| Saturday 28 November 2020 | 11:17
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 7

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 7

سرمو توی موهاش فرو بردم و عطرشون رو عمیق نفس کشیدم بلکه خوابم ببره ولی بی فایده بود ، به قدری سر درد داشتم و میگرنم عود کرده بود که خوابم نمیبرد ، با درد دستی به چشمام کشیدم و پلکامو روی هم فشار دادم.

دستامو از دور نورا باز کردم و درحالی که به پشت روی تخت میخوابیدم بی اختیار آخ آروی از درد کشیدم و سرمو بین دستام فشار دادم.

توی این مدت از بس فشار روحی و عصبی بهم وارد شده بود که هزار تا درد و مرض گرفته بودم .

آب دهنم رو به زور قورت دادم و دستمو روی پیشونیم گذاشتم و سعی کردم باز خودمو به خواب بزنم .

تخت که کوچیک بود و منم از بس تکون میخوردم و به این پهلو و اون پهلو میشدم که نورا از خواب بلند شد و درحالی که روی تخت مینشست موهای شلخته دورش رو کنار زد و با صدای خفه ای پرسید:

_چی شده ؟؟

از اینکه نزاشته بودم بخوابه شرمنده دستی به چشمام کشیدم

_هیچی سرم درد میکنه تو بخواب!

خمیازه ای کشید و بدون اینکه چیزی بگه خوابالو از اتاق خارج شد ، کلافه ملافه روی سرم کشیدم ، حتما نزاشتم بخوابه رفته توی پذیرایی بخوابه دیگه !

ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که حس کردم نورا کنارم نشست و درحالی که به طرفم خم میشد ملافه رو از روی صورتم کنار زد .

_پاشو این قرص رو بخور و بخواب !

چشمامو نیمه باز کردم و نگاهی به لیوان توی دستش که به طرفم گرفته بود انداختم ، وقتی دید هیچ حرکتی نمیکنم سرش رو بی حوصله تکون داد و لب زد :

_باعث میشه راحت بخوابی و درد نکشی !

چی پیش خودش فکر میکرد که با این قرص خوب میشم و خوابم میبره ؟ دستمو ستون بدنم کردم و با اخمای توی هم به تاج تخت تکیه دادم که یکدفعه قرص رو داخل دهنم گذاشت و تا به خودم بیام لیوان آب رو جلوی دهنم گرفت .

با چشمای گرد شده کمی از آب خوردم ولی اون همون جور لیوان جلوی دهنم گرفته بود و تکونش نمیداد ، کلافه لیوان رو کنار زدم که چشمای خمار از خوابش رو باز کرد و دست پاچه لیوان روی پاتختی گذاشت.

منتظر بودم بره بیرون ولی در کمال ناباوری با همون چشمای نیمه بازش به طرفم چرخید و درحالی که دستشو روی شونه ام میزاشت آروم زمزمه کرد :

_دراز بکش کار دارم !

برای اینکه ناراحتش نکنم نیم نگاهی به سمتش انداختم و آروم روی تخت دراز کشیدم ، ولی اون بدون اینکه کنارم دراز بکشه بالای سرم نشست ، با تعجب گفتم:

_پس چرا نمیخوابی؟؟

بدون اینکه حرفی بزنه دستش روی پیشونیم نشست و آروم شروع کرد به ماساژ دادن شقیقه ها و پیشونیم ، با این حرکتش بی اختیار چشامو بستم.

اینقدر آروم این کار و میکرد که کم کم درد سرم رو فراموش کرده بودم و به حرکت انگشتاش روی صورتم فکر میکردم.

دستاش روی صورتم تکون میخوردن و من به این فکر میکردم که چقدر عطر تنش خوب و لذت بخشه !

اینقدر به این کارش ادامه داد که نمیدونم کی چشمام گرم خواب شدن و به خواب عمیقی فرو رفتم .

نمیدونم چه ساعتی از شب بود که آروم لای چشمامو باز کردم که با دیدن اتاقی که توشم با تعجب دستی به پلکام کشیدم و توی تاریک روشن اتاق نگاهمو بین وسایلش چرخوندم.

یکدفعه با یادآوری اتفاق های دیروز لبخندی روی لبهام نقش بست و نگاهی به بغلم انداختم که با دیدن نورایی که همونطوری بالای سر من خوابش برده بود لبخندم کِش آورد و آروم روی تخت نشستم.

معلوم نیست تا کی بالای سر من بیدار مونده که همونطوری خوابش برده ، هرچند همون لحظه هم خوابش میومد و چشماش خمار خواب بودن ولی از بس لجباز بود که بیخیال من نشد .

دستمو زیر گردنش و اون یکیم دور کمرش حلقه کردم و آروم کمکش کردم روی تخت دراز بکشه .

سرش که روی بالشت قرار گرفت اخماش توی هم رفت و توی خواب دستی به گردنش کشید ، معلوم بود از اینکه بد خوابیده گردن درد گرفته !
سرمو کنار سرش روی بالشت گذاشتم و بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم دستمو روی گردنش گذاشتم و آروم ماساژش دادم.

دستش زیر دستم سُست شد و پایین افتاد ، با لبخندی که روی لبهام جا خوش کرده بود خیره صورتش شدم .

این دختر چی داشت که اینطوری من رو دیوونه کرده بود ، نقشه ام این بود که مجبور به این کارش کنم که کنارم بمونه ولی با کاری که امشب کرد ، تموم معادلات من رو بهم ریخت !

یعنی میتونستم بعد از اینکه کارم باهاش تموم شد ازش جدا بشم ؟؟
نمیدونم چرا وقتی به این موضوع فکر میکردم ناخودآگاه ذهنم هر چیزی که مربوط به این موضوع بود رو پس میزد .

اینقدر به خودم و نورایی که با اومدنش تموم زندگیم داشت تغییر میکرد فکر کردم ، که باز چشمام گرم شدن و به خواب عمیقی فرو رفتم.

با سر و صدای که به گوشم میرسید از خواب بیدار شدم و بدون اینکه چشمامو باز کنم دستمو کنارم کشیدم که با حس نکردن چیزی چشمامو باز کردم و نگاهمو به اطراف دوختم .

نورا داخل اتاق نبود و از سرو صدایی که به گوشم میرسید معلوم بود توی آشپزخونه اس ، بلند شدم و با حال خوبی که وجودمو گرفته بود از اتاق بیرون رفتم .

با دیدنش توی آشپزخونه که سرگرم درست کردن صبحونه بود به طرف دستشویی رفتم و بعد از شستم دست و صورتم با حوله ای که باهاش صورتم رو خشک میکردم پشت میز صبحونه نشستم و صبح بخیری کوتاهی گفتم به طرفم برگشت و با مهربونی لب زد :

_صبح توام بخیر

زود نگاهش رو ازم گرفت و با عجله تند تند باقی وسایل روی میز چید و با سری پایین افتاده از خجالت رو به روم نشست ،تیکه نونی جدا کردم و درحالی که داخل دهنم میزاشتم با دیدن خجالتش لبخندی زدم و سوالی پرسیدم:

_امروز نمیخواد بیای دانشگاه!

با عجله سرش رو بلند کرد و دست پاچه لب زد :

_نه نمیشه ، حتما باید بیام !

حالش خوب نبود ، تازه با یادآوری حالش از اینکه پاشده با عجله میز صبحونه رو برام چیده عصبی بهش توپیدم .

_باید و حتما نداریم فهمیدی؟؟ دستت هنوزم وَرم داره و درست نمیتونی تکونش بدی.

نگاه کوتاهی به دستش انداخت و با ناراحتی زیر لب زمزمه کرد :

_آخه آزمون چی میشه پس ؟؟

پس آزمون تا این حد براش مهمه ، که میخواد هر طوری شده سرکلاس حاضر بشه ، با فکری که به ذهنم رسید با شیطنت خندیدم و گفتم:

_باشه بیا ولی خودم میبرم و میارمت.

با تعجب نگاهی بهم انداخت و سرش رو به نشونه تاکید برام تکون داد ، ولی روحشم خبر نداشت که دلم بازی جدید میخواد

بعد از اینکه صبحونه خوردیم حاضر و آماده شد تا با من به دانشگاه بیاد ، جدیدا حرف گوش کن شده بود و اصلا باهام کَلکَل نمیکرد .

عادت به این نورای حرف گوش کن نداشتم ، سوار ماشین که شدیم با سرعت به طرف خونه رفتم و بعد از تعویض لباسام به طرف دانشگاه روندم.

نزدیکای دانشگاه که رسیدیم ،برای اینکه نمیخواستم کسی ما رو باهم ببینه همون نزدیکا ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و به طرفش چرخیدم.

منتظر بودم پیاده بشه ولی نورا بدون توجه به من به بیرون خیره شده بود و انگار توی عالم دیگه ای سیر میکرد چون لبخندی روی لبهاش جا خوش کرده بود.

با سرفه ای صدام رو صاف کردم که به خودش اومد و به طرفم چرخید :

_چیزی شده؟؟ چرا نگه داشتی؟

یعنی واقعا توقع داشت من تا در دانشگاه ببرمش ، اون وقت باید چه توضیحی به بقیه درباره رابطمون میدادم ؟

دستی به ته ریشم کشیدم و با پوزخندی لب زدم :

_برای اینکه پیاده شی !

با این حرفم حس کردم برای ثانیه ای خشکش زد و ناباور خیره دهنم شد ، دهنش برای گفتن حرفی باز و بسته شد ولی یکدفعه لبهاش رو بهم فشرد و عصبی صورتش رو ازم برگردوند و بدون اینکه چیزی بگه از ماشین پیاده شد.

میدونستم از اینکه گفتم اینجا پیاده شه ناراحت شده ولی این رابطه ای که ما قرار بود داشته باشیم همیشگی نبود و یه روزی بالاخره باید از هم جدا شیم پس نباید کسی ما رو باهم میدید.

کلافه ماشین رو روشن کردم و با سرعت از کنار نورایی که با قدم های عصبی راه میرفت گذشتم و داخل دانشگاه شدم.

از ماشین پیاده نشده بودم که یکی از دخترهای دانشجو به طرفم اومد و درحالی که سعی میکرد جلب توجه کنه صدام زد و گفت :

_استاد خوبید ، ببخشید آزمون امروز برگزار میشه ؟؟

چپ چپ نگاش کردم ، بی تفاوت کیفمو توی دستم جا به جا کردم و گفتم :

_بله !

توقع داشتم حالا که سوالشو پرسیده بره ولی نه سخت در اشتباه بودم چون درحالی که قدم به قدم باهام راه میومد سوالی پرسید :

_استاد میشه توی درسا یه کم کمکم کنید توی بعضیشون مشکل دارم .

دیگه داشن زیاده روی میکرد مگه من استاد خصوصیشم که همچین درخواست هایی از من داره ، قدم هام رو تند تر برداشتم و در پاسخ به حرفش فقط یه کلمه نه جواب دادم .

دختر خوش اندام و خوشکلی بود ولی من هیچ حسی به هیچ دختری نداشتم، اینطوری که معلوم بود داشت به من نخ میداد ولی من هیچ وقت از کسی که اینطوری راحت خودش رو در دسترش دیگران قرار میداد خوشم نمیومد و اونا رو چیزی جز یه هرزه نمیدیدم.

با حالت لوسی جلوم ایستاد و با ناراحتی گفت :

_خواهش میکنم استاد !

این چه رفتاری بود که از خودش نشون میداد ، اخمام توی هم فرو بردم و عصبی لب باز کردم که چیزی بهش بگم که چشمم به نورایی خورد که با دستای مشت شده از خشم ، نگاهش بین من و اون دختره میچرخید.

نیم نگاهی بهش انداختم و بدون توجه بهش اخمی به دختره روبه روم کردم و عصبی لب زدم :

_وقت این کارا رو ندارم ، پس بیشتر از این اصرار نکنید خانوم !

با دیدن اخمام یک قدم عقب رفت و با ترس زیر لب ببخشیدی زمزمه کرد

با قدم های بلند به طرف دفترم رفتم و در رو عصبی بهم کوبیدم .

نیم ساعت دیگه با نورا کلاس داشتم ولی این دختره کلافه ام کرده بود با اون سوال و جواب های بیخودش !

با ورودم سر کلاس ، همه یه احترامم بلند شدن جز نورایی که سر جای همیشگیش ته کلاس با اخمای درهم و دست به سینه نشسته بود.

با دیدنش ابرویی با تعجب بالا انداختم و پشت میزم نشستم ، نگاهم رو بین بچه ها چرخوندم و درحالی که سعی میکردم جدی باشم گفتم :

_این آزمون خیلی برام مهمه از یه طرفی بهترین دانشجوم میشه دستیارم !
و از طرف دیگه با این کار شما رو مَحَک میزنم ببینم چقدر سطح علمیتون بالاس!

بلند شدم و در حالی که سوالای آزمون رو بینشون پخش میکردم ادامه دادم:

_با دقت به سوالا پاسخ میدید و به فکر ساعت و تایم هم نباشید هیچ عجله ای نیست .

دانشجوها هر کدوم سرشون رو پایین انداختن و سرگرم سوالا شدن ، به نورا نزدیک شدم و آخرین آزمون توی دستم رو به طرفش گرفتم .

بدون اینکه نگاهی به صورتم بندازه آزمون رو ازم گرفت و با اخمای درهم شروع کرد به پاسخ دادن.

معلوم بود هنوزم از ماجرای صبح ناراحته ، ولی من نمیتونستم ریسک کنم و موقعیت اجتماعی خودم رو به خطر بندازم ، کسی نبودم که دنبال حاشیه سازی روزنامه ها و مطبوعات باشم .

اگه کسی من رو با نورا میدید مسلما سر تیتر اول روزنامه ها میشدم و هر روز یک خبر ازم پخش میکردن ، همش هم این نبود که مهم این بود رابطه من و نورا یه تاریخ انقضایی داشت.

سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم چون این چیزی نبود که بتونم تغییرش بدم ، باید باهاش کنار میومد .

تموم مدت آزمون خیره نورایی بودم که برای یک ثانیه هم اخماش رو باز نکرد و با دقت به سوالا پاسخ میداد .

تقریبا تموم بچه ها بیرون رفتن و کلاس داشت خالی میشد و به جز نورا و دو نفر دیگه کسی نمونده بود .

با شناختی که من از نورا داشتم مطمعن بودم این سوالا براش مثل آب خوردن میمونن حالا واسم تعجب بود که چطور بلند نمیشد .

درحالی که به طرفش قدم برمیداشتم نیم نگاهی به اون دونفرم انداختم ببینم وضعیت جواب دادنشون در چه حاله !

چون نورا آخر کلاس نشسته بود کسی بهش دیدی نداشت ، درحالی که خم میشدم آروم کنار گوشش زمزمه کردم :

_روی کدوم سوال موندی ؟؟

بدون اینکه چیزی بگه ، انگار که من وجود خارجی ندارم و چیزی نشنیده باشه بی تفاوت خودش رو با سوالا سرگرم نشون داد.

از اینکه نادیده ام گرفته بود یه طورایی حرصم گرفت ، لبم رو جویدم و عصبی دستمو روی رون پاش گذاشتم میدونستم از اینکه من بهش دست بزنم حساسه و زود خودش رو میبازه.

با این حرکتم چشماش رو بست و بهم فشارشون داد ، خواست دستم رو پس بزنه که نیشخندی زدم و دستمو بالاتر نزدیک بین پاش بردم ولی با صدای کسی که گفت :

_استاد

از ترس خشکم زد و بی حرکت ایستادم

اینم کم مونده بود که توی دانشگاه من و درحال ور رفتن با دانشجوام ببینند ، از چی می ترسیدم چی سرم اومد.

چشمام با حرص روی هم فشارش دادم و با مکث طولانی سرمو بالا گرفتم ، ولی با دیدن همون دانشجو که پشتش به ما بود و همونطوری که روی صندلی نشسته بود دستش رو به نشونه سوال بالا گرفته بود با آسودگی نفسم رو با فشار بیرون فرستادم.

سرمو پایین بردم و آروم کنار گوش نورا زمزمه کردم :

_فعلا که به خیر گذشت ولی جواب این بی محلیتو میدی!

نیشخندی بهم زد و سرش رو پایین انداخت ، از اینکه اینطوری داشت تلافی کار صبحمو پس میداد عصبی لبم رو با حرص جویدم و با قدم های بلند به طرف اون دانشجو رفتم.

بالای سرش ایستادم و سوالی پرسیدم:

_بله ، چیزی شده ؟؟

بعد از اینکه مشکلش رو گفت و توی سوالش بهش کمک کردم ، با اعصابی داغون به طرف میزم رفتم و روش نشستم !

دستامو زیر چونه ام زدم و خیره نورایی شدم که بی تفاوت با سوالا سرگرم بود ، بعد از چند دقیقه بلند شد و بدون اینکه نگاهی سمت من بندازه از کلاس خارج شد .

پامو روی اون یکی انداختم و درحالی که عصبی تکونش میدادم با فکری که به ذهنم رسید گوشی رو از کیفم بیرون آوردم و با عجله پیامی براش فرستادم که بمونه تا بیام برسونمش!

ولی برخلاف انتظارم جوابی بهم نداد
نگاهمو کلافه بین دونفری که مونده بودن چرخوندم و بلند گفتم:

_دیگه بسه هرچی فکر کردید ، وقت جلسه تمومه!

بعد از اینکه کارهام تموم شد با عجله از کلاس بیرون رفتم و توی راهرو نگاهمو به اطراف دنبال نورا چرخوندم ، میدونستم این کارهام مضحکن ولی دست خودم نبود .

هرچی چشم چرخوندم ندیدمش ، دستامو مشت کردم و با سری پایین افتاده درحالی که به طرف ماشینم قدم تند میکردم ، مدام زیر لب برای نورا خط و نشون میکشیدم .

_دختره لجباز ، ببین چطور سر چیزای بیخود با من در میفته !

سوار ماشین شدم و درحالی که شمارشو میگرفتم تماسو روی پخش گذاشتم .

ولی هرچی بوق آزاد میخورد برنمیداشت ، با سرعت از دانشگاه خارج شدم و خیابون های اطراف رو با دقت از نظر گذروندم !

نه اثری ازش نبود دختره چموش !

بهش رو داده بودم پرو شده و فکر میکنه چه خبره ! باید تحویلش نگیرم تا حساب کار دستش بیاد .

با این فکرایی که توی سرم چرخ میخورد پامو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم و با سرعت به سمت خونه روندم .

آره راهش همینه که نسبت بهش بی تفاوت باشم تا حساب کار دستش بیاد و فکر نکنه که من بهش محتاجم !

باید اول کاری یاد میگرفت که توی زندگی اجتماعی من جایی نداره و نمیتونه توی هر مکان عمومی همراه من بیاد ، اگه این موضوع باعث شده بود بهش بربخوره و ناراحت بشه اصلا برام مهم نبود چون اصرار بیش از حدش یعنی پا گذاشتن روی خط قرمزای من!

با رسیدنم به خونه مستقیم سمت باشگاه خونگیم که توی قسمت زیر زمینی خونه بود رفتم ، نیاز به تخلیه خشمم داشت و چه چیزی بهتر از کیسه بوکس!

نمیدونم چقدر با مشت های گره خورده ضربه زدم که کم کم دستام از جون افتادن و بی حس شدن .

با نفس های بریده روی زمین سُر خوردم و به دیوار تکیه دادم ، عرق از سر و صورتم جاری بود و من به این فکر میکردم که چطور قراره با این حجم حساس بودن نورا کنار بیام .

از این که هیچ فکری به خاطرم نمیرسید عصبی دستکش های مخصوص رو از دستم بیرون کشیدم و به طرف حمام رفتم و زیر آب دوش ایستادم.

حس میکردم سرم داره از فکرای مختلفی که توش چرخ میخوره منفجر میشه

از حمام که خارج شدم با همون حوله تن پوشی که تنم بود نشستم به صحیح کردن آزمون های امروز !

زودتر میخواستم ببینم نفر اول کی میتونه باشه ، امیدوار بودم اون آدم نورا باشه وگرنه توی بد دردسری میفتادم ، چون توی این همه سال های کاریم هیچ وقت دستیاری نداشتم و اصلا حوصله کسی رو نداشتم که بخواد هر جایی که رفتم همراهم بیاد .

این کارم فقط بخاطر نورا کردم که مطمعن بودم اول میشه ، ولی الان با رفتارهایی که از نورا دیدم کلافه شده بودم ، چنگی بین موهای خیسم زدم و سعی کردم بدون هیچ فکری به کارهام برسم.

نمیدونم چند دقیقه گذشته بود ولی با فهمیدن اینکه تا الان ، نفر اول جان بودش به قدری عصبی شدم که شقیقه هام نبض میزدن و اونقدر دندون هامو روی هم سابیده بودم که فَکَم درد گرفته بود .

هرکسی رو میتونستم تحمل کنم جز اون جان لعنتی ، همین جوریشم داشتم به زور تحملش میکردم تا از کلاسم بیرونش نندازم حالا بخواد دستیارمم بشه که همون روز اول میکشمش.

بخاطر نورا چه بلاهایی که داشت سرم درمیومد ، تا زمانی که از نفر اول بودن نورا مطمعن نشدم خودخوری کردم !
ولی وقتی دیدم ضریب آزمونش از همه بیشتره ناخودآگاه لبخندی گوشه لبم نشست و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_دختره چموشه لجباز !

حالا دیگه خیالم راحت شده بود بلند شدم و درحالی که شماره محمد یکی از افرادم که چند سال بود پیشم کار میکرد و بهش اعتماد داشتم و امشبم گذاشته بودمش مواظب نورا باشه رو میگرفتم ، به این فکر میکردم که نورا الان در چه حاله !

با پیچیدن صدای محمد توی گوشی ، زبونی روی لبهام کشیدم و همونطوری که با یه دست موهامو خشک میکردم یه کلمه سوالی پرسیدم :

_چه خبرا؟!

صدای خسته اش توی گوشی پیچید

_خوبن آقا ! فقط یه ساعتی رفتن بیرون خرید کردن الانم خونن .

حوله روی موهامو کناری انداختم و با سرفه ای گلوم صاف کردم و گفتم :

_تا وقتی که نگفتم از جات تکون نمیخوری ، هر اتفاقی هم افتاد بهم زنگ بزن فرقی نمیکنه چه ساعتی از شبه فهمیدی ؟؟

بعد از مکثی صداش به گوشم رسید

_چشم آقا .

بدون اینکه چیزی بگم گوشی رو قطع کردم و روی میز انداختمش !

نیاز به استراحت داشتم چون فردا روز پر کاری رو با نورا داشتم ، با فکر به فردای پر هیجانی که قرار بود بیاد تو گلو خندیدم و روی تخت دراز کشیدم.

فردا روز خوبی بود و قرار بود نورا خانوم زیادی حرص بخوره.

اینقدر به فردا فکر کردم که کم کم چشمام گرم خواب شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

“نــــــــــورا “

از دیروز که یه خیابون پایین تر دانشگاه پیادم کرد از حرص نمیدونستم چیکار کنم ، باورم نمیشد با اون وضعیتی که ما دیشب داشتیم حالا در بیاد غیر مستقیم بهم بگه که نمیخواد کسی ما رو باهم ببینه ، با فکر بهش عصبی کتاب رو محکم بستم و گوشه اتاق پرتش کردم .

یک ساعت دیگه باهاش کلاس داشتم و با رفتار دیروزش اصلا دلم نمیخواست حالا حالا ببینمش ، ولی مجبور بودم بخاطر اینکه به جایی برسم و جلوی خانواده ام رو سیاه نشم این کارو بکنم.

خسته در کمد لباسی رو باز کردم و بی تفاوت نگاهم رو بینشون چرخوندم ، با فکری که به خاطرم رسید انگار جرقه ای توی ذهنم زده باشن لبخندی زدم .

آره خودشه ! اون که نمیخواد کسی از رابطمون خبر دار بشه ، پس به اون مربوط نیست من چی میپوشم !

یک قدم عقب رفتم و رو به روی آیینه ایستادم با دیدن موهای شلخته و آشفته دورم ، لبم رو کج کردم و شکلکی برای خودم درآوردم و زیر لب با خودم غُرغُرکنان گفتم :

_با این موها و سر و وضعت لابد میخوای حرصش بدی!؟؟

حوله ام رو از بین لباسا بیرون کشیدم و با عجله به سمت حمام رفتم ، برای اجرای نقشه ام باید امروز عالی باشم .

بعد از دوش کوتاهی که گرفتم سشوار رو به برق زدم و با عجله رو به روی آیینه نشستم و شروع به آماده کردن خودم کردم .

نمیدونم چقدر پای آیینه ایستاده بودم و به سر و وضعم میرسیدم که وقتی به خودم اومدم زمان زیادی باقی نمونده بود و داشت دیرم میشد.

در کمد لباسی رو باز کردم و نگاهمو بین انبوه لباسام چرخوندم ، قبلا از بس لباس خریده بودم هنوزم خیلیاشون رو سالم حتی با وجود اتیکت روشون دست نخورده توی کمدم داشتم !

بهترین لباسم رو بیرون کشیدم و بدون توجه به اینکه زیادی بازه تنم کردم و روبه روی آیینه ایستادم ، موهامو که آزادانه دورم ریخته بودن رو کنار زدم و به تیپم خیره شدم .

حالا تنها چیزی که کم داشتم یک جفت کفش شیک بودن ، چکمه های چرمم رو پام کردم و با ناز و عشوه ای که توی وجودم بود از خونه بیرون زدم.

باید میشدم همون نورای یک سال پیش ، نورایی که مارک دار ترین لباسا رو تنش میکرد و از بس ناز و لوند بود که وقتی از مکانی رد میشد تموم پسرای اون منطقه خیره هیکلش میشدن.

با اعتماد به نفسی که وجودم رو گرفته بود ، لبخندی زدم و یه طرف دانشگاه رفتم ، همیشه عادت داشتم با پوشش ساده به دانشگاه بیام و حالا با این تیپم که صد درجه فرق کرده بود، یه کمی سخت بود برام!
ولی یه روز اینطوری اومدن بخاطر اینکه حال یه پسره مغرور رو بگیرم عیبی نداشت .

با وارد شدنم به دانشگاه میدیدم چطور بیشتر پسرا نگاهشون روی هیکلم بالا پایین میشه و این یعنی نقشه ام داشت به خوبی پیش میرفت ، حالا باید قیافه آقای غیرتی رو درباره تیپم بدونم.

برای اینکه بیشتر حرصش بدم و دقیق زیر ذره بین نگاهش باشم ، از قصد چند دقیقه دیرتر سر کلاس رفتم تا همه باشن.

تقه ای به در زدم و با لبخند حرص دراری در رو باز کردم و داخل شدم ، سرش پایین بود ولی همینکه سرش رو بالا گرفت با دیدنم لحظه ای ماتش برد .

کم کم صورتش از بُهت خارج شد و جاشو به یه اخم وحشتناک داد ، همونطوری که نگاه ازم نمیگرفت سرش رو کج کرد و عصبی گفت :

_این چه وقت اومدن سر کلاسه ؟؟؟

نگاهمو بین دانشجوها چرخوندم و با عشوه درحالی که موهامو کنار میزدم گفتم:

_زیاد که دیر نشده فقط چند دقیقه اس!

پوزخند صداداری زد و گفت :

_دیر اومدید زبون درازی هم میکنی؟؟ بفرمایید بیرون خانوم!

ولی من اینقدر به خودم نرسیده بودم که حالا به این زودی کوتاه بیام ، زبونی روی لبهای رژ خورده ام کشیدم و با عشوه گفتم:

_حالا اینبار رو شما ببخشید استاد .

انگار دیگه طاقتش تموم شده باشه دندون هاشو روی هم سابید و با خشم گفت :

_بار آخرتون باشه که نظم کلاس رو بهم میریزید ، حالام زود برید سر جاتون بشینید !

هه زود برم ؟؟ نمیدونی چه خوابی برات دیدم آقا ! از لج با قدم های آروم داخل شدم و با عشوه در رو به آرومی پشت سرم بستم ، اینقدر این کارها رو آروم انجام میدادم که انگار فیلمی رو دور خیلی کُند زده باشی.

حتی با این فاصله هم صدای نفس های تندش که از روی عصبانیت میکشید رو حس میکردم ، از اینکه اینطوری داشتم حالش رو میگرفتم بی اراده لبخندی رو لبهام نقش بست .

تیپم اینقدر نفس گیر شده بود که میتونستم سنگینی نگاه خیره پسرا رو روی خودم حس کردم و این هم باعث عصبانیت بیش از حد امیرعلی شده بود.

اینقدر آروم راه میرفتم که کم مونده بود امیر عصبی پاشه من رو دو دستی از کلاس بیرون بندازه ،ولی این حقش بود ، وقتی دوست نداشت دیگران از رابطه ما چیزی بدونن پس به اونم مربوط نبود هر لباسی که من بپوشم.

تا آخر کلاس چند تا از پسرای کلاس نخ که چه عرض کنم طناب بهم میدادن که بهشون رو بدم منم از لج بهشون لبخند ژکوند تحویل میدادم .

میدیدم که چطور امیر تمرکزی روی درس دادن نداره و هی قرمز میشه و دستاش رو مشت کرده ، ولی به قدری ازش ناراحت بودم که هیچ برام مهم نبود در چه حالیه ! کتاب توی دستشو روی میز گذاشت و گفت :

_آزمون رو صحیح کردم و مطابق انتظارم همتون خوب بودید و ازتون راضی بودم ولی کسی که قراره دستیارم باشه کسی نیست نفر اول آزمون !

با این حرفش پچ پچ ها شروع شد و همه با هیجان به امیر خیره شدن !
امیرعلی درحالی که به صندلیش تکیه میداد نگاه خیرشو به من دوخت و با حرص خاصی که توی صداش پیدا بود گفت:

_اون نفر اولم کسی نیست جز خانوم احمدی

با این حرفش بیشتر بچه ها شروع کردن بهم تبریک گفتن و سر و صداها بالا گرفت ، ولی من فقط با یه نگاه مغروری خیره امیرعلی بودم ، برخلاف انتظارم لبخند پرحرصی بهم زد و خطاب به همه گفت :

_خوب بچه ها جلسه تمومه میتونید برید !

هنوز بلند نشده بودم که اسمم رو صدا زد و گفت :

_شما بمونید خانوم احمدی درباره اینکه قراره دستیارم بشید و شرایط کاری یه توضیحاتی بهتون بدم.

به دختر هایی که با حسرت نگاهم میکردن پوزخندی زدم و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_شما که نمیدونید چه طوفانی در راهه وگرنه اینطوری با حسرت نگام نمیکردید.

خودش رو با وسایل روی میزش سرگرم نشون میداد ولی میدونستم عصبیه این رو از رگ های بیرون زده از پیشونیش و نفس های تندی که میکشید راحت میشد حدس زد !

بعد از اینکه کلاس خالی شد و کسی نموند انگار منتظر بود من پیشش برم و باهاش صحبت کنم!
ولی وقتی دید دست به سینه راحت روی صندلیم نشستم و با غرور نگاهش میکنم عصبی دستش رو محکم روی میز کوبید .

از صدای بلندش از ترس از جام پریدم و نگاه نگرانی به در کلاس انداختم ، این چشه یکدفعه رَم میکنه ؟؟

با این کارهاش کم مونده تموم دانشگاه بفهمن توی این کلاس چه خبره ؟؟
لبم رو با دندون کشیدم و با نگرانی لب زدم :

_چرا اینطوری میکنی؟؟

انگار دیگه تحملش تموم شده باشه عصبی بلند شد و با قدم های بلند به سمتم اومد ، سعی کردم به روی خودم نیارم که ترسیدم ، کنارم رسید و درحالی که دستشو از پشت روی صندلی تکیه میداد به طرفم خم شد و با صدای فوق العاده خشمگینی کنار گوشم گفت :

_مادمازل در چه حالن ؟؟

جوابی بهش ندادم و بی اختیار سرمو کج کردم و ازش فاصله گرفتم ، انگار دیونه شده باشه دستش پایین لباسم نشست تا به خودم بیام و مانعش بشم با یه حرکت بالا کشیدش ، حالا پاهای سفید و خوش تراشم توی معرض دید افتاده بودن ، با چشمایی از ترس گشاد شده به طرفش برگشتم و ناباور نالیدم :

_داری چیکار میکنی دیوونه !

با چشمای به خون نشسته نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت :

_مگه قصدت این نبود که خودت رو برای همه به نمایش بزاری ؟؟ هااااا دارم کارت رو راحت میکنم دیگه !

از این میترسیدم توی دانشگاه آبرو ریزی بشه ، این که تا دیروز نمیخواست ما رو کسی باهم ببینه پس این نعره هایی که الان میزد چی بود.

دست لرزونمو روی دستش گذاشتم و با لُکنت بریده بریده گفتم :

_ول…م کن می…خوام برم

با حرص گازی از لاله گوشم گرفت و درحالی که به رون پام چنگ میزد عصبی توی گوشم غرید :

_تازه کارم با تو شروع شده

با این حرفش لرزی بدی به تنم نشست و بدنم شروع کرد به لرزیدن ، باورم نمیشد این امیری که الان میبینم همون کسی که دیشب تا صبح توی بغلش خوابیدم .

به قدری ترسناک شده بود و عصبی حرف میزد که دوست داشتم هرچی زودتر از دستش فرار کنم و جایی پنهون بشم

به قدری پام رو محکم فشار میداد که از دردش اشک توی چشمام جمع شده بود ، دستم روی دستش نشست و آخ آرومی از بین لبهام خارج شد که با خشم توی صورتم غرید :

_حالا با این تیپ و قیافه میای که چی بشه ؟؟؟ پسرا بیشتر اندامت رو دید بزنن و توی فکر و خیالشون زیر خودشون فرضت کنن و هزار و یک نقشه برات بکشن؟

حرفاش عین یه پُتک توی سرم میخوردن ، من قصد همچین کاری رو نداشتم ، با دستش فشار بیشتری به رون پام آورد که به خودم جرات دادم ، زبونی روی لبهای خشک شدم کشیدم و با خشم گفتم :

_گیریم اینطوری که تو میگی باشه ؟؟؟ خوب ؟؟ آره من دوست دارم زیر خو….

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که با پشت دست آنچنان محکم توی دهنم کوبید که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید ، از درد صورتم توی هم فرو رفت و چشمامو محکم روی هم فشار دادم ، انگار بهم شوک وارد شده بود همینطوری خشکم زده بود و تکون نمیخوردم !

باورم نمیشد من رو زده باشه ، دستمو از جلوی دهنم کنار زدم و بُهت زده نگاهی به کف دستم انداختم .

با دیدن خون اشک توی چشمام حلقه زد و به زور هق هق ام رو توی گلوم خفه کردم .

ولی اون درست عین کسایی که جنون دارن نگاهی به من انداخت و بدون توجه به خونی که از دهنم خارج میشد موهامو از پشت توی چنگش گرفت و با صدایی که به زور سعی میکرد بالا نره گفت:

_تو گوه میخوری فهمیدی لعنتی ؟؟؟ هر پسری که چپ نگات کنه و بخواد حتی به همچین چیزی فکر کنه میکشمش به ولله خونش رو میریزم .

میدونم یه کمی زیادی رفتم ولی اونم حق نداشت دست روی من بلند کنه ، بدون اینکه جوابی بهش بدم دستش رو کنار زدم و بدون توجه به جلزولزی که میکرد بلند شدم و با تنه محکمی که بهش زدم به طرف در کلاس رفتم .

نمیدونستم چطوری با این سر و وضعی که برام درست کرده بود بیرون برم ، نگاه خیرشو روی خودم حس میکردم ولی اینقدر دلم ازش سیاه شده بود و ناراحت بودم که کوچکترین نگاهی بهش ننداختم.

با صورتی که از اشک خیس بود کیفم رو بالا گرفتم و به دنبال دستمال یا چیزی میگشتم که جلوی دهنم بزارم و خون رو پاک کنم.

ولی هیچی نبود لعنتی هیچی !

با پشت دست زیر چشمام کشیدم و سعی کردم هق هق ام رو توی گلو خفه کنم ، که با قرار گرفتن دستمالی جلوی صورتم سرمو بالا گرفتم و با چشمای به خون نشسته اش رو به رو شدم.

من اگه میمردمم چیزی ازش نمیگرفتم ، پوزخند صدا داری بهش زدم و کیفمو روی دوشم انداختم ولی هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که با یه قدم بلند راهم رو سد کرد و مانع از بیرون رفتنم شد.

با خشمی که توی وجودم شعله میکشید مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:

_برو کنار لعنتی ، دیگه چی از جونم میخای هاااا ؟؟

با خشونت خاصی چونه ام رو توی دستش گرفت و دستمال رو محکم روی لبم کشید ، تقلا کردم تا ازش جدا بشم ولی با یه حرکت دستشو دور کمرم حلقه کرد و تا به خودم بیام به در کلاس چسبوندم ، لعنتی همه کارهاش با زود بود.

دستمالو دور لبم محکم میکشید و درحالی که سعی داشت خون ها رو پاک کنه نگاهی به چشمای سردم انداخت و گفت:

_کم تقلا کن بخاطر تو نیست که این کارو میکنم نمیخوام با این شکل و قیافت از کلاسی که من توشم ، خارج شی!

با این حرفش انگار به جونم اتیش زده باشن از شدت عصبانیت کبود شدم ، هنوزم به فکر خودش بود که کسی متوجه رابطمون نشه ، من تو چه فکری بودم اون چی فکر میکرد !

مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و از حرص زیادی زده بود به سرم ، دهن باز کردم که جیغ بزنم ولی فهمید و با اولین صدای آرومی که از دهنم خارج شد ، دستش رو محکم جلوی دهنم گرفت و جیغمو خفه کرد .

واقعا دیوونه شده بودم و اون لحظه هیچی برام مهم نبود جز اینکه حال اون لعنتی رو بگیرم.

عصبی سرش رو کنار گوشم آورد و با حرفی که زد از تقلا ایستادم و ناباور خیره دهنش شدم ؟؟

چی ؟؟؟ این چی پیش خودش فکر کرده؟؟

ناباور خیره دهنش شدم و پلکم نمیزدم این چی گفت الان؟؟

_امروز که صیغه ات کردم میفهمی که دیگه صاحب داری و نباید دست از پا خطا کنی !

چی ؟؟من برم صیغه اش شم که چی بشه ، دلم به چیش خوش باشه که حالا بخوام صیغه اش هم بشم !

اصلا چی پیش خودش فکر کرده که همچین انتظاری ازم داشت ، اول چند ثانیه شوک زده خیره دهنش شدم ولی یکدفعه بی اختیار شروع کردم به خندیدن !

چند ثانیه بُهت زده نگاهم کرد ولی کم کم اخماش توی هم فرو رفتن و ازم فاصله گرفت ولی من بی اختیار اینقدر خندیدم که اشک از گوشه چشمام سرازیر شده بود .

دستمو به دلم گرفتم و درحالی که سعی میکردم صاف بایستم ناباور زیر لب مدام با خودم تکرار میکردم :

_ازم میخواد صیغه اش بشم ؟؟ از من ؟؟

این حرف مدام تکرار میکردم و درست عین کسایی که دیوونن میخندیدم ، به سمت میزش رفت و عصبی در حالی که کیفش رو چنگ میزد گفت :

_اینو توی مغزت فرو کن چه بخوای و چه نخوای باید صیغه من بشی! الانم یه کوچه پایین تر دانشگاه منتظرتم فقط از خدامه ببینم دورم زدی و در رفتی اونوقت که اون روی سگمو میبینی !

بدون توجه به من از کلاس خارج شد و در رو بهم کوبید ، اولین صندلی رو کنار کشیدم و روش نشستم ، چی پیش خودش فکر میکرد هه برم صیغه دو روزه آقا بشم که بعدش هر وقت دلش خواست مثل یه تفاله دورم بندازه ؟؟ آره !

با اینکه میدونستم مشکل داره و کاری از دستش برنمیاد ولی بازم گفتن کلمه صیغه باعث شده بود بهم بربخوره و ترس بدی توی دلم بشینه مخصوصا با دیدن رفتار امروزش !

بعد از چند دقیقه که حالم جا اومد بلند شدم و با سری پایین افتاده از کلاس خارج شدم ، با عجله خودم رو به دستشویی رسوندم که با دیدن صورت خودم وحشت زده یک قدم عقب رفتم .

واقعا این من بودم که این بلا سرم اومده بودم ؟
تموم رژم دور لبم پخش شده بود و هنوزم یه کم از قرمزی خون دور لبم پیدا بود ، آب رو باز کردم و بدون توجه به آرایشم چند مشت محکم آب به صورتم پاشیدم .

دستام رو دو طرف سنگ روشویی تکیه دادم و با سری پایین افتاده خیره آبی که همچنان باز بود شدم !

هنوزم وقتی یاد حرفاش و کارهاش میفتادم باورم نمیشد اون همون امیرعلی دیشب باشه ، به قدری عصبی بود که واقعا ازش ترسیده بودم.

قطرات آب رو حس میکردم که چطور از روی بینیم پایین میان ولی اینقدر توی خودم غرق شده بودم که توان سر بلند کردن نداشتم .

با باز شدن در به خودم اومدم و زود صورتم رو از دختری که داخل میشد برگردوندم ، وقتی که وارد یکی از دستشویی ها شد با عجله چند دستمال کاغذی بیرون کشیدم و شروع به پاک کردن صورتم کردم .

هر دستمالی که روی صورتم میکشیدم اشکام با سرعت بیشتری پایین میومدن ، بعد از چند دقیقه که صورتم تقریبا تمیز شد کیفم رو دوشم انداختم و از دستشویی خارج شدم.

نمیدونم چطور از دانشگاه بیرون زدم و خودم رو سر خیابون رسوندم ، با یادآوری حرفی که زده بود یک قدم به طرف جایی که قرار گذاشته بود برداشتم ولی وسط راه پشیمون شده پاهام از حرکت ایستادن

عصبی عقب گرد کردم و سر خیابون برای اولین ماشینی که رد میشد دست بلند کردم و بدون معطلی سوار شدم ، تموم طول مسیر به این فکر میکردم که الان توی چه حالیه و حتما حالش گرفته شده !

سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و با دردی که هر لحظه توی لبم بیشتر میشد چشمامو بستم .

با توقف ماشین و صدای راننده ای که صدام میزد با درد چشمامو باز کردم و نگاهمو به اطراف دوختم ، در خونه بودیم !

کی رسیده بودیم که من متوجه نشده بودم، با دستایی که میلرزیدن کرایه راننده تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم.

از بچگی بدنم به شدت ضعیف بود و زود ضعف میکردم و فشارم پایین میفتاد ، زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و با قدم هایی که تعادل نداشتن به سمت خونه رفتم و در همین حال سعی کردم کلید رو از کیفم بیرون بکشم که با نشستن دست کسی رو دستیگره دَر با تعجب سرمو بالا گرفتم.

با دیدن چشمای به خون نشسته امیرعلی که با رگ های وَرم کرده و نفس های تندی که میکشید خیرم بود از ترس یه قدم عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم.

آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدایی که میلرزید گفتم :

_برو کنار میخوام برم داخل !

بدون اینکه حرفی بزنه مُچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشید ، جیغ خفه ای کشیدم و با استرس نالیدم :

_داری چیکار میکنی دیووونه ، من با تو هیچ جایی نمیام !

بدون توجه به تقلاهای من دستم رو کشید و دنبال خودش میبردم که عصبی جیغ کوتاهی کشیدم و فریاد زدم:

_دوست ندارم باهات جایی بیام چرا نمیفهمی لعنتی ، دست از سرم بردار !

از شدت بغض و عصبانیت به خودم میلرزیدم به طرفم برگشت و نگاه ترسناکی بهم انداخت

_وقتی زن موقت من شدی ، اونوقت میفهمی که سرخود نمیتونی هر غلطی که دلت میخواد بکنی !

با یه حرکت دستمو از دستش بیرون کشیدم و با بغض توی صورتش فریاد زدم :

_هه زن موقت تو بشم ؟؟ تو خواب ببینی آقا ….
اگه دیشب بهت گفتم باهات میمونم و کمکت میکنم ، فقط دلم برات سوخته بود همین فهمیدی؟؟؟

بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم پوزخند صدا داری زدم و نگاهمو از بالا تا پایین روی هیکلش چرخوندم و ادامه دادم :

_ولی انگار دلسوزی من باعث شده دور برت داره هه ! ولی سخت در اشتباهی اگه فکر میکنی بازم روی حرفم هستم .

من میگفتم و اون همینطوری که خشکش زده بود خیرم بود و کوچکترین حرکتی نمیکرد ، به سیم آخر زده بودم و به قدری عصبیم کرده بود که نمیفهمیدم دارم چی میگم .

با صدای فوق العاده خشمگینش به خودم اومدم که عصبی گفت :

_دلت سوخته آره ؟؟؟ امیر نیستم اگه کاری نکنم که خودت بیای به دست و پام بیفتی ! اونوقت عین یه برده برام میشی که تنها وظیفه اش تامین نیاز های جن..سی منه !

یه طوری با خشم و جدیت اینا رو میگفت که از ترس به خودم لرزیدم ، بهم نزدیک شد و انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد و باز تکرار کرد :

_یه برده جن..سی اینو خوب به خاطرت بسپار و منتظر باش !

عقب گرد کرد و با قدم های بلند به طرف ماشینش رفت و با سرعت از منی که مات و مبهوت سر جام خشکم زده بود دور شد

نمیدونم چقدر سر خیابون خشکم زده بود و خیره جاده ای که امیرعلی از اون رفته بود ، بودم

که با صدای بوق ماشینی که به شدت از کنارم گذشت به خودم اومدم و عصبی به طرف خونه ام قدم تند کردم و داخل شدم.

هه برده جن..سی ، چی پیش خودش فکر کرده بود که من بشم برده اون ؟؟

اگه میمردمم تن به این خاری و ذلت نمیدادم ، تقصیر خودم و این دل لعنتیم بود که عاشق بد کسی شده بود و کنترلش از دستم خارج شده .

تا زمانی که به اتاقم برسم همش زیر لب با خودم غُر میزدم و قدم های عصبی برمیداشتم ، جلوی آیینه ایستادم که با دیدن لباسای تنم یاد رفتارهای امیرعلی افتادم .

عصبی هرکدوم از لباسمو که از تنم در میاوردم گوشه ای از اتاق پرتشون میکردم ، انگار با خودم لج افتاده بودم.

وقتی یاد حرفاش میفتادم خشمم به قدری زیاد میشد که تنم کوره آتیش میشد ، از لجش که شده هر روز با تیپ آزاد تر از اینی که امروز تنم بود میرم دانشگاه ببینم ، چیکار میخواد بکنه.

حالا تقریبا هیچی تنم نبود و لخت شده بودم ، با تنی برهنه روی به روی آیینه ایستادم ، دستامو دو طرف میز تکیه دادم و با اعصابی داغون درحالی که از آیینه نگاهی به خودم مینداختم زیر لب زمزمه کردم :

_آخه اون لعنتی چی داره که تو اینطوری دل باخته اش شدی ؟؟

کلافه دستامو توی موهام گذاشتم و کشیدمشون ، همون طوری بدون اینکه لباسی بپوشم به طرف حمام رفتم و زیر دوش آب سرد ایستادم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم.

بعد از اینکه از حمام خارج شدم ، تاپ و شلوارک کوتاهی پوشیدم و با موهای خیس خودمو روی مبلاها پرت کردم.

با یاد جولیا گوشی رو برداشتم که باهاش تماس بگیرم ولی هنوز شماره ای نگرفته بودم که با لرزیدنش توی دستم و دیدن شماره بابا با نگرانی نگاهی به گوشی انداختم

_وااای باباس حالا چیکار کنم .

با هزار ترس و لرز گوشی رو برداشتم که صدای مهربونش توی گوشی پیچید

_الووو دخترم !

اینقدر دست پاچه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم ، آب دهنم رو قورت دادم و آروم لب زدم :

_سلام بابا خوبی؟؟

با مهربونی خندید و گفت :

_مگه میشه صدای دور دونه ام رو بشنوم و خوب نباشم؟

موهای خیس روی گردنم رو کنار دادم و با لبخندی که داشت روی لبهام شکل میگرفت آروم لب زدم:

_قربونت بشم الهی بابا

از صداش خوشحالی میبارید ، خدا نکنه ای زیر لب گفت و با حرفی که زد حس کردم روح از تنم بیرون رفت.

_وکیل قراره فردا صبح بیاد سرکارت بهت سر بزنه .

گوشی توی دستم لیز خورد و نزدیک بود از دستم بیفته که محکم توی دستم نگهش داشتم ، اون حرف میزد و من به بدبختی که جدیدا گرفتارش شدم فکر میکردم .

بهم شوک وارد شده بود و اصلا نمیدونستم باید چی بگم ، آب دهنم رو قورت دادم که ادامه داد :

_فقط اگه میشه آدرس محل کارت رو بده تا بهش بدم .

چی ؟؟ وای به معنی واقعی بیچاره شده بودم ، لبهای لرزونم رو تکون دادم و با عجله گفتم :

_حالا حتما آدرس باید بدم؟؟

با این جوابی که دادم معلوم بود بابا تعجب کرده چون بعد از مکث نسبتا طولانی مشکوک پرسید :

_یعنی چی ؟؟؟

تازه فهمیدم چه سوتی دادم خنده مسخره ای کردم و درحالی که بلند میشدم و بی قرار طول خونه رو راه میرفتم گفتم:

_هیچی بابا ، اوووم منظورم اینکه شمارش رو بدید خودم بهش زنگ بزنم آدرس بدم ، میدونید که من دقیق اینجاها رو نمیشناسم چرت و پرت یه چیزی بهم میبافم بدبخت گم میشه .

آهانی زیر لب زمزمه کرد و گفت :

_باشه یادداشت کن .

نگاه حیرونم رو به اطراف به دنبال خودکاری چرخوندم ولی از بس ذهنم آشفته بود انگار چشمام جایی رو نمیدید !

کلافه دستی به صورتم کشیدم و در حالی که باعجله به طرف اتاقم قدم تند میکردم خطاب به بابا با صدای آرومی لب زدم :

_یه لحظه بزار بابا تا چیزی بیارم شمارش رو بنویسم

با باشه ای آروم جوابم رو داد و سکوت کرد ، با دیدن خودکاری روی میز آرایش برش داشتم و با عجله خطاب به بابا گفتم:

_حالا بگو بابا

بعد از اینکه شماره رو گفت منم چون چیزی نداشتم کف دستم نوشتم، باعجله گفت کار داره و گوشی رو قطع کرد ولی تا لحظه آخرم تاکید کرد که فردا به وکیل زنگ میزنه و ازش درباره وضع و زندگی من میپرسه .

با این حرفش یه جورایی بهم گوش زد کرد که منو توی این کشور به حال خودم رهام نمیکنه و همیشه حواسش به همه چی هست .

گوشی رو عصبی روی تخت پرت کردم و کلافه موهامو چنگ زدم ، وکیل لعنتی حالا وقت سر زدن به من بود .

روی تخت نشستم و در حالی که سرمو پایین انداخته بودم دستامو توی موهام چنگ زدم و عصبی کشیدمشون !

نمیدونستم با این مشکل جدید چطوری کنار بیام ، آخ خدا نباید یه روز من بی دردسر باشم ، یکدفعه با یادآوری آزمون و اینکه قراره بود دستیار امیرعلی بشم با خوشحالی روی تخت به دنبال گوشی دولا شدم

ولی یکدفعه با یاد آوری دعواموی امروزمون عصبی جیغ خفه ای کشیدم و بالشت رو بلند کردم و به دیوار رو به رو کوبیدم.

سر درگم شده بودم و نمیدونستم به کجا باید پناه ببرم ، به پشت روی تخت دراز کشیدم و نگاهمو به سقف دوختم.

حالا از همه جا رونده شده بودم ، کاشکی با اون مغرور لعنتی دعوام نمیشد ، اگه اینطوری نمیشد الان کارم راحت بود.

همش توی فکر راهی بودم که چطوری بتونم وکیل بابام رو دور بزنم و راضیش کنم که چیزی به بابام نگه

ولی یک درصدم فکر نمیکردم که کسی که پشت این ماجراس سر سخت تر از این حرفاس و فکرش نابودی منه !

” امیـــــــرعلــــــــے “

عصبی توی خونه قدم میزدم و حرفاش توی ذهنم مرور میشد ، دختره مغرور ببین چطور سر یه چیز بیخود زد زیر همه چی !؟

اینا به کنار ، وقتی یاد لحظه ای میفتادم که اونطوری سرد توی چشمام زل زد و تمسخرآمیز گفت نمیخوامت ، به قدری خشمگین میشدم که اگه هر کسی دیگه ای جاش بود قطعا گردنش رو میشکستم.

لگدی به میز کنارم کوبیدم و عصبی به کناری پرتش کردم ، با صدای گوش خراشی روی زمین افتاد و شکست .

اونم من رو به بازی گرفت به خاطر مشکلم مسخرم کرد ، من روی هرچی گذشت داشته باشم روی این یه مورد نداشتم !

از اینکه کسی بخاطر عیبی که داشتم دستم بندازه بیزار بودم و اون دختر کوچولو همین کار رو کرد و غرورم رو جریحه دار کرد .

به طرف میز آشپزخونه رفتم و برای خودم لیوان آبی برداشتم ولی هنوز به لبهام نزدیکش نکرده بودم که باز اون چشمای مظلوم نماش جلوی چشمام نقش بست ، عصبی با یه حرکت چرخیدم و لیوان رو کف آشپزخونه کوبیدم .

وقتی یادش میفتادم عصبانیت کل وجودم رو میگرفت ، نه اینطوری فایده نداشت باید کاری میکردم تا حرصم نمیخوابید آروم نمیگرفتم .

دستمو داخل جیب های شلوارم فرو بردم و هرچی دنبال موبایلم گشتم نبود ، پووووف لعنتی کجا افتاده که متوجه نشدم .

با عجله به طرف مبل ها رفتم و دور و برشون رو گشتم که با دیدن موبایلم که نزدیک تلوزیون روی زمین افتاده بود با قدم های بلند به سمتش رفتم.

حتما موقعه ای که پامو به میز کوبیدم از جیبم بیرون افتاده و اونجا پرت شده ، میون خرده شیشه ها بلندش کردم که با دیدن صفحه خورد شده اش اخمام توی هم رفت .

با روشن شدنش با عجله شماره وکیل رو گرفتم و ازش خواستم به بابای نورا زنگ بزنه و بهش بگه که بیکار شده و میتونه سری به نورا بزنه.

اونم که فقط پول دوست بود با کوچیکترین اشاره من ، حاضر بود هرکاری بکنه ، گوشی رو قطع کردم و درحالی که روی مبل دراز میشکیدم سرمو رو روی دسته مبل جابه جا کردم و چشمامو بستم .

ولی سرم به قدری درد میکرد که خوابم نمیبرد ، یاد اون شب نورا افتادم که چطوری پیشونیم رو ماسارژ میداد بی اختیار از شدت درد شروع به ماسارژ دادنش کردم ولی بی فایده بود.
لعنتی دستای اون انگار جادو میکردن !

کم کم پلکام داشت سنگین میشد و روی هم میفتاد ، که با بلند شدن صدای گوشی دندون هامو روی هم سابیدم و نشستم .

گوشی رو که برداشتم با دیدن شماره وکیل تماس رو وصل کردم و عصبی غریدم:

_امیدوارم موضوع مهمی باشه که زنگ زده باشی و گرنه…؟
توی حرفم پرید و دست پاچه گفت :

_آقا خبرای خوبی براتون دارم

کنجکاو روی مبل جا به جا شدم و سوالی پرسیدم :

_چی شده ؟؟

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و همه مکالمه بین خودش و بابای نورا رو برام تعریف کرد ، بعد از ساعت ها لبخندی روی لبهام نقش بست ، بعد از گفتن اینکه بهت خبر میدم چیکار کنی گوشیو روش قطع کردم .

باز روی مبل خودم رو پرت کردم و با فکر به اینکه قیافه نورا الان چه شکلی میتونه شده باشه قهقه ام بالا گرفت و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_منتظرتم دختره چموش!

میدونستم زوده ولی همش منتظر بودم که هرچه زودتر خبری ازش بیاد و به دست پام بیفته !
غرورم لگد مال شده بود و تا به دست و پام نمیفتاد حال دلم خوب نمیشد و درست حسابی سر حال نمیومدم .

بلند شدم و با انرژی که بهم دست داده بود به طرف اتاق کارم رفتم تا باقی مونده کارهام رو انجام بدم !

نمیدونم چند ساعت بود که درگیر کارها و پروژه ها بودم که نگهبان زنگ زد و گفت آنا الان دم در منتظر مونده و میخواد بیاد داخل !

خودم کم کلافه نبودم و حالام آنا میخواست با حساسیت بی موردش کلافه ترم کنه دستی به دماغم کشیدم و با اخمای درهم خواست بگم نزاره بیاد داخل ، ولی یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید پشیمون شدم و بدون تفاوت لب زدم:

_بفرستش تو !

مدت ها بود با آنا ارتباطی نداشتم یعنی نزاشته بودم که برای پیش کشیدن رابطه نزدیکم بیاد و بخواد باهام باشه!

میخواستم یه بار دیگه برای بودن با خودم یه شانسی بهش بدم ، شاید تونست و دیگه نیازی به اون دختره چموش نداشتم و میتونستم راحت تر با فکر یه اینکه نیازی بهش ندارم و اون محتاج منه زیر پاهام لهش کنم.

تقه ای به در اتاق زده شد که بفرماییدی زیر لب زمزمه کردم ، میدونست هیچ خوشم نمیاد سر خود داخل اتاقم بشه و توی کارهام دخالت کنه ، همه چیزا رو رعایت میکرد برعکس اون دختره لجباز .

وارد که شد با دیدن زیبایی نفس گیرش ، ابرویی بالا انداختم و نگاهمو سرتا پا روی هیکل بی نقصش چرخوندم.

اینقدر به خودش رسیده بود که بوی عطرش تموم فضای اتاق رو پُر کرده بود ، با لوندی به طرفم اومد و با دیدن برق چشمام لبخند پر عشوه ای زد و گفت:

_اوووه امیر خیلی دلم برات تنگ شده بود

ولی من بدون اینکه جوابی بهش بدم مغرورانه به صندلی تکیه دادم و پامو روی اون یکی پام انداختم .

عادت داشتم به این که خود دخترا به سمتم بیان و التماس کنن باهاشون باشم ولی در رابطه با اون دختره نورا همه چی داشت برعکس میشد .

نزدیکم شد و بوسه ای روی گونه ام گذاشت و با لوندی روی میز کنارم نشست ، فاصله من با پاهای برهنه اش فقط چند سانت بود و به قدری لباسش کوتاه بود و اندامش رو به نمایش گذاشته بود که به راحتی میتونستم لباس زیر قرمز رنگش رو ببینم .

_این مدت که نزاشتی ببینمت خیلی دلم برات تنگ شده

بعد از این حرفش لبش رو با لوندی گازی گرفت و نگاهشو روی هیکلم چرخوند ، با دیدن هیچ کدوم از این حرکتاش تح…ریک نمیشدم ولی به چیزی توی وجودم بهم میگفت یه شانس دیگه بهش بده.
لبخندی به صورتش زدم و نگاهمو به لباش دوختم که فهمید این یعنی چراغ سبز من !
چشماش خمار شد و روی پاهام نشست .

آنا هم جز معدود دخترایی که قبلا باهاشون رابطه هرچند نصف و نیمه داشتم ، بود
ولی بعد از اینکه فهمیدم خوب نمیشم رابطم رو با همشون قطع کردم و جز همین آنا که اونم وقتی دیدم زیاد پیگیرم نیست و پاپیچم نمیشه قبول کردم کنارم بمونه!

دستش که رو دکمه های بالای پیراهنم نشست از فکر بیرون اومدم و نگاهمو بهش دوختم ، درحالی که دونه دونه دکمه های پیراهنم رو باز میکرد با لوندی لبهاش رو روی لبهام گذاشت و بوس های ریز میزد .

با باز شدن چند دکمه بالایم با لوندی انگشتاشو روی سینه برهنم کشید و با صدایی که از شدت خماری گرفته شده بود آ..ه و نال..ه های آرومی زیر لب زمزمه میکرد

تموم سعیم رو میکردم که بهش نزدیک شم و این فرصت رو ازش نگیرم ، اگه آنا میتونست فقط یک درصد امشب تحری..کم کنه برای همیشه دور رابطه با اون دختر چموش رو میزدم

اون وقت بود که باید از من میترسید ، کسی حق نداشت غرور من رو زیر پاش له کنه باید تقاص پس میداد

آنا با مهارت دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و لباشو روی رگ گردنم گذاشت و میبوسید ، چشمام رو بسته بودم و سعی کردم تموم حس و حالم رو بیدار کنم

دستامو توی موهاش چنگ زدم و باهاش همکاری کردم ، لباش رو نزدیک گوشم آورد و در حالی که لاله گوشم رو بین لبهاش میگرفت با صداهای تح..ریک آمیزی کنار گوشم زمزمه میکرد.

شاید هر پسر دیگه ای جای من بود الان از این دختری که بهش چسبیده بود و خودش رو راحت در اختیارش گذاشته بود نمیگذشت .

ولی من لعنتی هیچ میل و کششی نسبت بهش توی وجود خودم حس نمیکردم ، نه نباید به این زودی تسلیم میشدم.

با این فکر دستمو روی بدنش کشیدم و به آرومی خواستم بلند شم که پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و دستاش بودن که توی موهام چنگ شدن.

دستمو دور کمرش حلقه کردم و همونطوری که به طرف بیرون میرفتم لبهاش رو به بازی گرفتم .

با دیدن همکاریم نال…ه ای توی دهنم کرد و با عطش بیشتری لبهام رو بوسید .

با پا در اتاق مهمان رو باز کردم و به طرف تخت رفتم و همونطوری که آنا توی بغلم بود روی تخت خوابوندمش و روش خیمه زدم .

وقتی دید فقط روش خیمه زدم و هیچ کاری نمیکنم ، بی قرار هلم داد که با پشت روی تخت خوابیدم و خودش روم خیمه زد و دستش به سمت کمربندم رفت و…..

نمیدونم چقد از رابطه مون میگذشت و به زور داشتم تحمل میکردم ، از این حالت خودم به شدت بیزار بودم

از اینکه هیچ دختری نمیتونست راضیم کنه ، چشمام بستم که صورت نورا جلوی چشمان نقش بست با حرکت دستای آنا روی بدنم حس میکردم نوراس و یه حس های خوبی داشت توی وجودم شکل میگرفت که عصبی چشمام رو باز کردم و آنا رو از روی خودم کنار زدم.

با نفس نفس روی تخت افتاد و با صدای که از شدت خماری گرفته بود آروم لب زد :

_چی شد امیر ؟؟

شلوارم رو از روی زمین برداشتم و درحالی که پام میکردم عصبی با بالا تنه برهنه به طرف در اتاق رفتم که بلند صدام زد و گفت :

_با توام امیر ؟؟؟

خودم عصبی بودم و اونم داشت میرفت روی اعصابم ، به طرفش برگشتم و برای اینکه صداش رو بالا برده بود چشم غره ای توپ بهش رفتم و از پشت دندون های قفل شده ام فریاد زدم:

_نمیخواممم نمیتونم فهمیدی ؟؟؟ خفه شوووو حالا

بدون توجه به قیافه زارش ، از اتاق بیرون رفتم و عصبی در رو بهم کوبیدم .

آخ خدای من داشتم دیوونه میشدم ، حس میکردم از شدت عصبانیت سرم داره میترکه ، این بارم نتونستم بازم نشد .

با قدم های بلند به طرف باشگاه رفتم و بدون پوشیدن دستکش شروع به ضربه زدن به کیسه بوکس کردم ، هر ضربه ای که از حرص میزدم به این فکر میکردم که چرا چشمای اون لعنتی باید موقع رابطه توی ذهنم بیاد .

اینقدر مشت کوبیدم که دیگه بدنم از جون افتاده بود ، با بدنی که خیس عرق بود به طرف استخر رفتم و با یه حرکت خودمو داخل آب انداختم .

با برخورد آب سرد با بدن برهنه ام نفس حبس شده ام رو به شدت بیرون فرستادم و درحالی که چشمام رو می بستم تن خستم رو به آب سپردم .

نمیدونم چقدر شنا کردم که دیگه خسته از آب بیرون زدم و همونطوری که به طرف رخت کن میرفتم به این فکر میکردم که قدم بعدیم برای اجرای بهتر شدن نقشه ام چی میتونه باشه ؟؟

با رابطه امشبم فهمیدم که هنوزم هیچ دختری جذب و راضیم نمیکنه ، با یادآوری نورا و بدنش که چطور حتی بوی تنش هم جذبم میکنه و دوس دارم ساعت ها توی بغلم بگیرمش و بوش کنم با درد چشمام رو بستم.

این دختر بدجوری روی ذهن و مخ من رفته بود و قصد خارج شدن هم نداشت ، باید یه کاری میکردم و زود به دستش بیارم ، باید فرداشب توی تخت من باشه هر طوری شده!

بعد از پوشیدن لباس با حوله کوچیکی که موهام رو خشک میکردم با عجله به طرف اتاقم رفتم

با عجله در اتاق رو باز کردم که با دیدن آنا که هنوزم با بدنی برهنه روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره بود اخمام توی هم رفتن و بدون توجه بهش به طرف گوشی موبایلم رفتم .

دلیل اینکه هنوزم اینجا بود رو نمیفهمیدم ، با صدای در سرش به سمتم چرخید ، سنگینی نگاهشو روی خودم حس میکردم ولی من کوچکترین عکس العملی نسبت بهش نشون ندادم .

گوشی رو برداشتم که صدای خفه اش به گوشم رسید :

_چرا نمیزاری بیشتر بهت نزدیک شم !

به طرف در قدم تند کردم که با حرفی که زد بی اختیار پاهام از حرکت ایستادن و از شدت سردرگمی دستی به صورتم کشیدم .

_من دوست دارم امیرعلی ، چرا نمیخوای من باهات باشم و بهت لذت بدم ؟

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و درحالی که نیم رخم رو به سمتش میگرفتم با بی حوصلگی گفتم :

_من نمیتونم لذتی حس کنم ، یعنی لذتی بهم نمیدی آنا اینو بفهم !

سکوت کرد و چیزی نگفت ، از اتاق بیرون زدم و همونطوری که از پله ها پایین میرفتم شماره وکیل رو گرفتم و بهش گفتم که هر طوری شده به بابای نورا زنگ بزنه و نورا رو تحت فشار بزاره !

دیگه نمیتونستم برای داشتنش تحمل کنم و هرچی تا الان کنار اومدم و چیزی نگفتم بسه !

خیلی هواش رو داشتم و با فکر و خیال های بیخود فکر میکردم میتونم با رضایت خودش داشته باشمش ولی الان میدیدم این دختره چموش تر از این حرفاس!

برای اینکه حال و هوام عوض شه و بادی به سرم بخوره روی صندلی های توی حیاط نشستم و منتظر تماس وکیل سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمام روی هم گذاشتم.

هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که با حس کسی کنارم که بدون شک آنا بود و خم شدن روی صورتم چشمام باز کردم و نگاهمو به صورتش دوختم .

بوسه ای روی گونه ام گذاشت و همونطوری که لباش رو نزدیک گوشم میاورد با صدای آرومی زمزمه کرد :

_ فعلا که دارم میرم ، ولی اینو بدون من ازت دست نمیکشم .

دستام با حرص مشت کردم و نگاه سردمو بهش دوختم ، ولی اون بی اهمیت با لوندی از کنارم گذشت .

دستی به موهای نیمه خیسم کشیدم و نگاه دوباره ای به صفحه گوشی انداختم ، نه هیچ خبری نبود ! دیگه کم کم داشتم صبرم تموم میشد که با بلند شدن صدای گوشی دست پاچه تماس رو وصل کردم

_چی شد ؟؟؟

صداش قطع و وصل میشد که با عصبانیت غریدم :

_مردک من اینقدر پول پای تو میریزم اون وقت بعد دو ساعت که زنگ میزنی اینطوری هستی ؟؟

انگار صدام رو شنیده چون درحالی که صداش بریده بریده به گوشم میرسید گفت :

_آقا همه چی حل شد تموم !

نفسم رو به راحتی بیرون فرستادم و بدون اینکه چیزی بگم با خوشحالی گوشی رو قطع کردم ، پس حالا باید منتظرش میموندم .

هرچه زودتر مجبور بود سراغم بیاد ، چون با این سرعت هیچ کاری گیرش نمیومد .

با فکر به فردایی که قرار بود توی رختخوابم باشه نیشخندی زدم و با یادآوری خدمتکار خواستم شماره مامان رو بگیرم تا یکی رو بفرسته ولی با یادآوری اینکه نورا میتونه کارهای خونه رو انجام بده و تمام و کمال در اختیارم باشه تماس رو قطع کردم و به پشتی صندلی تکیه دادم.

فرداشب هر اتفاقی هم بیفته باید با من باشه هر طوری که شده حتی به زور و اجبار

” نــــــــورا “

گوشه اتاق توی خودم جمع شدم و با درموندگی خیره دیوار رو به روم بودم ، یاد تماس چند ساعت پیش بابا افتادم و سرمو بین دستام گرفتم ، حالا باید چه خاکی توی سرم میکردم !

دیگه پول و کاری نداشتم حتی دیگه پس اندازمم کم کم داشت تموم میشد و فردا پس فردا به نون شبمم محتاج میشدم ، حالا هم که بابا از هر جهتی داشت بهم فشار میاورد .

هیچ راهی جلوی پام نبود تا یه خاکی توی سرم بریزم ، حالا بابا رو با هر دوز و کلکی رد کردم چند روز دیگه که همین ته مونده پولامم ته میکشید میخواستم چه غلطی کنم.

با یادآوری پولایی که به جولیا دادم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم ، نمیتونستم به اونیم که اینقدر دستش خالیه بگم پولا رو پس بده .

سرمو روی زانوهام گذاشتم و با درد چشمامو بستم ، یکدفعه با یادآوری امیرعلی و جایزه نفر اول شدن یه حسی قلقلکم میداد تا برای به دست آوردن جایزه ام بجنگم .

میدونستم بینمون بهم خورده و اونم منو تهدید کرده ولی اون نمیتونست زیر حرفی که بین اون همه دانشجو زده بزنه ، حق این کارو نداشت.

با خنده ای که رفته رفته روی لبهام بزرگ تر میشد بلند شدم و بعد از عوض کردن لباسام از خونه بیرون زدم .

وقت زیادی نداشتم باید هرچه زودتر امیر رو میدیدم ، از اوندفعه قبلی که به خونش رفته بودم یه چیزایی یادم بود کاشکی آدرس رو اشتباه نرم.

توی تاکسی برای اطمینان نگاهی به لباسام انداختم ، با اینکه با عجله بیرون اومده بودم ولی خداروشکر لباسام پوشیده بودن چون حوصله غُرغُرهاش رو نداشتم .

نگاهمو به بیرون دوختم تا بلکه با دیدن خیابون ها مسیر خونه اش رو بهتر پیدا کنم ، با دقت داشتم خیابون های اون منطقه رو نگاه میکردم که با دیدن خونه ای که به شدت برام آشنا بود و شک نداشتم خودشه با عجله به طرف راننده برگشتم و گفتم :

_نگهدارید

تاکسی که ایستاد با عجله از ماشین پیاده شدم و روبه روی خونه ایستادم و نگاهمو بهش دوختم .

امکان نداشت اشتباه گرفته باشم ، آخه مگه چند تا خونه توی این منطقه وجود داشت که دیوارهاش با حصار های آهنی پوشیده شده بودن و اینقدر بزرگ بود که تقریبا نصف اون خیابون رو گرفته بود .

یه لحظه برای اومدنم تا اینجا پشیمون شدم و پاهام از حرکت ایستاد ولی با فکر به اینکه این آخرین برگ برندمه آب دهنم رو قورت دادم و با قدم های بلند به طرف در خونه اش رفتم.

نگهبان در رو باز کرد و با اخمای درهم نگاهش رو بهم دوخت ، یه طوری نگاهم میکرد که یادم رفت چی میخواستم بگم !

پایین لباسم رو چنگ زدم و درحالی که از کنار بدنش به داخل خونه سرک میکشیدم با استرس لب زدم :

_میخوام برم داخل !

دستشو به سینه زد و با چشمای ریز شده نگاهش رو به چشمام دوخت و یه کلمه گفت :

_با کی کار داری ؟؟

یه قدم جلو رفتم و درحالی که سینه به سینه اش می ایستادم ، نگران کف دستای عرق کرده ام رو به پایین لباسم کشیدم و گفتم :

_با استاد کار دارم

با این حرفم ابرویی با تعجب بالا انداخت و در حالی که سرش رو تکون میداد به طرف قسمت نگهبانیش رفت ، گوشی رو برداشت و نگاهش رو بهم دوخت .
نمیدونم پشت تلفن چی بهش گفتن که دستی به ریشش کشید و با باشه ای گوشی رو قطع کرد ، هنوزم داشتم خیره نگاهش میکردم که دستش رو بلند کرد و درحالی که به داخل خونه اشاره میکرد بلند گفت :

_میتونی بری داخل آقا اجازه دادن .

چند قدم به طرف خونه برداشتم که با دیدن همون نگهبان اون شبی که داشت از طرف درختا به سمتم میومد بی تفاوت نگاه ازش گرفتم .

مگه این خونه چند نگهبان داشت ، شونه ای بالا انداختم و با قدم های سریع به طرف خونه قدم تند کردم ، باید هرچه زودتر با اون مغرور بداخلاق صحبت میکردم.

داخل که شدم با دیدن خونه خالی صورتم توی هم فرو رفت ، با ترس نگاهمو به اطراف چرخوندم !
چرا هیچ کس توی خونه اش نبود ، داشتم با کنجکاوی اطراف رو دید میزدم که صدای تمسخر آمیزش از پشت سرم باعث شد با دست هایی مشت شده به طرفش برگردم.

_بهت یاد ندادن بی اجازه تو خونه مردم سرک نکشی ؟؟

با دیدنش توی اون لباسای خونگی ست مشکی که به شدت بهش میومدن با فکر به اینکه چرا اینقدر این بشر خوشتیپ و خوشکله بی اختیار اخم مهمون صورتم شد و با ترش رویی گفتم:

_من جایی سرک نکشیدم !

با چشم و ابرو به روبه رو اشاره کرد و گفت :
_لابد اونی که الانم داشت توی همه چی فضولی میکرد من بودم؟؟

لعنتی داشت به من طعنه میزد ، پوزخند صدا داری بهش زدم و درحالی که بدون تعارف روی مبلا مینشستم گفتم :

_برای این حرفا اینجا نیومدم ، اومدم ازت بپرسم از کی باید بیام سر کارم؟

با این حرفم نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و بدون تفاوت درحالی که از کنارم میگذشت لب زد :

_هر قراری بین ما بود لغو شده

عصبی بلند شدم و در حالی که دنبالش راه میفتادم تقریبا جیغ زدم :

_یعنی چی این حرفت هاااا ؟؟

شونه ای بالا انداخت و همونطوری که از پله ها بالا میرفت گفت :

_یعنی همینی که شنیدی !

در اتاقش رو باز کرد و درحالی که روی تخت دراز میکشید خیره من که عصبی نگاش میکنم ، شد

_میتونی بری ، گفتم که همه چی تموم شد !

بدنم از شدت خشم زیاد میلرزید ، با صدای که سعی میکردم نلرزه زیر لب ناباور زمزمه کردم :

_ولی حرفایی که سر کلاس زدید…..

توی حرفم پرید و عصبی فریاد زد :

_گفتم که نه فهمیدی ؟؟ یا تا صبح میخوای در گوش من وز وز کنی !

بی اختیار اشک توی چشمام حلقه زد ، هرچی التماس کردم بس بود ، ناامید عقب گرد کردم که از اتاق که با حرفی که زد پاهام از حرکت ایستادن

_ولی اگه شرایط من رو قبول کنی میتونم روش فکر کنم.

با هیجان به طرفش رفتم و کنار تخت ایستادم

_شرایطتت چیه ؟؟

مغرورانه نگاهشو روی هیکلم چرخوند

_امشب روی این تخت با من میخوابی و از امروز به بعد مطابق میل من عمل میکنی!

عصبی دستامو مشت کردم ، لعنتی همش به فکر لذتش بود دهن باز کردم که هرچی لایقشه بارش کنم ولی با یاد اینکه دیگه هیچ فرصتی توی این کشور ندارم و شاید این آخرین برگ برندمه لبم رو به دندون گرفتم و درحالی که سعی میکردم از شدت بغض صدام نلرزه گفتم :

_باشه قبوله

قهقه اش به هوا رفت و گوشی رو از روی پاتختی برداشت و بدجنس گفت:
_ تا من به عاقد زنگ میزنم تا برای خوندن صیغه بیاد ، برو حموم به خودت برس دوس دارم امشب همه چی کامل باشه ! میفهمی که چی میگم؟

مجبور بودم برای اینکه توی این کشور لعنتی بمونم و با تموم شدن درسم به جایی برسم زیر بار هر خفت و خاری برم، با این فکر با اشکایی که از چشمام سرازیر بودن به طرف حمامی که توی اتاقش بود رفتم

بدنم میلرزید و استرس به جونم افتاده بود ، با پاهایی لرزون داخل حمام شدم و در رو از داخل قفل کردم .
روبه روی وان و دوش آبش ، دیوارش تماما آیینه کامل بود ، به طرفش رفتم و با دیدن خودم که رنگم به سفیدی میزد و موهام آشفته دورم ریخته شده بودن غمگین دستمو روی آیینه گذاشتم.

چرا من به اینجا رسیدم و کارم به اینجا کشیده ، قطره اشک سمجی از گوشه چشمم روی گونه ام چکید ، با خشم کف دستم رو محکم به چشمام کشیدم .

جلوی همون آیینه ایستادم و شروع به بیرون آوردن لباسام کردم ، به خودم خیره شده بودم و اشکام با شدت بیشتری پایین میومدن.

میخواستم این صحنه رو توی ذهنم ثبت کنم و تا آخر عمرم یادم نره به خاطر اینکه توی این کشور لعنتی بمونم و درس بخونم دست به چه کارهایی زدم و چطور خاری و خفت کشیدم.

حالا با بدنی برهنه توی حمام چندصد میلیونی استادم ایستاده بودم ، کسی که حتی حاضر نبود برای به دست آوردن دلم تلاش کنه و دوستم داشته باشه فقط خودش براش مهم بود و بس!

امشب با حرفی که زد فهمیدم براش هیچ ارزشی ندارم و دوستم نداره و این بودم که داشتم عاشقش میشدم و این همون چیزی بود که داشت من رو از پا درمیاورد و آزارم میداد که فقط براش نقش یه برده و کلفت رو دادم که هر وقت دلش خواست مثل یه آشغال دورم بندازه.

آب رو باز کردم و بدون توجه به سرد یا گرم بودنش زیر دوش رفتم ، هر قطره آبی که روی بدنم مینشست بدتر بهم یادآوری میکرد که بیرون از این اتاق چی در انتظارمه !

نمیدونم چقدر زیر دوش ایستادم و به خودم توی آیینه خیره بودم که با صدای امیرعلی که محکم به در حمام میکوبید به خودم اومدم و نگاه یخ زدم رو از آیینه گرفتم .

_زودتر بیا بیرون حوله هم توی حمام هست .

با بدنی که لرزشش بیشتر شده بود شیر آب رو بستم و نگاهمو توی حمام چرخوندم ، هنوزم برای تصمیم عجولی که گرفتم دودل بودم و استرس داشتم ، لبه وان نشستم و با دستای لرزونم بازوهام رو گرفتم و توی خودم جمع شدم .

از بدنم آب چکه میکرد و دندون هام از شدت لرزش روی هم بند نمیشدن ولی من به بیرون از این اتاق فکر میکردم به عاقدی که اومده بود و به تختی که امشب باید کنار اون روش میخوابیدم.

ولی بالاخره که چی ؟؟ باید با واقعیت کنار میومدم !
با این فکر بلند شدم و با قدم های لرزون به طرف حوله تن پوشی که روی گیره بود رفتم و با عجله تنم کردم ، پامو که بیرون گذاشتم با دیدن اتاق خالی نفس عمیقی کشیدم و با قدم های بلند به طرف کمد لباس هاش رفتم ولی هنوز دستم به کمد نرسیده بود که در اتاق باز شد و با پیچیدن صداش توی گوشم چشمامو کلافه توی حدقه چرخوندم.

_میبینم که دست از لجاجت برداشتی و درست عین یه دختر خوب داری هرکاری که میگم رو انجام میدی!

بدون توجه به حرفاش در کمدش رو با فشار باز کردم و نگاهمو به لباساش دوختم ، حالا باید چی میپوشیدم ، دونه دونه لباساش رو کنار میزدم که به طرفم اومد و پیرهن مردونه ای از بین لباسا بیرون کشید و به سمتم گرفت.

بی تفاوت لباس رو از دستش گرفتم و نگاهی بهش انداختم ، اینقدر بزرگ بود که صد در صد من توش غرق میشدم ، خواستم یکی از شلوارک هاشم بیرون بکشم که در کمد رو بست و به طرف خودش برم گردوند .

_همین پیرهن رو تنت کن بسه !

چشم غره ای بهش رفتم و با اخمای توی هم ، عصبی گفتم :

_من اینطوری از اتاق بیرون نمیام !

با این حرفم عصبی نگاهشو روی هیکلم چرخوند و گفت :

_فکر کردی من میزارم اینطوری لخت بگردی؟؟ عاقد نمیاد قراره تلفنی بابای بابک صیغه رو بخونه.

کلافه نگاه ازش گرفتم و عصبی با پیرهنی که دستم بود به سمت حمام رفتم و حوله رو از تنم بیرون آوردم و پیرهنی که دستم بود رو تنم کردم.

بلندیش تا یه وجب زیر باسنم میومد و تقریبا جز لباس زیر هیچی دیگه تنم نبود ، پاهای برهنم رو بهم چسبوندم و خجالت زده دستمو روی گونه هام که از شدت شرم داغ شده بودن گذاشتم.
میخواستم امشب به این فکر کنم که اون کسیکه دوستش دارم نه کسی که آزارم داده!

برای اینکه راحت با این قضیه کنار بیام باید امشب به هیچ چیزی فکر نکنم و ذهنم رو آزاد بزارم ، نباید بزارم به خواسته اش برسه.
امیرعلی کاری میکنم وابسته ام بشی و نتونی یه شب بدون من بمونی !

با این فکر لبخندی روی لبهام نشست و درحالی که دستی به موهای خیسم می کشیدم و با همون وضعیتم از اتاق خارج شدم !

روی تخت دراز کشیده بود که با صدای در حمام به سمتم برگشت و از بالا تا پایین نگاهش روی اندامم چرخوند و ابرویی با تعجب بالا انداخت !

همونجا سر جام ایستاده بودم و هنوزم بی اختیار از درون میلرزیدم ، دستشو ستون سرش کرد و درحالی که به طرفم میچرخید با انگشت اشاره بهم گفت که نزدیک برم.

نفس عمیقی کشیدم و همش زیر لب با خودم زمزنه میکردم نترس ، اون هیچ کاری از دستش برنمیاد فقط باید اونو وابسته خودت کنی!
روی تخت کنارش نشستم ، نگاهش انچنان روی تنم در گردش بود که برای لحظه ای شک کردم که این آدم واقعا مشکل داره یا نه ؟؟
دستش که به طرف رون پام اومد خودم رو عقب کشیدم و نه آرومی زیر لب زمزمه کردم.

کلافه بلند شد و در حالی که روی تخت مینشست گوشی رو برداشت و تماسو روی پخش گذاشت .

_سلام حاجی !

_سلام امیرعلی جان خوبی پسرم ؟؟

_بد نیستم ، بابک که بهتون گفته برای چی مزاحمتون شدم ؟؟

-بله الان میخونم خطبه رو

هنوزم باورم نمیشد با چند تا جمله عربی من زن صیغه ای امیرعلی شدم ، و الانم داره بی تفاوت نگاهم میکنه .

آب دهنم رو قورت دادم که راحت روی تخت دراز کشید و درحالی که چشماشو میبست گفت :

_حالا دیگه من شوهرت به حساب میام کارتو شروع کن!

آب دهنم رو قورت دادم ، خدایا من که اصلا تا حالا کوچکترین رابطه ای با کسی نداشتم پس چطور اون توقع داشت من کسی باشم که باید شروع کننده باشم ؟
بی حرکت گوشه تخت بی تحرک ایستاده بودم که پوزخند صدا داری زد و گفت :

_نکنه عرضه این کارم نداری؟؟ اگه اینطوره هیچ قراری بینمون نمیمونه !

دستامو عصبی مشت کردم و لعنتی زیر لب زمزمه کردم ، داشت تحت فشارم میزاشت لبم رو با زبون خیس کردم و با فکر به اینکه منم میتونم تمام تلاشم رو بکنم شاید بتونم ، به طرفش خم شدم.

هرچند برام سخت بود ولی روی بدنش خم شدم و دستامو دو طرف بدنش قرار دادم ، با حس بدنم چشماش رو با تعجب باز کرد و لبش رو با زبون خیس کرد !

باید امشب بلایی سرش میاوردم که بفهمه من کی هستم ، همینطوریش هم با حرکات عادیم میتونستم هرکسی رو که بخوام دیوونه خودم کنم.
سرم رو نزدیکتر بردم و تحر..یک وار نفسمو روی صورتش فوت کردم ، بوسه ای کوتاه روی لبهای خیسش زدم ولی دریغ از کوچیکترین عکس العملی، روی بدنش خیمه زدم و سرمو توی گردنش فرو کردم ، لبهامو روی گردنش تا روی چونه اش کشیدم و بوسه های کوتاه روی چونه اش نشوندم .

دیگه کم کم داشت اعصابم رو خراب میکرد ، چون تقریبا نیمه لخت توی بغلش بودم و هیچ کاری نمیکرد و مثل مجسمه ایستاده بود ولی من برای رسیدن به هدفم مجبور بودم تحمل کنم .
لبامو روی لبهاش گذاشتم و درحالی که با ناخن های دستم روی بدنش میکشیدم با عطش شروع کردم به بوسیدنش.

برای اینکه تحریک بشه لبهام رو از لبهاش فاصله دادم و با شهو..ت نا..له ای کردم که یکدفعه عین وحشی ها روی تخت انداختم و درحالی که روم خیمه میزد گفت:

_بزار یادت بدم باید چیکار کنی کوچولو

با چشمایی که از تعجب گرد شده بودن نگاش کردم ، دقیقا میخواست چی رو یاد من بده ! آب دهنم رو قورت دادم که بدنشو روی بدنم کشید و درحالی که انگشتاشو روی صورتم تکون میداد زیر لب زمزمه کرد:

_وقتی میخوای یه مرد رو تح..ریک کنی باید بدونی روی چه چیزایی حساسه !

دستشو روی پای برهنه ام کشید و با صدایی که خمار شده بود ادامه داد :

_مثلا من لمس کردن رو خیلی دوست دارم

دستشو روی پاهام تکون داد که حس کردم ته دلم خالی شده ، و یه حس عجیب خواستن توی وجودم پیچید لبشو روی رگ گردنم گذاشت و با صدای خفه ای گفت :

_اول هر رابطه ای حس کردن و بوسیدن رو خیلی دوست دارم .

چشمام بی اختیار خمار شدن و درحالی که سرمو بالا میگرفتم دستم توی موهاش نشست و چنگی بهشون زدم ،یک دستمو روی کمرش کشیدم و دست دیگم روی گردنش در گردش بود ، یه حسی توی وجودم بود که باعث میشد دوست داشته باشم با امیرعلی یکی بشم.
انگار من اون ادم یه ساعت پیش که گریه زاریم به راه بود ،نبودم که از این رابطه فراری بودم ، الحق که امیرعلی میدونست با آدم چطوری رفتار کنه ،آ..ه آرومی از بین لبهام خارج شد که جوووونی زیر لب زمزمه کرد و سرش رو بالا گرفت ، با دیدن چشمای خمارش لبم رو گاز گرفتم و زود نگاه ازش گرفتم ، دستش روی چونه ام نشست با انگشت شصتش آروم روی لبم رو کشید.

_گاز نگیر !

با این حرفش بی اختیار لبم از حصار دندون هام خارج شد و نگاه حرصیم رو به لب هاش دوختم ،انگار فهمید داره توی ذهنم چی میگذره که لبشو خیس کرد و بوسه آرومی روی لبهام گذاشت ، کنار گوشم آروم زمزمه کرد :

_چون روز اولته دارم مراعاتتو میکنم وگرنه ما الان نباید توی این حالت باشیم

ولی من توی حال و هوای دیگه ای بودم و اصلا توجه ای به حرفاش نداشتم ، اینقدر تنم داغ بود که انگار توی کوره آتیشم و دارم میسوزم.
اولین بار بود داشتم همچین لذتی رو تجربه میکردم ، منی که با یه لمسش اینطوری بی قرار شده بودم نکنه با رابطه زیاد نتونم تحمل کنم و اون وقت من اونی باشم که هر لحظه دنبال اونم ،دوست داشتم هرچی لباس تنشه رو دربیارم ولی خجالت میکشیدم و هنوزم نگاهمو ازش میدزدیدم.

با گازی که از گردنم گرفت ، پیراهنش توی مشتم چنگ شد
دیگه طاقتم تموم شده بود و انگار به ادم دیگه ای تبدیل شده باشم عین وحشی ها روی تخت هلش دادم و درحالی که روی سینه اش مینشستم دکمه های پیراهش رو باز کردم و با دیدن سینه برنزه شده اش بی اختیار آب دهنم رو قورت دادم و دستمو روی بدنش کشیدم.
داشتم توی عطش خواستنش میسوختم و کنترل حرکاتم دست خودم نبود ، نمیدونم چطور بدنش رو نگاه میکردم که توی گلو خندید و زیر لب گفت :

_چیه ؟؟ دوست داری؟

زبونی روی لبهام کشیدم و با نفس های بریده بریده سرمو به نشونه آره تکون دادم ، با این حرکتم دستاشو دور کمرم قفل کرد و درحالی که به طرف خودش خمم میکرد با لحن خماری لب زد :

_پس ازش لذت ببر

روی بدنش خم شدم و عین ندید بدید ها به جونش افتادم ، انگار این کسی که الان توی این حال بود من نبودم و شهو…ت بهم غلبه کرده بود و مغزم رو از کار انداخته بود.

با نفس نفس روی تخت افتادم و با درد چشمام رو بستم ، نتونسته بودم بعد از اون همه تلاش راضی نگهش دارم و الانم با اخمای درهم چشماش رو بسته بود و دستاش رو مشت کرده بود ، علاوه بر حس بد اون ، حالا این منم بودم که حس ناشناخته ای تموم وجودم رو در برگرفته بود و بدنم داشت از عطش داشتنش میسوخت .
اصلا باورم نمیشد اینی که اون کارها رو کرده من بودم و اونطوری شبیه فاحشه ها عمل کردم ، با حس بدی که وجودم رو گرفته بود پشتم رو بهش کردم و ملافه روی خودم کشیدم ، برای اولین بارم تجربه بدی برام شد از یه طرف امیرعلی که از خشم میلرزید و از طرف دیگه خودم بودم که داشتم از عطش خواستن دیوونه میشدم.
با کنار رفتن ملافه از روی صورتم چشمای خمارم رو به امیری دوختم که با اخمای درهم بالای سرم نشسته بود .
عصبی ملافه رو از روی تن برهنم کنار زد و با خشم فریاد زد :

_مگه من بهت گفتم بخوابی هاااا ؟؟

سعی کردم با دستام بدنم رو بپوشونم و با بغضی که هر لحظه توی گلوم بزرگ تر میشد و راه نفسم رو میبست آروم گفتم :

_خودت نخواستی ادامه بدم ، گناه من چیه ؟؟

دستم رو با خشم از روی بدنم کنار زد و با چشمایی که خون ازش چکه میکرد فریادی بلند تر زد و گفت :

_چرا خودت رو از من میپوشونی هااا ؟؟ مگه محرمت نیستم !

آب دهنم رو قورت دادم و درحالی که خم میشدم سعی کردم ملافه رو از کنارش بردارم ، جیغ زدم:

_دوست دارم بپوشونم ، راحت نیستم

با این حرفم از لج ملافه و پیراهنمو بلند کرد و درحالی که میخوابید زیر سرش گذاشت ، با دیدن بدن برهنه اش نگاهمو ازش گرفتم و روی تخت پشت بهش دراز کشیدم ، و اینقدر به نفس های عصبیش گوش دادم که پلک هام سنگین شد و خوابم برد .

توی خواب و بیداری از سرما توی خودم جمع شده بود که حس کردم پتویی روم کشیده شد و کسی از پشت توی بغلش فشردم ولی اینقد خوابم میومد که نتونستم لای پلکامم باز کنم و نفهمیدم باز کی بیهوش شدم .

با حس دستی که روی بدنم کشیده میشد چشمام رو به زور باز کردم و نگاهم رو توی تاریک روشن اتاق چرخوندم ،چشمم که به امیرعلی خورد با صدایی خواب آلود لب زدم:

_داری چیکار میکنی ؟؟

بدون اینکه جوابی بهم بده بوسه ای روی سر شونه برهنه ام زد و درحالی که دستش رو بیشتر روی بدنم میکشید با صدای درمونده ای گفت :

_حالم خیلی بده

اولین بار بود که امیرعلی رو اینطوری میدیدم دستی به چشمام کشیدم و به طرفش چرخیدم

_چرا چی شده ؟؟

با چشمای قرمز و به خون نشسته اش نگاهی بهم انداخت و با حرفی که زد با تعجب نگاش کردم و بی حرکت موندم

لبهاش رو با زبون خیس کرد و با صدای خفه ای گفت :

_رابطه نصف و نیمه داشته باشی این میشه حال و روزت دیگه !

از چشمای غمگینش و صدای گرفته اش دلم گرفت و با ناراحتی به طرفش برگشتم ، مقصر حال امشبش من بودم که نتونسته بودم راضیش کنم .
بغض به گلوم چنگ انداخت و با ناراحتی زمزمه کردم:

_مقصرش منم !

به پشت روی تخت خوابید و نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد.

_نه مقصر خودمم که هیچی نمیتونه راضیم کنه !

به طرفش چرخیدم و توی تاریکی نگاهی به صورتش انداختم ، ابروهای کشیده و مژه های بلندش و اون دماغش که به فرم صورتش میومد و در آخر لبهایی که این چند وقت زیاد طعمشون رو چشیده بودم.

کی فکر میکرد این پسر جذاب اینهمه مشکل داره و از وضع زندگیش راضی نیست ، سرمو نزدیک سرش بردم و با ناراحتی گفتم :

_این مشکل بالاخره یه راه درمانی داره! ناراحت نشو

دستاشو زیر سرش گذاشت و درحالی که به سقف خیره میشد پوزخند صدا داری زد و با تلخی گفت :

_تو فکر میکنی من دنبال راه درمانی برای خودم نبودم ؟؟ هر دکتری که بگی رفتم و تقریبا بیشتر راه های درمان رو امتحان کردم ولی نشده .

پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم و انگار تازه باورم شده بود من چند ساعت پیش چه غلطی کردم از خجالت پاهامو توی شکمم جمع کردم و نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم

_درست میشه در آینده !

بدون اینکه جوابی بهم بده پشتش رو بهم کرد و چشماش رو بست ، میدونستم بیداره اینو از طرز نفس کشیدنش حس میکردم ولی گذاشتم توی خودش باشه ، چون از این میترسیدم که بازم ازم بخواد باهاش باشم و وسط راه ولم کنه ، امشب برای بار دوم دیگه توان پس زده شدن رو نداشتم

تا خود صبح توی جاش تکون خورد و نزاشت منم بخوابم و پلک روی هم بزارم !

نزدیکای صبح بود که پلکام از شدت خستگی روی هم افتادن و به خواب عمیقی فرو رفتم ،با برخورد نور آفتاب به صورتم از خواب بیدار شدم و با صورتی جمع شده نگاهم رو به اطرافم دوختم لعنتی پرده اتاق رو کنار زده بود و نور آفتاب مسقیم توی چشمام میخورد .

نگاهی به تخت و کنارم انداختم با ندیدن امیرعلی با عجله روی تخت نشستم و کلافه نگاهمو به اطراف چرخوندم،یعنی کجا رفته که نیستش ؟؟

چنگی به موهای پریشونم که به خاطر حمام دیشبم توی هم تنیده شده بودن و اذیتم میکردن ، زدم و با حرص کشیدمشون .

هنوزم درگیر موهام بودم که در حمام باز شد و با دیدن امیری که فقط یه حوله دور کمرش بسته بود و برهنه رو به روم ایستاده بود همونطوری خشکم زد و بی حرکت ایستادم ، با اخمای درهم سری برام تکون داد و به سمتم اومد

_چقدر میخوابی ، پاشو که خیلی کار داریم !

من اولی صبحی چه کاری داشتم ؟؟ این داره از چی حرف میزنه ؟؟
جلوی آیینه ایستاد و درحالی که دستی توی موهای خیسش میکشید نگاهش به من افتاد و وقتی که دید با تعجب نگاهش میکنم عصبی صدام زد و گفت :

_چرا مثل مجسمه نگام میکنی؟؟ پاشو دیگه

بهم برخورد و عصبی دندون هامو روی هم فشردم ، پسره بیشعور ببین چطور به من دستور میده!

خواستم چیزی بهش بگم ولی اول صبحی حوصله جر و بحث باهاش رو نداشتم و پس سعی کردم بیخیال باشم

بلند شدم و با ملافه ای که دورم بود بدون اینکه نگاهی بهش بندازم با یادآوری لباسام به سمت حمام رفتم ، نیاز داشتم دوش هرچند کوتاهی بگیرم تا حداقل سر حال بیام.

چون به شدت حس کِسِلی و بی حالی داشتم ، وان حمام رو پُر آب کردم و آروم توش نشستم !

حس خوبی وجودم رو در برگرفت و با لذت سرم رو تکیه دادم و چشمامو بستم ، درد خفیفی توی عضلاتم حس میکردم و با گرمای آب دردشون داشت کمتر میشد !

نمیدونم چقد با چشمای بسته توی وان نشسته بودم که با صدای باز شدن در حمام با نگرانی چشمامو باز کردم که چشمم خورد به امیری که با شیطنت عجیبی توی قاب در ایستاده بود و خیرم بود .

با دیدن طرز نگاهش دست پاچه سرمو بیشتر توی آب فرو بردم تا بدن برهنم معلوم نباشه ، با این حرکتم پوزخند صدا داری زد و در حالی که به سمتم میومد با تمسخر گفت :

_سعی داری چی رو از من پنهون کنی ؟؟

دستمو از آب بیرون آوردم و درحالی که سوالی نگاش میکردم موهای چسبیده به صورتم رو کنار زدم که ادامه داد:

_هااا چیزی که دیشب تا صبح زیر من بوده رو پنهون میکنی؟؟؟

با این حرفش اخمام توی هم فرو رفت و با حرص صورتم رو ازش برگردوندم ، تو گلو خندید و لبه وان نشست .

چونه ام توی دستاش گرفت و درحالی که صورتم رو به سمت خودش برمیگردوند گفت :

_مگه غیر از اینه ؟؟

خیلی دلم میخواست جوابش رو بدم و بگم تو که وقتی پیشتم کاری از دستت برنمیاد ولی جلوی زبونم رو گرفتم و به زور داشتم تحمل میکردم نمیخواستم غرورش رو بشکنم ،سرم رو تکون دادم و ازش فاصله گرفتم

_میری بیرون میخوام حمام کنم!

دستش به سمت دکمه های پیراهنش رفت و درحالی که بازشون میکرد نگاهشو به تنم دوخت و گفت:

_حالا که فکر میکنم کارها میتونن یه کمی صبر کنن .

وقتی دید با چشمای گشاد شده نگاش میکنم قهقه اش سکوت حمام رو شکست ، پیرهنش رو از تنش درآورد و گوشه حمام پرتش کرد و دستش که به سمت شلوارش رفت ، زود نگاه ازش گرفتم و به آب دوختم.

میخواست بیاد توی حمام چیکار لعنتی ! از دیشب حالم بد بود و حالا هم میخواست بیاد پیشم توی وان ، اینطوری که من طاقت نمیارم و میزنه به سرم باز !

با قرار گرفتن یه پاش داخل آب از فکر و خیال بیرون اومدم و چشمامو بستم محکم روی هم فشارشون دادم.

دست خودم نبود و یه جورایی خجالت میکشیدم ، انگار اون آدم دیشب نبودم که بدون هیچ خجالتی دست به اون کارها زده بودم .

توی وان رو به روم نشست که چشمام بی اختیار روی هیکل چهارشونه و بی نقصش چرخید

با نشستن دستش روی پام آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم پامو عقب بکشم که نزاشت

” امیــرعلـــــے “

باورم نمیشد الان با نورا توی یه وان نشستیم و اون برهنه توی حمام اتاق منه ، با یاد آوری دیشب یه حس خوب توی وجودم پیچید و با لبخند نگاهمو به نورا دوختم!

بالاخره تونستم این دختره چموش رو مال خودم کنم ، میدونستم الانم به اجبار کنارم مونده ولی این بودنش بود که مهم بود.

دستمو روی پاش کشیدم که با عجله خواست پاش رو جمع کنه که نزاشتم و محکم تر توی دستم گرفتمش و تح..ریک وار دستمو روش کشیدم

آب دهنش رو قورت داد و نگاه ازم گرفت ، میدونستم بخاطر دیشب اذیت شده و از رابطه دوباره با من ترسیده ، البته حقم داشت ولی من نمیخواستم به زودی ازم خسته شه اون باید تموم تلاشش رو برای کمک به من میکرد.

دستشو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش ، میخواستم بیاد و از پشت توی بغلم بشینه ، تقلا کرد دستش رو ازم جدا کنه و درحالی که با اون یکی دستش بالا تنه اش رو میپوشوند با صدای لرزونی گفت:

_چیکار میکنی ؟؟؟

چشم غره ای بهش رفتم و عصبی صورتش رو از نظر گذروندم

_واضح نیست ؟؟ میخوام بیای تو بغلم بشینی

با این حرفم سرخ شد و درحالی که سرش رو پایین مینداخت آروم لب زد :

_نمیخواد همینطوری راحتم !

دیگه داشت زیادی روی اعصابم میرفت من بخاطر اون با اینکه حمام کرده بودم باز اومده بودم و توی وان نشستم ولی حالا اون ناز میکرد و داشت من رو از خودش میروند.

عصبی سرم رو کج کردم و از پشت دندون های کلید شده ام غریدم :

_کاری به راحتی تو ندارم من الان میخوام تو توی بغلم باشی پس باید باشی فهمیدی ؟؟

معلوم بود حرصش گرفته اینو از چشماش که محکم بستشون و روی هم فشارشون داد فهمیدم ، ولی بدون توجه بهش دستش رو کشیدم که این بار آروم توی بغلم خزید .

پاهام باز کردم تا راحت تر توی بغلم بشینه ، با برخورد بدن برهنه اش به بدنم دیدم چطور با خجالت خودش رو جمع کرد و سعی کرد فاصله بگیره ولی من اینو نمیخواستم .

دیشب توی حال و هوای خودش نبود که اونطوری رفتار میکرد و چشماش خمار شده بودن ، باید میبردمش توی حال و هوا دیگه تا بشه همون نورایی که دیشب من رو به وجد میاورد .

دستامو دور شکمش حلقه کردم و تنش رو به خودم چسبونوم ، با برخورد بدنش باهام نفسش رو آ..ه مانند بیرون فرستاده و توی بغلم آروم گرفت.

دستمو آروم روی شکمش کشیدم و جدی لب زدم :

_من از اینکه ازم دوری کنی به شدت بیزارم ،فهمیدی؟ اینو آویزه گوشت کن

بدون اینکه چیزی بگه سرش رو به سینه ام تکیه داد و چشماشو بست ، نمیخواستم بازم اذیتش کنم ولی دلمم نمیخواست ازم دوری کنه!

لاله گوشش رو بین لبام گرفتم و درحالی که میکشیدمش توی گوشش آروم زمزمه کردم :

_بعد از حموم میریم خونت وسایلتو جمع میکنیم .

به طرفم چرخید و با تعجب سوالی پرسید :

_وسایلم برای چی ؟؟

نگاهمو به نیم رخش دوختم و درحالی که سعی میکردم نگاهمو از روی لبهاش بردارم شمرده شمرده گفتم :

_چون قراره از این به بعد توی این خونه با من زندگی کنی !

با تعجب چی بلندی گفت و عصبی از بغلم بیرون اومد و بدون توجه به بدن برهنه اش از وان بیرون رفت و درحالی که رو به روم می ایستاد بلند گفت :

_تو انگار زده به سرت !؟

عصبی دستاش رو به اطراف تکون میداد و تند تند پشت هم حرف میزد

_نه نه نمیشه ، من بیام اینجا ؟؟؟

همینجوری با استرس راه میرفت و حرف میزد ولی تموم حواس من ، به بدن برهنه اش بود ، اینقدر بدنش سفید بود که میدرخشید و موهای خیسش هم دورش ریخته بودن اینقدر جذابش کرده بودن که بی اختیار خیره بدنش شدم.

انگار تازه فهمیده بود با چه وضعیتی رو به روی من ایستاده که یکدفعه خشکش زد و از حرکت ایستاد .

همونطوری که خیرم بود با دیدن طرز نگاهم جیغ خفه ای کشید و درحالی که نمیدونست با دستاش کجای بدنش رو بپوشونه جیغ زد :

_چشماتو ببند !

دستامو به سینه زدم ودر حالی که نگاهمو روی هیکل بی نقصش بالا پایین میکردم تو گلو خندیدم .

_راحتم ، برای چی باید ببندم؟

جیغ خفه دیگه ای کشید و با قدم های بلند به سمت در حمام رفت و سعی داشت در رو باز کنه ولی نمیتونست ، با دیدن این حرکاتش و هول شدنش قهقه ام بالا گرفت.

به طرفم برگشت که چیزی بهم بگه ولی پاش لیز خورد و با کمر روی زمین افتاد.
صدای دادش از درد توی حموم پیچید که نفهمیدم چطوری از وان بیرون اومدم و به طرفش رفتم.

از درد توی خودش می پیچید و گریه میکرد ، دست پاچه بغلش کردم و از حمام بیرونش بردم

اینقدر ترسیده بودم و دست پاچه شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم ، از طرفی دیگه گریه های نورا هم روی اعصابم بود .

بدون توجه به بدنش که آب ازش چکه میکرد روی تخت خوابوندمش و با استرس نگاهی به صورتش انداختم

_کجات درد میکنه نورا ؟؟

بدون اینکه حوابی بهم بده با اشکایی که از چشماش پایین میومدن دست لرزونش رو به طرف ملافه برد و به طرف خودش کشیدش .

با فکر به اینکه توی این حال و روزشم به فکر اینکه خودش رو بپوشونه ، عصبی شدم و از حرص ملافه رو توی دستم جمع کرد و با تموم قدرت گوشه اتاق پرتش کردم.

برای چند ثانیه گریه اش بند اومد و با تعجب نگام کرد که عصبی فریاد زدم :

_دِ آخه لعنتی توی این وضعیت میخوای چی رو از من بپوشونی هاااا ؟؟؟

از گریه به هق هق افتاد و با درد توی خودش جمع شد ، عصبی از گریه های بلندش دستش رو از روی کمرش کنار زدم و درحالی که کنارش روی تخت مینشستم نگاهمو به کمرش دوختم.

به شدت قرمز شده بود و اطرفش به کبودی میزد ، دستمو آروم روش کشیدم که با گریه آااای از درد کشید .

نگاهی به صورتش که از درد قرمز شده بود و به شدت لبش رو گاز میگرفت انداختم و سوال پرسیدم :

_هر جایی که دست میزنم درد داشت بگو خوب ؟؟

سرش رو با درد تکون داد که دستمو آروم روش کشیدم یه جایی ازش خیلی قرمز شده بود ، دستم که به اونجاش رسید با درد لب زد :

_خیلی درد دارم !

با عجله از روی تخت بلند شدم و در حالی که کیفمو از کنار کمد برمیداشتم روی تخت کنارش نشستم و بعد از اینکه چند تا دارو به کمرش زدم ، سِرُم به دست بالای سرش ایستادم .
با درد دستشو روی کمرش گذاشت و لرزون گفت :

_خیلی میسوزه !

سوزن رو داخل سِرُم فرو بردم و درحالی که داروی برای تسکین دردش بهش اضافه میکردم نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_بخاطر داروییه که به کمرت زدم .

چشماش رو با درد بست و دیگه چیزی نگفت ، سوزن سِرُم رو که به دستش وصل کردم از درد آخ آرومی از بین لبهاش بیرون اومد .

معلوم بود سردشه چون به خودش میلرزید ، برای اینکه پتو روش نندازم و کاری کنم به این وضعیت برهنه پیش من عادت کنه به طرف شوفاژ رفتم و روشنش کردم .

تا کی میخواست خودش رو از من پنهون کنه ؟؟ باید خجالتش بریزه و به این نوع زندگی عادت کنه ، بخاطر مسکن هایی که بهش زده بودم تا دردش کمتر شه چشماش روی هم افتادن.

کنارش روی تخت نشستم و خیره صورت مهتابیش شدم ، چقدر اینطوری زیبا بود ، موهای بلند مشکیش دورش پخش شده بودن و به خواب عمیقی فرو رفته بود

بی اختیار دستمو روی بدن برهنه اش کشیدم و به طرفش خم شدم ، این دختر چقد عطر تنش خوبه !

عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم و بوسه ای روی گردنش نشوندم که توی خواب تکونی خورد و توی خودش جمع شد .

خواستم بلند شم که تازه نگاهم به تن برهنم خورد ، کلافه دستی به موهای خیسم کشیدم و به طرف کمد لباسی رفتم

بعد از پوشیدن تیشرت و شلوارک راحتی ، ملافه نازکی که کنار دیوار پرتش کرده بودم رو بلند کردم و روی تن نورا کشیدمش .

یه قدم به طرف در اتاق رفتم که خارج شم ولی یه نیرویی مانع از رفتنم میشد و دلم میخواست کنار نورا دراز بکشم و توی آغوشم بگیرمش ، نه نباید کنار اون دختر میخوابیدم .

نباید وابستش میشدم ، دستامو عصبی مشت کردم و با عجله از اتاقی که بوی عطرش پخش بود خارج شدم !

نیاز به هوای باز داشتم تا فکرم آزاد شه ، با قدم های بلند از خونه خارج شدم و خودم رو به حیاط رسوندم .

نمیدونم چقدر قدم زدم و فکر کردم که با احساس ضعف ، دستی به شکمم کشیدم از صبح چیزی نخورده بودم و الانم به شدت گرسنم بود .

داخل خونه شدم ولی هنوز قدمی به سمت آشپزخونه برنداشته بودم که با شنیدن صدای زنگ مکرر گوشی اخمام توی هم رفت و کنجکاو نگاهمو به اطراف چرخوندم.

معلوم نبود صداش از کجا میومد ، خودم که اصلا یادم نمیومد آخرین بار کجا گذاشتمش ، با اخمای درهم نگاهمو به اطراف چرخوندم ولی پیداش نمیکردم.

گوشی یکسره زنگ میخورد و عصبیم کرده بود ، با قدم های بلند به طرف تلوزیون رفتم که با دیدنش که پایین مبل افتاده با عجله به سمتش رفتم و برش داشتم .

با دیدن شماره وکیل که یکسره زنگ میزد ، زیر لب عصبی زمزمه کردم :

_باز چته !

گوشی رو برداشتم و همونطوری که به طرف آشپزخونه میرفتم بی حوصله یه کلمه گفتم :

_بگووو

_الووو آقا خوبید !؟ آقای احمدی تازه زنگ زدن .

دستم روی دستگیره یخچال خشک شد و با کنجکاوی در جواب حرفش گفتم :

_خوب ؟؟ چی گفت ؟

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و ادامه داد:

_بهم گفتن که دخترشون بهم زنگ زده یا نه ؟

صندلی آشپزخونه رو بیرون کشیدم و درحالی که روش میشستم با کنجکاوی پرسیدم:

_تو چی گفتی ؟؟ سوتی که ندادی

با چاپلوسی جوابم رو داد و گفت :

_نه آقا من رو دست کم گرفتید انگار !؟ بهش گفتم که آره زنگ زده قراره امروز برم بهش سر بزنم .

وااای احمق گند زده بود ، با این حالی که نورا داشت چطوری میخواست بلند شه ، عصبی دستی پشت گردنم کشیدم

_زنگ بزن بگو فردا !

صدای ناباورش توی گوشی پیچید :

_چرا آقا ؟؟

دندون هامو روی هم سابیدم و عصبی غریدم :

_همین که گفتم ، الانم زنگ میزنی خودت یه جور ماست مالیش میکنی زود باش !

بدون اینکه بزارم حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم و روی میز کوبیدمش !

باید همه چی رو یه طوری برنامه ریزی کنم که نورا یک درصدم به چیزی شک نکنه ، کلافه دستمو به صورتم کشیدم که با بلند شدن صدای شکمم اخمام توی هم رفتن و به طرف یخچال رفتم .

ببینم چیزی برای خوردن پیدا میکنم یا نه ، ولی هیچ چیزی که بشه باهاش شکمم رو پُر کنم نبود .

باید سر فرصت میرفتم خریدی چیزی میکردم ، از روزی که خدمتکار خونه رو اخراج کرده بودم نه غذای درست و حسابی خوردم و نه تقریبا چیزی توی خونه برای خوردن داشتم .

با رستوران تماس گرفتم و درحالی که دو پرس غذا با مخلفات سفارش میدادم ازشون خواستم که غذا رو زود به دستم برسونن ، چون دیگه تحمل گرسنگی رو نداشتم .

به طرف اتاقم رفتم تا موقعی که غذا ها بیان سری به نورا بزنم ولی با فکر به اینکه نباید این دختر زیاد برام مهم باشه و خودم رو درگیرش کنم ، راه رفته رو برگشتم و کلافه روی مبلای جلوی تلوزیون نشستم .

نمیدونم چقدر بود که سرم رو به پشتی مبل تکیه داده بودم و خیره سقف بودم که با صدای در به خودم اومدم و بلند شدم .

در رو که باز کردم با دیدن نگهبان و غذاهای توی دستش ، بدون اینکه جواب سلامش رو بدم غذاها رو از دستش بیرون کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم .

سهم نورا رو توی یخچال گذاشتم تا وقتی بیدار شد براش گرم کنم بدم بخوره و خودمم با لذت نشستم و شروع به خوردن کردم .

بعد از اینکه سیر شدم ، بدون اینکه به میز دست بزنم از آشپزخونه خارج شدم و به قصد سر زدن به نورا به طرف اتاقم رفتم .

در رو آروم باز کردم و با دیدنش که همونطوری راحت خواب بود به طرفش رفتم و بالای سرش ایستادم.

سِرُمش رو چک کردم بی اختیار خم شدم و دستی روی موهای پریشونش کشیدم .

میدونستم بعد از اینکه از خواب بیدار بشه کمرش به شدت درد میکنه پس باید داروهایی که نیاز داشتم رو بگم راننده بره برام بگیره.

ولی حس و حال اینکه پایین برم رو نداشتم ، حس خستگی تموم وجودم رو فرا گرفته بود ، زبونی روی لبهام کشیدم و یه چیزی همش وسوسه ام میکرد که پیش نورا دراز بکشم ولی من اینو نمیخواستم .

دستام رو مشت کردم و به طرف کاناپه توی اتاق رفتم و روش دراز کشیدم ، این دختر چی داشت که اینقدر من رو به طرف خودش میکشوند .

دستمو تکیه پیشونیم کردم ولی هنوز چشمامو روی هم نذاشته بودم که باز صدای زنگ موبایلم به گوشم رسید .

با عجله بلند شدم و نیم نگاهی به سمت نورا انداختم ، خداروشکر بیدار نشده بود ، این تلفن من امروز چرا اینقدر زنگ خور شده ؟

باعجله بیرون رفتم و بدون نگاه کردن به صفحه اش ، گوشی رو برداشتم و با صدای عصبی پرسیدم :

_بله امرتون ؟؟

_از بیمارستان زنگ میزنم دکتر ، امروز خیلی بهتون احتیاج داریم

کلافه چشمامو توی حدقه چرخوندم و دستی پشت گردنم کشیدم ، نمیتونستم نورا رو با این وضعیت توی اون اتاق با یه مشت مرد توی خونه تنها بزارم.

هرچند به افرادم اعتماد داشتم و جرات نداشتن دست از پا خطا کنن چون میدونستن اگه کوچکترین کاری بکنن بی برو برگرد زندگیشون رو نابود میکنم ولی بازم دلم راضی نبود ولش کنم و برم.

با الو الو گفتن پرستار به خودم اومدم و درحالی که با نگرانی توی خونه قدم میزدم جدی گفتم :

_برای من مقدور نیست خودم رو برسونم ، بیرون از شهرم

باشه ای در جواب حرفم گفت و با روز خوشی گوشی رو قطع کرد

ببین نورا چه بلایی سرم آورده بود که این دروغ ها رو سرهم میکردم ، پوووف از دست این دختر با این سر به هوا بودنش !

نگاهم که به ساعت روی دیوار خورد با دیدن عقربه های ساعت اخمام توی هم رفتن و با عجله به سمت نورا رفتم .

این مسکن هایی که بهش زده بودم هرچند قوی هم بودن نباید تا این ساعت میخوابید ، به طرفش رفتم و درحالی که کنارش روی تخت مینشستم ، آروم کنار گوشش زمزمه کردم :

_نمیخوای بیدار شی نورا ؟؟

تکون خفیفی توی خواب کرد و به پهلو افتاد که از درد ناله ی خفه ای کشید و صورتش توی هم فرو رفت.

معلوم بود هنوزم درد داره ، دستمو آروم روی موهاش کشیدم و در حالی که سرمو نزدیک گوشش میبردم آروم لب زدم :

_خیلی درد داری ؟؟

لای پلکاشو آروم باز کرد و نیم نگاهی به سمتم انداخت و سرش رو به نشونه آره تکون داد .

سِرُمش داشت تموم میشد و آخراش بود ، آروم از دستش بیرون کشیدم و با پنبه ای جاش رو که به کبودی میزد ماساژ دادم .

بلند شدم و درحالی که پنبه و باقی وسایل رو توی سطل زباله مینداختم خطاب بهش گفتم :

_امروز بخاطرت از همه ی کارام افتادم ، پاشو بریم تا دیر نشده وسایلت رو برداریم .

با این حرفم با عجله روی تخت نیم خیز شد که با دردی که توی کمرش پیچید از درد آااای بلندی گفت و درحالی که صداش گرفته بود گفت :

_داری چی میگی برای خودت !

به طرفش رفتم و با اخمای درهم درحالی که سرم رو کج میکردم عصبی از پشت دندون های کلید شده ام غریدم :

_نیازی نمیبینم به تو توضیح بدم .

خودش رو تکون داد و سعی کرد صاف بشینه که ملافه از روی تنش کنار رفت ، ملافه رو روی بالا تنش چنگ زد و نگه داشت و با نفس های بریده بریده که از درد میکشید لرزون گفت :

_من با تو یه جا زندگی نمیکنم ، الانم لباسام رو بیار میخوام برم خونه ام

هرچی میخواستم باهاش مدارا کنم فایده نداشت ، باید حتما اون روی سگ منو میدید

به طرفش رفتم و بالای سرش ایستادم ، درحالی که نگاهمو به چشماش میدوختم سرمو کج کردم و سوالی پرسیدم :

_مگه من ازت نظر خواستم ؟؟؟

دهنش از تعجب باز موند و با اخمای درهم پوزخند صدا داری زد و گفت :

_داری درباره من حرف میزنی هاااا

بی اهمیت بهش ، شروع به عوض کردن لباسام کردم که با نگرانی صدام زد و گفت :

_لباسام رو برام بیار !

من که نمیزاشتم هرکاری که دلش میخواد انجام بده و بالاخره هم که باید لباساش رو تنش کنه ، برای همین لباساش رو از حموم برداشتم و بدون اینکه نگاهی به سمتش بندازم توی بغلش پرتشون کردم.

رو به روی آیینه ایستادم و دستمو توی موهام کشیدم ، با دیدنش که سعی داشت با وجود ملافه دورش لباسا رو تنش کنه در اوج عصبانیت خندم گرفت.

با شنیدن صدای خندم هول و دست پاچه ملافه رو بیشتر دور خودش پیچید و نگاهش رو به اطراف دوخت که با دیدن خودش تو آیینه جیغ کوتاهی از حرص کشید.
خندم شدت گرفت و در حالی که به طرفش میرفتم کنار تخت ایستادم و با تمسخر گفتم :

_من نمیفهمم تو چرا اینقدر دوست داری خودت رو بپوشونی وقتی که من تموم بدنت رو از حفظم ، هوووم ؟

درحالی که سعی داشت بلند شه با حرص نگاهی بهم انداخت و گفت :

_میشه هی این رو تکرار نکنی ؟؟

لبخندم بیشتر کش آورد ،نگاهمو روی هیکلش چرخوندم و با پوزخندی گفتم:

_دارم واقعیت رو میگم و این تویی که نمیخوایی این رو قبول کنی !

صورتش رو ازم برگردوند و عصبی گفت :

_هرچی که باشه من دوست ندارم که تو هی تکرارش بکنی !

حوصله بحث و کِش مَکِش باهاش رو نداشتم کتم رو از داخل کمد برداشتم و درحالی که از اتاق خارج میشدم بی تفاوت لب زدم :

_من میرم توی حیاط زود لباستو عوض کن بیا پایین !

ماشین رو جلوی در ورودی پارک کردم چون میدونستم با اون کمر دردی که اون داره تا اینجا هم بیاد خیلیه .

نمیدونم چقدر توی ماشین منتظر ایستادم ولی خبری ازش نشد ، کلافه از ماشین بیرون رفتم و داخل خونه شدم با دیدنش که تازه روی اولین پله بود و با چهره ای که از درد توی هم فرو رفته بود دستاش رو به میله های پله گرفته بود و آروم سعی داشت پایین بیاد ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم.

با عجله از پله ها بالا رفتم و بدون توجه به چشمای گرد شده اش بغلش کردم .

آروم داخل ماشین روی صندلی نشوندمش و بعد از اینکه ماشین رو دور زدم خودمم سوار شدم و با سرعت از خونه بیرون زدم .

روبه روی خونه اش ماشین رو پارک کردم که با عجله سعی کرد پیاده شه ، با حرص قفل مرکزی رو زدم که چند بار دستگیره رو کشید وقتی دید باز نمیشه عصبی به سمتم برگشت و گفت :

_این کارها چه معنی میده ؟؟

دستمو لبه پنجره گذاشتم و خونسرد نگاهمو توی صورتش چرخوندم .

_رفتی لباساتو زود جمع میکنی میای پایین !

لبخند مضحکی روی لبهاش نشوند و با لجبازی گفت :

_صدبار بهت گفتم من با تو توی یه خونه نمیمونم !

داشت باز روی اعصابم میرفت و من اصلا این رو دوست نداشتم ، با فکری که به خاطرم رسید سرمو به نشونه باشه براش تکون دادم ، دیدم از اینکه اینقدر زود کوتاه اومدم تعجب کرده .

چون چند دقیقه متعجب خیره چشمام شد ، قفل مرکزی رو زدم که با صداش به خودش اومد و در حالی که با صورتی جمع شده از درد از ماشین پیاده میشد زیر لب خدافظی زمزمه کرد .

تا زمانی که داخل خونه شد از پشت سر خیره راه رفتنش بودم که چطور درد میکشید و به سختی راه میرفت.

چند دقیقه از داخل شدنش نگذشته بود که موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم و شماره وکیل رو گرفتم.
به دو بوق نکشیده گوشی رو برداشت که بدون اینکه بزارم حرفی بزنه گفتم :

_همین الان به شماره ای که بهت میدم زنگ میزنی و بهش میگی که از طرف پدرتون تماس میگیرم و تا یه ساعت دیگه میخوام بیام بهتون سر بزنم .

_ولی آقا شاید به پدرشون زنگ زدن و فهمیدن دروغ….

توی حرفش پریدم و جدی گفتم :

_همین که گفتم زنگ میزنی !

دستمو دور فرمون مشت کردم و ادامه دادم :

_از اون بابتم خیالت راحت اینقدر استرس میگیره و نگران میشه که اصلا حواسش به این چیزا نیست .

بعد از چند دقیقه صدای آرومش به گوشم رسید که گفت :

_چشم الان زنگ میزنم.

درحالی که خم میشدم نگاهی به خونه اش انداختم و عجول لب زدم :

_زودتر فقط ، منتظرم

بدون اینکه بزارم حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم و جلوی ماشین انداختمش !

به پشتی صندلی تکیه دادم و در حالی لبخند رفته رفته روی لبهام بزرگ تر میشد زیر لب زمزمه کردم :

_ببینم حالا میخوای چیکار کنی ؟

هنوز ربع ساعت از رفتنش نگذشته بود که صدای گوشیم بلند شد ، حدس زدن اینکه کی میتونه پشت خط باشه کار سختی نبود ، برای اینکه بیشتر حرص بخوره گذاشتم قشنگ زنگ بخوره.

بعد از چند ثانیه با کمال خونسردی بدون اینکه به صفحه نگاهی بندازم گوشی رو برداشتم و بی تفاوت گفتم :

_بله !

صدای پر استرسش توی گوشی پیچید که لرزون گفت :

_خیلی زود باید ببینمت !

پوزخند صدا داری زدم و درحالی که دستی به ته ریشم میکشیدم با غرور گفتم :

_اگه میخوای منو ببینی شب با وسایلت میای خونه

و گوشی رو قطع کردم و با خنده ای که از روی لبهام پاک نمیشد ماشین رو به حرکت درآوردم و با سرعت از اونجا دور شدم

_حالا با پای خودت برمیگردی جایی که من خواستم

“نــــــورا “
عصبی با وجود کمر دردی که داشتم توی خونه راه میرفتم و زیر لب فوحش بود که به این وکیل میدادم.
آخه الان من چه غلطی باید بکنم لعنتی ! با فکر به امیرعلی و قولی که بهم داده بود با عجله به سمت تلفن رفتم و گوشی رو برداشتم و باهاش تماس گرفتم .
ولی با حرفی که زد عصبی دستامو مشت کردم ولی قبل از اینکه اعتراض کنم گوشیو قطع کرد .
لعنت به این شانس حالا چه خاکی باید توی سرم بریزم ، لبم رو با دندون کشیدم و کلافه چرخی دور خودم زدم .

بی فایده بود باید تا دیر نشده یه کاری میکردم ، مجبور بودم به حرف اون زورگو عمل کنم وگرنه اگه بابا کوچکترین بویی میبرد بدبخت میشدم.

با عجله لباس هامو وسایلی که بهشون احتیاج داشتم رو داخل چمدون کوچیکی ریختم و با بدنی که به شدت درد میکرد از خونه خارج شدم .

شانس آورده بودم که سوفی و مامانشم چند روزی بود اینجا نبودن و رفته بودن خونه فامیلشون وگرنه میخواستم جواب اونا رو چی بدم.

با متوقف شدن ماشین کنار پام با احتیاط سوار شدم و ناراحت سرم رو شیشه ماشین تکیه دادم ، بالاخره مجبور شدم به خواسته اش عمل کنم .

با توقف ماشین کنار در اصلی بعد از پرداخت هزینه از ماشین پیاده شدم و به طرف نگهبان ورودی رفتم.

از اینکه به اجبار باید باز توی این زندون برمیگشتم عصبی بودم ، بدون توجه به نگهبانا از کنارشون گذشتم و با قدم های بلند داخل خونه شدم.

ولی هنوز یه قدمم برنداشته بودم ، که یکی از نر غولاش جلوم رو گرفت و با اخمای توهم جدی گفت :

_کجااا خانوم محترم آقا الان خونه نیستن.

چپ چپ نگاهی بهش انداختم و درحالی که چمدونم روی زمین میذاشتم دستامو به کمر زدم و طلبکار گفتم :

_برو کنار ببینم ، همون آقاتون گفته من بیام .

سرش رو کج کرد و عصبی گفت :

_حالا هرچی!
ما اجازه نداریم شما برید داخل ، وقتی آقا خونه نیستن

انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و عصبی درحالی که بهش نزدیک میشدم از پشت دندون های کلید شده ام غریدم :

_من حوصله بگو مگو کردن با تو رو ندارما بر…..

که یکدفعه با اون هیکل گنده اش دستم رو گرفت و درحالی که عصبی به طرف در خروجی میبردم گفت:

_برو بیرون ببینم زود باش .

تقلا کردم تا دستمو ازش جدا کنم که با صدای ماشینی که با سرعت کنارمون توقف کرد سرمو بالا گرفتم ، با دیدن صورت فوق العاده عصبی امیر علی با ترس آب دهنم رو قورت دادم

از ماشین پیاده شد و درحالی که عصبی به سمت ما میومد بلند گفت :

_دستشو ول کن !

نگهبان از ترسش دستمو ول کرد و یک قدم به عقب برداشت ، نگاهشو عصبی به صورتش دوخت و با چشمای به خون نشسته ادامه داد :

_به چه جراتی اینطوری باهاش رفتار کردی هااا ؟؟

من از ترس کُپ کردم چه برسه به اون نگهبان بخت برگشته ، با رنگی پریده لبهای لرزونش رو تکون داد و گفت :

_آخه آقا هیچکس خون……

توی حرفش پرید و درحالی که انگشت اشاره اش رو جلوی صورتش تکون میداد با خشم فریاد زد :

_بسه ! حالام زود از جلوی چشمام گورتو گم کن تا بعدا بیام تکلیفتو مشخص کنم .

با عجله دو پا داشت دوتای دیگم قرض گرفت و با دو از کنارمون گذشت ، از اینکه حال اون نگهبان رو بخاطر من گرفته بود با تعجب داشتم نگاش میکردم که امیرعلی بی تفاوت از کنارم گذشت
به دنبالش قدم تند کردم و آروم صداش زدم و گفتم :

_میخوام باهات حرف بزنم .

بدون اینکه به طرفم برگرده بی تفاوت لب زد :

_دنبالم بیا !

بدون توجه به وضعیت من ، با عجله قدم برمیداشت و ازم فاصله میگرفت ،با کمری که به شدت میسوخت با قدم های آروم دنبالش راه افتادم.

داخل خونه که شدیم روی مبلای کنار تلوزیون نشست و درحالی که پاشو روی اون پاش مینداخت گفت :

_خوب میشنوم !

چمدون توی دستمو کنارم گذاشتم و بدون مقدمه چینی رفتم سر اصل مطلب و گفتم :

_میخوام به عنوان دستیارت فردا توی بیمارستان کنارت باشم تا خانوادم خیالشون از بابت من راحت بشه میدونی که چی میگم ؟؟

دستی روی پاش کشید و جدی گفت :

_باشه به شرطی که از این به بعد همه جا حرف ، حرف من باشه .

دهن باز کردم اعتراض کنم که انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و درحالی که تکونش میداد با نیشخندی گفت :

_هیس ! هیچی نگو ، حالام برو توی اتاق من وسایلت رو بزار ، میدونی که کجاس؟؟

دندون هامو روی هم سابیدم و عصبی چشمامو محکم روی هم فشار دادم ، مجبور بودم فعلا هرچی که میگه قبول کنم پس با اعصابی خراب مقابل چشمای پیروز امیرعلی از پله ها بالا رفتم .

دستم روی دستگیره اتاقش نشست و خواستم در رو باز کنم که با فکر به اینکه چرا من باید توی اتاق اون بمونم دستم روی دستگیره خشک شد.

اصلا دلیلی نداشت که من بخوام با اون توی یه اتاق بمونم ، چند قدم عقب رفتم و کنجکاو نگاهم رو به اطراف چرخوندم چند اتاق توی همون راهرو بود .

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و داخل اولین اتاقی که به چشمم اومد شدم .

نگاهمو توی اتاق چرخوندم و چمدون وسایلم رو همونجور گوشه اتاق رهاش کردم ، وقتی زیاد اینجا نمیموندم چرا باید وسایلم رو باز میکردم.

خودمو روی تخت دونفره انداختم و با دردی که هر لحظه بیشتر توی کمرم میپیچید چشمامو بستم.

دردش دیگه طاقت فرسا شده بود بلند شدم و با اخمای درهم پیراهنی که تنم بود رو بیرون آوردم و رو به روی آیینه ایستادم و به سختی سعی کردم نگاهی به کمرم بندازم.

ولی هرکاری میکردم نمیشد فقط یه قسمت خیلی کوچیک از کبودی پشتم رو می دیدم که وحشتناک شده بود

توی حال و هوای خودم بودم که در اتاق باز شد و با دیدن امیرعلی که با چشمای گرد شده خیره من بود جیغ کوتاهی کشیدم و با عجله پیراهنم رو جلوی خودم گرفتم .

اخماش توی هم رفت و با قدم های بلند در حالی که به سمتم میومد گفت :

_کمرتو ببیتم !

پیراهنم رو بیشتر جلوی خودم گرفتم و دست پاچه لب زدم :

_نمیخواد خوب شده !

با این حرفم چشم غره ای بهم رفت و در حالی که سینه به سینه ام می ایستاد گفت :

_ خودت نشون میدی کمرتو ببینم یا به زور مجبورت کنم هووووم ؟؟ کدومش؟؟

عصبی بدون اینکه چیزی بهش بگم خیره چشمای مغرورش شدم ، دستاش رو به سینه زد و درحالی که نگاهش روی سر شونه های لختم در گردش بود ادامه داد :

_الانم مثل دختر خوبی پشتت رو بهم کن تا ببینم کمرتو !

میدونستم تا نبینه ول کن نیست و به هر طریقی کارش رو میکنه برای همین بی تفاوت پشتم رو بهش کردم .

با برخورد سر انگشتای داغش با پوست کمرم یه حال عجیبی بهم دست داد و انگار ته قلبم خالی شد ، آب دهنم رو به زور قورت دادم که با فشار آرومی که به کمرم آرود با درد چشمامو بستم و پلکامو روی هم فشار دادم .

_خیلی زیاد کبود شده ، ولی چیزی نیست تا چند روز دیگه کاملا خوب میشه .

ولی من از دردش اینقدر لبم رو محکم گاز گرفتم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچیده بود ، بدون توجه به دستش که روی کمرم بود آروم به طرف تخت رفتم و روش نشستم.
هنوزم سرم پایین بود که با تعجب صدام زد و گفت :

_چیکار خودت کردی ؟؟؟

سوالی نگاش کردم که عصبی جعبه دستمالو از روی میز برداشت و درحالی که چند برگ دستمال از داخلش بیرون میکشید به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست

خشن چونه ام رو بین دستاش گرفت و درحالی که سرم رو به طرف خودش برمیگردوند عصبی غرید :

_ببین چه بلایی سر خودت آوردی؟؟

متوجه حرفاش نمیشدم که دستمال رو محکم روی لبهام فشارش داد از سوزشی که توی لبهام پیچید آخی از درد کشیدم .

درحالی که عصبی بلند میشد با چشم و ابرو به لبم اشاره کرد و گفت :

_بگیرش روی لبت تا برم برای کمرت پماد بیارم .

دستمال رو از دستش گرفتم و روی لبم فشردمش ، با بیرون رفتنش از اتاق بی اختیار روی تخت به پهلو دراز کشیدم و چشمامو روی هم فشار دادم.

تازه داشتم متوجه درد بدی که توی کمرم پیچیده بود میشدم ، از شدت درد زیادش لباس از بین دستام سست شد و حالا تقریبا با بالا تنه ای برهنه و تنها لباس زیر روی تخت خوابیده بودم.

عصبی داخل اتاق شد و تا چشمش به صورتم خورد نمیدونم چی دید که با خشم فریاد زد :

_وقتی میگم باید اینجا پیش من بمونی برای همین چیزاس دیگه ، حالا ببین حالتو لعنتی !

با صدای دادش از ترس به خودم لرزیدم که با عجله کنارم روی تخت نشست و دستاش بودن که روی کمرم در حرکت بودن .

با احتیاط مایع سردی رو به کمرم میزد که از سردی بیش از حدش یخ زدم .

_این پماد خیلی کارش خوبه تا چند دقیقه دیگه دردت رو آروم میکنه

بعد از چند دقیقه صدای خِش خِش دستمال کاغذی معلوم بود داره دستاش رو پاک میکنه ، منتظر بودم از اتاق بیرون بره ولی برخلاف انتظارم کنارم دراز کشید و از پشت سر با احتیاط بهم چسبید و بغلم کرد .

لبم رو با زبون خیس کردم و درحالی که آروم سعی کردم ازش فاصله بگیرم سوالی پرسیدم:

_تو نمیخوای بری سرکارت ؟؟

فاصله به وجود اومده بینمون رو دوباره با یه حرکت پُر کرد و درحالی که بهم میچسبید خشن یه کلمه گفت :

_نه !

سعی کردم نسبت بهش بی توجه باشم ، با یادآوری وکیل چشمامو توی حدقه چرخوندم و درحالی که نمیدونستم باید از کجا شروع کنم دست پاچه گفتم :

_فردا باهات بیام دیگه ؟؟؟

چیزی نگفت که از نیم رُخ نگاهی بهش انداختم و کلافه لب زدم:

_با تو بودما ؟؟

بی حوصله زیر لب آره ای زمزمه کرد ، که به خودم جرات دادم و ادامه دادم :

_پس یعنی الان میشه به وکیل زنگ بزنم و آدرس بدم که فردا بیاد ؟؟

با این حرفم دستش رو ستون بدنش کرد و درحالی که خیره صورتم میشد آروم زمزمه کرد :

_آره ولی به شرطی که حرفایی که گفتم از یادت نره میدونی که اگه بخوام در عرض چند ثانیه همه چی رو نابود میکنم.

اینقدر جدی این حرف رو گفت که از ترس به خودم لرزیدم و دست پاچه گفتم :

_منظورت چیه ؟؟

نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و درحالی که به طرف صورتم خم میشید گفت :

_هیچی ، الانم گوشی رو بهت میدم تماس بگیر آدرس بده فردا بیاد

بدون اینکه بزاره من حرفی بزنم خم شد و گوشی رو از روی پا تختی برداشت به دستم داد ، بی تفاوت خیره اش شدم که سرش رو تکون داد و سوالی پرسید :

_چیه ؟؟ بگیر دیگه شمارش رو

این خنگ بود یا خودش رو زده بود به خنگ بودن ، اخه من شماره اون لندهور رو از کجا باید بلد باشم ؟؟
با تعجب نگاهش کردم و درحالی که گوشیو توی دستم میچرخوندم لب زدم :

_میشه موبایلم رو از داخل کیفم برام بیاری ؟؟؟

انگار تازه متوجه شده باشه چی شده ، آهانی زیر لب زمزمه کرد و با عجله بلند شد به طرف چمدونم رفت ، بعد از چند ثانیه با گوشیم برگشت و به طرفم گرفتش .
همونطوری که روی تخت دراز کشیده بودم شمارشو گرفتم و مقابل چشمای کنجکاو امیرعلی گوشی رو بغل گوشم گذاشتم .

بعد از اینکه وکیل گوشی رو برداشت با کمک امیرعلی بهش آدرس دادم بعدش با خیال راحت تماس رو قطع کردم و سعی کردم از روی تخت بلند شم.

امیرعلی با دیدن حالم عصبی به سمتم اومد و دستاش روی شونه هام گذاشت و درحالی که سعی میکرد بخوابونتم با خشم گفت :

_کجا بلند میشی ؟

پتو رو توی دستام مچاله کردم و بی حوصله صورتم رو برگدوندم

_میخوام بلند شم یه کم راه برم .

پتو روم تنظیم کرد و همون جوری که از اتاق بیرون میرفت بلند صدام زد و گفت :

_میخوابی و از جات تکون نمیخوری فهمیدی ؟؟

حرفی نداشتم که بزنم پس سرمو روی دستم گذاشتم و چشمامو بستم ، اینقدر به اینکه تا چند روز مجبورم اینجا بمونم و تحمل کنم وقتی کارهام راه افتاد دبه دربیارم و با بهونه های مختلف از این خونه برم فکر کردم ، که نمیدونم کی چشمام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

توی خواب و بیداری بودم که با سروصداهای که از اطرافم به گوشم میرسید آروم لای پلکام رو باز کردم و نگاهم رو به اطراف چرخوندم .
که با دیدن دختر لوند و زیبایی که با قیافه عصبی و اخمای توی هم بالای سرم ایستاده ناباور پلکی زدم و دستی به چشمای خستم کشیدم.

حس میکردم این دختر رو قبلا جایی دیدم ، همونطوری بی حرکت خیرش بودم که عصبی به سمتم اومد و تا به خودم بیام دستمو گرفت و محکم کشید

_پاشوووو ببینم ،اینجا توی این خونه چیکار میکنی هااااا ؟؟؟

تقلا کردم تا دستمو ازش جدا کنم که عصبی موهام رو چنگ زد و از روی تخت بلندم کرد ، درد بدی توی کمرم پیچید که از دردش جیغ بلندی کشیدم.
موهام رو با تموم قدرتش میکشید و عصبی پشت هم تکرار میکرد :

_میکشمت سلی..طه توی خونه دوست پسر من چیکار میکنی هاااا

از درد بدی که توی تنم پیچیده بود انگار لال شده باشم دهنم باز نمیشد که چیزی بگم ، فقط به خودم میپیچدم و با گاز گرفتن لبام سعی کردم صدای نا..له ها و درد هام رو خفه کنم .

_بگووو کی هستی زود باش !

موهامو رو کشید که از دردش سرم رو بالا گرفتم ، با حرص و صورتی که از خشم قرمز شده نگاهش رو توی چشمام چرخوند و با داد ادامه داد :

_باهات خوابیده آره ؟؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10893
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.