| Saturday 24 October 2020 | 06:25
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین محکومه ی تنهایی پارت 1

رمان آنلاین محکومه ی تنهایی پارت 1

بسم الله الرحمن الرحیم
والقلم و ما یسطرون…
محکومه تنهایی…
قسمت اول…
گاه دلتنگ میشوم….
دلتنگ تر از همه دلتنگی ها….گوشه ای مینشینم و حسرت هارا میشمارم….
باختن ها وصدای شکستن هارا…
خداوندا…
کدامین امید را نا امید کرده ام،
که چنین نا امیدم؟
کدامین خواهش را نشنیده ام، که خواهشم را نمیشنوی؟
کدامین دلی را شکسته ام، که چنین دل شکسته ام؟
مگر به دل تنگی خندیده ام،که این چنین دل تنگم؟
آری دلتنگم، اما نه از کسی…از بی کسی…خسته ام، نه از تکاپو،از دربه دری…
نه دوستی…نه یادی…ونه حتی خاطره شیرینی…
تنهایم…تنها تر از آن سنگ کنار جاده…آری…منم آن “محکومه تنهایی”
اما…اما مشتاقم…
مشتاق دیدار تویی که پای حکم تنهایی من…مهر “بطلان” می زنی…

با صدای تق تق در و صدای خدمتکار از آسمان و وسعت فکرم بیرون کشیده شدم…
ــ خانم …
طبق معمول خدمتکار بداخلاقم بود که همیشه عین طلبکارا رفتار میکرد…سرد و خشک نگاش کردمو گفتم:بگو…
ــ آقا گفتن امشب حتما باید تو این مهمونی حضور داشته باشید…
بلافاصه دستام مشت شد…ابروهام بهم گره خوردن…کاشکی تو آقاتون باهم برید به جهنم…بلند شدم و با عصبانیت رفتم سمت اتاق خسرو…
بادیگارد هرکولش جلومو گرفت و گفت: کجا خانوم؟
با عصبانیت گفتم:کوری؟نمی بینی کجا میرم؟
ــ من باید با رئیس هماهنگ کنم.
پوزخندی زدمو گفتم:به دررک…فقط زودتر…اون گودزیلا هم با گوشی خودش زنگ زد خسرو…حالا انگار جونش بالا میاددرو بازکنه بپرسه…هر چند الان دیگه به این مزخرفات یا به قول خسرو تشریفات احمقانه عادت کرده بودم…صدای نکره اش به گوشم رسید:بفرمایید خانم…طوری که انگار اصلا نشنیدم چی گفته رفتم داخل…
خسرو روی صندلی ،پشت میزبزرگ و فاخرش نشسته بود و پیپ طلاییش هم دستش بود…نگاهی به سر تا پاش انداختم…مثل همیشه آراسته…تو دلم پوزخند زدم و گفتم و نفرت انگیز…کت و شلوار آبی تیره تنش بود و موهای جو گندمیشو از پشت دم اسبی بسته بود…پوست سبزه اش با چشمای مشکی درشتش که از دید من وزغی بودن و هرزه میشه گفت جذابش کرده بود…
نفرتم ازش چقدر بود؟نمی دونستم…بی نهایت…متنفر بودم از کسی که همه اونو پدر من خطاب میکردن اما من به اندازه تنفرم از سیطان از این ادم بیزارم…
دست از فکر و خیال برداشتم و گفتم : این چه مسخره بازی جدیدی که راه انداختی؟
بدون اینکه نگاهی بهم بندازه پکی به پیپش زد و گفت :فراموش کردی تو حق اعتراض نداری؟قرارمونو که یادت نرفته؟
لعنتی لعنتی لعنتــــــــــــی
نمیشه باید یه راه دیگه رو امتحان کنم….
ــ یادمه اما تو که میدونی من با مهمونی های تو سازگاری ندارم!
ــ خودتم میدونی دوتا راه بیشتر نداری،یا خودت کارو دست بگیری و کار منو راحت تر کنی…یا باید تو مهمونیا شرکت کنی …خنده مسخره ای کرد :میدونی که…من از دیدن اون همه چشم به حسرت نشسته اونم گنده خلافکارای تهران غرق لذت میشم…
دستام از زور خشم می لرزید…مطمئنا حسابی قرمز شدم… نفس عمیقی کشیدمو گفتم:متاسفم میدونی که این کارو نمی کنم…

خندشو خورد و عین یه ببر وحشی به طرفم حمله ور شد و بازوموچسبید…و فشزد
ــ خفه شو…این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست…امشب یه مهمون خیلی مهم دارم و تو هم مهارتت رو بهش نشون میدی…پوزخندی زد و ادامه داد:خورشیدو که یادت نرفته؟…با آوردن اسم خورشید خون تو رگهام یخ بست…
چشام به سوزش افتاد…بازومو به شدت از دستش خارج کردم که گفت : بهتره عاقل باشی…تو که نمی خوای خون یکی دیگه بیفته گردنت؟
صداش رو اعصابم بود…آره بازم این من بودم که شکست خوردم…و حرفی در قبال این افعی ندارم که بزنم.وقتی این وضعیتمو دید خنده ای از سر پیروزی کرد و گفت:طرف قاچاقچی انسانه…در کنارش مواد هم قاچاق میکنه…آدم سنگدل و بی رحمیه…نگاهشو بهم دوخت و با لبخند کریهی گفت : میخوام از تو استفاده کنم…باید بادیدن مهارت تو وسوسه بشه…
پوزخندی بهش زدم و خواستم برم که با صداش متوقف شدم…:نیــــــــاز!! بهتره بچه بازی درنیاری و راس ساعت 8 تو سالن آماده و صدالبته فریبنده حاضر باشی…رفتتم بیرون و در رو محکم بهم کوفتم…بدون لحظه ای مکث دویدم سمت طبقه پایین…
رفتم تو باشگاهی که مخصوص من بود…یعنی فقط من ازش استفاده میکردم…دستکش هارو دستم کردم…رفتم طرف کیسه بوکسم و مشت محکمی بهش زدم…تصویر خسرو جلوم میومد و من مشت میزدم…چهرهء مهربون خورشید با لبخند دلنشین و خواستنیش و چشمای همیشه نگرانش…دست نوازشی که به جز اون کسی رو سرم نکشیده بود…و در آخر…مشتهام با تصور اون لحظه محکم تر شد..محکم تر… محکم تر…محکم تر…صداش هنوز تو گوشم بود…داشت التماس می کرد: آقا تو رو جون بچه تون…تورو به اون خدایی که می پرستید…آقا منو نکشید…مگه من چکارتون کردم؟نیـــاز کمکم کن…مگه نمی گی من مثل مادرتم…نیــــااااااااااااااز
ودر آخر گلوله ای که برای همیشه به تپش های قلب همدم روزهای تنهایی من خاتمه داد…از حرکت ایستادمو سرمو به کیسه تکیه دادم..دستامو دورش حلقه کردم:خورشید هیچ گناهی نداشت…قلبش هم مثل اسمش پر نور و تلالو بود…اونو بخاطر من کشتن بخاطر نافرمانی من…بخاطر اینکه نخواستم خسرو منو هم مثل خودش تو کثافت کاری و منجلاب فرو کنه…هِه…نخواستم؟مگه خواسته من اهمیتی هم داره؟واقعا من چرا نمی میرم؟چرااا؟حاضرم مرگ رو با آغوش باز بپذیرم اما…شاهد این زندگی فلاکت بار نباشم…رفتم بالا تو اتاقم…این چاردیواری و این عمارت برام مثل زندان میمونه…قدم به قدم آدمای کت و شلواری وایستادن و کل عمارت دوربین داره.
البته بجز اتاق خواب منو باشگاه و استخر…چون کسی جرات گذاشتن دوربین اینجاهارو نداره…چون در عرض چند ثانیه کل سیستم امنیتی ساختمون میره روهوا…
به سرعت پله های مرمری دودی عمارت رو طی کردم و رسیدم به راهروی طویلی که 10 تا اتاق داشت و اتاق دهم و آخر اتاق من یا همون سلول من بود…
اتاق اول هم اتاق شیطان بزرگ بود…البته اتاق کارش طبقه پایینه که من تا حالا ندیدمش…دوربین هم نداره بفهمم توش چه غلطی میکنه؟بی توجه به نگهبان رفتم داخل و در اتاق و دو قفله کردم…
نگاهی بهش انداختم:اتاقی با دیوارهای سفید و دکوراسیون کاملا مشکی…مشکیِ مشکی…فقط پرده هاش سفیدن اگه اونا هم مشکی بودن که…یه سلول درست و حسابی میشد…مگه فرقی هم میکنه؟چه مشکی چه رنگای دیگه…رفتم داخل حمام و آب سردو باز کردم…زیر دوش آب سرد با قدرت روی سر و صورتم می پاشید…اما آتش انتقام من تند تر ازین حرفا بود…از این خونه متنفرم..
این خونه بوی خون میده…از درو دیواراش خون چکه میکنه…فقط 10 نفرن که من شاهد پرپرشدن و التماس تو چشاشون بودم…چهره همشون دقیق تو خاطرمه…اما از بینشون یه سری ها هیچوقت از یادم نمیرن…مثل اون بچه کوچولوعه که جلو مامان باباش کشتنش…آخ…مادرش چند لحظه مات موند رو صورت بچه اش…رو صورت ساحلش…آروم و نجوا گونه صداش زد:ساحل…ساحل مامان…عزیزم پاشو دخترم…مگه گرسنت نبود؟ها؟پاشو دیگه…باباش دیوونه شده بود…یورش برد سمت خسرو و دستاشو دور گردنش حلقه کرد…اما خسرو بی وجدان در عرض چند ثانیه با گلوله اون مرد و از هجر ساحلش خلاص کرد…مادر ساحل همونجا اونقدر گریه کرد که از دنیا رفت…تمام این مدت منو محکم به صندلی بسته بودن و دهنمو با چشب بسته یودن…فقط گریه می کردم و بی صدا زار میزدم…حتی چندبار نامفهوم گفتم :غلط کردم خسرو اگه نکشیش قول میدم تا آخر عمرم برات کار کنم…اما بی فایده بود…
بی فایده…
چشمامو باز کردم…صورتم خیس بود؟حتما بخاطر آب…ولی چرا گرم؟چشام چی میگن پس؟من گریه کردم…لعنتی…مگه قرارنبود دیگه اشک نریزی؟اشک تو به چه درد ساحل میخوره؟ نه ساحل نه خورشید نه هیچکدوم دیگه…چشمم افتاد به تیغ گوشه حموم…

چشمم افتاد به تیغ گوشه حموم…پوزخندی زدم.چقدر بخاطر این کارهام خورشیدو اذیت کردم…اصلا واسه مراقبت از من خدمتکارم شده بود…یه خدمتکار مهربون که لحظه ای تنهام نمی گذاشت…اما بخاطر یه اشتباه من…اشتباه نه…اون اشتباه نبود…نجات یه نفر از تباهی گناه نیست…اما قربانی این نجات خورشید عزیزم بود…قبل از اومدن خورشید مدام دست به خودکشی میزدم…اما بعدش تونست تا حدودی با حرفایی که درباره خدا و اون دنیا و گناه کبیرهء قتل نفس برام زد،منصرفم کنه…آرومم کنه…تا مقاومت کنم…
بعد از قتل خورشید دوباره بهم ریختم…اما اینبار فرق داشت..برای زنده موندنم هدف داشتم…یه هدف…که اونم انتقام بود…کلمه ای به وسعت آتش درون قلبم…انتقام مرگ خورشید و خیلی های دیگه….
از حمام بیرون اومدم و حوله رو دورم پیچیدم و مشغول خشک کردن موهام شدم…در اتاق زده شد و اشرف(خدمتکارم) اومد تو…لباسی به طرفم گرفت و گفت : خانم اینو آقا دادن برای امشب بپوشید…نگاهی به لباس انداختم…به لباس نیم متری قرمز روبه روم…پوزخندی زدم و خیره تو چشماش گفتم : ببین!اینو ببر بده به آقاتون بگو این لباس خوابا رو بده دوست دختراش بپوشن و بعد با خشم وافری گفتم :حالا بیرون…
اخمی کرد و رفت بیرون…حالم ازش بهم میخورد…یه زن …ه.ر.ز.ه .بود…که شبا اصلا تو عمارت گیر نمیومد و اگه هم طرفای صبح میومد معلوم بود کجا بوده!!!…رفتم طرف کمدم و درش رو باز کردم…ازبین لباسا یه پیراهن مجلسی که آبی آسمانی بود و بلند رو انتخاب کردم…یقش مناسب بود و دوتا دکمه طلایی که روش کار شده بود مناسب ترش هم میکرد! !! اما آستین سه ربش رو کاریش نمیشد کرد…رفتم جلوی آینه و به لباس نگاه کردم…از قصد ساده ترینشون رو انتخاب کردم…به دختر تو آینه نگاه کردم…قد متوسط روبه بلندی داشت…پوست سفید مثل برف …موهای بلند و خرمایی رنگ و ابروهای کمونی به رنگ موهاش…وچشمای آبی تیره ای که توش رگه های خاکستری داشت…تو چشمای دختر زل زدم و با دهن کجی گفتم : آخه چه فایده؟این زیباییت به چه دردت میخوره بدبخت؟دختر داخل آینه با غم تو چشاش باهام حرف میزد … میگفت به هیچ دردی نمیخوره…نه تا وقتی که در معرض دید یه سری خدا نشناس باشه…نه تا وقتی که من در عذاب باشم…کدومو می پذیرفتم؟ نگاه طلبکار خودمو؟ یا نگاه غمگین اونی که تو آینست رو؟
صدای خورشید تو گوشم پیچید … همونطور که اخم شیرینی هم کرده بود گفت : مادر این حرفا چیه میزنی؟میدونی چند نفر حسرت زیبایی تورو میخورن؟اونوقت تو ناشکری میکنی؟اشک تو چشمای مهربونش جمع شد و گفت : میدونم مادر از اینکه این آشغالا می بیننت ناراضی هستی،اما خدا خودشم میدونه که تو اختیارت با خودت نیست از ترس جونته مادر…و اشکاش روی گونه های چروکیده اش سر خورد…
یاد آوری حرفاش کمی از تشویشم کاست.نبودنش هم می ارزه به اونایی که حضورشون بوی غریبگی میده…آره میترسم…خیلی هم از خسرو میترسم…آدم خطرناکیه و واسه کثافت کاریاشم حدو مرزی نمی شناسه…حتی من که مثلا دخترشم از ترکش هاش ایمن نیستم…موهامم شونه ای کردمو و همونطور آزادانه دورم ریختم…اما یه چیزی کم بود…آره…نیازی که قراره قدم به بیرون از این اتاق بذاره به چیزی نیاز داره که غرورشو حفظ کنه…واسه همین تاج ظریف طلایی رنگی که شبیه تل بود رو هم روی سرم گذاشتم… خیلی خوب شده بود…تو آینه پوزخند زدم…باید خوشحال باشم؟…به جعبه لوازم آرایش روی میز دهن کجی کردم و از داخل اون همه وسیله به یه برق لب اکتفاء کردم…امیدوارم امشب برادر زاده های خسرو هم باشن…با وجود جلف بازی اون ها خوشبختانه منو کسی نمی بینه!!راس ساعت 8 رفتم بیرون…خرامان خرامان از پله ها پایین رفتم…البته هر جور فکر میکنم طور دیگه ای هم نمیشد پایین رفت!صدای موزیک بلند بود…طبق معمول مغرور و پر افاده از بین جمعیت زیاد داخل سالن ،رد شدم …بدون اینکه نگاهی به جمعیت بندازم…نقاب خوبی بود واسه رهایی از شر مگس ها…تا کسی نخواد وارد حریمم بشه…رفتم و رو صندلی کنار خسرو جا گرفتم و برای خودش و مهمونش سری تکون دادم…فکر نمیکنم این همون مهمون کله گندش باشه…چون بارها دیدمش…اونطرف سالن دخترا و پسرا درحال خود کشی بودن… اما میدونستم که این تازه اولشه…خسرو که از صحبت فارغ شد رو به من کرد و با لبخند کامل ظاهری گفت : پیغامت به دستم رسید عزیـــزم…خونسرد نگاش کردم و گفتم :به آنتنت گفتم که بهت برسونه دیگه!!!کمی نزدیک تر شد و این بار از حفظ ظاهر خبری نبود : مثل اینکه خیلی دلت میخواد تجربه کنی دوست دخترای من چه لذتی رو تجربه میکنن هوم؟
عوضـــــــــی کثیف…تا خواستم جوابشو بدم پیشکارش اومد و گفت مهمونتون الان رسید…
لبخندی به لبش نشست و رو به من دوباره اخم کرد وگفت : امشب کوچکترین اشتباهی ازت ببینم ،عاقبتش رو که میدونی؟

فقط با نفرت نگاش کردم…آخه لیاقت فحش هم نداری بدبخت! تو خودت انقدر پستی که انسانیتو در خودت کشتی…همین زجر تا آخر عمرت برات بسه….داشتم خیره به دستام فحشش میدادم که با صداش به خودم اومدم : پاشو اومد
نگاهی به در سالن انداختم…هه…نه خوشم اومد…قیافش غلط انداز بود…به صورت خوشگلش نمیخورد قاچاق چی باشه…اوه اوه چه اخمی هم کرده…منم که خدای غرور همیشه اخم دارم…به طرفشون رفتم و ایستادم کنارشون ….خسرو با چرب زبونی: به به جناب نامدار خیلی خوش اومدین…تعجب کرده بودم…کم پیش میومد کسی رو اینطور تحویل بگیره…بالاخره زبون باز کرد…
ـ ممنون خسرو خان…فقط همین!!!
بعد از خسرو منم با همون سردی کلامم سلام خشکی کردم و کوتاه دست دادیم من با اکراه و اون…انگار خیلی هم بی میل نبود!!
رفتیم نشستیم و من روبه روشون نشستم تا کاملا آنالیزش کنم…پوست برنزه ای داشت با بینی قلمی و لب های متناسب ابروهای پهن و پرپشت که بر خلاف انتظار دست کاری نشده بودن…و چشمای عسلی تیره…و در آخر موهای قهوه ایش…اووووف…چقدر ریزه کاری داره این…گوشامو تیز کردم بفهمم چی میگن…اما نه…گویا تموم شده حرفاشون…رو کردن سمت من و خسرو گفت : اهورا جان این دخترم نیازه…راجه بهش قبلا باهم صحبت کردیم…دست راست من محسوب میشه…به جرات میتونم بگم یه تنه یه ارتش سایبری رو حریفه…اون یارو اهورا هم با لبخند کجی موذیانه سر تکون میداد…
خسرو دستی رو شونش گذاشت که این حرکتش باعث جا خوردن من شد! از کی تا حالا با شرکاش انقد خودمونی میشه؟
خسروــ خب من الماسو دستت میسپرم مهم اینه تو چطوری تراشش میدی…بی روح و بی تفاوت تمام مدتی که چرت و پرت میگفت نگاشون میکردم…فقط دلم میخواست دوتا کار انجام بدم :
1ــ بگم تو غلط کردی من دست راستتم
2ــ بفهمم تو کله شون چی میگذره؟
داشت با من بازار گرمی میکرد؟رو بهم گفت:
خب شمارو تنها میذارم و چیزی تو گوش اهورا گفت اونم پوزخندی زد و باغرور بهم نگاه کرد…اما سریع رنگ نگاشو تغییر داد و لبخند زد من هم هیچ واکنشی نشون ندادم خسرو موقع رد شدن نگاه پر معنایی بهم انداخت و رفت…لعنتی…ناچارا رفتم طرفش بالحنی که سعی میکردم دوستانه به نظر بیاد گفتم : خوش امدید جناب نامدار چیزی احتیاج ندارید؟ لیوانی که تو دستش بود رو روی میز گذاشت …حواسم به لیوانی بود که مطمئن بودم الکل نیست…
یعنی شراب نمیخوره؟
نگاهش به گوشه ای افتاد بعد پوزخندی زد…به اونطرف که نگاه کردم دیدم بعلـــــه …همین برادر زاده های مسخره خسرو، ژیلا و ژاله ان که دارن خودشونو براش عین میمون میکنن! تو دلم به حالشون افسوس خوردم و برگشتم سمت اهورا که خشک و جدی گفت: نه ممنونم ترجیح میدم یکم باهم صحبت کنیم و بهم خیره شد…هه…دنبال چی میگشت؟خوشحالی؟منم حتما با همین میمونا مقایسه میکنه دیگه…عمرا …
تنها باگفتن یه بفرمایید رو صندلی کناریش جا گرفتم…
لبخند کجی زد و گفت : پدرتون خیلی از هوش و مهارتتون تعریف میکنه …آه ه میگم چرا اصلا رسمی حرف بزنیم؟ من اینطور راحت نیستم ….خواستم بگم به درررررک…اما چون کنجکاویم اجازه نمیده کوتاه و مختصر گفتم : موافقم نیاز صدام کنید…
جهش خشم رو به علت این همه بی توجهی دیدم اما کیه که اهمییت بده؟
پوزخند حرص دراری زد و گفت : نمی دونم حرفاش تا چه حد درموردت درسته پس تا امتحانت نکنم قبولت ندارم…
پوزخندی گوشه لبم جا خوش کرد…سرمو پایین انداختم و پوزخندمو حفظ کردم …میخواست منو زیر سوال ببره؟ سرمو بلند کردمو گفتم : ببین من نه تو رو میشناسم…نه میدونم میخوای چه کار کنی…برامم دونستنش اهمیت نداره…(دروغگو که شاخ و دم نداره!)
من روش خودمو دارم…ترسی هم از اثباتش ندارم حتی همین الان…اما خب…به آرومی یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم : برای هرکسی هم هنرمو به نمایش نمی ذارم…
به پشتی صندلی تکیه داد و گفت : خیلی از خودت مطمئنی! امیدوارم این غرور کار دستت نده!!!!
لبخند کجمو حفظ کردمو با چشم به سمت ژاله و ژیلا اشاره نا محسوسی کردمو گفتم : حداقل میدونم اطمینان و غرور کاذبی نیست…
اما میدونستم اگه واقعا قصد خسرو این باشه که از من استفاده کنه…کاری نمیتونستم بکنم…
مهمونی داشت شلوغ تر میشد و اعصاب من ضعیف تر…واقعا دیدن این حیوان های انسان نمای افسار گسیخته منزجر کننده بود…اسم این کثافت کاریاشونم میذارن چی؟آزادی! تعبیر ناجوانمردانه ای برای این واژه است…لااقل از نظر من که اینطوره…
بلند شدم و روبه اهورا که اطرافو دید میزد گفتم : هر وقت به قول خودت خواستی تست بگیری خبرم کن…
پوزخندی زد و گفت : شما نمی خواهید از این ضیافت لذت ببرید لیدی؟؟

باغرور گفتم :این جور جاها شایسته افرادی مثل شماست…و همونطور که تو چشمای مرموزش زل زده بودم گفتم : خوش بگذره جناب نامدار و با لبخند ازش فاصله گرفتم و به اشرف گفتم غذامو تو اتاقم میخورم…رفتم تو اتاقم و در و قفل کردم …حوصله تعویض لباس نداشتم…معلوم نیست چند بار دیگه باید اون از خود متشکر رو تحمل کنم…
صدایی از درونم بهم نهیب زد: از خود متشکر؟ تو خودت خدای غروری اونوقت به بقیه خرده میگیری؟
سرش داد زدم خفه شو…منو بایه قاتل و قاچاقچی مقایسه نکن…
ولی …شاید این ندای درون بدبخت راست میگه…کی فکرشو میکنه این دختر آبی پوشی که با غرور تو چشمای من خیره شده چه غم عظیمی تو دلش نهفته است؟هیچکس…هیچکس همدم دردای من نمیشه…یعنی خودم نمیذارم که بشه…نزدیکی به من فقط براشون خطر داره…مثل خورشید…آه عمیق و طولانی کشیدم و یاد یه دوست قدیمی افتادم…با اونم بیشتر از ماهی یک بار ارتباط برقرار نمیکردم اونم ارتباط مجازی !! نمیتونستم ریسک کنم…تا اون مدت یک ماهه 5 روز مونده بود…یعنی تو این یه ماه چه کارایی کردن؟
با تقه ای که به در خورد بالا پریدم…ای تو روحتون…رفتم درو باز کردم…دیدم اشرفه…سینی غذارو بی حرف گذاشت رو میز داخل اتاق و گفت : آقا گفتن یه ساعت دیگه تو اتاق 5 باشید…سری تکون دادمو اون هم بیرون رفت…دوباره درو قفل کردم…امشب اینجا امنیت نداشت…البته واسه من هیچ وقت امنیت نداره…
غذامو خوردم…البته اگه بشه اسمشو خوردن گذاشت…الان 5 ساله که من تنهایی غذا میخورم…تنها سالهارو تحویل میکنم…تنها..تنها..و تنها…

سر فرصت یک ساعته رفتم سمت اتاق 5…طبق معمول بادیگاردش خبرداد و منم رفتم داخل…با اون یارو اهورا رو مبل ها نشسته بودن و خسرو با صدا میخندید اما اهورا فقط لبخندی رو لبش بود…خسرو همون طور که از شخصیت موذیش انتظار میرفت، به پام بلند شد و با محبت ظاهری گفت: اومدی نیاز جان ؟ آقای مهندس می خوان هنر تو ببینن میدونی که …نگاه با منظوری بهم انداخت و گفت : میخوام هرچی تو چنته داری رو کنی ، سریع ،بی خطر و کامل…
دلم میخواست یه تیر تو کلش خلاص کنم…فقط هم یکی حتی حاضر بودم رویای با زجر مردنشو فراموش کنم و از هستی ساقطش کنم…
خشممو خوردمو و به سمت سیستم گوشه اتاق رفتم…قبلا اینجا نبود…حتما تازه اوردنش…دکمه پاور رو زدم و برگشتم و چشم تو چشم اهورا پرسیدم : خب،می خوای چه کار کنم؟
نگاه کوتاهی به خسرو انداخت و با غرور از جا برخاست برگه مربع شکل کوچیکی از جیب کت قهوه ایش بیرون کشید و روی میز گذاشت…زاویه نگاهم از صورتش سمت اون برگه تغییر کرد…
صداشو که شنیدم دوباره نگاهش کردم: این آدرس یکی از سایت های مهم سیاسی کشوره که تدابیر امنیتی شدیدی هم داره…اگه بتونی این سایتو هک کنی ….مکثی کرد و با پوزخند ادامه داد : که بعید میدونم بتونی…ایندفعه نگاهش سمت خسرو رفت و گفت: اونوقت میشینم سر میز معامله!
هه…پس درست حدس زده بودم…پای یه معامله وسطه…با نفرت به خسرو که با لبخنداز سر رضایت در جواب اهورا سر تکون میداد خیره شدم…نگاهش برگشت سمت من…نفرت منو که دید…نمی دونم…حس کردم چیزی چون شعله درون چشماش درخشید!!شاید جهش شادی بود…اما چرا در این لحظه؟ …
سری به نشونه “یالا شروع کن” تکون داد …کلافه پوفی کردم…راه دیگه ای نداشتم …سعی کردم با این تصور که شاید اینم قدمی برای نزدیکی به انتقامم باشه خودمو آروم کنم…اما یکی از سایت های سیاسی کشور شوخی نبود…پیامداش مطمئنا قابل تصور نیست…ولی خب…من که دیگه آب از سرم گذشته! چه یک وجب چه صد تا…
سری تکون دادمو برگشتم سمت مانیتور…آدرس سایت رو وارد کردم…خب…حالا به یه پوسته نیاز داشتم که پوششمو ایجاد کنه…باید طوری وانمود می کردم که انگار یه ویروس قوی وارد سیستم امنیتی سایت شده…ولی در کمال ناباوری با یه دیوار آتشین امنیتی روبه رو شدم…به علامت روبه روم با اخم خیره بودم…
صدای پوزخند صدادار اهورا رو مخم بود: دیدی همه حرفات طبل تو خالی بود؟؟
کم نیاوردم،چون نباید هم کم میاوردم…حتی موفقیت و شکست هم دست من نبود…خسرو آدمی نبود که از همچنین آدم کله گنده ای به آسونی بگذره!!!
برای همین در جوابش لبخند خونسردی زدم و گفتم : جوجه رو آخر پاییز میشمرن آقای مهندس…
وقت نبود!!داشتم لفتش میدادم!راه دوم رو انتخاب کردم…معمولا تا از راه اول و دست کاری و خلل میشد سایتو به چنگ آورد سراغ این روش نمیومدم…ریسکش بالا بود و امکان گیر افتادن بیشتر …
اما خب …اینجا اجبار در میونه….
یه ایمیل ساده و بی پوسته ساختم…وارد سایت شدم و وارد بخش امنیتیش…خب…گویا اینجا آسونتره!!!سنسورهای سایت در مقابل روش اول حساس و هوشیار بودن اما این روش…پوسته امنیتی غیر قابل نفوذی بود…با عرقی که از سر و روم می ریخت بالاخره….
شکستمش…
و آخرین قفل نمایان شد…اهورا شتابزده از جاش برخاست و به مانیتور خیره شد!پوزخندی زدمو برای شکستن آخرین قفل دست به کار شدم…دیوار آتشین از بین رفت و کل سایت زیر دست من اومد…
از اینکه بادش رو خوابوندم و اینطور مبهوت و اخمو به صفحه خیره شده بود خوشحال بودم…اما مطمئن بودم هک یکی از مهم ترین سایت های کشور به ضایع کردن همچین آدم پستی نمی ارزه…
برگشتم طرفشو گفتم : خب ،دیگه چی می گی مهندس؟
خسرو که از کارم مطمئن شده بود با لبخند از در بیرون رفت…
اهورا اخماش بدجور توهم بود…میدونستم فکرشم نمیکرد از تمام توصیفاتی که درموردم شنیده هم بهتر عمل کنم…از رودستی که خورده بود خوشحال بودم…اما سوء استفاده خسرو از این مهارت و هوشم برام جهنم رو تداعی میکرد…جهنمی که خودش ساخته بود و داشت منم توش میسوزوند…
اهورا بالاخره زبون باز کرد و با همون اخما رو بهم گفت :خسرو درموردم بهت چی گفته؟
“با خودم گفتم یعنی جلو خودشم بهش میگه خسرو؟”
من ــ چیز خاصی نگفته البته اگه قاچاق چی و قاتل بودنتو مسئله خاصی تعبیر نکنیم!!
پوزخندی زد و اومد طرفم…دو طرف صندلی رو گرفت و تو چشام خیره شد…از حرکتش جا خوردم :
ــ چرا یه جوری رفتار می کنی انگار تو قدیسه ای من شیطان؟تو هم یکی هستی عین ما…
صفحه مانیتو رو با انگشت نشون داد و با پوزخند گفت : و شاید حتی بد تر از ما!

قبل از اینکه بتونم جوابی بهش بدم صاف ایستاد و گفت : کارت خوبه خوشم اومد حالا میشه به یه توافقاتی برسیم…
سعی کردم ساکت بمونم ببینم میخواد ته حرفاش به کجا برسه؟
دستاشو با یه ژست خاص داخل جیبای شلوارش برد و بانگاهی که حس خیلی بدی رو بهم منتقل می کرد گفت: درمورد کارم همونقدر که خسرو برات گفته زیاد هم هست،فقط در همین بدون قراره هکر استخدامی من باشی!!! و همینطور باید همیشه مثل جعبه ابزار من عمل کنی مفهومه؟؟
چــــــــــــی؟؟؟من؟هکر استخدامی این روانی؟استخدامی؟از حرص حس میکردم دود از کلم بیرون میزنه…هه…مخصوص آ…من؟…کم تا حالا تو منجلاب فرو رفتم ؟…بشم جعبه ابزار این عوضی؟؟؟پس انتقامم چی میشه؟؟
اخمی ناگسستنی بین ابروهام نشست و گفتم : و چی باعث شده فکر کنی میتونی من رو هم قاطی بازی های کثیفت بکنی؟؟
پوزخندی زد و گفت : اگه جونتو دوست داشته باشی این کارو میکنی…
حالت تفکر به خودم گرفتم و همونجور که که چشامو به علامت فکر تو کاسه می چرخوندم گفتم: که اینطور….جون…زندگی…حیات…معنیش میشه اینا دیگه نه؟؟…هه… داری منو از چی می ترسونی؟؟جمع کن بابا!!
خواستم از اتاق بیرون بزنم که بازوم و محکم گرفت و برم گردوند…بازوم در لحظه از زور فشاری که بهش وارد میشد به شدت درد گرفت…و به همون شدت هم برگشتم طرفش…
اوه اوه…این چر کبود شده؟؟
به جرات میتونم بگم از دماغش دود بیرون میزد…از…از شدت نفرتی که از چشماش بیرون میزد نفسم تنگ شد…این نفرت ت چشماش به خاطر چیه؟…حتی یک روز هم از دیدار ما نمیگذره!!
از زور ضعف دستم نتونستم دیگه به نفرت اون فکر کنم …اما سعی می کردم چهره ام کمترین تغییر رو هم نشون نده…
با خشم اما آروم غرید: که از مرگ نمی ترسی هان؟آدمت می کنم آشغال…نمی دونم خسرو توی وحشی رو چجوری رام کرده ولی منم روش خودمو دارم…پوزخندش تنمو لرزوند و با حرفاش رسما قالب تهی کردم:با یه تزریق کارت رو می سازم می دونی که؟
نمی دونم تا چه حد تو پنهان کردم ترسم موفق بودم اما از درون می لرزیدم…اگه…اگه بهم مواد تزریق کنه؟به بدترین فلاکت ممکن می افتم…هر چقدرم ارادم قوی باشه، معلوم نیست تو عالم خماری چه کار می کنم…اینو یه تجربه تلخ بهم ثابت کرده…مردی رو که به خاطر یکم مواد دخترشو به خسرو بخشید!!! و فردا جسم بی جونشو از اون اتاق بیرون کشیدن…
با ترس تو چشام که از وحشت درونیم سرچشمه می گرفت بهش چشم دوختم….چرا لال شدم؟؟چرا حالا که باید بزنم تو دهنش تا منو تهدید نکنه دهنمو بستم؟
لحظه ای تو چشام زل زد و بعد ولم کرد و رفت طرف پنجره…سریع با دست چپم دست آسیب دیده بودم گرفتم و ماساژ دادم…
رفت کنار پنجره و سیگاری از داخل کیف چرمش بیرون کشید و با فندک نقره ای رنگش آتیشش زد…
خیره به بیرون گفت : به نفعته که با من راه بیای و هرچی می گم بی چون و چرا قبوا کنی…معتاد کردن تو کار دوسوته…اما …بدتر از اینم ممکنه سرت بیاد نگاهی سنگین به سر تا پام انداخت که بدنم رعشه گرفت…با نفرت خاصی نگاهش کردم…آخه مگه آدما چقدر می تونن کثیف باشن؟آخه مگه چقدر خوی حیوانی می تونه در یه به اصطلاح انسان وجود داشته باشه؟؟
با حقارت به سر تا پاش نگاه کردم و با انزجار گفتم : از امثال تو بیشتر از این هم انتظار نمیره…شما ها برای ارضای جسمتون و رسیدن به اهداف پلیدتون هر کار رقت باری رو انجام میدید…حتی افسوس خوردن به حال شماها بیهوده است…شما هارو باید از روی زمین محو کرد…با همون نگاه آتشینم نگاه عصبیشو از نظر گذروندم و بیرون رفتم در و هم به هم کوفتم که چند نفری که تو راهرو بودن با بهت نگام کردن…بی توجه بهشون به سرعت سمت اتاقم رفتم و در هم قفل کردمو از داخل رمز قفل الکترونیکیشو زدم…از ابتکارات خودم بود…خودمو رو تخت پرت کردم و دستمو محکم روی شقیقه هام که به سرعت نبض میزدند فشردم….و بعد هم چشمامو که به شدت می سوختند رو…داشتم دیوونه می شدم…نه دیوونه کم بود…داشتم زیر این فشار عصبی می مردم…کاش می مردم…چرا من باید این جهنمو تحمل کنم؟؟؟چرا گذشته من باید اونقدر مسخره باشه؟چرا یکی نیست صدامو بشنوه؟؟سرمو تو بالش فرو کردم و شروع کردم به جیغ زدن…که فقط صدای خفه ای از اون همه جیغ رو میشد شنید…جیغ میزدم و بصورت نا مفهوم گلایه می کردم: چرا من انقدر تنهام؟؟؟تقاص چی رو دارم پس میدم؟؟
آهای مگه نمی گی اون بالایی!!پشیمون نیستی از این حیوانات که آفریدی؟
باید چه کار می کردم؟؟کم تا به حال زجر کشیده بودم که یه شیطان دیگه برام فرستادی؟آره؟
از جام بلند شدم…از فشار سردرد و جیغ هایی که زده بودم تنم کرخت و بی حال شده بود…رفتم طرف پنجره…چشم به آسمون شب دوختم…ابری بود…عین دل من…ولی می دونم این آسمون می باره و سبک میشه…اما من چی؟؟…

هر چقدرم ببارم از غم درونم ذره ای کاسته نمیشه که هیچ دوبرابرم میشه…حالا با این غول سه سر چه کار کنم؟نمی خوام دست مایه ای برای رسیدن به اهداف پلید اون و خسرو باشم…اما…مگه قدرت من چقدره؟شاید الکی قُپی بیام ولی…ولی مگه من جز یه دختر ضعیف و بی پناه چیز دیگه ای هم هستم؟پسرهء آشغال روانی…فکر کرده من نوکرشم؟؟
ولی خوشم اومد روشو کم کردم …باز کردن اون سایت کار هر کسی…
یهو چشمام تا آخرین حد گشاد شد…ای وای من سایت!!!!!سریع از جا پریدم و لپ تا پمو آوردم…شروع کردم و سایت رو از هک بیرون آوردم…به قول معروف ماست مالی کردم!
می دونستم دانش پلیس های فتا اونقدر بالا هست که گند کاری منو درست کنن…اما خب…اینجوری کمی از وجدان نا آرومم رو آروم کردم…البته فقط کمی…بعد از زدن آخرین کلید….نفس عمیقی کشیدم…اوفـــــــــــــــف….دوباره پهن شدمو روی تخت و زل زدم به سقف…
زمزمه وار گفتم : من که نمی دونم کی اینقدر بدبخت شدم اما حالا که منو به نهایت بیچارگی رسوندی… خودت یه جوری سر و ته قصمو هم بیار…
حتی اگه تلخ ترین پایان انتظارمو می کشه…

صبح با صدای بلند در بیدار شدم…ای الهی بگم خدا چکارتون کنه که یه دم آسایش واسه آدم نمیذارید…دم دمای صبح بود که با قرص خواب آور خوابم برد…پوفی کردم و رفتم درو باز کردم که دیدم طبق معمول برج زهر مار اشرف خانومه…بی حوصله و عصبی گفتم : چته اول صبحی چی میخوای؟
با همون نگاه طلبکارش سرتا پامو از نظر گذروند و گفت : آقا فرمودن زود بیدارتون کنم آقای نامدار منتظرتونن.
به درررررک که منتظره…احمق…مگه اینجا پادگانه؟ تازه سپیده زده!! با خشم نگاش کردم و در و به روش کوفتم…ولی مجبور بودم برم حداقلش اینه که زور خودمو میزنم میگم باهاش کار نمی کنم !!…پیراهن آستین داری تنم کردم و شالمو رو سرم انداختم…رفتم داخل سالن غذاخوری پایین حدسم درست بود. تو سالن داشتن صبحانه میخوردن…با ورود من نگاهشون از صبحانه وسوسه انگیز روی میز به طرف من کشیده شد…خسرو با دیدن من اخم کرد …میتونستم تو چشمای وحشیش بخونم که میگه : این دیگه چیه عین کولی ها شدی!!
نگاه بی تفاوتم رو سوق دادم سمت اهورا که دیدم با یه پوزخند حرص درار بهم زل زده بود…می دونستم چرا…حتما می خواد بگه نه به دیشب نه به حالا…به جهنم هر چی دوست داره فکر کنه…بدون حرف بهشون خیره شدم خسرو هم که دید قرار نیست سلام بدم با اخم گفت : نیاز از امروز باید کارتو با مهندس شروع کنی…
پوزخندی زدم و دست به سینه گفتم : ببخشید، انوقت کدوم کار؟؟من یادم نمیاد قول کاری رو به شما داده باشم و رو کردم سمت اهورا و خیره تو چشاش گفتم : نه جناب مهنــــدس؟
مهندسو از روی تمسخر کشیده گفتم…ولی اون خونسرد بود…یه چیزی تو عمق چشماش بود که سعی در پنهان کردنش داشت …شاید همون خشم و کینه ای که دیشب شاهدش بودم…
خسرو خنده ی مصلحتی سر داد و محتاطانه گفت : خوشم اومد خوب بلدی ارزش کارتو بالا ببری …نگاهش تیز شد و ادامه داد : مهندس هم مطمئنم گوهر شناسه…
خواستم جوابشو بدم که نذاشت و با لبخند ظاهریش گفت : نیاز جان جای حرفی باقی نمیمونه ما با هم حرفامونو زدیم و همون لحظه تلفن همراهش به صدا در اومد و اونم رفت داخل باغ…
کلافه پوفی کشیدم…کاش میشد قید هدفم رو بزنم و خودمو از دست این زندگی خلاص کنم…با صداش نگاهمو به سمت خودشو کشید : برو وسایلتو جمع کن تا ده دقیقه دیگه تو حیاط باش حوصله خیره سری هاتم ندارم اگه بخوای سر پیچی کنی و برنامه هامو بهم بریزی بلایی سرت میارم که روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی…
حرفاشو محکم و با همون غرور تو چشماش به زبون میاورد…
یه لحظه کپ کردم…به من گفت خیره سر؟…هه…میخواد کاری کنه من آرزوی مرگ کنم؟؟؟
خون خونمو میخورد اما نمیخواستم بفهمه عصبیم کرده…
عصبانیتمو پشت پپوزخندم مخفی کردمو و قدم به قدم در مقابل چشمای سردش بهش نزدیک شدم تا اینکه به فاصله یه وجبیش رسیدم…خیره تو چشماش با لحن مغرور و کمی عصبیم گفتم : چی فکر کردی جناب مهندس؟فکر کردی با چهارتا تهدید خودمو خیس می کنم؟نمیدونم در ازای من چی به خسرو دادی که حاضر شده از من استفاده کنی اما بدون یه روز انتقام تک تک این ثانیه هارو ازتون می گیرم…چشماش سرخ بود…مچ دستمو محکم چسبید و دو تا استخوان بر اومده از هر دو طرف دستموبا دوتا انگشت شصت و اشارش طوری فشرد که نفسم بند رفت …آخ بلندمو تو سینه خفه کردم و با خشم بهش خیره شدم …آشغال حرفه ای هم بود نکنه شکنجه هم میده؟
برخلاف حرکاتش که خشمو فریاد می زد لحنش آروم و خونسرد بود: خیلی زبونت درازه…مواظب باش کوتاهش نکنم تو یه آشغال پستی که پدرت مثل یه گوشت فاسد جلو این و اون پرتت می کنه…تو رو خیلی ارزون اجاره داده …خیلی ارزون…سرشو کنار گوشم اورد و زمزمه کرد : کاری نکن از این ارزونی سوءاستفاده کنم….پوزخندش دوباره شکل گرفت و گفت : میدونی که خسرو هم بدش نمیاد یه ناخونکی بهت بزنم…
فشارش دستش هنوزم پابرجا بود…اون خونسرد بود اما من از خشم و درد می لرزیدم…یا شایدم از ترس!!
به خودش نزدیک ترم کرد و گفت : چیه گربه کوچولو؟ میخوای پنگول بکشی ؟
با خشم غریدم : یه روز با دستای خودم می کشمت!!
پوزخندش عمیق شد و گفت : این آرزو رو به گور می بری…فشار دستشو برداشت و منم کمی فاصله گرفتم
ــ تا ده دقیقه دیگه پایین باش…نمیخوای که خودم بیام آمادت کنم؟
عوضی کثافت …دستمو بالا آوردم تا تو صورتش بزنم که وسط راه گرفتش و با یه حرکت هلم داد سمت دیوار که کمرم محکم به دیوار اصابت کرد…لحظه ای از دردش چشمامو بستم ولی سریع بازش کردم…
برام این همه سعیش واسه خونسر د نشون دادن خودش عجیب بود…
ــ نگفتم؟ خیلی زود پنگول انداختنو شروع کردی… ایندفعم ازت می گذرم کوچولو اما بدون که اهورا همیشه انقدر بخشنده نیست و سالن رو به مقصد باغ ترک کرد…

به مچم نگاه کردم …به سیاهی میزد…ا زور درد خم شدمو تو دست گرفتمش…عوضی…روانی به چه جراتی به خودش اجازه میداد با من این کارا رو بکنه؟؟
این دیگه کیه؟…عین اژدهاست….نمیشه باهاش در افتاد…موقع عصبانیت چقدر وحشتناک میشد…با مرور حرفاش تنم لرزید…چقدر پست و بی حیاست…
یه چیزی از درونم گفت : اینجا خود جهنمه اونوقت تو از اهالیش پاکی و شرافت طلب می کنی؟؟
دستی رو صورت رنگ پریدم کشیدم و رفتم سمت اتاقم…بهتره فعلا پارو دمش نذارم…تعادل روانی که نداره …میزنه یه بلایی هم سرم میاره…رفتم تو اتاقم و مانتو و شال پوشیدم… خواستم لفتش بدم اما با دیدن کبودی مچم …منصرف شدم…جلو آیینه دکمه ها مو که می بستن به این فکر کردم که شاید اینم یه میانبر واسه انتقام باشه…انتقام به بهای هر گناهی!!

داخل حیاط بزرگ قصر خسرو نزدیک 10 ــ15 تا ماشین پارک بود…دیدمش که کنار یکی از ماشینا ایستاده…با اکراه و مغرور سمتش رفتم…اما اون لبخند به لب داشت…نمی دونم شایدم پوزخند بود…با تمام رفتاراش گیجم میکنه…نفرت تو چشماش…و حرکاتش که صدق اون حس تو چشماشو تایید میکنه…گاهی عصبی…گاهی خونسرد…این دیگه از این زندگی هر کی هرکی من چی میخواد؟؟
البته حقم داره پوزخند بزنه…زندگی خنده هم داره!!راننده اش در رو برامون باز کرد و اول اون و بعدشم من چسبیده به در نشستم… بی حرف حرکت کردیم…هیچ مکالمه ای نبود…رانندش هم با دقت می روند…یه ربعی تو راه بودیم و من غرق در افکارم…اونقدر غرق که اصلا نفهمیدم کجا داره میره…غوطه ور تو این فکر که باید بازم بار یه عالمه گناه رو به دوش بکشم…باید تمام جنایاتی رو که دیدم تو سینه مدفون کنم و دم نزنم…با صدای بوق ماشین به خودم اومدم…در باز شد و راننده داخل شد..پیاده شدم و رفتم پایین :یه باغ بی نهایت بزرگ و درختای قطور و مسنش…و کاخی که بین اون همه سرسبزی میدرخشید…از اونجا که ما ایستاده بودیم تا درب ورودی سنگفرش هم بود…
ــ خوشت اومده؟
به اهورا که با ژست مغروری به اطراف نگاه می کرد و پوزخند معروفش هم رو لبش بود نگاه کردم…
منم متاقبلاپوزخند زدمو عینک دودیمو از رو چشام برداشتم و آروم رو موهام گذاشتم و گفتم : واسه تبهکار بزرگی مثل شما ای بدک نیست…نگامو به اطراف سوق دادمو گفتم : هر چند به قول معروف اینجا خونه ظلمه دیگه!!
برخلاف تصورم عصبی نشد فقط پوزخندش عمیق تر شد و گفت : راه بیفت…
تعجبم اینبار سر به فلک می کشید…این چرا اینجوریه؟ نکنه چند شخصیتست؟
لعنت بهت نیاز حداقل واسه پیشبرد اهدافت جلو اون زبون لال شدت رو بگیر…برام عجیب بود که من ذهن همه رو میخوندم اما در برابر این ادم…
احمق انگار من نوکرشم…ناچارا دنبالش راه افتادم خدمه اش همه جلو در بودن و سلام کردن…اینم زیر لب جوابشونو دادو رفت داخل…دیزاین داخلیش عالی بود…اما خب یکمم ترسناک…بیشتر از هر چیزی هم دیوار بالای شومینه با اون همه سر گوزن و گور خر و پوست های روی دیوار به این حالت دامن میزد…مجسمه های برنز و نقره که عتیقه به نظر میومدن هم دورتا دور خونه به چشم میخورد…پذیرایی سمت راست بود با پارکت سفید و مبلمان ابی نفتی و طلایی سمت چپ آشپزخونه و کنار اون پلکانی که به طبقه بالا ختم میشد…و شومینه رو دیوار اصلی پذیرایی قرار داشت…
شاید همه این نگاه و کنکاش دو دقیقه هم نشد…وقتی فکر می کنم هر کدوم از اینا با اشک و خون چندین نفر از قزبانیان اهداف شوم این آدمها به دست اومده از نفسی که تو این خونه ها هم می کشم منزجر میشم…نا خود آگاه اخم کردم…
اهورا که کنارم ایستاده بود به طرفم مایل شد و گفت :چیه ؟ مورد تاییدتون واقع نشد؟بگم تعویض کنم؟
داشت منو مسخره میکرد؟کاملا پیداست چقدر از تحقیر من لذت می بره…دوباره صداش اومد : نکنه چشمتو گرفتن؟
هر کدومومو بخوای آخر کار میدم با خودت ببری …
از لای دندونای قفل شدم گفتم : بخوره تو سرت این خونه و وسایلش
چشماشو ریز کرد و گفت : خیلی زر زر می کنی اما متاسفانه من وقت کل کل با یه دختر بچه نفهمو ندارم…و راه افتاد سمت همون پله ها…
ناخن هامو تو دستم فرو می کردم که دوباره یه حرفی نزنم…رفتم طبقه بالا جلوی یه در ایستاد و گفت : اینجا مال توئه واسه وقتایی که اینجایی…سفارش خسروئه وگرنه تو لیاقت انباری هم نداری…تو چشماش زل زدم و گفتم : ببین من روزی 100 تا مث تو رو می خرم و می فروشم پایین هم بهت گفتم ،حالم از خودت و کاختو و هر چی که بهت مربوط میشه بهم میخوره…در ضمن قرار هم نیست من اینجا بمونم گفتی کار…خیلی خب بالاجبار قبول کردم اما متاسفم این مرغدونیتو نمیتونم تحمل کنم…
مشتشو محکم کوبید رو در…درست کنار گوش من و فریاد زد : خفه شـــــــو…اونشو تو تعیین نمیکنی در ضمن تو که ادعات سر به فلک میزنه بگو ببینم اینجا چه غلطی می کنی؟ بهت توصیه می کنم گنده تر از دهنت حرف نزنی که خودم دهنتو گِل می گیرم …این به قول خودت مرغدونی از سرتم زیاده آدمایی مثل تو رو فقط…
و سکوت کرد…مشتشو از رو در برداشت و قدمی عقب رفت و پشتشو به من کرد…
و من تازه یادم افتاد باید نفس بکشم…شش هام به شدت پرو خالی میشدن…اما بدتر از من اون بود که از خشم به خودش می لرزید…برام یه موجود عجیب بود…عجیب و ترسناک…همه آدمهای ذکور اطرافم یا به خاطر زیباییم به طرفم میومدن یا مهارتم اما هر دو دسته از هر شیوه ای استفاده میکردن به جز خشونت!!از چرب زبونی گرفته تا وعده های وسوسه انگیز …اما خشونت؟نه…چی باعث شد در اوج عصبانیت کوتاه بیاد؟
یعنی نفرته که باعث میشه این جوری منو با جملات بی رحمانه اش مورد هجوم قرار بده؟اون یکیه هزار بار بدتر از من س چرا؟…

صداش که ته مایه های همون خشم رو داشت افکار درهمم رو گسست :زمان هایی که میای اینجا رو من تعیین میکنم…کار تو تو اتاق پایینه که همه جور امکاناتی داره…در ضمن با خدمتکارا هم حق حرف زدن نداری مگه در مواقع ضرور و از رو شونه نگاه تیزی بهم انداخت و گفت : فهمیدی؟
منم با اون نگاه فقط سرمو یه تکون کوچیک به مفهوم “آره” دادم
بلافاصله با صدای بلندی گفت :سلما…سلما
خدمتکاری که سلما نام داشت به سرعت بالا اومد و گفت : بله آقا؟
اهورا به من اشاره کرد و گفت : ببرش اتاق پایینو نشونش بده بعدم بفرستش تو حیاط…
سلما چشمی گفت و راه افتاد…منم نگاه چپم رو ازش گرفتم و پشت سر خدمتکار راه افتادم…اهورا از خونه بیرون زد و منم رفتم سمت همون اتاق…زیر پله ها توی کنج قرار داشت…سلما در رو برام باز کرد و من داخل شدم…
از دیدن چیزایی که روبه روم بود غرق حیرت شدم…اتاق پر از کامپیوتر و نمایشگر و ال سی دی و دیتا بود…نقشه بزرگی از تهران به دیوار آویزون بود…دیوار ها کرم بودن و یه دست مبل شکلاتی هم وسط اتاق چیده شده بود…یه دوری تو اتاق زدم و رفتم سمت یکی از کیس ها…نا خودآگاه دست بردمو گذاشتم پشتش هنوز کمی گرم بود…یعنی کسی هم از این همه دم و دستگاه تا حالا استفاده کرده؟ ولی برای چه کاری؟لحظه به لحظه گیج و گیج تر میشم…
دیگه چیزی واسه شکافتن موجود نبود…روبه سلما که منتظر جلو در ایستاده بود اشاره زدم که بریم و بعد از اون خارج شدم…با راهنمایی سلما رفتم سمتش…زیر یکی از درختا دور میز کوچیک فلزی قرمز رنگ نشسته بود…نگاه مغروری به من که بی دعوت نشسته بودم انداخت و گفت :اتاقو دیدی؟
سری تکون دادمو گفتم : ولی به نظرم زیاده روی کردی اینهمه سیستم …مگه میخوای ارتش سایبری خصوصی برا خودت بسازی؟
نگاشو به ته باغ دوخت و گفت : اونش به تو ربطی نداره…در ضمن تو تنها اینجا کار نمی کنی…فردا ساعت 3 همین راننده میاد دنبالت حالا هم برو …
تا خواستم حرفی بزنم عین چی بلند شد رفت سمت ماشینش و بعد هم کلا از در ویلا زد بیرون!!
اخه این لیاقت داره مثل ادم باهاش رفتار کرد؟ ولی کنجکاوی دست از سرم برنمیداشت…مظورش از این تشکیلات و تدارکات چی میتونه باشه؟نکنه جاسوس امنیتیه؟؟

فردای ان روز راس ساعت 3 رانندش اومد دنبالم…از وقتی برگشتم خسرو رو ندیدم برام عجیب بود که چرا چیزی ازم نمی پرسه؟؟از هجوم این همه نادانسته داشتم کم کم می ترسیدم…داخل خونه که شدم سلما اومد سمتم و راهنماییم کرد سمت همون اتاق…اتاق خوبی بود…در کل زیبا بود اما تضاد دو رنگ قرمز و آبی که تمام دکور و حتی دیوارا رو تشکیل میداد اتاق رو مرموز نشون میداد…این طراحی کاملا روح پر تلاطم دیزاینرشو مشخص می کرد….از طرفی هم اتاق آرامش و هیجان رو با هم داشت بر عکس اتاق من که سرد و بی روح بود…مثل خودم…سرمو به چپ و راست تکون دادم تا افکار مسخرم از ذهنم بپره…تو این اوضاع وایستادم در باره رنگا نظر کارشناسی میدم !!!
مانتومو در اوردم و شالمو صاف کردم…سلما منتظر بود…
گمونم وظیفش اینه دنبال من عین کش کشیده بشه!!
رفتیم سمت اتاق مرموز…سلما در زد و با صدای بیا توی اهورا داخل شدم اما سلما درو بست و رفت…به جز اهورا دوتا پسر همسن و سال خودش هم داخل اتاق بودن…بی حرف به همه نگاهی انداختم اهورا رو به بقیه گفت : این عضوه جدیده از این به بعد کارای حمیدو انجام میده
یکی از اون دوتا که لاغر و بور بود گفت : از پسش بر میاد؟
اهورا گفت : امیدوارم و نگاهی به من انداخت…خسته از ایستادن بی جا رو بهش گفتم : شما بلد نیستید تعارف به نشستن کنید؟
اونم با پوزخند از رو مبل بلند شد و گفت : مگه تو سلام دادن بلدی؟
منم پوزخند زدمو گفتم : نمیدونستم محتاج سلام منی!
اونم یه تای ابروشو با لبخند حرص دراری بالا انداخت و گفت : نکنه تو هم با ادب شدی واسه نشستن اجازه می گیری؟
دیدم جوابی ندارم بهش بدم فقط چپ چپ نگاش کردم که گفت : بشین پشت اون سیستم
کاری رو که گفت انجام دادم و نگام افتاد به اون دوتا که تقریبا با دهن باز نگامون میکردن…اینا چرا همچین میکنن؟
اهورا ادامه داد: کارت اینه آیدی خودتو به صورت یه پسر 27 ساله ساکن هر شهری غیر از تهران که در دسترسه اکثریته معرفی کن…وظیفت اینه که با آدمایی که من بهت میگم ارتباط برقرار کنی…اکثرشون تو خلافای بزرگ دست دارن و باید تو رو یه دانشجوی شهرستانی بدونن که آماده است شکار شه…نگاشو به مانیتور دوخت و گفت : وتو هم وارد این تور میشی…
و بعد با لبخند معنی داری که به اون دوتا زد گفت : اونوقت تور رو به من میسپاری…
متعجب و فکور گفتم : و تو یا مجبورشون می کنی برات کار کنن یا از دور خارجشون می کنی درسته؟
لبخند کجی زد و گفت : درسته…هر چند آخر قصه به همینجا ختم نمیشه…
منظورشو نفهمیدم…ولی کنجکاوی هم نکردم…رفتم سراغ سیستم و همون کارایی رو که گفته بود انجام دادم…منو زیر نظر داشت…آیدی افراد مورد نظرو بهم داد…اولی یه دختر 25 ساله ساکن بند عباس بود…از حرفاش خندم گرفته بود…اگه من پسر بودم حتما شماره رو ازش می گرفتم هرچند الانم گمونم باید ازش بگیرم…باید بگیرم؟
رو کردم به اهورا که رو مبل نشسته بود و به شدت تو لپ تاپش غرق بود و سکوت اتاق رو شکستم : باید ازش شماره بگیرم؟
نگاشو از مانیتور گرفت و گف : اون شماره نمیده؟
ــ چطور مطمئنی؟
ـ دفعات قبل تلاش کردیم نداد اما واسه اینکه شک نکنه تو بخواه ازش
برگشتم سمت مانیتور و همین کارو کردم اما رد کرد…

برگشتم سمت مانیتور و همین کارو کردم اما رد کرد…
یه فکری به سرم زد اما یه جاش می لنگید…
ـ من یه فکری دارم…

اهورا ـ خب؟
ـ من شمارمو بهش میدم
یهو اون دوتا از خنده ترکیدن و اهورا هم پوزخندش از همیشه کش دار تر شد…ولی من همچنان جدی و کمی هم طلبکار نگاشون می کردم…
همون پسر بوره که بعدا فهمیدم اسمش صالحِ گفت : بر فرض محالم که زنگ زد تو میخوای باهاش حرف بزنی؟
لبخند کجی زدم و گفتم : چرا من؟ شما مگه اینجا ماستید؟
همه فقط نگاهم می کردن
ادامه دادم : هدف شما اینه که به این به اصطلاح خانم نزدیک بشوید اگه من شماره بذارم اطمینان میکنه که دنبال دختر بازی و این مسائلم…اونوقت کم کم میشه بهش نزدیک شد.
اهورا دقیقه ای تو چشمام خیره شد…فک کنم میخواست صدق گفتارمو از چشام بخونه… می خواست بدونه هدفم واقعا کمکه یا بهم ریختن نقشه هاش؟ حرفام واقعی بودن اما هدفم تنها انجام کاری که اون خواسته بود نیست…
رو کرد سمت بقیه و گفت : همین کارو می کنیم …شاهد اگه زنگ زد که بعید میدونم این کارو بکنه تو باهاش صحبت کن
رو کرد سمت من و گفت : حواست باشه سوتی ندی!شاید درست نقشه ما نقشه اونم باشه!
من ــ یعنی چی؟
ـ یعنی شاید اون کسی که باهاش چت می کنی مرد باشه..
حالا فهمیدم…خب مث آدم بگو مردونه حرف بزن طرف شک نکنه دیگه!
شماره ای رو که اهورا داده بود هم براش سند کردم اون آفلاین شد…رفتم سراغ آیدی بعدی…یه متخصص قلب و عروق…اونم جراح!
با اخمایی از روی کلافگی گفتم : این اشکال داره.!
هورا هم گویا کلافه شده بود چون گفت : نمی تونی ساکت کارتو بکنی؟
چقدر بیشعوره!حالا اگر هم نپرسم میگه چرا سر خود کاری کردی!
پپوزخند عصبی زدم و گفتم: کاراتون اشکال داره شازده…فک کن من آیدی رو ساختم…متخصص قلب میاد ولگردی تو نت و بعدش هم…دنبال دختر بازیه؟حالا فرض هم که زن باشه حداقل 30 رو داره! اینا همه به کنار اگه سوالای تخصصی ازم پرسیدن چی؟
اخماش حسابی تو هم بود…صالح و شاهد یه ساعتی میشد که رفته بودن…خم شد رو میز و گفت : ببین اگه میخوای بگی خیلی میفهمی و چیزی حالیته بهتره بریزی دور این رفتارا رو…برای تک تک این برنامه ها ساعت ها فکر شده همهء این چیزایی که به عقل ناقص تو رسیده هم بررسی کردیم
تو آیدی رو بساز اما زیاد کاری به کارش نداشته باش.برعکس بقیه اینبار باید اونا بیان سراغت.سوالایی که داری رو میتونی از من یا صالح بپرسی.
صاف ایستاد و ستاشرو تو جیب شلوارش فرو کرد و با نگاه همیشه برنده اش گفت : خسرو میگفت که زبانت عالیه پس دکتره رو ساکن امریکا معرفی کن اونجوری آهن ربا قوی تره.
در ضمن امشبو اینجا میمونی قراره 4 صبح یه کاریو انجام بدی…
ورفت بیرون…
وااااااااااااااای چقدر فک میزنههههه…حالا خوبه یه چی گفتم!اداشو درآوردم:امشب اینجا میمونی!
تا حالا به این مرز از حرص نرسیده بودم…حالا خوبه در مقابل یه عده خلافکارن؛وگرنه می شدم یه شیاد که احساسات بقیه رو بازی می گیره…
تا شب مشغول بودم که گندم صدام کرد و به اتاق مثلا خودم رفتم.از خستگی رو به موت بودم ،بلافاصله خوابم برد…

***
باد لابه لای درخت ها زوزه می کشید…برگ های نیمه خشکی که هنوزم می خواستند تن عریان درخت هارو بپوشونن با حرکت باد لابه لای شاخه ها خش خش می کردند…هوا برام گنگ بود…موقعیتم گنگ بود…صدای گریه میاد…با ترسی یه چرخ دور خودم میزنم…جلو میرم….کمی دورتر سایه ای پیداست….
سایه ی یه زن..! زیر یه درخت بزرگ و مخوف نشسته بود و…ویک گهواره جلوش بود…داره لالایی میخونه….با صدای ظریف و آرومش…کمی جلوتر میرم…لالایی اش بلند تر و جیغ تر میشه…یکم دیگه جلو میرم …تبدیل به زجه شد…بلند بلند…تو تاریک روشنی،بین این درختا چیزی جز همون زن دیده نمیشه…خواستم برم کنارش…زجه هاش گویی نیشتر به قلبم میزد…زن برگشت…با چشمای اشکی و به خون نشسته اشبهم زل زد…پر از خشم…غم…ونفرت…زجه زد:
قااااااااتل….ساحل منو تو کشتــــــی…قاتل تو یه قاتلی…صداش تو مغزم طنین انداز می شد….تو یه قاتلی…بهم نزدیکتر شد…قااااتل…گوشامو گرفتم و فریاد زدم : نـــــــــــــــــــه!!!
با یه جیغ خفه چشمامو باز کردم…سریع تو جام نشستم…با وحشت اطرافو از نظر گذروندم…خدای من…
نفس کشیدنم مشکل بود…خیس عرق بودم…اتاق آبی و قرمز؟
طول کشید تا بفهمم تو عمارت اهورا بودم…یعنی…یعنی خواب بود؟

لباس هام به تنم چسبیده بود…دستی به صورتم کشیدم…هوا گرگ و میش بود…چندتا نفس عمیق کشیدم…چرا منو رها نمی کنید؟یک ساله حتی یه شب خواب آروم نداشتم…من مقصر نیستم…به خدا نیستم…نه فایده نداره…هوا کمه…اکسیژن کمه…با پریشونی پنجره رو بازکردم و خنکای هوا رو به ریه کشیدم…با چشمای بسته…چندبار تکرارش کردم…حالا بهتر شد…اما میدونم این آرامش مقطعیه…حداقل واسه من که اینجوریه!
برای من آرامش فقط به یه معناست…درآغوش کشیدن مرگ و آرمیدن در بستر خاک…ولی الآن نه!
بعد از انتقام مرگ کسانی که مهمانان همیشگی خواب شبانه ی من هستن…با صدایی به خودم اومدم و نگاهمو به حیاط دوختم…ماشین اهورا بود که وارد حیاط شد…این وقت صبح کجا بوده یعنی؟ مگه نگفته با من کار داره؟
اصلا نمیشه از کاراش سر در اورد…پنجره رو بستم و رفتم روی تخت نشستم…که در اتاق کوبیده شد…
ـــ بله؟
در بازشد…گندم بود بایه سینی دستش…
ــ صبح بخیر خانم…آقا گفتن بعد از صرف صبحونه برید باشگاهشون…
فقط نگاش کردم و اونم که انگار منتظر جوابی از من نبود گذاشت رفت.
اخه این خفاشه؟جغده؟چیه من گرفتارش شدم؟کدوم ادم عاقلی 5 صبح صبحونه میخوره؟اما بدم هم نمیومد یکم ورزش کنم…صبر کن ببینم….وااااای در رو هم که قفل نکردم!!!این بی احتیاطی از من بعید بود!!از منی که از باد هم سیلی میخورم…
بی شک خستگی مفرط دیشب عاملش بود…و خواب بی سابقه بعدش…یه چند تا لقمه کوچیک صبحانه خوردم و بلند شدم…رفتم در کمدو زیرو روش کردم…تا یه لباس ورزشی پیدا کردم…شیک بود…مشکی با دوخط نقره ای رو آستینش…شالمو سرم کردم و دو طرفشو عقب بردمو گره زدم…رفتم بیرون…تو خونه پرنده پر نمیزد…فرصت کردم تا با دقت بیشتری کنکاش کنم…کنج های خونه و تابلو هاو جاهایی که امکان وجود دوربین بود رو نگاه کردم…و البته به یه چیزایی هم رسیدم…چندتا دوربین تو ورودی و انتهای راهرو بود…طبقه پایین هم همینطور…یعنی اتاق کنترلش هم تو همین خونه است؟
این چیزا عادی بود…اونم واسه این درجه از کارای غیر قانونی…رفتم تو باغ دیدم اونجا داره میدود…قطرات عرق روی پیشونی بلندش نشسته بود…چه اخمی هم کرده…منو که دید کم کم از حرکت ایستاد و لبخند زد…جلــــــل الخالـــق…من فکر کردم اصلا این توانایی رو نداره!!1قیافه متعجبم رو سریع جمع کردم و اخم کردم…حالا رسیده بود جلوم…همون جور که نفس نفس میزد با اون لبخند کذایی سلام داد…منم پوزخندی زدم و بدون اینکه جواب سلامشو بدم گفتم : اول صبحی چه کارم داری؟
ــ بده میخوام یکم باهم ورزش کنیم؟
ای اون با همت بخوره تو سرت…
ــ آره از بد هم بدتره!
شونه ای بالا انداخت و گفت : گفتم از صبح تا شب پای مانیتوری،شاید خسته بشی…چهارتا فعالیت بکنی
لبخندش هم که گفتن نداره.!از لبش پاک نمیشد…این چشه امروز؟؟اما لحنش زیاد از حد سرد بود…چی فکر کرده؟می خواد منو رنگ کنه؟نیازو؟چجوری میخواد جلوی من که کوهی از سرمام ،سرمای نگاه و کلامشو پنهون کنه؟
پوزخندمو تکرار کردمو رفتم جلو…انگشتموآروم رو سینش زدم و گفتم : ببین آقا گرگه،این کلک هات قدیمی شده…حبهء انگور دیگه گول نمیخوره….بهتره این بازی مسخره اتم تمومش کنی…نه تو بازیگر خوبی هستی نه من ابله ام!…
لبخندش حالا رنگ تمسخر داشت…انگشتمو محکم گرفت و لباشو به گوشم چسبوند…با خونسردی گفت : ببین حبهء انگور! سعی نکن آقا گرگه رو عصبانی کنی چون دودش اول به چشم خودت میره…متوجهی که؟؟
در ضمن…نکنه ؟ آدم حسابت کردم هوا برت داشته؟ اگه دوست داری مثل حیوون باهات برخورد کنم منم حرفی ندارم…بعد عقب کشید وگفت : بیا دنبالم…
مردک گرگ صفت!…واقعا هم گرگ بودن بهش میاد!به همون اندازه دریده و زشت و وحشیه!
ناچارا دنبالش رفتم…

نا چارا دنبالش راه افتادم…ورودی باشگاهش یه در تو ضلع غربی حیاط بود…یه در متوسط که که با باز شدنش اصلا نمیتونستم از قبل تصور کنم پشتش چیه!!!تقریبا دوبرابر باشگاه یلای خسرو بود…از هر وسیله ای هم که بشه بهش فکر کرد داخلش داشت…اون رفت سمت وسایل بدنسازی.منم دیدم اینجا وایسم فایده ای نداره،رفتم سمت کیسه بوکس…دستکشاشم پیدا کردمو پوشیدم…یکم بزرگ بودن به دستم…معلومه…دست اون هیولا کجا،دست من کجااااا؟؟
شروع کردم به مشت زدن به کیسه…با دقت و قدرت ضربه میزدم…نگاهشو همونطور که وزنه دستش بود رو حس میکردم…حتما انتظارشو نداشته…یکی با ضربه مضاعف زدم که کیسه عقب تر رفت و با قدرت برگشت طرفم….قبل از اینکه سرمو داغون کنه با آرنجم متوقفش کردم…با صدای دست زدنش از حرکت ایستادمو برگشتم طرفش…تقریبا سه قدمیم ایستاده بود…کامل برگشتم و منتظر نگاش کردم که گفت : با اون حرصی که تو می زدی فک کنمیه حریف واقعی بیشتر به دردت بخوره….
پوزخندی زدم و گفتم : این یعنی دعوت به مبارزه؟؟
اونم پوزخند زد و همونطور که سرتا پامو از نظر میگذروند گفت : هرچند اسمتو حریف نمیشه گذاشت ولی برای دست گرمی ای بدک نیست…
آب دهنمو نامحسوس قورت دادم…میخواستم بگم: آخه هرکول مشتای من و مشتای تو؟؟ یعنی حرفیه؟ الان میزنه فکمو میاره پایین…اما خب…منم همین شانسو دارم…مردک قاچاقچی…
اونم دستکش دست کردو رو بروی هم ایستادیم…با حرکت سرو ابروش با یه پوزخند مسخره اشاره کرد:بیا جلو…
منم نامردی نکردم یه مشت جانانه نثارش کردم که البته جاخالی داد!شروع شد…
یکی اون میزد یکی من… خیلی هم رو قائده نبود…بیشتر هم جا خالی میدادیم…دیدم خیلی لاکپشتی دارم پیش میرمیکی محکم زدم تو صورتش…اونم سریع صورتشو برگردوندوبا قدرت زد تو شکمم…واااای خدااااا….با اینکه معدم چسبید به نخاعم ،کم نیاوردم و از رو زمین بلند شدم…دستکش هارو کندم و یه حرکت کاراته روش پیاده کردم…چون جا خورده بود افتاد رو زمین…پریدم بالا یه چرخش جانانه زدم تا با پا بکوبم تو صورتش که…
لامصببا دست پامو تو هوا چرخوند و به سرعت پرتم کرد رو زمین…عوضی چه زوری هم داره…لعنتــــــــــی پام داغـــــــــــون شد…بازم کم نیاوردم و بلند شدم که گوشیش یه تک خورد…
بعد یه مکث کوتاه بالاخره نطقش وا شد : تقلب که کردی…ناجوانمردانه هم که مبارزه می کنی…آلان خوبه بزنم پلاتین لازمت کنم؟
من ـ باید با کسی جوانمردانه مبارزه کرد که بویی از مروت برده باشه نه تو…
در کمال ناباوری نیشخندی زدو و حولشو برداشت…همونطور که می رفت گفت :آره تو خوبی!!
فکر می کنید چش شده؟یعنی دیشب چی زده آثارش از صبح تا حالا مشمول من بیچاره میشه؟
بعد از اینکه یه دوش گرفتم با دستور برج زهرماربرگشتم ویلای خسرو…سلول اولم!…
اونم بعد از یه استقبال گرررررم و کلی سوال پیچ شدن گذاشت یه نفس راحت بکشم!
حالا که پامو گذاشتم تو اتاقم می بینم همچین بد هم نیست…نمی گم توش احساس امنیت می کنم اما از عمارت اهورا قابل تحمل تره…تا نشستم رو تخت یهو یادم افتاد…اوه چطور یادم نبود؟سریع رفتم لپ تاپمو آوردم و گذاشتم رو تخت…قفل در رو چک کردمو دستی به صورت هم به سرو صورتم کشیدم…تا آنلاین شدم،ارتباط تصویری برقرار شد…لبخند آرومی زدم و سلام کردم…هردوشون با روی باز جوابمو دادن…این بار پر انرژی گفتم :دو مرغ عشقمون چطورن؟روزگار بر وفق مراده؟
عمو داریوش گفت : دختر امون بده ما هم یه چیزی بگیم…خوبیم تو خودت چطوری؟؟
هیچ وقت نخواستم بفهمن چقدر داغونم اما به روشون لبخند زدم و گفتم :خوب یا بدش مهم نیست…مهم اینه که میگذره دکی جون…
اینبار لاله جون گفت : دخترم امروز که دیر کردی گفتم حتما مشکلی برات پیش اومده…اتفاق جدیدی افتاده؟
به محبتش لبخند ملایمی زدم…لبخندی که واقعا لبخند بود…به پاس محبت بی چشمداشت این دو فرشته…
ــ اتفاق که افتاده ولی جدید نیست لاله جون…مثل همیشه ….زندگی من همیشه قمر در عقربه…سکوت چند ثانیه ای ایجاد شد که عمو داریوش با سوالش شکستش:نیاز داروهاتو سر وقت مصرف میکنی؟
مصرف میکردم؟ آره ولی فقط آرامبخش هاشو…
لبخندی زدمو گفتم : شما نگران من نباشین…راستی دکی جون ، مذرعه در چه حاله؟اونم با تبسمی گفت : سلام میرسونه تقریبا برداشت نزدیکه…
لاله جون ادامهء صحبتشو گرفت : نیاز امسال خیلی خوشه ها پر باره …حتی از تمام مذرعه های ان طرفا بیشتر!!
محزون اما با لبخند گفتم : کاش میشد پیشتون باشم…اما حالا که نیستم همینکه صداتونو میشنوم برام کافیه…عمو امسال خسیس بازی در نیاری ها…چند تا کارگر درست و حسابی بگیر لاله جونم خسته نکن…
لاله جونم غر زد : راست میگه دیگه داریوش!
عمون هم با خنده گفت : بلا برده!ببین میتونی مارو دعوا بدی یا نه!!!

میدونستم بخاطر منه…دعواهای نمایشیشون…شوخی هاشون…منم اونقدر بهشون مدیون بودم که برای قدر دانی از این اسطوره های لطف، لبخند و شادی رو هر چند نمایشی نشونشون بدم…هرچند وقتی باهاشون حرف میزدم دقایقی از اطرافم غافل میشدم و خودمو کنارشون حس میکردم…
عمو داریوش روانشناس بود…از همون اوایلی که بی خبری و غفلت از زندگی اومد سراغم بهم کمک کرد…اونم به اصرار شادی زن خسرو…زن خوبی بود و به اجبار همسر خسرو شده بود…با وجود سردی کلام و نگاهش همیشه هوای منو داشت…و تقریبا از من در مقابل خسرو حمایت میکرد…و وقتی شرایط بد روحیمو دید…منو برد شمال…پیش این زن و مرد که فقط شادی میشناختشون…نمیدونم داستانو براشون چجوری تعریف کرد که در مورد حال بد من سوالی نکردن…در عین حال که به نظر میرسه از همه چیز آگاهن…اما وقتی شادی از دنیا رفت ،شمال رفتن من به بار دوم کشیده نشد…اما ارتباطمو باهاشون قطع نکردم…ماهی یک بار باهاشون در تماس بودم…کاملا مخفیانه…چون نمیخواستم خسرو بهشون آسیبی برسونه…به هرکسی که نزدیک بشم اون آشغال ازشون ابزاری می سازه برای سوءاستفاده از من…
مکالمه مون داشت طولانی میشد…
ــ مثل اینکه وقت رو به اتمامه پزشک فراری از تمدن
لبخندی زد وبا صدایی که پر بود از کپسول های حاوی آرامش گفت :نیاز جان ! دخترم…زندگی مثل شعله است و شمع عمر…شعلهء زندگی شمع رو میسوزونه اما درخششی باقی میذاره که میتونه گرمادهنده و منور یه عالمه دل سنگی و سرد باشه….مواظب باش و ببین فیتیلهء عمرت واسه چی میسوزه…
آهی کشیدمو چیزی نگفتم…خداحافظی که کردیم…سینم ازسنگی حرف عمو داریوش به درد اومد…
منظورشو از منو دل های سرد و یخ زده نفهمیدم اما دربارهء شمع عمر…
عمر من فقط برای انتقام میسوزه…شعلهء عمر من فقط و فقط دست مایهء اهداف پلید اطرافیانم میشه…
واسه سوزون فرصت های بقیه برای زندگی کردن…کاش زودتر بسوزم و آب بشم…همین و بس…

تقریبا دو هفته از قرداد نانوشتهء بیگاری کشیدن اهورا از من گذشته بود…دوسه روز در هفته میرم ویلاش و با اشخاص مورد نظرش چت می کردم…نازی همون گنده خلافکاره داره یه حرکتایی میزنه…یه چیزایی درباره کمپین و این جور مزخرفات میگه…مثلا میخواد امیر بچه مثبت که من باشم(!!!!)رو بکشونه داخل همین کمپین…که منم با البته دارم کشیده میشم!!البته هنو تماسی نگرفته…برای من که فرقی نداره…فقط و فقط چیزی که برام در الویته سر در آوردن از کارای اهوراست…چندرو پیش هم مجبور شدم با دعوا و تهدید دوربینای یه خونه حوالیه تهران پارسو هک کنم…حتی نگفت واسه چی اینکارو میکنه؟؟
منم چه انتظاراتی دارما!!!
چیزی که به شدت گیجم میکنه رفتارای عجیب خسرو و اهوراست…مهمونای جدیدشون….رفت و آمدهای مکرر اهورا به ویلای خسرو و حضور معما گونه اون دو نفر،صالح و شاهد..در اینجا…
و اما عجیبتر از همهء اینا اینکه دیشب یه فرکانس خیـــلی قوی تو ویلا کشف کردم!…خیلی پپیشرفته بود و امکان رمز گشایی یا مکان یابیش وجود نداشت…اونم با امکانات محدود من…شک داشتم مال خسرو و دارو دستش باشه…یه جورایی یه فرکانس جست وجوگر بود…دنبال چی بود رو نمیدونم اما باید سر دربیارم تا ساعت 3 صبح سعی کردم هکش کنم اما نشد…سابقه نداشت تا حالا!!
صبح از شدت تشنگی بیدار شدم…باید با تموم خستگی که داشتم میرفتم خونه اهورا…اومدم موهامو باز کنم که دیدم به شدت داخل گوشواره ام گیر کرده…مجبور شدم گوشواره رو دربیارم و موهامو آزاد کنم…خواستم دوباره بکنمش تو گوشم که…مکثی کردم…با شک پشتشو برگردونم …خدای من این…اینکه…
*******
داخل اتاق کامپیوتر یکم با نازی حرف زدم…کار بی نهایت کسل کننده ای بود…بجای امیر،ترانه،دکتر شفیعی…اوضاعیه به خدا!!شدم چند شخصیته!البته اگه خودمو یه شخصیت بدونم که نمیدونم!
اهورا اومد بالا سرم…
ــ حرکتی نکرده؟
سرمو به علامت نفی تکون دادم…
همونطور که به مانیتور خیره بود گفت : ایمیلش رو هک کن…
من ــ چی؟؟
نگاهم کرد و گفت : گفتم هکش کن!
ـ ولی ریسک این کار خیلی بالاست…مطمئنا اوناهم تدابیر امنیتی بالایی دارن…
ــ خودم همهء اینا رو میدونم …فقط کاری رو که میگم بکن…باید سر دربیارم دیگه با کیا در ارتباطه…
ایستادمو مشکوک نگاهش کردم:
ــ بگو میخوام بدونم با خسرو در ارتباطه یا نه!
اخماشو کشید تا هم تا تعجبی رو که تو صورتش بود مخفی کنه…با پوزخند ادامه دادم : این دم و دستگاه ، این همه نیرو،استفاده از من …نگو که واسه نابود کردن خسرو نبوده!!
با نیشخند تحقیر آمیزی گفت:کمتر فیلمای پلیسی نگاه کن جوجه!چقدر نشستی به تیکه های ناقص این پازل نگاه کردی که اینجوری از آب دراومده؟میخوای بگی مثلا من خیلی حالیمه؟
و خواست بره که با صدای محکم و رسا گفتم: اون فرکانس چی آقای هوش و ذکاوت…دیشب اومدی دنبال چی؟نکنه رمز گشایی قفل در اتاق خسرو؟
اشاره ای به اون دوتا که چماشون بین ما در گردش بود کردم و گفتم : نکنه با کمک اینا دوربینارو هک کردی؟
میبینی آقا گرگه؟پازل کامله…راستی این مال تو نیست؟ و شنودکوچکی که تو گوشوارم جاساز شده بود رو از جیب مانتوم درآوردم و نشونش دادم…اخماشو حفظ کرده بود…منتظر بودم یه حرفی بزنه…اگه قصدش نابودی خسرو باشه چرا کمکش نکنم؟نگاهی به پشتم انداخت…اومدم برگردم که یه دفعه…
بوی تندی تو بینیم پیچید…سرم سوت کشید و چشمام سیاهی رفت…و من بودم و تاریکی و سیاهی مطلق…

نفس کشیدن برام مشکل شده بود…داغِ داغ بودم واز این حرارت گلوم به شدت می سوخت…نمیدونم شایدم از تشنگی بود…به سختی لای پلکامو باز کردم…اولش تار می دیدم اما کم کم شفاف شد…اولین چیزی که به چشمم خورد سفیدی مطلق بود!!وتنها یک لامپ مهتابی که بالای سرم قرار داشت…سرمو با دردی که داشت به سختی چرخوندم….هیچ چیز…اتاق خالی بود!!فقط و فقط یک در دیده میشد….با تعجب به اطرافم نگاه میکردم…دستمو تکیه گاه بدنم کردم و ایستادم…سعی کردم بیاد بیارم اینجا چه کار می کنم…تا اونجایی که یادم میاد،خونهء…خونهء اهورا بودم…بعدش….واااااای!!!حتما کار اهوراست…عوضی!..رفتم سمت درو محکم با مشت زدم روش…
ــ آهاااای…با توام!بیا این درو باز کن…منو برا چی آوردی اینجاااا؟؟آهااااای مهنـــــدس…قاچاقچی بزرگـــ
چهار گوشه سقف رو از نظر گذروندم…درست حدس زده بودم…اتاق مجهز به دوربینه…خون خونمو میخورد…جالب این بود لباسام همون بود و جالب تر شالمم مرتب بود!!
زل زدم تو لنز دوربین و انگشت اشارمو گرفتم سمتش : همین الآن بیا این درو باز کن و گرنه بد میبینی اهورا خان!
خدایا چه کار کنم؟رفتم رو همون تخت سفید زشت نشستم…یعنی هدفش از این کار چیه؟
با صدای چرخش کلید تو قفل از جا پریدم…ولی با دیدن شخص روبه روم رسما قالب تهی کردم!!
یا جد سادات.!.این دیگه کیه؟؟آب دهنمو با زحمت قورت دادم…
خانمی با لباس فرم نیروی انتظامی جلو در با یه نگاه نه چندان دوستانه ایستاده بود…بگم وحشت نکردم دروغ گفتم عین چی!!
با صدای بیا بیرونش به خودم اومدم…سعی کردم به خودم مسلط باشم…آروم باش نیاز…تو که کاری نکردی!!!آره جون خودم…ولی اینا که از من مدرکی ندارن…انگار یه خورده جون گرفتم…رفتم سمتش که چشمامو بست!!
ــ اِ چه کار می کنی؟چرا چشمامو می بندی؟
ـ حرف نباشه!!تازه باید دست بندم بزنم دستات…
خلاصه بعدش منو خفت کش کرد سمت جایی که نمیدونم کجاست!!صدای خاصی اطراف به گوش نمی رسید…جز یه همهمه نامفهوم…منم هی غر میزدم آرومتر روانی!دستم کند شد…مگه از تیمارستان فرار کردی؟
ولی اون کامــــلا بی توجه راه خودشو رفت…دستمو کشید و نگهم داشت…بعد صدای تق تق در زدن اومد…
بعد باهم رفتیم تو…منو نشوند جایی و خودشو رفت!!حالا من هم دستام بسته است هم چشمام!!آخه این خواهر برادرای نیروی انتظامی عقل تو سر مبارکشون وجود نداره؟
دستامو مشت کرده بودم و گذاشته بودم رو پام…از استرس یخ کرده بودم…کمی هم گیجی اون ماده بیهوش کننده تو سرم بود و گنگی اینکه من چرا اینجام؟ چرا اینا پلیسن؟ لعنتی یعنی چه اتفاقی داره اطرافم میوفته؟؟
دوباره صدای در و قدم هایی محکم که گویا به من نزدیک می شد…بی حرکت ایستاده بودم اما نفس هام تند و ضربان قلبم بی شمار بود…حتی قدرت اینکه بپرسم کیه رو نداشتم…دستش که روی گره چشبند نشست رو حس کردم و بعدش…روبه روم یه میز و صندلی رو دیدم که تنهای اجزای اتاق بودن…اتاقی با دیوارای سبز کمرنگ…و در آخر مردی که با لباس سبز رنگ پلیس روبه روم ایستاد…با دقت نگاش کردم…همراه با اخم…اما…یه دفعه خشکم زد…من این ترکیب چهر رو یه جای دیگه هم دیده بودم…این چشمای پر از نفرنت و غرور و این لبخند کج رو…یعنی دونفر چقدر می تونن شبیه باشن؟
این سرگرده کپی برابر اصل اهورا بود!!!اینقدر که اگه عکس سیاه سفید ازشون کنار هم میگرفتی قابل تشخیص نبودن!
سرگرده پوست سفید و چشمای طوسی تیره داشت…برعکس اهورا که برنز بود و با چشمای عسلی…با صداش به خودم اومدم : تموم شد؟؟
خدای من!!صداهاشونم با هم مو نمیزد!یعنی یعنی این اهوراست؟؟
پوزخندی زد و گفت : زیاد به مغزت فشار نیار…خودمم
گلوم که خشک بود دیگه یه چیکه آب هم نداشت…نبضم ضعیف می زد و در عرض چند دقیقه مغزم خاموش شد…تو خلاء دست و پا میزدم…آ…آخه مگه میشه؟؟
خداااااای من!!!با احساس سردی قطرات آب روی پوستم به خودم اومدم…تند تند نفس می کشیدم…
اهورا…نه نه…سرگرد خنثی نگاهم میکرد…دستمال کاغذی به سمتم گرفت….دستای لرزونمو جلو کشیدم و دستمالو گرفتم…صورتم رو خشک کردم…
با شک و تحیر دوباره نگاهمو بهش انداختم…برام همه چیز روشن شده بود…اما درکش برام مشکل بود…
نشست رو صندلی و گفت : اگه حالت بهتره سوالامو شروع کنم…
یعنی نمیخواد هیچ توضیحی بده؟….نمیخواد منو از شکی که انقدر بی رحمانه بهم وارد کرده نجات بده؟؟؟
حس می کردم با یه آدم غریبه طرفم…برای قید سوالات توی ذهنمو زدم و گذاشت اون اول بپرسه…دلم میخواست برسم اینطور که از ظواهر امر پیداست تو همه چیزو میدونی دیگه سوال ردن معنی نداره!

بی حرف سرمو به معنای موافقت تکون دادم…نمیدونم احساس شکست بود یا هر چیز دیگه اما خودمو در مقابل این ادم بازنده می دیدم…این آدمی که روبه رو نشسته بود اون اهورای کثیف نبود!!یعنی در ظاهر بود ولی در باطن…یعنی در اصل اصلا نمیدونستم کی بود…چه حرفایی که بهش نزدم!!!یعنی تمام این مدت تو ماموریت بوده؟چجوری نزدیک دوماه با یه شخصیت کاذب برخورد داشتم؟
سکوت طولانی بینمون رو شکست و با صدای رسا و جدیش گفت : خانم نیاز نادری!…بهتر نیست از زل زدن به من دست بردارید و برید سر اصل مطلب؟
اخمام رفت تو هم…بازم یه گند دیگه!!ولی دست خودم نبود…اما اگه فکر کنه به هر دلیلی غیر از تعجب بهش زل زدم خیلی احمق تشریف داره!!
سعی کردم از موضع قدرت باهاش برخورد کنم…حقیقتش هم همینه نیاز…تو چیزی برای از دست دادن نداری…
زل زدم تو چشمای خاکستری وحشیش و گفتم : من چی باید بگم جناب رگرد؟در صورتی که هنوز نمیدونم دور و برم چه خبره؟؟
نگاهشو به میز دوخت و گفت : میشه گفت حق داری اما فعلا این منم که باید بدونم اطرافم چه خبره…
یه تای ابرومو بالا فرستادم و گفتم : متوجه منظورتون نمیشم؟!
دستاشو توهم حلقه کرد و گفت : می خوام همه چیزو بگی…از اول..چطوری کارتو با پدرت شروع کردی؟
پوزخندی زدم و گفتم : خسرو پدر من نیست!!!چطوره از اینجا شروع کنم؟
متعجب سرشو تکون دادو گره ابروهاش و کنجکاوی نگاهش بیانگر تحیّرش بود…و حالا من باید توضیح می دادم…باید شرح میدادم گذشته ای رو که تلخ تراز اسپرسو بود…یاآوری چیزهای تلخ که مثل نوشیدن جام زهره…تلخ و کشنده…

یادآوری خاطرات تلخ همیشه و همیشه رنگ و بویی از زجر داره…واز این اصل گریزی نیست…و من در همچین موقعیتی قرار داشتم که ناچار به مرور خاطراتی بودم که گذشته امو به یه داستان وحشتناک بدل میکنن…گذشته ای که حاصل دست تقدیر نفرین شدم بود….
نگاهمو به دستام دوختمو نفس عمیقی کشیدم…روحم پرواز کرد به گذشته ای دور اما نزدیک…گذشته ای که سراسر از احساس تهی بود…گذشته ای که بر خلاف انتظار سرنوشت کوتاهی از عمر منو در برگرفته بود :
_ چشم که باز کردم خودمو تو یه اتاق متروک و درهم برهم دیدم…دیوارای سیاهی داشت و تنها یه موکت خاکستری چرک کفشو پوشونده بود…اون لحظه تو اون شرایط خالی بودم از هر حسی…از هرچیزی تهی بودم…نمیدونستم کیم؟…چیم؟…کجام؟…هیچی یادم نمیومد…دستم شکسته بود و زخمای بی شماری که رو صورت و بدنم به چشم میخورد نوید اتفاقات خوبی رو نمیداد…به سختی از جام بلند شدم و رفتم سمت در…چند بار به در کوبیدم و خواستم یکی بیاد و درو باز و کنه…تا اینکه یه زن در رو به روم باز کرد…لباس های شیک و مارکدار و در عین حال سنگین و پوشیدش اولین چیزی بود که توجه آدمو جلب می کرد و البته زیبایی فطری که داشت…یه زن با چهره کاملا شرقی…اما صورت خشک و بی حالتی داشت…بعد ها فهمیدم اسمش شادیه…سنشم زیاد نبود…بیرون که رفتم از دیدن خونه وحشت کردم. یه خونهء متروک و درب و داغون بود که بوی نم ونای خفه کننده ای فضاشو پوشونده بود…موش های زشت و سیاه از در ودیوار خونه بالا می رفتن…شادی هیچ حرفی نمیزد…با ترس چشم از اون همه کثیفی گرفتم و بهش دوختم، با لرزش و لکنت پرسیدم :این…جا کجا ست؟ تو کی هستی؟ من کیم؟….اما جوابی نگرفتم…ترسم بیشتر و بیشتر میشد….اینبار جلوشو گرفتمو با داد گفتم : چرا حرف نمیزنی؟ لعنتی من کیم؟چه بلایی سرم اومده؟ تو این خرابه چه کار میکنم؟
بالاخره زبون باز کرد و با چشمای سیاهش که از سردیشون یخ میزدی گفت : جواب سوالات پیش من نیست فقط برو خدارو شکر کن الان زنده ای…وظیفه من این بود تاحالا مواظبت باشم حالا باید بری پیش بالاتری ها…زل زد تو چشمام و بعد نگاشو پایین کشید و گفت :خسرو…

وحشتم دوچندان شد…از اینکه این زن آشنا نیست…از اینکه اونم منو نمیشناسه…از اینکه باید با ادم جدیدی به نام خسرو آشنا بشم…از اینکه این یکی اسم هم برام آشنا نبود…مجهول پشت مجهول…باهمون ترس و لرز گفتم : خسرو دیگه کیه؟
_ بزودی میفهمی راه بیفت…
با چشمای درشت شده گفتم : من…من هیچ جا نمیام…من تورو نمیشناسم…
مستقیم نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه گفت : خیلی خوب،پس میخوای تو این آشغالدونی بمونی؟ این حرفش باعث شد یه نگاه با انزجار به اطرافم بندازم…
_ به من نگاه کن…
همون کارو کردم…
_ من همونیم که جونتو نجات دادم فعلا هم غیر ازمن کسی رو نمیشناسی پس بهتر نیست بامن بیای؟
دوباره نگاهی به اطراف کردم…چاره ای نداشتم جز اینکه کاری که میگه رو انجام بدم…تسلیم شدم…واشکام شروع به شستن صورت پر از زخمم کردن…وحشتم قابل وصف نبود…کم کم داشتم از حالت گیجی بیرون میومدم…ریز و آروم هق هق می کردم…و نمیدونستم این سرمایی که به تدریج داره وجودمو پر میکنه از وحشته یا ناامیدی؟جسم ضعیف و بی جونمو کشید تو ماشین و خودشم کنارم نشست…و راننده حرکت کرد…کم کم فاصله گرفتیم…از اون خیابون ها و ادم هاش…و ماشین های سادش…جالب اینجا بود،یه حس شناخت نسبت به بعضی از خیابون ها داشتم…اما درکش برام مبهم بود…
روبه روی درب بزرگی ایستاد و منم مثل ربات پیاده شدم…رفت جلوی یه در که یک مردی درشت هیکل جلوش ایستاده بود.اون اطلاع داد و من با فشار کوتاهی که شادی به کمرم وارد کرد از گیجی بیرون اومدم و اروم رفتم داخل…مرد شیک پوشی وسط اتاق ایستاده بود و با یه لبخند محو نگاهم می کرد…همونجا ایستادم و باکنجکاوی بهش خیره شدم.برخلاف لبخندش نگاهش دوستانه نشون نمی داد…با صداش بهش چشم دوختم…
_حالت چطوره نیاز جان؟
با تعجب نگاش کردم…گفت نیاز؟یعنی اسم من نیازه؟اون ادامه داد : دخترم بعد از اون تصادف فکر کردم از دستت دادم و خواست بغلم کنه که کنار کشیدم…گفت دخترم،یعنی چی؟
_شما کی هستید؟نکنه….نکنه تو پدر منی؟
انگار کلمه ی پدر شعله های آتشی را در چشماش به نمایش گذاشت…با پوزخند آشکاری گفت : نه…پدر تو یه آدم پَستِ که تو خیابونای پر از گرگ این شهر خراب شده ولت کرده…سیگاری روشن کرد و گفت : نیاز،اونا ولت کردن…پدرت…مادرت…خانوادت…وقتی 12سالت بود فروختنت به یه دلال آدم…اونم تا میتونست ازت کارکشید…تویکی از معاملاتی که برای اون دلاله انجام میدادی دیدمت…برام خیلی سنگین بود که دختر نازی مثل تورو تو این وضعیت ببینم پس با مقدار زیادی پول خریدمت…
خریدمت…خریدمت…این کلمه مدام تو ذهنم اکو میشد…معامله…فرختنت…دلال…سیل اشکام صورتمو خیس کرده بود ولی از شدت حیرت و شُک حرفی نمیتونستم بزنم…خسرو متوجه شد و نشوندم رو کاناپه…لیوان آبی ریخت و دستم داد:تو الان 6 ساله پیش منی…2ماه پیش که داشتی از دانشگاه برمی گشتی تصادف کردی و متاسفانه…مکثی کرد:حافظتو از دست دادی!!!!!

از شدت شکی که حرفش بهم وارد کرد لرزی به تنم رفت…از شدت برخورد با حقیقت…درست مثل اینکه سوار ماشینی باشی که با حدااکثر سرعت با دیواری بتنی برخورد کنه…اونقدر شکه بودم که حتی به ذهنم نرسید پس با این اوصاف تو اون خونه متروکه چه کار میکردم؟…
به پلیس بی نام نشان که خیره به من بود و موشکافانه نگام میکرد چشم دوختم و ادامه دادم : بعد از اون ماجرا حدود 3 ماه در افسردگی کامل به سر می بردم…از بی مهری خانوادم از سرنوشت تلخم از محبت خسرو که به نظرم ترحمی بیش نبود و بدتر از همه از دست دادن حافظم …
خواستم ادامه بدم که نگاهم به چشمای خشمگینش افتاد…
کلمه تو دهانم ماسید…که خودش به حرف اومد:تموم نشد خانم نیاز نادری؟
جا خوردم؟تموم بشه؟اما…
این بار با صدای بلند تری گفت:
_کجای من شبیه احمق هاست؟عصبانی تر روی میز کوبید و گفت : فکر کردی داستان احمقانه ات رو باور میکنم؟
دهنم از تعجب باز مونده بود…اون اون فکر میکرد من دروغ میگم…هه…
اینبار من با نگاه جدی چشم توچشم روبهش گفتم : ببینید اقای محترم…نمیدونم سرگردهستی یا سروان…یا هر سمت دیگه ای!!من تمام چیزهایی رو که میدونستم با صداقت تمام و با جزییات براتون گفتم…اما اینا فقط گوشه ای از به قول شما نظامی ها اظهارات من بود…نگامو گرفتم و گفتم هر چند اگه شما گوشی برای شنیدن ندارید…بسیار خب،منم چیزی برای از دست دادن ندارم….
صدای خشمگین و لرزونش قلبمو فرو ریخت و باعث شد به سرعت نگاهش کنم …
_معلومه که تو چیزی برای از دست دادن نداری…کسی اسلحه رو یه نوزاد معصوم میکشه معلومه که آدم بی وجودیه…
اینبار تمام وجودم فرو ریخت…پس اونم میدونه…ساحل و مرگ معصومانه اشو…اما اینطور که ظواهر امر نشون میده داستانی که اون شنیده با واقعیت زمین تا آسمون فرق داره…شیطان قصه ای که اون میگه منم ودر داستان واقعی خسرو…بدنم از این تصور که من این کارو کرده باشم بی حس شد و چشمامو روی هم فشردم…
کاش زودتر این بازجویی کذایی تموم میشد…

“راوی سوم شخص”

درفضای کوچک اتاق احساسات منفی موج میزد…یک طرف میز کوچیک قهوه ای رنگ ادارهء آگاهی نیاز نشسته بود و تن نحیف و زجر کشیده اش به سختی درد یادآوری اون صحنه ی دردناک رو متحمل میشد…با صورتی که رنگ به آن نمانده بود و دستانی که لرزش مشهودشان خبر از حال دگرگون صاحبش میداد…
و طرف دیگر میز…مردی بود به سان شیری نر که غرش کنان گویی طعمهء خویش را در مقابل می دید…اون نیز می لرزید اما از شدت انزجار…اون نیز پلک برهم میفشرد …اوهم از درد…از زجر…و از تصور آن صحنه دلخراش…و رجز خوانی دختری که با اینکه از نظر او خلافکاری پست بیشتر نبود با اقتدار از حق خویش سخن میگفت…سعی میکرد تا برخشمش غلبه کند اما هرچه میکرد نمیشد…وجود مردانه اش نمیتوانست تحمل کند دختری که به زعم او از هیچ خلافی روی گردان نبود با داستانی از پیش ساخته شده در پی گول زدن او باشد…نیازکه بالاخره از شر تصاویر آزار دهنده ای که از مقابل چشمانش در حال عبور بودند رها شد ، چشم گشود و با لرزشی در صدایش گفت : شما جریان ساحلو میدونید؟ سرگرد دلش میخواست فریاد بزند: نام اونو به زبونت نیار اما خودشو کنترل کرد و تنها باخشم غرید : چیه؟دنبال قصهء جدیدی واسه لاپوشونی کارات میگردی؟
این بار نیاز رنجش عظیمی را در قلبش احساس کرد…به راستی گویی درآن لحظه قلب هزاران بار بند خورده اش برای بار هزار و یکم فرو ریخت…با همان رنجشی که تنفس را برایش مشکل کرده بود در چشمان ستیزه جوی سرگرد نگاه کرد و با صدایی که از هر زمان دیگری خسته تر می نمود گفت : من…من نمیدونم شما از اون ماجرا یا درمورد من چی میدونید اما…نفس نداشت…هوا را به سختی بلعید:اما اگه میخوای حقیقت رو بشنوید بهم فرصت بده همه چیز رو بگم…اونوقت میتونی تصمیم بگیری که باور کنی یا نه…آنقدر آشفته بود که ضمیر مفرد و جمع را نمیتوانست از هم تمیز دهد…
گویی حسی که بعد از این همه وقت در کلام نیازبوجود امده بود و ان هم ریشه در غم و خستگی عظیم وجودش داشت کمی سرگرد را نرم تر کرد…تا انجا که دستی به صورت و چشمانش کشید و دوباره مقابل نیاز نشست…ونیاز اینبار نه برای اینکه مجبور بود و نه برای خشم افسر بازجویش…بلکه بخاطر رهایی از سنگینی که حس قاتل بودن ان هم قتل ساحل بر روحش وارد آورده بود دهان باز کرد که باز هم از آن گذشته شوم بگوید…

“نیاز”

با فشاری که به قلبم و ذهنم وارد کردم افسارشون رو در دست گرفتم و سعی کردم با نظم دادن به افکارم بدون در نظر گرفتن این همه فشار به مرور خاطراتم ادامه بدم…اما قبل از شروع روبه چشمای ظغیانگرش گفتم :میدونم که میخوای اصل مطلبو بشنوی اما حالا که قراره این سرگذشت نفرت انگیزو تعریف کنم بذار تمام و کمال بگم…اونم اعتراضی نکرد…
_ باتمام غم و نفرتی که از خانوادم داشتم اما با خودم فکر میکردم شاید اگه حافظمو از دست نداده بودم امکان داشت یه فرصت دیگه بهشون بدم…وقتی وضع جسمانیم خوب شد به گفتهء خسرو به دانشگاه رفتم…
مطالب مربوطه کاملا یادم بود چطوریشو نمیدونم…اما بود…از همهء همسن و سال هام کوچکتر بودم.خسرو می گفت تو دوران ابتدایی سه سالو جهشی خوندم…و این موضوع و درکنارش اینکه رشتم کامپیوتر بود و در اون موفق به حساب میومد این سوال رو برام بوجود میاورد که امکان داره دختری با خانواده ای که از سطح اجتماعی و فرهنگی خیلی پایینی برخوردار بودن به همچین جایگاهی برسه؟
درمورد رشته ام هم حتی نمیدونستم بهش علاقه دارم یا نه؟
گلوم خشک شده بود و با وجود اینکه دوست نداشتم چیزی ازش بخوام به اجبار گفتم:میشه یکم آب بهم بدی؟
گفت یه سریاز یه آب معدنی و لیوان آورد آبو که خوردم ادامه دادم :تو این مدت بیشتر تو اتاقم بودم
اما بعضی شب ها متوجه می شدم که خسرو مهمونی داره برخلاف روز اول کاملا سرد و خشک برخورد میکرد…کم کم متوجه تفاوت ها می شدم…تعداد کثیر دوربین ها ….اون همه نگهبان قلچماغ که سرتاسر ویلا بودند و نکتهء اصلی وقتی بود که برای انجام یکی از پروژه های دانشگاه میخواستم فایلی رو برای استادم ایمیل کنم که با دیوارهء حفاظتی محکمی که دیوار آتشین نام داشت روبه رو شدم…دستام ناخودآگاه روی کیبورد حرکت می کرد و ذهنم پسوردهای مختلف رو مقابل چشمانم ردیف می کرد…و بعد از مدتی فهمیدم که مربوط دوربین ها و قفل های مرکزی خونه است…و با این واقعیت روبه رو شدم که در واقع من این دیوار و هک کردم…ساعت ها به صفحه مانیتور خیره بودم…عاقبت هم با این تفسیر که شانسی بوده یا نهایتا حاصل تدریسای عالی استاده این سوال سمجو که چطور تونستم این کارو بکنم از ذهنم خارج کردم…اما موضوع به همین جا ختم نشد چند شب بعد دوباره و از سر کنجکاوی یا برای آزمایش خودم این کارو تکرار کردم و با وجود قفل ها و رموز جدید این باره موفق شدم دیگه مطمئن بودم یه چیزی فراتر از یه استعداد معمولی وجود داره!عجیب تر از توانای من این همه تلاش واسه ایمن سازی این خونه بود و عجیب ترش قسمت زیر زمین خونه بود…البته نه طبقهء 1 – بلکه طبقه –2
طبقه زیرین به ظاهر زیر زمین و باشگاه و استخر…

طبقه زیرینِ به ظاهر زیر زمین و باشگاه و استخر…
برام عجیب بود که این طبقه به چه دردی میخوره؟حتی نمی دونستم ورودیش کجاست!
تا اینکه یه شب رفتم و نامحسوس داخل باغو گشتم…اونشب مهمونی خسرو بود و فکر می کرد من برحسب عادت تو اتاق خودمم …
محتاط بهش نگاه کردمو گفتم: اونجا بود که از دریا و شوهرش کمک گرفتم
که اونم اخماش رفت توهم…
_نزدیک به شش ماه بود دریا و شوهرش و بچه 7 ماهش تو ویلا بودن
ازشون تا حالا چیزی ندیده بودم…ادمای سربه زیر و حرف گوش کنی بودن…هرچند من کلا به هرکسی که یه ربطی به خسرو داشته باشه حالا به هرنحوی اعتماد نداشتم…
اما مجبور بودم ایندفعه به دریا اعتماد کنم…
وقتی داشتم اطراف باغ پرسه میزدم این فکر به سرم زد که با لباس فرم خدمتکارا همه جا میتونم برم…با کلی سبک سنگین کردن دیدم دریا بهترین گزینه است…وقتی واسه بردن چیزی اومد بیرون ویلا آروم صداش زدم:دریا!
با کنجکاوی برگشت سمتم…با تعجب گفت :شما؟اینجا!
کشیدمش کنارو گفتم : میتونی به من کمک کنی؟
با تعجب گفت:چه کمکی خانم؟
مکثی کردم و گفتم : میخوام لباساتو قرض بگیرم…
مشکوک گفت:ببخشید که میپرسما…ولی شما برای چی لباسای منو میخواید؟
لبمو گاز گرفتمولحظه ای چشمامو بستم…چاره ای بود باید یه چیزایی بهش میگفتم…شمّه ای از اهدافمو براش گفتم امانه همشو…گفتم که تازگی ها به خسروشک کردم و میخوام سر دربیارم خسرو خلاف کار هست یا نه!حقیقتو گفتم…تا اون لحظه نمیدونستم با کی طرفم!
نمیدونم بخاطر چی بوداما قبول کردو شوهرشم درجریان گذاشت…لباسای دریا رو گرفتم و گفتم برن داخل تا نبودشون حس نشده…اونا هم نگاهی بهم انداختن و با اکراه رفتن…با اینکه از راز داریشون مطمئن نبودم اما به کارم ادامه دادم…چند باری هم به چند تا از نگهبانا برخورد کردم اما بخیر گذشت
اولش فکر میکردم شاید ورودیش جایی تو باشگاه باشه یا مثلا سالن استخر
اما اشتباه میکردم…ورودی طبقه مخفی داخل اتاقک باغبون بود…با تدابیر امنیتی بالا که اصلا به اون اتاقک ته باغی نمیخورد…قفل در رو به سختی شکستم …شاید سخت ترین کارممکن توعمرم بود…اما باز شد…وارد شدم و دیدم یه دریچه زیر زمینی داره کُلونشو گرفتم و بالا کشیدم و داخلش شدم یه راهرو زیرزمینی اما خیلی روشن و تر تمیزبود…باورم نمیشد…اونقدر رفتم تا رسیدم به یه در میله ای به آسونی باز شد و داخل شدم…باور پذیر نبود که اونجا زیرزمین یه ویلاباشه!تقریبا به یه انبار مجهز شبیه بود با اینکه خیلی بزرگ نبود اما اقلام زیادی رو داخلش مرتب چیده بودن…با ترس و لرز به کارتون ها نزدیک شدم نیم بیشترشون پاکت های سفید رنگ کوچیکی بود که بعضی روشن و بعضی کمی کدرتر بودن و به مقدار زیاد داخل جعبه ها چیده شده بودن…بعضی هاشون دارو و قرص بودن با اسامی عجیب و غریب!
که بعدا متوجه شدم به اسم داروهای اورجینال و لاغری و هزارکوفت و زهرمار دیگه بین مردم پخششون میکنن چند تا کارتون و جعبه هم مشروبات الکلی بود.
اما بدتر ازهمه…
به بازجوی ترسناکم نگاه کردم و گفتم: اسلحه بود!!

برق از سرش پرید اینو از لرزش خفیفش متوجه شدم…ادامه دادم:
نمیدونم چقدر اونجا به اون همه مواد و اسباب بدبختی مردم زل زدم…اولش این فکر تو سرم اومد که فقط یه کلمه از خسرو بپرسم “چرا؟”
اما سریع پشیمون شدم و با خودم گفتم : در اولین فرصت باید ازاینجا فرار کنم اما…
اما با صدایی از پشت سرم به خودم اومدم:
ـ میدونستم یه روزی مجبور میشم موش رو تو انبارم پیدا کنم…
جیغی کشیدم و به سرعت برگشتم…چهرهء برزخی خسرو نوید رهایی نمیداد…نفس های اون تند و عصبی بود اما من حتی نحوه ء دم و بازدم هم فراموش کرده بودم…از ترس زبونم بند اومده بود…خسرو باهمون خشم وافر نعره زد:سر جات میشونمت دخترهء خیره سر!!
به سرگرد نگاه کوتاهی انداختم و گفتم : از شکنجه ها و کتک هایی که خوردم بهتره چیزی نگم…اما مهمتر از همه مواجه شدنم با واقعیت بود.
حالا دیگه مطمئن بودم از این آدمی که روبه روم ایستاده و با تمام وجود از ضربات بی رحمانه ای که بهم میخوره احساس لذت میکنه متنفرم…از یه قاچاقچی بی انصاف و بی رحم…فکر میکردم که تا اون لحظه پی به ذات پلید خسر بردم اما با اتفاقاتی که در کمتر از دوساعت بعد افتاد به این نتیجه رسیدم که این فرد خود شیطانه…

اما بازم یه حسی تو قلبم وادارم کرد که با گریه از حیوونی که جدیدا عمو خسرو صداش میزدم بخواهم که دست از این کاراش برداره
با پوزخندی که سرگرد زد اخمای منم رفت تو هم…
_حق داری مسخرم کنی…اما اونموقع درکمال سادگی وساده دلی فکر میکردم تاثیر داره…تو رویاهای خودم اونقدر خسرو رو آدم خیرخواه و مهربونی می دونستم که حالا سعی داشتم مثل کسی که میخواد عزیزش رو از خطر دور کنه از اون همه رذالت و کثافت کاری ها دورش کنم.
آه عمیقی کشیدم و گفتم :تو اون حالت فقط با یه پوزخند مسخره نگاهم می کرد و بی حرکت مونده بود بعد از چند دقیقه گفت : تو از من چی میدونی دختر جون؟
هق هقم بند اومد و بهش نگاه کردم اونم با گنگی…
به جز یه نفرکه مسلح بود همه افرادشو مرخص کرد و روی مبل مخصوصش نشست. سیگار بلندی رو روی پایهء طلایی سیگارش گذاشت و آتیشش زد:
ــ معلومه که چیزی نمیدونی!اما حالا دیگه کار از کار گذشته…وقتشه بفهمی…بسه هرچی جلوت نقش بازی کردم در صورتی که ارزششو نداشتی!
من اصولا آدمی هستم که خودمو بیشتر از هرکس و هرچیز تو این دنیا دوست دارم…اونقدر اهدافم برام ارزشمندن که فقط و فقط اونا رو میبینم…و نگاهی همراه با پوزخند به من انداخت و نگاهش چند ثانیه ای طول کشید؛
همونطور که به من خیره بود پکی به سیگارش زد و گفت : حالا اونی هم که خوشش نمیاد مشکل خودشه
اگه بیاد که هیـــچ اگرم نیاد ملک الموت منو کرده نماینده خودش
پوزخندشو تمدید کرد و گفت : ببین بچه!بذار از اینجا برات بگم.
به خودش اشاره کرد و گفت : اینی که روبه روت ایستاده و فرشته نجات خودت میدونستیش بزرگترین قاچاقچی این مملکته!یک گرم مواد بی اذن من تو این کشور جابه جا نمیشه…حالا فهمیدی؟!پک دیگه ای به سیگارش زد و ایستاد و اومد سمت من…
ــ اگرم فکر میکنی که از سر محبت و دلسوزی و این شِر و وِرها آوردمت اینجا باید بگم از این خریت های بچگونه بیا بیرون…دود سیگارشو فوت کرد تو صورتم…دود غلیظ و خسی بود.به سرفه افتادم و نفسم تنگ شد…
ــ هِه!اینجایی فقط و فقط بخاطر اون دانشی که تو مغز پوکته و تلافی کار اون…
حرفشو خورد و با اخم خیره شد تو چشمام…
با چشمای باز نگاش میکردم که کمی عقب رفت و گفت:امّــــاا…قبلا بهت گفته بودم که از موشای کثیف بدم میاد؟؟نـــــه؟؟ وقتی این جمله رو میگفت کم کم صداش اوج گرفت و به فریاد تبدیل شد…
به سمتم حمله کرد و سیلی محکمی به صورت از قبل کبودم زد…که پخش زمین شدم…سمت چپ صورتم بی حس و سِر شده بود…از درد ناله ای کردم…اومد طرفم یقمو گرفت و بلندم کرد خیره شدم تو چشمای وحشیش…شقاوت و رذالت ازشون فوران می کرد…
نگاه تیزم رو تو چشماش فرو کردم…نگاه کردم ، با نفرت باخشم با هر حس بدی که تو این دنیا وجود داره…

نگاش که به چشمام برخورد خنده ای کرد و گفت : چیه؟تا حالا که عمو خسرو جونت بودم حالا ازم بدت میاد جوجو؟ ودستشو روی گونم کشید…
دیگه نمیتونستم دهنمو بسته نگه دارم،
با صدای خش داری گفتم : دست کثیفتو از روی صورتم بردار حیوون…کثافت پست!تو دیگه چجور موجودی هستی؟منو باش فکر می کردم تو آدمی…
از شدت خشم و ناراحتی نفس نفس میزدم…ویرانی برای حال اونموقعم ناچیز بود…تمام باورهام در ثانیه ای ازهم پاشیده بود…تا اون لحظه فکر میکردم با اینکه خانوادم بهم بی مهری کردن حداقل گیر یه انسان مهربون و جوون مرد افتادم…حداقل اون آدمه!

 پوزخند بلندی زد و گفت : تو هم به لجن میکشم…اونقدر غرقت میکنم تا چشم اونایی که بهت افتخار میکنن دربیاد…میخوام به جای اشک خون گریه کنن!
از حرفاش سر درنمیاوردم…منظورش کی بود؟
ــ خب خانم موشه!نمیخوای بگی همدست هات کین؟
رنگ از رخم پرید!اینو از سرمای شدید دستام که نشون میداد فشارم افت کرده فهمیدم!لبام شروع کردن به لرزیدن…این خسروی جلو روم ترسناک بود…هیولا بود…اصلا خودِخودِ شیطان بود…هر بلایی ممکن بود سرشون بیاره و من واقعا نگران بودم…
چرخی دورم زد و گفت:خب!تو نمیخوای بگی؟بذار من کمکت کنم بالاخره باید جمع موشا جمع باشه دیگه!
روبه همون نوچه اش باعلامت سر اشاره کرد:بیارشون!
واااای نــه!
با دیدن اون صحنه می لرزیدم با تمام وجودم…نه!خدای من نـــه!
دریا و همسرش و…ساحل!دختر کوچولوشونو آورده بودن…درحالی که دهناشون بسته بود و دست همسر دریا (داریوش) رو هم بسته بودن
اشکای دریا صورتشو خیس کرده بود…اما بازم هردوسعی میکردن محکم برخورد کنن!
هردوشون هم به من خیره شده بودن…خوشحال بودم که حداقل فکر نمیکنن من لوشون دادم…چون سر و وضعم گویای همه چی بود…دریا محکم ساحلو بغل گرفته بود و به خودش میفشرد…درک میکردم که تنها نگرانیش بچه اش باشه…چون مادر بود…یه مادر!
خسروــخب همه هم که اینجایید…موشای کثیفی که میخواستن به انبار خسرو نفوذ کنن…
خب نیاز جان نظرت چیه اول از دوستات قدردانی کنم؟با این حرفش افرادش اسلحه بدست آماده باش ایستادن…با وحشت بهشون نگاه کردم و گفتم : می…خوای..چکار…کنی؟
به سختی همینارو به زبون اوردم…باخنده گفت : گفتم که!تلافی محبتشون!
با وحشت گفتم : ببین اونا اصلا تقصیری ندارن…اصلا از هیچی خبر نداشتن!من اشتباه کردم خودمم تاوانشو پس میدم.به اونا کاری نداشته باش!
ــ متاسفم!آهی نمایشی کشید : از اخلاق به دوره محبت دیگرانو بی جواب بذارم
تند تند سرمو به راست و چپ چرخوندمو گفتم : این کارو نکن خسرو با این کار چی بهت میرسه؟
ــ دلم خنک میشه!به نظرت کافی نیست؟و خنده ای شیطانی سر داد…
چی میگفت؟چرا نمیفهمید؟این جوابای احمقانه چی بود به من میداد؟
صدای جا زدن ماشه که اومد خودمو از دست نگهبانه خلاص کردم و به کتش آویزون شدم :چه کار کنم که از این بازی وحشتناک دست برداری؟جون آدما که وسیله تفریح نیست هســـــت؟؟
با پوزخندی گوشه ی کتشو به شدت از دستم بیرون کشید و گفت : اتفاقا چرا…هست!هیچ لذتی بالاتر از پاشیدن خون آدمای بیهوده ای مثل تو و اینا به در و دیوار قصر من نیست…
دررابطه با کار تو:
ادای فکر کردن دراورد و پک محکم دییگه ای به سیگار لعنتیش زد:آها…اگه بتونی دوربین های فرودگاه مهرآبد رو هک کنی کاری بهشون ندارم…ازش فاصله گرفتم…برای چی باید اینکارو بکنم؟به تو چی میرسه؟
و اون لحظه اصلا به این فکر نمیکردم که اون از کجا میدونه من چنین قابلیتی دارم…
ـ اونش دیگه به تو ربطی نداره تو کارتو میکنی اصلا فکر کن یه جاسوس امنیتی میخواد وارد کشور بشه..خوبه نه؟
نمیتونستم…گفت امنیتــی!
اما…اما دریا و خانوادش چی؟نمیتونستم ریسک کنم…نگاهی به دریا انداختم که آروم سرشو به نشونه منفی تکون داد…اما..اما من چاره ی دیگه ای نداشتم…پس قبول کردم!

قبول کردم کاری رو که ازم میخواد انجام بدم…اما اون چرخی دورمون زد نگاه عمیقی به دریا و ساحل و داریوش انداخت و یه دفعه با صدای بلندی گفت :نــه!حالا که فکر میکنم میبینم همون لذت فوّاره خون بیشتره…و شیطانی و نفرت انگیز خنده سر داد…
ــ یعنی چی؟دیوونه شدی؟یا منو مسخره میکنی؟گفتم که هرکاری بخوای انجام میدم فقط بذار اونا برن…
ــ متاسفم ترجیح میدم بکشمشون…چندتا موش کثیف که از رو زمین کم شه اتفاقی نمیفته!
عصبانیتم حد نداشت…فریاد زدم:عوضی آشغااال…ولشون کن برن.راحتشون بذار…اصلا منو به جای اونا بکش.دریا حتی نمیدونست لباسارو برای چی میخوام!
داد زد:دیگه داری حوصله امو سر میبری نیاز.
و به افرادش دستور دادو اونا اومدن سمتم دست ها و پاهامو محکم بستن و دهنمم دوسه دور چسب پیچوندن…محکم به صندلی بسته شده بودم…
خیلی وقت بود که حضور سرگردو از یاد برده بودمو فقط هرچیزی که مثل یه پرده نمایش از جلوی چشمام میگذشت روبه زبون میاوردم…
ــ:ساحل از داد و فریاد های ما و گریه های بی صدای مادرش به گریه افتاده بود…خسرو خونسرد به طرف دریا رفت که با این حرکتش اخمای داریوش که دست افراد خسرو اسیر بود رفت توهم…
خسروــ:بچه رو بده به من
دریا همونطور که دهنش بسته بود تند تند سرشو به طرفین تکون داد و ساحلو بیشتر به خودش فشرد…
خسرو اما لبخندی زد و گفت : نگران نباش بدش به من…
دریا هنوزم تردید داشت که خسرو تقریبا ساحل رو که حالا آروم و ساکت بود از آغوش مادرش بیرون کشید…کمی نگاهش کرد…
با وحشت به این صحنه نگاه میکردم و اصوات نامفهومی ازدهان بستم خارج میشد…نگهبانا محکم هردو رو چسبیده بودن…
خسرو با یه دست ساحل کوچولو رو که تو بغل دیو گونه اش گم شده بود و آروم شصتشو می مکید،گرفته بود و با دست دیگه اش اسلحه اشو بالا گرفت…
با این حرکتش…نفس من رفت…باباش وحشت کرد و مادرش برای مدت کوتاهی واقعا مُرد!….

اسلحشو که بالا آورد برای مدتی نفسم رفت…
کشیدش به سمت راست صورتش…
ساحل قلقلکش اومد و خندید…
مادرش جیغ زد!
حس پاهای من هم رفت
اون وسیله سرد و آهنی،اون ابزار کشتار انسان هارا برای بار دوم سمت چپ صورتش کشید…
نعره داریوش…
درد قلب من…
زجه دریا…
دریا دیگه طاقت نیاورد تقلا کرد و از دستشون فرار کرد و…

در یک قدمی نوزادش ایستاد…یعنی،صدای شلیک گلوله ناچار به توقفش کرد…
کبود شده بودم…اینو کاملا حس میکردم…نفسم بالا نمیومدو برای فرو دادن کمی اکسیژن به تقلا افتاده بودم
با مشتی که سرگرد به پشتم کوبید نفسم برگشت…اما به جاش نمیدونم از کی اشکام راه گرفته بودن
سرگرد هم عرق کرده بود…سمت من خم شده بود و دستاش روی میز ستون شده بود…چشاش دو کاسه خون بود…و نبض کنار شقیقش به تندی میزد…
لیوان آبی روبه روم گرفت…دستای لرزونمو جلو بردم و گرفتمش… واقعا بهش نیاز داشتم…داغی نفسهام و سینه ای که از روی فشار خس خس میکرد این نیازو فریاد میزد…
صداش به سختی به گوشم رسید:اگه حالت خوب نیست ادامه نده…
به بازجوی بدخلقم با حیرت نگاه کردم…انگار نه انگار که چند دقیقه قبل میخواست دیوارای این اتاقوسر متهم بیچارش خراب کنه…اما حالا حال اون از من بدتر بود و این به تحیّرم دامن میزد…
ادامه داد:هرچند…هرچند گفتنش راه اون بغضی که نمیذاری شکسته بشه رو باز میکنه…
خودمم متوجه شده بودم…تا حالا هیچ وقت با این جزئیات اون واقعه مصیبت بار رو یادآور نشده بودم
سری تکون دادم و با همون بغض آشکار و حال خرابم ادامه دادم:خسرو…خسرو یه گلوله دقیقا روی قلب کوچیک ساحل نشونه گرفته بود…ساحل با ناله ضعیفی از دنیایی که حتی نتونست بفهمه غیر از آغوش گرم پدر و مادرش تو جاهای دیگه ای هم معنا میشه،رفت.
دریا با گنگی ساحلو در آغوش گرفت…نشست رو زمین:
ــ مامان جان!ساحل.پاشو مگه گشنه نبودی؟بیدارشو عروسک من…زجه زد: پاشو مامان…
پاشو بگو مــــامــان بگو بـــابا دخترم تو که هنوز راه رفتنو یاد نگرفتی…باید یاد بگیری گل من مگه نه داریوش؟
رو کرد به شوهرش:ساحل ما ک راه نمیره میره؟هنوز که بهت نگفته بابا،گفته؟
صدام شکست:داریوش با این حرف دریا انگار که تازه به خودش اومده باشه به سمت خسرو یورش برد
دستاشو دور گردنش حلقه کرد اما فشار دستاش خیلی طول نکشید…انتقام دخترش هم همینطور…اشک های پدرانه ای که هرگز نشد که بریزه هم همینطور…در عرض چند ثانیه …گلوله…صدا…بنگ…و داریوشی که روی زمین افتاد…
دریا هم قبل از اینکه تن عزیزانش سرد بشه…قلبش از غصه ایستاد و اونم رفت…
اینبار دیگه همه چی رو از یاد بردم دستای دستبند زدمو گرفتم جلوی صورتم و به اشکام اجازه دادم سیلاب غم درست کنن…
دیگه برام مهم نبود غرورم جلوی این بازجوی خشن حفظ بشه…برگشتم به نقطه ای که تنها مرگم رو میخواستم…تنها مرگ

یکم که گریه کردم سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم…با ناخنش تند و محکم رو میز ضرب گرفته بود و دست دیگش هم اونقدر محکم مشت شده بود که بند بندش سفید شده بود!
نفسی تازه کردم و گفتم:
خسرو بعدش اومد سراغ من…سراغ منی که حتی مثقالی ازم باقی نمونده بود.
دریا و داریوش مرده بودن اما من هنوز به محل ورود اون گلوله فلزی نفرت انگیز خیره بودم…یعنی ساحل مرد؟
به همین سادگی؟مگه ساحل چه گناهی داشت؟مگه بیشتر از یک بهار رو تو زندگیش دیده بود؟اصلا تاحالا چند بار طلوع خورشیدو دیده؟پدر و مادرش چند بار طنین خنده و گریه اشو به جون خریدن؟چند بار دویده تو آغوششون؟چند بار زمین خورده و بلند شده تا راه رفتنو یاد بگیره؟
چندبار؟چندبار؟
سرمو روی میز گذاشتم و زمزمه وار گفتم :چند بار؟گردنم دیگه سرمو تحمل نمیکرد…یکم بعدش تو همون حالت گفتم : بعد از اون هم قدرت تکلم هم ادراکمو از دست دادم…نفهمیدم چه بلایی سرشون اومد و کجا به دست خاک سرد سپردنشون…فقط میدونستم من قاتلم…قاتل ساحل ،داریوش و دریا…حتی قاتل خودم و این چیزی بود که خسرو مدام توی گوشم خونده بود و لذت میبرد…
خسرو دکترای زیادی بالاسرم آورد ولی من نمیفهمیدم نظرشون چیه…درواقع نمیخواستم بفهمم چه خبره…
گویا میگفتن شوک عصبی یا شوک بعد از مصیبته!
اتفاقی که افتاده بود مصیبت بود نبود؟ یه عمره خودمو قاتلشون میدونم،مصیبت نیست؟هر روز و هرشب باید این تصاویر کشنده رو مرور کنم،مصیبت از این بیشتر…
شما راست میگید سرگرد…من اشتباه کردم…قاتل ساحل منم…قاتل مادر و پدرش و تموم آدمای دیگه هم منم
منی که نمیدونم از کجا وسط این همه ماجرا سبز شدم و باید نفس به نفس و ثانیه به ثانیه هر روز بمیرم
بعد از اون ماجرا هم به اصرار شادی بردنم شمال تا اونجا دور از اینهمه فاجعه تحت درمان قرار بگیرم…
دیگه نمیتونستم ادامه بدم…صد برابر توان نیاز حرف زده بودم…حرف هایی که با زدنشون هر بار تیر خلاصی به نیاز امیدوار درونم شلیک میکرد…فقط خواستم بگم بعد از اون بود که به فکر انتقام افتادم که سرگرد اجازه نداد…با لبایی که محکم به هم فشرده میشدن و چشایی که تمام رگاش بیرون زده بود گفت :
_ برای امروز کافیه….دیگه کافیه!

و به سرعت از اتاق خارج شد…نمی تونستم جلوی ریزش اشکامو بگیرم…به هیچ عنوان…ناراحت بودم،چون قولم لگد مال شده بود…لگد مال خاطراتم…خاطراتی که همیشه در اونها من قاتل بودم…یه قاتل ترسناک و بی رحم با دشنه ای که ازش خون می چکید در دستش!وجدان بی انصافم همیشه نقش منفی رو به من میداد…
خسته بودم؛خســــــــــته!!دلم ی فنجون چای داغ میخواست…کنار خانوادم…نه!اصلا دلم مادرمو میخواست…مادری که تو مهربونی کم نظیر باشه…سرمو بذارم روی دامنش و اون تا ابد موهای منو نوازش کنه…مادرو خانواده ای که شاید مسبب تموم این بدبختی ها باشن…
نمیدونم…فقط میدونم که خسته ام.خسته ی خسته…

=سوم شخص=

به سرعت از اتاق بازجویی بیرون آمد…نفس هایش گرم و تند بود…نه نمی توانست
تحمل نداشت!
صبر نداشت!
بریده بود.از همه چیز و همه کس از تمام قوانین این جهان نابرابر،خسته و دل گیر بود…قلبش تحمل این حجم از مرور خاطرات را نداشت…
چه شنیده بود؟
لحظه لحظه؟
ثانیه به ثانیه؟
آن هم از آن روز شوم؟
چطور دوام آورده بود؟
این باز جویی هزاران لحظه ی دردناک اینچنینی را نیز به خنجری بدل کرده بود و بر دیواره قلبش میکشید…روزی که تنهایی با تمام توان چون بختک بر سر زندگی او افتاد…
کیارش چه بود؟که بود؟جز مردی که “مرد” بود؟مردی که در عنفوان جانی مرد شد.مردی از جنس تمام غیور مردان سرزمینش…قوی،با اراده،با غیرت و …رنج دیده!
از آن دسته مردانی که روزی هزاران بار می شکنند اما حتی یکبار صدای “تَرَق” شکستن قلب مردانه اشان را کسی نمی شنود…
خسته و دردمند خود را روی صندلی رها کرد…دستی به صورت و چشمان ملتهب و سرخ از خشمش کشید…آری خشم بود …خشم بود و درد که سراسر وجود کیارش را ذره ذره می سوزاند…آری می سوخت از درد،خشم،نفرت…درد کیارش نه فقط درد زخم عمیق خویش،بلکه درد عدالت هزاران بی پناه مثل آن دختر بود…با تصور آنچه بر آن دختر گذشته بود دستانش مشت شد…تمام باورهایش نسبت به او فرو ریخته بود و حال نمیدانست باید چه کند؟ساعتی پیش رو به کسی که ظالم می پنداشتش غریده بود و بعد اورا مظلوم دریافته بود…
در نظرش گرگ بود و حال بره مینمود…
کیارش تسکین میخواست…یا در حقیقت امید میخواست…برای ادامه راهی که در پیش گرفته بود…نگاهش سر خورد روی قاب عکس روی میز…اخمهایش درهم و چشمانش به سوزش افتاد..باز هم همان تضاد همیشگی…قلب مویه می کند و مغز مانع میشود…مصمم بود مثل همیشه…مثل تمام این سال ها که خشم ویرانگرش را سرکوب کرده بود به امید همچین روزهایی…سرش را بلند کرد… چشمانش بسته بود…
می توانست تصور کند حال اگر چشم باز کند در پس این سیاهی،وری قرار دارد که آرامش می کند… چشم گشود…
(اِنّا مِنَ المُجرِمینَ مُنتَقِمون)
در وجود این آیه چه بود؟چه بود که آرامش و امید و اراده را به قلب کیارش بخشید؟
چشمهایش را که توام با غم و اراده بود به آیه دوخت و زمزمه کرد.ضعیف و زیر لب: (“همانا ما از گنهکاران انتقام می گیریم”)
اینبار که ابروهایش در هم تنید،ایستاد!چون سرو…استواررو به آیه ایستاد…تصویر جدّی اش آینه وارروی شیشه ی قاب تذهیب شده نقش بست…محکم و مصمم با چشمانش خطوط آیه را دنبال کرد و گفت : و من وسیله نابودی تک تک شون هستم…همهء اونهایی رو ک لحظه ای در اون جنایت دست داشتن رو به اشدّ مجازات میرسونم…به همین آیه ای که حرف خودته قسم!

با صدای تلفن گره ابرو مشت محکمش باز شد…با نفس عمیقی گوشی را در دست گرفت:
_بفرمائید…
_قربان!خانم نیاز نادری از هوش رفتن
انگار این اخمها نباید لحظه ای از هم باز شوند!
_سریعا دکترو خبر کنید…اینکه دیگه پرسیدن نداره!
و سریعا اتاق را ترک کرد…

” نیاز”

به آهستگی خودمو روی تخت کشیدم و نشستم.به دستم نگاه کردم که سوزنی درونش فرو رفته بود.دنباله ی لوله ی باریک رو گرفتم و به سِرم رسیدم.به دکتر مسنی که با خوشرویی مشغول نوشتن نسخه بود نگاه کردم.آخرین دارو رو هم نوشت و با لبخند سر بلند کرد:خب دخترم بهت که گفتم فشار عصبی اصلا برات خوب نیست خصوصا…کمی مکث کرد:خصوصا بخاطر اینکه قبلا هم سابقه ضربه به سرتو داشتی…نسخه رو که تهیه کردن داروهاتو سر ساعت مصرف کن.لبخند زورکی بهش زدم و گفتم : ممنون.
اون رفتو همون خانم اون روزی اومد تو.خشک و جدی!سنش زیاد نبود شایدم همسن بودیم.چشمای عسلیش با پوست سفید و میان چادر مشکیش حجب و حیای خاصی بهش بخشیده بود.با صدای آرومش گفت:اگه حالت بهتر شده پاشو بریم.از فکر قیافه ملیحش بیرون اومدم و سری تکون دادم.تعطیلات که نیومدم احتمالا مقصد بعدی بازداشتگاه است.تا کی قراره از این اتاق به اون اتاق بشم؟اگه اینجا موندگار بشم تکلیف انتقامم چی میشه؟
اصلا خسرو فهمیده من اینجام؟یعنی کاری هم کرده؟معلومه که نه!اون الآن داره با دمش گردو میشکنه!
فکر کردنو گذاشتم کنار و آنژیوکت رو خارج کردم…خااک بر سر ضعیفت کنن نیاز…این چه وضعیه دختر؟
اَه…لعنت به این زندگی…لعنت به این خاطرات …لعنت به تو خسرو که انقدر قصی القلبی…لعنت بهت که احساسمو کشتی…
دستی به شال و مانتوم کشیدم و رفتم بیرون…یعنی منو برد بیرون!چطور شد که دست بند نزد؟
ــ نمیخوای دست بند بزنی؟
ــ به حال تو چه فرقی میکنه؟
با پوزخند گفتم : واسه من که نه!ولی فکر دارم شاید واسه رئیست فرق بکنه!
تو چشماش جهش خشم رو دیدم هر چند میمیک صورتش تغییر نکرد…اما واسه من شناخت آدما آسونه…یه صدای موذی تو ذهنم گفت :البته به جز سرگرد!چشای سردشو از نظر گذروندم و حو به همون صدا دادم.
جلوی دربی ایستاد…این کلانتریه چقد بی سرو ته!اصلا نمیدونستم کجا به کجاست!
سربازی که جلو در بود در زد و ورود مارو اعلام کرد!این خانومه هم گمونم ستوان بودمنو برد داخل .سرگرد داشت با تلفن صحبت میکرد.هم زمان که گوش میکرد به ستوان ــ مرخصی ــ زیر لبی گفت و ستوان هم رفت.
همونطور که گوش میکرد به گوشه ای خیره بود…رفتم روی مبل نشستم و دستامو تو حلقه کردم و گذاشتم رو پام.
آینده چی میشه؟انتقامم؟خسته شدم دیگه.دوروزه که اینجام بدون اینکه بدونم چی به چیه!
حواسم به گفت و گوی سرگرد جمع شد:
ــ بله قربان حق با شماست
ــ من تمام تلاشمو میکنم این برای ما یه فرصته
ــ متوجه منظورتون نمیشم؟
مکثی کرد و اخماش رفت توهم…نگاش اینبار منو هدف کرد
ــ با اینکه به نظرم شما سخت میگیرید ولی باشه.حواسم هست
ــ خدانگهدار!
مکالمش که قطع شدنگاهش کردم..اونم نگاه میکرد.موشکافانه!منم خیره بودم تو چشاش…دلیلی برای گرفتن نگاهم نمیدیدم…درواقع نمیخواستم اعتراف به ضعف کنم.شاید درحال حاضر من متهم باشم و اون…
اما با این حال من چیزی از دست ندادم
به جملم فکر کردم…ندادم؟هِه.همه ی مردم داشته هاشونو میشمرن من نداشته هامو…ولی من آخر خطم…میدونم بالاخره این دفتتر پر زحادثهء سرنوشت منم یه روزی به سطر آخر میرسه…
نگاهم بهش بود اما فکرم هرجایی سیر میکرد الّا اون اتاق…
ــ چیزی که میخواستی پیدا کردی؟
یه تای ابرومو بالا انداختم:منظورتون چیه؟
پوزخندی زد و گفت : انگار تو صورت من دنبال چیزی میگردی!
یه نیمهء مغزم از این رفتارای ضد و نقیضش داغ شد…ظاهرش شبیه یه پلیسه و مثل اهورا حرف میزنه!
من اما خونسرد نگاش کردم و گفتم:نمیدونم شاید…شاید دنبال هدفت میگردم.
وقتی اون منو تو خطاب میکنه چطور بهش احترام بذارم؟
با پوزخندی عمیق تر گفت : چیزی هم پیدا کردی؟
چیزی پیدا کرده بودم؟جوابم واضحه، نه! مگه از این چهره ء سخت و چشم های سخت تر از اون میشه چیزی هم فهمید؟
چین کوچکی بین ابروهام انداختم و حرفی نزدم.اونم قیافش جدی شد:تمام حرفات رو شنیدم اما مطمئنی چیزی از قلم نیفتاده؟
با همون اخم ریز گفتم :اصلش همون بود ولی…
ابروهاش پرید بالا:ولی؟
نگاه جدّی و مصمّمم رو بهش دوختم و گفتم: اما یه چیز رو نگفتم،اونم اینه،من دنبال انتقامم!
سرشو کمی کج کردو آهسته گفت:وانتقام از کی؟
ـ انتقام از همهء اونایی که که به هر نحوی تو این قضایا دست داشتن
با لبخند کجی گفت : مثلا میخوای چه کار کنی؟از دستت چه کاری بر میاد؟تا اونجا که من میدونم ججز یه غلام حلقه به گوش چیز دیگه ای نیستی.درسته؟
او حق نداشت مرا تحقیر کند.حق نداشت این همه بدبختی را که صادقانه برایش بازگو کرده بودم به سخره یگیرد. دستامو مشت کردم و دستهء صندلی رو فشردم تا مبادا تو شکم یا صورتش فرود بیاد…هِه.این آدم مغرور با خودش چه فکری کرده بود؟حالا چون پلیسه باید هرچی دلش میخواد به زبون بیاره؟

بی اختیار و به شدت از روی صندلی بلند شدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم : تو پیش خودت چی فکر کردی؟فکر کردی وقت حرف انتقامو میزنم الکی میگم؟فکر کردی وقتی مثل غلام حلقه به گوش اون خسروی رذل پابه پاش کثافت کاری میکنم و دم نمیزنم الکیه؟فکر کردی دوست دارم عروسک خیمه شب بازی اون واسه افکار پلیدش باشم؟تو میدونی آدم کشتن یعنی چی؟حتما میدونی!من آدم کشتم به خاطر اینکه به لجن کشیده نشم دونفرو کشتم!
نفسم مقطع شده بود و از خشم میلرزیدم.مطمئن بودم چشمامم سرخ شده.بی توجه به اخم شدیدش که همون لحظه در دل اعتراف کردم صد پله جذابترش میکنه با صدای آرومتری همونطور که روی میزش خم میشدم گفتم:جناب سرگرد!شما که خودتو آی کیو میدونی هیچ از خودت پرسیدی هشدار امنیتی یه سرور ناشناس از کجا رو اپراتور امنیت اطلاعات ارسال شد؟هیچ میدونی فریده جناحی و بقیه افرادش کجا به دام افتادن؟نه!نمیدونی!شماو امثال شما عادت کردید به قضاوت بدون دلیل و مدرک!
عصبانی مشتشو روی میزو کوبید و گفت : این بود اون اعتراف کاملت؟دخترهء احمق میدونی با لو دادن جناحی که قدر کار مارو به تعویق انداختی؟من میخواستم موقع معامله با خسرو دستگیرش کنم اما تو همه چی رو بهم ریختی!
اوپس!لعنتی.فکر اینجاشو نکرده بودم!ولی خودمو نباختم و گفتم:متاسفم سرگرد!من به شیوهء خودم عمل میکنم از نظر من اون یه انگل بود که باید از صفحه ء هستی محو میشد که…شد!
دسته به سینه به صندلیش تکیه زد و چشم و چشم من با اخم گفت : از اون مغز کوچیکی که تو سرت هست بیش از اینم انتظار نمیره فکر کردی اینطوری ریشهء این همه کثافت کاری می خشکه؟ تو به جای حل مسئله صورت مسئله رو پاک کردی!
با همون اخمای ریزم گفتم : بقیشون به من ربطی نداره!کینهء من از خسرو و افرادشه..که کم کم همه شونو به درک واصل میکنم
با اخم کمی به جلو مایل شد که فاصله مون کم که بود. کم تر شد : این چه جور طرز فکریه؟پس قانون و قاضی رو برای چی گذاشتن؟اگه هرکس بخواد با روش خودش بقیه رو مجازات کنه که سنگ روی سنگ بند نمیشه!
با ابروهایی که از عصبانیت زیاد بالا پریده بود صاف ایستادم و دستمو بالا بردم :صبر کن سرگرد!تند نرو.چشمامو ریز کردمو با همون عصبانیت گفتم : از کدوم قانون حرف میزنی؟از اون قانونی که حرف منو باور نکرد؟از اون افسر “مجری” قانونی حرف میزنی که با یک گواهی تقلبی فک کرد من عقلم رو از دست دادم؟بدون اینکه دنبال اثبات ادعام باشه؟مگه نمیگی قانون وجود داره؟پس کو،کجاست که من فقط ازش ضرب خوردم؟این قانون لعنتی قراره کجا به درد مردم برسه؟چرا به هرکی میگم تو اون خونه داره سیل خون راه میفته بهم میخندن و میگن خدا شفات بده؟اگه قانونی هست من اینجا چه کار میکنم؟
دستمو مشت کردمو کوبیدم رو سینم:قانون منــــــم!قانون منم که شدم یه ابزار.قانون منم که باید نگاه های هرزه رو به جون بخرم و جیک نزنم!شال مشکی رنگمو تو دست گرفتم و گفتم :قانون این یه تیکه پارچه است!که من بخاطر حفظش باید خلاف کنم!قانون…یعنی من جناب سرگرد کیارش کیاراد.

با شنیدن صداش به صورت نیمرخ برگشتم طرفش.اخماش طبق معمول توهم بود اما…اماچشماش!خیلی عمیق بود و در عمقشون چیزی نهفته بود که نمی فهمیدم چیه و این واقعا آزار دهنده بود.
ــ فک کردی تو این کشور یا نه،هرجای این دنیا فقط تویی که مورد ظلم قرار گرفتی؟کم اند آدمایی که دست مایهء اهداف پلید امثال خسرو شدن؟فکر کردی چند نفر از منجلاب کثافت سالم بیرون میان؟تو که خودت شاهدی،کم اند دختر پسرایی که که با وعده های پوچ تو دام می افتند؟خودت داری از غم ساحل و خورشیدی که درست نمیدونم کیه حرف میزنی…کمی اخماش باز شد:حالا تو قلدر بازی درمیاری فکر میکنی سوپرمنی!بقیه چی؟اون خانواده هایی که یه شب بچه اشونو صحیح و سالم به هوای مهمونیِ دوست و تولد و هزار کوفت و زهرمار دیگه از خونه بیرون می فرستن و فرداش زیر یکی از پل های همین شهر جنازشونو تحویل میگیرن چی؟ میدونی چندتا خانواده به خاطر اون مواد کوفتی از هم پاشیده؟
به پرونده های روی میزش اشاره کرد و گفت:نگاه کن
با نگاهم اون جهتی رو که میخواست دنبال کردم.پرونده های زیادی روی هم چیده شده بود.
:ــ فکر میکنی چندتاشون درباره ی تجاوز و قتل موقع مستی و خماریه؟
به خورشیدی که کم کم داشت در قلب پنجرهء بزرگ اتاقش غروب می کرد زل زد و گفت : همهء اونایی رو که تو گفتی میدونم.اگه یه افسر با یک گواهی تقلبی گول خورده مقصر نیست،این باند خیلی خِبره است.اون قانونی که تو سنگش میزنی مرهم درد همون آدمای زخم خورده ای که گفتم.اگه عده ای هستن که گوش شنیدن حق رو ندارند دلیل نمیشه همه رو به همین چشم دید…نگاه نفوذگرش رو بهم دوخت و گفت:سختی هایی که تو کشیدی رو خیلی ها کشیدن اما نتونستند مقاومت کنن.کمی به سمتم مایل شد…انگار با این حرکتش اثر نگاهش بیشتر شد…:حالا که مقاومت کردی با گلایه و ضعف کار خودت رو بی ارزش نکن!
تموم مدت به چشماش نگاه میکردم و به لحن محکمش گوش میدادم…حرفاش بی اختیار جذبم کرده بود…درونم رو به هم ریخته بود…با یاس بهش گفتم: یعنی میشه باور کرد این قانون حامی بدبخت بیچاره هاست؟پس چرا کاری واسه امثال من نمیکنه؟چرا نُخاله هایی مثل خسرو هم چنان با خیال راحت محموله های چند تنی وارد میکنن و بعدشم پا روی پا میندان و شرابشون رو به میمنت و شادی این معاملات سر میکشن؟
اینبار ایستاد…یه سرو گردن از من بلند تر بود…اون اون طرف میز…من این طرف.
_نکنه تو فکر میکنی ما دست روی دست گذاشتیم؟هیچ فکر کردی من توی اون ویلا چه کار میکردم؟
سرمو تکون دادم و گفتم :اینطور که پیداست لابد نفوذی بودی دیگه
_خب!یه نفوذی نقشه نداره؟هدف نداره؟
درست به جایی که من میخواستم رسیدیم…اینکه موقعیت اون تا بحال چی بوده و حالا سرنوشت من چی میشه؟
منتظر بهش چشم دوختم و گفتم:اینارو نمیدونم.اما مشتاقم که بدونم.کارهات برام عجیب بود..استفاده از من برای ارتباط مجازی با یه سری آدم ناشناس…امتحان کردنم با هک یه سیستم امنیتی…اجبار به همکاری…اینا بخاطر چی بود؟
دست به سینه ایستاد و با یه نگاه مغرور گفت: قبل از همه ء اینها تو اول باید به سوال های من جواب بدی!
به علامت باشه سرمو تکون دادم.
_در ادامه میخوای چه کار کنی؟
متعجب این پا و اون پا کردمو گفتم : یعنی چی میخوام چه کار کنم؟
از پشت میز همونجور که دستاش رو تو جیب شلوارفُرمش فرو میکرد و قدم میزد گفت :دو راه بیشتر نداری؛یا برگردی بدون اینکه ذره ای از این مسائل حرفی بزنی یا…
یه ابرومو دادم بالا:یا؟
لبخند کجی زد و گفت: یا برگردی و به ظاهر انگار از یه دورهء آموزشی هکِ گسترده از اروپا برگشتی و با من همکاری کنی…
یه لحظه سرم سوت کشید…با دهن باز نگاهش کردم…یعنی…هِه…تک تک کارهاشون حساب شده است!!!
ــ یعنی تو به خسرو گفتی منو بردی اروپا؟
ــ انتظار نداشتی که بگم مهمون کلانتری هستی؟
اخم کردم: اونم قبول کرد؟!
_به راحتی که نه!اما نرخ خریدتو بالا بردم…
می خواست حرص منو دربیاره؟
گفتم: اون دوراه که گفتی واقعی که نبود؟
خونسرد گفت: چرا بود.انتخاب دیگه ای برات وجود نداره!
پوزخندی زدمو گفتم: فکر میکردم میندازیم زندان! و با غرور تو چشماش خیره موندم.
سرشو تکون داد و گفت : اونم به وقتش!ولی فعلا بدون اجازهء من حق زندان که هیچی حق مردن هم نداری!
گر گرفته و عصبی گفتم:یعنی چی؟
ــ یعنی همین که شنیدی!یا با من همکاری میکنی و یکم از جرمات کم میشه یا مجبوری واقعا بری اروپا وقت تلف کنی!
اگه داره تهدید میکنه پس این برق …نه اشتباه نمیکنم!پس این برق شیطنت چیه تو چشماش؟
نیازی به فکر کردن نبود.من راه اولو انتخاب می کردم.ولی چون لحنش دستوری بودوتو مخیّلهء من کم آوردن نبود گفتم : راه اولت رو قبول میکنم اما نه بخاطر عفو خوردن و اینجور مزخرفات…بخاطر اینکه نمیتونم از انتقام دست بکشم.در ضمن؛نگاهمو تو چشمای خاکستریش فرو کردم:عفو مال کسیه که بخواد زندگی کنه…اما زندگی من بعد از مرگ خسرو تمومه…

تک خنده ای کرد که مات موندم! این خنده ام بلده؟ کمی با حالت خاصی نگاهم کرد…خنده اش بیشتر جنبهء تحقیر و تمسخر داشت!
_ تو فکر کردی اجازهء مردن داری؟اگه اعدامت نکنن تا تقاص جرایمت رو پس ندی که نمیتونی بمیری!
کثافت بیشعور!احمق عین آفتاب پرست رنگ عوض میکنه!یه لحظه به آدم با حرفاش آرامش میده…یه لحظه میزنه تو حال آدم…چرا جوری رفتار میکنه انگار از هیچی خبر نداره؟
ببینم.من!من گفتم آرامش؟لعنتی!چی دارم میگم؟
پوزخندی واسه سرپوش بر حالات درونیم زدم و واسه اینکه دلم خنک بشه گفتم : تو اینجوری فکر کن جناب سرگرد!حالا مونده تا منو بشناسی…در ضمن اخمامو بیشتر توهم کشیدم و گفتم : نکنه اینم جزو قانونیِ که شما ها بهش معتقدید؟ نمیدونستم دادگاه عدالت شما میگه گناه اجباری ،خلاف اجباری،مجازات اعدام داره!
درهم رفتن صورتش در لحظه خیلی جالب بود…هرچند دلیلش اونی نبود که من فکر میکردم!
منم آدم کم آوردن نبودم،نیستم و نخواهم بود! زدم وسط هدف…از سرخی چهره اش میشد فهمید چه قدر عصبانی شده: مشتش رو کوبید روی میز و گفت: حواست به حرف زدنت باشه…دارم بهت لطف میکنم میگم با پلیس همکاری کن…حالا اگه میخوای بمیری به درک!
خواستم حرفی بزنم که تلفن زنگ زد…خوب شد زنگ خورد وگرنه منکه کنترل زبونمو ندارم یه چیزی میگم همه چی به هم میریزه! البته تقصیر من نیست…حتما از مُحسنات این سرگرده که نیاز خونسرد و بی خیالو انقدر سرکش و بی پروا کرده . و البته حاضرجواب!سعی کردم خشمم رو بخورم و حرف نابه جایی نزنم!گویا باید این افسر بداخلاقِ مغرورِ یک دنده رو فعلا تحمل کنم…نمیدونم تو تلفن بهش چی گفتن که سراسیمه و سریع خواست از در خارج بشه که یه مکث کردو با گفتن : همینجا باش تا برگردم بیرون رفت!
چرا اینطوری کرد؟حالا من اینجا چه کار کنم؟نگاهمو به زوایای مختلف اتاق دوختم.دم و دستگاه مجللی بود.به پنجره نگاه کردم،دیگه کم کم داشت شب میشد…امشب هم به گمونم مهمون بازداشتگاهم…همونطور که نگاهم اتاق رو می کاوید،رسیدم به یه تابلو…یه تابلو با زیبایی خیره کننده!…بی اراده بلند شدم و روبه روش ایستادم…دقیقا روبه روی صندلی سرگرد قرار گرفته بود…بهش چشم دوختم.تابلوی نسبتا بزرگی با قاب مشکی که در قلبش آیه ای به زیبایی روی مس نقش بسته بود…اِنّا مِنَ المُجرِمینَ مُنتَقِمون…و پایین ترش کوچکتر هک شده بود: <وَ سَیَعلَمُوا الَّذینَ ظَلَموا اَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبون>…عربیم خیلی عالی نبود.اما نمیدونم چرا مفهوم اون آیات رو فهمیدم…انگار قبلا شنیده بودمشون…یه زمانی خیلی دورتر از حالا…انگار کسی مدام توی گوشم خونده بودش…اماکی؟ درگیر معنا و مفهوم آیه بودم و هدف سرگرد از نصبش درست در تیر راس دید خودش…صدایی تو گوشم پیچید : {همانا ما از مجرمین انتقام می گیریم.}به سمتش برگشتم…چون صداش خیلی آروم بود زیاد جا نخوردم.نگاهم رو بهش دوختم.اون هم نگاهم کرد.پشت سر من ایستاده بود و فاصله مون زیاد نبود.نگاهش واقعا عمق عجیبی داشت،یا من اینطور فکر میکردم؟
با حرفی که زد انگار از یک پرتگاه مرتفع به پایین سقوط کردم…
_این همون قانونیه که دنبالش می گشتی!
لحظه ای دم و باز دم فراموشم شد…در واقع حال اونموقعم توصیفی نداشت…حس میکردم نیازو گم کردم!
برگشتم و دوباره به آیه نگاه کردم…حس میکردم قلبم داره متلاشی میشه…سریع چشم از اون آیه نفوذگر گرفتم و نشستم روی مبل…
نفسام کند شده بود و لبام خشک.همهء اینها اثر رویایی بایک واقعیت بود…واقعیتی که سرگرد کیارش کیاراد ناگهانی با یادآوریش تمام ساخته های درونیم رو ویران کرده بود…حقیقت وجود خدا!همیشه حضورشو باور داشتم…با اینکه همیشه ازش گله میکردم،با اینکه هدفم فقط انتقام بود،با اینکه از عدالتش هیچی درک نمیکردم اما مثل هر آدم درموندهء دیگه ای تو ی بدترین شرایط فقط خودشو صدا میزدم…هر چند که ناف منو با بودن در بدترین شرایط بریدن!
هنوزم دلخورم…دلخورم از سخاوتش که یکی رو شاه میکنه یکی رو گدا…یکی رو مثل من بدبخت و حیرون کار دنیا…یکی روهم مثل این سرگرد بی عار و بی درد که اینجا بشینه به من بگه : کمِ کم اعدام رو شاخته!همونطور که نگاه مسخ شدم روبه رو رو می کاوید گفتم: من حتی از اون قانون که تو میگی هم گله دارم…و سرمو پایین انداختم…چند دقیقه سکوت بوجود اومده رو اون شکست: بهتره هرچه زودترهمه چی رو بدونی.برای فرداشب به خسرو گفتم که بر میگردیم.باید آماده باشی.
متعجب گفتم:همین فردا؟
سرشو تکون داد و گفت:فردا شب راس ساعت 12 هواپیمای لندن میشینه رو باند.
چیزی نگفتم و اون ادامه داد:باید از کلیّات عملیات ما یه چیزایی بدونی…

همونطور که پشت میزش مینشست گفت: من سرگرد کیارش کیاراد هستم…مسئول پروندهء قاچاق مواد مخدّر و انسان و اسلحه که تو در جریانی.ما تقریبا دوساله که به فعالیّت های این باند پی بردیم و در تلاشیم که…
پریدم وسط حرفش و با اخم گفتم : دوسااااله خبر دارید و کاری نکردید؟
اخماشو تو هم ریخت و گفت : فکر کردی بچه بازیه؟خسرو و دار و دستش روی همه چیز اشراف کامل دارند.من دوساله با شگردهای مختلف کم کم خودمو وارد این باند کردم.حتی این 6 ماه اخرو کانادا بودم در ضمن ما مدرک نیاز داشتیم…خسرو چندین بار با ترفندهای مختلف قِصر در رفته نه تنها از ما بلکه دادگاه و قانون…
پوزخندی زدموبا نگاهی که میگفت : بیا تحویل بگیر اینم یه چشمه دیگه، منتظر شدم .اونم که منظورم رو فهمیده بود پوفی کردوبا اخم ادامه داد: وقتی وارد این باند شدم دوتا هدف داشتم،خسرو نادری و نیاز دخترش!خسرو که وضعیتش معلوم بود اما نیاز نه! طبق مدارکی که ما داشتیم این دختر توی اکثر معاملات و سفر های خسرو حضور داشت.پس به این دلیل وبا مکث:خیلی دلایل دیگه مهرهء اصلی این صفحهء شطرنج به حساب میومد…پس سعی کردم بهت نزدیک بشم…اونشب بعد از مدت ها که برای خسرو طاقچه بالا گذاشتم حاضر شدم توی مهمونیش پا بذارم.اشتیاق خسرو هم برای همکاری بامن نتیجهء نزدیک یکسال و نیم تلاش همهء بچه های نیروی انتظامی و خود من برای پرونده سازی علیه اهورا بود.با این وجود خسرو با تحقیقات زیادی که میدونستم کرده اعتمادش کامل جلب شده بود پس فقط باید مواظب میبودم که شک نکنه!اما…تو
با انگشت اشارش بهم اشاره کرد و گفت: نیاز…دختر مغرور…متکبر و طبق تحقیقات ما بسیار باهوش و دقیق خسرو نادری!
از همون برخورد اول رفتارت عجیب بود…تصور من این بود که تو هم مثل به اصطلاح پدرت با خوش رویی و چاپلوسی خودتونو به اهورا بچسبونید تا منفعت بیشتری عایدتون بشه.وقتی از تنفرت از این کارا حرف میزدی برام مزحک بود مخصوصا بعد از اینکه امتحانت کردمو دیدم از اون چیزی که بر سر زبون هاست ماهر تری…مکثی کردو با چشمای ریز شده گفت : راستی…ببینم تو بعد از هک سایت چه کار کردی؟
خونسرد گفتم: از هک خارجش کردم و اطلاعاتو برگردوندم
_باید حدس میزدم!
تو دلم گفتم : حالا که به اون مغز پوکت خطورم نکرد!
-می خواستم همونطور که از تو مدرک جمع میکنم،استفاده هم بکنم…اون افرادی که باهاشون حرف میزدی همونطور که قبلا نباید ولی فهمیدی هم دست ها یا یه جورایی حامیان خسرو تو کشورهای دیگه بودن…قصدم شناساییشون بود که انجام شد…اگر تو موضوع رو نفهمیده بودی حداقل تا یک ماه آتی کار خسرو تموم بود
تلفن رو برداشت و گفت : سروان نامجو میاد می بردت…باید اونم توضیحاتی برات بده…کارش که تموم شد حاضر میشی تا بریم…باید تا فردا شب همه چی آماده باشه!
همونطور که می ایستادم گفتم: حالا برنامت چیه؟
با تقه ای که به در خورد گفت:فعلا برو بعدا همه چیز معلوم میشه.
سری تکون دادمواز در بیرون رفتم.

به سمت در رفتم.همزمان با باز شدن میشه گفت محکم در توسط من صدای آخی از اون طرف در شنیده شد.ضعیف بود اما من شنیدم.با تعجب بیرون رفتم و به سروانی که محکم سرش رو چسبیده بود خیره شدم.بدشانس تر از من هم وجود داره؟
همون جور که سرشو چسبیده بود گفت : این چه وضع در باز کردنه خانوم مَ…
و همین که سرشو بلند کرد لحظه ای مات موند.نگاهمو بی تفاوت روش و مخصوصا روی سرش سرسری چرخوندم به نظر نمیومد چیزیش شده باشه برای همین با غد بازی گفتم : در باز کردن من مشکل داره یا شما که به در چسبیده بودید؟
همونطور که نگاهم میکرد جفت ابروهاش پریدن بالا…
ــ مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدیم؟
با بی قیدی شونه ای بالا انداختم و گفتم : من طلبی از کسی ندارم.
با صدای افتادن شی ای سرم به سمت راست چرخید که سربازی پشت میز نشسته بود و فکر میکنم حکم منشی کیارش رو داشت.خودکارشو از روی زمین برداشت اما صورت سرخش داد میزد از خنده در مرز ترکیدنه…
اسمشو از روی سینش خوندم: سروان نامجو.خودشه.بلند و ورزیده با چشم هایی که ترکیبی از سبز و عسلی بودن…چهره ای مردونه و جذاب!
تک سرفه ای کرد که نگاهمو ازش گرفتم روبه سربازه گفت : حالا نکشی خودتو کاظمی!
میشه گفت کمی ابروهاش درهم رفته بود.با گفتن از اینطرف راهی شد و منم به دنبالش ؛که لحظه ی اخر سربازه رو دیدم که ریز ریز میخنده!
دنبال این سروان عصا قورت داده راه افتادم.وارد اتاق دیگه ای شد…به محض ورود یه لحظه شکّه شدم! تقریبا 5 تا افسر با درجه های مختلف تو اتاق بودن و همگی دور میز بزرگی جمع شده بودن…انتظارشو نداشتم ونگاه هایی که منو به شدت زیر ذره بین گذاشته بودن و مثل اتم شکافته نشده بهم نگاه میکردن و در کنارش نگاه های مغرور و تحقیر کنندهء عده ایشون هم به داشتن این حس بد دامن میزد.دونفرشون بی تفاوت و دو نفر که گنده تر به نظر میومدن با اخم نگاهم میکردن.سعی کردم همون نیاز همیشگی باشم و مطمئن بودم که هستم!
به آرومی به میز نزدیک شدم اما سرمو پایین ننداختم…ترجیح دادم نقابمو که این روزا داشت بر خود واقعیم غالب میشد رو حفظ کنم مخصوصا اینکه اینجا من مجرم بودم و به اندازهء کافی با غرور بازی کرده بودن.بعد از اینکه سروان احترام نظامی گذاشت و به دو سه نفر دست داد شروع کرد به صحبت کردن روبه من: ایشون سرهنگ مردانی هستند رئیس این کلانتری و با فعالیت های مشکوکی که از طرف این باند در سطح شهر طی 5یا 6 سال اخیر گزارش شده بود مسئولیت این پرونده رو به عهده گرفتن.به بعدی اشاره کرد: سرگرد نصیر…سرگرد فاتح… سروان حیدری سروان محسن و حسین مهدوی رو هم که باید بشناسی…
بهشون اینبار با دقت نگاه کردم…اِ اِ اِ اینا که…اون مو بوره صالح بود و اون یکی هم شاهد!چرا که نه!احتمال اینکه حتی نصف افراد خسرو پلیس باشند هم وجوده داره!یهو هردو لبخند زدن!چشام از تعجب گرد شد!اینا هر کدوم یه مدلی هستنا!بعد از معارفه چیزایی رو که کیاراد گفته بود رو سرهنگ تکرار کرد و گفت : این ماموریت باید بگم که امنیتی شده و مقامات توجه زیادی روش دارن…و با نگاهی گزنده ادامه داد:کوچکترین اشتباهی ازت پذیرفته نمیشه.حواست رو جمع کن…لحنش به قدری بد و دستوری بود که تمام تلاشم برای خونسرد بودن به باد رفت و اخمام در هم شد و گرهء مشتم محکم تر.رو بهش با جدیتی که تا حالا از خودم سراغ نداشتم گفتم : ببینید جناب سرهنگ اگه من اینجام و به جای پول شمردن با خسرو دارم نقشهء نابودیش رو با شما و افرادتون مرور می کنم فقط و فقط به دلیل کینه ام از رویه و کارهای کثیفشونه…فکر میکنم قبلا هم به سرگرد نفوذیتون گفته ام.من انتقام میگیرم چه با کمک شما چه بدون کمکتون! ولی اگه اینجام فقط بخاطر اینه که شما نصف راهو رفتید لازم نیست من دوباره همش رو طی کنم.پس لطفا کسی رو که چیزی برای از دست دادن نداره تهدید نکنید.
تو چشماش زل زده بودم و می گفتم.بخاطر اینکه بزرگتر بود احترامشو نگه داشتم وگرنه…
اخمهاش شدیدا درهم بود.همهء افسرانش بهش خیره بودند.تو چشم های همه شون ترس مشهود بود که توی یه لحظه سروان نامجو روبه سرهنگ گفت : ببخشید قربان با اجازتون باید قدم بعد رو براش توضیح بدم…وبلافاصله روبه من ایستاد و با اخم غلیظی گفت: از اینطرف لطفا!
بدون اینکه نگاهی به جمع بندازم بیرون رفتم.تا در بسته شد سروان نامجو با بهت گفت: این چه کاری بود تو کردی؟
سرد نگاهش کردم: مگه چه کار کردم؟
صورتشو به حالت عادی برگردوند و گفت : این چه حرفایی بود به سرهنگ گفتی؟ میدونی اگه بخواد میتونه دودمانتو به باد بده؟
با خودم فکر کردم کدوم دودمان؟ بی اراده گفتم : بذار به باد بده…اگه دودمانی بود،خودم میدم دستش.مکثی کردم و گفتم:از حرفایی که زدم پشیمون نیستم و از کسی هم عبایی ندارم.آدم وقتی حقش پایمال بشه هر جا که باشه و هر کس هم که مقابلش باشه باید از خودش دفاع کنه…

نگاهشو گرفت و همونطور که به سمتی میرفت گفت: کدوم حق؟اون فقط طبق وظیفش اخطارهای لازم رو بهت داد…
چشمامو تو کاسه چرخوندم و گفتم:
_هِه!وظیفه!شما همینطور فکر کنید!
با شیطنت جدیدالورود به نگاهش لبخند مسخره ای زد و گفت: بله!منتظر بودم شما بگی!
چشام گرد شد:منظورت چیه؟ داری طعنه میزنی؟
دستی به موهاش کشید خندید و گفت :خیلی فشار نیار به خودت
اخمامو ریختم تو همو گفتم :شما با همه همینطوری شوخی می کنید؟
ابروهاشو با همون شیطنت انداخت بالا و گفت:با همه که نه!مگر اینکه طرفم یه دختر بداخلاق خلاف بالا باشه که از قضا درروهم کوبونده تو صورتم و از طرفیم کلانتری رو بهم ریخته باشه!
با تاسف سری براش تکون دادم…تو دلم گفتم تا وقتی امثال تو پلیس این مملکت باشند همین آشه و همین کاسه!
گفتم: من کلانتری رو به هم ریختم؟ در رو هم من نزدم خودتون در رو بغل کرده بودید
خندید و گفت : بله حق باشماست من معذرت میخوام خانم قاچاقچی!
پوفی کردمو گفتم : از اتهام بست به من لذت می بری نه؟
ــ خب در اینکه حقیقت تلخه شکی نیست ولی من که میدونم تو عین خیالتم نیست.حوری و شراب و پول و عشق و صفا…شاهزاده بودنه دیگه!
همهء حرفامونو درحال حرکت میزدیم…اینبار از پله ها بالا رفتیم…میگم اینجا بی سر و تهه میگید نه!
با تعجب گفتم : حس میکنم اصلا در جریان این پرونده نیستید!!!
قیافهء مثلا مغروری به خودش گرفت و گفت : تو مو می بینی ، من پیچش مو!تو سختی خلافو میبینی من لذتشو.مگه نه؟
پوفی کردم و ترجیح دادم اصلا چیزی نگم!
اینبار جلوی در قهوه ای دیگه ایستادیم رفت تو و منم پشت سرش…همونطور که پشت میزش می نشست به منم اشاره کرد بشینم و گفت:چیزای زیادی باقی نمونده که بهت بگم اما باید بدونی اسم رمزی عملیات ما فرشتهء سیاهه!
یه تای ابرومو به نشونهء تعجب بالا دادم که یعنی چی؟
_ یعنی فرشتهء خیلی خیلی زیبا!
_جدی؟
_البته!و میدونی اون فرشته کیه؟
نگاهمو تو دفترش چرخوندم و گفتم : لابد خسروئه دیگه.
با صدای خندش نگاش کردم و برای صدمین بار در مقابلش اخم کردم و گفتم : خندتون کجاش بود؟
خندشو خورد و گفت: متاسفم خانم هَکِر.این یه قلمو اگه یه خورده به مغزت فشار میاوردی بهتر بود.اَه کلافم کرده بود!اگه پلیس نبود و اینجا هم کلانتری،بهش میفهموندم مسخره کردن نیاز یعنی چی!ولی با گرد و خاک تو اتاق سرهنگ دیگه امکانش نبود.
با چشمانی که کلافگیم رو داد میزدن و کمی خشم هم چاشنی صدان شده بود گفتم: جناب سروان.نظرتون چیه بجای بحث کردن درمورد هوش من اصل مطلبو برسونید؟
خندشو کمتر کرد و گفت : موافقم!هرچند ضریب هوشی شما هم برای من مسئله بسیار هیجان انگیزیه!
دیگه داشتم از حرص میترکیدم…کلانتری نیست که،دیوونه خونست!یکی مثل اون کیاراد سیماش قاطی داره یکی مثل اون سرهنگه که انگار ارث باباشو از آدم طلب داره.یکیم مثل این دلقک که…
_آی آی آی هرچی گفتی خودتی!
با بهت گفتم : من که چیزی نگفتم!
سرشو خاروند و یکم صندلی چرخ دارشو چرخوند و گفت : تجربه ثابت کرده تو همچین شرایطی ممکنه متهم انواع و اقسام صفات عالیه رو به مامور زحمتکش نسبت بده
نفس عمیقی کشیدم:حق با شماست حالا لطفا برید سر اصل مطلب
اومد دهن باز کنه که تلفن زنگ خورد:
_ بله؟
_بـــــــه داش کیارش خوبی؟خوشی؟با متهم های خوشگل بهت خوش میگذره؟….(مکث)مگه چی میگم که کسی دور و برم نباشه.؟
_…
_ اِ . نه من غلط بکنم.شما سروری اصن پاک و طاهر خوبه؟
_چی الآن؟….نه به جان تو منو دلقک بازی؟ با شنیدن لفظ دلقک نا خودآگاه پوزخند زدم که چپ چپ نگاهم کرد:
ــ باشه فقط چند دقیقه.چشم
و قطع کرد.یکم که همونطور چپ چپ نگاهم گفت : پس اون صفتت دلقک بود آره؟بدم به جرم اهانت به مامور قانون حین انجام وظیفه بازداشتت کنن؟
سرم داشت می ترکید!از صبح درگیری دارم و حالا هم که این ول کن نیست!دستی به شقیقه هام کشیدم و بعد گذاشتمشون روی صورتم.
از جاش بلند شد و گفت:حالا گریه نکن متهم.نمیندازمت بازداشتگاه.بیا این مسکّنو بخور.
دیگه اعصاب برام نمونده بود جوابشو بدم.پس بی حرف قرصو خوردم و بهش نگاه کردم.
شیطنت توی نگاهش خاموش شده بود. جدی شد و بدون دلقک بازی گفت: اسم عملیات، فرشتهء سیاهه و…منظور تویی!
انگار برق سه فاز بهم وصل کردن.تو جام لرزیدم و گفتم : من؟
سرشو آروم تکون داد و گفت: نمیدونم چیزی میدونی یانه،ولی بعد از خسرو متهم ردیف دوم این پرونده تویی…اونم بخاطر خلاف های امنیتی ایه که انجام دادی.دلایل دیگه ای هم داره که بعدا میفهمی.
چیزی نگفتم.چون میدونستم عاقبت اون راهی که من ناخواسته و نمیدونم از کجا توش پا گذاشته بودم سیاه بود و سیاه.

وقتی دید چیزی نمیگم ادامه داد:فرشته لقبیه که برای زیباییت وسیاه هم بخاطر حرفه ات روت گذاشتن.علت رفتار سرهنگ هم همینه.و اما ادامه گفتم که ما از دوسال پیش درگیر و دنبال این پرونده ایم و بین ما سرگرد کیاراد از همه بیشتر فعالیت داشت…باید بدونی من از اینجا همه چیزو پشتیبانی میکنم.ما گزارش لحظه به لحظه تون رو داریم.اینکه اونجا چه کار میکنید رو سرگرد خودش بهت میگه اما یه چیز دیگه.نگاهی جدی بهم انداخت و گفت : اعتماد سرگرد به تو نه تنها اعتماد اعتماد نیروی انتظامی بلکه کل ملته.میدونم دنبال چی هستی من خودم از خسرو خیلی بیشتر ازتو کینه دارم و دستاشو محکم مشت کرد و با مکثی ادامه داد:شاید اون کسانی که تو از دست دادی برات مهم بودن ولی از خانوادت نبودن.اما…من و کیارش….چشماشو با درد بست و باز کرد:ما همه کسمون رو ازمون گرفته.پس بدون که ماهم مثل تو چیزی برای از دست دادن نداریم.کمی آرومترگفت:دردتو کیارش خوب درک کرده که بهت اعتماد کرده پس تو هم بهش اعتماد کن…
دوباره جدی شد و گفت: باید گزارش لحظه لحظت رو بهش بدی و اونم به ما منتقل کنه.همهء اینکارا برای امنیت شما و موفقیت عملیات الزامیه.تو چند جای خونه شنود کار گذاشتیم و تو این مدت که تو اینجا بودی یعنی تو این سه روز همه چیزو زیر نظر داشتیم پس جای نگرانی نیست.
فقط سرم رو به نشونهء تایید تکون دادم که متفکر گفت: فقط یه چیزی مونده،میخوام برام کروکی اون طبقه که گفتی انبارشونه رو بکشی
مستاصل نگاهش کردم و گفتم : اما من طراحی خوبی ندارم.جزئیاتشو برای سرگرد گفتم اگه بخوای دوباره میگم…
سرشو تکون داد و دوباره دقیق همه چی رو گفتم اونم بعد از پرسیدن چندتا سوال درمورد اندازه های تقریبی و نوشتنشون روی کاغذ و طراحی خطوطی سمت کامپیوترش رفت و لحظاتی پشتش نشست دستاش تند تند بین موس و کیبورد نوسان میکرد.کارش که تموم شد روبه من گفت:بیا یه نگاه بهش بنداز.
با کنجکاوی اون سمت میز رفتم و به نقشه سه بعدی روبه روم خیره شدم…نمیشه گفت فوق العاده بود ولی تو این مدت ناچیز و اطلاعات ناقص من کارش عالی بود…توی قلبم بابت این قابلیتش تحسینش کردم . چقدر اولش به نظرم نادون میومد!
به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:خب دیگه باید بریم
_کجا؟
شونه ای بالا انداخت و گفت : اونو سرگرد تعیین میکنه!
خاک بر سرت کنن نیاز…حالا دیگه اختیار خودتم نداری…تو دلم اداشو گرفتم:سرگرد تعیین میکنه.
صدای موذی درونم گفت:نکنه تاحالا خانم همش امر و نهی میکردن!
با همین تک جمله دهنم تلخ تر از زهر شد!
یاد حرفای سروان نامجو افتادم…از کدوم غم بزرگ حرف میزد؟یعنی خسرو عزیزان این دو نفر رو هم ازشون گرفته؟ خسرو واقعا انسان نیست،مطمئنم که اون یه حیوانه!گفت به سرگردشون اعتماد کنم،مگه چارهء دیگه ای هم دارم؟
قبل از اینکه برسه به در اتاق کیاراد گفتم: صبر کن
با تعجب برگشت سمتم و گفت: چیزی شده؟
سرمو تکون دادمو گفتم میخواستم یه چیزی بگم
آروم سرشو تکون داد منم نگاهمو به دیوار دوختم و گفتم:در مورد حرفای اون موقعتون…من نمیدونم چه دردایی کشیدین چه شما چه سرگرد اما باید بواسطهء اینکه شغلتون فرصت انتقام رو بهتون بخشیده کلاه تونو بندازید آسمون هفتم…بهش نگاهی کردم و گفتم: به نظرم باید این ها رو بهتون میگفتم…
چشماش غمگین بود: کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند اونوقت خیلی کارا میشد کرد…
راست میگفت…ولی درمورد من صدق نمیکرد…من میتونستم جلوی کدوم اتفاقو بگیرم؟اما نظرم درباره اش جلب شد،پوزخند تلخی زدمو گفتم: مثلا؟ نگاهشو به یه گوشه دوخت و گفت : مثلا تو میفهمیدی کجای قصه ای مثل کیارش و منم…نفسشو آه مانند بیرون داد:من هم عزیزمو تو اون روز نحس هیچ وقت تنها نمیذاشتم…
آه خستهء اینبارمن هم متعلق به نیاز واقعی بود که میل به حرف زدن و بروز احساساتش تو این سه روز به طرز عجیبی به چشم میومد: اما اینا همه فقط “ای کاش” هستن و بس.
با شنیدن یه صدا برگشتیم:ولی این ای کاش ها میتونست زندگی خیلیا رو نجات بده…
سرگرد کیاراد یا همون کیارش بود…لباس های قبلیشو با با پیرهن سرمه ای و شلوار مشکی پارچه ای با یه کت طوسی کتان عوض کرده بود…اسمش که به اندازه کافی جذبه داشت و واقعا بهش میومد…
انگار حرفهامون رو شنیده بود چون گفت : حالا که نه میشه با آرزو کردن،نه با برگردوندن زمان به عقب کاری کرد افسوس خوردن فایده ای نداره…نوید؟
سروان نامجو سر بلند کرد و نگاهش کرد،منم ساکت نظاره گر بودم.
کیارش ــ یادت باشه قسم خوردی!…
سروان نامجو هم چند دقیقه نگاهش کرد…با غم بعد سرشو تکون داد و مردونه کیارش رو در آغوش گرفت: مواظب خودت باش مرد
کیارش هم فشاری به شونش اورد و گفت : تو هم همینطور.بعد از تلاقی چند ثانیه ای نگاهشون نگاهی به من انداخت و گفت : باید بریم

نگاهی به نوید انداختم و سرمو به نشونهء خداحافظی تکون دادم که اونم همینطور جوابمو داد.دیدن حس برادری بینشون کار خاصی نبود…یه چیزی تهِ تهِ چشمهاشون برق میزد که معلوم بود از عمق قلبشون نشات میگیره…شاید یه غم،یه حسرت!یه حس ناشناخته…نمیدونم…هرچی که بود باعث لرزش قلبم شد…قلبی که همه فکر میکنن از سنگه ولی…مامن درده…برام کمی هم عجیب بود اما مطمئنم هرچی که بینشون هست همون،عامل حضورشون تو این ماجراست…

محکومه تنهایی

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین محکومه ی تنهایی
  • ژانر: پلیسی
  • نویسنده: آرزو
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10781
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.