| Monday 26 October 2020 | 19:38
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد ف2 پ2

رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد ف2 پ2

رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد ف2 پ1

نفس عمیقی کشید.
– نمی‌خواد نگران باشی که شاید با یادآوری بدنت داغ کنم و آخرش یه کاری باهات بکنم.
از اینکه اینقدر رک گفت لبم‌و گزیدم.
با تردید گفتم: چجوری بهتون اعتماد کنم؟ بهتون برنخوره‌ها اما شما پسرید و راستش‌و بخواین من اصلا به پسرا اعتماد ندارم.
لبخند کم رنگ اما تلخی زد.
– من با بقیه فرق می‌کنم، نگران نباش.
رک گفتم: پسرا همشون همین‌و می‌گند.
نفس عمیقی کشید و به راه افتاد.
– اون چیزی که باعث نگرانی تو میشه رو من نمی‌تونم داشته باشم‌.
گیج گفتم: یعنی چی؟
دستی به ته ریشش کشید.
– بیخیال.
حالا که کنجکاوم کرده بود محال بود که دست از سرش بردارم.
کمی بهش نزدیک‌تر شدم.
– لطفا بهم بگید، منم قول میدم که دیگه بهتون استاد نگم و به جاش بگم آقا مهرداد.
کوتاه بهم نگاه کرد.
– بیخیال مطهره، واسم سخته که اعتراف کنم.
با آرامش توی صدام گفتم: اما وقتی اعتراف کنید خودتون راحت می‌شید، حس می‌کنم یه چیزی درونتونه که بد داره عذابتون میده پس باید با یکی دردودل کنید، به جدم قسم می‌خورم که به کسی نمیگم، یه راز بین من و خودتون و خدا می‌مونه.
لبخند کم رنگی زد.
– آرامش توی صدات‌و دوست دارم.
ابروهام بالا پریدند اما مثل چی ذوق کردم.
کوتاه بهم نگاه کرد.
– الحق که یه سیدی.
لبخند خجالتگونه‌ای زدم.
– شما لطف دارید، حالا میشه بگید؟
نفس عمیقی کشید و سکوت کرد.
صبر کردم تا بتونه حرف بزنه.
از کنجکاوی داشتم دیوونه می‌شدم.
دوست داشتم بدونم این استاد همه چیز تمومم چه مشکلی توی زندگیشه.
کم کم به حرف اومد.
– تو یه کلام می‌تونم بهت بگم، من…
دستی به ته ریشش کشید.
– من هیچ وقت و هیچ جوری… تحریک نمیشم.
ناباور زمزمه کردم.
– چی؟! یعنی هیچ وقت…
حرفم‌و ادامه داد.
– نمی‌تونم با یکی رابطه داشته باشم و حتی نمی‌تونم ازدواج کنم.
خیالم راحت شده بود اما بخاطر مشکلش غم وجودم‌و پر کرد.
– واسه یه مرد خیلی سخته.
کوتاه بهم نگاه کرد که با دیدن اشک توی چشم‌هاش حس بدی بهم دست داد.
– سخت نه مطهره، کابوس، مثل این می‌مونه که توی یه چاه تاریکی بندازنت و هیچ جوری به زمین نرسی و فقط سقوط کنی.
– خب، حتما دکترا راه حلی دارند براش.
تلخ خندید.
اونقدر تلخ که حتی تلخیش‌و تونستم مزه کنم.
– اگه درست می‌شد که این همه زمان نمی‌برد!
دستی به صورتش کشید.
– بیخیال، دیگه درموردش حرف نزن فقط حالم‌و بدتر می‌کنه.
با غم به نیم رخش نگاه کردم.
با این غم چقدر معصوم به نظر می‌رسه‌.
از ته دلم دعا می‌کنم که درمان بشه.
با کمی مکث نگاه ازش گرفتم و به خیابون دوختم.
شنیدن این موضوع وادارم می‌کنه که امشب حرف‌هاش‌و گوش بدم تا یه مشکل اونم دردسر دخترا از زندگیش کم بشه.
نزدیک یه آپارتمان شیک و بزرگ وایساد.
کتش‌و برداشت و در رو باز کرد که کیفم‌و برداشتم و زودتر پیاده شدم.
پیاده شد و ماشین‌و قفل کرد.
همون‌طور که به سمت آپارتمان می‌رفتیم کت چرم مشکیش‌و پوشید.
از گوشه‌ی چشم بهش نگاه کردم.
حیف این پسر با این هیکل و بازوهای ورزیده نیست خدا؟
چقدرم خوشتیپه! فکر کنم گونی هم بپوشه بهش میاد، کلا ذاتا جذابه لعنتی!
نفس عمیقی کشیدم.
خدا کنه هیچ کدوم از هم کلاسی‌هام اینجا نباشند.
از محوطه گذشتیم و از بین پنج آپارتمانی که بود وارد سومیش شدیم.
معلومه حسابی واحدهاش گرونه.
دکمه‌ی آسانسور رو زد.
آرنجش‌و به دیوار تکیه داد و گوشیش‌و توی دستش چرخوند.
سرش که خم بود باعث شده بود تیکه‌ای از موهاش توی صورتش بریزه و جذاب‌ترش کنه.
سریع با اخم نگاهم‌و ازش گرفتم و “استغفرالله‌ی” گفتم.
در باز شد که اول من وارد شدم بعدم خودش.
دکمه‌ی طبقه‌ی پنجم‌و زد.
با صداش بهش نگاه کردم.
– امشب همه چیز به تو بستگی داره، هر کار گفتم انجام بدم.
– چشم.
لبخند کم رنگی زد.
در باز شد که بیرون اومدیم.
خواستم قدمی بردارم که جلوم‌و گرفت و دستش‌و بالا آورد.
با تعجب بهش نگاه کردم.
– دستت‌و بده دیگه.
اخم کردم.
– عمرا!
پوفی کشیدم و به بازوش اشاره کرد.
– حداقل بازوم‌و بگیر، اینکه دیگه پوست به پوست برنمی‌خوره!
– خب حالا نمیشه هیچ جاتون‌و نگیرم؟
سعی کرد نخنده.
از اونجایی که فکرم منحرفه از خجالت لبم‌و به دندون گرفتم.
اینبار خندید.
– انگار خیلی منحرفی!
اخم کردم.
– نخیرم، منکه حرفی بدی نزدم.
با خنده سری تکون داد.
– باشه، حالا هم بازوم‌و بگیر.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
خدایا ببخش.
دستم‌و‌ دور بازوی پهن و مردونه‌ش حلقه کردم که اگه بگم حس خوبی بهم دست نداد دروغ گفتم اما با یادآوری محمد همه‌ی حسم پرید و لبخندم جمع شد.
به سمت یه واحد رفتیم.
صدای آهنگ از داخلش میومد و همین‌طور گاهی صدای خنده‌ی دخترا.
از استرس قلبم تند می‌تپید.
می‌ترسم خرابکاری کنم و اعتمادی که استاد بهم کرده رو بر باد فنا بدم.
در توسط یه پسر چهار شونه و حسابی شیک باز شد که ابروهاش بالا پریدند.
استاد با خنده گفت: چته؟
پسره نیشش باز شد و بهم اشاره کرد.
– دوست دختر جدیدته؟

اخم‌هام به هم گره خوردند.
خواستم بگم دوست دختر جد و آبادته اما دیدم خیلی حرفم مسخره‌ست، به هم ربط نداره.
استاد با خنده گفت: اول بذار بیام تو میگم کیه.
پسره خندید و به بازوش زد و کنار رفت‌.
همین که وارد شدیم همه‌ی نگاه‌ها به سمتمون چرخید که بی‌اراده بازوی استاد رو محکم‌تر گرفتم.
همه با ابروهای بالا رفته بهمون نزدیک شدند.
تک به تک سلام می‌کردند.
یکی از دخترا که حسابی هم وضعش خراب بود و معلوم بود کلهم عملیه با حرص گفت: مهرداد جان، دوست دخترت چرا این شکلیه؟
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
خواستم بازوش‌و ول کنم و دختره رو از سر تا پا پر از فحش کنم اما استاد مچم‌و گرفت و نذاشت.
– دوست دخترم نیست پروانه، نامزدمه.
یه لبخند پر غروری تحویلشون دادم.
همه با تعجب بهش نگاه کردند.
یه دختر همه رو کنار زد و با تعجب گفت: چی داری میگی؟ نامزد چیه؟
یه نگاه به من بعد به استاد انداخت.
یه دختر دیگه با پوزخند و حرص گفت: حتما داری دروغ میگی.
قبل از اینکه استاد حرفی بزنه گفتم: نه عزیزم، چه دروغی؟ مهرداد جان خیلی وقت بود من‌و می‌خواست اما من بهش جواب رد می‌دادم.
اوهوع، مهرداد جان تو حلقت مطهره، چه دروغی سر هم کردی!
یه دختر دیگه بهت زده گفت: این چی میگه مهرداد؟!
استاد با اخم گفت: فکر کنم شنیدی، حرف‌هاشم درسته، حالا این بحث‌و ببندید اومدیم اینجا خوش گذرونی.
یکی از مردا که سر کچل و بدن هیکلی داشت دستی زد.
– خب دوست‌های عزیزم، حسابی از خودتون پذیرایی کنید اما…
با خنده گفت: شکمتون‌و واسه شام خالی نگه دارید.
بعضی‌ها خندیدند و پراکنده شدند.
اون سه تا دختر نگاه عصبی بهمون انداختند و به سمت یه میز بیلیارد رفتند.
نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
چقدرم بزرگه اینجا!
تا خواستم سوتی بزنم جلوی خودم‌و گرفتم.
چه معماریه معرکه‌ای داره.
با کشیده شدنم قدم برداشتم.
با دیدن یه میز پر از خوراکی بازوش‌و ول کردم و به سمتش رفتم اما یه دفعه بازوم‌و گرفت و با خنده گفت: بذار برسی بعد.
پوکر فیس بهش نگاه کردم که باز خندید.
به سمت مبل‌هایی که عده‌ای دختر و پسر روش نشسته بودند رفتیم اما تموم حواسم به اون خوشمزه‌های روی میز بود.
یه مبل دو نفره خالی بود که روش نشستیم.
خواستم ازش فاصله بگیرم اما دستش‌و دور کمرم حلقه کرد و به سمت خودش کشوندم که از خجالت لبم‌و گزیدم و آروم گفتم: دستتون‌و بردارید.
نزدیک گوشم گفت: عادی رفتار کن مطهره.
از برخورد گرمی نفسش به گوشم یه جوری شدم.
– خب مهرداد دیوونه، چه خبرا؟ از نامزدی بگو.
یکی از دخترایی که رو پای همون پسره نشسته بود گفت: نگو که می‌خوای بری تو رده‌ی متاهلا!
استاد خونسرد گفت: آره، چشه؟ وقتی یکی‌و دوست داشته باشی متاهل شدن‌و به جون می‌خری.
حرف‌هاش حس خوبی بهم نمی‌داد، برعکس، غم درونم‌ و دلتنگیم واسه حرف‌های محمد رو بیشتر می‌کرد.
– اینکه آره، حالا کی قراره بیایم عروسی؟
استاد: هنوز مشخص نیست.
یه دختر با خنده گفت: قیافه‌های پروانه و اسما و نیلوفر رو دیدی؟
استاد پوزخندی زد.
– باید بفهمند نمی‌تونند خودشون‌و به من بچسبونند.
– حالا چرا با نگار کات کردی؟
سرم‌و بالا آوردم و بهش نگاه کردم.
دوست دختر داشته!
– هردومون دیدیم زیادی تو پر و پای همیم، گفتیم کات کنیم بهتره.
نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
عده‌ای داشتند بیلیارد بازی می‌کردند.
عده‌ای گوشه‌ای وایساده بودند و نوشیدنی یا چیز دیگه‌ای می‌خوردند، عده‌ای هم مثل ما روی مبل‌ها نشسته بودند.
با صدای زنگ همه‌ی نگاه‌ها به سمت در چرخید.
همون پسره در رو باز کرد که ماهان با یه دختر وارد شد.
پسر کله کچل: برادر دیوونه‌ی تو هم اومد.
ماهان با همه خوش و بش کرد و درآخر به سمت ما اومد.
مشتش‌و به مشت همه کوبید و سلام کرد.
درآخر با استاد محکم دست داد و سلام کرد.
به من نگاه کرد و شیطون گفت: سلام مطهره خانم.
به دست استاد نگاه کرد.
– چه عاشقانه نشستید!
با حرص بهش نگاه کردم.
آستین استاد رو گرفتم تا دستش‌و از دور کمرم بردارم اما به پهلوم چنگ زد که وجودم زیر و رو شد و نفس تو سینم حبس شد.
دختره با ناز گفت: سلام آقا مهرداد.
استاد فقط سر تکون داد.
به من نگاه کرد و سلامی کرد که جوابش‌و دادم.
تا ماهان خواست بشینه استاد لگدی به پاش زد و گفت: نشین برو یه چیزی بیار بخوریم.
خندم گرفت.
ماهان چپ چپ بهش نگاه کرد.
– خودت برو.
استاد با اخم گفت: حرف برادر بزرگترت‌و گوش کن، یالا زود.
پوفی کشید و دست دختره رو کشید و به سمت خوراکی‌ها برد که حسابی خوشحال شدم.
ایول داره خوراکی میاد.
به استاد نگاه کردم و آروم گفتم: میشه دستتون‌و بردارید، دارم اذیت میشم.
بهم نگاه کرد و با بدجنسی گفت: چجوری داری اذیت میشی دانشجو کوچولو؟
اخم کردم و کشیده گفتم: استاد؟
حرص نگاهش‌و پر کرد و چنگی به پهلوم زد که از دردش لبم‌و به دندون گرفتم.
نگاهش به سمت لبم کشیده شد که با استرس زود ولش کردم.

– اینقدر به لب من نگاه نکنید، عه!

صورتش‌و نزدیک‌تر کرد که ضربان قلبم‌و بالا برد.
به چشم‌هام نگاه کرد و آروم گفت: حالا نگاه کنم، چی میشه؟
نالیدم: برید عقب، لطفا.
– یه کم طبیعی رفتار کن.
– آخه چقدر دیگه طبیعی؟! بیام توی حلق شما که طبیعی جلوه کنه؟
به لبم نگاه کرد که آب دهنم‌و با صدا قورت دادم.
– خب اگه ببوسمت طبیعی تر میشه‌.
اخم کردم.
– دیروز بهم ثابت شد که خیلی شرید، امروزم بهم ثابت شد که خیلی پررویید! اصلا چجوری اومدید توی خونم؟
به چشم‌هام نگاه کرد.
– یعنی اونموقع دوست داشتم کلت‌و بکنم، من از بدقولی خیلی بدم میاد، اومدم بالا هر چی در زدم جواب ندادی، نگو که خانم رفته توی حموم و آهنگم صداش‌و بالا برده.
نگاهم‌و ازش گرفتم و به اون طرف نگاه کردم.
صورتش‌و نزدیک کرد.
– نگران شدم از نگهبان خواستم بیاد در رو باز کنه.
دستم‌و روی گوشم گذاشتم.
– خیلوخب برید عقب گوشم آتیش گرفت‌.
شیطون گفت: از چه لحاظ آتیش گرفت؟
بهش نگاه کردم.
چقدر این بشر پرروعه!
خواستم حرفی بزنم اما با صدای ماهان سکوت کردم و استادم عقب کشید که نفس آسوده‌ای کشیدم.
– اینم خوراکی.
به همراه همون دختره و یه پسر دیگه میوه و چیپس و پفک و پففیل‌و آورد و روی میز بزرگی که وسط مبل‌ها بود گذاشت.
استاد کاسه‌ی چیپس‌و برداشت و روی پاش گذاشت که صدای اعتراض همه بلند شد.
با خنده گفت: حرف نزنید، می‌دونید که چیپس دوست دارم.
چندتاشون چشم غره‌ای بهش رفتند‌ که پررو بازم خندید.
ماهان و اون دختره هم نشستند.
ماهان: خب، چه خبرا زن داداش؟
با تعجب بهش نگاه کردم.
این به من میگه زن داداش؟!
به خودم اشاره کردم.
– با منید؟
– نه پس با عمه‌مم، یه داداش بیشتر دارم؟
بعضی‌ها مشکوک بهم نگاه ‌کردند.
خودم‌و جمع کردم و هل خندیدم.
– چیزه، می‌دونید، زیاد به این واژه هنوز عادت نکردم آخه همه چیز یهویی شد.
آهانی گفتند.
با نزدیک شدن پروانه همه سکوت کردند.
رو به روی استاد وایساد‌.
– می‌خوام باهات حرف بزنم.
با اخم گفتم: هر چی داری همین‌جا بگو.
– تو دخالت نکن.
ابروهام بالا پریدند.
– دخالت نکنم؟ تو داری به شوهرم میگی!
ماهان خندون ابروهاش‌و بالا داد و دستی به لبش کشید.
پوزخندی زد.
– شوهرت؟
به استاد نگاه کرد.
– لطفا.
استاد بهم نگاه کرد.
بی‌خود و بی‌جهت اخم داشتم و دوست نداشتم بره.
– برمی‌گردم.
با کاری که کرد درجا شکه شدم.
گونم‌و بوسید و بلند شد و همراه دختره رفت.
دستم‌و روی گونم گذاشتم و بهت زده به رفتنش نگاه کردم.
با چیزی که به شکمم خورد به خودم اومدم و بهش نگاه کردم.
یه آجیل بود.
سرم‌و بالا آوردم تا ببینم کار کیه که دیدم ماهان بی‌صدا گفت: ضایع بازی درنیار.
اخم کردم و درست نشستم.
به چه حقی گونم‌و بوسید؟
با یادآوری گرمی لبش روی گونم یه جوری شدم.
– عزیزم، انگار نمی‌بوستت که اینقدر شکه شدی!
لبم‌و گزیدم.
حالا چی بگم؟
به جای من ماهان گفت: شکه شد چون مهرداد تو جمع نمی‌بوستش.
همون دختره با تعجب گفت: وا! چرا؟!
– چون من ازش خواستم، خوشم نمیاد.
خندید.
– خجالت می‌کشی؟
به اجبار خندیدم.
– آره.
از رو پای پسره بلند شد و کنارم نشست.
به بازوم زد.
– راحت باش بابا.
دستش‌و دراز کرد.
– لیندا.
لبخندی زدم و باهاش دست دادم.
– مطهره.
لبخندی زد.
– ازت خوشم میاد، چهره‌ی مظلوم و با نمکی داری.
خجالت‌زده دستی به شالم کشیدم.
– نظر لطفته عزیزم.
– حالا مهرداد…
کلامش با صدای گوشیم قطع شد.
کیفم‌و باز کردم و گوشیم‌و برداشتم.
با دیدن “محدثه” گفتم: ببخشید، این‌و باید جواب بدم.
– راحت باش.
بلند شدم و به سمتی رفتم.
جواب دادم و بی‌مقدمه گفتم: صبر کن برم یه جا که صدای آهنگ کمتر بیاد.
نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
با دیدن یه راهرو که فکر کنم به سمت اتاق‌ها می‌رفت تند به سمتش رفتم و واردش شدم.
داخلش سه تا در اتاق بود.
گوشی‌و به گوشم چسبوندم.
– سلام.
کشیده گفت: سلام، خوش می‌گذره‌؟
صدای عطیه اومد.
– با استاد؟
با طعنه گفتم: همه چیز خوبه، شما خوش می‌گذره تو شهربازی؟
با بدحنسی گفت: عالیه عزیزم، عالی.

#مهـرداد

عصبی ازش دور شدم.
دختره‌ی هرزه، فکر می‌کنه آدمیم که خام حرف‌هاش بشم!
تازه لادن دست از سرم برداشته و از شرش راحت شدم، حالا این داره به پر و پام می‌پیچه.
به بچه‌ها نزدیک شدم.
با ندیدن مطهره اخم‌هاش شدید به هم گره خوردند.
– مطهره کجاست؟
ماهان با اخم گفت: حالت خوبه؟ چی بهت گفت که اینقدر به هم ریختی؟
چنگی به موهام زدم‌.
– فقط زر زد اعصابم‌و به هم ریخت، کجاست؟
– رفت تلفن جواب بده.
به طرفی اشاره کرد.
– اینوری رفت.
با فکر به اینکه شاید بازم اون پسره باشه خونم به جوش اومد و به اون سمت تند قدم برداشتم.
وارد راهرو شدم که پشت بهم همون‌طور که انگشتش‌و روی دیوار می‌کشید و جلو می‌رفت دیدمش.
– چی داری میگی؟ از خجالت آب شدم.
دست به سینه به حرف‌هاش گوش دادم.
با حرص گفت: زهرمار، بخدا استادی به این پررویی ندیده بودم!
عصبانیتم پرید و خندم گرفت.
– آره، برو زیادی زر زدی.

ابروهام بالا پریدند.
خندید.
– خودتی، خداحافظ.
گوشی‌و پایین آورد و به سمتم چرخید که با دیدنم هینی کشید و دستش‌و روی قلبش گذاشت.
دست به جیب به سمتش رفتم.
– به من میگی پررو؟
با استرس خندید.
– سلام، شما اینجا بودید؟ رفته بودید که!
کنارش وایسادم که به سمتم چرخید.
– کی بهت زنگ زد؟
اخم کرد.
– نکنه واقعا باور کردید که نامزدمید؟
با حرص ادامه داد: من ازتون پرسیدم که دختره چی گفت؟
بهش نزدیک شدم که به دیوار چسبید.
– دوست نداشتی که پیشنهاد صحبت کردنش‌و قبول کنم؟
سعی می‌کرد جدی باشه ولی چندان موفق نبود.
– نه، اصلا کارای شما به من چه آخه؟
دستم‌‌و کنار سرش گذاشتم که به وضوح صدای قورت دادن آب دهنش‌و شنیدم.
– ب… برید عقب اس…
سریع انگشت‌هام‌و روی لبش گذاشتم که با چشم‌های گرد شده بهم نگاه کرد.
با اخم گفتم: چرا نمی‌فهمی که نباید بهم بگی استاد؟ هان؟
با استرس گفت: ببخشید، دیگه نمیگم حالا برید عقب.
نگاهم به سمت لبش کشیده شد.
تموم اجزای بدنم وادارم می‌کردند که ببوسمش.
نمی‌دونستم این حس چیه اما هر چی بود من‌و به سمت بوسیدنش می‌کشید.
هیچ لبی حتی لب گوشتی که پسرا معتقدند جون میده واسه بوسیدن وادار به بوسیدنم نمی‌کنه اما این لب ظریف…

#مـطـهـره

قلبم انگار توی حلقم میزد و شدید گرمم شده بود.
نگاهش به لبم اذیتم می‌کرد.
می‌ترسیدم ببوستم چون خیلی بد نگاه می‌کرد.
من حتی محمدم نبوسیدتم، یعنی هیچ تجربه‌ی بوسه‌ای نداشتم، بوسه‌‌ی چندش آور ارشیا هم که اسمش‌و نمی‌شه گذاشت بوسیدن.
نفس بریده گفتم: می‌خوام برم خونه.
بالاخره اون نگاه لعنتیش به سمت چشم‌هام کشیده شد.
– تا وقتی من نگم خونه نمیری.
نگاهی به اول راهرو انداخت که گردنش به چشمم خورد.
بهم نگاه کرد که نگاهم‌و بالا آوردم.
آروم گفت: باید ببوسمت پس مخالفت نکن.
با چشم‌های گرد شده گفتم: چی دارید می‌گید؟!
– پروانه پشت راهرو وایساده، شک کرده که ما دوتا نامزدیم، باید طبیعی جلوه بدیمش.
به عقب هلش دادم اما فقط کمی به عقب رفت و باز فاصله رو پر کرد.
با اضطراب گفتم: لطفا…
با اخم آروم گفت: یه باره.
خدایا چه غلطی کردم پیشنهادش‌و واسه یه نمره قبول کردم.
باز به لبم نگاه کرد.
– اذیت نکن، فقط یه بوسه‌ست.
این‌و گفت و بلافاصله لبش‌و روی لبم گذاشت که نفسم بند اومد و یه حس عجیبی وجودم‌و پر کرد.
دستش‌و کنار صورتم گذاشت.
محکم و پرنیاز می‌بوسیدم.
دیگه نتونستم رو پاهام وایسم و نزدیک بود بیوفتم اما سریع دستش‌و دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم که ضربان قلبم‌و بالاتر برد و نفس تو سینم حبس شد.
دست‌هام‌و روی شونه‌هاش گذاشتم تا به عقب ببرمش اما جونی نداشتم.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
مثل وقتی که ارشیا بوسیدم حالم به هم نخورد، برعکس، یه جور عجیبی شدم، یه جور خیلی عجیب.
درآخر گاز ریزی از لبم گرفت و کمی عقب کشید که نفس زنان و درحالی که از شرم عرق سرد کرده بودم بهش نگاه کردم.
باز به لبم چشم دوخت و آروم گفت: لعنتی چی داری که حتی سیر نمیشم!
دستم‌و روی لبم گذاشتم.
– دیگه بهتون اجازه نمیدم.
به چشم‌های ملتمسم نگاه کرد.
– برید عقب وگرنه میرم همه چی‌و خراب می‌کنم و میگم که نامزد نیستیم.
مچم‌و گرفت و سعی کرد دستم‌و پایین بیاره.
– فکر نکنم تو شرایط‌و تعیین کنی دانشجوی عزیزم.
دستم‌و یه ضرب پایین کشید.
– ‌استاد…
خواست لبم‌و ببوسه که سرم‌و چرخوندم و این بار با بغض گفتم: به جون عزیزترین کستون قسمتون میدم دیگه اینکار رو نکنید.
تنها چیزی که ازش شنیدم سکوت بود.
آروم نگا‌هم‌و به سمتش چرخوندم که دیدم یه جور عجیب و خاصی داره بهم نگاه میکنه.

بی‌حرف به نگاه عجیبش خیره شدم.
بالاخره لب باز کرد.
– مطهره؟
– ب… بله؟
دستش‌و کنار سرم جا به جا کرد و چشم‌هام‌و بست.
از بابت اینکه تحریک نمیشه خیالم راحت بود اما نمی‌دونم چرا داشت اینکارها رو می‌کرد!
یه دفعه درست وایساد و با قدم‌های تند و بلند ازم دور شد و چنگی به موهاش زد.
نفس حبس شدم‌و به بیرون فرستادم و چشم‌هام‌و بستم.
سعی کردم خودم‌و آروم کنم.
این چش شده بود؟!
بی‌اراده دستم روی لبم رفت.
نفس عمیقی کشیدم و به بیرون از راهرو راه افتادم.
دیگه نمی‌تونم اینجا باشم.
از راهرو بیرون اومدم.
به مبل‌ها نزدیک شدم اما استاد رو ندیدم.
همه‌ی نگاه‌ها به سمتم چرخید.
لیندا: چیزی شده مطهره جون؟ چرا مهرداد اینقدر کلافه رفت توی آشپزخونه؟
کیفم‌و برداشتم.
– از خودش بپرس.
این‌و گفتم و به سمت در رفتم که ماهان بلند گفت: کجا میری؟
جوابش‌و ندادم.
چیزی به در نرسیده بود که یه دفعه ماهان با دو جلوم وایساد.
با اخم گفت: کجا میری؟
– دقیقا به شما چه ربطی داره؟ برید کنار می‌خوام برم.
گوشیش‌و درآورد.
– اول باید معلوم بشه بین تو و مهرداد چه اتفاقی افتاده بعد اگه مهرداد گذاشت میری.
دست به سینه پوفی کشیدم.
– بیا دم در.
-…
– می‌خواد بره.
چیزی نگذشت که صداش‌و شنیدم.
– کجا میری؟
به سمتش چرخیدم.
– کجا دیگه؟ خونه.
اخم کرد.
– لازم نکرده، تا وقتی من اینجا هم تو هم باید باشی.
پوزخندی زدم.
-‌اختیارم که دست خودمه.
چرخیدم و خواستم ماهان‌و کنار بزنم اما بازوم‌‌و گرفت و به سمتی کشوندم که نفس عصبی کشیدم.
– گفتم می‌خوام برم.
چیزی نگفت و وارد آشپزخونه شد.
هیچ کسی داخلش نبود.
از اینکه باز باهاش تنها شدم استرسم گرفت.
ولم کرد و کلافه دستی به گردنش کشید.
– یه امشب بذار بگذره، خواهش می‌کنم، من رو تو حساب کردم.
نالیدم: حالم خوب نیست اس… چیزه… حالم خوب نیست، بذارید برم.
اخم کرد.
– چرا؟ چی شده؟ ببرمت بیمارستان؟
جلوی لبخندم‌و گرفتم.
– نه، فقط حالم داره از اینحا به هم می‌خوره، تریپ هیچ کدوم به من نمی‌خوره، تازشم، جایی که مشروب باشه جای من نیست.
دست‌هام‌و توی هم قفل کردم و مظلوم گفتم: لطفا.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد.
– خیلوخب، بیا بریم.
با خوشحالی از جا پریدم.
– ممنونم.
سری به چپ و راست تکون داد و از کنارم رد شد که چرخیدم و پشت سرش رفتم.
وسط هال وایساد و بلند گفت: ما داریم میریم، خداحافظ.
عده‌ای به سمتمون دویدند.
حالا هی این بگو، هی اون بگو.
درآخر راضی شدند ولمون کنند که از خونه بیرون اومدیم…
توی ماشین نشستیم.
روشنش کرد و به راه افتاد.
– شام نخورده نمی‌برمت خونه.
اومدم مخالفت کنم که دستش‌و بالا برد.
– مخالفتی نشنوم.
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
کمی بیشتر ازش فاصله گرفتم.
بیشعور چجوری هم بوسیدم!
اخمی روی پیشونیم نشست.
نیم نگاهی بهم انداخت.
– با یه من عسلم نمیشه خوردت! اخم‌هات‌و باز کن.
با همون حالت بهش نگاه کردم.
– من اخم کردم، به شما چه؟
ابروهاش بالا پریدند.
– به نظرتون یه معذرت خواهی بهم بدهکار نیستید؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
– واسه بوسیدنت؟
چه رکم میگه!
– اینجور فکر کنید.
– من بخاطر پروانه اینکار رو کردم وگرنه هرگز همچین کاری نمی‌کردم، کششی سمتت ندارم که بخوام ببوسمت.
پوزخندی زدم.
– آره معلومه، پس چرا اونقدر تند و محکم…
تازه فهمیدم چی دارم میگم که از خجالت لبم‌و گزیدم.
با ابروهای بالا رفته گفت: ادامه‌ش، تند و محکم چی؟
– هیچی.
با بدجنسی گفت: می‌خواستی بگی تند و محکم می‌بوسیدمت؟
سرم‌و به سمت شیشه چرخوندم و دستم‌و زیر چونم زدم.
– خب حالا بداخلاق نشو، دارم می‌برم بهت شام بدم که معذرت خواهی بشه دیگه.
سعی کردم لبخند نزنم و اخمم‌و نگه دارم.
بازوم‌و گرفت که دستش‌و پس زدم و انگشت اشارم‌و به سمتش گرفتم که یه دستش‌و بالا برد.
– باشه باشه، آرام باش حیوان.
چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
انگار فهمید چی گفت که دستش‌و روی دهنش گذاشت و با خنده گفت: معذرت میخوام، از بس به ماهان گفتم تیکه کلامم شدم.
با همون حالت گفتم: ناسلامتی استاد این مملکتید! تا حالا همچین استادی ندیده بودم!
خندید و گفت: خوبه که یه استاد شیطون داشته باشی، نکنه می‌خواستی از اون مغرورا باشه که نتونی سر کلاسش نفس بکشی؟
آروم خندیدم و سرم‌و به چپ و راست تکون دادم که کوتاه بهم نگاه کرد.
– آهان، حالا شد، چهره‌ی مهربون بیشتر بهت میاد تا برج زهرمار.
اینبار بلندتر خندیدم.
– بخدا با این کارا و حرف هاتون دیگه نمی‌‌تونم به عنوان استادم ببینمتون.
کمی به سمتم خم شد.
– مثلا به عنوان کی می‌بینیم؟
– یه پسر شر.
با خنده گفتم: بهم حق بدید که روز اول به عنوان یه دانشجو دیدمتون.
خندید و ضبط‌و روشن کرد و صداش‌و بالا برد.
بلند گفت: تو هنوز من‌و کاملا نشناختی دانشجو کوچولو.
با حرص بلند گفتم: اگه یه بار دیگه بهم بگید دانشجو کوچولو منم بهتون میگم…
کشیده ادامه دادم: استاد.

با حرص نیم نگاهی بهم انداخت که با لبخند پیروزمندانه به صندلی تکیه دادم و به بیرون چشم دوختم.
به سمتم خم شد که به در چسبیدم.
– سر کلاس دارم برات.
اینبار من با حرص بهش نگاه کرد که با بدجنسی خندید.
خدایا امسال آخر و عاقبتم‌و از دست این استاد روانی به خیر کن؛ آخه استادم اینقدر شر؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟
********
جلوی آپارتمان یه ضرب زد رو ترمز که سریع دست‌هام‌و روی داشبورد گذاشتم و نفس پر حرصی کشیدم.
بهش نگاه کردم که دیدم با لذت داره به حرص خوردنم نگاه می‌کنه.
به کیفم چنگ زدم و همون‌طور که با حرص بهش نگاه می‌کردم در رو باز کردم.
– خوش حالم که دیگه رسیدم، خداحافظ.
با خنده گفت: فردا بعدازظهر با من کلاس داری.
با یادآوری این، محکم به پیشونیم زدم و پیاده شدم که صدای خنده‌ش‌و شنیدم.
در رو محکم بستم و خم شدم.
– خداحافظ.
دستش‌و بالا گرفت.
– خداحافظ.
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم و چرخیدم و به سمت آپارتمان رفتم‌.
صداش‌و شنیدم.
– از اینکه رسوندمت نمی‌خوای تشکر کنی؟
بدون توجه به اینکه استادمه برو بابایی نثارش کردم.
وارد آپارتمان شدم و یه نفس راحت از خلاص شدن از دستش کشیدم.
اگه بگم تا رستوران چی‌کار به سرم آورد! رسما سکته‌م داد با اون رانندگیش‌.
با خستگی کلید توی قفل انداختم و در رو باز کردم.
همین که وارد شدم اون دوتا رو دیدم که با چشم‌های ریز شده دست به سینه روی مبل نشستند و بهم نگاه می‌کنند.
در رو بستم و کفشم‌و درآوردم.
– سلام.
دوتاشون: سلام.
به سمت تک اتاقی که بود رفتم.
محدثه بلند گفت: زود بیا باهات کار داریم.
پوفی کشیدم و وارد اتاق شدم.
یعد از اینکه لباس‌هام‌و عوض کردم خودم‌و روی تخت انداختم، دستم‌و زیر بالشت بردم و چشم‌هام‌و بستم‌.
چیزی نگذشت که بالشت از زیر سرم کشیده شد که بی‌حوصله پوفی کشیدم و چشم‌هام‌و باز کردم که دوتا عزرائیل بالای سرم دیدم.
عطیه جدی گفت: زود باش تعریف کن.
دست‌هام‌و زیر سرم بردم.
– چیز خاصی اتفاق نیفتاد، رفتیم اونجا سه تا دختر بودند که کلی عصبی شدند، شام خوردیم و الانم اینجا درخدمتتونم.
محدثه مشکوک گفت: هیچ اتفاق رمانتیکی هم نیفتاد؟
با یادآوری بوسیدنش خجالت وجودم‌و پر کرد و بی اراده لبم‌و با زبونم تر کردم‌
– نه، فیلم که نیست خواهر من، زندگیه واقعیه.
کنارم نشستند.
– شما چه خبر؟
محدثه گوشیش‌و روشن کرد و شیطون گفت: ببین چه اطلاعاتی کسب کردیم مطی، بلند شو.
کنجکاو بلند شدم.
بهم نگاه کرد.
– رفتیم شهربازی، سه تا از دخترای همکلاسیمون‌و دیدیم، چندتا اطلاعات مشتی از استاد رادمنش کسب کردم.
ابروهام بالا پریدند.
– خب؟
– فهمیدم استاد مدلینگه.
با چشم‌های گرد شده داد زدم: چی؟!
هردوشون خندیدند.
محدثه: اسمش‌و توی گوگل سرچ کردم اینستاگرامش‌و پیدا کردم.
با همون حالت گفتم: واقعا مدلینگه؟
سر تکون داد و صفحه‌ی گوشیش‌و بهم نشون داد.
– این پیجش‌.
متعجب به صفحه نگاه کردم.
با عکس‌هایی که دیدم نفسم رفت.
یا خدا! جذابیت از این عکس‌ها می‌باره.
گوشیش‌و ازش گرفتم و خودم تک به تک عکس‌ها رو دیدم‌.
تعجبم واسه این بود که امشب کنار یه مدلینگ بودم، باهاش شام خوردم و…
لبم‌و گزیدم.
– حتی بوسیدتم.
عطیه بازوش‌و به بازوم زد و شیطون گفت: تو که مدلینگ‌ها رو خیلی دوست داری، استادمون‌و هم دوست داری؟
با یه ابروی بالا رفته بهش نگاه کردم.
– زر نزن.
آیدی پیجش‌و سریع حفظ کردم و گوشی‌و به صاحبش برگردوندم.
– مدلینگه خوش به حال زنش…
بالشت‌و برداشتم و روش خوابیدم.
– حالا هم بکپید ساعت یازده‌ست خوابم میاد.
محدثه: ایش، بی‌ذوق، هنوز اطلاعات داشتما!
سعی کردم خودم‌و کنجکاو نشون ندم.
– بگو.
گوشیش‌و روی میز گذاشت.
– می‌گند قبلا می‌خواسته با یه نفر به اسم لادن مرادی ازدواج کنه.
مثل جت سرجام نشستم.‌
– چی؟! ازدواج کرده؟!
با لبخند بدجنسی به هم نگاه کردند.
عطیه: انگار اونم می‌خواد تورش کنه که رو قضیه‌ی ازدواجش حساسه!
با عصبانیت گفتم: ببین…
دست‌هاش‌و بالا گرفت.
– باشه باشه جوش نکن.
محدثه با خنده گفت: نه، نامزد بودند، نزدیک عروسیشون بوده که یه دفعه از هم جدا می‌شند و هیچ کسی هم دلیلش‌و نمی‌دونه، دختره هم مدلینگه.
نامحسوس نفس حبس شدم‌و به بیرون فرستادم.
– آدرس پیج دختره رو داری؟
– آره، سرچ کردم.
الحق که همیشه ته و توی ماجراها رو به طور کامل درمیاره.
پیجش‌و آورد که گوشی‌و از دستش گرفتم.
با چشم‌های کمی ریز شده به عکس‌ها نگاه می‌کردم.
تو می‌خواستی با استاد ازدواج کنی؟
اونقدر پایین اومدم تا بالاخره با یه عکس که با استاد گرفته بود رسیدم.
استاد دستش‌و دور گردنش حلقه کرده بود و عکس سلفی بود.
نمی‌دونم چرا یه حس بدی بهم دست داد.
پایینش‌و خوندم.
“پایان قصه‌ی دونفر همیشه تا پای پیری و مرگ نیست!”
اونقدر نگاهم رو عکس طولانی شد که آخرش محدثه گوشی‌و از دستم کشید و بشکنی زد.
– کجایی؟
پلکی زدم و بهش نگاه کردم.
– چی؟… هیچی.

سرم‌و روی بالشت گذاشتم و خودم‌و زدم به بیخیالی و چشم‌هام‌و بستم.
– برید بخوابید چراغم زود خاموش کنید خوابم میاد.
هردوشون بلند شدند.
مچم‌‌و روی پیشونیم گذاشتم.
شاید عاشقش بوده… شاید…
کلافه به پهلو خوابیدم.
اصلا به من چه؟
شاید بخاطر عشقش به دختره‌ست که می‌خواست اون دخترا رو از خودش دور کنه، شایدم نه‌.
حس کردم چراغ‌ها خاموش شد.
صدای پایین رفتن تخت هردوشون‌و شنیدم.
عطیه: شب بخیر.
محدثه: شب تو هم بخیر.
پتو رو روم کشیدم.
عطیه: الو آخری؟
دستم‌و بالا گرفتم.
– شب بخیر.
دستم‌و زیر بالشت بردم و چشم‌هام‌و باز کردم.
اون دستم‌و روی لبم گذاشتم.
هنوز انگار داغی لبش‌و حس می‌کردم.

#مهـرداد

دست‌هام‌و زیر سرم گذاشته بودم و تو اون تاریکی اتاق که تنها با نور ماه کمی روشن می‌شد به سقف خیره بودم.
با یادآوری بوسیدنش لبم‌و با زبونم تر کردم.
چه حس قشنگی بود! واقعا عجیبه واسه بوسیدنش اینقدر حریص شدم!… چطور این اتفاق افتاد؟! یادم باشه از دکترم وقت بگیرم برم باهاش درمیون بذارم، شاید خبر خوبی باشه شاید هم نه.
نفسم‌‌و به بیرون فوت کردم.
با یادآوری حرص خوردن‌هاش و موقع رانندگی و لایی کشیدنام که چشم‌هام‌و می‌گرفت و جیغ میزد آروم خندیدم.
این دختر همه‌ی کارهاش واسم جالبه.
حالا هم که قراره تو شرکت بابام بیاد و استخدام بشه، این یعنی که بیشتر می‌بینمش.
به پهلو خوابیدم و چشم‌هام‌و بستم.
فردا با یه برند قرارداد دارم و نباید خواب‌آلود باشم.
یعنی مطهره می‌دونه مدلینگم یا اینکه کلا تو فاز بیشتر دخترای امروزی که واسه مدلینگ‌ها غش و ضعف می‌کنند نیست؟

#مـطـهـره

با خوشحالی از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم.
وایی از حرف‌هاش که معلوم بود استخدامم می‌کنند ولی بالاخره تا ساعت دوازده باید منتظر خبرشون باشم.
نگاهی به ساعت انداختم.
دیگه وقت دانشگاه رفتنمه.
وایی بازم اون استاد دیوونم‌و باید ببینم!
از این فکر خندم گرفت.
بعد از اینکه از نگهبان درخواست آژانس کردم و زنگ زد و آژانس اومد داخل ماشین نشستم و اسم دانشگاهم‌و گفتم که به راه افتاد…
وارد کلاس شدم که با دیدن اون دوتا به سمتشون رفتم.
باهاشون دست دادم.
– سلام، سلام.
عطیه: سلام، چی شد؟
روی صندلی کنارش نشستم و کولم‌و به صندلی آویزون کردم.
– فکر کنم استخدامم می‌کنند، استخدام بشم یه کم بگذره شماها رو هم میارم کنار خودم.
محدثه با لبخند عمیقی گفت: دمت گرم جیگرم.
کوتاه خندیدم.
به طرفی اشاره کرد.
– اون سه تا دختر که کنار هم نشستند رو می‌بینی؟
کوتاه بهشون نگاه کردم.
– خب؟
خندید و آروم گفت: سه تاشون شرط گذاشتند هر کدوم بتونه استاد رادمنش‌و رام خودش کنه یا حتی واسه یه شب باهاش بخوابه باید اون دونفر دیگه هرکدوم یه میلیون بهش بدند.
پوزخندی زدم.
– بهتره بهشون بگی هیچ کدومشون موفق نمی‌شند.
هردوشون ابروهاشون‌و بالا دادند.
عطیه: از کجا می‌دونی؟
شیطون گفت: نکنه خودت…
با نگاهی که بهش انداختم لال شد و سعی کرد نخنده.
– استاد واسه اینکه شر اون دخترا رو از سرش کم کنه دیشب من‌و برد مهمونی، حالا بیاد…
با بلند شدن همه و ورود استاد ساکت شدم و بلند شدیم.
سر تا پاش‌و برانداز کردم.
مثل همیشه خوشتیپ.
دم کلاس وایساد.
– میریم کارگاه.
ابروهام بالا پریدند.
یکی از پسرا با تعجب گفت: مگه نگفتید امروزم تئوری داریم؟
استاد: برنامه ریزیم‌و عوض کردم؛ زود باشید.
این‌و گفت و بازم بیرون رفت.
همگی کیف‌هامون‌و برداشتیم و از کلاس بیرون اومدیم.
پشت سرش از پله‌ها بالا رفتیم.
صدای یکی از دخترا رو شنیدم.
– خداییش می‌بینی چقدر جذابه! خوش به حال زن یا دوست دخترش.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
نمی‌دونم چرا دوست ندارم دخترا ازش تعریف کنند.
کلافه کولم‌و روی دوشم جا به جا کردم.
وارد کارگاه شدیم که کلی کامپیوتر دیدم.
کامپیوترها دور تا دور کارگاه چیده شده بودند و یه فضای خالی بزرگی‌و وسط درست کرده بودند و چوب های ام دی اف باعث میشد هر مانیتور واسه بغلی مشخص نباشه.
هر کدوم رو به روی یه کامپیوتر نشستیم.
کنارم محدثه بود و اونورم کلا خالی از صندلی بود چون به دیوار نزدیک بودم.
صدای استاد بلند شد که به طرفش چرخیدم.
– کامپیوترها رو روشن کنید، اما قبلش یه مسئله‌ای‌و بهتون بگم، شاید هفته‌ی بعد کلاس نداشته باشیم چون باید برید شمال، امسال جشنواره‌ی پویانمایی اونجا برگزار میشه، دانشگاه تموم کارها‌ش‌و انجام میده، اگه قطعی باشه خود آقای معینی بقیه‌ی نکات‌و بهتون میگه.
لبخندی روی لبم نشست.
وایی شمال! عاشقشم.
کامپیوترها رو روشن کردیم.
بالاخره بعد از گفتن یه سری نکات و آشنایی با نرم افزارهای مربوطه اجازه داد که یه کم مطالب‌و هضم کنیم.
عطیه با ذوق گفت: وایی دخترا، می‌بینید بالاخره داریم به آرزومون می رسیم؟
آروم خندیدم.
– آره؛ یه شرکت می‌زنیم به اسم…
به حالت نمادین تابلویی رو روی هوا با حرکت دست کشیدم.
– انیمیشن سازان ایران.

هر سه تامون آروم خندیدیم اما با صدای استاد صاف سرجاهامون نشستیم.
– آخر کلاس، حرف نزنید نگاهتون به کامپیوتر خودتون باشه.
دستم‌و روی قفسه‌ی سینه‌م گذاشتم و آروم با مسخرگی گفتم: چشم استاد.
اون دوتا هم ریز خندیدند.
یه کم الکی گزینه‌های نرم افزار رو امتحان کردم.
کلا فضولم، هر نرم افزاری دستم بیوفته کلهمش‌و امتحان میکنم حتی اگه بلد نباشم.
چیزی نگذشت که یکی کنارم اومد‌.
با دیدن استاد هل کرده سریع برنامه رو مینی‌مایز کردم.
دست به سینه مشکوک آروم گفت: چی‌کار کردی؟ ببینم‌.
با خودکارم سرم‌و خاروندم.
– هیچی، داشتم حرف‌های شما رو بررسی می‌کردم.
سرش‌و بالا و پایین کرد و یه دفعه ماوس‌و از زیر دستم بیرون کشید و برنامه رو میکسی‌مایز کرد که لبم‌و گزیدم.
خندون بهم نگاه کرد.
– این‌ها دقیقا چیند؟
حق به جانب گفتم: داشتم امتحان می‌کردم ببینم گزینه‌ها چیان.
– کار خوبی می‌کنی.
همون‌طور که خم بود ماوس‌و به سمت دستم فرستاد.
– ادامه بده.
با اخم گفتم: بفرمائید سرجاتون بشینید استاد‌.
– نمی‌خوام.
تعجب کردم.
چقدر پرروعه!
باز نگاه گستاخش لبم‌و شکار کرد که سریع سرم‌و به سمت کامپیوتر چرخوندم و اخم کردم.
دستش که پشت سرم روی صندلی نشست باعث شد سریع تکیه‌م‌و بگیرم و مو به تنم سیخ بشه.
آروم‌تر از قبل گفت: راستش‌و بخوای هنوز طعم لبت با خیس کردن لبم حسش می‌کنم.
از خجالت چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– تا حالا…
اما کلامش با صدای یه دختر قطع شد.
– استاد یه لحظه میاین، انگار کامپیوتر یه مشکلی داره.
آروم نگاهم‌و به سمتش سوق دادم.
کمی بهم نگاه کرد و بالاخره رفت که دستم‌و روی قلبم گذاشتم و نفس حبس شدم‌و به بیرون فرستادم.
به طور خیلی عجیبی اون دوتا سوال پیچم نمی‌کردند که بهشون نگاه کردم.
مشکوک داشتند بهم نگاه می‌کردند که لبخند دندون نمایی زدم.
– سلام.
یه دفعه محدثه مچم‌و گرفت که از ترس به بالا پریدم.
با چشم‌های ریز شده گفت: چرا اینقدر تو چهرت استرس موج میزد؟
نفس آسوده‌ای از اینکه اون حرف استاد رو نشنیدند کشیدم.
– دیشب بهت گفتم که استاد دستش‌و دور کمرم حلقه کرده بود، بازم داشت در مورد اون شب می‌گفت منم خجالت کشیدم.
آروم‌تر گفتم: بخدا استادی پرروتر از این ندیدم.
دوتاشون خندیدند.
عطیه: خوبه که، اگه برج زهرمار بود چی‌کار می‌خواستیم بکنیم؟ از درسم زده می‌شدیم.
نفس عمیقی کشیدم و درست نشستم.
*******
همین که استاد از کلاس بیرون رفت آقای معینی وارد شد که به احترامش بلند شدیم و باز نشستیم.
به طرفش چرخیدم.
– سلام به همگی.
سلام کردیم.
– همینطور که استاد رادمنش بهتون گفتند هفته‌ی آینده دوشنبه جشنواره‌ست، مثل هر سال که دانشجوها رو می‌بریم شما رو هم می‌بریم، این سفر جنبه‌ی درسی داره و اینکه واسه گرفتن ایده و اینجور چیزها میرید، جا و مکان و غذا به عهده‌ی خود دانشگاه‌ست و البته نکته‌ی مهم، باید ثبت نام کنید و اینکه هیچ کسی نمی‌تونه خودش شخصی بیاد، همگی با اتوبوس میریم.
عده‌ای از پسرا غرزنان گفتند: اه.
دستش‌و بالا گرفت.
– ‌همین که گفتم، مسئولیتتون با ماست.
یکی از دخترا گفت: ببخشید، استاد رادمنشم که باهامون میان؟ آخه استاد مربوطه هستند.
آقای معینی: فکر نکنم، چون هیچ سال همراهمون نیومده.
لبخند عمیقی زدم.
آخیش، هفته‌ی بعد از دستش راحتم.
با خوردن آرنجی توی پهلوم لبخندم‌و جمع کردم.
– یکشنبه راه میوفتیم، وقتی میان واسه ثبت نام، مبلغ و ساعت حرکت و مبدا حرکت‌و بهتون میگم.
****
بعد از اینکه ثبت نام کردیم و پول‌و پرداخت کردیم از دفتر مدیریت بیرون اومدیم.
عطیه با چشم‌هایی که انگار شبیه قلب شده بودند گفت: وایی شمال ما داریم میایم.
محدثه با ذوق گفت: بچه‌های ترم پارسال می‌گند ویلاهاشون درست رو به روی دریاست.
لبخندی روی لبم نشست.
تنها چیزی که سه سال پیش بعد مرگ محمد تونست حالم‌و بهتر کنه دریا بود، دریا یه معجزه‌ی عجیبی توش داره.

#فردا_صبح

با خوشحالی وارد شرکت شدم.
می‌دونستم استخدام میشم.
به لطف رشته‌ای که توی هنرستان انتخاب کردم الان هم فتوشاپ بلدم و هم افترافکت و پریمیر.
یادمه چقدر معلم‌هام و همینطور مدیر باهام بحث کردند که چرا با این معدل می‌خوام برم هنرستان؟ اونم رشته‌ای که فقط یه هنرستان داره و اونم یه هنرستان پایین شهر ولی من رو تصمیمم وایسادم و دنبال علاقم رفتم.
به جای آسانسور از پله برقی واسه اومدن به طبقه‌ی دوم استفاده کردم.
کلا شرکت سه طبقه‌ست ولی حسابی بزرگه، پایین‌ترین طبقه هم پارکینگه، یه ساختمون دیگه هم کنارشه که واسه همایش‌ها و اینجور چیزهاست.
قسمتی‌و دیدم که کل کارمندها جمع شدند و با خوشحالی دارند دست می‌زنند و یکی شیرینی پخش می‌کنه‌.
با کنجکاوی به سمتشون رفتم.
به شونه‌ی یه زن زدم که به طرفم چرخید.
– چه خبره؟
با خوشحالی گفت: یکی از برندهای مشهور از بین شرکت‌ها واسه تبلیغات ما رو انتخاب کرده.
ابروهام بالا پریدند.
– چه خوب!

با صدای آقا احمد بهش نگاه کردیم اما با کسی که کنارش دیدم نفس تو سینم حبس شد.
– توجه کنید عزیزان‌… به مناسبت پیروزیمون، امروز کار تعطیله و همگی خونه‌ی من مهمونید.
صدای دست و سوت‌ها اوج گرفت.
آقا احمد: همه هم که می‌دونید خونم کجاست پس برید راه بیوفتید.
همگی با خوشحالی پراکنده شدند اما من هنوز نگاهم میخ استاد و پاهام میخ زمین بودند.
کم کم دورمون داشت خلوت می‌شد.
نگاهش‌و چرخوند که با دیدنم ابروهاش‌و بالا انداخت و با خنده دست به جیب به سمتم اومد.
– به! دانشجوی عزیزمم که اینجاست.
چرخیدم و پیشونیم‌و آروم به ستون کوبیدم.
خدایا چرا؟ چرا آخه؟ تو به من بگو چرا این باید همه جا باشه؟
آقا احمد: اگه مطهره خانم ماشین نیاوردند باهم بیاین.
استاد: باشه بابا‌.
رو به روم وایساد.
با حالت زار گفتم: شما اینجا چی‌کار می‌کنید؟
یه نگاه به اطراف انداخت.
– اینجا؟ چون شرکت بابامه.
دستم‌و روی سرم گذاشتم و با پاشنه‌ی پا چرخیدم و جلو رفتم که با خنده بازوم‌و گرفت و کنار گوشم گفت: خوشحال نشدی استادت‌و توی شرکتم می‌بینی؟
دستم‌و روی گوشم گذاشتم و با حرص بازوم‌و آزاد کردم.
به سمتش چرخیدم.
– نخیر، همون توی کلاس بس…
حرفم با صدای گوشیم قطع شد.
گوشیم‌و از کیفم بیرون آوردم اما با دیدن شماره‌ی حسام به معنای واقعی گریم گرفت.
– کیه؟
سریع رد دادم و توی کیفم گذاشتم‌.
– هیچکی.
اخم کرد.
– همون پسره‌ست؟
بی‌توجه به حرفش گفتم: خونه‌ی باباتون دعوتم.
خواستم بچرخم که دوباره زنگ زد.
یه دفعه کیفم‌و به سمت خودش کشید و در مقابل چشم‌های گرد شدم گوشیم‌و ازش بیرون آورد و جواب داد.
– بله؟
یه دفعه با لحن عصبی و ترسناکی که برخلاف شخصیت شیطونشه گفت: به خداوندی خدا اگه یه بار دیگه بهش زنگ بزنی پیدات می‌کنم‌و دمار از روزگارت درمیارم، فهمیدی؟
-…
– نامزدمه، شیرفهم شدی؟
بهت زده بهش نگاه کردم.
تماس‌و قطع کرد و قاب گوشیم‌و باز کرد و سیمکارتم‌و در مقابل چشم‌هام برداشت و توی جیبش گذاشت.
– تا وقتی که سیمکارت برات بخرم پیشم می‌مونه.
شکه گفتم: شما رسما دیوونه‌اید!
با همون اخمش گوشیم‌و توی کیفم گذاشت و کیفم‌و گرفت و به جلو کشوندم.
این دیگه کیه خدایا؟ سیمکارتم! میگه نامزدشم! این رسما کم داره!

تا خود ماشینش که توی پارکینگ بود همون‌طور با تعجب و قفل کرده بهش نگاه می‌کردم.
درم‌و باز کرد و با اخم گفت: بشین.
کم کم اخمی روی پیشونیم نشست.
– سیمکارتم‌و بدید ببینم.
با تحکم گفت: حرف نباشه، بشین.
اونقدر این حرفش‌و محکم زد که به اجبار نشستم.
درم‌و بست و بلافاصله خودشم سوار شد.
ماشین‌و روشن کرد و به راه افتاد.
نیم نگاهی به جیبش انداختم.
باید یه جوری برش دارم.
وارد خیابون شد و عینک آفتابیش‌و به چشم‌هاش زد که لعنتی حسابی هم بهش میومد.
با فکری که به ذهنم جرقه کرد آروم بشکنی زدم.
باید حواسش‌و پرت کنم.
– شما مدلینگید؟
با ابروهای بالا رفته گفت: از کجا می‌دونی؟
– از بچه‌های کلاس شنیدم.
آروم آروم دستم‌و به جیبش نزدیک کردم.
– آره.
– یه سوال دیگه، قرار بوده ازدواج کنید؟
چهره‌ش جدی شد و کوتاه بهم نگاه کرد.
– اینم هم کلاسی‌هات بهت گفتند؟
– آره.
دستش‌و روی فرمون جا به جا کرد.
– اون یه اشتباه بود، هردومون فهمیدیم به درد هم نمی‌خوریم از هم جدا شدیم.
درحالی که خجالت داشتم و نمی‌دونستم درسته که این حرف‌و بزنم یا نه گفتم: اون موقع… چیزه…
گونم‌و خاروندم.
– اون موقع چیز می‌شدین که می‌خواستین ازدواج کنید؟
– چیز چیه؟
با خجالت خندیدم.
– چیزه…
دستم‌و به جیبش رسوندم.
– منظورت تحریکه؟
از خجالت لبم‌و گزیدم و سری تکون دادم‌.
کوتاه بهم نگاه کرد.
– نه.
ابروهام بالا پریدند.
– پس چرا…
– اونموقع هیچ کسی به جز ماهان خبر نداشت که من چه بیماری‌ای دارم، با خودم گفتم شاید ازدواج کنم درمان بشم پس پیشنهاد خواستگاری رفتن بابام‌و قبول کردم.
تلخ گفت: مامان موقعی که نه سالم بود بخاطر سرطان فوت شد.
غم وجودم‌و پر کرد و از برداشتن سیمکارت فعلا دست برداشتم.
– خدا رحمتشون کنه.
– ممنون.
نفس عمیقی کشید.
– رفتیم خواستگاری، لادن من‌و دوست داشت اما من نه، قرار بود ازدواج کنیم، همه بهم می‌گفتند علاقه بعدا میاد، اما نشستم با خودم فکر کردم چرا یکی‌و درگیر خودم بکنم درحالی که نمی‌تونم باهاش زندگی نرمالی داشته باشم و ممکنه حس مادر شدن‌و ازش بگیرم.
توی لحنش یه دنیا غم موج میزد و قلبم‌و فشرده می‌کرد.
– مشکلم‌و به لادن گفتم اما اون بازم اصرار داشت که باهم ازدواج کنیم اما آخرش من همه چی‌و به هم زدم.
کوتاه بهم نگاه کرد.
– اینم از زندگی من.
نفس پر غمی کشیدم.
– چه زندگی سختی داشتید.
نفس عمیقی کشید.
باز کوتاه بهم نگاه کرد.
– تو یه کم از خودت بگو، اون پسره کیه؟
به خیابون چشم دوختم و با غم خندیدم.
– نپرسید.
بهش نگاه کردم.
– شاید یه روزی بهتون گفتم.
ابروهاش‌و بالا داد و انگار بهش برخورد.
– من تو رو محرم رازم دونستم و بهت گفتم، بهم اعتماد نداری؟
– نه نه اصلا اینطور نیست، اگه تعریف کنم امکان نداره که گریه نکنم، من نمی‌خوام جلوی کسی که هنوز چهار روزه می‌شناسمش گریه کنم.
– پس یه جورایی مغروری!
– مغرور نه، از بچگی دوست ندارم کسی ضعفم‌و ببینه، هروقت سردرد میشم نمی‌ذارم کسی بفهمه، سرما هم بخورم درصورتی می‌فهمند که حالم خیلی خراب باشه.
– اینطور خوب نیست!
– همین‌جوری بزرگ شدم، مستقل، کاریش نمیشه کرد.
– چی باعث شده که بیشتر از سنت بزرگ بشی؟
لبخند محوی زدم.
– بابام، تو هر کاری کمکش کردم، از وقتی که پنجم رفتم تا وقتی که بیام دانشگاه من نون می‌گرفتم، تو خرید کردن کمک بابام بودم.
با تعجب گفت: نون تو می‌گرفتی؟!
– آره.
بدون هیچ خجالتی از حرفی که میخوام بزنم گفتم: بابام یه پاش فلجه و با عصا راه میره.
سریع عینکش‌و برداشت و بهت زده گفت: واقعا؟!
لبخندی زدم.
– آره.
گیج گفت: من موندم این لبخندت چیه؟
– چرا لبخند نزنم؟ من از وضعیت بابام یه ذره هم خجالت نمی‌کشم، همیشه همه جا عمدا همراهش میرم چون افتخار می‌کنم پدری دارم که با این وضعش بازم برام سنگ تموم گذاشته، کارهایی واسم کرده که خیلی از باباهای سالم واسه دخترشون نمی‌کنند.
تعجب توی نگاهش از بین رفت و یه لبخند شیرینی زد.
لبخندی که چهره‌ش‌و خواستنی‌تر می‌کرد.
– تو دختر نیستی مطهره، تو اصلا انسان نیستی، تو یه فرشته‌ای.
لبخند پر ذوق و خجالتی زدم و سرم‌و پایین انداختم.
– شما لطف دارید.
– جدی دارم میگم.
****
همه روی حیاط بودند.
یا نوشیدنی می‌خوردند و یا میوه و شیرینی.
روی حیاط به طور خوشگلی جای جایش کاناپه‌ها و صندلی‌های بادی و اینجور چیزها وجود داشت.
از معماری سرسبزی حیاطم که نگم، حتی از حیاط خونه‌ی آقاجونم خوشگل‌تره، مدرن و به روزه.
آقای وحیدی که یه مرد سی ساله بود زیر سایه‌ی چترها وایساد و بلندگو به دست گفت: همگی گوش بدید… به مناسب پیروزیمون به یکی از دوست‌های عزیزم گفتم که بیاد برامون گیتار بزنه و بخونه.
لبخندی روی لبم نشست.
شربتم‌و یک نفس سر کشیدم و از روی کاناپه بلند شدم.
نگاهم به استاد خورد که از خونه بیرون اومد.
لباس‌هاش‌و عوض کرده بود.
یادم باشه حواسش که پرته برم توی خونه رو بگردم سیمکارتم‌و پیدا کنم.

همه رو به روی گیتاریست وایسادیم.
یه چیزهایی به دی جی پشت سرش گفت و بعد بلندگو رو تنظیم کرد.
رو کرد به استاد و با لحن جالبی گفت: خیلی خیلی ببخشید که جای شما گیتار میزنما، شما که استاد مایید.
ابروهام بالا پریدند.
گیتارم میزنه!
استاد خندید و گفت: اینقدر مزه نریز فرهاد، بزن ببینم چی تو آستین داری.
خندید و بند گیتارش‌و روی شونش تنظیم کرد.
– شاد باشه؟ یا احساسی؟
همه نظرشون‌و گفتند که همهمه‌ای شد.
اگه روم می‌شد می‌گفتم احساسی.
درآخر دست‌هاش‌و بالا گرفت.
– اینجور نمیشه.
به استاد نگاه کرد.
– نظر شما چیه استاد؟
منتظر بهش نگاه کردم.
دست به سینه نگاهش‌و اطراف چرخوند تا اینکه نگاهش تو نگاهم گره خورد.
خیره نگاهم کرد که سرم‌و پایین انداختم و با نوک کفشم روی زمین خط‌های فرضی کشیدم.
چیزی نگذشت که صداش‌و شنیدم.
– احساسی.
عده‌ای دست زدند و عده‌ای که طبق نظرشون نبود سکوت کردند.
نگاهم‌و بالا آوردم و بهش نگاه کردم.
به پسره فرهاد نگاه می‌کرد.
فرهاد: چندتا آهنگ احساسی مد نظرم هست که سه تاش‌و براتون اجرا می‌کنم.
همگی دست زدند که منم آروم دست زدم.
شروع کرد به زدن که از همین اولش خوب فهمیدم که آهنگ حال دل من از امو بنده.
لبخند محوی زدم.
این آهنگ‌و خیلی دوست دارم.
با صدای زیرلبی همراهیش کردم.
صدای پسره عالی بود و هم خوب می‌تونست احساسی بخونی.
اشک توی چشم‌هام حلقه زده بود که سریع با دو دستم پاکشون کردم.
اگه یه دقیقه دیگه بمونم مطمئنم اشکم درمیاد.
به استاد نگاه کردم.
حواسش به پسره فرهاد بود.
به سمت ساختمون دویدم.
باید سیمکارتم‌و پیدا کنم.
خیلی عادی وارد خونه شدم.
هیچ کسی داخلش نبود.
با دیدن پله‌های چوبی به سمتشون رفتم و ازشون بالا اومدم.
چهارتا در دیدم.
در اتاق اولی‌و باز کردم که از عکسی که به دیوار زده بود فهمیدم اتاق احمد آقاست.
در رو بستم و سراغ اتاق بعدی رفتم که فهمیدم مال ماهانه.
در این یکی‌و بستم و سراغ سومی رفتم که با دیدن عکس استاد بشکنی زدم.
خودشه!
وارد شدم.
یعنی استاد خونه نداره؟
به عکس‌ها نگاه کردم.
هم عکس‌های خودش بود و هم هنری.
لعنتی عجب عکس‌هایی! الحق که مدلینگه.
به خودم اومدم و سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
من الان دارم چه غلطی می‌کنم؟ اومدم اتاق‌و دید بزنم یا سیمکارتم‌و پیدا کنم؟!
سریع به سمت کمد نقره‌ای رنگی که بود رفتم و درش‌و باز کردم.
حالا اون شلوارش کجاست؟
تک به تک نگاه کردم ولی نبود.
طبق معمول موقع فکر کردم و فشار آوردن به مغز عزیزم دستی به لبم کشیدم.
یکی از کشوها رو باز کردم.
تند تند می‌گشتم.
غرزنان گفتم: معلوم نیست این استاد پررو این شلواری که سیمکارت عزیزم توشه رو کجا گذاشته، عه عه! چجوری هم سیمکارتم‌و درآورد! نمیگه این بشر شاید یه عده بهش زنگ بزنند نگرانش بشند! عجب آدمیه‌ها!
یه دفعه دستی از پشت سرم روی کمد نشست که سریع وایسادم و از ترس لبم‌و گزیدم.
– اینحا نیست.
با شنیدن صداش چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
گرمای خیلی نزدیک بودنش‌و خوب حس می‌کردم.
کنار گوشم گفت: کار تو بهش می‌گند تجاوز به حریم خصوصی و منم اصلا خوشم نمیاد.
از نزدیکیش ضربان قلبم روی هزار رفته بود.
– چیزه… اومدم… اومدم سیمکارتم‌و بردارم.
باز نزدیک گوشم گفت: اما من چی بهت گفتم؟
آب دهنم‌و به سختی قورت دادم.
آروم به سمتش چرخیدم که تو فاصله‌ی کمی ازم دیدمش.
– میشه برید عقب؟ نمی‌تونم نفس بکشم.
اجزای صورتم‌و از زیر نظر گذروند.
از فکر اینکه بازم اتفاق دو شب پیش بیوفته داشتم از استرس پس میوفتادم.
باز به لبم نگاه کرد که دستم‌و روش گذاشتم.
– برید عقب.
به چشم‌هام نگاه کرد.
– بذار یه بار دیگه ببوسمت.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و با عصبانیت گفتم: نمی‌خوام.
پوزخندی زدم.
– شما که گفتید هیج کششی بهم ندارید حالا چی شده؟
دست‌هام‌و روی شونه‌هاش گذاشتم و سعی کردم عقب ببرمش.
– حالا هم برید کنار می‌خوام برم گیتار زدن‌و ببینم.
سرش‌و کمی کج کرد.
– ندیدی هم خودم برات میزنم خوشگلم.
با چشم‌های گرد شده بهش نگاه کردم.
به لبم نگاه کرد.
– به شرطی که بذاری کوتاه ببوسمت.
کم کم اخم‌هام به هم گره خوردند و تو یه حرکت خیلی محکم به عقب پرتش کردم که چند قدم به عقب رفت.
عصبی گفتم: من واقعا نمی‌فهممتون، چجوری می‌گید هیچ کششی به دختری ندارید اما من‌و اینجور اذیت می‌کنید؟!
بی‌حرف بهم زل زد که نفس عصبی کشیدم و از کنارش رد شدم.
تند از اتاق بیرون اومدم و از پله‌ها پایین رفتم.
همین که وارد حیاط شدم از روی کاناپه کیفم‌و چنگ زدم و با قدم‌های تند و عصبی از بقیه دور شدم.
زیاد بهش رو دادم فکر می‌کنه می‌تونه وسیله‌ی بازیش انتخابم کنه.
بالاخره به در رسیدم و بیرون اومدم.
با همون شدت قدم برداشتن به سمت سر کوچه رفتم.
وارد خیابون شدم و کنار پیاده‌رو وایسادم.
واسه تاکسی‌ها دست تکون دادم که بالاخره یکیشون وایساد.

تا خواستم در رو باز کنم ماشینی به شدت پشت سرش ترمز گرفت و یکی ازش پیاده شد که با دیدن استاد سریع در رو باز کردم اما تا خواستم بشینم بهم رسید و جلوم وایساد.
با اخم گفت: بشین تو ماشین.
اخم کردم.
– برید کنار می‌خوام برم.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد و بازوم‌و گرفت و کشوندم که تقلا کردم و با عصبانیت گفتم: ولم کنید، من با شما هیج جایی نمیام.
در ماشینش‌و باز کرد و عصبی گفت: بشین.
محکم گفتم: نمی‌خوام.
بلند گفت: مگه سیمکارتت‌و نمی‌خوای؟ پس بشین.
دست از تقلا برداشتم که ولم کرد.
نگاه خصمانه‌ای بهش انداختم‌و نشستم که در رو محکم بست و ماشین‌و دور زد.
دست به سینه به خیابون چشم دوختم و عصبی با پام کف ماشین ضرب گرفتم.
نشست و در رو بست و بلافاصله با سرعت از جای پارک دراومد و به راه افتاد.
کلافه دستش‌و تو موهاش تکون داد که کمی به هم ریخته شدند.
روی فرمون زد.
– لعنتی!
خود درگیری مزمن داره فکر کنم!
نفس عمیقی کشید و با صدایی که سعی می‌کرد عصبی نباشه گفت: معذرت می‌خوام.
جوابش‌و ندادم.
– مطهره میگم معذرت می‌خوام.
بازم جوابش‌و ندادم.
سرم‌و به سمت شیشه چرخوندم و دستم‌و زیر چونم گذاشتم.
یه دفعه کنار خیابون زد رو ترمز.
– به من نگاه کن.
آدم لج بازی نبودم اما واسه رو ندادن به این استاد مجبور به لج بازی بودم.
بازوم‌و گرفت و به سمت خودش چرخوندم اما بهش نگاه نکردم.
خواست چونم‌و بگیره که دستش‌و پس زدم و عصبی گفتم: حدتون‌و رعایت کنید.
دست‌هاش‌و بالا گرفت.
– باشه.
خواستم بچرخم که سریع گفت: نبینم بچرخی.
جدی گفتم: برای چی؟
– گفتم معذرت میخوام.
– خب باشه.
دستی به گردنش کشید.
– ببین مطهره، مطمئن باش دیگه این اتفاق نمیوفته.
خیلی سرد گفتم: امیدوارم.
پوفی کشید و پیشونیش‌و روی فرمون گذاشت.
دستم‌و دراز کردم.
– سیمکارتم.
تو همون حالت دستش‌و داخل جیبش کرد و سیمکارتم‌و بیرون آورد و به طرفم گرفت.
خواستم ازش بگیرم که نذاشت و درست نشست.
– پسره بهت زنگ زد جوابش‌و نمیدی، فهمیدی؟
نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
– باشه.
سیمکارت‌و کف دستش گذاشت و به طرفم گرفت.
سعی کردم سیمکارت‌و با ناخونم و بدون خوردن پوستم به پوستش بردارم که موفق هم شدم.
– ممنون، خداحافظ.
خواستم پیاده بشم که قفل مرکزی‌و زد و دستم‌ رو دستگیره خشک شد.
به راه افتاد.
– خودم می‌رسونمت.
نفس پر حرصی کشیدم و درست نشستم.

#دو_روز_بعد

در تاکسی‌و باز کردم اما یه دفعه ماشین کناریمم درش باز شد که… بوم… مثل چی درا به هم خوردند.
با اخم رو به پسره‌ی جلوم گفتم: نمی‌بینید دارم در رو باز می‌کنم؟
اون پسره که در قضا یکی از پسرای هم کلاسیمم بود و چه تصادف عجیبی با اخم گفت: شما باید حواستون باشه!
عصبی خندیدم.
– نه بابا! دیگه چه خبر؟ حالا شما بدهکارید؟
عطیه که بیرون وایساده بود پوفی کشید.
– ول کن بیا بریم، بنده خدا می‌خواد بره.
رو به پسره گفتم: درتون‌و ببندید می‌خوام پیاده بشم.
پوزخندی زد.
– شما در رو ببندید اول من پیاده بشم.
اونقدر هردومون لج بازی کردیم که آخرش مجبور شدم از همون تنگی که بود پیاده بشم اما اون بیشعورم همین قصد رو کرد و دوتامون تو میلی متری هم وایسادیم.
نفس پر حرصی کشیدم.
– نمی‌بینید دارم پیاده میشم؟
اون دوتا و سه تا از دوست‌های پسره هم مثل بز به ما نگاه می‌کردند و می‌خندیدند.
پسره دستش‌و به در تکیه داد.
– بفرمائید برید خانم همکلاسی.
از روی حرص دیگه احترام و سوم شخص جمع‌و گذاشتم کنار و با حرص گفتم: توجه داری که اگه یه کم دیگه تکون بخورم به تو می‌خورم؟
– به من ربطی نداره، می‌خوای بری برو وگرنه اول خودم میرم.
چشم‌هام‌و بستم و نفس عمیقی کشیدم.
آروم باش مطهره.
چشم‌هام‌و باز کردم و لبخند عصبی زدم.
– نمی‌شینی نه؟
خونسرد سری تکون داد.
دستم‌و مشت کردم.
– باشه.
و تو یه حرکت مشت محکمی به صورتش زدم که به سمت در پرت شد و تو همین لحظه بیرون اومدم.
صدای خنده‌ی دوست‌هاش بلند شد.
– عجب ضربه‌ای زدیا!
دستش‌و روی گونش گذاشت و با تعجب بهم نگاه کرد.
مشتم‌و باز و بسته کرد.
– هیچ وقت با یکی که مدام داره ورزش می‌کنه در نیوفت پسرجون.
این‌و گفتم و سبد رو از دست محدثه که از خنده سرخ شده بود گرفتم و با قدم‌های تند ازشون دور شدم.
پسره بلند گفت: تلافی می‌کنم.
برو بابایی نثارش کردم.
محدثه و عطیه خنده کنان بهم رسیدند.
عطیه: وایی دمت گرم مطهره، خوشم اومد، مشته رو از خانم فرهادی یاد گرفتی؟
دستی به مانتوم کشیدم.
– آره، فهمیدم یه زمانی علاوه بر مربی بدنسازی، کاراته هم تدریس می‌کرده.
وارد پارک شدیم.
محدثه به طرفی اشاره کرد.
– بریم اونجا، آب هم نزدیکمونه.
به اون سمت رفتیم.

از اون جایی که فردا بخاطر رفتن به شمال کلاسمون کنسله گفتیم امشب بیایم پارک؛ اونقدرا هوا سرد نبود اما بازم یه خورده سرد بود و همین سردی باعث نمی‌شد که مردم نیان.
از پنجشنبه تا حالا هم استاد رو ندیدم، بخاطر قرارداد مربوط به مدلینگیش شرکتم نیومده.
نمی‌دونم چرا از ندیدنش یه حس عجیب و بدی دارم.
رو فرشی رو پهن کردند که سبد رو روش گذاشتم.
کفش‌هامون‌و درآوردیم و نشستیم.
به درخت پشت سرم تکیه دادم و پاهام‌و دراز کردم.
عطیه: چایی می‌خواین؟
محدثه: آره.
منم سری تکون دادم که فلاسک چایی رو از سبد به همراه سه تا لیوان بیرون آورد.
محدثه کیسه‌ی تخم رو برداشت و وسط گذاشت که یه مشت برداشتم و مشغول شکستن شدم.
زیاد اهل تخمه خوردن نیستم ولی توی پارک بدجور می‌چسبه.
با دیدن اون قوم پسره سریع گفتم: اوه اوه! بچه‌ها بچرخید که اون پسره داره میاد.
خودم سریع چرخیدم.
محدثه نیم نگاهی به عقب انداخت.
– وویی دارند این سمتی میان.
لبم‌و گزیدم.
آخه یکی نیست بگه تو که مثل سگ می‌ترسی چرا مشتی که تازه یاد گرفتی‌و رو یه پسر اونم همکلاسیت امتحان می‌کنی!
از کنارمون رد شدند که سریع اون طرف چرخیدیم.
وقتی دور شدند نفس آسوده‌ای کشیدم.
عطیه نالید: ببین چه دردسری هم برامون درست کردیا!
چشم غره‌ای بهش رفتم.
با حس پر شدن مثانه‌م پوفی کشیدم و بلند شدم.
– میرم دستشویی.
کارتم‌و به سمت محدثه پرت کردم.
– برو چندتا خوراکی بگیر‌.
کفشم‌و پام کردم.
– لازم نیست، خودم پول دارم.
– با کارت من بگیر نمی‌خواد خرج کنی.
با نیش باز گفت: به به! چقدر سخاوتمند!
با خنده چشم غره‌ای بهش رفتم و به سمت دستشویی قدم برداشتم‌.

#محدثه

با صدای عطیه بهش نگاه کردم.
– اون پسره رو ببین، خیلی به مطهره و ما نگاه می‌کنه.
رد نگاهش‌و گرفتم که با پسری که دیدم نیشم باز شد.
– لامصب چقدر خوشگله!
با آرنجی که تو پهلوم خورد سریع چشم ازش گرفتم.
با اخم گفت: بیا جامون‌و عوض کنیم.
از جام بلند شدم.
– لازم نکرده، بشین، میرم خوراکی بگیرم.
از عمد به سمت پسره رفتم که با ابروهای بالا رفته سر تا پام‌و برانداز کرد.
صدای عطیه رو شنیدم: بیا، بازم رفت شر به پا کنه.
با عصبانیت گفتم: چیه داری بر و بر به ما نگاه می‌کنی؟
نگاه اون عده پسری که همراهش بودند به سمتمون کشیده شد.
متفکر دستی به ته ریشش کشید.
– ادب بهت یاد ندادند؟
با حرص گفتم: نبینم دیگه بهمون نگاه کنی، اوکی؟
خونسرد دست‌هاش‌و ستون بدنش کرد.
– چشم‌هامه دلم می‌خواد، فکر نمی‌کردم همچین دوستی داشته باشه.
با اخم و گیج گفتم: کی‌و میگی؟
شونه‌ای بالا انداخت.
– به تو چه؟
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و با تموم حرصی که داشتم بدون خجالت لگدی محکمی به پاش زدم و از کنارش رد شدم که با حرص بلند گفتم: خیلی پررویی!
بلند گفتم: نه به اندازه‌ی تو.
به مغازه که رسیدم سه تا چیپس سرکه‌ای و سه تا آبمیوه و کیک برداشتم.
دیگه پول من که نیست، پس باید دست و دلبازی کرد!
پولشون‌و حساب کردم و کیسه به دست بیرون اومدم.
حوض رو دور زدم.
با دیدن سگ گوگولی و خوشگلی که به طرفم می‌دوید بدون هیچ ترسی وایسادم اما بعضی‌ها از ترس جیغی زدند و کنار رفتند.
بهم که رسید نشستم و دستم‌و روی سرش کشیدم.
– صاحبت کیه خوشگله؟
انگار که صد ساله من‌و می‌شناسه خودمونی شده بود.
نوازشش می‌کردم که اونم واسم ناز میومد.
با وایسادن کسی بالای سرم و گرفتن قلاده‌ش بهش نگاه کردم که با دیدن همون پسره تا ته ماجرا رو رفتم.
بیشعور از عمد سگش‌و ول کرده.
درست وایسادم.
– آخ ببخشید، از دستم در رفت.
پوزخندی زدم.
– آره جون عمت، ضایع شدی که از سگ نمی‌ترسم؟
حرص نگاهش‌و پر کرد.
– درضمن، از این به بعد حواست باشه چون شاید یکی از شدت ترس یه چیزیش بشه، همه که نترس نیستند.
لبخندی زد که عوضی خیلی جذابش کرد.
زنجیر قلاده‌ی سگه رو به یکی از دوست‌هاش داد و رو بهم گفت: ماهانم.
بی‌تفاوت گفتم: خب باش.
با حرص گفت: اسم تو چیه؟
– به تو چه؟
این‌و گفتم و از کنارش رد شدم.
از ضایع کردنش و حس خوبی که نصیبم شده بود لبخند عمیقی روی لبم نشست.
کلا همیشه کار من توی پارک همینه.
ضایع کردن پسرا، یه لذتی خاصی داره لعنتی.
با وایسادنش رو به روم وایسادم.
– ازت خوشم میاد، نمی‌خوای بیشتر باهم آشنا بشیم؟
– نه، چرا بخوام؟
چشمکی زد که نزدیک بود پس بیوفتم.
– قبول کن، پشیمون نمیشی.
با اخم گفتم: ببخشید، من اینکاره نیستم.
خواستم برم که بازم رو به روم وایساد و تند گفت: نه نه، بد برداشت نکن، منظورم بد نبود، منظورم قرار گذاشتن‌و باهم وقت گذروندن بود.
دست به جیب با ژست خاصی گفت: دوست نداری با داداش استادت رفت و آمد کنی؟
با چشم‌های گرد شده گفتم: کدوم استاد؟
– استاد…
با صدایی پشت سرم سکوت کرد.
– دوباره داری چه غلطی می‌کنی؟

به سمتش چرخیدم که با دیدن استاد رادمنش چشم‌هام چهارتا که چه عرض کنم هشتا شد.
کنارم وایساد.
– این استادت.
با تعجب نگاهم‌و بینشون چرخوندم.
استاد با تعجب بهم نگاه کرد.
– خانم شناوه؟ نه؟
– بله استاد.
بهم نزدیک شد.
– خانم موسوی هم اینجان؟
نزدیک بود نیشم باز بشه.
میگم نظر خاصی بهت داره مطی جون!
– بله استاد.
انگار چشم‌هام برقی زدند.
– که اینطور، همین جاها نشستین؟
– بله.
– خوبه.
با جدیت به پسره ماهان اشاره کرد و تهدیدوار گفت: برو بشین تا نزدم آش لاشت بکنم، دیگه هم نبینم مزاحم دختری بشی.
ماهان با حرص گفت: تو چی کار به من داری؟ تو برو دنبال مطه…
با نگاهی که استاد بهش انداخت لال شد.
مشکوک بهش نگاه کردم.
می‌خواست بگه مطهره؟!

#مـطـهـره

دست‌هام‌و با شالم خشک کردم.
هوف، چقدر شلوغ بود!
از پشت دیوار خواستم بیرون بیام و بچرخم اما به یکی برخوردم که نزدیک بود بیوفتم ولی سریع بازوم‌و گرفت.
نفس آسوده‌ای کشیدم و بهش نگاه کردم که با دیدن همون پسره دلم هری ریخت و سریع بازوم‌و آزاد کردم.
با اخم دست به جیب گفت: انگار قراره امشب تو هی به من بخوری! دستت بشکنه خیلی بد زدی.
لبخند مغرورانه‌ای زدم.
– حقته، تا باشی با یه خانم درست صحبت کنی.
با حرص خندید.
– عوض معذرت خواهیته؟
خونسرد گفتم: معذرت خواهی واسه چی؟
با حرص انگشتش‌و به لبش کشید.
از کنارش رد شدم اما بازوم‌و گرفت و به دیوار کوبیدم که با چشم‌های گرد شده گفتم: چی‌کار می کنی؟!
دستش‌و کنار سرم گذاشت.
– معذرت خواهی کن دخترجون، نذار ناراحتی‌ای بمونه که بعدا توی کلاس تلافیش کنم.
دست به سینه پوزخندی زدم.
– مثلا می‌خوای چی‌کار کنی؟
تو صورتم خم شد.
– خیلی کارا، شاید بتونم کاری بکنم که از دانشگاه اخراج بشی.
عصبی خندیدم.
– نه بابا! می‌تونی؟
نیشخندی زد.
– چرا نتونم؟ تازشم بابام یکی از استادهای سرشناس اونجاست.
ابروهام بالا پریدند.
– واو.
اخم کردم.
– برو کنار بذار باد بیاد بچه قرتی.
خواستم به عقب هلش بدم اما با صدای آشنایی که شنیدم دستم‌و انداختم.
– چه خبره اونجا؟
پسره چرخید که با دیدن شانس خوب و گندم قالب تهی کردم.
با اخم‌های شدید به هم گره خورده بهمون نزدیک شد.
پسره: عه! سلام استاد!
با استرس بهش نگاه کردم.
قیافش بد عصبی بود.
رو به پسره گفت: چه نسبتی باهاش داری؟
ایمان: آم… چیزه… یه کم اعصابم‌و به هم ریخته بودند داشتم باهاشون حرف میزدم.
به سمتم اومد که به دیوار چسبیدم.
یا خدا!
– حتمانم باید دستت‌و…
دستش‌و کنار سرم گذاشت و به پسره ایمان نگاه کرد.
– اینجا می‌ذاشتی؟
لبم‌و گزیدم.
این دیوونه‌ست، بخدا با کاراش آخرش باعث میشه شایعه پخش بشه که استاد رادمنش با دانشجوش… یا خدا! نه!
ایمان: معذرت میخوام استاد، سوءتفاهم نشه، با اجازه.
این‌و گفت و سر به زیر رفت.
سرش‌و به طرفم چرخوند که از نگاهش با ترس بهش نگاه کردم.
– چی کار کردی؟
با استرس خندیدم.
– هیچ…
مشتش‌و به کنار سرم کوبید و داد زد: میگم چی‌کار کردی؟
از ترس به بالا پریدم اما با چشم‌های گرد شده گفتم: به شما چه که چی‌کار کردم؟
تو صورتم خم شد و یقه‌م‌و تو مشتش گرفت.
– حرف میزنی یا یه جور دیگه به حرف بیارمت؟
این چشه؟! استادی فضول‌تر از این ندیده بودم.
از رو نرفتم و اخم کردم.
– شما اینجا چی‌کار می‌کنید؟ نکنه من‌و تعقیب می‌کنید؟
چشم‌هاش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد که آب دهنم‌و با صدا قورت دادم.
چشم‌هاش‌و باز کرد.
خواست حرفی بزنه که نگاهش به لبم افتاد که نفسم بند اومد.
باز داره نگاه می‌کنه! چرا آخه؟ چی‌کار به لب من داری؟
– میگی یا وسط این همه جمعیت که شایدم هم کلاسی‌هات اینورا باشند ببوسمت؟
با ترس گفتم: باشه باشه میگم.
به چشم‌هام نگاه کرد.
– چیزه، خیلی داشت پررو بازی درمیاورد منم عصبانی شدم یه مشت خوابوندم توی صورتش.
ابروهاش بالا پریدند.
با استرس خندیدم.
یقه‌م‌و ول کرد و عقب رفت که نفس آسوده‌ای کشیدم.
– با اجازه.
این‌و گفتم و د فرار که بلند گفت: صبر کن باهات حرف دارم.
توجهی نکردم.
بین مردم بیشتری که اومدم آروم‌تر قدم برداشتم.
صداش و پشت سرم شنیدم.
– دقیقا چرا داری فرار می‌کنی؟
یه دفعه صدای عده‌ای دختر رو شنیدم.
– وایی آقای رادمنش!
– هین، باورم نمیشه که شما رو اینجا می‌بینم.
با اخم وایسادم و چرخیدم که دیدم عده‌ای دختر دورش‌و گرفتند و ازش می خوان که باهاشون عکس بگیره.
دستم مشت شد و نمی‌دونم چرا حرص وجودم‌و پر کرد.
یکی از دخترا با ناز گفت: به نظر من شما بهترین مدلینگ ایرانید.
استاد به اجبار لبخند میزد.
دختره اینقدر به استاد نزدیک بود که دوست داشتم کلش‌و بکنم.
با عشوه موهاش‌و دور انگشتش چرخوند‌.
نگاهم به آبخوری خورد.
با فکری که به ذهنم جرقه خورد به سمتش رفتم.
صبر کن، دارم برات، واسه استاد من عشوه می‌ریزی؟
با دیدن یه لیوان کاغذی که روی چمن‌ها افتاده بود برش داشتم و پر از آب کردم.

استاد نگاهش‌و اطراف می‌چرخوند.
مطمئنم دنبال منه.
– ببخشید من عجله دارم باید زودتر برم.
اما دخترا تازه گیرش آورده بودند و ولش نمی‌کردند.
همون دختره به سر تا پاش نگاهی انداخت.
– شما اسطوره‌ی زندگی منید.
یه اسطوری‌ای بهت نشون بدم که سر تا پات‌و خیس کنه.
کمی دور ازش همون‌طور که پشتش بهم بود از کنارش رد شدم و تو یه حرکت آب‌و با لیوانش به سمتش پرت کردم که جیغی زد و چرخید.
زود وارد درخت‌ها شدم و گوشیم‌و درآوردم که مثلا دارم حرف میزنم.
دختره با جیغ گفت: کدوم عوضی‌ای اینکار رو کرد؟
نامحسوس به خودم اشاره کردم.
– شاخ شمشاد اسطوره‌ی زندگیت.
خندم گرفت.
با حس خوبی که نصیبم شده بود به جلو قدم برداشتم و ریسه‌های شالم‌و دور انگشتم پیچوندم.
گوشیم‌و روشن کردم و یه آهنگ دبش به نام فقط خود تویی از میلاد باران پلی کردم.
یعنی انرژی گرفته بودم و هر خاطره‌ی بد توی ذهنم نمی‌تونست انرژیم‌و ازم بگیره.
روی جدول وایسادم و بدون توجه به نگاه‌های مردم دست‌هام‌و از هم باز کرد و با احتیاط قدم برداشتم.
زیر لب همراه آهنگ خوندم.
– گذشته‌ها گذشت، چشات‌و روش ببند آینده رو ببین، این زندگی درست، مثل نگاه تو شیرینه بعد از این، این روزا قلب من، از بی‌نهایت وابستگی پره، تو هم مث خودم عاشق شدی آره، حتما همین‌طوره… فقط خود تویی، هر چی که هست و نیست، هیچکی به جز تو نیست، فقط خود تویی…
با دستی که دور شکمم حلقه شد نفسم بند اومد و سرجام میخکوب شدم.
صدای استاد رو کنار گوشم شنیدم.
– کبکت خروس می‌خونه دانشجو کوچولو!
– استاد…
بهم چسبید که بی‌اراده حرفم‌و قطع کردم و به دستش چنگ زدم.
نزدیک گوشم گفت: استاد نه، برای تو مهردادم!

با تعجب زیر لب زمزمه کردم: چی؟!
باز نزدیک گوشم گفت: واقعا میگم، دوست ندارم بهم بگی استاد یا حتی آقا مهرداد، فقط مهرداد.
نگاه‌های مردم اذیتم می‌کرد و از طرفی ضربان قلبم داشت دیوونم می‌کرد.
اخمی روی پیشونیم نشست و به شدت دستش‌و از دورم باز کردم و به طرفش چرخیدم ولی پام از روی جدول در رفت که جیغی کشیدم و نزدیک بود بیوفتم اما دست قدرتمندش‌و زود دور کمرم حلقه کرد و اون دستش‌و به چراغ ایستاده‌ی پشت سرم تکیه داد.
نفس زنان با ترس به چشم‌هاش اونم تو اون نزدیکی خیره شدم.
بی‌حرف بهم خیره بود و تیکه‌ای از موهاش که با حرکت باد می‌رقصید یه بلایی رو سر قلب و احساسم میاورد.
انگار صدای ضربان قلبش‌و می‌شنیدم.
کم کم زبون باز کردم.
– مم… ممنونم، میشه کمک کنید وایسم؟
حرفی نزد و به جاش نگاهش به سمت لبم رفت که نفس بریده گفتم: لطفا ولم کنید.
یه دفعه صدای پر تعجب ماهان بلند شد: مهرداد؟!
خجالت وجودم‌و پر کرد.
استاد سریع وایسوندم و چرخید و دستی توی موهاش کشید.
سعی کردم نفس‌های عمیقی بکشم.
دست‌هام شدید یخ کرده بودند.
به طرف ماهان چرخیدم که با دیدن عطیه و محدثه که با تعجب نگاهشون‌و بین ما می‌چرخوندند کلافه دستی به صورتم کشیدم.
ماهان پشت استاد رفت.
– مهرداد؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و تا تونستم فقط بین درخت‌ها دویدم که صدای بلند عطیه رو شنیدم.
– مطهره وایسا، کجا داری میری؟
به هیچ وجه نمی‌تونستم پیششون باشم چون حوصله‌ی سوال پیج کردن‌هاشون‌و نداشتم.
نفس کم آوردم که پشت یه درخت وایسادم و دستم‌و روی قلبم گذاشتم.
با یادآوری بغل کردنش هم عرق شرم کردم و هم وجودم یه جوری شد، شاید بهتره بگم حس خوب یا شایدم… نمی‌دونم!
****
روی صندلی‌های اتوبوس یا بهتره بگم اسکانیا نشسته بودیم.
من کنار عطیه و محدثه هم کنار یکی از اون سه تا دختری که شرط بسته بودند استاد رو تور کنند، خوب هم باهاش گرم گرفته بود، مطمئنا می‌خواد اطلاعات ازش بکشه، عجب آدمیه!
چشم‌هام‌و بستم و سرم‌و به صندلی تکیه دادم.
دیشب بعد از اون اتفاق دیگه خبری از استاد و ماهان نشد، اون دوتا هم یه ریز می‌خواستند بهم ثابت کنند که استاد دوستم داره و من هم بهش بی‌میل نیستم اما شاید برخلاف واقعیت گفتم که همش چرنده.
طبق حرف‌های آقای معینی که چهارشنبه‌ای گفت استاد هیچ سال نمیاد و یعنی اینکه امسالم نمیاد.
اما نمی‌دونم ته قلبم می‌خواد که بیاد یا نه.
بالاخره به راه افتاد.
سه تا اتوبوس بودیم.
یکی ترم اولیا، یکی هم ترم دومیا و یکی هم ترم سومیا.
به ساعت مچیم نگاه کردم.
ساعت نه صبحه.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم‌و خالی کنم اما مگه فکر استاد می‌ذاشت؟…
کیفم‌و روی شونم انداختم و پیاده شدم.
چمدون‌ها رو که گرفتیم همگی جمع شدیم.
نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
کلی ویلاهای شبیه به هم کنار هم بود.
دریا هم رو به روی ویلاهاست که ما الان پشت ویلاییم.
آقای معینی روی یه سکو وایساد.
– توجه کنید، اسم‌هاتون‌و می‌خونم و میگم که تو چه ویلاهایی مستقر بشید.
عطیه آروم گفت: خداکنه ما رو جدا نکرده باشند.
خونسرد گفتم: جدامونم کرده باشند میریم اعتراض می‌کنیم.
بالاخره بعد از تقسیم بندی وارد ویلاهامون شدیم.
خداروشکر ما سه تا رو جدا نکرده بودند و همراهمون سه تا دختر دیگه هم بود.
کفش‌هامون‌و بیرون آوردیم.
کلا ویلا از چوب و نقلی بود و همین خوشگلش می‌کرد.
یه دونه اتاقم داشت که توش سه تا تخت دو طبقه بود.
کیفم‌و روی طبقه‌ی دوم تختی که کنار پنجره‌ی بزرگ بود انداختم و چمدون کوچیکم‌و کنار تخت گذاشتم.
محدثه: بریم بیرون؟
ورزشی به دستم دادم.
– صددرصد.
هردوشون تخت‌هاشون‌و انتخاب کردند.
مانتوم‌و با مانتوی تقریبا زمستونی مشکی عوض کردم.
کفش‌هامون‌و برداشتیم و دم در حیاط پوشیدیم.
در رو باز کردم که نسیم ملایمی که از طرف دریا می‌وزید لبخندی روی لبم نشوند.
بیرون اومدیم و محدثه در رو بست.
حیاط کوچیک و سرسبزی داشت و یه تاب گرد داخلش بود.
محدثه با ذوق گفت: وایی تاب!
خواست به طرفش بره که سریع گفتم: نرو، بعد میری الان می‌خوایم بریم بگردیم.
چپ چپ بهم نگاه کرد.
از حیاط بیرون اومدیم و کنار دریا روی شن‌های نرم قدم برداشتیم.
عطیه چشم‌هام‌و بست.
– دو سالی می‌شه که دریا رو ندیدم.
دست‌هام‌و داخل جیب‌هام کردم و به دریایی که بخاطر نور خورشید برق میزد خیره شدم.
دریا برخلاف وجود من آروم بود.
صدای یکی از مسئول‌های همراهمون‌و شنیدم.
– حیاط سایه بون داره، ماشینتون‌و می‌تونید بذارید همین‌جا.
به ویلای مسئول‌ها نگاه کردم.
یکی با ماشین جلوش بود و اون مسئول در حیاط رو باز کرد.
چرخید که توی ماشین بشینه.
با کسی که دیدم سرجام میخکوب شدم و چشم‌هام اندازه‌ی توپ تنیس گرد شدند.
اومده!
عطیه: چی ش… هین استاد رادمنشم اومده که!
محدثه با بدجنسی گفت: می‌گفتند که هیچ وقت همراه بچه‌ها نمیومده اما الان که اومده می‌دونم بخاطر چیه.

آرنجش‌و بهم زد.
– بخاطر اینه.
با اخم بهش نگاه کردم.
– زر نزن.
ماشینش‌و به داخل برد و پیاده شد.
– بچه‌ها، تند رد می‌شیم، خب؟
عطیه پوفی کشید.
نفس عمیقی کشیدم.
– یک، دو، سه!
این‌و گفتم و زودتر همشون تند قدم برداشتم و دستم‌و جلوی صورتم گرفتم.
چیزی نگذشت که صداش باعث شد پاهام میخ زمین بشند و ضربان قلبم بالا بره.
– خانم موسوی؟
لعنتی!
آروم به سمتش چرخیدم.
یه چمدون کوچیک مشکی توی دستش بود.
– س… سلام.
– سلام، نیم ساعت دیگه بیاین همین ویلا، تو چندتا کار کلاسی کمک می‌خوام.
آب دهن نداشتم‌و قورت دادم.
– نمیشه مثلا محدثه بیاد.
محدثه: من اصلا وقت نمی‌کنم.
با حرص بهش نگاه کردم.
– نه، خودتون باید باشید.
با نارضایتی بهش نگاه کردم.
– آخه اس…
با اخم گفت: همین که گفتم.
این‌و گفت و چرخید و رفت که صدای چمدونش که روی ماسه‌ها کشیده می‌شد بلند شد.
یه بار پام‌و به زمین کوبیدم و نالیدم: خدا!
اون دوتا با قیافه‌های خندون بهم نزدیک شدند.
خواستند حرف بزنند که با اخم گفتم: صداتون درنیاد.
سعی کردند نخندند.
چرخیدم و با حرص به راهم ادامه دادم.
اونقدر رفتیم تا اینکه ویلاهای دانشگاه تموم شدند و وارد یه قسمت شدیم که وسایل ورزشی و تور والیبال بود.
سه تا پسر و سه تا دختر از همکلاسی‌هامون داشتند والیبال بازی می‌کردند.
محدثه به سمتشون رفت که گفتم: کجا داری میری؟
– میرم بازی کنم.
من و عطیه پوفی کشیدیم و پشت سرش رفتیم.
کنار زمین وایساد.
– هیچ کدوم خسته نشدید؟
یکی از دخترا که اسمش فاطمه بود گفت: بیا جای من.
بعد ورزشی به دستش داد و بیرون رفت که محدثه هم خر ذوق شده توی زمین وایساد.
رادان با غرور خاصی گفت: اصلا همتون بیاین توی زمین، شش نفر در مقابل سه نفر.
هستی خندید و با تمسخر گفت: واو! چه اعتماد به سقفی!
فرزاد: همتون بیاین تو زمین که ببینید اعتماد به سقفه یا نفس.
آسمان بهمون نگاه کرد.
– بیاین.
به عطیه نگاه کردم.
– میگی بریم؟
پوزخندی زد.
– واسه کم کردن روی اون سه تا آره.
بعد به سمتشون رفت که منم پشت سرش رفتم.
همگی توی زمین وایسادیم و اول ما شروع کردیم.
نباید اسمش‌و می‌ذاشتیم والیبال، باید می‌گفتیم دیوونه بازی!
گاهی توپ تو سرامون یا شکممون می‌خورد یا یکیمون با پا میزد.
هممون از خنده نزدیک بود پس بیوفتیم، جوری شده بود که حتی دیگه شمارشم نمی‌کردیم و فقط مثل دیوونه‌ها بازی می‌کردیم.
آخرش از شدت خنده و خستگی همون‌جا روی شن‌ها فرود اومدیم‌‌.
با ته مونده‌ی خندم اشک‌هام‌و پاک کردم.
آسمان با خنده نفس زنان گفت: خیلی خوب بود.
آروم خندیدم.
خواستم چیزی بگم اما نگاهم به کسی که خورد رسما لال شدم و آب دهنم‌و با استرس قورت دادم.
استاد با اخم دست به سینه از دور بهم نگاه می‌کرد.
بهم اشاره کرد که برم پیشش.
با استرس نگاهی به بقیه انداختم.
حواسشون نبود.
به استاد نگاه کردم که باز اشاره کرد و پشت دیوار ویلای آخری رفت.
نفس پر استرسی کشیدم و بلند شدم.
– تا استراحت می‌کنید من میرم دستشویی.
محدثه با تعجب گفت: می‌خوای این همه راه رو تا ویلا بری؟!
– نه بابا، در یکی از ویلاهای نزدیک رو می‌زنم.
دیگه اجازه‌ی حرفی‌و بهشون ندادم و با استرس به سمت جایی که استاد رفت دویدم.
پشت دیوار اومدم اما یه دفعه به دیوار کوبیده شدم.
با تعجب به چهره‌ی برزخی استاد نگاه کردم.
دستش‌و روی قفسه‌ی سینم فشار داد و عصبی گفت: بلندتر می‌خندیدی، با اون پسرا بازی کردی که چی بشه؟ هان؟
با تعجب گفتم: استاد چرا اینقدر عصبی هستید؟
بیشتر بهم نزدیک شد که نفسم بند اومد.
غرید: توجه داری وقتی بازی می‌کنی چی میشه؟ هان؟ وقتی بخوان با یه پسر بازی بکنند باید مانتوی گشاد بپوشن.
مانتوم‌و تو مشتش گرفت.
– نه این که با هر پرش و بالا بردن دستت این سی*نه‌های لامصبت بالا و پایین بشند و توجه پسرا رو جلب کنند.
از اینکه ایقدر رک و بی‌پرده حرف زد چشم‌هام گرد شدند، دستم‌و روی دهنم گذاشتم و از خجالت گر گرفتم.
چشم‌هاش‌و بست و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
دستم‌و پایین آوردم.
– خجالت بکشید این حرف‌ها چیه؟
به عقب هلش دادم اما دریغ از یه تکون.
با همون چشم‌های بسته عصبی گفت: بهت نگفتم نیم ساعت بعد بیای؟
لبم‌و گزیدم.
– معذرت می‌خوام؛ زمان از دستم در رفت.
چشم‌هاش‌و باز کرد.
نگاهش کاسه‌ی خون بود و لرزه‌ی بدی توی تنم می‌انداخت.
دستش‌و از روی قفسه‌ی سینه‌م برداشت و کنار سرم به دیوار گذاشت.
با استرس گفتم: الان یکی میاد می‌بینه واسه هردومون دردسر میشه.
تو صورتم خم شد.
از خشم نفس نفس میزد.
– یه بار دیگه ببینم با پسرا بازی می‌کنی بلایی سرت میارم که به غلط کردن بیوفتی.
با ناباوری گفتم: آخه به شما چه؟!
سعی کرد صداش بالا نره: رو اعصاب من راه نرو مطهره، هنوز اوج عصبانیت من‌و ندیدی، بهت اخطارم میدم که تلاش نکنی من‌و بد عصبی کنی، فهمیدی؟
با ترس سرم‌و بالا و پایین کردم.
نگاهش که به سمت لبم رفت با لکنت گفتم: برید… برید عقب، لطفا.

– خودت عصبیم کردی خودتم باید آرومم بکنی.
همین که خواست لبش روی لبم بشینه سریع زانوهام‌و خم کردم و از زیر دستش فرار کردم.
چشم‌هام‌و بست، دستش‌و مشت کرد و دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
عقب عقب رفتم.
– شما… شما برید ویلا، من… من خودم زود میام.
این‌و گفتم و سریع فرار کردم که صدای لگدش به میله‌ی آهنی کنار دیوار رو شنیدم.
سریع به سمت اون دوتا رفتم که بهم نگاه کردند.
محدثه با اخم گفت: خوبی؟
در گوشش گفتم: یادم رفت که استاد بهم گفته بود باید برم، من رفتم.
عقب کشیدم که تند گفت: بدو برو.
عطیه: چی شده؟
جوابش‌و ندادم و ازشون دور شدم.
نفس عمیقی کشیدم.
آروم باش، اونجا مسئول‌های دانشگاه‌ها هستند پس نمی‌تونه کاری بکنه.
سعی کردم کمی تند برم.
تعداد کمی نزدیک دریا وایساده یا نشسته بودند.
مطمئنا بیشتریا خسته‌ی راهن و هم بخاطر اینکه ظهره نیومدند بیرون.
به اون ویلا که رسیدم واردش شدم و پشت در چوبی وایسادم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خونسرد باشم.
چند تقه به در زدم که توسط یه آقا باز شد.
– بفرمائید.
– استاد رادمنش گفتند بیام کمکشون.
اخمی کرد.
– صبر کن.
در رو نیمه باز گذاشت.
قلنج دستم‌و شکوندم.
بعد از چند ثانیه باز دم در اومد.
– بفرمائید داخل.
تشکری کردم و وارد شدم که چندتا از اساتید رو دیدم.
– سلام.
همشون جوابم‌و دادند.
نگاهم به استاد خورد که خودکار و کاغذ به دست پا روی پا ‌انداخته بود و با اخم یه چیزهایی رو می‌نوشت.
کفشم‌و بیرون آوردم و به سمتش رفتم.
بالاخره سر بلند کرد و به مبل کنارش اشاره کرد.
– بشینید.
ناچارا چشمی گفتم و نشستم.
برگه‌های توی دستش‌و روی میز گذاشت.
– من یه کم دستم درد می‌کنه نمی‌تونم خیلی بنویسم واسه همین ازتون خواستم بیاین که تو نوشتن کمکم کنید.
آره جون عمت!
– انشالله دستتون بهتر بشه…
کشیده و آروم‌تر گفتم: استاد.
چپ چپ بهم نگاه کرد که از طرفی خندم گرفت و هم از طرفی از دستش حرص داشتم.
کاغذهایی‌و رو به روم روی میز با یه خودکار گذاشت.
– اسامی و مشخصات بچه‌ها رو تو اون انتقال بدید.
نه به شما شما کردنش و نه به تو تو کردنش.
استاد پررو!
– چشم.
خم شدم و خودکار رو برداشتم.
دستم‌و به میز تکیه دادم و مشغول نوشتن شدم.
خودش برخلاف اون وقت که برگه‌ها رو روی پاش گذاشته بود برگه‌ها رو روی میز گذاشت و تقریبا نزدیکم خم شد.
سعی می‌کردم مقنعه‌م بالا تنم‌و بپوشونه چون فکر به اینکه تو بازی بهشون دقت کرده شرم می‌کردم کنارش باشم.
یه دفعه هر سه تای اساتید بلند شدند.
یکیشون رو به استاد گفت: میریم ویلای آقای معینی، کارتون تموم شد بیاین.
استرس مثل خوره به جونم افتاد.
استاد: باشه‌.
به سمت در رفتند که بدون فکر سریع گفتم: نمیشه بمونید؟
یکیشون که خیلی پیرمرد بامزه‌ای بود گفت: نه دخترم، اینجا کاری نداریم.
همشون که بیرون رفتند و در رو بستند آب دهنم‌و به سختی قورت دادم.
کم کم به استاد نگاه کردم.
لبخند مرموزی زد.
– تنهاییم.
با استرس خندیدم.
– خب باشیم.
بعد مشغول ادامه‌ی کارم شدم.
دستش که دور کمرم حلقه شد نفسم‌و تو سینم حبس کرد.
خواستم بلند بشم که نذاشت و نزدیک بهم گفت: کارت‌و انجام بده.
سعی کردم صدام‌و عصبی نشون بدم.
– دستتون‌و بردارید استاد.
با چنگی که به پهلوم انداخت باعث شد خودکار از دستم در بره و صورتم از درد جمع بشه.
نزدیک گوشم عصبی گفت: وقتی تنهاییم ببینم بهم ‌استاد گفتی عواقبش پای خودت.
بهش نگاه کردم و با عجز گفتم: چرا اینکار رو باهام می‌کنید؟
لبش‌و با زبونش تر کرد.
– من که باهات کاری نمی‌کنم.
درست نشستم اما دستش‌و برنداشت.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
– اینجور من‌و اذیت می‌کنید، چرا اینقدر بهم نزدیک می‌شید؟ چرا می‌خواین من‌و ببوسید؟ وقتی به دختری کششی ندارید چرا اینکارا رو با من می‌کنید؟ از عمد می‌خواین عذابم بدید؟
خیره به چشم‌هام نگاه کرد.
با بغض گفتم: چرا؟
دستش‌و برداشت که بهتر تونستم نفس بکشم.
آرنج‌هاش‌و روی زانوهاش گذاشت و دستش‌و توی موهاش فرو کرد.
با بغض و عصبانیت گفتم: بهم جواب بدید.
اما حرفی نزد و به جاش با پاش روی زمین ضرب گرفت.
عصبی خندیدم.
– باشه.
بلند شدم و تند به سمت در رفتم.
مشغول پوشیدن کفشم شدم که سرش‌و بالا آورد و کلافه گفت: مطهره نرو.
پوزخندی زدم و در رو باز کردم.
بیرون اومدم که بلند گفت: مطهره؟
در رو بستم و سریع به اطراف نگاه کرد.
خداروشکر کسی نبود که هوارش‌و بشنوه.
با اعصابی داغون کلا از ویلا بیرون اومدم و به سمت ویلای خودم رفتم.
عصبانیتم بخاطر چی بود؟ حرف نزدنش؟ پرروییش؟ یا…
کلافه دستی به پیشونیم کشیدم.
لعنت بهت!

#مهـرداد

با عصبانیت بلند شدم و لگدی به میز زدم.
لعنت بهت پسر، لعنت.
کلافه و عصبی دست‌هام‌و توی موهام فرو کردم.
دکتر بهم گفت که شاید مطهره بتونه باعث درمانم بشه، اما چجوری بهش بگم که احساس وسیله بودن نکنه؟
چرا باید به اون کشش داشته باشم؟ چرا؟

چجوری بهش بگم که شانس درمان شدنمه؟ اگه این‌و بگم فکر می‌کنه که من فقط واسه این بهش توجه می‌کنم چون شاید باهاش بتونم درمان بشم.
دو دستم‌و توی صورتم کشیدم.
اما مگه غیر از اینه؟ مگه فقط به چشم یه وسیله بهش نگاه نمی‌کنم؟ ولی چی باعث میشه که منه لعنتی بهش کشش داشته باشم؟!
****
#مطهره

ساعت سه شبه و هر پنج تاشون عین چی زود خوابشون برده به جز منه بدبخت که هی از ساعت دوازده دارم تو جام وول می‌خورم.
فکر و خیال اجازه‌ی خوابیدم بهم نمیده.
درآخر بلند شدم و آروم از پله‌ها پایین اومدم.
یه شال روی سرم انداختم و مانتوم‌و بدون بستن دکمه‌هاش پوشیدم و بعد از برداشتن پتو از اتاق بیرون اومدم.
کفش‌هام‌و پام کردم و از ویلا خارج شدم.
دریا توی شب برخلاف روز رعب انگیزه.
هوا شدید سرد بود که سریع پتو رو دور خودم پیچیدم.
یه تخته سنگ پیدا کردم و پشت بهش نشستم که شن‌های سرد لرزی تو بدنم انداختند.
به تخته سنگ تکیه دادم و پتو رو محکم‌تر گرفتم.
بادی آرومی که می‌وزید آرومم می‌کرد اما احساس تنهایی آرامش‌و زود به هم میزد.
چقدر سخته وقتی دورت پر از آدمه حس کنی خیلی تنهایی؛ چقدر خوبه وقتی احساس تنهایی سراغت میاد یادت بیوفته که یکی به فکرته، دوست داره؛ سال‌هاست که دیگه این حس از بین رفته و جاش‌و به یه حفره‌ی‌ پر درد عمیقی توی قلبم داده.
نفس عمیقی کشیدم.
با نشستن کسی کنارم هینی کشیدم و از ترس از جا پریدم.
با دیدن استاد چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
خونسرد پاهاش‌و دراز و زیپ کتش‌و بست.
– بشین.
با تعجب گفتم: اینجا چی‌کار می‌کنید؟
– همون کاری که تو می‌کنی.
اخم کردم.
– این وقت شب اینجا چی‌کار می‌کنید؟
دست به سینه گفت: تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
خواستم برم که مچم‌و گرفت و به سمت زمین کشیدم که تعادلم‌و از دست دادم و با صورت رفتم روی رونش.
از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
شروع کرد به خندیدن که با حرص بلند شدم و بدون فکر و بی‌اراده به سمت موهاش هجوم بردم.
– خیلی بیشعورید، دردم گرفت.
با درد شروع کرد به خندیدن و سعی کرد دست‌هام‌و جدا کنه.
– ول کن مطهره می‌سوزه.
یه دفعه به خودم اومدم که سریع ولش کردم.
خواستم عقب بکشم اما مچم‌هام‌و گرفت و روی خودش پرتم کرد که نفس تو سینم حبس شد.
آروم‌تر خندید.
– آروم باش.
– هستم ولم کنید.
با پررویی به چشم‌هام زل زد و گفت: ولت نمی‌کنم، دوست دارم نزدیکم باشی.
انگشت اشارش‌و روی گونم گذاشت و به پایین حرکت داد که قلبم ضربان تندی گرفت.
مست شده‌ی چشم‌هاش بودم و قفل کرده بودم.
انگشتش‌و روی لبم کشید.
نفس بریده گفتم: دست از سرم بردارید.
قفسه‌ی سینه‌ش طولانی بالا و پایین می‌شد.
– تازه پیدات کردم.
با تعجب گفتم: چی؟
پاهاش‌و از هم باز کرد و باهاشون بدنم‌و قفل کرد که از خجالت گرفتم.
سرش‌و کمی کج کرد و به لبم چشم دوخت.
آروم لب زد: توی لعنتی چی داری؟
نفس زنان گفتم: لطفا… ولم کنید.
به چشم‌هام نگاه کرد.
– چرا اینقدر ازم فرار می‌کنی؟
سکوت کردم.
– ازم بدت بیاد؟
– نه.
پتو که از روی شونه‌ی چپم افتاده بود رو روی شونم انداخت.
– ممکنه یکی بیاد، ولم کنید.
مچ‌هام‌و ول کرد و دست‌هاش‌و دور کمرم حلقه کرد.
– همه خوابن.
– برید یه جای دیگه بشینید.
شالم‌و مرتب کرد.
– دوست دارم کنارت باشم.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
– اینکار رو باهام نکنید، این حرف‌ها رو هم نزنید.
– چرا؟
بغضم گرفت.
– دلیلش‌و نمی‌تونم بگم.‌
نگاهش‌و بین هردوتا چشم‌هام چرخوند.
– چرا؟
سکوت کردم و چشم‌هام‌و بستم.
– قبلا کسی‌و دوست داشتی؟
با بغض سرم‌و بالا و پایین کردم.
دستش محکم‌تر دور کمرم حلقه شد.
– ولت کرد؟
با بغض خندیدم.
– کاش ولم کرده بود، اینطور امید داشتم که یه روزی می‌بینمش.
– منظورت چیه؟
چشم‌های لبریز از اشکم‌و باز کردم.
– قرار بود بعد از سربازیش عقد کنیم، اما یه روز، یه روز نحس، وقتی می‌خواست از اینور خیابون به اونور بره…
بغضم شکسته شد که چشم‌هام‌و بستم.
سریع دو طرف صورتم‌و گرفت و تند گفت: گریه نکن نمی‌خوام تعریف کنی خودم فهمیدم.
صدای هق هقم‌و تو گلوم خفه کردم.
تو بغلش گرفتم.
– گریه نکن، لطفا.
اما بغض چند وقتم تازه شکسته شده بود و اشک‌هام قصد تموم شدن نداشتند.
صدای هق هقم بلند شد و به کتش چنگ زدم که محکم‌تر بغلم کرد، یه دستش‌و پشت سرم گذاشت و سرش‌و به سرم تکیه داد.
با لحنی که تا حالا ازش نشنیدم گفت: با اینکه نمی‌تونم گریه کردنت‌و ببینم ولی گریه کن تا خالی بشی.
لبش‌و روی سرم گذاشت و آروم گفت: ولی بدون من زجر می‌کشم.
لبم‌و به دندون گرفتم و صدای هق هقم‌و خفه کردم.
لعنتی چرا داری این حرف‌ها رو بهم میزنی؟ مگه برات مهمم؟
روی سرم‌و بوسید که وجودم پر از حسی شد که شدید سردرگمم کرد.
آغوشش درست مثل یه مسکن بود و دستش که دورم حلقه بود مثل یه لالایی، انگار بازم اومده که زندگیم‌و دگرگون کنه، انگار بازم اومده که… نابودم کنه یا از نو بسازتم؟

– مطهره یه چیزی بهت…
با دیدن اینکه خوابه حرفم‌و قطع کردم و لبخندی روی لبم نشست.
گرفتمش و روی پام خوابوندمش و تو بغلش گرفتم که سرش به بدنم تکیه داده شد.
وجودم پر از حس ناشناخته‌ای شد که تا حالا احساش نکرده بودم.
شالش کمی از هم باز شده بود و تیکه‌ای از موهاش توی صورتش ریخته شده بود.
دوست داشتم همیشه توی بغلم باشه و دستم‌و توی موهاش بکشم.
موهاش‌و پشت گوشش بردم و پتو رو خوب روش کشیدم.
به اطراف نگاه کردم.
نمی‌تونم که ببرمش توی ویلاش ممکنه همکلاسی‌هاش بیدار بشند اونوقته که اول حرف واسه من و خودشه اگه هم نبرمش بدجور سرما می‌خوره.
با فکری که به ذهنم رسید آروم روی شن‌ها خوابوندمش و پتو رو روش کشیدم.
بلند شدم و به سمت ویلای خودم رفتم.
آروم وارد ویلا شدم و بعد از برداشتن سوئیچ در ماشین‌و باز کردم و سوئیچ‌و توی قفل کردم و چرخوندم.
ترمز دستی‌و پایین کشیدم و بدون روشن کردن ماشین با هزار زحمت از ویلا بیرونش آوردم و بعد توی ماشین نشستم و روشنش کردم.
بعد از اینکه مطهره رو توی ماشین گذاشتم سوار شدم و به سمت جاده روندم.
گوشیم‌و برداشتم و به فرهاد یکی از دوست‌های صمیمیم زنگ زدم.
چندین بار زنگ زدم تا اینکه بالاخره صدای خواب آلودش بلند شد: نصفه شبی مرض داری زنگ میزنی مردم آزار؟
– هنوز شمالی؟
– آره، چطور؟
– پس دارم میام ویلات.
سرفه‌ای کرد.
– چرا؟ مگه ویلای دانشگاهت نیستی؟
– میام واست میگم.
خمیازه‌ای کشید.
– خیلوخب، زود بیا می‌خوام بکپم بیدارم کردی.
کوتاه خندیدم.
– باشه.
تماس‌و قطع کردم.

#مطـهره

چشم بسته خمیازه‌ای کشیدم و غلتی زدم.
دستم‌و زیر بالشت بردم.
چه تخت نرمی!
کش و قوسی به خودم دادم اما یه دفعه دستم به یه پوستی برخورد.
با استرس آروم دستم‌و روش کشیدم که دیدم صورته و از ته ریشش معلومه مرده با این فکر مثل جت بلند شدم و به سمتش چرخیدم که با دیدن استاد چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند و دستم‌و روی دهنم گذاشتم.
یا خدا! این کنار من…
با دیدن بالا تنه‌ی لختش نفسم بند اومد و سریع پتوم‌و کنار زدم اما دیدم همه چیز تنمه.
ضربان قلبم روی هزار رفته بود.
نگاهی به موقعیت خودم انداختم.
تو یه اتاق بودیم اونم روی یه تخت!
دستم‌و روی قلبم گذاشتم.
نکنه یه بلایی سرم آورده باشه؟ من کنار این چه غلطی می‌کنم؟
شالم‌و روی بازوی ورزیده‌ش گذاشتم و با دست یخ کردم تکونش دادم.
– استاد؟
فقط به طرفم چرخید که موهاش توی صورتش ریختند و دستش‌و زیر بالشت برد.
به معنای واقعی گریم گرفته بود.
اینبار محکم‌تر تکونش دادم که با صدای ضعیف و خش داری گفت: نکن.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و اینبار بالشتم‌و برداشتم و محکم توی سرش کوبیدم که از جا پرید و گیج و قفل کرده بهم نگاه کرد.
عصبی گفتم: من اینجا کنار شما روی یه تخت چی‌کار می‌کنم؟ هان؟ چرا شما لباس تنتون نیست؟
نفسش‌و به بیرون فوت کرد و باز خوابید که با حرص داد زدم: با شمام!
با صدای خش دارش گفت: بگیر خواب.
من دارم از ترس می‌‌میرم این عوضی میگه بگیر بخواب؟!
عصبی به سمتش هجوم بردم و شروع کردم به زدنش.
– دارم میگم من اینجا چیکار می‌کنم؟
روش نشستم و موهاش‌و کشیدم که صدای دادش بلند شد.
– ول کن مطهره، روانی ول کن تو دیوونه‌ای!
موهاش‌و ول کردم و مشت‌هام‌و به قفسه‌ی سینه‌ش کوبیدم و داد زدم: کنار شما چی‌کار میکنم؟ هان؟
عصبی بلند گفت: الانم روم نشستی، توجه داری؟
با این حرفش به خودم اومدم و فهمیدم دارم چه غلطی می‌کنم.
آب دهنم‌و با استرس قورت دادم و نگاهی به موقعیتم انداختم.
درست روش نشسته بودم!
لبم‌و از خجالت گزیدم.
خواستم بلند بشم اما پهلوهام‌و محکم گرفت و یه جور خاص و عجیبی نفس زنان نگاهم کرد.
با استرس گفتم: ولم کنید کنارتون بشینم.
– همین‌جا جات خوبه.
نفس زنان گفتم: نه اصلا هم خوب نیست.
سرش‌و کمی کج کرد.
– ‌اما واسه من خوبه.
به بدن ورزیده‌ی لعنتیش که انگار برق میزد خیره شدم اما با صداش سریع نگاه ازش گرفتم.
– چیه؟ خوشت اومده؟
نگاهش خندون بود.
اخم کردم.
– ‌نخیرم.
خواستم بلند بشم که فشاری به پهلوهام وارد کرد.
نالیدم: ولم کنید.
با لحن خاصی گفت: شاید بتونی این بدن‌و مال خودت کنی.
با تعجب گفتم: چی؟!
ادامه داد: یه کم پایین‌تر بشینی بهتره.
گیج گفتم: چرا؟
سعی کرد نخنده.
با فهمیدن منظورش جیغی کشیدم و باز افتادم به جونش.
داد زدم: خیلی بیشعورید، خیلی پررویید.
صدای خندش اوج گرفت.
یه دفعه گرفتم و جای خودش‌و باهام عوض کرد و روم خیمه زد که نفس تو سینم حبس شد و رسما لال شدم.
با ته مونده‌ی خندش گفت: دستت سنگینه!
آب دهنم‌و به زحمت قورت دادم.
– میشه از روم بلند بشید؟
دستش‌و کنار سرم گذاشت و تو صورتم خم شد.
با حرص گفتم: گفتم بلند بشید نه اینکه بیشتر روم خم بشید.
با شیطنت کشیده گفت: جون! خوبه که.
از خجالت با دست‌هام صورتم‌و پوشوندم.
صداش‌و کنار گوشم شنیدم.
– می‌خوای بدونی دیشب چی شد؟

سریع دست‌هام‌و برداشتم و با استرس گفتم: آره.
سرش‌و کمی عقب آورد و کوتاه به لبم نگاه کرد.
– اگه بگم فقط به بدن تو کشش دارم چی‌کار می‌کنی؟
با چشم‌های گرد شده گفتم: چی؟! یعنی چی؟!
سرش‌و کمی کج کرد و به لبم چشم دوخت.
– یعنی اینکه به طور عجیبی برخلاف بقیه‌ی دخترا دوست دارم تن تو رو لمس کنم.
از حرف‌هاش می‌خواستم زمین دهن باز کنه و توش فرو برم.
چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
– لطفا بیشتر ادامه ندید، چرا دارید دروغ می‌گید؟
انگشت اشارش‌و از روی مانتوم روی بدنم کشید که سریع چشم‌هام‌و باز کردم و مچش‌و گرفتم.
با ضربان قلب بالا گفتم: نکنید این کارا رو، شما اذیت نمی‌شید اما من میشم.
لبخند بدجنسی زد.
– مثلا چجوری اذیت میشی دانشجوی خوشگلم؟
با تعجب و خجالت گفتم: خیلی پررویید!
اخم کردم.
– بلند شید ببینم.
خواست حرفی بزنه اما صدای یه پسر بلند شد.
-‌ مهرداد؟ صبحونه رو حاضر کردم.
قلبم فرو ریخت.
یه پسر دیگه هم هست!
چیزهایی که توی ذهنم وول می‌خوردند شدید می‌ترسوندنم.
با ترس تند گفتم: استاد بخدا بگید دیشب چی شد؟ من اینجا تو خونه‌ای که دوتا پسر یا شایدم بیشتره چی‌کار می‌کنم؟ چرا کنار شمایی که لختید خواب بودم؟
ناخونش‌و به ته ریشش کشید.
– نمی‌دونم.
معترضانه نالیدم: اذیتم نکنید، بگید.
سرش‌و کنار گوشم آورد و با لحنی که وجودم‌و لرزوند گفت: یادت نمیاد؟ شب خیلی خوبی بود، اومدیم اینجا، توی اتاق، فرهاد خواست اونم شریک باشه ولی من نذاشتم چون تو تماما باید مال من باشی.
بغضم گرفت.
– این حرف‌ها یعنی چی؟ دیشب فقط یادمه کنار دریا کنار شما بودم‌.
سرش‌و عقب برد و یه جور خاصی بدنم‌و نگاه کرد.
– چطور یادت نمیاد؟
بغضم هر لحظه نزدیک بشکنه.
– نگید که من…
یه دفعه شروع کرد به بلند خندیدن و از روم بلند شد که ماتم برد و شکه گفتم: چرا می‌خندید؟
به طرف در رفت و پیشونیش‌و چندین بار آروم با خنده به دیوار کوبید.
– وای خدا قیافش‌و!
آروم بلند شدم و گیج تکرار کردم: چرا می‌خندید؟
به دیوار تکیه داد و با خنده دو دستش‌و توی صورتش کشید.
– نترس، دیشب کاری باهات نکردم.
از روی تخت بلند شدم.
– پس چطور…
باز خندید.
– دیشب لب دریا خوابت برد، منم که نمی‌تونستم ببرمت توی ویلات چون شاید بقیه بیدار می‌شدند حرف واست درست می‌شد واسه همین آوردمت ویلای دوستم، دیگه حوصلم نشد تا اتاق بالا راه برم همینجا خوابیدم.
از سکته دادنم خونم به جوش اومد که پام‌و به زمین کوبیدم و جیغ زدم: استاد!
این‌و گفتم‌و به سمتش هجوم بردم که با خنده سریع در رو باز کرد و بیرون رفت که پشت سرش دویدم و داد زدم: می‌کشمتون.
صدای خندش اوج گرفت.
پشت مبل وایساد که گفتم: جرئت دارید وایسید تا کچلتون کنم.
از خنده سرخ شده بود.
یه پسر با تعجب از آشپزخونه بیرون اومد.
– چه خبره؟
بدون توجه بهش به سمت استاد دویدم که بازم فرار کرد که با عصبانیت گفتم: من شما رو می‌کشم.
سریع پسره وسطمون وایساد.
– آروم باش.
رو به استاد گفت: چه غلطی کردی؟
درحالی که از خنده خم شده بود گفت: سر به سرش گذاشتم.
با صدای شکمم لگدی به میز کنارم زدم و انگشت اشارم‌و تهدیدوار به سمتش گرفتم.
– بد تلافی می‌کنم، یادتون باشه.
این‌و گفتم و وارد آشپزخونه شدم.
پسره با خنده گفت: خاک تو سرت که اینجور سر به سر دانشجوت نذاری!
با دیدن املت بشقابی‌و برداشتم و و بیشترش‌و واسه خودم ریختم.
اون دوتا مخصوصا اون استاده هم کوفت بخورند.
روی صندلی نشستم و تقریبا خونسرد مشغول خوردن شدم.
وارد شدند که نیم نگاهی هم بهشون ننداختم.
پسره که فکر کنم فرهاد باید باشه با تعجب گفت: یه دفعه همش‌و برمی‌داشتی دیگه!
توجهی نکردم و لقمه‌ی دیگه گرفتم.
استاد دستش‌و روی صندلیم گذاشت و خم شد.
تا خواست لقمه‌ای بگیره آرنجم‌و توی صورتش کوبیدم که آخی گفت و نون از دستش ول شد و دستش‌و روی صورتش گرفت.
– روانی!
پسره فرهاد پوفی کشید.
– بشین بازم درست می‌کنم.
نشست و پسره هم سراغ یخچال رفت.
– خوشمزه‌ست؟
بهش نگاه کردم.
– عالیه.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
لقمه‌م‌و قورت دادم.
– ساعت چنده؟ ده قرار بود ببرنمون.
به صندلی تکیه داد.
– هشته.
– حالا جلوی اون همه آدم چجوری می‌خواین من‌و برسونید ویلا؟ حتما دوستامم در به در دارند دنبالم می‌گردند.
– خودم می‌دونم چی‌کار باید بکنم.
باشه‌ای گفتم و به خوردنم ادامه دادم…
ماشین‌و روشن کرد و به راه افتاد.
– اگه دوستام رفته باشند به آقای معینی گفته باشند که من گم و گور شدم چی؟
عینکش آفتابیش‌و به چشم‌هاش زد.
– نگران نباش، اون‌و هم حلش کردم.
نفس آسوده‌ای کشیدم و به خیابون چشم دوختم.
چند دقیقه گذشت تا اینکه سکوت‌و شکست.
– مطهره؟
بهش نگاه کردم.
– بله؟
عینکش‌و برداشت و کوتاه بهم نگاه کرد.
– یه سری حرف‌های توی اتاق راست بود.
اخم کردم.
– کدومش؟
– من…
دستی به ته ریشش کشید.

– تو از بیماری من خبر داری اما به طور عجیبی واقعا به بدنت کشش دارم، شاید بتونم با تو لذتی که مردای دیگه تجربه‌ش می‌کنند رو تجربه کنم.
از خجالت سرم‌و پایین انداختم.
– چرا من؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
– باور کن خودمم دلیلش‌و نمی‌دونم.
نفس عمیقی کشید.
– چقدر می‌خوای تا واسه مدتی صیغه‌م بشی؟
اخم‌هام به هم گره خوردند و با غصب بهش نگاه کردم.
– دیگه همچین حرفی‌و ازتون نشنوم، فکر کردید بخاطر پول میام زیر خواب بشم؟
برخلاف اینکه فکر می‌کردم اصرار می‌کنه آروم گفت: معذرت میخوام.
با اخم صورتم‌و به سمت شیشه چرخوندم.
چرا من خدا؟ تویی که می‌دونی من از این کثافت بازیا خوشم نمیاد چرا من؟ چرا یه دختر خراب نه؟
یه کم نزدیک ساختمون همایش و جشنواره وایساد.
بدون هیچ حرفی پیاده شدم و در رو بستم و به سمت ساختمون رفتم که با کمی مکث به راه افتاد.
حسابی شلوغ بود و ماشین‌های زیادی پارک شده بودند.
اونقدر رفتم تا اینکه با دیدن بچه‌های دانشگاهم به طور نامحسوس بهشون نزدیک شدم و خودم‌و قاطیشون کردم.
نگاهم‌و به دنبال بچه‌های کلاسم چرخوندم.
با دیدنشون از بین جمعیت به طرفشون رفتم و از چند نفرشون سراغ عطیه و محدثه رو گرفتم که یکیشون جایی که وایساده بودند رو نشونم داد.
با استرس به سمتشون رفتم.
کتک نخورم صلوات.
بهشون که رسیدم گفتم: سلام.
به طرفم چرخیدند که با دیدنم اخمی کردند.
تا خواستند به سمتم هجوم بیارند سریع دست‌هام‌و بالا گرفتم و تند گفتم: آروم باشید واستون تعریف می‌کنم، مربوط به استاده.
با این حرفم چشم هاشون انگار برقی زد اما سعی کردند اخمشون‌و نگه دارند.
محدثه: بگو تا کتک نخوردی، کدوم استاد رو میگی؟
– استاد رادمنش.
عده‌ای توجهشون بهم جلب شد که اخمی کردم.
انگار اسم این استاد رادمنش خیلی خاصه! اگه می‌دونستند که چه بی‌شعوریه عمرا اگه جذبش می‌شدند.
خواستم یه جای خلوت بکشونمشون ولی صدای آقای معینی بلند شد.
– همگی بیاین تو، اول ترم اولیا.
عطیه پوفی کشید.
– بر خرمگس معرکه لعنت.
نفس آسوده‌ای کشیدم.
پشت سر بقیه رفتیم.
وارد که شدم نگاهم‌و اطراف چرخوندم.
آقای معینی: ترم اولیا پس دیگه دست شما.
– نگران نباشید.
با شنیدن صدای استاد اونم کنارم از جا پریدم و سریع بهش نگاه کردم که دیدمش.
آروم آروم ازش دور شدم ولی صدای محدثه گند زد.
– کجا میری مطهره؟
با حرص به سمتش چرخیدم که دیدم استادم داره بهم نگاه می‌کنه.
– الهی این مطهره بمیره از دستت راحت بشه.
اخم‌های استاد چنان به هم گره خوردند که به غلط کردن افتادم.
– مواظب حرف‌هاتون باشید، از همین‌جا هم جم نخورید ممکنه گممون کنید.
نیش اون دوتا غزمیت حسابی باز شد.
محدثه: بخدا می‌بینید از دستش چی می‌کشیم استاد؟ همش باید مراقبش باشیم که یهو در نره.
نیم نگاهی به منی که از حرص داشتم آتیش می گرفتم انداخت و گفت: دیشبم معلوم نیست کجا گذاشته رفته!
استاد سعی کرد نخنده و انگشتش‌و به لبش کشید.
– ‌دیشب جاشون خوب بوده.
عطیه: او! مگه کجا بوده؟ شما می‌دونید؟
تهدیدوار گفتم: خفه می‌شید یا خفتون کنم؟
استاد با تعجب گفت: با منم هستید؟
با حرص گفتم: شاید.
عطیه و محدثه هینی کشیدند و عطیه تو پهلوم زد.
یکی از اون سه تا دخترا که اسمش هلیا بود رو به روی استاد وایساد.
– وای نمی‌دونید چقدر خوشحالم که باهامون اومدید، اینجور اگه سوالی داشه باشیم می‌تونیم ازتون بپرسیم، شما شبا کجا می‌مونید؟ با مایید؟
به سمتشون رفتم و با حرصی که سعی می‌کردم پنهانش کنم گفتم: دقیقا تو چی‌کار داری که ببینی شبا استاد کجا می‌مونه؟
– می‌خوام بدونم تا اگه سوالی داشتیم بریم ازشون بپرسیم عزیزم.
با حرص خندیدم.
– اونم شب؟
دختره یه لبخند مسخره‌ای زد و با ناز نگاهی به استاد انداخت.
– شاید.
استاد دست به جیب گفت: امشب ساعت ده تو ویلای شماره‌ی پنج تنهام، می‌تونید بیاین سوالاتون‌و بپرسید.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
بهم نگاه کرد.
– همه می‌تونند بیان.
هلیا: وایی ممنونم استاد، فعلا با اجازه.
این‌و گفت و رفت.
– شما هم میاین؟
لبخند پر حرصی زدم.
– نه…
کشیده گفتم: استاد.
با حرص لبش‌و با زبونش تر کرد.
– منکه مثل اون دخترا نمی‌خوام تا شاید بعدا بتونم بیام توی تخ…
فهمیدم چی دارم میگم که سریع ساکت شدم.
با چشم‌های ریز شده گفت: تا کجا بتونی بیای؟
نگاهم‌و ازش گرفتم.
یه کم جا به جا شد و اونورم وایساد.
همون‌طور که به اطراف نگاه می‌کرد آروم‌تر گفت: تختم نه؟ ولی تو که می‌دونی من فقط با تو…
عصبی به سمتش چرخیدم.
– بسه، دیگه نگید.
بهم نگاه کرد و آروم‌تر گفت: چرا نگم عزیزم؟ واقعیته.
بعد بلند گفت: خب بچه‌ها دیگه ساکت باشید دنبالم بیاین.
بعد از رو به روم رد شد و رفت که همه پشت سرش رفتند.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و دستم‌و مشت کردم.
محدثه با اخم گفت: دیشب چی شده مطهره؟
– الان وقتش نیست، بعدا میگم.
پشت سر بقیه رفتم که همراهم اومدند.
بیشعور!

خواستم در رو باز کنم که عطیه گرفتم و با تعجب گفت: تو رسما دیوونه شدی مطهره!
دستش‌و پس زدم.
– حرف نزن، دختره‌ی هرزه اگه بمیرمم نمی‌ذارم به استاد نزدیک بشه.
محدثه خندید.
– تو عاشقشی.
غریدم: خفه شو.
– قبول کن عشقم.
انگشت اشارم‌و طرفش گرفتم.
– ببند دهنت‌و، هیچ کدوم همراهم نمیاین، فهمیدید؟
دست‌هاشون‌و بالا گرفتند.
از در پشتی ویلا بیرون اومدم و در رو بستم.
این طرف مورچه هم رفت و آمد نمی‌کرد.
به سمت ویلای استاد قدم برداشتم.
کبریت توی جیبم‌و لمس کردم.
تیکه چوب‌هایی که پیدا کرده بودم‌و محکم‌تر گرفتم.
پشت ویلا وایسادم و آروم از پنجره نگاهی به داخل انداختم.
اتاق که خالی بود.
از اون پنجره نگاهی انداختم که استاد رو با اون دختره دیدم.
دستم خود به خود مشت شد.
استاد دست به سینه یه چیزی بهش گفت.
دختره دفتر به دست با عشوه به سمتش رفت.
تو نگاه استاد بی‌حسی موج میزد.
پوزخندی زدم.
استاد تحریک نمیشه هرزه خانم.
پنجره‌ی چوبی رو کمی باز کردم که صداشون‌و شنیدم.
استاد: فکر کنم قرار بود بقیه هم بیان.
هلیا: آم… گفتن من بیام بپرسم بعد برم بهشون بگم.
– خیلوخب، پس بشینید.
روی مبل نشست که هلیا هم با پررویی کنارش نشست.
– هیکل خوبی دارید استاد.
– نظر لطفته.
هلیا پاش‌و روی پاش انداخت که مانتوی جلو بازش کنار رفت و رون‌هاش بدجور تو دید قرار گرفتند.
کاش می‌شد تو رو آتیش میزدم.
دستش‌و روی بازوی استاد گذاشت.
– راستی، آقای معینی می‌گفت شما هیچ وقت نمیومدید، امسال چی شده؟
استاد مچش‌و گرفت و دستش‌و برداشت.
– دلم می‌خواست.
هلیا بهش نزدیک‌تر شد و از عمد خودکار رو از دستش انداخت.
دستش‌و روی رون استاد گذاشت و خم شد.
نفس عصبی کشیدم.
دیگه بسه.
کبریت‌و برداشتم و باهاش چوب‌و آتیش زدم.
وقتی خوب آتیش گرفت زیر لب “بسم الله‌ای” گفتم و یه دفعه درست جلوی پاش که فرشی هم نبود پرت کردم که جیغی زد و سریع بلند شد.
– آتیش! استاد آتیش!
استاد سریع بلند شد و سعی کرد با کفشش خاموشش کنه ولی نشد و به سمت آشپزخونه دوید.
یکی دیگه آتیش زدم و به سمت هلیا پرت کردم و سریع در پنجره رو بستم که بازم جیغ زد.
– این‌ها از کجا میان؟
بازم یکی دیگه به سمتش پرت کردم و سریع در پنجره رو بستم.
این دفعه با جیغ به سمت در رفت.
استاد با یه پارچ آب بیرون اومد و آتیش‌ها رو خاموش کرد.
لبخند عمیقی روی لبم نشست.
صدای داد هلیا رو از اون طرف شنیدم.
– این خونه جن داره.
نفس سر خوشی کشیدم.
آخیش، جگرم حال اومد.
صدای عده‌ای‌و اون طرف شنیدم و پس بندش صدای در.
با احتیاط به داخل نگاه کردم‌.
دود خونه رو پر کرده بود.
استاد لباسش‌و تمیز کرد و در رو باز کرد که با عده‌ای دانشجو و یه مسئول رو به رو شدم.
بالاخره با کلی حرف زدن در رو بست و به سمت پنجره اومد که سریع کمی از خونه فاصله گرفتم.
همون‌طور که قوطی کبریت‌و بالا پرتاب می‌کردم و می‌گرفتم به سمت ویلا رفتم.
با سر خوشی خندیدم و دور خودم چرخیدم.
درست مثل این‌هایی که مست کردند هیچی از غم نمی‌فهمیدم.
خودم‌و به سمت بالا کشیدم و با خنده گفتم: قیافه‌ش خدا!
باز چرخی زدم اما با کسی که پشت سرم دیدم سرجام میخکوب شدم و قلبم وایساد.
دست به سینه به سمتم اومد که سریع کبریت‌و توی جیبم گذاشتم.
– تو این سرما اینجاها چی‌کار می‌کنی؟
لبخند پر استرسی زدم.
– قدم… قدم میزدم.
ابروهاش‌و کوتاه بالا انداخت.
– آهان.
رو به روم وایساد.
– می‌دونی تو ویلا چی شد؟
– نه، چی شد؟
انگار سعی می‌کرد نخنده.
انگشتش‌و به لبش کشید.
– خیلی عجیب بود! یه دفعه چوب‌هایی که آتیش زده شده بودند داخل پرت می‌شدند.
الکی خودم‌و متعجب نشون دادم.
– واقعا؟ شاید کار جنا بوده! باهاتون خصومتی دارند؟
بهم نزدیک‌تر شد.
– نمی‌دونم کار کی بوده اما شاید تو بفهمی.
هل خندیدم.
– چرا من؟
– چون تو اینورا بودی.
– ولی منکه چیزی ندیدم.
یه دفعه مچم‌و گرفت و کشوندم که با تعجب گفتم: چی‌کار می‌کنید؟!
– می‌خوام صحنه‌ی جرم‌و نشونت بدم شاید بفهمی.
ناخونم‌و گاز گرفتم.
وایی خدا!
در ویلا رو باز کرد.
– برو تو.
– استاد من خوابم میاد.
داخل پرتم کرد و در رو بست که با استرس به طرفش چرخیدم.
کتش‌و از تنش درآورد.
– کسی نیست، راحت باش، استادا رفتند ویلای آقای معینی، یه کم اونورتره.
– چیزه… من می‌خوام برم.
خونسرد تموم پرده‌ها رو کشید.
– چرا بری؟ مگه هلیا رو بیرون نکردی که خودت بیای؟
با تعجب گفتم: چی؟!
خودش‌و روی مبل انداخت.
– تو دیوونه‌ای نه؟ اگه ویلا آتیش می‌گرفت چی؟
خودم‌و به نفهمی زدم.
– من منظورتون‌و نمی‌فهمم.
بلند شد و به سمتم اومد.
– چرا اینکارا رو می‌کنی؟ امشب یه جواب درست و حسابی بدون فرار کردن ازت می‌خوام.
سعی کردم خونسرد باشم.
– من کار خاصی نکردم، درضمن، برای چی کاری بکنم وقتی می‌دونم دختره هر چی هم زور بزنه قرار نیست خودش‌و توی تختتون ببینه؟
نیشخندی زد.
– خوبه که می‌دونی، پس چرا اینکار رو کردی؟
– من اینکار رو…

با تحکم گفت: کردی، فکر نکن من خرم مطهره!
سرم‌و پایین انداختم و گوشه‌ی شالم‌و به بازی گرفتم.
انگشت اشارش‌و زیر چونم گذاشت و سرم‌و بالا آورد.
– ازم فرار نکن.
فقط خیره نگاهش کردم.
به لبم چشم دوخت و لبش‌و با زبونش تر کرد.
– وقتی می‌دونی بهت محتاجم و ازم فرار می‌کنی این یعنی بی‌رحمی.
چند قدم به عقب رفتم و آروم گفتم: من نمی‌خوام فقط یه وسیله باشم که وقتی دیگه ناکار آمد شدم دور ریخته بشم.
– تو دور ریخته نمیشی، تو مال من می‌مونی.
نفسم بند اومد.
به عقب رفتم.
– من نمی‌تونم.
به سمتم اومد.
– بخوای می‌تونی، مطهره بی‌رحمی نکن، تو شانس درمان شدنمی، شاید تو بتونی من‌و از این چاه دربیاری.
سرم‌و به چپ و راست تکون دادم.
– نمی‌تونم، متاسفم.
به سمت در چرخیدم.
تا خواستم بازش کنم از پشت سرم در رو بست.
ضربان قلبم تند شده بود.
– نکن اینکار رو باهام، نکن اینکار رو با هردومون، تو من‌و دوست داری.
عصبی گفتم: چرنده! من هیچ کسی‌و دوست ندارم.
نفس‌های داغش که به گوشم خورد یه جوری شدم.
– پس چرا اینقدر به نزدیک شدن دخترا بهم واکنش نشون میدی؟
سکوت کردم.
– فقط داری به خودت دروغ میگی عزیزم.
چشم‌هام‌و با بغض بستم.
نزدیک گوشم گفت: قبول کن تا هم من طعم خوشبختی‌و بچشم هم خودت، من‌و از این سیاهی بیرون بیار، خواهش می‌کنم، دنیا رو به پات می‌ریزم فقط نجاتم بده.

نفس عمیقی کشیدم.
– اول برید عقب.
با حس اینکه ازم فاصله گرفته به سمتش چرخیدم.
تو نگاهش التماس موج میزد.
این نگاه درموندش‌و دوست نداشتم چون آزارم می‌داد اما واقعا نمی‌تونستم.
از پشت سرم دستگیره رو گرفتم.
– من… بعد از اون اتفاق سه سال پیش از عشق می‌ترسم.
خواست حرفی بزنه که زود گفتم: دست خودمم نیست ولی ازش هراس دارم و نمی‌خوام دوباره درگیرش بشم پس واسم بهتره که ازتون دوری کنم، متاسفم.
این‌و گفتم و سریع در رو باز کردم و بیرون اومدم که داد زد: مطهره.
دستم‌و روی شالم گذاشتم و تا تونستم دویدم که صدای دادش‌و شنیدم: تو یه بی‌رحم خودخواهی لعنتی.
سعی کردم اشکم‌و پس بزنم.
من بی‌رحم نیستم، فقط می‌ترسم.
مشت‌هام‌و به در کوبیدم.
همین که در باز شد وارد شدم و کفشم‌و بیرون آوردم.
عطیه: چی شد؟
سعی کردم بغضم‌و پنهان کنم.
از کنارشون رد و وارد اتاق شدم.
اون سه تا نبودند.
شال‌و از سرم کندم و از پله‌های تخت بالا رفتم و بلافاصله خوابیدم و پتو رو روی سرم کشیدم.
محدثه: مطهره میگم چی شد؟
با عصبانیت و بغض داد زدم: برید بیرون، نمی‌خوام حرف بزنم.
محدثه: آخه…
عطیه: بذار تنها باشه فردا ازش می‌پرسیم.
لبم‌و به دندون گرفتم و چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم تا اشکم نریزه.
من بی‌رحم نیستم.
****
امروز قرار بود تا ظهر همه دور هم باشیم و ناهار بخوریم و بعد بعدازظهر به سمت تهران راه بیوفتیم.
کلاه آفتابیم‌و روی سرم گذاشتم و از ویلا بیرون اومدم.
محدثه: نمی‌خوای تعریف کنی دیشب چی شد؟
نیم نگاهی بهش انداختم.
– اتفاق خاصی نیفتاد فقط با استاد بحثم شد.
عطیه با بدجنسی گفت: او، پس دخترمون چون استاد باهاش بد رفتاری کرده دلش گرفته شده بود.
پوزخند محوی زدم.
این‌ها به چی فکر می‌کنند، بذار تو خیال خودشون باشند.
ساحل حسابی شلوغ بود و سر و صداشون با صدای آب ترکیب می‌شد.
محدثه نگاهش‌و اطراف چرخوند.
– جون عجب پسرای جیگرینا.
من و عطیه جدی بهش نگاه کردیم که یه نیم نگاهی بهمون انداخت.
– یعنی چیزه… خدا برای مادرشون نگهشون داره.
جلوی ویلای استاد که رسیدیم مکث کردم و بهش نگاهی انداختم.
امیدوارم من‌و ببخشید.
عطیه و محدثه رو دیدم که واسه هم چشم و ابرو رفتند.
یه دفعه در باز شد و استاد درحالی که یه لباس سفید جذب آستین کوتاه تنش بود بیرون اومد که هل کردم و سریع از ویلا رد شدم.
دور که شدیم وایسادم و چرخیدم.
به همراه دوتا از استادها بیرون اومد که دست یکیشون توپ والیبال بود.
دخترای خر ذوق شده و پسرای کلاسمون به سمتشون رفتند که دستم خود به خود مشت شد.
صدای خندون بلندش‌و شنیدم.
– واسه والیبال فقط دوازده نفر می‌خوایم که الان سه تاش پر شده پس شلوغ نکنید.
همه رو کنار زد و به این سمت اومد که بعضی‌ها پشت سرش اومدند.
سریع چرخیدم.
عطیه و محدثه به دیوار یه ویلا تکیه دادند.
استاد از کنارمون رد شد که محدثه بلند گفت: سلام استاد.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و بهش نگاه کردم.
استاد به طرفمون چرخید.
خواستم بچرخم که عطیه بازوم‌و گرفت و نذاشت.
از این دوتا بشر باید ترسید.
استاد: سلام.
سرم‌و پایین انداختم.
صدای پوزخندش‌و شنیدم و بعد باز راهش‌و ادامه داد.
با حرص بهش نگاه کردم.
– واسه ننه‌ت پوزخند بزن.
محدثه: انگار میونتون یه خرده شکر…
با نگاهی که بهش انداختم لال شد.
عطیه به بازومون زد.
– بریم.
قدم برداشتیم.
از عمد به سمت جایی که تور والیبال بود رفتم.
عطیه: بیاین یه کم لب دریا بشینیم.
همون‌طور که می‌رفتم گفتم: شما برید بشینید.
محدثه کنارم اومد.
– ‌پس منم میام.
چرخی به چشم‌هام دادم.
عطیه: ایش، خیلی نامردید پس منم میام.
دور از محل والیبال وایسادم.
اون‌و اون استادا داشتند با دختر و پسرا بازی می‌کردند و چند نفرم دور زمین وایساده بودند و تماشا می‌کردند.
خیره نگاهش کردم و به میله‌ی کنارم تکیه دادم.
انگار همه‌ی اطراف واسم محو شده بود و فقط اون‌و می‌دیدم.
” نکن اینکار رو باهام، نکن اینکار رو با هردومون؛ تو من‌و دوست داری”
تو رو دوست دارم؟ نمی‌دونم یا نه، خودم‌و می‌زنم به ندونستن.
با اون هیکلش که بازی می‌کرد و توپ‌و پرتاب می‌کرد دلم می‌‌لرزید.
” شاید بتونی این بدن‌و مال خودت کنی “
لبخند عمیقی روی لبم نشست.
یعنی فقط فقط به من کشش داره؟
زود سرم‌و به چپ و راست تکون دادم و بین انگشت اشاره و شستم‌و گاز گرفتم.
استغفرالله.
نگاهم به اون دوتا خورد که دیدم دست به سینه با نیش باز بهم زل زدند.
اخم کردم.
– چیه؟
محدثه با همون حالت گفت: چشم‌هات مثل دوتا قلب شده بودند.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
عطیه به بازوم زد و شیطون گفت: باید بریم لباس بخریم؟
با اخم گفتم: لباس واسه‌ی چی؟
– عروسی دیگه.

خواستم به سمتش هجوم ببرم که یه دفعه صدای هین بلند یه دختر رو شنیدم که سریع به طرفش چرخیدم اما با دیدن اینکه استاد برای اینکه نیوفته بازو و کمرش‌و گرفته نفسم بند اومد و مانتوم‌و تو مشتم گرفتم.
استاد درست وایسوندش.
– مواظب باش.
دختره خر ذوق شده دستی به شالش کشید و با لبخند خجالت‌زده‌ای گفت: ممنونم.
انگار دود از کلم بلند می‌شد.
استاد نگاهی به اطراف انداخت که بلافاصله نگاهش تو نگاهم گره خورد.
سریع به سمت میله چرخیدم و با لبخند ساختگی دستی بهش کشیدم.
– چه میله‌ی خوشگلیه بچه‌ها نه؟
عطیه با خنده گفت: آره، یه میله‌ی زنگ زده‌ی بسیار خوشگلیه.
سرفه‌ی مصلحت‌آمیزی کردم و زیر چشمی به استاد نگاه کردم.
توپ رو برداشت و تو جایگاه سرویس وایساد که نفس آسوده‌ای کشیدم و چرخیدم.
محدثه: چرا از استاد فرار می‌کنی؟ معلومه که اونم دوست داره.
دست به سینه به میله تکیه دادم و پوزخندی زدم.
همون‌طور که به استاد نگاه می‌کردم زیر لب جوری که فقط خودم بشنوم گفتم: دوستم داره؟ نه اون فقط من‌و می‌خواد تا درمان بشه.
عطیه با چهره‌ی سوالی گفت: چی داری میگی؟
دستی به بینیم کشیدم.
-‌ هیچی، بریم یه جای خلوت بشینیم.
بعد به جلو قدم برداشتم که پشت سرم اومدند.
جایی که خلوت‌تر بود نشستم و پاهام‌و تو شکمم کمی جمع کردم و دست‌هام‌و زیر رونم به هم قفل کردم.
اون دوتا هم کنارم نشستند.
به دریا زل زدم.
انگار دریا دلش کمی آشوبه که موج‌ها و آبش کمی تند شدند.
از آسمون معلومه قراره بارون بیاد.
عطیه: میگی تو آیندمون چیه؟
محدثه: امیدوارم یه چیز خوب باشه، یه شوهر لاکچری جنتلمن.
پوکر فیس به دریا نگاه کردم.
نفس عمیقی کشید.
– والا.
سنگینی نگاهی‌و رو خودم حس می‌کردم.
نگاهم‌و کمی چرخوندم که با همون پسره ایمان چشم تو چشم شدم.
سریع نگاهش‌و ازم گرفت و به سمت دریا چرخید و از چاییش خورد.
نفس عمیقی کشیدم.
” تو دور ریخته نمیشی، تو مال منی “
قلبم کمی ضربان گرفت که دستم‌و روش گذاشتم.
به آسمون نگاه کردم.
خدایا چی تو سرنوشتم گذاشتی؟
یه کسی کمی نزدیک بهم وایساد ولی توجهی نکردم و چشم‌هام‌و بستم.
باد نوازش‌وار به صورتم می‌خورد.
– دریا رو دوست دارم.
با شنیدن صدای استاد از جا پریدم و سریع به سمتش چرخیدم.
دست به سینه به دریا خیره بود.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و کمی ازش دور شدم.
محدثه: کیه که دریا رو دوست نداشته باشه استاد.
استاد با همون حالت گفت: دریا هم می‌تونه به یکی امید زندگی بده و هم زندگی‌و از یکی بگیره، دریا هم مثل بعضی از آدم‌هاست، گاهی اونقدر آرامش توی خودش داره که باعث میشه تو هم آرامش بگیری اما بعضی وقت‌ها اونقدر بی‌رحم میشه که…
نفس عمیقی کشید.
– ازش دلخور و ناراحت میشی.
می‌دونستم داره به در میگه که دیوار بشنوه.
نگاهم‌و ازش گرفتم و به دریا دوختم.
– دریا دست خودش نیست، مجبور به بی‌رحمی میشه، بخاطر عوامل اطرافش مثل طوفان.
– اما طوفان بالاخره تموم میشه و دریا به آرامش می‌رسه جوری که انگار هیچ وقت طوفانی بهش نخورده.
اشک چشم‌هام‌و پر کرد و بهش نگاه کردم.
نگاه از دریا گرفت و چشم‌های مشکیش نگاهم‌و شکار کرد.
– دریا بدون اینکه خودش بخواد امید زندگیه، به آدم ناامید، امید میده، یکی‌و از قعر تاریکی بیرون می‌کشه.
بی‌طاقت گفتم: بسه استاد، تمومش کنید.
با غم پوزخندی زد.
– سخته که بی‌رحمیت‌و جلوی روت بیارم؟ نه؟
– من بی‌رحم نیستم.
– هستی.
– نیستم.
-‌هستی.
از جا پریدم و با عصبانیت گفتم: میگم نیستم فقط می‌ترسم.
عطیه گیج گفت: یکی به ما هم بگه چه خبره.
دست‌هاش‌و از هم باز کرد.
– از چی می‌ترسی؟ هان؟
دست‌هاش‌و‌ انداخت و عصبی آروم‌تر گفت: می‌گند دنیا از هر چی که بترسی سرت میاره، تو اینجور داری زندگی من‌و، خودت‌و داغون می‌کنی لعنتی.
صدای هین محدثه رو شنیدم.
به اطراف نگاه کردم.
عده‌ی کمی بهمون نگاه می‌کردند.
بهش نگاه کردم.
– برید استاد، برید و شر بپا نکنید حوصله‌ی کمیته‌ی انضباطی‌و اینجور چیزها رو ندارم، اصلا برید و دیگه هم پشت سرتون‌و نگاه نکنید.
عصبی لبش‌و با زبونش تر کرد.
انگشت اشاره‌ش‌و به طرفم گرفت.
– من دست از سرت برنمی‌دارم، این‌و بکن توی گوشت.
با عصبانیت و چشم‌های پر از اشک بهش نگاه کردم.
چرخید.
با قدم‌های تند ازم دور شد و چنگی به موهاش زد.
با بغض چشم‌هام‌و بستم و دندون‌هام‌و روی هم سابیدم.
عطیه جدی گفت: می‌خوای بگی چی شده یا بریم از خود استاد بپرسیم؟ هان؟
دو دستم‌و توی صورتم کشیدم.
– اصلا حالم خوب نیست سوال نپرسید.
خواستم قدمی بردارم که جلوم وایساد.
– برم از خود استاد بپرسم؟
– اگه بهت گفت برو ازش بپرس.
از کنارش رد شدم که محدثه بلند گفت: باشه مطهره خانم، من‌و که می‌شناسی ته و توی قضیه رو درمیارم.
نفس کلافه‌ای کشیدم.
با وایسادن پسره ایمان جلوم اخمی کردم.
دقیق بهم نگاه کرد.
– حالت خوبه؟ استاد چیزی بدی بهت گفت؟
– خوبم ممنون.
خواستم برم که نذاشت.

– اگه کمک می‌خوای رو من حساب کن.
با کمی مکث گفتم: نه ممنون.
*******
کارام‌و که تموم کردم توی فلش ریختم تا واسه احمد آقا ببرم.
پشت در اتاقش وایسادم و چند تقه به در زدم که با شنیدن صدای استاد دستم رو هوا خشک شد.
– بفرمائید.
با تردید دستگیره رو گرفتم.
نرم؟ برم؟
– بفرمائید داخل.
دستم‌و انداختم اما باز دستگیره رو گرفتم.
بالاخره عزمم‌و جمع کردم و وارد شدم.
کوتاه سرش‌و بالا آورد که با دیدنم اخم‌هاش در هم رفت و به لپ تاپ نگاه کرد.
– چی کار داری؟
به سمتش رفتم.
– کارام‌و آوردم ببینید.
– مگه نمی‌دونی باید بدیش به خانم عسکری نه من؟
از لحنش حرصم گرفت.
– منم نمی‌خواستم به شما بدمش می‌خواستم به آقا احمد بدم.
– به بابامم نباید بدی.
از اینکه بهم نگاه نمی‌کرد حرص می‌خوردم.
آخرش لپ تاپش‌و بستم و با حرص گفتم: وقتی یکی داره باهاتون حرف میزنه بهش نگاه کنید.
دست‌هاش‌و توی هم قفل کرد و به صندلی تکیه داد.
– چرا باید بهت نگاه کنم؟
– چون دارم باهاتون حرف میزنم.
از جاش بلند شد و میز رو دور زد که به طرفش چرخیدم.
– دوست‌هات اومدند سراغم.
– می‌دونم.
– بهشون چیزی نگفتم.
– اینم می‌دونم.
خوب بهم نزدیک شد که یه قدم به عقب رفتم‌.
– به حرف‌هام فکر کردی.
رک و پوست کنده گفتم: نمی‌تونم.
به اطراف نگاه کرد و لبش‌و با زبونش تر کرد.
– که اینطور.
– اصلا میرم فلش‌و به خانم عسکری بدم.
خواستم برم که دستش‌و کنارم گرفت.
– می‌دونی، همیشه می‌تونم بدزدمت و مجبورت کنم.
با تعجب گفتم: چی؟!
کمی تو صورتم خم شد.
– اما به نفعته که باهام راه بیای عزیزم.
ناباورانه گفتم: شما خیلی دارید از حدتون می‌گذرید دیگه!
لبخند محوی زد.
– واقعا؟
خواست دستش‌و روی صورتم بکشه که دستش‌و پس زدم و غریدم: بهتره مواظب کاراتون باشید…
برای اینکه حدش‌و بدونه کشیده گفتم: استاد.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
فلش‌و توی جیبم گذاشتم و به سمت در رفتم.
هنوز دستم رو دستگیره نرفته بود که به دیوار کوبیده شدم و از ترس هینی کشیدم.
عصبی گفت: من‌و مجبور به کاری نکن که دوست ندارم انجامش بدم.
با تمسخر گفتم: مثلا چی‌کار می‌خوای بکنید؟ کاری هم می‌تونید بکنید؟
عصبانیت توی نگاهش محو شد و لبخندی مرموزی زد که استرسم گرفت.
– به نظرت نمی‌تونم؟
سرش‌و زیر گلوم برد و لب داغش‌و روش گذاشت که نفسم بند اومد و سعی کردم عقب ببرمش.
– چی‌کار دارید می‌کنید؟!
بوسه‌ای زد که وجودم لرزید و چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
دستش‌و روی بدنم کشید که گر گرفتم و ضربان قلبم از استرس و این همه نزدیکی روی هزار رفت.
اونقدر در برابرش ریزه بودم که نمی‌تونستم به عقب ببرمش و انگار تو حصار بدنش بودم.
نالیدم: نکنید.
نزریک گوشم آروم لب زد: دیدی؟ ضربان قلبت رفته بالا.
سرش‌و کمی عقب برد و نزدیک لبم گفت: الان کل وجودت یه چیز رو می‌خواد.
نفس زنان عصبی گفتم: نرید عقب جیغ میزنم، شما از حدتون بیشتر پیش رفتید.
آروم خندید که آب دهنم‌و با استرس به سختی قورت دادم.
– من هروقت بخوام می‌تونم با یه اشاره تو رو مال خودم کنم.
با عصبانیتی که رگه‌ی ترس داشت گفتم: مگه بی‌صاحابم؟ مگه بی‌کسم؟
– نه نیستی، اما با کاری که می‌کنم مجبوری مال من بشی.
از ترس نزدیک بود پس بیوفتم.
با عجز گفتم: اینجوری اذیتم نکنید، لطفا.
– سخته نه؟ می‌بینی؟ منم دقیقا حس تو رو دارم، تو من‌و اینجور آزار میدی.
نفس زنان فقط خیره نگاهش کردم.
– بی‌رحم باشی مجبورم می‌کنی که منم بی‌رحم بشم پس… درموردش فکر کن، بعد از کلاس امروز ازت جواب…
یه دفعه در به صدا دراومد که نفسش‌و به بیرون فوت کرد و عقب کشید که انگار تازه راه نفسم باز شد.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
بدنم انگار آتیش داشت ازش بیرون میزد.
روی صندلیش نشست و دستی توی موهاش کشید.
– بفرمائید داخل.
با پاهای نسبتا سست کمی وسط اتاق وایسادم.
در باز شد و یه نفر به داخل اومد اما با کسی که دیدم دلم هری ریخت و سریع به استاد نگاه کردم.
آروم از روی صندلیش بلند شد و متعجب گفت: لادن!

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد ف2
  • ژانر: عاشقانه هیجانی
  • نویسنده: مطهره حیدری
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10773
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.