| Tuesday 27 October 2020 | 00:09
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 4

مان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 4

خودمم درک نمیکردم چمه و این حس سردرگمم آزارم میداد .

اینقدر توی حمام موندم تا کمی حالم بهتر شد و بالاخره از وان بیرون اومدم.

حوله رو دور خودم پیچیدم و درحالی که باهاش موهام رو خشک میکردم به طرف اتاقم رفتم .

با دیدن تخت بی اختیار خمیازه ای کشیدم و به طرفش قدم برداشتم .

دیشب اصلا درست حسابی نخوابیده بودم و به شدت خوابم میومد .

تقریبا تموم وسیله های خونه رو جمع کرده بودم جز همین تخت !

حالا با دیدنش خوشحال شدم که جمعش نکردم و حالا راحت میتونستم یه دل سیر بخوابم.

با یادآوری روز آخری که سوفی بهم زنگ زد و گفت برام خونه پیدا کرده افتادم و خواستم بلند شم و برم ازش بپرسم.
ولی خیلی خوابم میومد .

موهام رو دور حوله کوچیکتری پیچیدم و زیرلب زمزمه کردم:

_بیخیال نورا بخواب و به هیچ چیزی هم فکر نکن !

میدونستم اگه چیزی از سوفی بپرسم این بحث باز داغ میشه و الان حس بحث کردن نداشتم و بدنم به شدت به خواب و استراحت نیاز داشت.

روی تخت دراز کشیدم و درحالی که پتو روی خودم میکشیدم چشمام بستم و نمیدونم کی به خواب عمیقی فرو رفتم و بیهوش شدم.

با تکون های شدید کسی چشمام رو گنگ باز کردم که نگاهم خورد به سوفی که روی صورتم خم شده بود و نگران صدام میکرد .

بلند شدم و به سختی روی تختی نشستم که درد بدی توی گردنم پیچید

آخ آرومی از بین لبهام خارج شد و با اخمای درهم دستمو به گردنم کشیدم .

حتما بخاطر بد خوابیدنم بود که گردنم گرفته بود و نمیتونستم تکونش بدم .

سوفی با نگرانی دستشو روی گردنم گذاشت و لب زد :

_چی شد؟

زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و به سختی زمزمه کردم:

_هیچی نیست کمی درد میکنه فقط !

نگران نگاهی بهم انداخت و درحالی که از اتاق خارج میشید عصبی گفت:

_آخه با موهای خیس چرا خوابیدی اینطور شدی ها ؟

چیزی نگفتم که نزدیک در اتاق که رسید به طرفم برگشت و گفت:

_حالام بلند شو بیا غذا آمادس یه چیزی بخوری تا بیهوش نشدی !

سرم رو به نشونه تاکید حرفاش براش تکون دادم که با قدم های بلند بیرون رفت.

بلند شدم و با درد بدی که هنوزم توی گردنم بود حوله رو به سختی از دور موهام باز کردم و در حالی که دستی به موهای نم دارم میکشیدم به طرف آشپزخونه رفتم .

باید هر چه زودتر برم دنبال کارهای خونه !

اینطوری حداقل کمی از کارهام کمتر میشد ، باید زودتر با خودم کنار میومدم !

کارهام سر و سامون میدادم تا وکیل بابا سراغم نیومده کار درست و درمونی پیدا کنم.

دیگه مهلتی برام نمونده !

نباید بزارم استاد به خواستش برسه باید بفهمه من زیرخواب کسی نیستم !

بعد از اینکه غذا خوردیم بلند شدم که ظرفا رو جمع کنم ولی سوفی صدام کرد و با دیدن اخمای درهمش ، از کارم پشیمون شدم و ظرفا رو سرجاشون گذاشتم برای این که بخندونمشون به شوخی بلند گفتم:

_انگار من بچتونم هاااا

نگاهم رو بین هر دو که با تعجب نگاهم میکردن چرخوندم و خنده ریزی کردم و گفتم:

_جولیا بیشتر به باباهه میخوره

سوفی نیم نگاهی به صورت درهم جولیا انداخت و یکدفعه مثل بمب منفجر شد و درحالی که میخندید با دست جولیا رو نشون میداد .

جولیا اولش سعی کرد اخم کنه و نخنده ولی نتونست و کم کم شروع کرد به خندیدن !

بعد از اینکه خوب خندیدیم سوفی ظرفای کثیف رو بلند کرد و به طرف ظرفشوییی برد و درهمون حال زمزمه کرد :

_راستی فردا اسباب کشی داریم ها حواست باشه !
قرار بود امروز باشه که این اتفاق افتاد و نصفه نیمه موند.

اسباب کشی ، چه اسباب کشی ؟؟
درحالی که با دستم پشت گردنم رو که هنوز درد میکرد میمالیدم سوالی پرسیدم:

_چه اسباب کشی ؟؟ من که خونه پیدا نکردم .

شیر آبو روی ظرفا باز کرد و درحالی که باقی مونده غذا رو توی یخچال میزاشت با خوشحالی لب زد:

_خونه رو من برات پیدا کردم تو فکرش نباش فقط فردا وسایل رو باید زود جمع کنیم و بفرستیم

وقتی دید با چشمای گرد شده از تعجب نگاش میکنم در یخچال رو بست و درحالی که باز دستشو زیر شیر آب میگرفت با خوشحالی بلند گفت:

_چیه چرا چشمات رو اینطوری میکنی ! باشه بابا خونه خودمون دو طبقه اس و کوچیکه ، همسایه قبلیمون رفته منم خواستم قبل از اینکه کسی بیاد خونه رو بگیره وسایل تو رو زودتر ببرم اونجا بزاریم که این اتفاق برات افتاد.

زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و طره ای از موهام دور دستم پیچیدم .

_واقعا ؟؟ چه خوبه بیام پیش شما منم دیگه تنها نمیمونم، خوب به صاحب خونتون میگفتی من میخوامش به کسی نده؟

مایع روی بشقاب ریخت و در حالی که شروع به شستنشون میکرد، پوزخند صدا داری یه قبافه متعجب من زد و گفت:

_اون پول رو میبینه ، تا وقتی اون توی دستاش نباشه کسی رو تحویل نمیگیره

کلافه نگاهم رو به وسایل گوشه خونه دوختم حالا چطور میخواستم این همه وسایل رو جا به جا کنم ، نمیشد به بچه هام بگم دیگه ازشون خجالت میکشیدم.

جولیا که کنارم نشسته بود رد نگاهم رو گرفت و بلند شد و درحالی که به طرفشون میرفت گفت:

_بلند شید بقیه خورده ریزه ها رو هم جمع کنیم برای فردا وقتی نمونده .

کارتونی بلند کرد و به طرف بقیه وسایل رفت ،در همون لحظه نگاهش به من که همونطوری ماتم زده سر جام نشستم خورد .

_تو که هنوز نشستی نورا ، فردا صبح بیکار نیستیما ، باید بریم دانشگاهم دو کلاس مهم داریم .

با این حرفش به فکر فرو رفتم ، امروز مگه چند شنبه اس ، با یاد آوری کلاس هایی که فردا با اون لعنتی دارم سرم تیر کشید و با درد چشمام بستم.

چطور میتونستم باز تحملش کنم ، جولیا که خیره حرکاتم بود با نگرانی بلند شد و به سمتم اومد .

_چی شد ؟؟

پیشونیم رو مالیدم و برای اینکه نگران نشه به اجبار لبخندی روی لبم نشوندم

_هیچی نیست یه سر درد کوچیکه فقط همین !

یه نگاه به معنی خر خودتی بهم انداخت و همونطوری که به سمت یخچال میرفت عصبی گفت:

_من که میدونم چته ! حق نداری فردا اینطوری رفتار کنی که فکر کنه پیشش کم آوردی ، فهمیدی ؟؟

کلافه چشمام توی حدقه چرخوندم و چیزی نگفتم .

آب میوه توی لیوان ریخت و در یخچال رو یه طوری بهم کوبید که با ترس پریدم که نگاهم به صورت خشمگینش خورد .

لیوان رو جلوی لبهام گرفت و درحالی که با نگاهش برام خط و نشون میکشید گفت:

_اینجا ایستادم نگات میکنم تا آخرین قطره میخوریش هااا .

از دستش گرفتم و بدون اینکه حرفی بزارم یکدفعه همشو سر کشیدم !

جولیا راس میگه نباید جلوش کوتاه بیام ، نمیدونم چرا اینقدر من کم طاقت و شکننده شدم.

منی که وجودم پُر بود از زندگی و شادی ، چرا حالا باید اینقد گوشه گیر و منزوی بشم.

شاید همه اینا دلیلش یکدفعه برشکست شدن بابا و از عرش به فرش افتادنم بود .

شاید چون عادت به اینجور زندگی نداشتم ، این خودش یه شوک بزرگ برام بود .

ولی تا کی میخوام اینطوری باشم ، دلم برای نورای شر و شیطون گذشته تنگ شده بود .

همونی که بزرگ ترین دغدغه اش تیپ و مد و زیباییش بود .

اونی که اینقدر شیطنت داشت که همه از دستش عاصی شده بودن و به دختر شر و شیطون معروف بود .

با یادآوری اسمی که بابا همیشه صدام میکرد لبخندی بی اختیار گوشه لبم نشست .

همیشه صدام میزد شیطون بلا !

وقتی بابا به این اسم صدام میکرد قهقه همه بالا میگرفت و اکثرا میگفتن این اسم واقعا برازندته !

واقعا هم شیطون بودم و هم سر به هوا !

حالا چی مونده ازم ، جز اینکه شدم یه موجود بی خاصیت و افسرده

توی فکر و خیال های خودم غرق بودم و نمیدونم کی آب میوه رو تموم کرده بودم و هنوزم لیوان روی لبهام بود و بی اراده ادای خوردن رو درمیاوردم .

با صدای قهقه بچه ها به خودم اومدم و با ترس از جا پریدم و درحالی که دستم روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد میگذاشتم با چشمای گشاد شده از ترس تقریبا فریاد زدم :

_چیه چی شده ؟؟

سوفی با دستایی کَفی به سمتم اومد و درحالی که نمیتونست جلوی خودش رو بگیره با خنده بریده بریده اشاره ای به دستم که لیوان رو محکم گرفته بودم کرد و گفت:

_یه ساعته زیر نظرت داریم ، لیوان خالی گذاشتی روی لبات و اونوقت نمیدونم داری چی میخوری که ما نمیبینیمش .

با فهمیدن سوتی که دادم خندم گرفت و لیوان روی میز گذاشتم و درحالی که دستی به دماغم میکشیدم خطاب به جولیا گفتم:

_پاشو بریم بقیه وسایل رو جمع کنیم .

تا چند ساعت تموم وسایل رو جمع کردیم و گوشه خونه گذاشتیم .

قرار بود فردا بعد از اینکه از سر کلاس برگشتیم اسباب کشی کنم .

بچه ها طبق معمول شب پیشم موندن ، چون به قدری خسته شده بودیم که نمیتونستم بزارم این همه راه رو تا خونه هاشون برن.

چند تا بالشت روی زمین گذاشتیم و دراز کشیدیم چون دیگه تخت خوابی هم نبود که برم روش بخوابم .

بچه ها به خواب عمیقی فرو رفته بودن ولی من درحالی که توی تاریک روشن اتاق به سقف خونه خیره بودم .

به فردا فکر میکردم ، به فردایی که باز قرار بود استاد رو بیینم .

کلافه از حس های مبهمی که جدیدا درگیرشون شده بودم به پهلو چرخیدم و سرم توی بالشت فرو بردم.

اینقدر فکر و خیال کردم که از خستگی نمیدونم کی پلکام روی هم رفتن و به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح زود همراه جولیا به دانشگاه رفتیم امیدوار بودم استاد بیخیال من شده باشه .

وگرنه نمیدونستم میتونم خودم رو کنترل کنم یا نه ، که حرفی بارش نکنم.

سر کلاس به اصرار من صندلی های آخر نشستیم تا کمتر توی دید استاد باشم .

ربع ساعت از وقت کلاس گذشته بود ولی خبری از استاد نبود .

از استادی که همیشه سر تایمش حاضر میشد بعید بود این غیبت !

بچه ها هر کدوم بیخیال شروع به حرف زدن کردن ولی من خوشحال از اینکه مجبور نیستم چشمم بهش بیفته و تحملش کنم ، بودم .

به طرف جولیا برگشتم و دهن باز کردم که بگم پاشو بریم

که با پیچیدن صدای استاد توی کلاس ، چشمام محکم روی هم فشار دادم و آروم سرمو به طرفش چرخوندم

با دیدنش که نیومده کتش رو از تنش درمیاورد و به طرف پروژکتور میرفت عصبی دستام مشت کردم.

از همه بخاطر دیر کردنش عذرخواهی کرد

داشتم همینطوری حرص میخوردم که دست جولیا روی دستم نشست و درحالی که نوازشش میکرد آروم کنار گوشم لب زد:

_بیخیال باش عزیزم !

سرم رو با نشونه تایید حرفاش براش تکون دادم و به طرف استادی که شروع به درس دادن میکرد برگشتم.

استاد اول نگاهش یک دور توی کلاس چرخید و انگار دنبال کسی میگشت.

یکدفعه با دیدن من برای چند ثانیه نگاهش خیره صورتم شد ولی زود به خودش اومد و شروع کرد به درس رو ادامه دادن.

من به جایی اینکه حواسم جمع درس دادنش باشه ، نگاهم روی عضله ها و اندام استاد میچرخید .

از دیروز که بدنش رو برهنه دیده بودم ناخودآگاه هر لحظه جلوی جشمام نقش میبست.

دستم زیر چونه ام زده بودم همینطوری از بالا تا پایین برندازش میکردم که سرش رو بلند کرد و نمیدونم توی نگاهم چی دید که برای ثانیه ای مات و مبهوت خیرم شد .

ولی کم کم لبخند خبیثی روی لبهاش نقش بست و بلند خطاب به هم گفت:

_بچه ها اگه یه مدل زنده زن برای توضیح دادن من اینجا باشه بهتر متوجه میشید آره ؟

پسرا با خنده همه راضی بودنشون رو اعلام کردن

استاد شروع کرد به قدم زدن و در همون حال گفت :

_حالا کی داوطلب میشه ؟؟

تقریبا تموم دخترا دستشون رو بالا گرفتن که استاد نگاهش رو بینشون چرخوند و درحالی که روی من زُم کرده بود بلند گفت:

_خانوم احمدی شما بیاید اینجا ببینم

تکونی نخوردم و بی حرکت ایستاده بودم که جولیا دستی روی شونه ام زد و کنار گوشم با حرص غرید:

_استاد با توعه ها

چی ؟ با منه ؟؟ هینی از ترس کشیدم و از جام پریدم که خنده جمع بالا گرفت
به اجبار بلند شدم و کنارش ایستادم

به طرفم برگشت و درحالی که چرخی دورم میزد بلند گفت :

_خوب موضوع تدریس امروز ما چی بود ؟؟

حالا چی میگفتم ، من که حواسم به درس نبود و اصلا نفهمیده بودم چی درس داده .

وقتی دید من سکوت کردم با ابروهای بالا رفته به طرف بچه ها برگشت .

سوالی دستش رو تکون داد و گفت:

_چی بود بچه ها ؟؟

بچه ها بلند گفتن :

_عفونت های داخلی زنان

زیر چشمی نگاهی به استاد کردم که نزدیکم شد

_خوب خانوم احمدی شما که حتی نمیدونید موضوع درس امروز چی بوده سر کلاس من چیکار میکنید؟؟

عوضی ، لعنت بهت !

قصدش فقط دست انداختن من بود و دوست داشت من رو اذیت کنه فقط همین !

آب دهنم رو به سختی قورت دادم ، حالا چی میگفتم ؟

میگفتم تو درس میدادی نگاهم ناکجاآباد تو بوده و داشتم دیدت میزدم.

با دیدن سکوتم نزدیکم شد و آروم کنار گوشم لب زد :

_اگه نمیخوای این درس بندازمت ، شب میای خونم اونجا درس امروز رو برات تشریحی توضیح میدم

با شنیدن حرفی که زد چشمام گرد تر از این نمیشدن ، بی حیای بی تربیت !

میدونست اینجا نمیتونم چیزی بارش کنم اینطوری میگه !

دستام مشت کردم و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که حرفی نزنم تا آبروی خودم توی دانشگاه بره.

چون اینجا بحث درسم بود و نمیخواستم به هیچ وجه مشکلی توی درسم پیش بیاد.

ولی مثل خودش که میتونستم تلاقی کنم با فکری که به ذهنم رسید پوزخند صدا داری زدم و یکدفعه بلند گفتم:

_چیزی گفتید استاد ؟؟

استاد با این حرفم رنگش پرید و با تعجب نگاهی بهم انداخت ولی زود به خودش اومد و درحالی که به طرف میزش میرفت بلند زمزمه کرد:

_نه !

برای اینکه اذیتش کنم نگاهم رو بین بچه ها که با کنجکاوی نگاهمون میکردن چرخوندم و خطاب به استاد گفتم:

_آهان الان دارم متوجه میشم منظورتون چی بوده ؟

سرش رو بلند کرد و در حالی که چشم غره ای بهم میرفت کلافه گفت:

_برید بشینید خانوم !

ولی من تازه بازیم شروع شده بود و قصد تفریح داشتم ، چرا همش اون بتونه من رو اذیت کنه !

من نتونم ؟؟ با این فکر خنده ریزی کردم و با لوندی موهای دورم رو کنار زدم و درحالی که به سمت استاد میرفتم بلند گفتم:

_بچه ها میدونید استاد چی بهم گفت ؟

دانشجوها که انگار به بازی مهیجی نگاه میکنن با کنجکاوی بلند گفتن نه !

حالا نوبت اون بود که حرص بخوره ، خودکار توی دستش رو محکم فشار داد و درحالی که سعی میکرد لبخند بزنه دستشو به طرفم گرفت و گفت:

_بفرمایید بشینید ، اگه دلقک بازی هاتون تموم شده !

چی ؟؟ به من گفت دلقک !
عوضی بیشعور!

همه بچه ها با این حرفش خندیدن ولی من مثل بمب آماده انفجاری بودم که فقط به یک تلنگر احتیاج داشتم.

میدونستم چطور حرصش بدم صندلی گوشه کلاس رو کشیدم و درحالی که وسط میزاشتمش ، با یه حرکت روش نشستم

لباسم تا سر زانو بود ولی با یهویی نشستنم با یه حرکت بالا پرید تقریبا تموم رون هام و پاهای برهنه ام در معرض دید قرار گرفتن .

صدای اووووه کشیدن پسرای کلاس بالا گرفت ، این موارد خیلی برام مهم نبودن و از بچگی به لباس باز پوشیدن بین مردا عادت داشتم ولی این مورد رو که از قصد بخوام خودمو اینطوری توی دید بزارم از لج استاد بود .

دستی به چونه ام کشیدم و سوالی پرسیدم :

_خوب نظرتون چیه درباره درس امروزی که استادن دادن بحث کنیم و نظر بدیم؟

نگاهمو بینشون چرخوندم هرکدوم چیزی میگفتن که با دیدن جولیای که از شدت خنده قرمز شده بود و نگاه از استاد نمیگرفت با تعجب از گوشه چشم نگاهی به استاد انداختم .

با دیدن صورتش یه لحظه جا خوردم ، رگ های پیشونیش بیرون زده بودن و یه طوریی با حرص و عصبانیت ، نگاهم میکرد و دستاش رو مشت کرده بود که از ترس به خودم لرزیدم .

ناخودآگاه لباسم رو چنگ زدم و پایین کشیدم و پاهامو جفت کردم.

عه نورا اصلا به اون چه مربوط پسره سه نقطه ، بزار ببینه حرص بخوره !

نگاه ازش گرفتم و در حالی که موهام رو یک طرف گردنم جمع میکردم با ناز خواستم حرفی بزنم که دست کسی روی شونه هام نشست و حرف توی دهنم ماسید .

استاد بود که فشار محکمی به شونه هام آورد و با صدایی که سعی میکرد نلرزه و عصبانیتش معلوم نباشه بلند گفت :

_خوب بچه ها وقت کلاس تمومه میتونید برید .

بچه ها که انگار دلشون نمیخواست برن و داشتن بازی مهیجی رو دنبال میکردن سرجاشون نشسته بودن که استاد این بار فشار محکم تری به شونه هام آورد .

یکدفعه فریاد کشید :

_مگه با شماها نیستم ؟؟؟

درد بدی توی بدنم پیچیده بود و تکونی به خودم دادم تا از زیر دستاش بیرون بیام که عصبی ازم جدا شد و به سمت میزش رفت.

بچه ها دونه دونه از کلاس خارج میشدن که جولیا با خنده به سمتم اومد و درحالی که کیفم رو به سمتم میگرفت با شیطنت لب زد :

_فرار کنیم تا نیومده ! خیلی روی اعصابش اسکی رفتی

با عجله کیفمو روی دوشم انداختم ولی هنوز یک قدم برنداشته بودم که صدای عصبی استاد توی کلاس خالی پیچید:

_شما بمونید خانوم احمدی !

جولیا با حرص نگاهی به استاد انداخت و با اخمای درهم دست به سینه کنارم ایستاد و زیر لب زمزمه کرد :

_تو خواب ببینه تو رو باهاش تنها بزارم.

میدونستم الان این دوتا باز بهم گیر میکنن و دعوا بالا میگیره ، کلافه به طرف جولیا برگشتم و با مهربونی لب زدم:

_بزار ببینم حرف حسابش چیه باشه عزیزم؟ نمیخوام سر من باز بهت توهینی کنه .

کم کم اخماش توی هم فرو رفتن و دهن باز کرد که مخالفت کنه ، دستمو جلوش گرفتم و با خواهش گفتم:

_باشه عزیزم بخاطر من نه نیار لطفا ؟!

پوووف کلافه ای کشید و درحالی که نگاهی به استاد که با اخمای گره خورده خیره ما بود ، میکرد با قدم های تند از کلاس خارج شد و در رو محکم بهم کوبید.

با رفتن جولیا ، دست به سینه وسط کلاس ایستادم و خیره اش شدم

در حالی که دستاش رو زیر چونه اش زده بود با اخمای که به شدت توی هم بودن نگاهی به سرتا پام انداخت .

هرچی نگاهش پایین تر میومد حس میکردم بیشتر دندوناش رو از حرص روی هم فشار میده .

یکدفعه آنچنان مثل جن زده ها از جاش پرید که باعث شد از ترس تکونی بخورم.

ولی زود به خودم اومدم و نگاهم رو ازش دزدیدم تا نفهمه ازش میترسم و باز بخواد اذیتم کنه !

نزدیکم شد و یکدفعه پیرهنم رو چنگ زد و کشید ، جیغ خفه ای کشیدم و با چشمای گشاد شده خیره صورت سرخ از عصبانیتش شدم که چطور با حرص نفس نفس میزد .

_این چیه پوشیدی هااااا

چنان دادی زد که ترسیدم بچه ها بریزن توی کلاس و آبروم بیشتر از این بره !

از ترس بی اختیار دستمو روی دهنش گذاشتم و با خشم غریدم:

_چه خبرته صداتو بیار پایین ، دوما طرز لباس پوشیدن من به تو ربطی نداره فهمیدی؟

درحالی که نگاه ازم نمیگرفت گازی از کف دستم گرفت که جیغ خفه ای کشیدم .

با مشت به سینه اش کوبیدم که نه تنها ولم نکرد بلکه بدتر دندوناش رو توی گوشت دستم فرو کرد .

از دردش اشک توی چشمام جمع شده بود و هرچی مشت به سر و صورتش میکوبیدم مثل بیمارای روانی دست بردار نبود .

از درد به خودم میپیچیدم که دستم رو ول کرد

از درد دستم خم شده بودم که صدای خشمگینش کنار گوشم باعث شد سرم رو بالا گیرم.

_بار آخرت بود از این لباسا پوشیدی و تن و بدنی که حق منه رو به نمایش دیگران گذاشتی وگرنه بلایی سرت میارم که حتی اسم خودتم یادت بره !

چی ؟؟؟ این چی میگه ! بدن اون ؟؟
اون چه حقی درباره من داره که اینطوری صحبت میکنه !

با چشمای گشاد شده از تعجب خیره دهنش شدم درحالی که سرم رو کج میکردم ناباور لب زدم:

_چی ؟؟

عصبی یقه پیراهنم رو توی مشتش گرفت ، و درحالی که تکونم میداد گفت :

_بار آخرت بود این رفتار رو ازت دیدم فهمیدی؟

دستمو روی دستش گذاشتم و درحالی که سعی میکردم از خودم جداش کنم با حرص نالیدم:

_ولم کن ببینم اصلا به تو هیچ ربطی نداره !

با این حرفم فَکم رو توی دستش گرفت و درحالی که عصبی فشارش میداد گفت :

_چی گفتی ؟؟ هاااا جرات داری یه بار دیگه تکرارش کن

لبام رو به زور میخواستم تکون بدم نمیتونستم ، ولی از حرصش به زور شروع کردم به حرف زدن و با کلمات نامفهوم سعی داشتم حرفم رو بهش بفهمونم .

با این حرفام چشماش شدن دوتا کاسه خون و یکدفعه تا به خودم بیام به دیوار کلاس کوبیدم داد و بهم چسبید .

درحالی که دستاش رو دو طرف سرم به دیوار تکیه میداد سرش رو نزدیک گوشم آورد و کلافه از پشت دندون های کلید شده اش غرید:

_اینو خوب توی گوشات فرو کن ، آره تو مال منی ! همه چیت حتی هوای که توش نفس میکشی !

به این حرفش پوزخند صدا داری زدم و درحالی که سرم رو کج میکردم تا ازش فاصله بگیرم با لحن حرص دراری لب زدم:

_من مال تو نیستم و مال توام نمیشم ! این آروزت رو به گور میبری ، مطمعن باش .

دندوناش روی هم سابید و کلافه چنگی به موهاش زد و یک قدم ازم فاصله گرفت :

خوشحال از اینکه بالاخره ولم کرده خواستم نفس راحتی بکشم که یکدفعه مثل جن زده ها باز بهم چسبید .

اینقدر محکم بهم چسبیده بود که حس میکردم استخون هام در حال خورد شدنن.

گرمای بدنش حالم رو بد میکرد و نمیخواستم بیشتر از این بهم بچسبه!

دستام روی سینه اش گذاشتم که به عقب هولش بدم که دستام رو گرفت و به زور دور کمر خودش قفل کرد .

نمیدونم منظورش از این کارا چی بود ، اصلا اینو نمیفهمیدم ، با تعجب نگاهی به دستام که به زور دور کمر خودش قفل کرده بود ، شدم .

عصبی توی صورتش فریاد زدم :

_چیکار میکنی دیوونه ولم کن !

نیشخندی بهم زد و در حالی که نگاهش رو به در کلاس میدوخت تهدید آمیز لب زد:

_کافیه الان یکی از دانشجوها داخل شه و ما رو…..

حرفش رو قطع کرد و نگاهش رو به چشمای ترسیدم دوخت و ادامه داد:

_ما رو توی این وضعیت ببینه ، اونوقت پیش خودش چی فکر میکنه ؟؟

وقتی دید سکوت کردم و از ترس چیزی نمیگم ، ابروهاش رو بالا فرستاد و درحالی که نوچی زیر لب زمزمه میکرد لب زد :

_دوستی و رابطه استاد با دانشجوش اوووف اونم کجا توی کلاس!

با ترس تقلا کردم تا ازش جدا بشم و درهمون حین نالیدم :

_هیچ کس همچین چیزی رو باور نمیکنه!

سرم رو بین دستاش گرفت و درحالی که لباش رو نزدیک صورتم میاورد با خنده حرص دراری گفت:

_اگه ما رو در حین بوسیدن و اینطوری بهم چسبیده ببینن چی ؟؟

هرچی تقلا میکردم تا از دستش راحت بشم بی فایده بود و یه طوری من رو محکم چسبیده بود که نمیتونستم تکون بخورم.

منم رو توی بغلش چفت کرده بود و اینقدر قدش بلند بود و هیکلش دوبرابر من ،که انگار بچه ای رو بغل کرده ، قدرت هر حرکتی رو از من گرفته بود.

با این حرفاش دیگه مطمعن شده بودم مشکل داره و دیوووانس و از اذیت کردن من لذت میبره.

از اینکه میدید اینطوری با ترس نگاش میکنم و تقلا میکنم حس برتری و قدرت بهش دست میداد.

الان توی موقعیت بدی بودم باید هر طوری شده راضیش میکردم تا ولم کنه ، وگرنه معلوم نبود چی پیش بیاد .

میترسیدم کسی داخل کلاس بشه و ما رو توی این موقعیت ببینه !

سعی کردم به اعصابم مسلط باشم ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم درحالی که لبم رو با دندون میکشیدم نگاهم رو به چشمای کشیده جذابش دوختم .

_میشه ازم فاصله بگیری و آروم باشی ، اونطوری باهم حرف بزنیم ؟

چشماش رو ریز کرد و مشکوکانه پرسید:

_ترسیدی آره ؟؟

لعنتی ! اصرار داشت من اعتراف کنم که ضعیفم و دارم جلوش کم میارم .

دهن باز کردم که جواب دندون شکنی بهش بدم ولی با یادآوری موقعیتی که توش بودم عصبی چشمام روی هم فشار دادم.

توی دلم با خودم زمزمه کردم:

آروم باش نورا ، آروم !

تو میتونی رام خودت بکنیش ، اون در برابر تو هیچی نیست فهمیدی ؟؟

تو همون دختر شر و شیطون گذشته ای پس به اعصاب خودت مسلط باش و کاری کن باورت کنه !

با این حرفا انگار آروم تر شده بودم چشمام رو باز کردم که با دیدن صورتش یک سانتی صورتم که خیره لبهام بود ، پلکم نمیزد متعجب شدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم.

با لحن آرومی لب زدم :

_باشه روی حرفایی که زدی سعی میکنم فکر کنم ، باشه ؟

انگار باور نداشت من همچین حرفی بزنم ازم فاصله گرفت ، اوووف داشتم خفه میشدما لعنتی مثل کَنه بهم چسبیده بود ولمم نمیکرد.

دستی به چونه اش کشید و مشکوک پرسید :

_مگه من گفتم فکر کن ؟؟ یا حق فکر کردن بهت دادم .

حالا نوبت من بود که تعجب کنم ، این دیوونه باز داره چی میگه ؟؟

مگه خودش از صبح نداره اصرار میکنه که من قبول کنم ! پس الان چی داره میگه.

پیراهنم رو مرتب کردم ، لبم رو با زبون خیس کردم ، با تعجب گفتم:

_یعنی چی ؟؟

به طرفم قدم برداشت که با ترس از دیوار فاصله گرفتم و عقب تر رفتم .

نیشخندی به صورت ترسیده من زد و در حالی که به طرف میزش میرفت کتش رو برداشت و تنش کرد .

من هنوز همونجا ایستاده بودم که با دیدن اینکه انگار نمیخواد چیزی بگه عقب گرد کردم تا از کلاس خارج بشم.

که صداش از پشت سرم بلند شد ، دیگه اون عصبانیت قبل توی صداش نبود و با لحنی آروم گفت:

_جواب سوالتو نگرفته میخوای کجا بری؟

ایستادم ، سرم رو به سمتش کج کردم و درحالی که از گوشه چشم به اون که درحال مرتب کردن کتش بود نگاه میکردم لب زدم:

_مهم نیست

کیفش رو توی دستش گرفت و درحالی که نزدیکم می شد کنارم ایستاد و گفت :

_نه اتفاقا خیلی هم مهمه ! میدونی چرا ؟؟ چون اصلا من اجازه فکر کردن به تو ندادم و حقی هم در این مورد نداری!

روی صورتم خم شد و درحالی که نگاهش رو داخل چشمام میدوخت ادامه داد:

_تووو چه بخوای و چه نخوای مال منی ! پس بیش از این دست و پا نزن .

با این حرفش وسط کلاس خشکم زده بود و ناباور به اون که بیرون میرفت چشم دوختم .

باورم نمیشد داشت راحت میگفت که من مال اونم و چه بخوام و چه نخوام نمیتونم از دستش در برم.

دستام رو عصبی مشت کردم و از بس حرص و عصبانیتم زیاد بود که جیغ خفه ای کشیدم.

مردک دیوووانه با این حرفا چه چیزی رو میخواست ثابت کنه اینکه من رو میتونه راحت به دست بیاره !

از درون داشتم میسوختم ، به شدت احساس گرما میکردم ، کلافه موهام از داخل گردنم کنار زدم با دست شروع به باد زدن خودم کردم !

وقتی این حرف رو میزد توی نگاهش و صداش یه جدیت خاصی بود که همینش من رو میترسوند .

میترسیدم دست از سرم بر نداره و برام مشکل ساز بشه !

میخواستم در نهایت آرامش درسم رو بخونم و پیش خانوادم برگردم .

ولی اینطوری که بوش میومد اون نمیخواست بیخیال من بشه و خودش رو مالک من میدونست .

چند دقیقه تو کلاس موندم تا حالم سر جاش بیاد بعد کیفم رو چنگ زدم و کلافه از کلاس بیرون زدم .

عجیبش اینجا بود که چطور جولیا سراغ من نیومده ، خسته از افکار درهم برهممی که توش غرق بودم از کلاس خارج شدم .

ولی با ندیدن جولیا توی سالن با تعجب چرخی دور خودم زدم ، به قدری سالن شلوغ بود که سخت بود بخوای کسی رو اینطوری پیدا کنی .

درحالی که نگاهم رو بین بچه ها میچرخوندم گوشی رو از جیب کیف بیرون کشیدم و شماره اش رو گرفتم.

هر چی بوق میخورد جواب نمیداد این باعث تعجبم شده بود ، آخه مگه امکان داشت من پیش استاد باشم و جولیا من رو تنها بزاره مگه اینکه اتفاق مهمی افتاده باشه .

نمیدونستم چیکار کنم و چطوری پیداش کنم ، شونه هام رو بی حوصله بالا فرستادم و درحالی که هنوزم درحال زنگ زدن بهش بودم بیرون رفتم و خودم رو به حیاط رسوندم.

مثل دیوونه ها نگاهم رو به اطراف چرخوندم ولی با ندیدن جولیا عصبی از اینکه داشت دیرمون میشد و باید میرفتیم دنبال کارهای خونه ، روی صندلی گوشه حیاط نشستم و باز شمارش رو از سَر گرفتم.

ولی هرچی بوق میخورد باز برنمیداشت ، از یه طرفیم نگرانی مثل خوره به جونم افتاده بود که نکنه اتفاقی واسش افتاده که گوشی رو برنمیداره .

اونم کسی که حاضر نبود یک ثانیه با وجود استاد من رو تنها بزاره .

حالا مگه چه اتفاقی افتاده بود که هیچ خبری ازش نبود !

نمیدونم چقدر توی حیاط دانشگاه نشسته بودم و مدام پشت هم شمارش رو میگرفتم که با نشستن کسی پیشم سرم رو به سمتش کج کردم که با دیدن جولیا عصبی کیفمو روی نیمکت کوبیدم و بلند شدم جلوش ایستادم.

دستامو روی کمرم زده بودم و طلبکار نگاهمو به رو به رو دوختم.

_کجا بودی از صبح دارم زنگ میزنم؟؟ چرا برنمیداشتی ؟

صدای خسته اش به گوشم رسید که گفت:

_یه سر رفته بودم درباره وام دانشجویی حرف بزنم

وام ؟؟ دستام رو پایین انداختم و با تعجب درحالی که کنارش مینشستم سوالی پرسیدم:

_چی؟ چرا درخواست وام دادی؟

دستی به چشماش کشید و درحالی که اخماش توی هم فرو رفته بودن با صدای که انگار از ته چاه بیرون میومد زمزمه کرد:

_شهریه این ترم یه کم….

حرفش رو خورد و درحالی که نگاه ازم میدزدید ادامه داد :

_یه کم برام زیاده نمیتونم پرداختش کنم .

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و درحالی که به رو به رو خیره بودم سوالی پرسیدم:

_چقدر هست حالا ؟؟؟

خم شد و درحالی که سرش رو بین دستاش میگرفت کلافه نالید :

_اون قدری بالا هست که من نتونم پرداختش کنم .

اوووف خدایا خسته شدم ، هر روز یه مشکل و درگیری داشتیم .

همیشه پشتم بودن و کمکم کردن حالا باید هرکاری از دستم بر میومد براشون انجام بدم .

با یادآوری مقدار پولی که از فروش ماشین و خونه باقی مونده بود و هنوزم دست نخورده توی بانک گذاشته بودم تا کاری باهاش راه بندازم خوشحال به طرف جولیا برگشتم .

_پاشو بریم که جور شد

سرش رو بالا آورد و با تیز بینی چشماش رو ریز کرد و مشکوک پرسید :

_چطور به این زودی ؟؟

میدونستم الان اگه بگم پولای خودمو میگم قبول نمیکنه ، میگه خودت بهش محتاج تری !

ولی وقتی خواهرم و دوستم ناراحت و به پول احتیاج داشته باشه ، میشه من با وجود پولی که دارم ازش دریغ کنم و بزارم ناراحت و درگیر بمونه .

کلافه چشمامو توی حدقه چرخوندم و برای فرار کردن از سوال هاش ، کیفم رو برداشتم و درحالی که ازش فاصله میگرفتم بلند گفتم:

_دنبالم بیا تا برات بگم

صدای قدم هاش که با عجله دنبالم میومد به گوشم میرسید .

منم قدم هام رو بلندتر برمیداشتم تا ییشتر ازش فاصله بگیرم ، نیاز داشتم فکر کنم و ببینم چه دروغی میتونم براش سرهم کنم.

چون این جولیایی که من میشناسم عمرا اگه بفهمه پولای منن ازم قبولشون کنه.

نمیتونستم حال بدش رو ببینم و کاری براش نکنم ، وقتی اینقدر توی دردسر و سختی افتاده بود .

دنبالم میوند و همش سوال پیچم میکرد تا از زیر زبون بیرون بکشه پول رو میخوام از کجا جور کنم.

کنار جاده منتظر تاکسی ایستاده بودیم و داشتم سوال های جور و جور جولیا رو جواب میدادم .

که با دیدن جان که داشت با نیش باز به سمتمون میومد بی حوصله جولیا رو صدا زدم .

عصبی دسته کیفش رو توی دستاش فشار داد بلند داد زد :

_چیه خوووب ؟؟ چرا جواب من رو نمیدی !

اینقدر بلند این رو گفت که تموم کسایی که از کنارمون رد میشدن با تعجب نگاهشون رو بینمون چرخوندن .

با ابروهای بالا رفته نگاش کردم و زیر لب زمزمه کردم:

_چته آروم باش ؟؟ باشه بریم خونه جوابتو میدم حالا اونجا رو ببین .

اخماش رو توی هم کشید و سوالی پرسید:

_کجا رو ؟؟

با چشم و ابرو به سمتی که جان داشت نزدیکمون میشد اشاره ای کردم و گفتم :

_ببین داره میاد یه طوری ردش کن بره تا نکشتمش!

با این حرفم لبخند پلیدی روی لبهاش نقش بست و زیر لب طوری که من بشنوم گفت:

_من رو اذیت میکنی و چیزی نمیگی ؟بد جور تلافیشو سرت درمیارم حالا بمون و تماشا کن .

لبم رو با دندون کشیدم و خسته از بچه بازی های جولیا خواستم برای تاکسی که نزدیک میشد دست بلند کنم تا نگهداره که جان کنارم ایستاد و درحالی که سرتا پا برندازم میکرد گفت:

_کجا میرید خانوما ؟؟؟ ماشین من هست بیاید برسونمتون!

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و پوزخند صدا داری زدم به فارسی گفتم:

_مگه از جونم سیر شدم سوار ماشین تو بشم ، همین الان کم مونده با نگاهت من رو بخوری پسره سه نقطه…

میدونستم از حرفام هیچی متوجه نمیشه و راحت میتونستم هرچی دلم میخواد بار این پسره چلغوز کنم بلکه دلم خنک شد و کمی از حرصم کم بشه!

جان سویچ توی دستش رو چرخوند و با تعحب پرسید:

_چی گفتی؟؟ متوجه نشدم.

دستم رو برای تاکسی که داشت نزدیک میشد بلند کردم و آروم لب زدم:

_هیچی گفتم ممنونم خودمون میریم

سرش رو به تایید حرفم تکون داد که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده !

داشتم همینطوری میخندیدم که با حس سنگینی نگاهی روی خودم ، بی اختیار نگاهمو توی جمعیت چرخوندم که با دیدن استاد که با اخمای درهم و چشمای به خون نشسته خیره منه و پلکم نمیزنه.

با ترس آب دهنم رو به زور قورت دادم و به سرعت نگاهم رو دزدیدم .

وااای خدا من اینم کم بود ، گاوم زایید ، دیگه تا تلافی نکنه ول کنم نیست

با عجله به طرف جولیا برگشتم و با چشم و ابرو بهش اشاره کردم این پسره رو رد کنه تا زود بریم.

منظورم رو زود گرفت و به طرف جان چرخید و با مهربونی گفت:

_ممنون جان ولی کار داریم خونه نمیریم ، مسیرمون با تو یکی نیست

جان ولی مگه ول کن بود ، چند قدم جلو تر اومد و درحالی که نگاهش روی هیکلم بالا پایین میشد و انگار به بدن برهنه ای نگاه میکنه گفت:

_هرجایی میخواید من میرسونمتون ، اصلا فکر کنید من راننده شخصیتونم!

بابا تو چقد کنه ای !

نه خیلی ازت خوشم میاد با اون نگاه هیزت ، اوهووووع راننده شخصیمم میخواد بشه

با چشمای از حدقه دراومده خیره جان شدم که با دیدن نگاهم چشماش درخشید و دستش رو به سمت ماشینش گرفت و گفت:

_بریم خانوما ؟؟

دیگه شورش رو درآورده بود هرچی هیچی نمیگم ! دهن باز کردم که تا مخالفت کنم ولی با شنیدن صدای استاد توی فاصله نزدیکی ازم آب دهنم رو قورت دادم و با استرس لبم رو گاز گرفتم.

حالا کی میخواست جواب این رو بده وااای خدای من !
یه روز نباید آرامش داشته باشم.

_خانوم احمدی جزوه ای که صبح بهتون دادم از روش کپی بگیرید رو میشه لطف کنید بدید ؟

این حرفاش همه بهونه بودن تا خودش رو توی جمع ما جا بده و یه طورایی به من بفهمونه که آره من همیشه این دور و برام و حواسم بهت هست ، پس دست از پا خطا نکنی !

سعی میکرد آروم باشه ولی از چشمای به خون نشسته ودستای مشت شده اش میتونستم بفهمم تا چه حد عصبیه .

جان با ابروهای گره خورده نگاهی به استاد انداخت و دندوناش روی هم سابید.

چه گیری افتاده بودما ، کلافه نگاهم رو بین هر دوشون چرخوندم و به اجبار برای اینکه جان چیز خاصی پیش خودش فکر نکنه کیفمو باز کرم و درحالی که یکی از جزوه هام بیرون میکشیدم به طرف استاد رفتم.

تقریبا چند قدم با جان و جولیا فاصله داشت وقتی که نزدیکش شدم جزوه به سمتش گرفتم و گفتم:

_بفرمایید استاد

یه طوری ایستاده بودم که جان دیدی روی من نداشت و استادم جلوم ایستاده بود و اون اصلا نمیتونست چیزی ببینه.

دستش به سمت جزوه اومد و درحالی که اون رو میگرفت دستم رو از زیر جزوه توی دستش محکم قفل کرد .

چون جزوه تقریبا بزرگ بود و روی دستمم بود کسی متوجه چیزی نمیشد ، درحالی که نگاهمو رو به اطراف میچرخوندم تکونی به دستم دادم و زیرلب عصبی زمزمه کردم:

_دستمو ول کن ! کسی میبینه زود باش

عصبی نگاهش رو توی چشمام دوخت و پوزخندی زد و گفت:

_این پسره چیکار میکنه کنار تو !!

سکوت کردم چون نیاز نبود چیزی بگم و اصلا به اون مربوط نبود که بیاد و دخالت کنه !

وقتی سکوتم رو دید عصبی یک قدم نزدیک تر اومد

_اصلا تو چرا همش نیشت باز بود هااا ؟؟؟

رگ های پیشونیش بیرون زده بودن ، میترسیدم کارم دستم بده و آبرو ریزی راه بندازه !

با نگرانی نگاهم رو به اطراف چرخوندم ، اینجا جای کَلکَل نبود که بخوام چیزی بارش کنم ، فعلا باید کاری میکردم میرفت و ازم فاصله میگرفت.
با استرس پایین لباسم رو چنگ زدم

خیره چشمای به خون نشسته اش شدم و درحالی که سعی میکردم آروم باشم لبم رو با زبون خیس کردم و گفتم:

_من داشتم به چیز دیگه ای میخندیدم ، باور کن !
حالام دستمو ول کن میخوام برم کار دارم .

به جای اینکه ولم کنه بدتر دستمو محکم فشار داد ، از دردش اخمام توی هم فرو رفتن و آخ آرومی از بین لبهام بیرون اومد .

خوب که فشارش داد ، سرش رو نزدیک گوشم آورد و آروم زمزمه کرد :

_بار آخری بود که کنار این پسره دیدمت و نیشتم باز بود ، فهمیدی ؟؟؟

از درد لبم رو اینقدر گاز گرفتم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید .

به اون ربطی نداشت من با کی صحبت میکنم و حق دخالت توی زندگی من نداشت

حاضر بودم درد بکشم ولی جلوی حرف زورش کوتاه نیام ، وقتی دید سکوت کردم و حرفی نمیزنم عصبی گفت :

_هووووم ! نشنیدم بگی چشم ؟!

لبامو بهم فشار دادم و جوابی بهش ندادم ، طوری ایستاده بودیم که کسی متوجه نمیشد داره دستم رو فشار میده و تقریبا توی جای خلوتی بودیم و به کسی دید نداشت .

سرش رو بالا گرفت و نمیدونم توی صورتم چی دید که دستم رو ول کرد و درحالی که ازم فاصله میگرفت کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت:

_دفعه دیگه پسری رو دور و برت ببینم اینطوری باهات رفتار نمیکنم تاوانش رو بد پس میدی .

با چشماش برام خط و نشون کشید و با قدم های بلند و حالتی که کاملا معلوم بود عصبیه ، ازم فاصله گرفت و از دانشگاه خارج شد.

پسره روانی احمق ! نمیدونم چی از جون من میخواد لعنتی !

سوزش عجیبی توی لبم احساس میکردم ، دستم رو به لبم کشیدم که از دردش صورتم جمع شد .

دستم رو که جلوی صورتم گرفتم با دیدن خون صورتم ، توی هم رفت .

اه لعنتی باز حرصم گرفته بود و نفهمیدم چطور لبام رو تیکه پاره کرده بودم .

با دیدن جان که داشت نزدیکم میشد با عجله کف دستم رو به لبم کشیدم تا اثری از خون ها نمونه ، و باز این بخواا سوال پیچم کنه .

واااای حالا نوبت این بود !

رو به روم ایستاد و درحالی که موشکافانه نگاهم میکرد سوالی پرسید :

_پس چرا جزوه رو به استاد ندادی؟؟

با دیدن جزویی که دستم بود و وقتی استاد مچم رو ول کرده بود

از شدت بی حسی جزوه از بین انگشتام روی زمین افتاده بود و متوجه اش نشده بودم پوووف کلافه ای کشیدم .

بی توجه به نگاه های مشکوک جان خم شدم و در حالی که از روی زمین برش میداشتم بی تفاوت گفتم:

_یادم افتاد ازش کپی نگرفتم و قرار شد چند روز دیگه بهشون پس بدم.

دستی به ته ریشش کشید و با لحنی که معلوم بود حرفم رو باور نکرده بود نیشخندی زد و گفت:

_جدیدا استاد خیلی مرموز شده نه ؟؟

نگران از اینکه به چیزی شک کنن و فکر کنه من با استاد رابطه دارم و توی دانشگاه پخش بشه با چشمایی که از ترس دو دو میزدن بهش خیره شدم و با نگرانی لب زدم :

_نه اصلا من متوجه همچین چیزی نشدم.

دستی به دماغش کشید و زیرلب با خودش چیزی زمزمه کرد که با ترس و نگرانی خیره دهنش شدم و خشکم زد

با لحن مرموزی زیر لب زمزمه کرد :

_ولی من میدونم چشه !

با ترس نگاش کردم ، وااای نکنه فهمیده استاد به من پیشنهاد داده !
اگه این رو بدونه کار من زاره و از فردا کم کم همه بچه ها میفهمن و برام دردسر درست میشه!

اوووف لعنت بهت استاد از وقتی که پا توی زندگی من گذاشتی داری اینطوری گند میزنی بهش!

با تکون خوردن دست جان جلوی صورتم به خودم اومدم و کلافه نگاهم رو بهش دوختم و لب زدم :

_بله ؟؟

لبخندی بهم زد و درحالی که جولیا رو نشونم میداد گفت :

_بریم دیگه ، جولیام خیلی وقته منتظره!

چپ چپ نگاش کردم بلکه از رو بره ،ولی این بشر پروتر از این حرفا بود و تا زمانی که سر من رو به باد نمیداد ول نمیکرد .

بدون توجه بهش با قدم های بلند خودم رو به جولیا رسوندم و درحالی روبه روش می ایستادم نامحسوس با چشم ابرو بهش اشاره کردم که هر طوری شده این رو بپیچونیم و در بریم .

جولیا زود گرفت که چی میگم ، سرش رو به نشونه باشه برام تکون داد که بدون توجه به جانی که شاد و شنگول پشت سرمون میومد خودمون رو به خیابون رسوندیم و دستم رو برای تاکسی که از روبه رو میومد تکون دادم.

جان با دیدن این حرکتم عصبی چند قدم جلو اومد و درحالی که سعی میکرد صداش بالا نره گفت:

_این بچه بازیا چیه درمیارید ؟؟ میشه بدونم؟؟

بدون اینکه نگاهی بهش بندازم در تاکسی که منتظرمون ایستاده بود رو باز کردم و درحالی که دستم رو پشت کمر جولیا میزاشتم تا زودتر سوار شه ، خطاب به جان لب زدم:

_ما امروز خیلی کار داریم جان ، نمیخوایم مزاحم تو هم بشیم !

نگاهش رو به ماشینا دوخت و کلافه درحالی که دندون هاش روی هم میسابید گفت:

_من از صبح صدباره دارم میگم مزاحم نیستید !

صورتش رو برگردوند و درحالی که خیره چشمام میشد پوزخندی زد و آروم طوری که فقط من بشنوم زمزمه کرد:

_تو همش داری بهونه میاری که یک لحظه کنار من نباشی ، هه ولی کور خوندی!

سرش رو نزدیک آورد و دقیق کنار گوشم ادامه داد:

_من بالاخره تو رو رام خودم میکنم منتظرم باش گربه کوچولو !

بدون توجه به دهن باز مونده از تعجبم ،با قدم های بلند ازم فاصله گرفت و سوار ماشینش شد.

این لعنتیا پیش خودشون چی فکر کردن ، هرکی از راه میرسه میخواد من رو برده و مطیع خودش بکنه !

ای بابا شاید ما دلمون شما رو نمیخواد مگه زوریه ؟؟ حق انتخابم نداریم

نمیدونم چند ثانیه مات و مبهوت خیره رو به رو بودم که با صدا کردن های مکرر جولیا به سختی نگاهم رو گرفتم و خسته سوار ماشین شدم.

سرمو به شیشه پنجره تکیه دادم و چشمامو روی هم گزاشتم ، خسته بودم از درگیری ها و کش مکش های اطرافم .

دلم میخواست بخوابم وقتی بیدار شدم ببینم همه اینا چیزی جز کابوس ، نبودن

این روزا زیادی خسته بودم ! جولیا سرشو روی شونه ام گذاشت و با مهربونی لب زد :

_زیاد بهشون فکر نکن ، بیخیال باش نزار ذهن و فکرت رو درگیر کنن باشه عزیزم؟

از این که در همه حال حواسش بهم بود لبخندی روی لبهام نقش بست و برای اینکه خیالش رو راحت کنم باشه ای زیر لب زمزمه کردم .

تا زمانی که به خونه برسیم چشمام رو باز نکردم و توی فکر و خیال های خودم غرق شدم .

با فکر به اینکه قراره باقی پولا رو به جولیا بدم ،و دیگه کاری نمیتونم برای خودم راه بندازم و در به در کوچه و خیابونا برای پیدا کردن کار میشم عصبی شدم !

از فکر به بدبختیام سردرد عجیبی گرفته بودم ، حالا خوبه شانش آوردم خبری از وکیل بابا نیست وگرنه نمیدونستم باید چطوری ردش کنم که به بابام خبر نده.

با توقف ماشین به خودم اومدم و پیاده شدیم !
داخل خونه که شدیم با دیدن سوفی که دست تنها تقرییا نصف وسایل رو تا در ورودی آورده بود خجالت زده به طرفش رفتم و بغلش کردم .

بوسه محکمی روی گونه اش نشوندم و با خجالت گفتم :

_بخدا شرمندم ! همه کارا افتاد گردنت ، میموندی ما هم میومدم با هم انجامش میدادیم.

با مهربونی خندید و درحالی که به طرف باقی وسایل میرفت گفت:

_حالام دیر نشده بیاید کمک!

کیفمو روی سکوی آشپزخونه گذاشتم و با خنده در حالی که به کمکشون میرفتم بلند داد زدم:

_من اگه شما رو نداشتم چیکار میکردم؟؟

نگاهی بهم انداختن و زدن زیر خنده

به ماشینی برای بردن وسایل زنگ زدم و تقرییا حدود یک ساعت طول کشید تا کامل خونه خالی شد و همه چی رو بار ماشین زدیم.

دیگه اون دختر پولداری نبودم که باید کوچیک تری کارمم خدمتکار انجام میداد ، مجبور شدم پابه پای بچه ها تموم وسایل رو داخل ماشین بزارم.

چون پولی برای گرفتن کارگر نداشتم و از این به بعد هم چون پس اندازی دیگه نداشتم کارمم سخت تر میشد .

باید هر طوری شده کاری پیدا میکردم وگرنه زیر خرج و مخارج دانشگاهم میموندم و نمیتونستم از پسش بربیام.

بعد از اینکه کارمون تموم شد جولیا تاکسی خبر کرد تا دنبال ماشین وسایل بریم.

برای برداشتن کیفم داخل خونه شدم و نگاه کلی به خونه انداختم !

دور خودم چرخی زدم و با دقت همه چی رو بخاطر سپردم ، ببین نورا دیگه همه چی تموم شد !

اینم آخراش بود ، آخرین چیزی که از زندگی مرفه ای که داشتی برات مونده بود .

ببین همه چی رو چه راحت از دست دادی ؟؟ تو موندی و یه جیب خالی !

هیچ وقت یک درصدم فکر نمیکردم اینقدر محتاج بشم که به فکر خرج های شخصی که میکنم باشم .

منی که پول تو جیبی یک روزم خرج بیشتر از ده روز الانم بود.

کلافه دستی به چشمای اشکیم کشیدم و با قدم های بلند به سمت کیفم رفتم و عصبی چنگش زدم.

لعنت بهت نورا پس کی میخوای قوی باشی؟

هرچی هم غصه بخوری هیچی حل نمیشه به خودت بیا !

با این فکر نفس عمیقی کشیدم و با یه حرکت در خونه رو بستم و قفلش کردم.

نگاهی به کلیدای توی دستم انداختم و کلافه ته کیفم پرتشون کردم .

توی اولین فرصت باید برم و کلیدا رو به صاحب املاکی تحویل بدم .

سوفی با دیدنم بی حوصله داد زد:

_پس کجایی بدووو بریم دیر شد!

با عجله به طرفشون رفتم که با دیدن سوفی که نگاهش میخ خونه همسایه بود کلافه با دست محکم به پیشونیم کوبیدم.

چطور یادم رفته بود که آمار پسره رو دربیارم ، وااای چطور به سوفی قول داده بودم و فراموش کرده بودم.

نورا ببین یه بار یه چیزی ازت خواست و تو باز گند زدی !

با عجله سوار ماشین شدم و سعی کردم به هیچ چیزی فکر نکنم !

هرچی ماشین از محله ای که زندگی میکردم دور تر میشد به محله هایی که خونه هاشون کوچیک تر و ساده تر بودن نزدیک تر میشدیم.

دل توی دلم نبود تا خونه جدیدم رو ببینم ، کاشکی حداقل قابل تحمل باشه و بتونم توش زندگی کنم.

وگرنه با این پولی که من داده بودم بعید میدونم میشد باهاش یه خونه درست و درمون گرفت .

دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم و درحالی که موهای خیس به پیشونی چسبیده ام رو کنار میزدم ، سعی کردم بی تفاوت باشم .

البته همش سعی ! وگرنه درونم آشوب بود و استرس داشتم.

با توقف ماشین ، سوفی درحالی که پیاده میشد بلند گفت :

_رسیدیم زود پیاده شید وسایل ببریم داخل

پیاده شدم و ناباور به رو به روم خیره شدم ! یعنی واقعا این خونه ای بود که من قراره از این به بعد توش زندگی کنم!

با اینکه خونه ای کوچیک و نقلی بود ولی به قدری خوشکل بود که مات و متحیر مونده بودم.

یعنی واقعا با پول به اون کمی ، این خونه گیرم اومده بود ؟؟

باورم نمیشد ، بتونم همچین جایی گیر بیارم ، اصلا مگه توی پایین شهرم همچین خونه هایی قشنگی ، وجود داشت ؟؟

از شوق و ذوق نمیدونستم چیکار کنم و روی پا بند نبودم .

با خوشحالی به طرف سوفی برگشتم و ناباور لب زدم:

_اینجا خونتونه ؟؟

سوفی درحالی که به سمت ماشین وسایل میرفت بلند خندید و بریده بریده گفت:

_خونه توام هست از این به بعد

لبخندی زدم و با خوشحالی که به خونه تمیز و کوچولوم خیره شدم .

از اینجام معلوم بود که نصف خونه قبلیمم نیست ، ولی هرچی بود توی این شرایط عالی بود.

مادر سوفی یه زن مهربون و خوشکل بود با اینکه سنش بالا میزد ولی معلوم جووونی زیبایی داشته .

به استقبالمون اومد و با مهربونی بهم خوش آمد گفت و توی آغوشش گرفتم .

با بغل کردنش یاد مامانم افتادم و اشک توی چشمام جمع شد ، اگه الان بود کمکم میکرد و حداقل توی سختی ها کسی رو داشتم ، که سرمو روی پاش بزارم و گریه کنم .

با دیدن اشکام با مهربونی دستی به صورتم کشید و درحالی که بوسه ای روی گونه ام میزاشت گفت:

_چرا گریه میکنی عزیزم ؟؟

با خجالت دستی به چشمام کشیدم و با لکنت لب زدم :

_هیچی ، یه لحظه یاد مامانم افتادم

با این حرفم ناراحت شد و در حالی که با دستاش صورتمو قاب میگرفت با مهربونی خیره چشمای خیسم شد و آروم لب زد :

_منم عین مامانت عزیزم ،از این به بعد من جز سوفی دختر دیگه ایم دارم .

سوفی درحالی که کارتون کوچیکی دستش بود ، به طرف ما برگشت و درحالی که لب و لوچه اش رو آویزون میکرد گفت:

_مامان چه زود من رو فروختی ! نورا مامانمو دزدیدی؟؟

نمایشی هق هقی کرد که همه زدن زیر خنده ، خاله با خنده خطاب بهش گفت:

_کم فیلم بازی کن بچه ! زود این وسایل رو ببرید بالا تا دیر نشده.

سوفی ناراحت سرش رو پایین انداخت و با لحن بچگونه ای لب زد:

_دیدی گفتم ! نکنه من سر راهی بودم هااا نورا دختر واقعیته ؟؟
آره مامان بگوو من طاقتشو دارم.

اینقدری این حرف رو بامزه زد که قهقه ام بالا گرفت ، خاله درحالی که گوشش رو میگرفت و میپیچوند با خنده گفت :

_ای دختره دیووونه بیا برو دیگه به کارت برس

سوفی با خنده دستشو روی گوشش گذاشت و درحالی که صورتش رو نمایشی جمع میکرد جیغ کشید :

_اااای مامان چطور دلت میاد گوشم کنده شد!

خاله با خنده گوشش رو ول کرد و درحالی که داخل میرفت بلند گفت :

_من برم یه چیزی آماده کنم بخورید شمام زودتر وسایل رو خالی کنید بیارید داخل .

با این حرف خاله نگاهم به راننده ماشین خورد که کلافه به ماشینش تکیه داده بود و نگاهش رو بین ما میچرخوند.

با عجله به سمت ماشین رفتم و به جولیا اشاره کردم دنبالم بیاد تا زودتر وسایل رو پیاده کنیم .

بالاخره بعد از چند ساعت یک ریز کار کردن ، تموم وسایل رو تقریبا خالی کردیم و داخل خونه بردیم .

بدنم به شدت درد میکرد و حس میکردم تک تک عضلاتم زیر فشار کار زیاد دارن له میشن .

پول راننده رو دادم و با بدنی خسته داخل خونه شدم ، طبقه بالا از من بود که درکل یه اتاق داشت با پذیرایی کوچیک ولی نقلی و جمع و جوریش بدجور به دلم نشسته بود

در کل خونه تمیز و شیکی بود و هنوزم باورم نمیشد تونسته بودم خونه گیر بیارم .

با این پولی که برام مونده بود و قرار یود نصفشو به جولیا بدم ، بعید نبود که آواره خیابونا بشم.

ماجرا خونه که حل شد میموند کار فقط ، اونم جور میشد دیگه نگرانی از جانب وکیل بابا نداشتم و هم خیال خانوادم راحت میشد هم خیال خودم !

با کمک بچه ها بیشتر وسایل خونه رو چیدیم و مرتب کردیم !
تقریبا نصف خونه مرتب شده بود و دیگه دغدغه ای نداشتم اون کارهای خورده ریزه رو هم میتونستم خودم بعدا کم کم مرتب کنم .

فقط مونده بود صاحب خونه که سوفی باهاش حرف زده بود و قرار بود امروز بیاد پول رو تحویل بگیره و قرارداد ببندیم ولی انگار کاری براش پیش اومده بود گفت بود چند روز دیگه میاد .

از بس خم و راست شده بودم حس میکردم کمرم از وسط دونیم شده و اصلا توانایی دوقدم راه رفتن رو هم ندارم.

دستمو به کمرم گرفتم و به سختی تا مبل رفتم و آروم روش نشستم .

تکیه ام رو دادم و به سختی چشمای دردناکمو روی هم گذاشتم .

جولیا کنارم نشست و در حالی که نفسش رو با فشار بیرون میفرستاد با خوشحالی گفت :

_اوووف تموم شد دیگه !

چشمامو باز کردم و در حالی که نگاهم رو توی خونه مرتب شده میچرخوندم خطاب به بچه ها تشکر آمیز لب زدم:

_واقعا ازتون ممنونم بچه ها اگه شما نبودید معلوم نبود من باید چیکار میکردم

جولیا خودش رو بهم نزدیک کرد و دستاشو دور شونه هام محکم قفل کرد و گفت :

_ما هم ممنونیم از دوستی که به خوبی تو داریم !

صورتمو به سمتش برگردوندم و درحالی که از گوشه چشم نگاش میکردم با خنده گفتم:

_آخه چه خوبی من داشتم که خودم خبر ندارم ، از روزی که با من آشنا شدید فقط دردسر براتون داشتم نه چیز دیگه ای!

سوفی گلدون شیشه ای توی دستشو روی میز جلوی تلوزیون گذاشت و در حالی که به طرفمون میچرخید با صدایی که خستگی ازش میبارید آروم زمزمه کرد:

_این چه حرفیه میزنی !

راستی بچه ها بریم پایین تا دیر نشده مامان گفت شام آمادس.

خجالت زده بلند شدم و به طرف سوفی رفتم و دستاشو گرفتم :

_خیلی ازت ممنونم سوفی ، اگه تو

دستمو به اطراف چرخوندم و ادامه دادم:

_اگه تو نبودی معلوم نبود تا کی باید دنبال خونه میگشتم و فکر نکنم میتونستم خونه ای به این خوبی پیدا کنم واقعا عالیه! ممنونم.

خنده ریزی کرد و با خوشحالی گفت :

_زیاد خوش حال نشو آوردمت همسایه خودم کردمت تا هر روز خونت تلپ شم .

سرش رو پایین انداخت و با گریه نمایشی گفت :

_جون تو وقتی مامی از خونه بیرونم مینداخت نمیدونستم کجا برم !

با این حرفش قهقه من و جولیا بالا گرفت و درحالی که بغلش میکردم زیر لب زمزمه کردم:

_امروز چقد شیطون شدی!

با همدیگه طبقه پایین رفتیم و شام رو اونجا خوردیم !

خونه اونا یه کمی بزرگ تر از سویت من بود و دیزایینش خیلی ساده و شیک بود .

موقع شام وقتی دور هم نشستیم و با خنده و شادی شروع به خوردن کردیم برای اولین بار بعد از مدت ها حس کردم از ته دلم خوشحالم و خانواده دارم.

خانواده ای که توی این کشوری که من هیچ کس رو نداشتم بزرگترین نعمت برام بودن .

در همه حال حواسشون بهم بود و موقع ناراحتیم ناراحت میشدن و با خنده هم میخندیدن !

مگه چیزی عالی تر از اینم بود ، اینکه حس کنی یه خانواده داری !

نگاهم رو بینشون چرخوندم و درحالی که ته دلم از خدا بابت داشتن اونا تشکر میکردم ، بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست.

شام که تموم شد بلند شدم تا به خاله کمک کنم که نزاشت و گفت که شماها خسته اید برید بشینید .

سوفی که انگار از خداش بود با نیش باز نگاهی به مامانش انداخت و با قدم های بلند جلوی تلوزیون نشست .

نگاهی به جولیا که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود انداختم و درحالی که سرم رو به نشونه تاسف برای سوفی تکون میدادم رفتم و کنارش نشستم.

از بس خسته بودم و بدنم درد میکرد که فقط به یه دوش آب داغ نیاز داشتم شاید کمی سرحال میومدم.

از خاله بابت شام و پذیرایی تشکر کردم و همراه جولیا برای خواب بالا رفتیم.

قرار بود یه امشب رو پیشم بمونه چون اینقدر خسته بودیم که فقط نیاز به خواب داشتیم و بس

” امیرعلــــــــــے “

با صدای هشدار مکرر گوشی چشمامو باز کردم و کلافه دستمو کشیدم و گوشی رو از روی پاتختی برداشتم .

با دیدن ساعت ، غلتی روی تخت زدم و بالشت رو توی بغلم چفت کردم .

تا یک ساعت دیگه وقت داشتم.

دیشب تا نزدیکی های صبح توی ماشین روبه روی خونه ی جدید نورا نشسته بودم و مثل دیووونه ها به خونه غرق در تاریکیش خیره شدم .

خودمم نمیدونستم چه مرگمه ، از یه طرف میخواستم کاری کنم محتاج من بشه و از طرف دیگه وقتی ناراحت میشد حاضر بودم هرکاری بکنم تا بخنده.

ولی برای به دست آوردنش برای اینکه برای همیشه مال من بشه ، باید محتاج و نیازمند من میشد.

پس همه این کارهایی که میکنم هم به نفع نورا بود و هم خودم !

به وکیلم گفتم موقع فروش خونه یه قیمت خوب بخره !

ولی اون اصرار میکرد که این قیمت رو ندیم چون بهمون شک میکنه و این خونه با وجود اینکه توی محله های بالا شهره ولی این قیمت پیشنهادی من براش یه کمی زیاده !

ولی من قصدم چیز دیگه ای بود ، میدونستم نورا چند وقت دیگه هیچ پولی نداره .

پس میخواستم تا زمانی که کاملا حس نداری و بی پولی نکرده تا با پای خودش بهم پناه بیاره حالا حالا توی دنیا خودش خوش باشه .

چون خوشحالیش زیاد طول نمیکشید و اینقدر لجباز بود که مطمعن بودم باهام راه نمیاد و مطمعنن اینم باعث دردسر زیادی میشد .

همه دیروز از دور زیر نظر داشتمش ، که چطور وسایل رو پا به پای دوستاش جمع میکرد و خوشحال بود .

انگار دیگه اون دختر ناز پرورده روزای اول نبودش و یه آدم دیگه شده .

اگه از روز اول سر و وضعش رو نمیدیدم باورم نمیشد ، این دختر یک روزی اینقدر به خودش میرسید و مثل پرنسس ها راه میرفت که هر کسی با نگاه اول میدیدش میفهمید که این دختر از خانواده پولداریه!

من که بلاخره میدونستم مال خودمه ولی این جاسوس بازی ها و اینکه با وجود افرادم باز خودم تعقیبش میکردم خودمم براش دلیلی نداشتم و همه ی این کارا رو بی اراده انجام میدادم .

افرادم دورا دور خبرشو بهم میرسوندن ولی نمیدونم ولی بازم خودم دنبالش راه میفتادم تا از کارهاش سر دربیارم.

این دختر برام یه طورایی عجیب بود و مثل یه رازی بود که هر لحظه اشتیاقم برای فهمیدنش بیشتر میشد.

با یادآوری اون پسره جان که دیروز اون طوری دنبال نورا میگشت باز عصبی شدم .

اگه توی دانشگاه و مقام استادش نبودم معلوم نبود اون لحظه چه عکس العملی نشون میدادم .

میدونستم نگاهش دنبال نوراس ولی من عمرا نمیزارم اون فقط مال منه !

تنها کسیه که برای اولین بار دلم خواسته کنارم باشه .

پس به این آسونیا از دستش نمیدم

نگاهم به ساعت روی پاتختی خورد و با عجله بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم .

باید هرچه زودتر آماده میشدم تا دیر نشده !

بعد از شستن دست و صورتم ، درحالی که با حوله صورتم رو خشک میکردم از پله ها پایین رفتم .

ولی با دیدن مامان توی پذیرایی که با خوشحالی چشم ازم برنمیداشت و بهم لبخند میزد نمیدونم چرا کلافه شدم.

شاید چون میدونستم پشت این لبخندای مهربونش باز چه چیزی رو پنهون کرده.

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و درحالی که حوله تو دستمو روی مبل پرت میکردم ، برای اینکه ناراحت نشه لبخندی روی لبهام نشوندم .

به طرفش رفتم که بلند شد ، بغلش کردم و روی موهای بیرون زده از شالش رو بوسه ای زدم و با تعجب پرسیدم:

_سلام مامان از این طرفا ؟؟؟

مامان ازم جدا شد و روی مبل نشست و با لحنی که ازش ناراحتی میبارید گفت:

_ چیه ؟؟ حق ندارم خونه پسرم بیام؟

کلافه چشمام رو توی حدقه چرخوندم و به مبل تکیه دادم و بی تفاوت لب زدم:

_منظورم این نبود مادر من ! اگه یه نگاه به ساعت بندازی میفهمی چرا اینطوری میگم!

چشم غره ای بهم رفت و درحالی که نگاهش رو توی خونه میچرخوند با ناراحتی زمزمه کرد:

_حتما کاری دارم که اول صبحی اومدم

کلافه نگاهمو ازش گرفتم و دستی به صورتم کشیدم !

وقتی این حرف رو میزد معلوم بود باز میخواد شروع کنه و بحث های قدیمی رو باز کنه!

لبم رو با دندون کشیدم و سوالی پرسیدم:

_اونوقت چیکار مادر من ؟؟؟

بلند شد و درحالی که به طرف میز صبحونه میرفت بلند گفت:

_حالا بیا صبحونه بخوریم بعدا بهت میگم!

با دیدن این کاراش به شدت عصبی میشدم ، سرم رو پایین انداختم و چنگی بین موهای پریشونم زدم.

_امیرعلی بیا دیگه مادر !

زیرلب مدام با خودم تکرار میکردم :

_آروم باش امیر ، آروم

با فکر به اینکه این کار همیشگی مامان میتونه چی باشه و منم همیشه باهاش مخالفت میکردم پس دلیلی برای عصبانیت نبود ، فوقش بازم میگی نه !

پاشو خودتو نباز پسر !

بلند شدم و کنارش روی صندلی نشستم که ملیحه با سینی آب پرتغال نزدیکمون شد و روی میز جلوم گذاشت.

زیر چشمی نگاهی بهش انداختم که با ترس نگاهش رو ازم دزدید و لیوان بعدی رو با دستای لرزون جلوی مامانم گذاشت .

با چشمای ریز شده خیره اش شدم ، این چرا امروز اینقدر عجیب شده !

درحالی که نگاه ازش نمیگرفتم توی فکر بودم که با اشاره ای که مامان بهش کرد بلافاصله با عجله ازمون فاصله گرفت و با قدم های تند به طرف آشپزخونه رفت.

نههههه خدای من ! یعنی بازم؟؟

پس باز ملیحه دهن لقی کرده و ماجرای نورا رو به مامان گفته ،ا ونم کنجکاو با عجله اول صبح اینجا اومده.

حالا میفهمم جریان از کجا آب میخوره !

ای ملیحه آب زیرکاه ، بهت هشدار داده بودم چیزی به مامان نگی که برام دردسر نشه !

با وجود تهدید به اخراج هم دست از این کارهاش برنداشته و همه چی رو مو به مو برای مامان تعریف کرده .

وگرنه مامان برای چی باید اول صبح خونه من بیاد ؟

معلومه از شدت کنجکاوی نتونسته تحمل کنه ، اومده تا آمار نورا رو دربیاره !

ولی کور خوندن ! من تا زمانی که از نورا مطمعن نشم هیچ حرفی نمیزنم.

چون دوست ندارم مامان رو امیدوار کنم و بعدش اگه نشد و نتونستم باز غصه من رو بخوره و افسرده بشه .

ولی میرسیم به ملیحه !
اگه ایندفعه اخراجت نکردم و از این خونه بیرونت ننداختم امیر نیستم.

عصبی اصلا نفهمیدم چی کوفت کردم و خواستم با عجله قبل از اینکه مامان سوالی بپرسه بلند شم .

ولی مامان درحالی که لیوان چایشو روی میز میزاشت جدی گفت:

_بشین کارت دارم!

همونطوری ایستاده دستامو روی میز گذاشتم و درحالی که به طرف مامان خم میشدم بی حوصله پرسیدم:

_چیکار آخه عزیز من ؟؟ کار دارم دیرم شده .

بدون اینکه نگاهم کنه عسل رو برداشت و جدی لب زد:

_دختره کیه ؟؟!

خودمو زدم به اون راه و با تعجب پرسیدم:

_کدوم دختر ؟؟

درحالی که گازی به لقمه توی دستش میزد سرش رو بلند کرد و جدی پرسید :

_همونی که شخصا توی بغلت داخل خونه آوردیش و نگرانش بودی و مهم تر از همه شب توی اتاقت خوابیده !

لعنتی ببین چه نکته به نکته همه چیز رو بهش گزارش داده بود و حتی یه واو هم از قلم ننداخته .

نمیدونم این خدمتکار منه یا جاسوس مامان !

حوصله بحث و اعصاب خوردی های همیشگی رو نداشتم برای همین قبل از اینکه بحث بالا بگیره بلند شدم .

مامان باز خواست حرفی بزنه که دستمو جلوش گرفتم و کلافه لب زدم:

_حرفی برای گفتن ندارم فعلا مامان !

ولی مامانم کسی نبود که زود کوتاه بیاد و از چیزی که میخواد دست بکشه!
مخصوصا الان که موضوع دقیق باب میلش بود

با قدم های بلند داشتم به طرف اتاقم میرفتم که با حرفی که مامان زد خشکم زد و عصبی دستامو مشت کردم .

_باشه تو حرف نزن خودم میگردم پیداش میکنم .

عصبی به طرفش چرخیدم و کنارش ایستادم کلافه نگاهم رو توی خونه چرخوندم .

_مادر من این حرفا چیه که شما میزنی؟؟ چی رو بگردی پیدا کنی

بدون اینکه اصلا نگاهی سمتم بندازه لیوان آب پرتغال رو برداشت و با آرامش کمی ازش خورد و بعد از چند ثانیه بی تفاوت لب زد:

_همون دختر خوشکله رو دیگه !

عصبی دندون هامو روی هم سابیدم ، ای خدا بگم چیکارت نکنه ملیحه با اون دهنت که چاک و بست درست حسابی نداره ، ببین چه بلایی سر من آوردی و مامان رو به جون من انداختی!

دستمو روی صندلیش گذاشتم و درحالی که به طرفش خم میشدم سرم رو کج کردم و شمرده شمرده لب زدم:

_آخه مادر من ، چیکار دختر مردم داری ! بری سراغش که چی بشه ؟؟

از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و ریز ریز خندید و گفت :

_برم عروسم رو ببینم دیگه !

چشمام از تعجب گرد شد و ناباور خیره اش شدم و درحالی که سرم رو تکون میدادم لب زدم :

_چی ؟؟؟؟ عروست!

انگار توی فکر و خیال های خودش غرق باشه به رو به رو خیره شد و لب زد:

_آره فکرشو بکن بالاخره دارم به آرزوم میرسم.

پووووف خدای من !

مادر ما رو ببین داره برای خودش میبره و میدوزه و تن ما میکنه !

نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم ، وقتی مامان میخواست کاری کنه کسی نمیتونست جلودارش باشه و حتما صد در صد سراغ نورا میرفت.

ولی من که قصد ازدواج با نورا رو نداشتم ، فقط میخواستم برای یه مدت با من باشه و هم من میتونستم شانسمو امتحان کنم و هم به نفع اون بود که من میخوام حمایتش کنم هم از شر وکیل باباش راحتش میکردم و هم بهش قول میدادم بعد از اینکه از هم جدا شدیم نزارم سختی بکشه و هرچی میخواد براش میخریدم !

چه خونه ، چه ماشین ! نمیزارم بعد من توی زندگیش کمبودی رو حس کنه !

ولی مگه مامان اصلا به این حرفا توجه میکرد یا براش مهم بود.

اون فقط در حال حاضر عروس میخواست و به خیال خودش من تا زن بگیرم خوب میشم !

یعنی واقعا درک کردن من اینقدر سخت بود ، وقتی نمیتونستم به فردای خودم مطمعن باشم و بگم آره من این دخترو میخوام و میتونم خوشبختش کنم چی !؟

من یه آدم نرمال با زندگی عادی نبودم ، چرا مامان نمیخواست این رو درک کنه !

من زندگیم پُر شده از سیاهی و بدبختی ، هرکی از بیرون به زندگی من نگاه میکرد پیش خودش میگفت چقدر خوشبخته !

ولی پول برای من خوشبختی نداره وقتی نمیتونم مثل یه آدم عادی زندگی کنم ، خانواده و کسی رو داشته باشم که بهش عشق بورزم.

دستی به ته ریشم کشیدم و کلافه صندلی کنار مامان رو بیرون کشیدم و درحالی که روش مینشستم آروم لب زدم:

_میخوام باهات حرف بزنم مامان!

روی صندلی به طرفم چرخید و با خوشحالی زمزمه کرد :

_بالاخره میخوای دربارش حرف بزنی آره ؟؟

دیرم شده بود و از این بابت کلافه بودم دستی به پیشونیم کشیدم و شمرده شمرده لب زدم:

_آره مادر فقط تو رو خدا منطقی باش و دقیق به حرفام گوش بده .

سرش رو به نشونه تایید حرفام تکون داد و زیر لب گفت:

_بگو میشنوم .

لیوان روی میز رو توی دستم گرفتم و در حالی که تکونش میدادم آروم لب زدم:

_میشه تا زمانی که من میخوام ، نه حرفی درباره این دختر بزنی و نه چیزی دربارش بپرسی؟؟

با این حرفم اخماش رو توی هم کشید و جدی پرسید :

_اونوقت میشه دلیلشم بدونم ؟؟

نگاهمو از چشمای کنجکاوش دزدیدم ، خوب دلیل چی میتونستم بگم !

نمیشد واقعیت رو بگم چون مامان صد درصد مخالفت میکرد و همه چی رو بهم میریخت باید به یه طریق دیگه ای راضیش میکردم اینطوری فایده ای نداشت.

لیوان رو توی دستم فشار دادم و در حالی که نگاهم روی آب پرتغالی که با هر تکون دست من روی دیوار های لیوان پخش میشد و حباب های کوچیک و بزرگی درست میکرد میدوختم ، آروم لب زدم:

_خودمم دقیق نمیدونم مامان .

نگاهم رو به چشمای مهربونش دوختم و ادامه دادم :

_فقط اینو میدونم که یه حس هایی به این دختر دارم همین !

چشمای مامان با این حرفم درخشید و ناباور لب زد :

_یعنی واقعا بهش حس داری؟

اینقدر با ذوق و شوق این حرف رو زد که برای ثانیه ای خندم گرفت .

حق داشت ذوق کنه چون توی عمرم برای اولین بار بود که داشتم از دختری تعریف میکردم و اونم چه تعریفی!

لبخندی به این لحن شادش زدم و سرم رو به نشونه تاکید حرفش تکون دادم.

خوشحال به طرفم خم شد و درحالی که دستاش رو دور گردنم حلقه میکرد بوسه ای روی گونه ام نشوند و بلند زمزمه کرد:

_وااای خدایا شکرت

برای ثانیه ای دلم گرفت ، خانوادمم داشتن پا به پای من میسوزن مخصوصا مامان!

اگه از روز اول مشکلمو نمیفهمید ، خودم میمردمم ، لام تا کام چیزی بهش نمیگفتم تا باعث ناراحتیش نشم.

بغلش کردم و بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم .

مامان آروم ازم جدا شد و دستی به چشماش کشید !

باورم نمیشد یعنی باز گریه کرده ، نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و ناراحت لب زدم:

_حالا چرا گریه میکنی مادر من !

توی بغض خندید و برای اینکه من ناراحت نشم از دورغ گفت:

_گریه کجا بود عزیزم ، چیزی رفته بود توی چشمم.

با چشمای ریز شده خیره اش شدم و درحالی که دستی به گونه اش میکشیدم عصبی لب زدم :

_نبینم دیگه بخاطر من گریه کنی ها

لبخندی زد و با خوشحالی درحالی که نگاهش رو توی صورتم میچرخوند زمزمه کرد :

_حالا حست جدیه ؟؟ میتونم امیدوار باشم

نمیخواستم حالا که اینقدر امیدوار شده از خودم ناامیدش کنم .

اینقدر با ذوق این جمله رو گفت که باعث شد نفسم توی سینه ام حبس بشه .

لب باز کردم که بگم خودمم دقیق نمیدونم حسم چیه و مطمعن نیستم از خودم و اگه نورا رو میخوام برای اینه که کمکم کنه خوب شم فقط همین !

نه چیزی که توی ذهن مامان بود !
مطمعنن اون تا عروسی و بچه دار شدنم رفته بود

ولی دلم نیومد باعث از بین رفتن لبخند روی لبهاش بشم ، لبخندی که خیلی وقت بود روی لبهاش ندیده بودم .

هنوزم با کنجکاوی و ذوق چشم ازم برنمیداشت تا جوابشو بدم.

لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و درحالی که سرم رو به نشونه تایید حرفاش تکون میدادم آروم زیر لب زمزمه کردم :

_آره امیدوار باش !

لبخندش بزرگتر شد و درحالی که از روی صندلی بلند میشد با ذوق لب زد:

_ خیلی خوشحالم کردی ، من برم دیگه عزیزم!

میدونستم الان میخواد بره و همه رو باخبر کنه برای همین قبل از اینکه از کنارم تکون بخوره .

بازوهاش رو توی دستام گرفتم ، رو به روش ایستادم و گفتم :

_مامان اون دختره روحشم خبر نداره ، تا زمانی که راضی نشده نمیخوام کسی بدونه هیچ کس فهمیدی !

با این حرفم صورتش توی هم رفت و ناراحت نگاه ازم گرفت ، تابلو بود که میخواست بره بگه و حدسم درست بوده.

البته حقم داشت ، از بس برام غصه خورده بود که حالا با این خبر کوچیک اینطور بال درآورده بود و سر از پا نمیشناخت

بالاخره مامان رو به زور و اجبار راضیش کردم حرفی نزنه و سکوت کنه ، وگرنه میخواست تموم فامیل رو خبر کنه!

من که قصد ازدواج نداشتم ولی مامان اینطوری که داشت پیش میرفت امروز فردا نورا رو به ریش من میبست !

کی مامان و بقیه میخوان درک کنن که من از ازدواج میترسم ، آره اعتراف میکنم میترسم!

میدونید چرا ؟؟ چون من یه آدم نرمال با غرایض و خواسته های نرمال و عادی نبودم و نیستم .

پس نمیخواستم کسی توی زندگی آشفته ام بیاد ، ولی خدایش خودم تا حالا خوشم از هیچ دختری نیومده بود .

نه اینکه بگم دوست دختر تا به حال نداشتم نه !

بودن دخترایی که به اصرا بیش از اندازه خودشون رو بهم چسبوندن ، ولی اینکه من بخوام خوشم از کسی بیاد و پیشنهاد دوستی و رابطه بدم تا حالا پیش نیومده بود.

اولین کسی که تا حالا خودم شخصا بهش پیشنهاد دادم نورا بوده !
که اونم در حال حاضر قبول نکرده و برامون ناز میاد .

هر دختر دیگه ای بود من بهش پیشنهاد میدادم با کله قبول میکرد ولی این دختره برعکس همه اس و کم مونده بیاد من رو بکشه .

یه طورایی این چموش و دست نیافتنی بودنش تحریکم میکرد ، که بیشتر جلو برم و تموم سعیم رو برای به دست آوردنش بکنم .

وقتی ازم فرار میکرد و تموم تلاش رو میکرد با من رو به رو نشه ، آتیش من رو برای داشتنش شعله ور تر میکرد.

بعد از اینکه خوب برای مامان حرف زدم و به زور با شرط اینکه نورا رو بیارم ببینه بالاخره راضی شد حرفی نزنه و به خونه برگشت .

سرسری و به دروغ یه قولی بهش دادم وگرنه اون دختره مغز خر نخورده بود که بخواد باز پا توی این خونه بزاره.

روز آخر یه طوری از خونه فرار کرد که انگار از زندون فرار کرده ولی نمیدونست که به زودی مجبوره توی این خونه زندگی کنه.

بعد از رفتن مامان تازه نگاهم به ساعت افتاد ، وااای خدا دیرم شده بود از دست تو مامان !

با عجله به اتاقم رفتم و بعد از لباس پوشیدن سوار ماشین شدم و تا جایی که میتونستم با آخرین سرعت به سمت دانشگاه روندم .

نمیخواستم که برای اولین بار به کلاسم نرسم چون به شدت روی نظم و انظباط حساس بودم.

ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم و با عجله پیاده شدم.

درحالی که با قدم های بلند راه میرفتم دستمو جلوی صورتم گرفتم تا زمان دقیق رو ببینم که با دیدن ساعت و اینکه ده دقیقه بیشتر دیر نکردم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم .

حالا که زیاد دیر نشده بودن دستی به کتم کشیدم و به طرف ته سالن جایی که این کلاسم بود رفتم .

وقتی وارد کلاس شدم با دیدن وضعیت دانشجوها چشمام از تعجب گشاد شدن و ناباور لب زدم:

_نـــه !

یکی از پسرای کلاس تا چشمش بهم خورد درحالی منو با دست به بقیه نشون میداد بلند داد زد :

_استاد اومد

پشت میزش نشست و با نگرانی خیره ام شد ، چشم غره ای توپ بهش رفتم و درحالی که نگاهم رو بین همه میچرخوندم عصبی داد زدم:

_کاری کی بوده هااا ؟؟ این چه وضعیتیه که ما توش گرفتار شدیم

همه پشت میزاشون نشستن و ساکت شدن ، شبیه بچه های مهدکودکی تموم کلاس رو بهم ریخته بودن.

با دیدن سکوتشون پووووف کلافه ای کشیدم و خواستم برم بشینم که برای لحظه ای چشمم به تخته خورد و با دیدن چیزی که روش کشیده شده بود

همونطوری وسط کلاس خشکم زد و ناباور خیره کاریکاتوری که عجیب شبیه من بود شدم.

عصبی دستامو مشت کردم و یکدفعه کنترل خودم رو از دست دادم و بلند داد زدم:

_این کار کیه هااا !؟

صدای ریز ریز خندیدن کسی باعث شد به عقب برگردم و عصبی نگاهم رو بین همه بچرخونم !

بچه ها همه میدونستن من وقتی عصبی میشم کسی جلودارم نیست برای همین هم سکوت کرده بود و با نگرانی نگاهشون رو بین هم میچرخوندن.

ولی این کی بود که اینقدر نترس به ریش من میخندید !

همونطوری که نگاهم بین بچه ها میچرخید با قدم های بلند و عصبی به طرف میزم رفتم و درحالی که کیفمو روش پرت میکردم کلافه بلند گفتم :

_آهان نمیخواید بگید پس عواقبش پای خودتون !

با دیدن کسی که ته کلاس روی میزش خم شده و شونه هاش آروم تکون میخوردن عصبی دستامو مشت کردم .

نگاهم که به بغل دستیش خورد و با دیدن جولیا حدس اینکه اونی که داشت ریز ریز میخندید کیه؟ سخت نبود .

پس کار تو بوده خانوم کوچولو !
اگه تو رو من درست نکردم امیر نیستم.

وقتی یاد نقاشی پای تخته میفتادم که چطور من رو با سری کوچیک که دماغش تموم صورتش رو گرفته بود و گوشای بزرگ و دست و پای کشیده و دراز درحالی که داشتم درس میدادم کشیده بود حرص تموم وجودم رو فرا میگرفت .

با قدم های بلند و عصبی به طرف ته کلاس جایی که اون وروجک شیطون نشسته بود رفتم .

همه بچه ها با نگاهشون من رو تغیب میکردن و منتظر دعوای حسابی از من بودن.

چون میدونستن درافتادن با من چه عواقب سنگینی داره !

جولیا با دیدنم لبخند روی لبهاش خشک شد و با استرس صاف سر جاش نشست و نامحسوس از زیر میز نیشگونی از پای نورا گرفت .

ولی اون درحالی که هنوز سرش روی میز بود به خندیدنش ادامه میداد یعنی اینقدر از عصبی کردن من لذت میبره که اینطوری از ته دل داره میخنده.

دیگه نتونستم تحمل کنم و عصبی با کف دست روی میز کوبیدم .

با ترس از جاش پرید که موهاش توی هوا پخش شدن و پریشون روی صورتش ریختن .

دست پاچه و هول ، یکریز پشت هم تکرار میکرد :

_چیه چی شده کی رو کشتن ، کجا آتیش گرفته ؟

یکریز چرت و پرت میگفت که کلاس از خنده منفجر شد .

موهاش رو آروم از جلوی صورتش کنار زد که نگاهش به من خورد ، به قدری عصبی بودم که اگه دختر نبود مطمعنن الان گردنش بین دستام بود و فشارش میدادم.

نمیدونم توی صورتم چی دید که به جای اینکه از عصبانیتم بترسه ،بدتر نیشش باز شد و یکدفعه شروع به بلند بلند خندیدن .

یه طوری بلند قهقه میزد که با تعجب خیره اش شدم .

ولی با فکر به اینکه بازم حتما داره به من میخنده ، عصبی دستامو مشت کردم و بی اختیار فریاد زدم :

_به چی میخندید خااانوم احمدی !

درحالی که سعی میکرد به زود جلوی خنده خودش رو بگیره ، صاف ایستاد و دستش رو جلوی دهنش گذاشت تا خندیدنش رو من نبینم

به رو به رو اشاره کرد و بریده بریده لب زد :

_اگه اونجا رو ببینید متوجه میشید .

به جایی که اشاره میکرد نگاهی انداختم که با دیدن کاریکاتور روی تخته ، عصبی دستامو مشت کردم و از پشت دندون های کلید شده ام غریدم:

_خوب اون کجاش خنده داره ؟

چنگی به موهای جلوش زد و درحالی که به عقب هدایتشون میکرد با خنده رمزمه کرد:

_وقتی عصبی شدید دیدم شباهت زیادی باهاتون داره ، برای همین خندم گرفت ، مخصوصا دماغتون !‌

شباهتش با من زیاده ؟؟؟ حالا من رو دست میندازی و به ریشم میخندی ، دارم برات کوچولو !

به قدری عصبی بودم که فقط نفس عمیق میکشیدم تا آروم بشم ولی بی فایده بود .

با دیدن باز خندیدنش دیگه اختیار از دست دادم و فریاد کشیدم:

_برو بیرون خانووووم دیگه هم حق شرکت سر کلاسای من رو ندارید .

بی خیال باز به خندیدنش ادامه داد و درحالی که کیفش روی کولش مینداخت خواست از کنارم بگذره که پشیمون شده بازوش رو گرفتم و توی یه حرکت به طرف خودم برش گردوندم.

بدون توجه به چشمای از تعجب گرد شده اش ، دنبال خودم کشیدمش و کنار تخته بردمش .

نباید به همین سادگی از گناهش که تمسخر من بود بگذرم .

هه کور خوندی که راحت میزارم بری !

باید تاوان پس بدی اونم سنگین دختره ی چموش وحشی !

همه دانشجوها انگار داشتن به بازی مهیجی نگاه میکردن سکوت کرده بودن و مشتاق به ما دو نفر خیره شده بودن .

عصبی در حالی که طول و عرض کلاس طی میکردم به شاهکارش اشاره کردم و فریاد زدم:

_زود باش پاک کن !

تکون نخورد و دست به سینه صورتش رو برگردوند ، نه این آدم بشو نیست .

با فکری که به خاطرم رسید عصبی پوزخند صدا داری زدم و به طرفش رفتم و دقیق پشت سرش ایستادم

سرم رو کنار گوشش بروم و آروم زمزمه کردم :

_یا کارهایی که الان میگم دونه دونه انجام میدی یا الان جلوی همه کارای اون شبی که خونم بودی رو باهات میکنم تا از فردا روت نشه پاتو توی دانشگاه بزاری؟؟ میدونی که جدیم !

دیدم چطور ترس توی نگاهش نشست ، دستی به پشت لبم کشیدم و با خنده زمزمه کردم:

_دوست داشته باشی اینجا عملی انجام میدیم هااا

شاید روی منم تاثیر داشت از این سردی در میومدم.

چشماش گرد شدن و همینطوری بی حرکت ایستاد و دیدم چطور آب دهنش رو با ترس قورت داد .

پس هنوزم چیزایی وجود داره ، که باعث ترست میشد خانوم کوچولو!

نگاهی به دانشجوها که با کنجکاوی نگاه ازمون نمیگرفتن انداختم و بلند گفتم :

_خوب زود باش خانوم احمدی میخوام درس بدم .

دستاش رو مشت کرد و بازم بدون حرکت ایستاد ، برای اینکه اذیتش کنم و حرصش بدم چرخی دورش زدم و درحالی که زیر لب نوچ نوچی میکردم بلند خطاب به همه دانشجوها گفتم :

_بچه ها دوست دارید امروز یه فیلم زنده ببینید ، نظرتون چیه ؟؟

به طرفشون چرخیدم و سوالی سرم رو براشون تکون دادم و ادامه دادم:

_مثلا بازیگر نقش اولش من باشم و دانشجوی عزیزم !

همه که از اخلاق خاص من با خبر بودن میدونستن قصدم چیه و الان که دارم این حرفا رو با آرامش میزنم طوفان شدیدی توی راهه!

به قدری عصبی بودم که جرات حرف زدن نداشتن و فقط سکوت کرده بودن ،به طرف نورا چرخیدم و درحالی که نگاهی به چشمای گستاخ و وحشیش مینداختم .

دستمو به سمت صورتش بردم و آروم سرمو تکون دادم و درحالی که پوزخند صدا داری بهش زدم سوالی پرسیدم:

_نظرت چیه شروع کنیم؟ هااا

میخواستم کوتاه بیاد و کم بیاره ، فقط قصدم همین بود ولی از بس غرور داشت که فقط با چشمای سرخ شده خیرم شده و پلکم نمیزد.

دستم که روی صورتش نشست انگار تازه فهمیده چه اتفاقی داره میفته مثل برق گرفته ها چند قدم ازم فاصله گرفت .

با دست اشاره ای به تخته کردم و به فارسی خطاب بهش لب زدم :

_برو کارهایی که میگم رو انجام بده وگرنه تهدیدم رو عملی میکنم!

بالاخره کوتاه اومد و درحالی که با قدم های عصبی به طرف تخته می رفت و در همون حال زمزمه کرد :

_بدون تلافیشو بدجور سرت درمیارم فقط بشین و تماشا کن !

عصبی سرم رو به سمت بالا گرفتم و کلافه نفسم رو بیرون فرستادم .

لعنتی کم نمیاورد ، یکی نیست بهش بگه اگه حرف نزنی قول میدم هیچ کس بهت نگه لالی !

باید حتما حرفی میزد و من رو به شدت عصبانی میکرد وگرنه راحت نمیشد .

نمیخواستم بیش از این توی میحط دانشگاه بهش گیر بدم و بعدا براش دردسر بشه وگرنه میدونستم چیکارش کنم .

اگه هرکسی دیگه ای جاش بود انچنان بلایی سرش میاوردم که دیگه جرات نکنه پاشو سر کلاس من بزاره .

ولی تنبیه های تو بمونه برای بیرون از دانشگاه ، وقتی که مجبورت کردم توی خونه من و توی اتاق من بمونی !

اون بزرگ ترین عذابه برای تو !

نقاشی مسخرش رو پاک کرد و با اخمای در هم خواست بره بشینه ، دیگه خونم رو به جوش آورده بود بی اختیار فریاد زدم:

_کی به تو اجازه داد بری بشینی؟؟؟

با صدای فریادم از حرکت ایستاد چون که توقع همچین عکس العملی رو از من نداشت و باورش نمیشد تا این حد از کوره در برم که اینطوری سرش فریاد بزنم .

نورا با این رفتارش میخواست چی رو ثابت کنه ، اینکه تا این حد من براش بی ارزشم و راحت سرکلاس خودم میتونه منو نادیده بگیره !

نه دیگه تحمل این رفتارش برام غیر ممکن و سخت بود .

_برمیگردی و جلوی همه همکلاسیهات از من عذر خداهی میکنی اونوقت درباره نشستنت سرکلاسم تصمیم میگیرم فهمیدی !

سرش رو کج کرد و درحالی که از گوشه چشم خصمانه نگاهی بهم مینداخت عصبی دستاش رو مشت کرد و باز به راهش ادامه داد :

اینبار دیگه واقعا بدجور از کوره در رفتم و دستم رو آنچنان محکم روی میز کوبیدم که توجه همه بهم جلب شد ، کلافه فریاد زدم :

_همین الان از کلاس من میری بیرون و اینم بگم این ترم امیدی به قبول شدنت نداشته باش من تحمل دانشجوی بی ادب رو ندارم .

نگاهی به بقیه دانشجوها که عجیب و غریب و بعضیام با ترس نگاهم میکردن انداختم و ادامه دادم :

_حالام هرچه زودتر از کلاسم برو بیرون میخوام درس رو شروع کنم زود باشید .

اینقدر مغرور بود که حتی حاضر نبود برای کار اشتباهی که کرده یک عذرخواهی سادم بکنه .

پس دیگه هرچی باهاش مدارا کردم و کوتاه اومدم بس بود !

باید ادب میشد تا با من درست صحبت کنه ، تقصیر خودمم بود از بس هواش رو داشتم و حرفی بهش نزده بودم تا این حد گستاخ شده بود .

که بره کاریکاتور منو روی تابلو بکشه و مورد تمسخر قرارم بده.

نه بی فایده بود باید ایندفعه دیگه به شدت باهاش برخورد کنم

با قدم های عصبی به طرف کیفش رفت و درحالی که چنگش میزد روی دوشش انداخت و بدون توجه به صدا کردن های مکرر دوستش جولیا از کلاس خارج شد.

دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم و برای ثانیه ای چشمامو روی هم فشردم ، خدای من ! امروز چه روز بدی بود.

اون از صبح و گندی که ملیحه زده بود و دردسرم برای راضی کردن مامان !

اینم از الانم که نورا اینطوری روی اعصابم رژه رفت و باعث شد بالاخره از کلاس بندازمش بیرون !

وقتی حاضر به عذرخواهی از من نبود و حتی به عنوان استادش هم نمیخواست در برابرم کوتاه بیاد و اینطوری لج میکرد بایدم اخراج میشد .

اگر اخراج نمیشد از فردا هیچ کدوم از دانشجوهام ازم حساب نمیبردن و هر غلطی میخواستن سر کلاس من انجام میدادن.

باید یاد میگرفت این مترسک بازی هاشون ببره جای دیگه ، نه سر کلاس درس من !

سعی کردم ذهنم رو از فکر و خیال های بیخودی که غرقش بودم آزاد کنم ، پس نفسه عمیقی کشیدم و درحالی که بلند میشدم

موضوع درس امروز رو بلند گفتم و شروع کردم به درس دادن .

خیلی از وقت کلاس بخاطر دلقک بازی های خانوم تلف شده بود پس با عجله شروع کردم به درس رو توضیح دادن.

با اعصابی که من داشتم یه چیزایی رو به زور سرهم کردم تا وقت کلاس بگذره و زودتر بتونم به خونه برگردم.

امروز که مامان و نورا گند زده بودن و هیچ اعصابی برام نزاشته بودن به قدری عصبی و پر از استرس بودم که فقط یه جایی رو برای تخلیه خودم میخواستم .

پس رفتن به خونه گزینه مناسبی برای من نبود .

بعد از اینکه به زور کلاس رو تموم کردم در حال جمع کردن وسایلم بودم که حضور کسی رو کنار خودم حس کردم.

قفل کیفم رو زدم و برای ثانیه ای سرم رو بالا گرفتم که با دیدن اون دختره دوست نورا کلافه اخمامو توی هم کشیدم.

اعصاب این یکی رو دیگه نداشتم ، بلند شدم و بدون توجه به حضورش خواستم از کنارش بگذرم که با یه حرکت جلوم ایستاد و مانع رفتنم شد.

عصبی پوووف کلافه ای کشیدم و در حالی که دستم رو جلوش تکون میدادم بی تفاوت لب زدم:

_بله ، امری داشتیدی لیدی؟

پوزخندی بهم زد و دستش رو به نشونه تهدید جلوی صورتم تکون داد و گفت :

_اگه یک بار دیگه دور و بر نورا ببینمت یه طور دیگه ای باهات برخورد میکنم.

با این حرفش بی اختیار زدم زیر خنده و بریده بریده زمزمه کردم :

_مث..لا ….چطور…بر…خورد…میکنی؟؟

نگاهش رو سرتا پام چرخوند و دندون هاش روی هم سابید و گفت :

_وقتی یه بلایی سرت آوردم که نتونی توی این دانشگاه سرت رو بالا بگیری و….

بشکنی جلوی صورتم زد که از فکر و خیال بیرون اومدم ،نیشخندی به حواس پرتیم زد و گفت :

_اونوقت خودت دمُت رو میزاری روی کولت و از این دانشگاه میری؟! پس حواست رو خوب جمع کن!

عصبی از اینکه یه دختر بچه ام میاد منو تهدید میکنه مچ دستش رو گرفتم و درحالی که فشارش میدادم دندون هامو روی هم سابیدم و توی صورتش غریدم:

_تو یه الف بچه الان داری مثلا ، من رو تهدید میکنی ؟

یک قدم بهم نزدیک شد و درحالی که گردنش رو کج میکرد لباش رو جلو داد و بی تفاوت زمزمه کرد:

_امتحانش مجانیه استاد !

به قدر کافی امروز با همه بحث کرده بودم و دیگه حوصله این دختر بچه رو هم نداشتم .

عصبی به عقب هُلش دادم که چند قدم عقب رفت .

کیفم رو چنگ زدم و درحالی که تنه محکمی بهش میزدم از کنارش گذشتم و بیخیال لب زدم:

_هرکاری دلت میخواد بکن خااانوم .

با عجله از کلاس خارج شدم تا هرچه زودتر از این محیط پر از تنش و بحث دور بشم بلکه کمی از سر دردم کم میشد .

سوار ماشینم شدم و عصبی درش رو بهم کوبیدم ، داشتم از دانشگاه خارج میشدم که با دیدن چیزی که نزدیک خروجی دانشگاه میدیدم مشت محکمی روی فرمون کوبیدم.

دیگه این خارج از تحملم بود و مثل بمب آماده انفجاری بودم که هر ثانیه نزدیک بود منفجر بشه.

مشتم چند بار روی فرمون کوبیدم و داد کشیدم:

_ایندفعه دیگه خونتو میریزم دختره ی خیره سر !

پام روی گاز فشردم و با آخرین سرعتی که میشد رفت ، دنبال ماشین جان رفتم .

نباید میزاشتم باهاش تنها میشد ، این دختره لعنتی با چه حسابی در دانشگاه سوار ماشین این پسره میشه.

پسری که تا حالا از هیچ دختری نگذشته و مزه همه دخترا رو چشیده .

عصبی میروندم و زیر لب مدام تکرار میکردم :

_فقط از خدا بخواه دستم بهت نرسه وگرنه آنچنان بلایی سرت میارم که یادت نره گوش ندادن به حرفای من یعنی چی!

روز قبل به خاطر اینکه تا نزدیکی های صبح مشغول مرتب کردن خونه و اسباب کشی بودم

به شدت خسته و عصبی بودم ، دوست داشتم بخوابم ولی امروز با این استاد لعنتی کلاس مهمی داشتم و نمیشد که سر کلاسش حاضر نشد .

کلافه لباس پوشیدم و همراه جولیا به سختی خودمون رو به دانشگاه رسوندیم.

خونه جدیدم تنها مشکلش این بود که فاصله زیادی تا دانشگاه داشت و یکم رفت و امد رو برام مشکل کرده بود .

ولی همین که یاد خونم میفتادم تموم خستگیم از یادم میرفت ، چون واقعا ازش راضی بودم.

تا به دانشگاه برسیم یه کم طول کشید و از ترس اینکه دیر شده باشه و اون گودزیلا سر کلاس راهمون نده تموم طول دانشگاه رو تا کلاس تقریبا دویدیم.

ادمای توی حیاط با تعجب نگاهمون میکردن ولی ما بی اهمیت به راهمون ادامه میدادیم.

چون اونا که نمیدونستن ما با چه موجود ناشناخته ای رو به رو هستیم که الان بهمون گیر میده و صد در صد نمیزاره سر کلاس بریم.

با نفس نفس وارد کلاس شدیم که با دیدن جای خالی استاد با چشمای گرد شده از تعجب به طرف جولیا برگشتم و متعجب لب زدم:

_این واقعا نیومده یا من توهم زدم؟

به این لحنم جولیا خنده ریزی کرد و همونطوری که ته کلاس میرفت که بشینه گفت :

_توهم نیست واقعا نیومده!

با خوشحالی بالا پریدم و درحالی که جیغ خفه ای میکشیدم گفتم:

_وااای یعنی امروز از دستش راحت شدیم !

تموم کلاس توی سکوت بدی فرو رفتن و همه با بهت و تعجب خیره دهن من شدن.

صاف ایستادم و درحالی که دستمو توی موهام می بردم با خنده نگاهی بهشون انداختم و گفتم:

_چیه خوب استاد نیومده خوشحال شدم دیگه .

با این حرفم همه زدن زیر خنده ، کیفمو روی یکی از میزها پرت کردم

درحالی که به طرف تخته میرفتم ادای استاد رو درآوردم و بلند گفتم:

_خوب ! موضوع بحث امروزمون درباره مشکلات زنان هستش و میخوایم بحث امروز رو کلی باز کنم

و به طرف بچه ها برگشتم و درحالی که با دستم بهشون اشاره میکردم ادامه دادم :

_تا شاید شما خنگا یه چیزی یاد گرفتید تا منو اینقدر آزار ندید

بچه ها فقط میخندیدن و به اداهای من که سعی میکردم شبیه استاد راه برم و حرف بزنم نگاه میکردن.

جولیا که روی میز پهن شده بود و قهقه میزد ، با یادآوری صورتش موقعی که عصبی میشه به طرف تخته رفتم

شروع کردم به کشیدن صورتش ، اینقدر از دستش عصبی بودم که حد نداشت.

از بچگی نقاشیم خوب بود و همه تحسینم میکردن ! حالا دلم میخواست این خودشیفته رو قشنگ نقاشی بکشم.

سعی کردم قیافش رو توی ذهنم مجسم کنم ، اینقدر توی خودم فرو رفته بودم که با قهقه بچه ها که دست و سوت میزدن.

یک قدم عقب رفتم و نگاه کلی به کاریکاتورم انداختم .

واقعا شبیه خودش شده بود ولی نمونه زشت و بی ریختش !

وقتی کارم تموم شد خنده کنان دستی برای بچه هایی که تشویقم میکردن تکون دادم و به ته کلاس جایی که جولیا نشسته بود رفتم.

روی صندلی ولو شدم که جولیا خنده کنان کیفش رو باز کرد و درهمون حال گفت:

_استاد الکی بهت نمیگه دلقکی !

سوالی به سمتش چرخیدم که با خودکار توی دستش اشاره ای به بچه ها که هنوزم داشتن میخندیدن کرد و گفت :

_ببین جو کلاس رو چقدر عوض کردی ، خودشون رو کشتن از بس خندیدن.

لبام آویزون شد و شونه هام رو به معنی نمیدونم بالا انداختم .

از الفاظی که اون روانی برام به کار میبرد بدم میومد ، حالا هم جولیا داشت حرفاشو تکرارشون میکرد.

تموم کلاس بهم ریخته بود و انگار من باعث شده بودم همه دیووونه بشن و بریزن وسط کلاس !

داشتم به دیوونه بازی هاشون میخندیدم و از اینکه استاد نیومده بود خوش حال بودم که با ورود امیرعلی به کلاس خشکم زد

این اینجا چیکار میکنه ، بالاخره خودت رو رسوندی لعنتی پووووف !

نمیشد یه روز نمیومدی حالا ، وااای چقدر خوش حال بودم .

کلافه سرم روی میز گذاشتم و چشمامو بستم که با صدای دادش بی اراده لبخندی گوشه لبم نشست.

از اینکه اذیتش کنم و حرص بخوره لذت میبردم و حالم سرجاش میومد .

یه کم داد زد و خودش رو به در و دیوار کوبید تا بفهمه کیه ولی بی فایده بود و دم بچه ها گرم لام تا کام حرفی نزدن.

ولی من نمیتونستم جلوی خنده های خودمو بگیرم و از اینکه با دیدن نقاشی خودش اینقدر داشت حرص میخورد بی اختیار خندم گرفته بود و لذت میبردم

با حضورش بالای سرم نفسم توی سینه حبس شد و کلافه چشمام روی هم گذاشتم و سعی کردم جلوی خنده هام رو بگیرم .

بلند که شدم یک لحظه نگاهم به نقاشی روی تخته خورد باز زدم زیر خنده یکدفعه انگار اتیشش زده باشن چشماش شد دو تا کاسه خون !

بعد از کلی بحث کردن قصد داشتم ازش عذرخواهی کنم ولی با تهدیدش وقتی بهم گفت میخواد عملی جلوی بچه ها کلاس اون شب عذاب آور رو یادآوری کنه !

از کوره در رفتم و هرکاری کرد تا عذر خواهی کنم زیر بار نرفتم و فقط با دستای مشت شده وسط کلاس بی حرکت ایستاده بودم.

اینقد اون بحث کرد تا منو وادار به عذر خواهی کنه و من سکوت کرده بودم که حرف آخرش رو زد و از کلاسش برای همیشه محرومم کرد.

از اینکه جلوی بچه ها تا این حد غرورم رو خورد کرد و باعث تحقیرم شده بود اشک توی چشمام جمع شد و سرم رو پایین انداختم تا کسی متوجه حلقه اشک جمع شده توی چشمام نشه .

فقط میخواستم از اینجا دور شم ، از این محیطی که این آدم سنگ داشت داخلش نفس میکشید.

از کلاس که خارج شدم با دو خودم رو به دستشویی های دانشگاه رسوندم .

در رو بستم و در حالی که بهش تکیه میدادم آروم سُر خوردم و روی زمین نشستم.

وقتی یاد حرفاش میفتادم اشکام بودن که بی اختیار از چشمام پایین میریختن و صورتم رو خیس میکردن.

عصبی چنگی به موهای پریشون روی پیشونیم زدم و درحالی که به عقب هدایتشون میکردم بلند شدم و رو به روی آیینه ایستادم.

به خودم توی آیینه خیره شدم ، شیر آب رو باز کردم و درحالی که مشتم رو پُر آب میکردم زیر لب زمزمه کردم:

_آروم باش نورا ، تو میتونی از پسش بربیای ، کاری کن کل وجودش بسوزه و عذاب بکشه.

با این فکر مشت آب سردی رو به صورتم پاشیدم و بعد از خشک کردن صورتم از دستشویی بیرون اومدم .

بی حوصله کنار خیابون منتظر تاکسی ایستاده بودم که با توقف ماشین جان کنار پام نگاهم به سمتش کشیده شد .

شیشه رو پایین کشید و درحالی که نگاهشو توی صورت سرخ شده از گریه ام میچرخوند نگران لب زد:

_حالت خوبه نورا !

لبخند خسته ای زدم و بدون اینکه حرفی بهش بزنم سرم رو به نشونه آره براش تکون دادم.

خم شد و در طرف من رو برام باز کرد و با لحن نگرانی گفت :

_تو حالت خوب نیست بیا بالا برسونمت.

اول نمیخواستم سوار شم ولی با یادآوری امیرعلی که اینقدر روی جان حساس بود

دندونام روی هم سابیدم و بدون فکر سوار ماشینش شدم و در رو بستم.

جان سعی میکرد من رو به حرف بیاره ولی بی فایده بود اینقدر توی خودم فرو رفته بودم که حوصله هیچ کس رو نداشتم.

فرمون ماشین رو چرخوند و درحالی که توی خیابون فرعی میپیچید با هیجان گفت:

_الان میبرمت یه جایی که به کل حال و هوات عوض شه ، فقط خودت رو به من بسپار

اینقدر توی حال و هوای خودم غرق بودم که بی تفاوت نگاهم رو به جاده دوخته بودم و حرفی نمیزدم .

جان با خوشحالی و خنده برام حرف میزد و از خودش میگفت ، منم شبیه یه مرده متحرک فقط سرم رو به نشونه تایید حرفاش براش تکون میدادم.

یکدفعه با توقف ماشین به خودم اومدم و تازه به اطرافم توجه کردم ، با دیدن جایی که بودیم ناباور پلکی زدم و با ترس لب زدم:

_اینجا کجاس جان !

نگاهی به چشمام انداخت و درحالی که لبهاش میخندید آروم زمزمه کرد:

_پیاده شو خودت میفهمی !

ویلای رو به روم و فضای اطرافش اینقدر قشنگ بود که نمیشد نگاه ازش گرفت ، ولی وقتی به فکر این میفتادم که من چطور تا اینجا با جان اومدم و مثل خنگا چیزی نگفتم از دست خودم عصبی میشدم.

از ماشین پیاده شدم و نگران نگاهی به اطرافم انداختم.

پرنده پر نمیزد و معلوم بود خارج از شهره ، از ترس و دلهره نمیدونستم چیکار کنم .

با صدای جان به خودم اومدم و نگاهم به سمتش کشیده شد.

دستش رو به سمتم گرفت و با خوشحالی لب زد :

_بیا بریم کنار آب قدم بزنیم .

این چی پیش خودش فکر کرده من رو آورده اینجا حالا توقع داره دستشم بگیرم .

ولی فضای اینجا به قدری قشنگ بود که نمیشد ازش دل کند، پس بدون اینکه توجه ای به دستش بکنم از کنارش گذشتم.

روی شن های ساحل نشستم و به دریای روبه روم خیره شدم .

به قدری آروم و زیبا بود که دوست داشتی ساعت ها بشینی و بهش خیره بشی.

دستامو تکیه گاه بدنم کردم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم که جان با یه حرکت کنارم نشست و ناراحت زیرلب گفت :

_اینجا نیاوردمت که نیومده بشینی روی زمین ، گفتم پاشو بریم قدم بزنیم !

خم شدم و در حالی که چشمامو ریز میکردم شروع به کشیدن اشکال نامفهوم روی شن های ساحل کردم.

اینقدر اون لعنتی ذهنم رو آشفته کرده بود که دوست نداشتم با کسی حرف بزنم.

جان کلافه درحالی که بلند میشد دستم رو گرفت و مجبورم کرد بلند شم .

با اخمای درهم بلند شدم و درحالی که روبه روش می ایستادم بی حوصله لب زدم :

_چیه ؟؟؟ چیکار من داری ول کن دستمو.

متعجب از عکس العمل من ، دستمو ول کرد و درحالی که دستاش روی هوا تکون میداد نگران گفت:

_نورا من فقط میخواستم ببرمت یه چیز قشنگ و جالب رو نشونت بدم ،اینجا آوردمت که حال و هوات عوض شه .

کلافگی از سر و صورتش میبارید ، دستی به چونه اش کشید و بعد از چند دقیقه مکث ادامه داد:

_من قصد اذیت کردنتو ندارم پس از من نترس ! باشه ؟

حقیقتش این بود که وقتی که دیدم دور از شهریم و توی منطقه ای هستم که هیچ کس جز من و اون اون اطراف نیست نگران شده بودم و از استرس نمیدونستم باید چیکار کنم.

انگار از رفتارم متوجه نگرانیم شده بود که اینطوری سعی در قانع کردنم داشت ، سعی کردم به ترسم غلبه کنم پس برای همین لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و درحالی که از کنارش میگذشتم بلند خطاب بهش گفتم:

_بیا بریم ببینم چی میخواستی نشونم بدی .

لبخندی روی صورتش نشست و با خوشحالی درحالی که کنارم قدم برمیداشت دستش رو به سمت ویلا گرفت و گفت :

_بریم داخل نشونت میدم

برای یک لحظه برای داخل رفتن مردد شدم و پاهام از حرکت ایستاد .

جان به طرفم برگشت و سوالی سرش رو تکون داد و گفت :

_چیزی شده ؟؟

نگاهی بهش انداختم و عصبی لبم رو با دندون کشیدم .

نووورا این همون پسر هیز و چشم چرون دانشگاس که هر دفعه با نگاهش داشت میخوردت چطور داری بهش اطمینان میکنی .

تازه یادت نرفته که استاد گفت دور و برت نبینمش ، با یادآوری امیرعلی بی اختیار پوزخندی زدم .

به اون لعنتی هیچ ربطی نداره من میخوام با کی رابطه داشته باشم و با کی نداشته باشم !

با یادآوری حرفاش که همش برای من امر و نهی میکرد و میخواست من رو برده حرف گوش کن خودش بکنه ، عصبی شدم و بدون اینکه به حس بدم اهمیت بدم دنبال جان وارد خونه شدم.

داخل خونه به قدری شیک و مجلل بود که معلوم بود جان از خانواده پولداریه!

هرچند جولیا قبلا دربارش یه چیزایی بهم گفته بود .

اینکه وضع مالیش خیلی خوبه ولی از بس مغرور و خودشیفته اس که تقریبا با نصف دخترای دانشگاه دوست بوده.

البته اینم گفت که دخترا بیشتر بخاطر پولش و موقعیتی که داره دورش جمع شده بودند و جان هیچ وقت شخصا سمت دختری نرفته.

از این در تعجبم پس چرا زرت و زرت دنبالم من میاد و هر جایی من میرم ،حتما میخواد حضور داشته باشه.

شانس منه دیگه ، دو تا دیوونه گیرم افتاده بودن.

با دیدن نقاشی روی دیوار کنجکاو نزدیکش شدم و با تعجب نگاه کلی بهش انداختم .

چقدر قشنگ طراحی شده بود ، معلوم بود کار طراح عادی نبوده ، هرجایی که تابلویی یا بوم رنگ و قلمویی میدیدم

بی اختیار به طرفش میرفتم و جذبش میشدم ، دستم رو جلو بردم تا لمسش کنم که با حلقه شدن دستایی دور کمرم از ترس یخ زدم و دستم روی هوا خشک شد.

خودش رو بهم چسبونده بود و درحالی که سرش رو داخل گردنم فرو میبرد با صدایی که میلرزید کنار گوشم زمزمه کرد:

_وااای خدای من ! باورم نمیشه بالاخره توی بغل منی دختر .

با بهت دستامو روی دستای داغ جان گذاشتم و درحالی که سعی میکردم دستاش رو از دور کمرم باز کنم جیغ زدم:

_ولم کن عوضی حیف من که فکر کردم آدمی و حرفای پشت سرت همه دورغن!

دستاش رو بیشتر دورم پیچید و درحالی که بوسه های ریز روی گردنم میزد با نفس های بریده آروم گفت:

_فقط بزار ازت آرامش بگیرم ، خیلی وقته منتظر این لحظه ام.

از اینکه مثل خر دنبالش راه افتاده بودم به شدت از خودم عصبی بودم

اون از اونجا که با وجود اون همه هشداری که دربارش بهم داده بودن راحت سوار ماشینش شده بودم و اینم از الان که ساده باورش کرده بودم و داخله خونش شدم.

دندونامو روی هم سابیدم و با غیض جیغ کشیدم :

_حالم ازت بهم میخوره کثافت .

شروع کردم به بالا پایین پریدن و تکون خوردن تا ولم کنه و ازم جدا بشه .

ولی اون بی توجه به تقلاهای من ، با یه حرکت توی بغلش قفلم کرد که با ترس جیغی کشیدم که گلوی خودم درد گرفت چه برسه به گوشای اون !

روی مبل انداختم و خواست روم خیمه بزنه که پام رو بلند کردم و با یه حرکت محکم وسط پاش کوبیدم.

تموم دق و دلم رو روش خالی کردم ، دادی از درد کشید و توی خودش جمع شد روی زمین نشست.

درحالی که از ترس نفس نفس میزدم از روی مبل بلند شدم و خواستم فرار کنم که پام به گوشه مبل گیر کرد و با کله زمین خوردم.

درد بدی توی صورتم پیچید ولی الان وقت برای تلف کردن نداشتم ، دست لرزونم رو ستون بدنم کردم و با یه حرکت بلند شدم .

نیم نگاهی به پشت سرم انداختم که با دیدن جان که از درد سرخ شده بود و به خودش میپیچید ولی در همون حالم سعی داشت بلند شه و دنبالم بیاد.

با دو به طرف در ورودی رفتم و از خدا خواستم باز باشه ، انگار خدا حرف دلم رو شنیده بود در با یه حرکت باز شد.

با نفس نفس بیرون رفتم و تا میتونستم شروع به دویدن کردم.

باید هرچی زودتر از اینجا دور میشدم تا قبل از اینکه بتونه دنبالم بیاد.

همینطوری آشفته و پریشون بی هدف می دویدم و نفس نفس میزدم که حس کردم ماشینی داره تغیبم میکنه.

از ترس اینکه جان باشه بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بندازم ، بی اراده جیغ میکشیدم و سعی میکردم تند تر راه برم .

ماشین با سرعت از کنارم گذشت تا خواستم نفس راحتی بکشم که مسیر جلوم رو بست و ماشین رو نگه داشت.

جیغی از ترس کشیدم و تا دیر نشده خواستم فرار کنم که با پیچیدن دستی دور کمرم و صدای نگران امیرعلی با بهت به طرفش چرخیدم.

این اینجا چیکار میکرد ، نگاه کلی به صورتم انداخت و کم کم اخماش توی هم فرو رفتن و فریاد کشید :

_چه اتفاقی برات افتاده هااااا ؟

از بغلش جدا شدم و مثل دختربچه هایی که خرابکاری کردن توی خودم جمع شدم و لرزون لب زدم :

_جان …هع… جان…

عصبی چرخی دور خودش زد و در حالی که داد میکشید لگد محکمی به ماشین پشت سرش کوبید .

از صدای دادش با ترس یک قدم عقب رفتم که چنگی به موهاش زد و با فکی که از شدت عصبانیت میلرزید به سمتم اومد

از حالت های عصبیش به شدت میترسیدم ، از اینکه اینطور بدنش میلرزید و با فکی قفل شده به سمتم میومد.

یک قدم عقب رفتم که ازش فاصله بگیرم که نزدیکم شد و مچ دستمو گرفت و کشید.

_بیا ببینم ، مگه من به تو نگفته بودم نزدیک این پسره نمیشی هااااا ؟؟

با صدای دادش چشمامو بستم و با ترس لبم رو گزیدم که عصبی چونه ام رو تو دستش گرفت و فشار داد.

_همیشه که خوب زبونت درازه پس الان چته ؟؟ لال شدی .

خودم قبول داشتم مقصرم و با وجود اون همه حرف و هشداری که بهم داده بود ، باز مثل یه روانی دنبالش راه افتاده بودم و تا اینجا اومده بودم .

شانس آوردم خدا بهم رحم کرد و تونستم فرار کنم وگرنه معلوم نبود چه بلایی ممکن بود سرم بیاد .

ولی باعث و بانی تموم این اتفاقا خودش بود پس حق نداشت من رو سرزنش کنه ، حق نداشت من رو مسخره خودش کنه.

وقتی اونطور جلوی بچه ها من رو کوچیک و تحقیر کرد باعث شد به قدری عصبی بشم که توی حال و هوای خودم نباشم و جان از حالم سواستفاده بکنه تا اینجا بیارم و این بلاها سرم بیاد.

دستش رو پس زدم و توی صورتش داد کشیدم :

_به تو هیچ ربطی نداره من چیکار میکنم !

یکدفعه با درد عمیقی که توی صورتم پیچید ناباور دستمو روی گونه ام گذاشتم و نگاهم رو به امیرعلی که با صورتی سرخ شده از خشم نگاه ازم نمیگرفت دوختم.

باورم نمیشد اون این کار رو کرده و من رو سیلی زده !

به چه جراتی دست روی من بلند کرده بود ، لعنتی چطور به خودش اجازه داده.

از شدت ضربه اش سرم کج شده بود و صورتم از دردش میسوخت.

اولین بار بود توی زندگیم ، که کسی به خودش اجازه داده بود من رو بزنه ، حتی بابا هیچ وقت بالا تر از گُل به من نگفته بود

در بدترین شرایطم دلش نیومده بود سرم داد بزنه چه برسه به اینکه بهم سیلی بزنه.

بغضم هر لحظه بزرگتر میشد و اشکای لعنتی جلوی دیدم رو گرفته بودن.

نمیخواستم با دیدن اشکام بفهمه بالاخره تونسته من رو بشکنه و غرورم بیشتر از این خورد بشه !

با پشت دست محکم به صورتم کشیدم و درحالی که اشکای لعنتیم رو پاک میکردم به طرفش رفتم و توی صورتش فریاد زدم:

_به چه جراتی دست روی من بلند کردی هااااا لعنتی !؟

سکوت کرده بود و فقط با حرص عجیبی نفس نفس میزد ، با مشت به جونش افتادم و تا میتونستم به سینه اش ضربه زدم.

با هر ضربه ای که میزدم با هق هق لرزون زیر لب زمزمه میکردم:

_چی از جون من میخوای لعنتی چرا دست از سرم برنمیداری ؟

نمیدونم چقد مشت به سینه اش کوبیدم تا اینکه دستام سست و بی جون شدن و جالب اینجا بود که هیچ حرکتی نمیکرد و همینطوری رو به روم ایستاده بود تا من بزنمش.

با بدنی که دیگه جونی توش نمونده بود ازش جدا شدم و با صدای که از شدت دادهایی که زده بودم گرفته بود ، خفه لب زدم:

_زندگی شخصی من به تو هیچ ارتباطی نداره فهمیدی؟ بار آخرت بود توی زندگی من دخالت کردی.

عقب گرد کردم که ازش فاصله بگیرم که پوزخند صدا داری زد و با حرص عجیبی بلند گفت:

_میخوای من دخالت نکنم تا با اون پسره جان راحت تر باشی ؟؟

با این حرفش گوشام سوت کشید و ناباور به سمتش چرخیدم ، این دیووانه باز داشت چی سرهم میکرد؟؟

با قدم های بلند روبه روش ایستادم و درحالی که دستم رو جلوش تکون میدادم با لکنت لب زدم:

_چ..ی چی گفتی ؟؟ یه بار دیگه تکرار کن

اخماش رو توی هم کشید و عصبی فریاد زد :

_همونی که شنیدی !

هیستریک خندیدم و برای اینکه لجش رو بیشتر در بیارم با خنده بریده بریده گفتم:

_آره فکر نمیکردم به این زودیا بفهمی ، الحق که خیلی باهوش !

دیدم چطور از خشم رگ های روی پیشونیش بیرون زد و از بس تند تند نفس میکشید که صداش توی فضای اطراف پیچیده بود .

ته دلم از اینکه عصبی شده بود و داشت میسوخت کمی خنک شد ، نیشخندی به صورت عصبیش زدم و ادامه دادم:

_حالا که اینقدر هوش و درکت بالاس ، از این به بعد کاری به رابطــــــه های من نداشته باش! فهمیدی؟

سعی در عصبی کردنش داشتم که موفق هم شدم ،چون به قدری داشت خودش رو کنترل میکرد تا حرکتی ازش سر نزنه که صورتش به کبودی میزد .

دستمو جلوی صورتش تکون دادم و درحالی که نگاهمو به چشمای قرمزش می دوختم و با پوزخندی گوشه لبم گفتم:

_شاید کسایی که باهاشون رابطه دارم خوششون نیاد توی هی دور و بر….

هنوز حرفم کامل از دهنم در نیومده بود که دستش پشت گردنم نشست و لبای داغش روی لبام گذاشت .

لبهاش آنچنان داغ بود و با حرص روی لبهام میکشیدشون که ناخودآگاه لال شده بودم و حرفی نمیزدم .

چشماش رو بسته بود و همینطوری بی حرکت لباش رو ثابت نگه داشته بود

با پیچیدن دست دیگه اش دور کمرم و نفس عمیقی که کشید ، به خودم اومدم و تقلا کردم تا ازش جدا بشم .

ولی اون با حرص و عصبانیتی که توی رفتارش کاملا پیدا بود بدون توجه به تقلاهام ولم نمیکرد و بیشتر بهم چسبید .

از اینکه من رو بازیچه خودش میدونه که هر وقت میخواد راحت میتونه ازم سواستفاده کنه با تموم خشمی که توی وجودم بود

گاز محکمی از لبش گرفتم که صدای آخش بلند شد ، خواست ازم جدا شه که بی توجه بهش دندونامو بیشتر فرو کردم

هرکاری میکرد ولش نمیکردم و درحالی که نگاه از اون چشمای لعنتیش نمیگرفتم به عذاب دادنش ادامه میدادم.

مگه چی میشه؟ یک بارم من باشم که اون رو عذاب بدم تا خشمم رو کمتر کنم .

با دستش فشار محکمی به بالا تنه ام آورد که از درد صورتم توی هم رفت و به اجبار ازش جدا شدم .

دستشو روی لبش فشار داد و داد کشید:

_دختره ی وحشی !

ولی من بدون توجه به غرغرای اون دستمو جای فشار دستاش گذاشتم و با درد چشمامو روی هم فشار دادم.

به طرف آیینه بغل ماشین رفت و درحالی که تنظیمش میکرد شروع کرد به بررسی کردن صورتش .

نمیدونم توی آیینه چی دید که نعره کشید:

_میکشمت دختره روانی

عصبی به سمتم اومد که با دیدن لبش که وَرم کرده بود و به شدتی قرمز شده بود که توی صورتش علامت میداد قهقه ام بالا گرفت .

آخ خدا دلم خنک شد ، تا تو باشی من رو اذیت نکنی و به پرو پام نپیچی.

قبل از اینکه بهم نزدیک بشه دستمو جلوش گرفتم و با تهدید لب زدم:

_نزدیک نیا دیگه کشش و توان دعوا ندارم ، برو پی زندگیت استاد و دیگه نبینم دور و بر من بپلکی

از لج استاد صداش میزدم ،عقب گرد کردم و بدون توجه به چشمای گرد شده اش ازش فاصله گرفتم.

هنوز چند قدم نرفته بودم که دستی دور کمرم پیچید و تا به خودم بیام دیدم روی هوا معلقم .

روی دوشش انداختم و بدون توجه به جیغ و داد های من با کف دست ضربه محکمی به باس..نم زد که اخ بلندی از درد کشیدم.

_ساکت باش گربه وحشی !

به چه حقی من رو میخواست دنبال خودش ببره شروع کردم به مشت زدن به کمرش که بدون اینکه آخ بگه به راهش ادامه داد

با حرص شدت ضربه هام رو محکم تر کردم که عصبی فریاد زد :

_دختره ی احمق یک درصد فکر نکن من تو رو اینجا تنها میزارم و میرم
پس خفه شو تا مجبور نشدم دست و پاتو ببندم.

به قدری عصبی بود که مطمعن بودم تهدیدشو عملی میکنه پس از ترس حرفی نزدم و سکوت کردم.

با یه حرکت عقب ماشین پرتم کرد و تا بخوام به خودم بیام در رو محکم بهم کوبید.

بحث و کلکل کردن باهاش بی فایده بود و فقط باعث میشد من تنها حرص بخورم .

پس تصمیم گرفتم سکوت کنم و حرفی نزنم ، چون توی این مدت کم فهمیده بودم از بی محلی و اینکه بهش اهمیت ندی به شدت بیزاره پس همین براش بهترین تنبیه بود.

بدون توجه به نگاهای گاه و بیگاهش از آیینه جلوی ماشین، روی صندلی دراز کشیدم و چشمامو بستم.

برای امروز به حدی کافی ظرفیتم تکمیل شده بود و دیگه توان مقابله و بحث با کسی رو نداشتم.

به قدری روی اعصابم راه رفته بودن که دیگه حوصله دعوا رو نداشتم و دوست داشتم خونه که رسیدم

تموم اتفاقای امروز رو فراموش کنم روی تختم دراز بکشم و یه دل سیر بخوابم تا تا خستگی امروز از تنم دربیاد.

صدای نفس عمیقی که کشید توی ماشین پیچید ولی من بدون کوچکترین حرکتی چشمامو بسته نگه داشتم

چون هم از دیروز خسته بودم و هم امروز به قدر کافی اذیت شده بودم

اینقدر فکر و خیال بیخود کردم که نمیدونم کی بیهوش شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم .

جالبش اینجا بود که پیش کسی احساس امنیت میکردم و راحت خوابم میبرد که خودش باعث و بانی و سر دسته تموم مشکلات من بود .

این حس لعنتی که با وجود آزار و اذیت هاش باز احساس امنیت پیشش میکردم از کجا میومد خودمم نمیدونستم.

توی خواب و بیداری بودم که حس کردم توی آغوش گرمی فرو رفتم ولی از بس خسته بودم که حتی نای باز کردن چشمام رو نداشتم.

اینقدر این چند روز بدنم خسته و کوفته بود و دیشبم تا نزدیکی هام صبح بیدار مونده بودم و امروزمم که به این شکل بد گذشته بود

باعث شده بود کلا سیستم بدنم بهم خورده بود و نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم.

بدنم به خواب احتیاج داشت منم این چند روزه اصلا درست و حسابی نخوابیده بودم .

از بچگی عادت داشتم وقتی که دیر میخوابیدم اینطوری بدنم بی حرکت و سست میشد و تا زمانی که درست و حسابی خستگی از تنم بیرون نمیومد با مرده هیچ فرقی نداشتم.

مشکلی که داشتم این بود که وقتی میخوابیدم ، فقط نای باز کردن چشمام و حرکت بدنم رو نداشتم وگرنه محیط اطرافم رو حس میکردم که داره چه اتفاقی اطرافم میفته .

از بوی عطرش فهمیدم توی بغل امیرعلیم طبق معمول خواستم تقلا کنم ازش جدا شم ولی نمیشد یعنی نمیتونستم و این دست خودم نبود.

صدای باز کردن در اتاقی اومد و بعدم روی چیز نرم و راحتی خوابوندم، از راحتیش میشد حدس زد که تخت خوابه.

هرچی تلاش میکردم چشمامو باز کنم و یا حرکتی بکنم نمیشد و بدنم به شدت کرخت و بی حس شده بود.

میخواستم از اینجا برم ولی اینقدر خسته بودم که کوچکترین حرکتی نمیتونستم بکنم

پاهام رو توی دستاش گرفت و یکی یکی کفشامو برام بیرون آورد .

بعد از چند ثانیه حس کردم کسی کنارم دراز کشید و از نفس های داغش روی پوست صورتم حس میکردم که چقدر بهم نزدیکه !

با نوک انگشتاش آروم روی گونه ام کشید و من اونقدر خمار خواب بودم که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و به خواب عمیقی فرو رفتم

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مان آنلاین دانشجوی شیطون بلا
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10856
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.