| Friday 23 October 2020 | 23:52
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین اسب سفید من پارت 1 مقدمه

رمان آنلاین اسب سفید من پارت 1 مقدمه

رمان آنلاین اسب سفید من

نویسنده عباس علی میرزایی

خلاصه : داریوش یک بچه ی روستایی که مادر او فوت کرده و پدر اون نیز زن دیگری می گیرد …
داریوش عاشق اسبش است یک اسب سفید زیبا که نا مادری او تصمیم میگیرد به دلیل تنفر از اون اسبش را بکشد …
ژانر : عاشقانه _هیجانی _ماجرایی _ تخیلی

_داریوش پاشو بابا جان مدرست دیر میشه ها ساعت 7 شده.
_باشه بابا الان میام دیگه حالا وقت دارم .
از خواب پاشدم و رفتم چشام که باز شد رفتم دستو صورتمو شستممو اومدم سر میز صبحونه نشستم خانه ی ما ی خونه ی روستایی بزرگه با ی حیاط بزگ ولی حالت قدیمی داره وارد اتاق شدم مادر خوندم صفره رو باز کرده بود طبق معمول کثافت فقط مربا و کره اورده صر صفره چون میدونه من بدم میاد نمیدونم چرا اینقدر با من مشگل داره ؟ رفتم سمت آشپز خانه و که برای خودم یکم پنیر و خیار بیارم که نون پنیر بخورم .
_داریوش جان کجا داری میری ؟
برگشتم دیدم مادر خوندمه به حالت تمسخر آمیزی با اینکه میدونه کجا میرم خودش پیش پدرم لوس کرده و داره این سوالو ازم میپرسه منم با ی شیطنت عجیبی رو بهش کردمو گفتم …
_مادر جون دارم میرم برای خودم نون پنیر بیارم شما هم میخوای ؟
نا گفته نماند مادر خونده ی من متنفره از نون پنیر و ی جورایی خودمم باهاش حال نمیکنم ولی چون اون بدش میاد منم میخورم تا اینو گفتم مادر خوندم شده بود مثل اسفند رو اتیش قرمز شده بود با حرص داشت منو نگاه میکرد با اون قیافه ی مزخرفش تازه موهاشو رنگ زرد جیق ماشالله اعتماد به نفسشم بالاس 150 قدشه 180 کیلو وزنش اونوقط با تاپ و شلوارک تو خونه میگرده اصلانم فک نمیکنه خوب ادم اول صبح این همه گوشت حرامو ی جا ببینه اشتهاش کورر میشه رفتم پنیر برداشتم دوتا خیار و با ی کارد و ی پیش دستی اومدم سر صفره همیچین با وله داشتم خورد میکردم این خیارو و به پنیر نگاه میکردم که خودمم داشت باورم میشد این بهترین غذای دنیاس مادرخوندم حالش داشت به هم میخورد اخه اون بچه شهری میدونید که شهری ها هم زیاد از این چیزا خوششون نمیاد همه چی پاستو ریزشو دوست دارن .

_من برم دیگه سیر شدم
من تا اومدم رفا از سر صفره منم زود صبحونمو خوردمو پاشدم رفتم حیاط باید از وسط حیاط میرفتم اون سمت حیاط تا به تویله برسم میخواستم برم غذای اسبمو بدم این اسب یادگاری مادرمه وقتی کره بود مادرم برام خریدش دوسال پیش الان سه سالشه و ی اسب جون با ابهتی شده برای همینم خیلی دوستش دارم حتی تو این مدت بهم انقدر عادت کردیم که

_سلام اسب قشنگم خوبی صبحت بخیر
_سلام آقا داریوش بازم اول صبحونتو خودی بعد برای من میاری ؟
حتما الان تعجب میکنید !!!!!!! مگه اسبم حرف میزنه ؟ خب حرف نمیزنه من از حرکانتش میفهمم چی میخواد بگه اینو کسایی که خودشون حیون خانگی دارن میفهمن حیونا خیلی خوب با ادم ارتباط برقرار میکنن و صاحبشونو میشناسن و باهاش حرف میزنن
_خب آقا اسبه تا پاشم و برم یکم حال این افریته رو بگیرم ی چی بخورم طول کشید ولی در عوض برای جران الان برات همه یونجه ی بیشتری اوردم هم جو اوردم
_با نگاه معنا داری بهم گفت : ممنونم لطف کردی
خوب دیگه پسر خوب من باید برم مدرسم دیر میشه بعد از ظهر میام میریم ی دوری بزنیم

مادر خونده :

برم از پنجره نگاه کنم ببینم این پسره کجا رفت نمیادم گم شه بره مدرسش راحت شم از دستش پا شدمو رفتم لب پنجره پرده رو کنار زدم پرده که ن ی تیکه پارچه بیرونو نگاه کردم از پشت درختای حیاط دیدم اون سمت حیاط داریوش داره از تویله بیرون میاد عاشق اسبشه این پسر تنها یادگاری مادرشه باید ی نقشه ای بکشم و حالشو بگیرم بهترین کار اینه که این اسبشو ی بلایی سرش بیارم
اره بهترین کار اینه

داریوش :
وارد خونه شدم لباسامو خواستم برم از اتاقم بردارم…
_داریوش داری میری لباساتو برداری
_آره مشگلی داره ؟
_ن عزیز دلم میخواستم بگم من برات اوردمشون بفرما
با ی قیافه ی خبیثانه که قشنگ مشخصه میخواد ادمو از خونه بیرون کنه لباس ها و کتابامو بهم داد منم حاظر شدم رفتم مدرسه بازم طبق معمول دیر رسیدم و دیگه معاونمونم انقدر دم در وایساده هر روز با شلنگش کتکم زده براش عادی شده …
_داریوش باز تو دیر داری میای پسر این چه وقته مدرسه اومدنه آخه ؟
_ببخشید آقا بخدا کارام زیاده طول میکشه صبح زود پا میشم تا کارامو بکنم بیام دیر میشه
_باشه حالا بیا برو ببینم .
ی شلنگ محکم از پشتم زدو منم بدو بدو رفتم سر کلاس
مادر خونده :
خوب حالا رفتو از شرش خلاص شدم
برم ی فکری کنم ببینم چی باید بکنم که از شر این اسبه خلاص بشم هم حال این داریوشو بگیرم هم اینکه این اسب لعنتی رو از این خونه بیرون کنم رفتم نشستم زیر کرسی و کلی فکر کردم ولی هیچی به ذهنم نمیرسه بزار برم پیش این زن همسایه این فکرش از من بهتر کار میکنه بعد مهمتر از همه اینکه اونم از اسب داریوش متنفره انقدر که داریوش با این اسب همرو اذیت میکنه اصلا تو داهات کسی ازش نیست از این پسر راضی باشه اونوقت بهشم چیزی میگی پدرش میگه چون مادرشو از دست داده یکم مراعاتشو میکنم خودشم میگه این شیطنت بچگی هستش پا شدم چادرمو سرم کردمو رفتم از در حیات بیرون سمت چپمو که نگاه کردم زن همسایه داشت در حیاط جارو میزد …
_سلام چطوری بتول خانم ؟
_سلام خوبی قمرتاج جان چطوری این موقع صبح کجا میری ؟
_راستش بتول خانم داشتم میامدم ی سر پیش تو کارت داشتم
_بفرما قمر جان بیا بریم خانه ی چایی برات بیارم حرف بزنیم
_ن بتول خانم مزاجمت نمیشم همینجا خوبه
_باشه هر جور مایلی خوب بگو ببینم حالی این چه کاریه که کمک مارو نیاز داری
_والا بتول جان این داریوش با اسبش بی چارم کرده نمیدونم چی کارش کنم
_خنده ی ریزی کردو با صورتی همراه با لبخند گفت قمر خانم ی چیزی میگی که انگار خودم نمیدونم اینو که همه داهات میدونن همرو کلافه کرده با من چی کار داشتی ؟
_والا میدونی که داریوش جونش به اسبش بستگی داره میخوام ی کاری کنم اسبشو ازش جدا کنم ولی کسی نفهمه کار منه
_خب اینکه کاری نداره اسبشو بکش مارم خلاص کن
_بتول جان میدونم ولی چطوری ؟
_خوب کاری نداره یکم سم بخر و بریز رو جوبده بخوره احمد افا دارم میتونی ازش بگیری یکم پولم بهش بیشتر بدی صداش در نمیاد دیگه که بره به کسی هم چیزی بگه .
_ممنونم بتول جان خیلی کمک بزرگی بهم کردی فکر خوبه پس همین الان برم بخرم تا نیومده داریوش و کسی هم خانه نیست راحت بتونم بدم بخوره تا داریوشم برگده مرده باشه که نتونه کاری کنه

_باشه قمر جان برو ولی خبرشو بهم بده ببینم چی کردی
_باشه حتما پس من برم فعلا

من راه اوفتادمو بتولم مشغول جارو زدن شد رسیدم به در مغازه ی احمد اقا که ی اتاق قدیمی با دیوار های ضخیم بود ی در حلالی چوبی داشت وارد شدمو ….
_سلام احمد آقا
_به به سلام قمر خانم خوش اومدی
_فک کنم این روزا خانه ی همه ی داهات موش اومده چند روزه چقدر خانم میان اینجا شما هم برای مرگ موش اومدی ؟
_راستش احمد آقا ن من برای مرگ موش نیومدم اومدم سم قوی بگیرم بدم اسب بخوره چیزی داری که بتونه یکی دو ساعته اسبو بکشه ؟
_اسب ؟ اسب کی رو میخوای بکشی ؟
_والا احمد اقا این داریوش با اون اسبش کل داهاتو کلافه کرده میخوام ی کاری بکنم این اسبشو ازش جدا کنم شاید یکم عاقل بشه اخه خیلی نگرانشم پدرشم که به فکر نیست

احمد اقا با ی قیافه ی جالب که معلوم بود خودشم از این کار بدش نمیاد گفت :
_اره قمر خانم بیا این سمو بگیر ببر بریز رو جو و بعد با یونجه قاطی کنش که بوش هم کمتر بشه چون اسب حیوان با هوشیه میفهمه از بو نمیخوره بریز بدی بهش حله تو 10 دقیقه اسبه کارش تمومه

_ممنون احمد آقا لطف کردی چقدر میشه ؟
_قابلتم نداره قمر خانم شما 1 تومن و 3 قران میشه
_ممنونم فقط احمد آقا این 2 تومن بقیشم نمیخوام ولی لطفا کسی نفهمه من این سمو ازت گرفتم
_ ن قمر خانم شما بگیر این بقیه پولتو همین که بتونی اسبو بکشی برای من کافیه ی داهاتو از شرش خلاص میکنی

_ممنونم از لطفتون احمد آقا خدا نگهدار

سمو گرفتم با شادی اومدم خانه و کارایی که احمد اقا گفته بودو کردمو سمو بردم که بدم به اسب وارد تویله که شدم یونجه رو که گذاشتم جلوی اسب هرچی وایسادم بخوره نخورد اومدم بزور مجبورش کنم که بخوره که جفتک انداختو مکم زد به پام جوری خوردم زمینو داد زدم که فک کنم کل داهات صدامو شنیده بودن بتول خانمم با عجله اومد دنبال من دیگه واقعا داشتم از درد از حال میرفتم احساس میکردم پای راستم قط شده قمر خانم اومد زیر بقلمو گرفت منو ارود خانه از درد داشتم گریه میکردم تمام لباس هامم به گند کشیده شده بود بتول خانم رفت و اون یونجه سمی رو برد قایم کردو که کسی نبینه و اومد کمک کرد لباسامو عوض کردم منو برد کنار کرسی که یکم دراز بکشم
بعد اومد یکم یخ اورد گذاشت رو پام یکم دردم کم شده بود ولی هنوز درد داشتم گفتم اسب لعنتی من باید اینو بکشم
_میدونی قمر جان من ی فکر بهتر دارم
_جان بتول خانم بگو چی کنم؟
_من داداشم دکتره الانم تو خیلی رنگو روت پریده به خاطر درد میگم بیا به شوهرت بگو از پله افتادی منم میرم به داداشم میگم بیاد اینجا ماینه کنه ترو بگو چشم سیاهی رفتو اینجوری شدم پام پی چیدو خوردم زمین بعد من با داداشم هماهنگ میکنم اونم بگه این مشگل فقط یه درمان داره خانم شما ضعیف شده و باید گوشت و جیگر اسب که مقوی بخوره تا حالش خوب بشه و بعد شوهرتو قانع کن این اسبو بکشه
_باشه قمر خانم همین کارو میکنم شوهرم الان سر مزرعه هست برای ظهر میاد خانه نمیزارم بعد از ظهر بره توام رو و با داداشت هماهنگ کن بعد از ظهر بیارش
_باشه پس من برم فعلا کاری چیزی نداری ؟
_ن برو به سلامت

بتول خانم که رفت منم که پام هنوز درد میکرد گرفتم خوابیدم .

داریوش :
مدرسه تموم شدو اومدم طرف خانه همینطور که داشتم تو کوچه قدم زنان می اومدم سمن چپ خودمو نگاه میکردم اخه داهات ما کوچیکه و 100 خانواده بیشتر نداره کنار ی رودخانه ی موقت ساخته شده که ابی نداره البته ولی وقتی تو زمستونا یا پایزو بهار باران زیادی میاد بعضی وقتا از توش سیل میاد کتار این رودخانه سمت پایین داهات که ختانه ی ماست بیای سمت راست میشه خونه ها و سمت چپ باغ ها و صحراست همش و منم عاشق طبیعتو درختا هستم بخصوص الان که وسط های فصل بهاره و همه جا سبز شده خیلی منظره ی زیبایی دارهرسیدم خانه در خونمون چوبی هستش مال ما و طبق معمول بعد رفتن بابام مادر خونده ی بنده که من بهش میگم قمر تپل حال نداره کونشو تکون بده و بیاد درو پشتشو بندازه و در بازه درو حل دادم باز شد دیگه خونه نرفتم و شمت چپ راست در که انباری ود کنارشم تویله رفتم تویله و ی سر به اسبم بزنم
_سلام بر اسب زیبای من خوبی یا ن ؟
اسب ی حالت خیلی بدی داشت اگار که سعی داشته فرار کنه کل طولیرو به هم ریخته بود ولی چرا اسب من از این کارا نمیکرد اسبم تا منو دید اروم شد فهمیدم که این قمر چاق خانم باز ی کاری کرده
_اسب قشنگم چیشده ؟
_داریوش وقتی تو نبودی مادرخوندت میخواست منو بکشه برام یونجه با جو اوده بود ولی سمی بود میخواست به زور بده به خوردم که منم با جفتک زدمش

من ی حالت خیلی عصبی به خودم گرفتم از خشم تمام صورتم قرمز شدو تمام موهای تنم سیخ از چام داشت خون میبارید اون زنیکه چطور تونسته با تنها یاد گاری مادرم …..

_داریوش نارحت نباش من که نخوردم تازه خیلی بدم زدمش الانم فک کنم از جاش نمیتونه بلند بشه همسایتون اومد کمک کرد از اینجا بردش بیرون دیگه فکرشم نکن برو نهارتو بخور بیا دلم هوای ازاد میخواد باهم بریم بیرون یکم الف تازه بخورم من

منم حرفی نزدم فقط گفتم باشه و با حالتی عصبی اومدم بیرون که دیدم قمر چاق داره خودشو رو زمین میکشه بره اشپز خانه تا منو دید گفت…

_داریوش جان آمدی ؟ میشه برای من ی لیوان اب بیاری ؟
_گفتم چرا اینطوری داری میری سمت اشپزخانه چیزی شده ؟
_با ی حالت مهربونی که مشخص بود از تو داره میسوزه چشماشو انداخت بالا و گفت ن عزیز راستش پام پیچید از پله افتادم
_منم که کل داشتانو میدونستم شونه هامو انداختم بالا و گفتم بله میدونم شما حواست نبوده از پله افتادی

دیگه بحثی نکردم رفتم ی لیوان آب براش پر کردم چه ابی بود هم داغ بودو هم با شیطنت خاصی که داشتم ی انگشتی کردم توشو یکم چرکای دستو توش حل کردمو بردم دادم بهش فک کنم مزه ی خوبی داشته باشه بردم دادم بهش رفتم تو اتاق پشت در وای ساده بودم بخوره ببینم چی میشه که یهو صداش در اومد

_خیر از جونیت نبینی بی شعور این چه آبیه اخه درد گرفته …

داشت فوشم میداد که با صدای در ساکت شد بابا اومد خانه یکی هم کنارش بود البته من که نمی دیدم ولی معلوم بود صدای ی نفر نیست صدای ی اقای نا اشنایی می اومد از رو کنج کاوری داشتم حرفاشونو گوش میدادم که فهمیدم دکتره و. برادر بتول خانمه اومده برای ماینه ی مادر خوندم اول خواستم برم لباسمو عوض کنم که از رو کنج کاری موندم ببینم چیش شده آقای دکتر ی چند دقیقه ای در سکوت کردو بعد از ی ماینه گفت ضربه ی بدی خورده پاش ولی خدارو شکر چیزی نشده با چندروز استراجت حالش خوب میشه ولی اینکه چشمش سیاهی رفته بخاطر ضعف شدید هست که اگر زود درمان نشه باعث مرگش میشه پدرم که از صداش معلوم بود جا خورده گفت …

_آقای دکتر چیده ؟ چی باید بکنم ؟
_هیچی حسن آقا تنها راه اینکه بتونی کمکش کنی اینه که بهش گوشت و جیگر اسب بدی ی هفته ای چون خیلی ضعیف شده و گوشت اسب مقوی هست و زود میتونه انرژی از دست رفتشو بهش بر گردونه
_ممنونم اقای دکتر حتما این کارو میکنم براش لطف کردید

من که فهمیدم اینا چه نقشه ای دارن با عجله از اتاق بیرون اومدم از عصبانیت داشتم میموردم اخه ما که اسبی نداریم جز اسب من و اینا برای اسب من نقشه کشیدن صورتم قرمز شده بودو چشمام کرد و با صدای بلند گفتم آقای دکتر ضعیفی این افریته چه ربطی به اسب داره شما تبابت بلد نیستی اسم خودتو چرا میزاری دکتر ؟
اینو که گفتم پدرم ی سیلی محک زد بهمو پرت شدم کنار و همونجا داشتم گریه میکردم که دیدم قمر چاق با پزخند خاصی داره نگاه میکنه بابام هم اصلا نفهمیدم کی برده دکتره راه انداخته و داره بر میگرده …
_پسره ی احمق این چه طرز حرف زدن با دکتر بود خوب اون داره کارشو میکنه منظوری نداشته که
_بابا اخه ما که اسبی نداریم از کجا میخوای بیاری
_پسرم نگران نباش یکی میخرم
_مرد از کجا میخوای بخری الان که کسی اسب نمیفروشه همه لازم دارن اسب هاشونو تازه مگه نشنیدی دکتر چی گفت ؟ من زمان زیادی ندارم . انقدر با حالت مضلومانه و خاصی گفت که من دلم براشت سوخت اگه نمیدونستم اینا همه نقشه هست برای گرفتن حال من موافقت میکردم باهاشون و ادامه داد ولی اشگالی نداره این تنها یادگاری مادر داریوشه منم راضی نیستم همچین کاری بکنیم
_ن قمر جان این حرفا چیه ی اسبه دیگه از زندگی تو مهم تر نیست که …
_بابا اخه …..
_تخه درد همین که گفتم دیگه حرفی نباشه
_منم که میدونم بابام وقتی تصمیمی بگیره بی خیال نمیشه حسابی عصبی بودم ولی حرفی نزدم و دیگه ادامه ندادمرفتم تو اتاقم تا شب عصر گریه میکردم هیچی هم نگفتم و هیچی هم نمیخوردم و بابام هم که میدونست من عصبی هستم اصلا باهام کاری نداشت
دم عصر دلم گرفت و از خونه در اومدم رفتم سمت تویله که پدرم درو قفل کرده بود که زمانی من اسبو فراری ندم وارد تویله شدم و …..

_ داریوش جان چی شده عزیز چرا به هم ریختی لباستو عوض نکردی رنگت چرا پریده ؟
_اصلا حالم خوب نیست خیلی داغونم
_چرا چیزی شده ؟
_داستانو براش تعریف کردمو گفتم که چی شده و چه تصمیمی توی خانه ی ما گرفته شده براش سکوت عجیبی شده و اشک در چشمان اسب جمع شد (کسانی که اشگ اسبو دیده باشن میدونن اسب وقتی اشکش در میاد چقدر جیگر ادمو خون میکنه ) ساعت ها در سکوت در رو شنایی سوسو کنان راغ نفتی که در تویله بود نشستم تا اینکه …….
_فهمیدم فهمیدم چی باید بکنم
_با این حرکت من اسب سرشو بلند کرد و یک نگاهی به صورت من انداخت و من ادامه دادم که ببین فردا اینا وقتی من برم مدرسه میان تا ترو بکشن و تو فقط ی کاری باید بکنی وقتی صدای در اومد و صدای اصغر اقا قصابو شنیدی ی شیحه ی بلند بکش وقتی اومدن تو تویله دومی وقتی خواستن سرتو ببرن سومی رو بکش بقیشو کاری نداشته باش اینو گفتم از تویله با سرعت خارج شدم اومدم رفتم تو انباری خانه و ی عالمه گردو برداشتم و پر کردم تو جیب لباس مدرسه ی خودم و رفتم لباسامو عوض کردمو خوابیدم

فردا صبح از خواب ساعت 6 پا شدم طبق معمول غذای اسبو بردم دادم ولی ی غذای ویژه کلی جو بردم براش و یونجه ی خالی و ریختم براش و توضیح دادم که باز باید چی کنه که فراموش نکنه می دونم اسب با هوشیه ولی خوب برای اطمینان این کارو تکرار کردم و از تویله خارج شدم و صبحونمو خودم راه اوفتادم سمت مدرسه ….

قمر تاج :

امروز این داریوش ی مشگلی داشتا صبح زود بیدار شده و خودش کاراشو کردو رفت مدرسه این پسر ی کاری میخواد بکنه بهتره ی سر برم مدرسه ی داریوش کاری کنم نزارن از مدرسه فرار کنه پاشدم لباسامو پوشیدمو رفتم سمت مدرسه و به مدرسه که رسیدم دم در وایساده بود معاون مدرسه خیلی خوبه حالا دیگه مجبور نیستم برم تو مدرسه اونجوری شاید این مارموز منو میدید با معاون صحبت کردم و بهش گفتم داشتانو و بهش گفتم میشه لطفا به هیچ وجه نزارین داریوش از مدرسه خارج بشه امروز از سر کلاس نزارید در بیاد چون احتمال داره فرار کنه میشناسینش که پسر شریه تازه 17 سالشم هستو اوج قرور جونیشه سخت میشه جلوشو گرفت معاون هم بهم قول داد این کارو برای من بکنه و با معلمش هماهنگ کنه و نزارن از کلاس خارج بشه و با خیال راحت به سمت خانه حرکت کردم دیگه
داریوش :
زنگ اول کلاس کلا به فکر اسبم بودم ولی هیچ صدای شیحه ای نیومد نکنه نتونسته صداشو در بیاره نکنه الان کشته باشنش دیگه داره وسطای زنگ دوم میشه و هیچ خبری از صدای اسب نبوده تا الان تو همین فکرا بودم که صدای اولین شیحه ی اسبو شنیدم و از جام پریدمو گفتم …..
_اقا اجازه من برم دستشویی ؟
_ن داریوش بشین بینم الان زنگ میشه
_آقا اخه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
_گفتم ن بشین سر جات وسط درس
منم که میدونستم این کارو میکنه و احتمال میدادم همچین کاری بکنن و میدونستم اینم زیر سر قمر چاق هست دستمو کردم تو جیبم هر چی گردو بود که دیشب گذاشته بودم تو جیبم پرت کردم هوا و گفتم بچه ها هر کی هر چقدر بگیره مال خودشه و و بعد هرچی پول داشتم و سکه اونارو هم اندختم همه ی کلاس به هم ریختو همه ی بچه ها ریختن وسط کلاس معلم تا اومدم بچه هارو جمعشون کنه از تو کلاس من در باز کردمو فرار کردم از در مدرسه که خارج شدم دومین شیحه ی اسبم شنیدم و با تمام توان به سمت خانه حرکت کردم وقتی سومین شیحه اسبو شنیدم در تویله بودم که داد زدم وایسید ترو خدا وایسید …

_پسرم تو اینجا چی کار میکنی مگه نباید الان تو مدرسه باشی
_اره بابا ولی دلم نیومد موقع سر بریدن اسبم اینجا نباشم میشه خواهش کنم اجازه بدی 3 دور با اسبم تو حیاط بزنم برای خداحافظی باهاش ؟
_باشه پسرم مشگلی نداره بیا و سوار شو مشگلی نیست
_اخه مرد این پسرتو میشناسی تو چرا قبول میکنی این باز ی فکری داره چرا قبول کردی
_قمر تو کاریت نباشه نمیتونم دلشو بشکنم که برو درو قفل کن نتونه اسبو از خانه خارج کنه حالا ی دوری هم بزنه چی میشه مگه ؟

قمرچاق رفت درو بستو قفل کردو خودش برای اطمینان جلوی در وایساد و من اسبو اوردم داخل حیاط و سوار شدمو دور اولو اروم زدم تو حیاط دور دوم سرعت اسبو بیشتر کردم و دور سوم خوابیدم روی اسبو ر گوشش گفتم ببین اسب قشنگم این اخرین دوره و باید تو این دور برای زندگی خودتو من تمام توان خودتو جمع کنی و از روی دیوار بپری البته شاید فک کنید دیوار های بلندی که تو خانه ی شما هست همچین دیواری بود ولی ن خانه های داهات دیوار های کوچیک کاه گلی دارن بیشتر و ارتفاع زیادی هم ندارن اسب در دور سوم با نهایت سرعت شروع کرد به دویدن و وقتی که به دیوار رسیدیم جای اینکه دور بزنه با همون سرعت از روی دیوار پرید چشمامو بسته بودم و فقط میخواستم نتیجه ی کارو ببینم با صدای پای اسب که رو زمین فرود اومدم متوجه شدم که تونسته بپره و راه اسبو به سمت صحرا کج کردم شروع کردم به تاختن با اسب ….

پایان مقدمه :

دویتان این مقدمه ای بود برای رمان که داریوشو بشناسید و اسبشو که اسمشو از امروز میزاره قرات یک اسم محلی (هم اسم اسب کور اوقو در داستان های ترکی ) و داستان تازه از پارت بعد شروع میشه و امیدوارم لذت ببرید از داستان …

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین اسب سفید من
  • ژانر: عاشقانه _هیجانی _ماجرایی _ تخیلی
  • نویسنده: عباس علی میرزایی
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10705
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.