| Tuesday 27 October 2020 | 04:01
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا آخر

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا آخر

بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم خسته روی تخت دراز کشیدم و به سقف زُل زدم تمام مدتی که با جان حرف می زدم و من فقط شنونده بودم و اون یکسره از خودش میگفت

از اینکه پشیمونه و یه طورایی میخواد با من وارد رابطه بشه ،ولی من در سکوت به حرفاش گوش میدادم و حرفی برای گفتن نداشتم

دلم میخواست از این خونه برم هر
طوری شده اگه می خوام از امیرعلی
فاصله بگیرم تنها راهش رفتن از این خونه و دقیق مثل گذشته مستقل شدنم بود

با فکری که به ذهنم رسید بلند شدم و با عجله به سمت چمدونم رفتم وهمانطوری که وسایلمو جمع می‌کردم و به این فکر میکردم که اول صبح قبل از اینکه همه بیدار شن برم

بعد از جمع کردن وسایلم لامپ اتاق رو خاموش کردم و خودم رو به خواب زدم و گوشی رو هشدار زدم تا خواب نمونم ! اینقدر فکر و خیالای زیادی کردم تا نفهمیدم کی بیهوش شدم

با صدای هشدار گوشی از خواب پریدم و کلافه دستی به صورت عرق کردم کشیدم

تا خود صبح خوابای عجیب و غریب و کابوس دیدم درکل شب پرتنشی داشتم .

بعد از شستن دست و صورتم ، باعجله لباسام رو عوض کردم و بعد از برداشتن چمدونم آروم از اتاق خارج شدم.

پاورچین پاورچین از خونه ای که توی تاریک و روشنی اول صبح غرق بود خودم رو به حیاط رسوندم.

آروم در ورودی رو باز کردم و بیرون رفتم ، با نفس نفس نگاهمو توی حیاط چرخوندم و با قدمای بلند شروع کردم به راه رفتن !

باید تا قبل از اینکه کسی متوجه نبودنم بشه از خونه خارج شم ، از بس تند راه رفته بودم نفسم بالا نمیومد ، درحالیکه دستم رو به دلم گرفته بودم با نفس نفس خودم رو به نگهبانی رسوندم.

پشت درختی پنهون شدم و از اونجا نیم نگاهی به سمت اتاقک نگهبانی انداختم که با دیدن نگهبانی که تقریبا نیمه بیهوش بود و سرش روی میز گذاشته بود جرات پیدا کردم و آروم خودم رو به در رسوندم.

با ترس آب دهنم رو قورت دادم ودرحالیکه نمیتونستم نگاه از نگهبان بگیرم قفل در رو باز کردم و آروم یک پام رو بیرون گذاشتم که شاخه ای پر سرو صدا زیر پام شکست و صداش توی سکوت فضا پیچید.

دستام از استرس شروع کردن به لرزیدن و جرات به عقب برگشتن رو نداشتم ، چشمام رو محکم روی هم فشار میدادم که بعد از چندثانیه نفس گیر هیچ صدایی به گوشم نرسید .

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و آروم از گوشه چشم نیم نگاهی به سمت نگبهانی انداختم که هنوزم همونجور خواب بود و خروپفش بالا بود.

با عجله چمدونم رو تقریبا بغل گرفتم و از اون خونه ای که امیرعلی توش بود با قدم های بلند فاصله گرفتم

نمیدونم چقدر راه رفتم که نفسم بالا نمیومد ، دستمو روی سینم گذاشتم و با استرس نیم نگاهی به پشت سرم انداختم تقریبا از خونه دور شده بودم و هیچ کسیم نبود

زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم با اضطراب سر خیابون منتظر ماشین ایستادم ولی دریغ از یه دونه ماشین که از جاده بگذره !

با عجله درحالیکه در امتداد جاده راه میرفتم هر چند ثانیه یه بار نیم نگاهی به عقب مینداختم و با ترس آب دهنم رو قورت میدادم .

نمیدونم چقدر راه رفتم که کم کم هوا داشت روشن میشد ، میترسیدم تا الان امیرعلی متوجه فرارم شده باشه و عصبی دنبالم بیاد .

باید هرچه زودتر از اینجا فاصله میگرفتم ، با خستگی چمدون رو دنبال خودم کشوندم که با دیدن ماشینی که از روبه رو میومد با خوشحالی دستم رو بالا گرفتم اشاره ای بهش کردم

خداروشکر برام نگه داشت بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بندازم سوار ماشینش شدم و با سردرد سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو که به شدت میسوخت روی هم گذاشتم.

با توقف ماشین جلوی در خونه ام به خودم اومدم و با خستگی زیاد کرایه رو حساب کردم و به طرف خونه راه افتادم.

امیدوار بودم سوفی و مادرش خونه نباشن چون نمیدونستم چه جوابی بابت این مدت نبودم بهشون بدم

کلید رو توی قفل چرخوندم و به آهستگی وارد شدم و از پله ها به همراه چمدونم بالا رفتم

تمام بدنم خسته و کوفته بود و انگار کوه کنده باشم سرگردون نگاهمو به اطراف چرخوندم فقط دلم می‌خواست بگیرم سیر بخوابم !

بدون اینکه به خونه اهمیت بدم و ببینم این چند وقته نبودم چه بلایی سرش اومده چمدونم رو همونجا جلوی در ول کردم و خسته خودمو روی مبل پرت کردم و نگاهم رو به سقف دوختم !

دستمو زیر سرم گذاشتم و به این فکر کردم که یعنی تا الان امیرعلی فهمیده من نیستم ؟
با یادآوری قیافه عصبیش وقتی که بفهمه نیستم لبخندی روی لبام جا خوش کرد

دیشب از بس استرس داشتم که تا صبح خوابم نبرد و کابوس دیدم ، اینقدر توی فکرای درهم برهمم غرق شدم که به خواب عمیقی فرو رفتم.

با صدای مکرر تلفن همراهم کلافه دستی به صورتم کشیدم و به پهلو چرخیدم باز چشمام روی هم گذاشتم ، ولی هرکی بود ول نمیکرد و پشت هم زنگ میزد

خسته اه کلافه ای کشیدم و بالشتک کوچیک زیرسرم رو بلند کردم روی صورتم گذاشتم ولی بی فایده بود پشت هم زنگ میزد انگار انگشتش روی تماس برنمیداشت

کلافه بلند شدم و درحالیکه دستی به گردن دردناکم میکشیدم با اخمای درهم خم شدم و از روی میز موبایل رو برداشتم

با چشمای نیمه باز نگاهم رو به گوشی دوختم که با دیدن شماره ی کسی که بهم زنگ میزد خواب از سرم پرید و از ترس چشمام گرد شدند امیرعلی بود !

دستم به سمت لمس تماس رفت ولی پشیمون شده عقب کشیدم و گذاشتم اینقدر زنگ خورد تا قطع شد بلافاصله قبل اینکه زنگ بزنه گوشی روی سکوت گذاشتم و با یه حرکت روی میز پرتش کردم

مضطرب دستم روی قلبم گذاشتم و با استرس بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم تا ابی به سر و صورتم بزنم حالم سرجاش بیاد

دستم زیر شیر آب گرفتم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم که با صدای در خونه از ترس یخ زدم نکنه امیرعلی باشه!

باید به خودم مسلط باشه با این فکر بدون اینکه صورتم رو خشک کنم با قدمای محکم به طرف در ورودی رفتم

خودم رو آماده همه چی کردم که جلوش محکم بایستم ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و در رو با یه حرکت باز کردم دهن باز کردم که حرفی بزنم ولی با دیدن سوفی و جولیای که با ابروهای گره خورده پشت در ایستاده بودن ماتم برد

همینطوری بی حرکت نگاهمو بینشون میچرخوندم که جولیا پوزخند صداداری زد و گفت :

_تعارف نمیکنی بیایم داخل؟؟

به خودم اومدم و دست پاچه درحالیکه دستمو به طرف داخل میگرفتم لب زدم:

_بفرمایید داخل !

جولیا تنه محکمی بهم زد و داخل شد سوفی هم پشت سرش با اخم و تخم چشم غره ای بهم رفت

در خونه رو بستم و کلافه دستی به صورتم کشیدم و زیرلب نالیدم

_گاوم زایید !

میدونستم دعوای بزرگی در انتظارمه و سوفی و جولیا تا از زیر زبونم همه چی رو بیرون نکشند پاشون از این خونه بیرون نمیزارن

از فرط استرس دستام میلرزیدن وکنترلی روی اعصابم نداشتم برای این که وقت کشی کنم به طرف آشپزخونه رفتم و خودمو با قهوه درست کردن سرگرم کردم

نمیدونم چند دقیقه کلافه دور خودم تو اشپزخونه میچرخیدم که با صدای عصبی جولیا از ترس از جام پریدم

_میشه تشریفتون رو بیارید ما چند کلام حرف داریم !

کلافه چنگی به موهام زدم و چشمام با حرص روی هم گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم:

_ وای خدای من باز شروع شد !

نفسم رو یکباره بیرون فرستادم و با دست هایی که میلرزید سینی قهوه رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم

هردوشون کنار هم نشسته بودن و با اخمای درهم نگاه ازم نمی گرفتند و این باعث شده بود که کلافه و درمونده و بیشتر از این دستپاچه بشم روبه روشون نشستم که جولیا خودش رو جلو کشید و دقیق عین این بازجوها با چشمای ریز شده سوالی پرسید :

_خوب میشنوم !

خودمو به اون راه زدم و با لبهای آویزون گفتم:

_چی رو ؟

چشم غره توپی بهم رفت و نیم نگاهی به سوفی انداخت با اخمای درهم خطاب بهم گفت :

_میشه بازی درنیاری و درست حرف بزنی ؟

نه هیچ جوره کوتاه بیا نبود ، چشمام رو توی حدقه چرخوندم و دنبال حرفی برای گفتن بودم ولی انگار ذهنم رو پاک کرده باشن هیچی بخاطرم نمیومد و چیزی جز سکوت کردن نداشتم

انگشتای دستم رو توی هم قفل کردم و سرم رو پایین انداختم که با حرفی که جولیا زد با ترس سرم رو بالا گرفتم و آب دهنم رو قورت دادم

_تو چه ارتباطی با استاد رضایی داری؟!

هااان آرومی زیر لب زمزمه کردم و با حواس پرتی که از حرکات کاملا معلوم بود دستامو به اطراف تکون دادم و دستپاچه گفتم :

_میخوای چه ارتباطی داشته باشم استادمه دیگه !

پوزخند صدا داری زد و در حالیکه دستی به بازوی سوفیا میکشید با خنده گفت:

_ببین هنوزم که هنوزه نمیخواد اعتراف کنه و داره از ما پنهون میکنه!

عصبی اخمام توی هم فرو بردم و با تلخی خطاب به جولیا گفتم :

_چی میگی درست حرفت رو بزن ببینم!

با این حرفم از کوره در رفت بلند شد در حالیکه قدم میزد و معلوم بود که آروم و قرار نداره و عصبانیه تقریباً فریاد کشید:

_تو این چند وقته کدوم گوری بودی هاااا؟؟

چنگی توی موهای پریشونم زدم ومضطرب از اینکه بفهمه من صیغه موقت امیرعلی شدم و خون به پا کنه لبم رو گزیدم و با لکنت بریده بریده لب زدم:

_اووووم ، داش…تم کا..ر میکردم

بهم نزدیک شد و دقیق توی چشمام خیره شده و گفت :

_اون وقت این چه کاری بوده که از ما پنهونش کردی ؟؟

باید دروغ میگفتم تا باورم کنه ، یک درصدم نباید به این موضوع شک کنه وگرنه بدبخت میشدم ، نورا زود باش فکر کن یه حرفی بزن لعنتی !

نگاهمو از چشمای ریزبینش دزدیدم و همونطوری که شونه هام رو بالا مینداختم بی تفاوت لب زدم:

_توی یه خونه پرستار شدم !

سوفی چی زیر لب زمزمه کرد و درحالیکه سرش رو کج میکرد با تعجب ادامه داد :

_راست میگی !

نگاهم رو بین هردوشون که با کنجکاوی خیرم شده بودن و انگار کم کم داشتن باور میکردن چرخوندم و با لبخندی مصنوعی لب زدم :

_آره !

جولیا پوووف کلافه ای کشید و انگار آروم تر شده باشه باز اومد رو به روم نشست یکی از لیوانای قهوه رو برداشت و مزه مزه اش کرد و گفت:

_خوب دلیل پنهان کاری این مدتت چی بوده پس ؟؟

از اینکه داشتم یکسره دروغ بهشون میگفتم خجالت زده و ناراحت بودم ولی برای خودشون بهتر بود هرچی بیشتر از من دور باشن ! من زندگیم به کل بهم ریخته بود و آدم نرمالی نبودم ،هرچی بدبختی توی دنیا بود داشتن روی سر من آوار میشدن

شرمنده نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و لیوان قهوم رو برداشتم و از اینکه نگاهم به چشماشون نیفته بلند شدم و به طرف پنجره رفتم

_سوفی که نبود و مسافرت بود توهم درگیر کارهای دانشگاه و گرفتاری های خودت بودی نخواستم درگیر مشکلات منم بشید و بیشتر از این توی دردسر بندازمتون!

یه قلوپ از قهوه رو که عجیب عین زندگیم تلخ بود رو مزه مزه کردم ، انگار همه توی دنیا عجیبشون غرق باشن سکوت عجیبی توی خونه پیچیده بود

ولی برعکس تصوراتم که داره کم کم باورشون میشه با سوالی که باز جولیا پرسید لیوان رو توی دستام مشت کردم و عصبی چشمام روی هم گذاشتم !

_میشه آدرس دقیق محل کارت رو بدی؟

نگاهم رو به خیابون رو به رو دوختم ،توی ذهنم دنبال حرفی برای گفتن بهش بودم ولی لعنتی هیچ چیزی بخاطرم نمیومد ، با دیدن سکوتم پوزخند صدا داری بهم زد و گفت :

_خوب چی شد !؟

لیوان قهوه رو توی دستم جا به جا کردم و لبم رو گزیدم که با صدای بلند شدن زنگ تلفنم نفسم رو راحت بیرون فرستادم

ولی یکدفعه با یادآوری امیرعلی و اینکه ممکنه اون باشه با ترس به عقب چرخیدم ،ولی با دیدن گوشیم توی دست جولیا که با کنجکاوی خیرش شده بود نمیدونم چطوری خودم رو بهش رسوندم

با یه حرکت گوشی رو از دستش بیرون کشیدم و با نفس نفس نگاهی بهش انداختم که با دیدن اسم کسی که روش بود تماس رو رد دادم که با حرف جولیا حس کردم خون توی رگام یخ بست!

_امیرعلی کیه !؟

دستپاچه هااااان آرومی زیرلب زمزمه کردم و با قدم های بلند ازشون فاصله گرفتم با لکنت لب زدم :

_هااان دوستمه !

سوفی پاهاش روی هم انداخت و گفت :

_دوستت ایرانیه ؟؟

اوووه ایرانی ! خنده مصنوعی کردم و با دروغ هایی که داشتم کم کم بهشون عادت میکردم گفتم:

_آره ، جدیدا باهاش آشنا شدم

جولیا بدجور زیرچشمی نگام میکرد و معلوم بود هنوزم میخواد سوال پیچم کنه ،نگاهم رو ازش دزدیدم و با اضطراب از کنارشون بلند شدم درحالیکه به سمت آشپزخونه میرفتم بلند خطاب بهشون گفتم:

_برای ناهار چی میخورید درست کنم؟

سوفی با خنده گفت:

_از کی تاحالا بلدی آشپزی کنی؟

به طرفش چرخیدم و زبونم رو براش بیرون آوردم

_یادت رفته رستوران چه غذاهای خوشمزه ای درست میکردم؟؟

با این حرفم قهقه اش بالا گرفت و با خنده بریده بریده گفت :

_آره یادمه هر روز میسوزوندیشون!

با ادا چشم غره توپی بهش رفتم و توی دلم برای اینکه تقریبا داشت حواسشون پرت میشد اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم ، با ویبره رفتن گوشی توی دستم با ترس نیم نگاهی بهش انداختم

امیرعلی بود که داشت یکسره زنگ میزد ، با فکر به قیافه آتیشیش که الان درحال انفجاره نیشخندی گوشه لبم نشست .

حقته تا از نداشتن من بسوزی ! البته اگه حسی نسبت به من داشته باشی بی اختیار آهی کشیدم و ناراحت سراغ یخچال رفتم تا چیزی برای ناهار درست کنم

درگیر آشپزی بودم که سوفی هم وارد آشپزخونه شد و با خنده درحالیکه قارچ ها رو میشست گفت :

_یادش بخیر حتی بلد نبودی درست حسابی میوه یا سبزی رو خُرد کنی

خجالت زده دستام رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:

_میدونی مشکل کجاست که الان هم بلد نیستم آخه!

دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و شروع کرد به ریز ریز خندیدن

_تا اونجایی که من شنیدم ایرانی ها دستپختشون عالیه و کدبانو اند تو چرا اینطوری شدی؟

چاقو رو از دستش گرفتم و همونجوری که سعی می‌کردم یکی از قارچ ها رو خُرد کنم با ناز و ادا گفتم :

_منم کدبانوام چی پیش خودت فکر کردی هااا ؟؟

جولیا با اخمای درهم دست به سینه به ورودی آشپزخونه تیکه داده بود و توی سکوت خیرمون بود ، برای اینکه از دلش دربیارم به طرفش رفتم و درحالیکه دستش رو میگرفتم و به طرف داخل میکشوندمش گفتم :

_بیا ببینم از زیر کار در نرو !

با اینکه معلوم بود هنوزم ناراحته ومیخواد باز منو درگیر سوالای جور واجور کنه ولی کمکمون کرد غذا رو درست کنیم

با خنده و شادی درگیر غذا درست کردن بودیم که با صدای ویبره رفتن گوشیم که روی میز آشپزخونه انداخته بودمش و صدای بدی ایجاد کرده بود زیرنگاهای مشکوک بچه ها زیرلب فوحشی نثار امیرعلی کردم

بدون اینکه نگاهی به گوشی بندازم با عجله برش داشتم و عصبی به اتاقم رفتم در رو باز کردم، تلفن رو وصل کردم با نفس نفس نالیدم:

_چیه هی زنگ میزنی؟

برخلاف انتظارم صدای آیناز توی گوشی پیچید که با صدای لرزون گفت:

_کجا رفتی نورا ؟؟

خسته چنگی توی موهام زدم و کلافه روی تخت نشستم با صدای آرومی لب زدم:

_باید میرفتم ، نمیتونستم تحمل کنم

زیرلب کلافه نالید :

_وااای نورا داداشم خیلی عصبیه چشماش کاسه خون بود ، از صبح انگار اسپند روی آتیشه !

داشتم به حرفاش گوش میدادم که با صدای داد و فریادی که از بیرون خونه میومد با چشمای گشاد شده از ترس بلند شدم

ناباور پنجره رو باز کردم و سرمو بیرون بردم که با دیدن امیر علی که با مشت های گره کرده به در میکوبید و چیزهایی به فارسی فریاد می‌زد چشمام از ترس گشاد شدن و آب دهنم به زور قورت دادم ،باورم نمیشد این امیری باشه که داشت اینطوری آبروریزی در میاورد و جلوی همسایه ها منو سکه یه پول میکرد

حواسم به امیرعلی بود که با صدای جیغ آیناز که پشت هم تکرار می کرد این داداشمه که داره اینجوری داد میزنه
دستپاچه و کلافه فریاد زدم:

_وای خدا آره خودشه!

بدون اینکه بذارم چیزی بگه گوشی رو قطع کردم و با بدنی که به شدت شروع به لرزیدن کرده بود نمیدونم چطور از خونه بیرون رفتم ،درو که باز کردم و با دیدن امیرعلی که مثل گرگ زخمی با نفس نفس خیرم بود یک قدم به عقب برداشتم

دستش رو به در تکیه داد و درحالیکه روی صورتم خم میشد با لحن ترسناکی گفت :

_اوووه خانوم اینجا تشریف داشتن !

سعی کردم به خودم مسلط باشم و ترسم رو پنهون کنم ، موهام کنار دادم پوزخند صدا داری زدم و گفتم:

_بله خونم هستم ،پس باید کجا باشم؟

دستش رو محکم به در خونه کوبید که صدای بدش توی سکوت خیابون پیچید ،بی اختیار چشمام روی هم گذاشتم که صدای خشنش درست کنار گوشم پیچید

_زود برو چمدونت رو بیار بریم !

هه چی پیش خودش فکر میکرد که الان من باهاش میرم ؟؟ دست به سینه جلوش ایستادم و با اخمای درهم لب زدم :

_من جایی نمیام !

دندون هاشو روی هم سابید و با دستای مشت شده عصبی غرید:

_به قدر کافی از اینکه نصف شب از خونه بیرون زدی عصبیم ! پس اون روی سگم رو بالا نیار

ابرویی بالا انداختم و درحالیکه نگاهم رو از بالا تا پایین روی هیکلش میچرخوندم پوزخند صدا داری زدم و گفتم :

_بخواد بالا بیاد چی میشه مثلا ؟؟ پس کم من رو تهدید کن !

عصبی بهم نزدیک شد و یکدفعه فَکَم رو بین دستاش گرفت و درحالیکه محکم فشارش میداد سرش رو نزدیک صورتم آورد و از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_این رو از فکرت بیرون کن که بزارم زنم اینجا بمونه

با صورتی جمع شده زیر دستش زدم و با نفس نفس ازش جدا شدم ، دستی به صورتم کشیدم عصبی گفتم :

_هه زن چی ؟؟ دور برداشتی فکر کردی خبریه

با چشمای ریز شده دستش رو عصبی جلوم تکون داد و سوالی پرسید :

_یعنی چی؟

در رو بین دستام گرفتم و درحالیکه سعی داشتم ببندمش خطاب بهش با تلخی گفتم :

_یعنی اینکه برو دنبال زندگیت !

خواستم در رو ببندم که پاشو لای در گذاشت و محکم آنچنان هُلی به در داد که تقریبا به عقب پرت شدم

بهم نزدیک شد و درحالیکه انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون میداد عصبی فریاد زد :

_الان داری به چیت مینازی هااا ؟ به این خونه اجاره ای ؟؟ یا به حساب بانکی پُر پولت ؟

باز داشت تحقیرم میکرد ، غرورم زیر پاش له میکرد ، بدبختی و بیچارگیم رو به روم میاورد !

چونم شروع کرد به لرزیدن ،نه نباید بشکنم نباید گریه کنم و ضعیف باشم ، پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و با صدای خفه لب زدم :

_زندگی من به تو مربوط نیست !

عصبی خنده بلندی کرد و کنایه آمیز گفت :

_آهان نمیدونستم از این به بعد به جان مربوطه نه ؟؟

سکوت کردم و عصبی لبم رو با دندون کشیدم که با طرز بدی نگاهش رو هیکلم چرخوند و ادامه داد :

_نکنه میخوای بعد من صیغه اون بشی ؟؟

چشمام از این حرفش گشاد شدن که با حالت تفکر دستی به چونش کشید و درحالیکه زیر لب نوچ نوچی میکرد گفت:

_نه اون سرش از صیغه میغه نمیشه ! همینطوری میخواد …….

دیگه نزاشتم ادامه بده و عصبی با کف دست به سینه اش کوبیدم و درحالیکه به عقب هُلش میدادم بدون توجه به موقعیتم جیغ کشیدم:

_از خونه من برو بیرون لعنتی !

” امیرعلـــــــے “

با صدای فریادش به خودم اومدم و انگار تازه متوجه شده باشم چی گفتم پشیمون چشمام رو با درد بستم ، توی اوج عصبانیت چیزای سرهم کرده بودم که واقعا خیلی وحشتناک بودن

دستام رو جلوش گرفتم تا آرومش کنم ولی بی فایده بود ،به قدری عصبی بود که مدام به سر و صورتم میکوبید و تقلا میکرد تا بیرونم کنه!

به دیوار چسبوندمش و درحالیکه دستاش رو محکم بالای سرش قفل میکردم عصبی از پشت دندونای کلیدشده ام غریدم :

_آروم باش !

جنون وار سرش رو به اطراف تکون داد و با خشم نگاهشو توی چشمام دوخت و فریاد زد :

_چطوری آروم باشم لعنتی !

از حرفام پشیمون بودم ولی اونم مقصر بود وقتی نصف شبی از خونه درست عین فراری ها بیرون زده بود و من رو به مرز جنون رسونده بود باید فکر این چیزا رو هم میکرد .

وقتی بیدار شدم و دیدم توی خونه نیست و با دیدن دوربین های مداربسته که چطوری با نفس نفس از خونه بیرون زده انگار آتیشم زده باشن باهاش تماس گرفتم ولی اصلا جوابی بهم نمیداد و با هر رَد تماسی که میداد انگار به جونم اتیش زده باشن سرم نبض میزد

مثل کوهی که در حال انفجاره نمیدونم چطور خودم رو به خونش رسوندم و با اعصابی داغون شروع کردم به در زدن و بعدشم که عصبیم کرد این چرت و پرتا رو سرهم کردم.

نمیدونستم چطوری کاری کنم که آروم بشه ، بی اختیار سرم رو توی گودی گردنش فرو کردم و میون تقلاهای اون سعی داشتم با بوسیدنش آرومش کنم.

ولی بی فایده بود ، دستاش توی موهام چنگ زد و عصبی سرم رو به عقب هُل داد کنار گوشم جیغ زد :

_بس کن تا جیغ و داد نکردم !

بی توجه بهش باز خواستم بهش نزدیک شم که با سیلی محکمی که توی صورتم کوبید خشکم زد و بی حرکت موندم

باورم نمیشد روی من دست بلند کرده بود و اینطوری با چشمای که پُر بود از نفرت خیرم بود و نفس نفس میزد

این حجم نفرت و خشم رو نمیتونستم هضم کنم و ناباور یک قدم به عقب برداشتم و ازش فاصله گرفتم سیب گلوم با خشم بالا پایین شد

یه حس خاصی داشتم ، پُر بودم ازخشم ، حسرت ،ناراحتی و درآخر پر رنگ تر از همه پشیمونی !

نباید اون حرف رو بهش میزدم ولی توی اوج خشم آدم نمیتونه خودش رو کنترل کنه و معلوم نیست چه چیزایی که بهم نمیبافه !

دستمو روی صورتم کشیدم و با صورتی که از ضرب دست نورا گَزگَز میکرد سرمو کج کردم و انگشت اشارمو آروم گوشه لبم کشیدم

کلافه زبونی روی لبهام کشیدم و نگاهم به سقف دوختم دنبال حرفی برای گفتن بودم که صدای لرزونش باعث شد از خودم بدم بیاد

_یک ثانیه دیگه نمیخوام اینجا ببینمت فهمیدی؟؟

نمیتونستم بزارم بدون من اینجا بمونه ولی با این گندی که زده بودم ،نمیدونستم چطور باید قانعش کنم تا باهام بیاد

با این حرفش هیستریک وار دقیق عین دیوونه ها شروع کردم به خندیدن ، متعجب نگاهشو بهم دوخت که یکدفعه خندمو خوردم و با لحن ترسناکی زیرلب غریدم:

_تو خواب ببینی که بزارم اینجا بمونی !

معلوم بود از حالتام ترسیده ، با قدمای بلند به سمت در رفت و بازش کرد و با صدای که میلرزید گفت:

_هه اونی که خواب میبینه تویی نه من!

با نفرتی که توی نگاهش موج میزد بهم خیره شد و ادامه داد :

_فردا هم میریم و این صیغه کوفتی رو باطل میکنی ، آخه میدونی چیه نمیخوام فرصت های توی زندگیم رو بیشتر از این از دست بدم

لبخند حرص دراری زد و لب زد:

_میدونی که چی میگم؟!

خون داشت خونم رو میخورد ، داشت غیرمستقیم به جان و مردای دیگه اشاره میکرد ، حس میکردم چطور از شدت خشم حرارت از صورتم بیرون میزنه و فشارم بالا رفته !

با وجود من که شوهرشم داشت از بودن با مردای دیگه میگفت ، با قدمای عصبی به سمتش رفتم ولی قبل از اینکه باز حرکت اشتباهی ازم سربزنه دستم رو مشت کردم

سرم رو جلو بردم و لاله گوشش رو بین دندونام با حرص کشیدم و با لحن خشنی کنار گوشش زمزمه کردم:

_فکر اینکه از دست من خلاص میشی رو از سرت بیرون کن!

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم از خونه بیرون زدم ، داشتم از شدت خشم دیووانه میشدم باید با خودم کنار میومدم

نمیدونم چقدر تو خیابونا چرخیدم وسیگار کشیدم که دیگه نفسم بالا نمیومد و سینم به خس خس افتاده بود تموم تنم بوی گَند سیگار میداد و حالم داشتم دیگه از خودم بهم میخورد

ولی به قدری سرگردون و پریشون بودم که نمیدونستم داره چه بلایی سرم میاد و نمیتونستم تصمیم درستی بگیرم،میدونستم این رابطه بلاخره یه جایی تموم میشه ولی حالا نمیدونستم چه مرگمه !

از فکر به اینکه مرد دیگه ای تن نورا رو لمس کنه خشم تموم وجودم رو میگرفت فندکم رو از جیبم بیرون آوردم وسیگاری روشن کردم و درحالیکه پوک عمیقی بهش میزدم به دوردست ها و سیاهی شب خیره شدم

نمیدونستم چه تصمیمی باید برای زندگیم بگیرم ،شاید نباید دیگه بیش از این پیگیر نورا باشم و بزارم راهمون از هم جدا بشه ،این دختر داشت تموم معادلات زندگیم رو بهم میریخت و شاید اینطوری به زندگی قبلیم برمیگشتم ،نمیشد بیش از این جلو رفت

بی اختیار دستمو روی قلبم فشردم ونفسم رو آه مانند بیرون فرستادم ولی با این دلم که جدیدا بازی درمیاورد میخواستم چیکار کنم زندگی من پُر بود از سیاهی و تاریکی!

نزدیکی های صبح خسته و کوفته به خونه برگشتم و به قدری کِسِل بودم که حوصله و حال و هوای هیچی رو نداشتم ، با پاهایی که به زور دنبال خودم میکشوندم داخل اتاق شدم و خودم روی تخت پرت کردم که با شنیدن صدای آخ کسی با تعجب نیم خیز شدم و نیم نگاهی به بغلم انداختم.

با دیدن صورت آنا توی تاریک و روشن اتاق خسته دستی به صورتم کشیدم و کلافه نالیدم :

_اینجا چیکار میکنی !

دستی به چشماش کشید و درحالیکه خودش رو بهم میچسبوند دستش رو نوازش وار روی سینم کشید و با صدای خواب آلودی لب زد :

_اصلا جایی نرفتم !

بی تفاوت چشمام روی هم گذاشتم و سعی کردم ذهنم رو از نورایی که عجیب داشت توی ذهن و فکرم جولان میداد پاک کنم

نمیدونم چقدر چشمام بسته بودن که با حرکت دست آنا و آروم آروم باز کردن دکمه های پیراهنم به خودم اومدم و عصبی گفتم:

_بس کن !

ولی اون طبق معمول بدون توجه به من به کارش ادامه میداد ،میدونست روی گردنم حساسم لباش روی گردنم گذاشت و به شدت شروع کرد به بوسیدنم!

ولی امشب شبی نبود که اون بخواد برخلاف میل من عمل کنه و طبق معمول باهام باشه ، به عقب هُلش دادم و برای اینکه از دستش فرار کنم بلند شدم و به طرف بار گوشه اتاق رفتم و یکی از بطری ها رو سر کشیدم

“نـــــــورا “

بعد از رفتنش انگار جون از پاهام رفته باشه ، سست و بی حال دستم رو به دیوار گرفتم و آروم روی زمین نشستم !

هنوزم باورم نمیشد همچین حرفایی بارم کرده ، مقصر خود احمقم بودم که حاضر شدم صیغه اش بشم تا حالا اینطوری دم دستی من رو ببینه و همچین حرفایی بهم بزنه !

لعنت به من که همچین کاری کردم و اینجوری راحت خودم رو در اختیارش گذاشتم

میدونستم الان حتما بچه ها صدای داد و فریادمون رو شنیدن و مطمئناً تا حالا فهمیدن چیزی بین منو امیرعلی و من این همه دروغ بهش گفتم ، از اینکه داخل خونه بشم از عکس العمل بچه‌ها میترسیدم و هم بخاطر دروغام خجالت زده بودم

شوک زده به خاطر حرف هایی که از امیرعلی شنیده بودم ،حالم به قدری بد بود که حس میکردم سرم گیج میره و هرآن ممکنه نقش زمین بشم

بلند شدم و با قدمای آروم از پله ها به سختی بالا رفتم و با سری پایین افتاده داخل خونه شدم ،نگاه بچه‌ها روم سنگینی می کرد ولی نه جرات سربلند کردن داشتم و نه حال روحیم برای سوال و جواب مساعد بود.

چند قدم به طرف اتاقم برداشتم که یکدفعه جولیا روبه روم ایستاد ودرحالیکه انگشتش رو جلوم تکون میداد و فریاد زد:

_چه چیزی بین تو و استاد رضاییه ؟؟

سرمو پایین انداختم و سکوت کردم که
عصبی دستش زیر چونم نشست و درحالیکه سرم رو به سمت بالا می گرفت توی صورتم فریاد زد:

_میگی یا برم از خودش بپرسم ؟

وقتی دید حرفی نمیزنم ، عصبی کتش رو از روی میز چنگ زد و به طرف در رفت و با خشم گفت:

_باشه خودت خواستی!

‏درمونده دستی به صورتم کشیدم وزیرلب شروع کردم به حرف زدن همه چی رو گفتم ،تموم دردام و غم هام و مشکلات زندگیم رو از خود روزی که مجبور به صیغه با امیرعلی شدم .

انقدر گفتم و توی خودم جمع شدم که با نشستن دست کسی روی صورتم به خودم اومدم و نگاه اشکیم رو به سوفیای که با غم نگاهم میکرد دوختم با بغض لب زد:

_بمیرم برای دلت!

ولی جولیا عصبی دور خودش میچرخید و با بُهت چیزایی زیرلب زمزمه میکرد و معلوم بود خیلی عصبانیه !

معلوم بود طوفان بزرگی توی راهه ،طوفانی که قرار همه چی رو بهم بریزه ، بی قرار بلند شدم تا به اتاقم برم که با صدای عصبی جولیا سرجام خشکم زد

_کجا داری فرار می کنی ؟

میدونستم اشتباه کردم و راهی که رفتم اشتباه بوده ولی قصد داشتم از این به بعد درست تصمیم بگیرم ولی جولیا میخواست الان با سرکوفتاش بیشتر آزارم بده و اشتباهاتم رو به رخم بکشه
خسته به طرفش چرخیدم و درحالیکه نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم بی رمق لب زدم:

_چه فراری جولیا ؟؟ من که همه چیز رو توضیح دادم

سرشو چند بار به اطراف تکون داد و با تمسخر خندید و گفت:

_آره فهمیدم چطوری راحت خودت رو عین یه فاحشه در اختیارش گذاشتی؟!

چی فاحشه ؟ این حرفش مدام توی ذهنم تکرار می شد و مات و مبهوتم کرد
باورم نمیشد این هم از جولیا !
خسته تر از اونی بودم که بخوام باهاش دعوا را بندازم و چیزی بهش بگم فقط در دلشکسته و ناراحت سرم را پایین انداختم و زیر لب زمزمه کردم:

_ فاحشه !!

انگار تازه فهمیده باشه چی گفته پشیمون چند قدم بهم نزدیک شد و خواست چیزی بگه که دستمو جلوش گرفتم

_می خوام تنها باشم

با کلافگی که از رفتارش معلوم بود دستی پشت گردنش کشید و با ناراحتی لب زد :

_معذرت می خوام ولی عصب…..

توی حرفش پریدم و همونطوری که به طرف اتاقم میرفتم بی تفاوت لب زدم :

_دَرم پشت سرتون ببندید

بدون اینکه منتظر حرفی از جانبشون باشم به طرف اتاقم پا تند کردم و خودم رو توی حمام انداختم ، به دوش آب سردی احتیاج داشتم

دوش رو باز کردم و با همون لباسای تنم زیرش ایستادم ، قطرهای آب به سر و صورتم میکوبید ،از درون میلرزیدم وحرفاشون مدام توی ذهنم تکرار میشد و داشت به مرز جنون نزدیک ترم میکرد

نمیدونم چقد زیر دوش آب خیره کاشی های حمام بودم که با برخورد دندونام روی هم با دست لرزون شیررو بستم و بعد از پوشیدن حوله بیرون اومدم

اینقدر امروز فشار روم بود که میخواستم فقط بخوابم ولی نه ، بسه هرچی کوتاه اومدم و کم آوردم باید یه از یه جایی از نو شروع کنم اولین قدمم دوری از هرچی مربوط به امیرعلیه !

آره ، چه وقتی بهتر از الان !

با این فکر انگار جنون به سرم زده باشه بلند شدم و بعد از پوشیدن لباس مناسبی از خونه بیرون زدم

تنها با کار بود که میتونستم استقلال داشته باشم ، میدونستم روز اول شاید کاری گیرم نیاد ولی بهتر از هیچی بود و بالاخره باید از یه جایی شروع میکردم تقریبا تموم شهر رو خیابان به خیابان و کوچه به کوچه گشتم ولی انگار برای من هیچ کاری پیدا نمیشد

برای اینکه زندگیمو از نو بسازم و تو این کشور بمونم باید یه کاری پیدا می‌کردم نمیخواستم باز زیر منت کسی مثل امیرعلی برم وقتی از اون خونه بیرون زدم یعنی باز بی پولم و کاریم که توی بیمارستان داشتم و امیر برام جور کرده بودم دیگه نمیتونستم برم

خسته تو یکی از کافه های پایین شهر نشستم و قهوه ای سفارش دادم که با بلند شدن صدای گوشیم اون رو از جیبم بیرون کشیدم که با دیدن شماره جان
با تعجب شونه ای بالا انداختم و دکمه وصل تماس رو زدم ،صدای شادش توی گوشم پیچید که با انرژی گفت:

_سلام نورا کجایی !

از این لفظ خودمونیش با تعجب ابرویی بالا انداختم و در حالیکه انگشتم رو لبه فنجون میچرخوندم بی تفاوت لب زدم:

_هیچ توی کافه ام

انگار برای گفتن حرفی دودله بعد از مکثی گفت :

_به یه فنجون قهوه دعوتم نمیکنی؟!

اینم امروز برای سر به سر گذاشتن من وقت گیر آورده بود ، هرچند حوصلش رو نداشتم ولی زشت بود نه بهش بگم به اجبار زیرلب آدرس کافه رو دادم و تماس رو بدون هیچ حرفی قطع کردم

سرم پایین بود و همونطوری که ذهنم مشغول کار و آیندم بود که با نشستن کسی کنارم و پخش شدن بوی عطر گرون قیمتش ، نیم نگاهی به جان که با لبخندی عجیب خیرم بود انداختم ، که با دیدن نگاهم لبخندش پررنگ تر شد و با هیجانی که از رفتاراش مشخش بود خوبی ؟ زیر لب زمزمه کرد و دستش رو برای گارسون بالا گرفت

دستم رو زیر چونم زدم و بدنیستمی زیر لب خطاب بهش زمزمه کردم که به طرفم خم شد و درحالیکه صورتم رو با دقت از نظر میگذروند سوالی پرسید :

_اتفاقی افتاده ؟؟

دستپاچه صاف ایستادم و به صندلی تکیه دادم

_نه فقط یه خورده ذهنم مشغوله !

گوشه لبش رو خاروند و درحالیکه نگاهش رو از روم برنمیداشت گفت :

_اگه فضولی نیست میشه بگی مشغول چی؟؟

فنجون قهوه رو برداشتم و همونطوری که مزه مزه اش میکردم زیرلب زمزمه کردم:

_دنبال کارم !

_همین؟؟

چه بی اهمیت حرف میزد ،هرچند این بچه مرفه چی از درد نداری و کرایه خونه و بی پولی من که چند روز دیگه دچارش میشدم میدونست ، چپ چپ نگاش کردم و سکوت کردم که با خنده دستاش بالا برد و گفت:

_منظورم اینه که راحت میتونم حلش کنم البته اگه بخوای!

با اینکه خیلی به کار احتیاج داشتم ولی دوست نداشتم کمک جان رو قبول کنم چون اونم مسلما یکی مثل امیرعلی بود دوست نداشتم باز ازم سوء استفاده بشه و بازیچه بشم پس زبونی روی لبهام کشیدم و بی تفاوت لب زدم:

_نه خیلی ممنون!

با تعجب نگاهی بهم انداخت که با اومدن گارسون قهوه با کیکی سفارش داد و همانطوری نگاهش رو از چشام نمی‌گرفت گفت:

_از این پریشونی و ناآرومیت معلومه که خیلی به کار احتیاج داری ولی دلیل اینکه پیشنهاد من رو رَد میکنی رو نمیفهمم!

شونه ای بالا انداختم وگفتم :

_دلیل خاصی نداره

تکیشو به صندلی داد و همونطوریکه نگاهش رو توی کافه میچرخوند با کلافگی گفت:

_تو هنوزم از من ناراحتی؟

دروغ چرا هنوزم وقتی یاد کاری که باهام کرد میفتم خشم تموم وجودم رومیگرفت ولی با دیدن امیرعلی که بدترین بلاها رو سرم آورد فهمیده بودم همه مردا اینطورین و نمیشه به هیچ کسی اعتماد کرد و این موضوع برام بی اهمیت شده بود

_نه دیگه برام اهمیت نداره !

با این حرفم با چشمای که برق میزدند دستاش رو توی هم گره زد و زیرلب انگار داره با خودش حرف میزنه زمزمه کرد:

_پس میتونم امیدوار باشم !

سرم رو کج کردم و با چشمای ریز شده خیرش شدم ، یعنی منظورش از این حرف چی میتونه باشه ؟ سرش رو که بلند کرد با دیدن نگاه متعجبم لبخند عجولی روی لبهاش نشوند و گفت:

_ولی من هنوز روی حرفم هستم و هر وقت بخوای توی شرکت پدرم استخدامی !

با اینکه ذهنم درگیر این بود که قبول کنم ولی دلم راضی نمیشد و از اعتماد دوباره میترسید از اینکه مردی زیادی بهم نزدیک بشه ترس بدی توی دلم بود

لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم ودرحالیکه سعی میکردم به چشمای منتظرش نگاه نکنم گفتم :

-ممنون از لطفت

وقتی دید زیاد تمایلی نشون نمیدم ومشتاق نیستم دستی به ته ریشش کشید با لبخند جذابی زیرلب زمزمه کرد:

_اوکی دیگه اصرای نمیکنم ولی هروقت تصمیمت عوض شد کافیه بهم بگی!

توی سکوت سری به عنوان تاکید براش تکون دادم که اونم دیگه حرفی نزد و سکوت کرد قهوهمون رو که خوردیم ، بدون توجه به جان بلند شدم و مقابل چشمای متعجبش درحالیکه کیفم روی دوشم مینداختم لب زدم :

_من برم ، یه کمی کار دارم!

مقابل چشمای گرد شده ام بلند شد و با عجله میز رو حساب کرد و کتش رو از روی صندلی بغل چنگ زد وگفت:

_بریم بریم!

بی حوصله چشمام رو توی حدقه چرخوندم و جلوتر از اون راه افتادم ، من سعی داشتم از دست اون فرار کنم ولی انگار بی فایده بود !

تقریبا تموم شهر رو پا به پام اومد و قصد داشت کمکم کنه ، هرچند اولش از حضورش ناراحت بودم ولی کم کم از اینکه تنها نبودم و یکی کنارم بود حس خوبی داشتم

نمیدونم چقدر گشته بودم و همه جا رو زیرو رو کرده بودم که خسته رو یکی از نیمکت های پارک نشستم و بطری آب معدنی رو باز کردم با عطش سر کشیدم با نفس نفس دستی به لبام کشیدم که با حس سنگینی نگاهی ، نگاهم به جانی خورد که با طرز خاصی خیرم بود و پلکم نمیزد !

توی نگاهش چیزی بود که درکش برام سخت بود و نمیخواستم باورش کنم زود بلند شدم و درحالیکه خاک های احتمالی لباسم رو پاک میکردم بدون نگاه کردن به جان گفتم :

_از کمکت ممنونم جان !

یکدفعه انگار تازه به خودش اومده باشه بلند شد و همونطوری که نگاهش رو توی صورتم میچرخوند گفت:

_من هنوزم رو پیشنهادم هس….

دستم رو جلوش گرفتم و نزاشتم بیشتر ازین ادامه بده:

_نمیتونم !

لبش رو با دندون کشید و عصبی درحالیکه دستاش توی جیب شلوارش فرو میکرد به زمین خیره شد

_باشه ، من جوابت رو نشنیده میگیرم هروقت نظرت عوض شد بهم زنگ بزن

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه با قدمای بلند ازم فاصله گرفت و دور شد ، به مسیر رفتنش خیره بودم و به این فکر میکردم که باید چیکار کنم.

دیگه نمیتونستم از امیرعلی کمک بخوام و از طرفی هم هیچ کس دیگه نداشتم که بهش تکیه کنم و ازش کمک بخوام از چند روز دیگم امتحانام شروع میشدن ودرسا فشرده تر میشدن و من هنوز درگیر وحیرون توی خیابونا میگردم

کنار خیابون دستمو برای تاکسی بلند کردم ولی یکدفعه بایادآوری اینکه پس اندازم رو به پایانه و تقریباً هیچی ندارم تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم

توی تاریکی شب با تنی خسته و پاهای که دیگه نای راه رفتن نداشتن در خونه رسیدم

دستم رو داخل جیب شلوارم به دنبال کلید فرو بردم ولی نبود ، پوووف کلافه ای کشیدم و شروع کردم به گشتن جیبای کیفم که با صدای که از پشت سرم به گوشم رسید خشکم زد و بی حرکت موندم باورم نمیشد این موقع شب اینجا چیکار میکرد

ناباور به عقب برگشتم که با دیدن آینازی که توی تاریک روشن خیابون بهم نزدیک میشد با بُهت دستمو جلوش تکون دادم و سوالی پرسیدم:

_معلوم هست تو این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟؟

دستش رو جلوی دماغش که از شدت سرما قرمز شده بود گرفت و با صدای گرفته نالید:

_اومدم که با تو حرف بزنم

با دیدنش که از سرما توی خودش مچاله شده بود کیفم رو زیررو کردم کلیدو بیرون کشیدم درحالیکه با عجله در خونه رو باز میکردم خطاب به آیناز بلند گفتم :

_بدو بیا داخل تا از سرما یخ نزدی!

با عجله از پله ها بالا رفتم و در مقابل چشمای متعجب آینازی که مدام به اطراف نگاه میکرد در خونه رو باز کردم و تعارفش کردم داخل شه.

درحالیکه به طرف اتاقم پا تند میکردم خطاب به اون که هنوزم وسط خونه مردد ایستاده بود گفتم:

_چطور داداشت گذاشته اینجا بیای؟

کیفم روی تخت انداختم و پیراهنم رو از تنم بیرون کشیدم و با بالاتنه برهنه به سمت کمد رفتم که صدای دلخورش به گوشم رسید

_اون خبر نداره یعنی چطور بگم اصلا حواسش به هیچ جا نیست

یکی از تاپ هامو بیرون کشیدم ودرحالیکه تنم میکردم از اتاق بیرون رفتم و بی اهمیت به حرفش لب زدم:

_خوب چی میخوری؟

سنگینی نگاهش رو احساس میکردم که چطور خیره منه ، بعد از چندثانیه گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و گفت :

_هیچی!

دو لیوان نوشیدنی گرم برای هر دومون ریختم و با تنی خسته کنارش روی مبلا نشستم و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم ،زبونی روی لبهاش کشید و انگار برای گفتن حرفی دودله گفت :

_نباید از خونه میرفتی !

بی تفاوت چشمام روی هم گذاشتم که با لکنت بریده بریده ادامه داد :

_ تو که رفتی جا برای اون آنا باز شده دیشب توی اتاق امی…..

نزاشتم بیشتر از این ادامه بده از کنارش بلند شدم توی حرفش پریدم وبی تفاوت گفتم :

_تو گرسنه نیستی ؟؟

متعجب خیرم شد ، انگار این حجم از بی تفاوتی رو از من انتظار نداشت ، دیگه امیرعلی برام اهمیتی نداشت میخواستم هرچه زودتر مدرکم رو بگیرم و از این کشور لعنتی برم !

دیشب احساسم رو کشته بودم و دیگه هیچ کس جز خودم مهم نبود ، شده پا روی دیگران بزارم و بالا برم باید این مدرک کوفتی رو بگیرم و با اولین پرواز برگردم ایران

آیناز اون شب پیشم موند و از اتفاقای که بعد از رفتن من از خونه اتفاق افتاده بود گفت ،از اینکه امیرعلی تا چه حد عصبی شده و تموم نگهبانا رو تنبیه کرده

از آنایی گفت که توی اون خونه مونده و توی اتاق امیرعلی میمونه ولی من فقط سرد و بی روح خیرش بودم و به حرفاش گوش میدادم ، بشکنی جلوی صورتم زد و ناباور نالید:

_باورم نمیشه یعنی اصلا برات مهم نیست؟

شونه ای بالا انداختم و با سردی گفتم:

_تازه دارم عاقل میشم

بلند شد و در حالی که عصبی جلو قدم میزد شروع کرد به غُر زدن

_اون از داداشم که زده به سرش انگار دیوونه شده اینم از تو که از این رو به اون رو شدی !

با بلند شدن صدای در خونه ساکت شد و با تعحب پرسید:

_منتظر کسی بودی؟

نه آرومی زیرلب زمزمه کردم و به طرف در رفتم و از چشمی نیم نگاهی به بیرون انداختم که با دیدن مردی مسن که با عینکای ته استکانیش پشت در منتظر ایستاده بود با عجله درو باز کردم

با کنجکاوی نگاهش از بالا تا پایین روم چرخوند و زیرلب بلند طوری که من بشنوم زمزمه کرد:

_پس مستاجر جدید تویی !

با این حرفش دستپاچه به طرفش رفتم و شروع کردم به حرف زدن

_سلام خوب هستید؟؟ بله منم بفرمایید داخل

برخلاف صورتش که به نظر مهربون میومد با ابروهای گره خورده نگاهش رو به اطراف چرخوند و گفت:

_چرا کرایه خونت رو به حساب واریز نکردی تا من این همه راه تا اینجا نیام ؟

اوووه مگه امروز چندم بود؟
چرا سوفی حرفی به من نزده خدای من

با یادآوری پس اندازم که تقریبا هیچی ازش نمونده بود با شرمندگی سرم پایین انداختم و با صدای که انگار از ته چاه بیرون میومد لب زدم:

_ببخشید من اصلا فراموش کرده بودم !

دستی به ته ریش سفیدش کشید و با بدخلقی خطاب بهم گفت :

_خوب الان بیار بده !

شرمنده دستام بهم چلوندم من که پولی نداشتم بخوام بهش بدم ، با خجالت پایین پیرهنم رو چنگ زدم و با صدای لرزون گفتم:

_الان پولی تو خونه ندارم

با این حرفم چندثانیه سکوت کرد ویکدفعه انگار تازه به خودش اومده باشه یک قدم بهم نزدیک شد و سوالی با تعجب پرسید:

_یعنی چی نداری؟؟

نباید میفهمید بی پولم وگرنه ازش بعید نبود همین فردا از خونه بیرونم نندازه ، لبخندی روی لبهام نشوندم و دستپاچه گفتم:

_یعنی اینکه پول ….

انگار لال شده باشم همه چی از ذهنم پرید که با دیدن چشمای منتظرش که خیره دهنمه ، با لُکنت ادامه دادم:

_یعنی اینکه پول نقد تو خونه ندارم!

آهانی زیر لب زمزمه کرد و انگار که هنوز نسبت بهم شک داره نگاه عجیبی بهم انداخت و درحالیکه دستی به کتش میکشید تاکیدوار گفت:

_باشه پس تا فردا پول رو بهم برسون

زیرلب با بُهت زمزمه کردم:

_پول !

سرش رو بلند کرد و با تعجب پرسید :

_چیزی گفتی ؟!

با استرس چندبار پشت سرهم نه رو زمزمه کردم ،در خونه رو باز کردم درحالیکه دستمو به سمت داخل خونه میگرفتم خطاب بهش گفتم:

_بفرمایید داخل

از کنار دستم نیم نگاهی به داخل خونه انداخت و با کنجکاوی نگاهش رو تقریباً توی خونه چرخوند ولی داخل نیومد ،درحالیکه قصد پایین رفتن از پله ها رو داشت گفت:

_فردا منتظرتم!

بدون توجه به صورت ماتم زدم از پله ها پایین رفت ،از پشت خیره رفتنش شدم و به این فکر میکردم که این دردسر جدید از کجا اومد و توی این بی پولی گریبانگیرم شد در خروجی رو باز کرد و به طرف من که هنوزم از بالا خیره اش بودم برگشت و گفت :

_یادت نره ، آدرسمم رو از سوفی بگیر !

پیرمرد طماع ببین چندبار برای چندرغاز هی میگه ! بدون اینکه جوابی بهش بدم با خشم سرم رو بالا گرفتم و چشمام روی هم فشار دادم که بعد از چندثانیه با صدای بلند شدن در خونه فهمیدم که بیرون رفته

حالا باید چیکار میکردم نمیدونستم !
پول رو میخواستم از کجا جور کنم یه مشکل دیگه ای به مشکلاتم اضافه شد حس میکردم سرم داره از فشار فکرای زیادی که توی سرم چرخ میخوره منفجر میشه

با فکری مشغول داخل خونه شدم و روبه روی تلوزیون نشستم که آیناز به طرفم برگشت و با اخمای درهم گفت:

_صاحب خونت بود؟

توی سکوت سری به نشونه آره براش تکون دادم که روی مبل خودش رو به طرفم به جلو کشید و گفت:

_میگم به پول احتیا….

با صدای بلند شدن صدای زنگ تلفن حرفش رو قطع کرد و با کنجکاوی نگاهش رو به اطراف به دنبال موبایلم چرخوند و گفت :

_گوشی توعه ؟؟

از هپروت بیرون اومدم و بی حوصله بلند شدم ،دنبال گوشیم به اتاقم رفتم ولی یادم نمیومد زمانی که اومدم کجا گذاشتمش ، پریشون به دنبالش نگاهم رو اطراف چرخوندم که با دیدن کیفم با قدمای بلند به طرفش رفتم

با دیدن شماره جان نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و گوشی رو توی دستم چرخوندم ، حالا این چشه هی زنگ میزنه
چرا دست از سرم برنمیداره خدای من !

نمیدونم چقدر خیره گوشی توی دستم شدم که تماس قطع شد ، شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت خواستم گوشی روی تخت پرت کنم که با لرزیدن دوبارش توی دستم پوووف کلافه ای کشیدم و تماس رو وصل کردم

_بله جان !

بعد از چند دقیقه صدای گرفته اش تو گوشم پیچید درحالیکه دماغش رو بالا میکشید گفت :

_ببخشید مزاحمت شدم ، ازت میخوام فردا رفتی دانشگاه به استاد کویین بگی نمره پروژه من رو بده!

چرا از من میخواست که همچین حرفی
به استاد بزنم نمیفهمیدم ، وقتی سکوتم رو دید با سرفه ای صداش رو صاف کرد و گفت:

_ببخشید از تو خواستم ولی حالم خیلی بده و فردا نمیتونم دانشگاه بیام و آخرین کلاسمونم با استاد کوین هستش و اگه….

فهمیدم منظورش چیه ، توی حرفش پریدم و با کلافگی که توی صدام بابت فردا و پولی که باید جور میکردم موج میزد گفتم :

_باشه حتما بهش میگم

_خیلی ممنون ، شب خوش!

با فکری که به ذهنم رسید قبل از اینکه گوشی رو قطع کنه دستپاچه صداش زدم و گفتم:

_جان درمورد چیزی که صبح بهم گفتی هنوزم سر حرفت هستی؟

با صدای که تعجب توش موج میزد گفت:

_کدوم حرفم ؟؟

شرمنده از اینکه صبح اونطوری دربرابرش جبهه گرفتم و پیشنهادش رو رَد کردم حالا خجالت میکشیدم چیزی ازش بخوام ،کلافه شروع کردم به قدم زدن

_همون چیز ….کار دیگه

صدایی از اون سمت خط نیومد با فکر به اینکه تماس قطع شده صداش زدم که بعد از چند سرفه پی در پی گلوش رو صاف کرد و گفت:

_پس بلاخره فکراتو کردی !؟

با اینکه دلم نمیخواست باز محتاج هیچ مردی بشم ولی به خاطر کرایه خونه واینکه شاید تا چند روز دیگه خونه ی نداشته باشم که توش بمونم به اجبار لب زدم:

_آره

انگار اونم عین من شوق و ذوق صبح که اونطوری بهم اصرار میکرد رو نداشت چون با صدای خسته ای گفت:

_باشه امشب با پدر صحبت میکنم

با خوشحالی لبمو گزیدم و ممنونمی زیر لب زمزمه کردم که ادامه داد:

_فقط صبح سر موقع شرکت باش چون پدر روی زمان خیلی حساسه!

از اینکه بعد از اون جریانایی که بینمون اتفاق افتاده بود اینطوری محتاجش شده بودم و بهش رو انداخته بودم ناراحت وکلافه دستی به صورتم کشیدم !
این همان جان بود و معلوم نبود باز چه چیزی توی سرش باشه و نخواد ازم سؤاستفاده کنه

توی فکر فرو رفته و سکوت کرده بودم که با صدا کردن مکرر اسمم به خودم اومدم و بی اختیار هااانی خطاب بهش گفتم که صدای خنده ریزش تو گوشی پیچید

_باشه حواسم هست !

با صدای که خنده توش موج میزد با شیطنت گفت :

_آره اگه فردا مثل الان حواست باشه خیلی خوبه !

داشت غیر مستقیم به حواس پرتیم اشاره میکرد و میخواست سر به سرم بزاره ولی من به قدری فکرم درگیر پول بود که دل و دماغ حرفاش رو نداشتم

_نمیدونم چطور تشکر کنم ، ممنون از لطفت !

فهمید که حوصله حرف زدن ندارم خواهش میکنمی در جوابم گفت که بعد از شب بخیر کوتاهی تماس رو قطع کردم و خودم روی تخت پرت کردم ،چشمام بسته بودم که با یادآوری آیناز بلند شدم و خسته از تخت پایین رفتم

آیناز با دیدنم نگاهش رو از تلوزیون گرفت و سوالی پرسید:

_کی بود ؟؟

یک کلمه زیر لب زمزمه کردم: جان

از چشمای ریزبینش که خیرم بود معلوم بود که میخواد بپرسه جان کیه ولی بهم نزدیک شد و درحالیکه دستام رو توی دستاش میگرفت دلجویانه لب زد :

_نمیدونم چی بین تو و داداشم گذشته ولی ازت می خوام برگردی خونه و دست این لج بازیای بچگانه بردارید

بی اراده پوزخندی گوشه لبم نشست هه لج بازی؟؟ اون از زندگی من و رفتارای خودخواهانه داداشش چی میدونست که اینطوری راحت حرف میزد

_ من خودم خونه دارم !

_یعنی چی ؟؟

دستم رو از دستاش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم

_یعنی اینکه دیگه پام رو تو اون خونه نمیزارم !

_یعنی میخوای بگی عشقت یه شبه از بین رفت ؟

خنده تلخی کردم

_عشق میتونه به نفرتم تبدیل شه

با چشمای گشاد شده درحالیکه عصبی دستاشو به اطراف تکون میداد گفت:

_باورم نمیشه انگار شما دوتا به سرتون زده ، هر دوتون مثل دیوونه ها سعی میکنید خودتون رو بیخیال نشون بدید

نمیدونم چقدر خیره اش شدم و دست به سینه به مبل تکیه دادم به حرفاش گوش میدادم ، اون از همه چی حرف میزد و عصبانیتش رو خالی میکرد با دیدن سکوتم به طرفم برگشت وعصبی گفت :

_چیه چرا حرفی نمیزنی؟؟

_چون همه چی برام تموم شده

بدون توجه بهش بلند شدم و درحالیکه به طرف اتاقم قدم تند میکردم گفتم:

_خیلی خستم فردام قرار کاری مهمی دارم توام بیا بخواب

صبح با صدای مکرر زنگ گوشی خسته دستم روش گذاشتم و خاموشش کردم و بالشت محکم روی سرم گذاشتم که یکدفعه با یادآوری قرار کاری که داشتم از جام پریدم و جیغ خفه ای کشیدم

با دیدن ساعت روی پاتختی گیج بلند شدم و دور خودم چرخیدم وااای خدای من خواب موندم ،گوشی یکسره زنگ میخورد و روی اعصابم میرفت با دیدن شماره جان دستپاچه تماس وصل کردم و روی پخش زدم گوشی رو کناری انداختم با عجله شروع کردم به لباس پوشیدن صدای گرفته و تو دماغیش توی اتاق پیچید که کلافه گفت:

_معلوم هست تو کجایی ؟ مگه نگفتم پدر روی زمان خیلی حساسه ؟؟

شلوار از توی کمد بیرون کشیدم وهمونطوری که سعی می کردم تنم کنم دستپاچه لب زدم:

_ببخشید خواب موندم

_باشه حالا زود برو

دست به شلوار خشکم زد و با بهت گفتم:

_مگه تو نمیای؟؟

تو گلو همونطوری که سرفه میکرد خندید و با مهربونی گفت:

_نه دختر خوب ، دیشب گفتمت که من حالم مساعد نیست

آخ یادم رفته بود که مریضه ، با عجله کمر شلوارم درست کردم و درحالیکه به طرف دستشویی پاتند میکردم گفتم:

_باشه ، من برم دیرم شد

_اوکی آدرسم برات میفرستم موفق باشی

صدای بوق آزاد توی فضای اتاق پیچید ،چند مشت آب به صورتم پاشیدم و به این فکر میکردم که چطور دیشب یادم رفته بود آدرس رو ازش بگیرم کلا ذهن و فکرم خیلی درگیره از این بیشترم انتظاری ازم نمیره !

کمتر از نیم ساعت خودم رو به آدرسی که جان برام فرستاده بود رسوندم ، با دیدن شرکت بزرگی که روبه روم بود با تعجب زیرلب سوت بلندی کشیدم ، معلوم بود از اون شرکت های میلیاردی هست!

نگاهی به سر و وضعم انداختم بد نبودم ، خداروشکر لباسام هنوزم شیک و نو بودن دستی به موهام کشیدم و درحالیکه نفس عمیقی میکشیدم وارد ساختمون شدم و بعد از سوال پرسیدن از نگهبانی به سمت آسانسور رفتم

با دیدن شرکت به اون بزرگی استرس یه جونم افتاده بود ، آخه من کار زیادی بلد نبودم میترسیدم استخدامم نکنن ، با یادآوری اینکه جان سفارش من رو به باباش کرده ته دلم امیدوار شدم

با قسمت مدیریت که رسیدم با قدمای محکم به طرف منشی رفتم که با دیدنم سرش رو تکون داد و سوالی پرسید:

_با کی کار دارید؟

دستم به لبه میزش گرفتم و نگاهم رو توی دفترش چرخوندم

_آقای میلر

ابرویی بالا انداخت و درحالیکه نگاهش روم بالا پایین میکرد با چشمای ریز شده سوالی پرسید :

_بگم کی کارشون داره؟؟

_احمدی هستم ، همکلاسی پسرشون

_باشه بشینید تا صداتون کنم !

سری به نشونه تاکید حرفاش تکون دادم و روی صندلی های گوشه سالن منتظر نشستم ، حدود یک ساعت اونجا نشسته بودم و دیگه مثل دقیقه اول نگاه کردن به اطراف برام جذابیتی نداشت

مگه نمیگفت پدرش روی زمان حساسه پس الان چی شده که اینطوری من رو معطل خودش کرده ، نیم نگاهی به ساعت مچیم انداختم یک ساعت دیگه کلاس داشتم ولی هنوز اینجا بودم خسته دستم رو از زیر چونم برداشتم و به طرف منشی رفتم

_ببخشید چی شد؟

بدون اینکه سرش رو از روی دفتری که جلوش بود برداره گفت:

_جلسشون تموم شد میفرستمتون داخل!

بی قرار لبم رو گزیدم و نگاهم رو به در بسته اتاقش دوختم ، تا نیم ساعت دیگه صبر میکنم بعدش میرم به اجبار دوباره سرجام نشستم! هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ تلفن بلند شد و منشی گوشی رو برداشت و درحالیکه نگاهش روی من میچرخید با تلفن حرف میزد ، بعد از قطع تلفن نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت:

_میتونی بری داخل!

چه عجبی زیرلب زمزمه کردم و با قدمای بلند به طرف اتاق مدیریت رفتم ، از درون داشتم میلرزیدم اگه قبولم نمیکرد چی؟

تقه ای به در زدم و با سری پایین افتاده داخل شدم و سلام آرومی زیرلب زمزمه کردم که با شنیدن صدای گیرا و جذابی که به گوشم رسید بی اراده مسخش شدم و سرم بالا اومد

_خوب بود؟

مردی حدودا پنجاه ساله با تیپی نفس گیر و شیک که از سرو صورتش غرور میبارید پشت میزش نشسته بود و با حالت خاصی نگاه ازم نمیبرید دستامو توی هم گره زدم و با تعحب پرسیدم:

_ببخشید چی؟؟

تکیه اش رو به صندلیش داد و نیشخندی زد و گفت :

_اینکه منتظر بمونی!؟

اووه خدای من ، پس جلسه ای در کار نبوده و تا الان از قصد من رو معطل خودش کرده تا تلافی دربیاره، با اینکه حرصم گرفته بود ولی مجبور بودم چیزی نگم

_بابت صبح معذرت میخ….

توی حرفم پرید و دستش رو به طرف مبلا گرفت

_بشین تا حرفامون بزنیم

دهن نیمه بازم رو بستم و نشستم که دقیق خیرم شد و گفت :

_ خوب سابقه کاریت رو بگو ؟؟

جز رستوران که گارسون بودم مگه سابقه کاری دیگه ای داشتم؟؟ لبمو با دندون کشیدم و خجالت زده گفتم:

_سابقه ای ندارم

کلافه دستی به صورتش کشید و زیرلب از دست تو پسری زمزمه کرد

_پس میتونی منشی خود جان بشی!

سرش رو تکون داد و کلافه ادامه داد:

_کار دیگه ای با این وضعت سراغ ندارم

از این حرفش حرصم گرفت ، یه جورایی داشت روم منت میزاشت که مجبوره استخدامم کنه ، دستام با حرص مشت کردم که یه وقت چیزی بهش نگم، زیرلب مدام با خودم تکرار میکردم:

_نورا تو به این کار احتیاج داری!

با این حرف خودم رو آروم میکردم که کاغذی رو به طرفم گرفت و با لحن خشکی گفت:

_امضا کن همه شرایط داخلش نوشته شده!

فقط میخواستم هرچه زودتر از اینجا فرار کنم ، بلند شدم و بدون اینکه بخونمش امضایی پایین برگه انداختم، خودکار روی میز انداختم و برگه رو به سمتش گرفتم که ابرویی بالا انداخت و با تیزبینی گفت:

_همیشه قبل اینکه امضا کنی ،اون برگه رو بخون

با چشمای بی روح خیره شدم که ادامه داد:

_شاید حکم اعدامت باشه باید امضاش کنی؟؟

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و بی تفاوت لب زدم :

_مهم نیست !

دیدم چطور چشماش گشاد شدن و با تعجب خیرم شد ولی بی اهمیت زبونی روی لبهام کشیدم و درحالیکه کیفم روی دوشم تنظیم میکردم گفتم:

_ممنون از لطفتون میتونم برم؟!

به خودش اومد و درحالیکه برگه توی دستش رو داخل پرونده ای جا میداد گفت:

_بفرمایید

بعد از خدافظی کوتاهی از اتاقش بیرون زدم و داشتم به سمت آسانسور میرفتم که منشی صدام زد ، با ابروهای بالارفته به عقب برگشتم و سوالی خیرش شدم که بهم اشاره کرد جلو برم

اینم یه چیزیش میشه هااا ؟؟
نزدیکش که رسیدم خطاب به شخصی که پشت گوشی بود گفت باشه حواسم هست بهشون میدم ، منتظر ایستاده بودم که تماس رو قطع کرد و پاکتی رو به طرفم گرفت ،کنجکاو ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم :

_چی هست ؟؟

چیزی نگفت که پاکت رو از دستش گرفتم و بازش کردم با دیدن چیزی که توش بود خشکم زد و حیرون موندم.

چرا اینا رو به من داده ، انگار لال شده باشم پاکت رو به طرفش گرفتم و با دستم اشاره کردم چین؟؟

لبهای رژ خوردش رو جلو داد و نیم نگاهی به پولای توی پاکت انداخت و گفت:

_حقوقتونه !

با بُهت چی آرومی زیرلب زمزمه کردم؟؟ حقوق چی؟؟ من که امروز استخدام شدم تازه این پول برای من خیلی زیاده، بسته رو به سمتش گرفتم و با تعجب پرسیدم :

_واقعا این مال منه ؟؟

دستش رو زیر چونه اش زد و کلافه آره آرومی زیرلب زمزمه کرد ،پولا رو بیرون آوردم و به سمتش گرفتم

_آخه….

کیبرد کامپیوترو به سمت خودش چرخوند و درحالیکه معلوم بود از دستم کلافه شده توی حرفم پرید

_آقای میلر گفتن حقوق یک ماهتون رو جلوتر بهتون بدم حالام اگه بزارید من به کارام برسم

خواستم اعتراض کنم و پولا رو پس بدم ولی با یادآوری صاحب خونه و پولی که قراره امروز براش ببرم پشیمون پاکت پولا رو توی دستم مچاله کردم و با ببخشید کوتاهی ازش فاصله گرفتم و با عجله سوار آسانسور شدم

از شرکت بیرون زدم و پولا رو بدون اینکه نگاهی بهشون بندازم ته کیفم انداختم ،سوار اولین تاکسی که کنار پام ایستاد شدم ،خودم رو به دانشگاه رسوندم

امروز کلاس مهمی داشتم و فقط چند دقیقه دیگه تا شروعش مونده بود خداروشکر سر موقع رسیدم ،سرکلاس بخاطر پولایی که جور شده بود لبخند از روی لبهام پاک نمیشد و با انرژی به استاد گوش میدادم و این وسط جولیا نگاه ازم برنمیداشت

بی توجه بهش نکته هایی که استاد میگفت رو یادداشت میکردم ، ازش دلگیر بودم و حرفاش مدام توی ذهنم تکرار میشدن

بعد از اتمام کلاس توی سالن باعجله خودم رو به استاد رسوندم و درحالیکه جزوهایی توی دستم رو جابه جا میکردم خطاب بهش گفتم:

_ببخشید استاد آقای میلر ازم خواستن بهتون بگم که نمرش رو کامل بهش دادید یا نه؟

استاد ایستاد و درحالیکه دستی به صورتش میکشید سوالی لب زد :

_همون که پروژش رو دیر تحویل داد؟؟

_آره فکر کنم

سری به نشونه تاکید تکون داد و گفت:

_نمره کاملش رو امروز براش رَد میکنم

با تشکر کوتاهی از استاد به عقب برگشتم که سراغ صاحب خونه برم ولی با دیدن کسی که دست به سینه و با اخمای گره خورده دقیق پشت سرم ایستاده بود ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشتم

“امیرعلـــــے “
امروز روز کِسِل کننده ای برام بود اگه بخاطر امتحانات که چند روز دیگه شروع میشدن نبود اصلا دانشگاه نمیومدم، توی راهرو خسته داشتم جواب یکی از دخترای دانشجو رو میدیدم که حس کردم برای ثانیه ای نورا رو دیدم

سرسری جواب اون دانشجو رو دادم و باکنجکاوی نگاهم رو به دنبال نورا به اطراغ چرخوندم، با دیدنش کنار کویین با کنجکاوی نزدیکشون شدم که با شنیدن حرفایی که داشت میزد با خشم دندونام روی هم سابیدم

این دختر تا منو به مرز جنون نمیبرد دست بردار نبود ،درسته تصمیم گرفته بودم ازش فاصله بگیرم ولی خشم و عصبانیتم دست خودم نبود چه بخوام چه نخوام روش حساس بودم یکدفعه به عقب برگشته که سینه به سینم شد و با دیدنم خشکش زد

ابرویی بالا انداختم و با عصبانیت پرسیدم:

_از کی تا حالا شما وکیل وصی جان شدی؟

کتاب رو محکم توی دستش فشار داد و با چشمای ریز شده گفت:

_اولاً مجبور نیستم به شما جواب پس بدم دوماً ایشون همکلاسیمه و کمک کردن بهش فکر نکنم مشکلی باشه!

نگاهم رو به اطراف چرخوندم و سعی کردم آروم باشم ،بهش نزدیک شدم نیشخندی گوشه لبم نشوندم و گفتم:

_یادت نرفته که هنوز زن منی!

میخواستم عصبی بشه ولی برعکس انتظارم لبخندی زد :

_چی؟؟ اتفاقا یادم رفته

دستی به چونش کشید و با پوزخندی ادامه داد:

_آخه چیزای بی اهمیت زود یادم میرن

باورم نمیشد این دختر رو به روم نورا باشه ، به قدری رفتارش سرد بود که خشکم زد، با تنه محکمی که بهم زد و از کنارم رد شد به خودم اومدم

به عقب چرخیدم که دنبالش برم ولی با دیدن اینکه توی دانشگاهیم کلافه چنگی توی موهام زدم و با قدمای عصبی به طرف ماشین رفتم و با سرعت از دانشگاه بیرون زدم

با سرعت توی جاده میروندم و با یادآوری حرفاش عصبی مشت محکمی روی فرمون کوبیدم

_که به من مربوط نیست و برات بی اهمیته هااا ؟!

اینطوری فایده نداشت دیگه زیادی داشت دور برمیداشت ، با دیدن چشمای سرد و یخیش باورم نمیشد نورا باشه که اینطوری با من رفتار میکنه که انگار نمیشناستم و غریبه ام!

نمیدونم چقدر بی هدف توی خیابونا روندم که با تاریکی هوا به خودم اومدم و بی اختیار ماشین رو به طرف خونه ای که نورا توش زندگی میکرد حرکت دادم

جلوی خونش ماشین رو پارک کردم ونگاهمو به پنجره اتاقش دوختم که با دیدن چراغ خاموشش صورتم درهم شد یعنی این موقع شب کجاس؟ خواب که نمیتونه باشه

گوشی بیرون آوردم که باهاش تماس بگیرم ولی جلوی خودم رو گرفتم و عصبی گوشی رو جلوی ماشین پرت کردم دستی به صورتم کشیدم معلوم نیست کجا رفته نصف شبی دختره گستاخ !

همینجوری داشتم حرص میخوردم و هراز گاهی نگاهی به ساعت مینداختم ولی دیگه تحملم تموم شده باشه باز گوشی رو برداشتم و شماره خونش رو گرفتم

هر چی بوق میخورد برنمیداشت پس حدسم درست بود و خانم معلوم نبود کجا رفته !

از ماشین پیاده شدم و درحالیکه گوشی دستم بود عصبی شروع کردم به راه رفتن برنمیداشت ، لعنتی زیر لب گفتم و دستی به صورتم کشیدم

امیر لعنتی تو مگه قرار نبود کاری باهاش نداشته باشی پس الان دقیقا چه مرگته!؟ عصبی چنگی به موهام زدم و لبه خیابون نشستم و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_نمیتونم نمیتونم

با صدای نزدیک شدن ماشینی سرم رو بلند کردم چون خیابون خلوتی بود و پرنده پر نمیزد کوچکترین صدایی راحت پخش میشد

دستم رو جلوی صورتم گرفتم و با چشمای ریز شده سعی کردم داخل ماشین رو ببینم ولی بی فایده بود

چون تقریبا ماشین جلوم بود و من پشتش نشسته بودم کسی دیدی به من نداشت ، با توقف ماشین جلوی خونه نورا باعجله درحالیکه خاک احتمالی پشت شلوارم رو میتکوندم بلند شدم

ولی با دیدن کسایی که از ماشین پیاده میشدن دستم رو به بدنه ماشین گرفتم و ناباور خشکم زد

نورا درحال بگو و بخند از ماشین جان پیاده شد و نمیدونم چی بهش گفت که قهقه اش بالا گرفت و من به این فکر میکردم که تا حالا چندبار پیش من اینطوری خندیده ولی هیچی بخاطرم نمیومد

یک قدم به سمتشون برداشتم ولی با یادآوری اینکه پیش من همیشه ناراحت بود و یک بارم خنده از ته دلش رو ندیدم پاهام از حرکت ایستاد

با دستای مشت شده و چشمای غمگین نمیدونم چقدر خیرشون بودم که با دیدن جان که از ماشین پیاده میشد متعجب شدم

برای چی اون داره پیاده میشه؟؟
داشتم خودخوری میکردم که جلو نرم و چیزی بهشون نگم

نورا در خونه رو باز کرد و جان کنارش ایستاده بود ، قلبم تند تند میزد میترسیدم از اینکه داخل بشه و بخواد توی خونه تنها باشن

بی اراده یک قدم به طرفشون برداشتم که جان سوار ماشین شد ، خودم رو پشت درختا پنهون کردم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

از اینکه اینطوری ضعیف باشم حالم داشت از خودم بهم میخورد ، ولی نمیتونستم نورا رو با کسی ببینم و دست خودم نبود

کلافه چنگی به موهام زدم که ماشین جان به سرعت از کنارم گذشت و رفت ،باید با نورا حرف بزنیم اصلا خوشم از این پسره نمیومد

با قدم های بلند به طرف نورایی که داشت داخل خونه میشد رفتم ، با شنیدن صدای قدمام به طرفم برگشت که با دیدنم با عجله خواست در رو ببنده

دستم روی در گذاشتم و مانع از رفتنش شدم که به طرفم چرخید و عصبی گفت:

_چیه ؟؟ چی از جونم میخوای

از این لحن سردش در رو بین دستام فشردم ، سرم در حال انفجار بود و صدای بلند تپش های قلبم رو میشنیدم باورم نمیشد این نوراس !

به خودم مسلط شدم ،آب دهنم رو قورت دادم و با لُکنت لب زدم :

_تا این ساعت کجا بودی؟؟

با کف دست محکم تخت سینم زد ، بخاطر حرکت ناگهانیش یک قدم عقب رفتم

_به توچه هاااا ؟؟ به توچه

به زور خودم رو کنترل کردم که سرش داد نزنم ، ولی خودش نمیزاشت عصبی مشت محکمی به دیوار کنار سرش کوبیدم که از ترس جیغ کوتاهی کشید

به طرفش چرخیدم و چونه اش رو توی دستم گرفتم سرم رو نزدیک بردم و با لحن ترسناکی کنار گوشش غریدم :

_همه چی تو به من مربوطه فهمیدی؟؟ همه چیت

پوزخند صدا داری زد و درحالیکه نگاهش توی چشمام میچرخوند عصبی گفت:

_اگه بخاطر اون صیغه اینطوری میگی اصلا برام ارزشی نداره فردام میای بریم باطلش کنی

از اینکه به راحتی از جدایی با من حرف میزد حرص تموم وجودم رو فرا گرفت ، یکدفعه با تموم خشم توی وجودم لبم روی لبش گذاشتم و بدون توجه به چشمای گشاد شده اش به شدت شروع کردم به بوسیدنش

لباش رو بین لبام گرفتم و با عطش میبوسیدم ، خیلی وقت بود که طعم لباش رو نچشیده بودم شیرین بودن درست عین شکلات !

دستام روی پهلوهاش گذاشتم و به خودم چسبوندمش، توی بغلم قفلش کردم ،دیدم چطور بدنش سست و بی حس شد و اگه من نبودم نقش زمین میشد

دلم به قدری براش تنگ شده بود که بی اراده دستمو روی بدنش میکشیدم و بوی عطرش رو عمیق نفس میکشیدم

دستش توی موهام نشست و منتظر بودم مثل همیشه باهام همکاری کنه ولی برخلاف انتظارم سعی کرد به عقب هُلم بده و از خودش جدام کنه

با حرص عجیبی لبش رو بین لبام گرفتم و کشیدم که آخ آرومی توی دهنم گفت ، ازش جدا شدم ،پیشونیم به پیشونیش تکیه دادم

_تو مال منی فهمیدی؟

پوزخندی به چشمای خمارم زد

_خواب دیدی خیر باشه آقا

دستاش تخت سینم زد و به عقب هُلم داد و ادامه داد :

_بار آخرت باشه من رو میبوسی

از حرص بوسه ریزی روی لباش زدم

_من هروقت اراده کنم میبوسمت پس به من امر و نهی نکن

با خشم پشت دستش رو به لباش کشید و با حرفی که زد حس کردم برای ثانیه ای قلبم نزد و یخ زدم

_از همه چیت حالم بهم میخوره !

ناباور نگاش کردم ،یعنی از من متنفر بود تا این حد که حتی دوست نداشت نزدیکش بشم ، انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد و عصبی ادامه داد:

_هرچی بین من و تو بوده تموم شده این رو آویزه گوشت کن و دیگه بهم نزدیک نشو

من مات و مبهوت رو کنار زد و داخل خونه شد در رو محکم بهم کوبید ، بازم گند زده بودم ولی نورا از این رو به اون رو شده بود طوری که حس میکردم نمیشناسمش

از حرفاش حس بدی بهم دست داد و بلاتکلیف به دیوار تکیه دادم و چشمام بستم ! نمیدونم چه مرگم بود مگه خودم نمیخواستم ازم جدا شه پس حال الانم چی بود !

کلافه از رفتارهایی که جدیدا از نورا سر میزد سوار ماشین شدم و به طرف جایی که این وقتا میتونست آرومم کنه روندم

با رسیدن از ماشین پیاده شدم نگهبان ها با دیدنم به نشونه احترام دستشون روی سینشون گذاشتن و خم شدن

بی تفاوت سری براشون تکون دادم و داخل شدم ، روی صندلی بار نشستم خطاب به گارسون لب زدم:

_بریز !

سری تکون داد و لیوان جلوم رو پُر کرد ، اینقدر خوردم و به کسایی که میرقصیدن نگاه کردم که مست مست شدم و توی حال خوشی فرو رفتم.

با نشستن کسی کنارم سرم بلند کردم که با دیدن ماریا ابرویی بالا انداختم و با صدایی کشدار گفتم :

_اووووه مادمازل چه عجب !

با عشوه لباش رو بهم مالید و طره ای از موهاش توی دستش گرفت

_چطوری ؟ خیلی وقته سراغ من و دخترام نمیای

لیوان مشروب سر کشیدم و بی اختیار خندیدم و با یادآوری نورا زیرلب زمزمه کردم

_یه بهترشو داشتم

اووووه آرومی زیرلب زمزمه کرد و با بهت گفت :

-برای اولین بار میبینم تو خوشت از کسی اومده

پوووف کلافه ای کشیدم و توی مستی با ناراحتی گفتم:

_دیگه ندارمش !

دستی روی شونم زد و با لحن خاصی کنار گوشم زمزمه کرد :

_بگم یکی از دخترام بیاد پیشت؟؟

توی مستی سری براش تکون دادم که با چشمایی که برق میزدند از کنارم بلند شد

پیکا رو میزدم بالا و بیشتر توی عالم بیخیالی خودم غرق میشدم ، سرم رو که گیج میزد روی میز گذاشتم بی اختیار عوقی زدم و زدم زیر خنده

کسی کنارم نشست و دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید سرم بالا گرفتم و با دیدن دختری لوندی که کنارم نشسته بود و معلوم بود از دخترای ماریاس سری براش تکون دادم نزدیکم شد آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_من یادت هست؟؟

توی مستی با بدخُلقی کنارش زدم

_نه !

انگشتش روی لبم کشید و با چشمای خمار شده لب زد :

_ولی من هنوز اون شب خاطر انگیز یادم نرفته امیرعلی!

بی توجه به حرفاش و اینکه اسم از کجا میدونه دستمو برای گارسون تکون دادم و ازش خواستم برام مشروب بریزه ، حرفا و رفتار نورا مدام توی سرم چرخ میخوردن و سرم به دوران افتاده بود

خودشو بهم چسبوند بالحن اغواکننده ای کنارگوشم زمزمه کرد :

_تنت چقدر داغه !

پیشونیم رو دست کشیدم و یقه ام رو کشیدم با دستای لرزون سعی کردم دکمه های بالایی پیرهنم رو باز کنم حال روحیم خیلی بد بود و کنترلی روی اعصابم نداشتم

دمای بدنم بالا زده بود و دلم شدید کسی رو میخواست که الان معلوم نبود چیکار میکرد و توی چه حالی بود

با یادآوری حرفاش و حرکاتش شیشه مشروب رو از روی میز بلند کردم و یک نفس سر کشیدم

از کنار لبام پایین میریخت و لباسم رو خیس میکرد ولی حالم رو خوب میکرد لااقل نورا رو توی ذهنم کمرنگ میکرد ،شیشه روی میز کوبیدم و با حالی خراب پشت دستمو به دهنم کشیدم

سرم رو به صندلی تکیه دادم و توی اون شلوغی و سروصدا گیج و منگ چشمام بستم که با خیس شدن لبام لای پلکام رو باز کردم

با دیدن اون دختره که چشماش رو بسته بود و لبام رو به شدت میبوسید پلکی زدم وعصبی با صدای خماری نالیدم:

_برووووو کنار

دستاش دور گردنم حلقه کرد و با صدای آرومی کنار گوشم زمزمه کرد:

_یه امشب به هیچ چیزی فکر نکن و خودت رو رها کن!

با این حرفش دستام سست و بی حس شدن و دست از تقلا کردن برداشتم با دیدن سکوتم لباش رو باز روی لبام گذاشت ،چشمام بستم و با نفس عمیقی که کشیدم سعی کردم برگردم به گذشته ای که داشتم !

گذشته ای که نه اسمی از نورا توش بود و نه فکر و خیالی که اینطوری منو بهم بریزه ، چشمام بستم و با چنگ زدن به موهاش شروع کردم به همکاری

با دیدن همکاریم نا…له ای توی دهنم کرد و با اشتیاق به طرفم خم شد و تقریبا روی پام نشست و خودش رو بهم چسبوند توی اون شلوغی و سروصدا کسی حواسش به ما نبود و تازه این بوسه ها و رابطه ها عادی بود و برای کسی اهمیتی نداشت با نفس نفس آروم لبش رو برداشت و درحالیکه نگاهش رو توی صورتم میچرخوند حریص لب زد :

_بریم یه جایی که بتونیم تنها باشیم

چشمای خمارم روی هم گذاشتم که از بغلم بیرون اومد و دستم رو گرفت دنبال خودش کشیدم ، از بین دخترپسرای مست که خنده و شادیشون به راه بود گذشتیم

به ته سالن که ماریا قسمتی رو برای دختراش و مشتری ها درست کرده بود رفتیم در یکی از اتاق ها رو درحالیکه نگاهش به من بود باز کرد و داخل شدیم

دستم رو به دیوار گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم که وسط اتاق ایستاد و جلوی چشمام با لوندی شروع کرد به درآوردن لباساش

یه طوری با عشوه اینکارو میکرد و با خودش وَر میرفت تا آدم رو تشنه خودش کنه ! این روش کار دخترای ماریا بود که مردای ثروتمند رو اسیر و رام خودشون بکنن ،به طوری که دفعه بعدم بخاطرشون تا اینجا بیان ، اونا آموزش های خاصی رو دیده بودن و روش کارشون اینطوری بود

با بدنی برهنه که هیچی جز لباس زیر تنش نبود به طرفم اومد و دستاش روی شونه ام گذاشت ، لبش رو گاز گرفت و درحالیکه نگاهش روی لبهام میچرخید گفت:

_گرمت نیست ؟؟

توی مستی سری براش تکون دادم که با عشوه خندید و دونه دونه کمه های پیراهنم رو باز کرد ،دست سردش روی سینم کشید و به طرف پایین برد

_عاشق این داغ و ها…ت بودنتم

چیزی نگفتم که پیراهنم رو از سرشونه هام پایین داد و درحالیکه سرش توی گودی گردنم فرو برد و بوسه خیسی روش نشوند و آروم آروم تا روی چونه ام ادامه داد

_وااای بوی بدنت چه مست کنندس !

سرم رو کج کردم ،کارهاش هیچ حسی رو در من ایجاد نمیکرد هیچ حسی رو ! اصلا تمایلی نسبت بهش در خودم نمیدیدم که بخوام باهاش همکاری کنم

برعکس نورایی که همه وجودش برام پُر بود از حس های ناشناخته و جدید ،چیزهایی که اولین بار بود که توی زندگیم داشتم حسشون میکردم

چشمام بستم و سعی کردم نورا رو از ذهنم دور کنم ، اون دیگه توی زندگی من جایی نداره!

با این فکر دستم توی موهای دختر لوندی که توی بغلم بود نشست و چنگشون زدم که آ..هی تو گلو کشید و لباش روی گردنم گذاشت سرش رو بلند کرد که لباشو به دندون گرفتم و کشیدم

با چشمای بسته و از فکر به نورا به دیوار تکیه اش دادم و با شدت بیشتری لباش رو به بازی گرفتم و دستم روی برجستگی های تنش میکشیدم ، یه جورایی به اجبار داشتم این کارا رو انجام میدادم

میخواستم خودم رو گول بزنم و تموم تلاشم رو بکنم تا نادیده بگیرمش که دستش روی شلوارم نشست و از روی لباس میخواست تحر…یکم کنه

به هر سختی که بود کمربندم رو باز کرد و دستش رو داخل شلوارم فرو برد و زبونی روی لبهام کشید

از اینکه هیچ حسی نداشتم حرصم گرفت و با یه حرکت دستم رو دور کمرش حلقه کردم و تا به خودش بیاد روی تخت پرتش کردم و روش خیمه زدم

باید این حس به وجود میومد ، از خودم خسته شده بودم از اینکه فقط دلم نورا رو میخواست و با اون تا حدودی آروم میگرفتم و اینطور راحت از دستش دادم

باقی مونده لباساش رو از تنش بیرون کشیدم وحشیانه به جون تن و بدنش افتادم اونم انگار لذت میبرد که اونطوری آ…ه و نا…له اش هوا بود

از شنیدن صداش به جا اینکه خوشم بیاد بدتر عصبی شدم و گاز محکمی از بلاتنه اش گرفتم که جیغ با لذتی کشید

خسته روی تخت کنارش دراز کشیدم نمیدونم چقدر زمان گذشته بود ولی وقتی به خودم اومدم که تموم بدنش رو عصبی کبود کرده بودم و با این وجود هیچ لذتی نبرده بودم و فقط عذاب بود و بس ! با حالت خماری کنار گوشم لب زد :

_چرا کارتو تموم نمیکنی؟؟ تموم تنم داره تو رو صدا میزنه

خواست روم خیمه بزنه که عصبی کنارش دادم و از روی تخت بلند شدم ، یه کلام نمیتونستم !

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10908
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.