| Wednesday 21 October 2020 | 10:53
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)(پ1)

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)(پ1)

“زمان حال “

” نازلــــی “

جلوی چشمای خمار از شهوت استاد آراد نجم ، مجبور بودم لبخند بزنم تا به چیزی شک نکنه اونم لبخندی از جنس درد!

دردی که فقط خودم تلخیش رو حس میکردم لبخندم رو بوسید با شهو..ت و عشقی که توی چشماش موج میزد کنار گوشم آروم زمزمه کرد :

_ خیلی سک..سی و هاتی توله !

لبشو از گوشم تا چونه ام نوازش وار کشید ،با حس داغ و خیسی لباش سرمو به عقب بردم ،بوسه ای روی گردنم نشوند با صدای گرفته ای گفت :

_روز اولی که بعد اون بحث و دعوا توی دانشگاه اونم دقیق سر کلاس خودم دیدمت هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بیاد که تا این حد عاشقت بشم اونم عاشق دانشجوی شیطون و سربه هوام!

نگاهمو به چشماش دوختم و لبخند پرعشوه ای زدم و با ناز لب پایینم زیر دندوندم کشیدم میدونم نهایت خودخواهی منه ولی بزار فقط یه شب !
فقط یه شب بیشتر تو تب خواستن و بیقراری برام بسوزه مگه چی میشه ؟؟

لبمو از حصار دندونام بیرون کشید با صدای گرفته از شهو…ت زمزمه کرد :

_ آخ …. نکن دختر

دستام دور گردنش حلقه کردم بهش چسبیدم که آروم زمزمه کرد :

_دوست دارم امشب کامل مال من باشی، بدون هیچ ترس و محدودیتی!!

با دودلی نگاهمو توی صورتش چرخوندم برای یه لحظه به شک و تردید افتادم

ولی با دیدن برق توی چشماش و نگاه ملتمسش و با یادآوری اینکه فردا معلوم نیست من کجای این کره خاکی باشم بدون اینکه بخوام این قلب لعنتی به لرزه افتاد

این آخرین شبه که آراد مال منه!
شاید دیگه هیچ وقت نبینمش بی اختیار لبام از هم فاصله گرفتن آروم لب زدم :

_باشه !!

بخاطر اینکه ناراحتی و غمو توی چشمام نبینه سرمو پایین انداختم ولی اون با خوشحالی محکم بغلم کرد به طرف تخت خواب برد درهمون حال بلند خندید و گفت :

_خجالتت رو عشقه خانومم ، قول میدم خوشبختت کنم!

روی تخت انداختم و روم خیمه زد با عاشقانه ترین حالت ممکن شروع کرد به ناز و نوازشم!

دهنم از هیجان خشک شد و قلبم محکم به سینم میکوبید چشمامو بستم خواستم برای یک شبم که شده همه گذشته رو فراموش کنم !

امشب آخرین باری که میبینمش پس بزار این دفعه رو با دلم راه بیام و بزارم برخلاف گذشته که به زور کنترلش میکردم تا جلوی محبتای آراد کم نیاره هر طوری که میخواد رفتار کنه

قلبمم انگار این رابطه رو میخواست که اینطوری با تند تند تپیدنش طبل رسواییم رو به راه انداخته بود

با نشستن لباش روی لبام دستم تو موهاش چنگ شد از ته دلم باهاش همکاری کردم با عطش گاز محکمی از لباش گرفتم که تو گلو خندید دستش به سمت پیراهنم رفت

در عرض چند ثانیه لباسامون دونه دونه پایین تخت افتاد ، اینقدر نسبت بهم عطش داشتیم که برای یک ثانیه کوتاه لبای همو ول نمیکردیم من در حسرت اون و اینکه آخرین شبی که دارمش… ولی اون در عشق منی که زندگیم چیزی از دروغ و نیرنگ نبوده

آخه خدا چرا عاشق این سیب ممنوعه شدم ؟

نمیدونم چند دقیقه درگیر هم بودیم و صدای بلند نفس نفس زدنامون سکوت اتاق رو میشکست که با تنی خیس از عرق و چشمای خمار شده پایین تنم نشست و آروم زمزمه کرد :

_طاقت ندارم دیگه….اجازه میدی خانومم؟

آب دهنم به سختی قورت دادم و بیخیال گذشته سری به نشونه تایید براش تکون دادم

نفسم تو سینه حبس شد با صورتی از درد جمع شده آخی از بین لبهام خارج شد که بوسه ای روی لبهام نشوند و درحالیکه با آرامش کارشو ادامه میداد گفت :

_بالاخره مال من شدی عروسک!

نمیدونم چند ساعته که توی آغوششم و به صورت غرق در خوابش خیرم ، میخواستم تموم اجزای صورتش رو توی ذهنم حک کنم

راستی چرا خوشحال نیستم؟
مگه همیشه اینو نمیخواستم ؟ اونم انتقام ؟ پس الان چرا تا این حد احساس شکست و پوچی دارم

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم ، آروم طوری که بیدار نشه از بغلش بیرون اومدم خم شدم دونه دونه لباسامو از روی زمین برداشتم و تنم کردم

کنار تخت نشستم ، با دلتنگی که از الان دچارش شده بودم ، نگاهمو توی صورتش چرخوندم ‌، بی اختیار خم شدم که صورتش رو ببوسم ولی وسط راه پشیمون شده خشکم زد

دستمو ستون بدنم کردم با کمری خم شده بلند شدم بدون توجه به تاریکی هوا از خونش بیرون زدم هر قدمی که ازش فاصله میگرفتم انگار قلبم مچاله شده باشه به سختی نفس میکشیدم

موهای آشفته روی صورتم رو کنار زدم با توقف اولین ماشین جلوی پام بی اهمیت در عقب باز کردم و تن خسته ام رو داخلش کشوندم

ماشین با سرعت از جا کنده شد و من درست عین یه مرده متحرک سرمو به شیشه تکیه دادم و گذاشتم اشکم روی صورتم بچکه و به این فکر میکردم که فردا بعد از فهمیدن حقیقت درست زمانیکه من فرسنگ ها ازش دورم چیکار میکنه آیا ازم متنفر میشه !

به خونه ای که آراد هیچ رد و نشونی ازش نداشت رسیدم و بعد از پرداخت کرایه تن خسته ام رو داخل کشوندم

بدون اینکه لباسام عوض کنم روی تخت دراز کشیدم و روز اولی که آراد رو دیدم جلوی چشمام نقش بست و توی خاطرات گذشته غرق شدم….

“فلش بک _ گذشته “

امروز اولین روز دانشگاهم بود و اگه بخاطر هوش بالام نبود ، هیچ وقت فکر نکنم میتونستم رنگ دانشگاه رو هم به چشم ببینم

دانشگاه ؟؟
حتی با یادآ‌وری اسمش هم خندم میگیره فکر نکنم کسی باورش شه من بخوام برم دانشگاه اونم چی دولتی و با چه رشته خوبی !!

ولی برای به دست آوردنش خیلی سختی کشیدم چون برای اجرای درست نقشه هام و نزدیک شدن به اون عوضی مجبور بودم و این آخرین برگه برندم بود پس به رفتن به این دانشگاه احتیاج داشتم

بلند شدم و با عجله شروع کردم به لباس پوشیدن مانتوی مشکی رنگم رو که دیگه از بس تنم کرده بودم رنگش به سفیدی میزد رو با شلوار سبز ارتشی که دست کمی از مانتوی کهنه ام نداشت و تقریباً زوار در رفته بود رو تنم کردم مقنعه ای سرم کردم که با دیدن خودم تو آیینه لبم به پوزخندی کج شد

سرتا پای خودم رو از نظر گذروندم چشمای درشت به رنگ دریا ، لبای کوچیک غنچه ای که دل هرکسی رو آب میکرد با دماغ کوچولو و سربالا که انگار خدایی عمل کرده بود و در آخر اون رد کوچیک چاقو که گوشه ابروم جا خوش کرده بود

آره این من بودم نازلی شریفی دختر شروشیطونی که از دیوار راستم بالا میرم و توی این جامعه ای که تک و تنهام یاد گرفتم که گرگ باشم !!

ولی از بچگی دست خودم نبود وقتی حرف درس پیش میومد بی اختیار تموم اختیار از دستم گرفته میشد و مثل یه بره رام و سر به زیری میشدم که چشمام چیزی جز کتابای جلوی روم نمیبینه و به طرز بیمارگونه ای معتاد درس و کتابم ولی بخاطر وضعیت مالی بد خانوادم دیگه نشد درس بخونم دانشگاه برم به کل قیدش رو زدم

کوله پشتی که از دوران راهنمایی داشتم و تقریبا نو بود روی دوشم انداختم و نیم نگاهی به سمت ساعت کهنه روی دیوار انداختم

یک ساعت تا رسیدن سر کلاس وقت داشتم با قدم های بلند از اتاق کوچیکم بیرون رفتم و با عجله خواستم کفشام پام کنم که نبودن

با تعجب نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با بهت لب زدم:

_پس کجان؟؟

ولی یکدفعه با یادآوری پسر ۴ ساله شیطون اقدس خانوم اخمامو توی هم کشیدم و برای اینکه از بین اون همه شلوغی صدام به گوشش برسه فریاد کشیدم:

_آاااای امین توله س…. باز کفشای من رو کجا بردی هااا ؟؟

توی اون حیاط به اون بزرگی که هر اتاقش مال یه نفر بود معلوم بود که صدام به گوش کسی نمیرسه ! عصبی دستام به کمرم زدم و درحالیکه بالای سکوی توی حیاط می ایستادم از ته دل فریاد زدم :

_خفه !!!

سکوت محض همه جا رو فرا گرفت که دستی به دماغم کشیدم و با صدای بلند خطاب به جمع گفتم:

_امین کوووو !!

با دیدن ظاهر جدیدم همه با تعجب سرتاپام رو از نظر گذروندن ، معلومه جای تعجبم داشت که من رو با مقنعه و مانتو ببینن….منی که تقریبا همه چیزم شبیه پسرا بود

بعد از چند دقیقه نگاهشون عادی شد هه! لابد پیش خودشون فکر میکردن اینم بازی جدیدمه و حتما نقشه و کلک جدیدی تو سرمه و البته درست هم حدس میزدن!

ولی این بار هیچ کس رو توی این بازی راه نمیدادم این بازی منه!!
این بار فرق میکرد و باید خودم حلش میکردم تا بلکه تیش دلم خاموش بشه!

همه میدونستن این مواقع که تا این حد عصبیم کسی نباید حرف بزنه وگرنه هر بلایی سرش میاوردم مقصرش خودشه

نگاهمو بین همه چرخوندم و با رسیدن روی مهدی فرفره چشمام ریز کردم که دستپاچه دستی به شلوار کُردی تنش کشید و با انگشت اشاره اش به انباری ته حیاط اشاره کرد دندونامو روی هم سابیدم و درحالیکه مقنعه کج و کوله روی سرمو تنظیم میکردم با صدای تو دماغی فریاد زدم:

_زود برو کفشامو از دست اون توله بگیر بیار شنفتی ؟!

با عجله به سمت انباری رفت و در همون حال با صدای بلندی که به گوشم برسه گفت:

_چشم ابجی!!

بعد از اینکه کفشامو از اون جغله به زور گرفتم باعجله خودمو به سر خیابون رسوندم و سوار اولین تاکسی که کنار پام ایستاد شدم

سرمو به شیشه تکیه دادم و برای اولین بار توی زندگیم یه جور ترس و دلهره توی وجودم ریشه دونده بود ولی با یادآوری سختی هایی که توی زندگی کشیدم دستم از عصبانیت مشت شد و پشت پلکم شروع کرد به پریدن!!

توی فکر غرق بودم که یکدفعه ماشین تکون شدیدی خورد و به جلو پرت شدم سرم محکم به پشت صندلی جلویی برخورد کرد از شدت ضربه گیج میزدم

چشمام رو که تار میدیدن رو به زور چندبار باز و بسته کردم و نفسمو با فشار بیرون فرستادم هنوز حالم سر جاش نیومده که با سر و صدایی که به گوشم رسید آروم لای پلکام باز کردم و نیم نگاهی به اطرافم انداختم صدا از بیرون میومد و جمعیت زیادی دور ماشین جمع شده بودن

از قرار معلوم تصادف کردیم دستی به سرم کشیدم و درحالیکه انگشتام جلوی چشمام میگرفتم به این فکر میکردم که امروز عجب روزی شد

خواستم تکونی به خودم بدم که درد بدی توی تنم پیچید و باعث شد آخی از بین لبهام خارج بشه ولی زود به خودم مسلط شدم چون من کسی نبودم که با این درد بخوام کم بیارم

آروم در ماشین باز کردم و پامو بیرون گذاشتم که کسی بازوم رو لمس کرد ‌، به عقب چرخیدم که پیرزن چادری با نگرانی صورتمو از نظر گذروند و گفت:

_حالت خوبه مادر ؟؟

آب دهنم رو قورت دادم و به سختی لب زدم:

_ممنون خوبم !

هرچی جلو تر میرفتم با دیدن منظره رو به روم از هرچی پولداره…بیزارتر میشدم

_حواست کجاست پیرمرد ، زدی ماشینم رو داغون کردی !!!

پیرمرد بخت برگشته با ناراحتی دستمال یزدی دور گردنش رو به عرق های روی پیشونیش کشید و گفت :

_نمیدونم یکدفعه چی شد !!

پیرمرد به طرف ماشین مدل بالای رفت و با حسرت نگاهی دور تا دورش انداخت و با ناراحتی مدام زیرلب تکرار میکرد :

_ااای خدا بدبخت شدم بیچاره شدم

زبونی روی لبهام کشیدم ، جمعیت رو به زور کنار زدم تا بهتر ببینم

پسری پشت به من دستاشو روی کامپوت ماشین مدل بالا خارجی که حتی اسمشم نمیدونستم چیه گذاشته بود

با اون تیپی که اون داشت از بیست کیلومتری هم معلوم بود چقدر خوشتیپه و از سرتاپاش پولداری میریخت با صدای جدی و خشنی خطاب به پیرمرد گفت :

_زنگ زدم افسر بیاد پس کم آه و ناله کن !!

لبمو زیر دندون فشردم و برای کنترل آرامشم نفس عمیقی کشیدم ولی با دیدن قطره اشکی که از گوشه چشم اون پیرمرد چکید و سرش رو پایین انداخت خشم و عصبانیتم به قدری زیاد شد که وقتی به خودم اومدم

که کار از کار گذشته بود و حالا با قدم های بلند داشتم به سمت اون پسره میرفتم ، حق نداشت بخاطر پولدار بودنش غرور دیگران زیر پاش له کنه

بدون توجه به جمعیتی که دورمون جمع شده بود از پشت محکم روی شونه اش کوبیدم

_هوووی یارو !!

هیچ عکس العملی نشون نداد که محکم تر روی شونه اش کوبیدم و عصبی فریاد زدم :

_مگه با تو نیستم ؟؟ نکنه کَری؟؟

آروم دستاش رو از روی کامپوت برداشت و قد راست کرد

با دیدن قد بلندش ابرویی بالا انداختم که به طرفم برگشت ناخودآگاه از دیدن جذابیتش یک قدم به عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم

نمیدونم اون زیادی قدبلند بود یا من خیلی در برابرش ریزه پیزه بودم برای اینکه بهتر ببینمش سرم بالا گرفتم و شروع کردم به آنالیز کردنش برای یه پسر زیادی خوشگل و خوشتیپ بود مخصوصا بوی عطرش که داشت عقل و هوش از سر من میبرد و برای لحظه ای یادم رفت که میخواستم چی بگم

نمیدونم چقدر خیره اش بودم که پوزخند صدا داری زد ابروهاش توی هم کشید

_چیه ماتت برده ؟؟ برو رَد کارت بابا

از خشم قرمز شدم و شروع کردم به تند تند نفس کشیدن این الان چه غلطی کرد چی گفت؟؟

در ماشینش رو باز کرد و خواست پشت رل بشینه که عصبی دنبالش رفتم و با یک حرکت ضربه محکمی به در ماشین کوبیدم که با صدای بدی بسته شد

چشماش از این حرکتم گشاد شدن ، رو به روش ایستادم تحقیرآمیز سرتا پاش رو از نظر گذروندم با خشم گفتم:

_به چیت مینازی هااا بچه سوسول ؟؟ فکر کردی چون پول داری میتونی هرچی از دهنت دراومد بار دیگران کنی؟؟

برای اینکه بهم برسه و هم قدم بشه سرش رو خم کرد و انگار داره به بازی مهیجی نگاه میکنه گفت :

_من هر طوری که بخوام با دیگران حرف میزنم فهمیدی اووووم…..بندانگشتی !!

خشکم زد که با خنده ای که روی لبهاش جاخوش کرده بود قد راست کرد و ازم فاصله گرفت !

چی گفت ؟؟ به من گفت بند انگشتی ؟

از خشم زیاد نفس نفس میزدم ، نگاهمو به اطراف که حالا دیگه خلوت شده بود و جز چندتا پسر بچه کنجکاو کسی نبود دوختم و یکدفعه انگار خشمم فوران کرده باشه دستام مشت کردم و عصبی فریاد زدم :

_ به من چی گفتی هااا ؟؟

نیم نگاهی به سمتم انداخت و با نیشخندی گفت :

_گفتم بندانگشتی !

دستاش رو به حالت کوتاه بودن قدم به طرفم گرفت و با لحن حرص دراری ادامه داد:

_یا خاله ریزه !! آره همین هم خوبه بهت میاد

پوزخندی به چهره وارفته ام زد و به طرف جلوی ماشینش که از ضرب دیدگی کاملا جمع شده بود چرخید با اخمای درهم شروع کرد به بررسی کردنش

ولی من برای چند ثانیه خشکم زد و ناباور از پشت سر بهش خیره شدم ، داشت روی من اسم میزاشت؟

از مادر زاییده نشده کسی بخواد روی من اسم بزاره اونم چی…این بچه ژیگول !!

اخمام توی هم کشیدم بهش نزدیک شدم نگاهمو به اطراف چرخوندم تا کسی نباشه دستمو توی جیب مانتوام فرو بردم و چاقوی که برای مواقع حساس همیشه با خودم داشتم بیرون کشیدم

پشت سرش که رسیدم دستش رو گرفتم و به طرف خودم چرخوندمش تا بخواد به خودش بیاد و حرکتی بکنه یقه کتش رو گرفتم و به طرف خودم پایین کشیدم

با چشمای گشاد شده از تعجب خیره حرکاتم بود که چاقو روی گردنش درست روی شاهرگش گذاشتم با لحن چاله میدونی گفتم:

_خوب ؟؟ نشنفتم چی زِر زِر کردی ؟؟

برعکس تصورم که الان میترسه و کوتاه میاد چشماش رو با کنجکاوی روم چرخوند و با چشمای که خنده توش موج میزد گفت :

_کدوم رو ؟ خاله ریزه رو؟ یا بندانگشتی

نه این پسر امروز قصد داشت من رو به مرز جنون برسونه ، با حرصی که توی صدام کاملا مشهود بود لبم کنار گوشش بردم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_زیادی تنت میخاره آره ؟

سرش رو ازم فاصله داد و چشماش رو با حالت ترسون و گریون درآورد

_کی ؟؟ من ؟؟ نه تو رو خدا نکشی منو

بعد از این حرفش زد زیر خنده که عصبی یقه اش رو بین دستام فشار دادم و با چشمای به خون نشسته نوک تیز چاقو توی گودی گردنش فرو کردم به قدری که فقط خراش سطحی روی پوستش افتاد

جلوی چشمای متعجبش باریکه ای از خون از گردنش جاری شد و یقه سفید پیراهنش غرق در خون شد لبم نزدیک صورتش بردم از پشت دندونای کلید شده ام غریدم:

_یادت باشه با کی در افتادی بچه سوسول !!

انگار تازه باورش شده بود چه اتفاقی افتاده عصبی به عقب هولم داد که دستم از پیراهنش جدا شد و بخاطر شدت ضربه چند قدم به عقب برداشتم

_چیکار کردی دختره روانی !!

اشاره ای به پیرمرد راننده تاکسی که حالا با چشمای گشاد شده خیرم بود کردم و با پوزخندی گفتم:

_این رو زدم تا یاد بگیری با بزرگتر از خودت چطوری باید حرف بزنی!!

رگ های روی پیشونیش از شدت خشم بیرون زد عصبی فریاد کشید :

_آدمت میکنم دختره دهاتی !!

به سمتم هجوم آورد و منم بدون ترس جلوش ایستاده بودم تا جوابش رو بدم ولی با دیدن ماشین پلیسی که از رو به رو میومد وحشت زده چند قدم به عقب برداشتم

نه ! نباید دستگیر میشدم اونم تازه که داشتم به اهدافم نزدیک میشدم با این فکر با قدم های بلند بدون توجه به فوحش و سروصداهای اون پسره فرار کردم

با رسیدن سر خیابون نفس نفس زنون خم شدم و دستامو به زانوهام تیکه دادم که یکدفعه با دیدن کوچه باریکی که راه عبور ماشین نداشت کیفمو چنگ زدم و با قدمای بلند خودم توی کوچه انداختم و شروع کردم به دویدن!!

نباید بی گدار به آب میزدم و گیر پلیس میفتادم اونم دقیق موقعی که داشتم به نقشه هایی که سال ها برای انتقام کشیده بودم نزدیک میشدم

با هزار بدبختی خودم رو به دانشگاه رسوندم ، دستمو روی سینه ام که با شتاب بالا پایین میشد گذاشتم و بدون توجه به کسایی که چپ چپ نگام میکردن مقنعه ام رو که تقریبا داشت از سرم پایین میفتاد روی سرم تنظیم کردم و داخل شدم

تشنه ام شده بود کنار آب سرد کن دستامو زیر شیر آب گرفتم ، سرمو پایین بردم و بدون توجه به اطرافم یه کم از آب کف دستم خوردم و برای اینکه حالم سرجاش بیاد

مشتم پر کردم و محکم به صورتم پاشیدم ، از سردیش برای لحظه ای نفسم بند اومد زود آستین مانتوم رو پایین کشیدم و روی صورتم کشیدم

کارم که تموم شد حالا فهمیدم چه غلطی کردم و با زاری به مانتو و مقنعه تنم که حالا شبیه بچه مدرسه ای ها خیس آب بود خیره شدم

بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و به سختی و هر جون کندنی بود شماره کلاس رو پیدا کردم

آستین مانتوم رو بالا کشیدم و نیم نگاهی به ساعت مچی مردونه ای داغونی که روی دستم بود انداختم

اوووف نیم ساعت از وقت کلاس گذشته بود و دیر رسیده بودم ، یه کمی توی سالن این پا و اون پا کردم دیدم بی فایده اس

دستی به لباسا و مقنعه ام کشیدم با اعتماد به نفس در کلاس رو باز کردم طبق عادت همیشگی بلند گفتم :

_یاالله !

با ورودم سرو صدا و شلوغی خوابید و سکوت محض همه جا رو فرا گرفت ، دختر پسرایی که نصفشون وسط کلاس ایستاده بودن و مسخره بازی درمیاوردن و چه بقیه که نشسته بودن با چشمای گرد شده نگاهم کردن یکدفعه انگار بمب منفجر شده باشه کلاس از خنده ترکید!

عین جزامی ها با دست من رو نشون میدادن و بلند بلند میخندیدن ، با تعجب سرم پایین انداختم و نیم نگاهی به خودم انداختم نکنه ایرادی داشته باشم

که با صدای یکی از دخترا که با خنده من به دوستاش نشون میداد و بریده بریده میگفت:

_این از کجا اومده با این سر وضعش… وای خدا دیدی چی گفت؟

به طرف دوستاش برگشت و همونطوری که ادای من رو درمیارود لب و دهنش رو کج کرد و گفت یاالله

دوستای بی جنبه تر از خودشم از خنده قهقه زدن و نزدیک بود بیهوش شن ، بیخیال وسط کلاس ایستادم و اینقدر نگاهم رو بینشون چرخوندم که صدای خندهاشون قطع شد

دستامو به کمرم تکیه زدم و با اخمای درهم گفتم :

_خوب ؟؟ تموم شد

پسرا با تعجب و دخترا انگار دارن به موجود عجیبی نگاه میکنن چشم ازم برنمیداشتن ، بیخیال کوله پشتیم روی دوشم تنظیم کردم و با قدمای مصمم ته کلاس رفتم

حوصله دعوا و کِش مَکش برای روز اول نداشتم پس ترجیح دادم سکوت کنم ، با دیدن جایگاه خالی استاد با تعجب دستی به دماغم کشیدم

چطور استادی سر کلاس نیست ؟ لب پایینم رو زیر دندون فشردم که با نشستن دختر خوشکلی و بامزه ای که با لبخند خیرم بود به طرفش چرخیدم دستش رو با صمیمیت به طرفم گرفت

_سلام رحیمی هستم…. رزا رحیمی!!

بدون اینکه بهش دست بدم همونطوری که روی صندلی ولو میشدم با خستگی پاهام کشیدم و گفتم :

_نازلی ام ولی دوستام بهم میگن نازی!

دستش رو که روی هوا خشک بود رو پایین انداخت آب دهنش رو قورت داد و خواست حرفی بزنه که یکی از اکیپ پسرای کلاس که از اول خیرمون بودن و پِچ پِچ میکردن سرش رو بلند کرد و با خنده گفت :

_جووون چه چشمایی داری لامصب !!

صاف ایستاد و انگار داره به موجود چندش آوری نگاه میکنه نگاش رو از بالا تا پایین روم چرخوند و ادامه داد:

_ولی حیف ….. در حد اینکه دوست دخترم باشی نیستی !!

چند ثانیه با سر کج شده خیره اش شدم و انگار تازه مغزم داره تجزیه و تحلیل میکنه که چی گفته صورتم از خشم قرمز شد و تا بخواد حرکتی بکنه رو به روش ایستادم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم:

_نَشنُفتَم چی گفتی ؟!

روی صورتم خم شد و درحالیکه نگاهش رو مستقیم توی چشمام میدوخت ادامه داد:

_چیه جوجه…نکنه خیلی تو کف منی؟

با خنده نگاهی به دوستاش انداخت و ادامه داد :

_عیب نداره … فقط قبل اینکه بیای تو تختم باید بری حموم تا بتونم برای یه شبم که شده آرزوت رو برآورده کنم

دوستاش زدن زیر خنده که پامو بلند کردم و عصبی آنچنان محکم وسط پاهاش کوبیدم که ناباور خیرم شد و کم کم درحالیکه خم میشد صورتش از درد قرمز شد و به خودش پیچید

همه کسایی که شاهد ماجرا بودن خشکشون زده بود که پوزخندی به صورت سرخ شده پسره زدم و آروم به طرفش خم شدم و کنار گوشش لب زدم:

_این رو زدم تا بدونی کی جلوت وایساده!

یکی از دوستاش با کف دست محکم به سینه ام کوبید که چند قدم به عقب برداشتم خواست به طرفم حمله کنه که در کلاس باز شد و همهمه ای توی کلاس پیچید

_وااای بشینید…بشینید استاد اومد

همه نشسته بودند و حالا به جز من و اون پسره کسی سرپا نبود ، بدون اینکه نگاهی به استاد تازه وارد بندازم بی تفاوت به طرف ته کلاس چرخیدم ولی با شنیدن صدایی که به شدت برام آشنا بود خشکم زد

_ میبینم که معرکه گرفتید … اینجا چه خبره ؟؟؟

آب دهنمو قورت دادم و با عجله بدون اینکه جلب توجه کنم خواستم سرجام بشینم که از شانس بدم من رو مخاطب قرار داد و گفت :

_ خانوم ؟؟ کجا ؟ نمیخوای توضیح بدی

پسره رو که هنوز اسمش رو نمیدونستم مخاطب قرار داد و گفت :

_ تو چته عین گوجه قرمز شدی ؟؟

پسره چیزی نگفت که ادامه داد :

_ سرو صداتون تا دم سالن میومد ، با اینکه برام مشکل پیش اومد ولی هر طوری شده خودمو رسوندم ولی اصلا نمیتونم بی انظباطی شما رو قبول کنم

یک قدم برداشتم دیگه نزدیک صندلی بودم که باز خطاب بهم گفت :

_ با شما بودم خانوووووم !!

پوووف کلافه ای کشیدم و دستام مشت کردم نه بیخیال من نمیشد ، سرمو پایین انداختم و به طرفش چرخیدم

با دیدن سکوتش جرات گرفتم و آروم آروم آروم سرمو بالا گرفتم ، خودش بود مات و مبهوت وسط کلاس ایستاده بود و با تعجب نگام میکرد

آخ خدایا عجب گندی زدم !؟
از همه این آدم باید این استاد من باشه پر پر شدت نقشه هام جلوی چشمام میدیدم با درد نفسمو آه مانند بیرون فرستادم

لباساش رو عوض کرده بود گردنش رو که جای تیغ چاقوم بود رو هم پانسمان کرده بود ، اخماشو توی هم کشید و با ناباوری چند قدم به سمتم برداشت

ابرویی بالا انداخت و برعکس تصوراتم که الان با تی پا از کلاسش بیرونم میندازه دستی به ته ریشش کشید و جدی گفت :

_اسم ؟!

مانتوام چنگ زدم و آروم لب زدم:

_نازلی !

سرش رو تکون داد و تمسخرآمیز گفت :

_بهتون یاد ندادن خودتون رو با فامیلتون معرفی کنید ؟؟

این دانشگاه تموم امید من برای اجرای نقشه هام بود و نمیخواستم عاتو دستش بدم پس همونطوری که لبامو بهم میفشردم تا خودم کنترل کنم با حرص لب زدم:

_نازلی شریفی !!

با حالت خاصی چند بار اسمم رو زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه به جو کلاس اشاره میکرد گفت:

_ خوب جریان چی بوده؟؟

من سکوت کردم که یکی از دخترای لوس کلاس برای خودشیرینی از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کرد

همون پسر قدبلنده که حالا فهمیده بودم از شانس افتضاحم استادمه ، درحالیکه دستی به باندپیچی روی گردنش میکشید و با چشماش برام خط و نشون میکشید بلند گفت :

_انگار بعضیا باید توی این کلاس ادب شن!

نگاه تند و تیزش رو بهم دوخت ، منتظر بودم تا از کلاس بیرونم کنه ولی در نهایت بدجنسی پوزخندی بهم زد و گفت :

_ تا آخرین جلسه درس هایی که با من کلاس داری گوشه کلاس می ایستی و نکته به نکته حرفام رو برام یادداشت میکنی و …

به طرفم اومد و چرخی دورم زد ادامه داد :

_ اول هر جلسه موظفی از درس دیروز کنفرانس بدی

چی ؟ این چی داره میگه ؟ عین چی میخواد ازم کار بکشه و اذیتم کنه ، دهن باز کردم که اعتراض کنم که توی حرفم پرید و درحالیکه دستش رو به سمت در کلاس درست پیش سطل زباله میکشید گفت :

_ خوب …! زود برو سرجات وایسا

خنده جمع بلند شد ، نیم نگاهی به سطل زباله انداختم و همونطوری که آب دهنم رو قورت میدادم سعی کردم جلوی عصبانیتم رو بگیرم

اصلا نگاه های بقیه برام مهم نبود ولی این استاد بدجور داشت روی مخم راه میرفت ، وگرنه چرا تنها باید من رو تنبیه میکرد نه اون پسره گستاخ رو ، زیرلب با خودم زمزمه کردم:

_آروم باش لعنتی !!

لبخند اجباری روی لبهام نشوندم و همونطوری که کوله پشتیم روی دوشم مینداختم به اجبار گوشه کلاس نزدیک سطل ایستادم ، بچه ها زیر چشمی نگام میکردن و ریز ریز میخندیدن

معلوم بود از اینکه غرورم رو زیر پاش له کنه خوشحاله و داره بهش خوش میگذره ولی نمیدونست هیچی برام مهم نیست و پشیزی برام ارزش ندارن و نقشه های بزرگی توی سرمه!

با غرور پشت میزش نشست و همونطوری که کتابی رو جلوش باز میکرد شروع کرد به صحبت کردن

_خوب یه کم باهم آشنا بشیم بد نیست ؟!

سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو بین کلاس چرخوند و ادامه داد:

_استاد آراد نجم هستم و خیلی روی نظم و انظباط حساسم پس….هرکی حتی یک دقیقه بعد من وارد کلاس بشه صد در صد مطمعن باشه جایی تو کلاس من نداره و هر جلسه درس مطالب جلسه قبل رو وقت باشه دونه به دونه ازتون میپرسم پس همیشه آماده باشید

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد لیستی رو بلند کرد و شروع کرد به حضور غیاب کردن ، به اسم من که رسید مکثی کرد نیم نگاهی سمتم انداخت و با پوزخندی گفت:

_با ایشون هم که قبلا قشنگ آشنا شدیم!

بچه ها که میدونستن منظورش چیه ریز ریز خندیدن که دستشو محکم روی میز کوبید و جدی گفت:

_ساکت !!

همه ساکت شدن که بلند شد درحالیکه نیم نگاهی سمت کتاب روی میز مینداخت گفت :

_خوب شروع میکنیم !!

تموم مدت که درس میداد از بس جدی بود کسی جرات جیک زدن نداشت ،از بس سرپا ایستاده بودم پاهام درد گرفته بود به دیوار تیکه دادم که توجه ام به دانشجوهایی که مطالبی که استاد درس میداد یادداشت میکردن جلب شد

ابرویی با تعجب بالا انداختم ، چطور به فکر خودم نرسیده بود باعجله کیفمو باز کردم و دفتری که از قبل داشتم و قدیمی بودو نصف بیشتر برگه هاش نوشته شده بودن رو ازش بیرون کشیدم ولی هرچی کیفم رو زیر رو کردم خودکار یا مدادی پیدا نکردم

استاد داشت همینطوری درس میداد از حواس پرتیش سواستفاده کردم و همونطوری که نگاهمو به رزا میدوختم و سعی داشتم توجه اش رو جلب کنم

استاد که پشتش رو به من کرد دستمو بلند کردم و اشاره ای به رزا کردم ولی بی فایده بود و انگار اصلا من رو نمیدید و چنان توی درس غرق شده بود که انگار توی این دنیا نیست

داشتم همینطور عین دیوونه ها بال بال میزدم و ایما و اشاره میکردم که استاد برگشت و خواست مبحثی رو توضیح بده ولی با دیدن من خشکش زد

دستپاچه خواستم صاف سر جام بایستم که عین منگولا پاهام بهم پیچ خوردن و نزدیک بود زمین بخورم زود خودمو جمع و جور کردم درحالیکه مقنعه روی سرم که جلو اومده بود رو به عقب میکشیدم نیشمو تا بناگوش باز کردم

یکدفعه کلاس از خنده ترکید و قهقه همه بالا گرفت ، برای ثانیه ای حس کردم استاد خندید ولی زود پشتش رو بهم کرد و بلند گفت:

_ساکت !!

دستی به لباش کشید و به طرفم برگشت

_انگار شما کلاس رو با سیرک اشتباه گرفتی درسته خانوووم؟؟

موهای آشفته تو صورتمو کنار زدم صادقانه گفتم:

_ نه بخدا استاد فقط خودکار میخواستم

دفتر قدیمی تو دستمو بالا گرفتم و با لبای آویزون ادامه دادم:

_برای اینکه حرفاتون رو یادداشت کنم

با چشمای ریز شده بهم خیره شد و نزدیکم شد منم کوتاه نیومدم و گستاخ توی چشماش خیره شدم حس کردم برای چند ثانیه رنگ نگاهش عوض شد ولی زود به خودش اومد

دفتر توی دستم چنگ زد و تحقیرآمیز ورقه هاش رو نگاهی انداخت و نیشخندی زد و گفت :

_تو این میخواستی یادداشت کنی؟؟!

دستامو به سینه زدم و با جدیت ابرویی بالا انداختم

_بله !!

جلوی چشمام دفترو از وسط پاره کرد و از همونجا توی سطل آشغال کنارم پرتش کرد ، انتظار داشت بهم بربخوره یا عصبی شم

ولی ریلکس بودن من انگار بدجوری سوزونده بودش چون دندوناش بهم فشرد به تخته اشاره کرد

عصبی گفت:

_بیا هرچی که تا الان درس دادم رو توضیح بده !!

با صورتی جمع شده دستمو زیر دماغم کشیدم ، میدونستم همه این کاراش از لجه اینه که تو خیابون اون بلا رو سرش آوردم وگرنه چه توقعی از من داشت که همه چیزایی که الان درس داده رو بیام جلوی همه توضیح بدم

وقتی دید هیچی نمیگم و با پرویی نگاش میکنم پشت میزش نشست و درحالیکه خودش رو با لیست جلوش سرگرم نشون میداد جدی گفت:

_زود باش وقت کلاس رو نگیر !!

به خیال خودش میخواست حال من رو بگیره ولی سخت در اشتباه بود چون من با وجود همین هوش بالام بود که بعد از چند سال درس نخوندن بازم تونستم راحت توی یکی از بهترین دانشگاه های دولتی قبول شم

کوله پشتیم گوشه کلاس گذاشتم و درحالیکه دستامو به سینه ام تکیه میزدم کمی خم شدم و با نیشخندی گوشه لبم بلند گفتم :

_ چشم اوس… عه ببخشید استاد

همه خندیدن که استاد نجم پوووف کلافه ای کشید عصبی چند مرتبه دستش روی میز کوبید

_ساکت !!

از گوشه چشم با خشم نیم نگاهی سمت منم انداخت و با کنایه گفت :

_شما هم کم نمک بریز

صورتش رو که برگردوند دستام بالای سرم به عنوان دوتا گوش گرفتم و زبونم رو بیرون آوردم با این حرکتم کلاس ترکید بیشتر بچه ها با خنده روی میز خم شدن

استاد که مطمعن بود هرچی هست از گور من بلند میشه باعجله به عقب برگشت که زود صاف ایستادم و خودمو مشغول تماشای تابلو نشون دادم ، عصبی دندوناش روی هم فشرد و بلندگفت :

_بیرون خانوم !!

اوووه خدایا ! انگار بدجوری عصبیش کردم و این اصلا خوب نبود زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و درحالیکه رو به بچه ها می ایستادم شروع کردم به حرف زدن

_بحث امروز درمورد ….

_بسهههه گفتم بیرون!!

با صدای دادش تکون خفیفی توی جام خوردم و چشمام روی هم گذاشتم گندت بزنن نازی روز اول کاری کردی که بندازنت بیرون

هرچند برام سخت بود ولی مجبور بودم التماسش کنم دستام مشت کردم و به طرفش چرخیدم

_ولی استاد….

یکدفعه با خشمی که ازش بعید بود صندلیش رو عقب فرستاد و با یه حرکت بلند شد با چشمای به خون نشسته به طرفم اومد ، نزدیکم استاد بلند گفت:

_انگار به غیر از زبون درازی و نظم کلاس رو بهم ریختن باید کر بودن رو هم به صفاتت اضافه کنم

انگشت اشاره اش رو سمت در کلاس گرفت و ادامه داد :

_حالام به نفعته زود از کلاسم بری بیرون

نگاهمو توی چشماش چرخوندم ، پسره عوضی مطمعنم داره تلافی درمیاره بدون حرف پوزخندی به عصبانیتش زدم و با عجله از کلاس بیرون زدم

و آنچنان درو بهم کوبیدم که صدای بدش توی سکوت سالن پیچید ولی هنوزم دلم خنک نشده بود امروز دیگه هیچ کلاسی نداشتم

مجبور بودم برم خونه ولی با کدوم پول ؟ تموم جیب ها و لباسام گشتم ولی دریغ از یه هزارتومنی !!

اون موقع که اومدم مجبور شدم تموم پولم خرج کرایه تاکسی کنم سر جاده ایستادم و لعنتی زیر لب زمزمه کردم

حالا باید چیکار میکردم ، از اینجا تا محلمون هم خیلی راه بود و نمیشد هم پیاده رفت یه کم سر جام این پا و اون پا کردم که ماشینی کنار پام ایستاد

بدون اینکه نگاهی طرفش بندازم سرمو پایین انداختم و از کنارش گذشتم ولی طبق اون چیزی که دقیقا حدس میزدم قصد مزاحمت داشت چون بازم دنبالم عقب اومد

_خوشکل خانوم بپر بالا برسونمت!

از دست استاد اعصابم خراب بود و اینم الان داشت بدتر روی اعصابم یورتمه میرفت دماغمو بالا کشیدم ، به طرفش چرخیدم انگشت اشارمو به طرفش گرفتم و عصبی گفتم:

_برو … برو…عامووو خدا روزیتو جای دیگه بده

کیفمو توی دستای عرق کرده ام گرفتم و برخلاف ماشینش شروع کردم به راه رفتن ، خداروشکر دیگه دنبالم نیومد وگرنه معلوم نبود از شدت عصبانیت چه بلایی سرش میاوردم

با خستگی دستمو روی زانوهام تکیه دادم و با نفس نفس نگاهمو به زمین دوختم ، نزدیک یک ساعت بود که داشتم راه میومدم از خستگی دیگه جونی توی تنم نمونده بود

حس میکردم که چطور دونه دونه های عرق از روی بدنم سُر میخورن و پایین میان دیگه داشت حالم از خودم بهم میخورد با دیدن شیر آب گوشه خیابون با قدمای بلند به طرفش رفتم

درحال خوردن آب بودم که یکدفعه با صدای بلند بوق ماشینی دقیق پشت سرم آب توی گلوم پرید و به سرفه افتادم ، به شدت سرفه میکردم که دستی از پشت چند بار روی کمرم کوبید

دستمو به نشونه اینکه بسه بالا گرفتم و بعد از چند بار سرفه کردن حالم بهتر شد

دستی گوشه چشمام که از اشک خیس بود کشیدم و عصبی به عقب برگشتم تا ببینم کدومی یابویی پشت سرمه که با دیدن اصغر ساقی و دزد محل ، اخمامو توی هم کشیدم و عصبی گفتم:

_باید حدس میزدم جز توی خر کسی این اطراف پرسه نمیزنه

نیشش رو باز کرد و دستی پشت گردن عرق کردش کشید و گفت:

_جون تو داشتم از اینجا رد میشدم فقط

چپ چپ نگاش کردم

_جون خودت الاغ !!

من که میدونستم دروغ میگه و هر دفعه برای پیدا کردن شکار جدید توی محله های بالا شهر و پولدارا میگرده حالا برای من دروغ بهم میبافه کیفم از روی زمین برداشتم و به طرف ماشین قراضه اش راه افتادم

_حالا هرچی…بدوو منو برسون خونه که دیگه نایی برای پیاده رفتن ندارم

دستی روی سر طاسش کشید و با پاچه خواری گفت :

_اساعه آبجی !!

جلوی وانتش نشستم در حالیکه به سختی سعی میکردم درش رو ببندم زیرلب غرغر کنان نالیدم :

_پووووف باز من سوار تو شدم و با من لج کردی !!؟

اصغر که تازه سوار ماشین شده بود به این حرفم خندید که دندونای زرد رنگش بیرون افتاد با چندش به عقب هلش دادم و با صورت جمع شده نالیدم:

_نیشتو ببند حالمو بهم زدی !!

بدتر زد زیر خنده که صورتمو ازش برگردوندم ، بالاخره ماشین رو روشن کرد و درحالیکه آیینه جلو رو تنظیم میکرد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_این چه سرو ریخته که برای خودت درست کردی خبریه!!؟

میدونستم شصتش خبردار شده خبریه و احتمالا قصد داشت سر از کارم دربیاره یکی از پاهامو که درد میکرد روی صندلی گذاشتم و همونطوری که ماساژش میدادم بی تفاوت گفتم :

_این بار فرق داره ….

نیشخندی زد و گفت:

_ هر بار همین رو میگی ولی بازم بی من نمیتونی کارت رو تموم کنی !

ابرویی بالا انداختم و جدی خطاب بهش گفتم:

_ولی جدی این بار فرق داره … این مشکل خودمه و باید خودمم حلش کنم مُلتَفِتی ؟؟

آدامسی توی دهنم گذاشتم و همونطوری که جلدش رو کف ماشین مینداختم ادامه دادم:

_پس چی شازده …؟؟ پاتو توی کفش من نکن که برات بد میشه

با توقف ماشین درست جلوی درب خونه پیاده شدم و بدون اینکه توجهی به اطرافم بکنم داخل خونه شدم ، هر قدمی که برمیداشتم یک نفر سلام میکرد و مجبور بودم جوابشون بدم

ولی دقیق میدونستم این حالتشون یعنی اینکه خیلی کنجکاون و دارن از فضولی میمیرن ، وسط حیاط عصبی دستام به کمر زدم و بلند گفتم:

_سلااااام به همگیتون خوبه؟؟ دیگه دونه دونه نیاید سرم ترکید

همه وسط حیاط با تعجب نگاهم میکردن و در گوش هم پچ پچ میکردن ، سرمو به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم و داخل اتاق کوچیک و نمورم شدم و درو از داخل قفل کردم

با خستگی بدون اینکه لباسی از تنم دربیارم روی تشک کهنه گوشه اتاق دراز کشیدم و چشمای خستمو روی هم گذاشتم ولی با یادآوری اون استاد سمج اخمام توی هم رفت و کلافه روی تخت نشستم

لعنتی از همه این آدم اون باید استاد من باشه مشتم رو کف دست دیگم کوبیدم و لعنتی زیرلب زمزمه کردم ، حالا بدون کتاب چطوری درسی که داده مرور کنم هرچند یه چیزایی یادمه!!

ولی بعد از اینکه از کلاس انداختم بیرون بقیه اش رو متوجه نشدم ، از لجی هم که با من داره مطمعنم جلسه بعد اولین نفر منو برای دادن کنفرانس بلند میکنه

حالا باید چیکار میکردم یکدفعه با یادآوری مریم دختر نرگس خانوم که همیشه سرش توی درس و کتاباش بود با عجله از اتاقم بیرون زدم و با چند قدم بلند خودم به اتاقشون رسوندم و بدون در زدن داخل شدم

طبق معمول برای درآوردن خرجشون همراه مادرش مشغول سبزی پاک کردن بود که با دیدنم با تعجب دستش رو با پایین پیرهنش پاک کرد و با نگرانی پرسید :

_چیزی شده ؟؟

نیم نگاهی به نرگس خانوم که با کنجکاوی نگاهم میکرد انداختم و درحالیکه با سرفه ای گلوم صاف میکردم با صدای گرفته گفتم :

_به کمکت احتیاج دارم !!

نرگس خانوم که از گند کاری های من خبرداشت تند و تیز نگام کرد که سریع قبل از اینکه مخالفتی با اومدن مریم بکنه گفتم :

_دنبال کتابای دانشگاه میگردم میخوام یادم بدی از کجا میشه پیداشون کرد

چشماشون گرد شد و ناباور لب زد :

_ دانشگاه !؟

نرگس خانوم زود به خودش اومد پوزخند صدا داری زد و گفت :

_خلافکارا رو چه به دانشگاه !!

دستام به کمر زدم و طلبکار گفتم :

_ حالا که میبینی شده !!

مریم کلافه بلند شد و همونطوری که به سمتم میومد بی حوصله گفت :

_ باز شما دوتا شروع کردید !!

بازوم گرفت و از اتاقم بیرونم برد ، دست به سینه به دیوار پشت سرش تکیه زد و با نیش باز پرسید :

_پس بالاخره شانس خودت رو امتحان کردی !!

مریم از هوش بالام خبرداشت و همیشه ازم میخواست درس بخونم شاید تونستم از این منجلابی که توش گرفتارم بیرون بیام حالام فکر میکرد من به توصیه اش عمل کردم نمیدونست که من به فکر یه چیز دیگه ام !!

بوسه ای روی گونه ام کاشت و با مهربونی گفت :

_خیلی خوشحال شدم برات!!

با خنده دستی جای بوسه اش کشیدم و گفتم :

_بابا فهمیدم خوشحالی… بسه هرچی تُف تُفیم کردی !؟

خندید و ازم جدا شد

_خوب اسم کتاب که میخواستی چی بود؟؟

اسمش رو که گفتم وا رفته نگام کرد و گفت:

_چند روزه تقریبا تموم شهرو همراه دوستم دنبال این کتاب بالا پایین کردم ولی هیچی گیرمون نیومد و انگار آب شده رفته تو زمین

یعنی چی این حرفش ؟؟ وارفته نگاش کردم و با ترس لب زدم:

_پس من چطوری فردا کنفرانس بدم وقتی کتابی ندارم که بخونم ؟؟

با تعجب نگام کرد و سوالی پرسید :

_روز اول دانشگاه ازت خواسته جلسه بعد کنفرانس بدی؟!

اهووومی زیرلب زمزمه کردم و به ناچار تموم ماجراهای امروز رو براش تعریف کردم ، مریم با ناباوری و شک زده خیره دهنم بود کم کم قهقه اش بالا گرفت و شروع کرد به خندیدن

درحالیکه با دستش من رو نشون میداد با تعجب مدام میپرسید :

_واقعا تو اینکارا رو کردی !!

دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با غرور گفتم:

_آره… مخصوصا اونجاش که حال اون پسره پروعه رو گرفتم خیلی حال کردم!

صاف ایستاد و همونطوری که سعی میکرد جلوی خندیدنش رو بگیره چپ چپ نگام کرد و گفت :

_شانس آوردی کارت به کمیته انظباطی نکشیده !!

_یعنی چی ؟؟

کلافه نگام کرد و عصبی گفت :

_خاک تو سرت…یعنی نمیدونستی جریان چیه و از این جکی جان بازی ها در آوردی؟ میندازنت بیرون از دانشگاه خره

با ترس زیر لب زمزمه کردم : _ نه

با خنده دستی به شونه ام زد و گفت :

_بلــــــه !!

این همه سختی نکشیده بودم حالا که به جایی که میخواستم برسم بعد به این زودی از دستش بدم و نقشه هام بهم بخوره ، گلوم با سرفه ای صاف کردم و سوالی پرسیدم:

_حالا اینا رو بیخیال… بگو چیکار این کتاب کنم !!

زیرچشمی نگام کرد و انگار داره فکر میکنه گفت :

_درسته کتابه جدیدا گیر نمیاد ولی… کسایی هستن که اون رو قبلا خریده باشن باید ببینیم کیا دارنش !؟

سرمو آروم تکون دادم و مٵیوسانه گفتم:

_ولی مشکل اینجاس ، من با هیچ کدوم از بچه ها آشنایی ندارم !

نفسش رو کلافه بیرون فرستاد یکدفعه انگار چیزی کشف کرده باشه با خوشحالی گفت :

_چون کتابت از درسای عمومیه و منم همین درس رو دارم ، بنظرم دوستام کتابش رو از ترمای قبل داشته باشن

تشکر آمیز نگاش کردم و با خوشحالی لب زدم :

_واقعا !!

بوسه ای روی گونم گذاشت و درحالیکه قری به کمرش میداد بلند گفت :

_آره … آره… عشقم !!

خندیدم که با عجله همونطوری که گره روسریش رو محکم میکرد به طرف اتاق صاحب خونه که مردی مفنگی و معتاد بود قدم تند کرد ، با تعجب بلند حطاب بهش گفتم:

_هووووی دختره کجا داری میری !!

بدون اینکه توجه ای به حرفم نشون بده دستش رو بالا گرفت و مثل خودم بلند گفت :

_میرم زنگ بزنم !!

آهانی زیر لب زمزمه کردم و همونجا لبه سکو روی زمین نشستم و پاهامو آویزون کردم ، زیاد خوشم از مراد صاحب خونه نمیومد و از شانس بدمون اونم تنها تلفن داشت ترجیح میدادم همونجا منتظر مریم بشینم تا بیاد

توی فکر و خیال نقشه هام غرق شده بودم که چیزی روی شونه ام کوبیده شد با شوک صاف سر جام نشستم

مریم بود که ریز ریز میخندید وقتی نگاه شاکیم رو دید دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و با خنده بریده بریده گفت :

_ببخ…ببخشید

بی اهمیت سری براش تکون دادم و جدی پرسیدم:

_چی شد ؟!

کنارم نشست و با آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن وقتی صحبتاش تموم شد دستمو زیر چونه ام زدم و بیتفاوت گفتم :

_تموم شد یا هنوزم چیزی مونده تا بگی !؟

انگشت اشارمو دقیق کنار سرم گذاشتم و با اشاره ای به پرحرف بودنش با خنده گفتم :

_دقیق فکر کن ببین چیزی جا نمونده باشه نگفته باشی ؟؟

شاکی چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت :

_نه …. همه رو گفتم !

دستاش رو پایین لباسش کشید و خسته ادامه داد :

_بهت گفتم که این دوستم از این مایه دارای خفنه ؟! تا گفتم کتاب رو الان احتیاجش دارم بی اهمیت گفت میدمش به یکی از رانندهای بابام برات بیاره

با حسرت نفسش رو بیرون داد و خسته نگاهی به دستاش که بخاطر سبزی پاک کردن سبز و گِلی شده بودن انداخت

_زندگی ما کجا و زندگی اونا کجا….!

اولین بار بود که مریم رو اینطوری میدیدم ، همیشه خدا رو شکر میکرد و از زندگیش راضی بود حالا چی شده که اینطوری غم توی چشماش نشسته ؟ از نیم رخ خیره صورت غمگینش شدم و سوالی پرسیدم:

_میخوای باهام حرف بزنی ؟ بگی چی شده و کی اذیتت کرده ؟؟

به شوخی چاقو کوچیکمو از جیبم بیرون آوردم و خشن ادامه دادم:

_یه یادگاری کوچیک روی صورتش میزارم تا آخر عمر یادش نره

با دیدن این حرکتم تو گلو خندید و دستش روی دستم گذاشت و پایین آورد

_هیچی نیست فقط یه کم دلم گرفته همین …. نیازی نیست باز تو خشن شی !

باشه ای خطاب بهش گفتم که از کنارم بلند شد ، وقتی دید با تعجب نگاش میکنم به اتاقشون اشاره کرد با خنده گفت:

_برم کمک مامان ، تا صداش در نیومده

نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت و ادامه داد:

_الاناس که دیگه کتاب رو بیاره فقط حواست باشه بری دم در منتظر وایسی !!

دستی به مقنعه کج و کوله روی سرم کشیدم و با نگرانی گفتم:

_آدرس اینجا رو میدونه دیگه !؟؟

همونطوری که به طرف اتاقشون میرفت بلند گفت :

_آره چندباری قبلا اومده !

بلند طوری که بشنوه گفتم:

_باشه دستت درد نکنه !!

بی حرف دستش رو برام تکون داد و وارد اتاقشون شد ، چندثانیه به در بسته شده خیره شدم و توی فکر فرو رفتم ، معلوم بود ناراحتیش هرچی هست ربطی به همین دختری که کتاب رو براش فرستاده بود ، ولی چی میتونست باشه ؟؟

تا اونجایی که من میدونم مریم کسی نیست که بخواد به زندگی دیگران حسادت کنه پس دلیل حال بد الانش چی میتونست باشه؟؟

کلافه از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد پوووفی کشیدم و به طرف در خونه رفتم هرچی هست باید ازش سر دربیارم و ببینم مشکلش چیه !!

زیاد انتظارم طول نکشید که ماشین مدل بالایی وارد کوچه تاریک ما شد و دقیق کنارم ایستاد

با کنجکاوی سعی داشتم داخلش رو ببینم که شیشه سمت من پایین رفت و جلوی چشمای متعجبم پسری جذاب نگاهش رو به چشمام دوخت و با لحن سردی گفت :

_برو به مریم بگو بیاد !!

با این حرفش چشمام گشاد تر از این نمیشد ، این چی گفت الان ؟ گفت مریم ؟ تازه مگه من نوکرشم که اینطوری دستور میده ؟

دستامو به کمر زدم و عصبی گفتم :

_اولا مریم نه و مریم خانوم ….دوما آقا کی باشن ؟؟؟

چپ چپ نگام کرد و بی اهمیت به حرفم گفت :

_ بهش بگو نیلا کتابو براش فرستاده اگه میخوادش…خودش بیاد بگیره !!

هرکاری کردم کوتاه نیومد و عین قحطی زده ها کتاب رو نمیداد یکی نیست به این پولدارای بی خاصیت بگه حالا که نمیخواستی بدی ، دیگه این کولی بازی ها چین درمیاری دادی به داداشت بیاد اینجا گِرو کشی !!

خسته از بحث بیخودی با این پسره الدنگ دستامو به کمرم زدم و عصبی گفتم:

_حیف این کتابو احتیاج دارم وگرنه یه بلایی سرت میاوردم که نتونی قدم از قدم برداری بچه سوسول

با تعجب خیره دهنم شد ولی کم کم اخماش توی هم فرو رفتن و عصبی گفت :

_ خانوم محترم گفتم برید بگید بیاد !!

با لج دستامو به سینه زدم و عصبی گفتم :

_ مریم کار داره نمیتونه بیاد کتابو بده بهم ببرم…ای بابااا

با کنجکاوی دستش رو لبه پنجره گذاشت و سوالی پرسید :

_ چه کاری ؟؟

نه این تا من رو دق نده ول کن نیست ، کلافه دستی به صورتم کشیدم و با حالت تهاجمی گفتم :

_به توچه هاااا ؟؟ به توچه

دستمو محکم روی کامپوت ماشینش کوبیدم و عصبی بلند غریدم :

_ کتابو رد کن بیاد یارو …!!

در ماشین رو باز کرد و عصبی بیرون اومد ، با دیدن قد و قامتش ابروهام بالا پرید ، این دیگه چه غولی بود سینه به سینه ام ایستاد و عصبی گفت :

_چرا کولی باز درمیاری؟ متوجه نمیشی دارم چی میگم

پووف کلافه ای کشیدم نوووچ حرف آدم حالیش نمیشد هرچند میتونستم برم به مریم بگم بیاد ولی نمیدونم چرا باهاش لج میکردم و میخواستم حرصش رو دربیارم شاید برای اینکه زیادی مغرور بود و ادعاش میشد

موهای ریخته شده توی صورتمو کنار زدم و عصبی درحالیکه انگشت اشاره ام رو جلوش تکون میدادم بلند گفتم:

_کولی باز من درمیارم یا تو که سر یه کتاب دا…..

_اینجا چه خبره !؟

با صدای بُهت زده مریم هر دو به طرفش چرخیدم که دست به سینه توی قاب در ایستاده بود و با تعجب نگاهش رو بینمون میچرخوند

یکدفعه پسره بی توجه به من سمت مریم رفت و همونطوری که رو به روش می ایستاد ابرویی بالا انداخت و کنایه وار گفت :

_چه عجب خانوم افتخار دادن ؟؟

مریم بی اهمیت بهش من رو مخاطب قراد داد گفت :

_سه ساعته دم در چیکار میکنی ؟؟

کلافه اشاره ای به اون پسره کردم و با پوزخند صدا داری گفتم :

_شازده دو دستی کتاب رو چسبیده !!

انگار اصلا پسره رو نمیبینه بی اهمیت سری تکون داد و گفت :

_باشه نیمخوایش بیا داخل !!

این چی داره میگه ؟؟ یعنی چی بیا داخل ؟؟
جلوی چشمای متعجبم پشتش رو بهمون کرد و خواست داخل شه که پسره با یه حرکت جلوش ایستاد و عصبی گفت :

_نمیخوای دست از لجبازی برداری نه ؟!

مریم با دلخوری نگاه ازش دزدید

_آقا ندیم همه چی تموم شد رفت پس دلیلی نداره لجبازی کنم ؟؟

پسره که تازه فهمیدم اسمش ندیمه سرگردون چنگی توی موهای پرپشتش زد و با ناراحتی گفت :

_باور کن اون چیزی که تو فکر میکنی نیست…

بهش نزدیک شد و با امیدواری ادامه داد :

_فقط کافیه بهم فرصت بدی همه چی رو برات توضیح بدم

لبخند تلخی روی لبهام مریم نقش بست و با چشمایی لبالب اشک نگاهش رو از ندیم گرفت و همونطوری که به زمین خیره میشد گفت :

_از اول هم اشتباه کردم ، این اتفاق هم باعث شد زودتر متوجه شم وگرنه شما کجا و من کجا ؟!

خواست داخل شه که ندیم دستش رو گرفت

_بیا از اول شروع کنیم باشه ؟ فقط یه فرصت دیگه بهم بده

مریم عصبی دستش رو عقب کشید و با نفرت درحالیکه نگاهشو توی چشماش میدوخت گفت :

_نگاهی به دور و برت بندازه ؟؟ واقعیت همینه که میبینی من و تو از یه قماش نیستم به درد هم نمیخوریم

سرتا پای ندیم رو با گریه از نظر گذروند و با بغض ادامه داد :

_فکر کردم با بقیه فرق داری ولی سخت در اشتباه بودم…. حالام از اینجا برو و دیگه هیچ وقت برنگرد

با گریه داخل رفت ولی من همینطور سرجام خشکم زده بود و با بهت خیره جای خالی مریم بودم ، پس دلیل ناراحتیش این پسرس !

عصبی به طرفش رفتم و دهن باز کردم که چیزی بهش بگم ولی با دیدن چشمای به خون نشسته و اشک حلقه زده توشون حرف توی دهنم ماسید

اولین بار بود پسری رو توی این حال میدیدم ، یعنی واقعا مریم رو دوست داره؟؟ نمیدونم چقدر خیرش بودم و توی فکر فرو رفته بودم که از کنارم گذشت

بعد از چند ثانیه با کوبیده شدن چیزی روی سینه ام زود به خودم اومدم و باعجله کتاب توی بغلم گرفتم ، بی توجه به چشمای گرد شده ام سوار ماشینش شد و با سرعت از کنارم گذشت

و توی تاریکی کوچه فرو رفت ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم چه شبی بود امشب خدا ‌.‌‌…!

نیم نگاهی به کتاب توی دستم انداختم و کم کم نیشم باز شد بوسه ای روش زدم و با خنده بلند گفتم:

_آخیش بالاخره به دستت آوردم ، میدونی چقدر دنبالت گشتم مشتی !!

با یادآوری اینکه فردا کلاس دارم و هیچی نخوندم با کف دست محکم روی پیشونیم کوبیدم وااای بلندی زمزمه کردم

با عجله داخل حیاط شدم ، داشتم به طرف اتاقم میرفتم که با دیدن مریمی که گوشه حیاط توی تاریکی نشسته بود و گریه میکرد از تعجب ابروهام بالا پرید

اینجا چه خبر بود ؟؟ این چه حالی بود که اینا داشتن ؟؟

کتاب رو توی دستم فشردم و با قدمای آروم به سمتش رفتم کنارش روی زمین نشستم ، با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و فین فین کنان دستش رو به صورت خیسش کشید

دستامو از پشت روی زمین گذاشتم و درحالیکه بهشون تکیه میزدم نگاهمو به آسمون دوختم و سوالی پرسیدم:

_این چه حالیه که داری مریم ؟

صدای فین فین گریه کردنش به گوشم رسید که بعد از چند ثانیه با صدای گرفته ای گرفت :

_هیچی… هرچی بود تموم شد !!

معلوم بود که نمیخواد حرفی بزنه صاف نشستم و به طرفش چرخیدم چند ثانیه خیره صورتش شدم ، سخت بود برام مریم رو توی این حال ببینم هرچی بود رفیق بچگیام بود ولی وقتی خودش نمیخواست چیزی بگه هرکاری هم میکردمم بی فایده بود و مطمعن بودم لام تا کام چیزی نمیگه

دستمو روی شونه اش گذاشتم با لحن محکمی گفتم :

_میدونی که همیشه کنارتم و توی هر شرایطی هم که باشم برای شنیدن دردودلای تو وقت دارم؟!

زبونی روی لبهاش که از گریه متورم شده بودن کشید و با بغض لب زد :

_میدونم !!

بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_هر وقت حالت خوب شد و خواستی با کسی صحبت کنی میدونی که کجام؟!

در تایید حرفام سری تکون داد که خسته از کنارش بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم ، نگاهی به لباسای تنم انداختم و کلافه پوووفی کشیدم

لباسا از صبح توی تنم مونده بود و با این سر و شکل مسخره همه جا چرخیدم ، با عجله لباسای توی تنم رو با شلوار راحتی مشکی رنگ و پیرهن مردونه ای عوض کردم

روی تشک قدیمی گوشه اتاق دراز کشیدم و کتاب باز کردم شروع کردم به خوندن اون فصلی که اون استاد مسخره درس داده بود

وقتی تموم فصل رو خوندم و خیالم از بابت کتاب راحت شد با چشمای نیمه باز نگاهی به ساعت که سه شب رو نشون میداد انداختم ‌، چشمای سنگینم روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با سرو صدایی که به گوشم رسید از خواب پریدم و بلند طوریکه صدام به گوش بچه های توی حیاط برسه داد زدم :

_خفه شید تا نیومدم گوش تا گوش سرتون رو ببرم !!

همیشه از تهدیدای من میترسیدن و کار ساز بودن چون به ثانیه نکشید ساکت شدن ، با آرامش بالشت رو زیر سرم تنظیم کردم باز چشمامو روی هم گذاشتم که یکدفعه با یادآوری دانشگاه چشمام گشاد شد

با ترس سیخ سرجام نشستم و پتو رو کنار دادم که با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد وحشت زده بلند نالیدم :

_یا امام زده بیژن به دادم برس

با عجله و ترس شروع کردم به لباس پوشیدن ، هرچی دم دستم بود رو بدون اینکه نگاهی بهش بندازم تنم کردم و همونطوری که یه لنگ کفشم دستم بود و یکیش پام از اتاق خارج شدم

بالاخره از خونه بیرون زدم و با عجله تا سر خیابون اصلی دویدم و برای اولین تاکسی که از دور میومد بدون اهمیت به اینکه پول زیادی تو جیبم نیست دست بلند کردم

با ایستادنش نفس نفس زنان سوار شدم و درو محکم بهم کوبیدم و آدرس دانشگاه رو دادم ولی زیاد نرفته بود که از شانش گند من به ترافیک خوردیم

ناباور از بین دو صندلی خودمو جلو کشیدم و نیم نگاهی به جاده رو به روم که پُر بود از ماشینای مختلف انداختم ، حالا باید چیکار میکردم

مطمعن بودم این بار دیگه استاد پوستم رو میکنه و بهونه خوبی میشه براش که کم کم از دانشگاه بندازتم بیرون

دستپاچه دستامو بهم چلوندم و بیقرار بار دیگه نگاهی به بیرون انداختم که یکدفعه با دیدن موتور سوارا که راحت از بین ماشینا رد میشدن و میرفتن فکری به ذهنم رسید و با هیجان شیشه رو پایین کشیدم

منتظر بودم یکیشون رد بشه که با دیدن پسر جوونی که نزدیک ماشین بود سرمو از ماشین بیرون بردم و بلند فریاد زدم:

_هووووی یارو !!

بخاطر سرو صدای زیاد و بوق ماشینا متوجه من نمیشد ، لبمو با دندون کشیدم و بدون توجه به عصبانیت راننده که ازم میخواست بیام داخل و کولی بازی درنیارم بیشتر خودمو از ماشین آویزون کردم

درحالیکه دستامو بالای سرم تکون میدادم بلند داد زدم :

_هوووی داداش منو نگاه !!

این بار به طرفم چرخید ولی با دیدنم ابرویی بالا انداخت و با تعجب انگشت اشاره اش رو به سینه اش کوبید و گفت :

_با منی ؟!

چپ چپ نگاش کردم و با حرص گفتم :

_نه با دیوارم … خوب با توام دیگه ای بابا کُشتی منو تا یه نگاه بندازی ها

زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و با هیجان ادامه دادم :

_حالا اینا رو بییخیال ، مسافر میبری تا دانشگاه ؟؟!

بی تفاوت دستی پشت گردنش کشید و گفت :

_ببخشید آبجی ولی کار دارم نمیرسم شما رو ببرم ، چون تا برگردم دیرم میشه!

پوووفی کشیدم و بدون اینکه جوابی بهش بدم سرمو از پنجره داخل آوردم که با دیدن ساعت جلوی ماشین با استرس باز سرمو از پنجره بیرون بردم و درحالیکه تنها پول باقی مونده توی جیبم رو بیرون میاوردم بهش اشاره کردم و بلند گفتم :

_حالا چی بازم نمیبری ؟؟

با دیدن پول آب دهنش رو قورت داد و عین ندید بدیدا با نیش باز گفت :

_چرا نبرم بپر بالا نوکرتم هستم آبجی!!

با عجله بدون توجه به غرغرای راننده تاکسی از ماشینش بیرون زدم و با یه حرکت پشت پسره نشستم و درحالیکه به جلو اشاره میکردم بلند داد زدم :

_داش زود برو شیر مادرت که دیرم شده !!

بالاخره بعد از یه ربع جون کندن از بین ماشینا بیرون زد که با دیدن دانشگاه با هیجان روی شونه پسره کوبیدم و بلند گفتم :

_وایسا وایسا

غر زد :

_این بازو و شونه ما رو کندی آبجی !!

با کف دست یه بار دیگه به بازوش کوبیدم و عصبی گفتم :

_خفه !

جلوی دانشگاه از موتورش پایین پریدم و درحالیکه بندای کوله روی دوشم رو درست میکردم نگاهمو از پسره دزدیدم و بی تفاوت زیرلب گفتم :

_خوب ….دستت درد نکنه

خودمو به کوچه علی چپ زدم و پشت بهش خواستم داخل دانشگاه شم که بلند صدام کرد

_کجا آبجی پس پول ما چی شد ؟؟

به طرفش چرخیدم الکی دستامو توی جیب مانتوم کردم و دستپاچه گفتم :

_عه مگه بهت ندادمش ؟؟

ناراحت نگام کرد و گفت :

_نه فقط نشونم دادیش همین !

دستامو به سینه زدم و طلبکار ابرویی بالا انداختم و گفتم :

_ما رو چی فرض کردی داش ؟؟ هووووم ؟؟ پول رو بالا کشیدی حالا باز میخوای منو سرکیسه کنی

سرمو به اطراف تکون دادم و زیرلب زمزمه کردم :

_نووووچ ! ما خودمون زغال فروشیم

دستمو به شونه اش زدم و عصبی ادامه دادم :

_حالام برو کم ما رو سیاه کن وگرنه بدجور حسابتو میرسم شیرفهم شد ؟!

آدم ساده ای بود با ترس نگاهشو توی صورتم چرخوند و درحالیکه موتورش روشن میکرد بلند خطاب بهم گفت

_کلاهبردار مطمعن باش تلافیشو سرت….

یک قدم سمتش برداشتم و درحالیکه با احتیاط چاقوم نشونش میدادم عصبی گفتم :

_نشنیدم چی زِر زِر کردی ؟؟

با این حرفم با ترس خواست فرار کنه که نزدیک بود با موتور زمین بخوره ولی زود خودش جمع و جور کرد و فرار کرد با دیدن دستپاچه بودنش با خنده دستی به صورتم کشیدم و به عقب چرخیدم

ولی با دیدن استاد آراد نجم دقیق پشت سرم درحالیکه دستاشو به سینه زده بود و با پوزخندی گوشه لبش خیرم بود آب دهنم قورت دادم و یک قدم به عقب برداشتم

سرش رو خم کرد تا هم قد من بشه در همون حال پوزخند صدا داری زد و گفت :

_نه خوشم اومد !!

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم به مسیری که موتور سوار رفته بود اشاره ای کرد و ادامه داد :

_ علاوه بر چاقو کشی و لات بازی میبینم که کلاهبردارم هستی ؟!

زود خودم رو جمع و جور کردم بی اهمیت شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_معلوم هست دارید چی میگید استاد ؟؟

با حالت شاکی خواستم از کنارش بگذرم که با یه قدم باز سد راهم شد

_بدجور حواسم بهت هست !!

سرش رو پایین آورد و دقیق کنار گوشم ادامه داد :

_ بند انگشتی !!

بدون توجه به چشمای گشاد شده ام با لبخند بدجنسی که روی لباش جا خوش کرده بود عقب گرد کرد و ازم دور شد

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و شروع کردن به باد زدن خودم ، حس میکردم در حال آتیش گرفتنم چطور جرات میکنه اسم روی من بزاره پسره عوضی!

_حسابتو میرسم وایسا به من میگن نازی نه برگ چغندر

همینطوری داشتم زیرلب با خودم حرف میزدم که یادم اومد استاد خیلی وقته رفته و از کلاس جا موندم وااای بلندی گفتم و با دو به سالن رفتم

میدیدم اطرافیان چطور چپ چپ نگام میکنن ولی اصلا برام اهمیتی نداشت با رسیدن به در کلاس خم شدم و نفس نفس زنان دستامو به زانوهام تکیه دادم

حالم که جا اومد آروم سرکی به داخل کلاس کشیدم ولی با ندیدن استاد نیشم باز شد و با عجله داخل شدم ، خوب شد نیومده بود وگرنه کی حوصله کلکل و بحث با اون رو داشت

با آرامش روی صندلیم نشستم ولی هنوز چندثانیه نگذشته بود که همون پسره که اون دفعه بدجور حالش رو گرفته بودم با اخمای درهم به طرفم اومد ولی قبل از اینکه کنارم برسه

تقه ای به در کلاس خورد با دیدن استاد نیشخندی بهم زد و درحالیکه با انگشت برام خط و نشون میکشید سرجاش برگشت

بی اهمیت بهش صورتم رو ازش برگردوندم و پاهامو کشیدم که با نگاه خیره استاد مواجه شدم دستپاچه صاف سرجام نشستم و آب دهنم قورت دادم که حس کردم خندش گرفت

دستشو روی ته ریشش کشید و همونطوری که کتاب جلوش رو باز میکرد گفت :

_خوب درس امروزمون درب…..

یکی از پسرا تو حرف استاد پرید و بلند گفت:

_ولی استاد فکر کنم نوبت یکی از بچه ها بود کنفرانس بده !

وقتی دید استاد چپ چپ نگاش میکنه صاف سر جاش نشست و ادامه داد :

_آخه خودتون گفتید و اینطوری هم بهتره درس جلسه قبل برامون مرور میشه

نیم نگاهی به کسی که این حرف رو زده بود انداختم ‌از دارودسته همون پسره عوضی بود هه ! لابد پیش خودشون فکر میکردن میتونن اینطوری حال من رو بگیرن ولی سخت در اشتباه بودن

با این حرفشون کم کم تموم نگاه ها سمت من برگشت که استاد کتاب جلوش رو بست و بلند خطاب بهم گفت :

_شریفی فکر کنم باید کنفرانس بدی ؟!

بلند شدم و با آرامش جلو رفتم ، بچه ها با دیدنم با هم پچ پچ میکردن و میخندیدن ولی بیشتر از همه کسی که حرصم میداد اون پسر خودخواه بود که صندلی جلو همراه دوستاش نشسته بود و با پوزخند کجی خیرم بود

گلوم رو با سرفه ای صاف کردم و با آرامش شروع کردم به درس دادن ، تموم مدت بچه ها چهارچشمی خیرم بودن و انگار دارن به موجود عجیبی نگاه میکنن پلک نمیزدن

با تسلط کامل نکته آخرم گفتم و همونطوری که موهای بیرون اومده از مقنعه ام رو داخل میفرستادم به طرف استاد چرخیدم که با دیدن دهن نیمه بازش خندم گرفت

به خودش اومد و همونطوری که سعی میکرد خودش رو با وسایل روی میزش سرگرم نشون بده بی اهمیت خطاب بهم گفت :

_ میتونی بری بشینی !!

با غرور سری تکون دادم و با قدمای کوتاه خواستم برم بشینم ولی نزدیک اکیپ اون پسره که رسیدم آروم طوری که بشنوم تهدید کنان گفت :

_بدجوری حسابتو میرسم خوشگله ، منتظرم باش

با مشت های گره کرده دهن باز کردم که چیزی بهش بگم ولی با صدای خشن استاد سرجام خشکم زد

_کجا شریفی ؟؟ یادم رفته بود حالام برگرد سر جایی که باید باشی

متعجب به طرفش چرخیدم و سوالی پرسیدم :

_منظورتون چیه استاد ؟؟

سرش رو پایین انداخت و همونطوری که چیزی یادداشت میکرد با انگشت به سطل زباله گوشه کلاس اشاره کرد و گفت :

_جایی که قراره تموم کلاسای من اونجا باشی

خنده بچه ها بالا گرفت و با تحقیر نگام کردن دندونام روی هم سابیدم و عصبی کوله برداشتم و گوشه کلاس رفتم ، تموم مدتی که اون درس میداد من زیر لب براش خط و نشون میکشیدن

_قسم میخورم بدجور تاوانش رو پس بدی

تا آخر کلاس که اون درس میداد من حرص خوردم به قدری که حس میکردم دیگه داره از کله ام دود بلند میشه ، زبونی روی لبهای خوش فرمش کشید و درحالیکه نکته آخرو بار دیگه توضیح میداد به سمتی که من بودم چرخید

با دیدنم نمیدونم چش بود برای چند ثانیه ماتش برد ولی کم کم لبخند شیطنت آمیزی زد و خطاب بهم گفت:

_چیزایی که درس دادم رو یادداشت کردی شریفی ؟!

با این حرفش سیخ سرجام ایستادم و دستپاچه بلند گفتم :

_هاااا ؟؟؟

بچه ها ریز ریزخندیدن که استاد پشت میزش نشست جدی بار دیگه حرفش رو تکرار کرد

_یادداشت !! تنبیهت رو یادت رفته انگار

لعنتی دفترم رو اون بار توی سطل زباله انداخته بود دیگه یادم رفته بود چیزی با خودم بیارم تا توش یادداشت کنم حالا ازم چی میخواست

تموم مدت دیده بود که نکته برداری نکردم الان تنها قصدش از پرسیدن این سوال این بود که آزارم بده کولمو روی زمین گذاشتم و کلافه بلند گفتم :

_نه یادم نرفته استاد ولی ….

سکوت کردم و دستپاچه دستامو بهم چلوندم ، با دیدن سکوتم خودکارش روی میز گذاشت و کامل به طرفم چرخید

_ولی چی ؟؟ باز چه بهونه ای داری

از خشم قرمز شدم نگاهمو به چشمای مغرورش دوختم لبخند مضحکی روی لبهام نشوندم گفتم:

_چیزی برای یادداشت با خودم نداشتم

دستام تکون دادم و با تمسخر گفتم :

_به همین سادگی…!

دست به سینه به صندلی تکیه داد پوزخندی صدا داری زد و گفت :

_دلت بازم تنبیه میخواد انگار …. نه ؟؟؟

اخمامو توی هم کشیدم:

_نه چرا بخواد ؟؟

بلند شد و به طرفم اومد درحالیکه رو به روم می ایستاد بلند گفت:

_میدونستی هر دفعه که چیزی بهت میگم و انجام نمیدی دو برابر تنبیه میشی ؟؟

چی ؟؟ دستپاچه یک قدم بهش نزدیک شدم و با نگرانی لب زدم :

_ولی اخه استاد…

توی حرفم پرید و بی اهمیت گفت :

_آخه و اما نداریم همین که گفتم…

بعدش به طرف بچه ها برگشت و دستاشو توی جیب شلوارش فرو میکرد جدی گفت :

_جلسه بعد این وضعیتتون باشه و اصلا من هرچی درس بدم هیچی به هیچی و نتونید یه کلمه جواب بدید سر کلاس من نیاید متوجه اید؟؟

صدای پِچ پِچ بچه ها بلند شد که عصبی بلند خطاب به همه ادامه داد :

_هرجلسه باید درس جلسه قبل رو از حفظ باشید تا وقتی که من درس جدید رو میدم متوجه بشید که من چی میگم نه که من درس بدم و شما اینطور باشه وضعیتتون!!

به طرف میزش رفت و همونطوری که وسایلش رو جمع میکرد بلند گفت :

_حالام میتونید برید !!

کم کم کلاس خالی شد و جز دوتا از بچه ها کسی نمونده بود ، استاد وسایلش رو که جمع کرد کیف رو توی دستش گرفت خواست از کلاس خارج بشه که جلوش ایستادم چشماش ریز کرد و سوالی پرسید :

_چیه باز …..

سرش رو خم کرد و آروم اضافه کرد

_بند انگشتی ؟؟!!

باز گفت بند انگشتی باز گفت !
انگار واقعا از جونش سیر شده پسره چلمنگ هی این کلمه رو تکرار میکنه یک قدم بهش نزدیک شدم انگشت اشارمو جلوی صورتش تکون دادم و عصبی از پشت دندونای چفت شدم غریدم :

_به ولای علی….فقط یه بار دیگه بگی بند انگشتی بلایی س…..

نزاشت ادامه بدم انگشتمو توی دستش گرفت و عصبی فشاری بهش آورد که صورتم از درد توی هم فرو رفت سرش رو کنار گوشم آورد با خشم غرید :

_بگو دیگه…میخواستی چیکار کنی ؟؟!!

با اینکه درد داشتم ولی به روی خودم نیاوردم درحالیکه دندونامو روی هم میسابیدم با خشم گفتم:

_وقتی حالت رو گرفتم اونوقت میفهمی !!

تکونی به دستم دادم تا ولم کنه با تمسخر ادامه دادم :

_بار قبل که یادت نرفته چیکارت کردم؟؟

با کنایه اشاره ای به گردنش کردم یکدفعه انگار آتیشش زده باشی صورتش از خشم قرمز شد نیم نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن کلاس خالی یکدفعه انگار وحشی شده باشه در کلاس و با یه حرکت بست

کمرمو بهش تکیه داد و بهم چسبید سرشو دقیق کنار گوشم اورد با لحن ترسناکی گفت :

_هه…! فکر نکن خیلی زرنگی کوچولو … حالا خیلی مونده تا منو بشناسی!!

با حس گرمای تنش عصبی دستمو از دستش بیرون کشیدم هُلی به سینه اش دادم تا عقب بره با خشم غریدم:

_برو کنار

انگار از این بازی خوشش اومده باشه بدتر بهم چسبید سرش رو پایین آورد و درحالیکه سرش رو توی گودی گردنم فرو میکرد با لحن تحری..ک کننده ای کنار گوشم زمزمه کرد :

_تازه داره از این بدن ریزه میزه و کوچولوت خوشم میاد کجا برم هوووم !!

دستاش دو طرفم به در تکیه داد طوری که توی حصار تنش گیر افتادم ، من تُسخ و گستاخ که حرف از هیچ کس نمیخوردم حس میکردم در برابرش فلج شدم و قدرت هیچ عکس العملی ندارم

یکدفعه با کاری که کرد مو به تنم سیخ شد و چشمام به قدری گشاد شدن که حس کردم دارن از حدقه بیرون میان

دستشو نوازش گر روی تنم کشید و از طرفی لاله گوشم بین حصار دندوناش گرفته بود ، صدای بلند تپشای قلبم کر کننده بود اولین بار بود که تنم داشت توسط کسی لمس میشد

یکدفعه انگار تازه به خودم اومده باشم خشم همه وجودم رو در بر گرفت عصبی پامو بالا آوردم تا بین پاش بکوبم ولی برخلاف انتظارم که اون حواسش نیست

پاهام بین پاهای قوی و بزرگش قفل کرد و یه طورایی بین تن و بدنش گیر افتادم ، سرش رو عقب برد نیم نگاهی به صورتم انداخت و کنایه وار گفت :

_چیه هوس شیطنت به سرت زده باز؟؟

نوچی زیر لب زمزمه کرد و با تمسخر ادامه داد :

_باشه خودم میدونم چطور رامت کنم خوراک خودمی دختره وحشی !!

دهن باز کردم و عصبی از بین دندونای کلید شده ام غریدم :

_وحشی هفت جد و آبادته….برو کنار ن…..

با نشستن چیز خیس و داغی روی لبهام چشمام گرد شد و بی اختیار خشکم زد ، دست و پاهام بی حس شده بودن

ولی اون لعنتی چشماش رو بسته بود و به قدری توی لذت غرق بود که اصلا متوجه اطرافش نبود

لباش رو آروم روی لبهای سرد و یخ زدم تکون میداد با نفس عمیقی که کشید بوسه ای کوتاه روشون نشوند و سرش رو کمی عقب برد

چشماش رو باز کرد و درحالیکه نمیتونست نگاه خیرش رو از لبهام بگیره آروم زیرلب زمزمه کرد:

_باورم نمیشه !!!

دقیق مثل کسایی که جنون بهشون دست داده باشه مدام زیر لب این حرف رو تکرار میکرد و باز تا به خودم بیام برای بار دومم لباش رو به لبام چسبوند

با نشستن دست داغش پشت گردنم انگار تازه از خواب بیدار شده باشم وحشت زده تکونی به خودم دادم و سعی کردم ازش جدا شم

ولی بی فایده بود و بیمار گونه بهم چسبیده بود به قدری که داشتم بین اون و در لِه میشدم ولی از ترس اینکه از دانشگاه اخراج نشم جرات جیک زدن نداشتم

با خشم و تند تند نفس میکشیدم تقلا کردم از زیر دستش جدا شم که گاز آرومی از لبهام گرفت و درحالیکه ازم جدا میشد عصبی زیر لب زمزمه کرد :

_آروم بگیر دیگه دختر !

از خشم سینه ام تند تند بالا پایین میشد ، اولین باری بود که پسری تونسته بود تا این حد بهم نزدیک شه و یه طورایی ازم سو استفاده بکنه

از شدت عصبانیت بند بند وجودم میلرزید با مشت های گره کرده به طرفش رفتم و با چشمایی که مطمعن بودم الان آتیش ازشون بیرون میزنه خیره چشمای سردرگمش شدم و عصبی غریدم :

_تلافی این کارکثیف رو بدجور سرت درمیارم منتظرم باش

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم کیفم رو چنگ زدم و با قدمای بلند از کلاس بیرون زدم ، با سری پایین افتاده خودم رو به حیاط و جایی که به کمتر کسی دید داشت رسوندم

دستمو روی لبهای داغ و متورمم کشیدم و بی اختیار اشک توی چشمام حلقه زد ، آره اعتراف میکنم من نازلی کسی که کمتر کسی گریه اش رو دیده

و در برابر سختی ها همیشه مقاوم بودم این بار شکستم بد جور هم خورد شدم ، پاهام سست و بی حس خم شدم و کم کم با زانو روی زمین نشستم

من برای کار دیگه ای اینجا اومدم ولی دارم راحت بازیچه این مرد میشم ، لبمو زیر دندون گرفتم و سعی کردم جلوی ریزش اشکام بگیرم

قول میدم بدجور سرش تلافی دربیارم طوری که تا آخر عمرش از یادش نره و بشم کابوس شباش !

با این فکرا خودمو آروم کردم و فین فین کنان دستی به صورت خیسم کشیدم ، لعنتی نمیشد خونه هم رفت چون ساعت بعدی کلاس داشتم و مجبور بودم اینجا بمونم !

بعد از شستن صورتم روی یکی از نیمکت های توی حیاط نشستم سرمو به عقب تکیه دادم و چشمام برای ثانیه ای روی هم گذاشتم

ولی با شنیدن صدایی که سالهاس بی اختیار توی فکر و ذهنم حک شده و به طور خودکار مرور میشه چشمام باز شد و به سمت راست چرخیدم

خود لعنتیش بود !!
چنان با اقتدار و آقامنشانه راه میرفت که هر کسی میدیدش مطمعنن فکر نمیکرد این آدم توی گذشته اش چه آدم کثیفی بوده و تموم زندگی من رو نابود کرده!!

دستم با خشم مشت شد و با چشمای ریز شده خیره حرکاتش شدم ، دستی به ته ریش جوگندمیش کشید و به طرف دختری که مطعنن یکی از دانشجوها بود برگشت

_ببین دخترم … من هرکاری باشه برات انجام میدم که کارهای انتقالیت زود درست بشن پس اصلا نگران نباش!

دختره با قدردانی نگاش کرد و گفت :

_ممنون استاد نجم … نمیدونم این لطفتون رو چطوری جبران کنم

اونا حرف میزدن ولی من خشک شده میخ دهن دختره بودم چی گفت استاد نجم ؟؟؟

چطور فامیل اون لعنتی رو یادم رفته عباس نجم!!

اینقدر خیره اش شدم و با چشمام تعقیبش کردم که از محوطه خارج شد و از جلوی چشمام محو شد

ولی من به قدری توی فکر و خیال غرق بودم که اصلا حواسم نبود که با تکون خوردن دستی جلوی صورتم به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم…رزا بود

_حواست کجاست دختر ؟!

با گیجی نگاهی به جایی که اون کثافت بود انداختم ولی با نبودش دستی به دماغم کشیدم و در جواب رزا گفتم:

_هیچ …. راستی ؟!

برای پرسیدن سوالم دودل بودم که کنارم نشست و درحالیکه بسکویت دستش رو به سمتم میگرفت با مهربونی گفت :

_بخور !!

دلم ضعف میرفت بی تعارف یه دونه برداشتم ولی از بس ذهنم مشغول بود که جلوی صورتم گرفته بودمش و توی دستم تکونش میدادم ، رزا دستی به بازوم زد و با خنده گفت:

_یه طوری نگاش میکنی که انگار بمبه !؟

به حرفش خندیدم و گازی از بسکویت توی دستم زدم که خودش رو بیشتر سمتم کشید و کنجکاو گفت :

_خوب میخواستی چی بپرسی ؟ بپرس

با یادآوریش به طرف رزا برگشتم و برای اینکه به چیزی شک نکنه با هیجان ساختگی گفتم:

_میگم این استاد نجم هست خوب؟؟ با رییس دانشگاه عباس نجم که نسبتی ندارن…نه ؟؟

چند لحظه توی فکر فرو رفت و بعد از مکثی بی تفاوت گفت :

_چرا اتفاقا فکر کنم یه بار شنیدم فامیلن و این استاد ما هست؟ آراد نجم با پارتی بازی توی این دانشگاه به عنوان استاد اومده

با هیجان از اطلاعاتی که داشتم به دست میاوردم ناباور خیره رزا شدم و با تعجب گفتم :

_واقعا ؟؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_آره بابا … مگه ندیدی سنش چه کمه استاد همچین دانشگاهی شده و در ثانی کسی اینجا جرات نداره روی حرفش حرفی بزنه

نفسش رو آه مانند بیرون داد و با حسرت ادامه داد:

_مردم فامیل دارن براشون چیا که نمیکنه…. اون وقت ماهم دلمون خوشه فامیل داریم

پس باهم نسبتی دارن ، بی توجه به رزایی که یه بند حرف میزد درحالیکه به زمین خیره بودم توی فکر فرو رفتم باید هرچی زودتر سر از این کار درمیاوردم که نسبتشون چیه

با ضربه ای که به بازوم خورد از فکر بیرون اومدم و به طرف رزا چرخیدم ، دستش رو جلوی صورتم تکون داد و سوالی پرسید :

_کجایی ؟؟

لبخند عجولی روی لبهام نشوندم و دستپاچه لب زدم :

_هیچ همین جا…. ببخشید حواسم پرت شد

دستاش رو بهم زد و درحالیکه سعی میکرد خورده های بسکویت رو از روی لباسش بتکونه خطاب بهم گفت :

_دیگه کم کم پاشو بریم …‌ کلاسمون داره شروع میشه

هنوزم از چیزایی که شنیده بودم گیج میزدم ، باشه ای زیر لب زمزمه کردم و کوله روی دوشم تنظیم کردم بلند شدم

تموم مدتی که سر کلاس نشسته بودم فکرم مشغول بود و هیچ حواسم به درسی که استاد میداد نبود ، توی ذهنم هزار جور نقشه و فکر میچرخید ،یعنی چی که باهم فامیلن !!

شاید میتونستم از طریق همین استاد آراد نجم یه چیزایی بفهمم و بیشتر بهشون نزدیک بشم دستمو زیر چونه ام زدم و فکرم مشغول این بود که چیکار کنم

ولی یکدفعه کسی محکم تکونی بهم داد که از ترس هین بلندی کشیدم وحشت زده نگاهمو به اطراف چرخوندم قهقه بچه ها بالا گرفت که با دیدن چشمای عصبی استاد کریمی تازه فهمیدم که چه غلطی کردم و صاف سرجام نشستم

_خوش گذشت ؟!

لبمو با زبون خیس کردم و سوالی پرسیدم :

_کجا استاد ؟!

کتاب توی دستش رو محکم روی میز پرت کرد و خشن گفت :

_سواحل قناری که الان توش تشریف داشتید !!

بچه ها باز خندیدن که با اضطراب دستامو بهم چفت کردم و برای دفاع از خودم گفتم:

_ببخشید استاد یک لحظه حواسم پرت شد !!

چپ چپ نگام کرد :

_یک لحظه ؟؟

دستاشو روی سینه بهم گره زد و عصبی ادامه داد:

_والا از اول کلاس شما توی رویا و خیال خودتون سیر میکردید

چند قدم راه رفت و درحالیکه با سرفه ای گلوش رو صاف میکرد خشن ادامه داد :

_حالام میتونید برید بیرون به بقیه رویا پردازیتون برسید !!

پیرمرد بداخلاق دیگه نمیخواست کوتاه بیاد ولی مجبور بودم باهاش مدارا کنم وگرنه این ترم از این درس مینداختم بدبخت میشدم به اجبار سرم رو پایین انداختم و با مظلوم نمایی ساختگی گفتم:

_معذرت میخوام استاد… قول میدم تکرار نشه !!

بالاخره کوتاه اومد و بدون اینکه دیگه چیزی بگه درحالیکه به طرف تخته برمیگشت بلند گفت :

_خوب میریم سر درسمون !!

صورتم رو کج و کولم کردم و از پشت سر اداش رو درآوردم که با نیشگونی که از پهلوم گرفته شد از درد صورتم توی هم فرو رفت و آخ آرومی از بین لبهام خارج شد

با دستم روی دست رزا زدم که بالاخره ولم کرد با غیظ چشم غره ای بهم رفت و عصبی آروم کنار گوشم گفت :

_هنوزم نمیخوای آدم بشی نه ؟؟

با خنده نیم نگاهی به استاد که سخت مشغول درس دادن بود کردم و آروم لب زدم :

_نه جون تو … فرشته بودن عالمی داره

با خنده زیرلب زمزمه کرد :

_روتو برم !

خندش گرفت ولی برای اینکه استاد متوجه نشه دستشو جلوی دهنش گرفت و زودی سرش رو برگردوند

بعد از کلاس و بیرون رفتن استاد با عجله وسایلم رو داخل کوله پشتیم انداختم که رزا با تعجب نگاهم کرد و سوالی پرسید :

_جایی میخوای بری ؟؟

زیپ کوله رو به سختی بستم و خطاب بهش گفتم:

_آره کار دارم … باید یه سر برم جایی !

آهانی زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه بلند میشد با مهربونی گفت :

_میخوای تا جایی برسونمت ؟!

چند قدم رو که ازش دور شده بودم به طرفش برگشتم و با تعجب لب زدم:

_تو ماشین داشتی و من لنگ یه ماشین هی تو این خیابونا سگ دو زدم ؟؟

با خنده مشت آرومی به بازوم کوبید

_در خدمتت هستم اما…یه طوری میگی انگار راننده تاکسیتم ؟!

پررو از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم

_بله افتخاری بهتر از این مگه هست ؟؟

صاف سرجاش ایستاد و با خنده ای که تضاد جالبی با اخمای تو صورتش داشت با خشم ساختگی گفت :

_میزنمتا ؟؟؟

دستی زیر دماغم کشیدم و با لحن لاتی زمزمه کردم :

_مادر زاده نشده کسی بتونه نازی رو بزنه!

به دیوونه بازیامون خندیدیم و همونطوری که دستمو دور شونه رزا حلقه میکردم با خنده بریده بریده گفتم:

_بریم که دیرمون شد راننده تاکسی!

با رسیدن به جایی که میخواستم نفسم رو به سختی بیرون فرستادم و به طرف رزا برگشتم

_چاکریم .. همینجا پیاده میشم

با تعجب به طرفم برگشت

_عه ؟؟ خونتون کدومه حالا

یعنی واقعا فکر میکرد من با این سر و تیپ مال همچین محله بالاشهری بودم ؟؟ با پوزخند اشاره ای به خودم کردم و گفتم :

_آخه گروه خونی من به این محله ها میخوره ؟؟

با خنده موهای بیرون اومده از مقنعه اش رو داخل فرستاد

_باشه بابا … حالا نمیخواد ما رو بزنی!

دستمو روی سینه ام گذاشتم و درحالیکه به نشونه احترام یه کمی خم میشدم گفتم:

_من غلط بکنم بخوام شمارو بزنم بانووو

با ناز خندید و گفت:

_خیلی بامزه ای !

با دیدن تاریکی هوا جدی خطاب بهش گفتم:

_من برم دیگه !!

بعد از اینکه از ماشینش پیاده شدم بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم با قدمای بلند به طرف خیابون اصلی راه افتادم

با نفس نفس دستمو به دیوار تکیه زدم و نگاهمو به عمارت رو به روم دوختم ، جایی که به زودی قرار بود به جهنم کشیده بشه

سال ها بود که میومدم و از دور این خونه و آدماش رو نگاه میکردم ولی حالا دیگه وقت این بود که خودم رو نشون بدم

دیگه بسه هرچی خود خوری کردم!

لبامو بهم فشردم و با دقت داشتم اطراف رو دید میزدم که یکدفعه با دیدن ماشین آشنایی که داشت از رو به رو میومد جفت ابروهام از تعجب بالا پرید و شوک زده انگار پاهامو به زمین دوخته باشی خشکم زد و قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم

با شنیدن صدای بوق ماشینی از جام پریدم و با عجله خودم رو پشت تنه درختی پنهون کردم چرا هرجا میرم سروکله این لعنتی هم پیدا میشه !

مشت آرومی به تنه درخت کوبیدم که با نزدیک شدن ماشین استاد آراد خودم رو بیشتر ‌پشت درخت پنهون کردم و از همونجا نیم نگاهی بهش انداختم

شیشه ماشین رو پایین کشید و با اخمای درهم دستشو لبه پنجره گذاشت و نگاهش رو به رو دوخت با تک بوقی که زد در خونه باز شد با سرعت وارد خونه شد

جانــــــم؟؟ چی شد الان؟؟
چشمام گشاد تر از این نمیشد این چرا رفت داخل این خونه یکدفعه با یادآوری حرفای رزا و اینکه گفت فامیلین دستمو داخل جیب مانتوام فرو کردم و با قدمای کوتاه به طرف خونه راه افتادم

هرچی بیشتر به عمارت زیبا رو به روم نگاه میکردم اخمام بیشتر توی هم فرو میرفت و عصبی میشدم ، من این همه سال توی اون آلونک و توی گوه و فقر دست و پا زدم

بعد اونا اینطوری داشتن توی ناز و نعمت زندگی میکردن و به ریش ما میخندیدن ، هر از گاهی اینجا میومدم و از دور شاهد زندگی کردنشون بودم

چون نمیخواستم هیچ چیزی از خاطرم بره و یه طورایی مرور خاطرات میکردم تا تلافی تک تک کاراشون رو سرشون پیاده کنم

ولی چیزی که برام عجیب بود این بود که طی این سال ها هیچ وقت این استاد آراد رو ندیده بودم ، این چطور فامیلی بود که تازه سروکله اش پیدا شده؟؟

ذهنم بدجور درگیر شده بود لبامو بهم فشردم و یه کم اون دور و برا پرسه زدم که با دیدن تاریکی هوا تصمیم گرفتم زودتر به خونه برگردم

ولی میدونستم یه ریالم ته کیفم نیست و مجبورم پیاده برم ، خسته دستامو توی جیبام فرو کردم و با سری پایین افتاده شروع کردم به راه رفتن نمیدونم چقدر رفته بودم که ماشینی دقیق کنارم پام ایستاد و صدا م زد

_ببخشید خانوم ؟؟

سرمو بالا گرفتم و نیم نگاهی به ماشین آخرین مدلی که کنارم ایستاده بود انداختم ، پسر جونی که راننده ماشین بود یک لحظه با دیدنم خشکش زد ولی کم کم لبخند چندش آوری روی لباش نشست دستمو جلوی صورتش تکون دادم و کلافه گفتم :

_هااا به کجا زُل زدی ؟؟

نگاهش رو سرتا پام چرخوند و با گستاخی گفت :

_خوشکلی دارم نگات میکنم عیبی داره؟؟

ایستادم و عصبی درحالیکه دستامو روی سقف ماشین میزاشتم به سمتش خم شدم و آروم لب زدم :

_نَشنُفتَم چی گفتی ؟؟

با لذت نگاهشو توی صورتم چرخوند و دستش رو برای لمس صورتم بالا آورد

_بهت نمیاد عملی باشی ولی این صورت…

قبل از اینکه دستش به صورتم بخوره دستش رو گرفتم و آنچنان پیچوندم که دادی از درد کشید و دهنش نیمه باز موند سرم رو کنار گوشش بردم و آروم لب زدم:

_بشکنم دستتو حرومزاده ؟؟

با درد به خودش پیچید و بلند فریاد زد :

_آاااای دختره وحشی ول کن دستمو !!

داخل ماشینش رو نیم نگاهی انداختم و خشن گفتم :

_کیف پولت کووو ؟ رَدش کن بیاد

تقلا کرد خودش رو عقب بکشه که با دست آزادم چاقوم رو از جیبم بیرون آوردم و دقیق روی شاهرگش گذاشتم عصبی بلند گفتم :

_نشنیدی چی گفتم بچه مایه دار ؟؟؟

با ترس بی حرکت ایستاد و درحالیکه آب دهنش رو قورت میداد لرزون گفت :

_باشه… باشه میدم چاقوت رو ببر عقب

با ترس آب دهنش رو قورت داد و با عجله دنبال کیف پول گذشت که با دیدنش بدون هیچ مکثی اون رو به سمتم گرفت و با اضطراب لب زد:

_بیا همش مال خودت !!

کیف پول رو ازش گرفتم و عصبی درحالیکه با کف دست محکم پس گردنش میزدم بلند گفتم :

_حالام هِــــری !

دستش پشت گردنش گذاشت و همونطوری که مالشش میداد بدون اینکه نگاهی به طرفم بندازه پاشو روی گاز فشرد ولی قبل از اینکه زیاد ازم دور شه با خشم فریاد زد :

_پیدات میکنم بد تلافیش رو سرت درمیارم دختره دزد گداگشنه

چند قدمی دنبال ماشینش دویدم ولی دیگه دیر شده بود و با سرعت داشت دور میشد ، دستی زیر دماغم کشیدم و بی اهمیت کیف پول دستم رو باز کردم و با دیدن اسکناس های درشت توش سوتی از لذت زدم که با شنیدن صدای آشنایی دقیق پشت سرم خشکم زد و بی حرکت موندم

_میبینم که دزدم تشریف داری !!

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا (ف2)
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10914
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.