| Friday 23 October 2020 | 08:38
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 9

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 9

دستاشو دور گردنم حلقه کرد وهمونطوری که ریز ریز میخندید گفت:

_چی باشه ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و همونطوری که سرمو پایین میبردم آروم لب زدم :

_یعنی بیا !

ابروی بالا انداخت و با خنده گفت :

_پس برم آماده شم !

خواست ازم فاصله بگیره که دستامو دور کمرش حلقه کردم و کلافه از پشت دندونای کلید شدم لب زدم :

_کجا کجا خانـــوم ؟؟

دهن باز کرد که حرفی بزنه ولی لبهامو روی لبهاش گذاشتم که صداشو تو گلوش خفه شد

چه جالب ! منو تحری..ک میکرد واینجوری راحت می‌خواست از دستم در بره ؟؟

همونطوری که توی بغلم قفلش کرده بودم آروم عقب عقب بردمش تا پشتش به دیوار خورد ،دستام دو طرف بدنش به دیوار تکیه دادم و آروم لباشو بین لبام گرفتم و بوسیدم

طعم لباش طعم خاص و نابی بودند که اولین بار بود توی زندگی تجربه اش می‌کردم

به قدری شیرین و خواستنی بودن که هر ثانیه ای که طعمشون رو میچشیدم بیشتر خواهانشون میشدم دستامو دور کمرش حلقه کردم که دستش پشت گردنم نشست و پاهاش بودن که دور کمرم حلقه شدن و با شدت بوسه هام رو جواب داد

صدای بوسیدنمون توی کل اتاق پیچیده بود و کنترلی روی صداهامون نداشتیم

دستمو روی بدنش می کشیدم و اونم با ناز و عشوه هاش بیشتر موهامو چنگ میزد و خودشو بهم می چسبوند

معلوم نبود این بلایی که داره سرم میاد از چیه و چرا دارم اینطوری هر لحظه بی قرار این دختر میشم

ولی اینو خوب میدونستم که دارم یه تغییر کلی می کنم و این حجم از شور و هیجان از من بعید بود

بی قرار به طرف تخت بردمش وهمونطوری که روی تخت میخوابوندمش بدون توجه به اینکه الان میخواستم به بیمارستان برم روش خیمه زدم

برای ثانیه لباش از لبم جدا کرد و تو گلو خندید با عطش نگامو تو صورتش چرخوندمو با حرص خاصی لب زدم :

_چیه شیطون ؟

آروم همونطوری که سرمو پایین میاورد دماغشو به دماغم مالید و زمزمه کرد:

_از این که اینطوری بی قرار میشی لذت می برم!

عه پس اینطور !
از قصد این کارا رو انجام میداد ،یکی نبود بگه تو که تا این حد دلبری کردن رو بلد بودی چرا از روز اول اینطور سرد رفتار می کردی،بوسه کوتاه روی لبهاش نشوندم و آروم مثل خودش لب زدم :

_منم از دلبری هات لذت میبرم!

چشماشو توی حدقه چرخوند و با عشوه زمزمه کرد:

_جدیدا یاد گرفتم انگار چیز خوبیه نه؟

با این حرفش تو گلوم خندیدم وهمونطوری که سرمو پایین می بردم با خنده بریده بریده لب زدم :

_آره خوبه !

خندید و دستشو توی موهام فرو برد و بوسه ای روی گونه ام نشوند سرمو روی سینش گذاشتم و عطر تنش را عمیق نفس کشیدم ، چشامو بسته بودم و به این فکر میکردم که چرا بوی تنش اینقدر آرامش بخشه که با چیزی که توی ذهنم اومد یک دفعه خودم اومدم و ازش فاصله گرفتم همونجوری که دستمو روی کتم می کشیدم و سعی در مرتب کردنش داشتم با سرد ترین حالت ممکن گفتم :

_پاشو آماده شو!

می‌فهمیدم چه طور از تغییر ناگهانیم تعجب کرده و همینطور بی تحرک و با چشمای گشاد شده از تعجب داره نگاه میکنه ولی من با اخمای درهم کیفمو دستم گرفتم و از اتاق خارج شدم با فکر به رفتاری که تو اتاق داشتم عصبی سرمو به اطراف تکون دادم و چنگی توی موهام زدم ،نمیفهمیدم این چه حرکاتی بود که جدیدا بی اختیار ازم سر می زد

یعنی داشتم وابسته میشدم؟؟

با این فکر عصبی راننده رو صدا زدم با شنیدن صدای بلندم با ترس خودش رو بهم رسوند که اشاره به ماشین کردم و عصبی خطاب بهش گفتم :

_زود ماشینو بیار باید برم بیمارستان!

در حالی که دستش روی سینه اش میذاشت و خم شد بله قربانی زیر لب زمزمه کرد ، لبه های کتمو به هم نزدیک کردم و با اخمای درهم خیره راننده ای که با عجله به سمت ماشین قدم برمی‌داشت شدم

میدونستم نورا گناهی نداره ولی نمیتونستم جلوی این رفتارهای ضد ونقیض خودمو بگیرم ، وقتی چند دقیقه پیش اون طوری بوی عطر تنش رو نفس کشیدم و احساس آرامش وجودم رو فرا گرفت از خودم عصبی شدم که چرا دارم وابسته دختری که فقط قرار بود یه مدت با من زندگی کنه میشم

مثل دیوونه ها زیر لب با خودم زمزمه کردم فقط قراره چند وقت با تو باشه فقط چند وقت !

با توقف ماشین جلوی پام با عجله سوار شدم و خطاب به راننده با لحن کلافه ای گفتم :

_بمون تا نورا هم بیاد !

سری به عنوان تایید تکون داد و سکوت کرد بعد از چند دقیقه نورا در حالی که
لباس کوتاهی تنش بود و تقریبا تمام بدنش رو به نمایش گذاشته بود به طرف ماشین اومد ، نگاهم روی بازوها و پاهای سفید و کشیده اش چرخید و کم‌کم اخمام توی هم فرو رفت

درسته دوست داشتم پیش خودم آزاد لباس بپوشه ولی از اینکه مردا اینطوری ببیننش اصلا خوشم نمیومد نه از اول که تمام لباساش پوشیده بودند و نه از الان
که از این رو به رو شده بود و تقریبا همه لباس هایش نیمه برهنه بودن و انگار هیچی تنش نیست

چون با اندامی که اون داشت با لباس پوشیده هم توی چشم بود چه برسه الان
که تمام تنش رو به نمایش گذاشته بود

سوار شد و کنارم نشست ولی قبل از اینکه راننده حرکت کنه بدون اینکه نگاهی بهش بندازم عصبی از پشت دندونهای چفت شده ام غریدم:

_همین الان میری و این لباساس کوفتی رو عوض میکنی !

با تعجب نگاهی به خودش انداخت و با بُهت لب زد :

_چرا مگه لباسم چشه؟؟؟

با این حرفش عصبی تر شدم ولی دلیلی نداشت که علت نارضایتیمو بهش بگم
اون باید هرچی که من میگفتم اجرا میکرد و تا زمانی که کنارم بود طبق قوانین من زندگی می کرد نگاهمو به بیرون دوختم و فقط یه کلمه زیر لب زمزمه کردم:

_همین که گفتم!

خودشو به سمتم کشید و دهن باز کرد که حرفی بزنه که دستمو جلوش گرفتم و ادامه دادم :

_اگه میخوای با من بیای باید به حرفم گوش بدی !

پوووف کلافه ای کشید و بدون اینکه چیزی بگه از ماشین پیاده شد و با قدم های بلند و عصبی به طرف خونه رفت

بعد از چند دقیقه در حالی که پیرهن و شلواری پوشیده تنش کرده بود وموهاشو همینطوری باز گذاشته بود عصبی از پله ها پایین اومد و درحالی که سوار ماشین میشد محکم در رو بهم کوبید.

معلوم بود حرصش گرفته و از دستم شاکیه ولی حقش بود همچین رفتاری باهاش بکنم تا حد و حدود خودش رو بدونه !

با رسیدنمون به بیمارستان به طرف اتاق راشل رفتم که با یاد نورا ایستادم و به طرفش چرخیدم

_تو برو اتاقم ، تا من سری به یکی از بیمارام بزنم و بیام

یک قدم بهم نزدیک شد و درحالی که دقیق پشت سرم می ایستاد سوالی پرسید :

_منم میتونم بیام؟؟

هیچ کس نمیتونست توی خلوت من رو راشل بیاد اون مختص خودمون دوتا بود ، عصبی نه محکمی در جوابش گفتم و بدون توجه به نورایی که ناباور نگاهم میکرد با عجله به سمت بخشی که راشل اونجا بود رفتم

” نــــــورا “

نمیدونم چقدر خیره اش بودم تا از دیدم خارج شد ، حالا من مونده بودم و یه سالنی تقریبا شلوغ که پر از بیمارایی بود که هر کدوم برای مشکلی اومده بودن
با تنه آروم کسی به خودم اومدم و چنگی به موهای جلوی صورتم زدم وهمونطوری که به عقب هدایتشون میکردم با قدم های بلند به طرف اتاق امیر رفتم

یعنی کی میتونست باشه که تا این حد به خاطرش با من تند رفتار کرد و این قدر اصرار داشت خودش تنها بره با اعصابی داغون و ذهنی کلافه بدون توجه به منشی امیر در اتاق باز کردم و داخل شدم نمیدونم چقدر منتظر بودم ولی هیچ خبری نشده.

همین طوری بلاتکلیف قدم میزدم وحرص میخوردم ولی قشنگ می دونستم که به خاطر بیمار خاص امیرعلیه !

باید هر طوری شده سر از کارهاش درمیاوردم ، با این فکر بلند شدم باید از زیر زبون منشیش حرف بیرون بکشم ولی قبل از اینکه بیرون برم در اتاق باز شد و امیر با اخمای درهم داخل شد

چه عجب از اونجایی که بود ، بالاخره دل کند و اومد بی اختیار اخم تو هم فرو رفتن و دست به سینه روی یکی از مبل نشستم

باسری پایین افتاده با عجله پشت میزش نشست و درحالی که یکی از پرونده‌ها را باز میکرد گفت:

_نکنه از وقتی که اومدی همینجوری اینجا نشستی ؟؟

ابرویی بالا انداختمو سوالی پرسیدم:

_مگه باید جای میرفتم !؟

متعجب سرشو از پرونده بیرون آورد و همونطوری که چپ چپ نگاهم می کرد گفت:

_پس اومدی بیمارستان چی کار؟؟

وقتی دید سکوت کردم و حرفی نمیزنم ابرویی بالا انداخت و دوباره سوالشو تکرار کرد و گفت:

_خوب بگو ببینم منتظرم ؟؟

این چه سوالایی بود که می پرسید خوب معلومه برای این اومده بودم که در کنار درسم یه چیزایی هم با کمک خودش یاد بگیرم ،بی تفاوت سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و برای اینکه حرصش بدم لب زدم:

_خوب معلومه اومدم فقط کنار تو باشم

آهان آرومی زیر لب زمزمه کرد و بلند شد و همونطوری که کنار می نشست دستشو نوازش گونه روی گونم کشید و گفت:

_آهان پس اومدی که کنار من باشی ؟؟

سرمو به نشونه تایید تکون دادم که درحالی که دستشو آروم روی لبهام می کشید زمزمه کرد:

_میدونی که بودن در کنار من دردسرهای خاص خودش رو داره!

از گوشه چشمی نگاهی بهش انداختم و سوالی سری براش تکون دادم که جدی گفت:

_یعنی ممکنه تو هر زمان و مکانی بخوام که باهام رابطه داشته باشی

وقتی دید دارم با تعجب نگاش می کنم روی صورتم خم شده ادامه داد:

_مثلاً توی یکی از اتاق های این بیمارستان یا نیمکت ماشین هووووم نظرت چیه ؟؟

این چش شده بود انگار طنازی و دلبری هام کار دستش داده بودند تا این حد از خود بیخود شده بود که میخواست جلوی بیمارهاش هم رابطه داشته باشه چشم غره بهش رفتم همون جوری که بلند میشدم با لحن جدی خطاب به امیر گفتم:

_درست صیغتم ولی خواهشا حد خودتو بدون !

بدون توجه به چشم ها به خون نشسته اش خواستم از اتاق خارج بشم که یکدفعه دستم از پشت کشیده شد تا به خودم بیام محکم به در اتاق کوبیده شدم و درد بدی تو کمرم پیچید که از درد زیادش چشمامو محکم روی هم فشار دادم و لب پایینیم به دندون گرفتم
بهم چسبیده و همونطوری که سرشو پایین می‌آورد کنار گوشم با لحن خشنی لب زد :

_الان تو میخواستی حد و حدود منو بهم نشون بدی؟؟

سکوت کردم که گاز محکمی از لاله گوشم گرفته و همانطوریکه هُرم نفساش به گردنم می خورد ادامه داد:

_اونی که اینجا حد و حدود تعیین میکنه منم نه تو! توام تا زمانی که من تعیین می کنم همخواب منی

با این حرفش نمیدونم چرا حس کردم برای ثانیه ای قلبم نزد و بی حرکت ایستادم بی اختیار مدام این حرفش توی ذهنم تکرار می شد

_همخـــواب !

اشک توی چشمام جمع شده و بغض به گلوم چنگ انداخت این همان واقعیتی بود که همیشه ازش فرار میکردم و الان
امیرعلی اون رو مثل پُتکی توی سرم فرود آورد ،با صدایی که از بغض میلرزید فریاد زدم:

_حق نداری مثل بردت با من رفتار کنی فهمیدی !؟

عصبی خیرم شد که با کشیده شدن دستم به خودم اومدم و نگاهم به چشمای عصبیش خورد که با فکی منقبض شده توی صورتم غرید:

_الان نشونت میدم

متوجه منظورش نمیشدم که دستش به سمت پیراهنم آومد و همانطور که سعی می کرد از تنم درش بیاره زیرلب مثل دیوونه ها مدام زمزمه میکرد:

_نشونت میدم!

دستمو روی دستاش گذاشتم تو جلوشو بگیرم ولی بی فایده بوده انگار جنون بهش دست داده باشه با تمام قدرتش منو روی مبل اتاق انداخت و تا به خودم بیام و بخوام عکس العملی نشون بدم روم خیمه زد

درحالی که سرش رو توی گودی گردنم فرو میکرد گاز محکمی از گردنم گرفت که با دستام سعی کردم سرشو به عقب هُل بدم ولی بی فایده بود

تقلا میکردم از زیرش بیرون بیام ولی با یک دستش دو دستمو بالای سرم برد و همونطوری که با دست دیگش سعی داشت شلوارمو از پام دربیاره زیر لب زمزمه میکرد:

_تو مال منی پس تقلا نکن!

همانطوری که اشکام از گوشه چشمم سرازیر شده بود و تموم صورتم خیس از اشک شده بود با بغض توی صورتش نالیدم :

_بس کن !

ولی اون بدون توجه به گریه های من دکمه های پیراهنم باز کرد و دستشو روی بالا تنم کشید که هق هقم اوج گرفت یکدفعه توی صورتم فریاد زد :

_الان چرا داری گریه می کنی هان چرا گریه می کنی؟

تا حالا هیچ وقت امیرعلی رو اینطوری و تا این حد خشن ندیده بودم بی اختیار دست و پاهام شروع کرده بود به لرزیدن و کنترل خودمو نداشتم !

با فَکی که میلرزید و نمیتونستم لرزشش رو کنترل کنم بریده بریده لب زدم :

_ب…سه !

خشن پیراهنمو کنار زد و همونطوری که نگاه به خون نشسته اش روی تنم میچرخوند گفت :

_چرا عزیزم دوست نداری؟؟

با گریه سرمو به اطراف به نشونه نه تکون دادم که نوچی زیر لب زمزمه کرد و همونطوری که دستش به سمت شلوارش میرفت خشن گفت :

_ولی من خیلی دوست دارم میدونی که؟؟

انگار لال شده باشم سرمو به نشونه نه تکون دادم و از ترس مثل بید میلرزیدم میترسیدم از رابطه ای که امیرمیخواست باهام داشته باشه !

چون از صورت سرخ شده و رگ های باد کرده روی پیشونیش معلوم بود که چیز خوبی در انتظارم نیست !

و همیشه هم بخاطر مشکل امیر رابطه نصف و نیمه داشتیم ولی میترسیدم که الان از عصبانیت زیادی بخواد بلایی سرم بیاره که من آمادگیش رو نداشته باشم

درمونده نمیدونستم باید چیکار کنم که آروم شه و خشمش فرو کش کنه ولی از بس ذهنم بهم ریخته بود که تقریبا ازلحاظ مغزی فلج شده بودم

زیپ شلوارش رو پایین کشید و درحالی که سعی میکرد یه کمی شلوارشو پایین بده خشن گفت :

_بهتره آروم باشی و باهام کنار بیای تا خودتم کمتر اذیت بشی !

روم خم شد که با چشمای گشاد شده از ترس تقلا کردم تا از روی خودم کنارش بدم ولی اون عصبی پاهام بین پاهاش قفل کرد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_بهتره آروم باشی تا اون روی سگم بالا نیومده !

از ترس همونطوری که زبونم بند اومده بود سرمو به اطراف تکون میدادم و توی دلم از خدا کمک میخواستم

گریه ام به سِکسِکه های خفه ای تبدیل شده بود و انگار داشتم خفه میشدم راه تنفسم بسته شد صدای خِس خِس سینه ام بالا گرفت ، خواست به کارش ادامه بده که برای ثانیه ای نگاهش به صورتم خورد و نمیدونم چی دید که خشکش زد و مات صورتم شد

یک دفعه ولم کرد و بلند شد در حالی که کلافه چنگی به موهاش میزد شروع به قدم زدن توی اتاق کرد ولی من هنوزم همون طوری روی مبل افتاده بودم و نمی تونستم کوچکترین تکون به خودم بدم

انگار گریه هام پایانی نداشتن همینجوری اشکام بدون صدا از گوشه چشمام سرازیر بود دست های لرزونم روی لباسم گذاشتم

لبای لباس پاره شدمو چنگ زدم تا بهم نزدیکترشون کنم ولی انگار دستام جونی نداشته باشن میلرزیدن و نمی تونستم کوچکترین تکونی بهشون بدم

نگاهی بهم انداخت و با دیدن حالم به سمتم اومد و کنارم نشست انگار عذاب وجدان گرفته باشه با نگرانی زمزمه کرد:

_حالت خوبه؟؟

هه ! چه سوال مسخره ای ؟؟

بدون توجه بهش سعی کردم روی مبل بشینم که خواست کمکم کنه ولی زیر دستش زدم و با بدنی که لرزش دست خودم نبود روی مبل مچاله شدم

از امیر میترسیدم و یه جورایی ازش واهمه داشتم که بهم نزدیک بشه کمی روی مبل خودشو به سمتم کشید و درحالی که سرشو به سمتم کج میکرد سوالی پرسید:

_بریم توی اتاق استراحت کنی؟؟

لبمو به دندون گرفتم و سرمو هیستریک وار به نشونه نه تکون دادم ،دستشو دور شونه هام حلقه کرد و خواست بغلم کنه که بی اختیار شروع کردم به جیغ زدن!

با وحشت دستاشو روی دهنم گذاشت و درحالی که سعی داشت آرومم کنه زیرلب زمزمه کرد:

_ آروم باش ، آروم باش

ولی من دقیق مثل دیوونه ها جیغ میزدم که صدام پشت دستای اون خفه شده بود
وقتی که دید هیچ کاری از دستش بر نمیاد و من هنوز به کارم ادامه میدم وحشت زده نگاهشو به اطراف چرخوند یک دفعه انگار چیزی پیدا کرده باشه همونطور که دستش هنوزم روی دهنم بود به طرف میز خم شد

یکدفعه سوزش عمیقی توی دستم حس کردم و کم کم پلکام سنگین شدن و روی هم افتادن ،دیگه متوجه چیزی نشدم و به خواب عمیقی فرو رفتم یه خواب پر از ترس و استرس !

ترسی که از رفتار امیر توی وجودم ایجاد شده بود و به این آسونیا بیرون برو نبود !

نمیدونم چقد بیهوش بودم که با صدای آرومی که از اطرافم به گوشم می رسید
سعی کردم چشمامو باز کنم

ولی به قدری به هم چسبیده و سنگین شده بودند که قادر به تکون دادنشون نبودم دوباره به حالت بیهوشی در آومدم و به خواب رفتم

از سر درد وحشتناکی که دچار شده بودم
بیدار شدم گنگ نگاهمو به اطراف دوختم دیدم تار بود و جایی رو نمی دیدم که با چند بار پلک زدن متوجه شدم توی اتاق امیرم !

دستمو به سرم گرفتم و سعی کردم از روی تخت بلند شم که در اتاق باز شد و با دیدن قامت امیرعلی که توی قاب در ایستاده بود و با چشمای گرد شده از تعجب خیرم بود به خودم اومدم و با تعجب نگاش کردم چیزی به خاطرم نمی اومد که حس کردم امیر زیر لب زمزمه کرد:

_پس بالاخره بیدار شدی !!

متوجه منظورش نمیشدم که با قدم های بلند خودشو بهم رسوند و همونطوری که کنارم روی تخت می نشست گفت:

_گرسنت نیست ؟؟

با این حرفش بی اختیار دستم روی شکمم قرار گرفت و با ضعفی که توی بدنم حس کردم ناخودآگاه صورتم توی هم فرو رفت امیر که تمام مدت خیره من بود یک دفعه تلفن کنار تخت رو بلند کرد و همونطوری که نگاه از من می گرفت
از ملیحه خواست که برام غذا بیاره و همش تاکید میکرد که همون چیزایی که گفته رو برام بیاره نه هیچ چیز دیگه ای!

دلیل این رفتار و نگرانی ها رو متوجه نمی شدم درحالی که سعی می کردم موهای آشفتمو از روی صورتم کنار بدم
مشکوک سوالی پرسیدم :

_چیزی شده ؟؟

با این حرفم حس کردم دستپاچه شده وسعی می کنه نگاه ازم بدزد گفت:

_نه !

بعد از اینکه ملیحه برام غذا آورد امیر کنارم نشست و جلوی چشمای متعجبم قاشق رو توی سوپ گذاشت و به طرف دهنم آورد .

یعنی واقعا این امیر بود که این کارا رو انجام میداد ؟؟ از شدت ضعف دهنم رو باز کردم و چند قاشق از سوپ خوردم که با چیزایی که توی ذهنم اومد و اتفاقاتی که گذشته بود خشکم زد و یکدفعه تموم وجودمو نفرت فرا گرفت

قاشق پر از سوپ رو جلوی دهنم گرفت ولی من با چشمایی که نفرت توش موج میزد خیره صورتش بودم وپلک نمی زدم
نگاه نگرانش رو توی صورتم چرخوند وسوالی پرسید :

_چرا نمیخوری ؟؟

ولی من همینجوری بدون اینکه دست خودم باشه خیره اش بودم و سکوت کرده بودم که ادامه داد :

_نکنه مزه اش بده هوووم ؟؟

بازم چیزی نگفتم که دستش به قصدلمس صورتم جلو اومد ،با وحشت سرمو عقب کشیدم که دستش رو هوا خشک شد وهمینطوری بی‌تحرک موند نگاش تو چشمام چرخوند و انگار تازه متوجه شده باشه چی شده ،اخماش توی هم فرورفتن ،سینی روی میز کنار تخت گذاشت و بلند شد و به طرف پنجره رفت و پردشو کنار زد ونفسش رو آه مانند بیرون فرستاد

با یاد حالتهایی که اون موقع داشته وسعی داشت بهم تج..اوز کنه و بدنم شروع کرد به لرزیدن ،میدونم قبلا باهاش رابطه داشتم و با هم بودیم ولی این موضوع که سعی داشت با خشونت باهام باشه و اذیتم کنه برام قابل درک نبود و باعث شده بود که بهم شوک وارد بشه

تا حدی اذیت بشم که تمام بدنم انگار فلج شده باشه ،نتونم حرکتش بدم با اون کاراش به حدی ناراحتم کرده بود که حس می کردم غرورم شکسته چون دقیقا عین یه اسباب بازی باهام رفتار کرده بود و غرورمو به بازی گرفته بود .

لبمو با دندون کشیدم و سعی کردم نسبت به امیری که ناراحت به بیرون خیره شده بود بی تفاوت باشم

پشتمو بهش کردم همون طوری که ملافه روی سرم کشیدم سعی کردم جلوی لرزش دست و پام بگیرم

با باز شدن در صدای آیناز به گوشم رسید که با نگرانی امیر علی را صدا زد و گفت:

_حالش چطوره داداش؟؟

منتظر بودم امیر چیزی بگه ولی باسکوتش آیناز فهمید خبری شده و با قدم های بلند به سمتم اومد بیشتر توی خودم جمع شدمو ،ملافه رو تو دستای لرزونم چنگ زدم ،یه جورایی خجالت میکشیدم منو اینجوری و توی این حالت ببینن حالی که جز ترحم دلسوزی چیز دیگه ای نداشت و من از اینکه تا این حد بیچاره و بدبخت شدم که هرلحظه کسی بخواد برام دل بسوزونه حالم به هم میخورد

ملافه رو کنار زد و با دیدن چشمهای بازم با نگرانی گفت:

_وای شما که جون به لب کردید من رو!

همونطوری که لبه ملافه رو توی دستش چنگ میزد نیم نگاهی به امیرعلی انداخت و خطاب به من ادامه داد:

_حالت خوبه عزیزم؟؟

سرمو به نشونه آره براش تکون دادم که
نفسش رو با فشار بیرون فرستاد

دوست داشتم تنها باشم و کمی فکر کنم ولی با این وضعیتی که توش گرفتار شده بودم انگار امکانش نبود و باید تحمل میکردم ،آیناز با چشم و ابرو به امیرعلی اشاره کرد و آروم لب زد:

_چی شده ؟؟

با بدنی که رمقی توش نمونده بود شونه ای به معنای ندونستن بالا انداختم که نگران موهاشو پشت گوشش زد و به طرف امیرعلی رفت و دستپاچه لب زد:

_امیر !

ولی یکدفعه امیر مثل جن زده ها کنارش داد و از اتاق بیرون رفت ،آیناز با تعجب به طرفم برگشت

_یکدفعه چش شد ؟؟

دلم میخواست با کسی درد و دل کنم پس به آیناز اشاره کردم ، به طرفم اومد و همونطوری که کنارم روی تخت مینشست سری برام تکون داد و کلافه گفت:

_بگو بدونم چی شده !

همونطوری که روی تختم نشستم بهش تکیه دادم شروع کردم به تعریف کردن ماجرا ،از سیر تا پیاز ماجرا رو براش گفتم و با یادآوری ماجرا بی اختیار اشکام پایین میومدن و تموم صورتمو خیس کرده بودند

وقتی از حرکات امیر صحبت می کردم انگار قلبمو مچاله کرده باشن نفسم تنگ تر می شود و با یادآوری خفت و خواری خودم و بی مهری امیر علی بغضم بیشتر به گلوم چنگ مینداخت

که یکدفعه توی آغوش گرمی فرو رفتم و دسته‌های آیناز روی کمر نشست و همون طوری که کمرم نوازش میکرد شروع کرده در گوشم حرف زدن:

_آروم باش آروم باش!

ولی من داغ دلم تازه شده بود توی بغلش اینقدر گریه کردم که چشمام به قدری وَرم کرده بودند که باز نمی شدندو می سوختند ،از خودش جدام کرد و همون طوری که نگاشو صورت میچرخوند دلجویانه گفت :

_داداشم یه مدته عصبیه ولی از وقتی که تو اومدی توی زندگیش متوجه تغییراتی توش شدم و اینکه نسبت به قبل خیلی آروم تره و الان دلیل این کاری که باهات کرده رو متوجه نمیشم

دستی به دماغم کشیدم و همونطوری که فین فین میکردم با صدای تو دماغی لب زدم:

_مهم اینه که باهام این رفتار زشت رو داشت!

نگاهمو به در دوختم و درحالی که مواظب بودم صدام بیرون نره آروم لب زدم :

_میخوام از این خونه برم !

با چشمای گشاد شده از ترس جیغ کوتاهی کشید

_چی ؟؟؟

ولی من تصمیمو گرفته بودم و باید هر طوری شده ازاین خونه بیرون میرفتم چون برای یک ثانیه نمیتونستم وجود امیرعلی رو تحمل کنم ،پس بدون توجه به چهره درهم آیناز دستی به پیشونیم عرق کردم کشیدم وبا لحن فوق العاده عصبی گفتم:

_همین که شنیدی من تصمیمو گرفتم!

دستامو توی دستش گرفت و همونجوری که سعی در آروم کردنم داشت گفت:

_ببین عزیزم توی عصبانیت تصمیم نگیر باشه ؟؟

لبم رو با دندون کشیدم و کلافه نگاهمو به اطراف چرخوندم و لب زدم :

_نمیتونم !

خودشو روی تخت به طرفم کشید و دلجویانه لب زد :

_بمون عصبانیتت که فروکش کرد اونوقت اگه خواستی میزارم بری خوبه؟؟

بدون توجه به حرفاش از روی تخت بلند شدم و با پاهای که میلرزیدن دستمو به دیوار گرفتم و سعی کردم آروم راه برم در کمدو با دست هایی که لرزششون دست خودم نبودم به زور باز کردم و نگاهمو بین لباسها چرخوندم

خواستم چمدونی بیرون بکشم که آیناز با یک حرکت در کمدو بست و همونطوری که بهش تکیه می داد و با ناراحتی لب زد:

_متوجه ای داری همه چی رو خراب می کنی؟؟

همونطوری که موهام پشت گوشم میزدم پوزخند صدا داری زدم و زیر لب زمزمه کردم:

_اونی که همه چیو خراب کرده من نیستم!

با استرس نزدیکم شده و درحالی که دستاشو دو طرف بازوم قرار می داد تکونی بهم داد و گفت :

_میدونم امیرعلی زیادی تند رفته ولی اون وقتی عصبی میشه انگار مغزش تعطیل شده باشه هیچ چیزی جلودارش نیست

پر سر صدا آب دهنشو قورت داد و ادامه داد:

_انگار دیوونه باشه خون جلوی چشماشو میگیره و به آدم دیگه ای تبدیل میشه ولی بعدش زود پشیمون میشه!

بی تفاوت صورتمو برگردوندم و با لحن سردی زمزمه کردم:

_دیگه هیچی برام مهم نیست!

نگاهشو توی صورت سرد و بی تفاوتم چرخوند و با بُهت یک قدم عقب رفت و ازم فاصله گرفت ، انگار فهمیده بود تا چه حد توی تصمیمم جدیم !

چمدونمو بیرون کشیدم و تمام لباس هایی که با خودم به این خونه آورده بودم بدون اینکه مرتبشون کنم داخلش ریختم ،آیناز تمام این مدت در حالی که گوشه اتاق به دیوار تکیه داده بود خیره حرکاتم بود و پلکم نمیزد

زیپ چمدون رو بستم و بلندش کردم
ولی هنوز یک قدم برنداشته بودم که انگار تازه به خودش اومده باشه خودشو بهم رسوند و همانطوریکه چمدونمو
محکم توی دستش گرفته بود با صدای جیغ مانندی گفت:

_بسه نورا بعدا پشیمون میشی !

چرا متوجه نمی‌شد میخواستم از اینجا دور بشم و هر لحظه ای که امیرو می دیدم نفسم تنگ تر می شد و بهم حس جنون دست میداد ! هه حالا آیناز از پشیمونی حرف میزد

حوصله بحث باهاش رو نداشتم پس توی سکوت فقط دسته چمدون گرفتم و محکم دنبال خودم کشیدم از پشت دستمو کشید و خواست مانع رفتنم بشه
که تکونی به دستم دادمو خودمو از حصار دستاش آزاد کردم

از پله ها سرازیر شدم و اونم همینطوری پشت سرم میومد و سعی در پشیمون کردنم داشت ،ولی به قدری عصبی بودم وحالم دست خودم نبود که انگار تو این دنیا سیر نمیکردم

سرم پایین بود و بی توجه به آیناز از پله پایین می رفتم که با صدای عصبی امیرعلی بی اختیار سرم به طرفش چرخید

پایین پله ها ایستاده بود و در حالی که نگاهش بین من و چمدون توی دستم در گردش بود گفت:

_کجا به سلامتی؟؟

یه طوری طلبکارانه حرف میزد که شک میکردی همون آدمیه که توی دفترش داشت اون بلا رو سرم من میاورد همونطوریکه کنارش رسیده بودم سکوت کردم و خواستم به طرف در برم که
مُچ دستمو گرفت و خطاب بهم با خشم غرید :

_مگه باتو نیستم؟؟

عصبی دستمو تکون دادم که ولم کنه ولی بدتر ،چونمو بین انگشتاش فشرد ونگاهشو توی چشمام دوخت

با دیدن این حرکتش آیناز جیغ کوتاهی کشید و زیرلب با بهت لب زد داداش !

خواست به طرفمون بیاد که امیر
همان طوری که با یه دستش منو گرفته بود با دست دیگش اشاره ای به آیناز کرد و عصبی فریاد زد:

_تو دخالت نکن و برو تو اتاقت!

ولی اون یه قدم به طرفمون برداشت و با نگرانی زمزمه کرد:

_آخه …

امیر چشم غره ای بهش رفت و فریاد زد:

_برو توی اتاقت زود باش!

با صدای دادش به خودم لرزیدم که آیناز زد زیر گریه و با قدم های بلند به طرف اتاقش رفت، با رفتنش امیر از گوشه چشمی نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_خوب نگفتی بسلامتی شما کجا تشریف میبرین ؟؟

لبهامو به زور تکون دادم و همونطوری که تقلا میکردم ولم کنه لب زدم :

_جایی که تو اونجا نباشی !

پوزخندی بهم زد و چیزی بهم گفت که از شنیدنش به وضوح شکستن تیکه های قلبم رو شنیدم و نفسم برید

_میدونی که زندگیت بستگی به من داره ، بازم میخوای بری ؟

لبام شروع کردم به لرزیدن و همونطوری که سعی میکردم بغضمو قورت بدم باصدای خفه لب زدم :

_آره !

فَکَمو بیشتر بین انگشتاش فشرد ودرحالی که نگاهشو توی صورتم میچرخوند با پوزخند صدا داری گفت:

_میتونم با یه اشاره تموم زندگیتو ازت بگیرم

سرشو نزدیک گوشم آورد و گازی از لاله گوشم گرفت و ادامه داد:

_فقط کافیه که بخوام !

داشت با این حرفاش کاری می‌کرد که من از رفتن پشیمونت بشم ولی نمیدونست که داره قلبمو تیکه تیکه میکنه و با هر حرفش حس می کنم نفسم بالا نمیاد
یه چیزی روی قلبم سنگینی میکنه دوست نداشتم غرورم بیش ازین جریحه دار بشه ولی بی اختیار پلکی زدم که اشکام ریخت ،با دیدن اشکام حس کردن برای ثانیه ای پشیمونی توی صورتش نشست و رنگ نگاهش عوض شد یکدفعه چونمو ول کرد و ازم فاصله گرفت کلافه شروع کرد به قدم زدن ،از پشت نگاهی به قامتش انداختم و همونطوری که توی دلم خودمو بخاطر دوست داشتنش سرزنش می کردم و چمدونم رو دنبال خودم کشیدم با پشت دست اشکامو پاک کردم ،با صدای قدم هام به طرفم چرخید و با تمسخر گفت :

_با چه پشتوانه و امیدی داری از این خونه میری هااان ؟؟

سر جام ایستادم و بی حرکت موندم
با قدم های بلند خودشو بهم رسوند و همونطوری که چرخی دورم می زد ادامه داد:

_هووووم به پشتوانه کاری که داری آره ؟؟ یا دلت به خونه ای گرمه که دو روز دیگه به خاطر ندادن اجاره اش از اونجا بیرونت می‌کنن ؟؟یا دلت به بابای خوشه که برشکسته شده و هیچی از خودش نداره ؟؟؟

بدون توجه به خُرد کردن من می گفت و می گفت ! و اصلا حواسش به سر پایین افتاده و دست های مشت شده و قلب شکسته من نبود !من میشکستم و اون از شکستن من خوشحال بود

روم به روم ایستاد و درحالی که دستاشو توی جیب شلوارش فرو میبرد بی تفاوت لب زد :

_اینا به کنار ، تو صیغه منی و کسی که مال منه تا زمانی که من بخوامش حق بیرون رفتن از این خونه رو نداره !‌

از کنارم گذشت و همونطوری که ازم دور میشد بلند گفت :

_وقتی که نخوامت خودم رَدت میکنم بری ،ولی من هنوز ازت سیر نشدم پس مطمعن باش نمیتونی پاتو از این خونه بیرون بزاری !

ازم دور شد و ندید چطور شکستم ودنیایی که ازش ساخته بودم جلوی چشام پرپر شد با این حرف‌هاش تموم باورام از بین رفت و تموم فکرایی که توی ذهنم بود و حس می کردم که اونم بهم علاقه داره شاید بتونم یه روزی صاحب قلبش بشم از بین رفت !پاهام سست و بی حس شده بی اراده به طرف زمین خم شدم

هق هقم بالا گرفت و همونطوری که روی زمین مینشستم صورتمو بین دستام گرفتم و سعی کردم صدامو خفه کنم !

گریه ام برای این بود که می دونستم همه حرفاش واقعیت دارند و من تو این کشور جز یه آدم بدبخت کسی دیگه نبودم ولی از اینکه بدبختیمو به روم آورده قلبم به درد اومده بود از اینکه به کسی تکیه کردم که فکر می کردم همیشه پشتمه ولی اینطوری خار و خفیفم کرده بود غمگین و سرافکنده شده بودم

نمیدونم چقدر اونجا نشسته بودم و به بدبختیام فکر میکردم به اینکه هیچ چیز خوبی بیرون از این خونه منتظرم نبود و از طرفی با این تهدیدی که امیرعلی کرد
و با نفوذی که تو این شهر داشت مطمئن بودم اگه بیرونم برم راحت پیدا میکنه و برم میگردونه

امروز به معنای واقعی خُردم کرد و یه طورایی بهم فهموند که من جز یه همراه جن..سی هیج چیز دیگه ای براش نیستم !

و همین حس داشت من رو از پا درمیاورد چون من عاشق امیرعلی شده بودم واون به راحتی از اینکه من بردشم حرف میزد که باید به حرفاش گوش کنم !

با فکری که به ذهنم رسید دستامو مشت کردم و همونطوری که بلند میشدم زیرلب زمزمه کردم :

_اگه به زانو درنیاوردمت اسمم نورا نیست !

بلند شدم و با اخمای گره خورده چمدونم رو گرفتم و همونطوری که سعی میکردم از پله ها بالا برم دماغمو بالا کشیدم وحرفای امیر توی سرم چرخ میخوردن باعث میشد دستام بیشتر مشت بشن و دندونامو محکم تر روی هم فشار بدم.

داخل اتاقم که رسیدم بدون باز کردن چمدون اون رو وسط اتاق رها کردم و با پاهایی که به زور دنبال خودم میکشیدم داخل حمام شدم و شیر آب رو باز کردم

با همون لباسای تنم زیر دوش آب سرد ایستادم و نفسمو با فشار بیرون فرستادم، قطرهای آب با اشکام قاطی شده بودن ، بغضم زیر دوش شکست و همونطوری که دستمو به دیوار تکیه میدادم هق هقم اوج گرفت

اینقدر زیر دوش گریه کردم که چشمام باز نمیشدن و از بس وَرم کرده و قرمز شده بودن که از دیدن خودم توی آیینه وحشت کردم ! موهای خیس چسبیده به صورتمو کنار دادم و با فکر به حرفای آیناز امیدوار از اینکه شاید نقشه ام بگیره و عاشقم بشه نیشخندی گوشه لبم نشست.

اگه یک درصدم کارم خوب پیش میرفت اون وقت من بودم که اینطوری تحقیرش میکردم و یک روزم پیشش نمیموندم تا تاوان پس بده !

حوله رو دور موهای خیسم پیچیدم و از حمام خارج شدم و روی تخت درازکشیدم ، چشمام از بس سنگین شده بودن مدام روی هم میفتادن ولی از شدت ضعف صدای غاروقور شکمم بلند شده بود و نمیزاشت با خیال راحت پلک روی هم بزارم!

گوشی رو بلند کردم و از ملیحه خواستم برام یه غذایی بیاره تا از شدت ضعف غش نکردم ، بعد از چند دقیقه که نیمه هشیار بودم در اتاق زده شد و ملیحه با سینی توی دستش داخل اتاق شد

بدون اینکه تکونی به خودم بدم ، با دستم اشاره ای بهش کردم تا جلو بیاد و سینی روی تخت بزاره و بره !

وقتی جلو اومد و با دیدنم چشماش گرد شد و با بهت خیره صورتم شد و بعد از چندثانیه به خودش اومد و سوالی پرسید :

_چیزی شده خانوم ؟؟

لبمو با زبون خیس کردم و درحالی که گلوم رو با سرفه ای خشک صاف میکردم آروم لب زدم :

_نه !

فهمید حوصله ندارم و عصبیم سینی روی تخت کنارم گذاشت و با عجله از اتاق خارج شد

بعد از اینکه غذا خوردم حس کردم یه کمی جون گرفتم و سرگیجه و ضعفم کمتر شده ،ظرف خالی شده غذا رو کنار گذاشتم و آروم روی تخت دراز کشیدم با یادآوری حرف های امیرعلی باز اشک به چشمام نشست ولی زود به خودم اومدم و سعی کردم اگه بخوام به زانو درش بیارم به خودم مسلط باشم ،اینقدر به کارهایی که میخواستم بکنم فکر کردم که کم‌کم پلکام سنگین شده به خوابم عمیقی فرو رفتم.

تو خواب و بیداری حس کردم دست کسی روی موهام نشست و شروع به نوازشم کرد با باز کردن چشمام نگاهم به آینازی خورد که با چشمهای قرمز شده کنارم روی تخت نشسته بود ،با دیدن چشمهای بازم لبخند تلخی گوشه لبش نشست با نگرانی به طرفم خم شد و سوالی پرسید:

_حالت خوبه ؟؟

با گیجی سری براش تکون دادم و سعی کردم به تاج تخت تکیه بدم ،همونجوری که پیشونیم که عجیب درد میکرد رو ماساژ میدادم سعی کردم چشمامو حداقل نیمه باز بزارم تا بتونم آیناز رو ببینم ،با صدای خفه ای زیر لب برات بمیرمی گفت و دستی به چشماش که نمی از اشک زیرشون بود کشید

دلم براش سوخت امیر به خاطر من بدجوری سرش داد کشید دهن باز کردم تا از حرف هایی که امیر بهم زده براش بگم و درد دل کنم و یه جورایی خودمو خالی کنم چون به قدری بهم فشار آومده بود که حس میکردم سرم در حال انفجاره قلبم تحمل این همه ناراحتی رو نداره
ولی با دیدن صورت نگران آیناز وغم و ناراحتی که تو چشمشون موج میزد پشیمون شدم

با درد چشمامو روی هم گذاشتم که با صدای ناراحتش آروم چشمام باز کردم و خیره آینازی شدم که همونطوری که با بغض حرف میزد مدام فین فین میکرد و با دستش سعی میکرد اشکاشو پاک کنه

_باورم نمیشه داداشم از این رو به رو شده بدجوری سر من داد زد !

از اینکه به خاطر من دعواش کرده بود وناراحت بود شرمنده لب زدم:

_ببخش به خاطر من این اتفاق افتاد!

سرشو بالا گرفت و با ناراحتی گفت:

_نه میدونم مقصر اصلی داداشمه !

حرفی برای گفتن نداشتم و سکوت کردم که خودشو روی تخت به طرفم کشید و با لحن مهربونی گفت:

_اگه میخوای بازنده این بازی نباشی نباید کم بیاری!

وقتی دید دارم بی تفاوت نگاش می کنم لبشو با زبون خیس کرد و ادامه داد:

_باید کاری کنی که محتاج یه نگاه کردنت باشه ، یه طوری که بدون تو حتی نتونه نفس بکشه

خودمم توی فکرش بودم ولی نه از فرط دوست داشتن بلکه بخاطر اینکه عاشقم بشه و از بغض و نفرتی که تو وجودم بود بتونم با تلافی کردن سرش کم کنم !

اینقدر حرص و عصبانیتم زیاد بود که دوست داشتم کاری کنم که به دست وپام بیفته و التماس کنه باهاش بمونم ،با این فکر در برابر نگاه منتظر آیناز سری به عنوان تایید تکون دادم که میون بغض خندید

خواهرانه بغلم کرد و بوسه ای روی گونه ام نشوند و گفت :

_خوبه که کوتاه نمیای و داری تموم تلاشتو می کنی!

توی دلم از این ساده بودن آیناز بی اختیار پوزخندی زدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم

اون فکر می‌کرد که من به خاطر اینکه امیر علی رو به دست بیارم اینطوری می کنم ولی دقیقاً هدف و نقشه من چیز دیگه ای بود و اون هم به زانو درآوردن کسی بود که من رو برده خودش میدونست

از اون روز به بعد سعی کردم از اتاقم بیرون نرم تا کمتر با امیرعلی روبه رو بشم ! احساس میکردم دیوارهای اتاق بهم فشار میارن ولی بهتر از دیدن امیری بود که سعی داشت با غرورش منو نابود کنه !

تموم این مدت با تنها کسی که در ارتباط بودم آینازی بود که خودش به اتاقم میومد و سعی میکرد در طول روز تنهام نزاره

از این بابت ازش ممنون بودم و خدا رو شکر میکردم که کسی رو دارم که نگرانم بشه هرچند خالم چند باری سراغمو گرفت و شک کرده بود که اتفاقی بین من و امیر افتاده ولی دوست داشتم تنها باشم اونم درک کرد ولی تنها کسی که به حرفام گوش نمیداد آینازی بود که به زورم شده وارد اتاقم میشد و از امیرعلی که این روزا شدیدا عصبی و پرخاشگر شده صحبت می‌کرد

با وجود حرف هایی که بهم زده بود ولی هنوزم یه گوشه از قلبم بهش علاقه داشت وقتی اسمش میومدبی اختیار دست و پا شروع می‌کردن به لرزیدن و تمام بدنم گوش میشد تا یک کلمه حرفی هم که درباره اون زده میشه رو از دست ندم !

میخواستم بدونم دلیل پرخاشگری وعصبانیتش چیه ولی خجالت میکشیدم حرفی بزنم که آیناز همونطوری که با آب و تاب تعریف میکرد شیطون زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و منظور دار گفت:

_من حس میکنم تموم عصبانیتش بخاطر توعه و اینکه نمیبینتت !

با ظاهری خونسرد آب دهنم رو قورت دادم و با اخمای درهم گفتم :

_نه اصلا هم اینطوری نیست

به قدری جدی این حرفو زدم که سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت !
به طرف پنجره رفتم و آروم پردشو کنار زدم ، نگاهمو به حیاط دوختم که با وارد شدن ماشین امیرعلی به داخل حیاط بی اختیار نگاهم خیره اش شد

راننده ماشین داخل حیاط پارک کرد امیرهم با با پرستیژ خاص خودش با اخمای درهم از ماشین پیاده شد ومشغول حرف زدن با راننده شد همینطوری بی اراده خیرش بودم و پلکم نمیزدم که انگار که سنگینی نگاهمو حس کرده باشه سرشو بلند کرد با دیدن من خیرم شد و انگار زمان ایستاده باشه هردومون همینطوری بی حرکت موندیم،
با صدای آیناز به خودم اومدم و زود پرده رو کشیدم و به طرفش چرخیدم دستپاچه لب زدم :

_هان چی گفتی ؟؟

با تعجب نگاهی بهم انداخت و درحالیکه نزدیکم می شد سوالی پرسید:

_گفتم بالاخره میخوای چیکار کنی؟؟

آب دهنمو قورت دادم و بی حواس لب زدم :

_چی رو چیکار کنم ؟؟؟

با این حرفم انگار گند بزرگتری زده باشم چپ چپ نگاهم کرد و با تیزبینی پرده را کنار داد و نگاهشو به بیرون انداخت امیدوار بودم امیر از تو حیاط رفته باشه ولی با دیدن لبخند شیطنت آمیزی که کم کم گوشه ی لب آیناز جا خوش میکرد فهمیدم زهی خیال باطل !

دست به سینه به پنجره تکیه داد و همونطوری که زیر نظر می گرفت لب زد:

_خوب ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و همونطوری که به طرف تخت قدم تند میکردم بی تفاوت لب زدم :

_چی رو خوب ؟؟

نگاهش دور تا دور اتاق چرخوند شونه ای بالا انداخت و گفت :

_تا کی میخوای توی اتاقش بشینی و خودتو زندانی کنی ؟

واقعا این سوالی بود که خودمم جوابی براش نداشتم نمیدونستم باید چیکار کنم
پس نگاه ازش گرفتم و سرمو برگردوندم
وقتی سکوت کردم و حرفی نمیزنم عصبی اومد و دست به سینه روبروم ایستاد و گفت :

-بس کن تا زمانی که توی اتاق نشستی و درو به روی خودت بستی مطمئن باش تغییری توی زندگیت اتفاق نمیفته داداشم مغرورتر از این حرفاس که بخواد بیاد سراغت !

از اینکه داشت واقعیت رو اینطوری توی صورتم می کوبید ناراحت سرمو پایین انداختم و با درد چشمامو بستم واقعیت همین حرفهای بودند که به من می زد ولی من به خودم قول داده بودم جلوی امیر کوتاه نیام و به زانو درش بیارم با این فکر یکدفعه بلند شدم و درحالی که روبه روی آیناز می ایستادم توی چشماش که برقی از خوشی میدرخشید خیره شدم و گفتم :

_میگی از کجا شروع کنم؟

با این حرفم جیغ کوتاهی از خوشحالی کشید و همونطوری که بغلم میکرد بوسه ای روی گونه ام نشوند و گفت :

_باید به خودت بیای و از این پیله ای که دور خودت ساختی بیرون بیای!

ازم جدا شد و همونطوری که به سمت کمدم میرفت بلند خطاب بهم گفت :

_باید هر ثانیه جلوی چشماش باشی و طنازی کنی که حرص بخوره و برای داشتنت تلاش کنه !

درحالی که به حرفاش گوش میدادم به طرف آیینه رفتم و روبه روش ایستادم که با دیدن قیافه خودم با تعجب یک قدم جلوتر رفتم چه بلایی سرم اومده بود زیر چشمام گود افتاده بود و صورتم به شدت شلخته و بهم ریخته بود ،دستمو روی صورتم کشیدم ، که با حرفی که آیناز زد با چشمای گرد شده از تعجب به طرفش برگشتم

_دوست ندارم باز پای آنا توی این خونه باز بشه!
با این حرفش حرص تموم وجودمو فراگرفت به قدری عصبی شدم که میخواستم منفجر بشم یعنی چی آنا ؟؟
یعنی با بلایی که سر من آورده باز امیر باهاش رابطه برقرار کرده؟؟
عصبی درحالی که موهامو از دو طرف چنگ میزدم شروع کردم طول اتاق راه رفتن و مدام زیر لب با خودم زمزمه میکردم :

_نه امیر همچین کاری نمیکنه !

فکر بهش هم دیووونه کننده بود ، لبمو با دندون کشیدم و همونطوری که نگاهمو دور تا دور اتاق میچرخوندم با حالت عصبی بلند خطاب به آیناز گفتم :

_داری دروغ میگی نه ؟؟

آره داره دروغ میگه تا من از این اتاق بیرون برم وگرنه امیر با کسی که این بلاها رو سر من آورده کاری نداره ، لبه تخت نشستم و همونطوری که جنون وار سرمو به اطراف تکون میدادم لب زدم :

_آره دروغه !

آیناز کنارم روی تخت نشست وهمونطوری که شونه هامو ماساژ میداد با لحن کلافه ای گفت :

_متاسفانه واقعیت داره !

چشمامو با درد بستم و بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشمم چکید ، باورم نمیشد یعنی بازم باهاش رابطه داره ؟؟اونم با وجود من !منی که هنوزم توی این خونه ام و زنش به حساب میام
هه زن !
خودتم داره باورت میشه انگار که زنشی ،تو به جز برده و همخواب موقتی چیز دیگه ای برای امیرعلی نبودی همون چیزی که روزی آخرم خوب بهت نشونش داد و یه جورایی بهت اخطار داد پاتو از گلیمت دراز تر نکنی !

با چشمایی که لبالب اشک بود بانفرت سرمو بلند کردم و درحالی که دستمو روی قلبم دورانی تکون میدادم و سعی میکردم آروم باشم لب زدم :

_تا حالا خونم آوردتش ؟؟

لبشو زیر دندونش برد و درحالی که به روبه رو خیره میشد نفسشو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :

_نه ولی میدونم باهاش در ارتباطه!

با امید به اینکه شاید همه اینا چیزی جز توهم ذهن آیناز نباشن خودمو روی تخت به طرفش کشیدم و سوالی لب زدم :

_چطوری؟؟ شاید داری اشتباه میکنی

نیم نگاهی به چشمای منتظرم انداخت و با مکثی که دیگه داشت به مرز جنون میرسوندم گفت :

_دیشب اتفاقی خون دماغ شدم ولی مامان نگران بود و به اجبار مجبورم کرد با راننده برم بیمارستانی که داداشم هست

با دقت به حرفاش گوش میدادم و ته دلم یه ذره امید داشتم امیرعلی این کارو نکرده باشه ولی با هر حرفی که میزد انگار خنجر بزرگ تری توی قلبم فرو میکنن نفسم به شماره افتاده بود !
لبشو با زبون خیس کرد و درحالی که کلافه به نظر میرسید دستی به صورتش کشید و ادامه داد:

_ وقتی داخل بیمارستان شدم مستقیم به طرف اتاق داداشم رفتم و طبق معمول بدون در زدن داخل شدم که ….

سکوت کرد با اینکه میدونستم ممکنه چی دیده باشه ولی آب دهنمو قورت دادم و درحالی که دستمو روی شونه اش میزاشتم سوالی لب زدم :

_که چی ؟؟

نگاه ازم دزدید و همونطوری که به سمت کمد میرفت دست پاچه لب زد :

_هیچی بیا سر و وضعتو درست کن !

برای متنفر شدن بیشتر از امیرعلی باید میفهمیدم توی اون اتاق چی گذشته تا وجودم بشه پر از نفرت پر از بغض پر از خشم تا بتونم وقتی نزدیکم میشه از بوی عطرش سست نشم و دلم برای بودن باهاش پَر نزنه ، برای بودن با کسی که باوجود من با زن دیگه ای روزگارشو سپری میکنه !

با این فکر به طرفش رفتم و در کمد با یه حرکت بستم و درحالی که رو به روش می ایستادم با خشم لب زدم:

_بگو چی دیدی ؟؟

دستاشو به سینه زد و پوووف کلافه ای کشید و درحالی که معلوم بود به زور داره حرف میزنه گفت :

_چی رو میخوای بدونی هووووم ؟؟ اینکه توی اون اتاق لعنتی داداشم رو با اون دختر تو چه وضع بدی دیدم ؟؟

با هر حرفش قطره اشکی از چشمم میچکید و قلبم فشرده میشد ، لبمو با دندون کشیدم و همونطوری خیره دهنش شدم دستش رو به صورتم کشید وعصبی لب زد :

_بسه !

ولی من بدون اینکه دست خودم باشه اشکام با سرعت بیشتری پایین میومدن و هق هقم اوج گرفت ، دلم برای خودم میسوخت !

ببین عاشق کی شده بودم که نبودن و ندیدن من هیچ تاثیری روش نداشته و رفته به عشق و حالش رسیده درحالی که من دقیق عین دیوونه ها خیره در و دیوارم ! بغلم کرد و درحالی که دستشو روی کمرم میکشید سعی در آروم کردنم داشت مدام در گوشم زمزمه میکرد :

_اشتباه کردم نباید این حرفا رو به تو میزدم !

آخرین ضربه رو هم امیرعلی به قلبم زد و نابودم کرد ، یه طوری زمینم زد که نای حرف زدن هم نداشتم !
بعد از رفتن آینازی که ازم خواهش میکرد گریه نکنم و امیدوارم میکرد اینقدر گریه کردم تا تقریبا بیهوش شدم !

توی کابوسی وحشتناک دست و پا میزدم و مدام زیر لب هزیون میگفتم ، تو خواب میدیدم که امیر و آنا روی تختن و من هرچی گریه میکنم و امیرو صدا میزنم بی فایده اس و اون بدون توجه به من با آنا وارد رابطه میشه.

عرق های ریز و درشتی روی صورتم در حال حرکت بودن که با نوازش دستی کسی روی صورتم آخی از درد کشیدم و زیرلب زمزمه کردم گرممه !

نمیدونم توهم ذهن من بود یا واقعاً صدای امیرو شنیدم صدای آرومش به گوشم رسید که گفت :

_چرا اینقدر داغی تو دختر ؟؟

ناله از درد کردم وهمونطوری که از شدت گرما به خودم میپیچیدم زمزمه کردم :

_سوختم!

با دستای کم جونم توی خواب و بیداری سعی کردم دکمه های پیراهنمو باز کنم ولی از بس دستام میلرزیدن توان باز کردنشون رو نداشتم

دستمو پس زد و در حالیکه انگشت های سردش سعی در باز کردن دکمه هام داشت آروم با خودش چیزهای زمزمه میکرد هر دکمه ای که ازم باز می‌کرد بدنم منقبض میشد و کم کم سرمای بیشتری توی بدنم نفوذ می‌کرد

نفس هایی که می کشید روی پوستم پخش میشدن ولی نای باز کردن چشمامو نداشتم

دکمه های پیراهنمو کامل باز کرد ولی بدون اینکه از تنم درش بیاره دست سردشو روی پیشونیم گذاشت ، از سرمای دستش لرزی به تنم نشست و بدنم بی اختیار شروع کرد به لرزیدن!
با دیدن لرزش بدنم پتو روم کشید و با نگرانی زیرلب زمزمه کرد :

_وااای خدای من !

ولی من به قدری حالم بد بود و توی تب میسوختم که متوجه حرفاش نمیشدم وفقط بیشتر توی خودم جمع میشدم

فقط میدونستم که دستش روی شکمم نشست و در حالی که جای جای بدنم دستشو میکشید با نگرانی حرفایی می زد پامو توی شکمم جمع کردم وحس میکردم که چطور دونه های عرق روی بدنم در حال حرکت هستند دندونام از شدت تب و لرز بهم میخوردن و صدای بلندشون سکوت اتاق رو میشکست

یکدفعه با قرار گرفتن چیز سرد و خیسی روی پیشونیم آی از درد کشیدم و به خودم پیچیدم ،پاهای برهنمو از تخت آویزون کرد و توی حجمی از آب فرو رفتن !

حس دستاش روی پاهام و ماساژ دادنشون باعث شده بود که توی رَخوت و خستگی زیادی غوطه ورشم و پلکای سنگینم به خواب فرو برن

اون بیشتر دستاشو روی بدنم تکون میداد و با هر بار تکون دادن دستمال خیس روی پیشونیم بی اختیار چشمام نیمه باز می شدند ولی انگار توی دنیای دیگه ای سیر میکردم می‌کردم اصلا متوجه اطرافم نبودم

توی تب و لرز میسوختم و از درد مثل مار به خودم میپیچیدم که یکدفعه حس کردم چیز تیزی داخل دستم فرو رفت آخ آرومی از بین لبای خشک شده ام خارج شد حس می کردم حرارت بدنم کمتر شده

ولی هنوزم سردرد عجیبی باعث شده که نتونم کوچکترین تکونی به خودم بدم وهمونطوری بی حرکت نیمه هشیار روی تخت افتاده بودم

توی خواب و بیداری حس کردم از پشت توی بغلی کشیده شدم و سرش توی گودی گردنم فرو رفت و نفس عمیقی کشید

بی اختیار سرمو کج کردم و توی خواب ناله از درد کشیدم که دستش روی پیشونیم نشست و آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_آروم باش و بخواب!!

فکر میکردم دارم خواب میبینم و این چیزی جز یک رویا نیست وگرنه مگه میشد امیر با وجود آنا پیش من بیاد و به من توجه کنه

ولی مگه عطر تن کسی رو هم میشد توهم کرد؟؟ سرمو به سرش تکیه دادم و سعی کردم بیخیال فکر و خیالای بیخود بشم و بخوابم !

نمیدونم چقد خوابیده بودم که با صدای غُرغُرهای آیناز بالای سرم آروم چشمامو باز کردم که با دیدن چشمای بازم با نگرانی به سمتم اومد و همونطوری که کنارم روی تخت مینشست آروم لب زد :

_خوبی ؟؟؟

لبمو با زبون خیس کردم و درحالی که آب دهنمو به زور قورت میدادم با صدای خفه ای گفتم :

_آب !

دستپاچه پارچ کنار تختو برداشت و یه لیوان آب برام ریخت و همونطوری که کمکم میکرد به تاج تخت تکیه بدم گفت :

_بخور قربونت برم !

لیوان آب رو یک نفس سر کشیدم ودستمو به سمت لیوان کشوندم که با حس چیز تیزی توی دستم نگاهم به سمتش کشیده شد با دیدن سِرُمی داخل دستم که اطرافش به کبودی میزد ابروهام از فرط تعجب بالا رفتن و لیوان رو از جلوی دهنم کنار زدم

چه بلایی سر دستم اومده بود ؟؟لبهای ترک خوردم رو آروم از هم فاصله دادم و به زور لب زدم :

_چه اتفاقی برام افتاده ؟؟

موهاشو پشت گوشش زد و همونطوری که سعی میکرد سِرُم رو از داخل دستم بیرون بیاره گفت:

_دیشب تب و لرز کردی یادت نمیاد؟؟

_چی تب و لرز ؟؟
با این حرفش چشمامو ریز کردم و با اخمای درهم نگاهی بهش انداختم ، پس اون چیزایی که فکر میکردم همش خوابه و رویاس واقعیت داشتن !

لبمو با دندون کشیدم و بی اختیار آهانی زیر لب زمزمه کردم و آروم باز روی تخت دراز کشیدم ، دوست داشتم چشمامو ببندم و به دیشب فکر کنم
دیشبی که پُر بود از عطر نفساش و دل نگرانیاش برای من !

چطور دیشب سر از اتاق من درآورده بود ؟؟ مگه طبق معمول پیش آنا نبوده،با فکر به آنا عصبی دستی به صورتم کشیدم و پوووف کلافه ای زیر لب کشیدم !

با فکری که به ذهنم رسید آب دهنمو قورت دادم و با سوظن سوالی لب زدم:

_کی دیشب بالای سر من بوده؟؟

درحالی که باقی مونده سِرُم و پنبه ها رو داخل سطل زباله مینداخت به طرفم چرخید و با ابروهای بالا رفته لب زد :

_والا ما که دیشب متوجه هیچی نشدیم ولی صبح بعد از صبحونه، داداش وقتی میخواست بیرون بره با اخمای درهم فقط یه کلمه بهم گفت که تو دیشب تب ولرز کردی و حواسم بهت باشه!

دستی تو موهام کشیدم و کلافه از اینکه دیشب به احتمال زیاد پیش من خوابیده نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که ادامه داد :

_حتی به من که با نگرانی ازش پرسیدم چی شده جوابی نداد و با عجله از خونه خارج شد

بودنش دیشب کنارم باعث نشده بود نفرتم ازش کم بشه و بخوام از اینکه مراقبم بوده خوشحال باشم ، چون من دیشب از بس فشار عصبی روم بوده به این حال و روز افتاده بودم

مقصرش هم خودش بوده ، به قدری تنفرم نسبت بهش زیاد شده بود که دلم فقط قصد آزارش رو داشت تا داغ دلم کمتر بشه ،کسی که با زن دیگه ای رابطه داشته هیچ جایی توی دلم نمیتونست داشته باشه

بعد از خوردن غذا که با وجود مزه تلخ دهنم ،به اجبار آیناز خوردم به بهونه خستگی و خوابیدن دراز کشیدم تا تنها باشم ولی فقط چشمام بسته بودن ولی ذهن و فکرم جایی دیگه ای در گردش بود !

اینقدر فکر کردم به فردا و به اینکه باید بالاخره از این اتاق خارج بشم و چطوری با امیر روبه رو بشم
باید دل از امیری که اینطوری داشت آزارم میداد بکنم تا زمانی که اینجام به درسم برسم

آره به درسم برسم و از این موقعیتی که درکنار امیر دارم نهایت استفاده رو ببرم و وقتی فارغ التحصیل شدم از این کشور نفرین شده برم !

تصمیم رو گرفته بودم باید زودتر با این موضوع کنار میومدم با این فکر بعد از اینکه حالم یه خورده بهتر شد به حمام رفتم و دوش کوتاهی گرفتم

بعد از تعویض لباسام رو به روی آیینه ایستادم و بعد از آرایش کاملی که روی صورتم نشوندم با اعتماد به نفسی که توی وجودم شکل گرفته بود با نفس عمیقی که کشیدم از پله ها پایین رفتم

هیچکس توی پذیرایی نبود با قدم های آروم به طرف حیاط رفتم
آخرین باری که توی هوا آزاد نفس کشیده بودم رو یادم نمیومد

چند دقیقه روی نیمکت های توی حیاط نشستم که با دیدن کسی که از روبه رو میومد عصبی دندونامو روی هم سابیدم و دسته صندلی توی مشتم فشردم .

امیرعلی با دیدنم ابرویی بالا انداخت و درحالی که کنارم می ایستاد گفت :

_برای چی با این حالت بیرون اومدی؟؟

با سردی نگاهی به اخمای درهمش انداختم و بدون اینکه جوابی بهش بدم نگاهمو به رو به رو دوختم ،فکر کردم الان بیخیال میشه و میره ولی یکدفعه صندلی روبه روم بیرون کشید و درحالی روش مینشست با خشم گفت :

_سوالم جوابی نداشت ؟؟ با توام

همونطوری که صندلی رو عقب میدادم پوزخند صدا داری در جواب حرفش زدم ولی قبل از اینکه بلند شم روبه روم ایستاد و تا به خودم بیام کمرم بین دستاش گرفت و خودش رو بهم چسبوند

با حس گرمای تنش با انزجار خواستم به عقب هُلش بدم که محکمتر دستاش رو دور کمرم پیچید و همونطوری که سرشو توی گودی گردنم فرو میکرد به حرف اومد :

_تا جوابمو ندی جات همینجاس !

دستامو روی سینه اش گذاشتم وهمونطوری که سعی میکردم فاصله رو زیاد کنم با بدخلقی لب زدم :

_فکر نکنم به شما مربوط باشه !

بوسه ای روی گردنم نشوند و انگار که توی حال و هوای دیگه ای سیر میکنه زمزمه کرد :

_شما ؟؟

اهووومی زیر لب در جوابش گفتم که برای ثانیه ای سرش رو بلند کرد و درحالی که نگاهش توی چشمام میچرخوند لب زد :

_بار آخرت باشه جواب سوالای منو اینطوری میدی اینم بدون من همیشه تا این حد مهربون نیستم !

باز داشت زور میگفت و یه طورایی به من دستور میداد ، از حرص لبمو با دندون کشیدم که نگاهش خیره لبهام شد آب دهنمو به زور قورت دادم که سرش نزدیک تر شد و نفسم توی سینه حبس شد

نه نورا نباید بزاری باز ازت استفاده کنه ، با این فکر خواستم سرمو عصبی عقب بکشم که با یادآوری اینکه برای رسیدن به هدفام بهش احتیاج دارم کلافه نفسمو با فشار بیرون فرستادم که چشماش رو بست

لباش فقط بند انگشتی با لبام فاصله داشت که با صدای جیغی نگاهم به رو به رو دوخته شد که با دیدن کسی که با خشم به سمتمون میومد چشمام به خون نشست و خشم سراسر وجودم رو فرا گرفت

با اون صدای جیغ جیغشون درحالی که با خشم نزدیکمون میشد عصبی با اون لهجه غلیظش خطاب بهم لب زد :

_تو با چه جراتی باز توی بغل امیر منی هااا !!

امیرعلی متعجب به عقب برگشت که با دیدن آنا اخماش توی هم فرو رفت درحالی که ازم فاصله میگرفت با ابروهای بالا رفته لب زد:

_اینجا چیکار میکنی آنا ؟!

با این حرفش بی اراده نیشخندی گوشه لبم نشست ، خواستم ازشون فاصله بگیرم ولی نه بزار با چشمای خودم ببینم که با وجود من باهاش در ارتباطه تا برای تصمیمی که میخوام بگیرم مصمم تر باشم‌ ،آنا خصمانه نگاهی به من انداخت و گفت :

_اومدم به تو سر بزنم!

امیرعلی کلافه دستی توی موهاش کشید و همونطوری که سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده با خشم گفت :

_نیاز نبود اینجا بیای !

آنا از خشم سرخ شد ولی با دیدن نیشخند گوشه لب من که رفته رفته بزرگتر میشد خودش رو به امیر رسوند و همونطوری که دستاشو دور گردنش مینداخت با عشوه سرش رو نزدیک گوش امیرعلی برد و طوری که به گوش من برسه زمزمه کرد :

_نتونستم دوری عشقمو تحمل کنم !

پوزخند صدا داری بهشون زدم و بدون اینکه کوچکترین نگاهی به سمتش بندازم عقب گرد کردم و از اون مکان لعنتی دور شدم ! دیگه سنگ شده بودم و هیچ اشکی از چشمام پایین نمیومد ، آره اون ارزش نداره گریه کردن نداره !

با این فکرا خودمو آروم کردم ، توی حال و هوای خودم غرق بودم که با شنیدن اسمم توسط نرگس جون به طرفش چرخیدم

_به به عزیزدلم چه عجب از اتاقت بیرون اومدی دلمون برات تنگ شده بود !؟

از این مهربونیش بی اراده میون اون همه درد لبخندی گوشه لبم نشست

_منم دلتنگتون بودم !

برای اینکه به چیزی شک نکنه ابرویی بالا انداختم و با شیطنت ادامه دادم :

_یه کم دوری کردم تا ببینم کی عاشقمه و از دوریم غش میکنه !

با این حرفم خاله زد زیر خنده وهمونطوری که بغلم میکرد کنار گوشم زمزمه وار گفت :

_حالا فهمیدی یا نه !

دستمو پشت کمرش گذاشتم و با خنده خواستم حرفی بزنم که با بلند شدن صدای امیر از پشت سرمون خندهامو خوردم و دندونامو روی هم سابیدم

_چی در گوش هم پِچ پِچ میکنید که صدای خندتون خونه رو برداشته !

به خندیدن ما هم حسودی میکرد ، فکر کردم تنهاس به طرفش چرخیدم که جواب دندون شکنی بهش بدم ولی با دیدن آنایی که از بازوش آویزون بود و با عشوه به خاله سلام میداد چشمامو توی حدقه چرخوندم و نگاه ازشون گرفتم !

_هیچی بحث سر این بود که نورا میخواست ببینه کی عاشقشه !

آنا با پوزخندی سر تا پای منو از نظر گذروند و با تیزبینی لب زد :

_آخی عزیزم تو حتی رل و دوست پسرم نداری ؟؟

نه نمیشه تا من حال اینو نگیرم دلم آروم نمیشه نیم نگاهی به امیری که عجیب خیره حرکاتم بود انداختم و درحالی که دستامو به سینه میزدم خطاب بهش با کنایه گفتم :

_باید پسرا خودشون کُشت و مُردت باشن و دنبالت بگردن وگرنه منم بلدم دنبال پسرا موس موس کنم و به زور خودمو بچسبونم بهشون!

با این حرفم صورتش سرخ شد و با حرص شروع کرد به نفس نفس ! ولی من امیری برام عجیب بود که سعی میکرد جلوی خندش رو بگیره ، نرگس جون درحالی که دستشو جلوی دهنش گرفته تا خندیدنشو پنهون کنه دستشو پشتم قرار داد و با صدایی که خنده توش موج میزد گفت :

_بریم بشینیم توام زیاد حالت خوب نیست !

به تایید حرفش به طرف مبلا رفتم و کنار هم نشستیم که آنا بدون اینکه کم بیاره کنار امیری که به شدت سعی میکرد ازش دوری کنه نشست و دستشو روی پاش گذاشت ، بی اختیار نگاهم روی دستش که روی پای امیر میچرخید زُم شده بود که با حرفی که آنا زد نگاهم خیره چشماش شد

_نورا تو چرا اینجا زندگی میکنی مگه خونه نداری؟؟

با این حرفش سکوت محضی همه جا رو فرا گرفت خاله با نگرانی به طرفم چرخید و خواست حرفی بزنه که بی تفاوت به پشتی مبل تکیه دادم و خطاب به آنایی که با چشمایی که برق میزدند خیرم بود تمسخر آمیز لب زدم :

_نه ندارم و اینجا زندگی میکنم تو مشکلی داری ؟؟

عاشقانه نگاهی به امیری که بدون پلک زدن خیره من بود انداخت و با عشوه لب زد :

_عه پس منم میتونم بیام اینجا پیش عشقم باشم ؟؟

دیگه داشت شورش رو درمیاورد و از بس عشقم عشقم میکرد حالمو بهم میزد ، دستی به موهای لختم کشیدم و درحالی که دور انگشتم می پیچیدمشون با لحن لوسی لب زدم:

_نه فکر نکنم بشه !

خصمانه نگاهی بهم انداخت و با چشمای ریز شده گفت :

_اونوقت چرا ؟؟؟

پاهامو روی هم انداختم و درحالی که نگاهمو توی خونه میچرخوندم با شیطنت لب زدم :

_اتاق و تخت خالی نداریم ! اونم برای تویی که جای دو نفری

با این حرفم عصبی روی مبل خودشو به طرفم کشید و درحالی که با خشم نفس نفس میزد گفت :

_یعنی میخوای بگی من چاقم ؟؟

نگاهمو روی هیکلش چرخوندم وهمونطوری که لبامو آویزون میکردم با ناراحتی لب زدم :

_نمیدونم چی بهت بگم !

با وحشت دستشو روی شکمش کشید و با جیغ اسم امیرعلی رو صدا زد ، ولی این وسط خاله بود که خنده امونش رو بریده بود و بدون اینکه چیزی بگه از لرزش شونه هاش راحت میتونستم بفهمم تو چه حالیه ! از اینکه تونسته بودم حالش رو بگیرم خوشحال بودم و حس خوبی توی وجودم پیچیده بود ، اون حرص میخورد و من لبخندم بزرگتر میشد !به طرفم برگشت که با دیدن لبخندم ، دستاشو مشت کرد و عصبی گفت :

_تو داری من رو سرکار میزاری دختره احمق !

هرچند داشتم از درون میسوختم ولی با تاسف شونه هامو بالا انداختم و با ناراحتی ظاهری خطاب به خاله لب زدم :

_نرگس جون نظر شما چیه ؟؟ ببین روناش چه گنده شدن ؟؟

با تعجب با کف دست به صورتم کوبیدم و ادامه دادم :

_واااای شکمشو نگاه چه جلو زده !

نوچ نوچی زیرلب کردم و با حالت چندشی خطاب به اونی که با چشمای گشاد شده خیرم بود ادامه دادم:

_من جای تو بودم اصلا پامو از خونه بیرون نمیزاشتم‌

خاله و امیرعلی که به زور داشتن خودشون رو کنترل میکردن تا قهقشون بالا نگیره چون واقعا قیافه آنا دیدنی شده بود

مثل این دختربچه ها تحت ثاثیرحرفام قرار گرفته بود و عصبی شده بود، باورم نمیشد آنا همچین شخصیتی داشته باشه و تحت تاثیر چند کلمه حرف من اینطوری از کوره در بره! اونا میخندیدن و من با پوزخندی که هر لحظه گوشه لبم بزرگتر میشد خیره حرکات بچگانه آنا بودم ! با استرس نیم نگاهی به امیرعلی انداخت دستی روی شکمش کشید و همونطوری که لوس لباشو جلو میداد گفت :

_مهم اینه که عشقم عاشق هیکل منه !

از درون داشتم میترکیدم ولی از روی ظاهر لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم که با عشوه دستی روی گونه امیرعلی کشید و ادامه داد :

_مگه نه عشقم ؟؟

امیرعلی ولی بدون اینکه جوابشو بده خیرم بود وپلکم نمیزد معلوم بود توی فکر و خیال های خودش غرقه وحواسش اصلا اینجا نیست ،منم توی سیاهی نگاهش غرق بودم که با نزدیک شدن لبهای آنا به گوشه لب امیرعلی حس کردم قلبم نزد و بیصدا توی خودم شکستم

بوسه ای نزدیک لبش زد که امیر انگار تازه به خودش اومده باشه با چشمای گرد شده چشم غره ای به آنا رفت که اونم با ترس عقب کشید ولی من از درون داشتم آتیش میگرفتم

بی حواس گاز محکمی از لبم گرفتم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید وصورتم از تلخیش توی هم فرورفت ! سنگینی نگاه خاله رو روی نیم رخ صورتم حس میکردم ولی از درون اینقدر داغون بودم و چشمام سنگین شده بودن که نفسم به سختی می رفت و میومد!

اگه عاشق شده باشی میفهمی که اگه جلوی چشات عشقت با کس دیگه ای عشق بازی کنه چقدر سخته و تا چقدر میتونه آدمو عذاب بده

دیگه خیلی داشت بهم فشار میومد باید هرچه زودتر از این محیط خفقان آوری که هر ثانیه بیشتر داشت روحمو آزار میداد دور میشدم بدون اینکه نگاهی به کسی بندازم بی مقدمه بلند شدم و خطاب به خاله لب زدم :

_من برم آشپزخونه !

خاله که انگار از گرفتگی صدام متوجه حالم شده بود با درموندگی که توی چشماش موج میزد سری به عنوان تاکید برام تکون داد با قدم های بلند خودمو به آشپزخونه رسوندم و بی هدف نگاهمو توی محیطش چرخوندم !

من اینجا دارم چه غلطی میکنم ، خودمم دقیق نمیدونستم بغضم هر لحظه داشت بزرگتر میشد ولی نباید میزاشتم شکستمو ببینه در یخچال باز کردم وبطری آب پرتغال رو همونطوری که بیرون میاوردم با عجله یک نفس سرکشیدم

با نفس های بریده تقریبا همشو خوردم و بطری خالیو روی میز جلوم کوبیدم ، با پشت دست دهنمو پاک کردم که متوجه اشکای که صورتم رو خیس کرده بودن شدم

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و با ناراحتی به طرف سینک ظرفشویی رفتم شیر آب سرد رو باز کردم و با دست هایی که میلرزید چند مشت محکم آب به صورتم پاشیدم

نفسمو با فشار بیرون فرستادم و بدون توجه به خیس شدن لباسام سرمو بالا گرفتم و سعی کردم ذهنمو خالی از چیزهایی که چند دقیقه پیش دیده بودم بکنم

نمیدونم چند ثانیه چشمام بسته بودن که با صدای نفس های عصبی کسی پشت سرم به خودم اومدم و با وجود قطرهای آبی که روی صورتم رون بودن به عقب چرخیدم که با صورت سرخ شده از خشم آیناز مواجه شدم ! با انگشت اشاره ای به پذیرایی کرد و با خشم لب زد :

_این اینجا چه غلطی میکنه ؟؟؟

بدون اینکه حرفی بزنم خواستم از کنارش بگذرم که مُچ دستمو محکم گرفت و عصبی رو به روم قرار گرفت

_این چه حالیه که تو داری هاااان ؟؟

لبامو به زور بهم فشار دادم و سعی کردم نگاه اشکیمو به اطراف بچرخوندم که فَکَمو بین دستاش گرفت و عصبی سرمو به سمت خودش چرخوند

_نگام کن ببینم این بود مقاومتت ؟؟ نباید کوتاه بیای متوجه ای؟

بازم سکوت کردم و سکوت !

چون چیزی برای گفتن نداشتم فکر میکردم همه چیز به این آسونیه و بتونم بودن دختر دیگه ای رو کنار امیر تحمل کنم ولی امروز فهمیدم همه چیز به این راحتی نیست ، از سکوتم شاکی شده چنگی بین موهای کوتاهش زد

عصبی یک قدم ازم فاصله گرفت از فکر به اینکه بیخیال شده دستی به صورت خیسم کشیدم و خواستم به اتاق پناه ببرم که با حرف آیناز ناخودآگاه خشکم زد و همونجوری بی حرکت سرجام ایستادم

_آره دقیقا عین یه ترسو فرار کن ! فرار کن و امشب شاهد عشق بازی اونا توی اتاق بغلیت باش !

بهم نزدیک شد و همونطوری که چرخی دورم میزد پوزخند صدا داری زد و ادامه داد :

_آره دقیق کنار گوشت ، اونوقت ببینم چیکار میکنی !

با فکر بهش هم موهای تنم سیخ میشد چه برسه به اینکه بتونم ببینم و تحمل کنم ، نه نمیشد اصلا و ابدا حداقل تا زمانی که من صیغه اش بودم و زنش به حساب میومدم با این فکر موهای چسبیده به پیشونیم رو کنار زدم و عصبی لب زدم :

_چیکار باید بکنم !

با این حرفم بالاخره اخماش باز شد و درحالیکه کم کم لبخندی روی لبهاش جا خوش میکرد زیر لب زمزمه وار گفت :

_بریم تا بهت بگم !

قبل از اینکه منتظر واکنشی از جانب من باشه دستمو گرفت دنبال خودش کشید به اتاق که رسیدیم به زور مجبورم کرد به حمام برم و بعدش هربلایی که خواست سرم پیاده کرد و منم به اجبار حرف نمیزدم و سکوت کرده بودم ،کارهاش که تموم شد با لذت نگاهش رو به سرتاپام دوخت و با شیطنت انگشتش رو به نشونه لایک برام بالا برد و گفت:

_عالی شدی !

دپرس و بی حوصله نگاهش کردم که دستی به بازوم کشید و ادامه داد :

_حالا باید بریم پایین و کاری کنیم اون دختره دُمش رو بزاره روی کولش و از اینجا در بره !

نگاهی از بالا تا پایین به خودم توی آیینه انداختم و با لبهای آویزون لب زدم :

_اینا بی فایدس ، اگه من رو میخواست الان اون دختره پیشش نبود !

پوووف کلافه ای کشید و همونطوری که دستاشو پشت کمرم میزاشت و به اجبار به طرف در خروجی هُلم میداد گفت :

_فعلا باید عیش این دختره رو بهم بزنیم ، اونم بسپارش به من اوکی؟؟

آره الان باید فقط اون دختره رو از این خونه بیرون میکردم و تموم فکرم رو متمرکز اون میکردم لعنتی !

با این فکر موهامو از دو طرف گردنم کنار زدم و با قدم های بلند در حالی که دست آیناز و محکم گرفته بودم از اتاق خارج شدم

از بالای پله ها نگاهی به سالن انداختم و با دیدن آنایی که محکم به امیرعلی چسبیده بود و تقریبا تو بغلش بود دندونامو محکم روی هم سابیدم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

با دیدن این حالم آیناز ریز ریز خندید و با شیطنت لب زد :

_تو همونی نبودی که میگفتی برات مهم نیست؟؟

چشم غره ای بهش رفتم و با عصبانیت لب زدم:

_فعلا که باید این رو با یه تیپا از این خونه بندازیمش بیرون!

عالیه زیر لب زمزمه کرد و همانطوری که جلوتر از من از پله ها پایین میرفت خطاب بهم گفت :

_زودباش دنبالم بیا !

وقتی که به سالن رسیدیم همه تقریباً دور هم نشسته بودند و نگاهشون خیره تلویزیون بود

دقیقاً مبل روبروی امیرعلی رو انتخاب کردم و همونطوری که با ناز می شستم پاهامو روی هم انداختم که لباس کوتاهم بالا رفت و پاهای سفیدم بیشتر توی دید قرار گرفتند

دیدم چطور نگاه امیرعلی روی پاهای برهنم چرخید و آب دهنش رو با سر و صدا قورت داد ، آنا که حواسش به تلوزیون بود برگشت که با دیدن نگاه خیره امیرعلی چشماش کاسه خون شد وبا اخمای درهم شروع کرد به تند تند نفس نفس زدن !

با خنده تکیه ام رو به مبل دادم و باعشوه همونطوری که نگاهمو به امیر میدوختم نامحسوس چشمک ریزی بهش زدم

امیرعلی ازبس تعجب کرده بود نزدیک یود چشماش از حدقه دربیان و فقط با بهت و ناباوری خیره حرکاتم شده بود و پلکم نمیزد

دستی به موهام کشیدم و سعی کردم حرکاتمو پر از ناز و عشوه کنم تا اون رو تشنه و خمار خودم کنم و امشب به قدری بیقرار بشه که آنا رو خودش از این خونه بیرون کنه !

همینجوری مشغول بودم که با حرفی که آیناز زد نیم نگاهی به سمتش انداختم

_وای این چه فیلمیه نگاه میکنید پاشید زود باشید بچه ها بازی کنیم !

دست به سینه چپ چپ خیره اش شدم و با بهت زیر لب زمزمه کردم:

_آخه بازی ؟؟

نامحسوس چشمکی بهم زده و در حالی که سعی میکرد عادی جلوه کنه گفت :

_آره هم هیجانش بیشتره هم بهتر از دیدن این فیلم به درد نخوره !

از چشمکش فهمیده بودم یه چیزایی توی سرشه پس با لبخند سری تکون دادم و گفتم:

_باشه منم موافقم !

آنا ولی با ترش رویی دست امیر رومحکم گرفت و همونطوری که انگشتاش نوازش میکرد گفت :

_عشقم میای بریم تو اتاقت کارت دارم ؟؟

دستمو مشت کردم و به زور داشتم خودمو کنترل میکردم که چیزی بارش نکنم دختری بی‌حیایی پررو از هیچی خجالت نمیکشه ببین چه چیزهایی سر هم میکنه ،آیناز که از حالت صورتم فهمیده توی چه حالیم !

دستپاچه خودشو روی مبل به جلو کشید و همانطوری که امیر مخاطب خودش قرار میداد گفت :

_اوا کجا داداشم خیلی این بازی را دوست داره مگه نه امیر؟؟؟

امیر بدون اینکه توجه ای به آنا بکنه با چشمهای ریز شده سوالی سری تکون داد و پرسید :

_چی هست حالا ؟؟

آیناز با لبخند گنده ای که روی لباش بزرگ تر می شد با شیطنت خندید و گفت:

_معلومه دیگه جرات حقیقت !

نمیدونم چه سری بین این خواهر برادر بود که با این حرف امیر تکیه اش رو به مبل داد و همونطوری که نگاهش رو هیکلم بالا پایین میکرد زیر لب زمزمه کرد:

_خیلیم عالی !

با چشمهای ریز شده خیرش شدم و بی تفاوت شونه ای بالا انداختم یعنی چی می تونست باعث این لبخند شیطنت آمیز روی لب های امیرعلی بشه ؟؟

ولی دقیق متوجه شده بودم که هرچی که هست باعث خشم بیش از حد آنا شده و داره بیش از حد خود خوری می کنه اینو از دستهای مشت شده اش و لباش که مدام زیر دندونش می‌کشید راحت میشد حدس زد

این وسط پدر و مادر امیرعلی با شوق و ذوق خاصی نگاهشون بینمون میچرخوندن و تقریباً ساکت مونده بودند که آیناز یکدفعه گفت:

_پاشید بریم توی حیاط بازی کنیم !؟

با این حرفش خاله مصنوعی اخماشو توی هم فرو کرد و با لحن عصبی لب زد :

_کجا کجا پس ما چیکار کنیم این وسط ؟؟

آیناز به لبهای آویزون شدن نگاهی به مامانش انداخت و سوالی پرسید:

_یعنی چی الان ؟؟

سیبی بلند کرد و همانطوریکه با چاقو مشغول خرد کردنش شد گفت :

_یعنی اینکه حق ندارید از جاتون جُم بخورید !

از این حرفای مامان خندم گرفته بود چون دقیقا عین این دختر بچه های شیطون و بازیگوش میموند که دوست داشت همش دورش شلوغ باشه آیناز با لجاجت پاشو زمین کوبید و غُرغُرکنان گفت :

_نه نمیشه !

با این حرفش همه سکوت کردن و با چشمای گشاد شده خیره شدن که انگار تازه متوجه شده باشه چی گفته بود لبخند عجولی روی لبهاش نشوند ودرحالیکه دستاشو بهم گره می‌زد با خنده گفت:

_آخه میدونی چیه بعضی از کارها رو نمیشه جلوی شما انجام داد !

دستشو یه کوچولو روی هوا گرفت وهمونطوری که با انگشت شصتش مقداری نشون میداد ادامه داد :

_ببخشیدا ولی شاید یه خورده بی تربیتی باشه !

جمع تقریبا ترکید و قهقه همه بالا گرفت،با لبخند گوشه لبم خیره خنده از ته دل جمع شاد و خوشحالشون بودم که با یاد خانواده خودم کم کم لبخند روی لبهام ماسید و بی اراده اشک داخل چشمام نشست

با سنگینی نگاه کسی روی صورتم ،نگاهم به رو به رو چرخید که با دیدن امیرعلی که با طرز خاصی خیرم بود و پلکم نمیزد بی اراده دستم به طرف چشمام رفت و زود نگاهمو ازش گرفتم

با دیدن جمع اونا دلم برای خانوادم تنگ شده بود ،نمیدونم چقدر خیره میز و توی فکروخیالای بیخودم فرو رفته بودم که با تکون دادن شونه ام به خودم اومدم و درحالی که به طرف آیناز میچرخیدم هااان آرومی زیر لب زمزمه کردم

نگران نگاهشو توی چشمام چرخوند و با بُهت زیرلب زمزمه کرد :

_اتفاقی افتاده ؟؟

روی مبل جابه جا شدم و دستپاچه درحالی که دستی به دماغم میکشیدم با صدای خفه ای لب زدم:

_نه نه !

با اینکه معلوم بود هنوزم قانع نشده ولی سری به عنوان تاکید حرفام تکون داد و بعد از مکثی چندثانیه لب زد :

_باشه پاشو بریم ! بقیه رفتن

با این حرفش نگاهم به مبل خالی امیرعلی و آنا خورد ،باز لبامو با حرص روی هم فشار دادم با عجله بلند شدم و همراه آیناز خودمو به حیاط رسوندم
با غیض روی صندلی ها نشستم و با حالتی که بی اراده انگار آماده جنگم نگاهمو به آیناز دوختم

اونم که اوضاع رو خطری دید با سرفه ای صداشو صاف کرد و خطاب به جمع لب زد:

_خوب شروع کنیم دیگه ؟؟؟

همه سکوت کردن که بطری روی میز بلند کرد و همونطوری که قصد چرخوندش رو داشت جدی گفت :

_از الان بگم که شرایط بازی اینکه هر کاری ازتون خواستن باید حتما انجام بدید بدون اینکه اعتراض کنید

همه به تایید حرفش سرشون تکون دادن که بطری رو چرخوند با هر چرخشش نفسم بیشتر تو سینه حبس می شد به قدری هیجان زده شده بودم که دستام خیس عرق شده بودند

چرخید و چرخید و چرخید تا سرش
به سمت آنا و تهش به سمت من ایستاد
نمیدونستم تا این حد خوش شانس بودم و خودم خبر نداشتم

از اینکه میتونستم آنا رو اون طوری که میخوام اذیت کنم شادی توی وجودم پیچید و بی اراده لبخندی گوشه لبم نشست روی صندلی خودمو جلو کشیدم و بدجنس زیرلب زمزمه کردم :

_خوب خوب جرات یا حقیقت ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و به سختی لب زد :

_جرات !

خوبه درست همون چیزی که من میخواستم رو انتخاب کرد و این یعنی یک بازی هیجانی !

فکرم درگیر این بود که چی بهش پیشنهاد بدم تا نتونه انجام بده و اذیت بشه ولی هیچی به فکرم نمیرسید!زبونی روی لبهام کشیدم و با تیزبینی لب زدم :

_پاشو همین الان بپر توی استخر !

با چشمای گشاد شده خیرم شد و با بُهت زیرلب زمزمه کرد :

_چی ؟؟ توی این هوا من بپرم توی استخر

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و همونطوری که به پشتی صندلی تکیه میدادم بدجنس لب زدم :

_دلیل ازم نخواه همینی که هست !

توی این هوای سرد صددرصد قندیل میبست و دندوناش روی هم بند نمیموندن ولی حقش بود ! ولی من که میدونستم دلیل این نه گفتناش بیشترش بخاطر این بود که میترسید آرایشش خراب نشه !

آیناز که به زور خودش رو کنترل میکرد تا نخنده و بدنش عین چی میلرزید ، به اون میخندیدم ولی حواسم به امیرعلی نبود که با لبخند مرموزش خیرمه و توی فکرش چه چیزایی میگذره!

برعکس انتظارم که فکر میکردم الان دَبه در میاره و پشیمون میشه بلند شد و با ناز و عشوه همونجوری که نگاشو تو چشمای امیرعلی میدوخت شروع به در آوردن لباساش کرد

دختره لعنتی باورم نمیشد تقریباً داشت جلوی ما لخت میشد و کسی جز امیرعلی براش مهم نبود انگار یه جورایی این پیشنهاد من به جایی که به ضررش باشه به نفعش داشت تموم میشد!

و این هم باعث شده بود که فقط حرصم بگیره و کاری جز خودخوری از دستم برنیاد ،بیشتر از همه نگاه‌های امیری حرصم گرفته بود که یه جوری خیرش شده بود و با نگاهش داشت سانت سانت بدنشو اندازه می‌گرفت

مقابل چشمای گشاد شده من و آیناز لباسشو کامل از تنش درآورد و روی دسته صندلی کنار امیرعلی گذاشت و حالا تقریبا برهنه و فقط با یه دست لباس زیر روبه رومون ایستاده بود

یه طوری با ناز و عشوه بدنش رو تکون میداد و راه میرفت انگار توی استیج ایستاده و داره نمایش اجرا میکنه !

دستی توی موهای بلند و مواجش کشید و درحالیکه با عشوه به طرف استخر می‌رفت مدام تحر..یک وار دستشو روی بدنش تکون میداد

حس میکردم سرم درحال انفجاره و چشام به قدری میسوختن که مطمئن بودم قرمز شدن واقعاً این دختر دست کمی از یک پو..رن استار نداشت و یه طوری رفتار می کرد که من جلوش کم میاوردم

حالا می فهمیدم که چطور این همه سال در کنار امیر مونده به قدری کارآزموده و حرفه ای بود که دقیق میدونست چطور رفتار کنه و حتی تو این هوای سردهم دست از عشوه هاش و کارهاش برنمیداشت و انگار یه جورایی جزو جدانشدنی بدنش بودند

امیرم که از چشماش معلوم بود تو چه حال و هواییه ولی من به قدری بهم شوک وارد شده بود و متحیر بودم که فقط نمیتونستم نگاه از اندامش بگیرم و همینطوری خشکم زده بود

لبه استخر ایستاد و همونطوریکه لباشو با عشوه جلو میداد بوسه ای تو هوا برای امیر فرستاد و تا به خودمون بیایم توی یه چشم بهم زدن توی استخر پرید

به جای اینکه بهش بربخوره و اذیت بشه در عوض خیلی بهش خوش میگذشت و حالش سرجاش بود و حالا این من بودم که با دیدن آنایی که با بدنی خیس بیشتر توی چشم اومده بود و هر مردی رو تحر…یک میکرد داشتم حرص میخوردم

نمیدونم این بشر سردش نمیشد که اینطوری راست راست راه میرفت ، کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و نفسمو کلافه بیرون فرستادم

آینازم که معلوم بود وضع بهتری از من نداره همونطوری که چشماشو تو حدقه می چرخوند با نگرانی نیم نگاهی بهم انداخت و کنار گوشم زمزمه کرد:

_این دیگه کیه بابا !

دستمو جلوی دهنم گرفتم و با حرص زیر لب زمزمه کردم:

_یکم دیگه اینطوری ادامه بده قطعا میکشمش!

خواست حرفی بزنه که با نزدیک شدن آنا بهمون سکوت کرد ، نزدیک که شد و بدون اینکه اصلاً به روی خودش بیاره کنار امیرعلی برهنه نشست

با نفس نفس در حالی که دستی به صورت خیسش میکشید خطاب به امیر لب زد :

_با اینکه آبش سرد بود ولی تجربه خوبی بود برای امشب عشقم !

یه طوری کلمه امشبو با منظور گفت که
که امیر با چشمایی که برق میزدند زبونی روی لبهاش کشید و سعی کرد خندشو بخوره !

وای خدای من این داشتند جلوی من دل و قلوه میدادن من هیچ کاری از دستم برنمیاد

بدون اینکه بفهمم دارم چه کار می کنم ناخودآگاه انگشتمو زیر دندونم فرو بردم و مشغول خوردنش شدم

امیر سرشو چرخوند ، نمیدونم چی توی صورتم دید که پوزخندی زد ،با دیدن پوزخندش محکم گوشه ناخنمو محکم بین دندونام کشیدم که حس کردم تیکه از گوشت دستم کنده شد

طعم تلخ خون توی دهنم پیچید که بی اراده آخ آرومی از بین لبهام خارج شد
با شنیدن صدام آیناز با نگرانی نگاهی بهم انداخت و سوالی پرسید :

_چی شدی؟!

دستامو توی هم پیچوندم و برای فرار کردن از زیر نگاه سنگینشون دستپاچه گفتم :

_هیچی !

آیناز که از قیافم انگار فهمیده بود حالم تا چه حد خرابه ، دست پاچه بطری خالی رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد بچرخوندش گفت:

_خوب بیاید بقیه بازی !

بطری میچرخید ولی من نگاهم روی آنایی میچرخید که با بدنی نیمه لخت توی آغوش امیر لَم داده بود!

توی فکر و خیالای خودم غرق بودم که با شنیدن اسمم توسط امیر به خودم اومدم و نگاهم به سمتش چرخید

_خوب اینجوری که معلومه انگار دور دور ماست!

وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم اشاره به بطری روی میز کرد وبا غرور همونطوریکه به پشتی صندلی تکیه می داد گفت:

_خوب کدوم انتخاب می کنی جرات یا حقیقت؟؟

چی ؟؟وقتی که نگاهم به روی میز خورد آه از نهادم بلند شد و ناباور خیره بطری که یک سمتش بطرف امیرعلی و یک سمتش به طرف من بود ، شدم !

نمیدونستم که باید چه چیزی رو انتخاب کنم و به قدری هول و دستپاچه شده بودم که فقط هراسون نگاهمو به اطراف میچرخوندم و دنبال حرفی برای گفتن بودم ،نمیدونم چقدر مثل دیوونه ها اطرافمو نگاه کردم که با حرف آنا آب دهنمو قورت دادم و با حرص سرمو به طرفش چرخوندم

_منتظر تو هستیما !

دختره الدنگ هنوزم همون طوری نیمه برهنه کنار امیر نشسته بود و با ناز داشت لباسشو تنش میکرد یکی نیست بگه به تو چه اصلا که تو هر کاری دخالت می کنی!

ترسم از این بود که چیزی رو انتخاب کنم که به ضررم باشه و نتونم از پسش بر بیام اونوقت اونی که ضرر میکنه و بازنده باشه من باشم !

بالاخره که چی باید یه کاری میکردم راه فراریم که نداشتم پس موهامو پشت گوشم زدم و درحالیکه توی چشمای امیرعلی خیره میشدم یه کلمه لب زدم :

_جرات !

انگار مطمئن بود همچین حرفی میزنم چون درحالیکه با انگشتش گوشه لبشو میخاروند با حال خاصی لب زد :

_اوکی !

همینجوری با استرس خیره اش شده بودم که لبش رو با دندون کشید و همونطوری که نگاهشو روی بدنم بالاپایین میکرد با چشمایی مرموز لب زد:

_مطمعنی میتونی انجامش بدی؟؟

با این حرفش نگاه همه به سمتم چرخید یعنی من رو در توان انجام دادن یه کار نمیدونست ؟؟

عصبی توی چشماش براق شدم و باحرص خاصی گفتم :

_آره چرا نتونم ؟؟

لبخند مرموزی زد و درحالی که نگاهشو به رو به رو میدوخت بدجنس لب زد :

_اوکی ! پس پاشو بیا اینجا

انگار دیووونه شده ، پاشم برم اونجا چیکار آخه ؟؟؟
وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :

_با توام !

اینقدر با تحکم این حرف رو زد که بی اختیار بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم

این وسط فقط آنا بود که لحظه به لحظه بیشتر سرخ میشد و ابروهاش توی هم گره میخوردن ،بالای سرش دست به سینه ایستادم و همونطوریکه لبامو جلو میدادم با حرص لب زدم :

_خووووب ؟؟

بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه نگام کنه جدی گفت:

_ تحر..یکم کن !

حس کردم اشتباه شنیدم همینطوری
خشکم زده بود ناباور در حالی که گردنمو کج کرده بودم خیره صورتش شدم ،تقریباً سکوت محضی همه جا رو فرا گرفته بود که با صدای جیغ جیغوی آنا حواسم به سمتش کشیده شد

_یعنی چی این حرف !؟

برعکس انتظارم که الان امیر حرفی بهش میزنه سکوت کرد و در حالیکه به طرفم میچرخید منتظر نگام کرد

ولی من به قدری از حرفش شوک زده و هیجان زده شده بودم که هنوزم باورم نمیشد همچین حرفی بهم زده باشه ولی من تقریبا توی رابطه مبتدی بودم و از هیچ چیزی دقیق سر درنمیاوردم ،حالام که ازم میخواست جلوی جمع آقا رو تحر…یک کنم

هنوز همونجوری مردد ایستاده بودم که با صدای خشنش به خودم آومدم و تکونی سرجام خوردم

_زود باش منتظرم !

خواستم زیرش بزنم ولی از طرفی به خاطر آنا که داشت بهش فشار میومد و حرص میخورد و از طرف دیگر به خاطر این بازی مجبور شدم به حرفش عمل کنم
آیناز با خنده چشمکی بهم زد و با تکون دادن لبهاش بهم گفت ،ببینم چیکار میکنی !

من توی اتاق خواب پیش خود امیر هم درست و درمون بلد نبودم کاری کنم حالا بدجوری گیر افتاده بودم !

با دستایی که می لرزید نگاهی به طرز نشستنش انداختم و با فکر اینکه از کجا میتونم شروع کنم با عجله و بدون فکر خودمو توی بغلش انداختم

چون حواسش جای دیگه بود و منم یه دفعه ای این کارو کردم تو جاش تکونی خورد و برای ثانیه ای حس کردم لبخندی گوشه لبش نشست و سعی کرد که من متوجه نشم و زود به خودش اومد

با این حرکتم آنا دندوناشو روی هم سابید و با حرص خاصی جیغ کشید :

_این چه مسخره بازیه امیر ؟؟

امیر ولی بی تفاوت همونجوری که سعی می‌کرد بیشتر روی صندلی خودش رو جابجا کنه خطاب بهش گفت :

_قوانین بازی و باید رعایت کنه پس تو دخالت نکن !

با این حرف انگار آتیش زیرش روشن کرده باشی دستاشو با حرص مشت کرد و نگاه ازمون گرفت

تقریبا به امیر چسبیده بود و برای اینکه بیشتر حرصش بدم توی بغلش جابجا شدم و همونطوری که پاهامو تکون میدادم با لحن لوسی لب زدم:

_میشه بری اون طرف تر آنا جان ؟؟ میخوام کارمو شروع کنم

با چشم برزخیش دقیق عین دختر بچه‌ها دستاشو به سینه زد در حالیکه صورتشو ازمون برمیگردوند نه بلندی گفت

از دیدن حالتاش خندم گرفت بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم سرمو روی سینه امیر میزاشتم ریز ریز خندیدم با نفس عمیقی که امیر توی موهام کشید بی حرکت موندم و نفسم توی سینه حبس شد !
یعنی واقعا اونم دلتنگ من شده بود ؟؟

سرمو بلند کردم که با دیدن چشماش انگار زمان و مکان برام ایستاده باشه ،آب دهنم رو قورت دادم و بدون پلک زدن توی چشماش غرق شدم

انگار دیووانه شده بودم دستمو روی صورتش گذاشتم و آروم با نوک انگشتم به سمت لباش کشیدم

چشماش رو بست و نفسش رو عمیق بیرون فرستاد که لبمو با زبون خیس کردم و آروم سرمو جلو بردم

من که تا این حد خجالتی بودم انگار چشمام هیچی نمیدید و فقط لبای امیر جلوی چشمام بودند و عطش خواستنش به قدری زیاد بود که تنم داشت میسوخت ،لبمو آروم گوشه لبش کشیدم که لباش از هم فاصله گرفتن سرشو چرخوند

بدون توجه به نفس های عصبی آنا دقیق کنارم ،فقط به تحر..یک کردن امیری فکر میکردم که الان توی بغلش نشسته بودم

امیرعلی سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون بده ولی من از گرمای بدنش که هر لحظه بالاتر می‌رفت راحت میتونستم بفهمم تو چه حالیه !

من نورام کسی که به این سادگی کوتاه نمیاد و از بچگی یاد گرفتم برای چیزی که میخوام بجنگم!

الانم قصدم جبران کارهای امیری بود که منو به سادگی زیر پاش له کرد و غرورمو به بازی گرفت !

دستمو نوارش وار روی گردنش کشیدم و همونطوری که به سمت سینه اش میبردم آروم دکمه بالای پیرهنشو باز کردم ،با این حرکتم دیدم چطور سیب گلوش تکون خورد و آب دهنشو به زور قورت داد
سرمو آروم نزدیک بردم و همونطوریکه لبامو روی گردنش میکشیدم نفسمو با فشار روی گردنش رها کردم

می تونستم از گوشه چشم راحت حرکات عصبی آنا رو ببینم ولی از ترس امیر جرأت نداشت حرفی بزنه یا عکس العمل نشون بده!

این مورد هم به نفع من بود و اگه درست عمل میکردم برنده بازی من بودم ،بوسه های ریز ریز روی گردنش میکاشتم و با عطش بیشتری سعی در باز کردن دکمه های پیرهنش داشتم

انگار واقعا دلم برای لمس تنش تنگ شده بود و اینا همه جز یه بازی برای گول دادن خودم هیچی دیگه نبودن چون خودم که نمیتونستم خودمو گول بزنم و لرزش دستام و تبش بالای قلبمو نادیده بگیرم

منتظر بودم کوتاه بیاد و یه عکس العملی نشون بده ولی برعکس تصوراتم با لبخند مغرورش خیره چشمام بود و پلکم نمیزد
این حرکتش یعنی اینکه داری میبازی و اصلاً شانسی در برابر من نداری!

پس که اینطور آقا قصد مسخره کردن منو داشت و به خیال خودش داشت اینطوری آزارم میداد به قدری اطرافم سکوت بود که اصلا هیچ چیزی رو حس نمیکردم و انگار خودم و امیر تنهاییم!
معلوم بودن اونام خیره ی حرکات ما هستن و توی این دنیا سیر نمیکنن و سرگرم تماشای فیلم سینمایی مورد علاقشونن !

پس بیخیال اطرافم شدم و همانطوریکه آب دهنمو به زور قورت میدادم عصبی از بی تفاوتی امیرعلی دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و صورتش سمت خودم چرخوندم تا مستقیم خیرم بشه بی‌تفاوت سری تکون داد که بدون اینکه بهش مهلت بدم

با یه حرکت بدون توجه به هین بلند آنا لبای خیسمو روی لباش گذاشتم و با عطشی که هر لحظه توی وجودم شعله ورتر می شد شروع به بوسیدنش کردم
دیدم چطور چشماش گرد شدن و همینجوری خشکش زد ولی من با آرامش چشامو بستم و همونطوری که داشتم توی حال و هوای غریب خودم غرق میشدم با لذت زبونی روی لبهاش کشیدم

نفسش توی سینه حبس شد ولی بازم سعی داشت مقاومت نشون بده از حرص گا..ز آرومی از لباش گرفتم و ازش جدا شدم که با دیدن چشمای تقریبا خمارش فهمیدم کارهام بی نتیجه نبودن و داره خام و رام من میشه

ولی هنوزم کارهای زیادی باهاش داشتم
تا زمانی که خودش دستش دور کمرم حلقه نشه و به اتاقش نبرتم این بازی تموم نمیشه !

میتونم…یعنی باید بشه تا کمی از زخمای وجودم التیام پیدا کنن

با چشمایی که از شدت شهو..ت خمار شده بودند نگاهش توی صورتم چرخوند و روی لبام زُم کرد وقتی نگاه خیرشو دیدم با ناز موهامو پشت گوشم زدمو زبونی روی لبهام کشیدم ،باید خمار و تشنه من میشد به قدری که طاقت از کف بده و به طرفم بیاد

با دیدن حرکاتم چشماشو بست و محکم روی هم فشارشون داد دستامو با ناز دور گردنش حلقه کردم و سرمو به پیشونیش چسبوندم

و زبونم رو آروم از روی گونه اش تا کنار لبش کشیدم این حرکاتی که انجام میدادم کاملاً غیر ارادی بود چون اصلاً دلم نمی خواست جلوی رقیبم کم بیارم

دستم رو از پشت توی موهاش میکشیدم و آروم آروم لبامو به طرفش لباش میبردم پلکاش شروع کردن به لرزیدن و از گوشه چشم میدیدم که چطور دستاشو مشت کرده

خودمم حال و هوام عوض شده بود ولی از بی تفاوتی اون دیگه حرصم گرفته بود و دوست داشتم عکس العملی نشون بده

این خیلی برام مهم بود که الان تو این لحظه کم نیارم و به هر طریقی امیرعلی رواز پا در بیارم

با فکری که به ذهنم رسید یک دفعه بدون اینکه از تو بغلش بلند شم اون پام رو آروم از کنارش رد کردم و اون سمتش انداختم یعنی الان کاملاً توی بغلش بودم و حالات بدنش رو کاملاً حس میکردم برای اینکه ضربه آخرو بزنم انگار که دارم برای اینکه بتونم راحت تو بغلش بشینم جابه جا میشم بدنمو یه کم روی بدنش کشیدم

با این حرکت چشماش قرمز شده تا بخوام به خودم بجنبم حرکتی بکنم عین دیوونه ها به سمتم حمله کرد ودستاش بودن که از دو طرف توی موهام چنگ شدن و خشن به طرف خودش کشیدم

این حرکتش و بوسیدن لبام ،با صدای جیغ خفه آنا توی هم پیچید حالا این من بودم که خشکم زده بود و اون دقیقاً عین تشنه به آب رسیده لبام رو به دندون می‌گرفت و می کشید

اون میبوسید و من همونطوری بی حرکت مونده بودم معلوم بود بیش از حد تحر…یک شده و دیگه کنترل رفتاراشون نداره با دیدن حالش بی اختیاری میون بوسیدنای مداومش خندم گرفت برای ثانیه ازم جدا شد آروم پلکای بستش رو باز کرد و خیره لبخندم شد

خوب دیگه کارمو تموم کرده بودم و بازی رو برده بودم با این فکرخواستم ازش فاصله بگیرم که یک دفعه نمیدونم چی شد که دیدم ، توی آغوشش بین زمین و هوا معلقم!

از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و بی اختیار دستامو دور گردنش حلقه کردم که صدای عصبی آنا باعث شد حواسم به سمتش جلب بشه ، درحالیکه با وحشت دستاشو عصبی به اطراف تکون میداد و فریاد زد :

_داری چیکار می کنی امیر؟؟

این وسط آیناز بود که با چشمای گرد شده از تعجب خیرم بود و مدام با نیش باز از پشت امیر بهم علامت لایک رو نشون میداد ولی امیر بدون توجه به جیغ جیغای آنا همونطوری که تو بغلش بودم از کنارشون گذشت و با قدم های بلند به طرف خونه رفت

باور نمیشد این همون امیرعلی باشه که سعی داشت در برابرم خودشو سخت وجدی نشون بده و نسبت به کارهام بی تفاوت باشه ،از کارهایی که به خاطر این بازی جلوی بقیه کردم خجالت زده سرمو توی سینه اش پنهون کردم و چشمامو بستم

از یه طرفی حس خاصی تو وجودم پیچیده بود و قلبم به قدری تند میزد
که حس میکردم صدای بلندش توی فضا پیچیده ، کف دستای عرق کردمو به پایین لباسم چنگ زدم که نگاهم به صورتش خورد ،همونطوری با بیقراری که توی صورتش کاملا معلوم بود سعی داشت از پله ها بالا بره

نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم دستم روی سینه داغش بود و تپش بالای قلبشو زیر دستم حس میکردم ولی اینا باعث نمیشد که از گناهش بگذرم و تمام این مدتی که غرورمو زیر پاش له کرده بود و مثل یه برده باهم رفتار کرده بود رو ببخشم

همانطوریکه سرم روی سینه اش بود توی فکرای در هم برهم غرق بودم که با فرود اومدنم تو یه جای نرم و راحت ، با باز کردن چشام نگاهم خیره امیری شد که روی تنم خیمه زده بود نگاهشو بی قرار شد توی صورتم میچرخوند

آب دهنمو قورت دادم و همانطوری که نفس آه همانند بیرون می فرستادم به این فکر میکردم که بی قراری توی چشاتو واسه خودم باور کنم یا رفتار و رابطه ای که با آنا داری رو ؟!

با سر انگشتاش آروم موهای روی پیشونیم رو کنار زد و درحالیکه لباشو با زبون خیس میکرد به طرف صورتم خم شد ، نه من نمی تونستم !

نمیتونستم با کسی باشم که زنه دیگه ای رو لمس کرده و باهاش یکی شده ،فقط چند سانت باهام فاصله داشت که انگشتام روی لبای داغ و خیسش گذاشتم و مانع از بیشتر جلو اومدنش شدم با این حرکتم چشماش با تعجب گرد شدن وناباور وسوالی برای چندثانیه بدون پلک زدن خیرم شد

دستمو روی سینه اش گذاشتم وهمانطوری که آروم به عقب هُلش میدادم سعی کردم از روی خودم کنارش بدم

برخلاف انتظارم که الان مییبینیه من این رابطه رو نمیخوام کنار میکشه ،عصبی دستمو کنار زد و توی صورتم با لحن خماری زمزمه کرد :

_داری چیکار میکنی ؟؟

یعنی واقعا نمیدونست من چمه ،بی اراده پوزخند صداداری بهش زدم و بدون اینکه جوابی بهش بدم سعی کردم از روی تخت بلند شم

ولی اون خشن دستاشو دو طرفه بازوهام قرار داد و تا به خودم بیام باز روی تخت خوابوندم و همانطور که روم خیمه میزد سرشو توی گودی گردنم فرو برد و با لحن خماری کنار گوشم زمزمه کرد :

_بسه آروم بگیر دختر !

واقعا توقع داشت آروم باشم ؟ با اون حجم توهین و تحقیراش حالا از من چی میخواست، من فقط قصدم مثل خودش تحقیر کردنش بود و الانم بهترین موقعیت بود

لباشو روی گردنم میکشید و دستاش بودن که به قصد لمس تنم در حرکت بودن ،صدای نفسای تند و بلندی که میکشید توی فضای اتاق پخش میشد ولی جز حس خفگی چیز دیگه برای من نداشت !

خفگی از دستایی که میدونستم دیروز روی تن دختر دیگه ای در حرکت بودن ،عصبی شروع کردم به تقلا کردن ولی اون بدون توجه به من سعی داشت پیراهنم رو از تنم دربیاره!

خواستم حرکتی بکنم و به شدت کنارش بدم ولی با شنیدن صدای آنا از پشت در اتاق از تقلا افتادم و آروم گرفتم!

_امیرعلی!

ولی امیرعلی انگار که چیزی نمیشنوه به کار خودش ادامه میداد منم مجبور شدم ساکت بشینم چون مسلما هرچیزی میخواستم جز اومدن امشب اون توی این اتاق !

با اخمای درهم سعی داشت لباسم رو بالا بده و همونطوری زیرلب غُرغُرکنان لب زد:

_اهههه این چرا درنمیاد !

یکدفعه در اتاق با ضرب باز شد و آنا با سروضعی آشفته و عصبی داخل اتاق شد ،مثل گرگ زخمی نگاهش رو بین من و امیرعلی چرخوند و جیغ زد :

_بس کن این بازی لعنتی رو !

پوزخندی گوشه لبم با این حرفش جا خوش کرد ، یعنی واقعا فکر میکرد داریم به بازی ادامه میدیم ؟؟ یعنی تا این حد ساده بود یا خودش رو به خنگی زده!

با دیدن پوزخند من انگار جری شده باشه به طرفم حرکت کرد و تا به خودم بیام موهام توی دستاش بودن و با قدرت میکشید

_از اتاق نامزد من برو بیرون سلطیه !

جیغی از درد کشیدم که امیرعلی باوحشت و چشمای که خون ازشون چکه میکرد به طرف آنا برگشت و توی صورتش فریاد زد :

_دستت رو بکش آنا !

ولی آنا درحالیکه لباشو با حرص جلو میداد موهامو با قدرت بیشتری توی دستاش پیچید و با جیغ گفت :

_برو بیرون هــــرز..ه !

ولی من نمیدونم دقیق چم شده بود و بدنم ضعیف شده بود که حس میکردم جون توی تنم نمونده و هر قدر بیشتر موهامو میکشید نفسم تنگ تر میشد

دستای لرزونمو روی دستش گذاشتم و با درد روی تخت خم شدم که محکم هُلم داد و اگر امیر نگرفته بودم با سر پخش زمین میشدم

توی بغل امیر نال..ه ای از درد کشیدم که نگران نگاهشو توی صورتم چرخوند ویکدفعه آنچنان فریادی زد که از ترس به خودم لرزیدم

_برووو بیرون آناااااا

آنا از ترس یک قدم عقب رفت و مردد با چشمای به اشک نشسته درحالیکه خصمانه نگاهشو به من میدوخت با لبایی که از شدت بغض میلرزید گفت :

_بخاطر اون میخوای من رو از خونت بیرون کنی ؟؟ مگه قرار نبود امش…

امیرعلی عصبی بلند شد و با رگ های باد کرده همونطوریکه عصبی دستاشو مشت کرده بود فریاد زد :

_همین الاااااان از این اتاق گم میشی بیرون فهمیدی ؟؟

آنا با بغض یک قدم به امیرعلی نزدیک شد و با هق هق لب زد :

_ببخشید نباید میومدم تو اتاقت ولی قرار بود امشب باهم باش…

امیرعلی مردد نگاهی به من انداخت و بعد از چندثانیه مکث برعکس انتظارم با لحنی که مثل چند دقیقه قبل طوفانی نبود گفت :

_باشه بمون !

با این حرفش انگار از یه پرتگاه به پایین پرتم کرده باشی یخ زدم و حس کردم توی هوا معلقم و هیچ چیزی رو حس نمیکنم !

” امیرعلـــے “

با اینکه دلم خیلی نورا رو میخواست وبرای داشتن و لمس تنش له له میزدم ولی باید یه سری کار را انجام میدادم و بیش از این وابسته این دختر نمیشدم چون داشت زیادی توی زندگی من پررنگ میشود و برای منی که تنوع طلب بودم این یه پوئن منفی به حساب میومد برای همین وقتی که آنا باز به سراغم اومد با اینکه میلی به رابطه باهاش رو نداشتم و با وجود رفتار بد گذشتش با نورا قبول کردم باز پاش به زندگیم باز شه !

چون اون تنها کسی بود که با وجود رفتارها و مشکلاتم بازم همه جوره پشتم بود و حاضر بود فقط باهام باشه منم برای اینکه دیگه سمت نورا نرم به کسی احتیاج داشتم
اونم چه کسی بهتر از آنا !

تمام طول امشب سعی کردم نسبت به نورایی که این چندوقت خیلی وقته از دید من خودش رو پنهون میکرد بی تفاوت باشم ولی آخر نشد و نمیدونم چطور اون شرط مسخره رو گذاشتم خودمم دقیق میدونستم چه مرگمه و با این کار میخواستم تا باز حداقل توی آغوشم بگیرمش

بعد از رفتنمون به اتاق با اینکه از رفتار آنا به قدری عصبی شده بودم که کنترل رفتارهای خودمو نداشتم به قدری که دوست داشتم با دستام خفه اش کنم عصبی بلند شدم تا از اتاق بیرونش کنم ولی یکدفعه با دیدن چشمای نورا یاد رفتارهای جنون آمیز امشبم افتادم
و میانه راه خشکم زد و انگار تازه داشتم میفهمیدم که چه بلایی سرم اومده

نه نباید باز میزاشتم این دختر تموم فکر و ذهنم رو درگیر خودش کنه ، یکدفعه با یه تصمیم ناگهانی درحالیکه نمیتونستم نگاه از صورت نورا بگیرم با لحن خشک و جدی خطاب به آنا لب زدم :

_بمون !

با این حرفم دیدم چطور نورا خشکش زد و با بُهت لبهاش نیمه باز موندن و برای گفتن حرفی تکون میخوردن ولی جز آوای نامفهوم چیز دیگه ای به زبون نمیاورد ،آنا خودشو توی آغوشم انداخت و همونجوری که هق هق میکرد سرشو توی گودی گردنم فرو کرد و مدام پشت هم تکرار می کرد

_خیلی دوست دارم عشقم!

ولی من جز اشک های حلقه زده توی چشمای نورا چیزی دیگه ای نمیدیدم
و با قطره اشکی که از گوشه چشمش چکید حس کردم برای ثانیه ای قلبم نزد و نفسم گرفت

پشیمون شده خواستم به طرفش قدمی بردارم ولی انگار یه وزنه سنگین به پاهام وصل کرده بودند قدرت تکون دادنشون رو نداشتم و دقیق عین یه مجسمه بی حرکت ایستاده بودم

نمیدونم چقدر تو این حالت بودم که به خودش اومد و همونطوری که دستای لرزونش ستون بدنش می‌کرد سعی کرد از روی تخت بلند شه

با دیدن لرزش بدنش دستامو مشت کردم و صورتمو ازش برگردوندم آنا این وسط زیاد روی اعصابم بود همانطوری که تو بغلم بود مدام درحال باز کردن دکمه ها پیراهنم بود وسط این گیر ودار سعی در تحریک کردن من داشت

واقعا این دختر فقط به فکر خودش بود و الانم مطمعنم از لج نورا داشت این حرکات رو انجام میداد !

هنوزم درگیر حس های مختلفی بودم و دقیق نمیدونستم باید چیکار کنم ، پُر بودم از دودلی ، نگرانی ، خواستن و مهمتر از همه عطشی بود که هنوز که هنوزم داشت توی وجودم شعله میکشید و از پا درم میاورد .

ولی نه نباید میزاشتم یه دختر تموم آزادی منو ازم بگیره و توی زندگیم پُر رنگ تر اینی میشد که الان هست !

عصبی از آنایی که تقریبا ازم آویزون شده بود ، دستمو روی پهلوهاش گذاشتم و با تموم حرص و عصبانیتی که توی وجودم بود فشار محکمی بهش دادم

با اینکارم همونطوری که لباش روی گردنم بود آخی از درد کشید و نگاهشو به چشمام دوخت ، با چشمای به خون نشسته ام همونطوری که دندونامو روی هم فشار میدادم آروم کنار گوشش لب زدم:

_بسه !

نمیدونم با اینکه خودم شروع کننده این بازی بودم الان چرا دلم نمیخواست بیشتر از این جلوی نورا این حرکاتشو پیشروی کنه

لباشو با عشوه جلو داد و همونطوری که دستشو روی لبام میکشید با لحن خاصی زمزمه کرد :

_چرا عشقم مگه خودت نخواستی بمونم؟

بدون توجه بهش نگاهم ، به طرف نورایی چرخید که با سری پایین افتاده بدون اینکه نیم نگاهی به سمتمون بندازه سعی داشت از اتاق بیرون بره !

با دیدن حالش برای لحظه ای از کارم پشیمون شدم و بدون اختیار همونطوری که آنا رو از خودم دور میکردم خطاب بهش عصبی لب زدم :

_بعدا حرف میزنیم !

بازوی نورا رو گرفتم و درحالیکه سرمو به سمتش کج میکردم با لحنی که نگرانی توش موج میزد گفتم :

_حالت خوبه ؟؟

پوزخند صداداری زد و بدون اینکه حرفی بزنه عصبی دستمو پس زد و ازم فاصله گرفت ، لبامو بهم فشردم و کلافه دستی به صورتم کشیدم

تا لحظه ای که از دیدم خارج بشه خیرش بودم که با قدمای آروم از اتاق خارج شد و درو بهم کوبید

کلافه وعصبی بودم ، میدونستم باهاش بد کردم ولی یه حسی توی وجودم مدام بهم هشدار میداد که کارت درست بوده!

عصبی برگشتم و با فَکِی که از شدت عصبانیت میلرزید مشت محکمی به دیوار پشت سرم کوبیدم

از دردی که توی مُچ دستم پیچیده بود اخمام توی هم فرو رفتن و چشمامو بستم مدام تصویر چشمای به اشک نشسته نورا توی ذهنم تداعی می شد ونفسم بیشتر به شماره میفتاد
اووووف خدا لعنت به من !

با نشستن دست کسی روی شونم که بی شک آنا بود ، همونجوری که چشمام بسته بودند لبمو با حرص زیر دندون کشیدم و سعی کردم خودمو کنترل کنم و سرش فریاد نزنم

_این چه کاری بود با خودت کردی!؟

دستمو گرفت و همونجوری که بررسیش می‌کرد با ناراحتی زیر لب ادامه داد:

_لعنت به روزی که این دختر شوم وارد زندگیمون شد!

دیگه زیادی داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد و هرچی که دلش میخواست میگفت با خشم ازش جدا شدم ودرحالیکه به طرف بالکن میرفتم خطاب بهش گفتم :

_میتونی بری آنا !

بدون این که ببینمش میتونستم حدس بزنم که چطور همونجا خشکش زده و از پشت خیره منه !

ولی امشب به تنها چیزی که نمیخواستم فکر کنم آنا بود ،سیگارمو عصبی از توی جیبم بیرون کشیدم و همانطوریکه سعی می کردم یه نخشو روشن کنم نیم نگاهی به آسمون گرفته رو به روم انداختم !

همونطوری که به میله ای تراس تکیه میدادم پوک محکمی به سیگار گوشه لبم زدم و دودش رو عمیق به جون خریدم

نمیدونم چقدر توی افکارم غرق بودم و به کل حضور آنا رو فراموش کرده بودم که با قرار گرفتنش کنارم و حرفی که زد نگاهم به سمتش چرخید

_اون دختر چه نقشی توی زندگی تو داره امیرعلی !

همونطوریکه خاکستر سیگارمو میتکوندم با صورت گرفته این حرفشو توی ذهن خود مرور می‌کردم واقعا این دختر کجای زندگی من بود که هنوزم هضم کردنش برام تا این حد سخت بود و نمیدونستم چه بلایی داره سر زندگیم میاره !

زبونی روی لبهام کشیدم و درحالیکه نگاهمو ازش میدزدیدم جدی لب زدم:

_فقط یه دوست !

از پشت به میله های تراس تکیه داد و همونطوری که نگاهشو توی صورتم میچرخوند لب زد :

_هرچند گفتن این حرفا برام سخته ولی ، من دارم از چشمات چیز دیگه ای رو میخونم !

سیگارو زیرپام له کردم و بدون اینکه حرفی بهش بزنم به طرف تخت رفتم و سعی کردم بی توجه به دردی که توی دستم حس میکردم خودمو به خواب بزنم

چشمامو بستم و دستمو ستون پیشونیم کردم که با دراز کشیدن آنا کنارم ،با خشم زیرلب زمزمه کردم:

_میخوام تنها باشم!

بدون توجه به عصبانیت من ، خودشو به سمتم کشید و درحالیکه تقریبا بهم میچسبید ،دستشو نوازش گونه روی سینه ام کشید و با ناراحتی که توی صداش موج میزد گفت :

_نمیتونم برم !

چرا درک نمیکرد و میخواست به زور خودش رو به من بچسبونه ، لعنتی !
یعنی درک من اینقدر براش سخت بود ، عادت نداشتم کسی روی حرفم حرفی بزنه عصبی لبامو بهم فشردم و زیر لب خشن اسمشو زمزمه کردم :

_آنا !

با صدای دادم سکوت همه جا رو فراگرفت و با فکر به اینکه باز مثل همیشه که ازم میترسید و فاصله میگیره چشمامو اصلا باز نکردم

با صدای خش خشی که به گوشم میرسید با فکر به اینکه داره بیرون میره بودم ،که با خیمه زدن کسی روم و پخش شدن عطر آنا توی بینی ام با تعجب چشمامو باز کردم

با دیدنش که برهنه روم خیمه زده بود عصبانیتم اوج گرفت ، دختره لعنتی باقی مونده لباساش رو هم که چیزی جز لباس زیر نبودن بیرون آورده بود و سعی در تحر..یک کردن من داشت

این دختر خنگ بود یا خودشو به خنگی زده بود ،یعنی فکر می‌کرد با این کار من به طرفش کشیده میشم دهن باز کردم که حرفی بارش کنم که با قرار گرفتن لبای گرمش روی لبهام حرف توی دهنم ماسید و بی حرکت موندم دستشو توی موهام چنگ زد و درحالی که به شدت لبامو میبوسید خودشو روی بدنم تکون میداد!

بی اختیار توی اوج عصبانیت گرمم شده بود و با هر بوسه ای که روی لبهام میکاشت بیشتر داشتم سست میشدم ،
به زور داشتم مقاومت می کردم که دستامو گرفت و روی بدن خودش قرار داد و مجبورم کرد لمسش کنم

نمیدونم چی شد که یکدفعه روی تخت هُلش دادم و درحالیکه جواب بوسیدنشو به شدت میدادم روش خیمه زدم از قبل فشار زیادی روم بود و الانم آنا به وضعیتم شدت داده بود و نیاز به تخلیه انرژی داشتم تا این حجم عصبانیت و خشم رو به طریقی خالی کنم !

با دیدن همکاریم حین بوسیدنمون خندید و با ذوق دستاشو به طرف شلوارم برد و سعی در بیرون آوردنش داشت منم سرم داغ کرده بود و کمکش میکردم

چشمای خمار و پر عطشم بسته بودن و آنا داشت به کارهایی که این مواقع میدونست باید انجام بده و این سالها به عهده اش بود میرسید

که یکدفعه با نقش بستن چشمای اشکی نورا توی ذهنم ،تموم حسای که داشت توی وجودم ریشه میدوند از بین رفت

با خشم درحالیکه چشمامو با حرص روی هم فشارشون میدادم لعنتی بلندی زیرلب زمزمه کردم که آنا از ترس توی جاش پرید و با تعجب نگاهم کرد

با نگرانی نگاهشو توی صورتم چرخوند ودرحالیکه سرش رو به اطراف تکون میداد با بُهت زیرلب زمزمه کرد:

_چیزی شده ؟؟

سکوت کردم و چون خودم دقیق نمیدونستم چه مرگمه و دلیل این مرضی که جدیدا به جونم افتاده چیه !

با دیدن سکوتم خواست به کارش ادامه بده که کلافه از روی خودم کنارش دادم و همونطوری که به سمت حمام میرفتم یه کلمه لب زدم :

_میتونی بری خونت !

زیر دوش آب سرد ایستادم و گذاشتم ذهنم آزاد شه از نورایی ،که عجیب داشت توی زندگیم رخنه میکرد و من اینو نمیخواستم

من اهل پایبند شدن به زندگی نبودم ،نمیتونستم با کسی باشم و بهش وابسته بشم ، نه این حالتای من هیچ چیزی بیشتر از یه وابستگی زودگذر نیستن !

با این فکر زیر دوش آب ،سرمو بالا گرفتم و گذاشتم آب محکم توی صورتم بخوره و ذهنمو از هرچی فکر عجیب و غریبه بشوره و ببره !

با نفسایی که به زور از گلوم بیرون میومد شیر آب رو بستم و برای چندثانیه دستمو به در شیشه ای بخارگرفته چسبوندم

حالم رو خودمم درک نمیکردم که چرا این شکلی شدم نمیدونم چقدر توی شیشه بخار گرفته حمام به خودم خیره شدم و فکر کردم

که با احساس نفس تنگی به خودم آمدم و در حالیکه حوله رو دور کمرم میپیچیدم با بدنی که آب ازش چکه میکرد از حمام خارج شدم

بعد از رفتاری که با آنا داشتم انتظار داشتم که الان رفته باشه ولی برخلاف انتظارم همونطوری بدون اینکه لباسی تنش کنه روی تخت خوابیده بود

با دیدنش چنگی بین موهای خیس کشیدم و روبروی آینه ایستادم ،این دخترم دیگه زیادی داشت روی اعصابم راه میرفت ومیدونستم این کاراش فقط بخاطر نوراست و این طوری میخواد منو با اون تنهام نزاره

ولی نمی دونست که نورا تموم ذهنمو احاطه کرده و چه بخوام چه نخوام نمیتونم از فکروخیالم بیرونش کنم دیگه حدوداً نزدیکی صبح بود که با فکر به اینکه امروزه کلاسهای مهمی دارم لباسامو تنم کردم و بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمت آنا بندازم با اعصابی داغون از پله ها سرازیر شدم

خواستم بدون اینکه صبحونه بخورم از خونه خارج شم ولی با دیدن کسی که حاضر و آماده سر میز کنار بقیه نشسته بود ابرویی از تعجب بالا انداختم و بدون اینکه دست خودم باشه کنجکاو کیفمو توی دستام جا به جا کردم و به طرفشون قدم برداشتم

درحالیکه نگاهم خیره نورا بود سلام و صبح بخیری در حضور همه گفتم که همه جواب دادن جز نورایی که حتی سرش رو هم بلند نکرد .

تموم مدت صبحونه خوردن حواسم بهش بود معلوم بود میخواد جایی بره ،اووووه چطور فراموش کردم امروز بعد مدت ها با من کلاس داره !

پس روز خوبی میتونست برام باشه !
با این فکر لبخندی گوشه لبم نشست

بعد از خوردن صبحونه بلند شدم تا نورا رو هم با خودم به دانشگاه ببرم ولی برخلاف انتظارم اون سرسخت تر از این حرفا بود و ماجرای دیروز رو فراموش نکرده بود

داخل ماشین توی حیاط منتظر نشسته بودم که با اخمای درهم در حالیکه کوله پشتی روی شونه هاش تنظیم میکرد از سالن خارج شد و از کنار ماشین گذشت

پس خانوم قصد لجبازی دارن ، با اشاره دستم راننده حرکت کرد و ازش خواستم کنار نورا متوقف کنه ، شیشه سمتم رو پایین کشیدم و خشن زیرلب زمزمه کردم:

_بیا سوار شو !

انگار اصلاً منی اونجا وجود ندارم بدون توجه بهم با کمال آرامش رژش رو از کیفش بیرون آورد و همونطوریکه راه میرفت با آیینه کوچیکی اونو روی لبهای قلوییش میکشید

از اینکه این طوری نادیدم گرفته بود حرصم گرفت عصبی لب زدم :

_مگه باتو نیستم ؟

بدون اینکه نگاهی سمتم بندازه لباشو بهم فشار داد و آیینشو توی کوله پشتیش گذاشت و مثل دختر بچه های تُخس شروع کرد به راه رفتن !

با خشم شیشه ماشین رو بالا کشیدم و خطاب به راننده فریاد زدم :

_حرکت کن !

ماشین با سرعت از جا کنده شد و منم عصبی دکمه های بالای پیراهنم رو باز کردم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

معلوم بود شمشیرشو از رو بسته و با بی محلی قصد در اذیت کردن من داره ، با رسیدن به دانشگاه با اخمای درهم به طرف کلاس رفتم و پشت میزم نشستم

چند دقیقه کلاس رو شروع نکرده بودم که تقه ای به در خورد و نورا با سری پایین افتاده خواست داخل بشه

الان وقت تلافی کردن بود ، بی تفاوت تکیمو به صندلیم دادم و درحالیکه دستی به ته ریشم میکشیدم با صدای بلند گفتم:

_خانوم احمدی الان چه وقت سر کلاس اومدنه !

سرجاش ایستاد و درحالیکه لبشو زیر دندونش میکشید گفت :

_زیاد که از وقت کلاس نگذشته استاد !

از اینکه داشت زبون درازی میکرد و جلوی بقیه بچه های کلاس جواب منو میداد عصبی با دست محکم روی میز کوبیدم که سکوت بدی توی کلاس پیچید

_من اینو مشخص میکنم فهمیدی ؟!

دستمو به سمت در کلاس گرفتم و خطاب بهش ادامه دادم :

_حالام برید بیرون !

دلم نمیخواست از کلاس بیرونش کنم ولی با این حجم از رفتار گستاخانه اش مجبورم کرده بود همچین رفتاری باهاش داشته باشم !

چند ثانیه با بُهت نگاهم کرد ولی کم کم به خودش اومد و درحالیکه سرشو پایین مینداخت و سعی می کرد نگاهش به چشمام نیفته با صدای خفه ای لب زد:

_ببخشید !

کتاب جلومو باز کردم همونطوری که بی هدف صفحاتش رو ورق میزدم سری تکون دادم و سوالی پرسیدم:

_نشنیدم چی گفتید خانم احمدی !

بعد از چند ثانیه با صدای که لرزش خاصی داشت گفت:

_ببخشید استاد !

برای اینکه بیشتر از این وقت کلاس رو نگیرم و توجه بچه ها را به سمت خودمون جلب نکنم درحالیکه بلند میشدم تا به سمت تخته برم بلند خطاب بهش گفتم :

_بفرمایید بشینید ، ولی میدونید که از بی نظمی متنفرم پس بار آخرتون باشه دیر میاید سرکلاس

معلوم بود به سختی داره خودش رو کنترل میکنه حرفی بهم نزنه با عجله به سمت ته کلاس رفت و پیش دوستش جولیا نشست تمام مدتی که درس میدادم

میدیدم چطور جولیا با اخمای درهم مدام چیزهایی در گوش نورا زمزمه میکنه، معلوم بود داره در مورد این مدت سوال پیچش میکنه و این باعث شده بود تمرکزم بهم بریزه و نتونم قشنگه درس بدم

از اینکه جولیا از ماجرا باخبر بشه و با حرفاش و کاراش باعث شه نورا ازم جدا شه عصبی شده بودم و بی اختیار نگاهم روی اون دوتا در گردش بود

همونطوری که یکی از مباحث رو توضیح میدادم و راه میرفتم بلند خطاب به اونا که ته کلاس بودن گفتم :

_اون ته کلاس چه خبره ؟!

با این حرفم تمام نگاه‌ها به سمتشون برگشت ولی جولیا فارغ از موقعیتی که توش بود هنوزم سرش پایین بود وهمونطوری که چیزهایی روی کتاب می‌نوشت عصبی خطاب به نورا چیزایی رو تکرار میکرد

عصبی لبامو با دندون کشیدم و بلند اسم جولیا را زمزمه کردم با این حرکتم از جاش پرید و هراسون نگاهشو به اطراف چرخوند که قهفه همه بالا گرفت

یک دور نگاهشو توی کلاس چرخوند و با فهمیدن جریان لباشو بهم فشرد ،به تخته اشاره کردم و همونطوری که سعی میکردم صدام بالا نره گفتم :

_خوب میشه این بحثو توضیح بدید!

با وحشت نگاهشو به تخته دوخت معلوم بود هیچی بلد نیست و اصلا متوجه چیزی نشده ، چندثانیه به سکوت گذشت که پشت میزم نشستم و همونطوری که دستامو زیر چونه ام میزدم خوب بلندی زیر لب زمزمه کردم

به اجبار بلند شد و همونطوریکه هنوزم نگاهش به تخته بود با صدایی که لرزش زیادی داشت شروع کرد به حرف زدن

_ببخشید استاد هنوز این بحث رو قشنگ یاد نگرفتم و یه مشکلاتی که دارم نمیتونم دقیق توضیح بدم

با تعجب ابرویی بالا انداختم و با کنایه لب زدم:

_قشنگت یاد نگرفتید یا اصلا سرکلاس گوش ندادید و خودتون بحث جداگانه ای داشتید ؟!

خنده بچه ها بالا گرفت و هر کدوم شروع کردن به حرفی زدن ولی مهمتر از همه قیافه درهم جولیا بود که معلوم بود به خونم تشنه اس !

خواست چیزی بگه که یکدفعه با حرفی که نورا زد توجه همه به سمتش جمع شد

_اگه بخواین من توضیح میدم!

هرچند با وجودی که باز دخالت کرده بود و قصد نجات دادن جولیا رو داشت عصبی بودم ولی با فکر به اینکه میتونم سر به سرش بزارم با هیجان تکیه ام رو به صندلیم دادم و همونطوری که خیره نگاهش میکردم لب زدم :

_بله خیلیم خوب میشه

صورتمو به طرف جولیا برگردوندم و خطاب بهش ادامه دادم :

_و این بی دقتی شما سر کلاس از خاطرم نمیره خانوم !

جولیا با صورتی درهم سری به عنوان تاکید حرفام تکون داد و با عجله پشت میزش نشست

ولی من همه حواسم درگیر نورایی بود که با اعتماد به نفس دستی به لباسش کشید و درحالیکه به سمت وسط کلاس میومد موهای پرپشتش رو از صورتش کنار زد

برای ثانیه ای نگاهم به جان خورد که نگاهش روی هیکل نورا بالا پایین شد و درحالیکه چیزی به بغل دستیش میگفت ابرویی با شیطنت بالا مینداخت

با دیدن این حرکتش خشم تموم وجودمو فرا گرفت و عصبی دستمو مشت کردم ، به زور جلوی خودم رو گرفتم تا حرفی بار این پسر دلقک نکنم.

با صدای بلند و رسای نورا حواسم به سمتش کشید شد ، دستش رو به سمت پروژکتور گرفت و شروع به توضیح دادن کرد

برعکس دقیقه اول که قصد سر به سر گذاشتن و اذیت کردنش رو داشتم پشیمون شده فقط دوست داشتم هرچی زودتر بره بشینه

چون نگاهای جان زیادی روی اعصابم بود و میترسیدم کار دست خودم بدم ، کلافه دستی به صورتم کشیدم و دنبال راهی برای دست به سر کردنش بودم که با حرفی که توی کلاس پیچید کنجکاو سرمو بالا گرفتم

_خانوم میشه یه بار دیگه این قسمتش رو توضیح بدید متوجه نشدم !

زیر چشمی نگاهی به جان که با نیش باز این حرف رو خطاب به نورا زد انداختم و اخمام توی هم رفت پس این پسر هنوزم درگیر نوراس!

چشمش دنبال کسی که مال منه !

باید خودم رو کنترل میکردم چون کوچیکترین عکس العملی از جانب من توی فضای دانشگاه میتونست عواقب خیلی سنگینی برای نورا داشته باشه و منم دوست نداشتم زیر ذره بین این همه آدم بره !

هرچند خودش با زیبایی خدادادی و عشوهایی ذاتی که داشت توی چشم خیلی از پسرای دانشگاه بود و با این حرکات بدتر توی چشم میفتاد و من اصلا این رو نمیخواستم !

ولی مگه میشد خودم رو کنترل کنم ، لبم رو با دندون کشیدم و با صدایی که سعی میکردم بالا نگیره خطاب به جان لب زدم:

_این بحث با کمک خانوم احمدی دوبار که درطول امروز توی کلاس تکرار میشه پس اگه متوجه نشدید مشکل از جایی دیگس !

با این حرفم نیشخندی گوشه لب جان نشست و بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمت من بندازه باز آنا رو مخاطب قرار داد و گفت:

_شاید خانوم بخواد واسه من توضیح بدن !

با اعتماد به نفس به صندلیش تکیه داد و همونطوریکه با دستش به نورا اشاره میکرد ادامه داد:

_مگه نه خانم احمدی ؟

از اینکه این طوری توی کلاس خودم داشت بی اهمیت نشونم میداد بهم برخورد ، نورا جزوه تو دستش رو جابجا کرد و مردد نگاهی به جان انداخت درحالیکه بی تفاوت شونه ای بالا مینداخت گفت :

_برای من فرقی نم…..

چی ؟؟ جلوی من داشت به اون جان بی همه چیز روی خوش نشون میداد ، با دیدن لبخند گوشه لب جان که با این حرف نورا داشت بزرگ و بزرگتر میشد عصبی شدم و نذاشتم ادامه حرفشو بزنه با صدایی که سعی می کردم بالا نره با خشم بین حرفش پریدم و گفتم :

_خوب خانوم ما وقت زیادی نداریم و میتونید برید بشینید

نورا ولی با لجاجت همونطور که به سمت پروژکتور برمیگشت با لحن حرص دراری گفت :

_استاد نمیشه چند دقیقه کوچولو وقت بدهید تا من این بحث رو برای همکلاسیم توضیح بدم

سرم در حال انفجار بود از کی تا حالا جان همکلاسی عزیزش شده بود ! از این که داشت به این پسره رو نشون میداد و اینطوری بهش اهمیت میداد خشم تموم وجودم رو فرا گرفته بود برای اینکه خشمم رو کنترل کنم دستمو مشت کردم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

دهن باز کردم که اعتراضی بکنم ولی نورا بدون توجه به من اون بحثی رو که جان مشکل داشت بار دیگر درحالیکه تمام حواس و دقتش روی جان بود شروع به توضیح دادن کرد!

خون خونم رو میخورد و به قدری عصابم بهم ریخته بود که اگه کلاس خالی بود مطمعنا نمیدونم چه بلایی سر جان آورده بودم

نمیدونم چقدر با لبخند مصنوعی در جواب درس دادن نورا سر تکون دادم که خانوم بالاخره تصمیم گرفت بره بشینه

موهاش رو با ناز از توی صورتش کنار داد و همونطوری که چشم از جان برنمیداشت سوالی پرسید :

_الان متوجه شدید !

انگار تموم کلاس بوق تشریف دارن و فقط این آقا آدمه !
جان که انگار توی ابرا سیر میکرد لبخند معنی داری زد و با شیفتگی بلند گفت :

_بله خیلی ممنون لیدی !

توی روز روشن وسط کلاس ، جلوی اون همه آدم داشتن دل و قلوه رد و بدل میکردن و من الاغم راست راست داشتم نگاشون میکردم

همه کلاس سکوت محض فرا گرفته بود و به مکالمه اون دوتا گوش میدادن ، با خشم دست محکمی روی میز کوبیدم و بلند خطاب به همه گفتم :

_وقت کلاس تمومه میتونید برید !

کیف دستیمو بلند کردم و بدون توجه به حجم دانشجوهایی که داشتن دورم جمع میشدن از کلاس خارج شدم.

حس میکردم حرارت از بدنم بیرون میزنه و سرم در حال نبض زدنه ، زیر لب عصبی چندبار اسم نورا رو زمزمه کردم

وای نورا مگه دستم بهت نرسه حالا با وجود من که شوهرتم واسه پسرها عشوه میای؟؟ درحالیکه به طرف دفترم میرفتم عصبی و کلافه دستی به صورتم کشیدم وپشت میز نشستم

بی هدف یکی از پرونده های جلوم را باز کردم تا خودم را سرگرم کنم ولی حرکات و رفتارهای نورا یک لحظه جلوی چشم کنار نمیرفتن حس می کردم چشام از شدید فشار عصبی در حال بیرون اومدنن!

با فکر به اینکه بعد از من نورا بخواد با جان باشه و باهاش در ارتباط باشه اعصابم داغون شده بود و مدام این موضوع توی ذهنم چرخ می‌خورد

با فکر اینکه این دختر توی زندگی من موقتیه سعی در آرام کردن خودم داشتم ولی بی فایده بود !

عصبی پرونده جلوم رو محکم بستم و زیر لب به خودم زمزمه کردم:

_چته امیرعلی این دختر بالاخره باید بره دنبال زندگیش ، تا کی میتونی به زور پیش خودت نگهش داری !

ولی یه چیزی درونم عصبی این هشدار رو میداد که اون زن توعه و تا زمانی که صیغته نباید دست از پا خطا کنه
با این فکر دندونامو روی هم سابیدیم وتوی ذهنم برای نورا خط و نشون میکشیدم

بعد از اینکه کلاسام تموم شد برای اینکه بچه ها طبق معمول سوال پیچم نکنن با صورتی گرفته سرمو پایین انداختم و با عجله سعی در خارج شدن از دانشگاه رو داشتم.

با توقف ماشین جلوی پام خواستم سوار شم که برای ثانیه ای حس کردم نورا رو کنار جاده درحالیکه داشت با راننده ماشینی صحبت میکرد دیدم .

با چشمای ریز شده بدون توجه به راننده ای که در ماشین رو برام باز نگه داشته بود خیره نورا بودم که با اخمای درهم چیزی خطاب به راننده ماشین رو به روش گفت و صورتش رو برگردوند

که با دیدن من یکدفعه مردد دستی به موهاش کشید و سوار ماشین شد

چی ؟؟ چی شد ؟؟

داشتم با چشمای گرد شده از تعجب نگاش میکردم که با گذشتن ماشین از کنارم و دیدن راننده اش حس کردم برای ثانیه ای خون به مغزم نرسید و لرز خفیفی به تنم افتاد و برای اینکه نیفتم دستمو به در ماشین گرفتم

چشمامو با درد بسته بودم ، این دختر امروز قصد جون من رو کرده بود و تا من رو دیوونه نمیکرد ول نمیکرد

نمیتونستم اینطوری بیخیال باشم ، با عجله درحالیکه سوار ماشین میشدم خطاب به راننده با خشم فریاد زدم:

_زود اون ماشین رو تغیب کن ! زود باش

راننده چشم قربانی گفت و با سرعت پشت ماشین جان حرکت کرد ، با حرص لبمو با دندون میکشیدم و نگاهمو به ماشین جلوم که با سرعت درحال حرکت بود دوختم

با اینکه داشتم از دورن منفجر میشدم ولی خطاب به راننده لب زدم:

_یه طوری نزدیکشون شو که متوجه ات نشن !

پشت سرش حرکت کرد که با توقف ماشین جان و پیاده شدن هر دو باهم با تعجب نگاهمو بینشون چرخوندم ، اینا دارن چیکار میکنن!

” نـــــــــــورا “

درحالیکه لبخندی به اجبار روی لبهام مینشوندم نگاهمو به جان دوختم ، به کسی که ازش متنفر بودم ولی بهترین گزینه برای عذاب دادن امیرعلی بود که داشت به شدت آزارم میداد ! با یادآوری اون شب باز اشک به چشمام نشست هیچ وقت یادم نمیره که چطور آنا رو به من ترجیح داد و غرورمو به بازی گرفت !

تا نزدیکی صبح پلک روی هم نزاشتم و همش ذهنم پی امیرعلی و آنایی نیمه برهنه ای بود که داخل اون اتاق بودن و معلوم نبود دارن چیکار میکنن

اون شب تصمیم گرفتم منم عذابش بدم درست عین خودش ، پس چه کسی بهتر از جان ! جانی که منتظر یه نیم نگاه از من بود و زود به سمتم کشیده میشد با صدای متعجب جان که سوالی پرسید :

_اووه خدای من تو داری گریه میکنی!

به خودم اومدم و بی اختیار دستمو زیر چشمام کشیدم نم اشکو پاک کردم ،لعنتیا کی خیس شده بودند که من متوجه نشدم !

دستپاچه لبمو با دندون کشیدم و همونطوری که با اضطراب نگاهمو به اطراف میچرخوندم لب زدم :

_نه گریه چرا !؟

نگاهش رو توی صورتم چرخوند ودرحالیکه به رستوران مجلل رو به روش اشاره میکرد با تیزبینی لب زد :

_حالت خوبه ؟؟ مطمعن باشم؟

به اجبار سری به عنوان تاکید براش تکون دادم و همونطوری که لبخند اجباری روی لبهام مینشوندم همراه باهاش وارد محیط رستوران شدم ، پشت یکی از میزهای گوشه سالن روبه روی هم نشستیم ،خودشو روی صندلی به سمتم کشید و مشتاقانه صورتمو از نظر گذروند و با لحن عجیبی زیرلب زمزمه کرد :

_باورم نمیشه الان پیش روم نشستی !

دستاش رو بهم چفت کرد و درحالیکه نگاهش رو ازم میدزدید ادامه داد :

_بابت اون روز معذر…..

خواست حرفی بزنه که با اومدن خدمتکار و لیست منویی که به سمتمون گرفته بود ادامه حرفش رو خورد و با ذوقی که کاملا از رفتارش معلوم بود اشاره ای بهم کرد و گفت :

_چی میخوری انتخاب کن !

بی میل منو رو از خدمتکار گرفتم و بی هدف نگاهمو روی غذاهای رنگاوارنگ جلوم چرخوندم ، به شدت گرسنم بود و ضعف داشتم ولی مطمعن بودم چیزی از گلوم پایین نمیره!

اینقدر به منوی توی دستم خیره بودم و حواسم جای دیگه ای بود که با صدای جان که گفت :

_چی میخوری نورا ؟

به خودم اومدم و درحالیکه آب دهنمو قورت میدادم بی تفاوت لب زدم :

_گرسنم نیست و برام فرقی نمیکنه

با چشمای ریز شده نگاهشو تو چشمام چرخوند و درحالیکه خیرم بود و پلکم نمیزد خطاب به گارسون گفت :

_غذای مخصوص سرآشپز رو برامون بیارید !

با این حرفش یعنی خودشم انتخاب نکرده ، با رفتن گارسون نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و نگاهمو به گل کوچیکی که روی میز بود دوختم

از لج با امیرعلی اینجا اومده بودم ولی الان پشیمون بودم و معذب روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم هرچی زودتر غذا بخورم و برم !

جان هم انگار توی فکر فرو رفته باشه توی سکوت سانت سانت صورت من رو از نظر میگذروند ، خجالب زده دستی به موهای چسبیده به گردنم کشیدم که با حرفی که زد نگاهم به طرفش چرخید

_خیلی زیبایی !

آب دهنم رو قورت دادم و درحالیکه لبخندی بی شباهت به پوزخند نبود روی لبهام مینشوندم بی تفاوت ممنونی زیرلب زمزمه کردم

خواست چیزی بگه که با اومدن گارسون به صندلی تکیه داد و با دقت خیره حرکات و چیدن غذا شد ، تموم مدتی که غذا میخوردیم ذهنم درگیر این بود که زودتر از رستوران بیرون برم و از این فضای خفقان آور نجات پیدا کنم

با چند لقمه که خوردم با این که به شدت گرسنم بود ولی غذا از گلوم پایین نمیرفت و با وجود نوشیدنی های مختلف سعی در به زور خوردن داشتم.

دستمالی برداشتم و همانطوریکه لبامو پاک میکردم دست از خوردن کشیدم به صندلی تکیه دادم نمیدونم چقدر منتظر نگاهمو به غذا خوردن جان دوختم که برای ثانیه ای سرش رو بالا گرفت و با دیدن نگاه منتظرم با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :

_به این زودی سیر شدی ؟

سری به عنوان تایید تکون دادم و با تشکر آمیز لب زدم آره خیلی ممنونم!

لیوان نوشیدنی رو بلند کرد و همونطور که مزه مزه اش می کرد نگاه مشتاقش رو توی صورتم چرخوند و درحالیکه روی لبام زُوم میکرد بی مقدمه گفت :

_نظرت درباره من چیه!؟

اینقدر بی مقدمه و یکهویی این سوال پرسید که برای چند ثانیه مات و متحیر خیرش شدم که با تکون خوردن دستش جلوی صورتم به خودم اومدم ودرحالیکه دستی به صورتم میکشیدم دستپاچه لب زدم:

_یعنی چی ؟ ببخشید درست متوجه نشدم!

لیوانش رو روی میز گذاشت و تکه ای از کاهو رو با چنگال داخل دهنش میذاشت خیلی راحت لب زد :

_اینکه حاضری با کسی مثل من باشی؟

وقتی دید دارم با تعجب نگاش می کنم
به خودش اومد و روی صندلی خودش رو یه کم به جلو کشید و گفت :

_میدونم که قبلا رفتار خوبی باهات نداشتم ولی سعی دارم اگه بزاری جبران کنم

همونجوری که با اضطراب دستاشو به اطراف تکون میداد سعی در مجاب کردن من داشت و پشت هم حرف میزد ولی من فقط متوجه تکون خوردن لب هاش میشدم

یعنی به این زودی توقع داشت من همه چی رو فراموش کنم و باهاش باشم ؟؟

دهن باز کردم که اعتراض کنم
ولی با دیدن کسی که حس میکردم امیرعلیه بی اختیار باشه ای آرومی از بین لبام خارج شد
🍃

جان که باورش نمیشد همچین حرفی بهش بزنم با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت :

_باورم نمیشه !

انگار تازه به خودم اومده باشم دستپاچه دستامو بهم گره زدم ، ذهنم درگیر این بود که حالا چه حرفی بزنم و چیکار کنم
ولی میدونستم که از لج با امیرعلی دست به هرکاری میزدم و حتی شده با جان وارد رابطه بشم .

زیر چشمی به سمتی که حس میکردم برای ثانیه امیرعلی دیدم نیم نگاهی انداختم ولی با ندیدن کسی اون اطراف
با فکر اینکه شاید اشتباه کرده باشم با دقت نگاهمو به اطراف چرخوندم که جان با تیزبینی سوالی پرسید:

_دنبال کسی میگردی؟

دستی به پیشونیم کشیدم و کلافه زیر لب نه آرومی زمزمه کردم

دهن باز کرد که حرفی بزنه ولی من همونطوری که کولمو توی دستم میگرفتم و آماده‌ای بلند شدن بودم خطابش لب زدم :

_میشه بریم ؟

با این حرفم خشکش زد و برای چند ثانیه خیرم شد ولی زود به خودش اومد و دستشو برای گارسون بلند کرد

بعد از تسویه حساب دوشادوش هم از رستوران خارج شدیم ،حوصله جان رو نداشتم و یه طورایی میخواستم از دستش فرار کنم

کوله پشتیمو روی دوشم تنظیم کردم و رو به روش ایستادم خطاب بهش لب زدم :

_خیلی ممنون بابت غذا ولی دیگه دیرم شده باید برم خونه !

دستی به موهای خوش حالتش کشید
در حالی که نیم نگاهی به سمت ماشینش مینداخت با اصرار گفت:

_بیا خودم میرسونمت !

چی میخواد منو برسونه؟ اونوقت که گندش در میاد و متوجه میشه که من با امیرعلی زندگی می کنم و هیچ توضیحی هم براش ندارم

برای امروز همون جولیا بس بود از بس سوال پیچم کرد که مغزم داشت میترکید و مطمئناً تا الان سوفیا رو هم خبردار کرده بود ، هرچند من اون موقع از نبود سوفی و مادرش سواستفاده کرده بودم و به خونه امیرعلی اومدم و این مدت هم رابطم رو با جویا کمتر کرده بودم و هر دفعه به بهانه ای از دیدنش سرباز زده بودم

ولی جولیا زرنگ تر از این حرفا بود وقتی که من بهش گفتم طبق معمول خونه ام و دارم درس میخونم اون در خونم بوده و متوجه شده خونه نیستم و چندباری که سر زده متوجه دروغای شاخ دارم شده بود و امروزم که به قدری عصبی بود که تموم مدت سر کلاس به جونم غُر زد و بازخواستم کرد

اگه امیرعلی صداش نمیزد و ازش نمیخواست درس رو توضیح بده مطمعنٵ از زیر زبونم همه چی رو بیرون میکشید و اون وقت کسی نمیتونست جلوی جولیا رو بگیره با فکر بهش تنم لرزید

یکدفعه با تکون دادن شونه ام توسط جان از فکر بیرون اومدم و با وحشت یک قدم ازش فاصله گرفتم

دستاش رو به نشونه تسلیم بالا گرفت و با لحن آروم و اطمینان بخشی لب زد :

_آروم باش !

بدون اینکه چیزی بهش بگم سرمو چند بار به تایید حرفاش تکون دادم وهمانطوری که به طرف تاکسی های گوشه خیابون میرفتم خطاب بهش با صدای لرزونی زمزمه کردم:

_من باید برم دیرم شده !

بدون اینکه فرصت هیچ عکس العملی بهش بدم با عجله سوار تاکسی شدم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

بعد از دادن آدرس سرم رو که به شدت درد میکرد به صندلی تکیه دادم وچشمامو روی هم گذاشتم با توقف ماشین به خود آمدم و درحالیکه پیاده میشدم کیف پولم رو بیرون کشیدم و با سری پایین افتاده داشتم کرایه رو پرداخت میکردم که با برخورد نوری توی صورتم دستمو حایل چشمام کرد کرایه تاکسی رو پرداخت کردم و رفت

حالا من مونده بودم و ماشینی که الان دقیق کنارم پارک کرده بود و مطمعن بودم کسی نیست جز امیرعلی !

پس بی تفاوت به طرف خونه رفتم و بدون توجه به نگهبانای دم در داخل شدم با قدم های بلند به سمت حیاط رفتم.

ماشینش چنان با سرعت از کنار پام گذشت که از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و یک قدم عقب رفتم ، مرتیکه روانی !

موهامو عصبی کنار زدم و درحالیکه با قدمای بلند به طرف خونه میرفتم زیرلب فوحش بود که بهش میدادم !

هه معلومه زیادی سوخته ! بزار بسوزه

با این فکر کمی ، از شدت عصبانیتم کاسته شد و لبخند بود که کم کم روی لبهام مینشست !

سعی کردم خودم رو شاد و خوشحال نشون بدم تا قشنگ حالش گرفته شه و بدونه منم بخوام میتونم دورش بزنم !

داخل که شدم شاد و سرحال بلند خطاب به همه سلام کردم که با خوش رویی جوابم رو دادن و خاله با مهربونی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_انگار خیلی خوشحالی ، چه خوب !

لبخندی زدم که چالای گونم رو به نمایش میزاشت و نیم نگاهی به آینازی که با تعجب نگاه ازم نمیگرفت انداختم و با ذوق الکی گفتم :

_آره خیلی روز خوبی بود !

دیدم چطور صورت امیرعلی با این حرفم قرمز شد و دستاش رو مشت کرد بی اختیار پوزخندی گوشه لبم نشست که با حرف خاله نگاهم به طرفش چرخید

_انشالله همیشه سرحال باشی و هر روز خوبی برات باشه دخترم !

با دیدن مهربونیش بی اراده به طرفش رفتم و درحالیکه محکم بغلش میکردم بوسه ای پُر سر وصدا روی گونش نشوندم

_قربونتون بشم من !

همه خندیدن و آیناز با کنجکاوی به طرفم اومد دستمو گرفت و درحالیکه به طرف پله ها میکشوندم بلند گفت :

_بدووو بیا ببینم چه خبرا بوده

با دیدن اخمای درهم امیرعلی از لج قهقه بلندی زدم و همراه با آیناز از پله ها بالا رفتم

درمقابل چشمای شیطون آیناز پیراهنم رو از تنم بیرون آوردم و با آب و تاب جریانای امروز رو تعریف میکردم که یکدفعه در اتاق باز شد و با دیدن امیرعلی که عصبی توی قاب در ایستاده بود چشمام از وحشت گرد شد

به خودم اومدم و درحالیکه پیراهنم رو جلوی تن برهنم میگرفتم با اخمای درهم بلند خطاب بهش گفتم :

_فکر کنم این اتاق دَر داشته باشه !

با این حرفم اخماش بیشتر توی هم فرو رفتن و عصبی داخل شد خطاب به آینازی که همونطوری متعجب نگاهشو بین ما میچرخوند گفت :

_میشه بری بیرون !

آیناز سری به عنوان تاکید تکون داد و خواست بلند شه که با لجبازی به طرفش چرخیدم و دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم :

_کجا ؟؟ بشین سرجات ببینم

لبش رو گزید و با چشم و ابرو به امیرعلی اخمو اشاره ای کرد که بی توجه نیم نگاهی به سمتش انداختم ، با دیدن حمام خواستم اونجا برم و لباسم رو تنم کنم ولی با فکر به اینکه اگه اینطوری ببینتم بیشتر حرص میخوره و اذیت میشه

یکدفعه با بالا تنه برهنه به طرف کمد لباسا رفتم و برای وقت تلف کنی درش رو باز کردم و همونطوری که نگاهمو بین لباسا میچرخوندم خطاب به آینازی که هنوزم مردد وسط اتاق ایستاده بود الکی گفتم :

_خوب به نظرت باید چیکار کنم ؟؟

اونکه متوجه منظورم نشده بود با تعجب گفت :

_چی رو چی کار کنی !

همینجوری که پشتم به امیرعلی بود نامحسوس چشمک چشمک ریزی به آیناز زدم و یه جورایی بهش فهموندم که قصدم حرص دادن امیرعلیه و سوتی نده
اون که الان فهمیده بود منظورم چیه ابروهاشو با تعجب بالا برد و همونطوریکه دستپاچه دستاشو به اطراف تکون میداد گفت :

_آهان به نظرم بیشتر رو پیشنهادش فکر کن !

امیرعلی که تمام مدت دست به سینه با اخمای درهم نگاه ازمون نمیگرفت به حرف اومد و با کنایه سوالی پرسید:

_خانم قصد دارند روی چه چیزی بیشتر فکر کنند ؟؟

انگار نه انگار که اونم اینجا وجود داره یکی از نیم تنه هام رو از بین لباسام بیرون کشیدم و از قصد به طرفش چرخیدم و همونطوری که روبروی آینه به بدنه نیمه برهنم که فقط یک لباس زیر تنم بود خیره بودم ، با عشوه دستی بین موهای لختم کشیدم و به آرومی شروع کردم به پوشیدن لباسم !

نگاه خیرشو روی تنم حس میکردم که چطوری سانت به سانت بدنمو از نظر می‌گذروند و نمیتونه چشم ازم برداره منم اینو میخواستم که تشنه وجودم بشه و بخوادم ولی نتونه باهام باشه و زجر بکشه

لباس رو تنم کردم و از قصد روی صندلی جلو آیینه نشستم همونطوری که خودمو مشغول پاک کردن آرایش صورت نشون میدادم در جواب امیر علی که هنوز هم خیرم بود سکوت کردم و به کارم ادامه دادم

آیناز حس کرد بین ما زیادیه به بهانه ای همانطوری که بلند می‌شد و به طرف در میرفت خطاب به هردومون گفت:

_من برم دیگه !

با عجله به عقب چرخیدم تا مانع از رفتنش بشم ولی با دیدن در بسته وامیرعلی که دقیقا مثل میرغضب ها وسط اتاق ایستاده بود و نگاه ازم نمیگرفت پووف کلافه کشیدم و به طرف آینه برگشتم

بی هدف پنبه ی شیر پاک کن روی صورتم میکشیدم در ظاهر خودم رو مشغول نشون میدادم ولی درونم آشوب بود و توی ذهنم داشتم فکر میکردم که در جوابش چی بگم

اومد دقیق بالای سرم ایستاد و در حالی که دستش رو پشت صندلی میذاشت روی صورتم خم میشد نگاهشو از آیینه به چشمام دوخت دقیق کنار گوشم عصبی زمزمه کرد:

_اون پسره جان چی بهت میگفت !؟

آهان پس آقا خوب سوخته بودند و داشتن حرص میخوردن برای اینکه بیشتر عصبیش کنم یه طوری وانمود کردم انگار تو فکر و خیال خودم غرقم
و عاشقانه اسم جان رو زیر لب زمزمه کردم

یکدفعه تا به خودم بیام صندلی رو چرخوند و فَکَمو بین دستاش گرفت و با چشمای به خون نشسته توی صورتم فریاد زد :

_حالا با فکرشم لبخند میزنی ؟؟

جوابش فقط سکوت بود و سکوت!
چیزی که میدونستم بیشتر از همه اون رو تا مرز جنون میبره و دیوونش میکنه

شقیقه هاش از شدت عصبانیت و خشم نبض میزند و تقریبا تمام اعضای صورتش تکون میخوردن به حدی عصبانی بود که گفتم الان که سکته کنه!

ولی برام مهم نبود از اون شبی که اونطوری زیر پاش لهم کرد برام مهم نبود فقط آزار دادنش بود که واسم اهمیت داشت وقتی که اینطوری میدیدمش حالم سرجاش میمومد و لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود رفته رفته روی لبهام شکل میگرفت و بزرگتر میشد

با دیدن لبخند من یک دفعه صورتم رو به عقب هُل داد و همونطوری که ازم فاصله میگیره کلافه چنگی به موهاش زد و چرخی دور خودش زد

پامو روی اون یکی انداختم و دست به سینه خیرش شدم!

کلافه ، درمونده ، خسته ،آشفته ، همه اینا چیزایی بودند که داشتم ازش میدیدم
به طرفم چرخید در حالیکه انگشت اشاره اش رو به سمتم میگرفت تاکیدوار توی صورتم فریاد زد :

_بار دیگه اون پسره رو دور برت ببینم

نگاهشو روی هیکلم بالا پایین کرد و با غیض ادامه داد :

_یا تو عشوه و دلبری براش بکنی ! به ولا میکشمش فهمیدی ؟؟

بلند شدم و به طرفش رفتم ، توی یک قدمی ازش ایستادم و انگشت اشارمو روی صورتش کشیدم و تا لبش ادامه دادم پوزخند صدا داری زدم و گفتم :

_شاید من بخوام پیشنهادشو قبول کنم ، فکر نکنم زندگی من به تو ربطی داشته باشه !

یکدفعه تا به خودم بیام به دیوار پشت سرم کوبیده شدم و لباش بودن که مثل گرگ گرسنه به جون لبام افتادن

ولی من بی حرکت ایستاده بودم و خیره چشمای بسته اش بودم باورم نمیشد هیچ حسی نداشتم هیچی !

اون به قدری غرق بوسیدن من شده بود که انگار تو این دنیا نیست و فقط میبوسید و دستش بود که از پشت توی موهام چنگ شده بود و منو بیشتر به خودش میفشرد

با حرکت دستش روی برجستگی های تنم به خودم اومدم و دستمو روی سینه اش گذاشتم و سعی کردم به عقب هُلش بدم

ولی دریغ از کوچکترین عکس‌العملی چنان با حرص منو تو آغوشش گرفته بود و میبوسیدم که انگار داره تموم خشم و عصبانیتش رو اینطوری تخلیه میکنه و مطمئن بودم تموم لبام کبود شدن
با گاز محکمی که از لبم گرفت آخی از بین لبام خارج شد

با صدام آروم سرشو عقب کشید وچشمای خمارش رو باز کرده و نگاهشو توی صورتم چرخوند

عصبی دستمو روی سینه اش گذاشتم و در محکم به عقب هلش دادم ولی بدتر بهم چسبید و سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و با حرص در حالی که لباش روی گردنم می کشید چیز های نامفهومی زیر لب زمزمه می کرد

دوست نداشتم بیشتر از این بوی عطرشو حس کنم و بهم بچسبه تقلا کردم تا ازش جدا شم

که با حرص خاصی لاله گوشم بین لباش گرفت و کشید با این حرکتش بی اختیار پاهام سست شدن که دستش دور کمرم حلقه شد و مانع از افتادنم شد ، لباش رو به گردنم کشید

همونطوریکه بوسه های ریز کنار گوشم میزد آروم با صدای بمی زمزمه کرد:

_کم تقلا کن !

خواست به کاراش ادامه بده که با دست و پاهای لرزون ازش فاصله گرفتم و با صدای گرفته ای عصبی گفتم :

_برو بیرون !

منتظر بودم بیرون بره ولی برخلاف انتظارم دستشو به کمرش زد و کلافه تو اتاق شروع کرد به راه رفتن بی توجه بهش همونطور که لبه تخت می نشستم سرمو بین دستام گرفتم

سعی کردم ذهنمو آزاد کنم از فکر لمس تنم توسط امیرعلی ، فکری که داشت از پا درم میاورد و من اینو نمیخواستم یکدفعه به طرفم چرخید و عصبی گفت :

_تا زمانی که نگی بین تو و اون پسره چی گذشته من از جام تکون نمیخورم!

سرمو بالا گرفتم و درحالیکه نفسم رو آه مانند بیرون میفرستادم با صدای خسته ای لب زدم :

_چی رو میخوای بدونی؟؟

با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و درحالی که روبروم می ایستاد عصبی گفت :

_اینکه چرا باهاش تا اون رستوران لعنتی رفتی !؟

از این حرفش عصبانیتم اوج گرفت
خودش با آنا هر غلطی که میخواست می‌کرد حالا منو بخاطر یه غذاخوردن داشت بازخواست می کرد

هه این دیگه کی بود !
هرچند مقصر خودم بودم که جلوش کوتاه اومدم و گذاشته بودم هر جوری که دلش میخواد باهام رفتار کنه

دقیقا رو به روش ایستادم و درحالیکه سرم رو کج میکردم پوزخند صداداری بهش زدم و عصبی گفتم:

_نشنیدم چی گفتی؟؟

سرش رو پایین آورد و دقیق کنار گوشم با لحن عصبی گفت :

_گفتم چرا باهاش رفتی؟؟

سرتا پاش رو از نظر گذروندم و پوزخند صداداری بهش زدم و گفتم :

_من با هرکی هرجایی بخوام میرم فهمیدی؟!

لبش رو با دندون کشید و عصبی درحالیکه کمرم رو بین دستاش میگرفت فریاد زد :

_تو زن منی متوجه ای !؟

هه تازه یادش افتاده بود من زنشم ، تمسخر آمیز زنمی رو زیر لب زمزمه کردم

_زن صیغیت دیگه ؟؟

لباش رو بهم فشرد و درحالیکه چشماشو بهم فشار میداد عصبی گفت :

_زنمی بالاخره و تا زمانی که صیغه منی حق نداری پاتو کج بزاری !

ازش فاصله گرفتم و با قدم های بلند به طرف پنجره رفتم و درحالیکه عصبی پردهای اتاق رو کنار میزدم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

داشتم خفه میشدم از این سایه اجبارش ، از سایه ای که داشت روی سرم سنگینی میکرد

پنجره اتاق رو باز کردم و بدون فکر گفتم:

_صیغه رو فسخ کن!

سکوت سنگینی توی اتاق پیچید وبرخلاف انتظارم که الان داد و بیداد راه میندازه تا چندثانیه حرفی زده نشد
به امید اینکه راحت با این موضوع کنار میاد و از این بند اسارتی که توش گرفتار شدم رها میشم لبم رو با زبون خیس کردم که حرفی بزنم که با صدای فریادش بند دلم پاره شد

_نشنیدم چی گفتی دقیق؟؟

سکوت کردم و پرده رو بین دستم مشت کردم و آب دهنم رو با ترس قورت دادم
ولی خوب که چی ؟ بالاخره که باید به ترسم غلبه میکردم

تا کی میخواستم اینطوری ادامه بدم و تحت فشار باشم ؟چشمام رو بستم و سعی کردم آرامشم رو به دست بیارم
بعد از چند ثانیه با وجود اینکه برام سخت بود ولی بار دیگه حرفم رو تکرار کردم

صدای قدمهای عصبیش که بهم نزدیک میشد باعث شد چشمامو باز کنم و با درونی پر از استرس سعی کنم خودم رو عادی نشون بدم

با سنگینی نگاهش روی نیم رخ صورتم به طرفش چرخیدم با دیدن چشمای به خون نشسته اش آب دهنم رو با ترس قورت دادم و با وحشت نگاهم رو ازش دزدیدم

عصبی دستشو مشت کرد و از پشت دندونای کلید شده‌اش با حرص فریاد زد :

_اگه فکر کردی صیغه رو باطل میکنم تا راحت بری و با جان باشی سخت در اشتباهی !

از اینکه اینقدر حرص جان رو میخورد و یکسره اسمش رو به زبون میاورد معلوم بود کارم خوب پیش رفته و داره حرص میخوره !

دستام به سینه زدم و درحالیکه به پنجره پشت سرم تکیه میدادم با لبخند تمسخرآمیزی لب زدم :

_نه چرا واسه راحتی من همچین کاری میکنی ، واسه خودت میگم !

با چشم های ریز شده ی سوالی خیرم شد که ادامه دادم:

_آخه فکر کنم الانم آنا توی تختت منتظرت باشه نه ؟؟

با چشمایی که دو دو میزدن نگاهش رو ازم گرفت و سکوت کرد ،از سکوتش سواستفاده کردم و درحالیکه با قدمای کوتاه چرخی دورش میزدم با تمسخر بلند خندیدم

_البته برا تو که عیبی نداره نه ؟؟

با کنایه ادامه دادم :

_چون تو مردی و هرکاری دلت بخواد میکنی ! حتی چند تا چندتا صیغه

انگار عقده هام سر باز کرده باشن شروع کردم به گفتن هرچی توی دلم بود ، من میگفتم و اون سکوت کرده بود !

من میگفتم و اون بیشتر دستاش رو مشت می کرد دیگه به سیم آخر زده بودم و هیچی برام مهم نبود !

کلافه چنگی به موهام زدم و در حالی که عصبی میکشیدمشون ، زبونی روی لبهای خشک شدم کشیدم و گفتم:

_بیا باهم منطقی صحبت کنیم باشه ؟

با نگاه سردش خیرم شد که جرات پیدا کردم و ادامه دادم :

_من و تو دیگه نمیتونیم ادامه بدیم میفهمی چی میگم؟؟

انگار اصلا تو این دنیا نباشه گُنگ و مبهم فقط خیره چشام بود و هیچ حرفی نمیزد

از این سکوتش عصبی شدم و یکدفعه انگار جنون بهم دست داده باشه یقه پیراهنش رو ببین دستام گرفتم و همونطوری که عصبی تکونش میدادم توی صورتش فریاد زدم:

_با توام چرا لال شدی؟؟

ولی دریغ از کوچکترین عکس العملی ، حرصم گرفته بود نمیدونم دقیق از چی ! از اینکه نسبت به فسخ صیغه حرفی نمیزد و براش مهم نبود یا از اینکه بی تفاوت نگاهم میکرد .

نمیدونم چقدر تکونش دادم که یکدفعه مُچ دستام رو گرفت و به قدری فشارشون داد که اشک توی چشمام جمع شد و بی اراده آخ آرومی از بین لبهام خارج شد .

عصبی به عقب هُلم داد و درحالیکه ازم فاصله میگرفت با خشم فریاد زد :

_بسه ! حالا که اینطور شد آره اصلا دلم میخواد فهمیدی ؟؟

مثل ببر زخمی با نفس نفس خیرش شدم که انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد

_فکر فسخ صیغه رو از سرت بیرون کن !

عصبی به طرف کمد لباسا رفتم و همونطوری که لباسام رو دونه دونه روی تخت پرت میکردم با تمسخر خندیدم

_هه به همین خیال باش !

به طرفم اومد و لباس توی دستم رو گرفت و همونطوری که میکشیدش با خشم گفت :

_داری چه غلطی میکنی هااا !

مثل خودش داد زدم :

_میخوام از این خراب شده برم !

با چشمای گشاد شده خیرم شد ودرحالیکه سرش رو کج میکرد دستش رو پشت گوشش گذاشت و سوالی پرسید :

_کجا میخوای تشریف ببری ؟!

چمدونم رو از تو کمد بیرون کشیدم و روی تخت انداختمش و عصبی گفتم:

_هرجایی غیر از اینجا !

با یه حرکت در کمد رو محکم بست و بهش تکیه داد ، بی توجه بهش دونه دونه لباس ها رو تا میکردم و توی چمدون میزاشتم ،باید میرفتم تا بتونم از این اسارتی که توش گرفتار شدم رها بشم
دیگه نیازی نیست که بخاطر وکیل و اینکه خانواده ام بفهمن پیشش بمونم
چون دیگه اونا از بابت من خیالشون راحت شده

خانوادم الان فکر میکنن من خونه و شغل مناسبی دارم ، الان این مهم بود که دیگه نگران من نیستن !

کلافه دور خودم چرخیدم و تموم وسایلی که میخواستم و به چشمم میومد توی بغلم جمعشون میکردم و توی چمدون می ریختم !

عصبی پاش روی زمین میکوبید و نگاه خیرش رو ازم نمیگرفت زیپ چمدون رو بستم و بلندش کردم که بیرون ببرمش که جلوم ایستاد و با اخمای درهم سری تکون داد و با خشم گفت :

_کجا بسلامتی !

توی سکوت با سری پایین افتاده سعی کردم از جلوی راهم کنارش بدم ولی دریغ از کوچکترین عکس العملی !

یکدفعه چمدون رو از دستم گرفت و آنچنان با خشم گوشه اتاق پرتش کرد که صدای بلندش سکوت اتاق رو شکست

ناخودآگاه دستم رو گوشام گذاشتم و از ترس توی خودم جمع شدم ، چشمم که به چمدون افتاد و با دیدن وسایل درب و داغونم با خشم به طرفش چرخیدم

_چیه وحشی شدی ؟؟

دستاش رو به کمرش زد و عصبی درحالیکه روی صورتم خم میشد با خشم داد زد :

_آره زیادی بهت رو دادم پرو شدی فکر کردی خبریه !!

این چی پیش خودش فکر میکرد ؟؟ مگه من باید هرچی اون گفت گوش بدم و یا برده زرخریدشم !

از خشم نفس نفس میزدم و اعصابم به قدری داغون شده بود که دوست داشتم سرم رو به دیوار بکوبم تا حرفاش که مدام توی ذهنم تکرار میشدن پودر شن و به هوا برن !

دستامو توی موهام چنگ زدم و همونطوری که به شدت بین انگشتام میکشیدمشون با صدای که لرزش زیادی داشت زیر لب زمزمه کردم:

_برو بیرون !

یک قدم بهم نزدیک شد و دهن باز کرد که حرفی بزنه که دقیق عین کسایی که جنون بهشون دست داده باشه بیشتر سرمو بین دستام فشردم و با صدای بلندی داد زدم :

_گفتم بروووو بیرون !

پوووف کلافه ای کشید و در اتاق رو باز کرد و درحالیکه بیرون میرفت با انگشت به پیشونیش اشاره کرد و با لحن ترسناکی گفت :

_فکر اینکه بخوای پاتو از این خونه بیرون بزاری رو از سرت بیرون کن فهمیدی؟

دندونام روی هم سابیدم و خواستم چیزی بهش بگم که در اتاق رو محکم بهم کوبید و رفت !

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و کلافه دستی به گردنم کشیدم ، حالم به قدری بد بود و عصبی بودم که عین دیونه ها شده بودم!

هه ! خودش هرشبش رو با یه نفر میگذروند و تختش رو گرم میکرد حالا برای من امرونهی میکرد ، مگه تو خواب ببینه من به حرفش گوش بدم

با فکری که به ذهنم رسید بلند شدم و نگاه سرگردونم رو دنبال کوله پشتیم دور تا دور اتاق چرخوندم !

با دیدنش گوشه اتاق به طرفش رفتم و با عجله گوشیم رو از جیبش بیرون کشیدم
حالا بیین و تماشا کن چیکار میکنم آقا امیرعلی !

شماره جان رو بدون معطلی گرفتم و گوشی رو دم گوشم گذاشتم ، بعد از چند ثانیه صدای متعجبش توی گوشی پیچید :

_اوووه نورا !

سلام آرومی دادم که با صدایی که دستپاچگی ازش میبارید گفت :

_سلام ! چه چیزی باعث شده تو افتخار بدی و به من زنگ بزنی !

مضطرب دستی به چونه ام کشیدم و همونطوری که سعی می‌کردم کلمات رو توی ذهنم آماده کنم به آرومی لب زدم:

_می خواستم بابت رستوران ازت تشکر کنم !

سکوت کرد و هیچی نگفت با فکر اینکه تماس قطع شده درحالیکه توی اتاق راه میرفتم الوووی آرومی زیرلب زمزمه کردم که گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و با خوشحالی گفت :

_خواهش میکنم ، ولی با اومدنت خیلی خوشحالم کردی!

چشمام رو توی حدقه چرخوندم و به دروغ لب زدم :

_خیلی خوش گذشت ممنون !

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10905
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.