| Wednesday 21 October 2020 | 13:18
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 1

رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا 1

امروز اولین روز رفتنم به دانشگاه بود و به شدت استرس داشتم ، هیچ کس رو توی لندن نداشتم و تک و تنها نمیدونستم چیکار کنم !

هرچند پدر من رو مستقل بار آورده بود ولی همیشه عقایدش رو به من تحمیل میکرد !

آخه مگه دانشگاهای کشور خودمون چشه که من رو به اجبار فرستاده اینجا ،کلافه شروع کردم به لباس پوشیدن یه تاپ مشکی پوشیدم که تضاد جالبی با بدن سفیدم ایجاد کرده بود و بدنم از بس سفید و صاف بود اینجوری توی دید همه میفتاد همیشه سعی میکردم لباس باز مشکی یا رنگایی که باعث جلب توجه میشن رو بپوشم و همه از هیکل بی نقصم تعریف کنن یه جورایی خوشم میومد…

شلوار لی آبی رنگی ، که کمرش مدل داشت و کمر باریکم رو قشنگ نشون میداد رو همراه با کت ستش پوشیدم و با برداشتن کیفم و سویچ ماشین از خونه خارج شدم و به طرف دانشگاه روندم
امیدوار بودم همه چی خوب پیش بره
به مقصد که رسیدیم با دیدن دانشگاه پزشکی با لذت خیره زیباییش شدم بعد از پارک کردن ماشین نگاهی به ساعت مچیم انداختم که با دیدن ساعت چشمام گرد شد وااای دیر شد ! با عجله کیفم رو برداشتم و بدون اینکه نگاهی به اطراف بکنم دنبال کلاسم گشتم

با دیدن شماره کلاس نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و موهام رو کنار زدم و بدون اینکه در بزنم وارد شدم !

ولی با دیدن کلاس پر از دانشجو که با کنجکاوی خیره من بودن برای یه لحظه ماتم برد ولی زود به خودم اومدم و در رو بستم ،خواستم برم بشینم که با صدای تمسخر آمیز کسی سرجام خشکم زد ولی سعی کردم بروز ندم که استرس دارم

_احیانا چیزی یادتون نرفته لیدی؟

به عقب برگشتم که با دیدن پسر جووونی که بی شباهت به مانکن ها نبود و عجیب جذاب بود شیطون نگاهم رو به اطراف چرخوندم و درحالی که لبام رو جلو میدادم گفتم:

_نه چی؟

با این حرفم کلاس از خنده ترکید که انگار عصبی شده باشه نیشخندی بهم زد و با قدم های بلند خودش رو بهم رسوند و رو به روم ایستاد

نگاهی به چشمام انداخت و با غرور خاصی پوزخندی بهم زد و گفت:

_اینجا تویله نیست خانوووم که سرتو انداختی پایین و بدون اجازه داخل شدی

اووووه شت این استاد بود؟ پس چرا اینقدر ناز و خوشکله!!

این حرفو به فارسی بلند گفتم که نمیدونم توهم ذهن من بود ، یا واقعا استاد خندید

با دست اشاره کرد بشینم ولی قبلش گفت فامیلتون؟

_نورا هستم، نورا احمدی

سری برام تکون داد که با لوندی خاصی که از بچگی جزیی از وجودم بود موهای پریشون دورم رو کنار زدم و با قدم های ناموزون که باسن و کمرم رو بیشتر توی دید قرار میداد به طرف ته کلاس رفتم.

میدیدم که چطور پسرای کلاس زُم باسن و کمر من شدن و این موضوع باعث میشد غرور وجودم رو بگیره که پسرا با یه ناز من چطوری کم میارن و چشماشون دنبال منه !

کنار دختر ریز میزه ای که به شدت بانمک بود نشستم که چشمم خورد به استاد هنوزم خیره من بود و پلکم نمیزد
ریز ریز خندیدم و زیر لب زمزمه کردم:

_اووووف نگو توام خیره هیکلم بودی شیطون!

این یه واقعیت بود که همه از بچگی توی گوشم فرو کرده بودن که هیچ کس نمیتونه هیکل من رو ببینه و بتونه نگاه ازم بگیره و منم از بس شیطون و بازیگوش بودم از اذیت کردن پسرا لذت میبردم.

با دیدن خندم اخماش توی هم رفتن و با قدم های عصبی به طرف میزش رفت.

وقتی موضوع بحث امروز رو گفت با چشمای گشاد شده خیرش شدم آخه بحث درباره پرده بک..ارت و رابطه جن..سی هم شد بحث!

راحت توضیح میداد و با تصویرهای مختلفی که روی پروژکتور نمایش میداد توضیح هاش رو تکمیل میکرد

عکس های زن و مردای نیمه برهنه روی هم باعث شده بود با تعجب بیشتری خیره دهن استاد بشم !

واااه اینا حیا ندارن اینا چیه! یارو رسما داره فیلم س..ک…س میزاره

استاد که سرگرم توضیح دادن بود برای یه لحظه چشمش به من خورد که نمیدونم توی نگاهم چی دید که اول با تعجب خیرم شد ولی کم کم لبخند شیطونی روی لبش نقش بست و با لحن بدجنسی به من اشاره کرد

_بیا اینجا توضیح بده ببینم چی یاد گرفتید؟ انگار خیلی خوب حواستون به همه چی بوده

_یا امام زاده بیژن ! این چی میگه؟؟ من برم چی رو توضیح بدم بگم زن و مرد چطور روی هم …. استغفرالله

همه دانشجوها به طرف من برگشتن ، آب دهنم رو با ترس قورت دادم و با نگاهی به بچه ها ،با لکنت لب زدم:

_حتما باید بیام؟ نمیشه ، اون چیز بدا رو من توضیح ندم

با این حرفم کلاس از خنده ترکید واه اینا چشونه کجای حرف من خنده داشت که اینا میخندن؟

استاد عصبی خیرم شد و با لحن دستوری گفت:

_گفتم بیا اینجا و درس رو توضیح بده

نه این ول کن نیست تا من رو به گناه نکشونه دست برنمیداره

دندونام روی هم سابیدم و با حرص بلند شدم و به طرفش رفتم و کنارش ایستادم

انگار داره بازی مهیجی نگاه میکنه با دستش اشاره ای به پروژکتور کرد و با پوزخند لب زد:

_توضیح بده برای همکلاسیهات

به پشت سرم برگشتم که با دیدن تصویر های روی پروژکتور ، بلند وااای خدا مرگم بده ای گفتم و با دست چشمام رو پوشوندم

ایندفعه صدای خنده جمع بالاتر گرفت!
من مونده بودم اینا که نمیفهمن من به فارسی چی میگم چرا هی میخندن ؟
آخه وقتی حرصی و عصبی میشم یادم میره اینا خارجین ، باز من بلند بلند با خودم فارسی حرف میزنم

نکنه به خُل و چِل بازیام میخندن !
اره دیگه این چیزا برای اینا عادیه من تنها مثل منگولا چشمام رو بستم

لای انگشتام رو آروم باز کردم که چشمم خورد به استادی که از ته دل قهقه میزد!

دست پاچه سعی کردم صاف بایستم که کم مونده بود نقش زمین شم ، لبخند مسخره ای به بچه هایی که با حیرت نگاهم میکردن زدم که باز خندشون بالا گرفت

استاد دستی به پشت لبش کشید و با خنده ای که به سختی کنترلش میکرد گفت:

_نمیخواد توضیح بدی برو بشین

از خدا خواسته دوپا داشتم دوپای دیگه قرض گرفتم و باز سرجام نشستم

دختره که از اول پیشم نشسته بود با صورتی از خنده سرخ شده به طرفم برگشت و دستش رو به سمتم دراز کرد و با لهجه غلیظی به انگلیسی گفت:

_خوشبختم جولیا هستم

دستش رو به گرمی فشار دادم که با خنده ادامه داد:

_تا حالا اینقدر نخندیده بودم خوب براش توضیح میدادی دیگه

اخه مگه میشه برم اونجا جلوی اون همه مرد درباره چیز خانوما حرف بزنم حیای اینا کجا رفته درباره چیز زنا حرف بزنم یعنی دارم خودم رو براشون تشریح میکنم ولی بیخیال این خارجکی که چیزی نمیفهمه

بیخیال سری براش تکون دادم که بحث رو ادامه نداد

ولی تا اخر کلاس این استاد رابطه جنسی رو توضیح داد و من سرخ و سفید شدم
هر از گاهی نگاهش به من میفتاد از خنده قرمز میشد

اخه بگو الاغ مگه صورت من خنده داره؟؟

کم مونده بود یکی از دخترای کلاس رو ببره وسط کلاس و بره توی کارش ، زنده بحث رو باهاش تشریح کنه!

بحث مضخرفش که با خنده پسرا تموم شد ، بلند شدم و کیفمو روی دوشم انداختم و خواستم از کلاس خارج بشم که یکی از پسرای کلاس روبه روم ایستاد و با حالت چندشی نگاهی بهم انداخت و نزدیک تر شد

_تازه واردی؟ خیلی اندام س..ک…سی و هات.ی داری دختر! جووون میده برای….

بقیه حرفش بین خنده دوستاش گم شد بی اهمیت از گوشه چشم نگاهی به صورت بیش از اندازه سفید و موهای بور و اون چشمای ابی بی روحش انداختم و با تمسخر لب زدم
_برو کنار بچه !

خواستم از کنارش بگذرم که عصبی دستم رو گرفت و فشار داد

_از تو خوشم اومده دختر ، خیلی…

لبش رو گاز گرفت و نگاه چندشی به هیکلم انداخت که بدنم لرزید ولی به روی خودم نیاوردم و سعی کردم محکم باشم

بدون توجه به نگاه هیزشون که اندامم رو رصد میکردن از کنارشون گذشتم
و برای یک لحظه که سرم رو بالا گرفتم با دیدن استاد که با چشمای ریز شده خیره ما بود حرصم گرفت و با غیظ رو ازش برگردوندم.

همش تقصیر این عوضیه که این پسرا اینطور هار شده بودن از بس این مرتیکه براشون فیلم نیمه س..ک..سی گذاشته بود

همینطوری با خودم غُر میزدم که با برخورد با چیزی ، صورتم از درد جمع شد

جولیا چشم غره ای بهم رفت

_منو که آدم به این بزرگی باشم نمیبنی واقعا؟؟

دستی توی موهام کشیدم و با حواس پرتی نگاهی بهش انداختم:

_ببخشید مقصر این پسرای چندش کلاس بودن با حرفای بیخودشون حواسم رو پرت کردن

بهم نزدیک شد و با مهربونی دستش رو به سمتم گرفت ، دستش رو گرفتم که دنبال خودش کشوندم

_کدوم پسرا؟

چینی به بینیم دادم و با چندش گفتم:
_همونی که اونجاس داره نگاهمون میکنه

به سمت جایی که اشاره کردم نگاهی انداخت ، و به سرعت به طرفم چرخید و با بُهت آروم زمزمه کرد:

_نگو اون پسر جانِ بوده که بهت حرفی زده؟؟

سوالی براش سر تکون دادم که بهم نزدیکم شد و آروم گفت:

_باورم نمیشه

پووف کلافه ای کشیدم و سوالی پرسیدم:

_چی رو باورت نمیشه؟

داخل رستوران دانشگاه شدیم و درحالی که به گوشه رستوران اشاره میکرد با تعجب سرش رو تکون داد و گفت:

_اون یکی از پولدارترین پسرای دانشگاس و دنبال دخترای مثل خودشه همیشه و با اونا میگرده ، کمتر دیدم چشمش دختری رو بگیره و بهش توجه نشون بده

روی صندلی نشستم و دستی برای گارسون تکون دادم و بی اهمیت لب زدم:

_آخه اون زشت بدترکیب تعجب چی داره ؟

با این حرفم جولیا با چشمای گشاد شده از تعجب چند دقیقه خیرم شد و یکدفعه بلند شروع کرد به خندیدن ، اینم یه چیزیش میشد هااا همش میخنده

به گارسونی که با تعجب به جولیا نگاه میکرد دو قهوه با کیک سفارش دادم و دستم رو زیر چونه ام زدم و با تعجب خیره خنده های جولیا شدم

هر دفعه که چشمش به من میفتاد خنده اش شدت میگرفت ، میون خنده بریده بریده گفت:

_اگ..ه بدو..نه…بهش..چ..ی گفتی خودش رو می..کُشه

چشمام رو ریز کردم و با تعجب خیره دهنش شدم که دستش رو جلوی دهنش گرفت و سرفه ای کرد

وقتی دید باز چشمش ازش برنمیدارم ادامه داد

_آخه میدونی؟ اون با لباسای مارک داری که میپوشه ادعای مانکن بودن و خوشتیپی رو داره

چشمام رو بامزه گرد کردم و با لحن چندشی گفتم:

_خوشتیپ اونم اون؟؟ مانکن؟؟؟؟

باز خندش گرفت ولی به زور جلوی خودش رو گرفت و با حالت نازی لباش رو غنچه کرد و گفت:

_خیلی خوشحالم با تو آشنا شدم خیلی بامزه ای

قهوه ای که جلوم گذاشته شد رو برداشتم و مزه مزه اش کردم و درحالی که زبونی روی لب هام میکشیدم گفتم:

_مرسی عزیزم منم همینطور

بعد از اینکه قهوه ها رو خوردیم بلند شدیم تا سر کلاس بعدی بریم .

سرکلاس نشسته بودیم که با چیزی که یکدفعه به فکرم رسید به طرف جولیا برگشتم و با کنجکاوی پرسیدم:

_راستی اون استاد خوشتیپه اسمش چی بود؟

جولیا درحالی که سرش پایین بود و توی کیفش دنبال چیزی میگشت بی تفاوت گفت:

_امیرعلی رضایی

چی؟؟ اسمش ایرانیه؟ وااای یعنی هرچی بهش گفتم همه رو فهمیده !!

چیا که بهش نگفتم، خاااک توی سرت نورا

پس بگو چرا هرچی میگفتم میخندید وااای آبروم پیشش رفته بود

آب دهنم رو قورت دادم و با بُهت لب زدم:

_ایرانیه آره؟؟

جولیا یه طوری برگشت و نگام کرد که از سوال خودم پشیمون شدم ، خوب دختر خنگ میخوای کجایی باشه با این اسم و فامیلی تابلویی که داره.

دندونام رو از حرص روی هم سابیدم ، چقد گند زده بودم بهش گفتم چقد ناز و خوشکلی !

با این فکر عصبی با کف دست محکم به پیشونیم کوبیدم که جولیا با چشمای گرد شده خیرم شد

_چرا خودتو میزنی؟

حالا چی به این بگم ، روی هم رفته یه چیزایی براش توضیح دادم که باز شروع کرد مثل دیوونه ها خندیدن!

دستامو زیر چونه ام زدم و کلافه نگاهی به جولیای که از خنده سرخ شده بود انداختم.
اینم انگار من براش شده بودم جُک و طنز که راه به راه فقط میخنده

سرم رو روی میز گذاشتم و کلافه نالیدم:

_چند وقته توی این دانشگاس؟

_فکر کنم چند سالی میشه ، با اینکه سنی نداره ولی جزو بهترین هاس ، تازه عضو هیئت علمی دانشگاه هم هست

با فکر به گندایی که زدم سرم درد گرفته بود و همش پیش خودم فکر میکردم الان درباره من چی فکر میکنه
البته اینم بگم که من از بچگی عادت دارم به خرابکاری کردن.

ولی خداییش خیلی جذاب بود وقتی یاد هیکلش میفتادم ، ته دلم قیلی ویری میرفت اولین بار بود که با دیدن پسری اینطوری از خود بی خود میشم

درسته شیطنت های داشتم ولی همیشه پسرا به من کشش داشتن و دنبالم میفتادن ولی من تا حالا خوشم از کسی نیومده بود

ولی این کثافت واقعا خوشکل و جذاب بود

وقتی کلاس هام تموم شد جولیا رو به خوابگاه دانشجویی رسوندم تا یاد بگیرم خونه اش کجاس و دوستی اینجا داشته باشم و تنها نمونم

به خونه که رسیدم و برای اینکه خستگی از تنم دربیاد دوش کوتاهی گرفتم ولی این استاد از جلوی چشمام برای یه ثانیه هم کنار نمیرفت

روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم که باز اون هیکلش توی ذهنم نقش بست
پوووف کلافه ای کشیدم و روی تخت نشستم این چه فکرایی که من میکنم

بیخیال باش نورا …

بلند شدم و لباس های پوشیده ای تنم کردم باید میرفتم توی شهر کمی خرید میکردم یخچال تقریبا خالی بود

وکیل بابا این خونه رو دیزاین شده تحویلم داد بود ، ولی پیر کچل نکرده بود حداقل یخچال رو برام پُر کنه

حالا باید با شکم گرسنه بیرون میرفتم و خرید میکردم

نمیدونم توی شهری که همه چیزش برام غریب بود چقدر گشتم ولی وقتی به خودم اومدم که خسته و کوفته ام !

تموم خریدهایی که کرده بودم رو توی ماشین انداختم و با بلند شدن صدای شکمم ، یادم افتاد که از صبح تفریبا چیزی نخوردم و به شدت گرسنه ام!

در اولین رستورانی که سر راهم بود ماشین رو پارک کردم و با لوندی سویچ ماشین رو سمت نگهبان گرفتم تا برام پارکش کنه و خودم داخل رستوران شدم

میدونستم لباسام برای همچین رستوران لوکسی زیادی رسمیه ولی برای من مهم پُر کردن شکمم بود

بدون اینکه به اطراف نگاه کنم سر میزی نشستم که با گرفته شدن لیستی جلوی صورتم سرم رو بالا گرفتم و با دیدن گارسونی که خوش امد گویی میکرد و ازم میخواست غذایی انتخاب کنم بی تفاوت بدون اینکه تکونی بخورم آروم لب زدم

_بهترین غذای امشب یا همون غذای مخصوص سرآشپزتون رو برام بیار

چشمی گفت و با عجله ازم دور شد .

با حس سنگینی نگاهی سرم رو چرخوندم که با دیدن شخصی که دو میز اون طرف تر کنار دختر لوند و جذابی نشسته بود چشمام از تعجب گشاد شدن

خیره نگاهم میکرد که با دیدن نگاه متعجبم پورخندی بهم زد و صورتش رو برگردوند

عصبی دستم رو مشت کردم !

و زود نگاهم رو ازشون گرفتم ، ولی عجیب دوست داشتم بار دیگه نگاهی به اون دختر بندازم و ببینم انتخاب این استاد مغرورمون چیه؟

بعد از اینکه غذام تموم شد هرچی خواستم بیرون برم نمیشد و یه چیزی باعث میشد بخوام کمی فضولی کنم

دستشویی رفتن بهانه خوبی بود هم از کنار میز اونا رد میشدم و هم میتونستم کمی فضولی کنم

نگاهی به استاد که سرش پایین بود و مشغول خوردن بود ، انداختم و بلند شدم و با قدم های آروم نزدیکشون شدم

‌ولی چشمم که به دختره خورد بی اراده مات زیبایش شدم موهای بلوندش که بلندیشون تا کمرش بود چشمای درشت ابی و درکل جذاب بود و دل نشین !

همینطوری خیره نگاهش میکردم که با فرو رفتن چیزی توی شکمم اخ بلندی گفتم و صورتم از درد جمع شد

درحالی که شکمم رو با دست فشار میدادم چشمام بسته ام رو روب هم فشار میدادم ،که با صدای استاد دقیق کنار گوشم از خجالت آب دهنم رو قورت دادم

_خوب انگار یه موش کوچولو گرفتم

چشمام رو باز کردم که با دیدن میزی که من احمق ندیده بودمش و با شکم باهاش برخورد کرده بود عرق سردی روی تنم نشست !

سرم رو آروم بلند کردم که با دیدن استاد که دقیق و با پوزخندی گوشه لبش خیره نگاهم میکرد لبخند مسخره ای زدم و دست پاچه گفتم:

_این میز از کجا سبز شد

دهن باز کرد که جوابم رو بده که با پیچیده شدن دست همون دختره دور بازوش و با ناز صدا کردنش نگاهش رو به سختی از من گرفت

_امیرعلی این خانوم میشناسی؟ چیزی شده؟

استاد نگاهی به من انداخت و پوزخند صدا داری زد و گفت:

_نه عزیزم ایشون چشماشون ضعیفه و نمیتونست جلوی پاشو ببینه و میخواستن زمین بخورن اومدم کمکش کنم

چی گفت ؟ مرتیکه بُز به من میگه کور

دختره شروع کرد به خندیدن از تمسخر و خندیدنش از خشم نفس نفس میزدم
و مطمعن بودم دماغم قرمز شده
از بچگی وقتی عصبی میشدم دماغم ناجور قرمز میشد !

از اینکه دستم مینداخت و تحقیرم میکرد اشک توی چشمام جمع شد

نگاهش توی صورتم چرخید و رنگ نگاهش تغییر کرد و خواست چیزی بگه ولی دختره درحالی که با خنده دست امیرعلی رو نوازش میکرد با ناز گفت:

_بریم دیگه عشقم

دستش رو کشید و استادی که مبهوت خیره صورت من بود رو تقریبا دنبال خودش برد

از حرص و عصبانیت نمیدونستم چیکار کنم ، دستام رو مشت کردم و درحالی که از پشت خیره رفتنشون بودم از پشت دندون های کلید شده ام غریدم

_بهم میرسیم استاد ، کاری میکنم خودت بیای به دست و پام بیفتی
اگه رام و عاشق خودم نکنمت نورا نیستم

نفهمیدم چطور تا خونه رانندگی کردم ،عصبی بودم تا حالا هیچ کسی نتونسته بود من رو تا این حد تحقیر کنه

مــــن!!

نورا تک دختر رییس بزرگترین کارخونه دار داروسازی ایران ،کسی که توی ایران درباره دارو حرف اول رو میزنه
همیشه پسرا دنبال من بودن و من با شوخی و شیطنت سربه سرشون میزاشتم ولی این استاد امشب کلا از خط قرمزای من گذشت

دوست دارم یه طورایی باهاش باشم واای نورا دختر خنگ چی میگی؟
با این حرفایی که امشب بهت زد باز داری چی میبافی برای خودت !

ندیدی چه دختر خوشکلی کنارش بود
ولی دست خودم نبود وقتی یاد اون هیکلش میفتم دوست دارم مال من باشه
اولین باره همچین حسی به کسی دارم

خیلی هیکلش س..ک..سی و جذابه
باید هر طوری شده مال من باشه

یعنی من میتونم به طرف خودم بکشونمش؟

این فکرای بی خودی که توی سرم چرخ میخورد کلافه ام کرده بود ، انگار دیووونه شده بودم

بعد از اینکه ماشین رو پارک کردم تموم وسیله های که خریده بودم رو به سختی تا داخل خونه کشوندم و در رو بستم

بعد از اینکه خونه رو مرتب کردم فکر امشب و حرفایی که بهم زد باعث میشد توی کارم مصمم تر بشم

باید برم توی نخ استاد آره !

هیچ کس نمیتونه جلوی من و طنازی هام مقاومت کنه

خسته و کوفته توی تختم دراز کشیدم و اینقدر به این موضوع فکر کردم که تقریبا بیهوش شدم

با صدای آلارم گوشی ، لای پلکام رو به سختی باز کردم و سعی کردم صداش رو خفه کنم که با یادآوری اینکه امروز دو کلاس مهم دارم مثل جن زده ها یک مرتبه روی تخت نشستم و کلافه چشمام رو با کف دست مالیدم.

بلند شدم و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم سراغ کمد لباسام رفتم و دستم به سمت پیرهن ساده ای رفت که وسط راه با یادآوری استاد پشیمون شدم و تموم لباسای شیکم رو بیرون کشیدم و روی تخت انداختم

امروز باید خوشکل و جذاب باشم تا نتونه چشم ازم برداره و خودش به سمتم کشیده بشه

اونوقت تلافی اون حرف دیشب رو سرش درمیاوردم
لباس دکلته ای قرمز رنگی که بلندیش تا سر زانوم بود و خیلی توی تنم قشنگ بود رو از بین لباسا بیرون کشیدم و پوشیدم

با دیدن خودم توی آیینه سوتی از لذت برای خودم زدم
عالی شده بودم ، موهامم با سشوار حالت دادم و آرایش قشنگی روی صورتم نشوندم

چون لباس کاملا باز بود و تقریبا بیشتر بدنم توی دید بود و با این هیکلی هم که من دارم مطمعنم کل پسرای دانشگاه زُم و خیره هیکل من میشن

بوسی برای خودم توی آیینه فرستادم و سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت دانشگاه روندم

پیش به سوی دیووونه کردن استاد !
اینو بلند گفتم و صدای آهنگ رو بالا بردم

به دانشگاه رسیدم و بعد از اینکه ماشین رو پارک کردم با قدم هایی آروم به طرف کلاس حرکت کردم

میدیدم که پسرا چطور میخ من شدن از جلوی هرکدوم میگذشتم نگاهی از بالا تا پایین بهم مینداختن

ولی من فقط نگاه یک نفرو میخواستم که بالاخره هم به دستش میارم

داخل کلاس که شدم جولیا با دیدنم سوت بلندی زد که توجه همه به سمتم جلب شد

_چه خوشکل شدی !

درحالی که کنارش مینشستم چشم غره ای بهش رفتم

_از اول بودم

خنده ریزی کرد و شروع کرد به حرف زدن ولی من همه حواسم پیش استادی بود که وارد کلاس شد و جدی پشت میز نشست

نگاه خیرم رو ازش نمیگرفتم ، که سرش رو بلند کرد و با دیدنم چند ثانیه ماتم شد ولی وقتی به خودش اومد پوزخندی بهم زد و روشو برگردوند

از حرص دستم رو مشت کردم ، فرو رفتن ناخون هام کف دستم و سوزشش هیچ کدوم از عصبانیتم کم نکرد.

تا آخر کلاس حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت و با غرور و جدیت درس میداد
اصلا باورم نمیشد اون همون استاد دیروزیه که از خنده قهقه میزد

نمیدونم چرا این آدم اینقدر برای من مهم شده بود ، تقصیر خود احمقم بود که دو روز نیست دیدمش اینطور خودم رو جلوش کوچیک کردم و سعی میکنم توجهش رو جلب کنم!

سعی کردم دیگه نسبت بهش بی توجه باشم و نگاش نکنم ، خیلی از این بهتر برای من هست

وقتی کلاس تموم شد همه بیرون رفتن و من بی توجه داشتم وسایلم رو جمع میکردم که با ایستادن کسی بالای سرم ، و پیچیدن عطر تلخی که عجیب به دلم نشسته بود

سرم رو بالا گرفتم که با دیدن استاد که دست به سینه با اخمای درهم خیره نگاهم میکرد ، دست پاچه شدم و کتاب از دستم افتاد

خم شدم که کتاب رو بردارم که با نشستن پاش روی کتاب ، اخمام توی هم رفت و سعی کردم کتاب رو از زیر پاش بیرون بکشم ولی بی فایده بود

بلند شدم و رو به روش ایستادم و حق به جانب ابرویی بالا انداختم و به فارسی بلند گفتم:

_احیانا کاری دارید استاد؟

یک قدم جلو اومد و دقیق مماس تنم ایستاد و با حس بدنش خواستم عقب برم که نزاشت و یکدفعه دستاش دور کمرم پیچید

دلیل این رفتاراش رو نمیفهمیدم
نه از دیروز خنده و تحقیرش و نه از امروز که پوزخند میزد و حالا هم که بهم چسبیده

با چشمای گشاد شده دستام روی سینه اش قرار گرفت و سعی کردن پسش بزنم ازین میترسیدنم که یکی از بچه ها ما رو تو این وضعیت ببینه و چه چیزایی که دربارم میگه با صدای لرزون لب زدم

_چرا اینطور میکنید؟؟

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و روی لبهام مکث کرد و درحالی که نگاه ازشون نمیگرفت با لحن خشنی گفت:

_بار آخرت باشه که مثل دیشب توی کارهای من دخالت میکنی خانوم کوچولو وگرنه؟؟

منتظر خیره دهنش بودم که انگشتش روی صورتم نشست و درحالی که خط های فرضی میکشید نفسش رو توی صورتم فوت کرد

_طور دیگه ای باهات برخورد میکنم

بهم برخورده بود عصبی خیره چشمای جذاب و صد البته مرموزش شدم و آروم لب زدم

_من بیکار نیستم که تو کار کسی دخالت کنم

روی صورتم خم شد و نوک انگشتش روی لبم نشست من بی جنبه از این همه نزدیکی نفسم توی سینه حبس شد

درحالی که آروم انگشتش رو تکون میداد و نگاه از لبام نمیگرفت نیشخند صدا داری زد و درست کناد گوشم گفت:

_پس اونی که دیشب توی رستوران فضولی من رو میکرد کی بود؟

هه ! اینو باش فکر میکنه من تغیبش کردم و از قصد خواستم آمار اینو بگیرم
دستش رو به شدت پس زدم و با حرص غریدم:

_آدم مهمی نیستی که بخوام دنبالت باشم برو کنار بزار باد بیاد.

خواستم از کنارش بگذرم که با یه حرکت به دیوار کلاس کوبیدم و با حرص خاصی خیرم شد و گفت

_باشه خودت خواستی

گیج و منگ از حرکات عجیب و غریبش بودم که لباش روی لبام نشست

چشمام از این گشادتر نمیشد ، به دیوار چسبیده بودم و با تعجب خیره چشمای بسته اش شدم که با عطش خاصی لبام رو میبوسید !

انگار توی این دنیا نبودم و هوا برای تنفسم کم بود ، نفس کشیدن یادم رفته بود که با حس دستاش روی برج*س*تگی های بدنم به خودم اومدم و سعی کردم پسش بزنم .

با گاز کوچیکی که از لبم گرفت ازم جدا شد و نگاهی بهم انداخت و با تحقیر گفت:

_یه بار به روت خندیدم پر رو شدی ،دور و بر من نپلک بچه وگرنه بد میبینی!

به عقب هولم داد و ازم جدا شد ، با قدم های بلند بیرون رفت

کمرم به دیوار کوبیده شد و دردی بدی توی تنم پیچید.

من موندم و ذهنی آشفته این چرا اینجور کرد؟

یعنی واقعا فکر کرده من از قصد دیشب توی اون رستوران بودم

عصبی چنگی به موهام زدم و کشیدمشون !
با بد کسی در افتادی استاد ببین چه بلایی سرت میارم ! آدم خودشیفته عوضی

لبام از بوسش میسوخت وحشی ! به چه جراتی به خودش اجازه داده بود من رو ببوسه

تموم طول روز رو خودخوری کردم و حرص زیاد بهم فشار آورده بود،
حس میکردم نفسم بالا نمیاد ، هیچ کس توی زندگیم تاحالا من رو اینقدر تحقیر نکرده بود.

نمیدونستم چطوری باید حال این آدم مغرور و خودشیفته رو بگیرم که بشینه سرجاش !
بفهمه نباید با من دربیفته
توی حیاط دانشگاه توی فکر و خیال های خودم غرق بودم که با نشستن جولیا کنارم نفس عمیقی کشیدم که لیوان قهوه رو جلوم گرفت و سوالی پرسید:

_چی شده ؟ صبح که خیلی خوشحال بودی الان چرا دمغی؟

قهوه رو از دستش گرفتم و بی میل کمی ازش خوردم به طرف جولیا برگشتم که چیزی بهش بگم ولی با دیدن استاد که دخترهای دانشگاه دورش رو گرفته بودن با خنده باهاشون صحبت میکرد
عصبی و کلافه نفسم رو با فشار بیرون فرستادم.

نمیدونم چقدر با خشم و کینه خیره اش بودم که توی اون همه شلوغی متوجه نگاهم شد و نگاهمون قفل هم شد

ولی زود به خودش اومد و نگاه ازم گرفت و به طرف ماشینش رفت

جولیا رد نگاهم رو دنبال کرد و با دیدن استاد آهی از حسرت کشید

_ببین چقدر خوشتیپه لعنتی اووووف هیکل س..ک..سیشو بگو

به طرفش برگشتم و چشم غره ای بهش رفتم که با لب و لوچه آویزون لب زد

_خوب چیه مگه دورغ میگم ، ببین تموم دخترای دانشگاه دنبالشن!

و با دست اشاره ای به دخترای که تا الان دور استاد بودن کرد

کلافه موهام رو از دور گردنم کنار زدم و با بدجنسی نگاهی به استادی که حالا سوار ماشینش شده بود کردم و گفتم:

_اصلا هم خوشتیپ نیست با آمپول و دارو خودش رو به این شکل درآورده وگرنه هیکل و قیافه نداره

با این حرفم جولیا با چشم های گرد شده خیرم شد و دهنش از تعجب باز موند ولی من بی توجه به حالتش ، ته مونده قهوه ام رو توی سطل زباله انداختم و درحالی که کیفم رو چنگ میزدم خطاب بهش گفتم

_اگه میخوای بری خونه پاشو برسونمت

از کنارش که هنوز مات و مبهوت بود گذشتم و با قدم های آروم به طرف ماشین رفتم

میدونستم همه این حرفایی که زدم یک درصدشم واقعیت ندارن چون هر آدم عادی هم نگاه هیکلش مینداخت راحت میفهمید با ورزش این هیکل رو ساخته و براش زحمت کشیده ولی دست خودم نبود ، از حرص نمیدونستم چی میگم!

سعی داشتم با این حرفا خودم رو خالی کنم تا از عصبانیتم کم شه.

اولین بار بود که کسی هم از من بالاتر بود و هم محلی به من نمیزاشت و اصلا تحویلم نمیگرفت .

بیشتر برای همین از دورن میسوختم ، چون طوری با من رفتار میکرد انگار وجود خارجی ندارم و آدم نیستم.

سوار ماشین شدم و درست کنار پای جولیایی که معلوم نبود توی چه فکر و خیالی غرقه ، نگه داشتم که از ترس بالا پرید و با دیدنم با غیض به طرف ماشین اومد و سوار شد در رو محکم بهم کوبید

چپ چپ نگاش کردم که با غیض گفت:

_چیه هاا ترسوندیم ، قلبم داره تو دهنم میزنه طلبکارم هستی؟

دستشو روی قلبش گذاشت و از ترس نفس نفس میزد ، با سرعت ماشین رو به حرکت درآوردم و در حالی که نیم نگاهی سمتش مینداختم با خنده بریده بریده گفتم:

_داشتی به چی فکر میکردی اینقدر توی فکر بودی شیطون ؟

صورتش رو ازم برگردوند و با ناز گفت:

_تو که نزاشتی حتی خیالش هم برام بمونه داشتم به یه چیز خوب فکر میکردم

آهنگی زدم و درحالی که نگاهم به رو به روم بود با تیزبینی گفتم:

_چیزی ؟؟ یا کسی؟

با صدای زنگ موبایلم که از داخل کیفم که صندلی پشتی افتاده بود میومد.
از جولیا خواستم گوشیم رو برام بیاره

خودش رو عقب کشید و با برداشتن گوشی اون رو به سمتم گرفت
با دیدن شماره بابا با ذوق خندیدم ولی قبل از اینکه دستم به سمت وصل تماس بره ، تماس قطع شد.

درحال رانندگی بودم و با وجود اینکه دلم براشون تنگ شده بود گوشی رو کنارم انداختم و بیخیال تماس گرفتن شدم !

با صدای کنجکاو جولیا به خودم اومدم که سوالی پرسید:

_کی بود؟

عینک دودیو روی موهام زدم و درحالی که حواسم به جاده بود آروم زمزمه کردم:

_بابام بود ،قطع شد رفتم خونه زنگ میزنم

بعد از رسوندن جولیا با وجود اصرارهای زیادش که پیشش بمونم قبول نکردم و خودم رو به خونه رسوندم ، دلم گواهی بد میداد و قلبم ناآروم بود .

دلیل این ناآرومی رو نمیفهمیدم

با یادآوری بابا تقریبا به طرف تلفن حجوم بردم و شمارش رو گرفتم با هر بوقی که میزد و برنمیداشت استرسم بیشتر میشد

دیگه از جواب دادنش ناامید شده بودم که صدای کلافه و ناراحت بابا به گوشم رسید با استرس لب زدم

_بابا

نزاشت چیزی بگم ، حرفم رو قطع کرد و ناراحت لب زد:

_بدبخت شدیم نورا

پاهام بی حس شدن و به زور خودم رو به طرف مبل کشوندم و روش نشستم.
صدای بلند ضربان قلبم گوشام رو کر کرده بود قلبم گواهی بد میداد
میترسیدم اتفاق بدی افتاده باشه

گوشی رو توی دستای لرزونم گرفتم و با استرس لب زدم:

_ چی شده؟ مامان؟ داداش حالشون خوبه؟

بابا با مکثی طولانی آروم زمزمه کرد

_خوبن نگران نباش

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و دستمو روی قلبم که به شدت میکوبید گذاشتم ،چطور توقع داشت نگران نباشم پس چه اتفاقی افتاده بود که بابا تا این حد پریشون بود.

آب دهنم رو قورت دادم و بعد از مکثی طولانی سوالی پرسیدم:

_چی شده بابا ، کم کم داری میترسونیم

بابا با صدای غمگین که دلم رو به درد میاورد بریده بریده گفت:

_باید برگردی … بر..گرد ایران..د..خترم

از تعجب چشمام گشاد شدن یعنی چی برگردم؟ چی شده
بابا که خودش به زور من رو اینجا فرستاده بود حالا چی شده که از من میخواد برگردم

ترس کل وجودم رو فرا گرفت ،آروم و قرار نداشتم با دلهره از روی مبل بلند شدم و درحالی که طول خونه رو بالا پایین میکردم با ترس نالیدم:

_چی شده بابا ، چرا برگردم آخه !

چیزی نگفت که گوشی رو از گوشم جدا کردم کلافه و عصبی چنگی به موهای پریشونم زدم .

چرا چیزی نمیگه با حرص گوشی رو به گوشم چسبوندم

_چرا چیزی نمیگی بابا حرفی بزن چی شده؟؟؟

نفسش رو صدا دار بیرون فرستاد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت:

_برشکست شدم دخترم

سر جام خشکم زد و ناباور به روبه رو خیره شدم ، یعنی چی ؟ برشکست شده
مگه همچین چیزی اصلا میشد نه امکان نداره ! بابای من یکی از پولدارترین آدمای تهران برشکست بشه؟؟

ناباور لب زدم:

_داری شوخی میکنی ؟؟

بابا آهی از حسرت کشید

_کاشکی بدبختیم شوخی و دروغ بود

هیستریک شروع کردم به خندیدن ، صدای بابا به گوشم میرسید که همش صدام میکرد ولی من توی شوک حرفش بی اختیار همش میخندیدم

اینقدر خندیدم که اشک از گوشه چشمام سرازیر شد ، از شدت خنده پام به مبل گیر کرد و با پشت به زمین افتادم ولی بدون اینکه از دردش صورتم توی هم بره ، به خندیدنم ادامه میدادم

نمیدونم چقدر خندیدم که با داد بابا به خودم اومدم

_نوووورا بســــــه دخترم بســــــه

با بلند شدن صدای هق هق گریه اش انگار تازه فهمیده بودم چه بلایی سرمون اومده و واقعیته !

تا حالا ندیده بودم بابا گریه کنه جز زمان مرگ بابا جون ، که واقعا داغون شد

بغض به گلوم چنگ انداخت و هرکاری میکردم نفسم بالا نمیومد آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدای لرزون گفتم:

_آخه چط…ور مگه می..شه بابا

صدای ناراحتش باعث شد قلبم به درد بیاد

_قضیه اش مفصله دخترم فقط اینو بدون بدجور از رفیقم رو دست خوردم.

توی خودم جمع شدم و با صورتی که حالا از غم و ناراحتی بابام از اشک خیس بود ‌با بغض لب زدم:

_حالا میخوای چیکار کنی بابا

سکوت کرد و هیچ حرفی نزد ، با نگرانی چند بار اسمش رو صدا زدم که صدای ضعیفش توی گوشی پیچید

_فعلا هیچی ، تا یه خاکی توی سرم بریزم برای این زنگ زدم که بگم برگردی نمیخوام توی کشور غریب بی پول بمونی

لبم رو با استرس گاز گرفتم ، چطوری برگردم و درسم رو ول کنم آخه مگه میشه !

ناراحت بودم و نمیتونستم درست تصمیم بگیرم ، ذهنم کشش نداشت که برای آینده ی از دست رفته ام فکر کنم.

برای اینکه خیال بابا رو راحت کنم درحالی که سرمو روی زانوهام میگذاشتم بی حال گفتم:

_باشه بابا هرچی شما بگید

بعد از اینکه با ناراحتی خدافظی کردیم گوشی رو کنار خودم پرت کردم و سرم رو بین دستام گرفتم.

حالا باید چیکار میکردم ، من به نداری و فقر عادت نداشتم !
حالا توی کشود غریب بی پول میخواستم چیکار کنم

مغزم داشت از فکرای زیادی که توش میچرخید میترکید

نمیدونم چقدر گوشه پذیرایی توی اون وضعیت موندم و فکر کردم که وقتی به خودم اومدم هوا تاریک شده بود و صدای شکمم دراومده بود.
بی حس و حال بلند شدم و به سمت یخچال رفتم و نگاهی داخلش انداختم، دستم به سمت میوه ها رفت که با یادآوری بلایی که سرمون اومده بود دستم وسط راه خشک شد و اشکای لعنتی باز توی چشمام حلقه زدن.
سرم رو بالا گرفتم و نفس عمیقی کشیدم تا از ریزش اشکام جلوگیری کنم ، ولی بی فایده بود و اشکام تموم صورتم رو خیس کردن ، در یخچال رو بستم و همونطوری که بهش تکیه میدادم روی زمین سُر خوردم و نشستم ، دلم از گرسنگی درد میکرد ولی اینقدر کامم تلخ بود که دستم به خوردن نمیرفت نمیدونم چقد به وضعیت بدی که توش گرفتارم فکر کردم که همونجا خوابم برد ،با صدای بلند زنگ گوشی سعی کردم لای پلکای بهم چسبیدم رو باز کنم ولی بی فایده بود و باز روی هم میفتادن وقتی سرم به شدت درد میکرد و حالم بد بود پلکام سنگین میشدن و چشمام باز نمیشدن دستمو تکیه زمین کردم به سختی بلند شدم، کورمال کورمال خودم رو به اتاق رسوندم و سعی کردم گوشی رو پیدا کنم
با لمسش توی دستم ،آروم دکمه تماس رو زدم که صدای شاد جولیا توی گوشی پیچید
_الووو خوشکله ؟؟
از لحن شادش پوزخندی گوشه لبم نشست و همونطور که به دیوار تکیه میدادم لبای لرزونم رو تکون دادم
_جانم عزیزم
صدای نفس عمیقی که کشید رو شنیدم و پشت بعدش با جیغ اسمم رو صدا کرد و گفت:
_چرا اینطور بی حال جوابم رو دادی تگرانت شدم ؟
لب پایینم رو با زبون خیس کردم و درحالی که چشمام رو روی هم فشار میدادم لب زدم:
_خوبم!
پووف کلافه ای کشید و انگار چیزی یادش اومده باشه با تعجب گفت:
_راستی تو چرا سر کلاس نیومدی؟ میدونی ساعت چنده
با یادآوری کلاس چشمام گرد شدن و با تعجب نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و با دیدن عقربه هایی که تقریبا ٢ ظهر رو نشون میدادن کلافه با کف دست به پیشونیم کوبیدم چرا من اینقدر خوابیدم ؟ ولی با یادآوری شب بدی که داشتم ناراحت چنگی به موهام زدم
_خواب موندم
خنده ریزی کرد و با خوشحالی انگار چیزی رو کشف کرده باشه ولوم صداش رو پایین آورد و آروم گفت:
_این استاده هست ؟ ایرانی بود ؟ وقتی وارد کلاس شد نگاهش رو توی کلاس چرخوند مطمعنم دنبال کسی میگشت چون تا آخر کلاس چشمش به در بود تا اون بیاد انگار منتظر بود
اخمام توی هم کشیدم و سوالی پرسیدم
_خوب؟؟
چند دقیقه سکوت کرد انگار جای خلوتی رفته باشه چون سرو صدای پیشش کمتر شد و اینبار کلافه گفت:
_تو چرا اینقدر خنگی آخه دختر ! مطمعنم دنبال تو میگشت
خشکم زد ، این چی میگه؟ هر چند از اینکه جولیا همچین حرفی زده بود یه حس خوب توی دلم نشسته بود ولی بازم دلیلی نداشت استاد نگران من باشه
اونم کی ؟؟ کسی که من رو تهدید کرد
و مطمعنم به خونم تشنه اس
بی تفاوت بلند شدم و درحالی که به سمت حمام میرفتم تا با دوش گرفتن از این کسلی و حال بد دربیام ، گوشی رو توی دستام فشار دادم و به جولیایی که مدام پشت هم صدام میکرد آروم گفتم:
_بیخیال جولیا اون سایه منم با تیر میزنه
جولیا پووف کلافه ای کشید و با غیض گفت :
_تو چته امروز ؟ حس میکنم حالت خوب نیست
گوشی رو کنار وان روی پخش زدم و شروع کردم به در آوردن لباسام
_آره حالم بده
صدای نگرانش توی حمام پیچید
_چرا عزیزم؟
چیزی نگفتم و در واقع انقدر دلم پُر بود و ناراحت بودم که با یادآوری حرفای بابا بغض به گلوم میچسبید و نمیتونستم حرف بزنم ،توی وان نشستم و گذاشتم پر شه که جولیا باز کلافه اسمم رو بلند صدا زد ،لبای لرزونم رو تکون دادم و سعی کردم صدام نلرزه ولی بی فایده بود
_هیچی نمیخوام تو رو هم درگیر مشکلات خودم کنم
چند ثانیه سکوت همه جا رو فرا گرفت و جز صدای قطره های آب هیچ صدایی به گوشم نمیرسید با فکر به اینکه گوشی قطع شده سرم رو توی آبی که حالا تقریبا تا شونه هام بالا اومده بود فرو بردم
که صدای محکم و جدی جولیا من رو به خودم آورد
_الان میام اونجا ، فقط جایی نری تا بیام
دستی به صورت خیسم کشیدم و چشمام روی هم فشار دادم ، چقدر دل جولیا خوش بود کجا رو داشتم که با این حال بدم برم ،بعد از دوش کوتاهی که گرفتم ،حوله دور خودم پیچیدم و بیرون رفتم ،حوله رو روی موهام میکشیدم که با بلند شدن صدای اف اف به طرفش رفتم و با دیدن جولیا قفل رو زدم و به طرف آشپزخونه رفتم ،آب پرتغال رو توی لیوان ریختم که جولیا با سرو صدا داخل شد و از همون در ورودی شروع کرد به جیغ جیغ کردن
_سلااام من اومدم
بلند صداش کردم
_بیا اینجا توی آشپزخونه ام
داخل شد و با دیدنم با هیزی از سرتا پا نگاهی بهم انداخت
_وااااای عشقم چقدر س..س..کی شدی
میون اون همه ناراحتی خندم گرفت و سری به نشونه تاسف براش تکون دادم

جولیا نزدیکم شد و از پشت بغلم کرد و درحالی که دستاش رو دور شکمم سفت میپیچید کنار گوشم با لحن نگرانی گفت:

_چیزی شده عزیزم؟ حالت چطوره؟

لیوانا رو پر کردم و درحالی که یکیشون رو به طرفش میگرفتم با بی حالی زمزمه کردم

_ای بد نیستم

لیوان رو ازم گرفت که با باز شدن دستاش دور شکمم ، پاکت آب پرتغال رو داخل یخچال گذاشتم و درحالی که لیوانم رو برمیداشتم سعی کردم از زیر نگاهای مشکوک جولیا فرار کنم ولی با گرفتن دستم مانع از رفتنم شد و مجبورم کرد بایستم

رو به روم ایستاد و خیره شد توی چشمام ، برای اینکه از دست نگاهاش فرار کنم سرم رو پایین انداختم و کمی از آب پرتغال مزه مزه کردم که دستش زیر چونه ام نشست و سرم رو بالا گرفت

با دیدن چشمام که مطمعن بودم الان از گریه ها و سردرد های دیشب داغونن ، نگران نگاهش توی صورتم چرخید و با بهت لب زد:

_با خودت چیکار کردی نورا !!

کلافه دستش رو پس زدم و به طرف مبلا رفتم و نشستم !
دلم نمیخواست هیچ حرفی بزنم چون میترسیدم بغضم بشکنه و رسوا بشم ، لیوان رو توی دستام فشار دادم که از خنکیش حس خوبی بهم داد و چشمام رو بستم و با نشستن کسی کنارم باز هم نمیخواستم چشمام رو باز کنم

یه جورایی میترسیدم از حرف زدن ، از اینکه بگم من دیگه از فردا هیچ پولی ندارم و برای برگشت به کشورم شاید مجبور شم تموم وسایلم رو بفروشم.

دستش روی گونه ام نشست و نگران اسمم رو صدا زد ، برای اینکه بیشتر از این ناراحتش نکنم چشمام رو باز کردم ولی نگاهم رو به رو دوختم که بهم نزدیک تر شد و تقریبا بهم چسبید

_نمیخوای بگی چی شده؟؟

باز این بغض لعنتی به گلوم چسبید و اشک به چشمام نشست !
دهن باز کردم که حرفی بزنم ولی لبام از زور بغض لرزید که جولیا نگران اسمم رو صدا کرد

_وااای خدای من نورا تو داری گریه میکنی ؟

اشکی از گوشه چشمم چکید ، که خیسیش رو تا روی چونه ام حس کردم.

لبم رو با دندون کشیدم و درحالی که سعی داشتم بغضم رو قورت بدم با صدای لرزون نالیدم:

_باید برگردم کشورم

ریز خندید و با خوشحالی جیغ کشید

_وااای چقدر خوب ؟؟ دلت برای خانوادت تنگ شده اره

خم شدم و لیوان رو روی میز جلوم گذاشتم ، باز از ترس ترکیدن بغضم سکوت کردم

از دستم عصبی شد و کلافه اسمم رو صدا کرد

_بگو ببینم چته ، چی شده ؟

موهام رو چنگ زدم و درحالی که عصبی می کشیدمشون با بغض نالیدم:

_دارم برای همیشه میرم

دستش روی شونه ام نشست و به طرف خودش برم گردوند

_چی؟؟ پس درست چی میشه؟

از سوال های پشت همش پووف کلافه ای کشیدم و عصبی به طرفش برگشتم

_من نورا احمدی از این به بعد هیچ پولی ندارم که بخوام درس بخونم هیچی ؟
حتی توی این کشور یه طورایی بی پول زندونی شدم نه میتونم درس بخونم نه پولی دارم که از گرسنگی نمیرم ، فهمیدی؟؟
بدبخت شدم جولیا نمیدونم چیکار کنم.

بغضم شکست و با صدای بلند زدم زیر گریه که توی آغوش گرمی فرو رفتم

_باشه عزیزم همه چی درست میشه خودتو ناراحت نباش

با این حرفش گریم شدت گرفت !

نیاز داشتم با یکی درد ودل کنم ، داشتم داغون میشدم ، نمیدونم چقدر حرف زدم که وقتی به خودم اومدم دیدم همه چی رو برای جولیا تعریف کردم و اونم پا به پای من گریه کرده

نمیخواستم بیشتر از این ناراحتش کنم ، ازش جدا شدم و نگاهی به صورت سرخ شده اش انداختم و به شوخی دماغش رو کشیدم

_شبیه گوجه شدی

دستش رو به چشمش کشید و سعی داشت اشکاش رو پاک کنه که با این حرفم دستش روی هوا خشک شد و جیغ زد :
_چی گفتی؟ جرات داری یه بار دیگه تکرار کن

خواست به طرفم حمله کنه که فرار کردم ولی اونم کوتاه نیومد و دنبالم اومد و تا تلافی نکرد بیخیال نشد

وسایلم رو داخل چمدون میذاشتم که جولیا با ناراحتی نزدیکم شد و گفت:

_اینطوری که نمیشه باید یه فکری بکنیم، و یه راه حلی پیدا کنیم

پیراهنم رو از گیره جدا کردم و کلافه نگاهی به اطراف انداختم

_فکر برای من پول میشه؟ آخه چه فکری که پول توش باشه

موهاش رو جمع کرد و درحالی که سعی میکرد بالای سرش ببنده روی تخت نشست

_باید یه کار پیدا کنی ، حداقل بتونی خرج تحصیلتو بدی

با این حرفش به فکر فرو رفتم راس میگه چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟

لباسا رو همینجوری ول کردم و سوالی به طرف جولیا برگشتم و کنارش نشستم

_اگه کار پیدا میکردم که خوب میشد ، خرجم رو درمیاوردم شاید میتونستم درسمم ادامه بدم

با ناراحتی نگاهم رو به دستام دوختم و توی هم گرهشون زدم که با مهربونی دست دور شونه ام اندخت و بغلم کرد

_نگران نباش عزیزم حالام نمیخواد وسایتو جمع کنی به جای این کار بریم بگردیم شاید کاری برات پیدا شد

با این حرف جولیا امیدی توی قلبم جونه زد و دستام دور جولیا محکم کردم و بغلش کردم ، توی این غربت تنها کسی رو که داشتم همین دختر مهربون بود

تا خود شب جولیا پیشم بود و روی مخم کار میکرد که به جای اینکه وسایلم رو برای فروش بزارم از فردا دنبال کار بگردیم شاید فرجی شد و تونستم کمی از مشکلاتم کم کنم

خیلی کسل و بی حوصله شده بودم و اصلا از اون دختر شاد و شیطون قبلی خبری نبود وقتی هم سر کلاس میرفتم اینقدر عبوس و جدی بودم که کسی جرات نمیکرد نزدیکم بیاد

امروز سومین روزی بود که با جولیا دنبال کار میگشتیم ولی هیچی نبود ، یا اگه بود ، مناسب منی که نازپرورده بزرگ شده بودم و عادت به کارهای سخت نداشتم ،نبود

با اعلامیه که روی دیوار زده بودن و دنبال خدمه برای رستورانشون بودن جولیا دست من رو گرفت و بی توجه به تقلاهای من ، دنبال خودش کشید.

از فکر به کاری که توی این رستوران ممکن بود به من بدن ، عرق سردی روی تنم نشست .

هنوزم باورم نمیشد مجبور بشم همچین کارهایی بکنم ، با ورودمون به رستوران شیک و بزرگی که آدمای پولداری پشت میزهاش نوشته بودن آب دهنم رو به زور قورت دادم و پاهام بی حس شد و فقط دنبال جولیا کشیده میشدم

به طرف قسمت مدیرت رفتیم و با تقه ای که به در زد وارد شدیم

مردی حدودا ۴٠ ساله با چشمای سبز و پوستی سفید پشت میز نشسته بود و با دیدن ما بلند شد که توجه ام به قد بلندش جلب شد

جولیا با چرب زبونی جلو رفت و باهاش دست داد و براش توضیح داد که برای چی مزاحمش شدیم

وقتی جولیا براش توضیح داد که بخاطر من اومدن تعجب رو توی چشمای مدیر ستوران وقتی نگاهی به سرتا پام انداخت ، دیدم

حتما پیش خودش میگفت با این لباسای مارک دارش اومده اینجا خدمه بشه.

تموم مدتی که اونجا نشسته بودم سرم رو بلند نکردم و از استرس کف دستای عرق کرده ام رو به پیراهنم مالیدم .

مدیر رستوران با لحن مهربونی من رو صدا کرد و سوالی پرسید:

_چه کارهایی میتونی انجام بدی

من که از این چیزا سر درنمیاوردم ،نگاه ماتم زده ام رو به جولیا دوختم که زود به خودش اومد و دست پاچه ، به جای من جواب داد

_همه کار بلده ، فقط به این کار خیلی احتیاج داره

مدیر سری به نشونه تایید تکون داد و قراردادی جلوی رومون گذاشت که درامدش بد نبود حداقل از گرسنگی نمیمردم ، بعد از امضا کردنش

درحالی که باز نگاهش روی من میچرخید دکمه تلفن رو زد که صدای زمخت زنی توی اتاق پیچید.

_زود بیا دفترم

_چشم قربان

چند دقیقه نگذشته بود که زن سیاه پوستی با لباس فرم داخل شد و در رو پشت سرش بست

_بله قربان ، امری داشتید؟؟

با دست اشاره ای به من کرد و خطاب به اون زن گفت:

_ایشون رو به طرف آشپزخونه راهنمایی کن و بزارش کمک دستت باشه تا کارها رو یاد بگیره

زن سری به نشونه تایید تکون دادو نگاه منتظرش رو بهم دوخت
یعنی از همین امروز باید شروع میکردم؟

عرق سردی روی پیشونیم نشست ، حالم اصلا خوب نبود !

منی که تا دیروز پادشاهی میکردم الان خدمه رستوران شدم

سعی کردم به خودم مسلط باشم ، نفس عمیقی کشیدم و درحالی که موهای روی پیشونیم رو کنار میزدم بلند شدم که زن سیاه پوست که حالا فهمیده بودم اسمش لاراس از اتاق خارج شد و منم بدون اینکه نگاهی به جولیا بندازم دنبالش رفتم.

از زمین و زمان شاکی بودم و هم حالم خوب نبود و به زور روی پاهام راه میرفتم

در بزرگی رو باز کرد و داخل شدیم با دیدن آشپزخونه ای به اون بزرگی و اون همه خدمه که خیره من تازه وارد بودن نفس توی سینه حبس شد .

انگار دارن به موجود فضایی نگاه میکنن همه به طور عجیب خیرم بودن و باهم پچ پچ میکردن

لارا با صدای بلندی که توجه همه رو جمع میکرد بلند گفت:

_دوست جدیدمون نوراس و قراره با ما کار کنه ، حالام برگردید سر کارهاتون

سرشون رو پایین انداختن و باز مشغول کار شدن ولی اونی که حیرون مونده بود من بودم چون که با کاری که لارا گفت انجام بدم خشکم زده بود

سبدی پر از سبزیجات جلوم گذاشت و یه چاقو بزرگ به طرفم گرفت

_بگیر اینا رو قشنگ خورد کن، برای تزیین غذا میخوایم

آب دهنم رو قورت دادم و عجیب و غریب یه نگاه یه سبد و یه نگاه به چاقو توی دست لارا انداختم که با دیدن نگاه حیرونم چشماشو ریز کرد و سوالی پرسید:

_چرا اینجور نگاه میکنی

برای اینکه شک نکنه چیزی بلد نیستم نیشم رو باز کردم و با خنده چاقو رو ازش گرفتم

_هیچی

یه نگاه عجیب و غریب بهم انداخت و از کنارم گذشت و رفت ، نگاه ماتم زده ام رو به سبد دوختم

_آخه من چه بلایی سر شما بیارم که خوشکل بشید عشقای من!!

یه تیکه از کاهو کندم و توی دهنم گذاشتم که با نشستن دستی روی شونه ام و صدای خشن لارا کنار گوشم خشکم زد و کاهو به گلوم پرید و به سرفه افتادم

_راستی یادم رفت بگم اول لباس مخصوص تنت میکنی بعد شروع کن ، آقا خیلی روی بهداشت حساسن

با اینکه سرفه امونم رو بریده بود سرم رو به نشونه تایید تکون دادم که صدای قدم هاش که ازم دور میشد به گوشم رسید

با رفتنش روی میز خم شدم و سرفه میکردم که با دیدن لیوان آبی که جلوی صورتم گرفته شد بی معطلی گرفتم و سر کشیدم !

سرفه ام بند اومد ،نفس راحتی کشیدم و شروع کردم به فارسی و انگلیسی فوحش دادن ، وقتی قاطی میکردم دست خودم نبود و همه چی رو قاطی پاتی میکردم

_ای خدا بگم چیکارت نکنه ، ای جز جیگر بگیری ، امیدوارم تا دو روز توی توالت بی آب گیر کنی و از بوی گندش بیهوش شی

اینا رو میگفتم و از ته دل به سینه ام میکوبیدم که با دیدن اون همه آدم که با چشمای از حدقه دراومده خیرم بودن و معلوم بود به زور خودشون رو کنترل کردن نخندن

دستم توی هوا خشک شد و خنده مسخره ای روی لبام نشوندم که همه از خنده ترکیدن.

بعضیاشون یه طوریی قهقه میزدن که حالا من بودم که با تعجب خیرشون بودم
خاااک توی سرت نورا هرجایی میری حتما باید بفهمن خول و چلی!

همون دختری که از اول لیوان آب رو برام آورده بود به زور جلوی خنده خودش رو گرفت و درحالی که دستش رو به سمتم میگرفت دوستانه گفت:

_سوفیام ولی همه سوفی صدام میکنن از آشنایی باهات خوشبختم

دستش رو به گرمی فشردم و خجالت زده از گند کاری هام سرم رو پایین انداختم که کنارم اومد و گفت:

_روز اولته بزار کمکت کنم

از خداخواسته با عجله چاقو رو برداشتم و به طرفش گرفتم ، با خنده چاقو رو ازم گرفت و با حوصله و زیبا همه اون سبزیجات رو خورد کرد

البته منم گه گاهی کمکش میکردم ولی اصلا بلد نبودم و خراب کاری میکردم و همه رو به شکلی خورد کردم که جلوی سوفی آبروریزی بود

برای اینکه متوجه نشده سبد کوچیک بغل کمد رو برداشتم و آروم اونا رو توش ریختم و با عجله ته یکی از کمدا انداختم

اینقدر این کار رو مشکوک کردم که سوفی با تعجب برگشت و نگاهی بهم انداخت .

پایین لباسم رو چنگ زدم و خنده مسخره ای تحویلش دادم و گفتم:

_ببخشید همش رو تو انجام دادی

انگار متوجه چیزی شده باشه خنده ریزی کرد و درحالی که چاقو رو توی دستاش تکون میداد گفت:

_اونا رو دربیار از اونجایی که گذاشتی فردا بو میگیرن لارا میفهمه و پوستت رو میکنه.

با این حرفش یخ زدم و نابارو خیره سوفیایی که با خیال راحت به کارش میرسید ، شدم

با دیدن حالتم چاقو رو روی میز گذاشت و خندون گفت:

_نترس ، من به کسی چیزی نمیگم ! فقط زود دربیار بریز توی سطل زباله

قدر شناسانه نگاش کردم که بوسه ای روی هوا برام فرستاد ، با ترس سبد رو بیرون کشیدم و با عجله به سمت سطل زباله گوشه آشپزخونه رفتم و دور از چشم همه خواستم سبد رو خالی کنم

که باز با شنیدن صدای لارا دستم روی هوا خشک شد و همونطوری موندم

_اونا چیه توی دستت ؟؟

روز اول گند زده بودم ، خجالت زده صورتم توی هم رفت و نمیدونستم چیکار کنم که صدای سوفی به گوشم رسید که گفت:

_هیچی خانوم ، آشغالا رو دادم بریزه توی سطل زباله

با این حرفش با عجله سطل رو خالی کردم و به عقب برگشتم

لارا با چشمای ریز خیرم شد و گفت:

_ببینم روز اول چیکار کردی برای دیزاین میز اونا رو میخوایم !! امیدوارم بلد بوده باشی درست خوردشون کنی

آب دهنم رو قورت دادم که از کنارم گذاشت و به طرف میز بزرگ وسط آشپزخونه رفت

از اینکه این کارم از دست بدم و بی پول بشم دستام شروع کردن به لرزیدن من به این کار احتیاج داشتم اگه از دستش میدادم معلوم نبود کاری پیدا کنم یا نه.

با شنیدن صدای لارا که با تحسین و تعجب از کارم تعریف میکرد ناباور خودم رو بهشون رسوندم و با دیدن دیزایین قشنگی که سوفی با سبزی جات انجام داده بود دهنم از تعجب باز موند

_برای روز اول خیلی خوبه خوشم اومد

قدر شناسانه نگاهی به سوفی انداختم که با مهربونی خندید:

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و زیر لب آروم خدا رو شکر کردم

امروز که به خیر گذشت از فردا باید همه چی رو قشنگ یاد میگرفتم

حدود چند ساعت که توی آشپزخونه بودیم سعی کردم چیزایی یاد بگیرم ولی خیلی برام سخت بود و اذیت میشدم

خستگی از سر و کولم میبارید ، و حتی نای راه رفتنم نداشتم ، این روز اول کاریم بود فردا میخواست چی بشه

تقریبا حدودای ساعت ٨ شب بود و به سختی داشتم سبزی جات رو خورد میکردم ، چون روز اولم بود نمیزاشتن نزدیک غذا بشم و حتی کوچیک ترین کمکی کنم !

پس فقط کارهای جزیی و خورده کارها رو دست من داده بودن !

لارا داخل آشپزخونه شد و درحالی که روی کارهای همه نظارت میکرد داشت کم کم به من نزدیک میشد.

از ترس اینکه بهم گیر نده ، و از کار بیکار نشم چاقو توی دستام محکم گرفتم و سعی کردم کارم رو به نحو احسنت انجام بدم ولی دستام میلرزید

نزدیکم شد و بالای سرم ایستاد ، با حس نگاه خیره اش دست پاچه شدم و از استرس گرمم شده بود

چند دقیقه که برای من یه عمر گذشت با دقت نگام کرد و از کنارم گذشت

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم که سوفی که کنارم ایستاده بود نگاهی بهم انداخت و ریز ریز شروع کرد به خندیدن

اون روز رو به هر سختی و مشقتی که بود تموم شد و با بدنی خسته و کوفته از رستوران خارج شدم که چشمم خورد به جولیایی که کنار ماشین منتظرم ایستاده بود

با دیدنش با تعجب درحالی که نگاه ازش نمیگرفتم از خیابون گذشتم و خودم رو بهش رسوندم

_تو اینجا چیکار میکنی جولیا

موهاش رو از روی صورتش کنار زد و با ناز گفت:

_خواستم برم خونه دلم نیومد روز اول تنهات بزارم

از اینکه توی این کشور غریب کسی رو داشتم که هوامو داره و براش مهمم ، لبخندی گوشه لبم نشست و بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم دستش رو کشیدم و قبل اینکه به خودش بیاد محکم بغلش کردم و دستام دور کمرش پیچیدم.

خشکش زده بود که آروم کنار گوشش لب زدم :

_ممنون که هستی

با این حرفم انگار به خودش اومده باشه اونم دستاش دور کمرم پیچید و با مهربونی گفت:

_وظیفه امه یه دوست بیشتر که ندارم

بوسه ای محکم روی گونه اش نشوندم که با خنده ازم جدا شد و بلند گفت:

_بسه بریم خونه دیگه ، از بس توی خیابون موندم دیگه حالم بد میشه ماشین میبینم

ازش جدا شدم و درحالی که ریز ریز میخندیدم سویچ ماشین رو از جیبم بیرون کشیدم و قفل ماشین رو زدم

با نشستنم پشت فرمون ،کمرم برای ثانیه ای گرفت که از دردش صورتم توی هم رفت و آخی از بین لبهام بیرون اومد

جولیا با نگرانی به طرفم خم شد و سوالی پرسید:

_چی شده !

لبم رو با دندون کشیدم و با درد نالیدم

_هیچی ، کمرم گرفت

پوووف کلافه ای کشید و ناراحت دستم رو گرفت

_میخوای من پشت ماشین بشینم ؟

آب دهنم رو قورت دادم و سویچ رو چرخوندم

-نه هیچیم نیست باید به این شرایط عادت کنم

پوزخند صدا داری زدم و با غم گفتم:

_دیگه اون دختر پولدار مرفه بی درد نیستم ، هه !! حالا شدم گارسون پس باید کنار بیام چون ممکنه شرایط بدتر از این هم سرم بیاد

فرمون رو چرخوندم و نگاهم رو به ماشین های روبه رو دوختم و کلافه لب زدم

_ماشین و خونه رو هم بزارم برای فروش دیگه آس و پاس میشم

دستش روی شونه ام نشست و با همدردی گفت:

_نگران نباش همه چی درست میشه

اشک توی چشمام جمع شده بود و بغض به گلوم نشست و نمیتونستم حرفی بزنم برای همین سرم روبه نشونه تایید تکون دادم وسرعت ماشین رو بالا بردم تا زودتر برسم

با جولیا شام خوردیم ولی با وجود اصرار های من برای اینکه شب بمونه ولی قبول نکرد و به خوابگاه برگشت

صبح با استاد رضایی کلاس داشتم و اصلا حوصله اخم و تخمای بیخودش رو نداشتم پسره چلغوز!

تا من رو میبینه الکی میخواد گیری بهم بده ، انگار با حرص دادن من کیف میکنه و خوشحال میشه

با بدنی که به شدت درد میکرد خودم رو به تخت خواب رسوندم و سعی کردم با وجود درد بخوابم ولی بی فایده بود

و نزدیکای صبح پلکای خستم روی هم رفتن و بیهوش شدم

صبح با صدای مکرر زنگ گوشی لای پلکای بهم چسبیده ام رو به زور باز کردم و با سردرد زیادی که داشتم دنبال گوشی گشتم و بعد پیدا کردنش دم گوشم گذاشتم که صدای جیغ جولیا توی گوشی پیچید

_پس کجایی دختر ! الان استاد میاد

با شنیدن اسم استاد ناخوداگاه جیغی زدم و چشمام گرد شد! با وحشت روی تخت نشستم .

امروز دیگه حتما من رو میکشت ، اون دنبال بهانه بود که بهم گیر بده که دستش دادم وااای خدا

بدون اینکه جواب جولیا رو بدم گوشی رو قطع کردم و کناری انداختم

با عجله بلند شدم و بدون اینکه توجه کنم چی دارم میپوشم لباسی تنم کردم و تند به طرف در رفتم

موهای آشفته ام رو کنار زدم و با عجله داخل کیفم دنبال سویچ گشتم ولی نبود واای لعنتی !

موهام رو چنگ زدم و با عجله بدون اینکه توجه کنم کجام کیفم رو کنار ماشین روی زمین خالی کردم .

تموم وسایلم پخش زمین شدن، وسایل رو کنار میزدم که با ندیدن سویچ توی کیف ، از حرص جیغ خفه ای کشیدم .

با یاد استاد و کلاس مهمی که داشتم کیف رو همونجور کنار خیابون ول کردم و با عجله باز داخل خونه شدم

انگار همه چی دست به دست هم داده بودند تا من دیر برسم و این استاد لندهور باز به من گیر بده

تموم وسایل خونه رو زیر و رو کردم که با دیدن سویچ که پایین مبل افتاده بود با کف دست محکم به پیشونیم کوبیدم وااای خدا دیشب که از رستوران اومدم روی میز گذاشتمش !

لعنتی پس چطور از روی میز پایین افتاده ، سویچ رو برداشتم و درحالی که به موهای آشفته ام چنگ میزدم با قدم های تند بیرون رفتم

این وسط هم گوشیم یکسره زنگ میخورد و اعصابم رو به هم ریخته بود

اینقدر تند رفتم که چند بار ممکن بود زمین بخورم

کنار ماشین که رسیدم با عجله خم شدم و کیفم رو برداشتم و وسایلم رو باز توش ریختم و نمیدونم چطور خودم رو توی ماشین انداختم و به سمت دانشگاه روندم

توی جاده با اون فکر مشغولیم برای دانشگاه همش فکرم پیش این بود که چطور به بابا بگم برنمیگردم و میخوام اینجا بمونم.

مسلما قبول نمیکرد که من اینجا بمونم و کار کنم و خرج تحصیلم رو بدم.

میترسیدم نزاره بمونم ، چون میدونست که باید اینجا توی این کشور ، برای کار کردن مجبور شم به چه کارهای دست بزنم .

پس حق داشت عصبی بشه و بترسه از اینکه تک دخترش ممکنه اینجا چه بلایی سرش بیاد و توی چه وضعیتی باشه.

باید بعد دانشگاه میرفتم دنبال فروش خونه و ماشین ، با پولش خونه کوچیکی اجاره کنم و بقیه اش رو برای درس و خرج خودم بزارم و پس انداز کنم.

توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم و با دو وارد دانشگاه شدم !

همیشه از اینکه دانشگاه بزرگ بود خیلی خوشم میومد ولی امروز کلافه و عصبی شدم ، تند راه میرفتم برای اینکه ببینم ساعت چنده سرم رو پایین انداختم که دردی توی تنم پیچید و نزدیک بود زمین بخورم

صورتم از درد جمع شد و برای یه لحظه که سرم رو بالا آوردم با دیدن پسر جووونی که از صورتش شرارت میبارید ، خشکم زد ، فوحشی زیر لب بلغور کرد که چشمام از تعجب گرد شدن.

ولی حیف که کلاسم دیر شده بود و وقت دعوا نداشتم فقط انگشتم رو به نشونه تهدید جلوش تکون دادم و درحالی که عقب عقب به طرف کلاس میرفتم بلند طوری که بشنوه گفتم:

_تلافی این حرفتو بدجور سرت درمیارم! مطمعن باش

چند قدم جلو اومد که حرفی بزنه وای من بدون توجه بهش با دو خودم رو به کلاسم که حالا تقریبا نیم ساعت از وقتش گذشته بود رسوندم.

پشت در کلاس ، چند ثانیه ایستادم تا نفسم بالا بیاد که با شنیدن صدای نحس استاد رضایی پوف کلافه ای کشیدم

سعی کردم به خودم مسلط باشم ! نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم

صداش قطع شد و سکوتی همه جا رو فرا گرفت ، میترسیدم داخل بشم و پاهام یاریم نمیکرد

منتظر بودم بیرون بیاد تا اگه نمیزاره سر کلاس بمونم اینجا بهم بگه و جلوی همکلاسی هام ضایع نشم

چون جدیدا تا چشمشون به من میفته ، درحالی که منو به دوستاشون نشون میدن خندشون میگیره

انگار شدم دلقک کلاس استاد رضایی !

روزی نبود که سر کلاسش کاری نکنم که بهم نخندن.

هرچی منتظر موندم فایده نداشت ، زیر لب صلواتی زمزمه کردم و درکلاس و آروم باز کردم

درحالی که به در چسبیده بودم تنها سرم رو از لای در داخل بردم و خواستم ببینم داخل کلاس چه خبره !

که با دیدن اون همه چشم که خیره من بودن آب دهنم رو قورت دادم و با لکنت لب زدم:

_اوووم مزاحم نمیشم به کارتون برسید

و در رو محکم بستم با این حرفم شلیک خنده بچه ها بالا گرفت !

_واای خاک به سرت نورا همش خراب کاری میکنی

گوشم رو به در کلاس چسبوندم که در کلاس با ضرب باز شد و من توی بغل کسی پرت شدم و اگه نگرفته بودم با صورت پهن زمین شده بودم

باز اینا بی جنبه ها کرکر خندشون بالا گرفت

بوی عطر تلخی توی بینی ام پیچید

_اوووف پسر تو چه خوش بویی ، آدم دوس داره هی توی بغلت بمونه

صدای مردونه ای کنار گوشم گفت:

_آخی اینقدر توی کف من موندی جوجه ! خوب زودتر میگفتی!

با شنیدن صدای استاد که با تمسخر این حرف رو میزد با عجله سرم رو بالا گرفتم

وااای خاک به سرم من توی بغل این گودزیلا افتادم کسی دیگه ای نبود منو بگیره.

با عجله ازش جدا شدم و درحالی که مثل تموم وقتایی که خرابکاری میکنم نیشم بازه، نیشم رو باز کردم و خطاب به بچه ها گفتم:

_خوب خنده بسه بریم سر درس!

چشمای استاد از تعجب گرد شدن ولی بدون توجه بهش خواستم برم بشینم که مچ دستم رو گرفت.

مچ دستم رو گرفت و تا به خودم بیام به طرف خودش به عقب کشید
به عقب پرت شدم و ناباور خیره استاد شدم ، این چشه هر دفعه رنگ عوض میکنه

با تعجب نگاهی بهش انداختم و دهن باز کردم که چیزی بگم ولی با دادش متعجب سرجام خشکم زد و با دهن باز خیره چشمای عصبیش شدم

_دلقک بازی بسه خانوم ! برو بیرون از کلاس من

این اولین بار بود که کسی اینطوری جلوی جمع تحقیرم میکرد

این چرا یکدفعه اینجوری شد ، از حرص داشتم میترکیدم

بچه ها همه از داد استاد سکوت کرده بودن و انگار دارن به فیلم مهیجی نگاه میکنن چشم ازمون برنمیداشتن
سرجام خشکم زده بود و ناباور اشاره ای به خودم کردم ولب زدم:
_با منید ؟؟

درحالی که پشت میزش مینشست پوزخندی زد وگفت:

_پس با کی هستم ؟ دیر که سر کلاس میاید این به کنار
دلقک بازیم درمیارید نظم کلاس رو بهم میریزید

از حرص دستام مشت کردم که ناخونام کف دستم فرو رفتن ولی از بس تحقیر شده بودم که اصلا درد رو حس نمیکردم

وقتی دید فقط نگاش میکنم و حرفی نمیزنم سرش رو پایین انداخت و درحالی که خودش رو مشغول نوشتن نشون میداد گفت:

_البته هرکلاسی به یه دلقک نیاز داره که هر از گاهی جو کلاس رو تغییر بده

با این حرفش خنده بچه ها به هوا رفت و از حقارت اشک توی چشمام حلقه زد

من اگر حرفی یا حرکتی انجام میدادم دست خودم نبود و اون کارها رو بی اراده میکردم ،پس حق نداشت من رو تحقیر کنه و اینجوری دست بندازه

با چشمای اشکی نگاهی به بچه ها که میخندیدن انداختم که نگاهم به جولیای خورد که با ناراحتی نگاه ازم نمیگرفت

نمیدونم چرا زبونم قفل شده بود و نمیتونستم حرفی بزنم

اولین بار بود که اینطوری تحقیر میشدم ، حالا که هرچی دلش خواسته گفته ، پس باید جواب تحقیرشو بگیره

نورا نترس ، جوابشو بده!
تو هنوزم همون نورایی سرسخت و محکمی که همه جلوت کم میاوردن پس الان چرا جواب این رو گودزیلا رو نمیدی

با این فکر به خودم اومدم و با قدم های عصبی نزدیک استاد شدم ، که سرش رو بلند کرد و درحالی که خیره نگاهم میکرد دستاش رو زیر چونه اش زد ولب زد:

_خانم احمدی شما هنوز که اینجایید برید بیرون و وقت کلاس رو نگیرید

عصبی نگاش کردم و از پشت دندون های کلید شده ام غریدم:

_دلقک بودن شرف داره به آدمی که دیگران رو کوچیک و تحقیر میکنه میدونی چرا ؟؟
چون دلقک بقیه رو میخندونه و حداقل دلشون شاد میشه نه اینکه تحقیرشون کنه و دلشون و بشکنه

این حرفا رو با بغض میگفتم و مطمعن بودم اشک توی چشمام جمع شده.

من حرف میزدم و اون نگاهش قفل چشمام بود و پلکم نمیزد

پوزخندی بهش زدم و با طعنه گفتم:

_کلاستون هم ارزونی خودتون استاااد

منتظر بودم عصبی شه و چیزی بگه ولی برخلاف میلم هیچی نگفت و فقط دستاش رو با حرص مشت کرد

کوله ام روی دوشم تنظیم کردم و با قدم های بلند از کلاس خارج شدم

با خارج شدنم از کلاس بغض به گلوم چنگ انداخت و بی ارداه شروع کردم به دویدن میخواستم فرار کنم از جایی که اون لعنتی هست

پشت دانشگاه کنار درختی ایستادم و هق هق ام بالا گرفت ، به بدترین شکل از کلاس بیرونم کرده بود

کثافت به من میگفت دلقک !!

کف دستام رو از بس مشت کرده بودم خون مرده شده بود !

پشت دستم رو به صورتم مالیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم

نفس عمیقی کشیدم که با نشستن دست کسی روی شونه ام به عقب برگشتم

جولیا خودش رو توی بغلم انداخت و با ناراحتی گفت:

_خودتو ناراحت نکن عزیزم ، منم از کلاسش بیرون اومدم پسره بیشعور

میون گریه از این مهربونیش خندیدم و محکم بغلش کردم

توی حال و هوای خودم غرق بودم باحرص زیر لب زمزمه کردم:

_هیچ وقت امروز رو فراموش نمیکنم ،یه بلایی سرش میارم که هیچ وقت یادش نره

جولیا با ترس ازم جدا شد و با نگرانی دستام رو گرفت

_میخوای چیکار کنی نورا ، ولش من ارزش نداره عزیزم

با یادآوری حرفاش دندونام رو با حرص روی هم فشار دادم

_چی میگی جولیا خودش این بازی رو شروع کرده ،ندیدی چیکار کرد ؟

جولیا کلافه نگاهش رو به اطراف چرخوند و گفت:

_اون یه خریتی کرد تو بیخیال شو!

لبم رو با دندون کشیدم که طعم خون توی دهنم پیچید و کینه توزانه زمزمه کردم:

_بدبازی رو شروع کردی استاد

توی خودم غرق بودم که با نگاه خیره جولیا به خودم اومدم و کلافه نگاهم رو ازش دزدیدم

_من برم رستوران ، تا بیرونم ننداختن

بوسه ای روی گونه اش نشوندم ولی قبل اینکه ازش جدا بشم باز دستم رو گرفت و عاجزانه نالید:

_باشه برو ولی اتفاقای امروز رو فراموش کن باشه ؟

برای اینکه خیالش رو راحت کنم لبخندی گوشه لبم نشوندم و با لحنی که نگران نشه گفتم:

_باشه نگران نباش من برم

با عجله بوسیدمش و با قدم های بلند ازش دور شدم

قفل ماشین رو زدم و با حرص زیر لب زمزمه کردم

_منتظر تلافی باش استاد ، نورا کسی نیست که به راحتی از گناه کسی بگذره

به سرعت خودم رو به رستوران رسوندم و از ماشین پیدا شدم

نگاهی به تیپم انداختم ،امروز دیر از خواب بیدار شده بودم و هر لباس دم دستی که بود تنم کرده بودم

سروضعم برای داخل به همچین رستورانی خیلی ضایع بود ، چنگی به موهام زدم و آشفته نمیدونستم چیکار کنم .
یکدفعه با یادآوری اینکه من اونجا فقط خدمتکارم نه چیز دیگه ای ،غم توی دلم نشست پس تیپ و سروضعم نباید برای کسی مهم باشه ،باز این اشکای لعنتی توی چشمام حلقه زد
نه نه نورا تو نباید به این زودیا کوتاه بیای هنوز خیلی زوده در برابر مشکلاتت کم بیاری فهمیدی ؟
اینا رو زیر لب با خودم زمزمه میکردم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم

سرم رو بالا گرفتم و درحالی که نگاهی به آسمون میکردم نفسم رو با فشار بیرون میفرستادم
حالم کمی جا اومد دستی به موهام کشیدم و لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و وارد رستوران شدم

وقتی داخل شدم به اتاق مخصوص رفتم و لباسام رو عوض کردم

داخل آشپزخونه که شدم قبل اینکه لارا برای دیر اومدن باز خواستم کنه با عجله خودم رو به سوفیایی که مشغول درست کردن سُس مخصوص برای غذا بود ، رسوندم

سوفی با دیدنم لبخندی زد و چاقویی دستم داد و اشاره ای به قارچ ها کرد که شروع کنم
با لبخند چاقو رو از دستش گرفتم و شروع کردم به کار کردن

خدا رو شکر لارا انگار متوجه دیر اومدنم نشده بود ،نمیدونم چقدر کار کردم که وقتی به خودم اومدم تموم عضلات بدنم درد میکرد و از کمر درد نمیتونستم درست راه برم

هر خدمه ای اونجا با دیدن راه رفتنم با تعجب نگاهی بهم مینداخت و میرفت ! انگار باورشون نمیشد کسی به خاطر دو روز کار کردن این بلا سرش بیاد

البته حقم داشتن ، منم اگر این بلا سرم اومده بود همش بخاطر این بود که هیچ وقت دست به سیاه و سفید نزدم و کوچک ترین کارمم خدمتکارا برام انجام میدادن !سوفی با دیدن حالم با نگرانی کنارم اومد و دستش رو پشت کمرم گذاشت

_چرا اینطوری شدی تو ؟ حالت که خوب بود

دستم رو به کمرم گرفتم و درحالی که سعی میکردم آروم راه برم با صورتی جمع شده از درد نالیدم

_هیچی این بدن لعنتی من کمی سوسول و کار ندیدس
زیرلب چند بار با خودش کلمه سوسول رو تکرار کرد و سوالی پرسید یعنی چی؟

یادم رفته بود اینا بیشتر کلمات منو نمیفهمن و منم همه چی به اینا میگم

خنده ریزی کردم حالا چی بهش بگم ! با خنده بریده بریده گفتم:
_یعنی اینکه زیاد کار نکردم

اوکی زیر لب گفت و کمکم کرد لباسام رو عوض کنم ، چون واقعا نمیتونستم درست راه برم و به شدت بدنم درد میکرد

خواستم از رستوران خارج بشم که با کشیده شدن دستم توسط سوفی به خودم اومدم

_بیا بریم سهمیه غذامون رو بگیریم

با تعجب نگاهش کردم و سوالی پرسیدم

_چه غذایی !؟

شیطون خندید و مجبورم کرد دنبالش برم ، با تعجب به سوفی که من رو به سمت صف گارسونا و کارگرای رستوران میبرد نگاه کردم که با حرفی که زد یخ کردم و خشکم زد

_هرشب باقی مونده غذاهای رستوران رو به ما میدن و سهمیه ماس

به طرفم برگشت و با چشمایی که از خوشحالی برق میزد گفت:

_خیلی خوبه نه ؟؟ هیچ رستورانی این کارو نمیکنه و باقی غذاها رو میفروشه جز اینجا که به کارگراش میده

آب دهنم رو به زور قورت دادم و نگاهی به صف انداختم ، بی اراده اشک توی چشمام حلقه زد ، فکر نمیکردم یه روزی اینقدر بدبخت و بیچاره بشم که توی صف برای غذای مجانی بمونم

منی که به قول بابام تک شاهزاده قصر رضا احمدی بودم

سوفی نگران تکونم داد و با تعجب لب زد:
_نورا چی شده عزیزم؟

لبهای لرزونم رو تکون دادم و با صدای ضعیفی که به زور به گوش های خودم میرسید گفتم :

_هیچی

بدون توجه به صدا کردن های مکررش با دو از رستوران خارج شدم و خودم رو به ماشین رسوندم

هق هق گریه ام بود که سکوت خیابون خیابون رو شکست

خدایا از کجا به کجا رسیده بودم ، میترسیدم نتونم دووام بیارم و زیر بار سختی هایی که در آینده منتظرمن کمر خم کنم

با شنیدن صدای سوفی صورتم رو پاک کردم که نزدیکم شد و با خوشحالی گفت:

_تو رفتی ولی سهمیتو گرفتم برات آوردم

ولی وقتی که نگاهش به صورتم خورد و با دیدن چشمام خشکش زد و با قدم های بلند خودش رو بهم رسوند و نگران گفت:

_اتفاقی افتاده ! چرا گریه کردی ؟؟

لبم رو با دندونم کشیدم و درحالی که قفل ماشین رو میزدم گفتم :

_بیا بریم خسته ام

با تعجب نگاهی به ماشین و من انداخت و سوالی لب زد:

_این ماشین مال کیه نورا

پوزخند صدا داری زدم و درحالی که نگاه از ماشینم نمیگرفتم زیر لب زمزمه کردم

_اول مال من بود ، فردا رو نمیدونم

سوار ماشین شدم که سوفی با عجله سوار شد و سوالی پرسید

_بگو دیگه

دلم گرفته بود و دلم میخواست با کسی درو دل کنم برای همین بغضم رو قورت دادم و درحالی که ماشین رو به حرکت درمیاوردم گفتم:

_بریم یه جایی خلوت حرف بزنیم

به پارکی رسیدم و درحالی که ماشین رو پارک میکردم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم:

_بریم پیاده روی؟

غذاهای توی دستش رو کنار پاش توی ماشین گذاشت و لبخندی زد و گفت:

_باشه بریم

پیاده شدیم و درحالی که دوشادوش هم توی پارک قدم میزدیم شروع کردم به حرف زدن

از غم و غصه هام ، از دردام از بغض های گاه و بیگاهم ،از مشکلاتم و برشکستگی بابا و در آخر فروش ماشین و خونه ام گفتم و گفتم تا خالی شدم .

وقتی به خودم اومدم که توی بغل سوفی اشک میریختم و از زمین و زمان شاکی بودم.

سوفی دستش رو پشت کمرم گذاشت و به طرف نیمکتی هدایتم کرد تا بشینم

_همه چی درستش میشه عزیزم نگران نباش

سرم روی شونه اش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_فکر نکنم چیزی درست بشه همه چی بهم ریخته ، دیگه توی این کشور بی پول موندم و نمیدونم چند روز دیگه چه بلایی سرم میاد

بوسه ای روی موهام نشوند و با لحن دلگرم کننده ای گفت:

_تو تنها نیستی ، نگران نباش

از خودش جدام کرد و درحالی که دستای سردمو توی دستاش میگیرفت با ناراحتی گفت:

_میدونم پول دار نیستم و پولی ندارم که بهت کمک کنم ولی بهت قول میدم همیشه کنارت بمونم و تنهات نزارم

توی بغض و گریه ، خندیدم و با خوشحالی بغلش کردم و به خودم فشردمش

از اینکه دوستایی داشتم که کنارم بودن و کسایی رو داشتم که میتونستم روی کمکشون حساب کنم آرامش به وجودم سرازیر شد و با خوشحالی کنار گوشش زمزمه کردم

_همین که کنارمی ، هم ازت یه دنیا ممنونم

ناز خندید که دستی به چشمام کشیدم و بلند شدم

_پاشو بریم بستنی بخوریم

بلند شد و درحالی که دستم رو میگرفت با خوشحالی جیغ کشید:

_آخ جون بستنی !

از ذوق کردنش که دقیقا مثل دختربچه های دوساله بود خندم گرفت

بعد از اینکه بستنی هامون رو خوردیم ، بی حوصله خواستم به خونه برگردم که سوفی نزاشت و به اجبار مجبورم کرد سوار تموم وسایل های بازی بشم .

مثل دختر بچه ها اون شب تا تونستم خندیدم و سعی کردم به هیچ چیز بدی فکر نکنم و تموم اتفاقات اخیرو فراموش کنم

آخر شب شاد و خوشحال سوار ماشین شدیم و به طرف خونه روندم !

از سوفی خواستم شب پیشم بمونه که قبول کرد و کنارم موند

بعد از شستن دست و صورتم تازه میخواستم توی رختخوابم دراز بکشم که با صدای زنگ گوشی با تعجب گوشی رو برداشتم

با دیدن شماره تماس بابام ،چشمام از تعجب گرد شدن و با نگرانی گوش رو دَم گوشم گذاشتم و لرزون لب زدم:

_بله بابا

بعد از چندثانیه صدای ضعیفش به گوشم رسید که گفت :

_سلام دخترم ،پس چیکار کردی

روی تخت نشستم و درحالی که لبم رو با زبونم خیس میکردم لرزون گفتم :

_چی و چیکار کردم بابا ؟؟

صدای متعجبش توی گوشی پیچید و سوالی پرسید:

_برگشتنت به ایران رو میگم دیگه ؟؟

آب دهنم رو قورت دادم و درحالی که دستام رو بهم میچلوندم لرزون گفتم:

_اوووم بابا میخوام یه چیزی رو بهتون بگم !

صدای نگرانش توی گوشی پیچید

_بگو بابا جان

گوشی رو بین دستای لرزونم گرفتم و با لکنت لب زدم

_میخوام اینجا بمونم به درسم ادامه بدم

صدای دادش توی گوشی پیچید که با ترس گوشی رو از خودم جدا کردم

_چـــی ؟؟؟ چرا میخوای اونجا بمونی؟ هااان با کدوم پول

آب دهنم رو قورت دادم و لرزون لب زدم

_خودم کار میکنم و پول جمع میکنم بابا

چند ثانیه ساکت شد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد

_کار مناسبی اونجا برای تو نیست پس سعی نکن من رو قانع کنی .

درحالی که از روی تخت بلند میشدم با نگرانی گفتم:

_ولی بابا ….

نزاشتم ادامه بده و توی حرفم پرید و گفت :

_همین که گفتم ، تمومش کن

و بدون اینکه بزاره چیزی بگم گوشی روم قطع کرد

عصبی گوشیو روی تخت کوبیدم و کلافه چنگی به موهام زدم

_حالا چیکار کنم خدااا !

کی میخواست بابا رو راضی کنه

کلافه توی اتاق قدم میزدم و نمیدونستم چیکار کنم ، عصبی همش فقط به موهام چنگ میزدم و کلافه بودم

از حرص جیغ خفه ای کشیدم و به طرف تخت برگشتم که با دیدن گوشی با فکر به اینکه باید هرجور شده بابا رو راضی کنم با قدم های بلند خودم رو بهش رسوندم

درحالی که شماره بابا رو میگرفتم بی قرار روی تخت نشستم

بوق آزاد میخورد و برنمیداشت پوووف کلافه ای کشیدم و دستم به سمت قطع تماس رفت که با پیچیدن صدای عصبیش بدون اراده از روی تخت بلند شدم

_من نظرم عوض نمیشه نورااا

با استرس گوشی رو از گوشم فاصله دادم و با نفس عمیقی که کشیدم باز گوشی رو به گوشم چسبوندم و با لحن غمگینی گفتم:

_بابا تو رو خدا به حرفام گوش بده

سکوت کرد و همین سکوتش ، باعث شد جرات پیدا کنم و حرف دلم رو بزنم

پوست لبم رو با دندون کشیدم و ناراحت لب زدم:

_من میخوام اینجا بمونم بابا ، درسم رو دوس دارم !

لحن غمگین بابا دلم رو به درد آورد که با ناراحتی گفت:

_پدر خوبی نبودم برات دخترم وگرنه نباید میزاشتم حسرت چیزی توی دلت بمونه

از اینکه بخاطر من ناراحت بود و احساس سرافکندگی میکرد غم توی دلم نشست و پاهام سست شد و درمونده روی تخت نشستم.

بغض به گلوم چنگ انداخت و با صدای لرزون لب زدم:

_اینجوری نگو بابا ، من توی زندگیم هیچ وقت کمبودی نداشتم و خوشبخت بودم اینا همش بخاطر وجود توعه، که من تموم عمرم رو شبیه پرنسس ها زندگی کردم

بغضم رو قورت دادم و درحالی که اشکام از گوشه چشمم سرازیر شد نالیدم :

_الانم من همون پرنسسم بابا ، توی فکر من نباش میدونی که من میتونم با مشکلاتم کنار بیام

بابا هیچ چیزی نمیگفت و سکوت کرد ، این سکوتش این معنی رو میداد که اگه بخوام میتونم راضیش کنم و دلش نرم شده

پاهام رو جمع کردم و درحالی چهار زانو روی تخت مینشستم ، دستی به چشمام کشیدم

_بابا من میتونم از پس مشکلاتم بربیام ، من دیگه اون دختر کوچولوی سربه هوای شیطون نیستم !
باور کن میتونم ، اصلا یه ماه به من فرصت بده اگه نتونستم از پس خرج و مخارج خودم بربیام تو هرچی که میخوای میتونی بهم بگی ، همون فرداش بلیط میگیرم و میام تهران خوبه بابا ؟؟؟

صدای نفس عمیقی که کشید توی گوشی پیچید و بعد از چند دقیقه مکث با لحن جدی گفت:

_باشه فقط یه ماه فرصت داری ، این یه ماه رو هم به این دلیل بهت فرصت میدم چون میدونم حساب بانکیت اینقدری پر هست که کفاف این یه ماه رو بده پس فکر نکن میزارم دخترم اونجا بی پول و بی خونه بمونه فهمیدی؟

از خوشحالی که بالاخره بابا قبول کرده جیغ کوتاهی کشیدم و با خنده بریده بریده گفتم:

_عاشقتمممم بابا

از خندیدن و خوشحالی من بابا خنده ی مردونه ای کرد و با مهربونی گفت:

_فدای خنده های تک دخترم برم

دستی به دماغم کشیدم و با لحن لوسی لب زدم

_خدا نکنه بابای نازم

ایندفعه شلیک خنده اش به هوا رفت

_ای بدجنس باز تو از من چیزی خواستی ، و لوس شدی؟

گوشی رو جابه جا کردم و درحالی که لبام رو جلو میدادم گفتم:

_بابای خودمه دوس دارم ، تازه برای بابام خودمو لوس نکنم برای کی بکنم

خنده بلندی کرد ولی بعدش یک دفعه سکوت کرد و چیزی نگفت

با نگرانی چند بار پشت سر هم اسمش رو صدا کردم که آهی از حسرت کشید و گفت:

_امشب که صدای خنده هات رو شنیدم دلم باز شد بابا
از بس این چند وقته گرفتار و درگیر بودم که خنده از یادم رفته بود

کلافه روی تخت دراز کشیدم و درحالی که به سقف خیره میشدم با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد لب زدم:

_دلم روشنه بابا ، مطمعنم همه چی درست میشه

انشالله ای زیر لب گفت و یکدفعه انگار چیزی به خاطرش اومده باشه جدی صدام زد و گفت:

_راستی اگه کار پیدا کردی اول من باید تاییدش کنم و از خونه و زندگیت باخبر باشم وگرنه عمرا نمیزارم توی اون کشور بمونی فهمیدی؟

با کف دست محکم به پیشونیم کوبیدم

_وااای حالا این موضوع رو چیکار میکردم

_چیزی گفتی ؟؟

با استرس پشت هم تکرار کردم

_نه نه چیزی نگفتم !!

خوبه ای زمزمه کرد و خمیازه کشید و گفت:

_دیگه بخوابم ، فردا کلی کار دارم

از بابا بعد کلی قربون صدقه هم رفتن خدافظی کردم

حالا من مونده بودم و شرط بابا !

حالا کاری که اون تاییدش بکنه از کجا گیر بیارم، وااای اگه یک درصد از کارکردن من توی رستوران باخبر بشه ، مطمعنم از خشم کل زمین و زمان رو بهم میدوزه

حتی فکر بهش هم باعث میشد موهای تنم از ترس سیخ بشه و به خودم بلرزم

تا خود صبح به این فکر کردم ، باید کار جدیدی پیدا کنم !

بابا یک درصدم نمیزاره من توی رستوران گارسونی کنم و ساکت بمونه

ولی کار برای منی که نه پارتی و آشنایی داشتم و نه مدرکم رو گرفته بودم خیلی سخت بود

با وجود اینکه میدونستم فردا باید برای فروش ماشین و خونه اقدام کنم ولی دست خودم نبود و تا خود صبح از فکر پلک روی هم نزاشتم

با صدای هشدار پشت سر هم گوشی ، توی رختخواب قلتی زدم و بالشتو روی سرم گذاشتم ،چشمام رو محکم روی هم فشار دادم

ولی صدای هشدار هر ثانیه بالاتر میرفت و نمیزاشت که راحت بخوابم ، دستم رو کشیدم و با چشمای نیمه باز گوشی رو پیدا کردم و هر طوری شده صداش رو خفه کردم

سرم رو بیشتر توی بالشت فرو کردم و
باز داشت خوابم میگرفت که با یادآوری کارهایی که امروز میخواستم بکنم ،ناخودآگاه سیخ روی تخت نشستم و چشمام از وحشت گرد شدن

با استرس جیغ زدم :_وااای دیرم شد

با عجله بلند شدم و با قدم های بلند خودم رو به کمد لباس ها رسوندم

لباسا رو بیرون ریختم و با عجله شلواری بیرون کشیدم و خواستم پام کنم

که در اتاق به شدت باز شد و سوفی با قیافه پریشون داخل شد و حیرون گفت:

_چی شده؟؟ چرا جیغ میزنی

با عجله یه پام ‌رو توی شلوار فرو کردم و با نفس نفس گفتم:

_دیرم شده سوفی

دستی به چشمای خواب آلودش کشید و نگران نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

_الان که زوده برای رستوران رفتن

شلوارم رو بالا کشیدم و درحالی که با زیپش کلنجار میرفتم گفتم:

_نه میخوام برم برای فروش خونه و ماشین از قبل قرار داشتم

آهانی زیر لب زمزمه کرد و درحالی که از اتاق خارج میشید با صدای بلند گفت:

_باشه من برم صبحونه درست کنم

بدون توجه به حرفاش فقط سرم رو به نشونه تایید براش تکون دادم

و تاپ دوبنده نازی تنم کردم و با عجله روبه روی آیینه قدی توی اتاق ایستادم و نگاهی به سرتاپای خودم انداختم

نمیخواستم ظاهرم مثل دیروز بد باشه ، یه آرایش سرسری کردم و با زدن یه رژلب آرایشمو تکیمل کردم

از اتاق که خارج شدم با دیدن میز صبحونه با لذت خیره اش شدم

_اوووه چیکار کردی سوفی ممنون

ظرف عسل روی میز گذاشت و با مهربونی گفت:

_بیا بخور زود بریم مگه دیرت نشده بود

با این حرفش با قدم های بلند به طرف میز رفتم و با یه حرکت روی صندلی نشستم و لقمه بزرگی گرفتم و توی دهنم فرو بردم

اینقدر مشغول خوردن بودم که به کل فراموش کرده بودم دورم چی میگذره

سرم رو که بالا گرفتم با دیدن نگاه خیره سوفیا که ازم چشم برنمیداشت و پلکم نمیزد

لقمه توی گلوم پرید و شروع کردم به شدت سرفه کردن که با گرفته شدن لیوان آب پرتغال جلوی صورتم با عجله گرفتم و یه نفس سرکشیدم

_اوووه ببخشید عزیزم ، آخه از دیدنت خوردنت تعجب کرده بودم

لیوان روی میز گذاشتم ،گلوم رو با سرفه ای صاف کردم و درحالی که با پشت دست اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و گفتم:

_اشکالی نداره ، توام باید به این طرز خوردن من عادت کنی گلم

چشماش از تعجب گرد شدن و سوالی پرسید

_یعنی تو همیشه اینطوری غذا میخوری؟

با این حرفش یاد کارهای که توی ایران سر میز غذا میکردم و همه از دستم شاکی میشدن افتادم و شلیک خندم به هوا رفت

بریده بریده لب زدم:

_آره همیشه اینطوریم

با تعجب نگاهم کرد و درحالی که شونه بالا مینداخت شروع کرد به صبحونه خوردن

بعد از اینکه چند لقمه با عجله خوردم ،مدارک خونه و ماشین رو برداشتم و درحالی که به سمت در میرفتم بلند سوفی رو صدا زدم

_بدووو سوفی دیرم شد

توی ماشین روبه روی خونه منتظر سوفی نشسته بودم که با ناز از خونه خارج شد و بدون اینکه به من توجه کنه دستی توی موهاش کشید

_واه انگار نمیدونه من عجله دارم

شیشه رو پایین کشیدم و با جیغ اسمش رو صدا زدم که با ترس از جاش پرید و حیرون نگاهم کرد

با دیدنم اخماش توی هم رفت و با نگاهش برام خط و نشون کشید

داشتم با تعجب نگاهش میکردم که صورتش رو برگردوند و با ناز نگاهی به به خونه همسایه انداخت

این چشه چرا اینطور میکنه ، روی صندلی چرخیدم و عقب رو دید زدم که با دیدن پسر جوونی که توی حیاط خونه بغلی نشسته بود و چشم از سوفی برنمیداشت ، افتاد

سوتی از تعجب زدم و زیر لب زمزمه کردم:

_اوووه سوفی هم از دست رفت

دیدم نه اگه اینطور بمونم اون میخواد تا صبح همونجور اونجا بمونه دستمو روی بوق گذاشتم که لبخند عجولی زد و با قدم های بلند به سمت ماشین اومد و نشست.

تا نشست قبل اینکه اجازه بدم در رو ببنده ماشین رو روشن کردم و با سرعت رانندگی کردم

در رو بست و با جیغ گفت:

_چرا اینطوری میکنی نورا

درحالی که حواسم به جاده بود و سعی میکردم هرچه زودتر برسیم با خنده زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و گفتم:

_تو که درگیر پسره شده بودی باعث شدی منم دیرم بشه ، مجبورم دیگه اینطوری رانندگی کنم

صورتش از خجالت سرخ شد و لپاش گُل انداخت

_نه اصلا هم اینطوری نبود

سرم رو با خنده تکون دادم

_آهان پس اینطوری نبود ، فردا نیای سراغم التماس کنی آمارشو برات دربیارم ها

با این حرفم دست پاچه به طرفم چرخید

_میدونی اسمش چیه؟؟

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و قهقه ام به هوا رفت ، چه زود خودش رو لو داد

به طرفم حمله کرد و با حرص نیشگونی از پهلوم گرفت که جیغم به هوا رفت

_ الان تصادف میکنیم خره اینجور نکن

چشم غره ای بهم رفت و دست به سینه به جلو خیره شد ، اخماش توی هم رفت.

دستی به پهلوم کشیدم و با خنده نیم نگاهی به قیافه توهمش انداختم

_حالا چته ؟ باشه بابا فهمیدم تو نظری بهش نداشتی

چشم غره ای بهم رفت و صورتش رو به سمت پنجره برگردوند

تا زمانی که به رستوران برسیم همش سر به سرش گذاشتم و از اینکه اینقدر زود ناراحت میشد و خودش رو لو میداد خنده امونم رو بریده بود

ولی زمانی که در رستوران پیادش کردم بهش قول دادم که حتما آمار پسره رو دربیارم ببینم دوست دختر داره یا نه!

بعد از پیاده کردن سوفی با سرعت به سمت بانگاه ماشین روندم و بعد از سختی و کِش مَکش فراون تونستم به قیمت خوبی بفروشمش .

بعد از اینکه پولش رو توی حساب ریختم خواستم برای فروش خونه اقدام کنم ولی با دیدن ساعت فهمیدم که خیلی دیرم شده

خواستم از الان صرفه جویی رو شروع کنم و با اتوبوس سرکارم برم ولی خیلی دیر بود و میترسیدم تا منتظر بایستم زمان بیشتری بگذره و برام غیبت رد کنن

سوفی گفت که مدیر رستوران خیلی تو نظم و زمان حساسه و هرکی سر ساعت سر کارش نباشه رو بی مسولیت میدونه و یه امتیاز منفی براش در نظر میگیره

با عجله تاکسی گرفتم و خودم رو به رستوران رسوندم

داشتم با عجله پول کرایه رو پرداخت میکردم که با دیدن لارا ، اون سمت خیابون پول رو تقریبا توی ماشین پرت کردم و بدون اینکه به صدا کردنای مکرر راننده تاکسی توجه کنم با قدم های بلند داخل رستوران شدم

سرم رو پایین انداختم و باعجله خودمو داخل آشپزخونه انداختم و توی قسمت تعویض لباس با استرس شروع به کندن لباسام کردم

نمیخواستم این کاری که به زور به دست آوردم رو از دست بدم ، باید درامدی داشته باشم تا بتونم خرج کنم

وگرنه پولای بانک که قرار بود باهاش خونه کوچیکتری بخرم یا اجازه کنم و اون چندرغازیم که تهش میموند صد درصد باید پای کتاب و دانشگاه میرفت.

پیراهنم رو تنم کردم که در اتاق به شدت باز شد

با فکر به اینکه یکی از بچه هاس بی تفاوت موهامو دست کشیدم که با حرفی که شنیدم از ترس یخ زدم

_به جایی اینکه با موهات وَر بری پاشو برو سر کارت

با استرس نگاهی به قیافه عبوس لارا انداختم و از ترس اینکه بویی ببره دیر سرکار رسیدم و باهام بد برخورد کنه سرم رو پایین انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق خارج شدم

درحالی که به در تکیه میدادم چشمام رو بستم ،نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

که با نشستن دستی روی شونه ام با ترس بالا پریدم و هینی کشیدم که چشمم خورد به سوفی که با تعجب نگاهم میکرد

_چی شده نورا ؟؟

دستش رو گرفتم و درحالی که دنبال خودم میکشوندمش آروم لب زدم

_هیچی نزدیک بود لارا بفهمه باز دیر اومدم

دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و با خنده بوسه ای روی گونه ام کاشت

_آهان ، گفتم چی شده اینقدر پریشونی

کلافه موهام رو بالای سرم جمع کردم و درحالی که با گیره میبستمشون همراه با سوفی به طرف سرآشپز رفتیم تا کارهای امروز رو برامون بگه.

سرم پایین بود و به سختی سعی داشتم میگوها رو سرخ کنم که لارا داخل آشپزخونه شد و عصبی گفت:

_امروز مشتری هامون به خاطر مهمونی که توی رستوران گرفته شده زیادن ! نیروهامون برای پذیرایی کم اومده حالا چیکار کنم

این حرف رو زد و دستی به صورتش کشید ، با تعجب نگاش کردم ،اولین بار بود لارا رو تا این حد عصبی میدیدم

هنوزم داشتم خیره نگاهش میکردم که سرش رو بلند کرد و نگاهش باهام گره خورد

یکدفعه انگار بمب منفجر کرده باشن چشماش دوکاسه خون شد و داد کشید

_آهای احمق میگوها سوختن حواست کجاس

چشمم که به ماهیتابه خورد با عجله زیرش رو خاموش کردن و با لب و لوچه آویزون خیره میگوهای سوخته ، شدم

از داد لارا تموم آشپزخونه سکوت کرده بودن و نگاهشون روم سنگینی میکرد ، خجالت میکشیدم سرم رو بالا بگیرم

تا به امروز این اولین بار بود که تا این حد تحقیر شده بودم و جرات حرف زدن نداشتم چون به این کار نیاز داشتم.

صدای قدم هاش که به من نزدیک میشد سکوت آشپزخونه رو میکشست ، روبه روم ایستاد و با لحن جدی گفت:

_حالا که فکر میکنم تو به درد این کار نمیخوری از اولم استخدامت اشتباه محض بود

با ترس سرم رو بالا گرفتم و لبای لرزونم رو تکون دادم و گفتم:

_من به این کار احتیاج دارم با من اینکار رو نکنید

بدون اینکه نگاهی بهم بندازه بهم پشت کرد و درحالی که بیرون میرفت گفت:

_وسایلت رو جمع کن تا ۵ دقیقه دیگه اینجا نبینمت

همه چی تموم شد از حقارت اشک توی چشمام جمع شده بود که سوفی با التماس جلوی لارا رو گرفت

_لارا خانوم تو رو خدا گناه داره بخاطر من ببخشش!

ولی لارا بی اهمیت حتی نگاهی هم سمتش ننداخت .

سوفی دنبالش رفت و باز شروع کرد به التماس کردن

_ببخشیدش ، تازه وارده کم کم با کار آشنا میشه

لارا سرجاش ایستاد و سرش رو به سمت سوفی کج کرد و عصبی گفت:

_یعنی چی این حرف ؟؟ یعنی کل آشپزخونه منو بهم بریزه تا ببینم کی میخواد کارشو یاد بگیره

سوفی نگاه ناراحتش رو بهم دوخت که غمگین درحالی که پیش بندم رو باز میکردم لب زدم:

_ بیخیال

لارا داشت از آشپزخونه خارج میشد که سوفی نگاهی بهش انداخت و بعد نگاهش روی من چرخید

و یکدفعه شروع کرد به دویدن و دنبال لارا رفتن !

بدون توجه به نگاهایی که روم سنگینی میکرد بلند اسم سوفی رو صدا کردم تا دیگه دنبال لارا نره و بیشتر از این خودش رو کوچیک نکنه

ولی سوفی بدون توجه به صدا کردنای من دنبالش بیرون رفت

کلافه بار دیگه نگاه کلی به آشپزخونه انداختم و به سمت رختکن رفتم.

پیش بندم رو توی سیل زباله انداختم و کلافه شروع به تعویض لباسام کردم

لباسام رو کامل عوض نکرده بودم که در رختکن باز شد و سوفی نفس زنون داخل شد

پیراهنم رو بالا کشیدم و سوالی پرسیدم:

_چی شده اینقدر نفس نفس میزنی؟

لبخندی زد و با قدم های بلند خودش رو بهم رسوند و دستشو روی دستم گذاشت و نزاشت پیراهنم رو از تنم بیرون بکشم

با چشمای گرد شده لب زدم:

_میشه بگی چت شده سوفی؟

با خوشحالی خندید و درحالی که چشماش رو ریز میکرد خودش رو لوس کرد

_گفتنش خرج داره عزیزم

از اینکه کارم رو از دست داده بودم به قدری ناراحت و کلافه بودم که حوصله شوخی نداشتم .

بی تفاوت دستش رو کنار زدم و پیراهنم رو جلوی چشمای گشاد شده اش از تنم بیرون کشیدم

_نمیخوای بدونی چی میخواستم بگم ؟

بی تفاوت سرم رو به نشونه نه تکون دادم و کوله پشتیم رو از کمد بیرون کشیدم و با پاهایی که توان راه رفتن نداشتن به سمت در خروجی می فتم

که سوفی با حرص جیغ کشید :

_راضیش کردم گفت بمونه!
ولی از این به بعد به جای اینکه توی آشپزخونه باشه باید بری از مشتری ها سفارش بگیری

کیف از دستم افتاد و ناباور به طرف سوفی برگشتم

_واقعا راضی شد ؟؟

دستی به موهاش کشید و با ناز گفت:

_مگه میتونه به سوفی نه بگه ؟

با خنده به طرفش رفتم و سفت بغلش کردم و چلوندمش .

با خنده دستاش رو دور کمرم پیچید ، از اینکه خدا بهم دوستای خوبی داده بود که هوامو داشته باشن زیر لب خدارو شکر کردم

اشک توی چشمام جمع شد و فینی کشیدم که سوفی با تعجب من رو از خودش جدا کرد

_وااای خدا من تو داری گریه میکنی نورا ؟

برای اینکه بیشتر از این ناراحتش نکنم دستی به چشمام کشیدم و به اجبار لبخندی زدم

_نه گریه چیه ، به چیزی توی چشمم رفت

با اینکه معلوم بود باور نکرده ، ولی سرش رو به نشونه تایید برام تکون داد

از استرس لبم رو با دندون کشیدم

_حالا یعنی میتونم برم سرکارم ؟؟

دستام رو گرفت و با مهربونی گفت:

_چرا نشه عزیزم ؟؟ تموم شد دیگه

خوشحال سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و با یادآوری مشتری های زیاد رستوران و اینکه بچه ها سرشون خیلی شلوغه با عجله به سمت کمد رفتم و شروع کردم به تعویض لباسام !

بعد از اینکه آماده شدم خوش حال به طرف سوفی رفتم

_بریم سرکارمون دیگه

سوفی دودل نگاهی بهم انداخت و دهن باز کرد که چیزی بگه انگار پشیمون شده باشه حرفش رو خورد

با تعجب خیره چشماش شدم و سوالی پرسیدم

_چیزی میخوای بگی ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و درحالی که نفسش رو با فشار بیرون میفرستاد کلافه گفت:

_انگار متوجه نشدی من چی گفتم ؟ لارا گفت اگه میخواد اینجا کار کنه باید بره قسمت دریافت سفارش!

صورتم درهم شد و گنگ زمزمه کردم:

_چی ؟؟

ناراحت توی چشمام خیره شد

_هیچی عزیزم فقط باید از این به بعد مستقیم از مشتری ها سفارش بگیری

وااای این نه خدای من !!!

یعنی من بشم گارسون مخصوص و جلوی مردم خم و راست بشم و ازشون بپرسم چی میخواید کوفت کنید

داخل آشپزخونه هرچند بهم سخت میگذشت ولی حداقل خوبیش این بود که کسی من رو نمیدید و اون باقی مونده غرورم رو هم از دست نمیدادم

ناراحت و کلافه شده بودم ، نمیدوستم باید چیکار کنم ، پاهای لرزونم رو دنبال خودم کشوندم و با قدم های آروم نزدیک نیمکت شدم و روش نشستم

سوفی با نگرانی کنارم نشست

_میدونم تا دیروز دیگران جلوی تو خم و راست میشدن و خدمتکار داشتی و برات سخته که گارسون بشی

لب پایینیش رو با دندون کشید و ادمه داد:

_ولی اینو یادت باشه تو برای رسیدن به هدفت که همون تموم کردن درسته تلاش میکنی پس به آینده درخشانی که ممکنه داشته باشی فکر کن باشه ؟؟

آره سوفی راس میگفت ، چشمام روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم باید هرطوری شده خودم رو آروم میکردم

وجودم پُر شده بود از حس های منفی ، باید همه فکرای بد رو از خودم دور میکردم !

آره من میتونم ، نباید جلوی مشکلاتم کم بیارم

با این فکرا لبخندی گوشه لبم نشست و با آرامش چشمام رو باز کردم

سوفی با دیدن لبخندم ، با مهربونی بغلم کرد و کنار گوشم آروم زمزمه کرد

_من همیشه کنارتم اینو هیچ وقت یادت نره

بوسه محکمی روی گونه اش کاشتم که با قهقه ازم جدا شد و به طرف کمد لباسا رفت

داشتم با تعجب نگاش میکردم که چرا لباسا رو میگرده و دنبال چیه !

که یه دست لباس که فرم و طرحشون با لباسای تنم فرق میکرد و خوشکل تر بودن رو بیرون کشید و به طرفم گرفت

_پاشو اینا رو بپوش

وقتی دید سوالی نگاش میکنم و حرکتی انجام نمیدم به طرفم اومد و دستم رو کشید

_پاشو دیگه این لباسای فرم جدیدته

آهانی زیر لب زمزمه کردم و بعد از پوشیدن لباسا که زیاد بهم میومدن و قشنگ توی تنم نشسته بودن سوفی سوتی کشید و زیر لب گفت:

_وااو دختر چه خوشکل شدی !

چپ چپ نگاش کردم ، آخه لباس گارسونی چه بهم بیاد و چه نیاد چه فایده ای داره

ولی از حق نگذریم لباساش خیلی شیک و باکلاس بودن ، حتما بخاطر رستوران بزرگ و مجللشونه دیگه

لباس گارسون هم باید برای اینا مارک دار باشه ، خنده ریزی کردم و همراه سوفی به طرف دلارا رفتیم

وقتی بیشتر کارها رو بهم یاد دادن یه تبلت دستم دادن و گفتن سراغ میزهای شماره ٢٢ و ٢٣ که جدید اومده بودن برم و سفارشاشون رو یادداشت کنم

نگاه پریشونم رو بین اون همه مشتری که بیشترشون مشغول غذا خوردن بودن چرخوندم و با نفس عمیقی که کشیدم جلو رفتم.

انگار تموم کلمات از ذهنم فرار کرده باشن نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم !

با قدم های لرزون نزدیک میز شماره ٢٢ شدم و به سختی گفتم:

_خوش اومدید چی میل دارید قربان

مرده که پیرمرد حدودا ٦٠ ساله بود نگاه هیزی به هیکلم انداخت و بدون اینکه نگاهی به مِنو دستش بندازه یه غذای ایتالیایی سفارش داد

از طرز نگاهش به خودم لرزیدم و با عجله از کنارش گذشتم

از استرس توی اون سرما عرق کرده بودم ، موهای چسبیده به پیشونیم رو کنار زدم و سراغ میز بعدی که زن و مردی نشسته بودن شدم

زن که رو به روم بود با دیدنم نگاهش روم ثابت شد و به طور عجیبی نگاهی به سرتا پام انداخت

حس میکردم جایی دیدمش ولی کجاش رو نمیدوستم ، هرچی نزدیک تر میشدم زنه چشم ازم برنمیداشت که با نگاهش مردی که پشتش به سمت من بود برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت

با دیدن استاد رضایی پاهام از حرکت ایستادن و دستام شروع کردن به لرزیدن !

اونم ناباور و با چشمای گشاد شده خیرم بود ، بغضم رو به زور قورت دادم و سعی کردم بی تفاوت باشم

من نورام محکم تر این هستم که زود کوتاه بیام..نگاهم رو ازشون گرفتم و با قدم های بلند بهشون نزدیک شدم

با سرفه ای گلوم رو رو صاف کردم و با صدای که انگار از ته چاه بیرون میاد گفتم:

_خیلی خوش اومدید چی میل دارید ؟

نگاه سنگین استاد روم سنگینی میکرد ولی بدون اینکه نگاهش کنم ، به سمت دختری که اون روزم باهاش بود چرخیدم و سوالی خیرش شدم که پوزخندی زد و غذایی انتخاب کرد

ولی استاد هنوزم ساکت بود و چیزی نمیگفت ، شونه ای بالا انداختم و خواستم از کنارشون بگذرم که مچ دستم بین دستایی گرمی قفل شد

با ترس به طرف استاد که دستم رو گرفته بود چرخیدم و عصبی آروم لب زدم

_چیکار میکنید ؟

دستم رو ول کرد و درحالی که پاهاش رو روی هم مینداخت نیشخندی به صورت وارفته من زد و گفت:

_آهای بهت یاد ندادن به مشتری احترام بزاری؟ و تا وقتی که سفارش نداده از کنارش جُم نخوری

با حرص دستم رو مشت کردم

لعنتی بالاخره تحقیر کرد و تیکه انداخت

دندونام روی هم فشار دادم و با حرص غریدم :

_من منتظر بودم ولی شما چیزی نگفتید

پوزخندی بهم زد

_تو وظیفت اینه که تا لحظه ای که سفارش ما کامل نشده بالای سرما منتظر بمونی

از درون داشتم میترکیدم ، نمیتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و حرفی بارش نکنم وگرنه غمباد میگرفتم

دهن باز کردم که چیزی بارش کنم که چشمم خورد به لارایی که از دور چشم ازم برنمیداشت

کلافه از اینکه نمیتونم چیزی بهش بگم لب پایینیم رو با دندون کشیدم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید

مجبور بودم فعلا باهاش با احترام رفتار کنم و خودخوری کنم

به اجبار لب هام رو از هم فاصله دادم و بی تفاوت با صدای آرومی لب زدم:

_چشم قربان

دیدم چطور چشماش از تعجب گرد شدن ولی به روی خودم نیاوردم و نگاهم رو به گُل روی میز دوختم

تحمل اون فضا رو نداشتم و حس میکردم نفسم بالا نمیاد

نمیدونم چقد خیره میز بودم که بالاخره آقا لب باز کرد و سفارشش رو داد و گفت چی کوفت میکنه.

تا سفارش داد برگشتم که به آشپزخونه برم ولی باز صدام کرد که با حرص ایستادم

_اوووم گارسون نوشیدنی برام بریز

از بس دستام رو مشت کرده بودم که کف دستم از فشار ناخن هام میسوخت.

نمیدونستم چرا با من اینجوری رفتار میکنه و اینقدر با من بده.

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و سعی کردم آروم باشم .

با چند قدم کوتاه کنارش ایستادم و با عجله یکی نوشیدنی های روی میز رو برداشتم و خواستم براش بریزم

که نوووچی زیر لب گفت و با غرور گفت:

_کی گفت از اون بریز !

وااای خدای من این انگار بازیش گرفته نوشیدنی توی دستام که از شدت عصبانیت میلرزید رو ، محکم روی میز گذاشتم

چشمام رو از شدت عصانیت روی هم فشار دادم که باز صدای نحسش توی گوشم پیچید

_آب برام بریز

با چیزی که گفت با حرص چشمام رو باز کردم و خیره چشمای پر از غرورش شدم

تا الان که نوشیدنی و شربت میخواست الان شد آب !

نمیدونم از تحقیر کردن من چه چیزی نصیبش میشد که اینطوری من رو آزار میداد

وقتی دید خیره نگاهش میکنم با چشم و ابرو اشاره ای به آب روی میز کرد

با حرص بطری رو برداشتم و براش یه لیوان آب ریختم و جلوش گذاشتم تا کوفت کنه

دیگه نمیتونستم رفتاراشو تحمل کنم ، داشتم جلوی خودم رو با زور میگرفتم که چیزی بارش نکنم.

کمر راست کردم و صاف ایستادم ، اولین قدم رو برای دور شدن ازشون برنداشته بودم که اون دوست دختر نچسبش با اون لهجه غلیظ انگلیسیش خواست که باز براش نوشیدنی بریزم.

دیگه مغزم داشت میترکید و هرلحظه ممکن بود از کنترل خارج شم و دعوایی راه بندازم.

لبخند مسخره ای زدم و با حرص که از رفتارم کاملا معلوم بود براش نوشیدنی داخل لیوان ریختم.

از حرص زیاد ، کلافه به طرف استاد خم شدم و توی صورتش غریدم:

_دیگه امری ندارید قــــربــــــان

قربان رو توی صورتش کشیدم که نگاه عجیبی بهم انداخت و با دست اشاره کرد که برم

کثافت ! لعنتی
با قدم های بلند ازش دور شدم و خودم رو داخل دستشویی انداختم

از اینکه اینقدر تحقیرم کرده بود هق هقم بالا گرفت و پاهام سست شدن و درحالی که به در تکیه میدادم روی زمین نشسته ام

نمیدونم چقدر گریه کردم تا سبک شدم ، بلند شدم و جلوی آیینه نگاهی به صورت از گریه سرخ شده خودم انداختم و دستام رو زیر آب سرد گرفتم.

مشتم رو پُر آب کردم و محکم به صورتم کوبیدم ، از سردی آب برای ثانیه ای نفسم بند اومد

داخل آیینه به صورت خودم که قطرات آب روش پایین میومدن چشم دوختم و به این فکر میکردم که دلیل اینهمه دشمنی استاد با من چیه!

ولی هیچ وقت رفتار امروزش رو از یاد نمیبرم ، تلافیش رو بدجور سرش درمیارم

داخل آیینه به چشمام که از گریه قرمز بودن خیره شدم و با خودم زمزمه کردم

_روز منم میرسه استاد ، روزی میاد که به دست و پام بیفتی

چند برگه از دستمال کاغذی با حرص بیرون کشیدم و صورتم رو خشک کردم

موهام شلخته شده بودن و معلوم بود آشفته ام.

نمیخواستم سوفی از چیزی بویی ببره و باز بخاطر من ناراحت بشه.

کش مویی که توی جیبم بود رو بیرون کشیدم و موهام رو مرتب بالا سرم بستم.

تقریبا خوب شده بودم ولی قرمزی چشمامم هنوزم تابلو بود

نمیتونستم که تا ابد اینجا بمونم ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و از دستشویی خارج شدم

داخل آشپزخونه که شدم سعی کردم گوشه ای بایستم تا توی دید سوفی نباشم که متوجه سرخی چشمام و گریه ام بشه.

خوشبختانه اینقدر رستوران شلوغ بود و سوفی مشغول کار بود که اصلا حواسش به من نبود

با چشم غره های گاه و بیگاه لارا مجبور میشدم هر مشتری جدیدی که میاد خودم رو با عجله بالای سرس برسونم.

پیش هر مشتری که میرفتم میدیدم که چطور استاد با چشماش دنبالم میکنه و چشم ازم برنمیداره

همین باعث میشد که استرس بگیرم و پریشون بشم ،از نگاهاش حس خوبی بهم دست نمیداد

با هر قدمی که برمیداشتم نگاهش دنبالم کشیده میشد و بدتر عصبیم میکرد

میدیدم که چطور دختری که باهاشه از نگاه خیره استاد به من حرص میخوره و با اخمای توی هم دست به سینه نشسته و هیچ حرفی نمیزنه

ولی اینا هیچ کدوم برام مهم نبود و اینقدر خودم بدبختی و مشکل داشتم که وقت فکر کردن به رفتار اینا رو نداشتم.

بی حوصله از این میز به اون میز برای گرفتن سفارش میرفتم ، سرم از شدت گریه که کرده بودم به شدت درد میکرد.

حس میکردم تعادلی روی راه رفتنم ندارم ، خدا رو شکر آخرای شب که شد دیگه تفریبا کسی سفارشی نداشت .

اولین روز بود که اینقدر کار کرده بودم از شدت ضعف چشمام روی هم میفتاد و پاهام میلرزیدن.

از بچگی بدنم ضعیف بود و زود مریض میشدم ولی دیگه من اون دختر پولدار نبودم باید کار میکردم ! بدنمم حتما کم کم به سختی عادت میکرد .

روی صندلی گوشه رستوران روی صندلی نشستم و چشمام بستم و سرم رو با دست فشار دادم

چشمام رو که باز کردم با دیدن لیوان آبمیوه جلوی چشمام ، نگاهم به سمت سوفی کشیده شد

_بیا بخور

لبخندی به مهربونیش زدم و لیوان و از دستش گرفتم و کمی ازش خوردم.

با سنگینی نگاهی روی خودم سرم رو برگردوندم که چشمم خورد به استاد که دستاش رو زیر چونه اش زده بود و با طرز خاصی نگاهم میکرد

چشمام رو ریز کردم و با اخم نگاهش کردم بلکه از رو بره ولی اینقدر توی حال و هوای خودش غرق بود که عکس العملی نشون نمیداد

با حرص نگاه از اون گودزیلا گرفتم که سوفی با تعجب نگاهی به استاد انداخت

_این آقا چرا اینطوری خیره توعه

شونه هام رو بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:

_استادمه

با تعجب جیغ کشید :

_چی ؟ استادت ؟؟

لیوان رو توی دستم چرخوندم و با لب و لوچه آویزون لب زدم

_آره مگه نمیبینی چطور خیره منه

چنگی به موهاش زد و کلافه لب زد:

_حالا میخوای چیکار کنی؟

دستی به دماغم کشیدم و سعی کردم حداقل در ظاهرم بی تفاوت باشم:

_هیچی کارم اینه دیگه ، برام مهم نیست

با این حرفم نگاهش رو مستقیم توی چشمام دوخت که نگاه ازش گرفتم

کم کم رستوران خلوت میشد و همه داشتن میرفتن ، حال مامان سوفی بد شد و مجبور شد تاکسی بگیره و زودتر بره.

به سمت رختکن رفتم و بعد از تعویض لباسام از بچه ها خدافظی کلی کردم و بیرون رفتم

خیابون خلوت بود و ماشینی اون اطراف نبود ، کلافه با پاهایی که به شدت درد میکردن شروع کردم به قدم زدن تا جاده اصلی ، همینطوری راه میرفتم که با ایستادن یکدفعه ای ماشینی کنار پام با ترس قدم هام رو تند تر برداشتم که کسی اسمم رو صدا کرد

با تعجب به طرف ماشین برگشتم که با دیدن استاد چشمام از تعجب گرد شدن و ناباور لب زدم

_استاد

همینطوری مات و مبهوت نگاش میکردم و پلک نمیزدم که با بوق ماشینش بالا پریدم و از فکر بیرون اومدم

این مگه با اون دختر ایکبیری نرفته بود ، پس الان اینجا چیکار میکرد .
چرا باید بیاد و منو تعقیب کنه !

اون از رفتار توی رستورانش اینم از الان که مشکوک دنبال من راه افتاده ،اخمام توی هم فرو رفتن و بی توجه به بوق زدن های مکررش از ماشین فاصله گرفتم

این آدم مرموز بود ،مخصوصا نگاهای آزار دهنده اش ، باید هرچه زودتر ازش فاصله میگرفتم.

خواستم با قدم های بلند خودم رو به اون سمت خیابون برسونم که با ماشینش به سرعت جلوی راهم رو گرفت.

از ترس نفس نفس میزدم ، چی از من میخواست دیووانه !

وسط خیابون با نفس های بریده روبه روی ماشینش ایستاده بودم ، اونم نگاه از من نمیگرفت.

نمیدونم چند دقیقه بهم خیره بودیم که در ماشین رو باز کرد ،پیاده شد و به سمتم قدم برداشت.

از ترس ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم ، که متوجه ترسم شد و همونجا ایستاد

دستاش رو چفت سینه اش کرد و درحالی که به ماشین تکیه میداد گفت:

_خوب ؟ خانوم کوچولو گارسون این رستورانی آره؟

باز از این حرفاش چه قصدی داشت ، چشمام رو عصبی روی هم فشار دادم و کلافه غریدم :

_آره هستم ، هستم حالا چته ؟؟؟ هااان

هیچی نگفت و فقط خیرم شد که کلافه از بلاهایی که امروز سرم آورده بود با قدم های بلند خودم رو بهش رسوندم و ادامه دادم:

_همه این راه رو دنبال من اومدی که بهم بگی گارسونی ؟؟

مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و با صدایی که از بغض میلرزید توی صورتش غریدم:

_اره من یه دختر بدبخت گارسونم که هیچی از خودش نداره ،یه آدم بیچاره ام که اگه این کارم نداشته باشم باید توی خیابونا بخوابم و کارتون خواب بشم ، راضی شدی؟؟ آره ؟ دست از سر من بردار

اشک توی چشمام جمع شده بود و میترسیدم هر لحظه رسوا بشم.

خواستم ازش فاصله بگیرم که مچ دستم رو گرفت و به طرف خودش کشیدم .

چون این حرکتش یهویی بود توی بغلش افتادم ، و دستش رو دور کمرم پیچید و محکم به خودش فشارم داد.

از حس گرمای تنش و بوی عطر خاصی که زده بود ، بی اختیار مات و مبهوت موندم و هیچ حرکتی نکردم.

دستش روی صورتم نشست و درحالی که تار موی روی پیشونیم رو کنار میزد با لحن خاصی کنار گوشم لب زد:

_امشب خواستم نشونت بدم که پاتو از گلیمت دراز تر نکنی و یاد بگیری با من درنیفتی وگرنه بد بلایی سرت میارم.

با این حرفش به خودم اومدم و حرص کل وجودم رو گرفت !

درحالی که تقلا میکردم ازش فاصله بگیرم جیغ کشیدم:

_من هیچ کاری با توی روانی نداشتم و ندارم دست از سر من بردار

برم گردوند و با قدرتی که داشت به اجبار من رو به ماشینش چسبوند و دستام رو گرفت .

هرچی مشت و لگد میزدم بی فایده بود و الان کاملا بهم چسبیده بود و نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم.

_لعنتی ولم کن بزار برم چی از جون من میخوای.

با داد فوحش میدادم که با نشستن لبای داغش روی لبام چشمام از تعجب گشاد شدن و ناباور به پلک های بسته اون خیره شدم.

با یه دستش دو دستم رو گرفت و اون یکی دستش توی موهام چنگ شد و با عطش لبام رو میبوسید.

این دومین باری بود که من رو میبوسید و من اینطوری مسخش میشدم.

نمیدونم چرا اینقدر بی دست پا شده بودم و اینقدر زود وا میدادم .

شاید یکی از علت هاش این بود که اولین بار بود که کسی من رو میبوسید و هیچ تجربه ای نداشتم.

فقط بدنم سست و بی حس شده بود و چشمام بدون کنترل روی هم می افتاد .

لبام رو به شدت توی دهنش میکشید و میبوسید و من تنها مثل دیووونه ها همونجور بی تحرک ایستاده بودم

گازی از لبم گرفت که حس لذت و درد خاصی رو حس کردم ، با نفس های بریده ازم جدا شد و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد

و زیر لب آروم زمزمه کرد ، تو چی داری دختر که من رو اینطوری ، ناآروم میکنی!

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین دانشجوی شیطون بلا
  • نویسنده: آوا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10829
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.