سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 7

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 7

_ نمیدونم .
انگار کسی ازش خبر نداره و پلیس دنبالشه .

_ دختره هرزه بالاخره کار خودش رو کرد .
کاری کرد رایان باهاش فرار کنه و حالا قصد داشت اون رو بکشه .
ببین..

نگاه خشمگینی به ماهرخ انداختم که ادامه حرفش رو خورد .
سرم رو روی میز گذاشتم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم .

#نازگل

کیفم رو برداشتم واز اتاق ببرون رفتم .
نگاهی به مریم انداختم که مشغول درست کردن ناهار بود .

_ من دارم میرم .

به سمتم برگشت و با حالت عصبی بهم گفت :

_ دوبار میخای کجا بری؟

_ میخوام برم بیمارستان شاید یه خبر جدیدی بشه .

_ نازگل بسه .
هر روز داری میری بیمارستان که شاید خبری بشه .
اون تو کماست نازگل .
معنی کما رو میدونی؟
بین مرگ و زندگیه
اگه بهوش بیاد به من زنگ میزنن .

_ نمیتونم مریم ‌.
نمیتونم تو خونه بمونم .
حداقل اونجا یکم حالم بهتره .

_ مگه کاری از دستت بر میاد ؟
مگه تو میتونی بری رایان رو بهوش بیاری؟

سرم رو زیر انداختم و به طرف مبل رفتم .
روی مبل نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم که بغضم سر باز کرد .

صورتم از اشک خیس شده بود .
مریم کنارم نشست و سرم رو توی بغلش گرفت .

_ اروم باش عزیزم
همه چی درست میشه .

_ خسته شدم مریم .
هر شب کابوس میبینم .
هر شب با ترس میخوابم و با ترس بیدار میشم .
هر بار که زنگ این در رو میزنن روح از بدن من جدا میشه .
تا کی اینجوری باشم؟

_ پژمان با دوستش که وکیله صحبت کرده .
مطمعن باش خبرای خوبی بهت میده .

_ وکیل؟
الان همه اتهاما به سمت منه وکیل میخاد جیکار کنه؟

_ اینقد ایه یس نخون .
چجور معجزه شد وتو به هوش اومدی پس امکان داره همون معجزه پیش بیاد و رایان به هوش بیاد .

با حس بودی سوختگی نگاهی به مریم انداختم .
_ بو سوختگی به مشامم میخوره.

با حرف مریم به طرف اشپزخونه رفت .

سرم رو به مبل تکیه داد.

کاش الان ارشام بود .
کاش بود و حمایتم میکرد .
بهم امید میداد.
الان بیشتر از هر چیزی به یک حامی و پشتبان نیاز دارم .
به کسی که بهم بگه “غصه نخور ما همه مشکلات رو با هم حل میکنیم “

چقد دلم برای یه کم ارامش تنگ شده.

ارامش؟
خیلی وقته که دیگه حسش نکردم .

از وقتی که پدر و مادرم اجبارم کردن که با خان زاده ازدواج کنم دیگه ارامش از من رو گردون شد .

کاش من جای مریم بودم .

شوهر ،بچه،خونه،زندگی،رفاه،ارامش ،عشق.
مگه یه زن به جز اینا چی میخاد.

نمیدونم چقددفکر کرد .
چقد حسرت زندگی مریم رو خوردم که روی همون مبل خوابم برد

#آرشام

وسایلایی که لازم داشتم رو جمع کردن و داخل ساک دستیم گذاشتم .

به طرف اتاق ماهرخ رفتم .
در رو باز کردم و وارد شدم .

ماهرخ در خالی که مشغول شونه کردن موهاش بود نگاهی بهم انداخت و متعجب پرسید:

_ چیزی شده آرشام ؟

_ دارم میرم

_ کجا میری؟
_ میرم تهران

اینجا موندن و دست رو دست گذاشتن چیزی رو درست نمیکنه .

_ پس من هم میام .
_ تو بیای کجا اون هم با این حال و وضعت ؟

_ میخوام پیشت باشم .

_ من دو سه روزی میرم و سریع میام نیازی نیست تو همراهم بیای .
مواظب خودت باش .
همچینین مواظب پسر بابا .

ماهرخ به طرفم اومد و خودش رو پرت کرد توی بغلم .
دستام رو بالا اوردم و دور کمرش حلقه کردم .

با صدای بغض داری گفت :

_ من و پسرمون اینجا منتظر توییم لطفا ن
مواظب خودت باش و زودی برگرد .

بوسه ای روی سرش زدم و از خودم جداش کردم .

از اتاق بیرون اومدم .
بعد از برداشتن ساکم و خدافظی از خان و خانم بزرگ‌به طرف تهران حرکت کردم .

بعد از دو ساعت طاقت فرسا بالاخره به تهران رسیدم جلو بیمارستان نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم .

درسته از رایان متنفر بودم .
درسته باعث و بانی همه ی این اتفاقا رایان بود ولی بازم به دیدنش اومده بودم .

از ماشین پیاده شدم و وارد بیمارستان شدم .

خودم رو به پذیرش رسوندم .

_ ببخشید خانم

پرستار سرش رو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت.

_ بله .

_ اقای رایان مصتوفی کدوم بخش هستن؟

_چند لحظه صبر کنید .

نگاهی به کامپیوتر جلو روش انداخت .

_ بخش ای سی یو .
انتهای راهرو سمت چپ .

تشکری کردم و به طرف انتهای راهرو رفتم .

از پشت شیشه نگاهی به رایان انداخت .

دیدنش زیر اون همه دستگاه حس خوبی رو بهم القا نمی کرد .

_ دل خوشی ازت ندارم ولی راضی به مرگت نیستم.

کاش به هوش بیای .
تو تنها کسی هستی که میدونی نازگل کجاست .
نمیتونم باور کنم نازگل تو رو زده باشه .

اون دختر جرعت همچین کاری رو نداره .

چند دقیقه ای باهش حرف زدم و با حالی خراب از بیمارستان زدم بیرون .

سوار ماشین شدم و مقصدی نامعلوم رو در پیش گرفتم.
دو ساعتی توی خیابون چرخیدم .
با صدای زنگ تلفنم نگاهی بهش انداختم.
ایکون اتصال رو وصل کردم که صدای ماهرخ توی گوشم پیچید .

_ ارشام کجایی؟

_ سلام تو خیابونم

_ رایان رو دیدی ؟
_ اره
_ حالش چطوره؟
_ دکترش رو ندیدم که ازش بپرسم .
_ باشه .
کی برمیگیردی ؟
_ یه دو سه روزی میمونم .

_ باشه مواظب خودت باش .
ما منتظرتیم
_ باشه کاری نداری؟
_ نه خدافظ

گوشی رو قطع کردم و به طرف خونه رفتم همون خونه ای که برای اولین بار نازگل واردش شد .
خونه ای که شاهد عاشق شدنم .
شاهد درد کشیدنام بود .
وارد خونه شدم روی مبل دراز کشیدم نگاهم رو به عکس قاب شده نازگل روی دیوار دوختم .
کجایی دختر؟
دلم برای صدات تنگ شده
برای مظلوم بودنت تنگ شده .
کاش عکسات هم حرف میزدن .

#نازگل .

نامه ای که برای مریم نوشته بودم رو روی میز گذاشتم و اروم از خونه بیرون رفتم .

کیف کولیم رو محکم داخل بغلم فشار دادم و پاهای بی رمغم رو روی سنگ فرشا کشیدم .
تصمیمی گرفته بودم که خودمم ازش مطمعن نبودم .

شاید این تصمیم نابودم میکرد ولی بهتر از حس ترس و عذاب وجدانی بود که ذره ذره ابم می کرد .

کیلومترها رو پیاده رفتم و برای هزارمین بار مرور کردم خاطراتم رو .

با به یاد اوردن هر خاطره قلبم فشرده میشد .
دستی زیر چشمم کشیدم و اشکام روونه روی صورتم رو پاک کردم .

جلو کلانتری ایستادم .
سعی کردم برای اخرین بار به تصمیم که گرفتم فکر کنم .

به نظرم درست بود .

با قدم های بی جونم کلانتری رفتم .
چند قدم بیشتر نمونده بود که ون سفید رنگی جلوم ایستاد.

مردی از داخلش خارج شد و پارچه ای روی بینیم گذاشت .

اخرین چیزی که یادم بود صدای جیغ ضعیفم بود که از گلوم خارج شد

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان دوست داشتنی ترین اجبار
  • نویسنده: نجلا باصری
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
  • 126 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 2,092 بازدید
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=10795
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • فاطمه پاپی : خوشحالم که دوست داشتین ❤❤...
  • Ati : عالیه 😍😍😍❤❤...
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز ببخشید مشگلاتی برای ادامه ی رمان وجود داره به زودی قرار میدیم کامل این...
  • Ayda : چرا پارت جدید رمان اتهام واهی رو نمیزارین؟؟؟ لطفا پیگیری کنین ممنون...
  • عباس علی میرزائی : به زودی امتحاناشون تموم بشه نوینسنده حتما این کارو میکنم ببخشید اذیت شدید...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید رمان دوست داشتنی ترین اجبار کی پارتگذاریش هفتگی میشه اینقد طولش...
  • عباس علی میرزائی : تست...
  • سارا هاشمی : ✅سیاه چاله به ناحیه‌ای از فضا گفته می‌شود که در آن جرم بسیار زیادی در ناحیه‌ای ب...
  • zahra esmaili : سلام چرا بعد از شصت و شش روز هنوز پارت جدیدی نیومده پس...
  • Mahbobeh : 👍👍👍👍 سیاه چاله ها چی هستن؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.