| Friday 23 October 2020 | 08:44
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 8

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 8

سرم رو تکون دادم و از لجش با خنده بلند گفتم :

_آره نمیدونی چه حالی داد !

با این حرفم به قدری عصبی شد که صورتش از خشم قرمز شد یکدفعه با پشت دست چنان محکم به دهنم کوبید که حس کردم از برخورد لبه تیز انگشترش با لبم سوزش زیادی توی صورتم پیچید .
دادی از درد کشیدم و روی زمین خم شدم و دهنم رو با دست محکم فشار دادم ، عصبی توی اتاق قدم میزد و مثل روانی ها بلند بلند با خودش حرف میزد

_حال داد آره ؟؟ یه حالی نشونت بدم دختره عوضی خیابونی !

دستمو روی لبم فشارش دادم و درحالی که سرمو بالا میگرفتم با نفرت گفتم :

_خیابونی تویی کثافت !

دستاش رو مشت کرد و با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و با جیغ گفت :

_الان حسابتو میرسم لعنتی ،وقتی با تیِ پا انداختمت بیرون میفهمی !

با درد دستمو تکیه بدنم روی زمین کردم و خواستم بلند شم ولی قبل از اینکه تکونی به خودم بدم محکم هُلم داد که پخش زمین شدم ، روی سینه ام نشست و دستاش بودن که محکم گردنم رو گرفته بودن و فشارش میداد .

نفسم گرفت و با بهت خیره دیوونه ای شدم که هر لحظه فشار دستاش رو بیشتر میکرد و مثل روانی ها درحالی که تموم بدنش میلرزید فوحش های ناجوری بود که به من میداد .

ولی من دقیق مثل ماهی بیرون اومده از آبی دست و پا میزدم و تقلا میکردم ولم کنه ، ولی زور اون از من بیشتر بود و من بخاطر درد کمرم انگار فلج شده باشم کوچکترین عکس العملی نمیتونستم انجام بدم .

سینه ام به خِس خِس افتاد و اشک از گوشه چشمام سرازیر شد داشت جلوی چشمام سیاهی میرفت و چشمام روی هم میفتاد که یکدفعه حس کردم از روم کنار رفت و راه تنفسم باز شد .

نفس عمیقی کشیدم و درحالی که به پهلو میفتادم به شدت به سرفه افتادم ، میون سرفه هام صدای داد امیرعلی گوشام رو کَر کرده بود که از ته حنجره فریاد میکشید .

_به چه جراتی پاتو توی خونه من گذاشتی آنااااا

توی خودم جمع شدم و با شدت بیشتری به سرفه هام ادامه دادم ، مرگ رو جلوی چشمام دیده بودم و اگه فقط امیر علی چند دقیقه دیرتر میرسید معلوم نبود این روانی چه بلایی سر من میاورد .

با گریه به سمتش رفت و درحالی که دستش رو چنگ زد تقرییا نالید :

_امیر عشقم این دختر تو خونه تو چیکار میکنه ؟؟ بگو دروغه و باهات نخوابیده !؟

امیر عصبی از خودش جداش کرد و توی صورتش فریاد زد :

_زود از خونه من برو بیرون و دیگه هیچ وقت پاتو اینجا نزار وگرنه برات بد تموم میشه

آنا با گریه دستی به صورت خیسش کشید و درحالی که با انگشت اشاره اش به من اشاره میکرد با جیغ گفت :

_بخاطر این دختر دهاتی هر..زه داری من رو از خونت بیرون میندازی ؟؟

با این حرفش عصبی به طرفش چرخیدم و با جیغ بریده بریده فریاد زدم :

_هر..زه خودتی عو….

به سرفه افتادم و نتونستم بقیه حرفمو بزنم ، انا خواست حرفی بزنه که امیرعلی درحالی که نگران به سمت من میومد آنچنان دادی از سر خشم زد که آنا سرجاش خشکش زد و بی حرکت موند

_فقط یه کلمه دیگه حرف بزنی بلایی سرت میارم که از زنده بودن خودت پشیمون شی ! حالام گم شووووو

از ترس چند قدم عقب رفت و درحالی که دور میشد با صدایی که از شدت بغض گرفته شده بود جیغ کشید :

_ بد تلافی درمیارم منتظر باش!

عصبی از اتاق بیرون رفت و آنچنان درو محکم بهم کوبید که صداش کل خونه رو برداشت ، امیرعلی سری به نشونه تاسف تکون داد و نگران به سمتم اومد.

سعی کردم بشینم ولی از بس ضعف کرده بودم که تموم بدنم میلرزید بغلم کرد و از پشت به خودش تکیه ام داد و با خشم غرید :

_چرا گذاشتی تا این بلاها رو سرت بیاره؟؟

خدای من این چه توقعی از من داشت ، من با این کمر دردی که داشتم میخواستم چیکار کنم تازشم توی آنچنان خواب عمیقی بودم که تا چند دقیقه اول متوجه نشده بودم چی به چیه!
پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و آروم خودمو ازش جدا کردم

_از کجا میدونستم اون روانی میخواد بهم حمله کنه ؟؟

با درد دستمو روی لبم گذاشتم که از سوزش زیادش چشمامو بستم ، یکدفعه دستمو کنار زد و چونه ام رو بین دستش گرفت

_ببینمت !

نمیدونم وضعیت صورتم چطوری بود که با نگرانی بغلم کرد و درحالی که به طرف بیرون قدم تند میکرد عصبی گفت :

_بلایی به سرش بیارم تا عمر داره فراموش نکنه !

از ترس اینکه چه بلایی سر صورتم اومده وحشت زده نالیدم :

_چی شده ، صورتم طوری شده ؟؟

بدون اینکه جوابی بهم بده با عجله از پله ها پایین رفت و برخلاف همیشه که خودش رانندگی میکرد با فریاد راننده رو صدا زد گفت :

_زود باش در ماشین رو باز کن !

همه این حرکاتش باعث شده بود من به وحشت بیفتم و از ترس اشکام سرازیر بشن و به خودم بلرزم .

در ماشین رو که باز کرد ، امیرعلی همونطوری که توی بغلش بودم سوار شد و توی ماشین خوابوندم ، با داد رو به راننده فریاد زد :

_زود باش برو به اولین بیمارستانی که نزدیکه !

با وحشت دست امیرعلی رو محکم توی دستام گرفتم و با ترس نالیدم :

_صورتم چی شده ؟؟ یه آیینه بهم بده

کلافه نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که سعی میکرد از پنجره بیرون رو نگاه کنه نگران گفت :

_هیچی نیست فقط یه کم زخمی شده همین !

میدونستم داره دروغ میگه ولی از یه طرف کمر دردم و از طرف دیگه سوزش صورتم باعث شده بود نتونم تکون بخورم و این بار به معنای واقعی فلج شده بودم .

با توقف ماشین و اومدن برانکارد ، منو روش خوابوندن و به طرف اتاقی بردن ، از ترس بی اراده میلرزیدم و دست امیر رو ول نمیکردم .

داخل اتاق مخصوص که شدم جلوی امیر رو گرفتن و پرستار درحالی که دستش رو به طرف بیرون از اتاق میگرفت گفت :

_بفرمایید بیرون تا دکتر کارشون رو انجام بدن

امیرعلی چنان با خشم نگاهی به پرستار انداخت که با ترس یک قدم عقب رفت

_خودمم دکترم ، حالام برو کنار !

از اینکه نمیدونستم چه بلایی داره سرم میاد به قدری استرس داشتم ، بدنم به شدت میلرزید و زبونم قفل شده بود.
دکتر داخل اتاق شد و تا نگاهش بهم افتاد با عجله خطاب به پرستار گفت :

_اول جلوی خون ریزیش رو بگیرید تا بیام برای بخیه !

با شنیدن اسم بخیه با ترس نگاهی به امیرعلی انداختم و با صدای خفه ای که به زور به گوش های خودم میرسید گفتم:

_چی ؟؟؟ بخیه برای چیه

چشم غره ای به دکتر رفت و کلافه به سمتم اومد

_هیچی نیست لبت یه خورده بریده !

با وحشت دستمو به سمت لبم بردم که دستمو محکم توی دستای قوی و مردونه اش گرفت .

_دست نزن تا بخیه اش کنن !

تقلا کردم و با ترس خواستم از روی تخت بلند شم که امیر درحالی که محکم بغلم کرده بود با چشم و ابرو نمیدونم چه اشاره ای به دکتر کرد که بعد از چند ثانیه تیزی آمپول رو داخل دستم احساس کردم و بعدش بی اختیار دستام بی حس شدن و از حرکت ایستادن .

ولی قبل از اینکه چشمام روی هم برن و کاملا بیهوش بشم درحالی که نگران نگاهش رو توی صورتم میچرخوند آروم گفت :

_نترس من اینجام !

بیهوش شدم و دیگه هیچی نفهمیدم.
نمیدونم چقدر بیهوش بودم که با صدای بلند حرف زدن کسی بیدار شدم و آروم نگاهمو به اطراف چرخوندم .

اینجا دیگه کجا بود ، کسی پشت به من توی اتاق قدم میزد و عصبی بلند با گوشی صحبت میکرد

_گفتم زود پیداش میکنی حتی اگه شده تموم شهر رو بگردی!؟

گوشی رو به اون دستش داد و عصبی چرخید و خواست حرفی بزنه که با دیدن چشمای بازم با عجله گفت :

_پیداش کن فقط همین !

گوشی رو قطع کرد و به طرفم اومد ، آب دهنم رو قورت دادم و دهن باز کردم که حرفی بزنم ولی با پیچیدن درد زیادی توی صورتم آخ آرومی از بین لبهام خارج شد

_سعی کن تا یه مدت کم حرف بزنی یا اصلا حرف نزنی !

تازه یادم افتاده بود که دوست دختر آقا چه بلایی سر صورت نازنینم آورده ، با خشم خیره اش شدم و با چشم و ابرو براش خط و نشون کشیدم که پووف کلافه ای کشید

_ باشه باید به نگهبانی اطلاع میدادم نزاره کسی بیاد داخل ، تازشم آنا دختر خشنی نبود تعجب می….

چشم غره ای بهش رفتم که حرف توی دهنش ماسید و ساکت شد
دختره زده بود ناقصم کرده میگه دختر خشنی نبوده ، پس لابد من بودم که اون رو به این شکل درآوردم
دختره وحشی به تمام معنا بود !

” امیــــرعلـــے”

میدونستم حق داره و الان عصبیه پس ترجیح دادم ساکت باشم و چیزی نگم ، واقعا من آنا رو نشناخته بودم باورم نمیشد به این کار دست زده باشه و اگر با چشمای خودم نمیدیدم که این بلاها رو سر نورا آورده صد در صد باورم نمیشد .

آخه همیشه پیش من خودش رو مظلوم نشون میداد و من اون رو آدم ساده و سر به زیری میدیدم .

با صدای خفه نورا که به زور سعی داشت حرف بزنه به خودم اومدم و کلافه نگاهی بهش انداختم .

با ایما و اشاره سعی داشت چیزایی بهم بفهمونه ولی متوجه نمیشدم ، روی تخت کنارش نشستم و درحالی که کنجکاو خیره صورتش میشدم سوالی پرسیدم:

_چیزی احتیاج داری ؟؟

به زور لبهاش رو از هم فاصله داد و اسم وکیل رو به زبون آورد ، چپ چپ نگاهی بهش انداختم و کلافه گفتم :

_تو این شرایطم به فکر اونی ؟؟

با اخم صورتش رو ازم برگردوند ، گوشی رو از جیبم بیرون آوردم و برای اینکه به چیزی شک نکنه گفتم :

_شمارشو بگیر !

با تعجب نگاهی بهم انداخت که گوشی رو به طرفش گرفتم و اشاره کردم شمارشو بگیره.

شمارشو گرفت و گوشیو بهم برگردوند ، مقابل چشمای کنجکاوش بلند شدم که تماس وصل شد

برای اینکه به چیزی شک نکنه یه طوری با وکیل حرف زدم که یعنی یعنی بار اولیه که دارم باهاش حرف میزنم و اونم آدم زرنگی بود خوشبختانه زود منظورمو گرفت .

_بله عصری به آدرسی که میگم بیاید چون من یه قرار کاری مهم داشتم و خانوم احمدی هم با من اومدن .

مقابل چشمای ریز شده نورا به طرف پنجره رفتم و بعد از چند ثانیه ادامه دادم :

_بله پس قرارمون باشه برای عصری !

باشه ای زیر لب زمزمه کردم و بعد از چند دقیقه گوشی رو قطع کردم ،حس میکردم داره با نگاهش من رو بازجویی میکنه ، با سری پایین افتاده به طرف در خروجی رفتم

_اینم دیگه حل شد ، برم ببینم مرخصت نمیکنن.

از اتاق که خارج شدم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم دروغ گفتن به این دختر چقدر سخت بود لعنتی !

برگه ترخیصش رو از بیمارستان گرفتم و با عجله برخلاف دفعه قبل نه با بغل بلکه با ویلچر از بیمارستان بیرون بردمش !

چون زیاد محبت کردن بهش باعث میشد فکرای دیگه ای پیش خودش بکنه و من اصلا این رو نمیخواستم ، چون نورا جز یه دوست دختریی که یه روزی تاریخ انقضایی داشت چیز دیگه ای برای من نبود

بعد از اینکه به خونه رسیدیم برای اینکه نورا کاری از دستش برنمیومد و هیچ کسی هم توی خونه نبود تا کارها رو انجام بده ، خواستم به خدماتی زنگ بزنم تا یه نفر رو برای انجام کارها بفرسته ولی به هیچ کس نمیشد اعتماد کرد ، بنابراین به اجبار شماره مامان رو گرفتم تا ازش بخوام باز ملیحه رو بفرسته.

هرچند بخاطر فضول بودنش اخراجش کرده بودم ولی هرچی که باشه از قدیم میشناسمش و از کارش راضی بودم.

به هر جون کندنی بود از مامان خواستم بازم بفرستش خونه ی من ، با شنیدن این حرفم چنان خوشحال شد که کلافه لگد محکمی به دیوار کوبیدم ، معلومه برای چی خوشحاله دیگه !
از اینکه مجبور شدم باز جاسوسش رو توی خونه راه بدم خوشحاله.

نگاهی به ساعت مچیم انداختم که با دیدن ساعت با عجله بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم .

باید همه کارها رو مو به مو درست انجام بدم تا نورا به هیچ چیزی شک نکنه وگرنه رام کردنش سخت میشد

با دیدنش که راحت روی تخت لَم داده بود و چرت میزد به طرف کمد لباسیم رفتم و کت و شلواری بیرون کشیدم و خطاب بهش گفتم :

_پاشو بریم بیمارستان !

با ترس و چشمایی که نگرانی توشون موج میزد با صدای نامفهومی گفت :

_چرا ؟؟ چیزی شده باز

چپ چپ نگاهش کردم و درحالی که دکمه های لباسم رو دونه دونه باز میکردم لب زدم :

_مگه با وکیل قرار نداشتی پس زود باش!

با این حرفم سعی کرد روی تخت بشینه ولی نتونست و با صورتی که از درد جمع شده بود ناله ای کرد که عصبی به طرفش رفتم .

_تکون نخور خودم لباساتو میارم !

از داخل چمدونش یه دست لباس بیرون کشیدم و به طرفش رفتم ، دستم به سمت دکمه های پیراهنش رفت که دستمو محکم گرفت و نزاشت ادامه بدم .

_خودت که نمیتونی ، تازشم دیرمونم شده پس بزار مثل یه دختر خوب کارهامو انجام بدم .

به اجبار سکوت کرد که پیرهنشو براش عوض کردم ولی شلوارشو هرکاری کردم نزاشت.
داخل ماشین که نشستیم از گوشه چشم نگاهی به دستاش که با دلهره توی هم قفلشون کرده بود انداختم و بی اختیار گفتم :

_اگه بخاطر لبهات و اینکه نمیتونی قشنگ صحبت کنی ناراحتی نترس نمیزارم متوجه چیزی بشه!

با استرس سرشو تکون داد و نگاهشو به بیرون دوخت ، از اینکه نمیتونست حرف بزنه کلافه شده بودم .

با توقف ماشین ، به نگهبان بیمارستان اشاره کردم که با عجله ویلچری رو به سمتمون آورد ، نورا خواست تکونی به خودش بده و پیاده شه ولی من بی طاقت خم شدم و درحالی که بغلش میگرفتم با یه حرکت داخل ویلچر نشوندمش .

نمیخواستم با هُل دادن ویلچر نورا ، توجه ها رو به خودم جلب کنم ، پس با اشاره ای از پرستارا خواستم نورا رو دنبالم بیاره.

میدونستم نورا به شدت عصبیه ولی آبرو و اعتبار من توی بیمارستانی که خودم رییسش بودم خیلی بیشتر از این چیزا برام ارزش داشت

وارد دفترم شدم و در رو نیمه باز برای نورایی که پرستار داشت ویلچرش رو هُل میداد گذاشتم.
پشت میزم نشسته ام که نورا با اخمایی درهم داخل اتاق شد و پرستار با ببخشیدی باعجله از اتاق بیرون رفت .
بدون توجه بهش کتم رو بیرون آوردم که عصبی با صدای گنگ و نامفهوم گفت :

_دستات درد نمیگرفت خودت میاوردیم

پرونده یکی از بیمارای قدیمیم رو از روی میز بلند کردم و درحالی که بررسیش میکردم گفتم :

_حالا که پرستار آورده!

دندون هاش رو عصبی روی هم سابید و گفت :

_باشه اوکی

همون طوری که سرم پایین بود و مشغول پرونده زیر دستم بودم سرمو الکی براش تکون دادم که عصبی دستاش رو مشت کرد و خواست چیزی بگه که زنگ تلفن بلند شد

نیم نگاهی یهش انداختم و گوشی رو برداشتم ،صدای منشی توی گوشی پیچید

_ببخشید آقای دکتر یه آقایی اومدن و میگن با شما قرار ملاقات دارن .

با یادآوری وکیل برای اینکه نورا به چیزی شک نکنه با عجله گفتم :

_چند دقیقه معطلش کنید بعد بفرستیدش داخل !

پرستار که معلوم بود تعجب کرده با گنگی چشمی زیر لب زمزمه کرد ، گوشیو روی دستگاه کوبیدم و درحالی که به صندلی پشت سرم تکیه میدادم خطاب به نورایی که دقیقا زیر نظرم داشت گفتم :

_وکیل اومده چند دقیقه دیگه میاد داخل!

با این حرفم دست پاچه سعی کرد از روی ویلچر بلند شه ، به زور خودم رو کنترل کردم که کمکی بهش نکنم تا پیش خودش فکر و خیالات بیخود نکنه به هر سختی بود خودشو روی مبلا انداخت و نفسش رو کلافه بیرون داد .

همینطوری بی تفاوت داشتم نگاش میکردم که چشم غره ای بهم رفت و با دست به پرونده های جلوم اشاره کرد و به آرومی گفت :

_بده !

شونه ای بالا انداختم و یکی از پرونده رو به طرفش گرفتم ، با درد دستی به صورتش کشید که در اتاق زده شد .

به سختی نگاهمو ازش گرفتم و درحالی که صاف سرجام مینشستم بلند گفتم :

_بفرمایید !

وکیل داخل شد و درحالی که سعی میکرد عادی جلوه کنه طبق نقشمون جلو اومد وطوری که انگار من رو نمیشناشه دستش رو جلو آورد و گفت :

_سلام

بلند شدم و دستش رو به گرمی فشردم ودعوت به نشستنش کردم ، به طرف نورا چرخید و چند لحظه با دیدن صورتش با تعجب نگاش کرد ولی زود به خودش اومد و دستش رو به نشونه سلام به طرفش گرفت.

نورا که معلوم بود ترسیده با رنگی پریده آب دهنش رو قورت داد که با چشم و ابرو بهش اشاره کردم سلام کنه

زود به خودش اومد و دست پاچه دستشو به سمت وکیل گرفت و باهاش سلام کرد ، وکیل رو به روی نورا روی مبلا نشست و درحالی که نگاهش روی صورت نورا میچرخید گفت :

_من از طرف پدرتون اومدم که وضع کاری و زندگیتون رو ببینم ، خوب دقیقا اینجا چه کاری انجام میدید؟؟

نورا درمونده نگاهش رو به من دوخت که با سرفه ای صدام رو صاف کردم و گفتم :

_ایشون پیش من به عنوان دستیارم مشغول به کار هستند و یعنی هم تحصیلشون رو ادامه میدن و هم درامدشون از کار توی بیمارستانه !

وکیل سری به عنوان تاکید حرفام تکون داد و با تعجب اشاره ای به صورت نورا کرد و گفت :

_ببخشید چه اتفاقی براتون افتاده ؟؟

روی صندلی خودمو جلو کشیدم و به جای نورا جواب دادم .

_چیز مهمی نیست یه تصادف کوچیک داشتن که باعث پاره شدن لب پایینشون شده و الان تا چند روز نمیتونن درست حسابی حرف بزنن

وکیل با تعجب سری به عنوان تاکید حرفام تکون میده ولی بازم نگاهش رو از نورا نمیگرفت ، عصبی پرونده توی دستمو محکم بستم و ادامه دادم:

_خوب ولی ایشون دوست ندارن خانوادشون الکی ناراحت شن میدونید که چی میگم؟؟

وکیل به سختی نگاهش رو از نورا میگیره و به طرفم میچرخه

_بله میفهمم !

وکیل چند تا سوال دیگه در مورد کار و درامدش پرسید که طبیعی جلوه کنه و نورا به چیزی شک نکنه ، تقریبا بیشتر سوالا رو من جواب دادم و نورا جز آره یا نه هیچ حرف دیگه ای نمیتونست بگه بعد از چند دقیقه بلند شد و درحالی که دستش رو به سمتم میگرفت گفت :

_خیلی خوب من دیگه باید برم !

نورا نگران نگاهی بهم انداخت که فهمیدم منظورش چیه پس بلند شدم و درحالی که قدر شناسانه دستشو به گرمی میفشردم لب زدم :

_در مورد بیماری خانوم احمدی که چیزی به خانوادش نمیگید اوووم میدونید که نمیخواد نگران شن !

نیم نگاهی به نورا انداخت و با خنده گفت :
_نه مطمعن باشید فعلا که ایشونم حالشون خوبه

سری به عنوان تاکید حرفاش تکون دادم که بعد از خدافظی کوتاهی رفت بعد از بیرون رفتنش از اتاق باز خواستم پرونده رو نگاه کنم که با شنیدن اصوات نامفهومی از طرف نورا نگاهمو به طرفش چرخوندم ، تشکر آمیز نگاهم کرد و به سختی لب زد:

_ممنون !

با تعجب نگاهش کردم ، عه پس تشکر کردن هم بلد بود ، بلند شدم و درحالی که به طرفش میرفتم نیشخندی زدم و گفتم:

_بلد نیستی درست تشکر کنی؟؟

با تعجب سرشو تکون داد و سوالی با صدای خفه ای پرسید :

_چطوری؟؟

کنارش روی مبل نشستم و درحالی که دستم به طرف پیرهنش میرفت خبیث لب زدم :

_الان یادت میدم

با تعجب نگام میکرد و چیزی نمیگفت ، دکمه اولی پیراهنش رو باز کردم و دستمو آروم زیر پیراهنش بردم .

با حس دستم انگار تازه هشیار شده باشه با نگرانی دستمو گرفت و نیم نگاهی به سمت در اتاق انداخت

_داری چیکار میکنی ؟؟

خیره لبهای ترک خورده اش که بخیه شده بودن شدم و با عطش زبونی روی لبهام کشیدم.

دلم لبهاش رو میخواست ولی با وجود اینکه زخم روی لبش هیچ کاری نمیشد کرد و این شدت عطش خواستن داشت من رو از پا درمیاورد .

آب دهنم رو به زور قورت دادم و دستمو آروم روی بالا تنه اش کشیدم

_دارم یادت میدم چطوری تشکر کنی !

دهن باز کرد که حرفی بزنه ولی با تکون دادن لبهاش اخماش توی هم فرو رفتن و اخ آرومی از بین لبهاش بیرون اومد .

سرمو نزدیک بردم و با احتیاط بوسه خیسی روی لبهاش نشوندم ، چشماش رو بست و نفس عمیقشو توی صورتم فوت کرد.

با حس داغی نفسش بی اختیار سرم توی گودی گردنش فرو رفت و گاز نسبتا آرومی از گردنش گرفتم ، دستش که توی موهام چنگ شد دیگه بی طاقت شدم .

این حس های که جدیدا بهشون گرفتار شده بودم چی بودن که اینطوری داشتن من رو از پا در میاوردن !

دستم روی بالا تنه اش در حرکت بود و آروم روی پوست نرمش میلغزوندم ، میفهمیدم چطوری تحری..ک شده .

خودش رو بیشتر تو بغلم جا داد و سرم رو بیشتر به خودش چسبوند از اینکه با کوچیکترین لمس من اینطوری واکنش نشون میداد حس غرور خاصی تموم وجودم رو در بر میگرفت .

چون اولین رابطه اش رو داشت با من تجربه میکرد ، با این فکر یه حس عجیب رو داشتم تجربه میکردم .

لاله گوشش رو بین دندون هام گرفتم و آروم کشیدمش ، سرمو که ازش جدا کردم با دیدن چشمای خمارش که با نفس نفس خیره صورتم شده بود آب دهنم رو قورت دادم

دلم بودن باهاش رو میخواست هرچند نصف و نیمه و ناتموم ولی دلم میخواستش ، عجیبم میخواستمش !

بدون توجه به اینکه توی بیمارستانیم روی صندلی خوابوندمش و درحالی که دستامو دو طرف سرش تکیه میدادم نگاهمو توی صورتش چرخوندم .

اینقدر بی تابش بودم که هوش و حواسم رو به کل پرونده بود ، با چشمای خمارش دستشو دور گردنم حلقه کرد .

بی طاقت بوسه خیسی روی گردنش نشوندم ، خودم رو بهش فشردم که نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و با ناز زیر لب اسمم رو صدا کرد .

بی طاقت پایین پیراهنش رو توی دستم گرفتم و کمی بالا کشیدم ، بوسه ای روی شکمش زدم و دستم به سمت بالاتر رفت که ضربه ای به در اتاق زده شد

عصبی چشمام روی هم فشردم و دندون هامو روی هم سابیدم ، خدا به داد کسی برسه که پشت دره !

اگه کار مهمی نداشته باشه اونوقت میدونم چیکارش کنم !

عصبی در اتاق رو باز کردم که با دیدن منشیم چشمامو روی هم فشار دادم و درحالی که سرم رو کج میکردم گفتم :

_باز چی شده؟

از قیافم فهمیده بود عصبیم ،چند قدم عقب رفت و فاصله گرفت

_دکتر مکندی گفتن که باهاتون کار دارن.

بازم این مردک از خود راضی یه طوری رفتار کرده بود انگار من زیر دست و نوکر اونم ، دستمو به کمر زدم و با نیشخندی گفتم :

_انگار یادت رفته من اینجا چیکارم !؟

طره ای از موهای لختش رو توی دستش گرفت و درحالی که میپیچوندش زیر لب زمزمه کرد :

_مدیر هستید دیگه !

این دختر چقدر خنگ بود و به کل با این حرفاش روی اعصابم راه میرفت و به شدت کلافه ام میکرد
عصبی دستمو محکم به در اتاق کوبیدم که صدای بدی توی فضا پیچید ،بدجور توی حس و حالم زده بود و وقتش بود تنبیه بشه .

_لوسی الان میری توی بایگانی و تموم پرونده های بیمار های قدیمم که بیماری های خاص داشتن و برام جمع میکنی میاری .

پوشه توی دستش رو محکم تر توی دستاش گرفت و با بُهت زمزمه کرد:

_ولی قربان من چطوری بین اون همه پرونده اون چند نفر رو پی…..

دستم رو جلوش گرفتم که با لبهای لرزون سکوت کرد ، فهمید اگه یه کلمه دیگه حرف بزنه مجازاتش سخت تر از این چیزا میشه ،دستمو به سمت بیرون گرفتم

_از این به بعد هر چیزی مربوط به مکندی باشه به من اطلاع نمیدی یا خودش رو شخصا میفرستی بیاد فهمیدی؟؟؟

سرش رو به نشونه تایید حرفام تکون داد ، ابرویی بالا انداختم و ادامه دادم :

_حالام زود برو به کارهایی که گفتم رسیدگی کن !

و بدون اهمیت به چشمای به اشک نشسته اش برگشتم و در اتاق رو محکم بهم کوبیدم .

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم که تازه متوجه نورایی که هنوزم با چشمای خمار نگاه ازم نمیگرفت شدم .

واای خدای من این دختر تا چه حد ه..ات و دا..غ بود که هر لحظه برای من آماده بود و اینطوری دلبری میکرد

نگاهم روی بدنش چرخید و با دیدن دکمه های باز پیراهنش بی اختیار دستم به سمت قفل در رفت و قفلش کردم ،با دیدن این حرکتم با طنازی زبونی روی لبهاش کشید و با چشمای خمار شده نگاهش رو تنم بالا پایین شد

این دختر داشت اختیارم رو از دستم میگرفت، بی طاقت به طرفش رفتم

با احتیاط یه دستمو زیر گردنش و دست دیگمو زیر پاهاش گذاشتم و بغلش گرفتم که دستاشو دور گردنم حلقه کرد و بهم چسبید .

بی طاقت به طرف در اتاق مخفی که کمتر کسی ازش خبر داشت رفتم و دکمه کوچیک توی دیوار رو فشار دادم .

دیوار خود به خود کنار رفت و دری نسبتا کوچیکی از وسط دیوار پیدا شد ، نورا ولی اینقدر توی حال و هوای خودش بود و سرش رو توی گودی گردنم فرو کرده بود و بوسه های ریز میزد که اصلا توجه ای به اطرافش نشون نمیداد.

با دیدن این حالتش تو گلو خندیدم و به طرف تخت رفتم و آروم روی تخت خوابوندمش .

ولی بازم حاضر نبود دستاش رو از دور گردنم باز کنه و دقیق عین بچه های بهانه گیر به گردنم چسبیده بود

خوب شد این اتاق رو برای مواقع استراحتم گذاشته بودم ، وگرنه الان با این کمر دردی که نورا داشت و این عطشی که داشت توی وجودم شعله میکشید چیکار میخواستم بکنم و چطوری عطشم رو خاموش میکردم

سرمو به طرفش چرخوندم و بوسه ای خیس توی گودی گردنش نشوندم که موهام توی دستاش چنگ شد .

بی قرار دکمه های پیراهنش رو باز کردم و حالا با بالا تنه ای برهنه رو به روم بود ، آب دهنم رو قورت دادم و با نفس های بریده لبهامو روی شکمش کشیدم.

اولین دختری بود که تا این حد داشت من رو بی قرار خودش میکرد ، برای خودمم جای تعجب داشت که اینطوری داشتم برای بودن باهاش جون میدادم .

دستم به سمت پیراهنم رفت و با یه حرکت از تنم بیرون کشیدمش و پایین تخت انداختمش روش خیمه زدم.

با نفس نفس کنار نورا روی تخت افتادم ، این دفعه حس بهتری نسبت به دفعه های قبل داشتم ، حداقل خوبیش این بود که حس بدم نسبت به دفعات قبل کمتر بود .

نیم نگاهی به صورت نورا انداختم که با نفس نفس چشمامو بسته بود ، این دفعه نزاشتم حس بدی داشته باشه و روز اول رو براش جبران کرده بودم چون حقش این نبود که چون اولین بارش با کسی هست که مشکل داره اینطوری زجر بکشه .

نمیدونم چقدر خیره صورتش بودم که چشماش رو باز کرد و با دیدنم با خجالت ملافه روی صورتش کشید !

یه طوری رفتار میکرد که انگار اون همون دختر یه ساعت پیش که اون طوری دلبری میکرد نبود ، با یادآوری رفتارهایی که موقع راب..طه انجام میداد و از خود بیخود میشد لبخندی گوشه لبم نشست .

با بلند شدن صدای زنگ تلفن به خودم اومدم ، بلند شدم و شروع به لباس پوشیدن کردم

باورم نمیشد روزی این بلا سرم بیاد که اینطوری از خود بیخود بشم و توی محل کارمم با دختری باشم

همونطوری که دکمه های پیراهنم رو میبستم وارد اتاق شدم که با دیدن تلفنی که دیگه داشت خودکشی میکرد با عجله خودمو بهش رسوندم ، با دیدن شماره روی دستگاه اخمام توی هم فرو رفت ، گوشی رو برداشتم .

_الو قربان آقای مکندی میخوان باهاتون ملاقات کنن بفرستمشون داخل ؟!

حس میکردم اتاق بو گرفته و از اینکه مکندی متوجه چیزی بین من و نورا بشه نگران لب زدم:

_ده دقیقه دیگه بفرستش داخل ، فهمیدی لوسی ؟؟ ده دقیقه

بدون اینکه بزارم لوسی چیزی بگه گوشی رو قطع کردم و محکم روی دستگاه کوبیدمش !
باعجله به طرف در نیمه باز اتاق رفتم و درحالی که نیم نگاهی به نورا مینداختم جدی گفتم :

_از سر جات تکون نمیخوری تا بیام فهمیدی ؟؟

همونطوری که با بدنی برهنه روی تخت دراز کشیده بود با تعجب سرش رو به نشونه باشه برام تکون داد

مثل گذشته دکمه روی دیوار رو فشار دادم و درحالی که دیوار به حالت اولش برمیگشت اسپری خوشبو کننده رو توی هوا اسپری کردم

دوست نداشتم آتویی دست مکندی بدم
اون جز یه عوضی به تمام معنا کسی دیگه ای نبود ، هنوز اسپری دستم بود که تقه ای به در اتاق زده شد پشت میزم نشستم و دستپاچه اسپری ته کشو پرت کردم .

با آرامش ظاهری دستی به کتم کشیدم و بفرمایید بلندی خطاب به اونی که پشت در بود زمزمه کردم

در باز شد و قامت مکندی توی قاب در قرار گرفت ، با تیز بینی نفس عمیقی کشید و بعد از چند دقیقه پوزخندی زد و با قدم های کوتاه بدون اینکه حرفی بزنه به طرفم اومد و روی مبلا رو به روم نشست.

به صندلی تکیه دادم و با اخمای درهم خیره چشمای آبی رنگش که شرارت ازشون مییارید شدم.

_فکر نمیکردم مدیر بیمارستانم توی اتاقش س..ک..س کنه !

دستم رو عصبی مشت کردم لعنتی ، با وجود این همه بوی عطر و اسپری توی هوا چطور متوجه شده بود ، میدونستم آدم تیزبینیه ولی دیگه فکرشو نمیکردم تا این حد باشه !

عصبی سرمو تکون دادم و خودمو با پرونده های روی میز مشغول نشون دادم

_کارت رو بگو مکندی !

خنده بلندی کرد و خوشحال از این که عصبیم کرده بود با نیشخندی گفت :

_پس حدسم درست بود !

نگاهش رو به اطراف چرخوند و با تیزبینی ادامه داد :

_خوب خوب این خانوم زیبا رو کجا قایم کردی؟؟

عصبی از چرت و پرتایی که سرهم میکرد سرم رو کج کردم و درحالی که نگاهمو بهش میدوختم لب زدم :

_منتظرم حرفت رو بزنی !

همیشه دوست داشت با من لج کنه یه طورایی خودش رو رقیب من میدونست شاید دلیلشم این بود که همیشه من ازش بهتر بودم چه توی دانشگاه و چه توی بیمارستان ، بی توجه به حرفای من بلند شد .

دستامو به سینه زدم و عجیب برندازش کردم یعنی فکر میکرد میتونه نورا رو پیدا کنه که اینطوری کنجکاو به اطراف خیره شده بود ، چرخی دور خودش زد که با نزدیک شدن به در اتاق مخفی با حرص دستی به ته ریشم کشیدم

درکش نمیکردم دلیل این کارهاش چی میتونه باشه ، وقتی دید دارم بیخیال نگاش میکنم ، چرخی دور خودش زد

_نمیدونم چرا حس میکنم خیلی بهش نزدیکم !

آب دهنم رو قورت دادم و زودی نگاه ازش گرفتم ، اگه فقط یک درصد به نورا شک میکرد یا میدیدش خیلی بد میشد و دردسر بزرگی درست میشد منم این رو نمیخواستم.

بی حوصله دستمو روی کیبرد لپ تاپ کشیدم و خطاب بهش که هنوز کنجکاو اطراف رو نگاه میکرد گفتم :

_خوب منتظرم کاری که بخاطرش تا اینجا اومدی رو بگی !

وقتی دید چیزی عایدش نمیشه کلافه نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند و به سمتم اومد ، پوزخندی گوشه لبم نشست واقعا فکر میکرد چیزی پیدا میکنه ؟؟ هیچ کس نمیتونست تا من میخوام سر از کارهام دربیاره .
رو به روم نشست و با چشمایی که کنجکاوی ازشون میبارید نگاهی بهم انداخت و گفت :

_پرونده راشل رو به من بده!

بازم بحث و حرفای قدیمی ، هر وقت اسم راشل از زبونش بیرون میومد به قدری عصبی میشدم که اگه خودم رو به خاطر راشل کنترل نمیکردم حتما خونش رو میریختم .

عصبی لب تاپم رو بستم و بلند شدم به سمت پنجره رفتم ، نگاهمو به بیرون دوختم و بدون اینکه بحث و دعوایی باهاش بکنم منتظر بیرون رفتنش شدم.
ولی اون برعکس همیشه سرسخت تر از قبل کنارم اومد و گفت :

_خوب ؟؟ نظرت چیه !

از درون خودخوری میکردم و به زور داشتم خودم رو کنترل میکردم که زیر مشت و لگد نگیرمش ، فقط به خاطر شهرت خودش حاضر بود یه آدم رو موش آزمایشگاهی خودش کنه .
نیم نگاهی به صورتش انداختم و با اخمای درهم لب زدم :

_فکر کنم جوابتو قبلا گرفتی ، نه ؟؟

به طرفم چرخید

_چرا این دختر اینقدر برات مهمه ؟؟ هر کی ندونه فکر میکنه نسبتی باهاش داری!

بازم چرت و پرت های همیشگیش رو داشت تحویلم میداد ، ولی من حوصله حرف مفت شنیدن رو نداشتم !

_من همه ی بیمارهام برام مهمن !

بدون توجه به صورت حرصیش به طرف میزم رفتم و پشتش نشستم ، میخواستم با بی محلی کاری کنم زودتر گورش رو گم کنه و بره ولی اون به این زودیا کوتاه بیا نبود.
دستشو روی میز کنارم گذاشت و به طرفم خم شد

_بابت اینکه اون دختر رو به من بدی چی میخوای ؟؟

انگار داشت درباره یه جنس و کالا حرف میزد نه یه انسان ، عصبی بلند شدم و یقه اش رو توی دستام گرفتم .

_میفهمی داری چی میگی؟؟

دستامو محکم گرفت و درحالی که سعی داشت من رو از خودش جدا کنه گفت :

_آره این تویی که نمیفهمی ، یه طوری یه این دختر چسبیدی که انگار برای خودت میخوایش .

با این حرفش دیگه کنترلم رو از دست دادم و مشت محکمی به صورتش کوبیدم ، دادی از درد کشید و روی زمین افتاد .

از خشم زیاد نفس نفس میزدم ، این آدم نبود بخدا قسم چیزی از یه حیوون کمتر نداشت ، انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکون دادم و عصبی فریاد زدم :

_بفهم داری چی میگی ، اگه یه روز هم از زندگیم مونده باشه نمیزارم اون دختر زیر دست تو عمل بشه!

با صورتی سرخ شده بلند شد ، از دست های مشت شده اش میتونستم بفهمم که داره خودش رو برای اینکه بهم حمله نکنه کنترل میکنه چون میدونست عین آب خوردن میتونم از بیمارستان که هیچی ،از همه جا ممنوع کارش کنم .

دستمالی از جعبه بیرون کشیدم و همونطوری که خون روی انگشتام رو پاک میکردم عصبی ادامه دادم :

_حالام از جلوی چشمام گورت رو گم کن تا از روی زمین محوت نکردم .

دهن باز کرد چیزی بگه که عصبی سرمو کج کردم و با دستم بهش اشاره کردم حرفش رو بزنه .

لبهاش رو بهم فشرد و همونطوری که دندونهاش روی هم میسابید از اتاق خارج شد و در رو محکم بهم کوبید .
با خروجش از اتاق کلافه دستی پشت گردنم کشیدم ، احساس خفگی امونم رو بریده بود !

با عجله پرده های اتاق رو کنار زدم و نفس عمیقی کشیدم ، مکندی همیشه روی اعصاب بود و جدیدا هم با گیر دادن های بیخودش به راشل بدتر شده بود.

اگه بخاطر پدرش نبود تا حالا صدبار از بیمارستان اخراجش کرده بودم

با یادآوری راشل لبخندی گوشه لبم نشست و دلم هواش رو کرد ، من واقعا راشل رو دوست داشتم به قدری که از اینکه زیر تیغ جراحی بیرون نیاد میترسیدم چون با بیماری که اون داشت درصد زنده بودنش خیلی کم بود .

به همین خاطر دوست داشتم از زندگیش لذت ببره ولی مکندی با گیر بیخودی که بهش داده بود میخواست اون رو موش آزمایشگاهی خودش کنه و به هر طریقی اون رو زیر تیغ جراحی ببره.
همونطوری که دستامو داخل جیب شلوارم فرو برده بودم به خورشید که درحال غروب کردن بود خیره شدم
یکدفعه با یاد آوری نورایی که هنوزم توی اتاق در بسته بود ، با عجله با قدم های بلند به طرف در رفتم

با باز شدن در اتاق چشمم به نورایی خورد که همونطوری با تنی برهنه روی تخت خوابش برده بود .

لبخندی زدم و بهش نزدیک شدم ، دلم یه شیطنت کوچیک میخواست ، این دختر به کل من رو به وجد میاورد

کنارش روی تخت نشستم و بی اختیار نگاهم روی تنش چرخید ، دلم میخواست یه بار دیگه توی محل کارم باهاش باشم پس بی اراده دستم به سمت دکمه های پیراهنم رفت

” نــــــــورا “

توی خواب و بیداری حس کردم دستی روی شکمم نشست و داشت بدنم رو لمس میکرد ،با نشستن دستش جای حساس بدنم بی اختیار نا..له ای توی خواب کردم و پاهامو جمع کردم .

ولی اون سمج تر از این حرفا دستش رو نوازش گونه روی بدنم کشید و از پشت سر بهم چسبید ، هرچی سعی میکردم چشمامو باز کنم نمیتونستم و انگار با چسب بهم چسبوندنشون نمیتونستم بازشون کنم ،دستش نرم روی تنم حرکت میکرد جای جای بدنم رو نوازش میکرد لب پایینم رو گاز گرفتم و به خودم پیچیدم .

با نشستن لبهای خیسش روی شونه ام لای پلکام رو به آرومی باز کردم که با دیدن امیرعلی بی اختیار باز چشمام روی هم افتادن .

فکر نمیکردم این لذت این بلا رو سرم بیاره و به همچین حال و روزی دربیام ، اینقدر توی اوج من رو برده بود که نای تکون خوردن نداشتم.

شاید چون برای اولین بارم بود همچین بلایی سرم اومده بود ، به طرف خودش برم گردوند و آروم روم خیمه زد .

سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و لبهاش رو آرومی تا نزدیکی گوشم کشید ، بس اختیار دستم توی موهاش چنگ شد و نالیدم :

_بسه نمیتونم!

تو گلو خندید و درحالی که دستشو روی بالا تن..ه ام میکشید گفت :

_حالا حالا مونده تا تموم شه !

اینقدر توی حال خودم نبودم که متوجه منظورش نشدم ولی بعد چند ساعت با کاری که باهام کرد حتی نای نا..له کردنم نداشتم اون وقت فهمیدم منظورش چی بوده وقتی که دیگه نایی توی تنم نموند ولم کرد و بلند شد ، همونطوری که پشت بهم لباس میپوشید گفت :

_پاشو اگه میتونی لباس بپوش بریم خونه !

ولی من بدون اینکه بتونم تکونی به خودم بدم هووووم آرومی در جوابش گفتم و نفهمیدم چطوری باز بیهوش شدم.

توی خواب و بیداری حس کردم کسی سعی داره ملافه دورم رو باز کنه با وحشت با دستای لرزون چنگی به ملافه زدم و سعی کردم نزارم برش داره که صدای امیرعلی کنار گوشم باعث شد دستام شُل بشن و ترسم بریزه .

_منم نترس !

حس میکردم چطور داره لباس تنم میکنه و سعی داره شلوارمو پام کنه ولی قدرت هیچ گونه عکس العملی نداشتم .
بعد از اینکه کارش تموم شد بوسه آرومی روی گونه ام نشوند و با لحنی که برام عجیب بود آروم زمزمه کرد :

_اگه میدونستم تا این حد حساسی و بار اولت این شکلی میشی هیچ وقت اینجا باهات این کارو نمیکردم ولی مقصرش خودتی که اینقدر ه..اتی و من رو از خود بیخودم میکنی

کسی بغلم کرد که از بوی عطر تلخش فهمیدم امیرعلیه و بعد از چند ثانیه دوباره توی ویلچر گذاشتم .
تموم این مدت تا زمانی که باز توی ماشین بزارتم بیدار بودم ولی نای باز کردن چشمامو نداشتم ، درست عین معتادی شده بودم که بعد از تزریق مواد بی حال میشن و انگار توی آسمونا سیر میکنن .

سرم روی پاهای کسی بود و آروم نوازشم میکرد ، آروم لای پلکامو باز کردم و نیم نگاهی به امیرعلی که یه طور عجیبی خیرم شده بود انداختم

با رسیدنمون به خونه سعی کردم بلند شم که دستش روی شونه ام نشست و گفت :

_بمون خودم میبرمت !

موهای آشفته دورم رو کنار زدم و با حالت خماری کلمات رو کشیده زمزمه کردم :

_نـــــــه خـــــــودم میــــرم

پامو از ماشین بیرون گذاشتم ولی هنوز یک قدم راه نرفته بودم که زیر بغلم رو گرفت و با یه حرکت تا به خودم بیام توی بغلش گرفتم ، منم که از خداخواسته سرمو به سینه اش تکیه دادم و راحت چشمامو روی هم گذاشتم .

هنوزم چشمام بسته بودن که با وارد شدنمون به سالن و جیغ کوتاهی زنی و اوووو کشیدنش به خودم اومدم و با ترس چشمام باز کردم .

با دیدن مرد و دختری که کنار مادر امیرعلی ، نرگس جون ایستاده بودن و با حالت خاصی نگاه از ما نمیگرفتن با ترس تقلا کردم تا از بغل امیر پایین بیام.

شبیه ماشین اوراقی میموندم که هیچی ازش نمونده الانم اون شکلی بودم و تموم بدنم زخم و زیلی و درب و داغون بود ، کنار امیر ایستادم و با خجالت پشت سرش قایم شدم که دختری که با شیطنت نگاه ازم نمیگرفت به طرفم اومد و با هیجان گفت :

_وااای این عروسک از کجا گیر آوردی داداش !؟

یه طوری میگفت این رو از کجا گیر آوردی انگار گم شدم داداشش من رو پیدا کرده ، از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم که بهم نزدیک تر شد و گفت :

_حالا چرا اون پشت قایم شدی ؟؟

واقعیتش این بود که از سر و وضعم خجالتم میکشیدم ، وقتی دید حرفی نمیزنم با تعجب نگاهی به امیرعلی که بدتر از من شوک زده بود انداخت و گفت :

_داداش چر….

هنوز حرف کامل از دهنش بیرون نیومده بود که امیر توی حرفش پرید و بی حوصله لب زد :

_مگه نمیبینی لبش بخیه اس !؟

با این حرفش نرجس جون با نگرانی به طرفم اومد و درحالی که محکم روی گونه اش میکوبید نالید :

_وای خدا مرگم بده چی شدی ؟؟

با دیدن خاله و مهربونی های مادرانه اش یاد مامانم افتادم و بی اختیار چشمام پُر اشک شد خودمو توی بغلش انداختم که با داد امیرعلی با تعجب سرم به طرفش چرخید

با تعجب خیره امیرعلی که داد میزد شدم ، یه طوری داد میزد و از خشم قرمز شده بود که همه مات و مبهوت سرجاشون خشکشون زده بود .

_باز نیومده داری تو کارهای من سرک میکشی ؟؟؟

خدمتکاری که یه مشت لباس و وسایل دستش بود با این حرفش سر جاش خشکش زد و بی حرکت موند
امیر عصبی جلو رفت و درحالی که نگاهش روی وسایل میچرخید بلند گفت :

_مگه یا تو نیستم چرا لال شدی ؟؟

خدمتکار بدبخت که از ترس دستاش میلرزیدن با بغض نالید :

_ببخشید آقا ولی خانوم گف….

هنوز حرفش رو کامل نزده بود که مردی که همه این مدت ساکت ایستاده بود نزدیک امیرعلی شد و درحالی که شونه اش رو میفشرد با لحن آرومی گفت:

_آروم باش پسرم مامانت ازش خواسته!

امیر دستی به صورتش کشید و همونطوری که روی مبلا مینشست خطاب به خدمتکار بیچاره بلند گفت :

_حالا که به خیر گذشت ولی وای بحالت اگه چیزی ازت ببینم .

خدمتکار با ترس وسایل توی بغلش محکم گرفت و با قدم های بلند از دیدمون ناپدید شد ، ولی من همونطوری بی حرکت ایستاده بودم که یکدفعه با حرفی که خاله زد نگاه همه به طرفم چرخید .

_چه بلایی سرت اومده عزیز دلم !

نمیدونستم با این حالم چه جوابی بهش بدم که امیرعلی پیش دستی کرد و دست پاچه گفت :

_از پله ها افتاده !

چی الان چی گفت ؟؟ از پله ها افتادم هه! نمیخواد بفهمن که دوست دختر نازنینش این بلا رو سرم آورده ، خاله با نگرانی به طرفم اومد و همونطوری که صورتم رو بررسی میکرد با نگرانی چیزایی بهم میگفت ، ولی من بدون توجه به همه با پوزخندی گوشه لبم خیره چشمای سرد و بی روح امیرعلی شده بودم و پلکم نمیزدم ، بی تفاوت صورتش رو برگردوند و مشغول صحبت کردن با کسی که فکر کنم پدرشون بود شد .

نمیدونم چرا ولی بغض داشت خفم میکرد و بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشمم چکید ، دست خاله که روی گونه ام نشست با مهربونی بهش لبخند زدم

بوسه ای روی گونه ام زد و همونطوری که به طرف مبلا هدایتم میکرد بلند طوری که همه بشنون گفت :

_اینم نورا خانوم گُل همونی که تعریفش رو براتون کرده بودم

دختری که از اول ورودم به خونه نظرم رو نسبت به خودش جلب کرده بود و از صورتش شیطنت میبارید به طرفم اومد و با خنده کنارم نشست

_مامان نگفته بودی داداش یه همچین فرشته ای تور کرده !

با حرفش پوزخند تلخی گوشه لبم نشست ، کجای من شبیه فرشته هام ؟؟ رسما صورتم آش و لاش شده بود
خاله که از صورتم فهمیده بود ناراحتم چشم غره ای بهش رفت

_آیناز مامان ، میشه بری به ملیحه بگی برای نورا جان یه چیزی آماده کنه؟؟

مثل بچه های لجباز بازوم محکم توی دستش گرفت و با لبهای آویزون نالید :

_از اینجا صداش کن من جایی نمیرم .

از دیدن این حرکاتش از یه طرفی خندم گرفته بود و از طرف دیگه بهش غبطه میخوردم که با این سن و سال هنوزم کسایی رو داره که نازش رو بخرن ، با یادآوری بابا مامانم آهی کشیدم که با صدای باباش به خودم اومدم.

_بابا نوراجان رو اذیت نکن ، میبینی که حالش خوب نیست

لبخندی به باباش زدم و تظاهر به شاد بودن کردم ، همش میخواستم تظاهر کنم که شادم و حالم خوبه وگرنه وقتی خانواده گرم و صمیمی اونا رو میدیدم یاد بدبختی های خودم میفتادم .

دوست داشتم هرچه زودتر برگردم اتاقم ولی نمیدونستم چطوری باید بلند شم و خجالت میکشیدم بگم اینجا چیکار میکنم و به عنوان زن صیغ..ه ای امیرعلی اینجام .

نمیدونم با وجود کمر دردی که داشتم چقدر تحمل کردم که با صدا کردن اسمم توسط امیرعلی به خودم اومدم

_ملیحه نورا رو ببر اتاقش استراحت کنه

میدونستم تموم این مدت زیر نظرم داره و حواسش بهم بوده که حالم اصلا خوب نیست ولی بدون اینکه نگاهی بهش بندازم و تشکر کنم از کنار آینازی که تموم این مدت پیشم بود بلند شدم و بعد از ببخشید کوتاهی از پله ها بالا رفتم.
ملیحه کمکم کرد روی تخت دراز بکشم و بعد از اینکه پتو روم انداخت از اتاق خارج شد .

چشمامو بستم که با یادآوری خانوادم قطره اشکی از گوشه چشمم چکید ، چقدر دلم برای خانوادم تنگ شده بود

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که در اتاق باز شد ، با فکر به اینکه ملیحه اس چشمامو باز نکردم ولی با نشستن دستی روی موهای پریشونم چشمامو باز کردم که با دیدن آیناز سعی کردم بلند شم دستش روی شونه هام نشست و با مهربونی گفت :

_بلند نشو فقط اومدم ببینم حالت چطوره !

لبخند نصف و نیمه ای بهش زدم و سرمو به نشونه اینکه حالم خوبه تکون دادم .
ابرویی بالا انداخت و در حالی که با تعجب نگاهم میکرد سوالی پرسید : ‌
_داداشم اذیتت میکنه ؟؟

نمیدونستم چه جوابی بهش بدم ، درکل امیرعلی اذیتم میکرد ولی نه اونطوری که اون فکر میکرد ، از لحاظ روحی آزارم میداد نه جسمی ! زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و با ناراحتی سرمو به نشونه نه براش تکون دادم .
دستش زیر چونه ام نشست که سرمو بالا گرفتم ، نگاهشو توی صورتم چرخوند و با تیزبینی گفت :

_یعنی میخوای بگی این بلاها رو اون سرت درنیاورده ؟؟

نمیدونم چرا اون لحظه دوست داشتم با کسی درد و دل کنم و آینازم از رفتارش مشخص بود که میشه بهش اعتماد کرد ، با اینکه امیر گفته بود حرف نزن ممکنه لبت خون ریزی کنه به آرومی لبهام رو تکون دادم و اسم آنا رو زیر لب زمزمه کردم .

با بُهت از جاش بلند شد و چی بلندی زیر لب زمزمه کرد ، کلافه دستی به صورتش کشید و همونطوری که راه میرفت زیر لب مدام تکرار میکرد

_باورم نمیشه آنا ؟؟؟

این حرفش بهم برخورد یعنی من داشتم دروغ میگفتم نیشخندی زدم و بدون توجه به حضورش ملافه روی سرم کشیدم ، ملافه رو با یه حرکت از روی صورتم کنار داد و با دلجویی گفت :

_فقط تعجب کردم همین عزیزم ، باورم نمیشه آنا که اونطوری خودش رو مظلوم نشون میداد به همچین کاری دست بزنه !

وقتی دید چیزی نمیگم نگاهشو توی صورتم چرخوند و عصبی گفت :

_ببخشیدا خودتم مقصری ، چرا موندی تا همچین بلایی سرت بیاره ؟؟

اولش که من خواب بودم بعدشم اینقدر شوک زده شده بودم که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم ، هم حوصله حرف زدن نداشتم و هم بخاطر سوزش زیادی که توی لبم احساس میکردم نمیتونستم یه کلمه حرف بزنم پس در برابر سوالش سکوت کردم که دستاش رو به کمرش زد و با حرصی مشهود گفت :

_وایسا خودم تلافیتو سرش درمیارم ، اصلا نگران نباش

یه طوری این حرف رو با حرص زد که خندم گرفت ، با دیدن لبخندم با خوشحالی کنارم نشست و گفت :

_وااای چه ناز میشی وقتی میخندی! خوشبحال داداشم

چپ چپ نگاهش کردم که بلند خندید و میون خنده هاش بریده بریده گفت :

_والا راست میگم ، اگه مال داداشم نبودی خودم تورت میزدم

و بعدش با هیزی نگاهی به سرتاپام انداخت و زبونی روی لبهاش کشید ،واقعا دختر پرانرژی بود با وجود زخم لبم به حرفای بامزه اش میخندیدم که در اتاق باز شد و امیرعلی طبق معمول با اخمای گره خورده داخل شد
با دیدنش خنده روی صورتم از بین رفت و زودی نگاه ازش گرفتم ، آیناز با دیدن این حرکتم با تعجب ابرویی بالا انداخت و به عقب برگشت با دیدن امیرعلی با خنده به طرفش رفت و درحالی که بغلش میکرد بوسه ای روی گونه اش نشوند.

_خیلی دلم برات تنگ شده بود داداش!

امیر بوسه ای روی موهای خواهرش زد و با مهربونی که کمتر ازش دیده بودم آروم لب زد :

_منم

میتونستم سنگینی نگاهشو روی صورتم حس کنم ولی بی اهمیت بهش پشتم بهشون کردم و دراز کشیدم ،میدونستم یه طورایی بی احترامی بهشون هست ولی برام مهم نبود ، دلم گرفته بود و میخواستم یه طورایی خودم رو خالی کنم و فرقی هم برام نداشت چطوری !
صدای خشک و جدیش به گوشم رسید که خطاب به آیناز گفت :

_تو برو پایین ، منم الان میام باشه ؟

بعد از چند لحظه صدای بسته شدن در اتاق نشون از بیرون رفتن آیناز میداد ، توی خودم جمع شده بودم که حس کردم کسی کنارم نشست ،انتظار داشتم بعد از راب..طه های که باهم داشتیم نازمو بکشه ولی برخلاف فکرم صدای خشنش به گوشم رسید .

_من حوصله بچه بازی و این قهر کردنا رو ندارم .

خشم کل وجودم رو فرا گرفت و به قدری عصبی شدم که اگه این سوزش و بخیه ها توی لبم نبودن میدونستم چی جوابشو بدم !
دستامو زیر سرم تکیه دادم که با یادآوری چیزی نگاهی به دستام انداختم ،نمیتونستم از دهنم استفاده کنم از دستام که میتونستم ؟؟
با این فکر یکدفعه به طرفش چرخیدم ، از صورتش معلوم بود از این حرکتم تعجب کرده ولی من بی اهمیت به حالش به طرفش حمله کردم و تا به خودش بیاد روی تخت انداختمش و روی سینه اش نشستم ، دستم که به سمت موهاش رفت با چشمای گشاد شده دستامو توی مشتش قفل کرد و با بُهت لب زد :

_دیوونه شدی ؟؟

با صورتی که از اشک خیس بود تقلا کردم ولم کنه تا بتونم بزنمش ولی بدتر بهم چسبید و با یه حرکت روی تخت خوابوندم ، از دردی که توی کمرم پیچید آخی گفتم که روم خیمه زد و از پشت دندون های کلید شده اش غرید :

_نمیگی کمرت داغون میشه اینطوری رفتار میکنی ؟

هه آقا از کی تا حالا به فکر من بود ، پوزخند صدا داری بهش زدم و درحالی که لبامو بهم فشار میدادم سعی کردم از روی خودم کنارش بدم ، هنوزم داشتم تقلا میکردم که با صدای خندیدنش به خودم اومدم و نگاهمو به چشمای سیاهش دوختم با خنده سرش رو پایین آورد و با بدجنسی لب زد :

_پس خانوم از اینکه من تحویلشون نگرفتم ناراحته نه ؟؟

صورتمو ازش برگردوندم که با فرو رفتن سرش توی گردنم و پیچیدن عطر تلخش توی دماغم دستام ناخودآگاه بی حرکت موندن ، بوسه ای خیس روی گردنم نشوند و آروم کنار گوشم زمزمه کرد:

_تو چی داری که اینطوری من رو بی قرار میکنی دختر !

هنوز درگیر حرفش بودم که با حس حرکت دستش روی بالا تنم نفسم تو سینه حبس شد ، از روی لباس دستشو روی بدنم میکشید ، با نفس های بریده چشمامو بستم که دستش به سمت دکمه های پیراهنم رفت ، تا نصفه دکمه ها رو باز کرد و لبهاشو روی شکمم گذاشت که در اتاق با ضرب باز شد و کسی با عجله داخل شد

با دیدن آینازی که با بُهت نگاه ازمون نمیبرید خواستم جیغ بزنم که امیر زودتر به خودش اومد و دستشو محکم جلوی دهنم گرفت و با آرامش لب زد :

_آروم باش هیچی نیست باشه ؟؟

نگاه نگرانشو توی چشمام دوخت و منتظر عکس العملی از من بود ، بعد از چند ثانیه آب دهنم رو قورت دادم و سرمو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم
آروم دستشو از جلوی دهنم برداشت و عصبی به طرف آینازی که هنوزم همونجا با بُهت و ترس ایستاده بود چرخید .
بلند شد و درحالی که به سمتش میرفت با لحن خشنی گفت :

_مگه این اتاق در نداره که بدون اجازه داخل میشی ؟؟

آیناز انگار تازه به خودش اومده باشه آب دهنش رو به زور قورت داد و با لُکنت بریده بریده گفت :

_دا..داش خواس…

نزاشت حرفشو کامل کنه و چنان عربده ای زد که من از ترس به خودم لرزیرم چه برسه به آیناز

– برام فلسفه نباش ، حالام زود باش از اتاق برو بیرون .

آیناز با لبهایی که از بغض میلرزیدن نیم نگاهی به من انداخت و با صدای خش دار زیر لب آروم ببخشیدی زمزمه کرد و با عجله از اتاق خارج شد .

باورم نمیشد که با خواهر خودشم اینطوری رفتار میکنه ، انگار اصلا دل نداره و به جاش تیکه سنگی گذاشتن .

صدای نفس عمیقی که کشید به گوشم رسید ، بعد از چند ثانیه به خودش اومد و در حالی که کتی که هنوز تنش بود رو از تنش بیرون میکشید با حالی خراب و داغون به طرف پنجره رفت
پرده رو با عصبانیتی مشهود کنار زد و درحالی که گیره پنجره رو باز میکرد زیر لب با خودش زمزمه وار گفت :

_ بازم گند زدی امیر !

ولی من مات و مبهوت دستمو روی شکمم که هنوزم از جای بوسه های امیر میسوخت گذاشتم ، یه طورایی از اینکه ما رو توی این حال دیده بود خجالت میکشیدم و از طرف دیگه دلم به حالش سوخت که امیر اونطوری سرش داد کشید .

حالا چطوری میخواستم پایین برم و چشم تو چشم با آینازی بشم که من رو درحال رابطه با داداشش دیده بود ، وااای خدای من حالا پیش خودش چی فکر میکنه !
سرمو بین دستام گرفته بودم که با حرفی که امیر زد سرم به طرفش چرخید :

_الان داروهاتو میدم ملیحه برات بیاره بخور و بخواب نیازی نیست پایین بیای.

خودمم قصد پایین رفتن نداشتم ، اگه اون نمیگفتم تا زمانی که آیناز اون پایین بود من از داخل این اتاق تکون نمیخوردم

از اتاق بیرون رفت و عصبی در رو بهم کوبید ، دیووونه انگار مقصر منم که اونطوری با خواهرش حرف زده بود .
هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که ملیحه با سینی که توی دستش داخل شد ، با ابروهای بالا رفته نگاهی بهش انداختم که چند نوع قرص مختلف با لیوان آب پرتغالی به طرفم گرفت و گفت :

_آقا گفتن بخورید !

بدون حرف ازش گرفتم و خوردم ، بعد از رفتن ملیحه با خیال راحت توی رخت خوابم دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

توی تاریکی مطلق فرو رفته بودم و هیچ روشنایی به چشمم نمیخورد ، دستی به چشمام کشیدم و با ترس بابا و مامانم رو صدا زدم ولی هیچ صدایی جز خِش خِش برگ ها و صدای زوزه گرگ ها به گوشم نمیخورد .
با ترس چرخی دور خودم زدم و دنبال راه نجاتی بودم ولی دریغ از کوچکترین چیزی ، از تاریکی میترسیدم که با دیدن بابا میون گریه خندیدم و درحالی که به طرفش میرفتم با صدای لرزون لب زدم:

_بابا !

به طرفم برگشت که با دیدن اخمای گره خورده و صورت عبوسش با تعجب سرجام ایستادم ، یک قدم به سمتش برداشتم که عصبی لب زد :

_من دختری مثل تو ندارم !

با این حرفش با وحشت لب زدم :

_داری چی میگی بابا ؟؟

ولی صورتش رو ازم برگردوند و توی تاریکی گم شد ، با نگرانی شروع به دویدن کردم ولی هرچی بیشتر جلو میرفتم بیشتر توی سیاهی فرو میرفتم
درحالی که تموم وجودم از ترس میلرزید روی زمین نشستم و از ته دل بابا رو صدا زدم ، یکدفعه با تکون های شدیدی کسی از خواب پریدم و با وحشت نگاهمو به اطراف دوختم .
امیر کنار تختم ایستاده بود و با دیدن چشمای بازم با نگرانی گفت :

_چی شده ؟؟ خواب بد میدیدی ؟

با یادآوری بابا با ناراحتی دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم و با افسوس لب زدم :

_آره خیلی بد بود !

به تاج تخت تکیه دادم و با افسوس پلکامو روی هم گذاشتم با قرار گرفتن لیوان آبی جلوی دهنم ، کمی آب خوردم و با ناراحتی نفسم رو بیرون فرستادم.
امیر لیوان روی پا تختی گذاشت و بدون اینکه نیم نگاهی به سمتم بندازه بی تفاوت لب زد :

_بگیر بخواب سعی کن به هیچی فکر نکنی !

مگه ساعت چند بود ، با دیدن عقربه های ساعت که ٢ شب رو نشون میداد ابرویی با تعجب بالا انداختم ، چطور برای شام بیدارم نکردن هرچند گرسنمم نبود بعد از رفتن امیر هرچی از این پهلو به اون پهلو شدم خوابم نمیبرد و یه طورایی از خوابیدن و تاریکی اتاق وحشت داشتم .
با ترس بلند شدم و پاورچین پاورچین خودمو به اتاق امیرعلی رسوندم و با دیدنش که خوابیده بود آروم کنارش دراز کشیدم و اینقدر توی تاریک روشن اتاق به صورتش خیره شدم که کم کم پلکام روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

با حس خفگی زیاد از خواب بیدار شدم و آروم چشمامو باز کردم که با دیدن امیری که پاهامو بین پاهاش قفل کرده بود ودستاش و دور کمرم حلقه کرده بود چشمام گشاد شدن ، سرم روی سینه اش بود ، آروم تکونی خوردم تا خودمو از بغلش بیرون بکشم که بدتر دستاشو دور کمرم حلقه کرد

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و سعی کردم بی تحرک بمونم تا بیدارش نکنم ، چون اونطوری که اون من رو محکم بغل گرفته بود معلوم بود ولم نمیکنه و بیخیالم نمیشه.

نمیدونم چطوری باز خوابم برد که با تکون های دست کسی بیدار شدم که نگاهم به چشمای عصبی امیرعلی خورد.
دستی به چشمای پف کرده ام کشیدم و در حالی که روی تخت مینشستم آروم لب زدم :

_صبح بخیر !

عصبی از روی تخت بلند شد و بدون ابنکه جوابی بهم بده به طرف دستشویی رفت ، شونه ای بالا انداختم و خواستم از اتاق بیرون برم که با حوله توی دستش درحالی که صورتش رو خشک میکرد از دستشویی بیرون اومد

_بمون

دستی به موهای ژولیده ام کشیدم و همونطوری که سعی میکردم توی دستم جمعشون کنم منتظر موندم حرفشو بزنه ، رو به روم ایستاد و با اخمای درهم گفت :

_بار آخرت باشه که اینطوری شب میای توی اتاق من !

فکر نمیکردم همچین حرفی بهم بزنه با بُهت لب زدم:

_چی ؟؟

حوله رو عصبی روی تخت پرت کرد و چند قدم بهم نزدیک تر شد ، همونطوری که انگشت اشاره اش روی صورتم میکشید بار دیگه تکرار کرد

_بی اجازه تو اتاق من نمیای فهمیدی ؟؟

با این حرفش عصبی نگاهی به چشماش انداختم و گفتم:

_دیشب خواب بد دیدم که اومدم توی اتاقت خیالات برت نداره !

پوزخند صدا داری بهم زد و انگشت اشاره اش را روی صورتم کشید

_خوب ، خواب بد دیدی باید حتما میومدی توی رختخواب من ؟؟
بگو کوچولو دلت واسم تنگ شده بود میخواستی شب پیش من باشی

حرصی خندیدم و از لجش گفتم:

_فعلا اونی که محتاجه تویی نه من!

انتظار این حرف رو ازم نداشت این رو از چشمای گشاد شده اش فهمیدم ولی بی اهمیت بهش عقب گرد تا ازش فاصله بگیرم ، که با یه حرکت مُچ دستمو گرفت و به طرف خودش برم گردوند ، توی آغوشش فرو رفتم که لبشو نزدیک گوشم آورد و آروم زمزمه کرد :

_مطمعنی اونی که محتاجه منم ؟؟

وقتی دید با تعجب خیرش شدم بلند خندید و ادامه داد :

_اگه یه نگاه به خودت بندازی میفهمی اونی که محتاجه کیه !

عصبی از اینکه داشت بدبختیم رو به روم میاورد دندون هامو روی هم سابیدم و تقلا کردم تا ازش جدا بشم ،با دیدن این حرکتم بلند خندید و گفت :

_چیه از واقعیت فرار میکنی؟؟

واقعیت؟؟ هه واقعیت بدبختی و بیچارگی من بود که اینطوری بهش مبتلا شدم که برده و صیغ..ه مردی بشم که کوچکترین ارزشی برای من قائل نیست و فقط برای وضعیت خودش من رو میخواست همین و بس! لبخند تلخی گوشه لبم نشست و با لحن غمگینی لب زدم :

_نه ، سرنوشتم رو قبول کردم!

نگاهشو توی صورتم چرخوند و نمیدونم چی توی نگاهم دید که یکدفعه دستمو ول کرد ، بدون اینکه نگاهی به صورتش بندازم عقب گرد کردم و با قدم های بلند از اتاق خارج شدم ،دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم و در اتاق رو محکم باز کردم و داخل شدم
حالم از خودم بهم میخورد از زندگی که توش گرفتار شده بودم ،نمیدونم چقدر گریه کردم و اشک ریختم که با صدای ملیحه به خودم اومدم

ملیحه _آقا گفتند برای صبحانه بیاین پایین !

دلم نمی خواست چشمم به صورتش بیفته ولی به خاطر اینکه دیشب شام نخورده بودم و به شدت احساس ضعف می کردم به اجبار سری به عنوان تایید تکون دادم ، منتظر بودم بره بیرون ولی ملیحه بر خلاف انتظارم بالای سرم ایستاده بود نگاهی بهش انداختم

_برو الان خودم میام !

گره روسریش رو محکم تر کرد و گفت:

ملیحه _آقا گفتن بمونم کمکتون کنم

حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم پس بی تفاوت از ش رو برگردوندم و با قدم های کوتاه از اتاق خارج شدم بی حوصله از پله پایین رفتم که با دیدن خانواده امیر علی پاهام از حرکت ایستاد

وای خدای من حالا چطور میخواستم بعد از گند دیشب با آیناز روبرو بشم !؟ مردد بالای پله ها ایستاده بودم که خاله چشمش بهم افتاد ، بلند صدام کرد و گفت :

خاله _زود بیا صبحونه بخور ، دیشبم شام نخوردی الان ضعف میکنی

لبخندی بهش زدم و بعد از صبح بخیر کوتاهی کنارشان سر میز نشستم ولی همه سعیمو می کردم که نگاهم به آینازی که با شیطنتم خیرم شده بود نیفته.

با دسته لرزون سعی کردم لیوان شیر محکمتر تو دستام بگیرم که با نشسته امیر کنارم ابروهام با تعجب بالا پریدن ، نگاهم با نگاه آیناز گره خورد که با شیطنت خندید و با چیزی که گفت با شیر تو گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم

‼️ سلام عشقام
اگه میخواید ادامه رمان رو از دست ندید تلگرام طلایی و هاتگرام و طلا گرام حذف کنید و موبوگرام اصلی رو نصب کنید چون امروز 5هزار از کاربرای رمان که توی این برنامه ها بودن خود به خود از کانال خارج شدن 💯

_مامانم نگفته بودی که نورا کارشو خیلی خوب بلده

خاله لیوان چایش رو کنار گذاشت و با تعجب نگاهی به من انداخت

_چه کاری عزیزم؟

از خجالت ابرویی برای آیناز بالا انداختم اشاره کردم چیزی نگه با دیدن این حرکتم خندید و خطاب به خاله گفت:

_هیچی مامان شوخی کردم

همه با تعجب داشتند به حرفای ما گوش میدادند برای فرار از نگاه های عجیب و غریبشون سرمو پایین انداختم و خودمو مشغول صبحانه خوردن کردم ،بعد از خوردن صبحانه با عجله بلند شدم می خواستم از امیر دور باشم ، وقتی یاد حرفاش میفتادم خشم کل وجودم را فرا میگرفت به یاد آوری خوابی که دیده بودم با ببخشیدی از جمعشون جدا شدم

و با قلبی که تند تند میزد خودمو به اتاقم رسوندم و گوشی رو برداشتم دلم برای خانواده ام تنگ شده بود مخصوصا بابا ! با هیجان شمارشو گرفتم و منتظر موندم بعد از چند دقیقه صدای غمگین و شکست اش به گوشم رسید

_الو دخترم

با هیجان بلند شدم و در حالی که قدم زنان به سمت پنجره اتاق می رفتم لب زدم:

_الو سلام خوبی بابا ؟؟

صدای سرفه های مکررش توی گوشی پیچید که قلبم به درد آورد با نگرانی نالیدم :

_بابا خوبی چی شده؟؟

صدای خفه اش به گوشم رسید

_هیچی دخترم دیشب توی سرما موندم انگار سرما خوردم

آخه سرما چرا ؟؟ تا اونجا که من میدونستم بابا هیچ وقت بی احتیاطی نمی کرد و همیشه به سلامتی اهمیت می‌داد از ترس اینکه اتفاقی افتاده باشه به خودم لرزیدم با صدایی که به زور از گلوم خارج میشد و لب زدم :

_ تورو خدا چی شده بابا اتفاقی افتاده؟؟؟

صدای ناراحتش تو گوشم پیچید

_نه خودتو نگران نکن فقط امروز کمی عصبی شدم چون ردی از اون شریک نامردم پیدا کردم

با خوشحالی گفتم :

_راس میگی بابا پیداش کردی ؟؟

برخلاف انتظارم بابا با ناراحتی ادامه داد:

_نه دخترم از این ناراحتم که باز گمش کردم

کلافه دستی به صورتم کشیدم که با خستگی که توی صداش موج میزد گفت:

_نمیدونم بابا نمیدونم چطوری به این راحتی از دستم فرار کرد

نمیخواستم بیش از این ناراحت باشه
بهش فشار بیاد پس سعی کردم به خودم بیام و یه جورایی خوشحالش کنم تا غمش کمتر شه ، پرده را کنار دادم و همون جوری که نگاهم تو باغ میچرخوندم خطاب به بابا گفتم:

_نگران نباش بالاخره پیداش می کنیم

بابا حرفی نمیزد و سکوت کرده بود ناراحت همونطوری که با انگشتم اشکال نامفهوم روی شیشه می کشیدم ادامه دادم :

_خیلی دلم برات تنگ شده بابا برای همتون کاش میتونستم بیام پیشتون
آخ آخ وقتی یاد غذایی که مامانم مخصوص من درست میکردم میفتم دلم آب میشه .

اینقدر با آب و تاب تعریف کردم و زیر لب اوووومی با لذت گفتم که بلاخره خندید

_دختر شکمو خودمی دیگه!

دلم خون بود ولی واسه اینکه بیشتر از این ناراحت نباشه کاری کردم که خندید و به کلی موضوع را فراموش کرد من میگفتم و اون بلند میخندید میدونستم خنده هاش از ته دلش نیست ولی
این هم که سعی داشت فراموش کنه
برام بس بود

نمیدونم چقدر با بابا صحبت کردم وسعی کردم آرومش کنم که زمان مکان از دستم در رفته بود وقتی به خودم اومدم که دست کسی رو شونه من نشست همانطور که گوشی دستم بود به عقب برگشته و با دیدن امیر علی که حالت خاصی نگام میکرد

دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم وهمونطوری که میون گریه می خندیدم سعی کردم بابا متوجه نشه با خدافظی کوتاهی تماس قطع کردم

با صدای امیر به خودم اومدم

_دلیل این گریه چیه؟؟

روی تخت نشستم و همونجوری که حس می کردم نفسم بالا نمیاد میونه هق هقم درست عین بچه های بهونه گیر نالیدم:

_دلم بابامو میخواد

امیر با طرز عجیبی نگاهی بهم انداخت و
درحالی که به سمتم میومد دستی به ته ریشش کشید و سوالی پرسید ؟

_بابا تونست مشکلشو حل کنه؟؟

با یادآوری غم و غصه بابام اشکام با شدت بیشتری پایین اومدن که با دیدن حالم کنارم نشست و عصبی گفت:

_گریه نکن!

با این حرفش اشکام با شدت بیشتری پایین اومدن یک دفعه عصبی فریاد زد:

_با توام بسه

به زور آب دهنمو قورت دادم و از ترس به سکسکه افتادم

_خوب الان بگو دقیق چته چی شده؟؟

با صدای خفه ای که به زور به گوش های خودم میرسید شروع کردم به تعریف کردن بدبختیام ،از بابام گفتم از غم توی صداش از ناراحتی هاش از بغضی که توی گلوم هر لحظه بزرگتر میشد از خانواده ای که نمیدونستم الان توی چه حالم وضعیتی هستند از در به دری و بی کسی خودم از برشکستگی بابام از اینکه چطور رفیق نامردش از اعتمادش سوء استفاده کرده و بابام به خاک سیاه نشونده بود

اینقدر گفتم و زجه زدم که دیگه نایی تو تنم نمونده بودبا دستام صورتم پوشوندم و گریم اوج گرفت

یکدفعه توی آغوش گرمی فرو رفتم نیاز داشتم به اینکه کسی کنارم باشه پس بی اختیار سرمو توی سینه اش پنهون کردم و بوی عطرشو عمیق نفس کشیدم

دستی رو موهام کشید و شروع به نوازشم کرد توی بغلش آروم گرفتم
همونطوریکه دستشو روی کمرم نوازش وار تکون میداد کنار گوشم زمزمه کرد:

_به زودی همه چی حل میشه!

متوجه منظورش نشدم و پرسیدم:

_چطوری ؟؟

_یعنی دیگه گریه نکن و نگران خانوادت نباش

نمیدونم چرا با این حرفش این یه حس امنیت توی وجودم پیچید از اینکه به فکر من و خانوادم بود بی اختیار لبخندی گوشی لبم نشست

توی فکری در هم بر هم خودم غرق بودم که از کنارم بلند شد همونطوری که بیرون می رفت بلند خطاب بهم گفت:

_دست و صورتتو بشور زود بیا پایین

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه درو بست

” امیــــــر علــــے “

از اتاق بیرون رفتم و در حالی که به طرف مامان می رفتم و کنارش مینشستم آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_مامان امروز من نیستم حواست به نورا باشه !

با تیزبینی ابرویی بالا انداخت و در حالی که سرش رو تکون میداد سوالی پرسید:

_چیکار دختره کردی؟؟

پوکر نگامو تو جمع چرخوندمو با خشم گفتم :

_حرفایی میزنید هااا مادر من ، آخه چیکارش دارم ؟؟

دستی به موهای تازه رنگ شده کشید با دلخوری رو ازم برگردوند و گفت :

_توهم پسر همون پدری معلوم نیست چیکار دختر بیچاره کردی!؟

نمیخواستم مامان بویی از جریان ببره برای همینم دیگه چیزی نگفتم و گذاشتم هرچی که میخواد فکر کنه چون هرچی کمتر از این نورا و خانواده‌اش میدونست بهتر بود و به نفع من!

بعد از چند دقیقه نورا در حالی که لباس هاشو عوض کرده بود و به خودش رسیده بود از پله ها پایین اومد ولی هنوزم از دماغ و چشم های قرمز شدش راحت می‌شد فهمید که گریه کرده .

نگاهشو بین جمع چرخوند و معلوم بود دنبال جایی برای نشستن بود خواستم بهش بگم بیاد کنارم بشینی ولی یه چیزی مانع از گفتنم می شد یه حسی ته قلبم می خواست که ازش دوری کنم حداقل جلوی خانواده ام!!

نمیخواستم زمانی که از هم دیگه جدا شدیم خانوادم بهش حساس بشن نسبت به عکس العمل نشون بدن ، چون آخر رابطه ما بالاخره جدایی بود ،نمیدونم چرا وقتی به جدایی فکر میکردم یه حسی باعث می‌شد از ذهنم دورش کنم و یه طورایی نخوام بهش فکر کنم خطش بزنم.

با صدای بابا نگاهم به سمت نورایی برگشت که هنوز مردد وسط سالن ایستاده بود
_بیا اینجا پیش خودم بشین دخترم!!

دیدم چطوری با این حرف بابا اشک به چشماش نشست و به زور بغضشو قورت داد ، با قدم های لرزون به طرف بابا رفت و کنارش نشست

هنوزم خیرش بودم که سرشو بلند کرد
و با دیدن نگاه خیرم لبخندی زد از دیدن لبخندش یه حس خاصی تو وجودم پیچید که بی اختیار لبخندی بهش زدم و نگاهمو ازش گرفتم

با یاد آوری دانشگاه و کلاس هایی که داشتم بلند شدم و همون طوری که بیرون میرفتم خطاب همه گفتم :

_من باید برم دانشگاه امروز کلاس دارم خوش باشید

با این حرفم نورا بلند شد و با صدای آرومی لب زد:

_وایسا منم باهات بیام

سرمو کج کردم و با چشمای گشاد شده بلند پرسیدم:

_چی تو کجا بیای نفهمیدم ؟

با چشمایی که دو دو میزدن متعجب گفت :

_دانشگاه دیگه !

کتمو تنم کردمو با اخمای درهم عصبی غریدم:

_ تو هیچ جایی نمیای فهمیدی؟

خواست حرفی بزنه که بدون توجه بهش عصبی از خونه بیرون زدم ،واقعاً عصبیم میکرد آخه با این حال و روزش باز میخواست کجا بیاد نمیفهمیدم !

اعصابم به هم ریخته بیرون بود وحوصله رانندگی نداشتم ، با اشاره ای به راننده ازش خواستم که سوار شه

سری به تأیید تکون داد و با عجله در ماشین رو برام باز کرد .
بعد از دانشگاه تا نزدیکی نیمه شب توی بیمارستان کار کردم و خسته و کوفته
به خونه اومدم

با وجود مامان و ملیحه از نورا خیالم راحت بود تا رسیدم با دیدن چراغ های خاموش آهسته از پله ها بالا رفتم و خودم به اتاقم رسوندم.

به شدت احساس خستگی می کردم
کتم روی تخت انداختم و بعد از حمام چند دقیقه ای که گرفتم رو تخت دراز کشیدم.

با وجود خستگی زیاد ولی خوابم نمی برد و دلم عجیب نورا رو میخواست.

با فکر بهش یه چیزی ته دلم تکون خورد و وقتی به خودم آمدم که در اتاقش ایستاده بودم.

کلافه چنگی بین موهام زدم با خودم گفتم:

_معلوم هست داری چیکار می کنی امیر؟؟ این دختر تو زندگی تو موقتی نباید وابسته بشی

هرچی خواستم جلوی خودم بگیرم که به طرفش نرم بازم پاهام بی اختیار جلو رفتن و دستگیری درو گرفتم آروم بازش کردم

تو تاریک روشن اتاق را دیدمش که چطور توی تخت مچاله شده بود و معصوم به خواب عمیقی فرو رفته بود

بی اراده لبخندی زدم و با قدم های آروم نزدیک شدم و کنارش روی تخت نشستم
دستم به سمت موهای لختش رفت و آروم موهاشو نوازش کردم.

انگار مغزم از دلم پیروی نمی‌کرد و این طور بی قراری میکرد

سرمو پایین بردم و بوسه روی صورتش نشاندم ، بوی عطرش که تویی بینیم پیچید اختیارمو از دست دادم و دلم میخواست الان دوباره باهاش باشم.

خدای من این دختر چی داشت که اینطوری من بیقراره خودش کرده بود

با نفس نفس لبامو نزدیک لباش بردم و بوسه ای کنار لبش نشوندم توی خواب تکون آرومی خورد و دستی به صورتش کشید

عقب کشیدم تا باعث بیدار شدنش نشم ، ولی نمیتونستم ازش دل بکنم و قلبم مانع از این کار می شد

دلم میخواست حداقل کنارش دراز بکشم بخوابم ولی نمیخواستم که وابسته اش بشم این دختر داشت پا رو تموم خط قرمز های من میزاشت

ولی دلم که این چیزا حالیش نمیشد آروم روش خیمه زدمو دستمو دو طرف سرش روی بالش تکیه دادم

بوی عطر تنش داشت دیوونم میکرد سرمو توی گودی گردنش رو بردم و آروم بوسی خیسی روی گلوش نشوندم توی خواب هومی گفت و سرش رو چرخوند

#نویسنده
کپی کننده گرامی که هرشب پارتای شیطون بلا رو کپی میکنی منتظر باش پیدات کنم☺️

با حرص بیشتری لبمو روی چونه اش گذاشتم و با عطش خاصی بوسیدم ،یکدفعه چشماشو باز کرد و نگاهشو تو تاریک روشن اتاق چرخوند و گنگ بهم خیره شد .

با دیدنم توی خواب با تعجب نالید :

_امیر علی !

ولی من بدون توجه بهش لبمو نزدیکه لبش بردم و هومی در جوابش گفتم بدون اینکه فرصت عمکس العملی بهش بدم لبشو به دندون گرفتم ،نال..ه ای توی دهنم کرد که بی طاقت ترم کرد .

دستم به سمت پیراهنش رفت و توی تنش آروم آروم بالاش دادم و خشن دستم رو شکمش کشیدم و بالاتر بردم

ولی نورا انگار که هنوزم توی خواب و بیداری سیر کرد بدون هیچ تحرکی همونطور مونده بود بی اختیار گا..ز آرومی از لبش گرفتم که به خودش اومده کم کم دستش دور گردنم حلقه شده و چنگی به موهام زد

با دیدن این حرکتش از خود بیخود شدم به جون لباش افتادم اونم با عطش خاصی همراهیم می کرد .

دیگه بقیشو نفهمیدم که چطوری پیراهنش رو از تنش بیرون آوردم باز به جون تن و بدنش افتادم .

اونم پا به پام میومد و همراهی می‌کرد از این حرکتش خیلی خوشم میومد که هر وقت میخواستمش بدون هیچ چون و چرایی در اختیارم بود.

دیگه زیادی داشتم وابسته این دختر می شدم و این رو نمیخواستم ولی این دلم که این چیزا حالیش نبود و هر لحظه می خواستم کنارش باشه

نمیدونم چقدر توی دنیای دیگه ای بودیم و از هم لذت بریدم که با نفس های بریده کنارش دراز کشیدم و بعد از چند ثانیه عصبی چشمامو روی هم گذاشتم .

حالم خیلی خراب بود ، بازم چیزی که من میخواستم نشده بود و نیمه تموم مونده بود تموم تنم خیس عرق بود ولی به قدری عصبی بودم که توجهی به نورا نکردم

عصبی از روی تخت بلند شدمو با یه حرکت شلوارمو پام کردم ، بدون اینکه نگاهی به نورا بندازم با قدم هایی بلند از اتاق خارج شدم.

نیاز به حمام داشتم با همون حال بد زیر آب سرد موندم و گذاشتم عطش خشمم رو از بین ببره .

نمیدونستم با این بلایی که گرفتارش شدم باید چیکار کنم ، انتظار داشتم با کمک نورا حالم بهتر بشه ولی انگار
همه چیز داشت بر عکس تصوراتم پیش می رفت نمیدونم چقدر زیر دوش موندم که فَکَم از شدت سرما شروع به لرزیدن کرد .

دستمو به دیوار حمام گرفتم و با نفس های بریده و بدنی که به شدت میلرزید حوله ای دور خودم پیچیدم و بیرون اومدم

توی حال و هوای خودم بودم که با صدای نورا با تعجب نگاهی بهش انداختم که روی تختم با ناراحتی نشسته بود

_ببخش منو !

توی سکوت حوله روی موهای خیسم کشیدم که با ناراحتی نگاهی بهم انداخت و با بغض نالید:

_نمیخوای چیزی بگی؟؟

دلیل سکوتم در اصل این بود که خودم میدونستم مقصر اون نیست و مشکل خودمم و هیچ طریقه ای هم درست بشو نبودم.

اون خودش هم با اینکه تجربه اولشه باز داره پا به پای من زجر میکشه ، بیشتر از این عصبی بودم که میدونستم منبع کل مشکلات خودمم.

اون تقصیری نداره ولی من اون رو به خاطر این انتخاب کردم که بتونه منو تحری..ک کنه ،پس باید بیشتر از این تلاش می کرد نه اینکه بمونه تا من کاری کنم چون هیچ کاری از دستم بر نمیاد
با این فکر عصبی حوله رو از روی سرم انداختم و گفتم :

_فعلا حرفی نزن و برو اتاقت!

معلوم بود از صدای دادم ترسیده بلند شد با بغضی که توی صداش موج میزد لرزون گفت:

_من می خوام باهات حرف بزنم همین دلمم نمیخواد اینطوری ببینمت !

ظرفیتم برای امشب پُر بود از یه طرف وضعیتی که توش بودم و اتفاق امشب!

واز طرف دیگه هم خستگی و نخوابیدن امروزم ، همه باعث شده بودند که فشار زیادی روم باشه و به قدری عصبی بشم که به طرفش برگردم و خشن توی صورتش فریاد بزنم :

_یه بار گفتم برو تو اتاقت نمیخوام ببینمت !!

با چشمایی که دو دو می زنند با ترس نگاهی بهم انداخت ، انگار باورش نمیشد من همچین حرفی بهش زده باشم چند ثانیه بی حرکت خیره چشمام شد یه جوری نگاهم کرد و اشک توی چشماش جمع شده بود که کلافه و پشیمون یک قدم به طرفش برداشتم و خواستم چیزی بگم ولی با عجله از اتاق خارج شده و درو هم کوبید

خواستم دنبالش برم ولی پشیمون سر جام ایستادم و کلافه چرخی دور خودم زدم.

در حالی که چنگی به موهای بهم ریخته ام می زدم و با فشار بین انگشتام میکشیدمشون زیر لب با خودم غُرغُر کنان گفتم :

_بسه امیر بزار یاد بگیره توی زندگیت جایگاهش کجاست !

با این فکر آروم گرفتم و روی تخت نشستم ، بعد از تعویض لباسام تا نیمه های شب بیدار موندم و پلک روی هم نذاشتم .

چشم های ناراحت نورا برای ثانیه ای از توی ذهنم پاک نمی شدند ،به پهلو چرخیدم و همونطوری که بالشتو زیر سرم تنظیم می کردم زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_لعنت به چشات ای دختر که من رو به این حال و روز انداختن !

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم و کلافه پتو روی سرم کشیدم

_پاشو عزیزم مگه نباید بری بیمارستان؟؟

بی تفاوت هووومی در جوابش گفتم چشمامو روی هم گذاشتم و خواستم بخوابم که یکدفعه با یاد آوری راشل و قراری که باهاش داشتم با عجله پتو کنار دادم روی تخت نشستم

مامان با تعجب نگاهی بهم انداخت

_چه عجب بیدار شدی !

دستی به چشمه خواب آلودم کشیدمو
و با خنده گفتم:

_یادم افتاد کارام زیادن برای این بیدار شدم

آهانی زمزمه کرد و در حالی که بیرون می‌رفت بلند صدام زد گفت : :

_باش پس زود بیا پایین صبحانه بخور

از عادت بد من خبر داشت و می دونست وقتی که می خوام سرکار برم بدون اینکه چیزی بخورم از خونه بیرون میزنم برای همین زیاد اصرار می کرد چون می دونست من صبحانه بخور نیستم اگه بخورم در حد یکی دو لقمه اس!

بعد از تعویض لباسام حاضر و آماده از پله پایین رفتم که با دیدن خانوادم که کنار هم نشسته بودند و با لذت صبحانه می خوردند و از کارهای که میخواستن انجام بدن حرف می‌زدند احساس خوبی بهم دست داد و با خوشحالی به طرفشون قدم تند کردم

چه خوب میشد اگه همیشه اینجا پیش من زندگی میکردن ،نگاهمو بینشون چرخوندم و با خوشحالی در حالی که کنارشون مینشستم لب زدم :

_سلام صبح همگی بخیر

مامان با مهربونی نگاهی بهم انداخت گفت:

_صبح تو هم بخیر به خیر و خوشی فدات شم

لبخندی بهش زدم که ایناز با حسودی صورتش رو برگردوند و درحالی که قاشق رو محکم توی ظرف مربا می زد
با حالت لوسی گفت:

_فقط چشمش پسرشو میبینه!

معلوم بود از اون شب هنوز ازم دلخوره
این رو از چشمایی که از می دزدید و صورت عصبیش میشد راحت حدس زد
وگرنه آیناز کسی نبود که از این رابطه مادر پسری بخواد ناراحت بشه وحسودی کنه

باید سر فرصت از دلش درمیاوردم چون طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشتم مامان چپ چپ نگاهی بهش انداخت و با خنده گفت:

_دختر من که حسود نبود ؟؟

آیناز با دلخوری سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ، بابا که فهمیده بود این وسط چیزی میلنگه نگاهشو ببین منو آیناز چرخوند و با دلجویی گفت :

_دخترمو اذیت نکنید

با این حرفش آیناز بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه به صبحونه خوردنش ادامه داد ،بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و پیش خودم فکر کردم باید سر فرصت از دلش دربیارم

با فکر به راشل بلند شدم تا زودتر به بیمارستان برم نباید میذاشتم زیر دست مکندی عوضی عمل بشه!

تازشم دلم خیلی براش تنگ شده بود
این دختر تقریبا همه چیز من شده بود
وقتی روز اول دیدمش که چطوری واسه بستری شدنش توی بیمارستان گریه میکنه

دلم برای اون گریه های از ته دلش گرفت و بی اختیار بهش نزدیک شدمو کنار پاش زانو زدم

با چشمای درشت آبیش نگاهی بهم انداخت و با تعجب خیرم شد اونروز برای معصومیت تو چشماش دلم لرزید

دلم خواست به هر طریقی شادش کنم
برای اینکه از این حال و هوا در بیاد تقریباً تمام بیمارستان چرخوندمش

باهاش حرف زدم و سرگرمش کردم که تقریبا همه چیز یادش رفت و با محیط بیمارستان خو گرفت و راضی شد که بمونه و گریه و زاری راه نندازه

هر روز که به بیمارستان میومدم شده نیم ساعت از وقتم رو با اون میگذروندم و هر روزی که میگذشت بیشتر وابسته هم میشدیم و وقتی به خودم اومدم که این دختر دنیام شده بود.

وارد بیمارستان شدم و قبل از اینکه وارد دفترم بشم با وجود خستگی وعصبانیت دیروزم با عجله به طرف اتاق راشل رفتم تا ببینمش !

طبق قرارمون که باید چیزی که دوست داشت رو براش میگرفتم با جعبه بستنی تو دستم وارد اتاقش شدم

ولی با دیدن اتاق خالی مات و مبهوت سر جام خشکم زد ،یعنی چی اتفاق افتاده بود سابقه نداشت که راشل از اتاقش خارج بشه

نگران جعبه بستنی رو کنار تختش گذاشتم و به طرف ایستگاه پرستاری قدم تند کردم یعنی این دختر کجا میتونه رفته باشه ؟؟؟

نگران دستمو روی سکوی پرستاری گذاشتم و با اضطراب پرسیدم :

_راشل کجاست ؟؟

پرستار با دیدنم صاف سر جاش ایستاد و با چاپلوسی لب زد :

_سلام آقا دکتر خوب هستید !

من چی از این میپرسیدم اون چی جوابمو میداد ، عصبی چشم غره ای بهش رفتم و دوباره تکرار کردم :

_گفتم راشل کجاست ؟؟

دست پاچه دستی به موهاش کشید و لرزون لب زد :

_راشل ؟؟ فکر کنم با دکتر مکندی رفتن بخش !

با شنیدن چیزی که گفت با نگرانی و چشمای گشاد شده نالیدم :

_چی گفتی ؟؟

تقریبا همه این بیمارستان میدونستن که من تا چه حد روی راشل حساسم و برام مهمه ، پرستارم با دیدن خشمم ترسیده با لبهای لرزون نالید :

_با دکتر مکندی ر….

نزاشتم ادامه جمله اش رو بگه و عصبی به جایی که حدس میزدم راشل رو برده باشه رفتم ، لعنتی دست بردار نبود و حالا سعی داشت از احساسات راشل برای راضی شدن به عمل استفاده کنه
میدونم چه بلایی سرش بیارم ، دکتر احمق !

من پرونده راشل رو به صدتا دکتر نشون داده بودم و در به در دنبال راه نجاتی براش بودم ولی بی فایده بود

کسی حق نداشت برخلاف چیزی که من خواسته بودم عمل کنه ، نمیزارم راشل رو از داشتن روزهای خوب آخر زندگیش محروم کنه و اون رو به موش آزمایشگاهی تبدیل کنه

خشم تمام وجودمو فرا گرفته بود و نمی دونستم باید چیکار کنم ، هر قدمی که برمیداشتم عصبی دندونامو بیشتر روی هم فشار میدادم حالم از مکندی به هم می‌خورد

حاضر بود برای شهرت دست به هرکاری بزنه ،ولی این دفعه با بد کسی طرف شده بود ،نمیذاشتم راشل رو به این راحتی‌ها گول بزنه و هر بلایی که میخواد سرش دربیاره

عصبی در اتاقو باز کردم و داخل شدم با صدای در هر دو به طرفم برگشتن ،راشل با دیدنم لبخندی زد و با عجله به طرفم قدم تند کرد.

بدون توجه به صورت عصبی مکندی خم شدم و دستامو برای به آغوش کشیدنش باز کردم

خودش رو توی آغوشم انداخت و دستاشو محکم دور گردنم حلقه زد ، با دلتنگی دستی روی موهاش کشیده‌ام بوسه روی گونه اش نشوندم آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_ دلم برات تنگ شده بود شیطونکم!

با این حرفم ریز ریز شروع کرد به خندیدن و آروم لب زد :

_منم !

هنوزم توی بغلم بود که با حرف که مکندی زد عصبی سرمو بالا گرفتم و نیم نگاهی به سمتش انداختم

_سلام دکتر!

همان‌طوری که راشل توی بغلم بود بلند شدم ، دستمو پشت سر راشل گذاشتم با قدم های کوتاه به طرف مکندی رفتم
نمی خواستم جلوی راشل حرفی بزنم برای همین همونجوری که با چشم و ابرو به راشل اشاره می‌کردم خطاب به مکندی گفتم:

_من بعدا یه صحبتهای با شما دارم

دستشو روی پاش کشید و با ابروهای بالا رفته با تمسخر پرسید:

_اون وقت چه صحبتی؟؟

دندونام روی هم سابیدم نباید جلوی راشل از بیماریش و دعوای بین خودمون حرف میزدم برای همین به طرفش خم شدم و در حالی که نگاهمو توی صورت زیباش می چرخوندم لب زدم :

_عزیزم برو بیرون منتظرم باش تا بیام

با دلخوری لباشو جلو داد و گفت :

_قول میدی تموم امروزو پیشم باشی؟؟

دستی روی گونه اش کشیدم و با خنده لب زدم:

_آره عزیزم

بوسه روی گونه ام گذاشت و از اتاق خارج شد با رفتنش بلند شدم و همونطوری که دستی به کتم می کشیدم و عصبی لب زدم :

_بار آخرت باشه دور و بر راشل میبینمت وگرنه خیلی گرون برات تموم میشه !

به صندلیش تکیه داد و همان طوری که پاهاشو می‌کشید نیشخندی زد

_فکر نکنم پرونده راشل ربطی به تو داشته باشه یا توی حوزه تجربه تو باشه
داشت !

کنایه این رو به من میزد که پرونده راشل مربوط به تجربه من نبود و من تخصص این رو نداشتم که حرفی درباره بیمارش بزنم

چون تخصصی درباره بیماری راشل نداشتم و رشته تخصصی من نبود ،ولی میدونستم که مکندی کسی نیست که بتونه اون رو درمان کنه و تمام این حرفا و تلاش هایی که میکرد فقط به خاطر این بود که به خواستش برسه و بر روی راشل هر آزمایشی که میخواد انجام بده.

عصبی چند قدم به میزش نزدیک شدمو همونطوریکه سعی میکردم خودمو کنترل کنم با دستهای مشت شده غریدم :

_اگه میخوای شغلت رو از دست ندی
به حرفم گوش کن

داشتم غیرمستقیم به اخراج کردنش از بیمارستان اشاره میکردم اینکه میتونم راحت بیرونش کنم

فکر می کردم مثل دفعه قبل کوتاه میاد ولی این دفعه بر خلاف انتظارم بلند شد و همون طوری که دستاشو روی میز تکیه میداد گفت :

_الان داری منو تهدید می کنی ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و بی تفاوت شونه ای بالا انداختم وخطاب بهش گفتم :

_هرجوری که میخوای فکر کنی فکر کن ولی بدون راشل برای من خیلی اهمیت داره

با اخمای درهم سری تکون داد و سکوت کرد همونطوری که از اتاق بیرون می رفتم باز تکرار کردم:

_به قول خودت راشل مال منه پس کنار بکش!

نیشخندی بهم زده و با تاسف همانطوری که سری برام تکون میداد لب زد :

_ولی اینو بدون آخر یه روزی میاد که خودت با دستای خودت اون رو به من بدی

پوزخندی بهش زدم و در حالی که سرمو با تاسف تکون میدادم زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_مگه تو خواب ببینی که دستت بهش برسه !

از اتاق که خارج شدم با دیدن راشلی که به دیوار روبه رو تکیه داده بود به طرفش رفتم و باز به آغوشش کشیدم

_بریم توی اتاقت که امروز روز توئه!

تموم طول روز همونطوری که توی بیمارستان میچرخیدم و کارهامو انجام میدادم کنار راشل بودم و نمیذاشتم که روزش بد بگذره نیمه های شب با خستگی و کوفتگی زیاد از بیمارستان خارج شدم و به خونه رفتم

طبق معمول همیشه خون توی تاریکی مطلق فرو رفته بود از پله‌ها بالا رفتم و
از کنار اتاق نورا گذشتم که با فکر بهش
پاهام بی اختیار از حرکت ایستادن یک قدم به طرف در اتاقش برداشتم که وسط راه پشیمون شدم و با یاد اتفاقات دیشب کلافه چنگی تو موهای پریشونم زدم

برای هر تصمیمی که میخواستم دربارش بگیرم نیاز به فکر کردن داشتم و باید در رفتارم باهاش تجدید نظر می کردم
با این فکر عقب گرد کردم و داخل اتاقم شدم

“نــــــورا “
از شبی که اون اتفاق بین من و امیرعلی افتاد و من نتونستم راضیش کنم دیگه ندیده بودمش

دلم حسابی براش تنگ شده بود ، میدونستم مقصر منم اینکه نتونستم توی بیمارش بهش کمک کنم

اولین رابطه ام بود دقیقا نمیدونستم باید چیکار کنم و یه مرد چطور راضی کنم مخصوصا کسی رو که همچین بیماری داشت

صبح زود که بیرون رفته بود و الان تا نیمه های شب نیومده بود اینقدر منتظرش موندم که نمیدونم کی پلکام روی هم رفتن و به خواب رفتم ، نمیدونستم باید این روابط را از کجا یاد بگیرم و اون رو چطوری شیفته خودم کنم توی رابطه مبتدی بودم تقریبا هیچ چیزی سرم نمی شد.

دوست داشتم بهش کمک کنم اونم به هر طریقی که شده ولی نمیدونستم باید چیکار کنم روی صندلی های تو حیاط کلافه نشسته بودم و به رفتارهای اخیر امیرعلی فکر میکردم که چطوری از من دوری می‌کرد و سعی می‌کرد نسبت بهم بی توجه باشه که با نشستن کسی کنارم
نگاهی به اون سمتم انداختم که با دیدن آیناز ، روی صندلی جابجا شدم و لبخند مصنوعی بهش زدم که سوالی پرسید:

_چیزی شده؟؟

با اخمای تو هم سری تکون دادم و زیر لب نه آرومی زمزمه کردم دستشو زیرچونش تکیه داد و کنجکاو در حالی که نگاه از من نمی‌گرفت سوالی پرسید :

_با داداشم اختلاف پیدا کردین؟؟

از رابطه خودمون و اینکه صیغه امیرعلی هستم خجالت میکشیدم و میترسیدم که اونا چیزی از این ماجرا بدونن و دقیقا نمی دونستم که اونا چی از این رابطه ما میدونن

دستپاچه چشمامو توی حدقه چرخوندم و همانطوری که سعی می کردم نگاش نکنم گفتم :

_نه چرا همچین فکری میکنی؟؟

با ناز لباشو جلو داد و بی تفاوت گفت:

_از اونجایی که داداشم اصلا خونه نمیاد وقتی هم که میاد نسبت به تو بی توجه میکنه و باهات حرف نمیزنه معلومه که یه اختلاف ناراحتی بینتون هست !

انگار برخلاف چیزی که من فکر میکردم که کسی حواسش به ما نیست همه زیر نظرمون داشتن اولیش خود ایناز که
کاملا حواسش بهمون بوده

هرجوری که فکر می کردم نمی تونستم این موضوع انکار کنم خودمم خیلی دلم می خواست با یکی درددل کنم و حرف دلمو بزنم

به طرفش چرخیدم و همونطوری که نمیدونستم باید از کجا شروع کنم لبمو با زبون خیس کردم و با لُکنت لب زدم

_می…دونی چی شد..ه اوووم …

اینقدر این دست و اون دست کردم که آیناز کلافه دستی به صورتش کشید و گفت :

_بگو دیگه جون مرگم کردی ؟؟

دلو به دریا زدم و درحالی که موهامو پشت گوشم میزدم شروع کردم به حرف زدن باهاش ، از همه چی گفتن از رابطه بین خودم و امیرعلی !

از اینکه نمیتونم درست حسابی و طوری که اون میخواد باهاش باشم ولی خجالت میکشیدم که از صیغه و قراری که بینمون بود یه کلمه حرف بزنم

وقتی به خودم اومدم که همه حرفامو زده بودم ، آیناز طوری با آرامش به حرفام گوش می‌داد و درکم میکرد که نمیدونم چطوری تقریبا تموم زندگیم روی دایره واسش ریخته بودم ، الانم از همه زندگی من باخبر بود و میدونست که چه اتفاقی واسم افتاده ،به جز رابطه ای که بین من و امیرعلی و جریان صیغه بود
صندلیشو جلوتر کشید و همونطوریکه با تاسف سرشو تکون میداد گفت :

_من واقعا نمیدونم چرا داداشم همچین رفتاری با تو داره !

با ناراحتی نفسمو آه مانند بیرون فرستادم که بعد از چند ثانیه انگار چیزی کشف کرده باشه گفت:

_ولی میدونم روی تو حساسه !

سرمو بالا گرفتم و با تعجب پرسیدم:

_اینو از کجا فهمیدی؟؟

با ناز خندید و شیطون لب زد :

_من داداشمو خوب میشناسم!

من که بعید میدونستم همچین چیزایی باشه یا علاقه ی به من داشته باشه بی تفاوت شونه ای بالا انداختم که باهیجان ادامه داد :

_می خوام کاری کنم که داداشم عاشقت بشه !

از فکر اینکه امیرعلی عاشق من بشه و منو دوست داشته باشه یه شادی خاصی تو وجودم پیچید و بی اراده هیجان زده شدم لبخندی که رفته رفته رو لبام شکل می گرفت رو سعی کردم پاک کنم

_چطوری مگه میشه؟؟

_آره فقط کافیه تو بخوای !

_به این سادگی ها نیست که من بخوام

ابرویی بالا انداخت و به راحتی گفت :

_ببین عزیزم همه چیز دست زنه فقط کافیه اراده کنی مردا رو توی مشت بگیری

بی اختیار از حرفهای که میزد خندم گرفت و سرمو پایین انداختم که اونم خندید و با تعجب پرسید :

_چیه میخندی؟؟

از اینکه آیناز سنش از من پایین‌تر بود ولی یه جورایی حرف می زد انگار که ده سال از من بزرگتره و ازدواج کرده و کلی تجربه داره خنده ام گرفته بود

_هیچی از این که اینقدر بی تجربه خندم گرفته

آهان زیر لب گفت و با چشمهای ریز شده خیرم شده

_باید یاد بگیری که چه کارهایی انجام بدی !

سری به عنوان تایید تکون دادم کنجکاو پرسیدم :

_باشه تو بگو چیکار کنم؟؟

نگاهشو روی صورت و هیکلم چرخوند و در حالی که بلند می شد دستش رو به سمتم گرفت

_بلند شو بریم تا بهت بگم!

دستمو به سمتش دراز کردم و هر دو وارد خونه شدیم آیناز با خوشحالی که از حرکاتش معلوم بود گوشیو از روی میز برداشت و شماره ای گرفت ، با تعجب نگاش کردم که بعد از چند دقیقه با هیجان شروع کرد به صحبت کردن

_سلام ماری خوبی امروز وقت داری بیای خونه داداشم؟

ریز خندید و ادامه داد :

_آره دیگه می خوام خوشگل کنم ،میدونی که من به جز تو زیردست هیچ آرایشگری نمیرم

تازه متوجه شده بودم که داره با یک آرایشگر حرف میزنه ولی این چه ربطی به من داشت

توی فکر فرو رفته بودم که با حرفی که زد سرمو بالا گرفتم

_بیا بریم اتاقت تا ماری بیاد

بعد از چند ثانیه دست دست کردن ،زبونی روی لب های زخم خوردم کشیدمو و آروم پرسیدم:

_اگه به خاطر من آرایشگر خبر کردی احتیاجی ندارم!

چشم غره ای بهم رفت و همونطوری که دستش رو به کمرش میزد عصبی گفت:

_من تشخیص میدم که نیاز داری پس چیزی نگو خواهشا !

از این حرفش ناراحت سرمو پایین انداختم که با کشیده شدن دستم به خودم اومدم با عجله از پله ها بالا می رفت و همونطوری که من دنبال خودش می کشید با نفس نفس نالید :

_این جا قهر نداریم گفته باشم ؟!

این دختر به قدری شاد و سرحال بود که کاری می کرد غصه هام از یادم بره !
بعد از اومدن دوستش ماری که یکی از معروف ترین آرایشگر های شهر بود به زور منو روی صندلی نشوندن و بدون اینکه بزارن به آینه نگاهی بندازم شروع کردن به تغییر دادنم

اول از همه ابروها و موهامو رنگ گذاشت بعد روبه روم ایستاد و در حالی که نگاهش تو صورت میچرخوند خطاب آیناز گفت:

_این عروسکو از کجا پیدا کردی ؟؟

آیناز ریز ریز خندید و با شیطنت گفت:

_داداشم پیدا کرده

با این حرف آیناز قهقه ماری بالا گرفت و نگاهشو توی صورتم چرخوند و یکدفعه با حرص خاصی گفت :

_الحق که امیرعلی همیشه بهترین ها رو انتخاب میکنه ، دوست دختر قبلیش آنا رو که یادته ؟؟؟

با این حرفش آیناز چشم غره ای بهش رفت و دستپاچه در حالی که به من لبخند مصنوعی میزد گفت :

_زود باش صورتشو درست کن دیگه وقت از دست رفت

ماری چشمی زیر لب گفت و به طرفم اومد تمام مدتی که دور بر من ایستاده بودند و به من می رسیدند من فکرم درگیر حرفای ماری بود حس میکردم این حرفها رو از قصد زده تا من ناراحت کنه ولی من دلیل این کارهاشو نمی فهمیدم

به شدت زیر دست این دختره کلافه شده بودم و احساس خوبی نداشتم فقط می خواستم هر چه زودتر کارش تموم کنه و بره چشامو بسته بودم تا کمتر حرص بخورم

نمی دونم چقدر گذشت که با حرف آیناز به خودم اومدم و چشمامو باز کردم

_پاشو حالا یه نگاهی به خودت بنداز !

بی توجه به اون دختره بلند شدمو روبروی آینه قدی اتاق ایستادم باورم نمیشد این دختری که اینقدر تغییر کرده و زیبا شده من باشم

موهامو به شکل زیبایی کوتاه مرتب کرده بود و رنگ جدید و اصلاح صورت و پاکسازی که واسم انجام داده بود اصلا از این رو به اون رو شده بودم

میدونستم زیادی تغییر کردم ولی نمی خواستم به روی خودم بیارم و مجبور به تشکر از اون دختره بشم

بعد از تشکر کوتاه که آیناز ازش کرد نموند و زود رفت
از رفتنش که مطمئن شدم روبروی آینه ایستادم و با خوشحالی خودمو برانداز کردم یعنی این چیزا باعث توجه امیرعلی میشدن ؟؟

با صدای در اتاق با فکر اینکه آینازه بلند صداش کردم و گفتم:

_با اینکه ازش خوشم نیومد ولی کارش خوب انجام داده مگه نه ؟

وقتی دیدم سکوت کرده و حرفی نمیزنه به عقب برگشتم که با دیدن کسی که توی قاب در ایستاده و نگاه ازم نمیگرفت خشکم زد و سر جام ایستادم

امیر دستشو به در تکیه داد و همونطوری که نگاهشو تو صورتم میچرخوند با قدم های کوتاه به سمتم اومد هر قدمی که به سمتم برمی داشت ،توی وجودم یه حس شیرین و ناب میپیچید از اینکه به چشمش زیبا بیام خوشحال بودم از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم
نزدیکم که رسید برخلاف انتظار و فکر من بی تفاوت پرسید :

_تو نمیدونی وسایل من کجان ؟؟

با این حرفش خشک شدمو برای چند ثانیه بی‌حرکت خیره چشماش که ازم میدزدید شدم انتظار نداشتم همچین رفتاری با من بکنه و همچین حرفی بزنه زود به خودم اومدم و دستپاچه همونطوری که زبونی روی لبهای خشک شده ام میکشیدم با صدایی که انگار از ته چاه بالا میومد نالیدم :

_نه !

سری به عنوان تایید تکون داد و بی تفاوت از اتاق خارج شد ، اینقدر توی شوک بودم که تموم ذوق و شوقم خوابید
اینم از فکرا و نظراتی که آیناز برای من داده بود ، کلافه و عصبی به طرف آیینه برگشتم و نگاهی به صورت خودم انداختم هه !

برای کی خودت رو این شکلی کردی هااان ؟؟ برای کسی که هیچ ارزشی برای تو قائل نیست و دلش عین سنگ میمونه!

عصبی دستی توی موهام کشیدم و دندونامو روی هم سابیدم ، اعصابم به کل به هم ریخته بود

خودمو روی تخت پرت کردم و سعی کردم رفتارهاشو فراموش کنم ، ولی هنوز چندثانیه نگذشته بود که در اتاق باز شد و آیناز با سروصدا داخل شد .

نیم نگاهی به سمتش انداختم و با درد چشمامو بستم ، نگران به سمتم اومد و سوالی پرسید :

_چی شده ؟؟

جوابی بهش ندادم و سکوت کردم که کنارم روی تخت نشست و همونطوری که دستشو روی موهام میکشید ادامه داد:

_تازه که خوب بودی بگو ببینم چی شده ؟؟

نمیدونم چرا با دیدن اون حرکت امیر بغض به گلوم چنگ انداخته بود ، آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدای خفه ای لب زدم :

_اصلا بهم نگاه نکرد انگار منو نمیدید!

از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم:

_همه کارهامون بی فایده بود میدونستم سنگ تر از این حرفاس

بعد از چند ثانیه صدای جدیش به گوشم رسید همونطوری که دستم رو میکشید و سعی داشت بلندم کنه عصبی گفت :

_بلند شو من کسی نیستم که به این زودی ها جا نزنم

به اصرارش روی تخت نشستم واقعا که چه امیدی داشت و فکر میکرد امیر به من اهمیت میده ، من اصلا براش مهم نبودم این رو از چشمای سرد و یخیش وقتی که بی تفاوت نگاهم میکرد فهمیدم

با لذت نگاهشو توی صورتم چرخوند و با حسرت خاصی لب زد :

_خیلیم دلش بخواد دختر به این نازی از کجا گیرش میومد

چپ چپ نگاهش کردم که ابرویی بالا انداخت و با تعجب لب زد :

_هووووم ؟؟ مگه دروغ میگم؟

برام اهمیتی نداشت وقتی که به چشم امیرعلی نمیومدم و چند روزه اصلا یه ذره نگاهم بهم نمیدازه

به طرف کمد لباسیم رفت و تموم لباسامو زیرو رو کرد ، بعد از چند ثانیه کلافه به طرفم چرخید

_این لباسا چین تو داری یه چیز به درد بخور توشون نیست!

با چشمای گشاد شده به کمد لباسی که داشت از انبوه لباسایی که توش بود میترکید خیره شدم و متعجب لب زدم :

_پُر لباسه که !

چشم غره ای بهم رفت و همونطوی که دستشو زیر چونه اش میکشید گفت :

_ شک دارم که تو دختر باشی !

با تعجب خیره اش شدم که خندید و گفت :

_آخه خدایش این لباسا چین تو داری یه دست لباس درست و حسابی توشون نیست

بلند شدم و دونه دونه لباسا رو بیرون کشیدم

_اینا چین پس ؟؟ نه تو بگو چین !

_تو به اینا میگی لباس ؟؟

متوجه منظورش نمیشدم که زیر لب زمزمه کرد :

_چند دقیقه وایسا تا بیام

از اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با بغلی پر از لباس وارد اتاق شد و همه روی تخت انداخت و همونطوری که لباس قرمز کوتاه خوشکلی رو از بین لباس هاش بیرون میکشید به طرف من گرفت و با اشاره ازم خواست بپوشمش !

با اینکه خیلی خوشکل بود ولی به شدت کوتاه و بدنما بود ، جلوی خودم رو به روی آیینه گرفتمش و با خجالت لب زدم :

_خیلی کوتاهه نمیتونم بپوشمش

با این حرفم چشم غره ای بهم رفت و مجبورم کرد جلوی صورتش لباسام رو دربیارم و اونو تنم کنم

لباسو به زور تنم کردم و با خجالت روبه روی آیینه ایستادم با اینکه لباس به قشنگی تو تنم نشسته بود ولی به شدت بدن نما و کوتاه بود انگار هیچ چیزی تنم نبود با نگرانی گفتم :

_آخه من چطوری با این لباس بیرون برم ؟؟

آیناز با اخمای درهم چپ چپ نگام کرد و در حالی که پشتم می ایستاد دستشو به سمت آینه گرفت و گفت:

_ ببین چقدر ناز شدی ؟؟

باز نگاهمو به آیینه دوختم واقعا خیلی زیبا و خیره کننده شده بودم و لباس توی تنم می درخشید ولی واقعیتش این بود که میترسیدم به چشمه امیر نیام مردد و نگران هنوزم خیره خودم بودم که آیناز دستم کشید و همانطور که به طرف خودش برم میگردوند توی چشام خیره شد و با لذت گفت:

_ واقعا خیلی زیبا شدی

اینقدر ازم تعریف که و تعریف کرد که اعتماد به نفسم بالا رفت و راضی شدم
که نیمه شب به بهونه‌ی به اتاقش برم
تا اون موقع نمیدونم چطوری دووم آوردم و کلافه دور خودم چرخیدم

یکی از لباس های خواب آیناز رو تنم کردم و با استرس دستی بهش کشیدم
به قدری بدن نما بود که انگار که هیچی تنم نیست چون فقط جاهای حساس را پوشانده بود ،خجالت میکشیدم این طوری پیش امیر علی برم اولین بار بود همچین لباس تح..ریک کننده ای میپوشیدم

دستگیری در گرفتم ولی قبل اینکه بیرون برم پشیمون شده به عقب برگشتم که آیناز عصبی جیغ کوتاهی کشید و گفت :

_برو دیگه ! زود باش

لبمو به دندون گرفتم و با خجالت پاهامو بهم چفت کردم با دستم سعی کردم لباس کوتاهمو پایین تر بدم

با دیدن این حرکاتم چشم غره توپی بهم رفت و به طرف بیرون اتاق هُلم داد

_برو دیگه خوابم میاد نصف شبه !

توی راهرو اینقدر موند و دست به سینه نگاهم کرد که به اجبار تقه ای به در اتاق امیر زدم و با پاهای لرزون داخل اتاق شدم .

بی اختیار بدنم میلرزید و کنترلش از دستم خارج شده بود

با دیدن امیری که با حوله دور کمرش تقریبا نیمه برهنه وسط اتاق ایستاده بود و با تعجب چشم از من نمی گرفت

قلبم شروع کرد به تند تند زدن تپش قلبم به قدری زیاد شده بود که میترسیدم از سینم بیرون بزنه

همونطوری که حوله کوچیکیو روی موهاش میکشید خشکش زده بود و از بالا تا پایین منو چک میکرد

با دیدن چشمای خمارش لب گزیدم و با قدم های کوتاه به سمتش رفتم زود به خودش اومد و حوله روی تخت پرت کرد

نمیدونسم چه بهانه ای بیارم و با طرز نگاهش دستپاچه همه چی از یادم رفته بود و انگار مغزم یاری نمی کرد بی اختیار از دهنم پرید و گفتم :

_اومدم ببینم داری چیکار می کنی؟؟

با این حرفم چشماش گرد شد و تازه فهمیدم که چی گفتم خوب آدم خنگ ساعت ۲ نصف شب آدما چیکار میکنن
دیگه سوالی ضایع تر از این بود که بپرسی؟

با استرس چشمامو تو حدقه چرخوندم و نالیدم :

_آخه میدونی چیه خوابم نبرد گفتم بیام پیشت !

با دیدن نیشخند گوشه لب امیرعلی تازه فهمیدم که سوتی بدتری دادم همون طوری که لباس های توی کمد کنار میزند
بی تفاوت گفت:

_ولی من به شدت خسته ام و الانم میخوام بخوابم

انگار پارچ آب یخی روم ریخته باشن همین جوریی یخ زدم و بی حرکت موندم
باورم نمی شد به معنای واقعی بهم گفته بود که بیرون برم و مزاحمش نشم

عصبی دستامو مشت کردم و دندون هامو روی هم سابیدم واقعا دیگه تحمل رفتار شو نداشتم و از اینکه اینقدر بهم بی محلی می کرد در حال انفجار بودم

داشت به من ،به نورایی که تمام پسرا حسرت یه نیم نگاهش رو داشتند بی اعتنایی می کرد

مقصر خودم بودم که اینطوری بهش رو دادم و تا این حد پیگیرش شدم و این لباس مسخره رو تنم کردم

لباسی که خودم شرمم می شد به خودم نگاهی بندازم نباید به حرف های آیناز گوش می دادم و اینطوری خودمو مضحکه این پسر مغرور میکردم

غرورمو زیر پاش له کرده بود بی توجه به من داشت به خودش میرسید ولی من کسی نبودم که به این زودیا کوتاه بیام و دست بردارم

امشب بلای سرش میارم که پام بیفته و برای بودن با هم التماس کنه

اونوقت این منم که نسبت بهش بی اعتنا میشم با این فکر با لوندی به طرفش قدم برداشتم

نزدیکش که رسیدم دستمو تح..ریک وار دور گردنش حلقه کردم و با چشمای خمار شده نگاهمو به لبهاش دوختم

با عشوه طوری که نفسام توی صورتش پخش می شدند لب زدم :

_یعنی واقعاً تا این حد خسته ای؟؟

آب دهنشو به سختی قورت داد و نگاه از چشمام گرفت نمیخواستم که راحت از دستم در بره پس با نوک انگشتام آروم صورتش لمس کردم و به طرف خودم برش گردوندم

_هوووم نمیخوای حرفی بزنی؟؟

چشماش خمار شدن و همونطوری که خیره لبام شده بود سرش آروم آروم نزدیکم شد

_آره خیلی خستم!

ازش معلوم بود داره کم کم رامم میشه
دکمه های پیراهنش رو دونه دونه باز کردم و همانطور که دستمو روی سینه ستبرش میکشیدم آروم زمزمه کردم:

_میخوای من خستگیتو در کنم؟؟

انگار برای گفتن حرفی مردد بود چون
دودل نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:

_نمیدونم

حرفش نشون از این بود که داره کم میاره و نوبت منه که وارد عمل بشم و به پام بندازمش

با عشوه خندیدم و همونطوری که زبونی روی لبهای قلوه ای میکشیدم با ناز زمزمه کردم:

_این یعنی آره ؟؟

دستمو بیشتر روی سینش کشیدم که بیقرار سرشو پایین آورد و لبهاشو مماس لبهام قرارداد با چشمهای خمار شده نگاهشو بین لبامو چشامو میچرخوند و انگار هنوزم مردده لب زد:

_بستگی به تو داره!

داشت غیر مستقیم به اینکه من هیچی از رابطه نمیدونم کنایه می زد و این باعث شده بود که حرص بخورم و یکم عصبی بشم ولی برعکس درونم ، خنده پرعشوه ای کردم و برای اینکه تحر..یکش کرده باشم آروم با نوک انگشتان روی لباش کشیدم

_که اینطور باشه!

پوزخندی بهم زد و همون‌طوری که سرشو توی گودی گردنم فرو میکرد با لحن خماری زمزمه کرد:

_فقط امیدوارم که مثل چند شب پیش نشه !

با این حرفش دستم توی موهاش چنگ شد و عصبی چشمامو روی هم گذاشتم لعنتی با این حرفاش قصد داشت امشب رو به گند بکشه

همش با حرفاش کنایه میزد وپوزخندهای گاه و بیگاهش روی مُخم بود باید خمار خودم می کردمش و توی اوج ولش میکردم تا بفهمه خُرد کردن غرور من چه عواقب سنگینی دارد .

بوسه های ریز ریز روی گردنم می کاشت و سرش بالا تر می اومد برای این که حالشو خرابتر کنم و به چیزی که می خوام برسم آ…ه آرومی کشیدم که بی قرار جووونی زیر لب گفت

با این که خودمم تحت تاثیر حرکات و رفتارش قرار گرفته بودم ولی امشب شب تلافی بود سعی کردم به خودم مسلط باشم و بدون توجه به سست شدن دست و پاهام به خودم بیام اون به کارش ادامه می‌داد و من قلبم بیشتر می لرزید

دستش روی برجست..گی تنم چرخید و من بیشتر به خودش میفشرد لبمو گاز گرفتنم و دستامو دور گردنش حلقه کردم بوسه خی..سی روی چونم نشوند و با نفس نفس زمزمه کرد :

_بریم روی تخت؟؟

باید حالا حالا باهاش راه میومدم پس با بدنی که به زور سر پا ایستاده بود سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم با دیدن این حرکتم یه دستشو زیر پام گذاشت و با یه حرکت به آغوشم کشید

آروم روی تخت خوابوندم و روم خیمه زد
دستشو دو طرف سرم روی بالش قرار داد و همونطوری که نگاهش توی صورتم میچرخوند با نفس های بریده لب زد:

_این بوی چیه ؟؟

با این حرفش چینی به دماغم دادمو با نگرانی سرمو به اطراف چرخوندم و پرسیدم :

_چه بوی من که چیزی حس نمی کنم!

لبشو با زبون خیس کرد درحالی که سرشو پایین میاورد آرام کنار گوشمو بو کشید و به طرف موهام رفت ، نفس عمیقی توشون کشید و آرام زمزمه کرد:

_بوی موهاتو دوست دارم !

نفسمو آ..ه مانند بیرون فرستادم ودستمو روی کمرش کشیدم این پسر واقعا بلدبود چیکار کنه تا حال منو از این رو به رو کنه بدنم به کوچکترین لمسی توسط اون واکنش نشان می داد نمیدونم چی شد که آروم لب زدم :

_منم لباتو دوست دارم!

توی هوای خودم نبودم که با خنده آرومش و لرزش شونه هاش تازه فهمیدم چه حرفی زدم لبمو گزیدم و بی حرکت ایستادم حس کردم زیر لب زمزمه کرد:

_چه خوبی تو دختر!

از این حرفش خوشحال لبخندی روی لبم نشست ولی قبل از این که سرشو بلند کنه و متوجه لبخندم بشه زود جمعش کردم و توی جلد مغرورم فرو رفتم

تکونی به خودم دادم که سرشو بلند کرد و یکدفعه لباش روی لبام گذاشت و به شدت شروع کرد به بوسیدنم

اون می بوسید و من تمام تلاشمو می کردم تا باهاش همکاری نکنم نمیدونم چقدر بوسیدم و دستش رو برجس..تگی های تنم حرکت کرد که نفس کم آوردم و سرمو آوم کج کردم تا ازش فاصله بگیرم

گاز محکمی از لبم گرفت آ..خ آرومی توی دهنش گفتم ازم فاصله گرفت و همون طور که دستش به سمت پیراهنش می رفت و با عجله سعی می‌کرد از تنش بیرونش بکشه با نفس های بریده زمزمه کرد :

_دیگه نمیتونم تحمل کنم آرومم کن!

با این حرفش فهمیدم دیگه کم آورده
حالا وقت این بود که من اذیتش کنم و تلافی کاراشو دربیارم

با فکر به حرف‌های چند دقیقه پیشش
ریلعکس از روی رختخواب بلند شدم و همونطوری که لباس خوابمو پایین میدادم لب زدم:

_ولی من به شدت خوابم میاد!

مقابل چشمای گشاد شده اش یک قدم به طرف در برداشتم که مُچ دستم از پشت کشیده شده تا به خودم بیام باز روی تخت پرت شدم

” امیر علـــــے “

من رو تشنه خودش کرده بود بعد حالا راحت می خواست ول کنه بره عصبی از حرفش قبل از اینکه بیرون بره دستشو کشیدم و روی تخت پرتش کردم
با ترس نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که روش خیمه زدم و همونطوری که عصبی نگاهمو توی صورتش میچرخوندم و غریدم:

_حالا منو سر کار میزاری؟؟

با این که از چشماش معلوم بود ترسیده ولی بی تفاوت لب زد:

_نه فقط خوابم میاد !

پوزخندی زد و ادامه داد :

_خیلی خستم میدونی که ؟؟

با این حرفش فهمیدم داره کنایه میزنه و همه حرکاتش از روی حرص وعصبانیتشه ، با فکر به اینکه یه جورایی داره تلافی در میاره بی اختیار خندم گرفت و زیر لب زمزمه کردم:

_ ای دختر چموش !

سرشو چرخوند و ناراحت لب زد :

_خودتی ! حالام برو کنار میخوام برم بخوابم

دقیق مثل دختر بچه های کوچولو قهر کرده بود و غُرغُر میکرد تو گلو خندیدم و همونطوری که دستمو روی موهاش میکشیدم گفتم :

_آخ چقدر خوابت میاد که چشات اینطور خمار شدن ؟؟

داشتم غیرمستقیم به این اشاره میکردم که یعنی تو هم به من نیاز داری و از چشم های خمار شدت پیداست کنایمو زود گرفت و همونطوریکه تقلا میکرد تا از زیرم بیرون بیاد زهرخندی زد و گفت:

_آره خوبه که فهمیدی از وقت خوابم خیلی گذشته !

مدام با من لج بازی می کرد و من اصلا اینو دوست نداشتم هر حرفی میزدم یه بهانه ای براش داشت دیگه با این لجبازیاش داشت اعصابمو به هم می‌ریخت و کم کم صبرمو لبریز میکرد ، ولی حالم طوری نبود که بخوام باهاش کَلکَل کنم آروم سرمو پایین بردم و دماغمو به دماغش مالیدم لب زدم :

_کم لج کن با من!

چشماشو تو حدقه چرخوند و همونطور که سعی می‌کرد نگاهش به چشمام نیفته گفت :

_لج نکردم فقط حوصله ندارم!

مثل بچه های بهانه گیر میموند که
ازم ناراحت شده بود و حالا میخواست به هر طریقی تلافی کنه هرچند این رفتارش به شدت لوس بود ولی یه جورایی اونو از تمام دخترای دور و برم متمایز کرده بود

این ناب و بکر بودنش رو دوست داشتم
اینکه هنوزم بلد نبود با مرد جماعت چطور رفتار کنه و توی عالم بچگی خودش مونده بود ، از اینکه همچین دختری مال منه و می تونم به هر طریقی که خودم دلم می خواد تو رابطه بارش بیارم حس خوبی بهم دست میداد و بدون اینکه بدونم دارم چیکار می کنم
کم کم وابسته این دختر شده بودم

بی اختیار همونطور که خیره صورتش بودم و توی فکروخیال فرو رفته بودم به خودم که اومدم دیدم چند دقیقه هست که ساکت و بی حرکت اونم خیلی لبهای منه !

پس خانم کوچولو دلش میخواد ، با یاد آوری حرفش که گفته بود عاشق لبامه
لبخند پلیدی زدم و سرمو نزدیکتر بردم

اینقدر بهش نزدیک شده بودم که با هر حرفم لبم آروم با لبش برخورد می‌کرد

_امشب تو با شیطنت هات باعث شدی که من دلم بخوادت !

نفسمو توی صورتش فوت کردم که چشماشو بست و روی هم فشارشون داد

_پس الان حق مخالفت نداری !

همینطوری که صحبت میکردم لبام بیشتر روی لبهاش کشیده میشدن که یکدفعه انگار دیووونه شده باشه و طاقتشو از دست داده باشه دستاشو دو طرف صورتم قرار داد و بی قرار شروع به بوسیدنم کرد .

آهان من اینو میخواستم که از راه به در بشه و به قدری بی قرار بشه که کنترل خودش رو از دست بده ، بالاخره خودت شدی وروجک من !

با چیزی ک توی ذهنم چرخید چشمام گشاد شدن و ناباورم توی دلم زمزمه کردم :

_چی ؟؟؟ وروجک من ؟؟

دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم ، آخه این چیزا چی بودن که توی ذهن و فکر من چرخ میخوردن ، با حرکات دست نورا توی موهام به خودم اومدم و توجه ام رو به چشماش که بسته بود ومشغول لبهای من بود جلب شد .

اینقدر حواسش پرت من بود و توی عمق کار فرورفته بود که انگار نه انگار همون آدم نیم ساعت پیشه که از داشتن رابطه با من خودداری می‌کرد .

تو گلو خندیدم و دستمو آروم روی گونه اش کشیدم ، این دختر هر ثانیه منو با کارهاش شگفت زده می کرد اونشب بالاخره با هم بودیم تا نیمه‌های شب از وجود هم لذت بردیم

آره لذت !
همون چیزی که خیلی وقت بود توی زندگیم نچشیده بودم ولی از روزی که نورا وارد زندگیم شده بود احساس بهتری دارم

بازم مشکل همیشگی و دوباره نتونسته بودم یه رابطه کامل داشته باشیم
ولی این مهم بود که حسم نسبت به گذشته اونقدر وحشتناک نبود
یعنی یه جورایی حال و روزم بهتر بود
و می تونستم نسبت به قبل بهتر باهاش کنار بیام

به پهلو چرخیدم و نگاهمو توی صورت غرق در خواب نورا چرخوندم ، به قدری زییا و معصوم خوابیده بود که بی اراده لبخندی گوشه لبم نشست.

دستمو آروم روی موهاش کشیدم که توی خواب قلتی زد و سرشو روی سینه ام گذاشت ، نفس عمیقی کشیدم و همونطوری که سرمو به سرش تکیه میدادم پلکای خستمو روی هم گذاشتم

با احساس حرکت چیزی روی صورتم آروم پلکمو باز کردم که با دیدن نورای که آروم دستشو روی ته ریشم می‌کشید
لبخندی زدم ، دستشو گرفتم همونطوری که چشمامو میبستم لب زدم :

_اول صبحو شیطونی ؟

ریز خندید و همونطوری که تقلا میکرد دستشو از دستم خارج کنه با لحن لوسی گفت:

_شیطونی دوست !

ابروی بالا انداختم و با تعجب لب زدم:

_عه پس اینطور !

با لبخند سری به نشونه تایید تکون داد که هُلش دادم روی تخت و آروم روش خیمه زدم ، تا به خودش بیاد و بخواد عکس العمل نشون بده سرمو توی گودی گردنش فرو بردم و شروع به قلقلک دادنش کردم لباشو به هم فشار میداد و سعی می کرد صدای خندش بالا نگیره تا دیگران متوجه صدای خندهامون نشن.

همینجوری که تقلا میکرد تا از دستم خلاص بشه با خنده بریده بریده گفت:

_بسه…مُردم !

ولی با شنیدن صدای خنده اش انگار انرژی گرفته باشم با خنده سرمو بالا انداختم :

_مگه نگفتی دلت شیطونی میخواد!

موهامو چنگ زده همونطوری که سعی می کرد سرمو به عقب هدایت کنه گفت :

_نه دیگه نمیخواد !

دستامو از روی شکم برهنش برداشتم و دماغمو به موهاش مالیدم و لب زدم:

_نه دیگه نشد بگی دلم شیطونی میخواد و بعد کم بیاری!

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و درحالی که با دستش صورتمو لمس می کرد گفت :

_من که دلم از این شیطونیا نمیخواست!

همونطوری که نگاه از لباش نمی‌گرفتم با کنجکاوی پرسیدم:

_پس چی دلت میخواست ؟؟

لب پایینشو آروم با دندون کشید و با لحنی که اولین بار بود ازش میدیدم اشاره ای به لبام کرد و پرو گفت :

_از اینا دلم میخواست!

لبم به لبخندی باز شد سرمو کج کردم و گفتم :

_چی ؟؟ متوجه نشدم

با این حرفم سرشو توی سینم پنهون کرد و شروع کرد به خندیدن ،برخورد بدن داغش با بدنم باعث شده بود باز حالم یه جوری بشه و دلم بخوادش .

بی اختیار دستمو روی بدنش کشیدم و سرمو پایین بردم دوست داشتم اینقدر سفت بغلش کنم که صدای جیغ جیغش بلند شه.

با دیدن حالم انگار فهمید اوضاع از چه قراره و دوباره دلم میخوادش دستشو روی کمرم کشید و با بی قراری لاله گوشمو بوسید ، خواستم لبشو ببوسم که با بلند شدن صدای در اتاق کلافه چشمامو بستم

نورا در حالی که سعی می کرد منو کنار بزنه نگران زمزمه کرد :

_وای خدای من !

از اینکه کنار من احساس ناامنی می‌کرد و از این که با منه خجالت میکشید چشم غره ای بهش رفتم و همونطوری که لباسامو تنم می‌کردم عصبی خطاب بهش گفتم:

_بار آخرت باشه میبینم اینطوری از اینکه کسی پیش من ببیندت وحشت کنی فهمیدی؟

با ترس سرش رو تکون داد و سعی کرد با ملافه بدن خودش رو بپوشونه ،پیراهنمو تنم کردم و با یه حرکت درو باز کردم
که با دیدن ملیحه ای که دستشو برای در زدن بالا برده بود روبرو شدم .

این زن همیشه روی اعصاب من بود
چه خوب شد که یه مدت از دستش راحت بودما عصبی دستی به ته ریشم کشیدم

_چیه اول صبحی ؟؟

با ترس یک قدم عقب رفت و ازم فاصله گرفت ، با صدایی که وحشت توش موج می زد گفت:

_ببخشید آقا مزاحم شدم ، خانم گفتن که برای صبحونه صداتون بزنم

وای خدا این یکی رو کم داشتم خداکنه متوجه چیزی نشده باشه وگرنه نور الا نور میشود بدبخت میشدم

نمی‌خواستم متوجه ی صیغه ی بین منو نورا بشه وگرنه همه چی به هم میریخت بی‌تفاوت همونجوری که صورتمو برمیگردونم خطابش گفتم:

_بهش بگو باشه الان میام!

و بدون اینکه بزارم چیزی بگه درو بستم به طرف دستشویی رفتم در حالی که با حوله صورتمو خشک می‌کردم از دستشویی بیرون اومدم که نورا با عجله پرسید :

_به نظر تو شک نکرد ؟؟

عصبی حوله رو کناری انداختم و به طرفش چرخیدم

_مگه زن من نیستی پس از چی میترسی و خجالت میکشی؟؟

با این حرفم حس کردم پوزخندی زد و
بدون اینکه چیزی بگه لباسشو پوشید

قبل اینکه بیرون بره دستشو گرفتمو
همونجوری که خیره نیمرخش بودم
سوالی پرسیدم:

_پوزخند برای چیه؟؟

به روبرو خیره شد بی تفاوت شونه بالا انداخت و لب زد :

_هیچی ، حالام اگه بزاری می خوام برم پایین تا شک نکردن

به چیزی شک نکردن ؟؟
زیر لب با خودم این جملشو چند بار زمزمه کردم و با اینکه خودمم دوست نداشتم کسی از رابطمون خبر داره بشه ولی با این حرف نورا عصبی اخمام توی هم فرو رفت و سوالی پرسیدم :

_اگه بفهمن مگه چی میشه؟؟

موهاشو از گردنش کنار زد و کلافه گفت:

_نمیخوام کسی بفهمه صیغه توام!

از اینکه رابطه داشتن با من رو ننگ می دونست پلکامو عصبی پلکامو روی هم گذاشتم دستشو ول کردم ، انگشت اشارمو به سمت در گرفتم و عصبی فریاد زدم:

_برو بیرون زود باش!

با ترس یک قدم عقب رفت و ازم فاصله گرفت ، انگار باورش نمیشد اینه که تا این حد عصبی شده من باشم با صدای لرزون لب زد :

_چی شده؟؟

چی شده ، چی شده ؟؟ یعنی واقعا نمی دونست که علت عصبی شدن من چیه؟؟ یا خودش رو به خنگی زده بود ، از شدت عصبانیت رو به انفجار بودم دستی به صورتم کشیدم و بی تفاوت لب زدم:

_هیچی !

مردد سرجاش تکونی خورد و خواست به طرفم قدم بر داره که عصبی از اتاق خارج شدم درو بهم کوبیدم ، با اینکه میدونستم رابطمون بالاخره یه روزی تموم میشه ولی از اینکه نورا اینطوری راحت به زبون میاورد که نمیخواد کسی از رابطه ما خبر دار بشه یعنی داشت به جدایی فکر میکرد عصبی میشدم

خودمم دقیق نمیدونستم چه مرگمه !

از یه طرف نمیخواستم وابسته این دختر شم از طرف دیگه بخاطر این حرفش اینطوری از کوره در میرم.

سر میز صبحانه نشستم و در جواب صبح بخیر مامان لبخندی به اجبار زدم و صبح بخیر آرومی زیر لب زمزمه کردم
درگیر صبحانه بودم که نورا درحالیکه کنارم مینشست صبح بخیر بلندی خطاب به جمع گفت

ولی من بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهش بندازم خود مشغول هم زدن چای نشون دادم ،سنگینی نگاهشو روی نیم رخ صورتم حس میکردم

کمی از چای خوردم که با احساس دستی روی رون پام چشمام گشاد شدن و کمی سرمو عقب بردم و نیم نگاهی به پام انداختم که با دیدن دست نورا که پام رو میمالید و بالا میومد ،کم مونده بود که چشمام از حدقه در بیاره

یعنی این دختر واقعا نورا بود که به این کارا دست میزد و اینطوری داشت شیطونی میکرد

انگار آدم چند روز بیش نبود و به کلی به آدم دیگه ای تغییر کرده بود ،کمی روی صندلیم جابجا شدم

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم تا نورا به خودش بیاد و عقب بکشه ولی بی تفاوت برای خودش لقمه می‌گرفت دستشو روی پام بالاتر می‌برد

به قدری از شیطنتش متعجب شده بودم که عصبانیتم از یادم رفته بود

خیرش شدم تا سرش رو بلند کرد ،با اخمای درهم اشاره ای به دستش کردم تا دست برداره که شیطون لباشو جلو داد بوسه ای برام فرستاد

این دختره واقعا دیووونه شده بود لبمو با زبون خیس کردمو نگاهمو بین بقیه چرخوندم همه مشغول بودن و کسی حواسش به ما نبود

از اینکه اینطوری بی حیا و شیطون شده ، حالم یه طور خاصی شده بود و انرژی خاصی توی وجودم پیچید

اینطور شیطنت ها توی رابطه رو دوست داشتم و یکی از فانتزیام بود ، غرق حرکات دستش شده بودم که با حرفی که بابا زد لقمو توی گلوم گیر کرد و به شدت به سرفه افتادم

_بعضیا انگار حواسشون اینجا نیست !

با این حرفش به سرفه افتادم و داشتم خفه میشدم که لیوان آبی جلوم گرفته شد، یک نفس همشو سر کشیدم و با چند تا سرفه کوتاه حالم جا اومد که همه رو خیره خودم دیدم ،مامان نگران نگاهم کرد و سوالی پرسید :

_خوبی مامان ؟؟

سعی کردم نسبت به دست نورا که هنوزم داشت پامو ماساژ میداد بی تفاوت باشم ، دستی به چشمام کشیدم و با لبخند تصنعی لب زدم:

_آره !

سری تکون داد و باز مشغول شد که دست نورا گرفتم و خواستم کنارش بدم ولی با حرفی که آیناز زد دست نورا رو به گرمی فشردم

_عه بابا خوب برام پیعم اومده بود!

بابا چپ چپ نگاهی بهش انداخت و با غیض گفت :

_بعدا هم میتونی نگاه کنی نه الان سر میز صبحانه!

بابا همیشه روی این چیزا حساس بود و دوست داشت وقتی که دور هم جمعیم همه کارهاشون کنار بزارن و حواسشون پیش هم باشه نه با گوشی یا هرچیز دیگه ای خودشون رو مشغول کنن پس منظور بابا من نبودم نفسمو کلافه بیرون دادم و همونطوری که دست نورا رو بین دستم فشار میدادم باتشکر کوتاهی از سر میز صبحانه بلند شدم.

این دختر داشت با شیطنتاش کار دستم می داد و با کارایی که جدیداً می‌کرد طوری شده بودم که هرلحظه میخواستمش و اینکه باهام باشه

بعد از تعویض لباسم خواستم به بیمارستان برم ولی با وجود شیطنت های نورا دلم راضی به رفتن نمی شد احساساتمو کنار زدم و کلافه کتمو تنم کردم ولی قبل از اینکه بیرون برم در اتاق باز شد و نورا با عجله داخل شد

ابرویی از تعجب بالا انداختم که موهاش دور انگشتش پیچید و با عشوه به طرفم اومد

نمی فهمیدم چرا اینقدر تغییر کرده و تا این حد شیطون و دلبر شده ولی نمیتونستم منکر اینم بشم که بیش از حد به مذاقم خوش اومده.

نزدیکم که شد یقه کتمو توی دستاش گرفت و همونطوری که با ناز سعی در مرتب کردنش داشت لب زد :

_کجا میخوای بری؟؟

همونطوری که خیره لباش بودم آروم زمزمه کردم :

_بیمارستان !

دستی به یقه کتم کشید

_منم بیام !؟

نگاهمو از لبهاش تا یقه نیمه باز تاپش حرکت دادم آب دهنمو قورت دادم و بی اختیار لب زدم :

_باشه

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10901
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.