| Saturday 28 November 2020 | 14:03
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد ف2 پ1

رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد ف2 پ1

همون‌طور که می‌دویدم به ساعت نگاه کردم.
آخ خدا، برفنا رفتم، ساعت‌و!
من به تو چی بگم آقاجون آخه؟ الان اگه استاد مثل چی پرتم کنه بیرون من چی‌کار کنم؟
فقط سه روز از دانشگاه اومدنم گذشته، این دیر اومدنم یعنی از همین اول سال بی‌نظمی که ازشم به شدت متنفرم.
به در کلاسم که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ضربان قلبم‌و آروم‌تر کنم.
در نیمه باز بود واسه همین یه نگاه اجمالی به داخل کلاس انداختم.
اولین چیز به صندلی استاد نگاه کردم که دیدم یه پسر جوون همون‌طور که سرش توی گوشیه روش نشسته.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم.
آخ خدایا شکرت، انگار این دفعه شانسم خوب از آب دراومد استاد نیومده.
پسره چه راحتم روی صندلی استاد نشسته، چقدر پررو!
با حس خوبی که نصیبم شده بود کولم‌و روی دوشم تنظیم کردم و با سر خوشی وارد کلاس شدم که همه‌ی ‌نگاه‌ها به سمتم چرخید.
با دیدن اون دوتا غزمیت، “دوستای خوشگل و انگل جامعه‌ی خودم‌و عرض می‌کنم” به سمتشون رفتم و بلند گفتم: چاکر دوست‌های خل خودم.
کولم‌و به سمت محدثه که با تعجب بهم نگاه می‌کرد پرت کردم و نگاهی به اطراف انداختم.
– چرا واسم جا نگرفتید نامردا؟!
چقدرم کلاس سکوته!… انگار برای اولین بار کلاسی نصیبم شده که بچه‌هاش عین خودم آروم و خوبند، دمتون گرم رفقا.
عطیه با استرس چشم و ابرو واسم اومد که گفتم: چیه؟!
بیخیال اون‌ها شدم و رو به دختر کنار عطیه گفتم: میشه بری یه جای دیگه بشینی؟
نمی‌دونم چرا همه نگاهشون بین من‌و پشت سرم می‌چرخید.
محدثه سری تکون داد و آروم گفتم: از همین جلسه‌ی اول بدبخت شدی مطهره.
خواستم حرفی بزنم اما صدای یه پسر پشت سرم بلند شد: احیانا اینجا در نداره؟
به سمتش چرخیدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم.
همون پسره‌ی خوشتیپ پررویی بود که روی صندلی استاد نشسته بود.
عجب اخم‌های جذابی هم داره.
مامانت فدات شه.
مثل خودش دست به سینه گفتم: داره.
– اونوقت مگه کلاس طویله‌ست که همین‌جوری سرت‌و بندازی پایین و بیای تو؟
– ببخشید، دقیقا مشکل چیه؟ نکنه دانشگاهم مبصر داره و خبر ندارم؟
یه قدم بهم نزدیک شد.
محدثه مانتوم‌و کشید و آروم گفت: مطهره ایشون…
پسره جدی گفت: خانم موسوی لطفا برید بیرون.
ابروهام بالا پریدند.
– شما فامیلی من‌و از کجا می‌دونید؟
اخم کردم.
– نکنه غلدر کلاسید که فکر می‌کنه همه کاره‌ست؟ ببین پسر جون من تا حالا از پسری نترسیدم که بخوام از شما بترسم، پس لطفا مواظب کاراتون باشید وگرنه گزارش میدم.
ابروهاش بالا پریدند و با حرص خندید.
دانشجوها انگار که یه بازی مهیجی‌و دارند تماشا می‌کنند سکوت کرده بودند.
پسره خوب بهم نزدیک شد و لبش‌و با زبونش تر کرد.
رو به بچه‌ها گفت: اسم من کیه؟
همه با هم گفتند: مهرداد رادمنش.
با شنیدن فامیلش گفتم: اوه، پس شاید فامیل استادید که اینقدر خودتون‌و بالا می‌بینید.
پسره نمی‌دونست باید بخنده و یا اخم کنه.
بازم بلند گفت: من کیم؟
همه باهم گفتند: استاد.
چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
– چی؟!
تو صورتم خم شد.
– ‌اوکی شدی خانم پررو؟
هل گفتم: دارند شوخی می‌کنند نه؟
به عقب چرخیدم.
– دارید شوخی می‌کنید؟
عطیه با حرکت دست گفت: خاک تو سرت که از همین الان افتادی.
دستم‌و روی قلبم که تند میزد گذاشتم و آروم به سمت استاده چرخیدم.
جدی گفت: بفرمائید بیرون وقت کلاس‌و نگیرید.
با التماس تند گفتم: غلط کردم استاد، ببخشید بخدا فکر می‌کردم استادم مسنه، اصلا فکرش‌و هم نمی‌کردم کسی که روی اون صندلی نشسته استاد باشه، لطفا لطفا اخراجم نکنید من درسم خیلی برام مهمه، به جدم قسمتون میدم.
دستی به ته ریش مشکیش کشید.
چشم‌هام‌و مظلوم کردم.
– استاد، لطفا.
همیشه بابام میگه اگه تو این حالت مصومیت رو نداشتی موقع خرابکاریات می‌خواستی چی‌کار بکنی؟
با کمی مکث چرخید و به سمت میزش رفت.
– خیلوخب برید بشینید، بار آخرتونم باشه.
با خوشحالی گفتم: ممنونم استاد، قول میدم بار آخرمه.
بشکنی زدم و چرخیدم و کولم‌و از دست محدثه چنگ زدم.
هردوشون سری به عنوان تاسف برام تکون دادند که چپ چپ نگاهشون کردم.
به سمت آخرین صندلی‌های طرف دخترا که خالی بود رفتم و روی یکیش نشستم.
استاد گوشیش‌و روی میز گذاشت و به طرفمون چرخید.
تو صورتش دقیق شدم.
یه نمه آشنا میزنه‌ها! این بشر رو کجا دیدم؟
با صداش به خودم اومدم و مثل آدم نشستم.
– انگار قرار نیست اون چهار نفرم بیان، باید بگم اگه بخواین از همین اول سال اینطوری غیب کنید بدجور کلاهمون توی هم میره، این درس تخصصیه، هم عملی داره و هم تئوری، اگه غیب کنید قرار نیست بازم عملیه جلسه‌ی قبل رو بهتون بگم، فهمیدید؟
همه با همه گفتیم: بله.
– خوبه.
از توی کیفش لپ تاپی‌و بیرون آورد.
– این جلسه و جلسه‌ی بعد فعلا تئوری داریم.
یکی از پسرا دستش‌و بالا برد.
– ببخشید استاد.
استاد بهش نگاه کرد.
– ‌بفرمائید.
– کارگاه‌ کامپیوتر که تو خود دانشگاهه؟ نه؟
سری تکون داد.
– بله.
وایی خدا بالاخره دارم به آرزوم میرسه.
انیمیشن سازی، رشته‌ی مورد علاقم.
یعنی خدایا روزی میرسه که بتونم یه شرکت تبلیغاتی خفن بزنم؟ این بزرگترین آرزومه.
*****
از بین مطالبی که گفت مهم‌هاش‌و یادداشت کردم.
سر بلند کردم که به تخته نگاه کنم اما نگاهم بهش خورد که دیدم موشکافانه داره بهم نگاه می‌کنه.
مثل خودش
به چشم‌های مشکیش زل زدم.
بخدا من این‌و یه جا دیدم.
یه پلک زد و با اخم نگاهش‌و ازم گرفت.
دستی‌به صورتم کشیدم و نگاهم‌و به میز دوختم.
کجا دیدمش؟
بازم بهش نگاه کردم که دیدم بازم داره بهم نگاه می‌کنه.
اینبار اخمی کردم.
انگار منم برای اون آشنام.
ماژیکش‌و روی میز گذاشت و بلند شد و دستی به کت مشکی‌ای که به لطف هیکل ورزیده‌ش خوب تو تنش نشسته بود کشید.
ولی خداییش هیچوقت فکرش‌و نمی‌کردم که یه استاد جوون به تورم بخوره، می‌گفتم همه‌ی اینا واسه رمان‌هاست نه واقعیت.
به دخترا نگاه کردم.
بعضی‌هاشون درست مثل اینکه چشم‌هاشون شبیه قلب شده باشه بهش نگاه می‌کردند که خندم گرفت.
یعنی خاک تو اون سرتون که اینقدر پسر ندیده‌اید!
استاد دست‌هاش‌و داخل جیب شلوارش برد و گفت: کسی سوالی داره؟
یکی از دخترا با ناز گفت: می‌تونم چندتا سوال شخصی ازتون بپرسم استاد؟
برخلاف اینکه فکر می‌کردم الان با اخم و مغروریت میگه “نه” گفت: بپرسید.
ابروهام بالا پریدند.
دختره: چند سالتونه؟
– بیست و نه.
اینبار دیگه واقعا تعجب کردم.
بیست و نه؟! اصلا بهش نمیخوره!
یکی از دخترا با تعجب گفت: واقعا؟! اصلا بهتون نمی‌خوره!
با صدای محدثه پوفی کشیدم.
الان آمار جد در جدش‌و بیرون می‌کشه.
– می‌تونم بپرسم چرا استادی‌و انتخاب کردید؟
– علاقمه، از بچگی عاشق این بودم که هر چی‌و یاد می‌گیرم به یکی یاد بدم، استاد بودن یه جور سرگرمیه واسم.
واو! چه پسر خوبی! خوشمان آمد.
محدثه: یعنی به جز استادی شغل دیگه‌ای هم دارید؟
عطیه رو دیدم که آرنجش‌و تو پهلوش کوبید و اونم چشم غره‌ای بهش رفت.
– بله دارم.
– می‌تونم…
اینبار من بلند با حرص گفتم: لطفا ساکت شو محدثه جان، آخه مگه فضولی تو؟
یه دفعه کلاس از خنده مثل بمب منفجر شد.
وایساد و با حرص گفت: به تو چه خب؟ کنجکاوم همین.
با اشاره‌ی دست گفتم: بشین سرجات تا…
با صدای خندون استاد ساکت شدم.
– دعوا نکنید خانما، خودم اگه نمی‌خواستم بهتون جواب نمی‌دادم.
محو چهره‌ی خندونش شدم.
چقدر با نمکه، خدا برای مادرش نگهش داره.
محدثه باز برگشت و با پررویی گفت: اون شغلتون چیه؟
استاد خندون سری به چپ و راست تکون داد و بهمون نزدیک‌تر شد.
– خوبه من گفتم سوال درسی بپرسید!
محدثه با ناز که از حق نگذرم صداش‌و به شدت جذاب می‌کرد گفت: استاد، لطفا بگید دیگه.
استاد با خنده گفت: ببخشید، این‌و دیگه نمی‌تونم بگم.
بشکنی زدم و با خنده گفتم: دمتون گرم استاد.
رو به محدثه پیروزمندانه گفتم: دلم خنک شد، حقته تا اینقدر فضول نباشی.
از جا پرید و با حرص گفت: بذار بریم خونه دارم برات، وقتی ناهار امروز رو نپختم خودت باید بپزی می‌فهمی.
پسرا کشیده گفتند: او!
عطیه دستش‌و گرفت و نالید: محدثه جونم منکه چیزی نگفتم اون بیشعور ضایعه‌ت کرد.
صدای خنده تو کلاس پیچید.
محدثه: تو غصه نخور عشقم، هوای تو رو دارم.
با خنده گفتم: کسی مشتاق خوردن غذاهای بدمزه‌ت نیست عزیزم.
محدثه به سمتم جبهه گرفت که استاد دست‌هاش‌و بالا برد و با خنده گفت: دیگه بسه، دعواهاتون باشه واسه بعد از کلاس، الان دیگه ادامه‌ی درس.
محدثه چشم غره‌ای که به لطف اون چشم‌های قهوه‌ای خیلی روشنش ترسناک می‌شد رفت و نشست.
با حس خوبی که امروز نصیبم شده بود به صندلی تکیه دادم.
آخیش، تلافی اون روزی که ضایعم کردی‌و سرت درآوردم، الان شب راحت سرم‌و روی بالشت می‌ذارم.
آقای استاد بازم مشغول درس دادن شد.

استاد کیف به دست که به سمت در رفت زیپ کولم‌و بستم.
قبل از اینکه بیرون بره بازم موشکافانه بهم نگاه کرد و بعد از کلاس بیرون رفت.
با ذهنی که به شدت درگیر بود کولم‌و روی دوشم انداختم و به سمتشون رفتم.
با هم از کلاس بیرون اومدیم.
ناخونم‌و به لبم کشیدم.
سعی می‌کردم بفهمم کجا دیدمش اما این مغزم جوابی بهم نمی‌داد.
با دستی که به شونم خورد از جا پریدم و تند گفتم: چی شده؟
محدثه با خنده گفت: تو فکری!
عطیه شیطون گفت: فکر کنم وجودش از عشق این استادمون پر شده.
تموم کنجکاویم پرید و آروم با غم گفتم: زر نزن، بهتون گفتم اسم عشق‌و جلوی من نیارید.
محدثه پوفی کشید و معترضانه گفت: مطهره، سه سال گذشته، نمیشه که همش با یه تلنگر یادش بیوفتی!
نفس عمیقی کشید.
– بیخیال.
عطیه: بیخیال این حرف‌های قدیمی و مزخرف… استاده آشنا بودا!
با تعجب گفتم: برای تو هم آشنا بود؟!
از سالن دانشگاه بیرون اومدیم.
عطیه: آره، خیلی ذهنم‌و درگیر کرده که کجا دیدمش.
محدثه: واسه منم خیلی آشناست.
متفکر گفتم: پس اگه واسه سه‌تامون آشناست یعنی اینکه سه‌تامون که باهم بودیم دیدیمش، اما کجا؟
شونه‌ای بالا انداختند.
پوفی کشیدم.
– بیخیال، آمپر مغزم زد بالا کلم داغ کرد از بس فکر کردم.
به کمر محدثه زدم.
– بریم خونه، یه ناهار مشتی بخوریم که…
نالیدم: شب آقاجون گفته مهمون داره و منم باید باشم.
محدثه پشت چشمی نازک کرد.
– منکه امروز نمی‌پزم.
خندیدم.
– مشخص میشه عزیزم، تو دلت رحم میاد.
– هه هه، عمرا!
مطمئن گفتم: می‌بینیم خانم.
********
گازی از سیب زدم و بوی غذا رو با لذت، عمیق بو کشیدم.
– چه بویی هم راه انداختی محدثه جون.
کنارش رفتم و محکم گونش‌و بوسیدم که با خنده چشم غره‌ای بهم رفت.
از آشپزخونه بیرون اومدم که عطیه رو درحال ور رفتن با تلوزیون دیدم.
– درست نشد؟
– نه، فکر کنم باید برم بالای پشت بوم، آنتنش خرابه.
گازی از سیب زدم.
کنارش رفتم و لگدی به باسنش که حالا با خم بودنش واسه کرم ریختن خوب وسوم می‌کرد زدم که پشت تلوزیون فرو رفت.
شروع کردم به خندیدن.
با خنده خودم‌و روی کاناپه انداختم.
با قیافه‌ی برزخی بلند شد و به سمتم هجوم آورد که با خنده جیغی کشیدم و سریع بلند شدم و سیب‌و روی کاناپه پرت کردم.
با عصبانیت داد زد: بگیرمت اون موهای خوشگل بلندت‌و از ریشه در می‌کشم.
صدای خندم اوج گرفت.
دور هال نقلیمون می‌چرخیدیم و محدثه هم با لذت دم آشپزخونه بهمون نگاه می‌کرد، انگار که داره فیلم سینمایی تعقیب و گریز می‌بینه.
با صدای تلفن خونه هردومون از حرکت ایستادم.
یه نگاهی به هم انداختیم که درآخر محدثه پوفی کشید و به سمتش رفت.
– اصلا خودم برمی‌دارم، شما زحمت نکشید.
بالا سر تلفن وایساد اما بهم نگاه کرد.
– آقاجونته.
پوفی کشیدم و به سمتش رفتم.
با کمی مکث برش داشتم و بی‌حوصله جواب دادم: سلام آقاجون.
– سلام نوه‌ی خوشگلم، خوبی باباجون؟
روی صندلی نشستم.
– خوبم شما خوبید؟
– منم خوبم، زنگ زدم بگم مهمونی شب‌و یادت نره‌ها! تو باید به نمایندگی بابا و مامانت باشی.
به طور نمادین ناخون‌هام‌و توی صورتم کشیدم و سعی کردم حرصم رو لحنم تاثیر نذاره.
– چشم قربونت برم، من کی حرف‌های شما رو نادیده گرفتم.
با آرامش همیشگیش گفت: فداتشم، خب من برم به کارهام برسم باباجون، شب می‌بینمت.
– منم می‌بینمتون.
– خداحافظ.
– خداحافظ.
صدای بوق که توی گوشم پیچید تلفن‌و سر جاش گذاشتم و به اون دوتا که مثل عزرائیل بالای سرم وایساده بودند نگاه کردم.
عطیه: چی می‌گفت؟
نفسم‌و به بیرون فوت کردم و بلند شدم.
– همون حرف‌های صبحی، خوبه صبح دو ساعت داشت واسم روضه می‌خوند که باعث شد آخرشم دیر برسم دانشگاه!
محدثه با چهره‌ی سوالی گفت: حالا چرا اینقدر تاکید داره بری؟
– میگه دوست قدیمیش‌و پیدا و دعوت کرده و قراره با کلهم خانواده‌ش ‌بیان، منم به نمایندگی مامان و بابام باید اونجا باشم.
پوفی کشیدم و به سمت دستشویی رفتم.
– از الان که به این فکر می‌کنم قراره اون پسر عمه‌ی غزمیتم‌و ببینم چهار ستون بدنم می‌لرزه.
وارد دستشویی شدم.
خیر سرم واسه دانشگاه اومدم تهران که از دست غر زدن‌های مامان و گیر دادن‌های بابام و خانواده‌ی مامانم راحت بشم اما الان درست افتادم تو چاه خانواده‌ی بابام! کاش یه شهری می‌رفتم که هیچ فامیلی نداشتم‌و با خیال راحت درس می‌خوندم اما به هر حال خوشحالم که آرزوی دوره‌ی هنرستانم به حقیقت پیوست و هر سه تامون تونستیم یه دانشگاه خوب تو تهران قبول بشیم.
یادمه چقدر تو اون دوره می‌شستیم و با هم در مورد این روزا بحث و گفت و گو می‌کردیم.

کیفم‌و روی کاناپه انداختم و دست‌هام‌و از هم باز کردم.
– بیا بغلم عشق خودم.
با خنده به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و چند بار به کمرم زد.
– خل من چطوره؟
خندیدم.
– عالی.
از بغلش بیرون اومدم و مشتی به بازوش زدم.
– چه خبرا؟ ترکیه خوش گذشت؟
-‌ اوف عالی بود داداش، حسابی حال کردم.
همون‌طور که به اطراف نگاه می‌کردم گفتم: پس خداروشکر.
بهش نگاه کردم.
– بابا کجاست؟
خودش‌و روی کاناپه انداخت.
– طبق معمول شرکت.
به ساعت نگاه کرد.
– مگه مرجان قرار نبود بیاد؟
– صبح زنگ زد گفت نمی‌تونه بیاد.
با تعجب گفت: چرا؟!
– چرا دیگه؟ چون خواهرمون هیچ کارش طبق برنامه ریزی نیست.
روی کاناپه دراز کشید.
– دلم برای آوا تنگ شده، الهی دایی قربونش بره.
با یادآوری وروجک خانواده لبخندی روی لبم نشست.
– منم دلم براش تنگ شده.
کیفم‌و برداشتم و به سمت پله‌ها رفتم و مشغول باز کردن دکمه‌هام شدم.
– تا برمی‌گردم یه قهوه‌ی داداش ساز واسم درست کن.
– تو جون بخواه گوگولی من.
خندیدم و از پله‌ها بالا اومدم.
وارد اتاقم شدم و کیفم‌و سر جای همیشگیش گذاشتم.
کت‌و روی جالباسی گذاشتم اما با یادآوری دختره طولانی به دیوار نگاه کردم.
خیلی آشنا بود، چرا یادم نمیاد کجا دیدمش؟
اون چشم‌های قهوه‌ایش بیشتر از هر چیزی آشنا بود.
پوفی کشیدم و مشتم‌و آروم به سرم کوبیدم.
دارم دیوونه میشم.
لباس‌هام‌و که بیرون آوردم وارد حمام شدم.
ولی عجب پررویی بودا!
خندیدم.
چجوری هم حرف میزد!
اینطور نمیشه، باید تو آرامش بشینم فکر کنم کجا دیدمش وگرنه مغزم هنگ می‌کنه…
روی کاناپه نشستم و نگاهی به فنجون قهوه که بخار ازش بیرون میزد انداختم.
– دستت طلا داداش جون.
– قابلی نداره.
بهش نگاه کردم.
– چه خبر از دوست دخترت؟
بیخیال شونه‌ای بالا انداخت.
– الان یه روزه خبری ازش ندارم، هر جا می‌خواد باشه باشه، فقط مهم اینه که بعضی شبا کنارم باشه یه فیضی ازش ببرم.
سری به عنوان تاسف تکون داد.
– تو آدم نمیشی، بابا بفهمه چه گند کاریی‌هایی می‌کنی اعدامت می‌کنه.
خندید و دراز کشید.
– نترس، نمی‌فهمه.
از خونسردیش خندیدم.
– چه خبر از نگار؟
شونه‌ای بالا انداختم.
– الان سه ماهیه که خبری ازش ندارم.
باز نشست.
– اونم نتونست؟
نفس عمیقی کشید.
– نه.
– دکتر که میری هنوز؟
با کمی مکث گفتم: نه.
اخم کرد.
– یعنی چی مهرداد؟ برو بلکه شاید درمان شدی.
نفسم‌و با غم به بیرون فوت کردم.
– نمیشه برادر من نمیشه، چندین ساله که میرم دکتر اما هیچی به هیچی، ول کن بذار این چند سالی هم که زندم بگذره بعدم که می‌میرم.
اخمش عمیق‌تر شد و عصبی گفت: بپا چی میگی! فقط تو نیستی که این بیماری‌و داره، خیلیا داشتند و درمان شدن، شرط اولشم امیده.
نفس عمیقی کشیدم.
– نمیشه ماهان، دکتر میگه اگه یه روزی دیدی نسبت به دختری یه ذره هم کشش پیدا کردی این یعنی خبر خوب، احتمال درمان شدنت هست.
دست‌هام‌و از هم باز کردم.
– اما خبری نیست، ماهان من یه ذره هم به دختری کشش پیدا نمی‌کنم چه برسه به تحریک!
بهم نزدیک‌تر شد.
– خب شاید نگار و اینا کارشون‌و بلد نبودند.
– نه برادرم، اونقدر حرفه‌ای بودند که اگه تو جای من بودی از شهوت دیوونه می‌شدی.
با غم نگاهم کرد.
دستی تو صورتم کشیدم و برخلاف واقعیت گفتم:‌ بیخیال، بهش عادت کردم.
نفس عمیقی کشید و به مبل تکیه داد.
– اما من دلم روشنه، می‌دونم روزی می‌رسه که تو هم طعم لذت‌و می‌چشی.
لبخند پر غم و حرفی زدم.
مثل همیشه واسه عوض کردن حالم زود از فاز غم بیرون اومد و محکم روی رونم زد.
– این‌ها رو بیخیال داداش، امشب بخور بخوره.
درحالی که از درد رونم‌و ماساژ می‌دادم با تعجب گفتم: یعنی چی؟!
– امشب دوست قدیمی بابا احمد دعوتمون کرده عمارتش، تموم خانواده‌ی بابا احمد که ما هم جزوشونیم دعوتیم.
چشمکی زد.
– میریم اونجا آتیش می‌سوزونیم، می‌گند چندتا نوه‌ی دختر داره.
خندم گرفت.
تو صورتم خم شد.
– یه خورده اذیت کردن اون دخترا فکر نکنم بد باشه.
خندیدم.
– بازم؟
کشیده گفت: آره، بازم.
به بازوم زد.
– یالا بگو که پایه‌ای برادر دیوونه‌ی من.
خندیدم و با بدجنسی گفتم: پایتم برادر کوچیکه.
تکیه‌م‌و از صندلی گرفتم.
– اما هر کار می‌کنیم باید جوری باشه که آبروی بابا احمدم حفظ بشه.
خندید.
– خیالت تخت، وقتی من نقشه کشمون باشم فکر همه جاش هستم، امشب قراره کلی بخندیم.

کیفم‌و توی اتاق مخصوصی که همیشه توی این عمارت مال منه گذاشتم و دستی به وضعم کشیدم.
برخلاف بابابزرگم که خیلی پولداره ما پولدار نیستیم، یعنی معمولی هستیم اما دوتا از عمه‌هام به لطف شوهراشون حسابی پولدارند و اون یکی عمومم دکتره و آخرین عمومم وضعش مثل ماست.
وای خدا یعنی امشب قراره اون دختر عمه‌ها و عموی فیس و افاده‌ایم‌و ببینم؟
یادم نمیره زن عموم و عمه‌هام چقدر به پولداریشون می‌نازند و همیشه به مامان و بابای بدبختم و همین‌طور اون یکی عموم تیکه می‌ندازند.
شونه‌ای بالا انداختم.
والا واسه منکه مهم نیست… پولدار نیستیم فدا سرمون، بابام هیچ چیزی واسم کم نذاشته و هر وقت هر چیزی خواستم واسم خریده، درست مثل یه بچه پولدار بزرگم کرده… الهی قربونش برم… خانوادم می‌ارزه به خانواده‌ی عمه‌هام‌و عموم که خدا می‌دونه چند وقت یک بار هم‌و می‌بینند… همش درحال تفریحند یا درحال کار کردن.
برخلاف بقیه آقاجون عاشق منه، یعنی اون‌ها رو هم دوست داره‌ها اما من‌و بیشتر جوری که یه اتاق تو این عمارت داده مخصوص خودم، دیگه چه کنیم‌؟ از بس زبون دارم ماشاالله، بعد از فوت مامان بزرگم “خدا رحمتش کنه، نور به قبرش بباره” من بیشترین وقتم‌و واسه آقاجون گذاشتم و چند وقت تهران پیشش موندم، برخلاف بقیه که چند روز که گذشت دیگه نگفتند بابایی داریم که تنهاست.
سری به عنوان تاسف تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم.
بالای پله‌ها وایسادم.
عجب نمایی داره، به به! یعنی نگاهم که به این خوراکی‌ها و شیرینی‌ها میوفته گرسنم میشه.
حیف نیست چیزای به این خوشمزه رو من نخورم و بره تو حلق اون کسایی که نمی‌شناسمشون؟
از پله‌ها پایین اومدم و با صدای بلند و کشیده گفتم: خاتون جون؟
چیزی نگذشت که با خنده بیرون اومد.
– باز چی می‌خوای که اینجور صدام می‌کنی؟
به سمتش رفتم.
– یه کم از اون لواشک‌های مشتیت‌و بده بخورم، می‌دونم که حالا حالاها نمی‌تونم به اون چیزای خوشمزه‌ی توی سالن دست بزنم وگرنه آقاجون پوستم‌و می‌کنه.
با خنده توی آشپزخونه رفت.
– بیا وورجک، بیا.
با خوشحالی پشت سرش رفتم.
در یکی از کابینت‌ها رو باز کرد و یه تیکه لواشک بهم داد که گونش‌و محکم بوسیدم.
– آخ قربون دستت.
نگاهم به کاهوها افتاد که دوتا از خدمتکارهای دیگه داشتند ریز می‌کردند.
– میگما یه چاقو به منم بده کمکتون کنم.
چپ چپ بهم نگاه کرد.
– بیا برو دختر، تو رو چه به اینکارا؟
با تعجب گفتم: وا خب می‌خوام کمک کنم!
با اخم چرخوندم و به بیرون آشپزخونه بردم.
– نمی‌خواد، یهو سر و کله‌ی عمه‌هات پیدا میشه، ببینند داری کار می‌کنی باز تحقیرت می‌کنند.
بیخیال شونه‌ای بالا انداختم.
– مهم نیست.
با حرکت دست گفت: برو.
بعد توی آشپزخونه رفت.
یه گاز از لواشک زدم که وجودم سرشار از لذت شد.
با لذت لواشک‌و مزه مزه کردم.
به این می‌گند زندگی، قربونت لواشک.
صدای در بلند شد و پس بندش صدای جیغ جیغوی نجلا و مهلا دختر عمه‌های… استغفرالله! کل عمارت‌و پر کرد که از حس خوبم بیرون کشیده شدم و پوفی کشیدم.
لواشک‌و یک جا خوردم و به سمتشون رفتم.
مادر و دخترا مثل همیشه به خود رسیده و بوی ادکلن‌های میلیونیشون بینیم‌و قلقلک می‌داد.
با دیدنم عمه مریم گفت: به! سلام مطهره جان.
به زور لبخندی زدم.
– سلام عمه جان، خوبید؟
– خوبم عزیزم.
مهلا من‌و تو بغلش انداخت و گفت: سلام دختر دایی عزیزم.
چند بار به کمرش زدم و درحالی که داشتم له می‌شدم گفتم: سلام، خوبی؟ خوشی؟ حالا میشه ولم کنی؟ له شدم.
با خنده ازم جدا شد.
خیلی سر و سنگین با نجلا دست دادم و سلام و احوال پرسی کردیم.
با ورود آقا علی، شوهر عمه لبخندی زدم.
– سلام.
مثل همیشه با مهربونی جوابم‌و داد.
به سمت مبل‌ها راهنماییشون کردم.
عمه روی مبل نشست.
– آقاجون کجاست؟
– یه کم بیرون کار داشتند، الاناست که دیگه برگرده.
عقب عقب رفتم.
– با اجازتون من برم یه کم سر و وضعم‌و مرتب کنم برمی‌گردم.
بعد به سمت پله‌ها رفتم و ازشون بالا اومدم.
خودم‌و توی اتاق انداختم و در رو بستم.
نفس آسوده‌ای کشیدم.
جو خیلی سنگین بود.
صبر می‌کنم وقتی همه اومدند میرم پایین.
از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
مانتوی آبی سفید بلندی که پوشیده بودم خوب به تنم نشسته بود‌.
شالم‌و از سرم کندم و به جاش روسری سفیدم‌و از توی کمد برداشتم و مدل شیکی بستمش.
عطرم‌و از توی کیفم بیرون آوردم و بوش کردم که از بوی گرم و شیرینش لبخندی روی لبم نشست.
هیچوقت حسرت اون ادکلن‌های افتضاح میلیونی که عمه‌هام و دختر عمه‌هام و زن داییم می‌زنند نمی‌خورم.
به نظر من حس زندگی‌و تو همین عطرهای پونزده هزار تومنی میشه حس کرد، اون ادکلن‌ها بیشتر بوی طمع و مغروریت میدند.
عطرم‌و به مچم زدم و توی کیفم گذاشتمش.
هیچ وقت چادر سر نمی‌کنم اما به هر حال حجاب و خط قرمزهایی واسه خودم دارم

از صداها می‌شد فهمید اون یکی عمم و هردوی عموهامم اومدند.
به عشق عموهامم که شده بالاخره از اتاق بیرون اومدم.
همین که از پله‌ها پایین اومدم نگاه‌ها به سمتم چرخید.
لبخند کم رنگی زدم.
– سلام به همگی.
تک به تک بغلشون کردم.
ارشیا: سلام.
بهش نگاه کردم و خیلی سر و سنگین گفتم: سلام.
لبخندی زد.
– خیلی وقته ندیدمت.
– آره، خیلی وقته.
خواست حرفی بزنه که برای اینکه خفه بشه رو به عموی کوچیکم حسین مثل همیشه با سر خوشی توی بغلش پریدم و پاهام‌و دور کمرش حلقه کردم.
– سلام عشق خودم.
خندید و بغلم کرد.
– سلام دیوونه‌ی من.
زن عموم ریز ریزکی خندید.
عموی کوچیکیم سی سالشه و همین باعث میشه خیلی باهاش راحت باشم، همین عموییه که وضعش مثل ماست.
گونش‌و بوسیدم و از بغلش پایین پریدم که خندید و به بازوم زد.
– چه خبرا؟
به قفسه‌ی سینه‌ش زدم.
– سلامتی.
نگاه‌های حسادت‌بار اون سه تا دخترا رو حس می‌کردم.
با زن عمو راضیه که سلام و احوال پرسی کردم رو به روی عمو بزرگم علی وایسادم و خیلی مودبانه دستم‌و دراز کردم.
– سلام عمو جان.
با لبخند پر ابهت همیشگیش باهام دست داد.
– سلام، خوبی؟
لبخندی روی لبم نشست.
– خوبم.
دوسش داشتم اما بخاطر سن و بیشتر چهره‌ش جرئت نمی‌کردم مثل اون عموم توی بغلش بپرم.
خیلی سر و سنگین با زن عمو نرگس سلام و احوال پرسی کردم اما بازم نگاه‌های تحقیر کننده‌ش‌و روی لباس‌هام حس می‌کردم که باعث می‌شد پوزخند محوی روی لبم بشینه.
همه روی مبل‌ها نشستند.
خواستم بشینم اما با صدای آقاجون به سمتش چرخیدم.
– سلام عزیزای دلم.
مثل همیشه زودتر از بقیه به سمتش رفتم و بغلش کردم.
– سلام آقاجون خودم.
بغلم کرد.
– سلام عزیزدلم.
سپیده دختر عموم با لحن پر حرصی گفت: تایمت تموم شد مطهره جون، نوبت ماست.
بدون توجه بهش دست چروکیده‌ی آقاجون‌و گرفتم اما تا خواستم ببوسم دستش‌و روی شونم گذاشت و سریع اون دستش‌و بیرونش کشید.
– عه عه دختر، از اینکارا نکن.
با لبخند گفتم: چشم.
با لبخند مهربونی نگاهم کرد.
بالاخره عقب رفتم تا بقیه هم سلام و احوال پرسی کنند.
روی یکی از مبل‌ها نشستم.
لبخندها و حرف‌های خرکی اون سه تا رو می‌شنیدم؛ مثلا می‌خوان رو دست من بزنند، ولی کور خوندند نمی‌تونند.
پا روی پا انداختم و گوشیم‌و از جیبم بیرون آوردم.
توی تلگرام رفتم و واسه محدثه فرستادم: چه خبر چنگیز خان مغول؟
مثل همیشه به دقیقه نکشیده جوابم‌و داد.
– سلامتی گودزیلای آفریقایی، چه خبره اونجا؟
چیکار کنیم دیگه؟ اینم روش ابراز محبت ما به هم دیگه‌ست.
فرستادم: خبر خاصی نیست، فعلا که اون طایفه نیومده.
نگاه خیره‌ی یکی‌و حس کردم که سرم‌و بالا آوردم و اولین نفر با ارشیا چشم تو چشم شدم.
سوالی بهش نگاه کردم.
کمی دست دست کرد اما آخرش به سمتم اومد که به طور نامحسوس نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
کنارم نشست.
– چه خبرا؟ دانشگاه خوبه؟
سرم‌و توی گوشی بردم.
– خوبه.
دستش‌و روی مبل گذاشت و به سمتم خم شد.
– امشب می‌خوام باهات حرف بزنم، تنها، دوتایی.
اخم کردم و بهش نگاه کردم که صورتم تو نزدیکی صورتش قرار گرفت.
– واسه چی؟ چی می‌خوای بگی؟
نگاهش گستاخانه واسه لحظه‌ای لبم‌و شکار کرد که اخم‌هام بیشتر به هم گره خوردند.
زود نگاهش‌و به چشم‌هام دوخت.
– الان نمی‌تونم بگم.
با صدای زن عمو نرگس بهش نگاه کردیم.
– ارشیا جان؟
ارشیا: جانم؟
چشم غره‌ای که زن عمو بهش رفت از نگاهم دور نموند.
بچه ننه حساب کار دستش اومد و بلند شد و کنار باباش که حالا همگی نشسته بودند نشست.
پوزخندی زدم.
بچه ننه!
سرم‌و توی گوشی بردم که دیدم محدثه کلی پیام داده که خوندم‌و جوابش‌و ندادم.
آخرین پیامشم این بود: هی یابو مرض داری سین می‌کنی جواب نمیدی؟
خندم گرفت.
واسش فرستادم: ببخشید این پسر عمه‌ی مامانیم داشت زر زر می‌کرد.
یه دفعه در باز شد و یه خدمتکار عده‌ای‌و به داخل راهنمایی کرد که همگی بلند شدند و به تبعیت ازشون بلند شدم.
واسه محی فرستادم: فعلا تا بعدا خر من.
صدای خوش و بش اوج گرفت که پشت سرشون رفتم.
تک به تک بزرگا باهم دست می‌دادند.
چند تا دختر جوون و پسرای گوگولی هم بودند و دست یکیشونم دست گل بزرگی بود که قیافه‌ش‌و نشون نمی‌داد.
کنارش یه پسر بود که به چشم برادری خیلی جذاب بود.
بیخیال اون‌ها شدم و منم با زن‌هاشون با خوشرویی دست دادم و سلام کردم که همشون با مهربونی جوابم‌و دادند.
با دیدن یه دختر خوشگل و کوچولوی حدود چهار ساله‌ای که تو بغل یه زن بود که اسمش‌و مرجان معرفی کرده بود لبخندی زدم و لپش‌و کشیدم.
– اسمت چیه خانم خوشگل؟
از خجالت سرش‌و تو سینه‌ی مامانش پنهان کرد که مرجان خندید و گفت: اسمش آواست.
خندیدم.
– خدا براتون نگهش داره.
لبخندی زد.
– ممنونم.
آقاجون: همگی بشینید رو پا واینسید.
سرم‌و چرخوندم اما با کسی که دیدم چشم‌هام کم مونده بود از کاسه بیرون بزنه.
این اینجا چی‌کار می‌کنه؟!
نگاهش بهم خورد که شدید جا خورد.

همه داشتند به سمت مبل‌ها می‌رفتند اما من و اون میخکوب و یه پسر کنارش کنجکاو وایساده بودیم.
پسره کنارش تو پهلوش زد و آروم یه چیزی گفت.
نگاه استاد رادمنش گستاخانه از سر تا پام‌و برانداز کرد که اخمی کردم و زود چرخیدم و به سمت بقیه که حالا داشتند می‌نشستند رفتم.
همه روی مبل‌هایی که تو یه دایره‌ی بزرگ دور هم چیده شده بود نشستند.
کنار زن عمو راضیه خالی بود که به سمتش رفتم.
اون دوتا هم اومدند و درست رو به روی من نشستند.
نمی‌تونستم بهش نگاه کردم چون همش خیال می‌کردم همه قراره بفهمند استادمه.
لبم‌و گزیدم.
اگه سوژه بیوفته دستشون که استاد جوون دارم چه شود!
به به! عجب شانس خوب و گندی دارم، می‌بینی خدا؟ از بین این همه آدم توی تهران درست این استاده باید نوه‌ی دوست آقاجون باشه!
اون کسی که کنار آقاجون نشسته بود و از همه پیرتر بودنش نشون می‌داد دوست آقاجونه گفت: رضاجان می‌بینم نوه‌ها ماشاالله بزرگ بزرگ شدند.
آقاجون خندید.
– آره دیگه، چند ساله گذشته، ماشالله خودتم حسابی نوه داریا.
نگاهم رو جوونا چرخید و شمارششون کردم که ببینم چندتا نوه داره.
تا چهار رسیدم، همین که نگاهم تو نگاه استاد گره خورد اصلا یادم رفت تا چند رسیدم.
هل کرده کمی جا به جا شدم و سرم‌و پایین انداختم.
با شنیدن اسمم سریع سرم‌و بالا آوردم که گردنم بدجور گرفت و صورتم جمع شد.
دستم‌و روش گذاشتم و ماساژش دادم.
آقاجون: خوبی باباجان؟
از خجالت گر گرفتم.
آدم خجالتی‌ای نبودم اما الان که استادم درست جلوم نشسته باعث میشه که خجالت بکشم، تازشم استادی که اول با دانشجو اشتباهش گرفتم و باهاش بحث کردم!
– خوبم آقاجون.
به من اشاره کرد.
– مطهره‌ست، دختر مهدی.
آقا احمد ابروهاش‌و بالا داد.
– واقعا؟ چه بزرگ و خانم شدی!
لبخند خجالت‌زده‌ای زدم و سرم‌و پایین انداختم، دستی به روسریم کشیدم و گفتم: لطف دارید شما.
یه خانم دیگه که نزدیک آقا احمد نشسته بود گفت: انشالله دیگه وقتشه همه‌ی نوه‌هاتون سروسامون بگیرند، دیگه مرد و خانمی شدند واسه خودشون.
مهلا و سپیده رو دیدم که مثل خر ذوق کردند که با تاسف بهشون نگاه کردم و زیر لب نوچ نوچی گفتم.
آقاجون: انشالله زن و شوهر خوب براشون پیدا کنم همشون‌و می‌فرستم میره.
اخم کردم.
– وا آقاجون؟! انگار از دستمون خسته شدین که می‌خواین بفرستینمون بریم!
همگی خندیدند.
آقاجون: تو که حالا حالاها عروست نمی‌کنم، تو بری کی به من سر میزنه؟
لبخند حرص دراری زدم و مانتوم‌و مرتب کردم.
نگاه‌های پر حرص عمه‌هام و زن عموم و اون سه تا رو خوب می‌دیدم.
مرجان: اما به نظرم مطهره جان‌و زودتر باید عروس کنید چون فکر کنم از بس خانمه خواستگارا صف کشیدند براش.
با خجالت لبخندی زدم.
جون مادرتون از بحث عروس کردن من بیاین بیرون، اینجور پیش بره سر سفره‌ی عقدم می‌ذارینم و یه بچه هم می‌ندازین تو بغلم.
زن عمو با حرص پنهانی گفت: آقاجون دختر منم کم از مطهره نداره، کلی خواستگار دکتر و مهندس داره ولی خب، الان میگه می‌خواد ادامه‌ی تحصیل بده، فکر نکنم واسه مطهره جان بخاطر سطح خانوادش دکتر و مهندسی بیاد.
لباسم‌و تو مشتم گرفتم و دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم.
واسه کم کردن روش‌و هم که شده گفتم: مطمئنی زن عمو جان؟ پس نفهمیدید هفته‌ی پیش یه خواستگار برام اومد که دکتر بود و قرار بود بره خارج زندگی کنه؟
با شنیدن صدای استاد نفس تو سینم حبس شد.
– بزرگان عزیز، بیاین از بحث خواستگاری‌و عروسی بیرون بیاین، یه کم از دوران قدیمتون واسمون تعریف کنید حسابی کنجکاویم.
سپیده‌ هم واسه جلب توجه با ناز گفت: درست می‌گند آقای…
بهش نگاه کرد که استاد گفت: مهرداد هستم.
– آهان، آقا مهرداد درست می‌گند.
با تاسف بهش نگاه کردم.
آقا احمد دست‌هاش‌و توی هم قفل کرد.
– پس خوب گوش بدید که حسابی جالبه.
شروع کرد به تعریف کردن.
خدمتکارها اومدند و واسه همه بشقاب گذاشتند و میوه تعارف کردند.
به استاد نگاه کردم.
دست به سینه با ژست خاصی گوش می‌داد.
پسره‌ی کناریش کمی شبیه خودش بود، فکر کنم برادرشه.
از حق نگذرم حسابی جذابه، مخصوصا با این تیپش.
موهای خوش حالت مشکیش آدم‌و مجبور میکنه که دست توش بکشه.
لبم‌و گزیدم.
دختر حیا کن.
صدای زن عمو راضیه رو کنار گوشم شنیدم.
– چشمت‌و گرفته؟
با اخم گفتم: چه حرفا!
شیطون بهم نگاه کرد.
– پس چرا اینجور بهش نگاه می‌کنی؟
نزدیک‌تر شدم و آروم گفتم: یه چیز میگم ولی هیچ کسی نفهمه.
کنجکاو گفت: بگو نمیگم.
نیم نگاهی به استاد انداختم و گفتم: اگه بگم استادمه باور می‌کنی؟
تعجب کرد.
– این استادته؟!
سری تکون داد.
لبخند بدجنسی زد.
– جون بابا عجب استادی داریا! منکه شانس استاد جوونم نداشتم.
نیم نگاهی بهش انداخت.
– چقدرم جذابه لعنتی!
تک خنده‌ای کردم.
– از دست تو زن عمو! عمو بفهمه کلت‌و می‌کنه.
خندید و درست نشست.
بهش نگاه کردم که انگار سنگینی نگاهم‌و حس کرد و بهم چشم دوخت.
دست به سینه نگاه دقیقی بهم انداخت.

دقیق تو صورتش نگاه کردم تا بلکه این مغزم بتونه بفهمه کجا دیدمش.
رشته‌ی نگاهم با لرزش گوشیم قطع شد.
برش داشتم و به صفحه‌ش نگاه کردم اما با شماره‌ای که دیدم نفسم بند اومد و ضربان قلبم بالا رفت.
یه نگاه پر استرسی به اطراف انداختم.
رد دادم که بازم زنگ زد.
بازم رد دادم اما بازم زنگ زد.
خدا لعنتت کنه که دست از سرم برنمی‌داری.
به اجبار بلند شدم که نگاه‌ها به سمتم چرخید.
با استرس لبخندی زدم.
– با اجازه واسه تلفن جواب دادن از حضورتون مرخص میشم.
این‌و گفتم و تند به سمت در رفتم.
بیرون اومدم که سوز سرد مثل شلاق به صورتم خورد.
به جلو قدم برداشتم.
با دست کمی عرق کرده تماس‌و وصل کردم و تند گفتم: باز چی از جونم می‌خوای؟ هان؟
– اول اینکه سلام مطهره جان دوم اینکه آروم باش، تو چرا اینقدر استرس می‌گیری؟
اخم کردم.
– تو چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ هان؟ مگه جواب رد بهت ندادم؟
پوفی کشید.
– مطهره منکه حرفی بدی بهت نزدم، نگفتم دوست دخترم شو، کار نامعقولی هم ازت نخواستم، فقط بهت گفتم که اجازه بده بیام خواستگاریت.
عصبانیت و بغض باهم ترکیب شدند.
– لعنتی تو دوست محمد بودی، من چجوری می‌تونم با دوستش ازدواج کنم؟ هان؟ فکر این‌و بکن که هر وقت کنار تو باشم یاد اون میوفتم، وقتی بغلم می‌کنی یاد اون میوفتم.
با بغض گفتم: تو حتی وقتی هم بهم زنگ میزنی یاد اون میفتم.
با غم گفت: فکر می‌کنی داغش واسه منم سرد شده؟ نه، مطهره می‌خوام باهات ازدواج کنم تا مثل محمد برات باشم، تا از امانتی داداشم خوب محافظت کنم، تو چرا نمی‌فهمی؟
چشم‌هام‌و بستم و بغض به سکوت وادارم کرد.

#مهـرداد

وقتی با استرس ازمون دور شد مشکوک بهش نگاه کردم.
یه حسی وادارم می‌کرد که از کاراش سردربیارم.
نکنه دوست پسرش بوده؟ اما فکر نمی‌کنم داشته باشه اما شایدم داشته باشه، ولی چرا اینقدر رنگش پرید؟
دستی به ته ریشم کشیدم.
درآخر از جام بلند شدم که همه بهم نگاه کردند.
بابا احمد: چیزی شده پسرم؟
– نه باباجان، گوشیم‌و تو ماشین جا گذاشتم میرم که برش دارم.
ماهان آروم گفت: گوشیت‌و که برداشتی!
چپ چپ بهش نگاه کردم که چشم‌هاش و ریز کرد.
– می‌خوای بری دنبال دختره؟
جوابش‌و ندارم و با گفتن “با اجازه” به سمت در رفتم.
از خونه بیرون اومدم و کتم‌و مرتب کردم.
به دنبالش نگاهم‌و چرخوندم که کنار آلاچیق دیدمش.
آروم به پشت سرش رفتم.
از حرف‌هاش سردرنمیاوردم اما تنها چیزی که ازشون فهمیدم این بود که فرد پشت گوشی یه مزاحم همیشگیه.
اخم‌هام شدید به هم گره خوردند و غیرتم حسابی زد بالا.
تو یه حرکت غیر ارادی و بدون فکر کردن گوشی‌و از دستش چنگ زدم که با یه هین بلند به سمتم چرخید و با چشم‌های گرد شده شکه بهم نگاه کرد.
با اخم گوشی‌و به گوشم چسبوندم.
– ببین پسر جون دیگه نبینم بهش زنگ بزنی، شیرفهم شدی؟
جدی گفت: شما؟

#مـطـهـره

با بهت و ناباوری بهش نگاه می‌کردم و شدید قفل کرده بودم.
– هر کسی هستم بهت ربط نداره فقط این‌و بدون اگه یه بار دیگه بهش زنگ بزنی بد می‌بینی.
این‌و گفت و قطع کرد.
با نگاه تیزی گفت: کی بود؟
به خودم اومدم و عصبانیت وجودم‌و پر کرد.
گوشیم‌و از دستش چنگ زدم و داد زدم: این چه کاری بود؟ هان؟ فال گوش وایسادید که چی بشه؟ به شما چه؟
عصبی گفت: مواظب لحنت باش دخترجون، انگار تو هم خوشت میاد که بهت زنگ بزنه، نه؟
خونم به جوش اومد.
محکم‌ به عقب هلش دادم و بلند گفتم: به شما چه؟ هان؟ بذارید حرمتتون‌و نگه دارم.
پوزخندی زد.
– بیچاره مامان و بابات که نمی‌دونند دخترشون‌و چی‌کاره‌ست.
دیگه نفهمیدم چی‌کار می‌کنم و سیلی‌ای به صورتش زدم که سرش به طرفی چرخید و چشم‌هاش‌و بست.
نفس زنان و با عصبانیت بهش نگاه کردم.
با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفتم: مواظب حرفاتون باشید…
کشیده گفتم: استاد.
دندون‌هاش‌و روی هم فشار داد.
– شما از هیچی خبر ندارید پس ناحق هرزگی‌و به یکی نچسبونید، حیفه این مملکت که همچین آدم بی‌فرهنگی اس…
هنوز حرفم‌و کامل نکرده بودم که مثل ببر زخمی به سمتم هجوم آورد و محکم به ستون آلاچیق کوبیدم که از درد چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم.
یقه‌م‌و‌ بیشتر تو مشتش گرفت و عصبی گفت: تو هم مواظب حرف‌هات و کارات باش دانشجو کوچولو.
چشم‌هام‌و باز کردم که چشم‌هاش‌و تو میلی متری صورتم دیدم.
– حد خودت‌و بدون وگرنه خوب سر کلاس حالت‌و می‌گیرم.
از عصبانیت رو به انفجار بودم اما بخاطر درسم سکوت کردم.
نگاهش با گستاخی به سمت لب ظریف و خوش فرمم کشیده شد که استرس به خشمم اضافه شد.
– باشه قبول، حالا هم برید عقب ممکنه یکی ببینتمون استاد.
لبش‌و با زبونش تر کرد.
با کمی مکث به چشم‌هام نگاه کرد و بعد از کمی خیرگی ولم کرد و با قدم‌های بلند ازم دور شد و دستی توی موهاش کشید که چشم‌هام‌و بستم و نفس حبس شدم‌و به بیرون فرستادم.

با لرزش گوشیم بهش نگاه کردم که با دیدن شماره‌ی حسام زیر لب “خدا لعنتت کنه‌ای” گفتم و بدون فکر به کسایی که شاید نگرانم بشند گوشیم‌و به کل خاموش کردم.
آروم‌تر که شدم به سمت عمارت قدم برداشتم.
استاده‌ی پررو و بی‌شخصیت، فکر می‌کنه کیه که واسه من غیرتش گل می‌کنه.
وارد سالن شدم که هوای گرم صورتم‌و نوازش کرد.
با دیدن اینکه همه بلند شدند تعجب کردم.
بهشون که نزدیک شدم با تعجب گفتم: چرا بلند شدید؟!
آقاجون: داریم میریم تو هوای آزاد.
با تعجب گفتم: سرده که!
آقا احمد: زیاد که سرد نیست دخترم، من و رضا کلا به فضاهای بسته عادت نداریم.
آهانی گفتم.
با دیدن اینکه بعضی از نوه‌ها نشستند بیخیال بیرون رفتن شدم و منم نشستم.
استاده اینورا نبود که فهمیدم اونم داره میره.
بی‌تفاوت و بی‌توجه به بقیه موز و سیبی‌و توی بشقاب گذاشتم و مشغول پوست کندنشون شدم.
– تو که داشتی می‌رفتی!
با صدای متعجب یکی سرم‌و بلند کردم که با دیدن اینکه استادم نشست اخم‌هام‌و توی هم کشیدم و به کارم ادامه دادم.
استاد: بیخیال اون‌ها و حرف‌هاشون، حسش نیست گوش بدم.
زیر چشمی به! نگاه کردم.
خداروشکر جای سیلیم قرمز نشده بود.
عجب سیلیه مشتی هم بهش زدم.
لبم‌و گزیدم.
مشتی؟! وقتی انداختت می‌فهمی مشتی یعنی چی!
صدای سپیده بلند شد.
– بیاین همگی صمیمی باهم برخورد کنیم.
یکی از دخترای اون طایفه گفت: آره موافقم، من اسمم ترلانه.
سپیده: منم سپیده.
مهلا: منم مهلا.
نجلا: منم نجلا.
ارشیا: منم ارشیا.
پسره‌ی کنار استاد: منم ماهان.
یه دختر دیگه: منم سحر.
و در آخر استاد پررو: منم مهرداد.
بی تفاوت سیبی‌و توی دهنم گذاشتم و همون‌طور که به اطراف نگاه می‌کردم می‌جویدم.
ماهان: شما نمی‌خوان خودتون‌و معرفی کنید؟
بهش نگاه کردم‌ و خیلی رک گفتم: لازم نمی‌بینم.
نجلا: بیخیال اون، اون همیشه ضدحاله، اصلا دختر باحال و پایه‌ای نیست.
پوزخندی زدم.
– من هر جا که لیاقتش‌و داشته باشند با اون جو صمیمی می‌شیم و چون تو الان توی این جوی لیاقتی نمی‌بینم.
عصبی گفت: مواظب حرف‌هات باش مطهره.
سیب دیگه‌ای خوردم.
– هستم تو نگران نباش.
نفس عصبی کشید و فنجونی‌و از روی میز برداشت.
استاد کتش‌و از تنش بیرون آورد و به صندلی آویزون کرد.
عجب هیکلی لامصب! بازوها رو!
نگاه خیره‌ی اون سه تا و البته ترلان‌و روی استاد حس کردم.
استاد با ابروهای بالا رفته گفت: چیزی می‌خواین بهم بگید؟
سه تاشون نگاهشون‌و زود ازش گرفتند اما سپیده با پررویی گفت: معلومه بدنسازی کار می‌کنید، چه باشگاهی میرید که منم داداشم‌و اونجا بفرستم؟
به جاش ماهان گفت: اون تو خونه ورزش می‌کنه.
ابروهام بالا پریدند.
سپیده: آهان.
دیگه سکوت تو هال حکم فرما شد.
چیزی نگذشت که صدای استاد بلند شد.
– نجلا خانم ساعت چنده؟
ناخودآگاه اخمی کردم.
حتما هم باید به اون می‌گفتی؟ مگه خودت ساعت نداری؟
نجلا از اینکه به اون گفته خر ذوق شده دستش‌و چرخوند و به ساعت مچیش نگاه کرد اما حواسش نبود لیوان چایی توی دستشه و همه‌ی دار و ندارش خیس شد که جیغی کشید و سریع بلند شد.
صدای خنده‌ها اوج گرفت که از خنده دلم‌و گرفتم و خم شدم.
با جیغ به سمت آشپزخونه دوید و داد زد: خاتون سیب زمینی واسم رنده کن سوختم.
مهلا با نگرانی پشت سرش دوید.
اونقدر خندیدم که با ته مونده‌ی خندم اشک‌هام‌و پاک کردم و با حس خوبی که نصیبم شده بود به مبل تکیه دادم.
وای خدا.
نگاهم به استاد و ماهان خورد که پنهانی مشت‌ها‌شون‌و به هم کوبیدند و آروم خندیدند که با چشم‌های گرد شده نگاهشون کردم.
انگار نقششون بوده و از عمد استاد به نجلا گفته!
نگاه استاد بهم خورد که خودش‌و جمع کرد و چاییش‌و برداشت.
عجب آدمایی! خیر سرش مثلا استاد این مملکته!
*****
آروم پشت سرشون رفتم.
پشت دیوار رفتند که وایسادم و به حرف‌هاشون گوش دادم.
ماهان: یکیشون حذف شد، سه تا دیگه موندند.
تعجب کردم.
استاد: ببین، دور مطهره رو خط بکش، شاگردمه نمی‌خوام شخصیت استادیم بره زیر سوال.
بیشتر تعجب کردم.
این دوتا رسما دیوونند! خدایا چقدر شرند.
ماهان: اون که نمی‌فهمه کار ماست.
استاد محکم گفت: همین که گفتم.
ماهان: باشه بابا، حالا اخم نکن برادرم.
لبم‌و گزیدم.
این مثلا بیست و نه سالشه؟!
ماهان: این سوسکه رو روی کی امتحان کنیم؟
خندم گرفت.
آخ خدا سپیده از سوسک وحشت داره.
با فکری که تو ذهنم جرقه خورد از پشت دیوار بیرون اومدم که دوتاشون مثل مجرما از جا پریدند.
با جدیت و دست به جیب بهشون نزدیک شدم.
– به به، شما مثلا استادمید؟ خجالت بکشید بیست و نه سالتونه!
با اخم گفت: در مورد چی حرف میزنی؟
نگاهم به جعبه‌ی چوبی کوچیک تو مشت ماهان افتاد.
با زیرکی بهشون نزدیک شدم.
سعی داشتند خودشون‌و به اون راه بزنند.
به جعبه اشاره کردم.
– سوسکه اون توعه نه؟
آب دهنش‌و با صدا قورت داد.
با بدجنسی گفتم: فکر کنم باید برم به آقا احمد گزارش بدم که چه نوه‌هایی داره.

بعد لبخند بدجنسی زدم و چرخیدم تا برم اما یکی بازوم‌و گرفت که دیدم استاده.
با اخم گفت: کاری نکن که بعدا تو کلاس پشیمونت کنم.
بهش نزدیک شدم و بدون هیچ ترسی گفتم: هر کار می‌خواین بکنید… استاد.
به سمت خودش کشیدم که هینی گفتم.
خواست حرفی بزنه که زودتر گفتم: به یه شرط نمیگم.
ماهان تند گفت: چه شرطی؟
دیگه نتونستم خندم‌و نگه دارم و با خنده گفتم: بذارید منم شریکتون باشم.
بازوم از دست استاد ول شد و هردوشون با تعجب بهم نگاه کردند.
دست به جیب نگاهم‌و بین هردوشون چرخوندم.
– منم شریکتون، چون حسابی ازشون بدم میاد.
کم کم لبخند بدجنسی رو لب استاد نقش بست.
– برخلاف ظاهرت تو هم شری دانشجو کوچولو!
– نه شرتر از شما استاد.
***
همون‌طور که داشتم با سپیده حرف میزدم به ماهان اشاره کردم.
– رشته‌ت سخت نیست؟
با غرور گفت: هست عزیزم ولی بعدا که راحت میشم حسابی پول داره توش، قراره یه مطبم بزنم.
– اوه چه عالی!
ماهان پشت سپیده رفت و سوسکه رو روی شونش ول کرد که لبم‌و گزیدم تا نخندم.
آروم دور شد و کنار استاد که نزدیک بزرگا بود وایساد.
سوسکه اومد اومد تا به دستش رسید.
خواست حرفی بزنه اما نگاهش به دستش افتاد که از ته دل جیغی کشید و دستش‌و تکون داد که از صدای جیغش چند قدم به عقب رفتم و خندون صورتم‌و جمع کردم.
همه‌ی نگاه‌ها به سمتش چرخید.
همون‌طور که فرار می‌کرد با جیغ گفت: سوسک!
نزدیک بود بزنم زیر خنده اما جلوی خودم‌و به سختی گرفتم.
زن عمو با ترس دنبالش دوید.
– چی شده سپیده؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و با آخرین سرعت پشت عمارت کنار یه درخت وایسادم و بلند بلند از ته دل خندیدم.
با یادآوری قیافه‌ش و جیغش شدت خندم بیشتر شد.
با صدای خنده‌های استاد و ماهان که به سمتم میومدند به درخت تکیه دادم و بلندتر خندیدم.
رو به روم روی سبزه‌ها فرود اومدند و بلند خندیدند.
در آخر که جونی واسمون نموند از خنده دست برداشتیم و سرفه کردیم.
استاد با ته مونده‌ی خندش دراز کشید و ماهان با خنده نفس عمیقی کشید.
اشک توی چشم‌هام‌و پاک کردم و بی‌جون گفتم: دلم خنک شد.
استاد با چهره‌ی سرخ شده خندون گفت: مثل اینکه دل پری ازشون داری.
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.
– اونقدر پر که موندم چجوری تو خودم جاش بدم.
دستی به بینیم کشیدم.
– بریم وگرنه می‌فهمند نیستیم.
ماهان نشست.
قدم برداشتم.
استاد خواست بلند بشه اما یه دفعه پام به پاش گیر کرد و مثل چی پرت شدم روش که از ترس چشم‌هام‌و بستم و لبم‌و به دندون گرفتم.
ماهان آروم گفت: اوه اوه، صحنه مثبت هیجده شد.
سریع چشم‌هام‌و باز کردم که نگاهم به نگاه استاد گره خورد و باعث شد قفل بکنم.
درست روش افتاده بودم و دست‌های اونم پهلوهام‌و گرفته بود.
قفسه‌ی سینه‌ش که درست قفسه‌ی سینه‌ی من روش بود طولانی بالا و پایین می‌رفت.
نگاهش اجزای صورتم‌و از زیر نظر گذروند.
هل کرده خواستم بلند بشم اما دستم که کنار سرش بود لیز خورد و بازم افتادم روش که اینبار لبم روی گونش نشست.
نفس تو سینم حبس شد و چشم‌های خودم گرد شدند.
قلبم انگار توی حلقم میزد.
دست‌هام‌و دو طرف سرش گذاشتم و آروم بلند شدم که اولین چیز تیله‌های مشکیش‌و دیدم.
خواستم بلند بشم اما دستش دور کمرم حلقه شد که از خجالت لبم‌و گزیدم.
ماهانم مثل بز فقط نگاهمون می‌کرد.
از استرس و خجالت گر گرفته بودم.
به لبم چشم دوخت که این دفعه قفل زبونم باز شد و با لکنت گفتم: ا… استاد، ولم… ولم کنید.
هر کی میومد و تو این وضع ما رو می‌دید قطعا فکرای ناجوری به سرش میزد.
لبش‌و با زبونش تر کرد.
– بهم نگو استاد.
به چشم‌هام نگاه کرد.
– بیرون از دانشگاه بهم نگو استاد.
آب دهنم‌و به سختی قورت دادم.
– لطفا ولم کنید.
اخم کم رنگی کرد.
– نشنیدی چی گفتم؟
هل کرده گفتم: شنی… شنیدم پس الان دیگه بذارید برم.
با کمی مکث دستش‌و باز کرد که انگار دنیا رو بهم دادند که سریع بلند شدم و بدون توجه به چهره‌ی خندون ماهان تا تونستم دویدم.
از کنار همه که توی آلاچیق بودند گذشتم که صدای عمو حسین بلند شد.
– مطهره؟
توجهی نکردم و از پله‌ها بالا اومدم.
همین که به سالن رسیدم خودم‌و داخلش پرت کردم و به دیوار تکیه دادم.
چشم‌هام‌و بستم و دستم‌و روی قلبم که حسابی تند میزد گذاشتم.
از گوش و گونه‌هام انگار آتیش بیرون میزد.
 
#مهـرداد 
 
به کمک ماهان بلند شدم و شلوار و لباس و موهام‌و تمیز کردم.
ماهان دقیق بهم نگاه کرد.
– بازم چیزی حس نکردی؟
دستی توی موهام کشیدم و از پشت سبزه‌ها بیرون اومدم.
پوفی کشیدم‌.
– بیخیال ماهان، حرف اون‌و نزن.
آروم باشه‌ای گفت و باهام هم قدم شد.
دستی به گونم کشیدم.
جای لبش داغ بود. 
لبم‌و با زبونم تر کردم و کلافه چنگی به موهام زدم.
به آلاچیق نزدیک شدیم که بابا با اخم گفت: کجا بودید؟
– برادرانه یه کم قدم زدیم.
مرجان با چشم‌های ریز شده گفت: احیانا اونورا به مطهره خانم برنخوردید؟
شونه‌ای بالا انداختم.

– نه، چطور؟

ماهان به بازوم زد.
– بریم داخل اینجا سرده.
آوا با اخم و با لحن بچگونه‌ای گفت: دیگه دوستون ندالم.
با تعجب گفتم: چرا قربونت برم؟!
دست به سینه گفت: تما دایی‌های بدی هستید، با من بازی نمی‌تونید.
خندیدم و به سمتش رفتم.
دست‌هام‌و از هم باز کردم.
– بیا نیم وجبی، میریم داخل بازی می‌کنیم.
حالا که به خواستش رسیده بود اخم‌هاش‌و از هم باز کرد و توی بغلم پرید که بغلش کردم.
– با اجازه ما میریم داخل.
خواستم قدمی بردارم که مرجان دستم‌و گرفت و آروم گفت: نذار لواشک ببینه.
خندیدم.
– باشه‌.
با ماهان به سمت عمارت رفتم.
با کلی کلنجار رفتن با خودم میون راه گفتم: من فرداشب میام مهمونی.
با تعجب گفت: واقعا؟! اما تو که گفتی دخترا بهت می‌چسبند حوصله نداری.
دم در وایسادم و آوا رو زمین گذاشتم.
برای اینکه آوا نشنوه نزدیک گوشش گفتم: می‌خوام کاری کنم که اون دسته دختر دست از سرم بردارند، با مطهره میام میگم نامزدمه.
سریع عقب کشید و با چشم‌های گرد شده گفت: چی؟! و اونم قبول میکنه! حتما.
چشمکی زدم.
– بسپرش به خودم داداش‌.

#مـطـهـره

– مطهره؟
با صدای ارشیا چشم‌هام‌و باز کردم.
– بله؟
دقیق تو صورتم زوم شد.
– حالت خوبه؟
گلوم‌و صاف کردم و درست وایسادم.
– خوبم، کاری داشتی؟
– بزرگا که بیرونند و بقیه هم که تو اتاق میز بیلیاردند، الان میخوام باهات حرف بزنم.
پوزخندی زدم.
– مامانت آزرده خاطر میشه.
از کنارش رد شدم اما بازوم‌و گرفت و جدی گفت: گفتم می‌خوام باهات بزنم.
با اخم خواستم بازوم‌و آزاد کنم اما نذاشت و به سمت مبل‌ها کشوندم.
با حرص گفتم: خیلوخب، حق نداری بهم دست بزنی، حالا بازوم‌و ول کن.
ول کرد و به مبل اشاره کرد که چشم غره‌ای بهش رفتم و نشستم.
صندلی سلطنتی‌و رو به روم گذاشت.
دست به سینه پا روی پا انداختم.
– می‌شنوم.
با کمی مکث گفت: چرا اینقدر باهام سردی؟
– سرد نیستم.
– چرا هستی، بخاطر مامانمه.
شونه‌ای بالا انداختم.
– نه.
– پس بخاطر چیه؟
پوفی کشیدم.
– بیخیال ارشیا.
خواستم بلند بشم اما دست‌هاش‌و روی دسته‌ها گذاشت و تو صورتم خم شد که با اخم گفتم: برو کنار.
بدون مقدمه گفت: مطهره من می‌خوامت.
بی‌تفاوت گفتم: خب که چی؟
شدید از جوابم جا خورد.
به عقب هلش دادم و بلند شدم.
از کنارش رد شدم اما بازوم‌و گرفت و به سمت خودش چرخوندم.
– دارم میگم دوست دارم مطهره، تو چرا اینقدر خودخواهی؟
به صورتش نزدیک شدم.
– چون… دوست… ندارم.
عصبانیت نگاهش‌و پر کرد.
– من نمی‌خوام با کسی ازدواج کنم که بچه‌ی زن عمو نرگس همون زن تحقیر کننده‌ی…
یه دفعه به سمت خودش کشوندم و با قرار گرفتن ناگهانی لبش روی لبم انگار برق هزار ولتی بهم وصل کردند و چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
دستش‌و دور کمرم حلقه کرد و نرم بوسیدم که حس بدی بهم دست داد جوری که نزدیک بود بالا بیارم.
به خودم اومدم و خواستم به عقب هلش بدم اما با شنیدن صدای عصبی استاد دست‌هام روی شونه‌هاش خشک شد.
– مطهره خانم؟

ارشیا ازم جدا شد که ناباور بهش نگاه کردم.
– به حرف‌هام فکر کن.
عصبانیت وجودم‌و پر کرد.
دستم‌و بالا آوردم تا یکی بخوابونم توی صورتش اما زود راهش‌و کشید و رفت.
استاد با اخم‌های به شدت به هم گره خورده و صورت سرخ شده رو به روم وایساد.
– خوش گذشت؟
هل گفتم: استاد من…
یه دفعه مچم‌و گرفت و به سمتی کشوندم که ماهان درحالی که دست آوا تو دستش بود بلند گفت: مهرداد؟
استرس مثل خوره به جونم افتاد.
نمی‌دونستم چرا دوست نداشتم فکر بدی درموردم بکنه یا اینکه فکر کنه بین من و ارشیا یه چیزی هست.
با استرس گفتم: استاد…
به سمت دیوار پله هلم داد که از درد صورتم جمع شد.
دستش‌و کنار سرم به دیوار گذاشت و تو صورتم خم شد.
– اولیش اون پسره که بهت زنگ زد، بعدم که افتادی رو من و حالا هم گذاشتی این پسره ببوستت، بگو ببینم، دقیقا نقشه‌ت چیه؟ نکنه کارت همینه که توجه پسرا رو جلب کنی.
خونم به جوش اومد.
به عقب هلش دادم اما دریغ از یه تکون.
– شما درمورد من چی فکر کردید؟ فکر کردید من خرابم؟ از عمد افتادم روی شما؟
نیشخندی زد.
– دخترای مثل تو رو خوب می‌شناسم، اولش خودشون‌و پاک و مقدس نشون میدند، بعد که بهشون رو دادی تازه می‌فهمی چی هستند.
دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و اشک توی چشم‌هام حلقه زد.
همیشه از این حرف‌ها متنفرم که یکی بهم بزنه.
تا حالا کسی همچین حرفی‌و بهت نزده بود که این داشت میزد.
با چشم‌های پر از اشک گفتم: واقعا واسه خودم متاسفم که همچین استادی دارم، شما اگه دقت می‌کردید می‌فهمیدید اون بوسه ناگهانی بود.
بغض کردم.
– یه کم از جدم خجالت بکشید که همچین تهمتی‌و به یه سادات می‌زنید!
عصبانیت توی نگاهش خوابید.
به عقب هلش دادم که این دفعه عقب رفت.
از کنارش رد شدم و لبم‌و روی هم فشار دادم تا بغضم نشکنه.
میون راه یکی مچم‌و گرفت و به سمت خودش چرخوندم که دیدم استاده.
– معذرت می‌خوام.
مچم‌و آزاد کردم.
خواستم برم که بازوم‌و گرفت‌.
– ببخشید، اصلا نفهمیدم چی گفتم، وقتی دیدم با اون پسره تو اون حالتی دیگه نفهمیدم چی میگم‌و چیکار می‌کنم.
دلخور نگاهش کردم.
– ولم کنید، مهم نیست، اصلا مگه شما کیه منید که اینقدر دارم خودم‌و زجر میدم تا فکر بدی درموردم نکنید؟
بی‌حرف بهم چشم دوخت.
تلاش کردم بازوم‌و آزاد کنم اما محکم گرفته بودش جوری که بین دست مردونش حسابی درد گرفته بود.
– ولم کنید استاد.
نه تنها ولم نکرد بلکه اون یکی بازومم گرفت.
– می‌دونم حرف بدی زدم، معذرت می‌خوام، شرمندتم.
نفس عمیقی کشیدم و از استرس اینکه یکی بیاد ما رو تو این وضع ببینه گفتم: باشه، بخشیدم حالا هم ولم کنید یه دفعه یکی میاد ما رو می‌بینه.
با کمی مکث ولم کرد که چرخیدم.
خواستم برم که صدام زد.
– مطهره خانم یه لحظه.
به سمتش چرخیدم.
– بله؟
– می‌تونم یه خواهشی ازت بکنم.
با ابروهای بالا رفته گفتم: بفرمائید.
اون مقدار فاصله‌ای که بینمون بود رو پر کرد.
کمی به چشم‌هام خیره شد و درآخر گفت: فردا شب یه دورهمیه دوستانست، بین دوستان دوران دانشگاه، چند تا دختر هستند که از مجردیم دارند سوءاستفاده می‌کنند و به هر طریقی می‌خوان خودشون‌و بهم بچسبونند، جوری که حسابی دردسر برام درست کردند، می‌خوام یه دختر رو همراه خودم ببرم و بگم که دیگه متاهلم.
بی‌تفاوت گفتم: کار خوبی می‌کنید، فکر خوبیه.
– اما هر دختری‌و همراه خودم بخوام ببرم آخرش با تهدید خودش‌و بهم می‌چسبونه، می‌خوام یکی‌و ببرم که بتونم بهش اعتماد کنم.
کمی دست دست کرد و درآخر گفت: از تو می‌خوام همراهم بیای.
با چشم‌های گرد شده تقریبا داد زدم: چی؟!
خندش گرفت.
– قبول می‌کنی؟
اخم کردم.
– نخیر، من با شما بیام که چی بشه؟ فکر کردید من اهل پارتیم؟
تند گفت: نه نه، پارتی نه، مهمونیه، یه دورهمی، باور کن.
دست به سینه گفتم: چرا باید پیشنهادتون‌و قبول کنم؟
– اگه قبول کنی تو ترم خیلی کمکت می‌کنم.
سعی کردم لبخندم پررنگ نشه‌.
دستی به روسریم کشیدم.
– مثلا چقدر کمک؟
– مثلا…
دستی به لبش کشید که نگاهم به سمتش رفت اما زود به چشم‌هاش نگاه کردم و “بی‌حیایی” نثار خودم کردم.
– سر امتحان بهت کمک می‌کنم، یه نمره‌ی مجانی هم بهت میدم.
مثل چی ذوق کردم.
چه خوبه که استادت کارش بهت گیر بیوفته.
– خب… اگه اینطوریه و قول می‌دید من قبول می‌کنم.
لبخندی زد.
– قول میدم، سر قولمم هستم.
یه قدم به عقب بعد به جلو برداشتم.
– پس قبوله.
با صدای در و ریختن یه گله به داخل و خاتون که می‌گفت ” وقت شامه بچه‌ها” سریع ازش دور شدم و زود روی مبل نشستم.
خبری از ماهان و آوا نبود.
ماهان؟! چه زودم دختر خاله شدی مطهره!
گوشیم‌و روشن کردم و خودم‌و سرگرم گوشی نشون دادم.
با حس سایه‌ای بالای سرم، سرم‌و بالا آوردم اما با دیدن استاد هل کرده وایسادم و نگاهی به همه که داشتند به این سمت میومدند انداختم.
– استاد توروخدا نزدیکم نشید این زن عموم سوژه گیره.
اخم کرد.
– خب بگو استادتم.

با استرس گفتم: بیخیال.
خواستم برم ولی رو به روم وایساد.
– صبر کن حرف دارم باهات.
آب دهنم‌و قورت دادم.
– بفرمائید.
اخم کم رنگی کرد.
– من برای تو آشنا نیستم؟
با این حرفش کل استرسم پرید و اخم کم رنگی کردم.
– این موضوع صبح تا حالا ذهنم‌و درگیر کرده.
دست داخل جیب برد و با چشم‌های کمی ریز شده نگاهم کرد.
– یادت نیومد کجا دیدیم؟
– نه، شما چطور؟
لبش‌و با زبونش تر کرد که بازم نگاهم به لب خیس شده‌ش کشیده شد.
چند بار پلک زدم و سریع به چشم‌هاش نگاه کردم.
چرا اینقدر امشب چشمم هرز می‌پره؟
– هیچ جوری یادم نمیاد.
سپیده: مطهره جون، اگه صحبت‌هات تموم شده بیا بشین.
پوفی کشیدم و چرخی به چشم‌هام دادم.
از کنار استاد رد شدم و نگاهم‌و به دنبال جای خالی چرخوندم.
با صدای مرجان بهش نگاه کردم.
– کنار من جا هست عزیزم.
لبخندی زدم و به سمتش رفتم.
آوا بین مرجان و یه مرد نشسته بود.
روی صندلی نشستم.
رو به روم ترلان بودم.
استاد کنار ترلان نشست که بی‌اراده اخم کم رنگی رو پیشونیم نشست.
بالاخره با گفتن “بفرمایید میل کنید” آقاجون با گرسنگی غذا واسه خودم کشیدم و با لذت مشغول خوردن شدم.
مرغ‌های خاتون همیشه بی‌نظیرند.
صدای برخورد قاشق و چنگال‌ها سکوت فضای سالن‌و می‌شکست.
با صدای آقاجون بهش نگاه کردم.
– مطهره جان؟
– جانم آقاجون.
– تا یادم نرفته بگم که رضا گفته که آقا محسن شرکت تبلیغاتی دارند.
رو میز بیشتر خم شدم و با خوشحالی گفتم: واقعا؟!
به جاش آقا رضا گفت: آره دخترم، شنیدم که تو یه شرکت تبلیغاتی دنبال کار میگردی، می‌تونی نمونه کار و ببری تا بررسی کنند، از تعریف‌هایی که از کارات شنیدم فکر کنم حتما استخدام می‌شی.
انگشت‌هام‌و توی هم قفل کردم و با سرخوشی گفتم: وایی ممنونم، کی بیام؟ کجا بیام؟
به یه مرد نگاه کرد که اون گفت: اگه شمارتون‌و بگید آدرس و ساعت اومدنتون‌و واستون می‌فرستم.
از بس خوشحال شده بودم بی‌توجه به اینکه کلی پسر اینجا نشسته شمارم‌و گفتم که لبخندی زد.
– ممنون دخترم.
درست روی صندلی نشستم و با لبخند گفتم: وظیفه بود.
نگاهم به استاد خورد که دیدم خندون داره بهم نگاه می‌کنه.
اخمی کردم و به خوردنم ادامه دادم.
******
با خستگی کیفم‌و روی تخت انداختم و مشغول باز کردن دکمه‌های مانتوم شدم.
یه دفعه عطیه و محدثه عین گاو بدون هیچ ندایی پریدند توی اتاق که از ترس جیغی کشیدم و دستم‌و روی قلبم گذاشتم.
– زهرمار ترسیدم روانیا! این چجور اومدنیه؟
عطیه با نیش باز گفت: خب حالا ببخشید.
محدثه به سمت تخت رفت و خودش‌و روش انداخت.
– یالا تعریف کن، چی شد؟ چی‌کار کردی؟ چقدر پسر داشتن؟ خوشگل بودن؟
با تاسف سری تکون دادم و مانتوم‌و از تنم درآوردم.
– ول کنید می‌خوام بخوابم، فردا واستون میگم.
عطیه جلوی کمد وایساد و با اخم گفت: نخیر، الان باید بگی، فردا که دانشگاه نداریم.
پوفی کشیدم.
– خیلوخب، برو کنار اول لباس بپوشم.
کنار رفت.
در کمد رو باز کردم و یه تاپ مشکی برداشتم و پوشیدم.
شلوارم‌و بیرون آوردم که اون دوتا با چشم‌های هیزشون نگاه ازم برنداشتند.
هم خندم گرفته بود و هم حرصی شده بودم.
یه شلوارک پام کردم و کنارشون نشستم.
– خوش گذشت؟
عطیه با چهره‌ی سوالی گفت: چی خوش گذشت؟
با خنده گفتم: دید زدن من.
خندیدند و محدثه مثل همیشه با پررویی گفت: خیلی.
با خنده چشم غره‌ای بهشون رفتم.
عطیه به بازوم زد.
– یالا تعریف کن.
*******
هردوشون با چشم‌های گرد شده و دهن باز مونده بدون هیچ حرکتی بهم نگاه می‌کردند، مثل این می‌مونست که کوکشون تموم شده.
دست به سینه نگاهم‌و بینشون چرخوندم.
کم کم تعجب توی نگاه محدثه کمتر شد و یه لبخند شیطانی روی لبش نشست.
– افتادی رو استاد رادمنش؟
از خجالت اون اتفاق لبم‌و گزیدم.
عطیه هم مثل لحن محدثه گفت: تازشم گونش‌و بوسیدی؟
با حرص بالشت‌و برداشتم و محکم به سرش کوبیدم.
– مگه به خواست خودم بوده؟
با خنده سرش‌و ماساژ داد.
محدثه با بدجنسی به بازوم زد.
– حالا میری همراه استاد؟
روی تخت دراز کشیدم و دست‌هام‌و زیر سرم بردم.
– گفته بهم نمره‌ی مجانی میده، چرا نرم؟
عطیه: ایش، کاش یه استادم آشنای ما درمیومد.
خندون گفتم: استاد مظفری خوب بود اگه آشنات درمیومد‌؟
به حالت بالا آوردن اوق زد.
– صد سال سیاه، پیرمرد!
محدثه چشمکی زد.
– استاد رادمنش یه نظر خاصی بهت داره جیگرم.
پوکر فیس بهش نگاه کردم.
– زر نزن، هنوز امروز هم دیگه رو دیدیما! تازشم، صدسال سیاه نمی‌خوام بهم نظر داشته باشه.
چرخیدم و سرم‌و توی بالشت فرو کردم.
– اینکه استاد عاشق دانشجوش میشه واسه رمان‌هاست.
با غم گفتم: درضمن، من دیگه نمی‌تونم عاشق کسی بشم.
****
نگاهی به ساعت دیواری توی هال انداختم.
چهار و نیم بود و استاد قرار بود ساعت شش بیاد.
چند ساعت پیش یه ناشناس بهم زنگ زد و وقتی فهمیدم استاده درجا شکه شدم.

بهم گفت دیشب که شمارم‌و گفتم یادداشت کرده.
عجب آدمیه! تقصیر خودته مطهره وقتی مثل خر ذوق می‌کنی و دیگه نمی‌فهمی چی‌کار می‌کنی همین میشه.
حوله لباسی سفیدم و شورت و گوشیم‌‌و برداشتم و وارد حمام شدم.
عطیه و محدثه به تلافی اینکه من با استاد دارم میرم بیرون، خودشون دوتایی رفتند بگردند.
حسودای بی‌خاصیت!
یه آهنگ پلی کردم و صداش‌و تا آخر بردم.
کلا همیشه عادت دارم موقع حمام کردن آهنگ گوش بدم.
یادمه مامانم همیشه بهم می‌گفت “بچه، گوشیت‌و که می‌بری توی حموم می‌سوزه!” والا تا الان که نسوخته.
لباس‌هام‌و بیرون آوردم و دوش‌و باز کردم.
******
#مهـرداد

به ساعت مچیم نگاه کردم.
شش و ده دقیقه بود.
پوفی کشیدم.
چرا این دختره نمیاد؟
با انگشت‌هام روی فرمون ضرب گرفتم و به در خروجی آپارتمان چشم دوختم.
درآخر اعصابم خورد شد و از ماشین پیاده شدم.
فکر نمی‌کردم اینقدر بی‌نظم باشه.
ماشین‌و قفل کردم و وارد آپارتمان شدم.
از نگهبان واحدش‌و پرسیدم و گفتم که یکی از آشناهاشم.
با آسانسور به طبقه‌ی پنجم اومدم و پشت در واحدش وایسادم.
زنگ زدم و منتظر وایسادم.
باز نکرد که دندون‌هام‌و روی هم فشار دادم و پشت سر هم در و زنگ زدم اما مگه باز می‌کرد؟
هم عصبانی شده بودم و هم نگران.
نکنه اتفاقی براش افتاده که در رو باز نمی‌کنه؟
مشتم‌و به در کوبیدم و بلند گفتم: مطهره خانم؟
اما هیچ که به هیچ.
دیگه واقعا ترسیدم که با دو به سمت آسانسور رفتم و چون هنوز تو این طبقه بود بازش کردم و دکمه‌ی هم کف‌و زدم.
دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید.
در آسانسور که باز شد به سمت نگهبانی دویدم.
بدون در زدن وارد شدم که نگهبان بدبخت از ترس از جا پرید.
تند و با ترس گفتم: لطفا اگه کلید دارید در طبقه‌ی خانم موسوی‌و باز کنید؟ هر چی زنگ میزنم جواب نمیده.
اخم کرد.
– خب شاید خونه نیستند.
– نه آقای محترم قرار بود من بیام دنبالش.
به ساعتم نگاه کردم.
– قرار بود یک ربع پیش بیاد پایین.
با التماس گفتم: خواهش می‌کنم در واحد رو باز کنید ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه.
دست دست کرد که بی‌طاقت بلند گفتم: چرا نمی‌فهمید؟ ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه.
درآخر گفت: الان کلید میارم.
وارد یه اتاق شد که با پام روی زمین ضرب گرفتم.
قلبم حسابی تند میزد.
همین که کلید به دست از اتاق بیرون اومد به سمت آسانسور دویدیم…
همین که به واحدش رسیدم اول چندبار در زدم که بازم جواب نداد.
کنار رفتم که نگهبان در رو با کلید باز کرد که سریع وارد شدم.
همه جا مرتب بود و…
اخم‌هام به هم گره خوردند.
صدای آب و آهنگ توی حمام میومد.
نگهبان: انگار حمام هستند که نفهمیدند.
با فکر به اینکه خدایی نکرده شاید تو حمام اتفاقی براش افتاده به در حمام نزدیک شدم.
تا خواستم در بزنم صداش‌و شنیدم که با آهنگ می‌خوند.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و نفس آسوده‌ای کشیدم.
بخدا تلافی این ترسی که بهم دادی‌و سرت درمیارم.
مگه مرض داری که الان رفتی حموم؟
مگه بهت نگفتم ساعت شش میام دنبالت؟
به سمت کاناپه‌ی فیروزه‌ای که جلوی تلوزیون ال سی دی بود رفتم و روش نشستم.
– نمی‌خواین برید بیرون؟
پا روی پا انداختم.
– قرار بود بیام اینجا، چرا برم بیرون؟
خواست حرفی بزنه که زودتر گفتم: نگران نباشید، کار نامعقولی نمی‌خوام انجام بدم.
اینقدر حرف زدم تا آخر راضی شد بمونم.
بیرون رفت و در رو بست.
دستی به پیشونیم کشیدم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم اما با چیزی که دیدم اخم‌هام به هم گره خوردند.
چرا پنجه؟!
به ساعت مچیم نگاه کردم.
شش و نیم بود!
گوشیم‌و از جیبم بیرون آوردم و روشنش کردم.
اینجا هم شش و نیمه!
با فکری که به ذهنم رسید اخم‌هام از هم باز شدند و نفسم‌و به بیرون فوت کردم.
ساعتش خرابه! واسه همین خانم فکر کرده هنوز وقت داره.
دستی به پیشونیم کشیدم.
هنوز چیزی نگذشته که اینجور از دستش ترسیدم، خدا بقیش‌و به خیر بگذرونه.
****
شورت و حوله لباسیم‌و پوشیدم و آهنگ‌و قطع کردم و بدون بستن بند حوله، گوشی به دست از حمام بیرون اومدم.
از راهرو وارد هال شدم اما با کسی که رو به روم دیدم سرجام میخکوب شدم و حتی یادم رفت نفس کشیدن یعنی چی!
دست به جیب نگاهش از سر تا پام‌و رصد کرد.
ضربان قلبم شدت گرفت.
از دیدنش اینقدر شکه شده بودم و ترسیده بودم که نمی‌دونستم چجوری راه برم.
فقط با یه حوله لباسی بدون بستن بندش و شورت جلوش بودم و خط و کمی از بالا تنم توی دیدش بود.
لبش‌و با زبونش تر کرد و به سمتم اومد که با حرکتش به خودم اومدم و از ته دل جیغی کشیدم که دست‌هاش‌و روی گوش‌هاش گذاشت و چشم‌هاش‌و روی هم فشار داد.
با آخرین سرعتم خودم‌و توی اتاق انداختم و درش‌و بستم.
هل کرده به دنبال کلیدش دور خودم چرخیدم که کم کم ‌یادم اومد اتاق که کلیدی نداره.!
سریع آینه رو پایین گذاشتم و با هر زحمتی که بود میز آینه رو پشت در گذاشتم و نفس زنان به دیوار کنار در تکیه دادم.

چشم‌هام‌و روی هم فشار دادم و حوله رو توی مشتم گرفتم.
کل بدنم از خجالت و شرم گر گرفته بود.
با صداش لبم‌و گزیدم.
– میرم پایین، آماده شو زود بیا دیر شد.
چیزی نگذشت که صدای باز و بسته شدن در بلند شد.
وای خدا، من چجوری دیگه باهاش چشم تو چشم بشم؟
با دست‌های یخ کرده میز رو سرجاش و آینه رو روش گذاشتم.
به وضعیتم نگاهی انداختم که باعث لبم‌و به دندون بگیرم.
با این وضع جلوی یه پسر بودم؟! اونم استادم؟!
گریم گرفت.
این تو خونه چه غلطی می‌کرد؟ مگه قرار نبود ساعت شش پایین منتظرم باشه؟
به ساعت گوشیم نگاه کردم که با دیدن ساعت چشم‌هام تا آخرین حد ممکن گرد شدند.
امکان نداره که اینقدر توی حموم بوده باشم!
با احتیاط در رو باز کردم و وقتی دیدم وضعیت سفیده وارد هال شدم و به ساعت نگاه کردم.
پنج و ده دقیقه بود!
محکم به پیشونیم زدم.
آخ محدثه! من تو رو می‌کشم، دیروز قبل از اینکه برم خونه‌ی آقاجون بهت گفتم باطری این لامصب‌و عوض کن.
با حالت زار وارد اتاق شدم.
دیگه چجوری می‌تونم پیش استاد برم؟ رسما دار و ندارم‌و دیده!
حالا خوب شد حداقل شورت پام بود وگرنه…
از فکرش چهار ستون بدنم لرزید.
نکنه حالش خراب شده باشه به جای مهمونی ببرتم یه جایی که بتونه…
هینی کشیدم و دستم‌و روی دهنم گذاشتم.
این حرف‌ها نزن، الکیم به یکی تهمت نزن.
نفس پر استرسی کشیدم و سشوار رو از توی کشوی کنار تخت خودم برداشتم.
بعد از اینکه آماده شدم یه ریمل زدم و رژ لب قرمزی‌و کم رنگ روی لبم کشیدم و نگاهی به خودم انداختم.
از مرتب بودنم که اطمینان پیدا کردم گوشیم‌و تو کیف کرمیم گذاشتم و برش داشتم.
بعد از پوشیدن چکمه‌ها‌ی ساق کوتاه مشکیم از خونه بیرون اومدم و در رو قفل کردم…
آروم از آپارتمان بیرون اومدم.
دیدمش که به یه آزرای گرنجور سفید تکیه داده و به رو به روش نگاه می‌کنه.
اگه تو موقعیت خوبی بودم بخاطر ماشینه و خوشگلیش ذوق مرگ میشدم اما الان؟… نه.
آروم به سمتش رفتم.
حضورم‌و حس کرد که به سمتم چرخید.
همین که نگاهش به چشم‌هام افتاد سرم‌و پایین انداختم.
خندید و سوار شد که اخم‌هام به هم گره خوردند.
پررو به جای معذرت خواهی می‌خنده!
دستگیره‌ی در جلو رو گرفتم و مکث کردم که آخرش شیشه رو پایین کشید و گفت: بشین دیر شد.
نفس عمیقی کشیدم و با گفتن یه بسم الله در رو باز کردم و نشستم.
در رو بستم و خوب به در نزدیک شدم.
به راه افتاد.
تمام مدت با ناخون‌هام بازی می‌کردم و سرم به زیر بود.
صدای آهنگ‌و کمتر کرد و با خنده گفت: بپا یهو در باز نشه بیوفتی بیرون.
با حرص اخم کردم و سرم‌و به سمت شیشه چرخوندم.
– نمی‌خواد ازم خجالت بکشی.
دیگه نتونستم تحمل کنم، به طرفش چرخیدم و با حرص گفتم: خجالت نکشم؟ فقط با یه حوله جلوتون بودم.
کوتاه بهم نگاه کرد و خندید.
– هیکل خوبی داری، بدنسازی کار می‌کنی؟
از شرم گر گرفتم و داد زدم: هیکل من به شما چه؟ هان؟
به در زدم.
– اصلا وایسید می‌خوام پیاده بشم، من با شما هیچ جا نمیام.
پوفی کشید.
– مطهره خانم؟
بلند گفتم: میگم وایسید.
لبش‌و با زبونش تر کرد.
– آروم باش.
به در زدم.
– نمی‌خوام آروم باشم، وایسید.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد و کنار خیابون وایساد.
خواستم پیاده بشم که زود قفل مرکزی‌و زد.
دلم هری ریخت و سریع به سمتش چرخیدم.
– بذارید برم.
آرنجش‌و به فرمون تکیه داد و با اخم گفت: من کار به کار بدنت ندارم که بترسی شاید یه بلایی سرت بیارم، من عوضی نیستم، اوکی شدی؟
چشم‌هام‌و بستم‌.
– استاد؟
محکم گفت: بهت گفتم بیرون از دانشگاه بهم نگو استاد.
نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام‌و باز کردم.
– میگم چون استادمید، غیر از استادی هم هیچ ارتباطی با من ندارید‌.
نفس عصبی کشید.
نیشخندی زد.
– نکنه تو مهمونی هم می‌خوای بهم بگی استاد؟
– اصلا صداتون نمیزنم، اگه هم حرفی داشتم میام رو به روتون میگم.
نفسش‌و به بیرون فوت کرد.
– ببین مطهره…
اخم کردم.
چه زودم پسر خاله شد.
– مطهره نه، مطهره خانم یا خانم موسوی.
با پررویی گفت: من هر جور خواسته باشم صدات می‌کنم.
با تعجب گفتم: خیلی پررویید!
خندش گرفته بود اما سعی می‌کرد اخمش‌و نگه داره.
– ببین چی بهت میگم، تو رو دارم می‌برم که شر اون دخترا رو از سرم کم کنم، ازت خواهش می‌کنم سوتی نده، بذار امشب به خوبی و خوشی بگذره، اونوقت منم سر قولم هستم، باشه؟
نفس عمیقی کشیدم.
نگاهش کوتاه بدنم‌و رصد کرد که مانتوم‌و خوب روی رون‌هام انداختم و شالم‌و رو قفسه‌ی سینم مرتب کردم.
– بخدا من نمی‌تونم اس.‌..
با نگاهی که بهم انداخت لال شدم.
– ببینم بهم استاد بگی من می‌دونم با تو، فهمیدی؟
به در چسبیدم و سرم‌و بالا و پایین کردم.
– خوبه.
خواست ماشین‌و روشن کنه که آروم گفتم: منم ازتون می‌خوام چشمتون دیگه به جز صورتم… به هیچ جایی دیگم نگاه نکنه.
خندون بهم نگاه کرد اما یه دفعه لب خندونش جمع شد و جاش‌و به غم داد که ابروهام بالا پریدند.
– چیزی شده؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین معشوقه ی فراری استاد فصل 2
  • ژانر: عاشقانه هیجانی
  • نویسنده: مطهره حیدری
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10770
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.