سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 6

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 6

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 5

-ارشام بسه
پا رو دم شیر نزار .
اونی که دوست داره منم .
اونی که برای به دست اوردنت میجنگه منم .
هر کاری کردم که داشته باشمت ولی تو نمیخوای .
اون دختره چیز خورت کرده .
ببین بدبخت اون داره زندگیش رو میکنه .
تویی که اینجا عذا گرفتی .

– من با خاطره های اون زندگی میکنم .
برو ماهرخ
از این عمارت برو .
اون بچه رو بنداز من نمیخوامش .
هیچ حسی به اون بچه ندارم .
بودن با تو اشتباه محض بود .
فک کردی یادم رفته چطور کاری کردی که با هم ازدواج کنیم ؟
یادم رفته چطور نقشه تجاوز کشیدی؟
از اناق برو بیرون نفس کشیدن داخل مکانی که تو نفس میکشی برام سخته خیلی سخته.

-من بیخیال نمیشم ارشام داغ نازگل رو به دلت میزارم .

از سر جاش بلند شد دستی به سر و وضعش کشید و از اتاق بیرون رفت .
روی تخت نشستم و نگاهم رو به دیوار روبه روم دوختم ـ

– کجا رفتی نازگل؟
کاش یه اثر از خودت میزاشتی تا حداقل اینقد عذاب نکشم .
پیدات میکنم .
باور نمیکنم که با رایان ازدواج کرده باشی ـ
باور نمیکنم که با رایان به من خیانت کرده باشی .

کاش بیدار شم از این کابوس .
کاش بودی و میدیدی دیگه چیزی،از ازشام نمونده .
خورد شد.
عذاب کشید .

از وقتی که رفتی تو کما یه روز خوش ندیده.
سرو رو روی بالشت گذاشتم چشمام رو بستم و با به یاد اوردن نارگل و روزایی که با هم داشتیم به خواب رفتم .

بی خبر از اتفاقایی که برام رقم خورده

#نازگل

از تو کمد یه دست مانتو شلوار انتخاب کردم و روی تخت گذاشتم .
به طرف میز ارایش رفتم
یه ارایش لایت روی صورتم نشوندم و نگاهی به صورت خودم انداختم .

نسبت به قبل صورتم توپرتر شده بود و رنگ و روم شدیدا تغیرکرده بود.
لبخندی تو اینه به خودم زدم سریع لباسام رو پوشیدم که گوشیم زنگ خورد .
نگاهی بهش انداختم اسم رایان خودنمایی میکرد .
لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم .
– جانم رایان .
– جونت بی بلا عزیزم
اماده ای؟

– اره
– من پایین منتظرم
– الان میام .
گوشی رو قطع کردم و با برداشتن کیفم از خونه بیرون زدم .
از ساختمون بیرون اومدم و چشم چرخوندم تا ماشین رایان رو پیدا کنم .
اون سمت خیابون پارک کرده بود .
سریع به طرفش رفتم و سوار شدم .
رو کردم به سمت رایان
– خسته نباشی اقا .
– درمونده نباشی بانو .
خب کجا بریم؟
– نمیدونم .
هر جا که خودت دوست داری

دستی به شکمش کشید .
– بریم به جایی که این خندق بلا رو پر کنم
تک خنده ای کردم و باشه ای گفتم .
ده دقیقه ای بعد جلو رستوران شیکی نگه داشت .

– پیاده شو بانو که رو ه کوچیکه روده بزرگه رو خورد .

از ماشین پیاده شدیم و همراه هم وارد رستوران شدیم .

رایان دستش رو پشت کمرم گذاشت و به سمت میزی که انتهای رستوران بود و رفت و امد کمتری داشت هدایت کرد.

صندلی رو برام عقب کشید و روش نشستم .

گارسون به طرفون اومد.
– خب چی میل دارین؟
رایان منو رو بهم داد .
– چی میخوری نازگل؟
– هر چی برای خودت سفارش دادی برای من هم سفارش بده .

رایان دو پرس جوجه همراه مخلفاتش سفارش داد .
گارسون ازمون دور شد .

– خب نازگل خانم چی شده افتخار دادین با این بنده حقیر بیاین رستوران؟

لبخندی زدم .
با لحن بدجنسی گفتم .

– دلم برات سوخت .
– اهه که اینطور .
دارم برات خانم خانما
ما که بهم میرسیم .

– تو که اهل تلافی نبودی .
– حالا یه بار عیبی نداره .

مشغول حرف زدن بودیم که گارسون سفارش هامون رو اورد .

– چیز،دیگه ای میل ندارین؟

– ممنون اگه چیزی کم بود صداتون میزنیم .
– نوش جان .

با دور شدن گارسون قاشق و چنگالم رو برداشتم و مشغول خوردن غذا شدم .

در طول غذا هیچکدوم حرفی نزدیم .
نگاهی به رایان انداختم که با اشتها داشت غذاش رو میخورد .
لبخندی زدم .
تو این مدت فهمیده بودم فکرایی که راجب رایان میکردم همش اشتباه بود .

تو این یک ماه که با هم زندگی میکردیم چیزی،برام کم نزاشته بود .

شاید خدا رایان رو فرستاد تا یه نور امیدی تو زندگی ماتم زده من باشه .

– اینجوری که تو زل زدی به من خو نمیتونم غذام رو بخورم .

– اخ ببخشید حواسم نبود .
– کاش تو همیشه با این چشمای خوشکلت زل بزنی به من .

دویدن خون رو داخل صورتم حس کردم یرم رو زیر انداختم .

– ما نمردیم و خجالت شما رو هم دیدیم بانو
چیزی نگفتم
بعد از خوردن غذا از سر جاهامون بلند شدیم .
رایان رفت حساب کنه .

داشتم اطراف رو نگاه میکردم که با شنیدن صدای اشنایی سر جام میخکوب شدم .

برگشتم که نگاهم قفل نگاهش شد .
– نازگل؟
نازگل خودتی ؟
– لبخندی از ته دل زدم و بهش نزدیک و محکم همو بغل کردیم .
– کجا بودی دختر؟
میدونی چند وقت ازت بی خبرم.
– همه چی رو برات تعریف میکنم .
– اینجا چیکار میکنی؟
با کی اومدی ‌؟
در همین حین رایان رسید نگاهش بین من و مریم رد و بدل شد و روی من مکث کرد .
– معرفی نمیکنی نازگل جان؟
– مریم دوستمه .
– خوشبختم
مریم هم که هنوز گیج بود “همچنینی”گفت .
– پس ارشام کجاست ؟
از شنیدن حرفش اخمی بین ابروهام جا خوش کرد .
– نمیدونم .
ازش خبری ندارم .
مریم گیج سری تکون داد.
– اصلا نمیفهمم چی میگی .
باید همه چی رو برام توضیح بدی همین الان .
– این وقت شب که نمیشه بزار برای فردا .
– نه اصلا همین حالا .
دستم رو گرفت و به سمت میز برد.
– خب بگو .
– چی بگم .
– همه چی رو
هر اتفاقی که تو این مدت افتاده .
تو چرا اینجایی؟
ارشام کجاست؟
این پسر کیه؟
یادوری گذشته برام سخت بود .
اهی کشیدم و سعی کردم بغضم رو مخفی کنم ـ
تمام اتفاقات رو برای مریم گفتم .
از روزی که رفتیم به روستا تا همون لحظه ای که کنارش بودم .
دیگه اشک ریختم دست خودم نبود .
گذشته سختی که پشت سر گذاشته بودم رو هنوز خودم باور نداشتم .
مریم هم انگار هضم این همه اتفاق براش سخت بود که همراه من گریه میکرد .
حرفام که تموم شد تفس عمیقی کشیدم .
– اینم از تمام اتفاقایی که افتاد.
– هیچوقت فکر نمیکردم این همه اتفاق برات افتاده باشه .
لبخند تلخی زدم .
– تو کجا بودی؟
چیکارا میکردی؟
– من بخاطر یه سری مشکلاتی که برای پژمان پیش اومد مجبور شدیم بریم المان .
دیگه اونجا موندگار شدیم
وقتی برگشتیم چند باری به ارشام زنگ زدم ولی جواب نداد.

سرم رو زیر انداختم و با ناخنام بازی کردم .
– تا کی میخوای خودت رو قایم کنی نازگل ؟
– همیشه .
مریم ارشام الان یه بچه داره .
یه نقطه مشترک داره با ماهرخ ولی من چی؟
من واسه ارشام یه مهره سوخته بودم .
یه زن که حتی هیچوقت نمیتونه بچه دار بشه .
اخه من به چه دردش میخوردم .
پس بهتر بود خودم تنهاش بزارم .

– ولی نظر من این نیست .
من حس میکنم ارشام واقعا دوست داره .
و شاید واقعا مجبور بوده با ماهرخ ازدواج کنه .

– هیچکس نمیتونست ارشام رو به کاری اجبار کنه مگر اینکه خودش بخواد .
پس یعنی خودش خواسته .
اونم تو موقعیتی که من داخل کما بودم .
خب قطعا به زنده بودن من امیدی نداشته و ازدواج کرده ولی از شانس بدش نازگل به هوش اومد و عین عجل معلق افتاد وسط زندگی خودش و ماهرخ.

– ایتقد بدبین نباش دختر
– بدبین نیستم چیزایی بودن که با چشم دیدم .
نبودی ببینی چه جشنی واسه بارداری ماهرخ تو روستا گرفتن .
ندیدی ببینی ارشام چجور عین پروانه دور ماهرخ میگشت .
حتی یه لحظه هم ولش نمیکرد .
خب حق داشت زنش بود عشقش بود و میخواست وارث رو به دنیا بیاره .
دروغه اگه بگم حسادت نکردم .
دروغه اگه بگم ارزو نکردم کاش من جای ماهرخ بودم .
جای من نیستی حال منو درک کنی .
خیلی حس بدیه زن باشی و نتونی حس مادر بودن رو بچشی .
ظاهرم رو نبینا از درون داغونم .
گدشته ای که عین یه فیلم از جلو چشمم رد میشه.
فکر کردن به اینکه ماهرخ الان کنار ارشامه .
باهاش خوشبخته چیزایی رو که من باهاش تجربه نکردم رو داره باهاش تجربه میکنه بدترین حس دنیاس .

– نمیخواستم ناراحتت کنم نازگل .
حالا نمیخواد به اونا فکر کنی .

با چشم به رایان اشاره کرد .
– اون اقا خوشتیپه کیه؟

– پسر عمه ارشام و …

مریم متعجب بهم نگاه میکرد .

– و…چی نازگل؟
– :و مردی که تو این مدت به من جا داد حمایتم کرد .
تگیه گاهم بود .

– چیزی که فکر میکنم که درست نیست؟

سرم رو زیر انداختم

– فعلا نه ..ولی دارم رو پیشنهاد ازدواجش فکر میکنم .
به نظرم رایان مردیه که میتونم بهش تکیه کنم .

– ولی اون واسه تو نقشه کشیده بود .
نقشه خیانت.

هر کسی تو زندگیش اشتباه میکنه .
خب رایان هم میتونه اشتباه کرده باشه.
ولی در عوض تو این مدت عین یه مرد پشتم بوده .

مریم نگاهی به رایان انداخت و با صدای ضعیفی گفت :

– ولی نازگل به چشم برادری عجب جیگری هستا .

“دیوونه ای”نثارش کردم .

– راستی مریم تو اینجا جیکار میکنی؟
این مدت کجا بودی؟

– بعد از اینکه شما رفتین روستا ما هم یه مشکلی واسه پڗمان پیش اومد رفتیم خارج از کشور ولی اونجا موندگار شدیم و نتونستیم بیایم .
وقتی هم که خواستیم بیایم فهمیدیم من باردارم .
دیگه پژمان گفت تا به دنیا اومدن بچه همونجا بمونیم .
بچه که به دنیا اومد برگشتیم ایران .

– وااای خیلی برات خوشحال شدم مریم .
بالاخره بعد مدتها یه خبر خوش شنیدم .
خب جنسیتش چیه؟
اسمش چیه؟
الان کجاست؟

– یکی یکی بپرس .
پسره، اسمش امیره .
الان هم پیش پژمان خونه است .
منم اومده بودم اینجا واسشون غذ بگیرم که تو رو دیدم.

بعد از یک ساعت بالاخره از مریم دل کندم و همراه رایان به طرف خونه رفتیم

آرشام

گوشیم رو از روی میز برداشتم و شمارش رو گرفتم .
اولیم بوق گوشی رو جواب داد.

– بله اقا .
– خبر جدید چی داری؟
پیداش کردی؟

– بی خبر نیستم اقا
به زودی نازگل خانم رو براتون پیدا میکنم .
خبر خوش براتون دارم.
امروز رایان رو پیدا کردم.
تعقیبش کردم ولی متوجه شد و متاسفانه گمش کردم .
ولی ادرس شرکتش رو دارم.

– خوبه
هر چی سریعتر برام پیداش کن .
هر اتفاقی افتاد سریع بهم خبر بده .

گوشی رو قطع کردم و نگاهی به عکس داخل دستم انداختم .

– هر جای این کره خاکی باشی پیدات میکنم .
ولی تو دعوا کن هیجوقت دستم بهت نرسه .
بدتر از بلایی که سرم اوردی رو سرت میارم نازگل .

خوردم کردی خوردت میکنم .
چشمام رو بستم و صورت نازگل و با لبخندش تجسم کردم .

اندازه یه دنیا دلم برات تنگ شده حاظرم نصف عمرم رو بدم ولی یه بار دیگه ببینمت ولی حس نفرتی که بهت دارم ….

با صدای در چشمام رو باز کردم .
ماهرخ وارد اتاق شد .
نگاهی به عکس داخل دستم انداخت پوزخندی زد .

– هه دوباره این عکس ؟
خسته نشدی؟
– ماهرخ باز گند نزن به اعصاب من .
من حوصله تو رو ندارم .
میزنم شل و پلت میکنما .

– خاک تو سر من که به پای تو موندم.

– من از خدامه تو بری .
بری تا یکی از مشکلات من حل بشه.
وجودت نحسه .
از وقتی اومدی تو زندگیم از اسمون فقط برام بلا میباره .

چشم قره ای بهم رفت راهشو به سمت تخت کج کرد .
روی تخت نشست سوهان ناخنش رو از داخل کشو دراورد.
در حالی که ناخوناش رو سوهان میکشید گفت .

– داری تلاش بیهوده میکنی .
سر قبری که داری فاتحه میخونی مرده داخلش نیست.
خبرای جدیدی از رایان و نازگل بهم رسیده .

گوشام رو تیز کردم .
ولی حرفی نزدم .

– نمیخوای بشنوی چه خبرایی شنیدم؟

بازم چیزی نگفتم .
از داخل کشو پاکتی بیرون اورد و روی تخت گذاشت .

– خودت ببین .
به طرف تخت رفتم پاکت رو برداشتم .
پاره اش کردم که چندتا عکس ازش بیرون افتاد.
خم شدم و عکسا رو برداشتم .

با دستای لرزون عکسا رو یکی یکی رد کرد .

عکسا رو به طرفش پرت کردم و عربده کشیدم.
– اینا فتوشاپن .
دوباره میخوای گولم بزنی .
تو نمیتونی به نازگل من تهمت بزنی .
اون از برگ گل پاکتره .
نمیزاره حتی دست رایان بهش بخوره .

– عین کبک سرت رو کردی زیر برف .
حالیت نیست بدبخت
اونی که تو رو میخواد منم.
اونی که دنیا رو زیر و رو میکنه برای یه لبخندت منم .
نه نازگلو.
اون دختر رفته دنبال زندگی خودش .
خب تو هم به زندگیت برس.
به من به بچمون فکر کن .
اون عکسا واقعین .
باور نداری؟
ببر تو عکاسی ها بپرس .
اگه فتوشاپ بود هر چی تو بگی انجام میدم .

– تو میدونی اونا کجان نه؟

– نه
– دروغ نگو ماهرخ .
پس این عکسا رو از کجا اوردی کی بهت داده ؟

– برام ایمیل کرد .
ولی از جا و مکانش چیزی بهم نگفت

_ برام پیداش کن .

– چی گیر من میاد ؟

_هر چی که بخوای؟

– پس…

#نازگل

همه چیز از یک اجبار شروع شد .

حس قشنگی از یک اجبار که فقط من را می دید .
از تو مینویسم…!

از تویی که دوری و نزدیک .

با اینکه پیشم نیستی اما لحظه به لحظه کنار خودم حست میکنم .

شاید شبیه یک معجزه.

و چقد قشنگ است خیال بودن و داشتنت.
خوشبختی یعنی مالکیت یک نگاه در اوج نیاز.

و من برای انکه تمام شکل های دوستت دارم را با تو در میان بگذارم یک زندگی برایم کم است .
ان هم برای کسی که می خواهد در تمام جمله ها دوستت داشته باشد .

نگاهم کن..!

نگاهم کن و لبانت رو روی لبانم بگذار .
بگذار تا اخرین لحظه دیوانگی کنم .
و دیوانگی با تو عالمی دارد .

دیدن تو هر چند ناخواسته اما بهانه ای است که من خنده ای کنم و تو در من غرق شوی .

من معتقدم هر زنی شروع یک شعر است .
بعصی ها با نگاهشان !
بعضی با بوی عطرشان!
بعضی با موج موهایشان!

‌و بعضی با صدای نفسهایشان می ایند و در خاطر هر مردی خاطره ای میسازند .

اما به نظر من زنها شروع کننده تمام عاشقانه ها هستن .

تمام شعرها برایشان ردیف خواهد شد و قافیه های عشق رو میسازند .

نمیخواهم ببینمت چرا که با هر بار دیدنت همانند بذری در قلبم جوانه میزنی .

نمیدانم قلب من کوچک است یا تو زیادی بزرگ .
من به بیست سالگیم نزدیک میشوم و هنوز در عاشقه ای از سمت تو سرگردانم .
سرنوشت به کدام سو میبرتم نمیدانم؟

هر چه که هست و هر چه خواهد شد من دوستت دارم .

خیالت تخت پرگار نگاهم حول چشمان تو میچرخد.

تمام ارزوهایی را در رسیدن به نگاهت نذر کرده ام .

میدانی لذت بخش ترین اتفاق در میان ان همه حادثه چه بود؟

‌لڋت عاشقی زمانی بود که من مهمان نگاه تو بودم و تو میزبان لبخند من.

من باشم و تو باشی و لبخندی که از سر شیطنت بر لب هایت مینشانی .

یارم است گفتی تنها پرانتزی که نمیخواهی هرگز بسته شود لبان من است زمانی که به خنده باز میشود .
و من چشمانم رو میبندم و تو را به خدا میسپارم .

عکس ارشام رو روی میز گذاشتم و دستم رو جلوی صورتم گرفتم تا صدای هق هقم رو خفه کنم .

با صدای در سرم رو از روی پاهام برداشتم
نفس عمیقی کشیدم .
و دستی به صورتم کشیدم .
– بفرمایید .

رایان وارد اتاق شد .
نگاهی بهم انداخت.

– گریه کردی؟
– نه .
بهم نردیک شد .
به من دروغ نگو نازگل
سرم رو زیر انداختم .

– اومدم بگم چند روزه یه ماشین تعقیبم میکنه .
حس میکنم از طرف ارشامه .

با شنیدن اسم ارشام دوباره تپش قلب گرفتم .

جوری که رایان نفهمه دستم رو روی قلبم گذاشتم .

– باید از اینجا بریم .
به نظرم بهتره یه مدت از تهران دور باشیم .
حداقل تو باید دور باشی .
ارشام الان مثل یه گرگ زخمیه .
نباید دستش به تو برسه .
اگه پیدات کنه زندت نمیزاره .

– ولی کجا بریم ؟
– نازگل تا زمانی که ما به هم محرم نباشیم هیجا نمیتونیم بریم .
حتی خونه ای واسه چند ساعت هم بهمون نمیدن چه برسه به چند ماه .
– نه رایان.
من هنوز با خودم و قلبم کنار نیومدم .
هنوز نمیتونم مرد دیگه ای رو جز ارشام کنار خودم حس کنم .

رایان بدون حرف بهم نگاه کرد .
– رایان درکم کن .
نمیتونم .
واقعا نمیتونم .
سخته …خیلی سخت.

– نازگل با خودت کنار بیا .
تو دیگع از ارشام جدا شدی .
خودت اینجوری خواستی .

من همه تلاشم رو کردم که ارشام رو از یاد ببری .
اما انگار هیج چیز اونجوری که من میخواستم پیش نرفته .

باز هم صبر میکنم.
ولی من فقط منتطر شنیدن جواب مثبت از تو هستم

دو روز از،بحثم با رایان میگذشت .
تو این دو روز باهام سر سنگین شده بود .

تقریبا با هم برخوردی نداشتیم مگر موقعه شام .
داخل اتاق داشتم موهام رو شون میکردم که در به طرز وحشتناکی باز شد .

شونه از داخل دستم افتاد و خیره شدم به رایانی که داخل چهارچوب در ایستاده بود .
– ن..نازگ…ل

تلوتلو خورد و به طرفم اومد .
سر جام خشکم زده بود .
بهم نزدیک شد .

شونه هام رو داخل دستش گرفت و محکم تکونم داد .

– بهم بگو که باهام ازدواج میکنی؟
بگو که حسی به ارشام نداری؟
اینبار من تو این بازی برنده شدم نه ؟

از،بوی گند دهنش میشد فهمید که مسته .
تقلا کردم که شونه هام رو ول کنه ولی محکم تر گرفت.

– رایان ولم کن .

-باید مال من شی .
میفهمی ؟
مال من ..
تو سهم منی .
اینهمه تلاش نکردم که دوباره به در بسته بخورم.

– ولی من تو رو ن…

دستش رو بالا برد و با پشت دست محکم کوبید داخل دهنم .
– نگو .
نمیخوام نگو.
دوست ندارم نگی .
نازگل تو همین خونه چالت میکنم اگر بخوای جز من به کس دیگه ای فکر کنی

کم عقب رفتم که رابان دوبار بهم نزدیک شد .
– تو خرف ادمیزار حالیت نمیشه .

پرتم کرد روی تخت و خودش بهم نزدیک شد .
– بهت ثابت میکنم که تو مال منی .

دستش به سمت کمربندش رفت و تو یه حرکت بازش کرد.

خودم رو گوشه تخت مچاله کردم و دستام رو جلو بدنم گرفتم .

– تو رو از اون روستا فراری دادم تا مال من باشی .
از دست اون اشغال نجاتت دادم .

خودم رو به اب و اتیش زدم کع داشته باشمت .
ولی تو به من میل نداری .

خب درستش میکنم .
کاری میکنم که دیگه ارشام تف هم توی صورتت نندازه .

روی تخت اومد دستش رو به طرف بدنم اورد که جیغ بلندی کشیدم و خواستم از دستش فرار کنم که موهام رو توی مشتش گرفت محکم کشید .

تعادلم رو از دست دادم و کمرم محکم به لبه تخت برخورد کرد .

اخ خفیفی از بین گلوم بیرون اومد .
رایان بدون توجه به من سرش رو به صورتم نزدیک کرد.

لباش که روی لبم نشست بوی گند الکل توی مشامم پیچید و حس چندشی بهم دست داد.
سرم رو به سمت چپ و راست تکون دادم .

لباش رو جدا کرد .

– راهی جز همکاری باهام نداری .
هر چی جیغ بزنی هیچ کس صدات رو نمیشنوه
فقط منم و تو.

– با هم حرف میزنیم .
خواهش میکنم اینکار رو با من نکن .

– هر چی حرف زدم بسه دیگه .
میخوام عملی کنم حرفام رو .

مست بود و حرفاش رو کشیده کشیده میگفت.
انگار گیج بود ولی بازم زورم بهش نمیرسید .

دستش به طرف لباسم رفت و تو تنم جرش داد .
دستم رو جلو سینه هام گرفتم .

با دیدن بدن لختم “جوون” کشداری زیر لب گفت .

اشکام از هم سبقت گرفته بودن .
نمیتونستم فکر کنم که رایان بخواد باهام رابطه داشته باشه .

برعکس چند لحظه پیش خودم پیش قدم شدم.
یقش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم .
لبام رو توی لباش گذاشتم و چشمام رو بستم

چند لحظه لباش بی حرکت موند.
کمی که به خودش اومد لبام رو بین دندوناش گرفت .

حالم داشت بهم میخورد .
روی تخت دراز کشیدم که رایان روم خیمه زد .
دستش به طرف لباسم رفت .

دستم رو به پاتختی رسوندم و گلدونی که روش بود رو برداشتم .
رایان پیراهنم رو باز کرد .

دستش که به سمت سوتینم رفت که گلدون رو بالا بردم رو محکم روی سرش کوبیدم .

تنه رایان بود که روم افتاد .
دستم رو پشت سرش بردم نگاهی بهش انداختم خون بود .

با دستم هلش دادم که از تخت پایین افتاد .
ترسیده بودم .
مغزم کار نمیکرد .
از سر رایان خون میومد .

دستام میلرزید و اشکام از هم سبقت گرفته بودن .
فقط اینو کم داشتم.
فقط مونده بود قاتل بشم.

به سختی از روی تخت بلند شدم .
کمی دور خودم چرخیدم.

به طرف کمد رفتم .
چند دست از لباسام و شناسنامه و کارت ملیم و کارت عابر بانکم رو برداشتم .

ساکم رو از زیر تخت در اوردم و همه چیز،رو داخلش ریختم .

درست مثل روزی که از خونه ارشام فرار کردم .

مانتوم رو پوشیدم نگاهی به رایان بی جون انداختم و با برداشتن گوشیم از خونه بیرون رفتم .
مسییر خونه تا خیابون اصلی رو یه سرعت طی کردم .
گوشیم رو از داخل جیبم در اورد و شماره اورژانس رو گرفتم .
ادرس خونه رو دادم و گوشیم رو خاموش کردم .
نگاهی به ساعتم انداختم.
ساعت یک شب بود .
خیابون تاریک و خلوت .
قدم هام رو سنگین برداشتم .
اگه رایان اتفاقی براش بیفته چی میشه؟
میفتم زندان یا….

الان وقت فکر کردن به این چیزا نیست باید یه جا واسه موندنم پیدا کنم .

خیابون ها رو قدم به قدم طی میکردم.
اما فکری به ذهنم نمیرسید .

من که تو این شهر کسی رو نداشتم بجز مریم .
ولی اونجا هم نمیتونستم برم اگه میرفتم قطعا پژمان به ارشام خبر میداد .

ساعتها تو خیابون ها چرخیدم دیگه هوا داشت روشن میشد که به یه پارک رسیدم .

کمی چشم چرخوندم و یه صندلی پیدا کردم به طرفش رفتم .

ساکم رو روی صندلی گذاشتم و نشستم .

انگار تازه عمق فاجعه رو درک کرده بودم .
من با شیشه زدم تو سر رایان .

تن غرق خونش رو ول کردم و رفتم .
اگه امبولانس به موقع نرسه چی ?
اگه بمیره .

حس ترس به تمام بدنم رسوخ کرده بوده .
ناخداگاه بدنم شروع کرده بود به لرزیدن .
سرم رو روی پاهام گذاشتم و سعی کردم فکر اشفته ام رو اروم کنم .

کمی که حالم بهتر شد گوشیم رو از داخل کیفم بیرون اوردم و با دودلی روشنش کردم.

به محض روشن کردم گوشی توی دستم لرزید .
نگاهی بهش انداختم که اسم مریم روی گوشی خودنمایی کرد .

ایکوت اتصال رو زدم که صدای دلنشین مریم توی گوشم پیچید .

– کجایی دختر ?
چرا هر چی زنگ میزنم گوشیت خاموشه ?

– گوشیم باطریش خالی شده بود یادم رفته بود بزنم تو شارژ.

– خیلی نگرانت شدم .
کجایی حالا ??

– خونه ام .
– خب ادرس بده تا من بیام پیشت .

– خب چیزه یعنی من …یعنی ..

– نازگل چته ?
– من خونه نیستم .

– کجایی پس ؟

کمی مکث کردم و اروم گفتم :
– تو پارکم

– این وقت صبح تو پارک چیکار میکنی ؟
درست بگو چی شده ؟
ادرس بده بیام پیشت

اروم ادرس رو گفتم ووگوشی رو قطعا کردم .

بیست دیقه بعد مریم رو به روم نشسته بود و منتظر بود من بهش بگم چه اتفاقی افتاده

تمام اتفاقات رو مو به مو براش تعریف کردم.

نگاه متعجبش رو بهم دوخت .

– تو جیکار کردی نازگل؟
نتونستی ازش خبر بگیری ببینی زنده است یا نه؟

فین فینی کردم و سرم رو به علامت نه تکون دادم .
– بلند شو بلند شو بریم .

– کجا بریم ???

– بریم ببینیم پسره مردم مرده است یا زنده ..
ببینیم چه خاکی باید به سرمون بریزیم .

از سر جام بلند شدم و عین جوجه پشت سر مریم حرکت کردم .

به طرف دویست و شیش جیگری رنگی رفت و سوار شد .
داشتم نگاهش میکردم کا سمت شاگرد رو باز کرد.

– چته بر و بر منو نگاه میکنی ؟
به امید خدا دیوونه هم شدی .
بیا سوار شو .

ساکم رو داخل بغلم فشردم و سوار ماشین شدم.

مریم ماشین رو روشن کرد و رو به من گفت:

– اول بریم جلو ساختمون شاید یه چیزایی دستگیرمون شد .
حتما نگهبان ساختمون خبر داره چه اتفاقی افتاده.

باشه ای گفت و به طرف خونه رایان روند .

ده دیقه بعد جلو ساختمون نگه داشت .

نگاهم رو به ساختمون دوختم خبری نبود .
مریم از ماشین پیاده شد و به طرف نگهبانی رفت .

چند دقیقه ای با نگهبان حرف زد و بعد به طرف ماشین اومد .

سوار ماشین که شد سرش رو روی فرمون گذاشت و با صدایی که از ته چاه در میومد گفت :

-میگه دیشب امبولانس اومده و رایان رو برده ـ
حالش خیلی بد بوده .

پلیسا اومدن انگشت نگاری و این جور چیزا .
همسایه ها و نگهبان گفتن که با یه دختر که به اصطلاح زنش بوده زندگی میکرده و الان دارن دنبال تو میگردن

بدون اینکه نگاهم کنه سرش رو روی فرمون گذاشت .

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و با صدای گرفته ای گفتم :

_ مریم بگو چی شد؟

چیزی نگفت .
ترسیده بود .
میدونستم اتفاق خوبی نیفتاده .
میدونستم چیزای خوبی در انتظارم نیست .

_ مریم بگو چی شده ؟
لعنتی دارم دق میکنم .

سرش رو بلند کرد .
چشماش قرمز شده بود .

نگاهش رنگ ترحم داشت .
رنگ دلسوزی .
رنگ بدبختی .

از نگاهش هیج خوشم نیومد .
چشمام رو بستم .

_ گف…گفتن …حالش خیلی بده .
تقریبا هیچ امیدی به برگشتش ندارن .
فقط دعا ،دعا،دعا.

_ پ…پلیسا چی؟
با شنیدن سوالم نگاهش رو ازم گرفت .

_ دنبالت میگیردن .
از پرستارا شنیدم که پلیسا دنبال دختر جوونی میگردن که به قصد کشت بهش حمله کرده .

منومیخواستم بکشمش ؟
مگه من ادم کشم؟
من فقط خواستم از خودم دفاع کنم .
فقط خواستم دست مردی جز ارشام بهم نخوره .
خدایا خودت بهش رحم کن .
به من نه .
به رایان رحم کنی.
کسی منتظر نیست .
بود و نبودم فرقی نداره واسه کسی.
ولی رایان یه مادر چشم به راه داره .

_ برم خودم رو به پلیسا معرفی کنم؟
_ نه مگه دیوونه شدی .
میدونی اگه بمیره اعدامت میکنن؟
مگه دیوونه شدی.

_ مریم من یه نفر رو کشتم .
من یه قاتلم

_ اون هنوز نمرده فقط وضعیتش وخیمه .

_ اگه به هوش بیاد خودش میگه که کار من بوده
چع بهتر که خودن برم پیش پلیس .

_ بسه نازگل .
من هیچوقت نمیزارم تو همچین کاری کنی .
برات وکیل میگیرم بهترین وکیل تهران رو .
تو فقط امیدت رو از دست نده .
یه کم تحمل کن .
یه کم قوی باش.
به کمک هم همه چی رو درست میکنیم .

_ چرا این کارا رو کنی وقتی خودت هم امیدی به نجات دادن من نداری؟

_ کم نفوس بد بزن یه کم خوشبین باش.

بدون توجه به مریم دستگیره در رو گرفتم و در رو باز کردم.

از ماشین پیاده شدم و به طرف مقصدی نا معلوم رفتم .

صدای مریم رو پشت سرم می شنیدم ولی میلی به جواب دادنش نداشتم .

به سختی پاهام رو روی اسفالت میکشیدم .
فک کنم چند کیلومتری از بیمارستان فاصله گرفته بودم .

بدنم کرخت شده بود و به سختی پاهام رو حرکت میدادم .

دستم رو به دیوار کنارم گرفتم و چمد قدمی جلو تر رفتم که تعادلم رو از دست دادم با سر فرود اومدم تو زمین و بعد سیاهی مطلق .

# آرشام .

نگاهی به شکم برامده ماهرخ انداختم .
دستی بهش کشیدم و سرم رو به شکمش چسپوندم .

_ پسر بابا چطوره؟
ماهرخ با صدای بچگونه ای گفت :
_ خوبم بابایی .

لبخندی زدم و سرم رو جدا کردم

تقریبا چهار ماهی میگذشت و شکم ماهرخ برامده تر شده بود.

فهمیده بودیم بچه پسره.
خان به این مناسبت جشن بزرگی گرفت و تمام روستاهای اطراف رو دعوت کرد .

کل روستا رو چراغونی کرد و سه تا گوسفند سر برید .

همه چی بر وفق مراد ماهرخ بود .
دیگه خبری از جنگ و دعوا تو عمارت نبود همه چی امن و امان بود .

همه عین پروانه دور ماهرخ مبگشتن .

بر خلاف چیزی که فکرش رو میکردم کم کم به اون بچه دل خوش کرده بودم .

رابطه ام با ماهرخ بهتر از قبل شده بود ولی حسم بهش هیچ تغیری نکرده بود .

و نازگل….
هیچ خبری ازش نداشتم .
ت
نه از خودش نه از رایان.
انگار اب شده بودن رفته بودن تو زمین .
دبگه تقریبا ناامید شده بودم از پیدا کردنش .
ولی این دل لعنتی نمیزاشت.
نه میتونستم فراموشش کنم .
نه میتونستم بیخیالش بشم .
میدونستم اشتباهه .
میدونستم اون مال یکی دیگه است ولی مغزم و قلبم اینو باور نمیکرد .
از اتاق بیرون اومدم و به طرف اتاق کار خودم رفتم .
پرونده ها رو از روی میز جمع کرد و داخل کمد گذاشتم .

پشت میز نشستم و گوشیم رو برداشتم .
شماره عرفان رو گرفتم که بعد از چندتا بوق جواب داد.

_ جانم خان .

_ امیدوارم خبر جدیدی داشته باشی .

سکوتی کرد که نفسم رو کلافه بیرون دادم .

_ پس بازم عین این مدت خبری نداری ؟
_ نه خان
خبر دارم ولی فکر نکنم به مزاغتون خوش بیاد .

_ هیچکدوم از اتفاقات این مدت واسه من خوش ایند نبوده.

فقط صدای نفس کشیدنش بود .
_ عرفان بگو چی شده؟

_ اقا خب چطور بگم .
خب ….خب…

_ اینقد خب خب نکن بگو چی شده .
نفس عمیقی کشید و تند تند گفت:

_ اقا رایان داخل بیمارستان بستریه و حالش خیلی بده انگار به قصد کشت بهش حمله کردن و الان حالش اصلا خوب نیست .

ناباور لب زدم.
_ کی میخواسته رایان رو بکشه؟

_ قسمت غیر قابل باورش همینه اقا.
_ کی؟
_ نازگل خانم
با شنیدن اسم نازگل گوشی از دستم افتاد .

صدای عرفان رو از پشت گوشی می شنیدم که صدام میزد .

نازگل میخواسته رایان رو بکشه؟
قهقهه بلندی زدم.

این امکان نداره .

من نازگل رو خوب میشناسم .
اون حتی نمیتونه یه مورچه بکشه چه برسم به یه انسان .

لپ تاپ رو از روی میز برداشتم و با ضرب روی زمین انداختم که صدای خیلی بدی ایجاد کرد .
دو دیقه نگذشته بود که ماهرخ هراسون وارد اتاق شد .

نگاهش بین من و لپ تابی که روی زمین افتاده بود در گردش بود .

_ آرشام چی شده؟
چیزی نگفتم که به سمتم اومد .
_نمیخوای بهم بگی چی شده که اینقدر عصبی شدی .

_ رایان

با خارج شدن اسم رایان از دهنم ترس توی چشماش دو دو میزد .

با صدای لرزونی گفت :

_ را….رایان چی؟

حرفایی که عرفان گفته بود رو بهش گفتم .
ماهرخ هم مثل من شکه زده شده بود .
به طرف تخت رفت .

روی تخت نشست .

_ نازگل الان کجاست؟

 

 

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان دوست داشتنی ترین اجبار
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: نجلا باصری
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
  • 137 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 3,515 بازدید
  • 3 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=10683
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • اسماعیل شاکری
    دوشنبه 2 مارس 2020 | 04:13

    سلام خسته نباشید
    چرا پارت 4، 5 و 6 دوست داشتنی ترین اجبار برام قفله؟

    • admin
      دوشنبه 2 مارس 2020 | 05:39

      سلام عزیز شما کاربری فعال داری براتون قفل نیست
      باید وارد بشی به اکانت کاربریت و بخونی
      اگر وارد شدی و نتونستی بخونی به شماره ی 09221706572 در تلگرام پام بده یا تماس بگیر

    • admin
      دوشنبه 2 مارس 2020 | 05:42

      نام کاربری و رمز عبوری که داری رو بزن برات باز میشن داداش گلم اگر بازم مشگل داشتی برات درستش میکنم نگران نباش

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • فاطمه پاپی : خوشحالم که دوست داشتین ❤❤...
  • Ati : عالیه 😍😍😍❤❤...
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز ببخشید مشگلاتی برای ادامه ی رمان وجود داره به زودی قرار میدیم کامل این...
  • Ayda : چرا پارت جدید رمان اتهام واهی رو نمیزارین؟؟؟ لطفا پیگیری کنین ممنون...
  • عباس علی میرزائی : به زودی امتحاناشون تموم بشه نوینسنده حتما این کارو میکنم ببخشید اذیت شدید...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید رمان دوست داشتنی ترین اجبار کی پارتگذاریش هفتگی میشه اینقد طولش...
  • عباس علی میرزائی : تست...
  • سارا هاشمی : ✅سیاه چاله به ناحیه‌ای از فضا گفته می‌شود که در آن جرم بسیار زیادی در ناحیه‌ای ب...
  • zahra esmaili : سلام چرا بعد از شصت و شش روز هنوز پارت جدیدی نیومده پس...
  • Mahbobeh : 👍👍👍👍 سیاه چاله ها چی هستن؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.