| Tuesday 24 November 2020 | 09:19
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
مان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 3

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 3

عصبی دستش رو تکون داد تا ولش کنم ، درحالی که بغض کرده بود با صدایی گرفته لب زد :

_بزار برم حقشو کف دستش بزارم ، ببینم چی از جون تو میخواد !

به طرف خودم کشوندمش و بدون اینکه حرفی بزنم دنبال خودم بردمش.

اول تقلا کرد ولی وقتی دید توی حال و هوای خودم نیستم بیخیال شد و دنبالم اومد

توی فکر و خیال های خودم غرق بودم و انگار توی این دنیا نیستم فقط بدون تمرکز راه میرفتم.

اون از کجا وکیل بابا رو میشناخت ، نکنه از همه چی خبر داره و بخواد به وسیله این من رو تحت فشار بزاره لعنتی !

با صدا کردنای مکرر جولیا به خودم اومدم و سرم رو به نشونه چی شده براش تکون دادم.

دستش روی گونه ام نشست و با نگرانی لب زد:

_حالت خوبه نورا ؟؟

نه آرومی زیر لب زمزمه کردم و بی هدف شروع کردم به راه رفتن .

جولیا دنبالم اومد و عصبی گفت:

_نگفتی باز چی بهت گفت اینطور شدی؟

حس میکردم سرم گیج میره و حالم خوب نیست ، زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و درحالی که به عقب برمیگشتم دستم رو به نشونه سکوت جلوی جولیا گرفتم و با بغض نالیدم:

_فعلا هیچی نگو جولیا حالم خوب نیست باشه ؟

سری به نشونه تاکید برام تکون داد و آروم شروع کرد به راه رفتن کنارم.

تا زمانی که سوار تاکسی بشم همش توی خودم و افکار درهم و برهمم غرق بودم و نمیدونستم چه کاری درسته چه کاری اشتباس!

اون لعنتی هم دست از سر من برنمیداشت و با این کارهایی که میکرد بیشتر ذهن من رو مشغول خودش کرده بود.

بخاطر درسمم مجبور بودم تحملش کنم ، به خونه که رسیدیم مستقیم به سمت اتاق خواب رفتم.

داشتم گاوصندوق رو دنبال سند و مدرکام میگشتم که جولیا داخل شد ، کنارم نشست و با تعجب گفت:

_داری چیکار میکنی؟

برگه ها و مدارک رو زیرورو کردم و کلافه از پیدا نکردن چیزی که میخواستم گفتم:

_هیچی دارم دنبال سند خونه میگردم

یکی از سندها رو برداشت و درحالی که نگاهش میکرد سوالی پرسید:

_برای چیته؟؟

با دیدن جلد سبز رنگش از بین مدارک جداش کردم و با دقت نگاهی بهش انداختم

_میخوام بزارمش برای فروش !

برگه توی دستشو روی زمین انداخت و با تعجب لب زد:

_فروش چرا ؟؟

بلند شدم و در حالی که کلید خونه رو برمیداشتم به طرف در رفتم که با سوال جولیا به طرفش برگشتم.

_نگفتی ها راستی داری کجا میری ؟

_میخوام بفروشمش خونه کوچیکتری بگیرم حداقل اضافه پولا رو به زخمی بزنم

توی فکر فرو رفت و بعد از چند ثانیه درحالی که سیبی از ظرف میوه روی میز برمیداشت به طرفم اومد.

_بریم منم باهات میام

” امیـــــرعلـــــے “

دقیق میدونستم کلاس های نورا چه روزی هستن و تایمشون چه ساعتیه ، امروز میخواستم باهاش صحبت کنم و به هر طریقی شده راضیش کنم.

دوست نداشتم با اجبار و زور اون رو مال خودم کنم ولی خودش از بس لجباز بود و کوتاه نمیومد هربار من رو وادار به خشونت میکرد.

هنوزم از حرفای مامان کلافه و عصبی بودم ، وارد دانشگاه که شدم چند تا از دانشجوهام جلوم رو گرفتن و سوال های درسیشون رو میپرسیدن.

با اجبار همونطوری که به طرف دفتر اساتید میرفتم به سوال هاشون جواب میدادم .

جزوه یکی از دانشجوها رو بررسی میکردم که با سوالی که یکی دیگشون پرسید سرم رو بلند کردم ، جوابش رو بدم ولی برای لحظه ای حس کردم نورا رو دیدم.

چشمام ریز کردم و با دقت بیشتری نگاهی به اون سمت انداختم ،که همون لحظه یکی از دانشجوهای سمجم خودش رو جلو کشید و درحالی که رو به روم می ایستاد و جلوی دیدم رو گرفته بود سوال دیگه ای ازم پرسید.

کلافه سوال هاشون رو یکی یکی جواب میدادم که رد بشن برن ولی بی فایده بود و پا به پام باهام میومدن.

ولی تموم هوش و حواس من پیش نورایی بود که با دیدن من سعی داشت خودش رو پنهون کنه.

اااای دختره ی لج باز ….

سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم که با دیدن جان همون دانشجوی معروف و پولدار دانشگاه که کنار نورا ایستادا بود با دقت خیره حرکاتشون شدم.

با دیدن حرکتی که جان انجام داد و دست نورا رو بوسید نتونستم خودم رو کنترل کنم و وقتی به خودم اومدم که کنارشون ایستادم و با خشم نگاه از دست نورا که توی دستای اون پسره بود ،نمیگرفتم.

نورا با ترس دستش رو عقب کشید ، مطمعن بودم قیافم ترسناک شده.

چون وقتی عصبی میشدم کسی جلو دارم نبود تا خودم رو خالی نمیکردم تموم چیز های اطرافم رو بهم نمیریختم و هرچی سد راهم بود رو از بین نمیبردم آروم نمیشدم.

دندونام رو با خشم روی هم سابیدم و با صدای که فوق العاده خشن بود یه طورایی به جان فهموندم که دمش رو بزاره روی کولش و در بره .

اول با تعجب نگاهی بهم انداخت ولی نمیدونم چی شد که یکدفعه اخماش رو توی هم کشید و درحالی که نیشخندی به صورت خشمگین من میزد ، بوسه ای روی هوا برای نورا فرستاد .

از این حرکتش دستام رو با خشونت مشت کردم ، تموم سعیم این بود که اینجا توی محوطه دانشگاه آبروریزی راه نندازم .

چون اونقدری که برای من بد میشد دوبرابرش نورا ضربه میخورد .

با رفتن جان نگاه عصبیم رو به نورایی که به شدت سعی داشت با من چشم تو چشم نشه دوختم و از پشت دندون های چفت شده ام با خشم ازش خواستم دنبالم بیاد

باید میردمش یه جای خلوت و حرصم رو سرش خالی میکردم

وگرنه معلوم نبود چه حرکتی از خودم نشون بدم که صد در صد بقیه میفهمیدن چیزی بین من و نورا هست .

ولی اون دوست سمجش ول کن نبود و میخواست با من دربیفته و توی کارهای من دخالت کنه.

ولی هر طوری بود دمش رو قیچی کردم و نزاشتم داخل بیاد.

میدیدم که چطور نورا ترسیده ولی نمیخواد به روی خودش بیاره ، با تهدید ازش خواستم که محل به پسرا نده.

اینکه میدیدم با پسرا میگه و میخنده عصبیم میکرد ، اون مال من بود و حق نداشت با پسری گرم بگیره.

خواستم تهدیدش کرده باشم که با لج یه طورایی بهم فهموند ربطی به من نداره که با کی حرف میزنه .

اینقدر عصبیم کرد که منم بی اختیار اذیتش کردم وقتی به خودم اومدم که تموم صورتش خیس اشک بود

با دیدن اشکاش ناباور یک قدم عقب رفتم و چنگی به موهام زدم.

نمیدونم چرا با دیدن اشکاش اینقدر بهم میریختم و انگار به قلبم چنگ میزدند.

نمیخواستم گریه کنه ولی نمیدونستم چطور باید آرومش کنم.

برای اینکه هم حواسش رو پرت کنم و هم کمی بترسونشم قضیه وکیل باباش رو به زبون آوردم.

میدونستم باباش چه شرطی براش گذاشته ،میتونستم نامرد باشم و از این طریق مجبور به رابطه با خودم بکنمش.

ولی نه باید با پای خودش میومد سمتم !

با شنیدن این حرف از زبون من دیدم چطور ترسید و با استرس دستاش رو بهم قفل کرد .
 
 
نگاهم زُم روی دستای لرزونش بود که ازم پرسید وکیل پدرش رو از کجا میشناسم .
 
 
نمیدونست که من چیزی رو بخوام سه سوته تمام آمارش رو درمیارم اینکه چیزی نبود .
 
 
من از همه چیزش باخبر بودم ، حتی میتونستم دقیق بگم که خونشون توی کدوم منطقه تهرانه و شریک باباش که سرش کلاه گذاشته و در رفته اسمش چی بوده.
 
 
ولی حرفی بهش نزدم و سکوت کردم ، دیدم چطور با قدم های نامتعادل از سالن خارج شد 
 
 
خواستم دنبالش برم ولی با یادآوری اون دوستش کلافه مشتی به دیوار سالن زدم و بدون توجه به درد بدی که توی مشتم پیچیده بود ، پیشونیم رو به دیوار سرد سالن تکیه دادم .
 
 
بعد حدود چند دقیقه که به خودم اومدم از سالن خارج شدم و با ذهنی آشفته به طرف کلاس راه افتادم.
 
 
سر کلاس خیلی سعی کردم حواسم رو جمع درس کنم ولی نشد چند بار موقع درس دادن سوتی دادم .
 
 
 
بعد از تموم شدن کلاس ها ، که  توی دوتاشون نورا غیبت داشت و نبود بدتر کلافه شده بودم ‌.
 
 
به یکی از زیر دستام پیام دادم و خواستم نورا هرجایی هست تعقیبش کنه.
 
 
به شدت امروز برام روز بدی بود ، برای اینکه کمی حالم بهتر شه و به خودم بیام به راننده گفتم به سمت باشگاه بره باید هر طوری شده حرصم رو خالی میکردم.
 
 
 
وارد باشگاه که شدم بعد از تعویض لباسام ، دستکش های مخصوص بوکس رو دستم کردم و با تموم قدرتی که داشتم شروع کردم به ضربه زدن به کیسه بوکس!
 
 
از زندگی گندی که داشتم ، از ناتوانیم ، از همه چی حرص داشتم و حالم بد بود.
 
 
اینقدر ضربه زدم که وقتی به خودم اومدم که یکی از افرادم موبایلم رو که داشت یکسره زنگ میخورد به سمتم گرفته .
 
 
درحالی که عرق از سر و صورتم میریخت یکی از دستکش ها رو از دستم بیرون کشیدم و کناری انداختم .
 
 
گوشی رو ازش گرفتم و دم گوشم گذاشتم
 
 
_الووو قربان هستید ؟ اون خانوم اومدن دفتر فروش املاک انگار قصد فروش چیزی رو دارن.
 
 
یعنی چی ؟؟ تا اون جایی که میدونم جز این خونه چیزی نداره که بخواد بفروشه
 
 
نه یعنی میخواد خونه رو هم بزاره برای فروش؟؟ 
 
 
دستی به صورت عرق کردم کشیدم و جدی زمزمه کردم:
 
 
_چشم ازش برندار تا خودم بیام ، آدرسش رو برام بفرس
 
 
بدون اینکه بزارم چیزی بگه گوشی رو قطع کردم و با قدم های بلند خودم رو به رختکن رسوندم.
 
 
باید شخصا میرفتم اونجا تا ببینم چه خبره
 
 
برای اینکه زمان رو از دست نداده باشم و زودتر خودم رو اونجا برسونم باعجله لباس هام رو تنم کردم .
 
 
سوار ماشین که شدم عصبی فریاد زدم:
 
_زود برو به این آدرسی که میگم
 
 
با حرص موهام رو چنگ زدم ، این دختر داشت با خودش چیکار میکرد
 
 
اون که از ماشینش ، اینم از خونه !
 
 
باید ببینم چه خبره !
 
 
با توقف ماشین دستم به سمت دستگیره رفت که بازش کنم ولی با فکری که به ذهنم رسید یکدفعه آروم شدم
 
 
 
آره خودشه ، چرا قبلا به ذهنم نرسیده بود 
 
سرجام روی صندلی نشستم و با فکر به اینکه به زودی نورا مجبوره توی خونه من باشه کم کم لبخندی روی لبم نقش بست.
 
 

آره حالا که خودش نمیخواد با زبون خوش با من باشه پس باید مجبور شه .

به من میگن امیر علی کسی که هیچ وقت نشده کسی بهش نه بگه !

حالا این دختر لجبار ، هر دقیقه برای من بهونه میاورد و من رو از خودش میروند.

باید یاد میگرفت چطوری جلوی من حرف نزنه و کوتاه بیاد ، چون من هیچ وقت تحمل نه شنیدن رو نداشتم و ندارم.

تا حالا نشده کسی بهم نه بگه ، یا جلوم بایسته ! حالا این خانوم کوچولو برام شاخ شده.

با فکرایی که توی ذهنم بودن ، بی اراده لبخندی زدم و با آرامش به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم.

نمیدونم چقدر توی ماشین منتظر ایستادم که نورا با دوستش از املاکی خارج شدن.

شیشه رو پایین کشیدم و نگاهم رو به نورایی که انگار از همیشه غمگین تر بود انداختم.

آنچنان سرش رو پایین انداخته بود و توی فکر فرو رفته بود که نمیدونم چرا دلم براش سوخت و ته دلم یه جوری شد.

یه لحظه برای کاری که میخواستم مردد شدم ولی نه امیرعلی تو نباید از خواستت دست بکشی و کوتاه بیای.

با این فکر یکدفعه شیشه ماشین رو بالا کشیدم و کلافه نگاهم رو دور تا دور ماشین چرخوندم.

باید درستش میکردم هر طوری شده ، برای احتیاط چند دقیقه توی ماشین موندم تا برن و اون دور و برا نباشن.

دستام رو دو طرف کتم گذاشتم و درحالی که مرتبش میکردم و جلو میکشیدمش با قدم های بلند از ماشین خارج شدم و در رو محکم بستم.

نگاهم رو به اطراف دوختم و با ندیدن نورا اون اطراف ، نفـسم رو با فشار بیرون فرستادم و به طرف املاکی راه افتادم.

مطمعن بودم توی این فرصت کم نمیتونن خونه رو بفروشن و باید حداقل چند روز میگذشت تا براش مشتری خوب پیدا میشد.

داخل املاکی شدم و با قدم های بلند به طرف مدیر رفتم و با عجله رو به روش روی مبل نشستم .

مدیرش که مردی حدودا ۴٠ ساله بود با تعجب نگاهم کرد ولی من بدون اینکه چیزی بگم پام روی اون پام انداختم .

بعد از چند دقیقه که به خودش اومد صندلیشو جلو کشید و درحالی که دستاش روی میز قرار میداد با تعجب نگاهی دقیق بهم انداخت و گفت:

_بله کاری داشتید ؟؟

حوصله حرفای بیخود رو نداشتم ، برای همین زود رفتم سر اصل مطلب و درحالی که دستی گوشه لبم میکشیدم جدی لب زدم :

_من خونه ای که اون خانومی که تازه برای فروش گذاشتن ، رو میخوام.

با چشمای ریز شده نگاهی دقیق بهم انداخت و درحالی که سرش رو کج میکرد سوالی پرسید :

_شما از کجا میدونید اون خانوم برای چی اومده بودن اینجا ؟؟؟

پوزخند صداداری زدم و درحالی که از گوشه چشم نگاش میکردم لب زدم:

_هیچ چیزی نیست که از من پنهون بمونه.

به طرفش برگشتم و درحالی که سعی میکردم برم سر اصل مطلب آروم گفتم:

_یه کلام من اون خونه رو میخوام !

دستی به ته ریشش کشید و سرش رو پایین انداخت و درحالی که خودش رو با وسایل روی میزش سرگرم کرده بود لب زد .

_من خونه ای برای فروش ندارم

معلوم بود لج کرده که همچین حرفایی میزنه و میگه اصلا همچین چیزی نیست.

راه حل این مشکل رو خوب میشناختم ، دستمو داخل جیب کتم فرو بردم و دست چکم رو بیرون آوردم.

روی میز خم شدم و درحالی که خودکارم رو آماده نوشتن میکردم بدون اینکه نگاهی بهش بندازم خطاب بهش گفتم:

_چقد بنویسم ؟؟

با تعجب نگاهش بین من و دست چکم چرخوند و ناباور لب زد:

_چی چقد ؟؟

بدون اینکه بهش توجه کنم قیمت مدنظرم روی چک نوشتم و به طرفش گرفتم

با تردید چک رو از دستم گرفت و چند ثانیه نگاهش کرد ، کم کم بهت توی نگاهش نشست و ناباور زیر لب زمزمه کرد .

_این پول برای چیه ؟؟

دست چکمو داخل جیب کتم فرو بردم و بی حوصله فقط یه کلمه زیر لب زمزمه کردم

_اگه اون پول رو میخوای ، که خودت دقیق میدونی برای چی بهت دادمش.

قیمتی نبود که بتونه ازش بگذره ، دوباره نگاهی به چک توی دستش انداخت و باعجله گفت :

_باشه خونه رو براتون جور میکنم ، اصلا از الان برای شماست.

هه حالا که بوی پول به دماغش خورده چه حرف گوش کن شده

ازش خواستم در کوتاه ترین زمان به نورا خبر بده که برای بستن قرارداد بیاد ، چون دیگه آروم و قرار نداشتم و میخواستم هرچه زودتر همه چی تموم شه و به خواستم برسم .

خواسته منم چیزی نبود جز داشتن نورا ، حتی شده به زور و اجبار !

اول نمیخواستم با اجبار و زور مجبورش کنم با من باشه ، ولی الان با این همه لجبازی هایی که در برابر من انجام میده و نمیخواد کوتاه بیاد مجبورم ، و راهی جز اجبار و زور برام نمونده.

بعد از اینکه تموم حرفام رو بهش زدم و قرار شد که نورا اصلا از وجود من با خبر نشه و موقع قرارداد یکی از افرادم رو بفرستم ، از املاکی خارج شدم .

راننده با دیدنم به سرعت از ماشین خارج شد و در رو برام باز کرد تا سوار شم.

دستی روی شونه اش زدم و سوار شدم.

تا زمانی که به خونه برسم همش فکر خیالم درگیر این بود که خوب حالا خونشم رو هم ازش گرفتی ، میخوای باز چیکارش کنی.

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و سعی کردم نسبت به آینده بی خیال باشم

به خونه که رسیدم مستقیم به طرف حمام رفتم و دوش اب داغ رو باز کردم.

حوصله وان رو نداشتم ، بعد از اینکه دوش سرسری گرفتم حوله دور خودم پیچیدم و از حمام خارج شدم.

حوله روی موهام میکشیدم که با بلند شدن صدای زنگ موبایلم ، حوله رو پایین انداختم و با قدم های بلند خودم رو به پاتختی رسوندم.

نگاهم که به صفحه تماس خورد با دیدن شماره ناآشنایی که زنگ میزد چند ثانیه با تعجب خیره اش شدم.

این دیگه کی بود !

با دستای که از آب موهام هنوز خیس بودن ، لمس تماس رو زدم و روی پخش گذاشتمش و به طرف آیینه چرخیدم.

با پخش شدن صدای ناآشنایی توی گوشی که سلام داد با تعجب سلامی دادم که گفت:

_آقای رضایی طبق خواستتون با اون خانوم تماس گرفتم.

اوووه اینکه صاحب املاکیه ، چطور صداش رو نشناختم.

لبم رو با دندون کشیدم و سوالی پرسیدم:

_خوب چی گفت ؟؟

صدای ضعیفش توی گوشی پیچید:

_قرار شد فردا بیاد برای بستن قرارداد و صبحت نهایی.

نگاهم رو از داخل آیینه به خودم انداختم و درحالی که دستم رو توی موهای خیسم میکشیدم لبخندی زدم و آروم زیر لب خوبه ای زمزمه کردم.

_خوبه ، فقط حواست باشه حرفی از من نزنی به هیچ عنوان!

با چاپلوسی گفت:

_چشم قربان ، فقط فردا صبح یکی رو بفرستید برای معامله و بستن قرارداد.

به طرف کمد لباسی رفتم و درحالی که لباسای داخلش رو زیر و رو میکردم بلند طوری که صدام رو بشنوه گفتم:

_وکیلم رو میفرستم فقط تو حواست رو بده نمیخوام مشکلی پیش بیاد.

_چشم چشم حواسم هست .

بعد از خدافظی کوتاهی گوشی رو قطع کرد که صدای بوق آزادش توی فضای خالی اتاق پیچید و بعد از چندثانیه به کل صداش ، قطع شد

شلوارک کوتاه آبی رنگ با تیشرت سفید آبی رنگی بیرون کشیدم و درحالی که تنم میکردم با یاد نورا و اینکه چند وقت دیگه مجبور میشد هرچند نمیخواد من رو تحمل کنه و با من باشه قهقه بلندی زدم

زیر لب با خنده بریده بریده لب زدم:

_به زودی برای من میشی خانوم کوچولوی لجباز

” نـــــــــــــورا “

باورم نمیشد خونه اینقدر زود به فروش بره ، آخه یک روزم نشده بود .

از یه طرف خوشحال بودم که خونه بدون دردسر به فروش رفته از طرف دیگه حالم گرفته بود

اگه خونه رو میفروختم خیلی برام سخت میشد ، تا کی میخواستم باز به خونه جدید عادت کنم و بتونم محله جدیدی که خوب باشه پیدا کنم.

این محله واقعا آروم و راحت بود و تازه داشتم بهش عادت میکردم.

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با مدیر املاکی خدافظی کوتاهی کردم و گوشی رو که توی دستام خشک شده بود ، روی مبل پرتش کردم

به شدت کم حوصله شده بودم ، حرفای مرده توی ذهنم پشت هم تکرار میشدن .

گفته بود فردا برای بستن قرارداد و حرف زدن درباره قیمت ، پیشش برمر.

با اینکه از قیمت املاک این منطقه سر درنمیاوردم ، ولی با این وجود بازم با شنیدن قیمت مخم سوت کشید .

یعنی واقعا خونه من اینهمه ارزش داشت و من نمیدونستم !؟

باید حتما با جولیا مشورت میکردم ، ببینم اون چی میگه و قیمتا چطورن ؟؟

نگاهی به خونه سوت و کورم انداختم و با یاد جولیا که امروز بعد از برگشتن از املاکی به خوابگاه رفته بود ، دلم گرفت

اینجا که بود خوب بود کمتر تنها میموندم و همین باعث میشد کمتر فکر و خیال کنم.

بالاخره توی این چند روز باید خونه رو خالی میکردم پس هرچی زودتر باید وسایلم رو جمع و جور میکردم

با فکر به این موضوع به سمت انباری رفتم و برای وسایل توی خونه کارتون های خالی آوردم که حالا که بیکارم وسایلم رو حداقل جمع کنم.

تنهایی سختم بود وسایلم رو جمع کنم ولی دیگه خجالتم میکشیدم از بچه ها کمک بخوام.

به سختی هر چی کارتون بود از انباری بیرون کشیدم و داخل ساختمون بردم.

اول از همه سعی کردم از پذیرایی شروع کنم ، تقریبا کمی از وسایل پذیرایی رو جمع کرده و داخل کارتون گذاشته بودم .

با بلند شدن صدای اف اف با تعجب مجسمه تزیینی توی دستمو سرجاش گذاشتم و دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم.

باز صدای زنگ بلند شد که بلند شدم و به طرف اف اف رفتم ، از بس کار کرده بودم و بلند شده و نشسته بودم که کمرم به شدت درد میکرد .

دستی به کمرم کشیدم و با اخمای توی هم رفته اف اف رو برداشتم که با دیدن سوفی و جولیا که با قیافه های خندون پشت در ایستاده بودن ، بی اراده لبخندی گوشه لبم نشست.

دکمه قفل رو زدم و گوشی رو سرجاش گذاشتم ، چه خوب بود کسایی رو اینجا داشتم که به فکرم بودن و تنهام نمیزاشتن .

با بدنی خسته و کوفته در ورودی رو براشون نیمه باز گذاشتم و باز به طرف کارتون ها برگشتم.

خیلی کار داشتم و هنوز هیچی نکرده بودم ، تازه باید دنبال خونه ارزون قیمت تری هم میگشتم .

باید کم کم به نداری و فقر عادت کنم ، باید زحمت بکشم وکار بکنم تا بتونم جلوی خانوادم سربلند باشم .

اینهمه سال بابا برای من کار کرد و زحمت کشید ، نمیخواستم الان از خودم ناامیدش کنم .

توی فکر و خیال های درهم و برهمم غرق بودم که با وارد شدن بچه ها که با صدای بلند میخندیدن ، با لبخند به طرفشون رفتم .

_به به چه خبره صدای خندتون بالاس !

جولیا با ناز نگاهی بهم انداخت و درحالی که با عشوه لباشو جلو میداد گفت:

_بده خوشحال باشیم و بخندیم ؟؟

این حرف رو یه طوری با ناز و ادا گفت که به خنده افتادم ، سوفی نگاهی به جولیا انداخت و درحالی که میخندید سری به نشونه تاسف براش تکون داد .

چند تا جعبه پیتزا توی دستای جولیا بود ، درحالی که به سمت آشپزخونه میرفت بلند گفت :

_بیاید شام بخوریم مطمعنم توام چیزی نخوری نورا !

انگار حواسش به وضعیت به هم ریخته پذیرایی نبود ، چون یکدفعه با جیغ اسمم رو صدا رو و گفت:

_اینجا چرا اینقدر بهم ریخته اس ؟

نگاهی به پذیرایی که هر گوشه اش کارتونی بود و وسایل بیشترش جمع شده بود کردم و گفتم:

_نه کجاش به هم ریخته اس؟ دیگه دارم وسایلمو جمع میکنم.

وسایل توی دستش رو همونجا روی زمین گذاشت و به طرف وسایل رفت .

_فعلا که خونه رو نفروختی چرا شروع کردی به جمع کردن وسایلت ؟؟

به طرف کارتون ها رفتم و درحالی که مجسمه توی دستم رو داخل کارتون میزاشتم گفتم :

_املاکی زنگ زد گفت ، که امرور عصری بعد از رفتن ما مشتری برای خونه پیدا شده !

با تعجب درحالی که دستاش رو توی هوا تکون میداد گفت :

_چی ؟؟ یک روزه ؟؟ چه شانسی واقعا

سرم رو به نشونه تاکید حرفش تکون دادم و گفتم :

_آره تازه قیمت خوبی هم خواستنش!

سوفی به کمکم اومد و سوالی پرسید :

_چه قیمتی خواستنش ؟؟؟

وقتی قیمت رو گفتم هر دو با تعجب نگاهی بهم انداختن ، سوفی سوتی از تعجب زد و گفت:

_اوووه فکر کنم همچین قیمتی برای این خونه زیاد باشه نه جولیا ؟؟

جولیا درحالی که موهاش رو از دور گردنش کنار میزد با تعجب گفت :

_آره زیاده ولی…..

حرفش رو قطع کرد و درحالی که نگاهش رو دورتا دور خونه میچرخوند ادامه داد:

_این خونه بد نیست اتفاقا عالیه ، ولی این قیمتم یه کم زیادی بالاس نه ؟؟

کارتون رو بلند کردم و درحالی که گوشه پذیرایی میزاشتمش سری به نشونه تاکید حرفاشون تکون دادم و لب زدم:

_آره خودمم شک کرده بودم .

کارتون روی زمین گذاشتم و درحالی که دست به کمرم میزدم بی تفاوت زمزمه کردم :

_بیخیال بچه ها شاید قیمتا بالا رفته ، حالا هرچی بیشتر بخرنش به سود منه !

بیخیال بقیه وسایل شدم و دستمم رو به شکمم کشیدم

_بچه ها بریم غذا بخوریم خیلی گرسنمه !

جولیا چشم غره ای بهم رفت و با قدم های بلند به طرف آشپزخونه برگشت .

_سوفی دیدی گفتم الان به فکر خودش نیست و مطمعنم گرسنه مونده !

از این حرفش خندم گرفت چه خوب من رو شناخته بود و بهم اهمیت میداد .

بعد از اینکه شام خوردیم به اصرار من نزاشتم جولیا ظرفا رو بفروشه و خودم بعد از اینکه کامل آشپزخونه رو جمع کردم قهوه درست کردم و براشون بردم .

قهوه ها رو داخل سینی گذاشتم و به طرف پذیرایی بردم که با دیدن اون دوتا که سخت مشغول جمع کردن وسایل من بودن ، با تعجب نگاهی بهشون انداختم و گفتم:

_شما دارید چیکار میکنید؟؟

سوفی سرش رو بلند کرد و بی تفاوت لب زد:

_هیچی داریم کمکت میکنیم وسایلت رو زودتر جمع کنی

قهوه روی میز جلوشون گذاشتم و خطاب به هر دوشون گفتم:

_نمیخواد پاشید بیاید قهوه بخوریم .

بعد از اینکه قهوه هامون رو خوردیم با کمک هم بیشتر وسایل رو جمع کردیم و داخل جعبه گذاشتیم .

با یادآوری قراری که فردا با املاکی داشتم به طرف جولیا برگشتم .

_راستی جولیا فردا قراره برای بستن قرارداد برم توام باهام میای ؟؟

آخه من چیز زیادی درباره فروش خونه نمیدونم .

جولیا باشه ای زیر لب زمزمه کرد .

ولی من فکرم درگیر فردایی بود که دیگه خونه ای نداشتم و باید دنبال خونه ای که در حد پولم باشه ، بگردم

اون شب تا نیمه های شب درحالی که با هم حرف میزدیم و میخندیدم وسایل رو جمع کردیم.

وقتی به خودمون اومدیم که ساعت از نیمه های شب گذشته بود و ما هنوزم بیدار بودیم.

با دیدن ساعت دیواری ، کارتون خالی توی دستمو روی بقیه کارتون ها گذاشتم و به طرف بچه ها که سخت مشغول کار بودن برگشتم.

_بچه ها پاشید بریم بخوابیم دیگه دیر وقته !

اونا هم مثل من با دیدن ساعت تعجب کرده بودن و فکر نمیکردن اینهمه زمان زود گذشته باشه .

بعد از این دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم به طرف اتاقم رفتم و از اونجا دوتا پتو و بالشت برای دخترا آوردم که جولیا با دیدنم به سرعت به طرفم اومد و یکی از پتو ها رو از دستم گرفت وسط پذیرایی پهنش کرد.

با تعجب خیره کارهاش بودم که دوتا بالشتو روش گذاشت و خودش با یه حرکت پرید روش و سرش روی بالشت گذاشت .

سوفی خنده کنان پتو دیگه رو ازم گرفت ،به طرفش رفت و کنارش دراز کشید و خطاب به من گفت:

_خیلی وقت بود روی زمین نخوابیده بودم.

منم با دیدنشون با دو به طرف اتاقم رفتم و پتو و بالشتم رو زیر بغلم زدم و اومدم کنارشون دراز کشیدم.

دخترا با دیدن این حرکتم با تعجب نگاهم کردن و سوفی گفت:

_مگه تو نمیخواستی تو اتاق بخوابی؟؟

لب و لوچه ام رو آویزون کردم و مثل بچه ها لب زدم:

_منم دلم خواست اینجا بخوابم !

بچه ها با دیدن این حرکتم قهقشون بالا گرفت و با تعجب نگام میکردن

اون شب بالاخره دیر وقت خوابیدیم و از بس بدنم خسته و کوفته بود که نفهمیدم چی شد که بیهوش شدم.

با صدای مکرر گوشی موبایلم به سختی لای پلکای سنگینم رو باز کردم و با چشمایی که تار میدید با دست اطرافم رو دنبال گوشیم گشتم ولی نبود .

بالاخره صداش قطع شد ، سرم رو روی بالشت تنظیم کردم و باز میخواستم بخوابم که دوباره صدای زنگ لعنتیش بالا گرفت.

کلافه با یه حرکت نشستم و عصبی اطرافم رو دنبالش گشتم که با پیدا کردنش زیر بالشت بدون اینکه نگاه کنم ببینم کی هست گوشی رو برداشتم و به فارسی شروع کردم به جیغ جیغ کردن.

_خوب مگه نمیبینی برنمیدارم حتما خوابم دیگه چرا یکسرش کردی هاااا ؟؟؟

با شنیدن صدای مردی که با تعجب یکسره میگفت که نمیفهمه من چی میگم به خودم اومدم ، درحالی که صدام رو با سرفه ای صاف میکردم لب زدم:

_بله بفرمایید !

با حالتی که هنوزم شک داره اشتباه زنگ زده یا نه! با تعجب پرسید:

_خانوم احمدی ؟؟؟

کلافه با خوابالودگی چنگی به موهام زدم و با صدای خفه ای گفتم :

_بله خودم هستم امرتون ؟؟

انگار تازه به خودش اومده باشه حق یه جانب گفت:

_پس شما کجایید خانوم میدونید ساعت چنده ؟؟ مگه ما باهم قرار نداشتیم.

قرار ؟؟ چه قراری؟ چشمام ریز کردم و سعی کردم یاد بیارم چه قراری داشتم که با یادآوری املاکی با دست محکم به پیشونیم کوبیدم و نگاهم رو به ساعت روی دیوار دوختم.

با دیدن ساعت که حدودا ١١ صبح رو نشون میداد با عجله بلند شدم و به طرف اتاق رفتم.

گوشی رو بین سر و گردنم ثابت نگه داشتم و شرمنده لب زدم:

_ببخشید خواب موندم و به کل فراموش کردم ، مشتری اومده ؟؟ من آماده شم بیام .

معلوم بود بهش برخورده و عصبیه چون صدای کلافه اش توی گوشی پیچید که گفت:

_مشتری زنگ زد گفت مشکلی براش پیش اومده دیر میاد ، تا اون موقع زودتر خودتون رو برسونید.

باشه ای زیرلب زمزمه کردم و با خدافظی کوتاهی گوشی رو قطع کردم و با عجله شروع کردم به لباس پوشیدن.

یه پیرهن کوتاه که تا روی زانوم بود پوشیدم و درحالی که موهام رو با عجله شونه میزدم به طرف جولیا رفتم و بالای سرش ایستادم.

_جولیا پاشووو دیرمون شد .

جولیا بدون اینکه تکونی بخوره همونطوری خواب بود و دهنشم نیمه باز مونده بود

با دیدن حالت خوابیدنش خندم گرفت و درحالی که روی صورتش خم میشدم با جیغ کنار گوشش اسمش رو بلند صدا زدم.

با ترس بلند شد و در حالی که نفس نفس میزد پشت هم مدام تکرار میکرد

_چیه ؟ چی شده ؟؟ اینجا کجاس ، دزد اومده ؟ اصلا من کیم ؟؟

با حرف آخری که زد دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و قهقه ام بالا گرفت

سوفی که با صدای جیغ و دادهای ما بلند شده بود پشتش رو بهمون کرد و درحالی که بالشت روی گوشاش فشار میداد جیغ کشید .

_اههه بزارید بخوابم دیگه !

دستم رو به نشونه سکوت جلوی لبام گرفتم و دست جولیای که گیج خواب بود کشیدم و مجبورش کردم بلند شه و همراهم بیاد .

به طرف دستشویی بردمش و درحالی که به داخل هُلش میدادم خطاب بهش گفتم:

_زود دست و صورتت رو بشور تا بریم دیرمون شده

همونطوری که گیج خواب بود و داخل دستشویی میشد سوالی پرسید :

_قراره چی ؟؟

درحالی که به طرف اتاق میرفتم با صدای بلند طوری که بشنوه گفتم:

_قرار فروش خونه دیگه ، انگار همه چی یادت رفته

دیگه چیزی نگفت و بعد از اینکه بیرون اومد با عجله خودش رو آماده کرد و بدون اینکه صبحونه بخوریم راه افتادیم

چون واقعا دیرمون شده بود ، وقت برای تلف کردن نداشتیم ، با عجله سوار تاکسی شدیم و خودمون رو به املاکی رسوندیم

امیدوار بودم دیر نشده باشه و اون طرف قرارداد هنوز نیومده باشه .

ولی وقتی رسیدیم برخلاف انتظارم همه اومده بودن و منتظر من بودن .

با خجالت داخل شدم و درحالی که با قدم های بلند خودم رو بهشون میرسوندم خطاب به هردوشون لب زدم:

_سلام ببخشید واقعا دیر شد و شماهم منتظر من موندید‌

املاکی سری به نشونه تاسف برام تکون داد و درحالی که به مبلای روبه روش اشاره میکرد گفت:

_بفرمایید بشینید تا زودتر بریم سر کارمون .

خجالت زده نشستم و جولیا بعد از گفتن سلام کوتاهی کنارم نشست.

املاکی درحالی که چندتا برگه قرار داد تنظیم میکرد دستش رو به سمت مرد کناریش گرفت و گفت :

_ایشون خریدار خونه شما هستن ، قیمت رو هم که گفتم ، مشکلی که ندارید ؟؟

به طرف جولیای که چشم از مرد رو به روش نمیگرفت ، برگشتم که سرش رو به نشونه تاکید برام تکون داد .

نه آرومی زیر لب زمزمه کردم که قرارداد رو جلوم گذاشت و ازم خواست امضاش کنم.

بلندش کردم که نگاهی بهش بندازم که جولیا به سرعت از بین انگشتام بیرون کشیدش و درحالی که به پشتی مبل تکیه میداد شروع کرد به دقت خوندن.

چشم غره ای بهش رفتم و خواستم نگاهی بهش بندازم که تقریبا روی برگه پهن شده بود و نمیزاشت.

شونه هام رو بی تفاوت بالا انداختم ، بیخیال وقتی من از قرارداد ها و شرایطشون سر درنمیارم پس بزار خودش بخونه .

بعد از بستن قرارداد ، خونه رو به همون قیمت بهش فروختم ولی یه چیزی که خیلی عجیب بود این بود که اون مرد همش تا زمانی که اونجا بود با تلفن صحبت میکرد و یه چیزایی درباره خرید خونه به کسی میگفت.

نمیدونم چرا حس میکردم میخواد یه چیزی رو پنهون کنه و کلا حرکاتش مشکوک بود

شاید من اشتباه حدس زده باشم ، نمیدونم !

بعد از بستن قرار داد و گرفتن پول که همون لحظه به حسابم انتقال داد از املاکی خارج شدیم

باید هرچی زودتر باقی مونده وسایلم رو جمع میکردم تا دیر نشده.

به همون املاکی هم نمیتونستم برای پیدا کردن خونه بسپارم چون اون محله گرون قیمتی بود

منم نمیتونستم دیگه توی اون محله بمونم ، با جولیا که بهتر شهر رو میشناخت به طرف محله های پایین شهر رفتیم و به چند املاکی اونجا سپردم و شرایطم رو گفتم.

خسته و کوفته و به شدت گرسنه بودم چون صبحم صبحانه نخورده بودم خودم ضعف داشتم چه برسه به جولیای بدبخت که از صبح داشت جور من رو میکشید و دم نمیزد .

بعد از اینکه توی یکی از رستوران های همون محله ها غذا خوردیم و به خونه برگشتیم.

زیاد وقت نداشتم باید توی این چند روزی که بهم فرصت داده بود زودتر کارهام رو تموم میکردم

بعد از اینکه تموم وسایلم رو تقریبا جمع کرده بودم و توی حیاط روی هم چیده بودم .

همراه جولیا اینقدر از این املاکی به اون املاکی رفتیم ولی بی فایده بود و خونه ای که باب میل من باشه یا نبود ، یا اگرم بود قیمتش بالا بود .

خسته و کوفته توی حیاط دانشگاه نشسته بودم و به نقطه ای نامعلوم خیره بودم که با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم و گوشی رو از جیب کیفم بیرون کشیدم.

با دیدن اسم سوفی لبخندی گوشه لبم نشست و جواب دادم که صدای شادش توی گوشی پیچید.

_الوووو نورا

موهام که آزادانه دورم رها شده بودن رو یک طرف گردنم جمع کردم و گفتم:

_بله عزیزم ؟

صدای خندش توی گوشی پیچید که با خوشحالی گفت :

_برات خونه پیدا کردم نمیخواد دیگه دنبال خونه بگردی !

دستم روی موهام خشک شد و با تعجب گفتم :

_یعنی چی ؟؟

بدون اینکه جواب درست و حسابی بهم بده درحالی که گوشی رو قطع میکرد لحظه آخر صدای جیغ جیغوش توی گوشی پیچید که گفت :

_بیا خونه تا بهت بگم ، تازه باید وسایلت رو زودتر ببریم

چی وسایلم ؟ وسایلم رو میخواد کجا ببره !

دهن باز کردم که چیزی بگم ولی با پیچیدن بوق آزاد توی گوشی ، پوووف کلافه ای کشیدم و دوباره شمارش رو گرفتم.

ولی هرچی زنگ میزدم فایده نداشت و برنمیداشت ، با حرص بلند شدم باید خودم رو به خونه میرسوندم .

فایده ای نداشت کلاسم که تموم شده بود ، پس بهتر بود که هرچه زودتر خونه برم و ببینم داره سر وسایل من چه بلایی میاره.

بلند شدم و با عجله خودم رو به در دانشگاه رسوندم ولی خبری از تاکسی نبود .

از منتظر بودن متنفر بودم ، تازه قدر ماشینی که از دست دادم رو میفهمیدم حالا باید همش منتظر بمونم و الاف بشم.

نمیدونم چند دقیقه بود که منتظر بودم ولی خبری از تاکسی نبود حوصلم سر رفته بود و بدنم مخصوصا پاهامم به شدت درد میکردن.

علتشم شب و روز کار کردن و وسایل خونه رو جمع کردن بود .

نگاهم رو توی خیابون چرخوندم نه ظهری بود ، از تاکسیم خبری نبود .

کیفمو روی دوشم جابه جا کردم و با پاهای پیاده شروع کردم راه رفتن ، حداقل تا سر خیابون اصلی و محل عبور و مرور تاکسی ها و اتوبوس ها می رفتم شاید خبری شد .

برای اینکه زودتر به خیابون اصلی برسم نگاهی به کوچه کناری که همیشه بچه ها از اون سمت میرفتن و از بین چند کوچه رد میشدن تا زودتر برسن انداختم ، و با یه تصمیم ناگهانی راهم رو با اون سمت کج کردم.

باید زودتر میرسیدم وگرنه معلوم نبود سوفی چیکار داشت میکرد ، که اینقدر مشغول بود که حتی جواب تلفنمم نمیداد .

خیابون خلوت و ترسناکی بود ،با اینکه هوا روشن بود و ترسی نداشت ولی بازم فضاش یه جورایی بود باعث ترس و وحشت آدم میشد.

پسرایی که سر خیابون ایستاده بودن با نگاهی که شرارت ازشون میبارید نگاهی بهم انداخت و با چشم و ابرو به همدیگه اشاره کردن.

با دیدن این حرکتشون با ترس آب دهنم رو قورت دادم و با عجله خواستم از کنارشون بگذرم .

که آرنجم توسط کسی کشیده شد و با ترس سرجام خشکم زده بود ،نکنه یکی اوناست .

بدون اینکه به عقب برگردم تکونی به دستم دادم که ولم کنه ولی بی فایده بود و دستم رو اینقدری محکم فشار داد که اشک توی چشمام جمع شد .

با صدای لرزون لب زدم:

_دستم رو ول کن

از پشت بهم چسبید و درحالی که دستاش رو دور کمرم حلقه میکرد صدای زمختش توی گوشم پیچید :

_کجا حالا بودی ! خیلی خوشکلی ها

با صدای بلند یکی از دوستاش رو صدا کرد و با لحنی که شهوت توش موج میزد گفت:

_مگه نه پیتر ؟؟؟ اندامش رو ببین عالیه ؟

با این حرفش ترس بدی توی دلم نشست و اشک توی چشمام نشست .
خدای من گیر چه آدمایی افتاده بودم

با ترس شروع کردم به دست و پا زدن که با یه حرکت به سمت خودش برم گردوند و تازه نگاهم بهش افتاد .

اینقدر هیکلش گنده و بزرگ بود که من تا روی سینه اش هم نبودم و چیزی که خیلی ترسناکش کرده بود پوست سیاه و چشمای رنگیش بود .

با ترس آب دهنم رو قورت دادم و هیستریک با ترس شروع کردم به جیغ زدن .

دستش روی دهنم نشست و درحالی که فشارش میداد توی صورتم فریاد زد :

_خفه شو ، فقط چندساعت باهات کار دارم

با مشت و لگد به جونش افتاده بودم ، درحالی که دستش روی دهنم بود توی بغلش قفلم کرد و به زور به طرف خونه ای که اون نزدیکی بود ، هُلم داد ‌.

از ته دل جیغ میزدم ولی چون دستش روی دهنم بود صدام توی گلوم خفه میشد

لعنتی به قدری هیکلش غول بود که هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم ، اشک صورتم رو خیس کرده بود و توی دلم همش به خودم فوحش میدادم که چرا خریت کردم و توی کوچه پس کوچه هایی که هیچ شناختی روی مردمش ندارم پا گذاشتم.

داشتم دست و پا میزدم و بقیه دوستاشن انگار به تفریح جالبی نگاه میکنن با هیجان چشم از ما برنمیداشتن.

از بس جیغ کشیده بودم و هق هق کرده بودم که دیگه نایی برام نمونده بود.

تقریبا امیدم رو از دست داده بودم که صدای داد کسی رو شنیدم که یک درصدم فکر نمیکردم روزی با شنیدن صداشم اینقدر خوشحال بشم.

_اینجا چه خبره ؟؟ هااااان

صداش به قدری عصبی بود که میلرزید. با چشمایی که از ترس دو دو میزدند نگاهم رو به استاد که با دست های مشت شده از خشم به سمت ما میومد دوختم.

نگاهش که به من خورد نمیدونم چی توی نگاهم دید که یکدفعه انگار وحشی شده باشه با دو قدم بلند خودش رو به ما رسوند و قبل از اینکه پسره به خودش بیاد مشت محکمی توی صورتش کوبید .

دست پسره دور من شل شد و رهام کرد ، با بدنی که میلرزید ازش فاصله گرفتم .

تنها حامی من اینجا استاد بود ، با پاهای که به زور سرپا نگهم داشته بودن و میلرزیدن خودم رو به استاد رسوندم و ناخودآگاه از پشت بهش چسبیدم .

دوستای پسره خواستن به سمتمون بیان که چندتا مرد قدبلند از ماشین استاد خارج شدن .

اونا تا نگاهشون به اون مردا خورد نگاهی بهم انداختن و ایستادن

ولی پسره دستی به دماغ خونیش کشید و درحالی که سرش رو کج میکرد پوزخندی به قیافه ترسو من زد و گفت:

_فکر نکن در رفتی بازم همو میبینیم.

این حرف کامل از دهنش درنیومده بود که استاد عصبی فریاد زد:

_چی گفتی حروم زاده

به طرفش حمله کرد و تا میخورد زدش ، باورم نمیشد اینی که اینجور مشت ولگد میزنه استاد باشه .

جوری با حرص میزد که من با تعجب خیره اش شده بودم ، کسایی که اونجا بودن هم از ترس هیچ کدوم جلو نمیرفتن و تکون نمیخوردن.

اون مرد هم اول چندتا ضربه به استاد زد ولی نتونست مقاومت کنه و جلوی استاد بمونه.

از حرکات استاد معلوم بود که رزمی کاره ، چون به قدری مهارت داشت که از حرکات رزمیش معلوم بود.

بالای مرد نیمه جون رفت و درحالی که روی صورتش خم میشد با صدای عصبی فریاد زد:

_ بار آخرت باشه که دست درازی میکنی فهمیدی؟؟

مرد ناله ای کرد و بیهوش شد

استاد عصبی یقه پیرهنش رو صاف کرد و به طرف من برگشت ، با دیدنم دندون هاش روی هم سابید و درحالی که دستم رو میکشید عصبی کنار گوشم غرید :

_بلایی سرت میارم که یادت بره هرزگی یعنی چی !

چی ؟؟ هرزگی ؟؟؟
این لعنتی چی داره میگه !

” امیـــــرعلـــــــــے “

کلاس تموم شد و سوار ماشین شدم ،امروز بعد از دانشگاه یه قرار کاری مهم داشتم و به اجبار مجبور شدم چند نفر از بادیگاردام رو با خودم بیارم !

شیشه ماشین رو پایین کشیدم ونگاهم رو به بیرون دوختم.

برای یه لحظه تو پیچ خیابونی که اصلا امن نبود و محل ارازل و اوباش بود حس کردم نورا رو دیدم.

ماشین چند خیابون فاصله گرفت ولی نمیدونم چرا دل شوره داشتم و یه حس بد ولم نمیکرد .

سعی کردم بیخیال باشم و تا رسیدن به خونه چشمامو روی هم بزارم ولی هنوز پنج دقیقه ام نگذشته بود

کلافه راننده رو صدا زدم و گفتم :

_دور بزن

راننده نگاهی از آیینه به من انداخت و گفت:

_ولی قربان …

توی حرفش پریدم و بدون اینکه بزارم چیزی بگه عصبی داد زدم :

_هرچی زودتر دور بزن

دیگه چیزی نگفت و دور زد ، نزدیکی اون خیابون که رسید بهش اشاره کردم داخل شه .

داخل که شد ، با چیزی که میدیدم حس کردم خون توی رگام یخ بست و ناباور پلکی زدم.

چی میدیدم ، خدای من اونی که بین اون همه پسر بود واقعا نورا بود ؟؟؟

هرچی ماشین نزدیک تر میشد میفهمیدم که اشتباه ندیدم و نوراس
دستام مشت کردم و بلند فریاد زدم:

_ماشین رو نگه دار زود باش

از صدای دادم راننده ترسید و با یه حرکت ماشین رو نگه داشت ، چون سرعت ماشین زیاد بود تکون زیادی خورد و ایستاد.

عصبی پیاده شدم وقتی نگاهم به صورت بی روح و ترسیده نورا خورد که اون طور به خودش میلرزید عصبانیت کل وجودم رو فرا گرفت و ، وقتی به خودم اومدم که اون پسره زیر مشت و لگدام داشت جون میداد .

وقتی کارم تموم شد تازه متوجه شدم که تموم این مدت نورا از پشت به من چسبیده و دستاش دور کمرم حلقه بودن.

خیلی از دستش عصبی بودم ، چطور پا توی این خیابون و کوچه های خلوت میزاره و یک درصدم فکر نمیکنه ممکنه چه بلایی سرش بیاد .

دستش رو که به شدت میلرزید گرفتم و درحالی که توی بغلم قفلش میکردم و عصبی به سمت ماشین میبردمش عصبی بهش گفتم هرزه !

دیدم چطور با این حرفم ، چشماش به اشک نشست و نگاه ازم دزدید

توی اوج عصبانیت بودم و هیچی حالیم نبود ، فقط میخواستم اذیتش کنم و زجرش بدم .

وقتی یاد پسره میفتادم که چطور بغلش کرده بود و بهش دست زده بود جنون بهم دست میداد و میخواستم نورا رو بکشم .

اون مال من بود ، کسی حق نداشت به اموال من دست بزنه .

معلوم بود توی حال و هوای خودش نیست وگرنه با این حرفی که من بهش زدم عمرا ساکت میموند و جیغ جیغ نمیکرد.

همونطوری که تمنا توی بغلم بود اشاره ای به افرادم کردم تا زودتر بریم.

بدون چون و چرایی سوار ماشین پشت ماشین من شدن ، با یه حرکت نورا رو داخل ماشین انداختم و در رو محکم بهم کوبیدم.

گوشه صندلی کِز کرد و از ترس توی خودش مچاله شد .

با دیدن این حرکاتش کلافه نفسمو آه مانند بیرون فرستادم ونگاه ازش گرفتم.

باید میبردمش خونه خودم ، توی وضعیتی نبود که بتونم تنها بزارمش .

سعی میکردم نگاهم بهش نیفته ولی با صدای برخورد دندون هاش روی هم ناباور به طرفش برگشتم ‌

با دیدن وضعیتش بی اختیار نزدیکش شدم و زمزمه کردم :

_چته حالت خوب نیست ؟؟

هیچ حرفی نزد و شدت لرزیدنش بیشتر شد ، نگران دستش رو گرفت و به طرف خودم کشوندم .

اختیاری روی حرکاتش نداشت و توی بغلم افتاد ، دستمو دور بدنش پیچیدم و سرم به سرش چسبوندم و چشمام رو بستم و آروم لب زدم:

_نترس دیگه همه چی تموم شده من اینجام .

بی اختیار دستم توی موهاش نشست و خواستم موهاشو کنار بزنم که با برخورد دستم با پیشونیش با وحشت دستم رو عقب کشیدم

داشت توی تب میسوخت و از بس سرش داغ بود که وحشت زده فریاد زدم:

_زود برو سمت بیمارستان سریع .

راننده با تعجب و نگرانی پشت هم تکرار کرد

_چشم قربان

بدنش انگار کوره آتیش بود ، سرشو توی بغلم گرفتم و موهای پریشون روی پیشونیش رو کنار زدم.

گونه هاش قرمز شده بودن و درحالی که میلرزید کلماتی نامفهوم زیر لب تکرار میکرد :

_ولم کن دست به من نزن

انگار بهش شوک وارد شده بود که نرسیده به ماشین بیهوش شده !

بی احتیار سرم نزدیک گوشش بردم زمزمه کردم:

_تا وقتی من هستم نباید از کسی بترسی!

تا ماشین نگه داشت در عقب باز شد و خواستم پیاده شم که یکی از افرادم دستاش رو برای بغل کردن تمنا جلو آورد

_بدینش به من قربان

چی میخواست چه غلطی کنه ؟؟

چشم غره ای بهش رفتم که از ترسش چند قدم عقب رفت و از ماشین فاصله گرفت .

کلافه سرم رو تکون دادم و با یه حرکت نورا توی بغلم گرفتم و از ماشین پیاده شدم.

با قدم های بلند خودم رو داخل بیمارستان رسوندم و با دیدن دکتر داد زدم :

_مریضم حالش خوب نیست !

دکتر با عجله طرفم اومد ، ازم خواست که روی تخت بخوابونمش !

درحالی که معاینه اش میکرد اشاره ای به پرستار کنار دستش کرد و با عجله چند دارو گفت تا زودتر براش بیارن.

خودشم مشغول وصل کردن سِرُم به دستش شد ، هرچند میدونستم چش شده ولی نگاهی به صورت رنگ پریده نورا اندختم و بی اختیار نگران از دکتر پرسیدم :

_حالش چطوره دکتر ؟؟

دکتر سرم توی دستش فرو کرد که آخی آروم از بین لباش خارج شد

به طرفم برگشت و آشفته گفت:

_شوک عصبی !

اووه خدای من پس حدسم درست بوده !یعنی اینقدر بهش سخت گذشته ، فکر میکردم این چیزا توی این کشور دیده و براش عادیه یا حداقل کمتر میترسه !

ولی به کل یادم رفته بود این دختر چند وقت نیست توی این کشور زندگی میکنه و تموم اتفاق هایی که اینجا براش میفته تازگی داره .

لبم رو با دندون کشیدم و چند قدم جلو رفتم و بهش نزدیک شدم .

آروم نفس میکشید و قرمزی صورتش کمتر شده بود ، بی اختیار دستم روی گونه اش نشست و نوازشش کردم .

_دارو ها رو مصرف کنه حالش خوب میشه فقط زیاد مراقبش باشید باز دچار شوک عصبی نشن .

سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم و سکوت کردم ! چون این چیزایی که داشت برام توضیح میداد خودم از حفظ بودم.

چند ساعت بیهوش بود و مثل یه دختر بچه کوچیک آروم نفس میکشید و خوابیده بود .

نمیدونم چقدر خیره صورتش بودم که کم کم لای پلکهاش رو باز کرد و گنگ به اطرافش خیره شد.

انگار تازه داشت یادش میفتاد که چه اتفاقی افتاده ، چون کم کم رنگ نگاهش تغییر میکرد ، وحشت توی حرکاتش معلوم بود

از روی مبل بلند شدم و با عجله خودم رو بالای سرش رسوندم که با دیدنم شروع کرد به هیستریک جیغ زدن .

اینقدر از ته دلم جیغ میزد که وحشت کردم ،بی اختیار خم شدم و سرش رو توی آغوشم گرفتم

دستام دورش پیچیدم تا از وحشتش کم کنم ولی بی فایده بود

چند دکتر و پرستار با شنیدن صدای جیغش هراسون داخل اتاق شدن !

پرستار خواست جلو بیاد که دکتر با دست اشاره کرد صبر کنه .

نورا رو توی بغلم تکون میدادم و آروم کنار گوشش لب زدم:

_نترس دیگه تموم شد ، ببین من اینجام نمیزارم اتفاقی برات بیفته

اینقدر در گوشش حرف زدم تا آروم شد ، هنوزم توی بغلم بود که دکتر لبخند اطمینان بخشی بهم زد و همراه با پرستارا از اتاق خارج شدن

دلم نمیخواست از خودم جداش کنم ، برای اولین بار داشتم یه حس خاص رو تجربه میکردم !

یه حسی که خیلی وقته توی زندگی من وجود نداشته و الان با وجودش یه تغییر بزرگ درونم حس میکنم .

تغییری که داشت من رو میترسوند ، با نفس هایی آرومی که میکشید حس کردم خوابه .

آروم از خودم جداش کردم که با دیدن چشمای بسته اش فهمیدم که باز ییهوش شده.

البته حقم داشت ، با وجود اون داروها که این خورده بود قطعا تا دو روز باید میخوابید .

آروم سرش روی بالشت گذاشتم و از اتاق خارج شدم ، باید مرخصش میکردم دیگه تحمل موندن توی بیمارستان رو نداشتم.

بعد از اینکه برگه ترخیصش رو گرفتم وتموم کارهاش رو کردم یکی از افرادم رو صدا زدم و بهش گفتم تموم وسایلش رو با خودش بیاره.

اون داشت وسایل رو جمع میکرد که نزدیک نورا شدم و درحالی که روش خم میشدم یک دستم زیر پاش و اون یکی زیر گردنش زدم و بلندش کردم .

توی بغلم گرفتمش و داشتم بیرون میرفتم که با دیدن چشمای گشاد شده همون کسی که داشت وسایل رو جمع میکرد رو به رو شدم .

چشم غره ای بهش رفتم که زود سرش رو پایین انداخت و معذرت خواهی زیر لب گفت .

نگاه ازش گرفتم و درحالی که داشتم از اتاق خارج میشدم خطاب بهش گفتم:

_به جای اینکه منو نگاه کنی وسایل رو جمع کن و زود دنبالم بیا .

نزاشتم حرفی بزنه و درحالی که نورا توی بغلم بود از اتاق خارج شدم، اولین بار بود دختری رو بغل میگرفتم چه برسه به اینکه توی جمعیت بخوام بدون ترس از عکاس و خبرنگار اینطوری راه برم درحالی که دختری باهامه اونم با این وضعیتی که من بغلش کرده بودم و به خودم چسبونده بودمش.

ولی دست خودم نبود وقتی پرستار خواست ویلچر بیاره تا راحت کنار ماشین بیاردش نتونستم قبول کنم.

حتی نمیتونستم ببینم یکی از افرادم بغلش کنه و بیاردش، دوست نداشتم دستشون به بدنی که حق من بود بخوره.

آخه این نیم وجبی مگه چقدر وزن داشت خودم راحت میتونستم ببرمش .

داخل ماشین نشستم و نورا رو صندلی روبه روییم خوابوندم و کتم روش انداختم.

خداروشکر عکاس و خبرنگاری اون اطراف نبود ، نمیخواستم دردسر تازه ای برام درست بشه .

ماشین به حرکت دراومد و من درحالی که به پشتی صندلی تکیه میدادم نگاهم رو به دختری که آروم روبه روم خوابیده بود دوختم.

مگه این دختر چی داشت که من نمیتونم بیخیالش بشم ، پوووف کلافه ای کشیدم و چنگی به موهای پریشونم زدم.

خودمم نمیدونستم دقیق چی میخوام ، الان میخواستمش ،یک ساعت بعدش با یادآوری مشکلی که داشتم ازش دل زده میشدم و سعی میکردم ازش فاصله بگیرم.

از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد کلافه و عصبی بودم ، نمیدونم چقدر خیره صورت غرق در خوابش یودم که با توقف ماشین به خودم اومدم .

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و از ماشین خارج شدم

دستامو مشت کردم تا برای بغل کردنش جلو نرن ، درحالی که از ماشین فاصله میگرفتم خطاب به راننده گفتم:

_بیارش تو اتاقم

صدای چشمی که گفت شنیدم ولی هنوز چند قدمی فاصله نگرفته بودم که ایستادم و کلافه دندون هام روی هم فشار دادم .

نه نمیتونستم بزارم دست کسی بهش بخوره ، به عقب برگشتم و راننده رو که تا کمر توی ماشین خم شده بود تا بغلش کنه ، عصبی از پشت روی شونه اش کوبیدم که به طرفم برگشت.

با غضب نگاهش کردم و از پشت دندون های چفت شده ام غریدم:

_برو کنار خودم میارمش

از ترس چند قدم عقب رفت و ازم فاصله گرفت ، با یه حرکت خم شدم و کشیدمش توی بغلم .

با قدم های عصبی از پله های عمارت بالا رفتم که ملیحه با دیدن نورا توی بغلم با تعجب نگاهی بهم انداخت و جلو اومد و گفت:

_آقا این ….

انگار لال شده باشه فقط با دست اشاره ای به نورا کرد ، پوووف حالا کی میخواست جواب اینو بده !

حقم داشت شوکه بشه ، اولین بار بود میدید من دختری رو بغل کردم و تازه با وضعیتی که نورا داشت و لباس بیمارستان هنوز تنش بود بدتر شوکه شده بود.

بی تفاوت خواستم از کنارش رد بشم که با یادآوری مامان ، روی پاشنه پا به طرفش چرخیدم و درحالی که از گوشه چشم نگاهی بهش مینداختم جدی لب زدم:

_نشنوم به مامانم گفته باشی هااا

بدون توجه به من نگاه از صورت نورا نمیگرفت که عصبی فریاد زدم:

_با تو بودم ملیحه !

با صدای دادم نورا تکون خفیفی خورد ولی اقدر دُز داروها بالا بود که بیدار نشد

ملیحه از جاش پرید و با ترس پشت هم یک ریز تکرار میکرد :

_ چی گفتید آقا متوجه نشدم ببخشید .

نورا روی دستام جا به جا کردم ، از خشم لبم رو با دندون کشیدم و عصبی غریدم:

_ نشنوم به مامان چیزی بگی هااا

دستاش رو توی هم قفل کرد و درحالی که سرش رو پایین مینداخت با صدای ضعیفی لب زد:

_من کی پیش خانوم چغلی کردم آقا که اینطور میگید .

یه طوری خودش رو مظلوم نشون میده هر کی ندونه فکر میکنه راست میگه و صادق تر از خودش نیست .

چشم غره ای بهش رفتم ، حرف زدن با این آدم بی فایده بود و فقط تهدیدش کارساز بود تا مامان نتونه از زیر زبونش حرف بکشه.

بدبخت دست خودشم نبود مامان هم هر دفعه مجبورش میکرد ، و آمار من رو کامل ازش میگرفت.

دستم درد گرفته بود این وروجکم کم سنگین نبود، ازش فاصله گرفتم و درحالی که پشتم بهش بود بلند طوری که بشنوه گفتم:

_ایندفعه فرق میکنه ملیحه ، چیزی ازت بشنوم از کار اخراجی و مامانم هم پا درمیونی کنه قبول نمیکنم.

هیچی نگفت و ساکت شد ، خوبه فقط با تهدید میتونستم جلوی زبونش رو بگیرم .

به طرف اتاق مهمان رفتم ولی وسط راه دودل بودم که ببرمش اتاق خودم یا نه !

نمیدونم این چه حسی بود که داشت من رو وادار به این کارا میکرد .

آخر اون حس پیروز شد و به طرف اتاق خودم بردمش و آروم روی تخت خوابوندمش.

توی خودش جمع شد و اخماش توی هم رفت ، پتو روش کشیدم و ازش فاصله گرفتم.

این دختر الان این وقت شب توی اتاق تو چیکار میکنه امیر علی؟؟؟

همش توی ذهنم این سوال تکرار میشد و خودم رو با این حرف که آره تنهاس و حالش خوب نیست که شب تنها بمونه آروم میکردم .

ولی خودمم میدونستم اینا همش بهانه اس

خیلی خسته بودم و تموم بدنم درد میکرد به حمام آب داغ نیاز داشتم حوله رو از کمد بیرون کشیدم و به طرف حمام رفتم .

زیر دوش آب ایستادم و به آینده نامعلومی که پیش روم بود فکر کردم

آینده ای که برام سیاه و تاریک بود ، وقتی که نمیتونستم کسی رو کنار خودم داشته باشم و آروم باشم چه فایده ای داشت.

این آینده ای که پر بود از تنهایی و بی کسی آزارم میداد .

یا یادآوری نورا لبخندی گوشه لبم نشست

یعنی واقعا این دختر میتونست به من کمک کنه ؟؟؟

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و بعد از دوش کوتاهی که گرفتم حوله رو دور خودم پیچیدم و از اتاق خارج شدم.

جلوی آیینه ایستادم و با حوله مشغول خشک کردن موهام بودم که با صدای موبایلی که توی اتاق پیچید با تعجب به اطرافم خیره شدم.

صدای موبایل من که این نبود ، با تعجب یه دور نگاهم رو توی اتاق چرخوندم که با دیدن نورا تازه یاد این افتادم که ای وااای من حتما گوشی نوراس !

حوله رو جلوی آیینه انداختم و با قدم های بلند به طرف وسایل نورا که گوشه اتاق بودن رفتم .

صداش از داخل کیفی که همراهش بود میومد ، درش رو باز کردم و با دیدن اون همه کتاب و وسایل ریز و پیزه دهنم باز موند.

نگاهی به نورا که غرق خواب بود انداختم و زیر لب زمزمه کردم:

_ای دختر این کیف دانشگات بوده یا بقچه ننه بزرگت از بس شلوغ پلوغه .

بی حوصله کیفش رو برعکس کردم که هرچی وسایل توش بود روی زمین ریخت ، پر اطرافم شد چیزایی که برای اولین بار میدیدم .

گیرسر ، شونه کوچولو ، رژلب ، کتاب، خودکار درحالی که میخندیدم سری به عنوان تاسف براش تکون دادم .

همه رو کنار زدم که با دیدن گوشی موبایلش که هنوزم زنگ میخورد برش داشتم ولی دستم روی دکمه وصل تماس نرفته بود که تماس قطع شد .

پوووف کلافه ای کشیدم و بلند شدم ، یعنی کی بود ؟؟
شاید دوستاش بودن نگران شدن
با یادآوری اون دوستش جولیا دندون هام با حرص روی هم فشار دادم و گوشی تو مشتم فشردم ، همون بهتر نگران شه دختره سمج لجباز !

خواستم روی میز بزارمش ولی یکدفعه نمیدونم چی شد که دلم خواس ببینم چی داخل گوشیش داره.

میدونم فضولیه ولی یه حسی بود که میخواست سر از کار این دختر دربیارم.

صفحه گوشیشو روشن کردم و انگشتم روش کشیدم که با راحت باز شدنش با تعجب خیرش شدم.

یعنی گوشیش رمز نداشت ؟ یعنی اینقدر براش مهم نیست که اگه فیلم شخصی داشته باشه شاید کسی ببینه.

اولین دختری بود که میدیدم گوشیش رمز و پسوردی نداره ، همه خترای اطرافم برای پنهون کردن گندکاری هاشو بیست جور رمز داشتن حالا نورا ؟؟؟

دستی به لبم کشیدم و نگاهی به گوشیش انداختم باباش بود ، که تماس گرفته بود ولی دوستاشم چندبار زنگ زده بودن.

گوشیش هیچ چیزی نداشت ، جز چندتا عکس که با دوستاش گرفته بود چیز خاصی توی گوشیش نبود.

این دختر داشت تمام معادلات من رو بهم میزد و حسابی گیجم کرده بود !
توی گوشیش که چیزی نبود یعنی واقعا دوست پسری تا به حال نداشته ؟ یا با کسی در ارتباط نبوده.

توی فکر و خیالاتم غرق بودم که با لرزیدن گوشی توی دستم به خودم اومدم و نگاهی بهش انداختم

با دیدن اسمس جولیا از حرص لبم رو با دندون کشیدم ، اگه بهش میگفتم نورا اینجاس صد درصد میخواست اینجا بیاد و نورا رو با خودش ببره.

با این فکر عصبی گوشیو سایلنت کردم و روی میز پرتش کردم .

نه من حالا حالا با این دختر کار داشتم ! تازه به دستش آورده بودم ، نمیزاشتم به این زودی ها از دستم در بره.

به طرف کمد لباسی رفتم و یه تیشرت و شلوار راحت پوشیدم .
خواستم از اتاق خارج بشم که با یادآوری نورا به طرفش رفتم و روی صورتش خم شدم

مثل دختر بچه ها راحت خوابیده بود ،دستم روی پیشونیش گذاشتم نه خبری از تب هم نبود

از اینکه اینجا توی اتاق من و روی تخت من بود یه حس عجیبی داشتم که خودمم درکش نمیکردم .

توی سیاهی و برزخ بدی دست و پا میزدم و حالم رو به راه نبود

فضای اتاق برام خفه کننده شده بود با عجله از اتاق خارج شدم و در روبستم

به فضای باز احتیاج داشتم وگرنه خفه میشدم ، دستی به گلوم کشیدم و به طرف حیاط رفتم.

” نــــــــــــورا “

لای پلکای خستم رو به زور باز کردم ، سرم به شدت درد میکرد و دهنم تلخ بود

نگاهم که به اتاق ناآشنایی که توش بودم خورد ناباور پلکی زدم و سعی کردم روی تخت بشینم.

اینجا کجا بود ، من توی این اتاق چیکار میکردم .

هیج چیزی یادم نمیومد و این به شدت آزارم میداد ، دستی به سرم که درد میکرد کشیدم که چشمم خورد به دست کبود شدم.

نگاه دقیقی بهش انداختم معلوم بود جای آمپول و سرمه ولی چرا ؟؟

کلافه دستی به چشمام کشیدم و یک پام رو از تخت پایین گذاشتم ولی سرم گیج رفت و اتاق دور سرم چرخید .

دست لرزونم رو به تخت گرفتم و آروم باز روش نشستم ولی سر گیجه ام به قدری زیاد بود که آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با یه حرکت روی تخت دراز کشیدم.

حالت تهوع امونم رو بریده بود و به شدت حالم بد بود .

این سردرگمی که من چطور سر از اینجا درآوردن بیشتر آزارم میداد و باعث میشد به خودم بیشتر فشار بیارم .

چشمام روی هم گذاشتم تا حالم بهتر شه که با صدای باز شدن در اتاق و نزدیک شدن کسی بهم ، آروم چشمام رو باز کردم که با دیدن استاد از تعجب چشمام گشاد شدن و ناباور لب زدم:

_شما ؟؟ من من ….

زبونم قفل شده بود و نمیتونستم چیزی بگم و به جز صداهای نامفهموم چیزی از گلوم خارج نمیشد

با عجله به طرفم اومد و کنارم روی تخت نشست ، دستش رو به نشونه آروم باش جلوم گرفت و زمزمه کرد:

_آروم باش هیچی نشده باشه ؟؟

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سعی کردم به این موضوع که استاد قبلا چه پیشنهادی به من داده و الانم روی تخت اتاقش توی این وضعیت چیکار میکنم فکر نکنم

وقتی دید هنوزم دارم با وحشت نگاش میکنم خیره چشمام شد و با آرامش لب زد:

_عمیق نفس بکش !

خودش نفس عمیقی کشید و بیرون فرستاد به منم اشاره کرد این کار رو انجام بدم .

چند بار نفس عمیق کشیدم که بلند شد و به طرف تلفن کنار تخت رفت .

_خوبه حالا که آروم تر شدی بگم برات شام بیارن یه چیزی بخوری ضعف نکنی

من فقط ساکت نگاه ازش نمیگرفتم ، با فکر به اینکه نکنه بلایی سرم آورده باشع که الان روی تختشم با ترس پتو رو از روی خودم کنار زدم.

استاد که تازه تلفن رو قطع کرده بود با دیدن این حرکتم نگاه عجیبی بهم انداخت و پرسید :

_چیزی شده ؟؟

ولی من فقط نگاهم میخکوب لباسای تنم بود ، این لباسا رو خوب میشناختم !

لباسای بیمارستان تن من چیکار میکردن ، یکدفعه با یادآوری بلایی که سرم اومده بود و اون مردی که میخواست بهم تجاوز کنه هیستریک بدنم شروع کرد به لرزیدن .

دست خودم نبود و نمیتونستم لرزش بدنم رو کنترل کنم .

تازه داشت چیزایی یادم میومد ، توی خودم جمع شدم و پاهام رو توی بغلم کشیدم .

بدون توجه به اطرافم بدنم رو تکون میدادم و زیرلب با خودم حرف میزدم

باورم نمیشد همچین بلایی داشت سر من میومد ، حتی با فکر بهش هم حالم بد میشد .

هنوزم صداش توی گوشم بود که بهم میگفت بیا بریم فقط چند ساعت میخوامت و حرکت دستای کثیفش روی بدنم باعث میشد از بدن خودم چندشم بشه

دستامو روی گوشام فشار دادم تا صدای نحسش رو نشنوم ولی صداش توی مغزم میپیچید و حالم رو بدتر میکرد

هیستریک شروع کردم به جیغ زدن و خودم رو تکون دادن

_ولم کن لعنتی ، دستای کثیفتو به من نزن

ولی یکدفعه تو آغوش گرمی فرو رفتم
با جیغ سعی کردم از خودم جداش کنم ولی استاد بدتر بهم چسبید ،دستاس رو دور کمرم قفل کرد .

ازش میترسیدم اونم مثل تموم مردای دیگه فقط به فکر غرایض خودش بود .

هرچی تقلا کردم و جیغ زدم بی فایده بود و از جاش یک سانتم تکون نخورد

کنار گوشمم آروم شروع کرد به زمزمه کردن

با حرفی که بهم زد ناباور خشکم زد و تکون نخوردم باورم نمیشد داشت همچین حرفی به من میزد

از بس بهم چسبیده بود وقتی حرف میزد لباش به گوشم میخورد ،باعث میشد سرم رو کج کنم و بیشتر توی خودم فرو برم

_آروم باش ، تو دختر قوی هستی میدونم میتونی از پس این مشکلتم بربیای ! من ازت بیشتر از اینا انتظار دارم ! میخوام بشی همون نورای روز اول

یعنی واقعا من رو یه دختر قوی میبینه ؟؟ منی که هر دقیقه اشکم در مشکمه ؟؟

هق هقم رو خفه کردم و سعی کردم آروم باشم ولی دست خودم نبود و بدنم میلرزید.

اینقدر دم گوشم حرف زد تا آروم شدم و وقتی به خودم اومدم که اشکا روی صورتم خشک شده بودن و از گریه خبری نبود.

وقتی دید گریه نمیکنم یکدفعه ازم جدا شد و ایستاد ، با قدری ناگهانی این حرکت رو انجام داد که با تعجب خیره اش شدم .

چش شد یکدفعه ! تا چند دقیقه پیش که به زور بهم چسبیده بود ، پس الان چشه!

بدون اینکه بهم توجه کنه کلافه دستی به گردنش کشید و به طرف تلفن رفت و درحالی که زیرلب با خودش چیزایی زمزمه میکرد شماره ای گرفت و صدا روی پخش گذاشت.

با پخش شدن صدای زنی توی اتاق ،استاد عصبی تقریبا داد زد:

_پس غذا چی شد ؟؟؟

زن با صدای لرزونی جواب داد:

_الان میارم آقا ببخشید داشتم آماده میکردم .

پوووف کلافه ای کشید و زیرلب بلند طوری که من بشنوم گفت:

_بگو داشتم آمارتو میدادم

دستاش رو مشت کرد و درحالی که معلوم نبود از چی اینقدر عصبیه از پشت دندون های چفت شده اش غرید:

_تا پنج دقیقه دیگه غذا توی اتاقمه فهمیدی؟ شد شش دقیقه اخراجی .

بدون اینکه بزاره زنه که بنظرم مستخدم بود حرفی بزنه گوشی رو قطع کرد و با قدم های بلند به طرف پنجره رفت و پرده رو کنار کشید .

متعجب از رفتار های ضد و نقیضش شونه هام رو بالا دادم و سعی کردم بیخیال باشم.

میخواستم آبی به دست و صورتم بزنم ولی اینقدر سرگیجه ام شدید بود که نمیتونستم برای چند دقیقه هم سرم رو بالا بگیرم

بدون اینکه اختیاری روی خودم داشته باشم دراز کشیدم و سرم توی بالشت فرو بردم.

سرم به شدت درد میکرد و بیشتر علتشم از گریه زیادی بود که کرده بودم.

نمیدونم چقدر چشمام بسته بود که صدای در اتاق و پشت بندشم بوی غذا باعث شد شکمم ضعف بره و بی اراده صدای بلندی بده.

از خجالت چشمام بیشتر روی هم فشار دادم و ملافه روی خودم کشیدم.

صدای خنده ریز استاد باعث شد بیشتر خجالت بکشم ، صدای زنی توی اتاق پیچید که باعث شد کنجکاو کمی ملافه رو کنار بزنم تا ببینم کی هست.

با دیدن زن ریز نقشی که عجیب صورتش مهربون میزد ، با دقت بیشتری گوش ایستادم که چی میگن .

_آقا غذا رو کجا بزارم؟؟ نمیخواید بیاید سالن برای صرف شام .

استاد سینی دستش رو ازش گرفت و درحالی که بهش پشت میکرد کوتاه لب زد :

_نه ، میتونی بری

سینی روی میز کنار تخت گذاشت و به طرف من برگشت که با دیدن همون زنه عصبی فریاد زد:

_پس برای چی اینجای هنوز !

زن که داشت من رو زیر چشمی دید میزد با صدای داد استاد بالا پرید و با ترس دستش روی سینه اش که به شدت بالا پایین میشد گذاشت .

_ببخشید الان میرم

با عجله از اتاق خارج شد و در رو بست .

این استادم چقد خشن بود و من نمیدونستم ، خواستم خودم رو به خواب بزنم تا بره ولی با کشیده شدن ملافه از روی صورتم با وحشت خیره استاد شدم که با پوزخندی گوشه لبش نگاه ازم نمیگرفت .

اخمی بهش کردم و عصبی ملافه رو خواستم از دستش بکشم که کلا ملافه رو از لج من گوشه اتاق پرتش کرد و جدی گفت:

_بلند شو زود باش

حیف که سرم به شدت گیج میرفت و حالم خوب نبود وگرنه یک لحظه هم این خونه ای که این روانی توش بود رو تحمل نمیکردم و همون موقع از دستش فرار میکردم

بدون اینکه تکونی به خودم بدم روی پهلو چرخیدم و پشتم رو بهش کردم و درهمون حال لب زدم:

_غذا نمیخورم گرسنم نیست

با شنیدن حرفم چنان قهقه ای زد که صداش تو کل خونه پیچید ، با تعجب به طرفش چرخیدم که علت خنده بی موقعشو بدونم که چشمش بهم خورد و خندش شدت گرفت.

خدا شفات بده ای زیر لب زمزمه کردم که فکر نمیکردم شنیده باشه ولی با قطع شدن خندش و به خون نشستن چشماش لبم رو با دندون کشیدم و سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم.

پس صورتم رو ازش برگردوندم ، صدای قدم های عصبیش که با عجله بهم نزدیک میشید باعث شد با استرس توی خودم جمع بشم .

کنارم رسید و روی صورتم خم شد ، درحالی که رگ های پیشونیش از عصبانیت بیرون زده بودند با صدای خشنی فریاد زد :

_چی گفتی ؟؟؟ نشیندم

نه انگار هرچی جلوی این کوتاه میام بدتر میشه با حرص روی تخت نشستم درحالی که عصبی چشمام رو توی حدقه میچرخوندم گفتم:

_همون که شنیدی ، یه چیز رو دوبار تکرار نمیکنن استـــــــــــاد

از لجش استاد رو کشیدم که متوجه حد و مرزهای بین خودمون بشه و به خودش بیاد .

بفهمه که جز استاد هیچ نسبت دیگه ای با من نداره ، برخلاف انتظارم که الان عصبی میشه ؟

لبخندی زد و با حالت خاصی روی صورتم خم شد ، عقب رفتم که فاصله رو حفظ کنم ولی لعنتی باز جلوتر میمومد .

اینقدر جلو اومد و من خم شدم که سرم به تاج تخت خورد و باعث شد نیشخندی به صورت متعجب من بزنه و درحالی که نگاهش خیره لبهام بود زمزمه کرد:

_آهان دوست نداری فقط استادت باشم ؟ اوووف جوجه اینقدر درگیر من شدی خوب زودتر میگفتی!

با چشمای گرد شده خیره دهنش شدم چی ؟؟ این چی میگه !

پرروی عوضی با حرص دستام مشت کردم و عصبی مشت محکمی به سینه اش کوبیدم.

_اصلا هم همیچین چیزی نیست

دستم رو گرفت و درحالی که فشارش میداد پوزخند صدا داری به صورت وار رفته من زد و گفت:

_نمیخواد حالا انکار کنی من درکت میکنم ، هیچ کسی نمیتونه من رو ببینه و عاشقم نشه ؟

موهای شلخته دورم رو کنار زدم و درحالی که با حرص دستام رو مشت میکردم داد زدم:

_ارزونی همونایی که عاشقتن ، دست از سر من بردار

انگار از اذیت کردن من لذت میبره خنده بلندی کرد و به طرف سینی غذا رفت

با دیدن خنده اش بیشتر عصبی میشدم که داره من رو دست میندازه و بهم میخنده.

سینی رو روی پاهام گذاشت و با لحن جدی که صد درجه با چهره خندون چند دقیقه پیشش فرق داشت گفت:

_زود باش تا پنج دقیقه دیگه سینی رو خالی میخوام

اول خواستم لج کنم و نخورم ولی با دیدن سوپ خوش عطری که توی سینی بهم چشمک میزد بیخیال اون گنددماغ شدم و قاشق رو برداشتم و شروع کردم به خوردن.

استاد نیم نگاهی بهم انداخت و انگار خیالش راحت شده باشه بدون کوچکترین حرفی از اتاق خارج شد .

اینم خداییش مشکل داشت یک ثانیه میخندید و ثانیه بعد اخماش توی هم بودن .

اصلا معلوم نبود برای چی زندس اصلا !

بی تفاوت شونه هام رو بالا فرستادم و برای اینکه بیشتر از این ضعف نکنم و صدای شکمم بالا نیاد ، با عجله شروع کردم به خوردن .

غذام که تموم شد ، انگار حالم بهتر شده باشه سرگیجه ام کمتر شد .

آخه دختره ی الاغ تو اینجا چیکار میکنی نصف شبی

آره بهتره هرچی زودتر از اینجا برم .

با این فکر به سختی بلند شدم و به طرف در اتاق رفتم ولی تا دستم روی دستگیره نشست با دیدن لباسای بیمارستان تنم کلافه برگشتم .

حالا باید چیکار کنم ، آشفته طول اتاق رو قدم میزدم که چشمم خورد به کیف خودم که کنار کیسه ای گوشه اتاق بودن.

با عجله به سمتشون رفتم و نگاهی داخلش انداختم که با دیدن لباسام لبخندی زدم و با عجله شروع کردم به پوشیدن لباسام

برام فرقی نمیکرد الان ساعت چند بود و یا نصف شبه ، فقط میخواستم از اینجا فرار کنم.

بعد از پوشیدن لباسام با عجله بلند شدم و کیفم روی دوشم انداختم ولی هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که در اتاق باز شد و استاد که سرش پایین بود داخل شد.

یک قدم عقب رفتم که سرش رو بلند کرد و با دیدنم که لباس هام رو کامل پوشیده بودم با تعجب ابرویی بالا انداخت و نزدیکم شد.

هر قدمی که اون جلو میرفت من عقب تر میرفتم تا اینکه پشتم به کمد خورد و ایستادم.

روبه روم رسید و اینقدر بهم چسبید که گرمای بدنش رو کامل حس میکردم.

دوست نداشتم حسش کنم چون تموم معادلات من رو بهم میریخت و میترسیدم بالاخره اختیار از دست بدم و روزی خودم رو ببینم که روی تختش کنارشم.

دستم روی سینه داغش گذاشتم و سعی داشتم به عقب هُلش بدم ولی بی فایده بود و یک ذره هم عقب نرفت.

سرم رو پایین انداختم و درحالی که سعی میکردم لرزش صدام رو پنهون کنم لب زدم:

_برید کنار استاد !

دستاش رو دو طرف کمرم روی کمد گذاشت و در حالی که نگاهش روی صورتم سنگینی میکرد سرش رو خم کرد و آروم زمزمه کرد:

_کی به تو اجازه داد بری ، که لباس پوشیدی؟

هه این پیش خودش چی فکر کرده؟؟ اجازه بگیرم از کی؟؟؟

انگار خودش رو مالک تمام و کمال من میدونست و من برده زر خریدش بودم که اینطوری با من رفتار میکرد.

سرم رو بالا گرفتم و پوزخند صداداری بهش زدم و درحالی که سعی میکردم نگاهم به چشماش نیفته گفتم:

_من به اجازه کسی نیاز ندارم !

دستش روی چونه ام نشست ، سرم رو بالا گرفت .

_ مطمعنی ؟؟ به اجازه کسی نیاز نداری ؟؟؟

عصبی خیره چشمای وحشیش شدم و با لحن تندی لب زدم:

_آره من برده کسی نیستم استااااااد

از لج استاد رو کشیدم که باز بهش تذکر بدم که حد و مرزش رو بدونه ، قرار نیست هرچی اون بگه من اجرا کنم.

توی گلو خندید و درحالی که نگاهش رو توی صورتم میچرخوند گفت:

_اینقدر دوست داری به اسم کوچیک صدام کنی ؟؟ خوب نمیشه که اینجوری باید ببینی من اجازه میدم یا نه چون همه کسی اجازه ندارن من رو به اسم کوچیک صدا کنن .

با چشمای گشاد شده خیره دهنش شدم و ناباور پلکی زدم ، چی من بهونه میخوام که با اسم کوچیک صداش کنم ؟

نه خیلی دل خوشی ازش دارم ، و با حرفاش خیلی حرصم میداد !

من حرص میخوردم و اون لذت میبرد ، هیچی نمیگفت ولی با یه کلمه حرفی که میزد کل وجودمو آتیش زد .

زیر دستش زدم و لبم رو با دندون کشیدم و عصبی غریدم :

_هه من هیچ اصراری ندارم با شما صمیمی بشم ، این شمایید که دارید به زور من رو به خودتون میچسبونید .

هنوز حرصم خالی نشده بود و خواستم ادامه بدم که با نشستن انگشتش روی لبم حرف توی دهنم ماسید و با تعجب خیره چشماش شدم.

انگشتش رو چند بار روی لبم کشید که باعث شد ته دلم یه طوری بشه و بخوام از خود بیخود بشم.

اینقدر اخم کرده بود و جدی بود که نمیتونستی تشخیص بدی درونش چه حسی داره و چی میگذره .

آب دهنم رو قورت دادم و خواستم دستش رو کنار بزنم که با دست دیگه اش مُچ دستم رو گرفت و درحالی که هنوز نگاهش روی لب هام قفل بود زیر لب انگار که داره با خودش چیزی رو زمزمه میکنه گفت:

_یعنی تو میتونی من رو از عذاب چند ساله نجات بدی !

عذاب ، چه عذابی !!!
ناباور خیره صورت عبوسش شدم و دهن باز کردم که درباره عذاب ازش سوال بپرسم ولی با یک قدم بلند ازم فاصله گرفت و عصبی چنگی توی موهاش زد

یعنی منظورش چی بود ؟؟
با چشمای ریز شده خیره اش بودم که عصبی برگشت که از اتاق خارج شه ولی با دیدنم که هنوز وسط اتاق ایستادم تقریبا فریاد زد:

_مگه نمیخواستی بری هاااا ، برو دیگه برای چی وایسادی ؟؟؟

با صدای دادش خشکم زد و با تعجب خیره دهنش شدم !
این چشه بیمار روانی ، تا چند دقیقه پیش که میگفت باید برای رفتن از من اجازه بگیری نه به الان که به زور میخواد بیرونم کنه.

به درک !
منو بگو که دلم به حال کی سوخت ، این لعنتی دلسوزی نداره .

دستم رو به نشونه برو بابا به سمتش گرفتم و درحالی که از اتاق خارج میشدم بلند گفتم:

_انگار خیلی دلم میخواد تو خونه تو بمونم ، برو بابا .

دستم روی دستگیره نشست ولی قبل از اینکه از اتاق خارج بشم با صدای فوق العاده عصبی فریاد زد:

_هرررری ، فقط اگه شب توی خیابونا بهت رحم نکردن و تیکه پارت کردن به من هیچ ربطی نداره .

با این حرفش از ترس یخ کردم و ایستادم ، با یادآوری اتفاقی که امروز برام افتاده بود آب دهنم رو به زور قورت دادم .

نباید جلوی این غول بیابونی کوتاه بیام ، من میتونم خودم تنها به خونه برم ، هر ساعتی از شبم که باشه.

با دستای لرزون در رو باز کردم ولی قبل از اینکه بیرون برم با حرص خطاب بهش گفتم:

_اگه یه روزی دیدی دارم میمیرمم دلم نمیخواد دلسوزی کنی و کمکم کنی ، من احتیاج به کمک آدمی مثل تو ندارم.

از اتاق خارج شدم و با عجله از پله ها پایین رفتم ، اینقدر عصبی بودم که نگاهی به اطرافم نکرده بودم .

پایین پله ها که رسیدم با دیدن خونه ای به اون بزرگی و شیکی دهنم باز موند.

معلوم بود از اون خرپولاس ، خونش رو ببین لعنتی !

از بس خونش قشنگ بود که نمیتونستی ازش چشم برداری ، وقتی به خودم اومدم که چند دقیقه اس بی حرکت موندم و اطراف رو دید میزنم.

کلافه از دست خودم که تا چیز جالبی میبینم به کل همه چی یادم میره و مات و مبهوت اون چیز میشم ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با عجله از ساختمون عمارتش خارج شدم.

اوووه حیاطش رو ببین تا کی من بخوام پیاده برم و به در اصلی برسم!

بدنمم به شدت کوفته بود و حوصله این همه راه رفتن رو نداشتم ، نمیدونستم ساعت چنده و سیاهی شبم باعث میشد بترسم .

با یادآوری حرفاش عصبی دستام مشت کردم و با قدم های بلند سعی کردم هرچه زودتر به در خروجی برسم.

بالاخره اونجا یه بلایی سر خودم میاوردم و به یه طریقی میتونستم خودم رو به خونه برسونم .

فقط نمیخواستم امشب رو توی خونه این روانی که معلوم نبود چشه بگذرونم.

بعد چند دقیقه که نمیتونستم از درد پاهام دیگه راه برم به در خروجی رسیدم و از نگهبان خواستم در رو باز کنه .

نمیدونم خونه به این بزرگی برای چیه این بود وقتی خودش هم تنها زندگی میکرد .

نگهبان ولی بی توجه به حرفام کمی از قهوه توی لیوانش رو خورد و بی تفاوت لب زد:

_آقا گفتن در رو باز نکنم

عصبی دستی به صورتم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:

_آقاتون گوه خوردن

موهام کنار زدم و درحالی که نگاهم رو به اطراف میچرخوندم کلافه گفتم:

_تا سه میشمارم در رو باز کن وگرنه ؟؟

لیوان توی دستش رو کلافه روی میز کوبید و بلند گفت:

_آقا گفتن شبه نمیتونید از عمارت خارج بشید

آهان آقاتون! یه آقایی بسازم چهارتا از اون طرفش بزنه بیرون ، فقط وایسه و تماشا کنه .

هرچی جلوش کوتاه میام فایده ای نداره و بدتر لج میکنه ، برات دارم یه درسی بهت بدم تا آخر عمرت یادت نره
من هنوزم همون نورای سرسخت گذشته ام .

لبم رو با دندون کشیدم و نگاهم رو به اطراف دوختم ولی با دیدن دیووارهای بلند و حفاظ دار عصبی دور خودم چرخیدم.

پس چطور از این خراب شده بیرون برم !

نگاهم که به در آهنی خورد چیزی توی ذهنم جرقه خورد ، که هم جالب و ترسناک بود و هم اینکه تنها راه باقی مونده بود.

بدون توجه به نگهبان که مشکوک نگاهم میکرد کیفم رو یکطرفه انداختم و درحالی که دستم رو به میله های در گرفته بودم پامو روی دیوار بغل و اون یکی روی دَر گذاشتم و به سختی بالا کشیدم .

هنوز نصفه دَر رو بالا نرفته بودم که با صدای داد استاد سعی کردم زودتر بالا برم و تا دیر نشده فرار کنم .

ولی هنوز حرکتی نکرده بودم که کسی از پشت پاهام رو بغل کرد و به شدت پایین کشیدم .

از ته دل جیغ زدم ولی ول کنم نبود و به شدت پاهام رو به سمت پایین میکشید !

با اون یکی پام خواستم لگدی بهش بزنم که انگار متوجه شده باشه دستش روی کمرم نشست و با یه حرکت تا به خودم بیام ، توی بغلش کشیده شدم .

از پشت توی بغلش قفل کرد و سعی داشت جلوی تقلاهام رو بگیره ولی من نمیتونستم ساکت بشینم .

هیچ دلم نمیخواست حتی ثاینه ای هم پیش این بیمار روانی بمونم .

جیغی از ته دل کشیدم و داد زدم:

_ولم کن لعنتی ، دست از سرم بردار میخوام برم خونه ام.

بدون اینکه جوابم رو بده خطاب به نگهبان فریاد کشید:

_احمق مگه نگفتم حواست بهش باشه و نزار بیرون بره پس چرا موندی عین مونگلا فقط نگاش کردی؟

نگهبان با نگرانی جلو اومد و با لکنت لب زد:

_قرب..ان پیش خ..ودم فکر کردم دختره و کاری از دستش برنمیاد .

چشم غره ای بهش رفت و بدون توجه به تقلاهای من ، همونطوری که توی بغلش چفتم کرده بود به طرف خونه کشیدم.

تقریبا من رو دنبال خودش میکشوند چون من از پشت توی بغلش چفت بودم ، مجبورم میکرد راه برم .

از بس جیغ و داد کرده بودم که گلوم میسوخت و دیگه نای جیغ زدن هم نداشتم.

با حرص دندونامو روی هم سابیدم و با صدایی که از شدت جیغ هام گرفته بود نالیدم:

_چیکار من داری میخوام برم خونه ام ای بابا !

همونطوری که سرسختانه راه میرفت سرش رو پایین آورد و دقیق کنار گوشم طوری که نفس های داغش روی گوشم پخش میشدن زمزمه کرد:

_باید امشب اینجا بمونی ، چیزیم که من بخوام باید حتما اجرا بشه فهمیدی ؟

چی ؟؟ چیزی که اون بخواد ؟
مگه همه چی باید به دل آقا خوش بیاد .

از طرز حرف زدنش معلوم بود از اون خودخواه های گنده دماغه !

نمیدونستم چطور حرصم روش خالی کنم چون داشتم میترکیدم و هیچ کاریم از دستم برنمیومد که تلافی کنم.

سرم رو پایین انداختم که با دیدن دستاش که محکم از دور شونه هام رد شده بودن و من رو توی بغلش چفت کرده بود چیزی توی ذهنم جرقه خورد

آره خودشه ، هم حرصم خالی میشه و هم شاید به این طریق ولم کنه و دست از سرم برداره ، بزاره برم.

دهنم رو باز کردم و یکدفعه بدون اینکه بهش اجازه کاری رو بدم دندونام توی دستش فرو کردم .

صدای دادش توی باغ پیچید و من با لذت بیشتری دندونام رو توی پوست دستش فرو کردم .

از حرکت ایستاده و با صورتی جمع شده از درد دستش رو کنار لبهام آورد و فریاد زد:

_گوشتشو کندی لعنتی ، بسه!

ولی من انگار به چیزی که تموم این مدت خواسته باشم ، رسیدم و راحت میتونم حرصم رو خالی کنم بدون توجه به حرفاش بیشتر فشار میدادم تا به غلط کردن بیفته که چرا من رو اینقدر اذیت میکنه .

وقتی دید دیگه فایده نداره و من ول کنش نیستم دستش تو موهام چنگ شد و درحالی که میکشیدشون فریاد زد :

_ول کن دیگه لعنتی ، بده به فکرت بودم که نصف شب نری توی خیابون آواره بشی ؟

با وجود درد بدی که توی سرم پیچیده بود بازم نمیخواستم کوتاه بیام و جلوش کم بیارم ولی با فشار محکمی که به موهام آورد و کشیدشون .

برای ثانیه ای حس کردم نفسم بند اومد ، از بس دردش زیاد بود که بی اختیار آخ بلندی گفتم و دستش رو ول کردم .

موهام رو تکون محکمی داد که سرم به چپ و راست چرخید و توی صورتم فریاد زد :

_دختره ی خیره سر ببین چه بلایی سر دستم آوردی ؟؟

از درد سرم جلوی چشمام سیاهی رفت و دستم روی دستش گذاشتم تا از فشار دستش کم کنم ولی بدون اینکه حال من براش مهم باشه ، همونطوری که موهام توی دستش چنگ بودن حرکت کرد و من رو دنبال خودش کشوند.

پاهای سست و بی جونم رو دنبال خودم کشوندم و دنبالش رفتم.

باز حالم بد شده بود و حتی نای صحبت کردنم نداشتم چون با هر قدمی که برمیداشت فشار دستاش بیشتر میشد ، پوست سرم بیشتر تیر میکشید .

از ضعفی که دچارش شده بودم متنفر بودم و حالم از خودم بهم میخورد.

پاهام بی حس شدن و درحالی که هنوزم موهام توی دستاش بود زانو زدم و روی زمین افتادم که برگشت و با دیدن حالم بدون اینکه ناراحت بشه

موهام رو ول کرد و کنارم روی زمین زانو زد ، صورتش از عصبانیت قرمز شده بود ، چشماش دو گلوله آتیش بودن .

با حرصی که توی صداشم موج میزد توی صورتم فریاد زد:

_بلایی سرت میارم که یادت نره با دُم شیر بازی کردن چه عواقب سنگینی داره

ناباور بهش چشم دوختم ، یعنی بخاطر یه گاز گرفتن من اینطوری وحشی شده

چرا این آدم تا این حد مرموز و مشکوک بود ، یک ثاینه خوب و مهربون بود ولی تا کارها بر طبق میل و خواسته هاش پیش نمیرفتن خطرناک میشد و هرچی جلوی چشماش بود رو نابود میکرد .

یعنی واقعا این آدم چند ساعت پیشه که داشت به زور من رو مجبور میکرد برای اینکه ضعف نکنم غذا بخورم ؟
و به زور اون همه غذا به خورد من داد و از چشماش معلوم بود نگران حاله منه !

پس الان چش شده که اینطور وحشی شده ، چون نخواستم شب پیشش بمونم!

تا به خودم بجنبم و بخوام بلند شم زیر بغلم رو گرفت و با یه حرکت بلندم کرد و ولی چون پاهام بی جون بودن نمیتونستم سر پام بایستم.

این ضعف و بی حالیم رو از ظهر داشتم ، کمی هم که جون گرفته بودم این لعنتی با وحشیانه کشیدن موهام حالم رو بدتر کرده بود .

وقتی دید نمیتونه من رو تا خونه بکشونه با یه حرکت دستش رو زیر زانوم برد و بغلم کرد .

نمیخواستم توی بغلش باشم و گرمای تنش رو حس کنم .

گرمایی که باعث میشد من با این همه نفرتی که ازش دارم ، با حس کردنش از خود بی خود بشم .

مشت بی جونم رو به سینه اش کوبیدم که سرش رو پایین آورد و با اخمای در هم خیره صورتم شد و با اخم لب زد:

_آروم بگیر دلت نمیخواد که از اینجا تا عمارت روی زمین بکشونمت و ببرمت؟

اینقدر این حرف رو جدی زد که از ترس لال شدم ، اینی که من میدیدم عمرا که میزاشت من از این خونه خارج بشم .

پس کلافه چشمام رو بستم و سعی کردم نسبت به این آدمی که تعادل روانی نداشت بی تفاوت باشم.

آره خودشه !باید نسبت به حرفاش و حرکاتش بی تفاوت باشم
اینطوری اونی که اذیت میشد اون بود نه من !

با فکری که به ذهنم رسید نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم

با صدای باز شدن دری بدون اینکه چشمام باز کنم فهمیدم وارد عمارت شده .

از بالا و پایین شدنم میشد حدس زد که داره از پله ها بالا میره .
نمیخواستم باز من رو به اتاقش ببره ولی نه نباید اعتراض میکردم!

راهش این نبود !

باید کاری کنم خودش به غلط کردن بیفته و جلوی پام زانو بزنه .

توی بغلش معذب بودم و با یادآوری پیشنهادی که بهم داده بود کلا بدنم بی حس میشد و ناخودآگاه سعی میکردم ازش فاصله بگیرم.

توی فکرای درهم برهم خودم غرق بودم که با پرت شدنم روی چیز نرمی چشمام رو با وحشت باز کردم که با دیدن خودم روی تخت ، دستام با حرص مشت شد .

ولی استاد بدون اینکه نگاهی به من بندازه شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش و با یه حرکت از تنش بیرون کشید

با تعجب خیره هیکلش شدم که برگشت و نگاهم رو غافل گیر کرد .

پوزخند صدا داری بهم زد که آب دهنم رو به زور قورت دادم ،صورتم رو برگردوندم.

اصلا این چرا داشت لخت میشد؟؟؟

با نزدیک شدنش به تخت ، زیر چشمی نگاهی بهش انداختم که اومد و روی تخت نشست و خواست دراز بکشه که جیغ زدم:

_با زور و کتک که من رو تا اینجا آوردی الان اینجا خوابیدنت چه معنی میده هااا ؟

عصبی چشماش رو بست و دستی به گردنش کشید ، معلوم بود داره جلوی خودش رو میگیره که چیزی نگه .

ولی من نمیتونستم شب جایی بخوابم که اون لندهورم هست ، عصبی بالشتم رو زیر بغلم زدم و خواستم بلند شم که با صدای دادش به خودم لرزیدم و بی حرکت موندم.

واقعا وقتی عصبی میشد ترسناک بود

_بخواب سرجات تا بلایی سرت نیاوردم

از لج سعی کردم به ترسم غلبه کنم و بلند شم ولی هنوز یه ذره هم تکون نخورده بودم ، که دستم کشیده شد و تا به خودم بیام روی تخت پرت شدم و استاد روم خیمه زد :

زبونم از ترس بند اومده بود که عصبی کنار گوشم با حرص خاصی زمزمه کرد:

_خود خواستی !

با حرکتی که انجام داد جیغ خفه ای کشیدم

” امیــــــرعلـــــے “

وقتی وارد اتاق شدم ، با دیدن نورا که لباساش رو تنش کرده بود عصبی شدم.

با قدم های بلند به سمتش رفتم ، اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم

دختره نفهم ! با این حالش هنوزم دست بردار نبود

دیدم چطور با دیدنم ترس توی نگاهش نشست ولی زود به خودش مسلط شد و نگاه ازم گرفت ، یعنی واقعا نمیفهمید شبه و میخواست این وقت شب کجا بره دقیقا ؟؟

میخواستم بترسونمش تا دست برداره و کوتاه بیاد ولی نه این دختره کوتاه بیا نبود !

اینقدر عصبی شدم که از دهنم در رفت و سرش داد زدم هررری از خونه من برو بیرون.

کنترلم رو از دست داده بودم و داد میزدم وقتی به خودم اومدم که از اتاق خارج شده بود و کلافه و عصبی به موهام چنگ میزدم.

اول نمیخواستم دنبالش برم ، بره به درک ، اصلا هر بلایی سرش میومد به من چه !

با این فکر خودم رو آروم کردم و روی تخت نشستم ، ولی به ثانیه ای نکشید کلافه بلند شدم وبا نگهبان تماس گرفتم، تا نزاره از در خروجی بیرون بره.

اینقدر عصبیم کرده بود که به کل ماشین رو فراموش کرده بودم که باهاش برم و شروع کردم به دویدن وقتی به خودم اومدم که نصف راه رو پیاده اومدم.

کلافه با کف دست محکم به پیشونیم کوبیدم دیگه فایده نداشت برگردم .

از همینجام میتونستم صدای جیغ جیغ هاشو بشنوم که چطور سر نگهبان بدبخت رو داشت میخورد .

ولی با دیدنش بالای دَر ناباور پلکی زدم و بهش خیره شدم .

یعنی این واقعا دختر بود ؟ دختره خیره سر ببین کجا رفته.

لحظه ای با دیدنش که عین گربه سعی داشت از دیوار بالا بره خندم گرفت ولی سعی کردم بروز ندم .

حیف شب بود وگرنه میزاشتم هر جایی میخواد بره ، هر طوری بود از دیوار پایین کشیدمش و مجبورش کردم به عمارت برگردیم

ولی وسط راه با وحشی گری گازی از دستم گرفت که دادم به هوا رفت .

تا حالا توی عمرم همچین بلاهایی سرم نیومده بود که این دختر داشت سر من درمیاورد

اوج عصبانیم رو وقتی دید که بدون توجه به حال بدش موهاش رو دور دستم پیچیدم و کشون کشون به سمت عمارت بردمش.

هیچ کس حق نداشت اینطوری با من رفتار کنه !

شانس آورد حالش بد شد ، وگرنه با عصبانیتی که من داشتم معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.

با دیدنش که روی زمین نشسته بود و رنگش به شدت پریده بود ناخودآگاه دستم روی موهاش شل شد.

نمیخواستم بیشتر از این بحث کنم ، بی اختیار خم شدم و وقتی به خودم اومدم که توی بغلم بود .

خودمم درک نمیکردم چم شده و چرا اینطوری میکنم !

انگار باورم نداشتم این دختره بتونه من رو درمان کنه ، و من محکومم تا آخر عمرم توی زندگی سیاهم دست و پا بزنم.

تا زمانی که به اتاق برسیم بهش چشم دوختم و توی فکرای درهم و برهمم غرق بودم.

همش توی فکرم چرخ میخورد که اگه بالاخره نتونم تسلیم خودم کنمش چی ؟ پیشم نمونه و نخواد کمکم کنه چیکار کنم ؟

هرچند بهش حق میدادم ولی یه جورایی نمیتونستم ازش بگذرم.

با فکرای که توی سرم میگذشت عصبی نورا روی تخت انداختم.

بدون توجه به چشمای گرد شده از ترسش پیرهنم رو با یه حرکت از تنم بیرون کشیدم و کناری انداختم.

زیادی گرمم شده بود و حس میکردم تنم کوره آتیشه و حرارت از تنم بیرون میزنه

امشب از اون شبا بود که دلم عجیب گرفته بود ، آخه خدا این چه دردی بود که توی جون من افتاده.

چرا نباید یه زندگی عادی داشته باشم

اصلا یادم نمیومد اولین باری که فهمیدم این مشکل رو دارم کی بود ، ولی هربار با نزدیک شدن دختری بهم و لمس کردنشون هیچ حسی بهم دست نمیداد و هیچ لذتی نمیبردم که بخوام رابطه برقرار کنم.

ولی وقتی برای اولین بار نورا رو لمس کردم حس کردم این همون کسیه که میتونه کمکم کنه.

نمیدونم منشا این حس و حال از کجا میومد ولی هرچی که بود یه کشش قوی نسبت بهش داشتم.

نمیتونستم منکر این بشم که برای اولین بار خوشم از دختری اومده و دوست دارم کنارم باشه

حتی شده به زور !!

همینطوری که توی فکر و خیال های خودم غرق بودم دستم به سمت شلوارم رفت که با دیدن چشمای از حدقه بیرون زده نورا ، بیخیال شدم ولی برای منی که همیشه لخت بودم با لباس خوابیدن سخت بود.

ولی امشب مجبور بودم تحمل کنم !

بدون توجه بهش که گارد گرفته و آماده حمله بود خواستم روی تخت دراز بکشم که با جیغی که زد با ترس روی تخت نشستم و با بهت و تعجب خیره اش شدم.

شروع کرد به حرفای بیخود و چرت و پرت گفتن ، دیگه تحمل حرفاش رو نداشتم و داشتم از حرص منفجر میشدم.

دندون هام روی هم سابیدم و کلافه دستی پشت گردنم کشیدم .

خواستم بیخیال باشم ولی دیگه داشت زیادروی میکرد .

با یه حرکت روی تخت خوابوندمش و تا به خودش بجنبه روش خیمه زدم.

با حرص نفس نفس میزدم و هرکس دیگه ای جای نورا بود قطعا تا حالا گردنش رو شکسته بودم.

وحشت زده خواست کنارم بزنه که سرم رو توی گودی گردنش فرو بردم و گاز محکمی از گردنش گرفتم.

قصدم فقط ترسوندنش بود وگرنه هیچ چیزی نمیتونست من رو تحریک کنه و همیشه دیگران بودن که تلاششون رو برای تحریک کردن من بکار میگرفتن .

ولی همیشه کارشون بی نتیجه میموند و ناراضی از پیشم میرفتن.

حتی شده بود ساعت ها بخوام با کسی رابطه داشته باشم ولی هرکاری کردم نشده و همین باعث تحقیر و از بین رفتن غرورم شده بود .

هربار غرور و شخصیتم بیشتر از قبل خورد میشد برای همین با وجود اصرار های مامان برای ازدواج هیچ وقت زیر بار نرفتم .

وقتی بدن هیچ زنی من رو تحریک نمیکرد ، برای چی باید خودم رو آزار بدم ولی این دختر داشت تموم معادلات من رو بهم میریخت .

با گازم صدای آخش بلند شد و عصبی با ناخن هاش چنگی به سینه ام زد .

دو دستش رو بالای سرش قفل کردم و درحالی که پاهام دو طرفش میزاشتم توی چشماش خیره شدم و با صدای که از شدت حرص میلرزید فریاد زدم:

_آروم میگیری؟ یا نههههه ؟؟؟؟

چند ثانیه توی چشمام خیره شد ، یک دفعه آب دهنش رو توی صورتم پاشید و درحالی که تقلا میکرد با بغض لب زد:

_عوضی آشغال ، تو از اون آدمایی که اون بیرونن که وحشی تری !

با این حرفش اینقدر عصبی شدم که با وجود اینکه هیچ کششی به رابطه نداشتم

دستم به سمت پیرهنش رفت و درحالی که با یه حرکت از وسط پارش میکردم توی صورتش فریاد زدم:

_آره من یه حروم زاده ام که نزاشتم زیر دست و پای اونا جون بدی !

درحالی که با حرص نفس نفس میزدم ادامه دادم:

_باید میزاشتم مثل یه حیوون بدنت رو تیکه تیکه کنن

نیشخندی به صورت ترسیده اش که سعی داشت بدنش رو بپوشونه زدم و عصبی داد زدم :

_حالام دیر نشده منم که عین اونام ، پس باید کارم رو تموم کنم آره ؟؟

با وحشت شروع کرد به دست و پا زدن و خواست کنارم بزنه ولی اینقدر حرص و عصبانیتم زیاد بود که زورش بهم نمیرسید

پیرهنش رو از تنش بیرون کشیدم و عین وحشیا به جون تن و بدنش افتادم .

جیغ میزد و تقلا میکرد و درحالی که به بدنم چنگ مینداخت هق هقش بالا گرفت

ولی من توی حال و هوای خودم نبودم و تموم کارهایی که میکردم از لذت نبود بلکه از حرص بود

انگار میخواستم تموم حرص و عصبانیت عمرمو سر نورا خالی کنم !حرفش برام خیلی سنگین بود .

اینکه من رو هم عین همون لاشخورها میدید ، برام سخت بود

بدون توجه به تقلاهاش دستمو روی بالا تنه برهنش گذاشتم ، و فشاری بهش آوردم که از ترس بود یا لذت آااااخ بلندی از بین لبهاش بیرون اومد.

درحالی که از خشم نفس نفس میزدم عصبی فریاد زدم :

_حالا شدم عین همونا آره ؟ وحشی ، لجن خوشت میاد ؟

بدون اینکه چیزی بگه فقط با ترس و وحشت سعی داشت کنارم بزنه .

عصبی لبامو روی لباش گذاشتم درحالی که به زور میبوسیدنش دستم رو به سمت پایین تنش بردم .

با این حرکتم سرش رو کج کرد و آنچنان جیغ بلندی زد که حس کردم گوشام کَر شدن .

هیستریک جیغ میزد و با مشت به سر و صورتم میکوبید ، انگار از این که ازم ترسیده بود و اشکش در اومده بود حرصم کمتر شده بود با نفس های بریده بریده لب زدم:

_چیه ؟؟ مگه نگفتی منم عین همونام پس چرا میترسی هااان ؟؟

چیزی نگفت و با دست به سینه ام کوبید:

_نوووووچ اشتباه کردی که اون موقع فرار نکردی الان من میخوام کار نصفه اونا رو تموم کنم.

با این حرفم صورتش از حرص قرمز شد و درحالی که به صورتم چنگ میزد جیغ کشید :

_حالم ازت بهم میخوره عوضی ، دست از سرم بردار بزار برم !

تموم صورتش از اشک خیس بود و هق هق گریه اش به قدری بلند بود که مطمئن بودم نصف عمارت الان فهمیدن توی این اتاق چه خبره!

ولی برام مهم نبود ، مهم این بود که این دختر باعث شده بود به قدری عصبی بشم که بخوام بر خلاف عقایدم ، پا روی احساساتم بزارم و به بدترین روش یعنی ، رابطه بخوام اذیتش کنم.

هر چند کاری از دستم برنمیومد ، ولی تنها راهی که الان برای آزار دادن نورا به فکرم میرسید همین رابطه لعنتی بود.

دستم به سمت شلوارش رفت و خواستم به کارم ادامه بدم که جیغ کشید:

_اگه باز دستت بهم بخوره خودم رو میکشم فقط کافیه انگشتت بدنمو لمس کنه

نمیدونم چرا با این حرفش حس کردم برای ثاینه ای قلبم نزد و با بهت خیره صورت خیس از اشکش شدم.

این حرف رو چنان با اطمینان گفت که مطمعن بودم جدی میگه .

دستام دو طرف سرش روی بالشت گذاشتم و برای چند ثانیه خیره لبهاش که از بغض میلرزیدن شدم.

به معنای واقعی امشب به همه چی گند زده بودم ، دختره اینقدر ازم ترسیده بود که عمرا پیشنهادمو قبول میکرد و بخواد پیش من بمونه!

ازش پیدا بود توی اولین فرصتی که به دست بیاره از دستم فرار میکنه و میره و پشت سرشم نگاه نمیکنه!

کلافه از گندی که زده بودم با عجله از روی تن لرزونش بلند شدم و درحالی که به سمت پنجره میرفتم چنگی به موهای پریشونم زدم.

از روی تصویرش که روی پنجره افتاده بود دیدم چطور با هر قدمی که ازش دور تر میشدم ، بیشتر توی خودش جمع میشد.

انگار میترسید برگردم و کار ناتمومم رو تموم کنم !

ولی من اگه میخواستممم نمیتونستم ، فقط قصدن ترسوندنش بود وگرنه من چه چیز زندگیم شبیه آدم های معمولی بود که رابطه ام باشه.

درحالی که هق هقش اوج گرفته بود با دستای لرزونش سعی کرد بدن برهنه اش رو بپوشونه .

چون میدونست هیچ راه فراری نداره و مجبوره طبق خواسته من عمل کنه

به سختی به پهلو چرخید و ملافه رو روی خودش کشید ولی لرزش بدنش به قدری زیاد بود که میدیدمش چطور زیر ملافه به خودش میپیچه و لرزش بدنش رو نمیتونه کنترل کنه.

حالم از خودم بهم میخورد ، چطور نتونسته بودم به اعصابم مسلط باشم و با این دختر شبیه تموم افراد دور و برم رفتار نکنم .

حالا چطور با این رفتارهای دلت خوشه که پیشت میمونه ، هاااا امیرعلی ؟

همیشه حرف حرف من بود و عادت به این نداشتم که کسی بیاد و بخواد تموم زندگی من رو تحت الشعاع خودش قرار بده.

هنوز عادت نکرده بودم یا شایدم یاد نگرفته بودم با نورا چطور رفتار کنم.

این دختر با تموم کسایی که دور و بر من بودن فرق داشت .

نمیدونم چقد خیره آسمون شدم و سیگار کشیدم که با صدای ناله های کسی به عقب برگشتم و آروم سیگار توی دستمو توی جاسیگاری خاموش کردم.

توی تاریک روشن اتاق میدیدم چطور ناله میکنه و به خودش میپیچه ولی جرات نزدیک شدن بهش رو نداشتم.

میترسیدم باز بهش نزدیک بشم و آزارش بدم ، خودمم قبول داشتم رفتارام قابل پیش بینی نبودن و کلا آدم نرمالی نیستم.

سرم رو به شیشه سرد تکیه دادم و چشمام رو بستم ، شاید سردیش باعث میشید کمی از التهاب صورتم کم شه.

با صدای بلند شدن ناله هاش چشمام رو که به شدت میسوختن باز کردم و نگران به سمتش چرخیدم.

پوووف امشب چه شب پر دردسری شد خدااای من !!

بوی سیگاری که توی اتاق پیچیده بود به قدری زیاد بود که نمیشد نفس کشید.

پنجره سرتاسری اتاق رو که یه جورایی مانع بین هوای سرد بیرون بود با یه حرکت کشیدم .

هوای سرد داخل میشد بهتر بود تا اینکه نورا از بوی سیگار خفه شه.

انقدر توی خودم و مشکلاتم غرق بودم و سیگار پشت سیگار کشیده بودم که اصلا حواسم به نورایی که روی تخت خوابیده نبوده.

هوای تازه و البته سرد توی اتاق پیچید که با قدم های کوتاه به سمت نورا رفتم، برای نزدیک شدن بهش دودل بودم چون میدونستم حال بدش بخاطر منه!

بالای سرش ایستادم ، دستم رو آروم روی پیشونیش گذاشتم ، تکون آرومی خورد و ناله آرومی کرد .

خداروشکر تب نداشت ، اووووف نفسم رو با فشار بیرون فرستادم.

برای امروز بس بود دیگه نمیکشیدم ، کنارش روی تخت نشستم و خیره صورتش شدم.

این دختر چی داشت که من اینطور جذبش شدم ، کنارش روی تخت با فاصله دراز کشیدم و اینقدر خیره صورتش شدم که کم کم پلکام سنگین شد و روی هم افتاد .

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با سر و صداهایی که از اطرافم به گوشم میخورد گیج چشمام باز کردم .

نگاهم رو توی اتاق چرخوندم که با دیدن دختری که تا کمر توی کمدم خم شده و دنبال چیزی میگرده ، چشمام ریز کردم و ناباور لب زدم :

_چیکار میکنی اونجا ؟؟؟

ولی بدون اینکه کوچکترین حرکتی بکنه به کارش ادامه داد.

این کیه اصلا ؟؟

کلافه روی تخت نشستم و درحالی که دستی به گردنم میکشیدم فریاد زدم:

_با تو هستم هاااا !

صورتش رو که برگردوند با دیدن نورا ، تازه فهمیدم چی شده !

اتفاقای دیشب جلوی چشمام نقش بست و با نوک انگشت گوشه لبم رو خاروندم

حالا این وقت صبح توی کمد من چیکار میکرد ، لبم رو با زبون خیس کردم و خطاب به نورایی که هنوزم به کارش ادامه میداد لب زدم:

_دنبال چی میگردی !!؟؟

لباسی از بین لباسام بیرون کشید و درحالی که پشتش بهم بود بی خجالت پیراهنش رو از تنش بیرون کشید.

ناباور خیره نورایی که با ادم دیشب صد درجه فرق میکرد شدم.

چطور اینطوری جلوی من راحت لباس عوض میکرد درحالی که من از پشت داشتم کامل بدن لختش رو میدیدم.

چشمام کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه که پیرهن من رو تنش کرد و با صورتی بی روح به طرفم برگشت.

انگار نه انگار اتفاقی افتاده ، لباس دیشبش رو که من پاره کرده بودم رو از پایین پاش بلند کرد و با یه حرکت به طرفم پرتش کرد که توی صورتم خورد.

عصبی از جلوی چشمام کنارش زدم و درحالی که با حرص نگاهش میکردم فریاد زدم:

_این چه کاری بود کردی احمق !

پوزخندی به صورت عصبیم زد و درحالی که کیفشو روی دوشش مینداخت به طرف در اتاق رفت .

هنوز بیرون نرفته بود که انگار چیزی دیده باشه ایستاد و به طرف آیینه رفت و گوشیش رو برداشت و درحالی که عجیب نگاهش میکرد ، نیم نگاهی به سمتم انداخت و نیشخندی زد و گفت :

_یاد بگیر به وسایل شخصی دیگران دست نزنید استاااااد .

دندون هام روی هم سابیدم و خواستم چیزی بارش کنم که بی تفاوت بیرون رفت و در رو بهم کوبید.

یعنی اینقدر ازم متنفر شده که اول صبح زود پا شده تا از پیشم فرار کنه !

خودمم نمیدونستم چه مرگمه ، آخه با اون بلاهایی که تو دیشب سرش آوردی توقع داشتی عاشقت بشه.

بی حوصله خودم روی تخت انداختم و نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم.

اینطوری که بوش میومد باید میرفتم سراغ نقشه قدیمیم این دختره به این آسونیا کوتاه نمیاد.

” نــــــــــــورا “

سر درگمم توی خیابون راه میرفتم ، وقتی یاد کارهایی که دیروز باهام کرد میفتم حرص کل وجودم رو میگیره.

لعنتی آخرش مجبورم کرد شب رو تا صبح پیشم بخوابه!

هرچند هیچی متوجه نشده بودم وانقدر خسته بودم که تا خود صبح تقریبا بیهوش روی تخت افتاده بودم .

صبح وقتی چشمام باز کردم اولش با دیدن صورت استاد که چند سانت باهام فاصله داشت تعجب کردم و وحشت زده روی تخت نشستم .

ولی وقتی نگاهم به پیراهن پاره شده ام افتاد تموم اتفاقای دیشب جلوی چشمم نقش بستن.

به قدری خشمگین بودم که میخواستم توی خواب بهش حمله کنم و اینقدر با دستام به گلوش فشار بیارم تا زیر دستام جون بده

لعنتی ! دیشب تا حد مرگ من رو ترسوند پس هر بلایی سرش میاوردم حقش بود.

اینقدر فشار روم بود که شبیه مرده های متحرک شده بودم و موقعی به خودم اومدم که با بالا تنه ای برهنه روبه روش ایستادم و دارم پیراهنم رو عوض میکنم.

همون پیراهنی که دیشب خود لعنتیش پارش کرده بود .

درحالی که راه میرفتم و به سنگ فرش های خیابون خیره بودم که با بلند شدن صدای گوشیم به خودم اومدم و به سختی نگاه از اون نقطه نامعلوم گرفتم

بی حوصله دستم رو داخل کیفم فرو بردم و گوشیم رو بین اون همه خرت و پرت بیرون کشیدم.

چشمام رو ریز کردم و با دیدن اسم جولیا روی صفحه گوشی پوووف کلافه ای کشیدم و سرم رو به سمت آسمون گرفتم

_اووووف خدا حتما نگران شدن ، حالا چی جوابشو بدم.

اینقدر به گوشی توی دستم خیره شدم تا تماس قطع شد ، زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و با دیدن تاکسی که داشت به سمتم میومد با عجله دستم رو به نشونه نگه دار جلوش تکون دادم .

تاکسی جلوی پام متوقف شد که سوار شدم و خسته به صندلی تکیه دادم.

خونه لعنتیش اینقدر از شهر دور بود و از بس پیاده راه اومده بودم که نفسم بالا نمیومد.

توی محله مرفه نشینا که زندگی بکنی نیاز نداری که پیاده بری از بس همشون پولدارن و ماشین شخصی دارن.

کیفم رو توی بغلم جا به جا کردم که با لرزیدن گوشی توی دستام بدون اینکه سرم رو تکون بدم گوشی رو بالا گرفتم و با دیدن پیامی از جولیا روی صفحه با عجله بازش کردم که نوشته بود خیلی نگرانمه و کجام و چرا جواب نمیدم.

اینا چه گناهی داشتن که باید شب و روز درگیر کارها و مشکلات من و نگران من باشن.

خواستم شمارشو بگیرم و دستم یه سمت وصل تماس رفت ولی قبل از اون زودتر شماره جولیا روی صفحه افتاد که داشت باهام تماس میگرفت.

نگاهم رو به بیرون دوختم و با استرس پوست لبم رو کشیدم ، حالا چی جوابش رو بدم که نگران نشه و باور کنه.

هیچ چیز خاصی به خاطرم نمیومد لعنتی! با دردی که توی لبم پیچید آخی گفتم و دستم روی لبم گذاشتم که با خونی شدن انگشتم فهمیدم که باز از بس توی فکر و خیال بودم نفهمیدم چطور لبهام رو تیکه تیکه کردم.

عادت خیلی بدی داشتم ولی نمیتونستم ترکش کنم و بتونم موقعی که نگرانم یا استرس دارم اینطور لبم رو خونی نکنم!

همونطوری که با انگشتم تماس رو وصل میکردم با دست دیگم داخل جیب های شلوارم دنبال دستمال کاغذی میگشتم

تماس وصل شد و صدای نگران جولبا توی گوشی پیچید که پشت هم تکرار میکرد

_الووو نورا خودتی؟؟؟ چرا جواب نمیدی

دستمالی از داخل جیبم بیرون کشیدم و همونطور که روی زخم لبم فشارش میدادم لب زدم:

_سلام ببخشید نگرانتون کردم آره خوبم ، دارم میام خونه !

صدای نفس راحتی که کشید توی گوشی پیچید و بعدش مثل بمب منفجر شد و شروع کرد به جیغ و داد کردن

_دختره بیخیال چرا زنگ میزدم جواب نمیدادی هاااا ، نمیگی شاید کسایی هم باشن که نگرانت بشن ؟؟

نمیدونستم چی جوابش رو بدم ، حق داشت که اینطور از دست من عصبی باشه وقتی دید سکوت کردم و چیزی نمیگم بعد از مکثی ادامه داد

_دیشب تا صبح من و سوفی پلک روی هم نزاشتیم ، تقریبا تموم شهر رو دنبال تو زیر پا گذاشتیم

درحالی که صداش می لرزید سکوت کرد ، گوشی رو محکم توی دستم فشردم و با لبهای لرزون زمزمه کردم :

_جولیا من…..

توی حرفم پرید و نزاشت ادامه بدم

_میدونی کجاها رو دنبالت گشتیم ، هاااان !!

اونقدر عصبی بود که به من مهلت حرف زدن نمیداد ، دستمال رو از لبم کنار دادم که نگاهم به خون روش خورد و کلافه از حرفا و ناراحتی جولیا ، مچاله اش کردم و از پنجره ماشین بیرونش انداختم.

باید آرومش میکردم تا برسم خونه و همه چی رو براشون توضیح بدم ، نمیتونم بیش از این پنهون کنم و بریزم تو خودم ، همین الان هم داشتم از حرص میترکیدم.

نگاهم رو به جاده دوختم و با دیدن خیابون های آشنا گوشی رو بیشتر به گوشم نزدیک کردم و لب زدم:

_ببخشید مقصر من بودم میدونم ، بزار بیام خونه همه چی رو براتون توضیح میدم باشه ؟؟ راستی خونه منید دیگه ؟؟

حدس اینکه دیشب از نگرانی از خونه من تکون نخوردن کار سختی نبود ،چیزی نگفت که کلافه زیپ کیفم رو باز کردم و درحالی که دنبال کیف پولم میگشتم زمزمه کردم:

_باشه جولیا ؟؟

ایندفعه باشه ای آرومی گفت که با عجله گوشی رو قطع کردم و ته کیفم انداختم.

بعد از پرداخت کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و با پاهای که به زور دنبال خودم میکشوندم به طرف خونه رفتم.

کلید رو توی در ننداخته بودم که یهویی در باز شد و توی آغوش گرمی فرو رفتم.

سوفی بود که قربون صدقه ام میرفت و همش پشت هم تکرار میکرد که نگرانت بودیم از دیشب کجا بودی

ولی جولیا درحالی که به قاب در تکیه داده بود با اخمای درهم خیره صورت من بود و پلکم نمیزد

از اینکه اینقدر نگران من بودن و اذیتشون کرده بودم خجالت زده سرم رو پایین انداختم و خسته داخل خونه شدم .

به شدت به دوش آب گرمی احتیاج داشتم ، حس میکردم بدنم نجس شده و همش گرمی دستاش روی تنم احساس میکردم .

الان نای توضیح دادن نداشتم ، بدون توجه به چشمای گرد شدشون حولم رو از بین وسایل جمع شده ام بیرون کشیدم و با قدم های نامتعادل به سمت حمام رفتم.

ولی دستم روی دستگیره حمام ننشسته بود که به شدت به سمت عقب کشیده شدم.

ناباور به جولیای که با اخمای درهم خیرم بود چشم دوختم و درحالی که دستم رو جلوش تکون میدادم کلافه زمزمه کردم:

_چی شده ؟؟

پوزخندی به قیافه داغون من زد و با ناراحتی لب زد :

_آره نبایدم بدونی چی شده ، اصلا ما برات مهم نیستیم

دستش رو به سمت سوفی که نگران نگاهمون میکرد گرفت و ادامه داد :

_ما از دیروز در به در خیابونا دنبال تویم اونوقت خانوم راحت اومدن بدون اینکه بگه کجا بوده و چی شده میخواد بره حمام

واقعا الان کشش صحبت کردن نداشتم و حس میکردم چیزی به نام حس و انرژی توی بدن من نمونده.

ولی جولیا به قدری ناراحت و کلافه بود که نمیشد بیخیالش بشم.

نگاهم رو بین هر دوشون چرخوندم وگفتم:

_باشه میگم

حوله روی مبلا انداختم و درحالی که سرم رو به پشتی مبل تکیه میدادم چشمام رو بستم.

از نگاه خیرشون خجالت میکشیدم ، شرمم میشید بگم استاد دیشب قصد چه کاری رو با من داشته.

هنونطوری که چشمام بسته بودن شروع کردم به تعریف کردن ماجرا ، از گیر افتادنم بین اون آدما تا اومدن استاد و بیمارستان و بردنم به خونه اش !

وقتی به اون قسمتی که استاد قصد داشت بهم دست درازی کنه رسیدم بدنم شروع کرد به لرزیدن و بی اراده دسته های مبل رو چنگ زدم.

هر تیکه ای که تعریف میکردم حسم بدتر میشد و حس میکردم از بدنم داره حرارت بیرون میزنه!

دیروز دوبار بهم شوک وارد شده بود و بایدم بدنم بخواد نسبت به این مسائل واکنش نشون بده و حالم بد شه

دست جولیا روی شونه ام نشست و به شدت تکونم داد و جیغ کشید:

_بسه دیگه نمیخواد ادامه بدی

ولی من بدون توجه به حرفاش بی اختیار ادامه میدادم !

تک تک لحظه هایی که دیروز زجر کشیدم رو به زبون میاوردم و بدنم هیستریک وار میلرزید .

انگار همه اون لحظه ها داشتن دوباره برام اتفاق میفتادن چون جلوی چشمام نقش بسته میبستن و بیش از این من رو زجر میدادن.

صداهای گنگ اطرافم رو میشنیدم ولی نمیتونستم عکس العملی نشون بدم ، بدنم خشک شده بود .

جولیا به شدت تکونم میداد و ازم میخواست چشمام رو باز کنم .

ولی دست خودم نبود و انقدر اون اتفاقا برام زنده بودن و توشون غرق بودم که صدای جولیا گنگ و نامفهوم به گوشم میرسید

با سیلی محکمی که توی گوشم خورد وحشت زده چشمام باز کردم که جولیا با صورتی که از اشک خیس بود سرمو توی آغوشش گرفت و نفسش رو با فشار بیرون فرستاد

قلبم اینقدر تند میزد ، که نفسم بالا نمیومد و چشمامم از وحشت گرد شده بودن .

جولیا مضطرب و نگران همش پشت هم تکرار میکرد :

_غلط کردم گفتم بگو ، نباید روت فشار میاوردم .

با صدای که میلرزید ادامه داد :

_حال بد الانت فقط باعث و بانیش منم !

دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم ، چشمام به شدت میسوختن .

دیروز به کل روز بدی برام بود و با یادآوریش کل اعصابم بهم ریخته بود

سرم به قدری سنگین شده بود که نمیتونستم تکونش بدم و با هر حرکتی که میکردم گردنم تیر میکشید.

دستم رو آروم به گردنم کشیدم و خودم رو از جولیا جدا کردم که سوفی با صورتی که ازشدت گریه قرمز شده کنارم نشست و با صدایی که میلرزید لب زد:

_اوووه خدای من چه اتفاق هایی بدی دیروز برات افتاده و اذیت شدی !

نگاهش رو به جولیا دوخت و ادامه داد :

_من و جولیا خیلی دوستای بدی هستیم که تو شرایط بدی بودی و ما کنارت نبودیم !

آب دهنم رو به زور قورت دادم و دستش رو گرفتم و درحالی که نوازشش میکردم با صدایی که گرفته بود لب زدم:

_اینطوری نگو شماها خیلی خوبید و حواستون بهم هست ، اگه نبودید نمیدونستم چیکار کنم .

به طرفش خم شدم و درحالی که با کف دست اشکای صورتش رو پاک میکردم بوسه ای روی لپش زدم.

چشماش درخشید و با مهربونی نگاهم کرد و لبخند کوچیکی روی لبهاش نقش بست .

دستام روی مبل گذاشتم و بی حوصله بلند شدم و بدون اینکه کوچکترین حرفی بزنم حوله رو برداشتم و درحالی که روی دوشم مینداختم به طرف حمام رفتم.

شاید حمام میتونست حالم رو کمی خوب کنه ، و سرحال بیارتم .

داخل حمام که شدم و با قدم های کوتاه به طرف وان رفتم قبل از اینکه بزارم کامل پُر شه داخلش نشستم و شیر آب رو باز کردم ، چشمام روی هم گذاشتم.

کمی آب بالا اومد و بدنم هر لحظه گرم تر میشد ، دستم توی آب فرو بردم و نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم.

شاید آب میتونست بدنم رو از رد دستای اون عوضی پاک کنه ، لعنتی هنوزم گرمای تنش رو حس میکردم !

چیزی توی چشماش بود که نمیفهمیدمش و این آزارم میداد ، یه حس گنگ و پیچیده !

اینو فهمیده بودم که میخواد و سعی میکنه خودش رو بد و خشن نشون بده ولی نمیتونست .

وااای نورا اصلا تو چرا داری به اون فکر میکنی ؟؟

نمیدونستم این حس لعنتی چی بود که من رو ول نمیکرد و هرچی سعی میکردم ازش متنفر باشم بازم خود به خود توی ذهنم راه پیدا میکرد .

من این رو نمیخواستم که بیاد و بشه ملکه ذهنم و آزارم بده

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10850
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.