بلند به طرفش رفتم

_به به اصغر ساقی پارسال دوست امسال آشنا ؟!

بالاخره سرش رو بلند کرد و با اینکه ترس توی چشماش موج میزد ولی خودش رو از تک و تا ننداخت ، سینه سپر کرد و گفت:

_هااا ؟ باز چی میخوای؟!

سرم رو کج کردم و بلند فریاد زدم:

_جونتو !

مات نگاهم کرد که سری تکون دادم و با تمسخر ادامه دادم:

_مُلتَفِت شدی ؟!

پوزخندی بهم زد که با چندقدم بزرگ خودم رو به میزشون رسوندم ، دهن باز کرد که چیزی بگه یقه اش رو محکم گرفتم و به طرف خودم کشوندمش

با چشمای گرد شده خواست به عقب هُلم بده که با یه حرکت چاقو رو بیخ گلوش گذاشتم و با خشم فریاد زدم:

_تکون بخوری عین سگ میکشمت!

به لُکنت افتاد و با اضطراب نالید:

_و‌‌‌…. ولم کن ؟؟

با حرص نگاهمو توی صورتش چرخوندم

_کجا ولت کنم ها ؟؟ تازه گیرت آوردم

دندوناش روی هم سابید و با پوزخندی گفت:

_نمیخوام باز دستم روی زن جماعت بلند شه پس خودت بک….

نزاشتم بقیه حرف از دهنش بیرون بیاد و با مشت آنچنان توی صورتش کوبیدم که دادی از درد کشید و با دستاش صورتش رو پوشوند

_آاااای خدا !!

سرو صدای جمعیت بالا گرفت که با نفس نفس ازش فاصله گرفتم و بلند غریدم:

_که نمیخوای دستت روی زن جماعت بلند شه هااا … بی ناموس !!

با چشمای به خون نشسته به طرفم حمله کرد و تا به خودم بیام موهام رو توی چنگش گرفت و فشرد

با این کارش بخاطر بخیه های توی سرم برای لحظه ای حس کردم جلوی چشمام سیاهی رفت

تکونی به موهام داد و با خشم داد زد :

_چه غلطی کردی زنیکه !!

با درد آاااخی گفتم و دستمو روی دستاش گذاشتم تا موهام رو ول کنه ولی اون از ضعفم استفاده کرد و سیلی محکمی توی صورتم زد

_میکمشت تا دیگه برای من قُلدری نکنی جوجه !!

بخاطر درد سرم گیج و منگ شده بودم و نمیتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم ، مردای توی قهوه خونه که تا الان چیزی نمیگفتن به طرف اصغر اومدن و یکیشون عصبی گفت:

_مردونگی نیست که دست روی ضعیفه بلند کردی هااا حواست هست ؟!

موهام با شدت رها کرد که حس کردم چطور خون از لا به لای موهام راه افتاد و روی صورتم جاری شد

اصغر عصبی به طرفشون برگشت و درحالیکه دستاش رو به کمرش تکیه میزد گفت:

_هااا تو رو سَنَنَه یارو ؟!

_با من بودی؟!

اصغر یک قدم بهش نزدیک شد و با اخمای درهم غرید :

_مگه غیر تو فضول دیگه ای هم اینجا هست؟!

پسره درحالیکه به طرف اصغر حمله میکرد بلند گفت:

_دهنت رو ببند مُفَنگی !!

باهم گلاویز شدن و اینطوری شد که تموم قهوه خونه بهم ریخت و دعوا و سروصدا بالا گرفت ولی این وسط من بی جون همونجا افتاده بودم

که کسی زیر بغلم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم که با دیدن مریم دستمو دور گردنش حلقه کردم و با درد نالیدم :

_من…منو از اینجا ببر !

عصبی خودش رو ازم جدا کرد

_این بود کاری که داشتی ؟؟ نگاهی به حال و روزت انداختی ؟؟ نمیتونی یه جا آروم بشینی هااا داغون کردی خودت رو

با درد سرفه ای کردم که کمکم کرد راه برم و در همون حال شروع کرد زیرلب غُرغُر کردن

به زور از بین جمعیت و شلوغی قهوه خونه بیرون اومدیم که با دیدن مسیری که مریم داشت میرفت ایستادم و کلافه گفتم:

_داری کجا میری ؟!

چشم غره ای بهم رفت

_معلومه دیگه…. بریم بیمارستان نگاهی به حال و روزت بندازن

_نمیخواد !!

درحالیکه بی اهمیت به حرفم به راهش ادامه میداد منم دنبال خودش کشوند که دست لرزونم به سرم گرفتم و نالیدم :

_گفتم میخوام برم خونه !!

نیم نگاهی بهم انداخت و عصبی گفت:

_ای خدا از دست تو کله شق !!

مقابل چشمای کنجکاو بقیه به خونه بردم روی تشک که دراز کشیدم پتو روم انداخت و با نگرانی گفت:

_من برم یه چیزی بیارم زخمات رو ضدعفونی کنم ، واای میترسم بخیه هات باز شده باشن!!

با نگرانی از اتاق بیرون رفت که من درحالیکه خیره مسیر رفتنش بودم پلکام روی هم افتاد و بیهوش شدم

با صداهای که اطرافم پخش میشد سر سنگین شدم رو تکونی دادم و آروم چشمام باز کردم که با دیدن فضای بیمارستان تکونی به خودم دادم و سعی کردم روی تخت بشینم

ولی بخاطری دردی که توی تک تک سلولهای تنم پخش شده بود نتونستم و باز بی جون روی تخت دراز کشیدم

لعنتی چرا باز منو اینجا آورده بود مگه صدبار بهش نگفتم حالم خوبه ؟!

زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم که کم کم بخاطر داروها پلکام سنگین شد و باز بیهوش شدم

بخاطر فشاری که به سرم اومده بود تقریبا تموم بخیه هام باز شده بودن و وضعم خیلی وخیم بود طوریکه دکتر مجبور شده بود از اول بخیه بزنه و اینبار نزاشت تا حالم بهتر نشده پامو از بیمارستان بیرون بزارم

بالاخره بعد از دو روز بیمارستان موندن حالم بهتر شد و مرخصم کردن ، اونم چه مرخص کردنی !!

یک ساعت قبلش دکترم که پسری جونی بود اومد ونمیدونم مریم چی بهش گفته بود که همش بهم هشدار میداد که باید مواظب خودم باشم و این زخم شوخی برار نیست و استراحت مطلق برام نوشت

میدونستم این استراحت مطلق فقط برای اینه که من بترسم و از جام تکونی نخورم ولی توی ذات من یه جا نشستن قدغن بود و اصلا نمیتونستم یه جا بند بشم

اینقدر این دکتره اصرار و توصیه کرد که باعث خنده مریم شد که آره این دکتر بهت نظر داره و عاشقت شده

که با چشم غره من ساکت شد و ریز ریز شروع کرد به خندیدن !

از بیمارستان یکراست به خونه اومدیم و تموم مدت مریم یک ثانیه هم دستمو ول نمیکرد و میترسید باز به سرم بزنه و کاری دست خودم بدم

دراز که کشیدم بالشت رو پشت سرم درست کرد و با غیض گفت:

_دراز میکشی استراحت میکنی تا برم برات سوپ آماده کنم !

خنثی نگاش کردم که انگشتش رو جلوی صورتم تکونی داد و هشدارآمیز گفت :

_از جات تکون نمیخوری هاااا ؟!

کلافه سری تکون دادم که چپ چپ نگاهم کرد و از اتاقم بیرون رفت

سرمو روی بالشت گذاشتم و درحالیکه به ترک های روی سقف خیره میشدم به فکر فرو رفتم که یکدفعه با چیزی که به خاطرم رسید سیخ سرجام نشستم

یعنی چند روزه از این ماجرا گذشته ؟! نه امکان نداره همچین چیزی!؟

با وحشت چندبار بلند مریم رو صدا کردم که با عجله خودش رو به اتاقم رسوند و درحالیکه توی قاب در می ایستاد با نفس نفس گفت :

_چیه ؟؟ چی شده ؟!

آب دهنم رو با وحشت قورت دادم

_امروز چندمه ؟!

چندثانیه مات و مبهوت درحالیکه دستش روی سینه اش گذاشته بود خیرم شد که یکدفعه انگار منفجر شده باشه عصبی گفت:

_فقط بخاطر این من رو اینطوری کشوندی اینجا که فقط بپرسی امروز چندمه ؟!

کلافه دستی به صورتم کشیدم

_مریم ‌‌‌….تو رو جدت بس کن !

با خشم نگاهم کرد و عصبی گفت :

_هفدهمه !!

و بدون اینکه بزاره چیزی بگم بیرون رفت و درو بهم کوبید ولی من با یادآوری تحقیقی که باید ارائه میدادم و دانشگاهی که این مدت به کل ازش قافل شده بودم وااای بلندی زیرلب زمزمه کردم

” آراد “

نگاهمو توی کلاس و بین بچه ها چرخوندم ولی امروزم نبود … یعنی چی شده که دیگه سرکلاسا نمیاد ؟!

نمیدونم چند جلسه اس که اون دختره وحشی نازی رو سرکلاسا نمیبینم و به طور عجیبی غایبه !!

یه طورایی دلم برای کلکل و دعوا باهاش تنگ شده و دلم میخواست ببینمش

چی ؟؟ دلت میخواد ببینیش ؟؟ دلت غلط کرده حواست هست داری چی پیش خودت بلغور میکنی آراد ؟؟!

کلافه از فکرای بیخودی که توی سرم چرخ میخورد دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم ذهنمو روی کلاس متمرکز کنم

وسطای درس دادنم بودم و تقریبا ذهنم از اون دختره پرت شده بود که کسی به در زد و صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد :

_ببخشید استاد میتونم بیام داخل !!

پس بالاخره اومد منکر اینکه دلم برای اذیت کردنش تنگ شده بود نمیشم با مکثی به طرفش چرخیدم

_الان چه وقت س….

ولی با دیدن صورتش حرف توی دهنم ماسید و با ابروهایی بالا رفته خیره اش شدم

با دیدن نگاه ماتم دستی به صورتش که پر از زخمای ریز و درشت بود کشید و با اخمای درهم سوالی پرسید:

_اجازه هس ؟!

نمیدونم چی شد که برای اولین بار دست از لجاجت و کلکل باهاش برداشتم و با اشاره ای به صندلی هایی خالی گفتم:

_برو بشین !!

بدون اینکه از کسی خجالت بکشه و بخواد صورتش رو بپوشونه وارد کلاس شد و خواست باز طبق معمول ته کلاس بشینه که یکی از دخترای لوس بلند گفت :

_وای صورتش رو ببینید چی شده!!

یکی از پسرا با تمسخر سرتاپای نازی رو از نظر گذروند و با کنایه گفت :

_معلوم نیست چیکار کرده خفتش کردن این بلا رو سرش آوردن !

انگار بعد چند روز منتظر همین لحظه بودم و مطمعن باشم که این دختره یه عکس العملی نشون میده پشت میزم راحت لَم دادم و خیرش حرکاتش شدم

انتظارم زیاد طول نکشید که عصبی راه رفته رو برگشت و با اخمای گره خورده رو به روی پسره ایستاد

_میخوای نشونت بدم چیکارم کردن !!

پسره بیخیال نیم نگاهی به دوستاش انداخت و با تمسخر گفت :

_آره خیلی دلم میخواد ولی ….

صداش رو پایین تر آورد و زمزمه وار گفت :

_ولی میدونی که اینجا جاش نیست خوشکله !!

با دونستن روحیه وحشی اون دختره قبل از اینکه بلایی سرش بیاره و جو کلاس رو بهم بزنه محکم روی میز کوبیدم و بلند گفتم:

_بسه !!

اشاره ای به نازی هم کردم و ادامه دادم:

_شما هم برید بشینید خانوم!!

درحالیکه نگاهشو از اون پسره نمیگرفت عصبی زیرلب زمزمه کرد :

_بعدا به حسابت میرسم !

از این حرفش خندم گرفت که با اخمای درهم رفت و سرجای همیشگیش نشست

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و شروع کردم به درس دادن ولی تموم حواسم پی اون دختر و زخمای صورتش بود

یعنی چی شده که همچین بلایی سرش اومده؟
نکنه واقعا حرف اون پسره درست از آب دربیاد و …

کلافه دستی پشت گردن عرق کردم کشیدم …. اصلا این چه فکرایی بود که توی سرم چرخ میخورد ؟!

لبمو با حرص زیر دندون کشیدم که با حس نگاه خیره بچه ها به خودم اومدم ، معلوم نبود از کی توی فکرم که اینا اینطوری چپ چپ نگاهم میکنن

خسته پشت میزم نشستم و بلند گفتم :

_خوب بچه ها کسایی که امروز نوبت کنفرانشون بود بیان یکی یکی ارائه بدن!!

نگاهمو بینشون چرخوندم و درحالیکه روی نازی زُم میکردم ادامه دادم :

_و بقیه کسایی هم که تحقیقاشون رو نیاوردن بیارن چون میخوام نمره نهایی رو رَد کنم!

با این حرفم دیدم چطور دستپاچه نگاه ازم گرفت و به زمین خیره شد ، دهن باز کردم که اذیتش کنم ولی هرباری که نگاهم به زخمای صورتش میفتاد پشیمون میشدم

اصلا نمیدونم چه مرگم شده و چرا تا این حد این دختره برام مهم شده بود !!

شاید دلیل اصلیش مظلومیتی بود که برای اولین بار میدیدم که چطور توی چشماش موج میزنه و به قدری جذبم کرده بود که نمیتونستم جلوش جبهه بگیرم و اذیتش کنم

بچه ها یکی یکی میومدن تحقیقاشون روی میز میزاشتن ، با دقت داشتم بررسی میکردم که یکی کنار میزم ایستاد

با فکر به اینکه یکی از بچه هاس بی اهمیت منتظر بود تحقیقش رو بزاره و بره ولی با دیدن سکوتش سرمو بالا گرفتم که چشم تو چشم با نازی شدم!

ابرویی بالا انداختم و با تعجب دست به سینه خیرش شدم که نیم نگاهی به کسی که داشت کنفرانس میداد انداخت و با لُکنت گفت:

_بازم مهلت برای آوردن تحقیق هست؟ یعنی یعنی میتو…

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم

_بعد کلاس جای همیشگی منتظرم باش حرف میزنیم

میدونست چی ازش میخوام و چی در انتظارشه چون چشم غره ای بهم رفت و درحالیکه لباشو بهم میفشرد با قدمای عصبی سرجاش برگشت

لبخندی که داشت روی لبهام جاخوش میکرد رو پاک کردم و در ظاهر سعی کردم خودمو مشغول کارم نشون بدم ولی تا پایان کلاس حواسم پی اون دختره چموش بود

بعد از تموم شدن وقت کلاس وسایلم رو جمع کردم و درحالیکه کیفمو توی دستم میفشردم با عجله از کلاس بیرون زدم و سوار ماشینم شدم

با رسیدن سر خیابونی که همیشه منتظرش میموندم تا بیاد ماشین رو پارک کردم دستم به سمت ضبط رفت که با پخش شدن صدای موزیک مورد علاقه ام انتظارم زیاد طول نکشید و در ماشین باز شد

کنارم نشست و خشن سوالی پرسید :

_چی ازم میخوای !!

بدون توجه به حرفش صدای موزیک رو کم کردم و توی آرامش سیگاری روشن و گوشه لبم گذاشتم

از دستایی که مشت کرده بود فهمیدم که تونستم عصبیش کنم و از این جهت عین دیوونه ها خوشحال بودم و لذت میبردم

پوک عمیقی به سیگار توی دستم زدم و درحالیکه دودش رو توی صورتش فوت میکردم جدی گفتم:

_خودت چی فکر میکنی؟!

دود جلوی صورتش رو کنار زد و عصبی گفت:

_اون چیزی که تو سرته بنداز دور چون نشدنیه ولی اگه بخوای….

شیشه ماشین پایین کشید و ادامه داد:

_میتونم برم برات اونجایی که میخوای دزدی…ولی توام باید هوامو داشته باشی مُلتَفِتی که چی میگم ؟!

هه‌‌‌…کوچولو فکر میکرد میتونه راحت از دست من در بره ولی من تازه مزشو چشیدم و تا نیاد روی تختم ولش نمیکنم

باقیمونده سیگارم رو از پنجره بیرون انداختم و جدی گفتم:

_اینجا من دستور میدم وگرنه …پایین !!

عصبی مشتش رو به پاش کوبید و شنیدم که زیرلب لعنتی زمزمه کرد و گفت:

_باشه … باید چیکار کنم!!

داشت کم کم باهام راه میومد و این خوب بود ، به طرفش چرخیدم و با پوزخندی گوشه لبم گفتم:

_بیا جلو !!

با چشمای گرد شده نگام کرد و زیر لب با بهت زمزمه کرد :

_چی ؟!

دستمو دور فرمون محکم کردم و با انگشت یهش اشاره کردم جلو بیاد ، چندثانیه گیج و منگ نگاهم کرد و مردد سرش رو جلو آورد

خوب که نزدیک شد اشاره ای به لبام کردم و خیره به چشماش لب زدم :

_شروع کن !!

وحشت زده زیر لب زمزمه کرد :

_ک…شِر نگووو !

خواست سرش رو عقب بکشه که دستمو پشت گردنش گذاشتم و لبامو با شدت روی لباش گذاشتم

خشکش زد که مثل قحطی زده ها به جون لباش افتادم کارم که تموم شد زبونی روی لب پایینش کشیدم و با لذت هووومی زیر لب زمزمه کردم طعمش محشر بود لعنتی !

با نفس نفس ازم جدا شد و یکدفعه انگار آتیشش زده باشی بلند فریاد زد :

_هرچی هیچی بهت نمیگم پروتر میشی عوضی !!

بدون توجه به حرفاش خیره لبای خیس و نیمه بازش شدم و جدی خطاب بهش گفتم:

_بالاخره کارت اینه پس باید باهاش کنار بیای… نه ؟!

پایین مانتوی تنش رو توی چنگش فشرد و عصبی گفت :

_ولی اینطوری….

نگاهمو روی هیکل بی نقصش که توی اون لباسای گشاد و کهنه گم شده چرخوندم و عصبی از کلکل های بیخود باهاش گفتم :

_اگه میخوای برات کار پیدا کنم و هوات رو همه جوره داشته باشم پس تنها شرطتش اینه که باید با من باشی فهمیدی ؟؟

مشت محکمی روی فرمون کوبیدم و با اعصابی داغون ادامه دادم :

_اهههه پس چرا متوجه نمیشی و باز حرف خودت رو میزنی !!

دستاش رو عصبی مشت کرد و با خشم غرید :

_برام سخته بشم زیرخو….

به اینجای حرفش که رسید سکوت کرد و با اخمای درهم خیرم شد که پوزخندی بهش زدم و حرفش رو کامل کردم

_زیرخواب من !!

کیفش رو چنگ زد و خواست پیاده شه که قفل مرکزی رو زدم و عصبی گفتم:

_اوکی‌… فعلا کاریت ندارم تا باهاش کنار بیای ولی باید اون چیزی که میخوام بری برام بیاری تا دیر نشده

کنجکاو به طرفم برگشت و درحالیکه نفس راحتی میکشید گفت :

_این شد حرف حسابی … خوب میشنوفم !!

_بریم تا نشونت بدم باید از کجا شروع کنی!!

ماشین روشن کردم و اینقدر پامو روی گاز فشار دادم که ماشین با سرعت از جاش کنده شد

منکه بی اختیار روی این دختره میخ شدم و نمیتونم ولش کنم پس حالا که اینطوری دوست داشت بهتره هرچی زودتر با کارش آشناش کنم

” نازلی “

زیرچشمی نیم نگاهی بهش انداختم و زیرلب شروع کردم به غُرغُر کردن ، پسره نَسناس از هر فرصتی استفاده میکرد تا من رو ببوسه !!

با یادآوری لباش آستین مانتوم رو پایین کشیدم و با چندش چندبار روی لبهام کشیدم

با دیدن این حرکاتم لبخندی روی لبهاش شکل گرفت و سرش رو تکونی داد ، به چه جراتی داشت من رو مسخره میکرد؟؟

خشن به سمتش چرخیدم و مشت محکمی به بازوش کوبیدم که آخ آرومی گفت و درحالیکه فرمون رو با یه دستی میگرفت عصبی غرید :

_داری چیکار میکنی وحشی ؟!

دستمو روی لبم به نشونه سکوت فشردم و خشن گفتم:

_هیس…حرف نباشه !!

بازوش رو با دست دیگه اش مالید و شنیدم که زیرلب زمزمه کرد :

_بدبخت با خودشم درگیری داره !!

_هوووی….شنیدم چی گفتیا !!

ماشین رو توی خیابون فرعی برد و بی تفاوت گفت:

_اتفاقا گفتم که بشنوی !!

بچه پرویی زیر لب زمزمه کردم و نگاهمو به بیرون دوختم که کنار خیابون پارک کرد و گفت :

_خوب رسیدیم !!

نگاهمو به خونه ویلایی که شباهت زیادی به قصر داشت انداختم و زیرلب سوت بلندی زدم

_اوووه لَه لَه خونه رو ببین !!

دستی به ته ریشش کشید و نگاهش رو به خونه دوخت

_یه چیزی توی این خونه اس که مال منه و توام باید بری برام بیاریش!!

شیشه رو پایین کشیدم و با تعجب به خونه رو به روم نگاه کردم ، در بزرگ با دیوارای بلند که پر بود از حفاظ های تیز که آدم که سهله گربه ام نمیتونست از اونجا رد بشه

با وجود همچین خونه ای فکر نکنم بشه راحت داخلش شد ، با سرفه ای صدامو صاف کردم و جدی گفتم:

_فکر نکنم بشه !!

_اون وقت چرا ؟!

چپ چپ نگاش کردم و جدی گفتم :

_نگاهی به خونه بندازی میفهمی !!

سرجاش کج شد و درحالیکه نگاهی به خونه مینداخت با تمسخر گفت :

_من که چیز خاصی نمیبینم !!

با حرص از ماشین پیاده شدم و درحالیکه به طرف خونه راه میفتادم بلند گفتم :

_ بزار از نزدیکم نگاهی بندازم!

میدونستم همچین خونه ای صد در صد دوربین داره پس طوری که مشکوک نباشه از دور نگاهی بهش انداختم و خوب براندازش کردم

اوووه طبق حدسم هیچ راه ورودی نداشت با دقت خواستم عقب گرد کنم و نگاهی هم به پشت خونه بندازم ولی با باز شدن یهویی در خونه سرجام ایستادم

ماشین مدل بالای مشکی رنگی بیرون اومد و با سرعت از کنارم گذشت ولی چیزی که نظر من رو جلب کرد سگ های بزرگ و وحشی بودن که از لای در نیمه باز حیاط خونه دیده میشدن

انگار از همونجا بوی دزدی رو حس کرده باشن با تقلا پارس میکردن تا از حصار زنجیرهایی که به گردنشون بسته شده بود بیرون بیان

از بچگی از سگ وحشت داشتم آب دهنم رو با ترس قورت دادم و یک قدم به عقب برداشتم که نگهبان ها در خونه رو بستن و کم کم از دیدم خارج شدن

با پاهایی که میلرزید به طرف ماشین راه افتادم و دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم که آراد از ماشین پیاده شد

با تعجب نگاهی بهم انداخت و سوالی پرسید :

_چی شده؟!

زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و درحالیکه بدن لرزونم رو به ماشین تکیه میدادم آروم گفتم:

_هی….هیچی!

نگاهش رو به پیشونیم دوخت و دستش به سمت صورتم اومد که سرم رو عقب کشیدم

_بزار ببینم انگار داره از پیشونیت خون میاد !

لعنتی زخمم چرا سر باز کرده بود؟

با حس قطره قطره خون که روی صورتم میریخت دستی به پیشونیم کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:

_نمیخواد چیزی نیست !!

بی تفاوت دستاش توی جیب شلوارش فرو کرد و گفت:

_خوب… کی شروع میکنی؟!

لعنتی میدید حالم خوب نیست باز اینطوری داره دم از کار خودش میزنه و میپرسه کی شروع میکنی؟ خواستم بهش بگم نمیتونم ولی با یادآوری اینکه بهش محتاجم و هرطوری شده باید بهش نزدیک شم

اخمام توی هم کشیدم و مردد لب زدم :

_چند روزی بهم فرصت بده !!

دستی به گوشه لبش کشید و درحالیکه نگاهش رو به خونه میدوخت گفت :

_فقط حواست رو بده گند کار درنیاد چون اسم من بالا بیاد چی …؟؟

سرش رو نزدیک گوشم آورد و با لحن خشنی ادامه داد:

_دودمانت رو به باد میدم !!

برو بابایی خطاب بهش زیرلب زمزمه کردم با دست از سر راهم کنارش زدم بیحال سوار ماشین شدم

چندثانیه خیره نگاهم کرد و بعد از اینکه سوار شد محکم درو بهم کوبید بعد از روشن کردن ماشین جدی گفت :

_یعنی الان با چند دقیقه نگاه کردن همه چیز این خونه رو با دقت دید زدی ؟

اوووف این چقده حرف میزنه لبامو بهم فشردم و عصبی گفتم :

_اهههههه میشه خواهش کنم شما تو کار ما دخالت نکنی ؟!

از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت

_نه نمیشه !!

برای اینکه دیگه حرفی نزنه سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم ، حس میکردم فشارم افتاده و اصلا رو به راه نیستم

با توقف ماشین به خودم اومدم ولی نای باز کردن چشمام رو نداشتم ، حس کردم بیرون رفت و بعد از چند دقیقه سکوت در سمت من باز شد

با حس خنکی چیزی روی لبهام آروم لای پلکام باز کردم که نگاهش رو نگران توی صورتم چرخوند و گفت :

_بخور … جون بگیری!!

پاکت آبمیوه رو کنار زدم و با وجود ضعف نالیدم :

_نمیخواد … فقط من رو برسون خونه ام

چشم غره توپی بهم رفت و عصبی گفت:

_دهنت رو باز کن وگرنه مجبورم به زور متوسل شم !

خودمم حالم خوب نبود و نمیتونستم باهاش جروبحث کنم پس دهنم رو باز کردم که آبمیوه رو ذره ذره توی دهنم ریخت

منم عین قحطی زده ها میخوردم و کم کم داشتم از گیجی درمیومدم و حالم سرجاش میومد

پاکت خالی رو کنار خیابون پرت کرد و درحالیکه به سمت ماشین میومد با پوزخندی گوشه لبش گفت:

_فکر نکن نگرانت یا عاشق چشم ابروت شدم هااا …. نووووچ

درحالیکه در سمت من رو میبست ادامه داد :

_فقط ترسیدم بمیری و بمونی روی دستم !!

دندونام با حرص روی هم سابیدم و زیر لب زمزمه کردم:

_عوضی !!

بیخیال پشت ماشین نشست و با تیک آفی با سرعت از اونجا دور شد

با دیدن مسیری که میرفت با اخمای درهم نالیدم:

_باید از این خیابون دور بزنی ها ؟!

بدون اینکه نگام کنه بی تفاوت گفت:

_چرا اونوقت؟!

یعنی چی این حرفش ؟؟
مگه قرار نبود من رو برسونه خونه پس الان داریم کجا میریم ؟!

با دستای لرزون موهای آشفته روی پیشونیم رو کنار زدم و بیحال گفتم:

_من رو برسونی خونه دیگه …

چیزی نگفت که پوووف کلافه ای کشیدم و ادامه دادم :

_مگه نمیخوای کارت زودتر راه بیفته پس به حرفم گوش بده

باز از گوشه چشم نیم نگاهی بهم انداخت و سکوت کرد

پسره بیشعور بدجوری داشت روی اعصابم رژه میرفت ، برای اینکه نقشه درست و درمون بکشم باید میرفتم محله و با بچه ها یه مشورتی میکردم ولی این آراد معلوم نیست چی داره توی سرش چرخ میخوره که اینطوری سکوت کرده

درحال کلنجار رفتن با خودم بودم که با توقف ماشین در خونه خودش اخمامو توی هم کشیدم عصبی پرسیدم:

_منو چرا آوردی اینجا ؟!

از گوشه چشم نیم نگاهی بهم انداخت و با لبخندی مرموز گوشه لبش حرفی زد که عصبی به سمتش یورش بردم و یقه اش رو گرفتم

_چی گفتی ؟؟ اگه جراتشو داری یه بار دیگه تکرارش کن یابووو

با چشمایی که میخندیدن سعی کرد دستام از دور یقه اش جدا کنه و گفت :

_هوووووی دختر … آروم باش!!

تکونی بهش دادم و عصبی گفتم :

_هر چرت و پرتی به زبونت میاد بلغور میکنی بعد میخوای آروم باشم؟!

با آرامش من رو از خودش دور کرد

_اینکه میگم بیا و چند روزی مهمون خونه من باش بده مگه؟!

دندونامو روی هم سابیدم و با حرص لب زدم :

_هه …مهمون خونت باشم یا مهمون تختت ؟!

لباشو بهم فشرد و با خنده گفت :

_ مهمون دومی باشی بهتره !!

با این حرفش عصبانیتم اوج گرفت و با دستای مشت شده غریدم :

_دهنت رو نبندی تضمین نمیکنم از دو طرف جرش ندم

بی توجه به حرفم ریموت در رو زد و با سرعت داخل خونه شد ، بازم مثل گذشته با دیدن خونه اش دعوامون یادم رفت و با چشمایی که برق میزدن با شوق و ذوق اطراف رو دید زدم که با حرف آراد به خودم اومدم

_نمیخوای پیاده شی خانوم؟!

عه این کی از ماشین پیاده شده که من متوجه نشدم ، با اخمای درهم پیاده شدم و خطاب بهش گفتم:

_خوب…برای چی من رو آوردی اینجا؟!

به طرفم اومد و درحالیکه موهای ریخته شده روی پیشونیم کنار میزد با لحنی که بوی بدحنسی میداد گفت:

_آوردمت که کم کم وظایفت رو یاد بگیری !!

یعنی چی ؟؟ وظایفم ؟

زیرلب با بهت زمزمه کردم:

_وظایفم ؟!

نگاهش رو به لبام دوخت و درحالیکه آب دهنش رو صدادار قورت میداد گفت:

_آره… وظایف آیندت میخوای بهت یادآوری کنم ؟!

اصلا متوجه حرفاش نمیشدم که یکدفعه جلوی چشمای مات و مبهوتم لباش روی لبام گذاشت که با قفل شدن دستاش دور کمرم تقلا کردم تا از خودم جداش کنم

عقب عقب بردم تا پشتم به ماشین خورد و توی بغلش قفل شدم ، لباش رو از لبام جدا کرد تا خواستم فوحش بارونش کنم

با فرو رفتن سرش توی گودی گردنم یکدفعه با حس خاصی که توی بدنم پیچید دهنم نیمه باز موند و دست و پام شُل شد

بوسه ای خیس روی گردنم نشوند که بی اختیار پیرهنش توی دستم مشت شد و صدایی که بی شباهت به آ…ه نبود از دهنم بیرون اومد

خدای من داشت چه بلایی سرم میومد ؟؟ این حسی که تموم وجودم رو گرفته و باعث شده نفسم بالا نمیاد چیه؟!

جووونی کنار گوشم زمزمه کرد که با برخورد نفسای داغش توی گوشم آب دهنم رو قورت دادم و درحالیکه سرمو کج میکردم چشمام روی هم فشردم

بدنش رو به بدنم فشرد و نوازش وار دستش روی صورتم کشید ، انگار داشت جادوم میکرد نفس نفس میزدم و به جایی اینکه پسش بزنم

بدتر دوست داشتم بهم بچسبه تا بیشتر گرمای وجودش رو احساس کنم ، یکدفعه با کاری که کرد چشمام گرد شدن و حس کردم نفسم بالا نمیاد

زبون خیسش رو از لاله گوشم تا گونه ام کشید ، دستام مشت کردم تا عکس العملی درمقابلش نشون ندم

تموم بدنم داشت میلرزید و صدای بلند تپش های قلبم گوشم رو کر کرده بود با حس باز کردن دکمه های مانتوم

دستای لرزونم رو بالا بردم تا از خودم جداش کنم که دستم رو کنار زد و کنار گوشم با لحنی که شهوت توش موج میزد زمزمه کرد :

_بزار هردومون لذت ببریم بندانگشتی من !

با شنیدن صداش تازه متوجه شدم دارم چه غلطی میکنم به عقب هلش دادم و با صدای لرزون لب زدم:

_ب…برو عقب !!

دستاشو دور کمرم پیچید و با صدای لرزونی کنار گوشم زمزمه کرد :

_تازه پیدات کردم کجا برم هوووم؟!

یه صدایی وسوسه انگیزی مدام توی سرم اکو میشد که پسش نزنم و بزارم بیشتر بهم بچسبه ولی نه من آدمی نبودم که اینطوری جلوش کوتاه بیام و بزارم ازم سواستفاده کنه

عصبی به عقب هُلش دادم درحالیکه با استرس دستامو به اطراف تکون میدادم بلند گفتم:

_دِهههههه برو کنار تا نزدم ناقصت کنم!!

کلافه دستی پشت گردنش کشید و زیرلب زمزمه کرد:

_اوووف باید حتما ضدحال بزنی؟!

حس میکردم به شدت گرممه و حالم خوب نیست ، با دستام شروع به باد زدن خودم کردم و عصبی از حال بدم بهش توپیدم:

_چرا هی فِرتُ و فِرت به من میچسبی هااا ؟!

با چشمای به خون نشسته سرتاپام رو با هیزی از نظر گذروند و زبونی روی لبهاش کشید و گفت :

_چون خیلی خوشمزه ای کوچولو !!

چی ؟؟
مگه غذام که خوشمزم !؟

با حرص مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و خشن گفتم:

_هوووی حواست به زبونت باشه هااا وگرنه از حلقومت میکشمش بیرون

یکدفعه مشتم رو توی دستش گرفت و با یه حرکت به طرف خودش کشیدم که توی آغوشش فرو رفتم

لاله گوشمو به دندون گرفت که باز بدن بی جنبه ام عکس العمل نشون داد و حس کردم یه حس مطبوع و خوب دلمو زیر و رو کرد

توی حال و هوای خودم بودم که آروم توی گوشم زمزمه کرد :

_چی شد… خوشت اومده؟؟ هرچند توام دختری و احساساتی با یه حرکت میتونم رام و برده خودم بکنمت

از حرفاش که عین پوتک توی سرم فرود میومدن خشکم زده بود که تحریک وار دستش روی بدنم تکونی داد و ادامه داد:

_پس منو با حرفای پوچت تهدید نکن کوچولو !!

دندونامو با حرص روی هم سابیدم از دست خودم شاکی بودم که چرا باید اینطوری در برابرش سست بشم که الان دستم بندازه

توی فکر بودم که چه بلایی سرش بیارم ولی نه …. نمیشد با دعوا و جرو بحث این پسر رو خام کرد و به خودش و خانوادش برای انتقام نزدیک شد

باید کمی دندون روی جیگر بزارم و باهاش راه بیام بلکه بهم اعتماد کنه آره راهی جز این نداری نازی پس تحمل کن !!

زیرلب مدام با خودم زمزمه میکردم :

_برای رسیدن به هدفت مجبوری !!

دست آراد زیر چونه ام نشست و سرم رو بالا برد ، نگاهش کردم که با خنده گفت :

_با یه کارم اینطوری رفتی تو فضا که با خودت حرف میزنی؟؟

گیج نگاش کردم که دماغش رو به دماغم مالید و ادامه داد:

_اوووف فکر کن اگه بریم روی تخت چه حالی میشی ؟!

دیگه داشت شورش رو درمیاورد پسره بیشعور ، باید هرطوری شده حالش رو بگیرم ولی چطوری!؟

با فکری که به ذهنم رسید لبخندی زدم که مشکوک نگام کرد

لبخندم رو خوردم تا بیشتر از این بهم شک نکنه بالاخره بعد از کلنجارهای زیاد با خودم نتونستم حالش رو بگیرم چون نمیشد و باید هر طوری شده باهاش مدارا میکردم تا بهم اعتماد کنه

به خاطر قد بلندش و ریزه بودن من روی نوک پاهام ایستادم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و بهش چسبیدم با چشمای گرد شده از تعجب خیرم شد و پلکم نمیزد

بدبخت حقم داشت منی که هر لحظه درحال جفتک پرونی و خط و نشون کشیدن براش بودم اینطوری عین دخترای لوس با نیش باز بهش چسبیدم

دقیق نمیدونستم باید چیکار کنم ولی مثل کارهایی که خودش انجام میداد به لباش زُل زدم و یه خورده سرمو جلو بردم

کم کم انگار باورش شده باشه که تحر..یک شدم و میخوام باهاش رابطه دلشته باشم با غرور تو گلو خندید و گفت:

_میبینم که خانوم کوچولو دلش یه چیزایی میخواد !!

آب دهنم رو قورت دادم و نگاهمو از لباش به چشماش سوق دادم و به زور سعی کردم لبخند دلربایی بزنم

که نمیدونم چقدر موفق بودم ولی آقا زود چشماش خمار شد و درحالیکه دستش رو نوازش وار روی صورتم میکشید گفت:

_چی تو چشمات داری دختر که آدم رو اینطوری از پا میندازه !!

سرش رو جلو آورد و لباش روی لبهام گذاشت که از شدت انزجار و تهوع چشمام بستم تا عکس العملی نشون ندم

اون که به خیال خودش من دارم حال میکنم و خوشم اومده دستش دور کمرم انداخت و درحالیکه حین بوسه هاش اوووم کشداری زیرلب زمزمه میکرد بدتر بهم چسبید طوریکه بین بازوهاش گیر افتادم

هر ثانیه ای که میگذشت لباشو بیشتر روی لبام فشار میداد که تحملم تموم شد و با حرص زیاد دندونامو توی لباش فرو کردم گازی ازش گرفتم بلکه ولم کنه

آخی توی دهنم کشید و با نفس نفس ازم جدا شد ، با دیدن لب پایینش که قرمز شده بود و داشت ازش خون میومد با فکر به اینکه بهش ضدحال زدم بی اختیار نیشم تا بناگوش باز شد

دستی به لبش کشید که با دیدن خون روی دستش فکر میکردم عصبی میشه و سرم داد میزنه ولی برعکس تصوراتم تو گلو خندید و گفت:

_اوووه پس خاله ریزه خشن دوست داره هااا ؟!

اخمامو توی هم کشیدم و با بهت لب زدم :

_خشن ؟!

لبخند بدجنسی گوشه لبش نشست و درحالیکه سرش رو به اطراف تکون میداد گفت :

_بله خشن !!

یکدفعه جلوی چشمای ناباورم بغلم کرد که جیغی کشیدم و با ترس دستامو دور گردنش حلقه کردم ، سرش رو کنار گوشم آورد و با صدای لرزونی ادامه داد:

_اوکی پس بریم روی تخت تا خشن یه حال اساسی بهت بدم !!

چی ؟؟ این داره برای خودش چی زِر زِر میکنه پسره عوضی ؟!

یه کمی بهش رو دادم پررو شده و میخواد چیکار کنه؟؟ درحالیکه تقلا میکردم بلند فریاد زدم:

_بزارم پایین منو عوضی !!

بخاطر جثه ریزم توی آغوشش گم شده بودم و تقلاهام هیچ فایده ای نداشت تقریبا توی آغوشش قفلم کرده و به طرف خونه راه افتاد

وااای خاک تو سرت نازی !!
چه گوهی خوردی خواستی باهاش راه بیای و باهاش دوست شی ؟!
الان میخوای چه غلطی کنی با این هیولایی که دو برابر تو هیکلشه و بدتر از همه تحر..یک شده !!

میدونستم مرد وقتی توی این حالته یه طورایی زورش دو برابر میشه و تا به خواسته اش نرسه دست بردار نیست

و با دیدن حالت آراد و نفس های تندی که مدام پشت سرهم میکشید و چشمای به خون نشسته و خمارش راحت میشد فهمید توی چه حالیه !!

با ترس شروع کردم به تقلا کرد و دست و پا زدن و عصبی بلند فریاد زدم :

_هووووی من رو بزار زمین !!

عکس العملی به حرفام نشون نداد و درکمال آرامش دونه دونه پله ها رو بالا میرفت ، دنبال راه فراری بودم ولی هیچ چیزی به خاطرم نمیومد که عصبی با جیغ گفتم:

_بزار من برم به کارهام برسم مگه …مگه نمیخواستی برم توی اون خونه ، چیزی که میخوام برات بیارم

انگار صدام رو نمیشنوه به خودش بیشتر چسبوندم و درحالیکه خم میشد در اتاق رو با آرنجش باز کرد ، آب دهنم رو قورت دادم و عصبی مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و برای اینکه حواسش رو پرت کنم گفتم :

_مگه با تو نیستم ؟ راستی اون چیزی که میخوای از اون خونه برات بیارم چیه؟؟

روی تخت پرتم کرد و تا بخوام فرار کنم روم خیمه زد و با صدای خماری کنار گوشم زمزمه کرد :

_فعلا کارهای مهم تری داریم پس آروم بگیر بزار به عشق و حالمون برسیم

میدونستم اگه تموم تلاشم رو نکنم با زوری که این داره به راحتی دخلم رو میاره و زندگیم از اینی که هست داغون تر میشه پس با ترس شروع کردم به تقلا کردن و عصبی فریاد زدم:

_عشق و حال چی؟؟ ولم کن بابا

بدون توحه به تقلاهام سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و با صدای خماری زمزمه کرد:

_اوووم…. آروم باش تازه که خوب داشتی باهام راه میومدی پس الان چته وحشی شدی افسار پاره کردی؟!

مگه حیوونم که افسار پاره کنم ؟ از حرص زیاد دندونامو توی بازوش فرو کردم که صدای دادش بلند شد

_آاااای ولم کن دختره وحشی !!

درحالیکه به چشماش خیره میشدم بیشتر دندونامو توی گوشت دستش فرو کردم که انگار خماری از سرش پریده باشه به خودش اومد و با دستش فشاری به گلوم آورد

_ول کن وگرنه قبل از اینکه خفت کنم به بدترین شکل ممکن بهت تجا…وز میکنم تا زیرم جون بدی

حس میکردم دارم خفه میشم و از شدت تنگی نفس اشک توی چشمام جمع شده بود به اجبار بازوش رو ول کردم که از روم کنار رفت

به شدت شروع کردم به سرفه کردن ، آراد بازوش رو گرفت و درحالیکه بررسیش میکرد عصبی فریاد زد :

_ چرا یکدفعه اینطوری وحشی شدی گاز گرفتی هاااا ؟!

با نفس نفس توی چشماش خیره شدم و گستاخ گفتم :

_چون نمیخوام بهم دست بزنی !!

چندثانیه بدون پلک زدن خیرم شد و بدون حرفی از روی تخت بلند شد نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و دستمو روی سینه ام که بالا پایین میشد گذاشتم اوووف خطر از بیخ گوشم گذشته بود

چشمامو روی هم گذاشتم که صدای گرفته اش به گوشم رسید که عصبی گفت:

_فکر نکن ولت کردم از این به بعد راحتی… نه !!

سرش رو کج کرد و درحالیکه از گوشه چشم نیم نگاهی بهم مینداخت ادامه داد :

_فقط‌ یه گوشه چشم از وظایفت بود که کم کم باهاشون آشنا شی پس به جای جفتک انداختن برو یه کم ظرافت زنانه یاد بگیر

هه…ظرافت زنانه ؟!
اصلا این ظرافتی که ازش حرف میزد چی بود ؟! اینم دلش خوشه هااا من تموم عمرم اینطوری زندگی کردم الان این چی ازم توقع داشت

با یادآوری زندگیم انگار غم دنیا به دلم نشسته باشه ناراحت به ملافه روی تخت خیره شدم و توی فکر فرو رفتم راست میگفت من اصلا بلد نبودم چطوری رفتار کنم یعنی …یعنی اصلا زن بودن رو بلد نبودم

از بس توی کوچه وخیابون بی پول و گرسنه موندم و بهم نارو زدن و از طرفی خواستن ازم سواستفاده کن که منم شدم یکی از همونا یه گرگ !!

آره…. برای دفاع از خودم شدم گرگ !!
گرگی که یاد گرفته هرکی که بهش نزدیک شه و خواست بهش آسیب بزنه حمله کنه و اون رو بدره! نمیدونم چقدر توی فکر بودم که با تکون خوردن دستی جلوی صورتم به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم

_کجایی …با تو بودم هاا ؟!

آب دهنم رو قورت دادم و درحالیکه اخمام توی هم میکشیدم عصبی از مرور خاطرات گذشته فریاد زدم :

_هااااا چیه چی از جونم میخوای ؟!

چپ چپ نگام کرد و گفت:

_گفتم یا خودت زور میزنی همه چی رو یاد میگیری یا چی …؟!

روم خم شد و درحالیکه نگاهش رو توی صورتم میچرخوند ادامه داد :

_خودم دونه به دونه یادت میدم اول از بوسه شروع میکنیم بعدش کم کم میریم سراغ نقاط حساس بدنت چطوره؟!

خدایا این توی چه فکریه و آدمایی بدبختی مثل من توی چه فکری !!

حیف اسم استاد که روی همچین آدمی بزارن ، منکر این که وقتی نزدیکم میشه حس خوبی بهم دست میده و حالم عوض میشه نمیشم ولی …. این مرد سرتاپا پر بود از اشتباه !!

اصلا نکنه نسبتی بین ما باشه ؟؟ اون وقت اونطوری لبای منو بوسید و بدنم رو لمس کرد …یعنی گناه !!
با فکر بهش سرم گیج رفت و دستمو به سرم گرفتم مقصر همین آراد بود که همش به فکر رابطه و عشق و حاله
انگار هیچی جز اینا براش مهم نیست

هه…اگه براش مهم بود میدید حال من خوب نیست نباید اینطوری باهام رفتار کنه دیگه بسه هر چی جلوش کوتاه اومدم بلند شدم و درحالیکه رو به روش می ایستادم سرمو بالا گرفتم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_حالم رو بهم میزنی !!

و بدون توجه به چشمای بهت زده اش با تنه محکمی که بهش زدم با قدمای نامتعادل از اتاق بیرون زدم

فکر میکردم دیگه دنبالم نمیاد و بیخیالم میشه ولی زهی خیال باطل !
هنوز پامو توی حیاط نزاشته بودم که با اخمای گره خورده توی قاب در قرار گرفت و بلند گفت :

_هوووی کجا ؟!

دستی به مقنعه کج شده روی سرم کشیدم به طرفش چرخیدم و شاکی گفتم:

_از کی تا حالا باید به توام جواب پس بدم!؟

دستاش رو به سینه اش گره زد و درحالیکه تکیه اش رو به در میداد گفت:

_از وقتی که قبول کردی برای من کار کنی !!

حوصله کلکل و بحث باهاش رو نداشتم پس دستی به صورتم کشیدم و بی اهمیت گفتم:

_میرم خونه ، درمورد کارتم نترس حواسم بهش هست !

عقب گرد کردم ولی بازم بلند صدام زد ، نوووچ این نمیخواد امروز ول کن من بشه و تا کاری نکنه عصبی نشم و از کوره در برم دست بردار نیست

شاکی به طرفش رفتم و عصبی گفتم:

_باز چیه ؟!

معلوم بود از اینکه تونسته عصبیم کنه خندش گرفته ولی خودش رو جمع و جور کرد و درحالیکه دستی به گوشه لبش میکشید گفت:

_بیا داخل میخوام یه چیزیی نشونت بدم

مشکوک نگاش کردم که داخل شد وقتی دید دنبالش نمیرم به عقب چرخید و سوالی پرسید:

_چرا نمیای؟!

ابرویی بالا انداختم و زیرلب زمزمه کردم:

_نوووووچ !

دیگه نمیشد بهش اعتماد کرد چون از هر فرصتی سواستفاده میکرد و میخواست به من دست بزنه

_یعنی چی نوووچ ؟! میخوام عکس و اطلاعات اون چیزی که میخوام از اونجا برام بیاری رو نشونت بدم

با چشمای ریز شده نگاش کردم ، یعنی داشت راست میگفت؟
هنوزم دودل سرجام ایستاده بودم که صدام زد و بلند گفت:

_بیا دیگه ‌… ای بابا

به ناچار دنبالش داخل رفتم ، بی حوصله داخل پذیرایی روی یکی از مبلا نشستم کلافه گفتم:

_زود باش کارتو بگو میخوام برم

چپ چپ نگام کرد و خواست داخل اتاق بشه ولی یکدفعه با بلند شدن صدای زنگ اف اف سرجاش ایستاد و متعجب به طرف گوشی رفت

_کیه؟!

نمیدونم کی بود که اخماشو توی هم کشید و گفت:

_بفرمایید داخل !!

گوشی رو گذاشت و بی اهمیت خواست به طرف اتاقش بره که کنجکاو صداش زدم و گفتم:

_کی بود؟!

_پدر و مادرم !

چی ؟؟ پدرومادرش ؟!
دستپاچه روی مبل جا به جاشدم و با استرس زیرلب زمزمه کردم :

_وااای حالا چیکار کنم

دوست نداشتم من رو اینجا ببینن … آمادگی رو به رو شدن باهاشون رو نداشتم آراد حواسش نبود پس با عجله بلند شدم و با قدمای بلند خودمو داخل اولین اتاقی که سرراهم بود انداختم و در رو بستم

با نفس نفس بهش تکیه دادم و چشمامو روی هم گذاشتم که بعد از چند ثانیه صدای خشک و جدی مردی که به گمونم پدرش بود توی سالن پیچید

_آراد …. کوشی پسر !

بالاخره صداش رو شنیدم ، صدای پرعشوه و نازی که هرکی میشنید فکر میکرد مخاطبش دختر بیست ساله اس نه زن با سن و سال اون ، دستامو مشت کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم

_بیا بشین عزیزم الان میاد !

با قطع شدن صداشون با استرس به در چسبیدم و درحالیکه گوشم رو بهش فشار میدادم سعی کردم بفهمم دارن چیکار میکنن

ولی با شنیدن صدای خشک و جدی آراد با کنجکاوی اخمامو توی هم کشیدم

_سلام ببخشید معطل شدید یه کار کوچیک داشتم که باید انجام میدادم !!

این چرا اینطوری مثل غریبه ها باهاشون صحبت میکنه ؟! انگار اصلا نمیشناستشون یا نسبتی باهم ندارن

_میدونی که برای چی اینجا اومدیم !!

صدای خشن آراد توی خونه پیچید که عصبی گفت:

_فکر کنم قبلا حرفامون رو زدیم بابا

_درسته ولی ما دوست داریم که تو….

آراد که معلوم بود عصبی شده توی حرفش پرید و با خشم گفت :

_من خودم خونه دارم بابا و اینجام راحتم !

_ما اومدیم اینجا و تا تو رو با خودمون نبریم جایی نمیریم فهمیدی؟!

و بعد از مکثی ادامه داد :

_مگه نه خانوووم ؟!

اوووه پس میخواستن آراد باهاشون زندگی کنه و این گودزیلا راضی نمیشد

” آراد “

بی حوصله نگاه ازشون گرفتم و نگاه سرگردونم رو توی پذیرایی چرخوندم ، عه پس اون دختره نازلی کو ؟! چطور از یادم رفته بود

روی مبل جا به جا شدم و با کنجکاوی نگاهم رو به اطراف چرخوندم که با صدای بابا به خودم اومدم

_خوب نظرت چیه ؟!

کلافه چشمامو تو حدقه چرخوندم و بی حوصله از بحث قدیمی گفتم:

_چیکار کنم که دیگه اصرار نکنید و این بحث رو تمومش کنید ؟!

برای اینکه از دست حرفاشون و اصراراشون فرار کنم به بهونه پذیرایی بلند شدم و درحالیکه به طرف آشپزخونه میرفتم بلند گفتم :

_چی میخورید براتون بیارم ؟؟

بابا دستش رو دور شونه های زنش حلقه کرد و درحالیکه ابرویی بالا مینداخت گفت :

_نمیخواد پسر … اومدیم خودت رو ببینیم !

بی اهمیت به حرفش به آشپزخونه رفتم و خودم رو به درست کردن چای مشغول کردم که با یادآوری نازلی زیر گاز رو روشن کردم

به طرف راهرو رفتم در اولین اتاق رو که باز کردم با دیدن خالی بودنش سری تکون دادم

پس این دختر کجا رفته بود ؟
چشمم که به تنها اتاق ته راهرو که اتاق کارم بود افتاد به طرفش قدم تند کردم خواستم درو باز کنم ولی انگار مانعی پشت در باشه نمیشد

یعنی چی؟ اخمامو توی هم کشیدم و با تموم قدرت هُل محکمی بهش دادم که در با ضرب باز شد و با دیدن همون دختره که با نفس نفس و چشمای گشاد شده وسط اتاق ایستاده بود ماتم برد

با دیدن من انگار خیالش راحت شده باشه نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و دستپاچه لب زد :

_ت…ترسوندیم

این دختره زیادی مشکوک میزد برای چی خودش رو مخفی کرده باید سر از کاراش دربیارم ، بی حرف در رو بستم و درحالیکه کلیدو توی قفلش میچرخوندم سوالی به طرفش برگشتم

سوالی پرسیدم :

_اینجا چیکار میکنی؟!

آب دهنش رو با وحشت قورت داد و درحالیکه دستاش رو به اطراف تکون میداد سعی کرد بی تفاوت باشه

_دی…دیدم خانوادت اومدن نخواستم منو اینجا ببینن برای تو بد شه

ابرویی بالا انداخت و گستاخ ادامه داد:

_مگه بد کردم ؟!

اصلا این ماجرا و حرفاش اهمیتی برام نداشت چون خانوادم همیشه دوست دخترای من رو دیده بودن و باهاشون ارتباط نزدیک داشتن

یعنی در کل این جور روابط برای خانواده ما چیز عادی بود و اصلا اهمیتی برام نداشت ، دست به سینه به دیوار تکیه دادم و با تمسخر گفتم:

_یعنی میخوای باور کنم تو فقط برای همین اینجا پنهون شدی ؟!

با اضطرابی که از رفتاراش معلوم بود شروع کرد به راه رفتن

_آره دیگه میخوای چی باشه !!

از دیوار فاصله گرفتم و با چشمای ریز شده درحالیکه حرکاتش رو زیر نظر داشتم گفتم:

_خوب باید بگم که خانواده من با دیدن یه دختر توی خونه من و کنار من اصلا مشکلی ندارن پس ….

به طرفش رفتم و ادامه دادم :

_میتونیم الان باهم بریم پیششون و تو بیشتر باهاشون آشنا شدی !

آشکارا جا خورد و با چشمای گشاد شده وسط اتاق خشکش زد ، سرمو کج کردم و زیر لب زمزمه کردم :

_خوب … چی شد ؟!

لباش رو برای گفتن حرفی تکون داد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از دهنش خارج نشد ، با تعجب داشتم نگاش میکردم که چطور دستاش شروع کردن به لرزیدن

این دختر داشت چی رو از من پنهون میکرد ؟ نمیفهمیدم ؟!
یعنی باور کنم بخاطر شرم و حیا اینکه توی خونه پسر غریبه اس اینطوری و به این حال افتاده ؟!

ولی با سابقه ای که این دختر داره و زبون درازش بعید میدونم براش اهمیتی داشته باشه پس الان چه مرگش شده؟!

رو به روش ایستادم و با کنجکاوی لب زدم:

_چیه خشکت زده؟!

با این حرفم دستپاچه ازم فاصله گرفت و با استرسی که از صدای لرزونش معلوم بود گفت :

_خشک چی…یه لحظه حواسم پرت شد همین !!

دستی به ته ریشم کشیدم و جدی گفتم:

_اوکی … پس بریم پیششون !!

دستش رو گرفتم و خواستم دنبال خودم بکشمش که در کمال ناباوریم با تقلا سعی کرد دستش رو ازم جدا کنه و با صدای لرزونی گفت:

_و…ولم کن !

با لجاجت بدون اینکه دستش رو ول کنم به طرفش چرخیدم

_میخوام با خانوادم آشنا شی همین… نمیخوام ببرمت قتلگاه که اینطوری ترسیدی

دستش رو از دستم جدا کرد و عصبی گفت :

_دهههه ولم کن حاجی…. نمیخوام آشنا شم زوره مگه ؟!

دهن باز کردم چیزی بگم که با شنیدن صدای بابا که مدام پشت سرهم صدام میزد کلافه دستی به صورتم کشیدم و درحالیکه انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون میدادم هشدار آمیز خطاب بهش گفتم:

_تا من میرم پیششون برمیگردم میخوام آماده شی باهام بیای پیششون چه با زور چه با پاهای خودت فهمیدی؟!

چندثانیه بی حرکت خیرم شد و در مقابل چشمای ناباورم بدون حرف و بحث سری به نشونه تایید حرفم تکون داد

هنوز داشتم با کنجکاوی نگاش میکردم که با شنیدن اسمم توسط بابا کلافه در رو باز کردم و بیرون رفتم

درحالیکه به طرف آشپزخونه میرفتم بلند گفتم:

_الان میام بابا !!

تند و با عجله دو چایی ریختم و به طرف سالن رفتم که بابا گفت:

_چه عجب تشریف فرما شدی!!

سینی رو مقابلشون روی میز گذاشتم و سکوت کردم که بابا نیم نگاهی به زنش انداخت و گفت:

_ما اینجا اومدیم با خودت حرف بزنیم نه با در و دیوار خونت پسر !!

سرجام جا به جا شدم و درحالیکه با سرفه ای گلوم رو صاف میکردم گفتم:

_ببخشید بابا … حواسم پرت مهمونم شد

با این حرفم چشمای بابا گرد شد و با تعجب گفت :

_مهمون داری ؟! پس کجاست ؟!

بلند شدم و درحالیکه به طرف اتاق میرفتم پوزخند صداداری زدم و گفتم:

_یه کم خجالتیه الان میارمش !

در اتاق رو باز کردم ولی با چیزی که دیدم دستگیره در از بین دستای سست و بی حسم جدا شد و محکم به دیوار پشت سرش خورد

” نازلی “

وقتی آراد از اتاق بیرون رفت دستپاچه دور خودم چرخیدم ، حالا باید چیکار میکردم خدایا !

نمیخواستم قیافه نحس اون زنیکه رو ببینم وگرنه معلوم نبود چه عکس العملی نشون میدادم و اونوقت گند ماجرا درمیومد

باید تا دیر نشده کاری میکردم با این فکر با عجله به طرف در رفتم و آروم بازش کردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم

خداروشکر کسی اون اطراف نبود و به قسمتی که اونا نشسته بودن دید نداشت پس تند بیرون رفتم و سعی کردم بدون کوچکترین صدایی از پله ها پایین برم

برای بیرون رفتن باید از توی سالن رد میشدم که اینطوری اونا راحت من رو میدیدن و باعث دردسر میشد

هرچی بیشتر به سالن نزدیک تر میشدم صدای منحوس اون زن و مرد بلندتر به گوشم میرسید و داشت تمرکزم رو بهم میریخت

دنبال راه چاره ای چرخی دور خودم زدم و نگاهمو به اطراف چرخوندم که با دیدن پنجره قدی بزرگی که به حیاط راه داشت

چشمام برق زد و به طرفش قدم تند کردم ، درش رو باز نکرده بودم که با شنیدن صدای آراد که داشت به این سمت میومد

آب دهنم رو قورت دادم و نمیدونم چطور پنجره رو باز کردم و بخاطر فاصله کمی که با حیاط داشت خودم رو ازش آویزون کردم

چون اگه یکدفعه پایین میپریدم از صدای بلندش ممکن بود متوجه بشن پس مجبور بودم ازش آویزون شم ، بخاطر فاصله که کمتر شده بود آروم دستام از لبه پنجره جدا کردم که با صدای خیلی کمی روی زمین نشستم

بدون اینکه وقت رو تلف کنم با عجله بلند شدم و شروع کردم به دویدن ، با ندیدن نگهبانی توی حیاط بیرون رفتم و در حیاط رو بهم کوبیدم

با نفس نفس دستامو به زانوهام تکیه دادم و نگاهمو به زمین دوختم ، آخیش بلاخره تونسته بودم فرار کنم

با یادآوری قیافه آراد وقتی ببینه نیستم پقی زدم زیرخنده ، بدبخت آخه نمیدونم چه اصراری داشت خانوادش منو ببین

هه….خانواده !!

قسم میخورم داغ خانواده ای که باید داشته باشم و ندارم روی دل تک تکتون میزارم که درست مثل من زجر بکشید

با رسیدن به محله با وجود سرگیجه ای که داشتم یکراست خواستم به سمت خونه برم و استراحت کنم ولی تا چشمم به در رنگ و رو رفته خاله طلعت خورد یاد نیره افتادم

خدااای من چطور تونسته بودم به این زودی فراموش کنم اونا به پول احتیاج دارن و منه الاغ قرار بود براشون پول جور کنم

یعنی قول داده بودم …. من لعنتی قول دادم !!

نمیدونم چقدر با دستای مشت شده از حرص به در خونشون خیره بودم که با توپی که جلوی پام پرت شد به خودم اومدم سرمو بلند کردم و نگاهمو بین بچه هایی که یه کم اون ورتر مشغول بازی بودن چرخوندم

توپ رو با پام تکونی دادم و یکدفعه با تموم قدرتی که داشتم زیرش زدم و بدون اهمیت به اینکه کجا افتاد به طرف جایی که به فکرم رسید قدم تند کردم

آره فقط خودشه که میتونه کمکم کنه !

با این فکر به قدمام سرعت بخشیدم وارد خونه که شدم یکراست به طرف اتاقش رفتم

ولی با دیدن در شیشه ای اتاقش که بسته بود کلافه دستی پشت گردنم کشیدم ، یه بار کارش داشتما باز معلوم نیست کجا رفته !!

به امید اینکه شاید داخل باشه تکونی به در دادم و بلند صداش زدم :

_امیر …هستی ؟!

صدای ازش به گوشم نرسید که پوووف کلافه ای کشیدم و لگد محکمی به در اتاقش کوبیدم که صدای بدی ایجاد کرد

_از صبح زده بیرون !!

این صدای مریم بود ، به عقب چرخیدم که مریم رو درحالیکه با چشمای ریز شده به دیوار تکیه داده بود و نگاه ازم نمیگرفت دیدم ، دستپاچه نگاهمو توی حیاط چرخوندم و آهانی زیرلب زمزمه کردم

نمیخواستم سر از کارهام دربیاره پس بدون حرف عقب گرد کردم و خواستم به طرف اتاقم برم

که بلند صدام زد و با چیزی که گفت خشکم زد و دستامو مشت کردم

_بهم دروغ گفتی آره ؟!

لبامو بهم فشردم و تصمیم گرفتم سکوت کنم چون اگه شکش به یقین تبدیل میشد ازم زده میشد و بهم پشت میکرد چیزی که اصلا دوست نداشتم

ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که بلند صدام زد و گفت:

_از کی تا حالا از زیر جواب دادن درمیری!

به طرفش برگشتم و درحالیکه سینه به سینه اش می ایستادم توی چشماش خیره شدم و گفتم:

_ چی میخوای بشنوی از من !؟

سرش رو کج کرد و با پوزخندی گفت:

_واقعیت رو !!

خودم رو به اون راه زدم و با بالا انداختن شونه هام گفتم:

_واقعیت ؟؟ داری از چی حرف میزنی نمیفهمم

به چشمام خیره شد و جدی گفت:

_کارت با امیر چیه ؟!

درحالیکه دستمو بالا میگرفتم خودم رو با نگاه کردن به ناخن هام مشغول نشون دادم و بیخیال گفتم:

_هیچ…. چیز مهمی نبود !

لبش به پوزخندی کج شد و عصبی گفت:

_تو وقتی کارت به امیر میفته یعنی داری خلاف میکنی و دنبال شریک میگردی همین و بس !

_نه همچین چیزی نی فقط میخواستم چی…

دستش رو جلوم به نشونه سکوت گرفت و درحالیکه دندوناش روی هم میسابید با خشم غرید :

_بسه … نمیخوام دروغ بشنوم !!

خواست از کنارم بگذره که مُچ دستش رو گرفتم و درحالیکه از نیم رخ خیره صورتش میشدم آروم لب زدم :

_بزار حرفامو بزنم بعد برو !

دستش رو با شدت کشید و با خشمی که برای اولین بار ازش میدیدم عصبی فریاد زد :

_من دیگه حرفی با تو ندارم !!

و بدون اهمیت به منی که اونجا خشکم زده بود از کنارم گذشت ، پوووف کلافه ای کشیدم و داخل اتاقم شدم و عصبی درو بهم کوبیدم

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و چرخی دور خودم زدم حالا با این گندی که بالا اومده بود میخواستم چیکار کنم ؟!

نمیخواستم مریم ازم رو برگردونه و باورش نسبت بهم عوض شه ولی الان که منو در اتاق امیر کسی که کارش خلاف و هزار جور دزدی و خرابکاریه دیده همه چی بهم ریخت

اون فکر میکرد من دست از کارهای خلاف کشیدم و خیر سرم میخوام درس بخونم و کاره ای شم نمیدونست توی مغز و روح من چی میگذره

سعی کردم فعلا بیخیال مریم شم ، هر وقت کارم تموم شد هر طوری شده از دلش درمیارم

آره …نمیزارم از دستم ناراحت بمونه !!

نمیدونم چندساعت دور خودم چرخیدم و از این ور خونه به اون ور خونه رفتم و منتظر امیر شدم تا اینکه نصف شب شد ولی بازم خبری از امیر نشد که نشد !!

معلوم بود باز دنبال شکار جدیدی رفته و سرش گرمه که تا این ساعت برنگشته ، بی طاقت از انتظارطولانی لبه حوض نشستم و پاچه های شلوارمو بالا زدم

آروم پامو توی آب گذاشتم و درحالیکه دستام ستون بدنم میکردم به آسمون خیره شدم و به فکر فرو رفتم

به امروز فکر کردم…امروزی که با حس نزدیکی اون به اصطلاح مادر ، قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد و از استرس بدنم به لرزه دراومده بود

این بود سرسختی و تلاشی که این همه سال برای انتقام ازش دَم میزدم که وقتی باهاش رو به رو شدم چیکار میکنم و دلم براش نمیلرزه ولی آخر چی شد !!

چی…دلم برای اون بلرزه ؟ برای اونی که هیچی از مادری نمیدونه و من رو توی باتلاق تنها گذاشت و رفت دنبال عشق وحالش ؟!

کلافه درحالیکه راست مینشستم سری به اطراف تکون دادم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_متوجه ای داری چی برای خودت بلغور میکنی نازی ؟!

توی فکر و خیال غرق بودم که با نشستن دستی کسی روی شونه ام از جا پریدم و به عقب برگشتم

مراد بود که با اون چشمای هیزش دست به سینه ام بالای سرم ایستاده بود و نگاهش رو به پاهای برهنه ام که توی آب بودن دوخته بود

پوووف کلافه ای کشیدم و بلند گفتم:

_هووووی چشماتو درویش کن !!

خندید که دندونای زردش نمایان شد و درحالیکه دستی به سیبیلای پرپشتش میکشید گفت:

_بالاخره مال خودم میشی پس سخت نگیر!

بازم داشت چرت و پرت بهم میبافت و من بی اعصابم هیچ حوصلشو نداشتم پس بدون اینکه بهش اهمیت بدم پاهامو توی آب تکونی دادم و بلند شدم

خبری که از امیر نبود پس میرفتم کپه مرگمو میزاشتم بهتر بود تا اینکه بخوام با این معتاد مفنگی سروکله بزنم

خم شدم و با برداشتن کفشام خواستم به طرف اتاقم برم که جلوم ایستاد و با چاپلوسی گفت:

_کجا خوشگله ؟؟ میشستی یه کم باهم اختلاط میکردیم

چپ چپ نگاش کردم ، نه این دست بردار نبود و امشب بدجور داشت به پروپای من میپیچید

عصبی با کفشای تو دستم تخت سینه اش کوبیدم که چند قدم به عقب برداشت و با اخمای درهم دستشو روی سینه اش گذاشت و گفت:

_هوووی معلوم هست داری چیکار میکنی؟!

توی صورتش براق شدم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_آخه من چه اختلاط و حرفی دارم که با تو بزنم یابووو هاا ؟!

با قدمای بلند ازش فاصله گرفتم ولی هنوز دستم روی دستگیره در اتاقم ننشسته بود که با باز شدن در حیاط و دیدن کسی که با سری پایین افتاده داخل میشد چشمام برقی زد

و با تکیه به دیوار منتظرش ایستادم ، که بدون توجه به اطرافش کت تنش رو بیرون آورد و درحالیکه روی دستش مینداختش نزدیکم شد

ولی بخاطر تاریکی بیش از حد اون قسمتی که من ایستاده بودم من رو ندید و خواست از کنارم بگذره که از تاریکی بیرون اومدم و سد راهش شدم

با دیدن یهوییم با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :

_اووووه چطوری مادمازل !؟

با اخمای درهم سری تکون دادم و گفتم:

_بدم … بد !!

یک قدم بهم نزدیک شد و درحالیکه با دقت صورتم رو از نظر میگذروند گفت:

_چرا چیزی شده؟!

چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم:

_وقتی از صبح منتظر یه الاغ نشسته باشی میخوای حالت چطور باشه؟!

چندثانیه بی حرکت خیرم شد و انگار تازه متوجه باشه چی گفتم به خودش اشاره کرد و گفت:

_یعنی تو از صبح منتظر من بودی ؟!

سری تکون دادم که صاف ایستاد و درحالیکه دستی پشت گردنش میکشید با تعجب گفت :

_چی شده که خانوم بعد این همه مدت یاد من افتادن ؟!

دهن باز کردم که براش توضیح بوم ولی یکدفعه با دیدن مرادی که وسط حیاط با چشمای ریز شده نگاه ازمون نمیگرفت خشکم زد ، با دیدن سکوتم امیر رد نگاهم رو گرفت

با دیدن مراد سری تکون داد و با خنده گفت :

_این عاشق دل خسته رو ببین !!

چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم:

_خفه….!

اشاره ای به اتاقم کردم و ادامه دادم :

_بریم اتاقم حرف بزنیم

سری تکون داد و دنبالم اومد ولی یکدفعه مراد بلند صدامون زد و کنایه وار گفت :

_اوووه میخواید برید خلوت کنید؟!

گنگ به طرفش چرخیدم و سوالی خیرش شدم که امیر با اخمای درهم غرید :

_بتوچه ها ؟!

مراد اشاره ای به من کرد و با پوزخندی کنایه وار گفت :

_هه…! با من راه نمیومدی حالا راحت میخوای این شازده رو ببری اتاقت بهش بدی ؟!

هنوز با بهت داشتم نگاش میکردم که یکدفعه امیر مثل تیری که از کمان جدا شده باشه به طرفش حمله ور شد

یقه اش رو گرفت و درحالیکه تکونش میداد عصبی فریاد زد:

_نشنیدم چه گوهی خوردی ؟!

از رو نرفت و با پوزخندی کنایه وار گفت :

_چیه بهت برخورده؟؟ مگه دروغ میگم میری اتاقش چیک….

با مشت محکمی که امیر توی دهنش کوبید روی زمین افتاد و از درد دادش به هوا رفت ، امیر عصبی بالای سرش ایستاد و با خشم غرید :

_یه بار دیگه حرف نامربوط درباره نازی از دهنت بیرون بیاد جر…ت میدم فهمیدی ؟!

مراد با نیشخندی گوشه لبش سکوت کرد که امیر عصبی به سمتش رفت و باز خواست کتکش بزنه که سد راهش شدم و دستمو جلوش گرفتم

_ولش کن امیر !

سینه اش از خشم بالا پایین شد و از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_مگه نمیبینی چی میگه ؟!

میدونستم من رو مثل خواهرش میبینه و الان با شنیدن این حرفا از دهن مراد عصبی شده و بهش حق میدادم ولی نمیخواستم باهاش دست به یقه شه

پس راهی جز آروم کردنش نداشتم ، نگاهمو توی چشمای به خون نشسته اش چرخوندم و گفتم :

_از یه معتاد مفنگی چی توقع داری ولش کن !!

دندوناش روی هم سابید من رو کنار زد و باز خواست به طرفش بره که کلافه چشمامو روی هم فشردم و با تشر اسمش رو بلند صدا زدم :

_امیرررر !!

با دستای مشت شده سرجاش ایستاد و بعد از چند نفس عمیق که انگار سعی در آروم کردن خودش داشت انگشتش رو به نشونه تهدید جلوی مراد تکون داد و عصبی فریاد زد :

_این بار کاریت ندارم ولی دفعه بعد بهت رحم نمیکنم مطمعن باش !

و عصبی از پله هایی که گوشه حیاط به پشت بوم وصل میشدن بالا رفت که با تعجب نگاش کردم

این داشت کجا میرفت ؟؟ مگه قرار نبود بیاد اتاق من ؟!

توی همین فکرا بودم که به عقب چرخید و بلند صدام زد :

_بیا دیگه … چرا همونجا خشکت زده !!

و بدون توجه به من از پله ها بالا رفت و از دیدم خارج شد

احتمالا بخاطر حرفای مراد نمیخواست تو اتاق با من تنها باشه ، چون میدونستم تا چه حد حساس و غرتیه نمیخواست کسی الکی پشت سر من حرف نامربوط بزنه

به قصد پشت بوم یک قدم برداشتم که با حرفی که مراد زد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد

_هه ….برو دنبالش !!

قصدش این بود که من رو عصبی کنه و بهش بپرم ولی کور خونده بود ، بدون اینکه عکس العملی به حرفش نشون بدم به قدمام سرعت بخشیدم و از پله ها بالا رفتم

روی آخرین پله بودم که صدای عصبیش به گوشم رسید که با حرص فریاد زد :

_اول تا آخر زن خودمی پس الکی زور نزن که از دستم در بری !

با تاسف سری تکون دادم و روی پشت بوم ایستادم ولی خبری از امیر نبود ، پس کجا رفته ؟!

توی تاریکی چشم چرخوندم که با دیدنش که لبه پشت بوم نشسته و پاهاش رو آویزون کرده بود ابرویی بالا انداختم و به طرفش رفتم

کنارش نشستم و دقیق مثل خودش با آویزون کردن پاهام نگاهمو به تاریکی شب دوختم که به نیم رخم خیره شد و گفت:

_خوب …!!

به طرفش چرخیدم و سوالی سری تکون دادم که چپ چپ نگام کرد و ادامه داد :

_حواست کجاست ؟! مگه نمیخواستی باهام حرف بزنی بگو میشنوم

تو چشماش خیره شدم و جدی گفتم:

_میخوام کمکم کنی برم داخل یه خونه !!

لبهاشو بهم فشرد و با چشمای ریز شده سوالی پرسید:

_آدرس ؟!

آدرس رو که بهش گفتم سوتی زد و با تعجب گفت :

_میدونی که دزدی از همچین خونه هایی کار راحتی نیست

به طرفش چرخیدم و درحالیکه چهارزانو مقابلش مینشستم با اخمای درهم گفتم:

_اما و اگر و دلیل برای من نیار…هستی یا نه !!

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و سکوت کرد ، آب دهنم رو قورت دادم و با نگرانی به لبهاش خیره شدم که بعد از مکثی طولانی گفت :

_هستم !

لبخندی از این حرفش روی لبم نشست و با خوشحالی گفتم:

_دمت گرم !!

بدون اینکه لبخندی بزنه عین همیشه جدی گفت :

_خوب اون چیزی که بخاطرش میخوای خطر کنی و بری تو اون خونه چیه ؟!

با یادآوری اینکه اون استاد دیوونه هیچی بهم نگفته اخمام توی هم فرو رفت و مردد لب زدم :

_نمیدونم !!

با چشمای گشاد شده دقیق نگام کرد و با بهت پرسید :

_یعنی چی نمیدونی ؟!

با استرس نگاهمو به اطراف چرخوندم و با لکنت گفتم:

_خو….خوب بهم نگفته !

چشم غره ای بهم رفت و با خشم گفت :

_برای چیزی که نمیدونی چیه … هی میشینی نقشه میکشی ؟!

پوووف کلافه ای کشیدم و موهای بهم ریخته روی پیشونیم رو کنار زدم و گفتم:

_عیبی نداره فعلا ما میریم یه نگاهی به خونه میندازیم ببینیم چطور میشه داخلش شد … بعدا ازش میپرسم حله ؟!

چشماشو تو حدقه چرخوند و با اینکه معلوم بود هنوز راضی نشده زیرلب حله ای خطاب بهم گفت و بلند شد

با تعجب نگاش کردم که بی اهمیت درحالیکه دستی به شلوارش میکشید و خاک های فرضی روش رو پاک میکرد ادامه داد :

_من برم دیگه خسته ام !!

بلند شدم و رو به روش ایستادم

_نمیمونی یه کم دیگه دربارش حرف بزنیم ؟!

دستی به چشماش کشید و با خستگی که از سر و صورتش میبارید گفت :

_حرفی نمونده دیگه !!

ازم فاصله گرفت و رفت ، اولین بار بود امیر رو تا این حد گرفته و کم حرف میدیدم با دیدن حرفا و حالت های آخرش دیگه مطمعن شدم یه طوریش هست و اتفاقی افتاده

هنوز از پشت سر خیرش بودم که به طرفم برگشت و تاکیدی گفت :

_راستی فردا یادم بنداز بریم یه نگاهی به اون خونه بندازیم !

در تایید حرفش سری تکون دادم که دستی برام تکون داد و از پله ها پایین رفت

یعنی چش شده که اینطوری تو خودش غرق بود ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم… لعنتی اینقدر حواسم به خودم و اون خونه پرت بود که ازش چیزی نپرسیدم

کلافه از پشت بوم پایین اومدم خداروشکر خبری از مراد توی حیاط نبود چون حوصله بحث باهاش رو نداشتم

برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و با فکر به فردای شلوغ و پرکارم چشمام بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح اول وقت قبل از اینکه امیر بیرون بره و تا شب گم و گور شه سراغش رفتم و همراه خودم سراغ اون خونه بردمش

با رسیدن نزدیک خونه از موتور و پشت سر امیر پایین اومدم و درحالیکه نگاهمو به چشمای سیاهش میدوختم سوالی پرسیدم:

_خوب نظرت چیه ؟!

بدون اینکه از روی موتور پایین بیاد با اخمای درهم با دقت نگاهش رو به خونه دوخت و زیرلب زمزمه کرد :

_از اون چیزی که فکرشو میکردم سخت تره !!

لبامو بهم فشردم و ناامید لب زدم :

_چرا ؟!

درحالیکه موتور رو پارک میکرد پیاده شد دستاش رو به کمر زد و با دقت نگاهش رو به خونه دوخت جدی گفت :

_ازم میپرسی چرا ؟!

سری تکون دادم که نامحسوس به دیوارهای عمارت اشاره کرد و گفت :

_اون دوربین های اون بالا رو دیدی ؟!

خواستم کامل به عقب بچرخم که بازوم رو گرفت و عصبی گفت:

_نچرخ … تابلو میشه

_باشه !!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد :

_به جز دوربین و حصار های بالای دیوار چیز دیگه ای هم مونده که ندیده باشم ؟!

لب پایینم رو زیر دندون فشردم و مردد لب زدم :

_نگهبان هست و اوووووم….

نفسش رو خسته بیرون فرستاد و گفت:

_دیگه چی ؟!

با یادآوری سگ های غول پیکری که قبلا دیده بودم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و به سختی لب زدم :

_سگ !

_که اینطور !

سکوت کردم که چنگی توی موهاش زد و یکدفعه انگار جنی شده باشه بدون معطلی گفت:

_بپر بالا بریم !!

_چی ؟! با این زودی ؟!

سوار موتور شد و درحالیکه روشنش میکرد به طرفم اومد که ادامه دادم :

_ولی هنوز درست حسابی همه جا رو ندیدی که بی….

توی حرفم پرید

_بپر بالا بریم چرخی دور خونه و پشتش بزنیم ببینیم چه خبره !

لبخندی از این حرفش روی لبهام جاخوش کرد و با چاپلوسی زیرلب زمزمه کردم :

_مخلصیم داداش !

از این حرفم چشماش برق زد و با نیمچه لبخندی که سعی در پنهون کردنش داشت گفت :

_شیرین زبونی بسه که اصلا بهت نمیاد ، حالام یالله بپر بالا

با خنده پشتش روی موتور جای گرفتم که با سرعت گاز داد چون حواسم نبود جیغ کوتاهی کشیدم و برای حفظ تعادلم پیرهنش رو از پشت گرفتم

_چیکار میکنی دیووونه !!

بلند خندید و گفت:

_سفت بچسب نیفتی بچه !

وقتی که خوب چرخی دور خونه و پشتش زدیم بدون اینکه تابلو بشه تموم زوایاش رو بررسی کردیم که از چه راهی میشه واردش شد

ولی هرچی توی عمق ماجرا پیش میرفتیم بیشتر میفهمیدم که این خونه ای نیست که به راحتی بشه داخلش شد و این باعث میشد بدتر عصبی شم

امیر چرخی دور خودش زد و درحالیکه کلافه نفسش رو بیرون میفرستاد گفت :

_نوووچ …نمیشه !!

عصبی لگدی به دیوار کوبیدم و گفتم :

_ولی هر طوری شده من باید وارد این خونه بشم !

به طرفم اومد رو به روم ایستاد و انگار برای گفتن حرفی مردده زبونی روی لبهاش کشید و دهن باز کرد حرفی بزنه ولی یکدفعه سکوت کرد

و پشت بهم ازم فاصله گرفت…چی ؟ این یکدفعه چش شد ؟!
با اخمای درهم به طرفش رفتم و بلند صداش زدم :

_بگو چی میخواستی بگی امیر !

دستش رو توی هوا تکون داد و جدی گفت:

_هیچی … بیخیال !

هشدار آمیز صداش زدم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و گفت :

_باشه میگم ولی شرط داره !

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_چه شرطی اون وقت ؟!

دستی به ته ریشش کشید و با تیزبینی گفت:

_اینکه نخوای فکر منو عملی کنی چون به خطرش نمی ارزه !!

آهان پس فکری داشت ، لبخندی زدم و برای اینکه راضیش کنم حرف دلشو بزنه به دروغ سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم که هشدار آمیز دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :

_ببین نازی یه درصدم فکر نکن بخوای منو دور بزنی !

_باشه بابا …بگووو دیه !!

زیرچشمی نگاهی بهم انداخت و گفت :

_اگه یک درصد به هر طریقی نتونی از راه دزدی و پنهونی وارد این خونه بشی که با این تجهیزاتی که این خونه داره احتمال وارد شدنت خیلی کم و صفره… باید از خود در اصلی و دقیق پیش نگهبانا وارد شی

با تعجب زیرلب حرفش رو زمزمه کردم ، مگه همچین چیزی امکان داشت ؟ در اصلی ؟؟ اونم با وجود اون همه نگهبانی که اونجا بود ؟!

به دیوار تکیه دادم و با کنجکاوی پرسیدم :

_مگه میشه ؟!

_آره چرا نشه فقط ….

ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم :

_فقط چی ؟!

لگدی به سنگ ریزه جلوی پاش زد و جدی گفت:

_فقط باید راهش رو پیدا کرد !!

چشم غره ای بهش رفتم و با غیض گفتم:

_اینو که خودمم میدونم ولی چه راهی ؟! اینش مهمه

توی فکر فرو رفت و درحالیکه لباش رو بهم میفشرد گفت:

_خونه به اون بزرگی مسلما پر خدمتکار و کارگره … و اگه به نیروی جدید نیاز داشته باشن و بتونی اینطوری وارد شی عالیه چون راحت میتونی همه جای اون خونه رو به راحتی بگردی بدون اینکه کسی کاریت داشته باشه درست میگم؟!

فکرش بد نبودا لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم:

_آره اینطوری خیلی خوب میشه دمت گرم !!

ولی با چیزی که به فکرم رسید اخمام توی هم فرو رفت و دمغ لب زدم :

_ولی از کجا معلوم خدمتکار بخوان !!

توی سکوت سوار موتورش شد و درحالیکه روشنش میکرد گفت :

_اونش رو دیگه تو باید بفهمی ولی اینم بگم خطر گیر افتادنش هم کم نیست !!

عصبی از اینکه چیزی به ذهنم نمیاد دست به سینه ایستادم که با چشم ابرو بهم اشاره کرد سوار شم و گفت:

_به مِخ فندوقیت فشار نیار بیا بریم تا بهت بگم

بی حوصله پشتش سوار شدم که با سرعت گاز داد و من مجبور شدم برای اینکه نیفتم دستامو دور کمرش حلقه کنم

توی جاده افتادیم که نیم رخش رو به سمتم چرخوند و گفت :

_آدرس اون یارو رو بده !!

بخاطر باد زیادی که توی صورتم میخورد چشمامو بستم و درحالیکه سرمو توی کمر امیر پنهون میکردم بلند گفتم:

_یارو کیه ؟!

_همونی که از تو خواسته بری تو اون خونه براش دزدی دیگه !!

این چیکار با آراد داشت ؟ با تعجب سرمو کج کردم و درحالیکه تموم سعیم رو میکردم بدون اهمیت به بادی که به سرعت به صورتم میخورد نگاش کنم گفتم :

_برای چیته ؟!

عصبی صداش رو بلند کرد و گفت :

_دههههههه …. حتما یه کاری دارم دیگه !! تازه یادم نرفته همه چی رو درباره اش بهم نگفتی که کار این یارو با تو چیه هااا

میدونستم بی گدار به آب نمیزنه و وقتی میخواد با آراد صحبت کنه یعنی یه فکری تو سرشه پس بدون اینکه بیشتر از این لج کنم آدرس رو دادم که به سرعت به اون سمت روند

نزدیکی های خونش بودیم که با دیدن در حیاطش که بازه روی بازوی امیر کوبیدم

_اونه خونش !!

سری تکون داد و دقیق در خونش موتور رو نگه داشت که آرادی که با ماشین در حال بیرون اومدن از خونه بود با دیدن ما ایستاد و بعد از مکثی طولانی از ماشینش پیاده شد

به سمتمون اومد و درحالیکه با ابروهای گره خورده نگاه از دستای من که دور کمر امیر بود نمیگرفت گفت :

_جریان چیه؟ اینجا چیکار میکنی؟!

از پشت امیر روی موتور پایین اومدم که امیر عصبی نگاهش روی هیکل آراد چرخوند و گفت :

_دو کلوم باهات حرف حساب داریم … فقط همین

آراد نگاهش رو بین ما دوتا چرخوند با خشم گفت:

_دنبالم بیاید !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب ما باشه سوار ماشینش شد و به سرعت داخل خونه شد

این چرا عصبی بود ؟ تو فکر رفتم که با دیدن در که اتوماتیک وار در حال بسته شدن بود با عجله داخل شدم و بلند خطاب به امیر گفتم :

_بیا داخل تا پشیمون نشده

” آراد “

با اخمای درهم در ماشین رو بهم کوبیدم و شاکی وسط حیاط منتظرش ایستادم ، این پسره باهاش کی بود ؟!

خشمم به قدری زیاد بود که حس میکردم داره دود از سرم بلند میشه و ‌برای یه ثانیه هم دستاش که دور کمر اون پسر حلقه کرده بود از جلوی چشمام کنار نمیرفت

با خشم لگد محکمی به لاستیک جلوی ماشین کوبیدم که با دیدن نازلی که با سری پایین افتاده به طرفم میومد با دستای مشت شده به طرفش رفتم

رو به روش ایستادم و درحالیکه سرم رو کج میکردم دندونام روی هم سابیدم و عصبی غریدم :

_این کیه باهات ؟!

با تعجب چی زیر لب زمزمه کرد و با بهت پرسید :

_نفهمیدم چی گفتی ؟!

بازوش رو توی دستم فشار دادم و درحالیکه محکم تکونی بهش میدادم بلند گفتم :

_گفتم این لَنِدهور که دست تو دست باهاش اومدی اینجا کیه ؟!

با چشمای گرد شده از تعجب دهنش نیمه باز موند و ناباوری لباش رو برای گفتن حرفی تکونی داد ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لباش خارج نشد

سرمو پایین بردم و دقیق کنار گوشش لب زدم:

_چیه لال شدی لعنتی ؟!

نمیدونم چش شده بود که اون دختر گستاخ و زبون دراز حالا بی تحرک خشکش زده بود و به طوری عجیبی نگاه ازم نمیگرفت دهن باز کردم که با توپ و تشر حرف از زیر زبونش بیرون بکشم

ولی یکدفعه کسی پیراهنم رو از پشت گرفت و با قدرت به عقب کشیدم و منم چون حواسم نبود با چند قدم نامتعادل از نازلی فاصله گرفتم

همون پسره بود که با چشمای به خون نشسته سینه به سینه ام ایستاده بود و یکدفعه شاکی فریاد زد :

_هوووی یارو داری چه غلطی میکنی ؟!

از اینکه اینطوری بخاطر نازلی سینه سپر کرده بود و از سر خشم صورتش به سرخی میزد و از همه بدتر رگ گردنش بیرون زده بود ، داشت خون خونم رو میخورد و حس میکردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم

حس خشم درونم لحظه به لحظه داشت بیشتر میشد و اصلا دلیلش رو نمیفهمیدم که چرا باید سر این دختر همچین حالی بهم دست بده

ولی اینو دقیق میدونستم که این دختر رو هر طوری هست میخوامش حتی شده فقط برای یه شب !!

ولی باید مال من باشه و وقتی که درست عشق و حالم رو باهاش کردم میزارمش هرجایی که میخواد بره و دیگه برام پشیزی اهمیتی نداره

آره دلیل خشمم همینه نه چیز دیگه!

اینکه این دختر تا زمانی که من مزش رو نچشیدم نباید دست هیچ احد و ناسی بهش بخوره با این فکر دستامو به کمر زدم و شاکی گفتم :

_مسائل بین ما به تو ارتباطی نداره … اوکی ؟!

بدون توجه به حالت تهاجمیش به طرف نازلی برگشتم و عصبی گفتم:

_چی شد حرف میزنی ی…..

باز پیرهنم رو از پشت کشید که به عقب چرخیدم و خواستم عصبی بهش بتوپم که با فرو رفتن مشت محکمش توی شکمم صورتم از درد توی هم فرو رفت و آخ بلندی از بین لبهام بیرون اومد

با حرص نگاه خشنش رو به چشمام دوخت که ناباور دستمو به شکمم گرفتم و با صورتی درهم خم شدم ، همونطوری خم شده یقه ام رو از پشت گرفت و عصبی گفت:

_یه بار بهت گفتم با نازی چی ؟؟ درست حرف بزن

حس تحقیر توی وجودم ریشه دوند که با تموم قدرت دستش رو پس زدم و خواستم به طرفش یورش ببرم که نازی با نفس نفس وسط هردومون ایستاد و فریاد کشید :

_بسههههه !!

هنوزم با چشمای به خون نشسته نگاهمو به اون پسره دوخته بودم که نازی درحالیکه هنوز وسطمون ایستاده بود با کف دست به سینه هر دومون کوبید و به عقب هولمون داد بلند فریاد کشید :

_معلوم هست چه مرگتونه ؟!

پسره با پوزخند دستش رو کنار زد و با طعنه گفت:

_مگه نمیبینی داره چی…

نازی دستش رو به نشونه سکوت بالا برد و گفت :

_بسه … ما اینجا نیومدیم دعوا کنیم

نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد :

_درباره چیزی که میخوای از اون خونه برات بیارم با امیر اومدیم باهات حرف بزنیم !

با حرص دندونام روی هم سابیدم و درحالیکه هنوزم نگاهم خیره اون پسره امیر بود خطاب به نازلی گفتم :

_بیاین داخل !!

با قدمای بلند داخل شدم و با حرص در یخچال باز کردم و بطری آب رو بیرون کشیدم یک نفس سرکشیدم

هرچی بیشتر آب میخوردم حس اینکه عطشم کمتر شده باشه احساس نمیکردم و بدتر بدنم داغ میکرد طوریکه داشتم نفس کم میاوردم که با صداش دقیق پشت سرم به خودم اومدم

_بیا کارت دارم زود باید برم !

بطری رو پایین آوردم و درحالیکه پشت دستم رو به دهن خیسم میکشیدم به طرفش چرخیدم :

_خوب کارتون ؟!

نگاهی با همون پسره رد و بدل کردن که امیر زبونی روی لبهاش کشید و گفت:

_ وارد شدن به اون خونه خیلی سخته!!

چی ؟؟ داره از کدوم خونه حرف میزنه ؟ نکنه این دختره رفته همه چی رو گذاشته کف دست این یارو ؟!

بطری دستمو روی میز کوبیدم و درحالیکه به طرفشون میرفتم عصبی گفتم :

_چی ؟!

پررو روی تک مبل پذیرایی نشست پاشو کشید و راحت روی میز جلوش گذاشت و جدی گفت :

__گفتم وارد شدن به همچین خونه ای کار هرکسی نیست پس باید راه دیگه ای رو امتحان کرد یه راهی که به راحتی و بدون دردسر بشه داخل اون خونه شد

نگاه تند و تیزی به نازلی انداختم و عصبی گفتم:

_تو رفتی همه چی رو گذاشتی کف دست این ؟!

بی اهمیت چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت :

_به کمک امیر نیاز دارم !!

از امیر امیر گفتنش داشت اعصابم بهم میریخت و به این حجم صمیمیت بینشون داشتم از حسادت میترکیدم با دستای مشت شده رو به روی امیر نشستم و زیر لب غریدم :

_خوب ؟ اینجا اومدید که من چیکار کنم ؟!

با نشستن نازلی کنار اون پسره نگاهم رو به سختی ازشون گرفتم و چشمام روی هم فشردم که گفت :

_سوال اول اینکه اون چیزی که از اون خونه میخوای برات بیارم چیه ؟! دوم اینکه کمی به کمکت احتیاج دارم باید اطلاعات بیشتری بهم بدی

به پشتی مبل تکیه دادم و درحالیکه دستام بهم گره میزدم گفتم :

_اون چیزی که من میخوام یه پرونده خیلی مهمه که مربوط به منه که مطمعنم توی اون خونس و در مورد اطلاعاتم باید بگم که صاحب اون خونه یکی از پولدارترین اشخاص ایرانه و چیز عادیه که خونش پر باشه از نگهبان و محافظ !

با ابروهای بالا رفته چی زیرلب زمزمه کرد و با بهت گفت :

_تو میخواستی من رو توی همچین خونه ای بفرستی؟!

تو سکوت نگاهش کردم که هیستریک وار خندید و ادامه داد :

_اصلا تو کتم نمی ره که تو همه ی اینا رو میدونستی و باز راحت هُلم دادی تو آتیش !!

با پوزخندی گوشه لبم چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :

_وقتی پول و کار پیش من میخواستی باید فکر همه چیشو میکردی مگه نه ؟!

اخماش توی هم کشید و عصبی گفت :

_آره ولی نه اینطوری !!

برای اینکه حرصش بدم کنایه وار گفتم :

_چیه ؟؟ نکنه جا زدی ؟!

طبق حدسم درست روی نقطه ضعفش دست گذاشته بودم چون بلند شد و با خشم غرید :

_من آدم جا زدن نیستم وقتی کاری رو شروع میکنم حتما باید تا آخرش برم…. فهمیدی ؟!

با تمسخر سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و درحالیکه دستمو به طرف در خروجی میگرفتم با طعنه گفتم :

_بفرمائید راه بازه خانوم شجاع !!

از خشم صورتش به سرخی میزد بدون اینکه نگاه از چشمام بگیره خطاب به امیر گفت :

_بریم امیر ! هرطوری شده تا فردا داخل اون خونه میشم چه از راه دیوار چه از راه در

عصبی و با قدمتی بلند از خونه بیرون زد ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم که امیر با خشم گفت :

_نمیدونم چه بدوبستونی بین شماست ولی اینو بدون من تا آخرش پشت نازی هستم!!

این پسره با این حرفاش قصد جون من رو کرده بود و داشت بدجور با روح و روانم بازی میکرد بدون حرف دندونامو روی هم سابیدم و بدون پلک زدن خیرش شدم

که بلند شد و به دنبال نازی بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید

سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و به سقف خیره شدم چرا اینقدر این دختره برام مهم شده بود اون پرونده آنچنان اهمیتی برام نداشت تنها قصدم نزدیکی و داشتن این دختر تُخس و سر به هوا بود و بس !!

نمی تونستم که به خودمم دروغ بگم این اولین باری بود که دختری تا این حد برام جذاب شده بود که داشتم برای داشتنش درست عین پسربچه های هیجده ساله نقشه می کشیدم…

شاید وجه تمایزش با بقیه دخترا همین بکر و دست نخورده بودنش بود اینکه هیچ کاری برای جذب و خودنمایی پیش من نمیکرد ساده بود و بی غل و غش !!

” نازلی “

عصبی از خونش بیرون زدم و با نفس نفس درحالیکه راه میرفتم شروع کردم زیر لب غُر زدن آخه پسره از خود راضی چی پیش خودش فکر کرده که اینطوری دور برداشته ؟!

هه…. البته تقصیر خودمه که اینقدر بهش رو دادم

داشتم همینطوری بلند بلند غُر میزدم که امیر رو به روم ایستاد و شاکی گفت :

_این مردک کیه و دقیقا چی ازت میخواد نازی ؟!

اخمام توی هم کشیدم و برای اینکه توضیحی بهش ندم بی اهمیت لب زدم :

_هیچی…. بیخیال !!

یک قدم جلو اومد و با صدایی که از خشم دورگه شده بود غرید:

_یعنی چی ای….

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم و گفتم:

_از بحث و دعوا خستم …

نگاهمو توی چشماش چرخوندم و ادامه دادم:

_بریم خونه ؟!

بی حرف نگاهم کرد و بعد از مکثی آروم گفت :

_سوار شو !

از سکوت و چشمای غمگینش که ازم میدزدید راحت میشد فهمید که ناراحته و بخاطر اینکه همه چی رو بهش نگفتم ازم دلخوره !!

ولی فعلا حوصله دلجویی ازش رو نداشتم و تموم فکر و ذکرم وارد شدن به اون خونه بود و بس !!

پشتش روی موتور نشستم و با فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد دستامو دو طرف کمرش گذاشتم

از خونه آراد که دور شدیم خواست توی خیابون اصلی بپیچه که با فکری که به ذهنم رسید سرمو جلو بردم و کنار گوشش زمزمه کردم :

_برگرد همون خونه ای که صبح بردمت !!

سرش رو کج کرد و انگار اشتباه شنیده باشه سوالی پرسید :

_چی ؟! کجا برم ؟؟

با حرصی که از حرفای آراد هنوز داشتم گفتم :

_برگرد میخوام هرطوری شده راهی برای وارد شدن به اون خونه لعنتی پیدا کنم فقط هیچ سوالی ازم نپرس …امیر هیچ سوالی !!

سری به نشونه تایید حرفام تکون داد و با سرعت به اون سمت روند بعد از چند دقیقه با رسیدن به جایی که میخواستم از موتور پایین پریدم و بدون اینکه وقت رو تلف کنم به طرف خونه رفتم که امیر بلند صدام زد و گفت:

_هووی داری کجا میری نازی ؟!

آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه به عقب بچرخم بلند گفتم:

_میرم تا این بازی رو شروع کنم !!

امیر دستپاچه پیاده شد و موتور رو همونطوری روی هوا ول کرد که با صدای بلند و نابهنجاری پخش زمین شد بدون اهمیت به موتورش که داغون شده بود با دو به سمتم اومد و با نگرانی گفت :

_مگه مغز خر خوردی ؟! وایسا ببینم

بدون توجه به جوش خوردن و سروصداهاش در خونه ایستادم و مردد دستم رو برای در زدن بالا بردم که کسی با قدرت دستم رو از پشت کشید به عقب چرخیدم و عصبی خواستم چیزی به امیر بگم

که با دیدن صورت خشمگینش حرف تو دهنم ماسید ، نگاهی به خونه انداخت و با اشاره بهش گفت :

_میخوای در بزنی که چی بشه ؟ معلوم هست داری چیکار میکنی زده به سرت ؟!

بخاطر فشار زیادی که این چند وقته روم بود کنترل رو از دست دادم و عصبی فریاد زدم :

_اههههههه تو چیکار داری ؟ میتونی کمکم کن همین… نمی تونی راه بازه برو !! تو رو به خیر و ما رو بسلامت

دندونام روی هم ساییدم که عصبی دستمو گرفت و خواست من رو دنبال خودش بکشه که کنترل رو از دست دادم و بلند اسمش رو فریاد زدم :

_امیررررررررر !!

یکدفعه با صدای باز شدن در خونه دقیق پشت سرم و صدای زمختی که ما رو مخاطب قرار داده بود درمونده چشمامو روی فشردم :

_اینجا چه خبره …؟!

واای عجب گندی بالا اومده ، امیر کلافه چنگی توی موهاش زد و پشت بهم کرد که باز همون صدا بلند گفت :

_با شمام اینجا چی میخواید؟!

با چند نفس عمیقی که کشیدم با تعلل به طرفش برگشتم سرمو که بالا گرفتم با دیدن نگهبان غول پیکری که اندازه یه بازوش تنها قد کل هیکل من بود و قلاده سگ گنده ای دستش بود

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با ترس یک قدم به عقب برداشتم

با چشمای ریز شده نگاهشو روی کل هیکلم چرخوند و با لحن ترسناکی لب زد :

_مگه لالید با شما بودما ؟؟ گفتم اینجا چی میخواید ؟!

انگار واقعا لال شده باشم لبام بهم چسبیده بود وقدرت تلکم نداشتم که مشکوک به سمتمون اومد در همین حین سگ پارس بلندی کرد و به سمتم حمله کرد که با جیغ کوتاهی که کشیدم عقب عقب رفتم

قلاده سگ رو محکم توی دستش فشرد و درحالیکه هنوزم چشمش به من بود زیرلب زمزمه کرد :

_آروم باش جیمی !!

با این حرفش سگ تقریبا آروم گرفت که همون مرد بلند فریاد زد :

_علی زود بیا اینجا ببینم !!

بعد از چند ثانیه پسری که لباس فرم نگهبانی تنش بود و قد و هیکلش دست کمی از اون نداشت با نفس نفس توی قاب در قرار گرفت و مطیع و جدی گفت :

_بله قربان !!

به ما اشاره ای کرد و گفت :

_کمکم این دونفر رو بیار داخل ببینم اینجا چیکار دارن !!

چی ؟؟ معلوم نبود میخواستن ببرمون داخل که چه بلایی سرمون بیارن با نگرانی به طرف امیر برگشتم و زیرلب زمزمه کردم :

_یه کاری بکن دیگه !!

امیر با خشم به سمتمون اومد و خطاب بهشون گفت :

_هیچی آقا بحث خانوادگی بود و همین و بس… نکنه باید به شمام جواب پس بدیم ؟!

پوزخند صداداری به امیر زد و درحالیکه بازوی من رو میگرفت و دنبال خودش میکشید گفت:

_همه چی رو آقا مشخص میکنه !!

با تقلا درحالیکه سعی داشتم خودم رو از دستش نجات بدم لرزون لب زدم :

_هوووی یارو دستت رو بکش ببینم !!

بی اهمیت با چشم و ابرو اشاره ای به همون پسره علی کرد و گفت :

_اون یکیم تو بیار داخل !

هرچی تقلا کردم بیفایده بود داخل حیاط بردمون و درحالیکه وسط حیاط پرتمون میکرد بلند گفت:

_یالله برید به آقا بگید دوتا موش فضول گیر آوردم

بخاطر عصبانیت و اینکه برای ثانیه ای کنترلم رو از دست داده بودم تموم نقشه هام نقش برآب شده بودن و همه چی رو خراب کرده بودم حالا دیگه هیچ کاری از دستم برنمیومد

نیم نگاهی به امیر انداختم و درحالیکه کف دستام رو که بخاطر برخورد با زمین زخمی شده بودن رو بررسی میکردم عصبی زیرلب خطاب بهش گفتم:

_خوب شد الان گند زدی به همه چی؟!

دندوناشو روی سابید و مثل خودم آروم گفت :

_گند رو خودت زدی که سر خود پا شدی و بدون برنامه ریزی در خونه طرف رو زدی !!

دهن باز کردم که عصبی چیزی بهش بگم که همون نگهبان بلند فریاد زد :

_خفهههههههه چیه همش زیرلب وِر وِر میکنید ؟!

سرم رو پایین انداختم و سعی کردم تا رییسشون نیومده فکر و ذهنم رو جمع و جور کنم تا چیزی در جوابش بگم و بتونم از این مخمصه ای که گیرافتادم نجات پیدا کنم

ولی هیچی به ذهن و فکرم نمیرسید و از بس آشفته بودم که تموم فکرم بهم ریخته بود و متشنج و پریشون بودم لبم رو زیردندون میفشردم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و چشمامو روی هم فشردم

که با صدای بلند بفرمایید قربان به خودم اومدم و هراسون سرمو بالا گرفتم که با دیدن کسی که با اخمای گره خورده و جدی به سمتمون میومد آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و زیرلب نالیدم :

_قبر خودت رو کندی نازی !!!

درحالیکه دستاش رو از پشت توی هم گره زده بود قدم به قدم به سمتمون میومد ولی من بی اختیار خیره اش شده بودم باورم نمیشد این مرد صاحب همچین عمارت و دم و دستگاهی باشه

مهم تر از همه اینکه سنی نداشت و قیافه و هیکلشم دقیق عین این مانکن ها تو تلوزیون خاله اقدس میموند شبیه اونا هم راه میرفت دقیق و حساب شده !!

نمیدونم چقدر خیرش بودم که بالای سرم رسید و درحالیکه با تیزبینی نگاه از چشمای کنجکاوم نمیگرفت جدی گفت:

_چه خبره سروصدا راه انداختی عزیز ؟!

همون مرد قوی هیکلی که قلاده سگی دستش بود و تازه فهمیده بودم اسمش عزیزه گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و انگار کار خیلی بزرگی کرده با افتخار گفت :

_این دوتا جاسوس رو وقتی که داشتن دور و بر خونه میپلکیدن گیر انداختم قربان !!

چی ؟! جاسوس ؟!
با چشمای گشاد شده سرجام نیمخیز شدم وعصبی گفتم:

_چه جاسوسی؟! چی داری برای خودت الکی میبری و میدوزی ؟!

عزیز با خشم به سمتم اومد و خواست چیزی بهم بگه که رییسشون دستش رو به نشونه ایست جلوش گرفت و خطاب به من گفت :

_اگر ادعا داری جاسوس نیستی پس میشه بگی دور و بر خونه من برای چی میپلکیدی ؟!

با فکری که به ذهنم رسید بی اختیار لب زدم:

_برای کار اومدم

ابرویی بالا انداخت و زیرلب زمزمه کرد:

_کار ؟!

نگاه هراسونم رو به اطراف چرخوندم و لرزون لب زدم:

_آره کار …. مگه چیه ؟!

با خشم و دستای مشت شده کنارم زانو زد و درحالیکه چونه ام توی دستش میفشرد عصبی گفت:

_به نفعته که با من بازی نکنی وگرنه برات گرون تموم میشه !!

امیر به طرفش هجوم برد و عصبی فریاد زد :

_دستت رو بکش هوووی !

قبل از اینکه به سمتش بیاد افرادش دستای امیرو گرفتن و به عقب هلش دادن نیم نگاهی به امیر عصبی انداخت و با پوزخندی گفت :

_مگه خونه من اداره کاره…درضمن کار اونوقت با دوست پسرت !؟؟

توی چشمای تیزبینش خیره شدم و نمیدونم چی شد که بی اختیار لب زدم:

_داداشمه !!

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد که اضافه کردم:

_یعنی …یعنی مثل داداشمه !!

با پوزخندی آهانی زیرلب زمزمه کرد و سوالی پرسید :

_گفتی برای کار اومدی آره ؟؟

با ترس سری به نشونه تایید تکون دادم که بلند شد و درحالیکه به افرادش اشاره میکرد فریاد زد :

_بندازینشون تو انباری تا تکلیفشون روشن کنم

با ترس بلند شدم و با لکنت لب زدم :

_چ…..چی ؟!

بی اهمیت پشت بهم کرد و خطاب به افرادش گفت :

_زود ماشین رو بیارید

دستای زخمیم رو به پایین مانتوم کشیدم و با وجود سوزشی که داشت از پا درم میاورد به طرفش رفتم و سعی کردم خودم رو به موش مردگی بزنم بلکه باور کنه کاره ای نیستم و بزاره برم

_آقا بخدا من جاسوس و خبرچین نیستم فقط برای کار اومدم

اشاره ای به امیر کردم و ادامه دادم:

_داداشم مخالف کار کردن من بودش داشتیم سر همین جروبحث میکردیم فقط همین… بخدا کاری نیستم بزارید ما بریم!!

از گوشه چشم براندازم کرد و با متوقف شدن ماشین جلوی پاش راننده با عجله پیاده شد درحالیکه در رو براش باز میکرد با احترام براش خم شد

با دیدن سکوتش با ترس اشاره ای به امیر کردم که بلند شه و زود بزنیم به چاک ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودیم که یکدفعه پر دورمون شد آدم و محاصرمون کردن

دیگه کنترلم رو از دست دادم و عصبی بلند فریاد زدم :

_ای بابا گفتم که جاسوس نیستیم!!

بدون توجه به داد و فریادهای من هردومون رو به طرف انباری ته باغ بردن و اونجا زندونیمون کردن

با بسته شدن در انباری چرخی دور خودم زدم و کلافه نالیدم :

_واااای امیر گاومون زایید !!

ولی امیر بی حرف به دیوار پشت سرش تکیه داد و پاهاش رو کشید از دیدن سکوت و حرف نزدن اون بیشتر جری شدم و لگد محکمی به در کوبیدم که صدای نابهنجاری ازش بلند شد

نمیدونم چندساعت بود که توی انباری خسته و منتظر به دیوارها زُل زده بودم که با شنیدن سر وصدای که از پشت در به گوش میرسید سیخ سرجام نشستم

انتظارم زیاد طول نکشید که در باز شد و همون مرد صاحب خونه که هنوزم اسمش رو نمیدونستم توی قاب در قرار گرفت ، زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم برای نجات از این دخمه با استرس نالیدم :

_کی میزارید ما بریم؟!

جدی و با همون اخمای درهم قدمی داخل گذاشت نیم نگاهی به امیر انداختم و با شروع کردم به دَری وَری گفتن

_بیخیال کار شدم فقط بزارید ما بریم قول میدم هیچ وقت از بیست کیلومتری این خونه هم رد نشم

زیرلب آروم طوری که اون نشونه اضافه کردم:

_آره جون خودت!

رو به روم ایستاد و طوری خیره چشمام شد که انگار میخواد راست و دروغ رو از چشمام بفهمه و جدی گفت:

_اومدم که بدترین بلاها رو سرتون بیارم و از زیر زبونتون بیرون بکشم که از طرف کدوم دشمن قصد نفوذ به خونه زندگی من رو داشتید ولی….

نگاهش رو بین ما چرخوند واضافه کرد:

_چی …؟! ولی شانس آوردید که زنگ زدن که پرستار بچه رو فرستادن و خواستن مطمعن شن از کارش راضی هستم یا نه !!

چندثانیه گیج و منگ خیرش شدم این الان چی گفت ؟! پرستار بچه ؟! اصلا این یارو مگه بچه ای داره که پرستار بخواد

وقتی دید هیچی نمیگم دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و سوالی پرسید :

_چیه خشکت زده؟! مگه نگفتی برای کار اومدی خوب مدارکت رو بده ببینم !!

یعنی واقعا الکی الکی داشتم توی این خونه صاحب کار میشدم ؟! به خودم اومدم و به زور سعی کردم جلوی لبخندی که داشت روی لبهام جا خوش میکرد رو بگیرم چطور ممکنه همچین شانسی بهم رو کرده باشه ؟!

یعنی داره راست میگه یا داره بازیم میده ببینه چی میگم و چه عکس العملی نشون میدم هنوزم تو فکر بودم که پوووف کلافه ای کشید و گفت :

_گفتم مدارکت ؟!

دستام بهم گره زدم و دستپاچه نالیدم :

_مد….مدارکم باهام نیستن!!

با تعجب نگاه ازم گرفت و سوالی پرسید :

_مگه میشه ؟!

اخماش توی هم فرو رفت و عصبی ادامه داد:

_یعنی میخوای بگی بدون هیچ سند و مدرکی اومدی خونه من !!

لبخند مصلحتی زدم و برای اینکه به چیزی شک نکنه گفتم :

_نه میدونی چیه ؟! مدارکم رو گم کردم یعنی یعنی….

برای اینکه به دورغم پی نبره نگاه از چشمای تیزبینش گرفتم و درحالیکه به زمین خیره میشدم ادامه دادم:

_ازم دزدیدن !

دستاش توی جیبش فرو برد و چند قدم ازم فاصله گرفت با ترس از پشت سر خیرش شدم این بهترین موقعیتی بود که گیرم افتاده و از این طریق راحت میتونستم توی این خونه بگردم

پس نباید به هیچ وجه این موقعیت رو از دست میدادم چون دیگه عمرا همچین موقعیتی گیرم میومد نیم نگاهی به امیر ساکت گوشه انبار انداختم

که دستش رو طوری که کسی نبینه به معنای آروم باش تکونی داد و چشماش رو بست دستپاچه سعی کردم آروم باشم و به خدا امید داشته باشم ببینم چی پیش میاد

توی فکر بودم که یکدفعه به طرفم برگشت و سوالی پرسید :

_از کجا مطمعن باشم راست میگی ؟!

از این مردی که رو به روم ایستاده بود مگه میشد چیزی رو پنهون کرد یا بهش دروغ گفت ولی من به این کار احتیاج داشتم هم برای به دست آوردن پول هم برای خاطر نیره و مادرش !!

با این فکرا به خودم اومدم و درحالیکه دستی به گوشه لبم میکشیدم جدی خطاب بهش گفتم :

_ببینید آقای محترم من عاشق کارمم و البته …

نیم نگاهی به امیر انداختم و اضافه کردم :

_به پولش خیلی احتیاج دارم ولی به دلایلی داداشم دوست نداره کار کنم و بخاطر نبود مدارک و دزدیده شدنشون اون رو مقصر میدونستم و دعوامون در خونتون دلیلش همین بود و بس! و من اون رو مقصر همچین اتفاقی میدونم و حالا برسیم به شما ….

یک قدم بهش نزدیک شدم و درحالیکه توی چشماش خیره میشدم گفتم :

_شمایی که ما رو بدون هیچ دلیل قانع کننده ای توی خونتون به جرم نامعلوم زندانی کردی و الانم اونیکه باید شاکی باشه منم نه شما !!

با تک سرفه ای گلوش رو صاف کرد خشن دستش رو به نشونه سکوت بالا گرفت و گفت :

_من باید بدونم بچه ام قراره زیر دست کی باشه یا نه ؟؟ باید مطمعن باشم یا نه ؟!

دهن باز کردم و مردد لب زدم :

_ولی من چ….

بدون توجه بهم که دارم حرف میزنم عقب گرد کرد و درو بهم کوبید بیشعوری زیرلب خطاب بهش زمزمه کردم و عصبی فریاد زدم:

_انگار دارم با دیوار حرف میزنم جلبک بی خاصیت رفت و درو پشت سرش چه راحت بست !

همینطوری داشتم زیرلب غُرغُر میکردم که یکدفعه در با صدای بدی باز شد و عزیز با اون هیکل درشت و ترسناکش توی قاب در قرار گرفت و بلند گفت:

_بیاید بیرون !!

نیم نگاهی به امیری که داشت بهم نزدیک میشد انداختم و با ترسی که توی دلم لونه کرده بود لرزون لب زدم:

_بنظرت میخواد کجا ببرتمون؟!

بی تفاوت شونه هاش رو بالا انداخت و زیرلب خطاب بهم گفت :

_بریم ببینیم !!

و بدون توجه به من خشک شده جلوتر از من به طرف در راه افتاد

میترسیدم دروغام رو باور نکرده باشه و یا سروکله اون دختره پرستار پیدا شه و گند کار دربیاد اونوقت معلوم نبود چه بلایی سرمون میاورد و چطوری سرمون زیر آب میکرد از این مرد و دم و دستگاهی که دور و برش بود هیچ چیزی بعید نبود

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا فصل 2
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10945
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.