| Sunday 25 October 2020 | 05:09
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 2

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 2

با این حرفش انگار تازه به خودم اومده باشم عصبی به چشمای خمارش نگاهی انداختم و یکدفعه سیلی محکمی به صورتش کوبیدم

چطور جرات میکنه هر وقت که میخواد من رو ببوسه و ازم سواستفاده کنه.

از شدت ضربه ام سرش کج شد ، از این همه بی کسی خودم قلبم به درد اومد.

اون حق نداشت با من این رفتار رو بکنه، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد آروم زمزمه کردم

_حق نداری از من سواستفاده کنی !

با مشت به سینه اش کوبیدم و درحالی که ازش فاصله میگرفتم زیر لب بغض کرده نالیدم:

_نمیدونم قصدت از این کارا چیه ولی دیگه انتقام کار نکرده رو هم ازم گرفتی، دیگه هیچ وقت دور و برم نبینمت!

دستش روی صورتش نشست و همون جا سر جاش بدون حرکتی ایستاد

پاهای لرزونم رو به زور دنبال خودم کشوندم و نمیدونم چطور خودمم رو تا تاکسی رسوندم و سوار شدم

سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و با یاد بوسش بی اراده دستم روی لبم نشست .

لبم از درد گِز گِز میکرد ،چشمام رو بستم که با یاد لبای داغش و اون حس و حالی که برای اولین بار تجربه اش میکردم یه حس خواستنی توی وجودم پیچید که نمیدونستم از چیه !

سعی کردم به اون مریض روانی که از هر فرصتی برای بوسیدن من استفاده میکنه ، فکر نکنم .

از اول اشتباه کردم که بهش اهمیت دادم ، اگه تو خیابون نبودیم معلوم نبود چه بلایی سرم میاورد و الان باید توی تختش باشم.

خاااک توی سرت نورا که اینقدر زود وا میدی.

موهام رو که از شدت عرق و استرس به گردنم چسبیده بودن رو کنار زدم و نگاهم رو به بیرون دوختم.

با بدنی خسته و کوفته به خونه رسیدم ، تموم تنم از فشار کاری و روحی درد میکرد

انگار از یه بلندی به پایین پرتم کرده باشن، مستقیم به طرف حمام رفتم ودرحالی که دوش آب رو باز میکردم با لباسا زیر آب رفتم.

حالم اصلا خوب نبود و باعث و بانیشم اون استاد لعنتیم بود ، از اینکه از بوسش و گرمای تنش حس خوبی بهم دست داده بود ، از خودم متنفر بودم .

حس میکردم بدنم نجس شده ، نمیدونم چقدر زیر دوش آب سرد ایستادم که نفسم بند اومد و بدنم لرزید.

دوست نداشتم دیگه چشمم به اون آدم بخوره ولی برای درسم مجبور بودم که به دانشگاه برم.

حوله رو دور تنم پیچیدم و با تنی لرزون بیرون رفتم و با موهای خیس توی تخت خوابیدم.

توی خودم جمع شدم و چشمای سنگینم روی هم گذاشتم ، نفهمیدم کی بیهوش شدم

توی خواب عمیقی بودم که با صدای مکرر اف اف لای پلکای خستم رو باز کردم

سرم به شدت درد میکرد و حس میکردم آتیش از بدنم بیرون میزنه

بدنم توی آتیش میسوخت و توان بلند شدن نداشتم اون کسیم که پشت در بود ول کن نبود و دستش رو از روی اف اف برنمیداشت.

پتو رو به سختی از روی خودم کنار دادم و دستام روی ستون بدنم کردم و به زور روی تخت نشستم.

حوله از دیشب هنوزم تنم بود و موهام شلخته دورم ریخته بودن.

بلند شدم و درحالی که دستم رو به دیوار میگرفتم با قدم های آروم به سمت اف اف رفتم و بلندش کردم

با دیدن قیافه پریشون جولیا ، چشمام رو با درد بستم ، بازم کلاس نرفتم و جولیا رو نگران کردم.

اف اف رو زدم و با قدم های کوتاه به طرف آشپزخونه رفتم.

خواستم چای درست کنم ولی اینقدر بی حال بودم و سرم گیج میرفت که نمیتونستم سرپا بایستم .

روی صندلی نشستم و سرم رو که گیج میرفت روی میز گذاشتم

صدای قدم های بلندش که با عجله بهم نزدیک میشد به گوشم رسید و دیگه نفهمیدم چی شد و بیهوش شدم

با صداهای گنگی که از اطراف به گوشم میرسید چشمام رو باز کردم .

با دیدن سِرُم توی دستم فهمیدم که توی بیمارستانم ، من چطوری اینجا اومدم؟

دستم رو به سرم تکیه دادم و چشمام رو با درد بستم ، تا جایی که یادم میاد حمام رفتم و خوابیدم ولی بعدش چیزی یادم نمیومد

با باز شدن در اتاق نگاهم به جولیای خورد که با نگرانی نزدیکم میشد .

سعی کردم بلند شم که با قدم های بلند خودش رو بهم رسوند

_چیکار میکنی حالت خوب نیستا دختر !

با کمکش نشستم که بالشت رو پشتم تنظیم کرد ، انگار چیزی یادش اومده باشه اخماش توی هم رفت و زیرلب گفت:

_تو چرا با موهای خیس خوابیدی ؟ چرا وقتی اونقدر حالت بد بود من رو خبر نکردی؟

این چه حرفایی بود که میزد؟ لبم رو با دندون کشیدم و هرچی فکر کردم چیزی به خاطرم نمیومد.

_من ؟ اینطوری کردم ؟

چشم غره ای بهم رفت و درحالی که روی صندلی کنار تخت مینشست با اخمای درهم لب زد :

_اگه دیر رسیده بودم معلوم نبود چه بلایی سرت میومد

مگه من حالم چطور بوده که جولیا اینطوری نگران شده ، کلافه دراز کشیدم و سرم روی بالشت تنظیم کردم و چشمامم رو بستم

یکدفعه تموم اتفاق های اخیر به خاطرم اومد ، کار زیادم توی آشپزخونه بعدش دیدن استاد و توهین و تحقیراش و درآخر بوسه اش!

با یادآوری بوسه درحالی که چشمام بسته بودن ناخودآگاه دستم روی لبم گذاشتم.

هنوزم داغی لباش رو حس میکردم ، دیشب از اینکه با وجود اون همه تحقیری که من رو کرد باز با بوسه اش حالم عوض شد و جلوش کم آوردم حالم بد بود و وضعم این شد که الان بیمارستانم!

هنوزم دستم روی لبم بود که صدای جولیا بغل گوشم باعث شد از ترس بپرم و با ترس نگاش کنم

_به به میبینم که توی فکری ؟؟

چشم غره ای بهش رفتم و بی تفاوت نگاه ازش گرفتم

اومد کنارم روی تخت نشست و دستم رو گرفت

_نمیخوای بگی چی شده ؟؟

از این حرفش تعجب کردم ، از کجا میدونست که چیزی شده ؟

لبم رو با زبون خیس کردم و سوالی پرسیدم :

_مگه باید چیزی شده باشه ؟؟

پشت دستم رو نوازش کردم و نگاهش رو توی اتاق چرخوند و گفت:

_هرجور که خودت میخوای ، دوسم نداری نگو ولی از چشمات و حالت معلومه یه اتفاقی افتاده که به این حال و روز افتادی!

دستمو روی صورتم گذاشتم ، نمیدونستم چی بگم و از کجا شروع کنم .

دوست داشتم برای کسی درد و دل کنم ولی انگار زبونم قفل شده باشه توی دهنم نمیچرخید که حرفی بزنم

نمیدونم چقدر سکوت کردم که جولیا از کنارم بلند شد و درحالی که بیرون میرفت با ناراحتی گفت:

_برم به دکتر بگم بیاد مرخصت کنه

در رو باز کرد که بیرون بره ولی قبل از اینکه از اتاق خارج بشه لب های ترک خورده ام رو با زبون خیس کردم و گفتم:

_دیشب…دیشب استاد منو بوسید

چند دقیقه گذشت ولی صدایی از جولیا درنیومد ، با فکر به اینکه شاید از اتاق بیرون رفته ، دستم رو از روی چشمام برداشتم

ولی با دیدن جولیا که با چشمای گشاده شده توی قاب در خیرم شده بود با تعجب پرسیدم:

_چیه چرا اینطوری نگاهم میکنی؟

درحالی که با قدم های کوتاه بهم نزدیک میشد سرش رو کج کرد و با بُهت لب زد:

_استاد تو رو بوسید؟؟ کدوم استاد!

اوووف برای همین اینقدر تعجب کرده بود، نگاه ازش گرفتم ، به پهلو چرخیدم و گفتم :

_استاد رضایی

پشتم بهش بود و عکس العملش رو نمیدیدم ولی مطمعن بودم الان دهنش مثل غار باز مونده

صدای قدم هایی که با عجله برمیداشت توی اتاق پیچید و با یه حرکت رو به روم ایستاد

با دیدنش که معلوم بود داره از فضولی میمیره ، به زور جلوی خودم رو گرفتم تا نخندم.

بهم نزدیک تر شد و در حالی که سرش رو جلو میاورد با حالت بامزه ای اشاره ای به لبام کرد و سوالی پرسید

_همین لبا رو بوسید؟؟ کار دیگه ای نکرد ؟

این حرف رو آنچنان بامزه گفت که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع کردم به ریز ریز خندیدن.

میون خنده بریده بریده گفتم:

_آره

ولی یکدفعه با یاد رفتارها و تحقیر هاش ، خنده روی لبهام ماسید و اخم روی صورتم نشست.

جولیا که حواسش بهم بود نگران لب زد:

_چی شد؟ نکنه کاری باهات کرده؟

آره باهام کاری کرده بود که غرورم رو از بین برده بود ، تحقیرم کرده بود ، روح و روانم رو به بازی گرفته بود.

کاری کرده بود تا اینقدر احساس پوچی و بی ارزش بودن بکنم که حالم بد بشه و کارم به بیمارستان بکشه.

همه اینا رو توی دلم گفتم ، نمیخواستم جولیا رو با حرفام آزار بدم.

با دیدن نگاه خیره اش که منتظر جواب من بود ، لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم و در جواب سوالش گفتم:

_نه عزیزم ، فقط بهم شوک وارد شد، تازه من از اون متنفرم میدونی که!

دستی به موهاش کشید و با چشمای ریز شده مشکوک پرسید

_یعنی دیشب همش برای یه بوسه اینقدر حالت بد شده بود؟ میخوای باور کنم؟

نمیدونستم در جوابش چی بگم ، برای همین سکوت کردم و نگاهم رو ازش دزدیدم .

نزدیکم اومد و کنارم جلوی تخت روی زانو نشست و درحالی که با پشت دست صورتم رو نوازش میکرد با مهربونی گفت:

_نمیخوای به من بگی چی شده؟؟ نریز توی خودت عزیزم

با یادآوری دیشب بغض توی گلوم گیر کرد و منی که نمیخواستم حرفی بزنم ، نمیدونم چی شد که همه ماجراهای شب قبل رو گفتم.

اینقدر گفتم و گفتم تا خالی شدم وقتی به خودم اومدم که صورت جولیا خیس اشک بود .

با بغض و صدایی گرفته لب زد:

_بمیرم برات که اینطوری زجرت داده

ولی من نه اشکی ریختم و نه بغضی کردم چون دیشب به خودم قول داده بودم سخت باشم و از این به بعد کاری به اون استاد لعنتیم نداشته باشم

همه چی رو به جولیا گفته بودم جز اینکه بیشتر از این لجم گرفته بود که خودمم با وجود اون همه تحقیری که من رو کرده بود بازم با بوسه هاش حالم عوض میشد و کشش خاصی نسبت بهش داشتم.

وقتی میبوسیدم با اینکه هیچ حرکتی نمیکردم ولی دوست نداشتم ازم جدا بشه و لباش رو برداره.

این حس باعث میشد از خودم متنفر بشم و حالم از خودم بهم بخوره و اینقدرم خود درگیری داشتم که کارم به بیمارستان کشید.

خنده تلخی کردم و بی تفاوت گفتم:

_من رو از اینجا ببر !

با مهربونی بوسه ای روی گونه ام نشوند و به طرف در رفت

تا زمانی که جولیا بیاد چشمام رو بستم

دکتر گفت که هیچیم نیست و حالم که بد شده بر اثر شوک روحی و روانی بوده.

دیروز خیلی فشار روم بود از یه طرف اخراجم و التماس به لارا از طرف دیگه تحقیر و توهین هایی که برای اولین بار توی زندگیم بخاطر فقر میشنیدم .
باورم نمیشد روزی کارم به اینجا برسه

با کمک جولیا از بیمارستان خارج شدیم ولی هرچی خواستم خونه خودم برم نزاشت و اصرار داشت من باهاش به خوابگاه برم تا تنها نمونم.

ولی من تحمل سر و صدا و شلوغی رو نداشتم برای همین هر طوری بود راضیش کردم برای چند روز با من زندگی کنه

به خونه رسیدم ، حس میکردم بوی بیمارستان گرفتم با برداشتن حوله خواستم به طرف حمام برم که جولیا با عجله خودش رو بهم رسوند.

_داری کجا میری؟؟

سرم رو کج کردم و درحالی که حوله رو نشونش میدادم آروم گفتم :

_حمام دیگه

حوله رو از دستم گرفت و روی مبل پرتش کرد

_حموم بی حموم حالت خوب نیست.

هرکاری کردم نزاشت حمام برم ، مجبور شدم به تعویض لباسام قانع باشم

بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم ، هنوزم بدنم درد میکرد و تنم خسته بود .

درحالی که با قدم های آروم به طرف اتاقم میرفتم با صدای گرفته خطاب به جولیای که توی آشپزخونه بود گفتم:

_جولیا ببخشید من میرم بخوابم ،حالم خوب نیست

با این حرفم قابلمه توی دستش رو روی کابینت گذاشت و نگران بهم نزدیک شد

_چی شدی باز ؟ حالت بده ؟ ببرمت دکتر

از این همه محبتش ، ته دلم غنج رفت و بی اراده لبخندی گوشه لبم نشست.

_فقط به خواب احتیاج دارم همین عزیزم!

نزدیکم شد و دستش روی پیشونیم نشست و درحالی که با نگرانی نگاهش رو توی صورتم میچرخوند لب زد:

_مطمعنی حالت خوبه؟؟

چشمام با اطمینان روی هم گذاشتم که بوسه ای روی گونه ام زد .

_برو بخواب عزیزم ، تا منم برات یه سوپ خوشمزه درست کنم.

از این محبتش بی اختیار جلو رفتم و بغلش کردم و دستام دور کمرش قفل کردم و آروم کنار گوشش لب زدم:

_ممنونم که کنارمی!

بغلم کرد و گفت:

_یه عشق که تنها ندارم

با این حرفش ریز ریز خندیدم و ازش جدا شدم و درحالی که دستم رو به دیوار میگرفتم به طرف اتاق رفتم

روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به هیچ چیزی فکر نکنم

داشت خوابم میبرد که با یادآوری رستوران از ترس یک مرتبه روی تخت نشستم.

وااای چطور یادم رفته بود ، دنبال گوشی گشتم ولی پیداش نمیکردم با بدنی که هنوزم از شدت ضعف میلرزید ، بلند شدم و به طرف کیفم که آخرین بار توی کمد انداخته بودم ، رفتم .

کیف رو بیرون کشیدم ولی از بس بدنم میلرزید قدرت سرپاموندن رو نداشتم ، خودم رو به تخت رسوندم و نشستم با زیر و رو کردن کیف ،گوشی رو یپدا کردم

با پیدا کردن گوشی، کیف رو پایین تخت انداختم و درحالی که دوباره روی تخت دراز میکشیدم شماره سوفی رو گرفتم و تماس روی پخش گذاشتم.

صدای سوفی توی اتاق پیچید که با نگرانی اسمم رو صدا میزد

_الووو نورا باز کجایی دختر !

آب دهنم رو به زور قورت دادم و درحالی که دستم رو زیر سرم میزاشتم سرفه ای کردم و با صدای خش داری زمزمه کردم:

_هیچی! فقط یه کم حالم خوب نبود

بلند داد زد چی ؟؟

مکثی کرد و بعد از چند لحظه سرو صدای پیشش کمتر شد ، معلوم بود جایی خلوتی رفته .

با نگرانی با لحن تندی پشت هم تکرار میکرد

_الان حالت چطوره هااا ، پس چرا به من خبر ندادی ؟؟

از این همه سوالایی که پشت هم میپرسید و امون نمیداد حرفی بزنم سرم درد گرفت .

چشمامو توی حدقه چرخوندم بی حال گفتم:

_الان خوبم ، فقط خواستم بگم از رستوران برام مرخصی رد کنی و بگی حالم خوب نیست.

نفسش رو توی گوشی فوت کرد و گفت:

_خیالم راحت شد ، ولی نورا رستوران رو چیکار کنیم میترسم لارا قبول نکنه!

به فکر فرو رفتم ، این چند وقته که توی رستوران کار میکردم همش دیر میرسیدم و امروزم که اصلا نرفتم .

مطمعن بودم لارا بهم گیر میده ، میترسیدم بیرونم کنن و از کار بیکار بشم.

من چقدر دست و پا چلفتی بودم که نمیتونم حداقل کارم رو درست انجام بدم تا نندازنم بیرون.

کلافه از مشکلاتی که برام پیش میومد چشمام رو بستم

_فقط تو بهش بگو ، بیرونمم کرد دیگه چیکار کنم کاری از دستم برنمیاد.

چیزی نگفت ، فکر کردم تماس قطع شده اسمش رو چندبار پشت هم صدا کردم که صدای ناراحتش توی گوشم پیچید

_اینجام عزیزم ، توی فکر نباش هرطوری شده درستش میکنم ! باید حتما برم پیش مدیر رستوران

میدونستم اخراجم ، چون هیچ روزی رو درست سر کارم نرفتم و دیروزم که اون مشکل برام پیش اومد و خرابکاری کردم و میخواست بیرونم کنه .

الانم دلیل محکمی گیرش اومده بود ، چرا استفاده نکنه و با یه تیپا از رستوران نندازتم بیرون.

سعی کردم کمتر حرص بخورم و بی تفاوت باشم برای همین نفس عمیقی کشیدم و بیخیال گفتم:

_باشه ، اگه قبولم نکرد زیاد اصرار نکن ، فوقش میگردم شاید یه کار دیگه گیرم اومد.

حالم اینقدر بد بود حوصله حرف زدن نداشتم ، خواست حرفی بزنه که توی حرفش پریدم و کلافه لب زدم:

_بیخیال سوفی ، نمیخوام درموردش حرف بزنم .

باشه ای آرومی گفت که بعد از کمی حرف زدن تماس رو قطع کردم و موبایل رو گوشه ای از تخت پرت کردم.

به پهلو چرخیدم و درحالی که جنین وار توی خودم جمع میشدم ملافه رو سرم کشیدم و چشمام روی هم گذاشتم و نمیدونم کی بیهوش شدم.

با سر و صدای که از توی پذیرایی میومد بیدار شدم ، کلافه روی تخت نشستم

صدای سوفی میومد ، بلند شدم که برای یه لحظه سرم گیج رفت ، دستمو به سرم گرفتم و به دیوار تکیه دادم.

کمی که حالم جا اومد با قدم های آروم بیرون رفتم که با دیدن سوفی که توی آشپزخونه کنار جولیا در حال بگو بخند بود آروم سلام کردم.

با شنیدن صدام به طرفم برگشتن که سوفی با دیدنم با قدم های بلند به سمتم اومد.

_حالت چطوره نورا

لبخند خسته ای زدم و درحالی که بازوش رو بین دستم میفشردم آروم لب زدم:

_نگران نباش حالم خوبه !

دستم رو گرفت و کمکم کرد روی مبل بشینم ،کنارم نشست و آروم کنار گوشم لب زد:

_با این دوستت امروز آشنا شدم دختر خوبی به نظر میاد !

با این حرفش نگاهی به جولیا که توی آشپزخونه بود انداختم

_خیلی خوبه ، همش بهم کمک میکنه و عین خواهر میمومه برام.

لب و لوچه اش آویزون شد و با بغض ساختگی با لحن بچگونه ای گفت:

_اون خواهرته پس من چیم!

با چشمای گشاد شده خیره اش شدم و شروع کرم به ریز ریز خندیدن.

_حسودی میکنی؟ توام خواهرمی دیگه.

خودشم خندش گرفت که جولیا کنارم نشست ،ظرف سوپی رو جلوم گذاشت.

خیره ما که میخندیدم شد و سوالی پرسید:

_به چی میخندید؟

همه چی رو براش تعریف کردم که لبخندی زد و با اشاره ای به ظرف سوپ بهم گفت که بخورم.

ظرف رو به طرف خودم کشوندم و کمی ازش خوردم که با حرفی که جولیا زد غذا توی گلوم پرید و به سرفه افتادم.

_استاد امروز همش سراغتو میگرفت

سرفه امونم رو برید که چند ضربه به کمرم زد ،چشم غره ای بهم رفت و گفت:

_فکر نمیکردم این کارو باهات کرده وگرنه میدونستم چیکارش کنم و چی جوابشو بدم.

سوفی با تعجب خودشو روی مبل به طرفم کشید و با چشمای ریز شده سوالی پرسید:

_چیکار کرده استادت ؟؟ نگو منظورتون همونی که توی رستوران چشم ازت برنمیداشت ؟

وااای سوفیا هم شروع کرد چشم غره ای به جولیا رفتم ، با این حرفی که زد حالا هی میخواد بحث اون عوضی رو پیش بکشه

با چشم غره ام جولیا شونه ای بالا انداخت و طلبکار توی چشمام خیره شد و گفت:

_اینطوری نگام نکن ، اگه میدونستم قطعا یه بلایی سرش میاوردم پسره…

این که بفهمم استاد درباره من چی پرسیده مثل خوره توی جونم افتاده بود و فضولی داشت میکشتم ، توی حرفش پریدم و سوالی پرسیدم:

_خوب نگفتی استاد چی پرسید ؟

چشماش رو ریز کرد و مشکوک خیرم شد که از ترسش آب دهنم رو قورت دادم

_بزار ببینم اصلا تو چرا میخوای اینو بدونی ؟

برای اینکه بیشتر از این بهم شک نکنه بی تفاوت ظرف سوپ رو جلوم کشیدم و درحالی که شروع به خوردن میکردم گفتم :

_هیچی ، فقط میخواستم ببینم چی پرسیده ؟؟

چند لحظه چپ چپ نگام کرد و انگار قانع شده باشه درحالی که دستاش توی موهاش فرو میبرد گفت:

_اول شاد و سرحال وارد کلاس شد ولی همین که نگاهش رو یه دور توی کلاس چرخوند ، انگار دنبال کسی میگشت و با پیدا نکردنش اخماش توی هم رفتن و تا آخر کلاس با اخمای درهم درسش رو داد

همونطوری قاشق به دست ، با کنجکاوی خیره دهن جولیا شدم که ادامه بده ولی همین که نگاه جولیا بهم خورد حرفش رو ادامه نداد .

به خودم اومدم و با عجله قاشق رو توی غذا فرو بردم و با لحنی که سعی میکردم بی تفاوت باشه گفتم:

_خوب ؟؟

لباش رو جلو داد و درحالی که نگاهش رو به سوفیا میدوخت بی تفاوت ادامه داد:

_کلاس تموم شد و خواستم بیرون برم که استاد اسمم رو صدا کرد و گفت بمونم کارم داره ، تعجب کردم که چیکارم داره ولی وقتی اسم تو رو آورد و گفت که چرا نیومدی ، حالت رو پرسید از تعجب کم مونده بود چشمام از جاش دربیاد

از حرص دندونام روی هم فشار دادم ، کثافت دیشب هر کاری خواست کرد و آزارم داد حالا میره از این و اون حالم رو میپرسه !

اصلا چیکار من داره که اینطوری دنبالم میگرده ، ازش میترسیدم و نمیخواستم بیشتر از این بهم نزدیک بشه.

توی فکر و خیال بودم که با حرف بعدی جولیا با چشمای گشاد شده از ترس و تعجب بهش خیره شدم

_وقتی گفتم ازت خبر ندارم ،ازم خواست که بهت زنگ بزنم !

قاشق توی دستم روی میز انداختم و با ترس زمزمه کردم

_اون ازت خواست ؟؟

لبش رو با زبون خیس کرد و درحالی که پوزخند میزد گفت:

_آره ، من فکر میکردم تو نیومدی حتما رستوران رفتی و کار مهمی برات پیش اومده ولی وقتی این اینطوری مشکوک درباره تو میپرسید ترسیدم و هرچی زنگ بهت میزدم برنمیداشتی نگران شدم و اومدم خونت که تو رو اینطوری درب و داغون دیدم.

با شنیدن حرفای جولیا اشتهام به شدت کور شده بود و دیگه میلم به غذا خوردن نمیرفت .

این دیووانه چی از جون من میخواست که اینطوری پیگیر من بود.

از یه طرف با شنیدن حرفای جولیا حس خوبی توی دلم نشست که سعی میکردم سرکوبش کنم و از طرف دیگه ازش میترسیدم.

دست سوفی دور کمرم نشست و درحالی که با آرامش دستشو روی کمرم تکون میداد سوالی پرسید:

_دلیل این رفتاراش چی میتونه باشه؟؟

دستی به چشمام رو که میسوختن کشیدم و با حالت درمونده ای لب زدم:

_من احمق یه شب توی رستوران دیدمش پیش دختری نشسته بود ، نمیدونم چرا کنجکاو شدم دختره رو ببینم که استاد متوجه شد و از اون روز میگه تو میخواستی فضولی من رو بکنی، همش باهام لج میکنه و جلوی بقیه تحقیرم میکنه .

جولیا با صدای بلند تقریبا جیغ کشید:

_فقط برای همین؟!

سرم رو به نشونه آره براش تکون دادم که دستی به چونه اش کشید ومشکوک نگاهی بهم انداخت و گفت :

_به نظر من این قصدش یه چیز دیگه اس وگرنه این چیزی که تو گفتی دلیلی برای این حرکات و رفتارش نیست.

خودمم همچین فکری کرده بودم ، برای همینم ازش میترسیدم

سرم داشت میترکید بدون اینکه چیزی بهش بگم ، کلافه از روی مبل بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم

باید اینقدر آب خنک به صورتم میپاشیدم تا حالم سرجاش بیاد و این فکر و خیال های بیخود از ذهنم بیرون برن.

دستمو زیر آب سرد گرفتم و محکم به صورتم پاشیدم ، اینقدر آب به صورتم زدم که حس میکردم صورتم بی حس شده.

سرم رو بالا گرفتم و نگاهی به صورت خیسم انداختم !

نگاهم که از توی آیینه به چشمام خورد ،جا خوردم چشمایی که از دیشب یه حال غریبی داشتن و انگار توی تب خواستن میسوختن.
اونم خواستن کی ؟؟؟

نمیخواستم این حس رو ، این حال رو !

چرا من باید اینقدر زود وا بدم ، چرا با شنیدن حرفای جولیا که نگرانم شده باید قلبم شروع کنه به تند تپیدن.

_لعنتـــــی !

از دست خودم عصبی بودم ، نمیدونستم باید چیکار کنم تا از این مرضی که به جونم افتاده خلاص بشم.

اون با اون همه دختر دورش آخه نگاه منی که گارسونی بیش نیستم میکنه.

با یادآوری دختری که اون روز پیشش بود حرصم گرفت و کلافه به موهام چنگ زدم!

اون پر دورش دختر خوشکل و پولدار هست نمیاد عاشق منی که هیچی جز خوشکلی ندارم بشه!

نه این اشتباهه نورا ، این حس رو از همین الان باید جلوش رو بگیری !

نباید بزاری وجودت رو تسخیر کنه ، تو برای اون فقط یه سرگرمی و بازی جدیدی نه چیز دیگه!

با این فکرا کمی خودم رو آروم کردم ، حوله رو از آویز جدا کردم و درحالی که صورتم رو خشک میکردم از دستشویی بیرون رفتم.

سوفی و جولیا که درحال حرف زدن بودن با دیدن من ساکت شدن و صاف سرجاشون نشستن.

از گوشه چشم نگاهی بهشون انداختم و با سوظن بلند پرسیدم:

_چی میگید باهم؟

سوفی که معلوم بود دست پاچه شده با لکنت بریده بریده گفت:

_چ..ی ؟؟ ما که چی..زی نمیگفتیم.

با این حرفش فهمیدم یه چیزی شده که من ازش بیخبرم !

با قدم های بلند خودم رو بالای سرشون رسوندم و کلافه حوله رو روی مبل کنارشون پرت کردم.

_زود تند سریع بگید چی شده؟؟؟

با استرس نگاهی به هم انداختن و هیچی نگفتن !

دستام به کمرم زدم و با حرص نگاهم رو بین دوتاشون چرخوندم .

_با شما بودم!

سوفی با ناراحتی نگاهی به صورتم انداخت و دستاش رو توی هم گره زد.

معلوم بود استرس داره این رو از رفتارش راحت میشد حدس زد.

_هیچی نشده نگران نباش

اشاره ای به تلوزیون انداخت و با هیجان مصنوعی روی مبل خودش رو جلو کشید.

_الان بازی جام جهانیه هااا از دستش ندیم زود بزن روی شبکه ورزش!

هیچ تکونی به خودم ندادم و عصبی بهش خیره شدم ، سرش رو که بلند کرد با دیدنم پوووف کلافه ای کشید.

نگاه کوتاهی به جولیا که حالش دست کمی از اون نداشت انداخت و با صدایی که میلرزید آروم گفت:

_لارا گفت به نیروی اینجوری که از روز اولش یه روز درست حسابی سرکار نیومده نیازی ندارم ! بخدا من تموم تلاشم رو کردم حتی پیش مدیرم رفتم ولی بی فایده بود و….

انگار صداش رو نمیشنوم و کَر شده باشم گوشام سوت میکشید و سرم به دوران افتاده بود.

یعنی از کار بیکار شدم ؟ با این حرفش پاهام شروع کردن به لرزیدن، حالا چه خاکی باید توی سرم میریختم.

با یادآوری حرفای بابا پاهام سست شدن و سرم گیج رفت !

حالا که حتی اون شغل گارسونی رو هم نداشتم ‌چطور میخواستم بابا رو برای موندن اینجا راضی کنم.

بی اختیار روی زمین نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم ،با نگرانی به طرفم اومدن و هرکدوم چیزی میگفت.

ولی من فقط ذهنم پیش مهلت ١ ماهم بود ! چطور توی این فرصت کم کار خوبی که بابا بپسنده پیدا کنم .

اول دلم خوش بود که میتونم به یه طریقی بابا رو گول بزنم که نفهمه من واقعا اینجا دارم چیکار میکنم
پس حالا چه خاکی توی سرم بریزم .

با قرار گرفتن لیوان آبی جلوی صورتم ، به خودم اومدم و با دستای لرزون لیوان رو از دستش گرفتم.

لبهای ترک خوردم رو تکون دادم و کمی ازش خوردم .

باید از فردا دنبال کار جدید میگشتم البته اگه پیدا میکردم.

نباید به این زودی پا پس بکشم ،تازه اول مشکلات منه.

جولیا باز لیوان و جلوی دهنم گرفت که با دست پسش زدم

هر دو نگران نگاهی به همدیگه انداختن و سوفی با تردید لب زد :

_حالت خوبه؟؟

نمیخواستم بیش از این نگرانشون کنم چشمام رو به معنای آره روی هم گذاشتم.

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و با یاد شرط بابا درمونده نالیدم:

_بابا رو چیکار کنم حالا ؟

هر دو سوالی خیرم شدن که خودم رو به طرف دیوار کشوندم و درحالی که بهش تکیه میدادم گفتم:

_دوتاتون از شرایط زندگی من باخبرید و میدونید که چه اتفاقی برام افتاده .

با دقت خیرع دهنم بودن که ادامه دادم:

_چند روز پیش بابا زنگ زد و ازم خواست که برگردم ، منم برای اینکه از اینجا نرم مجبور شدم دورغ بگم که کار پیدا کردم و خودم میتونم خرجم رو بدم! اونم گفت که به وکیلش که اینجاس میگه بیاد شرایط زندیگم و خودم رو چک کنه خوب بود ، میزاره اینجا بمونم ، در غیر این صورت باید با اولین پرواز برگردم ایران.

هر دو با تعجب خیره دهنم شدن که سرم رو بین دستام گرفتم و کلافه نالیدم:

_حالا چیکار کنم !

سکوت کردن و چیزی نگفتن ، بغض توی گلوم هر لحظه بزرگتر میشد که صدای کلافه جولیا به گوشم رسید .

_نگران نباش یه کاریش میکنیم ، فوقش میبریمت برای ١ روزم که شده جا کسی کار کنی تا وکیل راضی بشه و گزارش باب میل بابات ، بهش بده .

با این حرفش از گوشه چشم نگاهی به جولیا انداختم و با ناراحتی گفتم:

_اینطور نمیشه ، بابام زرنگه راحت میفهمه و اوضاع بدتر میشه.

سوفی دستم رو گرفت و درحالی که با کف دستش دستم رو نوازش میکرد با ناراحتی گفت:

_بخدا من هیچ کسی رو ندارم که بتونم ازش بخوام استخدامت کنه.

خودم رو جلو کشیدم و بوسه ای محکم و پر سر وصدا روی گونه اش زدم .

_میدونم عزیزم ، خودت رو ناراحت نکن

لبخندی گوشه لبش نشست و با چشمایی که ناراحتی ازشون میبارید خیره چشمام شد

جولیا دستش رو زیر چونه اش زد و کلافه نگاهش رو بینمون چرخوند

_حالا میخواید چیکار کنید پس؟؟

دستای سردم رو از دستای سوفی جدا کردم و جدی گفتم:

_باید بگردم هر طوری شده کار پیدا کنم

جلوی چشمای مات و مبهوتشون بلند شدم و با عجله به طرف اتاقم رفتم تا لباس بپوشم.

شلوارم خوب بود فقط پیراهنم رو باید عوض میکردم ، در کمد رو باز کردم و بدون اینکه نگاهی به لباسا بندازم .

بی تفاوت یکی از پیراهن ها رو بیرون کشیدم و تنم کردم .

درحالی که دکمه های پیراهنم رو میبستم از اتاق خارج شدم که چشمای هردوشون از تعجب گرد شد .

سوفی با تعجب نگاهی به سرتا پام انداخت و با نگرانی پرسید :

_کجا میری؟؟

بدون اینکه نگاهی بهشون بندازم با عجله سراغ کفشام رفتم و درحالی که سعی میکردم پام کنم گفتم:

_دارم میرم بیرون دنبال کار ، و چند تا روزنامه هم بخرم

سرم پایین بود و با کفشم ور میرفتم که جولیا عصبی به طرفم اومد و جلوم ایستاد .

_تو هیچ جایی نمیری پاشو لباسات رو دربیار .

من باید هر طوری شده تا مهلتم تموم نشده کار پیدا کنم ، انگار جولیا متوجه این موضوع نمیشد .

بلند شدم و درحالی که کنارش میزدم با تعجب گفتم:

_مگه نمیبینی اخراجم کردن ، تا مهلتم تموم نشده باید برم بیرون دنبال کار بگردم

چشم غره ای بهم رفت ، مچ دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید

این چرا اینجوری میکنه ، عصبی خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم

که به طرفم برگشت و از پشت دندون های کلید شده اش غرید :

_بخدا تو حالت خوب نیست ،حرف نزن بعدا میری !

با حرص چشمام توی حدقه چرخوندم و دنبالش رفتم ، میدونستم تا باهاش نرم ول کنم نیست و بیخیال نمیشه.

روی مبل کنار خودش نشوندم و چشم غره ای بهم رفت و گفت :

_حتما باید امروز که حالت بده بری بیرون ، صبر کن فردا همه باهم میگردیم.

با حرص جیغ کشیدم :

_چی ؟؟ فردا ؟؟

چپ چپ نگاهم کرد و درحالی که از کنارم بلند میشد اشاره ای به سوفی کرد و آروم لب زد:

_حواست بهش باشه تا برم قرصاشو بیارم ، در نره !

با قیافه آویزون نگاهش کردم که سوفی اومد و کنارم نشست با دیدن حرکتاشون چشمام با حرص محکم روی هم فشار دادم .

سوفی دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و با خنده کنار گوشم زمزمه کرد:

_نگران نباش عزیزم فردا باهم میریم میگردیم

میدونستم نمیتونم حریف دوتاشون بشم پس تسلیم شدم و بی حوصله سرمو روی شونه ی سوفیا گذاشتم و چشمام رو بستم.

دوتایی شب پیشم موندن و به قول خودشون نخواستن تنهام بزارن.

ولی من تموم شب با وجود حرف و خنده های جولیا و سوفی که قصد داشتن من رو سرگرم کنن ، فکرم درگیر بابا بود.

میترسیدم مجبور شم برگردم ، روزی که بابا به زور منو اینجا فرستاد فکر نمیکردم روزی برسه که دلم نخواد از اینجا برم.

بیشتر دلیلشم خود بابا بود ، همیشه آرزوش بود من درسم رو اینجا توی این کشور تموم کنم و بهم افتخار کنه.

نمیزارم حالا که همه چیش رو تقریبا از دست داده ، امید و آرزوشم نسبت به من از دست بده .

من باید هر طوری شده آروزی بابا رو برآورده کنم ، حتی به قیمت خورد شدن غرورم !

تا خود صبح پلک روی هم نزاشتم و نزدیکای صبح بود که از شدت سردرد چشمام رو بستم تا صبح از شدت بیخوابی کمتر اذیت بشم.

نمیدونم چه ساعتی بود که با سرو صداهای که از اطرافم شنیده میشد روی تخت قلتی زدم و با چشمایی که به زور باز میشدن نگاهی به ساعت روی پاتختی انداختم .

با دیدن ساعت چشمام خود به خود باز شدن و با عجله روی تخت نشستم.

صدای بچه ها از توی آشپزخونه به گوشم میرسید ، با جیغ اسمشون رو صدا زدم.

که صدای خنده هاشون قطع شد ، از روی تخت بلند شدم و با قدم های بلند به طرف آشپزخونه رفتم.

با دیدنشون که بی خیال داشتن غذا میخوردن عصبی خطاب به هردوشون گفتم:

_مگه قرار نبود بریم بیرون ، دنبال کار ؟
پس چرا من رو بیدار نکردید ؟؟

بیخیال روشون رو ازم برگردوند و درحالی که به خوردنشون ادامه میدادن سوفی با دهن پُر گفت:

_بیا بخوریم اماده میشیم میریم ، برای این بیدارت نکردیم چون تا نزدیکی های صبح بیدا بودی.

وااای اینو از کجا فهمیده بودن ، پس بگو چرا کاری بهم نداشتن تا الان مثل خرس خوابیدم.

بعد از اینکه به اجبارشون کمی غذا خوردم ،آماده شدیم و باهم بیرون رفتیم.

تقریبا نصف شهر رو گشته بودیم ولی کار کجا !

هیچی نبود ، یا اگرم بود به درد من نمیخوردن و مشکلی داشتن.

بیشتر خستگیمم از نداشتن ماشین بود ، که همش مجبور بودیم با تاکسی و مترو این ور و اون ور بریم.

پاهام از درد بی حس شده بودن حس میکردم وَرم کردن ، چون با کوچیکترین حرکتی درد عمیقی کف پاهام میپیچید.

با صورتی جمع شده از درد ، خودم رو به نیمکت گوشه خیابون رسوندم و آروم روش نشستم

تموم بدنم درد میکرد و عرق سردی روی تنم نشسته بود !

سوفی با خستگی کنارم نشست و شروع کرد به غُر غُر کردن .

_یه کار درست و حسابی نیست ، مُردیم از صبح راه رفتیم .

ناراحت و گرفته نگاهی به صورتاشون که ازشون خستگی میبارید انداختم و ناراحت زمزمه کردم:

_ببخشید بخاطر من اذیت شدید .

جولیا به طرفم اومد و شروع کرد به حرف زدن ولی من فقط نگاهم خیره کسی بود که اون طرف خیابون توی ماشین خیره من بود و پلکم نمیزد .

باورم نمیشد این اینجا چیکار میکرد !

فکر میکردم الان اگه ببینه که دیدمش ، یه طورایی خودش رو قایم میکنه یا یه جوری رفتار میکنه که یعنی من بخاطر چیز دیگه ای اینجام و نگاهش رو برمیگردونه.

ولی برعکس تصورم ، دست به سینه تکیه اش رو داد و با اون چشمای وحشیش خیره چشمام شد .

یعنی برای چی اینجا اومده ؟؟ باید باور کنم بخاطر من اینجاس ؟

خاطر من ؟؟ دیووونه شدی نورا
مگه تو رو بیشتر از چند روز هست ،که میشناسه که بخاطرت تا اینجا دنبالت بیاد.

اصلا چرا باید من رو تغیب کنه !

نمیدونم چقدر خیره استاد بودم که جولیا رد نگاهم رو گرفت و با دیدن استاد با تعجب زیر لب زمزمه کرد:

_این اینجا چیکار میکنه ؟؟

درحالی که نگاهم رو ازش نمیگرفتم لبم رو با دندون کشیدم و گفتم:

_نمیدونم

با حرفای ما سوفی کنجکاو پرسید :

_درباره کی حرف میزنید ؟؟

خواست به عقب برگرده که ناخودآگاه جیغ زدم :

_نهههه برنگرد !!

با تعجب و چشمای گرد شده نگاهم کرد و با نگرانی گفت:

_چرا مگه کی اونجاس ؟؟

طره ای از موهام رو دور انگشتم پیچیدم و درحالی که بلند میشدم خطاب به هردوشون با صدای بلندی گفتم:

_اینجا میمونید تا برگردم .

هنوز یه قدم برنداشته بودم که مُچ دستم بین دست سوفی قفل شد و سوالی پرسید :

_کجا میری ؟؟ نمیخوای بگی چی شده!

صورتم رو به طرفش برگردوندم و برای اینکه الکی نگران نشن با آرامش ظاهری زمرمه کردم:

_هیچی نشده گلم ، فقط یه آدم علاف اون سمت خیابون زاغ سیاه منو چوب میزنه میخوام برم به حسابش برسم.

خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی دستم رو محکم گرفته بود و با چشم های گرد شده نیم نگاهی به اون سمت خیابون انداخت ، انگار استاد رو دیده باشه زیرلب با بُهت گفت:

_این استادت نیست ؟؟

نگاهم رو ازش گرفتم و درحالی که نگاهم رو به ماشین مدل بالای استاد میدوختم پوزخندی زدم و گفتم:

_آره خودشه !

با تعجب نگاهی به جولیا انداخت

_استاد این چشه ؟؟

بدون اینکه به حرف زدنشون اهمیت بدم دستم رو از دستش بیرون کشیدم و با قدم های عصبی خودم رو به اون سمت خیابون رسوندم.

هر قدمی که برمیداشتم ، بیشتر دستام رو از حرص مشت میکردم !

این لعنتی چی از جون من میخواست ، هرچی میخواستم ازش دور بمونم انگار اون بدتر دنبالم کشیده میشد .

نه اینطوری فایده نداره باید حسابش رو کف دستش بزارم.

می دیدم که چطور نگاهش از داخل ماشین روی اندامم میچرخه و این بدتر عصبیم میکرد .

اینکه نگاهش بجای صورتم روی اندامم بود آزارم میداد ، معنی این رفتاراش رو نمیفهمیدم.

یه جورایی این مرد مرموز بود و عجیب !!

ماشینش رو دور زدم و عصبی در رو باز کردم و داخل نشستم .

بدون اینکه به سمتم برگرده همونطور مغرور نگاهش رو به بیرون دوخته بود.

عصبی از اینکه انگار اصلا منی وجود ندارم ، رفتار میکرد دندونام روی هم فشار دادم .

دستی به گردنم که بخاطر بد خوابی دیشبم درد میکرد ، کشیدم و عصبی از پشت دندونای چفت شده ام غریدم:

_برای چی منو تغیب میکنی ؟؟

دستش روی دکمه های کنارش نشست و با فشردن یکی از اونا پنجره کوچیک که بین خودش و راننده بود بسته شد.

با همون غرور همیشگیش به طرفم برگشت و توی چشمای عصبیم خیره شد

لعنتی بوی عطر تنش چرا اینقدر خوب بود ، من که با بوییدن هر عطری سر گیجه میگرفتم و حالم بد میشد.

چرا الان با حس این عطر باید اینقدر ترغیب بشم که جلو برم و سرم رو به سینه اش بچسبونم و بوی عطرش رو که با بوی تنش ترکیب شده بود رو عمیق بو بکشم .

نمیدونم قیافم چه شکلی شده بود که با غرور پوزخندی صدا داری بهم زد !

با شنیدن صدای پوزخندش از هپروت بیرون اومدم و باز اخمام رو توی هم کشیدم.

انگشت شصتش رو به گوشه لبش کشید و سوالی پرسید :

_کی گفته من تو رو تعقیب میکنم ؟؟

یه نگاه به معنی اینکه خر خودتی بهش انداختم و طعنه زدم:

_از اونجایی که شما دو ساعته اینجا موندید و از پشت شیشه خیره من هستید.

با این حرفم سرش رو کج کرد و نگاهش رو به اطراف چرخوند .

از اینکه کم آورده بود و حرفی برای گفتن نداشت حس خوبی بهم دست داد و حالا من بودم که با غرور نگاهش میکردم.

نمیدونم چقدر خیره اش بودم و حرص خوردم که یکدفعه به طرفم برگشت و درحالی که نفسش رو عمیق بیرون میفرستاد گفت:

_میخوام برم سر اصل مطلب !
من اهل مقدمه چینی و بحث بیخود نیستم

از اینکه میخواست برام بگه که دلیل این رفتارهای ضد و نقیضش چیه حرص و عصبانیتم از بین رفت و با کنجکاوی خیره دهنش شدم.

پاش روی اون پاش انداخت و درحالی که انگار داره به جنسی نگاه میکنه ، نگاهی به سرتا پام انداخت و راحت لب زد.

_من میخوامت !

خشکم زد و با چشمای گشاده شده خیره دهنش بودم که دستی به موهاش کشید و بیخیال گفت :

_میخوامت ، حتی شده برای یه شب !

بدون توجه به چشمای گرد شده من ادامه داد

_من بیماری جنسی دارم و با وجود هزاران دختر دور و برم علاقه ای به رابطه باهاشون ندارم و یه جورایی با دیدنشون ت.حریک نمیشم ولی وقتی اولین بار تو رو لمس کردم از خود بیخود شدم .

میفهمی ؟ منی که اصلا تا حالا کسی نتونسته به خودش جذبم کنه !

با چشمای گرد شده خیرش شدم ، داشتم فکر میکردم خوب اینا چه ربطی به من داره ، که ادامه داد :

_از وضع مالی پدرت باخبرم و میدونم دنبال کار میگردی ، شده حتی یه شبت رو به من بده و با من بگذرون ولی در عوضش زندگیت رو تامین میکنم !

با این حرفش حس کردم نفسم گرفت ، و قلبم ایستاد ، با شوک خیره دهنش شدم و پلکم نمیزدم

این لعنتی چی پیش خودش فکر کرده بود که جرات میکنه همچین حرفی به من بزنه !

بغض توی گلوم هر لحظه بزرگتر میشد و داشت راه نفسم رو میبست .

دستی به گردنم کشیدم و سعی کردم دکمه های پیراهنم رو باز تر کنم تا راه تنفسم باز شه ! ولی دستام جونی نداشتن.

صدای خِس خِس سینه ام اتاقک ماشین رو پُر کرده بود که با سیلی محکمی که به صورتم خورد .

انگار از شوک بیرون اومده باشم نفس عمیقی کشیدم و اشک بود که از گوشه چشمام جاری میشد .

استاد ولی با نگرانی خیره صورتم بود و درحالی که توی بغلش نگهم داشته بود با نگرانی لب زد:

_حالت خوبه ؟؟ نفس بکش لعنتی !

توی بغلش فشارم داد و فریاد زد :

_ببرم بیمارستان زود باش .

خواست ماشین رو به حرکت دربیاره که جیغ کشیدم:

_نگه دار

با دستای کم جونم کنارش زدم و درحالی که ازش جدا میشدم با بغض نالیدم:

_دست کثیفتو به من نزن عوضی !

_ولی تو حالت خوب نیست

خواست باز بغلم کنه که جیغ زدم.

_ولم کن کثافت من برده جنسی تو نیستم.

با این حرفم سرجاش خشکش زد و حرفی نزد که پاهای بی حسم رو تکون دادم و با بدنی لرزون در ماشین رو خواستم باز کنم نمیشد

دستش به طرفم اومد که هیستریک جیغ کشیدم

_مگه نمیگم نزدیکم نشو

دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و آروم زمزمه کرد

_باشه باشه

از ماشین به زور پیاده شدم ولی قبل از اینکه در رو ببندم توی چشمای وحشیش خیره شدم و با نفرت گفتم :

_دیگه نمیخوام دور و برم ببینمت

با این حرفم اخماش توی هم رفت ولی من بدون توجه به حالتش در ماشین رو محکم بهم کوبیدم .

” امیـــــــــر علــــــــے “

مگه چی بهش گفتم که اینطوری بهش برخورد و حالش بد شد !

توی این کشور که این چیزا عادی بود !
پوووف یادم نبود این یه دختر ایرانیه و اصولا باید این چیزا براش عیب و گناه باشه.

عصبی چنگی به موهام زدم و کشیدمشون ، نمیدونم چرا حالم بد بود و ته دلم یه نگرانی خاصی موج میزد.

با صدای راننده که گفت آقا بریم ؟ به خودم اومدم و درحالی که سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم .

شیشه ماشین رو پایین کشیدم و نگاهی به همون دختر ایرانی اسمش چی بود؟؟
آهاان نورا انداختم

با قدم های کوتاه و حالی پریشون که از همینجا هم معلوم بود به طرف دوستاش رفت که اونام با نگرانی دورش جمع شدن و کمکش کردن روی نمیکت بشینه.

هنوزم داشتم خیره نگاهش میکردم که سرش رو بلند کرد و با دیدنم ، نگاهش شد پر از خشم و نفرت !

نمیدونم چرا از نفرت توی چشماش برای لحظه ای ته قلبم لرزید .

چرا باید اصلا این دختر برای من مهم باشه ، با این فکر اخمام رو توی هم کشیدم و بدون اینکه دیگه نیم نگاهی سمتش بندازم عصبی خطاب به راننده گفتم:

_حرکت کن میرم خونه!

بدون اینکه حرفی بزنه ماشین رو به حرکت درآورد .

باز اون سر درد قدیمی سراغم اومده بود با درد سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو که به شدت میسوختن روی هم گذاشتم.

با بستن چشمام ، چشمای معصوم اون دختره توی ذهنم نقش بست !

نمیدونم این لعنتی چی داشت که برای اولین بار من رو اینطور به خودش جذب میکرد.

این دختر از خود همون روز اولم با همه فرق داشت ، وقتی که برای اولین بار بعد سال ها باعث شد من بخندم .

منی که سال هاس اصلا خنده رو از یاد برده بودم ، حتی اعضای صورتمم فراموش کرده بودن چیزی به نام خنده اصلا وجود داره.

همون روزی که من رو با دوست دخترم دید و سعی کرد فضولی کنه عصبی شدم .

نه از اون ، بلکه از خودم وقتی میدیدم که نگاهم برای اولین بار روی کسی میچرخه و چشمام بدون اختیار من دنبالش هرجایی باشه ، میگرده.

حرص و عصبانیتم از این بود که نمیخواستم کسی وارد حریم شخصیم بشه.

فرداش توی کلاس هم خواستم تهدیدش کنم که توی کارهای من فضولی نکنه ولی نمیدونم چی شد که وقتی توی کلاس بهش نزدیک شدم بی اختیار بهش چسبیدم و دوست داشتم ببوسمش!

حتی با فکری که به ذهنم اومد و حسی که داشتم ، خودم هم متعجب بودم !

من که تموم دخترای خوشکل شهر دور و برم بودن و برای یه شب باهام خوابیدن له له میزدن و این من بودم که نمیتونستم باهاشون باشم و کششی بهشون نداشتم ، یا وسط رابطه که به اجبار بود نصفه و نیمه با حالی خراب ولشون میکردم ،حالا چطور داشتم برای حتی بوسیدن این دختر از دورن میسوختم.

نمیتونستم روی رفتارم کنترل داشته باشم و نمیدونم چی شد که وقتی به خودم اومدم که لبام روی لباش بود و داشتم به شدت میبوسیدمش.

اونم کجا ؟؟ وسط کلاس توی دانشگاه!

این دختر باعث شده بود تموم قانون هام و معادلاتم بهم بخورن .

وقتی ازش جدا شدم و نگاهم به صورتش خورد با دیدن چشمای اشکیش باورم نمیشد این من بودم که مثل وحشیا به جون این دختر افتاده بودم !

برای اینکه غرورم رو زیر پام نزارم و به چیزی شک نکنه ، تهدید و تحقیرش کردم.

تموم این روزا بدون اینکه بخوام ذهنم به سمتش کشیده میشد و انگار تموم غرایض و احساساتی که هیچ وقت انگار نداشته بودمشون و همیشه بخاطر همین موضوع توی عذاب بودم ، بیدار شده بودن.

حس میکردم این دختر میتونه من رو درمان کنه !

وقتی که باعث شد من بدون کنترل فقط با حس کردن عطر تنش ، دوبار ببوسمش!

پس میتونه من رو اینقدر تح…ریک کنه که به رابطه بکشه و من رو از همه این سال ها عذاب و جنگ درونی نجات بده.

نمیدونم چی شد که به یکی از افرادم گفتم که برام درباره اش تحقیق کنه و وقتی فهمیدم باباش توی ایران یکی از افراد سرشناسه و الان برشکست شده و نورا دنبال کار میگرده ، و با دیدنش توی رستوران به عنوان گارسون مطمعن شدم .

وقتی توی این وضعیت دیدمش باورم نمیشد و ناباور پلکی زدم ولی با دیدنش که با لباسای گارسونی نزدیکم میشد

نمیدونم چرا عصبانیت کل وجودم رو گرفت و از حرص دستام رو مشت کردم

حتی توی اون لباس گارسونی هم میدرخشید ، وقتی نگاه مردا رو ،روی اندامش میدیدم عصبانیتم بیشتر میشد و باعث شد بی اختیار تحقیر و اذیتش کنم .

با نگاهای این مردا معلوم نبود تا چند وقت دیگه کدومشون از دستم درش بیاره.

پس باید زود بحنبم و دست به کار بشم

میدیدم که وقتی نگاهم دنبال نوراس چطور آنا مشکوک نگاهم میکنه ولی اصلا برام مهم نبود .

دوست نداشتم یه روز دیگه هم اونجا کار کنه ، باید مال من میشد این دختر ، هر طوری شده !

حتی به زور

قبل از اینکه از رستوران خارج بشم سراغ مدیر رستوران رفتم و با کمی وعده و وعید و پول دادن راضیش کردم نورا رو در اولین فرصت از رستوران اخراج کنه.

خودمم نمیدونستم دلیل این کارهای که انجام میدم چیه !!

فقط حرصم گرفته بود و میخواستم هر طوری شده این دختر رو داشته باشم.

از وقتی که یادمه هرچیزی رو که خواستم به دست آوردم !

با توقف ماشین از فکر بیرون اومدم و با باز شدن در ، دستی به گردنم کشیدم و چشمام روی هم فشار دادم.

از ماشین پیاده شدم و همونطوری که دستم روی گردنم بود خودم رو به اتاقم رسوندم و بدون درآوردن هیچ لباسی روی تخت دراز کشیدم.

باید این گربه وحشی رو رام خودم میکردم .

چشمام رو روی هم نگذاشته بودم که در اتاق زده شد ،صدای ملیحه توی اتاق پیچید:

_آقا مادرتون پشت خطه !

وقتی دردم شروع میشد نمیتونستم حتی چشمام رو باز کنم .

خسته دستم رو به سمتش کشیدم و با درد لب زدم :

_گوشی ؟؟

خودش رو بهم رسوند و با عجله گوشی رو کف دستم گذاشت.

با چشمای بسته گوشی رو دم گوشم گذاشتم که صدای شاد مامان توی گوشم پیچید:

_سلام دردت به جونم !

با شنیدن صداش ، لبخندی روی لبم نقش بست

_سلام مامان ، چطوری ؟؟

خنده کرد و با مهربونی گفت :

_مگه میشه صدای پسرم بشنوم و ناراحت باشم.

دستی روی چشمام کشیدم و با صدای گرفته لب زدم :

_بابا چطوره؟ نمیاید یه سری به من بزنید .

با شنیدن صدای گرفته ام انگار فهمید که بازم حالم بده که صدای نگرانش توی گوشی پیچید :

_بازم حالت بده ؟؟ آره

نمیخواستم ناراحتش کنم برای همین به دروغ خنده بلندی کردم

_نه حالم خوبه مادر من ، توپه توپم !

مثل همیشه زود فهمید دروغ میگم چون با دلخوری گفت:

_منشا تموم دردا و مشکلات تو یه چیز دیگه اس تا زمانی که نخوای به حرف من گوش بدی دیگه نه من و نه تو !

از اینکه همه چی رو به مشکلم ربط میدادند خشم کل وجودم رو فرا گرفت .

با حرص روی تخت نشستم و درحالی که دندونام رو با حرص روی هم فشار میدادم ، بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم با خشم غریدم:

_چرا هر چیزی میشه به ناتوانی و مشکل من ربطش میدید مادر من !
من هیچیم نیست فهمیدید ؟

بدون اینکه بزارم چیزی بگه گوشی رو محکم به دیوار کوبیدم که هزارتکیه شد که ملیحه با ترس جیغ خفه ای کشید:

یه قدم جلو اومد که چیزی بگه ، ولی اونقدری عصبی بودم که با حرص فریاد زدم.

_برو بیرون !

با صدای دادم با عجله از اتاق خارج شد و در رو بهم کوبید.

روی تخت دراز کشیدم ، از حجم خشم و ناراحتی سینه ام تند بالا پایین میشد و وجودم داشت آتیش میگرفت .

خیلی برای یه مرد سخته که یه طورایی بهش بگن مرد نیستی و خصلت مردها رو نداری.

وقتی برای اولین بار مامان فهمید مشکلم چیه ، دیگه از اون روز من رو میخواست هر روز پیش یه دکتر و مشاور ببره .

هرچی من مقاومتم بیشتر میشد اون حرفش رو بیشتر میزد و کوتاهم نمیومد .

این آخری هام اصرار میکنه باید زن بگیری ، نمیدونم کدوم خری بهش گفته با زن گرفتن مشکلش حل میشه!

یکی نیست بگه آخه مادر من وقتی من حسی به طرف مقابلم ندارم زن چی بگیرم.

مترسک بگیرم بزارم توی خونه ام !

چند ساله که حالم خرابه و تقریبا یه شب هم خواب راحت نداشتم !

بیشترین تایم خوابم ٣٠ دقیقه تا ١ ساعت بود که اونم به زور قرص و دارو خودم رو به خواب میزدم.

شده بودم دقیق شبیه مرده های متحرک ، فرقم با مرده فقط این بود که من جسم داشتم ولی روحم در عذاب بود.

هیچ جا و با هیچ کس حس آرامش نداشتم ولی بعد از سال ها این دختر یه حسی در من به وجود آورده بود که یادم افتاد منم آدمم !

اینقدر توی ذهنم برای اون گربه وحشی نقشه کشیدم و از درد سرم توی خودم جمع شدم که نمیدونم کی بیهوش شدم.

خودکار سر همون تایم همیشگی بیدار شدم ! سر درد کلافه ام کرده بود .

بلند شدم و به طرف استخر رفتم ، باید شنا میکردم تا کمی حالم سرجاش بیاد .

پیرهنم رو درآوردم و بعد از تعویض لباسام تنها با یه لباس زیر ، بدون معطلی توی آب پریدم.

آب مثل همیشه سرد بود ، چیزی که همیشه باب میل من بود .

با آب سرد انگار شوکی به بدنم وارد میشد و دوباره حس زندگی توی وجودم میچرخید .

سرم رو زیر آب فرو کردم و بعد از چند دقیقه بیرون آوردم که چشمم خورد با ملیحه ای که باز لب استخر گوشی به دست ایستاده.

دستی به صورت خیسم کشیدم و با صدای که گرفته بود خطاب به ملیحه ای که با کنجکاوی خیره نگاهم میکرد گفتم:

_کاری داشتی ؟؟

با این حرفم دست پاچه شد و از جاش پرید ، معلوم بود توی فکر بوده و حواسش کامل اینجا نبوده.

نگاهش رو ازم دزدید و با لُکنت لب زد:

_آقا مادرتون پشت خطه

با شنیدن اسم مامان دندونام با حرص روی هم فشار دادم و چنگی به موهای خیسم زدم.

نه بیخیال نمیشد ، خدای من !

مادرم بود و دوستش داشتم ولی این گیرهای بیخودش باعث شده بودن این چند ساله ازش دوری کنم.

وقتی توی اون خونه بودم حس میکردم همش دارم زیر نگاها و نصحیت های مامان تحقیر و کوچیک میشم.

اون میخواست به من کمک کنه و من رو خوشبخت ببینه ولی اون مدت بدتر من رو منزوی و گوشه گیر کرده بود .

و اگر به سرم نمیزد ازشون جدا بشم و جدا زندگی کنم ، معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.

با حرص مشت محکمی روی آب کوبیدم که قطرات آب محکم روی سر و صورتم پاشید.

شنا کردم و با یه حرکت لبه استخر نشستم ، آب از سر و صورتم میچکید ولی من بدون توجه دستم رو به سمت ملیحه کشیدم که گوشی رو کف دستم گذاشت.

گوشی رو دم گوشم گذاشتم و با دست به ملیحه اشاره کردم حولم رو بیاره.

صدام رو با سرفه ای صاف کردم و جدی گفتم:

_بله مامان !

صدای نگرانش توی گوشم پیچید :

_خوبی عزیز دلم !

از صبح از دستش عصبی بودم برای همین بی اختیار اخمام توی هم رفتن و ناراحت زمزمه کردم:

_بد نیستم !

آهی کشید که صداش توی گوشی پیچید و با صدایی که بغض توش موج میزد صدام کرد :

_امیرعلی پسرم از من ناراحت نباش میدونی که من خیر و صلاح تو رو میخوام

دوست نداشتم ناراحت ببینمش ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم که ملیحه حوله به دست از رختکن بیرون اومد .

حوله روی شونه هام انداخت که با دست بهش اشاره کردم بره !

دوست نداشتم وقتی درباره خصوصی ترین چیزام صحبت میکنم کسی دور و برم باشه و چیزی بشنوه.

صدای پاهاش که از من دور میشد توی فضای خلوت استخر پیچید که در جواب صدا کردن های مکرر مامان عصبی بلند شدم که حوله از روی شونه هام پایین افتاد .

لبم رو گزیدم و خودم رو داشتم کنترل میکردم حرفی بهش نزنم که از من ناراحت بشه.

_باشه مامان ازت ناراحت نیستم ولی بار آخری بود که از اون حرفا میشنوم فهمیدی؟؟

میدونستم نمیتونه بیخیال من بشه و گفتن این حرف براش سخته ، چون صداش از بغض میلرزید و به اجبار این حرفا رو میگفت :

_باشه سعیم رو میکنم

با این حرفش از حرص منفجر شدم ، سعیم رو میکنم یعنی چی ؟؟

یعنی چند وقت دیگه روز از نو روزی از نو ، و چند وقت بگذره میخواد باز شروع کنه.

قبلا هم از این قول ها داده بود ، و بعد چند روز زده بود زیرش !

عصبی دندون هام روی هم فشار دادم و با حرص فریاد زدم

_سعی میکنی مامان ؟؟ هاااان
من نمیخوام کسی بیاد توی این زندگی خراب شده ام.
خودم کم بدبختی ندارم یکی هم بیاد توی این منجلاب با من گرفتار شه!

توی حرفم پرید و با ناراحتی لب زد :

_ولی بالاخره توام به کسی نیاز داری که همدمت باشه ، نمیتونی که تا آخر عمرت تنها بمونی !

بازم بحث های همیشگی ، بازم سرکوفت ، بازم دلسوزی بیخودی !!

چرا نمیفهمیدن من از دلسوزی و ترحم بدم میاد !

مثل دیووونه ها گوشی رو توی دستم میفشردم و تموم طول استخر رو بالا پایین میکردم .

کلافه از حرفاش لبم رو با دندون کشیدم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و عصبی فریاد زدم :

_من به هیچ کس توی زندگیم نیازی ندارم مادر من !

چرا درکم نمیکنی؟؟ من کسی رو نمیخوام !

خواست حرفی بزنه که توی حرفش پریدم و با صدای خفه ای زمزمه کردم :

_دیگه برای امروز بسه مادر من ، باشه عزیزم بسه ، دیگه کشش بحث ندارم

صدای هق هق گریه اش توی گوشی پیچید که با ناراحتی پشت سرهم به خودش نفرین میکرد.

_الهی من بمیرم که تو رو به این حال و روز نندازم

خدانکنه ای گفتم و درحالی که پیشونیم رو که از دردش ، سرم سنگین شده بود رو میمالیدم

خطاب بهش با آرامش ظاهری گفتم :

_بیا این بحث رو تموم کنیم باشه مامان ؟؟ انگار نه تو چیزی گفتی و نه من چیزی شنیدم.

صدای ضعیفش بعد از مکثی توی گوشی پیچید :

_باشه پسرم هرچی تو بخوای.

بعد از خدافظی کوتاهی گوشی قطع کردم و کلافه حوله رو تنم کردم و بیرون رفتم.

باید میرفتم سراغ اون دختره ، تا قبل از اینکه دیر نشده یا راضیش میکردم یا مجبور میشد با من باشه

ولی نباید خانواده و هیچ کسی از این موضوع خبر دار میشد .

” نــــــــــورا “

با پاهای سست شده و صورتی بی رنگ و رو خودم رو به اون سمت خیابون پیش بچه ها رسوندم .

جولیا و سوفی با نگرانی دورم جمع شدن و همش پشت هم تکرار میکردم که چمه و حالم برای چی خراب شده!

وقتی دیدن جوابشون رو نمیدم و قدرت تکون دادن لبامم ندارم سوفی با عجله بلند شد و از مغازه کناری با یه لیوان آب برگشت و سعی کرد آب به خوردم بده.

ولی جولیا نه ! اون نگاهش رو به ماشین استاد دوخته بود و با اخمای درهم پلکم نمیزد و چیزی رو با عصبانیت زیر لب زمزمه میکرد.

رد نگاهش رو گرفتم که با نگاه خیره استاد روی خودم مواجه شدم .

چرا باز اینجا مونده لعنتی ! چی از جون من میخواد که دست بردار نیست .

اگه میدونستم میخواد این حرفا رو بهم بزنه هیچ وقت تا یک قدمیشم نمیرفتم پسره…لا الا اله الله

با یادآوری حرفاش دلم بهم میپیچید و حالم بد میشد !

مگه من چه رفتاری انجام داده بودم که این اینطور به خودش اجازه داده بود بیا این پیشنهاد رو به من بده و بخواد ازم سو استفاده کنه.

توی فکر و خیال های بیخودم غرق بودم که با صدا کردنای مکرر جولیا به خودم اومدم و به طرفش برگشتم.

_اون استاد لعنتی چی بهت گفته که حالت شده این ؟؟؟

نمیخواستم از این حرفا چیزی بفهمن ، حس میکردم فردا درباره ام فکر بد میکنن و من رو مقصر میدونن که باعث شدم همچین پیشنهادی بهم بشه.

بغضم رو که هر لحظه بزرگتر میشد قورت دادم و نگاهم رو به اطراف چرخوندم

_هیچی نگفت ، ازش پرسیدم چرا اینجایی گفت که کاری داشته و اینجا اومده ، ما رو هم اتفاقی دیده.

جولیا یه نگاه به معنای اینکه خر خودتی بهم انداخت و صورتش رو ازم برگردوند.

سوفی نگاه مشکوکی بین ما رد و بدل کرد و سوالی پرسید:

_مطمعنی راست گفته ؟؟

نمیدونستم چی جوابش رو بدم و اصلا بلدم نبودم دروغ سر هم کنم برای همین چشمام و بستم و با صدای لرزون لب زدم:

_بچه ها رفتیم خونه براتون همه چی رو توضیح میدم ولی اینجا و الان نمیشه !

صدای متعجب جولیا باعث شد چشمام باز کنم .

_چی شده که اینقدر مضطربی و استرس داری ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم که سوفی به کمکم اومد و درحالی که زیر بغلم رو میگرفت تا بلند شم خطاب به جولیا لب زد:

_گفت که حالش خوب نیست بریم خونه میگه دیگه !

جولیا عصبی موهای کنار گردنش رو کنار زد و جلوتر از ما شروع کرد به راه رفتن.

با کمک سوفی سوار تاکسی شدم و به طرف خونه رفتیم .

رسیدیم ولی هنوز داخل نشده بودیم که جولیا زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت:

_خوب داریم کم کم به خونه نزدیک میشیم بهتره بگی!

چشم غره ای تووپ بهش رفتم و کلید رو از جیبم بیرون کشیدم و بعد از اینکه درخونه رو باز کردم کنار ایستادم تا بچه ها داخل بشن.

سوفی داخل شد ولی جولیا با ناز ازم رو برگردوند و داخل خونه شد.

از این حرکتش خنده ام گرفت و درحالی که سرم رو به نشونه تاسف براش تکون میدادم در رو بستم .

حرفای استاد مدام توی ذهنم مرور میشد و حالم بد میشد !

از اولم ته دلم حسی بهش داشتم ولی درکنارش یه ترس بزرگی ازش داشتم و همیشه حس میکردم یه جورایی مرموزه!

حالا میفهمم که درست حدس زده بودم ، همیشه که منو میدیده به شکل یه برده جن..سی نگاهم میکرده و منتظر زمانی بوده که اعلامش کنه .

من که جوابم بهش منفی بود ولی میترسیدم نتونه بیخیال من بشه و باز سراغم بیاد و به طریقی مجبورم کنه.

آخه لحظه آخر توی اون چشمای لعنتیش چیزی بود که من رو به وحشت می انداخت.

درحالی که لباس هام رو عوض میکردم توی فکر و خیال های خودم خودخوری میکردم و مدام خودمو سرزنش میکردم که چرا هرچی از دهنم درنیومده بارش نکردم .

که دراتاق باز شد و هر دو با حالتی مشکوک ، داخل شدن و بدون توجه به منی که درحال تعویض لباس و نیمه لخت بودم روی تخت نشستن و خیره ام شدن.

با دستام جلوی بدنم رو گرفتم و عصبی غریدم:

_مگه نمیبینید دارم لباس عوض میکنم چرا میاید داخل ؟؟؟

سوفی با نیش باز نگاهی به هیکلم انداخت و درحالی که نمایشی آب دهنش رو با سرو صدا قورت میداد صداش رو کلفت کرد و گفت :

_جووون هیکل خانومم رو ببین ! امشب به حسابت میرسم

با این حرف سوفی ،قهقه هر دو به هوا رفت ولی فقط من بودم که همونطور وسط اتاق خیره به خنده هاشون، خشکم زده بود.

یاد حرفای استاد افتادم و تموم تنم میلرزید ، اگه نخواد دست از سرم برداره چی ؟؟؟

نکنه از این مردایی باشه که زن ها رو به عنوان برده شکنجه میکنن و همه جور کاری ازشون میکشن !

زن هام حق اعتراض ندارن و دقیق مثل یه برده که خریده باشن زیر دست و پای این مردا جون میدن.

با این فکرا نمیدونم کی چشمام پر از اشک شد و وقتی به خودم اومدم که جولیا با تعجب جیغ کشید:

_داری گریه میکنی ؟؟

همونطوری نیمه برهنه روی زمین نشستم و گریه ام اوج گرفت ، نمیتونستم حرفای اون لعنتی رو از یاد برم و بیشتر گریمم هم از ترس بود.

جوابی به جولیا ندادم یعنی نمیتونستم بدم ، انگار زبونم قفل شده باشه نمیتونستم تکونش بدم

جولیا با عجله بلند شد و کنارم نشست

_چی شده نورا ، بگو دیگه !

صورتم رو با دستام پوشوندم که دستاش روی شونه هام نشستن و به شدت تکونم داد و تقریبا داد کشید:

_چرا نمیگی چی شده هااا ؟؟ اون عوضی چیکارت کرده.

سرم رو به نشونه نه تکون دادم که عصبی دستام از صورتم کنار زد و توی صورتم فریاد زد:

_میگی یا برم سراغ اون عوضی هاااا

دماغم رو بالا کشیدم و درحالی که دستی به صورت خیسم میکشیدم نگاهم رو بین هردوشون چرخوندم و با صدای که انگار از ته چاه بیرون میومد نالیدم:

_استاد به من به من …

نتونستم ادامه بدم و بغض گلوم رو گرفت ،سوفی دستم رو گرفت و با مهربونی نگاهی به چشمای خیسم انداخت و گفت:

_حیف این چشمات نیست که اینطوری قرمز شدن ، آروم باش و یه نفس عمیق بکش.

نفس عمیقی کشیدم که با دستش بهم اشاره کرد یکی دیگه !

بازم نفس عمیق دیگه ای کشیدم که دستش روی گونه ام نشست و با مهربونی لب زد:

_حالا بگو چی شده ؟

بغض توی گلوم کمتر شده بود و انگار حالم کمی سرجاش اومده باشه موهای چسبیده به گردنم رو کنار زدم و با صدای خفه آروم زمزمه کردم

_بهم پیشنهاد داد که باهاش رابطه داشته باشم

با چشمای گرد شده و متعجب خیرم بودن که آب دهنم رو قورت دادم و ادامه دادم:

_گفت که همخوابش بشم و در عوض تموم نیازهای زندگیم رو تامین میکنه

جولیا عصبی چنگی به موهاش زد و جیغ کشید

_عوضی ! مگه میخواد برده بخره بهت میگه نیازات تامین میکنم

بلند شد و کلافه شروع کرد توی اتاق راه رفتن و با خودش حرف زدن

ولی سوفی نگاهی به من انداخت و با چشمای ریز شده گفت :

_شایدم دوست داره و میخواد دوست دخترش باشی ، الکی این حرفا رو زده

با این حرفش، جولیا مثل بمبی منفجر شد و با قدم های عصبی درحالی که نزدیکمون میشد خطاب به سوفی داد زد

_دوستش داشت و میخواستش بهش پیشنهاد میداد دوست دخترش باشه نه اینکه بگه نیازهاتو تامین میکنم اون فقط یه برده میخواد همین و بس

دوست دختر بودن فرق میکنه تا همخوابه بودن !

اون کسی رو میخواد که کس و کاری نداشته باشه ازش سواستفاده بکنه و بعدا که سواستفادش رو کرد مثل یه آشغال بندازتش کنار

سوفی دستش رو دور شونه هام انداخت ، خودم رو توی بغلش انداختم و سرم رو به سینه اش چسبوندم.

_شاید اینجور که ما فکر میکنیم نباشه ، همه ما دوست پسر داشتیم و باهاشون هم رابطه داشتیم پس این نباید چیز عجیبی باشه

جولیا انگار خیلی عصبی بود چون با چند قدم بزرگ خودش رو به ما رسوند و درحالی که جلوی پای من زانو میزد عصبی از پشت دندون های کلید شده اش غرید:

_آره همه داشتیم ولی این آدم فرق میکنه ، یکی از دخترهای پولدار دانشگاه که سال قبل با هزار جور ناز و ادا با استاد دوست شده بود و ادعا میکرد دوست دخترشه بعد چند وقت باهاش کات کرد و یه حرفایی پشت استاد میزد که هنوزم با یادآوریش بدنم میلرزه

با تعجب خیره دهنش شدم و لب زدم:

_مگه چی گفت دربارش؟

لبش رو با زبون خیس کرد و با صدای آرومی گفت:

_گفت که یه شب که پیشش بوده و خواستن باهام باشن اتفاقای بدی بینشون پیش اومده که ….

سوفی کنجکاو خودش رو جلو کشید و گفت:

_زود بگو دیگه چی شده؟

نمیدونم چرا از اینکه جولیا میگفت قبلا با کسی رابطه داشته داشتم از دورن میسوختم

آخه اون مریض روانی به تو چه ربطی داره !

لب پایینش رو گزید و درحالی که نگاهش رو بین ما میچرخوند گفت :

_دقیق نگفت چی شده فقط گفت که اون شب از خونه استاد تقریبا فرار کرده و دیگه هیچ وقت به خاطر مشکلش سمتش نرفته.

توی فکر فرو رفتم نکنه مشکلش همون چیزی بود که خودش میگفت ، خوب اگه اینطور باشه که فکر کنم آسیبی به کسی نمیرسونه چطور این دختره گفته از ترسش فرار کرده.

ترس بدی به دلم چنگ انداخت ، نکنه واقعا مشکلش چیزی دیگه ای باشه الکی به من چیز دیگه ای گفته باشه.

تازه من درباره مشکلش هم تحقیق نکردم و نمیدونم اصلا چی هست و طرف مقابل چه خصوصیاتی داره.

وااای نوار اصلا به تو چه میخوای بری درباره اش تحقیق کنی هاااان ؟؟

کلافه از فکر و خیال های بیخودم سرم رو تکون دادم و دستی به چشمام کشیدم.

جولیا و سوفی هنوزم داشتن سر استاد بحث میکردن ولی من خسته از این حرفا همونطوری که کنارشون نشسته بودم، لباسام رو عوض کردم .

بلند شدم و جلوی چشمای کنجکاوشون به طرف تخت رفتم و زیر پتو خزیدم.

جولیا که مشغول حرف زدن با سوفی بود ولی با چشماش من رو تغیب میکرد ، وقتی دید پتو روی خودم میکشم با تعجب نگاهی به ساعت انداخت و گفت:

_الان و خواب ؟؟ زود نیست

به پهلو چرخیدم و درحالی که دستمو زیر سرم میبردم خسته نالیدم:

_بدنم درد میکنه ، چشمامم سنگین شدن نمیتونم بیشتر از این بیدار بمونم .

در واقعا بدنم خسته و کوفته نبود ، فشار حرفایی که امروز شنیده بودم به قدری زیاد بود که داشت از پا درم میاورد.

از طرفی پیشنهاد عجیب و غریب استاد ، از طرف دیگه فشار کار ، و حالام که حرفایی جولیا درباره رابطه های استاد با دانشجوهاش!

پس من اولین نفر نبودم ، بازم بودن دانشجوهایی که این لعنتی بهشون پیشنهاد داده بود.

با این حرفم جولیا بلند شد و کنارم روی تخت نشست و درحالی که نگرانی از چشماش میبارید آروم لب زد:

_اصلا به حرفاش فکر نکن ، سعی کن فراموشش کنی باشه !

بدون اینکه جوابش رو بدم ،چشمام روی هم فشار دادم .سردرگمی و اینکه میخوام چیکار کنم داشت از پا درم میاورد.

حالا فردا چطور سر کلاسایی که اون استادشه حاضر بشم .

من بخاطر درسم داشتم به هر دری میزدم تا پول دربیارم و خرج خودم رو بدم

حالا این پیشنهاد عجیب استاد گند زده بود به همه چی !

میترسیدم برام مشکل درست کنه و باعث شه نتونم درس بخونم.

نمیدونم چفدر توی خودم غرق بودم که با نشستن دست کسی روی صورتم به خودم اومدم و چشمام رو باز کردم که با نگاه نگران جولیا روبه رو شدم.

_نورا حالت خوبه ؟

دستام ستون بدنم کردم و درحالی که سعی میکردم روی تخت بشینم آب دهنم رو قورت دادم و کلافه نالیدم:

_آره ، آره خوبم .

نگاه نگرانش رو به چشمام دوخت و بار دیگه لب زد:

_بهش فکر نکن باشه ؟؟؟

دستی به گردنم کشیدم و بعد از مکثی با صدایی که از شدت سردرد و حال بد دورگه شده بود نالیدم :

_باشه سعیم رو میکنم!

حقیقتش هم این بود که نمیتونستم فکر نکنم ، میخواستمم نمیشد و تا چشمام روی هم میزاشتم اون چشمای لعنتیش توی ذهنم نقش میبست و حرفاش مدام توی سرم میچرخید.

نمیخواستم بیش از این نگران من بشن ، لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و به دروغ گفتم:

_حالم خوبه نگران نباش

با نگرانی سرش رو به نشونه باشه تکون داد و به طرف سوفی که هنوز روی زمین نشسته بود برگشت و گفت:

_من امشب پیش نورا میمونم ، تو میخوای پاشو برو سر کارت تا تو رو هم اخراج نکردن.

با این حرفش ، سوفی جیغ کشید و با استرس از جاش پرید.

_چطور رستوران یادم رفته ، واااای الان لارا پوستم رو میکنه.

از اینکه بخاطر من نرفته بود خجالت زده نگاهم رو ازش دزدیدم .

_ببخشید به خاطر حال بد من ، حتما یادت رفته ! شرمندم

سرم رو پایین انداختم که سوفی نزدیکم شد و با عجله بوسه ای روی گونه ام نشوند و درحالی که ازم دور میشد داد زد:

_تو خواهر منی ، دیگه نبینم از این حرفا بزنی

سرم رو بلند کردم و نگاهی بهش انداختم که با عجله کیفش رو زیر بغلش زد و از همون در اتاق بوسه ای روی هوا برامون فرستاد و بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن در توی سکوت خونه پیچید.

جولیا نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و از کنارم بلند شد

_من برم یه چیزی درست کنم بخوریم.

میلی به غذا نداشتم ولی برای اینکه ناراحت نشه سری به نشونه تاکید براش تکون دادم که از اتاق خارج شد.

هنوز روی تخت دراز نکشیده بودم که با بلند شدن صدای موبایلم پوووف کلافه ای کشیدم و بلند شدم.

یادم رفته بود آخرین بار کجا گذاشته بودمش ، تقریبا تموم اتاق رو گشتم ولی نبودش.

هرکی بود پشت هم زنگ میزد و ول کن هم نبود ، کلافه روی تخت نشستم که چشمم خورد به لباس های روی زمین که تعویض کرده بودم.

با عجله به طرفشون رفتم ودستم و داخل جیب شلواری که روی زمین بود فرو بردم که گوشی رو پیدا کردم.

با دیدن شماره کسی که زنگ میزد استرس کل وجودم رو گرفت .

حالا چی جوابشون رو بدم و چه دروغی سرهم کنم !

مامان ول کن نبود و پشت هم زنگ میزد ، میدونستم بخاطر شرط بابا زنگ زده ببینه چه خبره !

حتما بابا بهش گفته از زیر زبونم حرف بکشه یا به برگشتن راضیم کنه !

آب دهنم رو قورت دادم و انگشتم رو وصل تماس کشیدم

موبایل رو با دستای لرزونم کنار گوشم گذاشتم که صدای غمگین مامان توی گوشی پیچید:

_الووو نورا دخترم

شروع کردم به قدم زدن و با استرس لب زدم

_سلام مامان خوبی ؟؟

صداش بعد از چند ثانیه به گوشم رسید

-نمیدونم چرا خطا امروز قطع وصل میشن ، چ خبرا عزیزم ؟

مامان یه عادتی داشت که وقتی برای چیزی زنگ میزد نمیتونست طاقت بیار و همون اول نپرسه .

_هیچ سلامتی ، درس خبری خاصی نیست

گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و جدی گفت :

_کار چی شد پیدا کردی؟؟

آهان بالاخره پرسید ، نمیدونستم چی بگم که نفهمن دروغ میگم

لبه پنجره رو به خبابون نشستم و درحالی که سرم رو به شیشه تکیه میدادم گفتم:

_آره پیدا کردم

صدای شادش چنگی زد به قلب ناراحت و غمگینم .

با خوشحالی زمزمه کرد :

_چه کاریه ها ؟؟ خوبه ؟ بابات خیلی سخت گیره دخترم

آب دهنم رو قورت دادم و به سختی بابت دروغی که مجبور بودم بگم ، لب زدم :

_آره کارش خوبه پیش یکی از استادام کار میکنم

مامان با شادی که توی صداش موج میزد خوبه ای زیر لب گفت و ادامه داد:

_خداروشکر که کار خوبی پیدا کردی ، اصلا دلم نمیخواست درست رو ول کنی و برگردی

صداش غمگین شد و آهی کشید و بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد:

_اون از خدا بی خبر ما رو بدبخت کرد ، دوست نداشتم آرزوهای توام پر پر بشن ، امشب بعد از مدت ها خیلی خوشحال شدم عزیز دلم.

از این که این همه دروغ تحویلشون میدادم از خودم خجالت میکشیدم و حالم گرفته تر از قبل میشد.

توی دورغ هایی که گفته بودم دست و پا میزدم و راه فراری هم نبود

روی شیشه خاک گرفته پنجره اشکال نامفهوم میکشیدم و درجواب حرف های مامان همش با آره یا نه جواب میدادم.

حالم از خودم بهم میخورد و احساس خفگی میکردم

مامان فهمید بی حوصله ام ،بعد از چند دقیقه حرف زدن بالاخره راضی شد قطع کنه.

میدونستم دیر یه زود بابا وکیلشو میفرسته تا سر از کار من دربیاره و راست و دروغ ماجرا رو بفهمه .

گوشی به دست همونطور لبه پنجره خیره به خیابون مونده بودم که با نشستن دست جولیا روی شونه ام به خودم اومدم

_با کی حرف میزدی ؟؟

بدو اینکه به سمتش برگردم زیر لب زمزمه کردم.

_باید کار پیدا کنم هر چه زودتر

جولیا نزدیکم شد و کنارم لبه پنجره نشست.

_باز چی شده نورا ؟؟ با کی صحبت میکردی؟

لبم رو با دندون کشیدم و درحالی که سرم رو به شیشه تکیه میدادم گفتم:

_مامانم بود

نگاهی به قیافه ناراحتم انداخت و کنجکاو پرسید:

_خوب ؟؟ چی گفت که حال و روزت این شده ؟؟

پیشونیم رو ماساژ دادم و نفسم رو کلافه آه مانند بیرون فرستادم.

_بابا گذاشته بودش که زنگ بزنه آمار من رو دربیاره ، منم گند زدم به همه چی!

دستای سردم رو بین دستاش گرفت و سوالی پرسید:

_مگه چی گفتی !؟

زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و با استرس نالیدم:

_برای اینکه ناراحت نشن گفتم که کار میکنم و درآمدم خوبه.

سکوت کردم که پشت دستم رو نوازش کرد آروم لب زد:

_خوب این کجاش بده ؟؟

نگاه ازش دزدیدم و با ناراحتی لب زدم:

_اشتباهی از دهنم در رفت و گفتم ، پیش استادم کار میکنم و شخص مطمعنیه.

دستم توی دست جولیا فشرده شد و عصبی گفت:

_از همه این آدم چرا گفتی استادم ؟؟

چنگی به موهای پریشونم زدم و درمونده نگاهم رو از پنجره به ساختمون رو به رو دوختم.

_خودمم نمیدونم چرا این حرف رو زدم .

به طرفش برگشتم و با استرس ادامه دادم:

_ولی هرچی بود ذهنم خیلی درگیره، اون لعنتیم ذهنم رو مشغول کرده بود نمیتونستم روی حرف زدنم تمرکز کنم.

توی فکر فرو رفت و درحالی که لباش رو جلو میداد بی تفاوت لب زد:

_چیزی که شده ، پس بیخیال باش!

بلند شدم و درحالی که باز به طرف تخت خوابم میرفتم لب زدم:

_نمیشه بیخیالش شم ، حالا کار از کجا پیدا کنم.

موهاش رو یک طرف سرش جمع کرد و درحالی که نگاهش رو به اطراف میچرخوند گفت:

_باز از فردا باید شروع کنیم به گشتن دنبال کار !

بی حوصله خودمو روی تخت انداختم و ناراحت لب زدم:

_پیدا نمیشه ، لعنتی نیست هرچی میگردم

بلند شد و بدون توجه به لحن ناراحت من به طرف در اتاق رفت و در همین حال گفت:

_به جای دراز کشیدن و افسرده شدن بلند شو بریم یه چیزی بخور ، بعد بیایم یه فکری به حالت بکنیم.

نگاهی به وضعیت خودم انداختم دیدم راست میگه ، جدیدا یا درحال گریه کردنم یا توی رختخوابم پهنم .

از اون نورای شاد و شیطون قدیمی هیچی نمونده بود ، جز یه دختر افسرده بیمار !

با این فکرا بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم.

باید اول صورتم رو میشستم و سرحال میومدم ، بعد میرفتم برای غذا .

با دیدن خودم توی آیینه وحشت کردم ، من چرا اینطور شدم ؟؟

توی این دو روز از بس خودمو اذیت کرده بودم که رنگ صورتم به شدت رنگ پریده و زرد بود .

از طرف دیگه زیر چشمامم گود شده بود ، حالم از خودم به هم میخورد ، آدمی که همیشه شاد و سرحال و مرتب بود حالا به روزی رسیده بود که حتی خودشم از دیدن خودش توی آیینه چندشش میشه.

دستامو زیر شیر آب سرد فرو بردم و آب رو محکم به صورتم پاشیدم ، انقدر آب ریختم که نفسم از سرما بریده بریده بیرون میومد و حس تازگی و طراوت وجودم رو گرفت.

بعد از بستن شیر آب ، حوله رو بیرون کشیدم و درحالی که صورتم رو خشک میکردم بیرون رفتم

داخل آشپزخونه که شدم با دیدن جولیای که مشغول درست کردن غذایی بود و با سلیقه سفره رو چیده بود شرمنده سرم رو پایین انداختم

_خیلی لطف کردی ، اگه تو نبودی معلوم نبود چطور میخواستم از پس کارهام بربیام و قطعا از گرسنگی هم تلف شده بودم

صندلی رو بیرون کشیدم و نشستم ، جولیا با صدای صندلی به طرفم برگشت

_إه بالاخره اومدی ؟؟

بشقابی که یه نوع غذای که نمیدونستم چیه ، رو جلوم گذاشت و خودشم رو به روم نشست .

_بخور سرد نشه!

قاشق رو بلند کردم و شرمنده نگاه ازش دزدیدم و گفتم:

_ببخشید همه کارهای منم افتاده گردن تو !

غذای توی دهنش رو قورت داد و با چشمای گرد شده نگاهی بهم انداخت و گفت:

_این چه حرفیه میزنی ؟ تو مثل خواهرم میمونی.

خنده ریزی کرد و بریده بریده گفت:

_از شر خوابگاه هم خلاص شدم دیگه اومدم اینجا.

لبخندی به لحن شوخش زدم و غذا رو توی دهنم گزاشتم که با حس طعم تندش صورتم جمع شد .

با عجله لیوان آبی پر کردم و سر کشیدم و شروع کردم به تند تند نفس کشیدن که جولیا با تعجب نگاهم کرد و گفت :

_چی شده ؟؟

اشاره ای به غذا کردم و با صورتی گُر گرفته نالیدم :

_خیلی تنده

با لذت قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت .

_این یه غذای فرانسویه ، مامانم یادم داده ، عاشقشم خیلی خوشمزس نه ؟؟

به اجبار سری به نشونه تاکید براش تکون دادم و شروع کردم به خوردن!

اون شب با هزار فکر و خیال خوابیدم و همش استرس فردا رو داشتم

نمیدونستم کجا برم و به کجا پناه ببرم

صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدم سردرگم و درمونده همراه با جولیا دانشگاه رفتم.

میترسیدم با استاد رو به رو بشم ، دوست نداشتم بعد از اون حرفایی که بهم زده بود باز ببینمش.

حس میکردم نگاهش روی من ، فقط برای انداممه و هیچ حسی به من نداره.

نمیدونم چرا این موضوع آزارم میداد که فقط براش یه محرک جن…سی ام نه چیز دیگه ای.

بعد از کلاس مهمی که داشتم همراه با جولیا داشتم از سالن بزرگ دانشگاه بیرون میرفتم که با دیدن استاد که داشت از رو به رو میومد قلبم از حرکت ایستاد.

سرش پایین بود و به سمت ما میومد که با نزدیک شدن چند دانشجو دختر بهش ایستاد و شروع کرد به حرف زدن باهاشون ، پیراهن جولیا رو کشیدم که با تعجب به طرفم برگشت .

_چرا اینجوری میکنی نورا ؟؟

درحالی که چشم از استاد برنمیداشتم پیراهن جولیا رو کشیدم و بدون توجه به غُرغُراش گوشه سالن بردم.

_استاد رضایی اینجاس !

با تعجب نگاهم کرد و بعد از مکثی بی تفاوت لب زد:

_خوب اینجا باشه .

با چشمایی که از تعجب گرد شده بودن دستش رو کشیدم .

_یعنی چی این حرفت ؟؟

لب پایینش رو دست کشید و بی تفاوت دستاش رو به اطراف تکون داد و گفت:

_یعنی باشه که باشه !
دلیل نمیشه تو هر دفعه که بخوای ببینیش اینطوری از دستش فرار کنی !

کمی سخت رفتار کن نورا ، نزار فکر کنه کم آوردی و ازش میترسی.

جولیا راست میگفت نباید از دستش فرار میکردم ، بالاخره اون که استاد این دانشگاس و دیر یا زود باهاش روبه رو میشم .

با این فکر سعی کردم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو برگردونم .

من هنوز همون نورام هیچ چیزی فرق نکرده ، اونی که باید خجالت بکشه من نیستم.

هنوزم همونجا ایستاده بودم که استاد همراه با همون چند دختری که دورش رو گرفته بودن ،نزدیک شد .

با اشاره که جولیا بهم داد سعی کردم صاف بایستم و بی تفاوت رفتار کنم.

در همین حین جان همکلاسیمون که از روز اول به من گیر داده بود به طرفم اومد و با چرب زبونی بلند گفت:

_سلام خانومای زیبا !

نگاهی به من انداخت و دستم رو بالا گرفت و بوسه ای پشت دستم زد.

حالم ازش بهم میخورد ، خواستم دستم رو عقب بکشم که با دیدن نگاه استاد که روی دست من خیره شده بود از لج اون با ناز خندیدم که جان ناباور نگاهم کرد و کم کم نیشش تا بنا گوش باز شد.

سرم رو برگردوندم که با دیدن نگاه به خون نشسته استاد خشکم زد اینقدر نگاهش ترسناک بود که با ترس یکدفعه دستم رو عقب کشیدم.

دخترای اطرافش رو کنار زد و با قدم های عصبی به سمتم اومد ، از ترس یک قدم عقب رفتم و به جولیا چسبیدم

عقب عقب بالا رفتم ، و با ترس به جولیا چسبیدم ، استاد به شدت قیافه اش ترسناک شده بود و از چشماش خون میبارید.

بهمون که رسید یه نگاه ترسناک به من انداخت و بدون اینکه نگاه از من بگیره خطاب به جان لب زد:

_آقای میلر شما احیانا الان نباید سر کلاستون باشید؟؟

دستم رو با عجله از دست جان بیرون کشیدم که نگاه استاد باز روی دست من نشست و دیدم که چطور فَکَش روی هم فشار داد .

بی اراده از ترس به خودم لرزیدم و دست جولیا رو محکم فشردم.

جان با تعجب نگاهی به استاد انداخت و به اجبار باشه ای زیر لب زمزمه کرد

درحالی که بوسه ای روی هوا برام میفرستاد ازمون دور شد.

با دیدن این حرکتش استاد گردنش رو کج کرد و از پشت دندو های کلید شده اش غرید:

_شما چند لحظه با من بیاید خانوم احمدی

نگاه تند و تیزی به من انداخت که جولیا دستم رو به گرمی فشرد و درحالی که یک قدم به جلو برمیداشت دقیقا سینه به سینه استاد ایستاد و گفت:

_نورا هیچ جایی با شما نمیاد‌‌.

استاد عصبی نیشخندی زد و درحالی که نگاهش رو از من نمیگرفت کلافه گفت:

_کسی با شما کار نداره خانوم ! پس لطفا دخالت نکنید.

جولیا عصبی خندید کرد .

_هر چیزی که به نورا مربوط باشه به منم مربوطه !

دستم رو گرفت و خواست دنبال خودش بکشه که استاد روبه روش ایستاد و درحالی که سرش رو نزدیک گوش جولیا میبرد با صدای که از شدت عصبانیت میلرزید از پشت دندون های کلید شده اش غرید :

_اگه دلت نمیخواد از این دانشگاه اخراج بشی ، توی کارهای من دخالت نکن فهمیدی؟

جولیا دستم رو فشرد معلوم بود که به شدت عصبیه ، انگشتش رو جلوی استاد تکون داد و خواست حرفی بزنه که نزاشتم و بازوش رو گرفت و به عقب کشیدمش.

نمیخواستم بخاطر من از دانشگاه اخراج بشه ، عصبی دستش رو از دستم بیرون کشید و موهاش رو چنگ زد و کلافه خطاب بهم گفت:

_چیکار میکنی نورا ، بزار جوابش رو بدم!

با نگرانی صورتش رو بین دستام قاب گرفتم و با استرسی که از اخراجش داشتم با صدای لرزون لب زدم:

_باشه عزیزم خودم جوابشو میدم ، فقط بزار چند دقیقه برم باهاش حرف بزنم و بیام باشه ؟؟

لب پایینش رو با دندون کشید و عصبی نگاهش رو به استاد دوخت و گفت :

_باشه فقط چند دقیقه ، اونم در شرایطی که خودمم نزدیکت باشم

استاد خواست چیزی بگه که با عجله تند گفتم:

_باشه باشه !

استاد اشاره ای بهم کرد و راه افتاد ، نگاهی به اطراف کردم خداروشکر از بس دانشگاه شلوغ بود کسی حواسش به ما نبود و هرکسی سرش توی کار خودش بود

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و پشت سرش با فاصله راه افتادیم.

نزدیکی های سالنی که مخصوص پروژه های دانشگاه بود رسید ،داخل شد و در رو نیمه باز گذاشت .

نگاهم رو اطراف چرخوندم خلوت بود و کسی نبود پشت سرش داخل شدم ولی همینکه جولیا میخواست داخل بشه سد راهش شد و خداست در رو ببنده که جولیا زودتر پاشو لای در گذاشت و نزاشت.

با تعجب به اون دونفر نگاه میکردم ، باورم نمیشد داشتن دعوا میکردن و اینطوری باهم لج افتادن

جولیا با حرص هُلی به در داد و با صدای خفه ای گفت:

_منم باید باشم.

استاد بدون اینکه جوابی بهش بده سعی داشت در رو ببنده که عصبی درحالی که از دو طرف موهام رو چنگ میزدم عصبی جلو رفتم

کتش رو از عقب کشیدم که به طرفم برگشت با دست اشاره کردم کنار بره

پوووف کلافه ای کشید و عقب رفت ، در رو کنار زدم و خطاب به جولیا لب زدم:

_جولی جان چند لحظه بمون تا ببینم حرف این آقای محترم چیه؟؟

جولیا خصمانه نگاهی به استاد انداخت و سرش رو به نشونه تاکید حرفم تکون داد و عقب رفت.

خیالم که از جولیا راحت شد ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و هنوز به عقب برنگشته بودم که با حلقه شدن دستی دور کمرم چشمام گشاد شدن.

چرخوندم و تا به خودم بیام کمرم رو محکم به دیوار کوبید و بهم چسبید.

از درد کمرم چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و آخی از بین لبهام خارج شد

هنوز چشمام بسته بود که سرش نزدیک گوشم آورد و با صدای فوق العاده عصبی لب زد:

_بار آخرت باشه میبینم به اون پسره رو میدی و بهش لبخند ژکوند تحویل میدی فهمیدی؟

حرص تموم وجودم رو فرا گرفت ، درحالی که از خشم نفس نفس میزدم پوزخند صدا داری زدم و بدون اینکه نگاش کنم لب زدم:

_به شما ربطی نداره که من بخوام جواب هرکسی رو بدم یا ندم.

عصبی فَکم رو بین دستش گرفت و فشار داد و با چشمایی که از خشم زیاد قرمز شده بودند توی صورتم فریاد زد:

_اگه جرات داری یه بار دیگه تکرار کن چی گفتی ؟!

از دیدن چشمای به خون نشسته اش ترس بدی به دلم چنگ انداخت

ولی سعی کردم بی تفاوت باشم !

نگاهم رو ازش دزیدم و سعی کردم ازش نترسم و ترسم رو پنهون کنم

سرم رو چرخوندم و با نیشخندی گوشه لبم گفتم:

_همونی که شنیدید .

با این حرفم چنان مشت محکمی به دیوار کنار سرم کوبید که از ترس جیغ خفه ای کشیدم و بالا پریدم

توی خودم جمع شده بودم که سرش رو کنار گوشم برد و با لحن فوق العاده عصبی گفت:

_فقط کافیه یه بار دیگه اون رو دور و برت ببینم ، من میدونم با تو !
روزگارتو سیاه میکنم فهمیدی نوووورا

نورا رو چنان با داد گفت که به خودم لرزیدم.

بی اختیار باشه ای زیر لب زمزمه کردم

دستش رو پشت گوشش گذاشت و سرش رو نزدیک تر آورد

_چی نشنیدم ؟؟؟

آب دهنم رو قورت دادم و با بغض نالیدم :

_گفتم باشه دیگه لعنتی دست از سرم بردار .

حرفام رو بریده بریده میگفتم و نفسم بالا نمیوند

حالم داشت ازش بهم میخورد

همه چی رو به من تحمیل میکرد ، بی اراده گریه ام بالا گرفت

با دیدن گریه هام ، کلافه چنگی به موهاش زد و چند قدم عقب رفت .

با دور شدنش از خودم ، دستی به گلوی متورمم کشیدم و با پشت دست اشکام پاک کردم

سنگینی نگاهش روی صورتم حس میکردم ولی بدون اینکه نگاهش کنم.

عقب گرد کردم و با پاهای لرزون به طرف در سالن رفتم .

دستم روی دستگیره ننشسته بود که با حرفی که زد با تعجب سرجام خشکم زد

این رو از کجا میدونست لعنتی !

باورم نمیشد از حرفی که شنیدم ، هنگ کرده به عقب برگشتم و درحالی که سرم رو کج میکردم با چشمای ریز شده سوالی پرسیدم:

_چی گفتی؟؟

چند قدم جلو اومد و دقیق رو به روم ایستاد و با نشیخندی گوشه لبش نگاهی بهم انداخت گفت:

_وکیل پدرتون گفتن بهت بگم یه سر بری پیشش،میشناسیش که ؟

قلبم ایستاد و با چشمایی گشاد شده از ترس آروم لب زدم:

_تو اون رو از کجا میشناسی ؟؟

با غرور چرخی دورم زد ، نزدیک صورتم که رسید طره ای از موهام رو بین انگشتاش گرفت و درحالی که جلوی بینیش میگرفت با همون نگاه مرموزش نگاهش رو به چشمام دوخت و لب زد:

_من خیلی چیزا درباره تو میدونم خانوم کوچولو !

دهن باز کردم چیزی بهش بگم که موهام رو ول کرد و با قرار گرفتن انگشتش روی لبم حرف توی دهنم ماسید .

انگشتش روی لبم کشید و درحالی که نگاه از لبام نمیگرفت گفت:

_پس مراقب رفتارت باش !

واه زندگی شخصی من به دیگران چه مربوط ! این چیکارس که داره برای من تایین و تکلیف میمکنه.

عصبی دستش رو پس زدم که بالاخره نگاه از لبام گرفت و خیره چشمام شد

عصبی از پشت دندون های کلید شده ام غریدم :

_زندگی من به تو هیچ ربطی نداره ،فهمیدی ؟؟

نیشخندی به صورت متعجبش زدم، عقب گرد کردم که از سالن خارج بشم ولی لعنتی دستاش رو محکم دورم حلقه کرد و از پشت محکم بهم چسبید .

صدای عصبیش کنار گوشم باعث شد باز ازش بترسم و توی خودم جمع بشم.

_این حرفا رو نشنیده میگیرم ، توام دیگه تکرار نمیکنی فهمیدی؟؟

هیچی نگفتم که پهلوهام رو محکم توی دستاش گرفت و فشار داد.

از درد پهلوم چشمام محکم روی هم فشار دادم تا مبادا جیغم دربیاد .

ولی با فشار بیشتر دستاش بی اراده آخی از بین لبهام خارج شد

سرش رو نزدیک گوشم آرود و با صدایی که از شدت عصبانیت دورگه شده بود از پشت دندون های کلید شده اش غرید :

_چشم گفتنت رو نشنیدم!

نمیخواستم جلوی اون زورگو کوتاه بیام برای همین از درد به خودم میپیچیدم ولی چیزی نمیگفتم که سرش رو توی گودی گردنم فرو برد .

با عصبانیت گازی از گردنم گرفت که از دردش نفسم توی سینه حبس شد .

از بس از شدت درد لبم رو گاز گرفته بودم تا صدام درنیاد که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید.

برای اینکه از این دیوونه بازی هاش دست برداره و ولم کنه به اجبار زیر لب چشمی گفتم .

اینقدر صدام ضعیف بود که به زور به گوش های خودم میرسید ولی اون لعنت صدام رو شنید و ازم جدا شد .

از اینکه اینقدر تحقیر شده بودم نفسم بالا نمیومد ،نمیخواستم برده حلقه به گوش این آدم بشم .

کسی که به شدت دوست داره توی هر موقعیتی من رو تحقیر و آزار بده .

ازش جداشدم و با قدم های عصبی به سمت در رفتم دستم روی دستگیره ننشسته بود که با لحن پیروزمندی خطاب بهم بلند گفت:

_همیشه همینطور حرف گوش کن باش ، یادت باشه همیشه حواسم بهت هست .

بدون اینکه جیزی بهش بگم در سالن رو محکم بهم کوبیدم و خارج شدم.

از حرص و عصبانیت بدنم به لرزه افتاده بود ، تمرکزی روی راه رفتنم نداشتم دستم رو به دیوار سالن گرفتم و آروم آروم قدم برمیداشتم که صدای نگران جولیا باعث شد سرم رو به طرفش برگردوندم .

_اون کثافت چیکارت کرده باز ؟؟

با عجله دستی به چشمام کشیدم و سعی کردم اشکام رو پاک کنم ولی دیر شده بود و جولیا با دیدنم با حرص زیر لب زمزمه کرد :

_باید ببینم حرف حساب این کثافت چیه !

با عجله قدمی به عقب برداشت که به سمت سالن بره ، ولی با ترس بازوش رو گرفتم و باز به سمت خودم کشیدمش.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10832
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.