| Sunday 27 September 2020 | 13:51
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)(پ2)

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)(پ2)

چند ثانیه بی حرکت موندم و با فکر به اینکه حتما توهم زدم بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و بار دیگه نگاهی به کیف توی دستم انداختم و با لذت تموم پولاش رو بیرون آوردم و کیف تقریبا خالی رو گوشه خیابون انداختم

با نیش باز پولا رو توی جیب مانتو کهنه تنم فرو بردم و به عقب چرخیدم تا زودتر سر خیابون برم و ماشین بگیرم

ولی یکدفعه با دیدن کسی که توی ماشین دقیق پشت سرم با چشمای ریز شده خیرم بود پام پیچ خورد و نزدیک بود زمین بخورم که با صدای جدی استاد آراد به خودم اومدم

_خیلی درگیرتم !؟

لبامو بهم فشردم و درحالیکه نگاهمو ازش میدزدیم سعی کردم بی تفاوت از کنارش بگذرم که ادامه داد :

_اینکه تو با این وضعت چطور همچین دانشگاهی قبول شدی و اینکه اصلا هدفت از درس خوندن چیه ؟!

گستاخ به طرفش چرخیدم و همونطوری که با انگشت گوشه لبم رو میخاروندم با پوزخندی گفتم:

_ شما و درگیر من ؟؟

دستامو به سینه گره زدم و با تمسخر ادامه دادم

_از استاد نجم بزرگ همچین چیزی بعیده!

شیشه ماشین رو پایین تر کشید و با پوزخند تلخی گفت :

_نووووچ بعید نیست !

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم ادامه داد:

_وقتی یه دانشجوی دزد و وحشی داشته باشی هیچی بعید نیست !

دستامو با حرص مشت کردم ولی برای اینکه متوجه نشه تونسته حرصم بده لبخندی بهش زدم ، ابرویی بالا انداختم و آروم لب زدم:

_ولی میدونید که این افتخار نصیب هرکسی نمیشه ؟

سرش رو کج کرد با نیشخندی گفت:

_اون وقت میشه بگید چه افتخاری مادمازل ؟!

به خودم اشاره کردم و جدی گفتم:

_اینکه دانشجوی مثل من داشته باشید

با این حرفم پقی زد زیر خنده و هرچند ثانیه یه بارم که نگاهش بهم میفتاد خندش اوج میگرفت ، دیوونه ای نثارش کردم و خواستم از کنار ماشینش بگذرم

که گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و درحالیکه سعی میکرد نخنده بلند صدام زد :

_هوووی کجا ؟!

به طرفش برگشتم با چشمای ریز شده عصبی گفتم :

_هووووی رو به حیون میگن شازده !

از دیدن حرص خوردن من با لذت خندید و گفت :

_خوبه خودتم میدونی…پس چرا وقتی اینجوری صدات زدم برگشتی ؟!

برای این حرفش هیچ جوابی نداشتم و فقط با خشم نگاش کردم با چشمام براش خط و نشون کشیدم که بلند خندید

واقعا این دیوانه بود !

سرم رو به نشونه تاسف براش تکون دادم و بدون توجه بهش از کنارش گذشتم دیگه نزدیک خیابون اصلی بودم که ماشینی دقیق کنار پام ایستاد

با تک بوقی که زد سرمو بالا گرفتم و با دیدن ماشینش کلافه پووفی کشیدم نه لعنتی نمیخواست بیخیال من بشه عصبی دهن باز کردم چیزی بهش بگم ولی با حرفی که زد لال شدم و با ترس نگاهمو به اطراف چرخوندم

_یالله بیا بالا اگه دلت نمیخواد که لوت بدم به پلیس!!

با حرص لبامو بهم فشردم و با قدمای عصبی به طرف ماشینش رفتم و همونطوری که سوار میشدم آنچنان درو محکم بهم کوبیدم که با چشمای گشاد شده به طرفم برگشت

وقتی دید خیلی عادی و بی تفاوت دارم نگاش میکنم اشاره ای به در کرد و با خشم غرید :

_آهااای در ماشین رو از جاش کندی …دهاتی و دزد هستی ولی فکر نکنم دیگه تا این حد اُمل باشی که ندونی قیمت این ماشین از پول خونت هم بیشتره !!

دستی به چشمام کشیدم تا جلوی خشمم رو بگیرم ولی نمیشد این اولین بار بود که کسی به خودش جرات داده تا این حد به من توهین کنه و منم سکوت کرده بودم

ولی دیگه تموم شد با خشم به سمتش یورش بردم و تا به خودش بیاد یقه پیراهن تنش رو گرفتم با یه حرکت به سمت خودم کشیدم و با خشم فریاد زدم :

_انگار از جونت سیر شدی یارو ؟؟!

برای لحظه ای وحشت رو توی چشماش دیدم ولی زود به خودش اومد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمام میچرخوند با تمسخر گفت :

_حتما اونی که میخواد جونم رو بگیره تویی !؟

اون حرف میزد و منم میخ چشمای لعنتیش بودم ، چقدر از نزدیک جذاب بود یا من دیوونه شده بودم یا این اولین پسری بود که تا امروز تونسته بود نظرم رو جلب کنه

بی اختیار بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم و چشمام سمت لباش کشیده شد که با صدای خندش به خودم اومدم

_میبینم که عاشقم شدی !

با وحشت از حرفی که زد به عقب هُلش دادم که دستی به یقه پیراهنش کشید و همونطوری که مرتبش میکرد ادامه داد :

_ولی اولا یه دزد در حد من نیست و دوما ….

نگاهش روی تنم بالا پایین کرد و انگار داره به موجود چندش آوری نگاه میکنه با تمسخر گفت :

_من دست به پس مونده دیگران نمیزنم!!

گوشام از حرفش سوت کشید و ناباور بهش نزدیک تر شدم با خشمی که هر لحظه درونم بیشتر میشد آروم زیرلب زمزمه کردم :

_پس مونده ؟!

این الان به من گفت پس مونده و دست خورده دیگران ؟؟
هرچند تا الان توی گوه و کثافت بودم و دست به هر نوع دزدی زدم ولی هیچ وقت نزاشتم دست کسی به تن و بدنم بخوره و اصلا مردای دور و برم رو آدم حساب نکردم که بخوام باهاشون وارد رابطه بشم

تمام سال های عمرم تنها بودم و نزاشتم عفتم خدشه دار بشه حالا این داشت به من چی میگفت ؟؟ داشت بهم انگ هرزگی میزد

بی اراده با خشمی که درونم شعله میکشید دستم بالا رفت و آنچنان سیلی محکمی توی صورتش زدم که خشکش زد

با دستایی که میلرزید انگشت اشارم رو به نشونه تهدید جلوی صورتش تکون دادم و عصبی فریاد زدم :

_بفهم چی داره از اون تویله بیرون میاد و زِر زِر میکنی ! من هرچی باشم عین شما بالاشهری های بی غیرت نیستم که هرشب یه دختر بدبخت رو با وعده وعید ازدواج توی تختون میکشید و بیچارشون میکنید

کوله پشتیم رو چنگ زدم و دستم به سمت دستگیره رفت تا درو باز کنم که یکدفعه قفل مرکزی زده شد

و در مقابل چشمای هراسونم ماشین روشن شد و با سرعت شروع کرد به حرکت کردن ، موهای پریشون توی صورتم رو کنار زدم و عصبی به سمتش چرخیدم :

_وایسا لعنتی میخوام پیاده شم !

بدون توجه به من با سرعت بالا از بین ماشینا لایی میکشید و مثل روانی ها زیر لب چیزایی با خودش زمزمه میکرد و خط و نشون میکشید

با اینکه از درون میلرزیدم ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم من نازلی کسی نبودم که بخوام به این آسونی ها کم بیارم ، میدونستم هرچی بگم از ماشین پیادم نمیکنه پس سعی کردم حداقل در ظاهر بیخیال باشم

به صندلیم تکیه دادم که ماشین رو با سرعت توی خیابون خلوت و پرتی که پر بود از خونه های قدیمی و باغ های متروکه پارک کرد و با چشمای به خون نشسته به طرفم برگشت

با دیدن حالت صورت و رگ های ورم کرده روی پیشونیش آب دهنم رو قورت دادم ولی باز از موضع خودم کوتاه نیومدم و عصبی گفتم :

_ درو باز کن ببینم … زود

با پوزخند عصبی درحالیکه روم خم میشد آروم گفت :

_چیه ؟ میبینم که ترسیدی جوجه !!

نگاهمو ازش گرفتم و با خنده گفتم :

_هه …من بترسم اونم از تو ؟

یکدفعه چونه ام رو توی مشتش گرفت و با خشم تکونی بهش داد و بلند گفتم :

_بالاخره رامت میکنم

با چشماش صورتم رو از نظر گذروند و درحالیکه خیره لبام میشد ادامه داد:

_میدونی آخه کارم رام کردن دخترای وحشی مثل توعه !

تکونی به خودم دادم تا ازش جدا بشم ولی بدتر بهم چسبید که عصبی فریاد زدم :

_برو کنار یابو تا نزدم ناقصت کنم !

نمیدونم کجای حرفم خنده دار بود که میون خشم و عصبانیت درحالیکه از چشماش شرارت میبارید با شنیدن این حرفم قهقه اش بالا گرفت

فکر کردم واقعا خندش گرفته ولی بعد از چند ثانیه که خوب خندید چونه ام رو گرفت فشاری بهش داد و عصبی بلند گفت :

_کاریت نداشتم دُم درآوردی هااا؟

سرش رو نزدیک صورتم آورد و با پوزخند صدا داری ادامه داد :

_عیب نداره خودم آدمت میکنم!

از اینکه داشت اینطوری برام قُلدری میکرد اعصابم بهم میریخت ، چون تا حالا هیچ پسری جرات نکرده روی حرف من حرفی بزنه حالا نمیدونم چرا در مقابل این پسر انگار لال میشم هیچی نمیتونم بگم !

ولی میدونستم هرچی بود توی اون چشمای لعنتیش بود ازش رو برگردوندم و با خشم لب زدم:

_از مادر زاییده نشده کسی که بخواد جلوی من قد علم کنه

نیم نگاهی بهش انداختم و با پوزخندی ادامه دادم :

_چه برسه به تووی جوجه ماشینی !

چشماش از خشم قرمز شد و شروع کرد به تند تند نفس کشیدن ، دستش رو کنار زدم و خواستم از ماشین پیاده شم که یکدفعه دستم رو کشید و با یه حرکت به طرف خودش برم گردوند

بی اختیار به سمتش چرخیدم که با کاری که کرد نفس کشیدن یادم رفت و گوشام سوت کشیدن ! این احمق داشت چیکار میکرد ؟

لباشو روی لبهام فشار میداد و با حرصی که از تک تک حرکاتش معلوم بود لبام رو میبوسید ، با گاز کوچیکی که از لبم گرفت اخ آرومی توی دهنش کشیدم

وحشت زده به عقب هُلش دادم که کمی ازم فاصله گرفت و نگاهش رو توی صورتم چرخوند ، عصبی انگشت اشارمو جلوی صورتش تکون دادم و با خشم فریاد زدم :

_چه گوهی خوردی پسره الدنگ ؟!

نگاهش رو به لبام دوخت و انگار توی این دنیا نیست با نفس نفس زمزمه کرد :

_جواب دختر گستاخی مثل تو رو باید اینجوری داد

دستم بالا رفت که بار دیگه بزنمش که وسط هوا دستمو گرفت و با خشم فریاد زد :

_خیلی دوست داری دستت خورد شه نه ؟؟

دستمو محکم به عقب کشیدم که ولم نکرد و با حرص غرید :

_میدونم چیکارت کنم !!

و مقابل چشمای گشاد شدم صندلی ماشین رو خوابوند و تا من بخوام به خودم بیام دستام رو بهم گره زد و با یه حرکت روم خیمه زد

آشفته سرم رو تکونی دادم تا موهای بهم ریخته توی صورتم رو کناری بزنم و در همون حال داد زدم :

_ولم کن عوضی !

بدون توجه به تقلاهام سرش رو دقیق کنار گوشم آرود و درحالیکه لباش به لاله گوشم میخوردن گفت :

_جات باید همین جا باشه

سرش توی گودی گردنم فرو کرد و با صدای خماری ادامه داد:

_هووووم دقیق زیر من!

از غفلتش سواستفاده کردم یکی از پاهامو بلند کردم و آنچنان به وسط پاهاش کوبیدم که صدای آخ بلندش توی ماشین پیچید و با درد سرش رو به عقب فرستاد

هه خوبت شد تا تو باشی با نازلی در نیفتی !

تقریبا من رو رها کرده بود و از درد به خودش میپیچید که روی صندلی جابه جا شدم و خواستن فرار کنم

که دستم رو گرفت و آنچنان پیچوند که از درد جیغ زدم :

_آااای ول کن دستمو کثافت !

با لحن ترسناکی غرید :

_کجا ولت کنم ‌؟؟ حالا حالا باهات کار دارم

و تا بخوام حرکتی کنم خودش رو بهم چسبوند و با گازی که از روی لباس از بالا تنم گرفت چشمام از ترس بیرون زدن و عصبی چنگی به موهاش زدم و کشیدمشون

دادی از درد کشید ولی بازم ولم نکرد و بدتر دندوناش رو توی بالا تنه ام فرو کرد و فشارش داد ، با حرص موهاش رو بیشتر کشیدم و ناله زدم :

_ولم کن عوضی !

سرش رو بلند کرد و با چشمای به خون نشسته خیرم شد و گفت :

_من رو میزنی هااا ؟؟ باید تاوان پس بدی

مشتم رو بلند کردم تا به صورتش بکوبم که توی هوا دستم رو گرفت و همونطوری که با تموم قدرت فشارش میداد با خشم گفت :

_عه …. پس دلت بازی میخواد باشه؟!

با تمسخر خندید و ادامه داد :

_باشه بازی میکنیم

با تعجب داشتم نگاش میکردم واقعا انگار جنون بهش دست داده باشه با رفتاراش داشت میترسوندم ، به زور روی صندلی خوابوندم عصبی باز تقلا کردم از روی خودم کنارش بزنم ولی بی فایده بود

روم خم شد و مقابل چشمای از حدقه دراومده ام شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم ، با دیدن این حرکتش به قدری شوک زده شده بودم که لال توی سکوت فقط خیرش بودم

تموم دکمه هام باز کرد وقتی دید هیچ حرکتی نمیکنم هیستریک تو گلو خندید و بلند گفت :

_میبینم که خودتم پایه ای !!

با نشستن دستش روی بالا تنه ام به خودم لرزیدم و انگار تازه به خودم اومده باشم با خشم غریدم :

_دستت رو بکش حرومزاده !!

دندوناش روی هم سابید و از قصد تموم وزنش روم انداخت تا نتونم کوچکترین حرکتی بکنم ، حس میکردم دارم زیرش له میشم زیر لب نالیدم :

_ااایییییی

با حرص خندید و درحالیکه دو طرف مانتوی باز شدم رو کنار میداد با لذت گفت :

_اووومم ببینم چی این زیر داری !؟

دستش به سمت تاپ کهنه ای که تنم بود رفت که عصبی غریدم :

_دستت رو بکش تا نشکستمش عوضی !

بدون توجه به حرفم تاپم رو یه کمی بالا داد و درحالیکه با چشمای سرخ شده نگاهش روی شکمم میچرخوند گفت :

_نه انگار چیزی بدی هم نیستی… میشه تحملت کرد

دستش خواست روی بدنم بکشه که عصبی فریاد زدم :

_دست نجست بهم نخوره لعنتی !!

وزنش به قدری سنگین بود که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم و یه طورایی زیرش فلج شده بودم

سرش توی گودی گردنم فرو برد و با برخورد زبون داغش با پوست گردنم موهای تنم سیخ شد و خشکم زد

این اولین باری بود که پسری تونسته بودم من رو لمس کنه وحشت زده بدنم شروع کرد به لرزیدن ، باورم نمیشد استادم داره این بلاها رو فقط بخاطر یه لجبازی کوچیک سر من پیاده میکنه

هرچند آدم وقتی کثیف باشه همه کاری ازش برمیاد و چیز عجیبی نیست ، بی اختیار دست لرزونم رو بالا بردم و پشت گردنش گذاشتم

فکر کرد خوشم اومده سرش و بلند کرد با خنده خواست چیزی بگه یکدفعه با دیدن صورت کبود شدم وحشت زدم از زوم کنار رفت و دستپاچه گفت :

_هووووی یکدفعه چت شد تو دختر ؟؟

مقنعه ام رو گرفت و درحالیکه به طرف خودش میکشیدم تکونی بهم داد و عصبی ادامه داد:

_کم فیلم بازی کن پاشو ببینم !

نفسم گرفت و داشتم خفه میشدم نمیدونم چی تو صورتم دید که وحشت زده زیرلب نالید :

_یا خدا….!

و به طرفم خم شد

با سیلی محکمی که توی صورتم کوبید نفس عمیقی کشیدم و به شدت شروع کردم به شدت سرفه کردن !

کلافه دستی پشت گردنش کشید و درحالیکه از روم کنار میرفت عصبی گفت :

_ابن دفعه رو شانش آوردی !

پشت فرمون جا گرفت و نیم نگاهی سمتم انداخت و همونطوری که انگشت اشارش رو جلوی صورتم تکون میداد ادامه داد :

_ولی بدون دفعه بعد به این راحتی ها ازت نمیگذرم پس چی….؟؟ زبونت رو کوتاه کن

دستم رو به گلوم فشار دادم و با چشمای به اشک نشسته به جلو خیره شدم و گفتم :

_تاوانش رو بدجور پس میدی !

انگار آتیشش زده باشی به سمتم برگشت و عصبی درحالیکه دستش رو پشت گوشش میزاشت به طرفم خم شد و گفت :

_نشنیدم چی گفتی ؟؟

با خشم به طرفش برگشتم و توی صورتش غریدم :

_همون که شِنُفتی عوضی !

با خشم نفس نفس میزد ، دندوناش روس هم سابید و گفت :

_حیف حالت خوب نیست و نمیخوام خونت بیفته گردنم وگرنه میدونستم چیکارت کنم دختره پررو !

زبونی روی لبهام کشیدم و با حرص فریاد زدم :

_این در لعنتی رو باز کن !

هیچ حرفی نزد که عصبی مشت محکمی به در کوبیدم و همونطوری که با لگد به جون ماشینش افتاده بودم جیغ زدم :

_باز میکنی یا برات داغونش کنم ؟!

دست به سینه به صندلی تکیه داد و با پوزخندی خیره تقلاهای من شد ، خشمم اوج گرفت و زیر لب زمزمه کردم :

_باشه خودت خواستی !!

چاقوم رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و جلوی چشمای بیخیالش داخل فضای خالی بین پاهام درست وسط صندلی که روش نشسته بودم فرو کردم ، انگار باورش نمیشد دارم چیکار میکنم

چون چند دقیقه بهت زده و گیج نگاهم میکرد که با حرص خندیدم و بار دیگه چاقو رو جای دیگه صندلی فرو کردم یکدفعه به خودش اومده باشه عصبی فریاد زد :

_معلوم هست داری چیکار میکنی لعنتی!

خواست به سمتم هجوم بیاره که چاقو رو به سمتش گرفتم و داد زدم:

_بیای جلو…قول نمیدم یه خط خوشکل روی صورتت نندازم !!

قفل ماشین رو زد و با خشم غرید :

_باشه زود گمشو پایین…یالله !

با عجله از ماشینش پیاده شدم و بدون اینکه به عقب برگردم با دو شروع کردم به دویدن که صدای فریادش از پشت سر به گوشم رسید که مدام داد میزد :

_آدمت میکنم دختره پاپتی !

محلش نزاشتم و به قدمام سرعت بیشتری دادم ، با رسیدن سر خیابون با نفس نفس ایستادم و دستام روی زانوهام گذاشتم ، لعنتی پرنده هم پر نمیزد

با خشم لگدی به سنگ جلوی پام زدم و درحالیکه راه میرفتم دونه دونه دکمه های مانتوم رو بستم و زیر لب هرچی فوحش و ناسزا بود نثار اون عوضی میکردم

نمیدونم چقدر راه رفته بودم و تقریبا هوا تاریک شده بود که با دیدن چراغای ماشینی که از دور میومد لبخندی روی لبهام نشست و زیر لب زمزمه کردم :

_خدایا شکرت !

بدون توجه به موقعیتم دستم رو براش تکون دادم

_هوووی وایسا !!

از کنارم با سرعت گذشت که با عجله دنبالش دویدم و داد زدم :

_تو رو خدا وایسااااا

انگار تازه متوجه ام شده باشه ایستاد ، با دو به طرفش رفتم و نفس نفس زنون خودم رو بهش رسوندم که با دیدن پیرمردی که پشت ماشین نشسته بود با آرامش نفس راحتی کشیدم

با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت :

_نصف شب اینجا چیکار میکنی دخترم ؟!

لبم رو با زبون خیس کردم و برای پیدا کردن حرفی نگاه گریزونم رو به اطراف چرخوندم که با چیزی که بخاطرم رسید با لکنت به دروغ گفتم :

_میدونی چیه پدرجان ؟ توی یکی از این خونه ها خدمتکارم امشب مهمونی داشتن ازم خواستن بیشتر بمونم!

با دلسوزی نگاهم کرد و گفت :

_باشه دخترم بیا بالا برسونمت

از خدا خواسته با عجله سوار شدم که با مهربونی ادامه داد :

_ولی دخترم دیگه تا این موقع نمون چون شب این اطراف خطرناک میشه!

از اینکه بهش دروغ گفته بودم با خجالت نگاهمو ازش دزدیدم و چشمی زیر لب زمزمه کردم

با رسیدن به محله لبخندی زدم و درحالیکه با انگشت سر خیابون رو نشون میدادم خطاب بهش گفتم :

_میشه منو اونجا پیاده کنید ؟!

با توقف ماشین به طرفش چرخیدم و تشکر آمیز گفتم :

_دستت درست پدری !

وقتی دیدم داره چپ چپ و با تعجب نگام میکنه به خودم اومدم و با نیش باز حرفمو تصحیح کردم و گفتم :

_یعنی میخواستم بگم دستت درد نکنه پدر جان !!

با خنده زیر لب زمزمه کرد :

_از دست شما جووونا

بعد از خداحافظی سرسری که باهاش کردم با عجله از ماشینش بیرون زدم و خسته به قدمام سرعت بخشیدم و به طرف خونه راه افتادم

خسته وارد خونه شدم و بدون اینکه توجه ای به حیاط همیشه پر از جمعیت و شلوغ بکنم از پله های بالا رفتم و خواستم وارد اتاقم بشم که با حرف طعنه آمیز مراد صاحبخونه سرجام ایستادم

_میبینم که داری با از ما بهترون میگردی!

به طرفش چرخیدم و با دیدنش که طبق عادت همیشگیش وسط حیاط بساط منقل و بافور راه انداخته بود و داشت میکشید با حرص ابرویی بالا انداختم و با خشم گفتم :

_تو رو سَنَنَه ؟؟ هاااان

چند قدم بهش نزدیک شدم و با صدای بلندی اضافه کردم:

_پلیسی یا مُفَتش محل ؟؟

کامی از مواد توی دستش گرفت و با چشمای نیمه باز درحالیکه نگاهش روی تنم بالا پایین میکرد گفت :

_چرا بدت میاد ؟؟ من خوبیت رو میخوام دختر

دستی زیر دماغش کشید و با نیشی که کم کم داشت باز میشد ادامه داد :

_نباید بدونم خانوم خونم با کی میره با کی میاد ؟؟

با این حرفش خشم سراسر وجودم رو فرا گرفت و حس میکردم دود داره از کله ام بیرون میزنه !؟

این الان چی گفت ؟؟

سرم کج کردم و با بهت پرسیدم :

_نَشنُفتَم چی گفتی بزغاله ؟!

بیخیال سری تکون داد و گفت :

_الان روشنت میکنم که درست متوجه شی وایسا !

از کنار بساطش بلند شد و بلند خطاب به جمعی که توی حیاط نشسته بودن فریاد زد :

_هوووی ساکت !

هر کی سرش به کاری گرم بود و کسی محلش نمیداد که دستاش رو چندبار بهم کوبید و با داد گفت :

_با شمام …گفتم چند دقیقه ساکـــت !

همه دست از کارهایی که داشتن میکردن کشیدن و با تعجب به سمت ما برگشتن

مرادم با لذت نگاهش رو بینشون چرخوند و بدون هیچ گونه مکثی بلند گفت :

_میخوام چیز مهمی که خیلی واسم ارزش داره رو واستون بگم

با تعجب و بهت خیره اش بودم که دستش رو به سمت من گرفت و ادامه داد:

_نازی مال منه و میخوام خانوم خونم شه و الان جلوی همه شما دارم این رو اعتراف میکنم پس ….

انگشت اشاره اش رو به نشونه تهدید جلوشون تکون داد و عصبی اضافه کرد :

_پس نبینم کسی دور و برش بپلکه که با من طرفه !

تمام مدتی که حرف میزد هیچ کس حرفی نمیزد و انگار شوک زده باشن از ترس خشم من سکوت کرده بودن!

ولی من عصبی خیره مراد بودم و خون خونم رو میخورد ، دستام رو به کمرم تکیه دادم و با حرص غریدم :

_میبینم که داری گنده تر از دهنت حرف میزنی؟؟

دستی به پیراهن کهنه تنش کشید و با چشمای سرخ شده از مصرف مواد به طرفم اومد و درحالیکه چرخی دورم میزد گفت:

_اره …خیلی وقته تو کف توام دختر چطور متوجه نشدی آخه لعنتی !

هه …فکر میکرد نمیدونم که دنبال من موس موس میکنه و همش چشمش دنبالمه ولی واقعیتش فکر نمیکردم تا این حد من رو دَم دستی بدونه که فکر تصاحب من به سرش بزنه !

با حرص به طرفش چرخیدم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_حرف مُفت چرا میزنی مرتیکه هاااا ؟؟؟

دستاش رو به اطراف تکون داد و درحالیکه نزدیکم میومد گفت :

_اگه خواستن تو حرف مُفته …باشه تو درست میگی !

تمامی کسایی که تو حیاط ایستاده بودن توی سکوت خیره ما بودن و انگار دارن به فیلم سینمایی نگاه میکنن لام تا کام چیزی نمیگفتن

حس میکردم از حرص میخوام منفجر شم که با دیدن بساطش عصبی درحالیکه به طرفشون رفتم زیر لب زمزمه کردم :

_آدمت میکنم معتاد مُفَنگی !

تا به خودش بیاد با پا لگد محکمی به بساط و منقلش زدم که هرکدوم گوشه از حیاط افتادن و پخش زمین شدن

با دیدن این حرکتم چشماش نزدیک بود از حدقه بیرون بیاد و با بهت فریاد زد:

_چیکار کردی دختر روانی !

دستام به کمر زدم و عصبی فریاد زدم :

_ خوب کردم…تا توی مفنگی برای من زبون درنیاری!!

با چشمای سرخ شده از عصبانیت نگاهش روی وسایل پخش شده روی زمین چرخید و با حرص غرید :

_وقتی از خونه انداختمت بیرون میفهمی نباید با مراد در بیفتی !!

دستم رو به نشونه برو بابا براش تکون دادم و درحالیکه زیرلب بهش فوحش میدادم از کنارش گذشتم و به طرف اتاقم قدم تند کردم

ولی هنوز چند قدمی دور نشده بودم که باز عصبی جلوم رو گرفت و با اخمای درهم غرید :

_ کجا…کجا ؟؟

بدون توجه به سوالش با خشم نگاهش کردم و با حرص فریاد زدم :

_تن لَشِتو بکش کنار میخوام برم اتاقم !!

دماغش رو بالا کشید و با صدای گرفته و تو دماغی گفت :

_اول میری موادی که ازم حیف و میل کردی و دور انداختی میگیری برام میاری بعدش چی….؟

اشاره ای به اتاقم کرد و ادامه داد:

_هر جهنم دره ای که میخوای بری بروو !

لبامو با حرص روی هم فشار دادم ، یعنی من رو تا حالا نشناخته بود که همچین توقعی ازم داشت ؟؟
سری براش تکون دادم و با خنده گفتم :

_چی گفتی ؟؟ یه بار دیگه توضیح بده

اشاره ای به گوشام کردم و با تمسخر ادامه دادم :

_آخه میدونی چیه ؟! گوشام سنگین شده و صدای وِز وِز مگسا رو نمیشنوم

با دستای مشت شده با خشم اشاره ای به خودش کرد و گفت :

_ با من بودی گفتی مگس ؟!

نگاهی به قیافه درب و داغونش کردم و همونطوریکه دستی به چونه ام میکشیدم با پوزخندی گفتم:

_صد رحمت به مگس !!

با کف دست به سینه اش کوبیدم و چون تعادل نداشت و هنوزم گیج میزد چند قدم به عقب برداشت و با خشم خیرم شد

_حالام برو کنار بزار باد بیاد !!

مفنگی هه …!
توقع داشت برم براش مواد بیارم ؟ مگه اینکه توی خواب ببینه کثافت !

وارد اتاقم شدم و با سردردی که دچارش شده بودم با عجله شروع کردم به لباس عوض کردن ، سرم سنگین شده بود و دلم یه خواب راحت میخواست

امروز به قدری بهم سخت گذشته که حس یه مرده رو داشتم ، یه شلوار شش جیب ارتشی با یه پیراهن مردونه کهنه تنم کردم و روی زمین دراز کشیدم

بخاطر اینکه امروز همش سرپا بودم کمرم به شدت درد میکرد با دردی که توی کمرم پیچید آخی گفتم و شروع به مالیدنش کردم ، کم کم چشمام داشت گرم میشد و روی هم میفتاد که با حس دستایی که نوازش وار روی بدنم حرکت میکرد هشیار شدم

ولی به قدری سرم سنگین بود که نمیتونستم چشمام رو باز کنم ، با فکر به اینکه حتما دارم خواب میبینم غلتی زدم و پشتمو به دیواری که کنارش خوابیده بودم کردم

که یکدفعه با فرو رفتن توی آغوش گرمی با وحشت پلکای بهم چسبیدم رو باز کردم که با دیدن چشمای هیز مراد که توی تاریک روشن اتاق بهم خیره بود

آب دهنم رو قورت دادم و با لُکنت زیرلب نالیدم :

_تُ….تو ؟!

با پوزخندی سرش رو به سمتم خم کرد و با صدایی که شهو…ت توش موج میزد گفت :

_آره منم…. عزیز دل مراد !!

انگار به زبونم وصله بیست کیلویی وصل کرده باشن با لُکنت لب زمزمه کردم :

_ب…بکش عقب آشغال !

با خنده ای که دندونای زردشو بیشتر به نمایش میزاشت به زور روم خیمه زد و گفت:

_کجا برم …حالا حالا باهات کار دارم

سرش پایین آورد و توی گودی گردنم فرو کرد که با حس خیسی زبونش روی شاهرگ گردنم تنم سِر و بی حس شد و بی اختیار عوقی زدم و تموم محتویات معدم روش بالا آوردم

دستپاچه از روم بلند شد و با چندش غرید :

_چیکار کردی دختره روانی ؟!

هنوزم روی شکم خم شده بودم و بالا میاوردم که به طرفم اومد و درحالیکه یقه پیرهن تنم رو میگرفت و میکشید عصبی گفت :

_هوووی پاشو ببینم !

با چشمای به اشک نشسته دستی به دهنم کشیدم به سختی نشستم و تکیه ام رو به دیوار دادم

صدای قدماش که تند تند برمیداشت توی اتاق طنین انداز شده بود ولی من نای تکون خوردن نداشتم که یکدفعه چراغ کم سو اتاق رو روشن کرد

چند بار پلک زدم تا تونستم قیافه عصبی مراد رو درحالیکه با چندش به خودش نگاه میکرد رو ببینم

_اه اه گندت بزن دختر ….الان وقت بالا آوردن بود ؟!

تکونی به خودم دادم و به سختی لب زدم :

_حروم…حرومزاده !

اخماش توی هم کشید و عصبی فریاد زد :

_ انگار خیلی دلت کتک میخواد نه ؟؟!!

دست بی جونم رو توی هوا تکونی دادم و اخطار آمیز فریاد زدم :

_گم..گشمو از اتاقم بیرون !!

دستی به دماغش کشید و چند ثانیه خیرم شد و یکدفعه مقابل چشمای گشاد شده ام دستش به سمت پیرهنش رفت و شروع به درآوردنش کرد

موهام رو پشت گوشم زدم و با خشم نالیدم :

_داری چه گوهی میخوری ؟!

چندش خندید و بیخیال گفت :

_گند زدی به لباسم دارم درش میارم دیگه عیــزم !

_برو بیرون هر غلطی خواستی بکنی بکن !

نوچی زیر لب زمزمه کرد و گفت :

_چرا بیرون قناری ؟!

آخرین دکمه پیراهنش رو هم باز کرد و درحالیکه به طرفم میومد ادامه داد :

_درسته یه کم خراب کاری کردی ولی بهتره برگردیم سرکارمون درست میگم ؟!

با نفرت آب دهنم رو جلوی پاش تُوف کردم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_خفه شو کثافت تا نیومدم سرت رو بِبُرم !

بی توجه به حرفم پیرهنش رو گوشه اتاق پرت کرد و حالا با بالاتنه برهنه رو به روم ایستاده بود

به طرفم اومد و اون سمت قالی که تمیز بود و روش بالا نیاورده بودم نشست و دستش به سمت صورتم آورد

با غیض دستش رو پس زدم که خندید و با صدای که از شدت شه…وت دورگه شده بود گفت :

_نازتم میخرم عروسک … تو فقط باهام راه بیا

سینه ام از شدت خشم تند تند بالا پایین میشد که بار دیگه جرات پیدا کرد و خواست بهم نزدیک بشه

به زور خودم رو کنترل کردم تا عکس العمل بدی نشون ندم تا فکر کنه راضی هستم و حواسش پرت شه

با دیدن سکوتم با لذت نگاهش توی صورتم چرخوند و روی لبهام مکث کرد و گفت :

_دلم میخواد اینقدر لباتو ببوسم که کبود شن و فردا همه بفهمن زن آق مراد شدی !!

هه…. مگه توی خواب ببینی معتاد دوهزاری !

سرش داشت نزدیکم میشد که با حس بوی بد دهنش کم مونده بود باز حالم بد شه و بالا بیارم ولی به زور چشمام روی هم فشار دادم و آروم دستم رو زیر تشک فرو بردم

به دنبال چاقویی که همیشه اونجا بود دستمو چرخوندم که با برخورد لبه تیزش با نوک انگشتم جون تازه ای به بدنم برگشت

یکدفعه تا مراد بخواد غلط اضافه ای بکنه چاقو رو بیرون کشیدم و زیر گلوش درست روی شاهرگش گذاشتم و فشار دادم

با ترس و چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت:

_چ…چیکار میکنی ؟!

چاقو رو بیشتر فشار دادم و عصبی از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_میخوام خونت رو بریزم مرتیکه !!

دستش رو خواست روی دستم بزاره که عصبی تکونی به چاقوی توی دستم دادم و با خشم فریاد زدم:

_دست از پا خطا نکن وگرنه بلایی سرت میارم که تا عمر داری از یاد نبری !!

رنگش از ترس پرید و با لُکنت لب زد :

_دی…دیووونه شدی تو دختر ؟ دستت رو بردار !

با نفرت نگاهم روی بالا تنه برهنه اش چرخوندم و با غیض لب زدم :

_آره دیوونم…میخوام ببینم چطوری لخت شدی و میخواستی حال کنی هااا ؟!

بدون اینکه چشم از چاقوی روی گردنش برداره با اضطراب نالید :

_چرا ناراحت میشی حالا … یه حال ساده بود تنها

یه طوری میگفت یه حال ساده بود که دلم میخواست خونش رو بریزم و تیکه تیکه اش کنم !

هنوزم از زبون نیفتاده بود و داشت با پرویی تمام همه چی جلوی روم میگفت نه تا ادبش نمیکردم دلم خنک نمیشد

از بس با حرص دندونام روی هم فشار داده بودم که حس میکردم تموم فَک و دهنم درد میکنه !

یکدفعه انگار منفجر شده باشم با خشم فریاد زدم :

_نمیخوای در دهنت رو ببندی حرومزاده !؟؟

چاقو رو بیشتر فشار دادم که رگه باریکی از خون روی گردنش جاری شد و صدای دادش به هوا رفت

سرم نزدیک تر بردم و با خشم کنار گوشش زمزمه کردم :

_حتما باید بکشمت که لال شی آره ؟!

دست و پاش شروع کرد به لرزیدن و با ترس مدام پشت هم تکرار میکرد :

_گوه خوردم ولم کن !

نوچی کنار گوشش زمزمه کردم برای اینکه ادبش کنم نیاز به تنبیه بیشتری داشت پس عصبی غریدم:

_وقتی غلط اضافه میکنی و وارد اتاقم میشی باید فکر اینجاهاشم باشی نه؟؟

با التماس نگام کرد و با پاچه خواری گفت:

_من یه غلطی کردم تو به بزرگی خودت ببخش !

کثافت لیاقت نفس کشیدنم نداشت و با گوهی که امشب خورد لایق مرگ بود ولی دلم نمیخواست الان که توی فکرم پر از نقشه های جور واجور و هزارتا امید به گرفتن انتقام توی دلم هست دستم به خون این بی ارزش آلوده شه

پس عصبی چاقو از روی گردنش کنار دارم و با یه حرکت یقه اش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدم

با ترس آب دهنش رو قورت داد که هشدار آمیز نگاهم رو توی صورتش چرخوندم و گفتم:

_بار دیگه دور بر من بپلکی و بخوای غلط زیادی بکنی مطمعن باش ساده ازت نمیگذرم

لباش رو تکون داد و لرزون گفت:

_چ..چشم !

به عقب هُلش دادم و عصبی درحالیکه بیرون میرفتم فریاد زدم :

_تا میرم صورتم رو بشورم و بیام نمیخوام اینجا باشی مُلتَفِتی ؟!

انگار لال شده باشه چندبار سرش رو به نشونه تاکید حرفام تکون داد که بی اهمیت بهش از اتاق بیرون زدم و به طرف حوض آب وسط حیاط رفتم

کنار حوض نشستم و مشتام رو پر از آب کردم و محکم به صورتم پاشیدم ، لعنتی گند زده بود به حس و حالم !

به اتاقم که برگشتم خبری ازش نبود و احیانا خوب تونسته بودم بترسونمش که فرار کرده و رفته !

ولی سرم از درد داشت میترکید و کنترلی روی رفتار خودم نداشتم طوری که گیج میزدم و کج و کوله راه میرفتم

قرص سردردی از توی یخچال کوچیک گوشه اتاق پیدا کردم و درحالیکه بدون آب بالاش مینداختم به سختی قورتش دادم

برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و تن خسته ام روی تخت انداختم که به ثانیه نکشید پلکام روی هم افتاد

نمیدونم چقد خوابیده بودم که با سر وصداهایی که از داخل حیاط به گوشم میرسید قلتی زدم رو به شکم خوابیدم

که یکدفعه با یادآوری کلاسی که دارم و باید امروز دانشگاه برم سیخ سرجام نشستم و با وحشت نگاهم رو به ساعت دوختم

با دیدن عقربه ها که هفت و نیم رو نشون میدادن با آسودگی نفسم رو بیرون فرستادم و بلند شدم ، تا دو ساعت دیگه وقت داشتم

در اتاق رو که از داخل گیر کرده بود رو با فشاری محکمی باز کردم و با اخمای درهم پا توی حیاط گذاشتم ، با شنیدن صدای بلند در همه به سمتم برگشته بودن و چپ چپ نگام میکردن

آخه من هیچ وقت عادت به بستن در نداشتم و الان براشون عجیب بود ، ولی حوصله جواب پس دادن نداشتم

دستی توی هوا تکون دادم و بلند غریدم:

_هاااان چیه به کجا زُل زدید ؟؟؟

سرشون رو پایین انداختن و هر کدوم مشغول کار خودشون شدن ، با اخمای درهم صورتم رو شستم و بدون اینکه صبحونه بخورم ، یعنی در اصل چیزی برای خوردنم نداشتم و یخچال خالی خالی بود و جز یه نون بیات شده چیزی توش نبود

لباسام تنم کردم که یکدفعه با یادآوری اینکه هیچ پولی برای تا دانشگاه رفتنم ندارم عصبی زیر لب زمزمه کردم :

_لعنتی گندت بزنن !!

دستی به صورتم کشیدم و کلافه نگاهم توی اتاق چرخوندم که با دیدن کیفم جرقه ای توی ذهنم زده شد و هیجان زده به طرفش قدم تند کردم

درش رو که باز کردم با دیدن پولای اون پسره که مزاحمم شده بود چیزاش رو ازش باج گرفته بودم نیشم تا بنا گوش باز شد و درحالیکه نگاهم رو به بالا میدوختم زیر لب زمزمه کردم :

_مرسی که هنوزم بدجور هوام رو داری اوس کریم !

پولا رو سرجاش گذاشتم و با عجله کیفم رو توی مشتم چنگ زدم و با عجله از خونه بیرون زدم

چون فاصله دانشگاه تا محل زندگی من خیلی زیاد بود نیم ساعت طول کشید تا برسم ، از شانس بد هم ساعت اول با استاد آراد کلاس داشتم حوصله شنیدن غُرغُرهاش رو نداشتم

پس برای اینکه بهونه دستش ندم با عجله خودم رو به کلاس رسوندم و ردیف آخر نشستم تا توی تیر راس نگاهش نباشم

بعد از چند دقیقه کم کم کلاس پر شد رزا با نیش باز و سرزنده کنارم جا گرفت و با دیدن اخمای درهمم با تعجب سوالی پرسید :

_چیزی شده ؟!

نیم نگاهی بهش انداختم و نه آرومی زیر لب زمزمه کردم دهن باز کرد که چیزی بگه ولی با ورود استاد به کلاس ساکت شد

از چشمای کنجکاو و شاکیش معلوم بود دنبال کسی میگرده ، توی صندلیم بیشتر فرو رفتم که پشت میزش نشست و شروع کرد به حضور و غیاب !

به اسم من که رسید با لحن خاصی زیرلب زمزمه اش کرد و بار دیگه بلند اسمم رو گفت :

_شریفی !!

با سکوتم همه نگاه ها به سمتم برگشت ، نه دیگه قایم شدن بیفایده بود صاف سرجام نشستم و بدون اینکه نگاهی سمت استاد بندازم دستم رو بالا بردم که با تمسخر گفت :

_چیزی خاصی اون پایین هست ؟؟

نه نمیشد یه روز پیگیر من نشه و بهم گیر نده سرم رو بالا گرفتم و با تعجب گفتم:

_نه ….چی استاد ؟؟

که پوزخند صدا داری زد و گفت :

_همونی که بدجور توی نخشی و روی زمین دنبالش میگردی !!

قهقه بچه ها بالا گرفت که بلند شد و درحالیکه جزوه توی دستش رو ورق میزد شروع کرد به درس دادن !

پوووف کلافه ای کشیدم و رو ازش برگردوندم خدا امروز رو بخیر کنه ، وقتی که از الان گیر دادناش شروع شده !

تا دقیقه ای که سر کلاس بودیم یک ریز درس داد و خدا رو شکر تونستم هیچ عاتویی برای گیر دادن دستش ندم بیست دقیقه تا تموم شدن کلاسش مونده بود و من لحظه شماری میکردم برای پایانش!

استاد داشت مبحثی رو توضیح میداد که یکدفعه چشمش بهم خورد و انگار چیزی رو به خاطر آورده باشه سرجاش خشک زد و با حالت خاصی خیرم شد و پلکم نمیزد

از طرز نگاهش و خیرگی بیش از حدش همه بچه ها به طرفم برگشتن که یکدفعه انگار جنون بهش دست داده باشه از این رو به اون رو شد و عصبی بلند گفت :

_کی به تو اجازه داده اونجا بشینی هاااا شریفی ؟!

با صدای دادش با ترس سر جام تکونی خوردم و وحشت زده سوالی پرسیدم :

_یعنی چی استاد ؟!

بهم نزدیک شد و در حالیکه با چشمای ریز شده برندازم میکرد عصبی گفت :

_یعنی میخوای بگی یاد رفته توی کلاسای من جات کجاست ؟!

به قدری از دادش و رفتارای یکهویش شوک زده بود که انگار مغزم رو پاک کرده باشن هیچی به ذهنم نمیرسید به همین دلیل گیج زیر لب زمزمه کردم :

_نمیفهمم منظو…..

کتابش رو عصبی روی میز کوبید و چنان دادی زد که مو به تنم سیخ شد

_جات اونجاس شریفی !!

با دست به سطل زباله گوشه کلاس اشاره کرد که همه زدن زیرخنده جز منی که مات و مبهوت با رنگی پریده نگاهم بین سطل زباله و استاد میچرخید

کثافت پس بالاخره تونست چیزی برای اذیت کردن من پیدا کنه !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم زیرلب زمزمه کردم :

_بدجور تلافی این تحقیر رو سرت درمیارم… عقده ای بدبخت !!

توی سکوت چند ثانیه خیرم بود که یکدفعه نمیدونم چی تو صورتم دید که حس کردم برای ثانیه ای صورتش ناراحت شد ولی زود به خودش اومد و درحالیکه نیم نگاهی به ساعت مچی روی دستش مینداخت هشدار آمیز گفت :

_الان که دیگه وقت کلاس تمومه ولی اگه دفعه بعد ببینم اینطوری راحت سر جات لَم دادی این ترم از تموم درسایی که با من گرفتی میندازمت که بفهمی خلاف دستورای من عمل کردن چه عواقب سنگینی داره !

هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد دستای من بیشتر و بیشتر مشت میشدن و کم کم کنترل خشمم داشت از دستم خارج میشد که با خسته نباشید کوتاهی از کلاس بیرون زد

بچه ها هر کدوم دونه دونه با خنده درحالیکه من رو با انگشت نشون میدادن از کلاس خارج میشدن ولی من هنوزم با همون دستای مشت شده سرجام نشسته بودم و به زمین خیره بودم

و فکرم درگیر این بود که چه بلایی سر این استاد سوسول بیارم تا دهنش بسته شه و حساب کار دستش بیاد

که با نشستن دستی روی شونه ام به خودم اومدم و نیم نگاهی به رزای ناراحت انداختم

_ناراحت نباش معلوم نیست چشه و از کجا ناراحته که میاد سر تو خالی میکنه !

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با حرص ادامه داد :

_بچه های دیگه که باهاش کلاس دارن میگن با وجود جدی بودنش خیلی باهاشون خوبه ولی لعنتی وقتی کلاس ما میاد انگار برج زهرمار میشه از شانس بد هم اول از همه میخواد به تو گیر بده

بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و کوله ام رو برداشتم که برم ولی با حرفی که رزا زد با تعجب به طرفش برگشتم و ناباور لب زدم :

_چــــــی ؟؟؟!!

با تعجب نگام کرد و بار دیگه حرفش رو تکرار کرد :

_واه چته ؟؟ گفتم بخاطر اینکه باباش رییس دانشگاس اینطوری راحت هرکاری میخواد میکنه دیگه !!

حس میکردم توی خیال و توهم به سر میبردم یا گوشام اشتباه شنیدن ، دستپاچه آب دهنم رو قورت دادم و درحالیکه دستام تکون میدادم با ترس سوالی پرسیدم:

_نمیخوای بگی که اون پسر نجم رییس دانشگاس ؟

مات و مبهوت خیره دیووونه بازی های من بود که کلافه دستی به صورتم کشیدم و زیرلب آروم ادامه دادم :

_تشابه فامیلی و خونه مشترک چطور به ذهن خودم نرسیده بود…وااای خدای من !

رزا چپ چپ نگاهم کرد و با تعجب گفت :

_چیزی شده !؟

تا اونجایی که میدونستم اون لعنتی پسری نداشت این یکدفعه از کجا پیداش شده بی اهمیت به سوال رزا بهش نزدیک شدم و گفتم :

_مطمعنی پسرشه؟!

با اطمینان سری تکون داد و گفت :

_آره بابا دیروز برام کاری پیش اومد در رابطه به مدارک تحصیلیم مجبور شدم برم سراغ آقای نجم رییس دانشگاه دیدم یکدفعه یکی در زد و…..

پوزخندی صدا داری زد و درحالیکه با چشم و ابرو صندلی استاد رو نشون میداد کنایه وار گفت :

_همین استاد آراد خودمون داخل شد و حواسش نبود من اونجام دراومد گفت بابا …. یکدفعه تا چشمش به من خورد از باباش معذرت خواهی کرد و گفت بعدا میاد حالا این یعنی چی بنظرت ؟؟

چشمام داشت از حدقه درمیومد چطور این همه سال متوجه اینکه شاید یه پسر داشته باشه نشده بودم

لبام با حرص روی هم فشار دادم و زیر لب لعنتی زمزمه کردم که رزا با تعجب نگاهم کرد و گفت :

_دلیل این همه تنفرت چیه؟؟

خاک تو سرت نازلی از بس تابلو بازی درآوردی اینم فهمید یه مرگیت هست ، دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و عصبی گفتم :

_میخوای چی باشه ؟؟ ندیدی چه بلاهایی سرم درمیاره

انگار واقعا مجاب شده باشه نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و گفت :

_آره حق داری …. استاده ناجور بهت گیر داده !

نگام کرد و انگار چیزی به خاطرش اومده باشه کم کم نیشش باز شد و با خنده گفت :

_میگم نکنه ازت خوشش اومده یعنی یه طورایی عاشق….

عصبی توی حرفش پریدم و با چندش گفتم :

_ هه…هیچ کسیم نه اون گند دماغ !

ولی اون با خنده بلند شد و درحالیکه دستشو دور شونه من حلقه میکرد با اصرار گفت :

_خدا رو چه دیدی…. از من گفتن بود !

با بدخلقی دستش رو از دور شونه ام باز کردم و با نفرت گفتم :

_ اگه یه مرد روی زمین مونده باشه اونم این استاد آراد باشه بازم من عاشق این گودزیلا نمیشم !

با شیطنت ابرویی بالا انداخت :

_حالا میبینیم !

چپ چپ نگاش کردم واه دختره دیوونه شده ، توی سکوت دستی روی هوا براش تکون دادم و درحالیکه از کلاس خارج میشدم بلند گفتم :

_نمیتونم کلاس بعدی رو بمونم میخوام برم خونه !

صدای متعجبش که بلند خطاب بهم میگفت واه پس چرا…؟! به گوشم رسید ولی بی اهمیت به قدمام سرعت بخشیدم و ازش دور شدم

باید هر طوری شده سر از کار اینا درمیاوردم ، با این فکر لبم رو به دندون کشیدم و با عجله از دانشگاه بیرون زدم و سر خیابون منتظر تاکسی ایستادم ولی هیچ خبری نبود

لعنتی …. بدی گرمی هوا و ظهر همینه دیگه که پرنده هم پر نمیزنه چه برسه به آدم !

کلافه دستم رو جلوی چشمام مقابل نور آفتاب گرفتم و نگاهم رو به ته خیابون دوختم یکدفعه با توقف ماشینی درست کنار پام به خودم اومدم و نگاه وحشیم رو به راننده ماشین که کسی جز استاد آراد نبود دوختم

با دیدن نگاه خیرم ابرویی بالا انداخت و گفت :

_بپر بالا یالله !!

این چشه هر دفعه میخواد من رو سوار ماشینش کنه و بهم گیر میده مگه این دانشگاه حراست و کمیته انظباطی نداره که این استاد اینطوری جولون میده

دستام به سینه گره زدم و شاکی دهن باز کردم که بهش بتوپم ولی با یادآوری حرفی که رزا بهم زده بود دهنم خود به خود بسته شد

شاید میتونستم ازش اطلاعاتی گیر بیارم و از زیر زبونش حرفایی بیرون بکشم ، با دستش روی فرمون ضرب گرفته بود و در همون حال بلند گفت :

_چیه مثل منگولا میمونی نگاه میکنی ؟؟ انگار نمیخوای بیای ؟؟

اینم معلوم نیست با خوش چندچنده ؟! سر کلاس که بهم میپره و ضایعم میکنه اینجام که اینطوری دست به دامنم شده که حتما سوار شم

وقتی دید چیزی نمیگم شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت :

_اوکی به …..

نزاشتم بقیه حرفش رو بزنه با عجله سوار شدم و درحالیکه درو محکم بهم میکوبیدم بلند و دستپاچه گفتم :

_اومدم اومدم !!

با چشمای متعجب نگاهی بهم انداخت و زیرلب نمیدونم چی زمزمه کرد و سری به نشونه تاسف تکون داد یکدفعه پاشو روی پدال گاز فشار داد

من باید ازش اطلاعات گیر میاوردم هرطوری که شده پس بی اهمیت به رفتاراش روی صندلی به طرفش چرخیدم و بعد از کلی این پا و اون پا کردن سوالی پرسیدم:

_اوووم یه سوالی بپرسم استاد ؟؟

با این حرفم دیگه چشماش نزدیک بود از کاسه دربیاد چون بیرون از دانشگاه هیچ وقت با این اسم خطابش نمیکردم و بیشتر با هووی و یارو و بی ادبانه صداش میزدم

دستی به دماغ خوش تراشش کشید سری تکون داد و گفت :

_بپرس !!

نمیدونستم چطوری ازش بپرسم که به چیزی شک نکنه دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و بی مقدمه سوالی پرسیدم :

_میشه بپرسم خونتون کجاست ؟!

نیم نگاهی بهم انداخت

_چطور ؟؟

شونه ای بالا انداختم و با تمسخر گفتم :

_میخوام ببینم تو کدوم محله میشینی و وضعت مالیت چطوره….میدونی چرا ؟!

بشکنی جلوی صورتش زدم و با پوزخندی ادامه دادم :

_چون میخوام بیام خونت دزدی !!

فرمون رو چرخوند و با غرور گفت :

_چیزی توی خونه من گیرت نمیاد ولی این رو مطمعن باش پات رو داخل خونه من گذاشتی به این سادگی ها نمیتوتی بری بیرون !

با اخمای درهم سری تکون دادم و سوالی پرسیدم :

_چرا انوقت ؟!

نیم نگاهی سمتم انداخت و با لحن مرموزی گفت :

_وقتی اومدی میفهمی !!

یه طوری حرف میزد انگار مطمعن بود من یه روزی خونش میرم و لحن حرف زدنش بوی بدجنسی میداد ولی نباید باهاش دعوا میکردم باید میزاشتم ببینم میخواد چی بگه و از در دوستی باهاش وارد میشدم

_باشه ولی انگار میترسی بگی کجاست !!

تو گلو خندید و گفت :

_از چی بترسم ؟ از توی جاسویچی ؟؟

چشمام روی هم فشار دادم و به سختی جلوی خودم گرفتم تا نزنم دندوناش رو توی دهنش خورد کنم با اینکه میدونه من چقدر حساسم ولی بازم این حرف رو میزد پوزخند صداداری بهش زدم که توی خیابون اصلی پیچید

_خونه پدریم توی همون خیابونیه که اون دفعه مچ خانوم رو در حال دزدی کردن گرفتم میدونی که کجا رو میگم ؟؟

گوشام سوت کشید پس رزا راست میگفت خونه پدریم ؟؟
این حرفش توی ذهنم چندین بار تکرار میشد و بی اراده زیرلب زمزمه اش کردم

بی اختیار کنجکاو به طرفش چرخیدم و با لکنت پرسیدم :

_خو…خونه پدریت ؟!

دستی به ته ریشش کشید و بی اهمیت گفت :

_آره !

پس پسر همون لجن بود با خشم دستام مشت کردم و توی سکوت خودخوری میکردم که با تیزبینی نیم نگاهی بهم انداخت و یکدفعه بی مقدمه گفت :

_تو خیلی مشکوکی !!

میدونستم عکس العمل هام رو زیر نظر داره پس بدون اینکه دستپاچه شم راحت به صندلیم تکیه دادم و درحالیکه دستام رو به سینه گره میزدم خنده ریزی کردم و گفتم :

_آره هستم …میدونی چرا ؟!

از گوشه چشم نگاش کردم و کنایه وار ادامه دادم :

_چون پیش من باید همیشه حواست به همه چیت باشه… شیرفهم شدی ؟؟!

اول متوجه منظورم نشد چی میگم ولی یکدفعه با دقت نگاش رو جلوی ماشین چرخوند و انگار تازه متوجه باشه چی شده در مقابل چشمای ناباورم از خنده ترکید و قهقه هاش فضای رو پر کرد

میون خنده ماشین رو کنار زد و بعد از باز کردن کمربندش به طرفم چرخید

_کی برش داشتی ؟!

نگاهم رو به بیرون دوختم و با نیشخندی گفتم :

_این ترفند کارمه نمیشد گفت که شازده !!

انگار به بازی جذابی نگاه میکنه دستش رو گوشه لبش کشید و با خنده گفت :

_اوووه چه کار شریفی هم داری !!

بی اهمیت نگاش کردم که دستش رو جلوم گرفت

_بده زود !

دستم رو از داخل جیب مانتوم بیرون آوردم و فندک گرون قیمت رو کف دستش گذاشتم ، مقابل چشمام بالا گرفتنش و با پوزخندی گفت :

_عجب شغل داری بانووو

جلوی شیشه پرتش کرد و با حرص ادامه داد :

_ ولی من از اینکه کسی بخواد دورم بزنه و ازم دزدی کنه ساده نمیگذرم میدونستی ؟؟!!

و مقابل چشمای بی تفاوتم ماشین روشن کرد و درحالیکه قفل مرکزی رو میزد پاش روی گاز فشرد

شاید فکر میکرد اینطوری میتونه من رو بترسونه ولی زهی خیال باطل !

برای اینکه بیشتر حرصش رو دربیارم پام روی اون پام انداختم و با تمسخر از پرسیدم :

_داری کجا میری ؟؟

با حرص و با چشمای به خون نشسته نیم نگاهی سمتم انداخت که خودم رو به گیجی زدم و ادامه دادم :

_چرا عصبی میشی؟! آخه مسیر خونه ما از این طرف نیست داری اشتباه میری شازده !!

شونه هام بی تفاوت بالا انداختم و زیر لب زمزمه کردم :

_حالا خود دانی !

بعد از چند دقیقه با توقف ماشین جلوی یه ویلای بزرگ و قشنگ نیم نگاهی بهش انداختم و زیر لب سوت بلندی زدم

_اوووه عجب خونه شیکیه جون حاجی !

با پوزخندی مرموز خیرم شد و گفت :

_میخوای داخلشو ببینی !؟

با تعجب نگاش کردم :

_مگه مال توعه ؟!

توی سکوت چیزی شبیه کنترل به طرف درش گرفت که بعد از چند ثانیه اتوماتیک وار باز شد و زیبایی خونه بیشتر توی دیدم قرار گرفت

عه پس دلیل اینکه هیچ وقت خونه باباش نمیدیدمش اینه !

آقا برای خودش همچین قصری داره…دروغ چرا دوست داشتم داخلش رو ببینم

از این جا که عجیب خیره کننده بود ، توی فکرو خیالات خودم غرق بودم که آراد پاش روز گاز فشار داد و ماشین با سرعت از جا کنده شد

هر قدر که ماشین جلوتر میرفت من بیشتر عاشق زیبایی این خونه میشدم انگار حس میکردی یه تیکه از بهشته !

درخت های سربه فلک کشیده اون گلهای قرمز و صورتی که تموم فضای حیاطش رو در برگرفته بودن

با دیدن چشمه کوچیکی که از وسط حیاطش و دقیق بین دوتا درخت بیرون میزد دهنم نیمه باز موند و با بهت زیرلب زمزمه کردم :

_باورم نمیشه !!

حواسم نبود ماشین متوقف شده یا نه فقط دستم به سمت دستگیره رفت تا بازش کنم ولی با قفل بودنش به خودم اومدم و عصبی به سمت استاد آراد برگشتم

_درو باز کن زود !!

ماشین رو جلوتر برد و با خشم در جوابم گفت :

_بشین سرجات ببینم بچه !

خواستم به سمتش حمله کنم که با توفف ماشین و باز شدن قفل مرکزی با عجله درو باز کردم و درحالیکه بیرون میرفتم تهدید وار گفتم :

_شانس آوردی وگرنه فَکِت رو خورد میکردم بچه سوسول !

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم ازش فاصله گرفتم و با حیرت از چیزی که میدیدم چرخی دور خودم زدم و بی اختیار شروع کردم به غُرغُر کردن

_ااای تو گلوت گیر کنه پسر… توی همچین بهشت زندگی میکنی اون وقت من باید توی اون گوه دونی بمونم !

با یادآوری چشمه به طرفش قدم تند کردم که با دیدنش با حیرت کنارش نشستم و با دهن نیمه باز دستم رو تا نیمه داخلش فرو کردم نه…!

واقعیه !
ولی اینجا اونم وسط این خونه مگه میشه ؟!

هنوزم داشتم مثل ندید بدیدا نگاش میکردم که با فکری به ذهنم رسید با خنده ریزی کفشام از پام بیرون آوردم و پاهام تا نیمه توی آب فرو بردم

با حس خنکای آب بین تک تک انگشتام با لذت هووومی زیرلب زمزمه کردم و چشمام بستم

_این چشمه مصنوعی رو با پاهات به گند کشیدی که !!

مصنوعی ؟؟
چشمام باز کردم و عصبی گفتم :

_حالا هرچی که هست ولی خیلی باحاله نههههه ؟!

چشم غره ای بهم رفت و عصبی درحالیکه به سمتم میومد گفت :

_ولی من برای کار دیگه ای تو رو آوردم اینجا …!

و تا بخوام منظور حرفش رو درک کنم زیر بغلم رو گرفت و به زور بلندم کرد

عصبی تقلا کردم تا ازش جدا بشم و در همون حال فریاد زدم :

_هووووی معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟؟

بدون توجه به تقلاهام دستم رو گرفت و کشون کشون داخل خونه بردم ، با دیدن خونه خالی برای اولین بار توی زندگیم واقعا ترسم برم داشت

نگاه لرزونم رو توی خونه چرخوندم و با ترس گفتم :

_ولم کن میخوام برم!!

با خشم نیم نگاهی سمتم انداخت و با لحن ترسناکی گفت :

_کجا خانوووم ؟! بمون در خدمتت باشیم !

با فشار محکمی دستم رو جدا کردم و با نفس نفس درحالیکه رو به روش می ایستادم عصبی فریاد زدم :

_تو انگار خیلی تنت میخاره هااا ؟!

مرموز نگام کرد و درحالیکه بهم نزدیک میشد گفت :

_هوووم … چه طورم !

از این همه گستاخیش لبام بهم فشردم و با پوزخندی گفتم :

_آهان پس اینطور …

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و گفتم :

_پس حواست باشه به پروپای من نپیچی چون بدجور پرهاتو قیچی میکنم …فهمیدی!؟

هیستریک وار خندید و میون خنده بریده بریده گفت :

_اوووه… کاریت نداشتم انگار بدجور دُم درآوردی تو دختر !

با خشم خیرم شد و ادامه داد:

_با آراد واقعی آشنا نشدی وگرنه میفهمیدی جلوی من نباید زبون درازی کنی !

دستم رو به نشونه برو بابا براش تکون دادم و با چند قدم بلند خودم رو به در رسوندم ولی هرکاری میکردم باز نمیشد

به طرفش چرخیدم که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و با چشمای ریز شده خیره حرکاتم بود

اشاره ای به در کردم و عصبی گفتم:

_رد کن بیاد ؟!

سرش رو کج کرد و با تمسخر گفت :

_چی رو !؟

عصبی لگد محکمی توی در کوبیدم و جیغ زدم :

_کلید این بی صاحب رووو رد کن بیاد زود !

یکدفعه انگار رم کرده باشه با قدمای بلند به طرفم اومد و عصبی یقه ام رو گرفت و درحالیکه محکم تکونی بهم میداد گفت :

_صداتو برای من بالا نبر وگرنه میدونم چطور صدات رو بِبُرم متوجه ای ؟!

مشتم رو گره کردم که به صورتش بکوبم ولی وسط راه دستم رو گرفت و آنچنان فشاری بهش داد که دادی از درد زدم و صورتم توی هم رفت

_انگار زبونت رو باید جور دیگه ای کوتاه کنم آرررررههههه ؟!

تا بخوام عکس العملی نشون بدم لباش روی لبام گذاشت و با شدت شروع کرد به بوسیدنم

مثل وحشیا با دستاش پهلوهام رو فشار میداد و من بیشتر به خودش میچسبوند و از طرفی به قدری لبام رو گاز میگرفت که تموم صورتم از درد سِر شده بود

توی دهنش ناله ای از درد کردم تا ولم کنه که با یه حرکت عین عروسکی بلندم کرد و راه افتاد

با جیغ شروع کردم به دست و پا زدن ولی اینقدر زورش زیاد بود که هیچ فایده ای نداشت و بین بازوهاش گیر افتاده بودم

با نفس نفس تقلا کردم و با لگد به شکمش کوبیدم که با دستش آنچنان فشاری به بالا تنم داد که برای ثانیه ای از درد لال شدم

ولی بعدش آنچنان جیغ بلندی زدم که دستش رو جلوی دهنم گذاشت و با خشم غرید :

_میدونم چطور ادبت کنم دزد کوچولو…!

و به طرف اتاق خواب راه افتاد با یه ضربه محکم درش رو باز کرد من روی تخت انداخت و تا بخوابم حرکتی بکنم روم خیمه زد

با جیغ تقلا کردم از زیرش بیرون بیام که با یه حرکت دو دستم رو گرفت و بالای سرم برد و با نفس نفس کنار گوشم گفت :

_کم تکون بخور بچه !!

با خشم سرم رو بالا بردم تا به دماغش بکوبم که زود فهمید و درحالیکه سرش رو عقب میبرد با خنده بریده بریده گفت:

_اووووه بندانگشتی خطرناک میشود !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم غریدم :

_برو کنار وگرنه تضمین نمیکنم یه جای سالم روی بدنت باقی بزارم

این دفعه دیگه خنده امونش رو برید روم افتاد و قهقه اش به هوا رفت ، بدنش از شدت خنده میلرزید و گرمای بدنش داشت حالم رو بهم میزد

وزن زیادش و از طرفی گرمای بدنش باعث شده بود حالم یه طوری بشه و از طرفی نفسم بند بیاد دستم روی بازوهاش گذاشتم و با صدای خفه ای گفتم :

_پاشو لندهور !

بی اهمیت به من هنوزم میخندید ، با اون هیکلش که سه برابر من بود روم افتاده بود و خیال تکون خوردنم نداشت

با خنده سرش رو بلند کرد و بریده بریده زیرلب گفت :

_واااای خدا میگه تضمین نمیکنم !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم گفتم :

_امتحانش مجانیه ؟!

سرش رو پایین نزدیک لبام آورد و دهن باز کرد چیزی بگه که مشتم رو آنچنان توی صورتش کوبیدم که دادی از درد کشید و از روم کنار رفت

با کنار رفتنش از روم نفسم رو محکم و با فشار بیرون فرستادم ، آخیش داشتم خفه میشدما !

از درد توی خودش میپیچید و فَکِش رو محکم گرفته بود که با عجله قبل از اینکه باز رَم کنه و پاچم رو بگیره از روی تخت بلند شدم

با خنده نزدیک تخت ایستادم و با تمسخر گفتم :

_چیه…مگه نمیخواستی ضرب دستم رو امتحان کنی ؟!

پشت بهش کردم و ادامه دادم:

_پس حالا زیاد آه و ناله نکن….! فقط یاد میگیری دیگه پاتو توی حریم نازی نزاری

با دیدن مجسمه کوچیکی که ازش معلوم بود گرون قیمته و روی میز جلوی آیینه اش بود برش داشتم و درحالیکه توی جیبم میزاشتمش با پوزخند صداداری گفتم:

_شیرفهم شدی پس…

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که یکی از پشت دستم رو گرفت و آنچنان پیچوند که جیغی کشیدم و با درد نالیدم :

_آاااااای ول کن !

آراد با چشمای به خون نشسته رو به روم ایستاد و در حالیکه هنوزم دستم رو فشار میداد با خشم فریاد زد:

_بزارش سرجاش زود باش !!

مجسمه رو محکم توی دستم فشردم و از پشت دندونای چفت شدم غریدم :

_اگه نزارم میخوای چه گوهی بخوری ؟!

سرش رو نزدیک صورتم آورد و عصبی گفت :

_میدونم چطور آدمت کنم دختره دزد گستاخ !

فکر میکردم میخواد بزنم ولی دستم رو ول کرد و درحالیکه با پشت دست خون گوشه لبش رو پاک میکرد گفت:

_وقتی به جرم دزدی دادمت دست پلیس میفهمی که با بد آدمی درافتادی !!

چی ؟!
پلیس …. نه خدای من !!

بی اراده مجسمه از بین انگشتای سست و ناتوانم لیز خورد و پایین پام افتاد ولی الان وقت تسلیم شدن نبود

سعی کردم به خودم مسلط باشم و درحالیکه استرس از تک تک حرکاتم پیدا بود پوزخندی زدم و گفتم :

_هه…پلیس ؟؟ اون وقت به چه جرمی ؟!

با چشم و ابرو اشاره ای به مجسمه زیرپام کرد و گفت :

_به همین جرم و…. به همین سادگی!!

و مقابل چشمای متعجبم به طرف در رفت ، با حدس کاری که میخواد بکنه با عجله به سمتش قدم برداشتم ولی زود در رو بست و درحالیکه از پشت قفلش میکرد بلند خندید و گفت :

_خوش باشی خانوم دزده!

با مشت و لگد به جون در افتادم ولی بیفایده بود انگار کر شده باشه هیچ عکس العملی نشون نمیداد با حرص دندونام روی هم فشار دادم و دستپاچه نگاهم رو به اطراف چرخوندم

نباید گیر پلیس میفتادم وگرنه فاتحم خونده بود ، ولی هیچ چیزی نظرم رو جلب نمیکرد عصبی چند قدم عقب رفتم و با خشم لگد محکمی به در کوبیدم

صدای بدی داد ولی هیچ صدایی از اون آراد لعنتی بلند نمیشد با خشم بلند اسمش رو صدا زدم و گفتم :

_بیا در رو باز کن زود باش !!

بازم هیچی نگفت که لگد دیگه ای به در کوبیدم و از ته دلم فریاد کشیدم :

_هووووی یارو مگه نمیشنوی چی میگم !!

بیفایده بود ، دستام از ترس گیر افتادن توسط پلیس یخ زده بودن و با استرس دور خودم میچرخیدم

با سرو صداهایی که از بیرون به گوشم میرسید قدم تند کردم و پشت به در گوش ایستادم ولی با شنیدن صدای اون عوضی باز حرصم بالا گرفت

دستگیره در رو بین دستام گرفتم و عصبی شروع کردم به فشار دادن و بالا پایین کردنش

نمیدونم چقدر درگیر باز کردن در بودم که بالاخره خسته شدم و با نفس نفس دستم رو به دیوار تکیه دادم

یکدفعه با دیدن پیج های روی در چیزی توی ذهنم جرقه زد و با خوشحالی دستم رو توی جیب مانتوم به دنبال چاقویی کوچیکی که همیشه همراهم بود چرخوندم

ولی هیچی نبود ، ناباور همه جیب هام گشتم و زیر لب زمزمه کردم:

_نه الان وقتش نیست….کجا گذاشمت اخه گندت بزنن !!

یادم نمیومد آخرین باری که دستم بوده کجا گذاشتمش… لعنتی باهاش میتونستم قفل در رو باز کنم

کلافه سرم رو به دیوار تکیه دادم و ناامید چشمام روی هم گذاشتم ، یعنی باید چیکار میکردم خدای من !!

نکنه تا الان پلیس رو خبر کرده باشه … برای دلگرمی خودم زیرلب زمزمه کردم :

_نه بابا فقط اینطوری گفت من رو بترسونه !!

موهای توی صورتم رو کنار زدم و با دلهره ادامه دادم :

_آره فقط میخواد من رو بترسونه !!

ولی یکدفعه با شنیدن حرف زدنش با تلفن که مدام اسم دزد و خونه رو به زبون میاورد ترس برم داشت و اسمش رو با جیغ صدا زدم و گفتم :

_آهااای داری چیکار میکنی خدا لعنتت کنه !!

صداش قطع شد و بعد از چند دقیقه انگار پشت در ایستاده صداش به گوشم رسید که با تمسخر خندید و گفت :

_ هیچی …. فقط پلیس رو خبر کردم یه موش کوچولوی دزد تو خونه ام پیدا کردم

چی ؟؟
پلیس خبر کرده ؟؟ لبم رو خیس کردم و با صدای لرزون گفتم:

_ داری دروغ میگی !!

با تمسخر خندید و گفت :

_تو فکر کن دروغ میگم !

اگه گیر میفتادم همه چی به باد میرفت درس و دانشگاه و در آخر هم انتقامم !!

با این فکر دستام با حرص مشت کردم و به اجبار گفتم :

_حاضرم هرکاری برات انجام بدم ولی من رو دست پلیس نده

منتظر بودم چیزی بگه ولی سکوت کرده بود و این داشت بیشتر عصبیم میکرد دستمو روی در گذاشتم و بیقرار باز اسمش رو صدا زدم

_هوووی با توام کجایی لعنتی ؟!

بازم چیزی نگفت که عصبی با حرص چرخی دور خودم زدم و جنون وار زیرلب زمزمه کردم:

_نباید گیر پلیس بیفتم نه نمیشه !!

ولی اتاق نه پنجره ای داشت و نه در دیگه ای ، یه طورایی گیر افتاده بودم و عین خر توی گِل گیر کرده بودم

با ناراحتی چنگی به موهای پریشونم زدم و بلند جیغی کشیدم

نه پایان من نمیتونست اینطور باشه !!

با این فکرا جنون آمیز به طرف در حمله کردم و درحالیکه با مشت های کم جونم بهش میکوبیدم بلند فریاد زدم:

_لعنت بهت عوضی بیا این در رو باز کن !

نمیدونم چقد با مشت و لگد به جونش افتاده بودم که خسته روی زمین نشستم و درحالیکه به دیوار تکیه میدادم با غم نگاهم رو به سقف دوختم و زیرلب زمزمه کردم :

_اوس کریم یه فرصت دیگه بهم بده ! نزار تلاشی که این همه سال پای این انتقام کردم هدر بره و تموم عمر دلم بسوزه و ذره ذره آب شم

با ناراحتی دستی به صورتم کشیدم که یکدفعه صدای آراد دقیق پشت در به گوشم رسید

دستپاچه بلند شدم و گوشم رو به در چسبوندم که یکدفعه با حرفی که زد ناباور دستمو جلوی دهنم گرفتم و اشک توی چشمام حلقه بست

_گفتی هرکاری میکنی درسته… آره !

کف دستم رو به چشمام کشیدم و لرزون لب زدم :

_آره !

یکدفعه جلوی چشمای ناباورم در اتاق باز شد و آراد توی قاب در قرار گرفت و با پوزخندی گوشه لب گفت :

_میبینم که بالاخره داری رامم میشی!

درحالیکه چشمم به پشت سرش و در باز شده بود آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم :

_بزار برم !

چشمام ریز کردم و با زرنگی ادامه دادم :

_وگرنه پلیس بیاد میگم که قصد داشتی بهم تجاوز کنی !!

قهقه اش بالا گرفت و با خنده گفت :

_اونوقت با چه مدرکی ؟!

چشمام توی حدقه چرخوندم و با اشاره ای به مانتوم گفتم :

_دکمه های پاره شده مانتوم و این وضعیتم چیز دیگه ای رو هم مگه نشون میده ؟!

دستاش رو به سینه قفل کرد و درحالیکه به دیوار تکیه میزد نگاهش روی بدنم چرخوند و با تمسخر گفت :

_منم میگم اومده بود دزدی و ناکارش کردم و دلیل سروضع بدش هم همینه !

چند قدم بهم نزدیک شد و با خنده گفت :

_فکر کردی خیلی زرنگی جوجه !؟

یکدفعه یقه ام رو گرفت و با یه حرکت به دیوار چسبوندم و خشن ادامه داد :

_کاری رو که میخوام انجام میدی یا دو دستی تقدیم پلیس میدمت فهمیدی؟!

داشتم خفه میشدم با تقلا دستش رو چنگ زدم و با نفس نفس نالیدم :

_چه کاری لعنتی !

سرش رو نزدیک گوشم آورد و لاله گوشم رو به دندون گرفت و با شنیدن چیزی که در گوشم گفت دست از تقلا برداشتم و خشکم زد

_میشی غلام و برده حلقه بگوش من و هرکاری ازت خواستم باید برام انجام بدی !!

با چشمای گرد شده عصبی گفتم :

_من برده و نوکر کسی نمیشم شِنُفتِی؟؟

ضربه ای به سینه اش کوبیدم و خشن ادامه دادم :

_همه مردم نوکر و غلام منن ، اونوقت تو یه الف بچه میخوای از من کار بکشی…هه !

بهم چسبید و درحالیکه دستاش دو طرفم به دیوار تکیه میداد گفت :

_مجبوری فسقلی متوجه ای ؟!

با نفس نفس فریاد زدم :

_فسقلی عمته‌‌‌‌‌…غول بیابونی !!

چندثانیه با بهت خیره من که از حرص رو به انفجار بودم شد ولی یکدفعه از خنده ترکید و بریده بریده گفت :

_واااای خدایا… پس از اینکه من ریزه پیزه خطابت میکنم حساسی و خوشت نمیاد

از برخورد نفس هاش توی صورتم و بوی عطر تلخش که توی بینیم پیچیده بود و از همه بدتر گرمای بدنش حالم داشت یه جوری میشد ، یه جوری که برام عجیب بود و تا حالا تجربه اش نکرده بودم

عصبی هُل محکمی به سینه اش دادم و بدون توجه به خنده هاش داد زدم :

_برو کنار ببینم لندهور !

یکدفعه انگار جنی شده باشه فَک ام رو توی دستش گرفت و درحالیکه با تموم قدرت بهش فشار میداد گفت :

_صدات رو برای من بالا نبر جوجه !!

سرش رو نزدیکم آورد و همونطوری که نگاهش رو به لبام میدوخت با لحن ترسناکی ادامه داد:

_وگرنه یه بلایی سرت میارم که تا دنیا دنیاست فراموشش نکنی!

برای لحظه ای ازش ترسیدم و بی اختیار سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که ازم جدا شد

وسط اتاق ایستاد وخشن ادامه داد :

_یالله تصمیمت رو بگیر وقت بحث بیخود با تو یکی رو ندارم !

دستی به صورتم و جای انگشتاش کشیدم و درحالیکه صورتم از دردش توی هم فرو رفته بود با حرص غریدم:

_فکر کنم یه بار جوابتو دادم شازده !!

سرتا پام رو از نظر گذروند و با پوزخندی گفت :

_هرجور میلته !!

به طرف در رفت و درحالیکه میخواست ببندتش بلند گفت :

_پس منتظر پلیس میمونم!

وااای به کل ماجرای پلیس و دزدی رو از یاد برده بودم و دستپاچه دنبالش راه افتادم

_کجا…کجا صبر کن !

به طرفم برگشت و ابرویی بالا انداخت

_خوب ؟!

دستام بهم چلوندم و مردد سوالی پرسیدم :

_منظورت از برده و غلام حلقه بگوشت دقیقا چی بود ؟!

با چشمایی که برق میزدن گفت :

_به زودی متوجه میشی

فقط کافی بود پام رو از این جهنم بیرون بزارم اون وقت دیگه تهدیدا و حرفاش برام پشیزی ارزش نداشت ، پس بیخیال حرفاش سری تکون دادم و سعی کردم مطیع عمل کنم تا بزاره برم

وقتی سکوت و آروم بودنم رو دید مشکوک ابرویی بالا انداخت و گفت :

_حرفی برای گفتن نداری ؟؟

برای اینکه به چیزی شک نکنه ژست خشنی به خودم گرفتم و عصبی گفتم :

_فعلا که مجبورم ساکت بمونم و همه چیز دست شماست نه…رییس !؟

تو گلو خندید و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت آروم زیرلب زمزمه کرد :

_خیلی بامزه ای !

هرچند آروم گفت ولی من شنیدم و یه جورایی خشکم زد
ضربان قلبم بالا گرفت دستم روی سینه ام گذاشتم و زیر لب بی جنبه ای خطاب به خودم گفتم

نمیدونم چند دقیقه اونجا ایستاده بودم که با شنیدن اسمم از زبونش به خودم اومدم و با عجله بیرون رفتم

_هووی نازلی ، نازی اسمت چی بود بیا ببینم !

توی پذیرایی روی تک مبلی نشسته بود و دستاش به سینه گره زده بود که با دیدنم اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_مگه کری اینقدر صدات کردم ؟؟

بی حوصله به دیوار تکیه دادم و خشن گفتم:

_اولا بهم میگن نازی !! دوما حد خودت رو بدون چی از دهنت بیرون میاد وگرنه…

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت :

_هوووم وگرنه چی؟؟ میخوای بزنی

خندید و با تمسخر گفت :

_آخ ترسیدم !

با حرص دستامو مشت کردم و چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم چیزی بگم وقتی که توی خونش بودم و هرآن ممکن بود بلایی سرم بیاره!

فقط پوزخندی بهش زدم و بدون اهمیت به طرف در خروجی رفتم که یکدفعه سد راهم شد و با نیشخندی گوشه لبش سوالی پرسید :

_کجا مادمازل ؟؟

اخمام توی هم کشیدم

_نکنه برای رفتن به خونه امم باید از تو اجازه بگیرم؟؟

روی صورتم خم شد و چند تار موی روی پیشونیم رو کنار زد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمام میچرخوند با لحن خاصی گفت :

_قرار مدار بینمون رو چه زود از یادت رفت !؟

دستش رو کنار زدم روی مبل نشستم و کلافه گفتم :

_زود بگو باس برم !!

چپ چپ نگام کرد و با چشمای ریز شده بیخیال گفت :

_میخوام بری برام دزدی !

با تعجب سیخ سرجام نشستم و داد زدم :

_چــــــــــی ؟؟؟

لبش به پورخندی کج کرد و گفت :

_همین که شنیدی !

دستپاچه صاف نشستم و درحالیکه با انگشت روی سینه ام میکوبیدم مردد لب زدم :

_من اهل این ک….

توی حرفم پرید و با خنده بریده بریده گفت :

_میخوای بگی اهل این کارا نیستی؟!

دستی پشت لب کشید و همونطور که سعی میکرد خندیدنش رو مهار کنه کنارم نشست و ادامه داد :

_کم جوک بگو دختر … خوبه خودم صدبار مُچت رو حین دزدی گرفتم

چشمکی بهم زد و با کنایه ادامه داد :

_میخوای منم سیاه کنی بچه !!

پوووف کلافه ای کشیدم و عصبی گفتم :

_ولی اونا فرق داشت !

با چشمای ریز شده با تعجب نگام کرد و با تمسخر گفت :

_کم من رو دست بنداز !

دستپاچه دستام رو تکون دادم

_ولی ….

دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و با خشمی که از چشماش میبارید با حرص گفت :

_ولی و اما و اگر نداریم همین که گفتم و توام موظفی برام انجامش بدی

عصبی دندونام روی هم فشردم و با حرص لب زدم :

_نیم ساعت پیش به جرم دزدی از خونت میخواستی من رو بندازی زندان … الان چی شده ؟ نظرت تغییر کرده

راحت لَم داد و همونطوری که پاهاش روی میز میزاشت بی تفاوت گفت:

_هر طوری دوست داری فکر کن!

مجبور بودم سکوت کنم تا بزاره برم ، پس به اجبار سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم

_باشه….حالا چی میخوای که برات بدزدم ؟؟

انگار مطمعن بود قبول میکنم چون دستاش رو پشت سرش گذاشت و با آرامش ظاهری گفت :

_به زودی میفهمی!

با این حرفش با عجله بلند شدم

_خوب من برم وقتی کارا درست شد بهم خبر بده

ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که با حرفی که زد عصبی دستام رو مشت کردم و درحالیکه دندونام روی هم میسابیدم به طرفش چرخیدم

نباید این آدم رو دست کم گرفت چطور فکر کردم میتونم از دستش در برم

_ کجا… کجا ؟!

دستامو به سینه گره زدم و با ابروهای بالا رفته بی حوصله گفتم :

_مگه نگفتی بعدا میگی ؟؟ خوب برم خونم دیگه

به طرفم اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد جدی گفت :

_ولی خونه تو از این به بعد اینجاست ؟!

فکر کردم اشتباه شنیدم ، سرم رو کج کردم و ناباور پرسیدم :

_چی ؟؟ نَشنُفتَم

وقتی نگاه سنگینش رو دیدم اشاره ای به گوشام کردم و با تمسخر ادامه دادم :

_آخه میدونی چیه ؟؟ گوشام سنگینن یه خورده جووون تو

پوزخند صدا داری زد ، سرش رو نزدیک گوشم آورد و درحالیکه لباش به لاله گوشم میخوردن آروم لب زد :

_گفتم خانوم دزده از این به بعد باید اینجا بمونه !!

چی ؟؟ مگه از جونم سیر شدم که اینجا پیش این غول بیابونی بمونم ؟؟

ازش فاصله گرفتم دستی به گوشم و جای لباش کشیدم با حرص گفتم :

_خواب دیدی خیر باشه جناب …

به طرف در خروجی رفتم و ادامه دادم :

_من خودم خونه دارم

دستم روی دستگیره نشست ولی هنوز بازش نکرده بودم که یکدفعه جلوم سبز شد و با اخمای درهم غرید :

_برو بشین سر جات ببینم !!

گوشه پیراهنش رو گرفتم و درحالیکه سعی میکردم تکونی بهش بوم عصبی فریاد زدم :

_اگه نرم چی میشه مثلا هااا ؟!

نگاهش رو توی چشمام چرخوند و یکدفعه انگار چیزی به خاطرش اومده باشه ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت :

_انوقت فکر کنم آقا پلیسه خیلی دلش بخواد فیلم تو رو ببینه !!

با تعجب خشکم زد و ناباور لب زدم :

_چی ؟؟؟ فیلم من ؟؟!

با خنده به طرف تلوزیون رفت و درحالیکه روشنش میکرد با هیجان روی مبل نشست و گفت :

_آره

اشاره به صفحه برفکی تلوزیون کرد و ادامه داد :

_اگه خودتم میخوای ببینی بیا ببین !!

مطمعن بودم حرفاش جز لاف و دروغ چیز دیگه ای نیست که الان داره بهم میبافه که من بترسم ، بی تفاوت بروبابایی خطاب بهش گفتم و به طرف در رفتم

ولی وسط راه با شنیدن صدای خودم خشکم زد با گیجی به عقب چرخیدم

با چیزی که توی تلوزیون میدیدم ناباور دستی به چشمام کشیدم و با دقت بیشتری خیره صفحه نمایشگر شدم

یعنی این واقعا منم که داشتم مجسمه رو توی جیبم پنهون میکردم و از طرفی با اون لعنتی دعوام شده بود

همینطوری میخ صفحه بودم که با شنیدن حرفای کنایه وار آراد عصبی دستامو مشت کردم

_آخ آخ میبینم که عین من خیلی از فیلمه خوشت اومده

با قدمای بلند به طرف تلوزیون رفتم و خسته فریاد زدم :

_زود فیلم رو رد کن بیاد لعنتی !

با کنترل خاموشش کرد بیخیال به مبل تکیه داد و گفت :

_اگه فیلم رو میخوای باید به حرفام گوش بدی !!

دستامو عصبی به اطراف تکون دادم و درحالیکه سعی میکردم متوجه دستپاچگی و اضطرابم نشه لب زدم :

_چه حرفی هااا ؟؟ اینکه خونت بمونم ؟! این منطقیه آخه بنده ی خدا

شونه ای بالا انداخت و درحالیکه با گوشه پیراهنش ور میرفت بی اهمیت گفت :

_جز اون چیزایی دیگم هست !!

دندونامو با حرص از بس روی هم فشار داده بودم که کل فَک و دهنم درد میکرد ، از دردش صورتم توی هم رفت و خشن نالیدم :

_باز چی هااا ؟!

بلند شد یک قدم بهم نزدیک شد و با چیزی که گفت چشمام از تعجب گشاد شد و ناباور گفتم :

_نههههه

با غرور ابرویی بالا انداخت

_آره !!

چطور به خودش جرات داده همچین پیشنهادی به من بده که بیام توی خونه اش و نوکری آقا رو بکنم با مشت به سینه اش کوبیدم و خشن فریاد زدم :

_گمشو بابا یابووو !

خواستم به طرف در برم که وسط راه بازوم رو گرفت و آنچنان به طرف خودش برم گردوند که محکم به سینه اش خوردم و توی آغوشش فرو رفتم

دستش رو دور کمر باریکم حلقه کرد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمای حیرونم میچرخوند با تمسخر گفت:

_با کی بودی گفتی یابووو ؟!

فکر میکرد ازش میترسم هه…! لبامو کج کردم و با تمسخر کلمات رو توی صورتش هجی کردم

_با…تو….بودم‌‌‌‌

یکدفعه عین دیوونه ها دستش رو جلوی دهنم گذاشت و درحالیکه با تموم قدرت بهش فشار میاورد با حرص غرید :

_دو دقیقه نمیتونی جلوی دهنت رو بگیری …حتما باید لالت کنم آره ؟!

با تقلا سعی کردم دستش رو کنار بزنم و درهمون حال جیغ زدم:

_مردش نیستی !!

ولی چون دستش جلوی دهنم بود جز اصوات نامفهوم چیزی از دهنم بیرون نمیومد و متوجه نشد چی گفتم

دستش رو محکم تر روی دهنم فشار داد و تا به خودم بیام به دیوار تکیه ام داد و با حرص بهم چسبید

_باید خودم ادبت کنم !

با چشمای به خون نشسته سرش رو جلو آورد که با فهمیدن نیتش فکری به ذهنم رسید و با تموم قدرت دندونام توی دستش فرو کردم و گازش گرفتم

صورتش از درد توی هم فرورفت و صدای دادش توی خونه پیچید با تلاش سعی کرد دستش رو از دهنم دربیاره ولی من بی اختیار با حرص خاصی دندونام رو بیشتر فرو میکردم

طوری که مطمعن بودم اگه یه کم بیشتر فشار بدم یه تیکه از گوشت دستش رو میکنم با چشمای گشاد شده نگام کرد و با وحشت نالید :

_ول کن دستمووو دختره روانی !

ابرویی براش بالا انداختم و خواستم بیشتر فشار بدم که یکدفعه موهامو توی چنگش گرفت و تا به خودم بیام شروع کرد به کشیدنشون !

_ول نمیکنی نه … باشه خودت خواستی!

آنچنان فشاری به موهام آورد که حس کردم سرم داره میترکه و صدای کنده شدن تک تک موهام به گوشم میرسید

آخ بلندی گفتم و با درد دستش رو ول کردم درحالیکه تکونی به به سرم میاورد نزدیک صورتم غرید :

_بگوووو چیکارت کنم هااا

با وجود درد گستاخ لب زدم:

_حقت بود !

فشار محکمی به کمرم آورد و خواست چیزی بگه ولی نمیدونم چش شد که ازم فاصله گرفت ، با تعجب داشتم نگاش میکردم که دستش رو بالا گرفت و با دیدنش از ته دل فریاد زد :

_قبر خودت رو کندی دختره غربتی !

تازه نگاهم به دستش خورد که آنچنان قرمز شده بود که رو به کبودی میرفت و جای تک تک دندونام روش پیدا بود

با دیدن خشم توی چشماش با زرنگی از زیر دستش در رفتم و تا بخواد عکس العملی بکنه در رو باز کردم و بیرون زدم

دنبالم پاتند کرد و سعی کرد بگیرتم ولی با فرضی مدام از زیر دستش در میرفتم و خودم رو به ته حیاطش رسوندم

با نفس نفس دستاش رو به زانوهاش تکیه داد و بریده بریده گفت :

_خ…خوب میبینم که بالاخره گیر افتادی!

با ترس نگاهمو دور و برم چرخوندم و وحشت زده آب دهنم رو قورت دادم میدونستم این بار دستش بهم برسه نابودم میکنه

که با دیدن قسمتی از دیوار ته باغ که از روی زمین سوراخ شده بود و لوله ای ازش بیرون میزد چشمام برق زد

حجم لوله خیلی کوچیک تر از سوراخ دیوار بود و با وجود اندام ریزه ام راحت میتونستم با یه کم سختی و جمع کردن دست و پام ازش رد بشم

آراد که فکر میکرد گیرم انداخته از اون فاصله ای که باهام داشت جنون وار بلند خندید و گفت:

_با زبون خوش دارم میگم خودت بیای وگرنه ….

بدون توجه بهش با عجله داخل سوراخ شدم و تا به خودش بجنبه سعی داشتم ازش بگذرم به سختی تکونی به دست و پام دادم و تقریبا سر و دستام بیرون بود

با دیدن فضای اون طرف با نفس نفس دستامو به زمین تکیه دادم و سعی کردم پاهامم بیرون بکشم ولی با حلقه شدن دست آراد دور مچ پام وحشت زده تقلایی کردم که بلند فریاد زد :

_نمیتونی از دستم در بری دختره وحشی!

با این حرفش ترس بدی توی دلم نشست و بی اختیار پای آزادم رو بلند کردم و آنچنان توی صورتش کوبیدم که صدای داد بلندش باغ رو لرزوند و پامو ول کرد

با نفس نفس دستامو ستون بدنم کردم و تا بخواد باز بگیرتم از سوراخ گذشتم و خودمو اون سمت دیوار انداختم

با دیدن فضای باز با لبخند نگاهمو اطراف چرخوندم و درحالیکه با عجله بلند میشدم دستی به لباسای خاک آلودم کشیدم

ولی با شنیدن صدای خشمگین آراد آب دهنم رو قورت دادم

_آاااای خدا کور شدم !

با تمسخر بلند خندیدم و طوریکه صدام به گوشش برسه فریاد زدم :

_خوبت میره تا تو باشی نخوای به من دست بزنی یابووو !

از ته دل اسمم رو فریاد زد و تهدیدوار گفت :

_فقط دستم بهت برسه میدونم چیکارت کنم به ولای علی این بار ازت نمیگذرم دختره دزد !!

بی اهمیت به حرفاش دستی پشت گردنم کشیدم و درحالیکه نگاهمو به جاده میدوختم برو بابایی خطاب بهش زیر لب زمزمه کردم

میدونستم احتمال داره دنبالم بیاد پس قدم تند کردم و خودم رو به سر جاده باریکی که اونجا بود رسوندم

ولی دریغ از یه ماشین که از اونجا بگذره ، دستی به صورتم کشیدم و با عجله شروع کردم توی مسیر جاده راه رفتن

راه که چه عرض کنم ….بیشتر به دویدن شبیه بود !

نمیدونم چقدر راه رفتم که دیگه نایی توی تنم نمونده بود خسته و کوفته دستامو به زانوهام تکیه دادم و با نفس نفس نگاهمو به ادامه مسیر دوختم

یکدفعه با دیدن وانت باری که از دور میومد لبخندی ناخواسته روی لبهام جاخوش کرد و منتظرش ایستادم

با نزدیک شدنش با دو وسط جاده و تقریبا توی مسیر ماشین ایستادم و دقیق عین دیونه ها دستام بالا بردم و شروع کردم به تکون دادن خودم و بپر بپر کردن

_هوووی ‌….. وایسا !

راننده وانت که مردی نسبتا جونی بود با چشمای گشاد شده یکدفعه پاشو روی ترمز گذاشت که ماشین با صدای گوش خراشی متوقف شد

چند ثانیه با دستایی که دور فرمون مشت شده بودن با وحشت خیرم شد یکدفعه عصبی سرش رو از پنجره بیرون آورد و بلند فریاد زد :

_مگه دیوااانه شدی هاااا ؟!

چیزی بهش نگفتم و فقط شونه هام رو با بی تفاوتی بالا انداختم

کفری با خشم ادامه داد:

_برو کنار ببینم زود باش !

بدون اهمیت به حرفاش به طرف ماشینش رفتم و تا بخواد حرکت کنه دستمو به میله های پشتش گرفتم و با یه حرکت خودمو بالا کشیدم و عقبش نشستم

منتظر بودم حرکت کنه ولی پیاده شد و درحالیکه در سمت راننده رو باز میزاشت با حرص به سمتم اومد و بلند فریاد زد :

_اومدی سوار شدی که چی بشه هااا ؟؟ یالله پیاده شو من با وجود تو یک قدمم برنمیدارم فکر کردی من شماها رو نمیشناسم یه مشت هرزه از خدا ب…..

دیگه داشت صبرم رو لبریز میکرد با خشمی که هر لحظه درونم زیادتر میشد با یه حرکت خودمو به طرفش کشوندم و یقه اش رو گرفتم و با یه فشار محکم عصبی فریاد زدم :

_دهن نجست رو میبندی یا باید درش رو گِل بگیرمم هااا ؟؟!

از بهت بیرون اومد و درحالیکه با تقلا سعی داشت ازم فاصله بگیره گفت :

_اگه فکر کردی خودت رو جلوی ماشین بندازی و با این کارا و هرزه گری باج گیری میکنی سخت در اشتباهی دختر جووون !

هرزه رو چند بار زیرلب زمزمه کردم از بچگی روی این کلمه حساس بودم و کسی حق نداشت بهم انگ بچسبونه ، وقتی کسی بهم تهمت میزد تا از خجالتش درنمیومدم دلم راضی نمیشد

یکدفعه بی اختیار دستم بالا رفت و آنچنان توی دهنش کوبیدم که چند قدم عقب رفت و خون از دهنش بیرون زد

دستش رو جلوی دهنش گذاشت و با چشمای که خون ازش فواره میزد عصبی فریاد کشید :

_چیکار کردی دختره آشغال !!

خواست به طرفم حمله کنه که چاقو کوچیکم توی دستم فشردم و با یه حرکت از عقب ماشین پایین پریدم و با تمسخر خطاب بهش گفتم :

_هاااا مگه نمیخوای تلافی کنی زود باش دیگه مرد !!

خون توی دهنش روی زمین توف کرد و عصبی به طرفم حمله کرد که با یه حرکت دستش رو پیچوندم و درحالیکه از پشت چاقو توی کمرش میزاشتم و از طرف دیگه هم با تموم قدرت به دستش فشار میدادم

از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_حالا میخوای چه غلطی بکنی هوممم ؟!

تقلایی کرد که فشار بیشتری به دستش آوردم که با درد نالید :

_ول کن دستم رو !!

ارزش دعوا نداشت و از طرفی دیگه کشش نداشتم و برای امروز کافی بود پس با تموم قدرتم به جلو هُلش دادم و عصبی فریاد زدم :

_گمشووو از جلوی چشمام زود باش !!

دستی به لباسام کشیدم و برعکس انتظارم که الان میره یکدفعه به سمتم چرخید و با کاری که کرد جیغم تو گلو خفه شد

آنچنان لگد محکمی به پام زد که کنترلم رو از دست دادم و با جیغ خفه ای روی زمین نشستم ، از خشم نفس نفس میزدم و با حالی خراب سرم رو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم

نمیدونم چی توی چشمام دید که وحشت زده آب دهنش رو قورت داد و عقب عقب رفت و یکدفعه تا بخوام به خودم بیام با دو سوار ماشینش شد و در رفت !

نفسم رو خسته بیرون فرستادم و درحالیکه دستی به پام که درد خفیفی داشت میکشیدم به آرومی بلند شدم و لنگون لنگون شروع کردم به راه رفتن !

هر بلایی داشت سرم میومد مقصر اون آراد عوضی بود درست عین پدر و مادرش عوضیه !!

با یادآوری خانوادش دستم رو مشت کردم و بلند فریاد زدم :

_لعنتی…. میدونم چیکارتون کنم !

باید هر طوری شده به خانوادش نفوذ میکردم ولی چطوری آخه !!

هه ….!
با همچین دَم و دستگاهی که راه انداختن مگه میزارن من از چند کیلومتری خونشون رد بشم اونم با این سروضعم !!

نگاهم رو به جاده ی خلوت انداختم و درحالیکه آروم آروم راه میرفتم با یادآوری گذشته خشمم بیشتر میشد و درد پام به کل از یادم رفته بود

مادر … چه کلمه ی غریبی !!
یعنی الان منم یادش بود؟ به فکر منم بود که همچین توله ای پس انداخته و بدون اینکه به فکرش باشه داشت توی پولاش غرق میشد و عشق و حالش رو میکرد؟!

معلومه که نه …..
چرا باید به فکر منی باشه که توی نوزادی ولش کرده رفته اونم با وضعیتی که من داشتم و جز نوزاد چندماهه چیزی نبودم کسی که به شدت با مادرش محتاجه !

راحت من رو ول کرد و رفت پی زندگیش و خوش گذرونیش !

من موندم و پیرزنی که از جون و دلش مایه گذاشت برای بزرگ کردن من وگرنه معلوم نبود توی این سالها چه بلایی سرم میومد

به خدای احد و واحد نمیزاشتم آب خوش از گلوشون پایین بره… آره !

تموم خوشی و زندگیشون رو ازشون میگیرم ببینم بازم میتونن راحت زندگی کنن ، با این فکرایی که توی سرم چرخ میخورد دستم مشت کردم و لگد محکمی به سنگ جلوی پام کوبیدم

اینقدر پیاده راه رفتم که بالاخره به جاده اصلی رسیدم ، خسته و کوفته سر جاده ایستادم که بالاخره یکی دلش به حالم سوخت و سوارم کرد

نیمه های شب بود که بالاخره به محله رسیدم ، با تنی خسته و عضلاتی که از شدت پیاده روی درد میکرد به زور خودمو تا خونه رسوندم و روی تشک زوار دررفته گوشه اتاقم دراز کشیدم

با خستگی اینقدر به سقف خیره شدم که پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

نمیدونم چندساعت بود که خوابیده بودم یکدفعه با برخورد چیز محکمی به در اتاق با ترس از خواب پریدم و دستپاچه نگاهمو به اطراف چرخوندم

با سروصدایی که از بچه های تو حیاط به گوش میرسید و روشنی هوا معلوم بود صبح شده ، دستی به چشمای خواب آلودم کشیدم و روی تخت نشستم

یکدفعه با دیدن کسی که قصد ورود به اتاق داشت دستامو به تشت تکیه دادم و عصبی بلند گفتم :

_یالله بفرما توووو دَم در بده !

مهدی وحشت زده سرجاش تکونی خورد و سیخ سرجاش ایستاد

_ببخشید آبجی !!

اخمام توی هم کشیدم و گفتم :

_خوب ؟؟ حالا چی میخوای !

دستی به موهای فرش کشید و با هیجان نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند

_داشتیم بازی میکردیم توپمون افتاد توی اتاق !!

پس اون صدای بلندی که از در بلند شد و باعث شد از خواب بپرم صدای اون توپ بوده !؟ کلافه بلند شدم

_زود ببرش !

با شوق گفت :

_چشم آبجی …. دمت جیز !!

با ابروهای بالا رفته به طرفش چرخیدم که دستپاچه نگاهش رو ازم دزدید و گفت :

_یعنی….یعنی دمت گرم

دستی براش تکون دادم و بی حوصله بلند گفتم :

_بیرون !!

با عجله توپش که گوشه اتاق افتاده بود و برداشت با قدمای بلند از اتاقم بیرون زد ، با فکر به اینکه امروز کلاس ندارم

قدم تند کردم و با عجله بیرون رفتم تا دست و صورتم رو بشورم

حداقل امروز بیکارم برم یه سر و گوشی تو محله آب بدم ببینم چه خبره

لباسای راحتیم رو تنم کردم و درحالیکه کلاهی روی موهام میزاشتم و به وسیله اون قصد پنهون کردنشون رو داشتم از اتاق بیرون زدم

با هر قدمی که توی محله برمیداشتم اخمام بیشتر توی هم گره میخورد

چند رور من اینجا نبودم چه خبر شده ؟؟!

با دیدن اصغر دستی براش تکون دادم که با دو به طرفم اومد و درحالیکه دستمال یزدی دور گردنش رو تکونی میداد بلند گفت :

_به به عجب… شما کجا اینجا کجا ؟؟

عصبی کلاهمو جلوتر کشیدم و با خشم غریدم :

_اینا کین تو محل ؟؟

با کنجکاوی نگاهش رو به اطراف چرخوند

_کدوما رو میگی ؟؟

چپ چپ نگاهش کردم و با اشاره به پسرایی که سر کوچه نشسته بودن گفتم :

_ اونا …. برای چی اینجا پلاسن؟؟ نفهمیدم

اصغر که به شدت مشکوک میزد آهانی زیرلب زمزمه کرد و دستپاچه گفت :

_اونا ؟؟ دوستامن ….بچه های خوبین خیالت تخت !!

دستام رو به کمر تکیه دادم و کنایه وار گفتم :

_دوست تو باشن که بدتره !!

دستی به دماغش کشید و سوالی پرسید :

_یعنی چی ؟!

همه میدونستن ساقی محل خود اصغر هستش و چطوری من کنترلش میکنم و هر روز باهاش دعوا دارم سر پخش کردن مواد … پس مسلما کسی که دوست اونه آدم سالم و پاکی نمیتونه باشه

من از مواد مخدر متنفر بودم و نمیزاشتم اطرافیانم خودشون رو آلوده کنن

با یه حرکت یقه اش رو گرفتم و با تموم قدرت به سمت خودم کشیدمش ، چشماش گشاد شد و با ترس گفت :

_داری چیکار می….

با پشت دست محکم توی دهنش کوبیدم و هشدار آمیز خطاب بهش گفتم :

_یادته که گفتم هیچ ساقی حق ورود به این محل رو نداره ؟؟!

چیزی نگفت که تکون محکمی بهش دادم و بلند فریاد زدم :

_گفتم یا نگفتم ؟؟!!

با سری پایین افتاده سری به عنوان تایید حرفام تکون داد که محکم هُلی بهش دادم و فریاد زدم :

_چیزی به خودت نگفتم پررو شدی؟؟ زود بگو دُمشون رو بزارن روی کولشون برن تا خودم نیومدم با یه تی پا پرتشون کنم بیرون!

وحشت زده سری به عنوان تایید حرفام تکون داد و گفت :

_اساعه میگم برن تو نمیخواد کاری کنی!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه با عجله به طرفشون رفت و درحالیکه چیزایی دَم گوششون زمزمه میکرد با دست به وانتش اشاره کرد

به ثانیه نکشید بار و بندیلشون رو جمع کردن و رفتن

با اخمای درهم دستامو توی جیب تیشرت گشاد تنم فرو کردم و با قدمای کوتاه به راه رفتنم ادامه دادم

چند روز نبودم ها ببین چی شده !!

تا حواسم از محل پرت میشد هر کدوم به خودشون اجازه میدادن توی هرکاری دخالت کنن و مشکل ساز بشن ، باید همیشه یکی بالای سرشون باشه

کلافه موهای توی صورتم رو کنار زدم و خواستم وارد کوچه شم که یکدفعه کسی سینه به سینه ام دراومد با هینی که کشیدم چند قدم عقب رفتم

که با دیدن طاها اخمامو توی هم کشیدم و عصبی زیرلب گفتم :

_حواست کجاس ها ؟!

طبق معمول سرش رو پایین انداخت و سر به زیر گفت :

_ب….ببخشید شرمندم !

این باز من رو دید لُکنت گرفت و زبونش گیر کرد !!

میدونستم عاشقمه !
آره عاشق من دختر تُخس و شروشیطون …‌. کسی که دَم خور تموم پسرای محله !! و تقریبا هیچ کس توی محل نیست که بتونه سر حرفش حرف بزنه

نمیدونم این عاشق چی من شده خبر ندارم !

البته خودش که چیزی بهم نگفته از خاله خانباجی های محل شنیدم که خاطر خواه من شده و هر وقت که بیکاره زاغ سیاه منو چوب میزنه ببینه کجا میرم کجا میام !

با فکری که به سرم زد لبخند شیطانی گوشه لبم نشست ، بزار الان که بیکارم سر به سرش بزارم و کمی بخندم

چرا که نه .‌.‌‌.. ؟!

دستامو به سینه گره زدم و درحالیکه بهش نزدیک میشدم آروم گفتم :

_بخشیدنت شرط داره !!

سرش رو بلند کرد و آنچنان با چشمای گرد شده از تعجب خیرم شد که نزدیک بود پقی بزنم زیرخنده

بدبخت حق داشت تعجب کنه وقتی توی عمرش من هیچ وقت حتی نگاهشم نکردم حالا اینطوری باهاش حرف بزنم معلومه تعجب میکنه

ابرویی براش بالا انداختم که به خودش اومد و درحالیکه دستی پشت گردنش میکشید خجالت زده گفت :

_چه شرطی ؟!

با لبخندی گوشه لبم ، لبه کلاه توی سرم رو تکونی دادم و گفتم :

_شرطم ….اوووم بستگی به تو داره داش !!

وارفته زیر لب زمزمه کرد :

_داش ؟!

دستی به دماغم کشیدم و تاکید وار گفتم :

_آره دیه داش …. یعنی داداش !!

با اضطراب نگاهش رو به زمین دوخت و مظلوم زیرلب زمزمه کرد :

_آخه من … من که داداش شما نیستم !

بهش نزدیک شدم و با شیطنت ابرویی بالا انداختم

_عه …. پس چی من هستی؟!

دونه های عرق روی پیشونیش رو میدیدم و مثل دیوونه ها لذت میبردم از سر به سر گذاشتنش

واقعا برام جالب بود توی همچین محله ای که پسراش درسته قورتت میدن این اینطوری با دیدن من سرخ و سفید میشه کلافه دستی به پیشونیش کشید و گفت :

_هی…هیچ میشه شرطتون رو بگید

حالا شرط از کجا میاوردم ؟؟ من الکی یه چیزی بلغور کردم این چه جدی گرفته

نگاهمو به اطراف چرخوندم که با فکری که به ذهنم رسید لبخندی زدم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_خودشه !!

بدون توجه به شلوغی محله و نگاه های زیرچشمی مردم خودمو ناراحت نشون دادم و گفتم :

_بیخی فکر نکنم بتونی انجامش بدی!!

دستی روی هوا براش تکون دادم و ازش فاصله گرفتم ولی هنوز چند قدم برنداشته بودم که مطابق انتظارم دنبالم اومد و با اصرار گفت:

_خوب بگو چیه ؟؟ هیچ کاری نیست که من نتونم

میدونستم همچین حرفی میزنه ، لبخندم رو خوردم و سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم

به طرفش چرخیدم و بدون مقدمه چینی یه کلام گفتم :

_دنبال یه چیزی خاصیم که هرجایی نمیشه گیرش آورد … اونو میخوام

اون که بر اساس سابقه درخشانم فکر میکرد چیز خلافی ازش میخوام چشماش گرد شد و با لُکنت گفت :

_ولی نازی خانوم من نمیتونم که…

برای اینکه بیشتر اذیتش کنم اخمام توی هم گره زدم و عصبی گفتم :

_من که گفتم کار شما نی !!

با این حرفم انگار به تریپ قباش برخورده باشه و یه طورایی براش کسر شان باشه دستاش رو مشت کرد و مصمم گفت :

_باشه انجامش میدم !!

_حله … دنبالم بیا !

پشت بهش به طرف خونه راه افتادم و بهش اشاره کردم دنبالم بیاد ، معلوم بود هنوزم دودله چون آروم آروم دنبالم میومد

بدبخت یه طوری ترسیده بود فکر میکرد حالا میخوام چیکارش کنم ، نمیدونست چه نقشه هایی که توی سرم دارم

با یادآوری بلایی که میخواستم سرش بیارم خندم گرفت

داخل خونه شدم و بدون توجه به همسایه هایی که توی حیاط نشسته بودن به طرف اتاقم پاتند کردم ، وارد اتاق که شدم نگاهم رو به دنبال چیزی که میخواستم دور تا دور اتاق چرخوندم

که با دیدن کوله پشتیم به طرفش قدم تند کردم و برش داشتم و درحالیکه جیب هاش رو میگشتم بلند خطاب به طاها فریاد زدم :

_بیا داخل زود باش !

با نشنیدن صدایی ازش به عقب چرخیدم که با ندیدنش توی قاب در عصبی بلند شدم و با دستایی مشت شده بیرون رفتم

سر به زیر توی حیاط منتظر ایستاده بود و این پا و اون پا میکرد دیگه داشت روی اعصابم رژه میرفت لبم رو با دندون کشیدم و بلند صداش کردم

_هووووی یارو !!

سرش رو بلند کرد و درحالیکه با انگشت خودش رو نشون میداد با چشمای گرد شده گفت :

_با …. با منید ؟!

چپ چپ نگاش کردم

_مگه غیر از تو کسی هم اینجاست ؟!

آب دهنش رو قورت داد و به آرومی گفت :

_ببخشید !!

این دیگه چقدر مثبت و سر به زیر بود دیگه داشت حالم بد میشد ، با دست اشاره ای به اتاق کردم و گفتم :

_بیا داخل !

نیم نگاهی به پشت سرم انداخت

_ولی زشته که م…..

عصبی به طرفش رفتم و با اخمای درهم غریدم :

_چیه ؟؟ نکنه میترسی ببرمت توی اتاق و بهت تجاوز کنم ؟؟

با این حرفم به ثانیه نکشید صورتش قرمز شد و دهنش از وقاحت من نیمه باز موند

برای اینکه سر به سرش بزارم سرم رو نزدیک صورتش بردم و با چشمای ریز شده ادامه دادم :

_هووووم …. ولی حالا که میبینم امتحان کردنش هم بد نیست

نگاهمو روی هیکلش بالا پایین کردم و با شیطنت ادامه دادم :

_بد چیزی هم هستی هااا شیطون !!

رنگ از صورتش پرید و عرق روی پیشونیش نشست که دیگه نتونستم تحمل کنم و قهقه ام بالا گرفت

اینقدر صورتش بامزه شده بود که هربار نگاهم بهش میفتاد خندم شدت میگرفت و درحالیکه دستمو روی شکمم فشار میدادم به طرف اتاقم رفتم

میون خنده به سختی برگه ای که توی کیفم به دنبالش میگشتم رو پیدا کردم و درحالیکه توی دستم میفشردمش بیرون رفتم

هنوزم همونجا خشکش زده بود که برگه رو به سمتش گرفتم و با سرفه ای که کردم سعی کردم جدی باشم

_بیا شرطم اینه !!

با دستای لرزون از دستم گرفتنش و با تعجب نیم نگاهی بهش انداخت و انگار باورش نمیشد چی داره میبینه با تعجب گفت :

_واقعا اینه ؟؟!

دستامو به سینه تکیه دادم و با لبخندی گوشه لبم اهوووومی زیرلب زمزمه کردم

کلافه دستی به صورتش کشید و درحالیکه نفسش رو با فشار بیرون میفرستاد ناباور گفت :

_آخه فکر کردم چیزه …

میدونستم فکر کرده کار خلافی ازش میخوام و حالا با دیدن لیست کتابای دانشگاه که باید میخریدم متعجب شده ، دستی توی هوا براش تکون دادم و گفتم :

_حالا هرچی …. زود برو اینا رو برام بگیر !!

سر به زیر با لبخند گفت :

_شما جون بخ….

انگار تازه متوجه شده داره چی میگه باقی حرفش رو ناتموم گذاشت و دستپاچه اضافه کرد

_چشم حتما !!

و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف من باشه با عجله ازم دور شد

من درحالیکه از پشت سر خیره رفتنش بودم به این فکر میکردم که خوب این مشکلمم حل شد ، با عشقی که این پسر توی سرش داره هر طوری از زیر سنگم شده کتابا رو برام پیدا میکنه

نمیدونم چقدر خیره رفتن طاها بودم که با حرفی که درست کنار گوشم شنیدم عصبی چشمام روی هم فشردم

_میبینم که حالا نوبت اینه !!

با دستای مشت شده به طرف مراد برگشتم و با نیشخندی گوشه لبم سرتاپاش رو از نظر گذروندم

_هاااا تو رو سَنَنَه ؟؟

گوشه سیبیلش رو بین انگشتاش چرخوند و با حرص خاصی گفت :

_آخه چی داره این بچه سوسول !!

هه پیش خودش چی فکر میکرد ؟؟ خیال میکرد من به طاها پا دادم و طرح رفاقت و عشق و عاشقی باهاش ریختم

پوزخندی گوشه لبم نشست ، بزار هرچی میخواد فکر کنه چه اهمیتی داره ؟؟

پس بدون اینکه جوابی بهش بدم پشت بهش به طرف اتاقم رفتم ولی میونه راه با کشیدن دستم توسط مراد دیگه نتونستم تحمل کنم و عصبی به سمتش چرخیدم

با چشمای به خون نشسته نگاهمو روی دستش که محکم مُچ دستم رو گرفته بود چرخوندم که دستپاچه ولم کرد و چند قدم به عقب برداشت

چطور جرات کرده بود بعد از اون شب باز به من دست بزنه ، درحالیکه سرمو کج میکردم دستی پشت گردنم کشیدم و با اخمای درهم غریدم :

_تو الان چه غلطی کردی ؟!

با اضطراب خندید و با بیخیالی ظاهری گفت :

_هیچی… دیدم همه امروز این بچه پیشت بود خواستم یه کم بیشتر پیش ما باشی عیبی داره ؟؟

نوووچ این حالیش نمیشد من بدم ازش میاد و هر وقت نزدیکم میاد عوقم میگیره ؟؟

کلافه بهش نزدیک شدم ، با اینکه از چشماش معلوم بود ترسیده ولی صاف سرجاش ایستاد و با وقاحت تموم نگاهش رو به لبام دوخت که چرخی دورش زدم و گفتم :

_نه چه عیبی ولی ….

با این حرفم بیخیال دستاش رو به سینه تکیه زد که یکدفعه از پشت سر موهای نسبتا بلندش رو توی چنگ فشردم و درحالیکه محکم فشاری بهش میدادم فریاد زدم :

_فکر نمیکنی تو درحد اینکه حتی کنارم وایسی نیستی چه برسه به اینکه دستم رو بگیری بُزمجه ؟؟!

از صدای داد بلندم سکوت همه جا رو فرا گرفت و همه با چشمای گرد شده از تعجب خیرمون شدن

مراد از درد صورتش توی هم فرو رفت و با اخمای درهم نالید :

_میدونی داری چی بلغور میکنی دختره کولی !!

فشاری به موهاش دادم و درحالیکه سرم کنار گوشش میبردم عصبی فریاد زدم :

_کولی هفت جد و آبادته معتاد مفنگی !!

حس میکردم چطور موهاش توی دستم کنده میشن ولی بدون اینکه رحمی بهش داشته باشم بلند طوری که همه بشنون فریاد زدم :

_خودت بگو چه بلایی سرت بیارم هااا ؟؟

یکدفعه به خودش اومد و با تقلا به طرفم چرخید که موهاش از بین دستام آزاد شدن و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_دستت رو بکش دختره هرزه !!

با این حرفش دیگه آمپرم بالا زد و به قدری عصبانیتم اوج گرفت که نمیتونستم خودم رو کنترل کنم

با یه حرکت پام رو بالا بردم و آنچنان وسط پاهاش کوبیدم که صورتش از درد قرمز و چشماش تا آخرین حد ممکن گشاد شدن

کسی حق نداشت به من لقب هزره و خراب بچسبونه ، این همه سال با پاکی و شرافت زندگی نکردم که حالا این کثافت بیاد جلوی این همه آدم همچین حرفایی بارم کنه

هر بلایی سرش میاوردم حقش بود ، صدای داد بلندش توی خونه پیچید و با درد دستش رو وسط پاهاش برد

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون دادم و خشن فریاد کشیدم :

_حد خودت رو بدون وگرنه دفعه بعد هیچ رحم و مروتی در کار نیست شِنُفتِی !!

و بدون توجه به خنده ها و پِچ پِچ های دور و برم با دستای مشت شده داخل اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم

یه روز دانشگاه نرفتم و خیر سرم میخواستم از دست اون استاد لعنتی نفس راحتی بکشم که باز این مراد اومد به پر و پام پیچید و گند زد به تمام روزم !

تا شب دیگه بیرون نرفتم و سعی کردم خودم رو با تنها کتابی که داشتم سرگرم کنم ‌، بهتر از هیچی بود …نبود ؟!

تقریبا روی کتاب خوابم برد و صبح کسل و خسته بیدار شدم ، میدونستم امروز کلاس دارم ولی اصلا حال و حوصله اون آراد خودخواه رو نداشتم

بلند شدم و بعد از تن کردن لباسام کیفم روی دوشم انداختم و از خونه بیرون زدم

درحالیکه دستی به چشمای پف کردم میکشیدم خواستم به طرف خیابون اصلی برم که با دیدن طاهایی که با دو به سمتم میومد جفت ابروهام از تعجب بالا پرید

نزدیکم که رسید با نفس نفس دستاش روی زانوهاش گذاشت و گفت :

_س…سلام !!

توی سکوت تنها سری براش تکون دادم

درحالیکه صاف می ایستاد نایلونی به سمتم گرفت و گفت :

_ اینا برای شماس !!

با تعجب برای منی زیر لب زمزمه کردم و نایلون رو ازش گرفتم
که با دیدن کتابای توش دهنم نیمه باز موند و با تعجب لب زدم :

_نه ….. !

نگاهی به طاها انداختم و ادامه دادم :

_آخه چطور ممکنه به این زودی ؟؟!

دستی توی موهای پرپشتش کشید و گفت :

_تموم دیروز دنبالشون بودم تا بالاخره هر طوری شده تونستم همه رو پیدا کنم !

نه خوشم اومد ، با تحسین نگاهمو روی هیکلش چرخوندم و با شوق گفتم :

_ایول ..‌‌. خوشم اومد

با دست ضربه ای به بازوش زدم و ادامه دادم :

_بچه زرنگی پس !!

دستپاچه چند قدم عقب رفت ازم فاصله گرفت و ناباور دستشو روی بازوش گذاشت

خشک شده نگاش کردم … این یکدفعه چش شد ؟؟

تازه انگار روشن شده باشم چی شده خندم گرفت و سرمو به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم

آقا برای اینکه بهش دست زدم اینطور گرخید ، برای من که زن و مرد اهمیتی نداشت و با همه اینطور رفتار میکردم ولی انگار برای این شازده پسر تازگی داره

باز بی حواس دستمو به نشونه دست دادن و تشکر به سمتش گرفتم و گفتم :

_کارت حرف نداشت پسر !!

دودل نگاهش رو به دستم دوخت که پوووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه دستمو پایین مینداختم زیر لب زمزمه کردم:

_باس منو ببخشی همش حواسم پرت میشه که تو زیادی پاستوریزه ای !!

با چشمای گشاد شده زیرلب زمزمه کرد :

_پاستوریزه ؟!؟

دستی به مقنعه ام کشیدم

_آره دیه یعنی زیادی مثبتی میف….

یکدفعه با یادآوری کلاسم و اینکه دیرم شده و من راحت اینجا ایستادم حرف توی دهنم ماسید و با وحشت فریاد زدم :

_یا امام زاده بیژن دیرم شد !

نایلون کتابا رو توی بغل طاها انداختم و با عجله درحالیکه ازش فاصله میگرفتم بلند فریاد زدم :

_اینا رو ببر بزار در اتاقم شب میام برشون میدارم

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم با دو خودم رو سر خیابون اصلی رسوندم و برای هر وسیله ای که داشت رد میشد دست تکون دادم

با هر مکافاتی بود خودم رو به دانشگاه رسوندم و با دو از پله ها بالا رفتم ، زیرلب خدا خدا میکردم که اون گودزیلای اخمو سر کلاس نرفته باشه

با رسیدن به کلاس نگاهی به سر درش انداختم آره خودشه ولی چرا درش بسته اس ؟؟

آروم بهش نزدیک شدم و سرم رو به در تکیه دادم و گوش ایستادم با نشنیدن صدایی ازش با خوشحالی از اینکه هنوز نیومده آروم در رو باز کردم و سرکی داخل کشیدم

که یکدفعه با شنیدن صداش از پشت سرم دستپاچه از جا پریدم

_بفرمایید تو دَم در بده !!

دستپاچه سعی کردم راست بایستم بدتر پاهام بهم پیچ خورد و جلوی چشمای خندون استاد نقش زمین شدم

آخ بلندی گفتم و صورتم از درد توی هم رفت ولی کلاس از خنده ترکید و بچه های بی جنبه نزدیک بود زمین رو از خنده گاز بگیرن !

دستامو به زمین تکیه دادم و درحالیکه به سختی مینشستم زیرلب غُر زدم :

_آخ خدا بگم چیکارت نکنه… آش و لاش شدم !!

دست به سینه بالای سرم ایستاد و با لبخندی گوشه لبش گفت :

_حالت خوبه شریفی !!

با چشمای که آتیش ازشون بیرون میزد عصبی خیره اش شدم میدونستم از قصد اینکارو کرد و از اینکه من رو اذیت کنه لذت میبره

بلند شدم و درحالیکه خاک های روی لباس هام با دست پاک میکردم عصبی بلند گفتم :

_عالیم استاد !!

با خنده دستی گوشه لبش کشید و گفت :

_اوکی میتونی بری بشینی !!

دندونام روی هم سابیدم و با غیض رو ازش برگردوندم

پسره چلمنگ انگار منتظر تایید اونم تا برم بشینم ، بدون توجه به بچه هایی که زیرچشمی نگاهم میکردن و میخندیدن روی آخرین صندلی ته کلاس نشستم

تموم مدت که درس میداد با اخمای درهم دستامو به سینه گره زدم و خیره اش شدم ، آخرای درس دادنش بود که پشت میزش نشست و درحالیکه نگاهش توی کلاس میچرخوند گفت :

_جلسه بعدی بر اساس درس امروز هر کدومتون موضوعی مشخص میکنید و تحقیق کاملی رو ارایه میدید

سروصدا و اعتراض بچه ها بلند شد که دستش رو محکم روی میز کوبید و بلند گفت :

_ساکت !

همه ساکت شدن ولی من نمیتونستم ساکت یه جا بشینم یعنی چی جلسه بعد تحقیق کاملی میخواد

مگه همچین چیزی میشه اصلا ؟!

به نشونه اعتراض بلند شدم و بدون توجه به پچ پچ های بچه ها گفتم :

_ولی استاد اینطوری که نمیشه آخه باید کلی وقت بزاریم و همه اینا تا جلسه بعدی که پس فرداس امکان نداره

به صندلی تکیه داد و با چشمای ریز شده نگاهش رو سرتا پام چرخوند و گفت :

_شما اعتراض داری ؟؟

با اخم خیره اش شدم و جدی گفتم :

_بله !!

یکدفعه با حرفی که زد ناباور به جلو خم شدم و بلند گفتم :

_چی ؟؟؟

بی اهمیت وسایل روی میز رو جمع کرد و جدی گفت :

_فکر کنم یه بار واضح بهت گفتم باید چیکار کنی شریفی !!

آب دهنم رو قورت دادم و عصبی گفتم :

_ولی استاد من گفتم تا پس فردا دیره شما ازم میخوای تا فردا بهتون تحویل بدم؟!

کیفش رو دستش گرفت و درحالیکه به سمت در میرفت بی اهمیت گفت :

_بله این جریمه کسیه که اعتراض کنه !!

چند قدم به سمتش برداشتم و بلند گفتم :

_ولی استاد من ن….

یکدفعه به طرفم چرخید و عصبی گفت :

_اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی کلا از این درس میندازمت تا درس عبرتی برات بشه !!

با این حرفش از حرکت ایستادم و با دستای مشت شده از خشم از پشت سر خیره دور شدنش شدم

لعنتی …. !

هر کاری میکرد تا من رو اذیت کنه و توی دردسر بندازه ، میدونم چه بلایی سرش بیارم

تا حالا اون روی سگ من رو ندیده که نخواد با نازی در بیفته…. توی این فکرا بودم که با نشستن دست کسی روی شونه ام به خودم اومدم

_کجایی دختر ؟؟ دوساعته دارم صدات میزنم

بی حوصله نیم نگاهی به رزا انداختم و گفتم :

_باس ببخشی حواسم نبود !

با خنده نگام کرد که چپ چپ نگاش کردم و گفتم :

_میشه بگی داری به چی میخندی ؟!

دستاش به نشونه تسلیم بالای سرش برد و با خنده بریده بریده گفت :

_مع… معذرت میخوام یاد لحظه ای که پخش زمین شدی افتادم

پوووف کلافه ای کشیدم و با تاسف سرم به اطراف تکون دادم ، اینم شد داستانی برای من !!

که با یادآوری استاد با عجله کیفم رو برداشتم و خواستم از کلاس خارج شم که رزا صدام زد و سوالی پرسید:

_چی شد ؟؟ کجا داری میری

به قدمام سرعت بخشیدم و درهمون حین بلند گفتم :

_کار دارم بعدا میبینمت !!

با نفس نفس نگاهم توی سالن چرخوندم که با دیدن آراد که داشت بیرون میرفت با عجله دنبالش رفتم

وارد پارکینگ که شد من به قدمام سرعت بخشیدم و خودم رو به خیابون اصلی جایی که حدس میزدم از اونجا رد میشه رسوندم

چند دقیقه بیقرار منتظر ایستادم که طبق انتظارم ماشینش توی خیابون پیچید

تا دیر نشده به خودم اومدم و با قدمای بلند وسط خیابون ایستادم و راهش رو سد کردم

با تموم قدرت زد روی ترمز و با چشمای گرد شده از تعجب خیرم شد

ولی من عصبی به سمتش رفتم باید تکلیفم رو باهاش مشخص میکردم

در سمت شاگرد رو باز کردم و با نفس نفس توی ماشینش نشستم که عصبی به سمتم چرخید و با خشم غرید :

_معلوم هست داری چیکار میکنی دختره روانی !!

چشمام توی حدقه چرخوندم و عصبی گفتم :

_یالله نمیخوای آبروت رو اینجا ببرم زود راه بیفت !!

انگار به گوشاش شک کرده باشه گیج و منگ خشکش زد و با بهت سوالی پرسید :

_چی ؟!

به جلو اشاره کردم

_برو تا بهت بگم !

چپ چپ نگام کرد و با تموم قدرت پاشو روی گاز فشار داد که ماشین از جا کنده شد

با دور شدن از دانشگاه به سمت آراد برگشتم و با خشم گفتم :

_خوب… شما چرا همش پا تو کفش ما میکنی ؟؟!

درحالیکه نگاهش به رو به رو بود سرش رو کج کرد و با پوزخند اشاره ای به خودش کرد و گفت :

_من ؟؟!

دست به سینه ابرویی بالا انداختم

_بله شما !!

دستش رو به نشونه برو بابا توی هوا تکونی داد و گفت :

_بخاطر این عین دیوونه ها خودت رو پرت کردی جلوی ماشین ؟!

با حرص نگاهش کردم که کنار خیابون ماشین رو نگه داشت و شاکی خیرم شد

لبامو جلو دادم و درحالیکه انگشت اشاره ام جلوی صورتش تکون میدادم هشدار آمیز گفتم :

_ببین شازده بهتره کمتر با من کلکل کنی که اصلا به نفعت نیست !!

آهانی زیرلب زمزمه کرد و با تمسخر گفت:

_حواست هست زیادی داری خط و نشون میکشی جوجه ؟!

چی ؟؟ جوجه ؟؟
باز اسم جدید روی من گذاشت ؟؟

چشمام با حرص روی هم فشردم و با تموم خشم غریدم :

_جوجه… نکنه از جونت سیر شدی یارو ؟!

با این حرفم جنون وار خندید و به طرفم خم شد ، از حرکت یهوییش به صندلی چسبیدم و با تعجب نگاش کردم

که جلوی چشمای ناباورم در سمتم رو باز کرد و با پوزخندی گفت :

_برو پایین کم وقت منو بگیر !

ولی من این رو نمیخواستم باید هرطوری شده قانعش میکردم که نمیتونم تا فردا اون تحقیق کوفتی رو براش آماده کنم پس بدون اینکه پیاده شم باز در رو بستم

درحالیکه دست به سینه به رو به رو خیره میشدم سکوت کردم که ضربه نسبتا محکمی به بازوم کوبید و گفت :

_هوووی مگه با تو نبودم گفتم پایین !؟

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_ولی من تا زمانیکه اون چیزی که میخوام بهم ندی هیچ جایی نمیرم مُلتَفِتی شازده؟!

چندثانیه خیرم شد و یکدفعه درحالیکه ماشین روشن میکرد با لحن ترسناکی کنایه آمیز گفت :

_باشه میبرمت جایی اینقدر بهت میدم تا دیگه بهونه نیاری !!

و تا بخوام عکس العملی نشون بدم قفل مرکزی رو زد و پاشو روی گاز فشرد

” آراد “

این دختره دیگه داشت زیادی روی مخم راه میرفت و به پروپای من میپیچید باید آدمش میکردم تا میفهمید پا توی کفش آراد نجم کردن یعنی چی ؟؟!!

با تموم قدرت پام روی پدال گاز فشار میدادم و از بین ماشینا لایی میکشیدم ، میدیدم چطور از ترس به صندلی چسبیده ولی از بس غُد و یکدنده بود ترسش رو بروز نمیداد

دروغ چرا از این نترس و شجاع بودنش خوشم میومد از اینکه پسرا رو دست مینداخت و بهشون رو نمیداد برام جالب بود و درکل یه موجود جذابی به نظر میومد که دوستش داشتم کشفش کنم

از گوشه چشم نیم نگاهی بهش انداختم و با دیدن صورت رنگ پریده اش لبم به پوزخندی کج شد !

پس بالاخره خانوم از یه چیزی ترسید! برای اینکه بیشتر اذیتش کنم از کنار ماشین جلویی به سرعت لایی کشیدم

که صدای دادش دراومد و عصبی گفت :

_هووووی وایسا میخوام پیاده شم !!

بی اهمیت بهش فرمون بیشتر توی دستام فشار دادم و با خنده بلند گفتم:

_نوووچ … یه بار بهت فرصت دادم پیاده شی نشدی و حالا تا بهت ندم ولت نمیکنم !!

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و کنایه وار ادامه دادم :

_مگه نمیخوای بهت بدم ؟؟ هوووم

کنایه ام رو گرفت و عصبی مشت محکمی به بازوم کوبید و فریاد زد :

_حواست هست داری چی زِر زِر میکنی؟!

پوزخندی به حرص خوردنش زدم و با رسیدن به جایی که میخواستم ماشین رو نگه داشتم و عصبی دستمو یکسره روی بوق گذاشتم

نگهبانا با عجله در رو برام باز کردن که با سرعت ماشین داخل عمارت بردم و جلوی در ورودی پارکش کردم

خواستم پیاده شم که تازه متوجه قیافه اون دختره شدم که چطور با خشم نگاهش رو به اطراف میچرخوند و با دستای مشت شده دندوناش روی هم میفشرد

این یکدفعه چش شد ؟؟
اصلا متوجه حالتاش نمیشدم

وقتی متوجه نگاه خیرم شد به خودش اومد و عصبی گفت :

_برای چی من رو آوردی اینجا ؟؟

پیاده شدم و بی اهمیت گفتم :

_آوردمت جایی که بتونم بهت بدم !!

در ادامه حرفم زدم زیر خنده ، میدونستم عصبی میشه ولی از اینکه حرصش بدم خیلی خوشم میومد و یه طورایی با وجودش از زندگی یکنواخت و روتینم خارج شده بودم

برای همین راحت اون رو وارد حریم شخصیم جایی که خانوادم بودن کردم و ترس و ابایی هم از کسی نداشتم

یه طورایی از اینکه این سرگرمیم همه جا باهام باشه خوشحال بودم ، از پله های عمارت بالا رفتم که با نفس نفس خودش رو بهم رسوند و گفت:

_یع…یعنی الان پدر و مادرت خونن ؟؟

از لرزش که توی صداش موج میزد با تعجب به طرفش برگشتم و با دیدن رنگ پریده و چشماش که به در سالن دوخته بود سوالی ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_پدر و مادرم ؟؟ چطور ؟؟

بدون اینکه جوابی بهم بده آب دهنش رو قورت داد و درحالیکه موهای ریخته شده روی پیشونیش رو کنار میزد با استرس گفت :

_آخه آخه من نباید اینجا ب….

یکدفعه مثل جن زده دستاش توی هوا تکون داد و ادامه داد :

_من باید برم !

و جلوی چشمای گرد شده ام با دو از پله ها پایین رفت

چی ؟؟ این الان داشت کجا میرفت ؟؟
این دختری که من تا امروز دیده بودم از کسی نمیترسید یعنی الان از خانواده من خجالت کشید و ترسیده ؟؟

با تعجب بلند صداش زدم و گفتم :

_ کجا ؟؟

به طرفم برگشت و دستپاچه گفت :

_فردا تحقیق آمادس!

با این حرفش دیگه مطمعن شدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست ! این که تا نیم ساعت پیش اصرار داشت هر طوری شده برای آماده کردنش فرصت بگیره الان یکدفعه متحول شده و میخواد تا فردا آمادش کنه

از بالا نگاهش کردم و با چشمای ریز شده گفتم :

_کسی خونه نیست !!

دقیق عکس العملش هاش رو زیر نظر داشتم که چطور با این حرفم انگار خیالش راحت شده باشه نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشه

_میگم چیزه ….

ابرویی بالا انداختم و دستی توی هوا تکون دادم

_چی ؟؟!

چند قدم بهم نزدیک شد

_حالا که تا اینجا اومدیم بریم داخل خونه ام رو ببینیم نه ؟؟!

و در مقابل چشمای بهت زدم از پله ها بالا اومد و بدون توجه به منی که جلوش ایستاده بودم داخل شد

اینم یه چیزیش میشد ها ؟؟!

ولی در کل زیادی مشکوک میزد ، باید میفهمیدم جریانش چیه ؟؟
اصلا نکنه قصد دزدی داره که اصلا همچین چیزی هم بعید نیست

اخمام توی هم کشیدم و با قدمای بلند دنبالش راه افتادم باید چهارچشمی حواسم بهش باشه

در سالن رو که باز کردم و با دیدنش که چطور وسط سالن ایستاده و با تعجب به اطرافش نگاه میکنه

بی اختیار به دیوار تکیه دادم و خیره اش شدم ، انگار متوجه اطرافش نیست چرخی دور خودش زد و هرچیزی که میدید با هیجان بهش دست میزد

دستش روی صفحه تلویزیون کشید و با حالت خاصی سعی داشت با دستاش اندازه اش رو وجب بگیره ، با دیدن حرکات بچگانه اش تو گلو خندیدم

که یکدفعه انگار خشکش زده باشه نگاهش خیره رو به رو شد و پلکم نمیزد ، حالش طوری بود که انگار نفس نمیکشه

با تعجب سرم کج کردم و رد نگاهش رو دنبال کردم که به ته سالن جایی که عکسایی خانوادگیمون قرار داشت ختم شد با نفهمیدن چیزی شونه هام بی تفاوت بالا انداختم

که یکدفعه مثل کسایی که هیپنوتیزم شده باشن با قدمای نامتعادل به سمتشون رفت و رو به روشون ایستاد

نمیدونم چند دقیقه اس که همونجا خشکش زده بود و چشم از عکسا برنمیداشت که به سمتش رفتم و دستم رو جلوی صورتش تکون دادم

_هوووی کجایی دختر ؟؟!

با ترس از جاش پرید و عصبی گفت :

_آرومتر ترسوندیم !

وقتی دید دارم چپ چپ نگاش میکنم دستش توی هوا تکونی داد و شاکی اضافه کرد :

_چیه؟؟ تازشم با خدمتکارت حرف نمیزنی مواظب باش

پوزخندی زدم :

_دیدم زیادی توی فکر رفتی و داری غرق میشی خواستم نجاتت بدم!!

دستی به صورتش کشید و گفت :

_ نه بابا فکر چی ؟؟

کنایه وار ادامه داد :

_فقط داشتم یه خانواده خوشبخت رو نگاه میکردم

با نیشخندی گوشه لبم خانواده خوشبخت رو زیرلب زمزمه کردم
هه… این چه دلش خوش بود چه خانواده ای ؟!

با دیدن پوزخند گوشه لبم سوالی خیرم شد که اخمامو توی هم کشیدم و شاکی گفتم :

_هااا به چی اینطوری زُل زدی ؟؟

با تعجب نگام کرد و زیرلب زمزمه کرد:

_اینم یه تختش کمه ها !!

چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم :

_شنیدم چی گفتی ؟؟!

بی اهمیت پشت بهم به طرف طبقه بالا رفت و بلند گفت:

_خوب بابا !!

باز داشت کجا میرفت ؟؟ دنبالش راه افتادم و با پوزخندی کنایه وار گفتم :

_بفرمایید تو دَم در بده !!

خنده ریزی کرد و با کنجکاوی لب زد :

_جووون تو حیفم میاد تا توی این قصر اومدم و داخلش رو نبینم !

پرویی زیرلب زمزمه کردم که بلند خندید و با عجله از پله ها بالا رفت

منم عین دیوونه ها به جای اینکه بدم بیاد و سرش داد بزنم که هوووی دختر یالله از خونه من برو بیرون ، سر آخرین پله با شنیدن خنده از ته دلش خشکم زده بود

یکدفعه با شنیدن صدای خاتون کنار گوشم به خودم اومدم و حواس پرت به طرفش چرخیدم

_آقا برای مهمونتون چی بیارم ؟؟

دستی به ته ریشم کشیدم و بی تفاوت گفتم :

_اون رو ولش کن …. یه چیزی برام بیار بخورم خیلی گرسنمه !

با نگرانی روی دستش زد و گفت :

_ای وای…چرا صبح چیزی نخوردی مادر نکنه باز معدت درد گرفته؟!!

با دیدن مهربونیش بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست و گفتم :

_نگران نشو خاتونم ! حالم خوبه

توی این خونه تنها کسی که همیشه به فکرم بود و عین مادر همیشه دورم میچرخید همین خاتون بود از جون و دلم من و دوست داشت ، همیشه میگفت هرچند خودم به دنیا نیاوردمت ولی تو پسرمی !!

با عجله از پله ها پایین رفت و در همون بلند حال گفت :

_باشه…من برم برات یه چیزی بیارم تا دیر نشده مادر !

این نگرانی های مادرانه اش واقعا برام شیرین بود با خنده سری به اطراف تکون دادم که یاد اون دختره افتادم

با عجله از پله ها بالا رفتم که با ندیدنش توی سالن بالا کلافه چرخی دور خودم زدم ، معلوم نبود باز داره کجا سرک میکشه

اصلا من چرا این دختره رو با خودم اینجا آورده بودم عصبی دستی پشت گردنم کشیدم و در اولین اتاق رو باز کردم با ندیدنش پوووف کلافه ای کشیدم

دستام به کمرم تکیه دادم ، نه اینطوری فایده ای نداشت با چیزی که به فکرم رسید بلند اسمش رو صدا زدم و گفتم:

_آهااای دختره کجا رفتی ؟؟ مگه نمیخواستی بری ؟؟ بیا برو دیگه

ولی با نشنیدن صدایی ازش عصبی به طرف دومین اتاق رفتم ولی یکدفعه با دیدن در نیمه باز اتاق خواب بابا وسط راه خشکم زد

با چشمای ریز شده با دقت نگاهش کردم ، آره بازه ؟ ولی مگه میشه ؟؟

تا اونجایی که میدونم اونا همیشه در اتاقشون رو میبستن و کسی جرات نداشت بهش نزدیک شه ولی الان چی شده ؟

با چیزی که بخاطرم رسید با قدمای بلند به طرف اتاق رفتم که با چیزی که دیدم دستم از عصبانیت مشت شد و دادی از سر خشم کشیدم

” نازلی “

از فرصت پیش اومده استفاده کردم و تا حواس آراد به اون پیرزن پرت شد با عجله در تک تک اتاقا رو باز کردم

باید هرچی زودتر اتاقشون رو پیدا میکردم و اطلاعات بیشتری به دست میاوردم

در آخرین اتاق سالن که یه طورایی با بقیه فرق داشت رو که باز کردم با دیدن عکس بزرگی که به دیوار زده شده بود مطمعن شدم اتاق اون و شوهرشه !!

به به چه اتاقی !
چه تختی !!
با خشمی که توی وجودم شعله میکشید نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم و عصبی زیرلب زمزمه کردم:

_تقاص همه اینا رو پس میدید !!

یکدفعه با دیدن گاوصندوق گوشه اتاق با قدمای بلند به طرفش رفتم و کنارش روی زمین نشستم یعنی رمزش چی میتونست باشه ؟؟

یه کمی باهاش وَر رفتم ولی بی فایده بود بلند شدم و عصبی لگد محکمی بهش کوبیدم که درد بدی توی پام پیچید

آخ بلندی گفتم خم شدم و با درد پام رو بین دستام گرفتم

_آخ آخ لعنتی !!

دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم که یکدفعه با دیدن چیزایی که روی میز آرایش خانوم بود چشمام گرد شد

لنگون لنگون چند قدم به سمت میز برداشتم و نگاهمو روی میز پر از لوازم آرایش از برندهای گرون قیمت بود چرخوندم پول یه دونه از این ها خرج خورد و خوراک چند ماه من بود اونوقت خانوم …!!؟

از حرص زیاد شیشه عطرش رو بلند کردم و خواستم به آیینه بکوبمش که یکدفعه با شنیدن صدای داد آراد دستم روی هوا خشک شد

_داری چه غلطی میکنی هااا ؟؟!!

شیشه رو توی دستم فشردم درحالیکه سعی میکردم خشمم رو کنترل کنم تا به چیزی شک نکنه به طرفش چرخیدم

_ه…هیچی !!

نگاهی به عطر توی دستم انداخت و با تیزبینی گفت:

_احیانا دوتا گوش میبینی بالای سرم ؟؟

برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنم خنده ریزی کردم و گفتم :

_آره !

با خشم نگام کرد که اشاره ای به پشت سرش کردم و اضافه کردم :

_تازه دُمت رو هم دارم میبینم !

عصبی به سمتم اومد و خشن گفت :

_داری منو دست میندازی هااا ؟؟

عطر توی دستمو روی میز گذاشتم و با پوزخندی گفتم :

_خودت گفتی داداش حواست هست ؟؟

سینه به سینه ام ایستاد و کنایه وار گفت:

_دیرت نشه یه وقت ؟!

پروهانه شونه هام بالا انداختم و گفتم:

_نه فعلا اینجاها خیلی کار دارم جایی نمیرم!

با تعجب و دهن نیمه باز نگام کرد که با نیش باز از کنارش گذشتم و شروع کردم به فضولی کردن

حالا که موقعیت جور شده بود تا سر از این خونه و سوراخ سونبه هاش در بیارم چرا باید به راحتی این فرصت رو از دست میدادم ؟!

هرچی بیشتر توی خونه میچرخیدم با دیدن تجملات و پول هایی که توش غرق بودن خشمم بیشتر میشد

اگه آراد اینجا نبود معلوم نبود چه بلایی سر وسایلشون میاوردم شاید اینطوری کمی از خشمم کم میشد و آروم میشدم

خسته روی مبل نشستم و با خشم نگاهم رو به زمین دوختم و توی فکرای مختلف غرق شدم که آراد بالای سرم ایستاد و کنایه وار گفت :

_کار تجسست تموم شد انگار ؟!

بی حرف خیرش شدم که کنارم نشست و و ادامه داد :

_فکر کنم تا الان فهمیده باشی میشه از اینجا دزدی کرد

پوزخند صدا داری زدم و بی اختیار زدم زیرخنده ….هه !

فکر میکرد میخوام نقشه دزدی از اینجا رو بکشم ولی با وجود چیزایی که از من دیده بود بهش حق میدادم

با دیدن خنده هام چپ چپ نگاهم کرد و سوالی پرسید :

_میشه بگی داری به چی میخندی ؟!

پاهامو روی هم انداختم و با خنده گفتم:

_از اینکه اینقدر ساده ای !!

انگار که بهش برخورده باشه اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_آره ساده ام که دزد به خونه ام آوردم و حالا باید چهارچشمی حواسم بهش باشه

برای اینکه حرصش بدم لبامو جلو دادم و با خنده گفتم :

_آره کار توام سخته !!

با خشم خواست چیزی بگه که با ورود پیرزنی که مهربونی از صورتش میبارید به طرفش برگشت و گفت:

_چیزی شده خاتون ؟!

زن که تازه فهمیده بودم اسمش خاتونه با کنجکاوی نیم نگاهی سمت من انداخت و خطاب به آراد گفت :

_براتون غذا آماده کردم مادر….پاشید بیاید سالن !

آراد بلند شد و درحالیکه به سمت خاتون میرفت با مهربونی که اولین بار ازش میدیدم گفت :

_فدای تو خاتونم بشم !!

_عه …خدانکنه اینطوری نگو مادر !!

دستش رو دور شونه خاتون حلقه کرد و به طرف در سالن بردش که خاتون ایستاد و با تعجب گفت :

_مهمونت رو دعوت نکردی سر سفره پسرم!!

آراد بدون اینکه به طرفم برگرده بی رحم گفت :

_اون غذا خورده گفته میل ندارم!!

پسره بیشعور کجا گفتم میل ندارم ؟؟ من که از گرسنگی شکمم درد گرفته و اصلا یادمم نمیاد دیشب چی خوردم؟

برای اینکه ضایعش کنم بلند شدم و درحالیکه دستامو توی هم گره میزدم با مظلوم نمیایی ساختگی گفتم:

_جووون تو خیلی گرسنمه شازده… حالا نمیخوای بهم غذا بدی این بحثش جداس !!

خاتون با چشمای گرد شده به طرفم برگشت

_وااه این چه حرفیه مادر ؟؟

به طرف سالن راهنماییم کرد که با نیش باز دستی به مانتوام کشیدم و در مقابل چشمای به خون نشسته آراد سر میز نشستم

با دیدن غذاهای رنگ و وارنگ روی میز آب دهنم رو پر سروصدا قورت دادم و نمیدونستم از کدوم بخورم

خاتون ولی بالای سر آراد ایستاده بود و عین مادری که نگران بچشه از هر غذا یه تیکه میکشید و ازش میخواست بخوره

با دیدن محبت هاش یاد مامان بزرگم افتادم و درحالیکه نفسم رو صدا دار بیرون میفرستادم غمزده نگاهمو به بشقابم دوختم

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا فصل 2
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10924
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.