سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 5

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 5

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 4

دستش رو نوازش وار روی کمرم میکشید.
– درست میشه .
قول میده درستش کنم .
نمیزارم اتفاقی برات بیافته .

صداش بغض داشت .
درکش نمیکردم .
بودنش کنارم رو تو این موقعیت درک نمیکردم؟
مـگه نباید الان مثل همه راجبم فکر بد کنه پس چرا اینجوری نیست ؟
چرا کنارش حس امنیت دارم؟
حس اینکه منم یکی رو دارم که پشتم باشه .
که حمایتم کنه .
دلم میخواست حرف بزنم و بگم من هیچی یادم نمیاد از اون روز کذایی .
چندین بار دهنم رو باز کردم که حرف بزنم ولی هر بار جز،خس خس گلوم صدایی ازم شنیده نشد .
انگار لال شده بودم .
کمی که اروم شدم خودم رو از بغلش بیرون کشیدم .
سرم رو زیر انداختم و مشغول بازی با انگشتای دستم شدم .
چند لحظه بد دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا اورد .
– نمیخوای حرف بزنی؟
من منتظرم .
منتظر از خودت بشنوم که این حرفا دروغه.
که اون عکسا دروغه .
میخواستم حرف بزنم .
هر چیزی،که اون روز اتفاق افتاد رو بگم ولی زبونم توی دهنم نمیچرخید .
اگه واقعا رابطه داشتم باشم و بکارتم رو گرفتع باشه چی؟
اونوقت باید تا اخر عمر به اسم یه دختر بدکاره باشم .
من اینو نمیخواستم .
پس بهتر که حرفی نزنم .
باید لال بشم .
باید بفهمم اون روز چع اتفاقی افتاده.
چند دقیقه سکوت حکم فرما بود .
تا بالاخر خان زاده با عصبانیت از سرجاش بلند شد .
کمی دور خودش چرخید .
– چرا لال شدی؟
چرا حرف نمیزنی؟
نکنه حرفای رایان راسته؟
با خواسته خودت زیرش خوابیدی؟
باشه لال شو و حرف نزن .
طبق دستور خان عمل میکنم .

و بدون توجه به حال خرابم از اتاق بیرون رفت .
با رفتنش دوبار اشک به چشمم هجوم اورد.
سرم رو روی بالشت گذاشتم و به اشکام اجازه باریدن دادم .
نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت داشتم گربه میکردم که درب اتاق باز شد.
سرم رو از روی بالشت برداشتم و نگاهن رو به ماه بانو دوختم که با نگرانی بهم چشم دوخت بود .
با قدمای بلند خودش رو بهم رسوند.
با صدایی که به راحتی میشد فهمید بغض داره گفت:
– خدا از باعث و بانیش نگذره.
اخه این جه انگی بود که به تو زدن .
چحور دلشون اومد .
یعنی نمیدونستن تو از گل پاکتری .
ناراحت نباش مادر همه چی درست میشه.
هر چی صلاح باشه اتفاق میفته.

نگاه بی حسم رو بهش دوختم.
– خدامرگم بده
یادم رفت مادر
خان دستور داده بری پایین .
انگار کار واجبی باهات داره .

سری تکون دادم.
ماه بانو از اتاق بیرون رفت.
از،سرجام بلند شدم دستی به لباسم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم .
به طرف پله ها رفتم
پله ها رو به ارومی طی کردم .
نگاهی به سالن انداختن .
همه جمع بودن .
نگاهم رو چرخوندم که نگاهم روی رایان ثابت موند .
با لبختد روی لبش داشت بهش نگاه میکرد.
یعنی همه ی این اتفاقا زیر سر رایان بود؟
هدفش چی بود؟
چرا من؟
چه مشکلی با من داشت؟
دوباره اشک پشت پلکم جمع شد ولی الان وقت گریه نبود.
بغضم رو قورت دادم .
با صدای خان سرم رو به سمتش برگردوندم .
– بشین
“چشمی”گفتم و روی اولین مبل نشستم و نگاهم رو به خان دوختم .
عصاش رو به زمین زد و شروع به صحبت کرد .

تو دلم ولوله ای به پا بود .
دلم شور میزد .
انگار قرار بود اتفاق بدی بیفته.
سعی کردم کمی اروم باشم و به حرفای خان توجه کنم.
نفسم رو اروم بیرون دادم .
و به حرفای خان گوش کردم .
– ما از چیزی خبر نداریم .
ولی با توجه به عکسا و فیلمی که رایان نشون من داده مشخصه که این دو نفر با هم رابطه داشتن .
چه به خواست خودشون چه بالاجبار ابن اتفاق افتاده.
من خان این روستام و نمیتونم نسبت به این ماجرا بی توجه باشم.
هر چند اون شخص پسر خواهرم باشه و قرار باشه با یک خدمتکار ازدواج کنه . همونطور که گفته بودم طبق رسومات خطبه عقد بین ابن دو نفر جاری میشه .
تا دو روز اینده یک مراسم با شکوه که در شئن خانواده باشه برگزار میشه و نازگل به عقد رایان در میاد.

حال اون لحظه ام قابل توصیف نبود .
نفسم بالا نمیومد .
دستم رو روی گلوم گذاشتم و به سختی نفس کشیدم .
انگار از یع بلندی پرتم کردع بودن پایین
چجور همچین چیزی ممکنه؟

چجور باید زن شخصی بشم که هیچ حسی بهش ندارم؟

چجور باور کنم باهاش رابطه دارم وقتی هیج چیز رو به یاد نمیارم ؟

دستم رو بالا اوردم و اشک روون شده روی صورتم رو پاک کردم .

چرا همیشه سکوت کنم؟
چرا بزار بقیه برای زندگیم تصمیم بگیرن ؟

این زندگی منه نه زندگی کسایی که اینجا جمع شدن .

تو یه تصمیم آنی زبون باز کردم .
– ولی من نمیخوام با رایان ازدواج کنم.
قبل از اینکه خان چیزی بگه ماهرخ زبون باز کرد .

– دختره بی ابرو چجور میتونی تا این حد گستاخ باشی؟
وقتی با خواست خودت با رایان رابطه برقرار کردی باید به فکر الانش میبودی.

دلم میخواست بگم.
همه چیز رو بگم .
ولی گفتنش چیزی رو درست نمیکرد.
سرم رو برگردوندم و به خان زاده نگاه کردم .
به نقطه ای نامعلوم خیره بود و اخم عمیقی روی پیشونیش جا خوش کرده بود.
چرا توقع داشتم ازم دفاع کنه .
نزاره بقیه اینجوری قضاوتم کنن .
میدونم توقع زیادی بود ولی دلم میخواست تو این موقعیت پشتم باشه .

#دو_روز_بعد
نگاهم رو تو اینه به صورتم انداختم.
چقدر زیبا شده بودم .
نگاهم رو توی تک تک نقطه صورتم چرخوندم و روی چشمام ثابت موند.

قطره اشک سمجی رو که قصدپایین اومدن از چشمم رو داشت رو پس زدم .

رژ لب قرمز که روی لبام جاخوش کرده بود بیشتر از هر چیزی تو صورتم خود نمایی میکرد .

خط چشم پشت پلکام باعث شده چشمم درشت تر به نظر برسه .

با صدای ارایشگر از فکر بیرون اومدم .
– عزیزم حاضر شدی .
بلند شو که اقا داماد منتظرته .
بی میل از سر جام بلند شدم .

نگاهی به لباس عروسم کردم .
هیچ حسی به این لباس نداشتم .
انگار تو اینه بهم دهن کجی میکرد .
ارایشگر از اتاق بیرون رفت .

با رفتنش به طرف رگال رفتم .
شنلم رو برداشتم که در باز شد .
با فکر اینکه رایانه سرم رو بلند کردم. ولی ناباور نگاهم به چشمای غمگین خان زاده خورد .

با دیدن صورت گرفته اش یه چیزی ته دلم فرو ریخت .

بهم نزدیک شد .
نگاهش رو توی صورتم چرخوند .

– امید داشتم حرف بزنی .
بگی که اشتباهه.
تا اون موقع زمین و زمان رو یکی کنم .
ولی نگفتی .
زبون باز نکردی .
دلم میخواست از گذشته برات بگم از اتفاقایی که افتاد.
ولی نشد .
کاش هیجوقت به این روستای نحس بر نمیگشتم .
کاش هیپوقت اون مهمونی لعنتی برگزار نمیشد .

کاش من اونقدر پست نبودم .
دستش رو بالا اورد روی گونه ام کشید.
خیلی قشنگ شدی .

درست مثل اولین باری که از نزدیک دیدمت .

عین فرشته ها خواستنی!
دستش رو گوشه چشمم کشیده و قطره اشک کنار چشمش رو پاک کرد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت.

ده دقیقه ای از رفتنش میگذشت.
ولی من هنوز چشمش به مسیر رفتنش بودم.

منظورش از حرفاش چی بود‌؟
مگه دفعه اول که منو دیده چه اتفاقی افتاده؟
با تیر کشیدن سرم دستم رو به میز گرفتم تا مانع افتادنم بشم .
تصویر مبهم از مهمونی.
دختر و پسری در حال معاشقه .
ولی چرا هیچوقت نمیتونم قیافه اون مرد رو ببینم .
فقط یه حاله تاریک ازش میبینم.
با دوتا دستم سرم رو فشار دادم .
حالم اصلا خوب نبود .
به سختی از اتاق بیرون رفتم .
به محض بیرون رفتم با رایان روبه رو شدم .
نگاهی به سرتا پام کرد بهم نزدیک شد .
دستش رو دو طرف صورتم گذاشتم و بوسه ای روی پیشونیم نشوند .

از بوسه اش حس انزجار بهم منتقل شد. ولی سعی کردم خودم رو با شرایطم وفق بدم این مرد قرار بود همسر من باشه .

– خیلی زیبا شدی .
لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم و سرن رو زیر انداختم.

دستم رو گرفت و همراه هم به طبقه پایین رفتیم .

نگاهم به سمت میز عقد کشیده شد.
خیلی زیبا بود.

قران،نقل،نبات،گردو،بادوم،اسپند‌،نون سنگک.
یه سفره عقد خیلی زیبا رو تشکیل داده بود .
ولی این سفره هم عین لباس عروسم بهم دهن کجی میکرد.

دلم میخواست با دست خودم سفره عقدم رو بچینم نه اینجوری.
اینقدر غریباته .
نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم تا خان زاده رو ببینم ولی خبری ازش نبود .
امشب حتی پدر و مادرم هم اینجا نبودن.

حتی نخواستن تو مراسم ازدواج دخترشون شرکت کنن .
لبخند تلخی زدم و به طرف جایگاه عروس رفتم .

روی صندلی تشستم و نگاهمـ رو به مهمونایی دوختم که هر کدوم با دست من رو نشون میدادن و زیر گوش همدیگه پچ پچ میکردن.

با صدای ماهرخ سرم رو برگردوندم.
لباس شب مشکی پوشیده بود و ارایش فوق العاده زننده ای روی صورتش نشونده بود.

– نازگل خانمـ چرا اخمات تو همه؟
ناراحتی ؟
باید خوشحال باشی که…

اشاره ای به رایان کرد و ادامه داد.

– ببین چی تور کردی .
رایان ارزوی هر دختریه .
و قهقهه ی بلندی زد .
و بدون منتظر بودن واسه جوابی ازم دور شد .

این همه خوشحالی ماهرخ برای ازدواج من و رایان شک برانگیز بود .
نیم ساعت معطل بودیم تا بالاخره عاقد اومد .

با ورود عاقد همهمه ای توی سالن ایجاد شد.

خان عاقد رو گوشه ای بود و بعد از کمی صحبت کردن باهاش به سمت صندلی گوشه ی سالن رفتن .
عاقد دفار بزرگش رو باز ورد و شروع کرد به خوندن خطبه .
با هر کلمه ای که از دهنش خارج میشد حال من دگرگون تر میشد.

«به مبارکی و میمنت و در پناه عنایات خاص امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف پیوند آسمانی عقد دائم و همیشگی، بین دوشیزه محترمه سرکار خانم نازگل محمدی و آقای رایان مصتوفی اجرا و منعقد می گردد.

بسم الله الرحمن الرحیم

و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم): النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی‏.

* دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم نازگل محمدی آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی ، آقای رایان مصتوفی به صِداق و مهریهٔ جلد کلام الله مجید ، یک آینه و شمعدان، یک شاخه نبات و مهریه ۱۴ سکه تمام بهار آزادی با این شرط که مهریه به ذِمهٔ زوج مُکَرّم دِین ثابت است و عِندَالمُطالِبِه به سرکار عالی تسلیم خواهند داشت. و شروطی که مورد توافق طرفین بوده در آورم.

آیا بنده وکیلم؟
سرم تیر میکشید .
با انگشت اشاره ام روی شقیقه ام فشار اوردم و چشمام رو روی هم فشار دادم .

صدای اطرافیان برام مبهم و گنگ بود.
انگار صدایی نمیشنیدم .
توی گذشته ام غرق شده بودم .
نمیدونم دفعه چندم بود که داشت خطبه رو میخوند.
ولی من چیزی نمیشنیدم.
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم.
سعی کردم به وضعیت پیش اومده فکر نکنم .
سعی میکردم به یاد بیارم چه بلاهایی سرم اومده .

ازدواجم با خان زاده
عروسیمون.
شب زفافمون .
زمزمه حرفاش تو گوشم .
“این ازدواج واقعی نیست به زودی از هم طلاق میگیریم “
زندگی توی شهر.
رابطه هامون.
باردار شدنم .
برگشتنمون به این روستا.
اون مهمونی کذایی .
معاشقش با سارا .
سقوطم از پله ها
و سقط شدن بچه ام.

“نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه”
با صدای جیغم همهمه ای توی سالن ایجاد شد .

از سر جام بلند شدم و قبل از این که قدمی بردارم روی زمین فرود اومدم و سیاهی مطلق.

#آرشام

با شنیدن صدای جیغی سریع خودم رو به سالن رسوندم که نگاهم به شخصی افتاد که وسط،سالن افتاده بود.
اون نازگل بود .
انگار از هوش رفته بود
و بقیه دورش جمع شده بودن .
با دو قدم بلند خودم رو بهش رسوندم .
قبل از اینکه کاری انجام بدم رایان دستش رو زیر پاهای نازگل انداخت که بلندش کنه .
با دیدن این حرکتش از خشم به خودم میلرزیدم .
اون نباید دستش به نازگل بخوره .
درسته دیگه من و نازگل نامحرمیم ولی فقط من حق دارم بهش نزدیک بشم نه هیچ احد و ناس دیگه ای بهش نزدیک بشه .
با خشم دستش رو پس زدم و نازگل رو بلند کردم .
به طرف حیاط رفتم .
نازگل رو روی صندلی عقب گذاشتم .
خودمم سوار شدم و به طرف بیمارستان روندم .
هر چند دقیقه یکبار برمیگشتم و نگاه نازگل میکردم .
اصلا نمیدونم چه اتفاقی افتاده که از هوش رفته .
به محض رسیدنم به بیمارستان از ماشین پیاده شدم
نازگل رو روی دستام بلند کردم و به طرف ایستگاه پرستاری رفتم .
پرستار با دیدن نازگل سریع خودش رو بهم رسوند .
نگاهی به صورت نازگل انداخت.
– چی شده؟
– نمیدونم سر،سفره عقد از هوش رفت.
– همراه من بیا

همراه پرستار به طرف اتاق ته سالن رفتیم .
روی تخت گذاشتمش.
دو دقیقه بعد دکتر هم رسید .
بعد از معاینه نازگل لبخندی زد .
– تبریک میگم.
شکی که بهش وارد شده کارساز بوده وباعث شده تمام گذشته یا حداقل نصفی از اون رو بیاد بیاره

حافظه اش برگشته ؟
چرا الان؟
چرا اینقد دیر؟
بعد از این همه اتفاق؟
دقیقا وقتی که من احمق طلاقش دادم باید حافظه اش برگرده؟
حالم اصلا خوب نبود.
انگار دکتر این رو فهمید که دستش رو گذاشت روی شونه ام ووبا صدای نگرانی گفت .
– چیزی شده ارشام جان؟
– نه
کی به هوش میاد؟
– تقریبا یک ساعت دیگه
– ممنون
دکتر و پرستار از اتاق بیرون رفتن .
صندلی رو عقب کشیدم و کنار تخت نازگل نشستم .
نگاهم رو بهش دوختم .
چقدر من این دختر رو داشتم .
تک تک نقاط صورتش رو از زیر نظر گذروندم و در اخر نگاهم روی چشماش که داشت باز میشد ثابت موند .
کم کم چشمام رو باز کرد .
دستش رو بالا اورد و روی سرش گذاشت و با صدایی که دو رگه شده بود گفت :
– اخ سرم.
– کجات درد میکنه نازگل .
با شنیدن صدام نگاهش رو به سمتم برگردوند.

بی صدا فقط نگاهم میکرد .
انگار قصد حرف زدن نداشت .
دستم رو جلو بردم تا دستش رو بگیرم که دستش رو عقب کشید و نگاهش رو ازم گرفت.
– چطور تونستی؟
اینقدر راحت بود برات ؟
میزاشتی حداقل میمردم اونوقت ازدواج میکردی.
هر چند از،تو بیشتر از این توقع نداشتم .

– من مجبور بودم .
میفهمی مجبور.

– نه نمیفهمم .
فقط یک چیز،میفهمم اینکه باید عذاب بکشی .

-؛بس نیست این همه عذاب توی یک سال؟
– باید به اندازه من عذاب بکشی .
من یک سال تو کما بودم.
بچه هم رو از دست دادم .
حافظه ام رو از دست دادم .
تو این چند ماه به اندازه صد سال از،اطرافیانم حرف شنیدم .
نیشخندی زد و ادامه داد.

– و درست زمانی که حافظه ام برگشت باید ببینم شوهرم ازدواج کرده.
تو چقد میتونی بی غیرت باشی .
چجور تونستی شاهد عقد من با کس دیگه ای باشی ک دم نزنی.

از سر جام بلند شدم کلافه دستی توی موهام کشیدم؟
– تو بگو من بی عرضه چیکار میکردم .
دست به دامن کی میشدم؟
من لعنتی توی مستی به ماهرخ تجاوز کردم .
مجبور شدم بع این ازدواج.
قهقه بلندی زد .

– تجاوز کردی؟
تومستی ؟
توقع داری باور کنم؟
تو با تنها کسی که نخوابیدی خدمه اون عمارته .
اگه شب مهمونی به فکر زیر شکمت نبودی .
اگه یه شب فقط یه شب غریزه ات رو کنترل می کردی من بچه ام رو از دست نمیدادم.

– اون بچه ی منم بود.
منم نمیخواستم این اتفاق بیفته.

– ولی افتاد.
بخاطر تو این اتفاق افتاد .
تو قاتلی …
قاتل بچه ی من.

– بسه .
باصدای فریادم ساکت شد

– تو چه میفهمی من تو این مدت چی کشیدم .
هر لحظه عذاب وجدان ولم نکرد .
یک سال شب و روزم یکی بود .
بهت حق میدم .

باعث و بانی همه ی این اتفاقا منم .
ولی به عمد که انجام ندادم.
اون بچه مال منم بود .
از خون من بود .
قرار بود وارث من بشه.

فکر وردی برای من راحت بود کنار اومون با این ماجرا ?

نه نبود .
ولی اتفاقیه که افتاده .
با سرزنش من درست نمیشه

اروم به سمتش رفتم .
اشک صورتش رو خیس کرد بود .
دستم رو به طرف گونه اش بردم که با خشم به طرفم برگشت .

– به من نزدیک نشو.
دیگه هیچوقت به من نزدیک نشو.
تو از هزارتا غریبه برای من غریبه تری .
از من فاصله بگیر .

– خودت رو از من دریغ نکن نازگل .
خودت رو از من نگیر .
اینکه همه بی رحمی حق من نیست .

– نازگل مرد.
یک ساله که مرده .
شبی که تو رو در حال معاشقه با معشوقه ات دید مرد .
تو قاتلی ارشام.
قاتل من.
قاتل روحم .
قاتل بچه ام .
من میرم از این روستا و از اون عمارت نحس.

انگشت اشاره اش رو تهدید وار جلو صورتم گرفت .

– و تو حق نداری قدمی بهم نزدیک بشی که به خداوندی خدا کاری رو میکنم که تا اخر عمرت با حس عذاب وجدان زندگی کنی.

دیگه داشت زیادی تند میرفت .
با خشم به سمتش برگشتم و سرم رو به صورتش نزدیک کردم .
دستم رو روی لبش کشیدم که گنگـ نگاهی بهم انداخت
نیشخندی زدم .

– من هر لحظه که امر کنم تو عین موم تو دستمی .
انگار ماجرای خودت و رایان رو یادت رفته نه؟
یادت رفتع سر سفره عقد از هوش رفتی و الان همه منتظرتن که بری بله رو بدی؟

به راحتی میتونستم ترس رو از چشماش بخونم .

– جرعت داری قدم از قدم بردار.

چنگی توی موهام زدم ووبا حالت کلافه ای به طرف پنجره رفتم .
ولم نمیخواست باهاش اینجوری حرف بزنم ولی خودش سعی کرد عصبیم کنی.
من طاقت دور بودن از،نازگل رو ندارم هر چند میدونم اون به من علاقه ای به من نداره ولی من دیوونه وار میپرستمش.
به طرفش برگشتم که دیدم چشماش رد بسته.
بهش نزدیک شدم از،صدهی نفس های منظمش میشد فهمید که خوابیده .
پتو رو تا روی سینه اش کشیدم بوسه ای روی پیشونیش زدم و از اتاق بیرون رفتم .
با بیرون اومدنم ار اتاق نگاهم به رایان افتاد که عصبی پاهاش رو تکون میداد.
سرم رو چرخوندم که متوجه عمه و ماهرخ شدم.

رایان با شنیدن صدای در سرش رو بلند کرد.
به سرعت خودش رو بهم رسوند
– حالش خوبه؟

با غیض گقتم:
– به تو ربطی نداری.
گوشه ی لبش بالا رفت .
– بیشتر از همه به من ربط داره اون الان زن من محسوب میشه .
دستم رو بالا اوردم و یقع اش رو توی مشتم گرفتم .
– کافیه یک بار دیگه این چرندیات رو بشنوم اونوقت دندونات رو توی دهنت خورد میکنم .
نازگل فقط زن منه و زن من هم میمونه .
-فک کنم لازمه یاد اوری کنم تو نازکل رو طلاق دادی و اون الان یک زن مطلقه است .

دستم رو مشت کردم و توی یه حرکت روی صورتش فرود اوردم که پرت شد روی زمین .
به طرف حمله ور شد .
مشت اول…
مشت دوم….
اونقدر زدمش که کل صورتش خونی بود .
با صدای جیغ ماهرخ دست از،کتک زدنش برداشتم .
بلند شدم که رایان با صدایی کع ضعفش رو به خوبی نشون میداد گفت:
– الان واسه غیرتی شدن خیلی دیره اقای تهرانی
دوباره خواستم به سمتش حمله ور شم که با صدای عمه سر جام وایستادم .

– چه خبرتونه عین سگ و گربه افتادین به جون هم؟

مگه نازگل یه کالاست سر داشتنش با هم بحث میکنید؟

ارشام تو الان اون رو طلاق داری.
اون یک ادم بالغه و به راحتی میتونه تصمیم بگیر پس خودش باید برای اینده اش تصمیم بگیره.

پس این کار رو بر عهده ی خودش بزار .
نازگل الان داخل مرحله بدی از زندگیشه .

تو این مدت اتفاقای بدی براش افتاد که باعث شده اون دختر سر درگم بشه.

عمه راست میگفت.
درک این همه اتفاق برای من هن سخت بود چه برسه به نازگلی که یه دختره و روحیه لطیفی داره .

– باشه عمه .
ولی رایان باید تا حد امکان از نازگل فاصله بگیره در غیر اینصورت یه بلایی سرش میارم .

عمه بدون اینکه خرفی بزنه به طرف صندلی رفت و روش نشست.

دو ،سه ساعتی اونجا معطل بودیم تا بالاخره دکتر نازگل رو معاینه کرد و برگه ترخیصش رو امضا کرد .

عمه و رایان زودتر از ما به عمارت برگشتن ولی ماهرخ موند تا همراه ما بیاد.

نگاهم رو به نازگلی دوختم که داشت لباساش رو تنش میکرد .
چقدر ضعیف شده بود .

من چه بلایی سر این دختر اوردم.
این زندگی حق نازگل نیست قطعا لیاقت بهتر از اینا رو داره ولی نه با کس دیگه ای اون فقط حق دارع مال من باشه من اجازه نمیدم کسی نازگل رو ازم بگیره .

با دستی ه جلوی صورتم قرار گرفت از فکر بیرون اومدم.

– حواست کجاست؟
یک ساعته دارم صدات میکنم .
من اماده ام میتونیم بریم .

“باشه “ای زیر لب گفتم و دوشا دوش نازکل از اتاق بیرون رفتیم.

از اتاق بیرون اومدیم که ماهرخ که داخل راهرو ایستاده بود بهمون نزدیک شد نگاهی به سرتا پای نازگل انداخت و پوزخندی زد.

– دلم برات میسوزه .
تو هیچوقت لیاقت خوشبختی و زندگی اروم رو نداری .
تو یه دختر نحسی …میفهمی نحس؟

بدون اینکه اجازه ای برای حرفی بده ازمون دور شد.

از عصبانیت دستام رو مشت کردم .
نگاهی به نازگل انداختم .

اشک داخل چشمامش حلقه زده بود ک چونه اش میلرزید.

– به حرفاش اهمیت نده .

اون تمام این حرقا رو از حرص میزنه .

– راست میگه من هیچوقت خوشبخت نمیشم..

زندگی من قراره همیشه همینجور بمونه .

اگه من نباشم همه راحت به زندگیشون میرسن.

خدالعنتت کنه ماهرخ .
زبونت از نیش مار بدتره .

با حالی داغون همراه نازگل از بیمارستان بیرون رفتیم و خودمون رو به ماشین رسوندیم.

ماهرخ با تکبر تکیه زده بود به ماشین و با لبخند کجی که روی لبش بود بهمون نگاه میکرد .

قفل مرکزی رو زدم و وودر عقب رو برای نازگل باز کردم و کمکش کردم سوار بشه .

خودمم سوار شدم و به سرعت به طرف عمارت روندم .

هر چند لحظه ای یه بار از داخل اینه نگاه نازگل میکردم میترسیدم دوباره حالش بد بشه .

ولی نازگل عجیب توی فکر بود.
حتما داشت به اتفاقای این مدت فکر میکرد .

اگر نازگل رایان رو انتخاب کنه چی؟
من شوهر خوبی براش نبودن این رو قبول دارم .

ولی اون حق نداره منو ول کنه .
حق نداره عاشق کسی دیگه ای بشه.

اونقدر به این موضوع ها فکر کردم که متوجه نشدم کی به عمادت رسیدم .

از ماشین پیاده شدم .
در عقب رو باز کردم خواستم کمکش کنم که متوجه شدم خوابیده .
روی دستام بلندش کردم با پام در ماشین رو بستم و نازگل رو روی دستام بلند کردم و به طرف عمارت حرکت کردم.

بدون توجه به بقیه کع نگاهم میکردن بع طرف اتاقم رفتم و نازگل رو روی تخت گذاشتم .
لباساش رو با یه لباس راحتی عوض کرد.
وقتی داشتم شلوارش رو عوض میکردم چشمام رو بستم که مبادا چشمم به ممنوعه هاش بخوره و نتونم خودم رو کنترل کنم .
با هر زحمتی که بود لباساش رو عوض کردم.
لبم رو به پیشونیش چسپوندم و بوسیدم واز اتاق بیرون رفتم .
نگاهی به سالن انداختم.
خدمه ها همه جا رو مرتب کرده بودن و خبری از،ریخت و پاش بعد از،مجلس نبود.

با تامل از پله ها پایین اومدم .
نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم .
همه داخل سالن اصلی بودن ولی صدا از کسی در نمیومد .
سکوت عجیبی بود .
باعث میشد دلشوره بگیرم .
به سمتشون رفتم .
با شنیدن صدای پام تمامی نگاه ها به سمتم برگشت.

ولی بازم انگار کسی قصد حرف زدن نداشت.

– چیزی شده؟
دوباره سکوت بود و سکوت .
چند لحظه ای که گذشت بالاخره خان زبون باز کرد.
– حافظه اون دختر برگشته .
اما دیر …
خیلی دیر…
زمانی که تو اون رو طلاق دادی.
و اسمش از شناسنامه ات پاک شده .
تو الان زن داری.
یک زن با اصالت و از خانواده ای سرشناس .
من منتظر وارثم .
وارثی که ماهرخ به دنیا بیاره .

– ولی من هیچ علاقه ای به ماهرخ ندارم و هرگز بچه ای رو که از اون باشه رو نمیخوام .
حالا که حافظه نازگل برگشت دوباره عقدش میکنم و به شهر برمیگردم و ماهرخ رو طلاق میدم .
– با اجازه ی کی؟
– من برای کارام از کسی اجازه نمیگیرم .
ووبه طرف پله ها رفتم دو قدمی جلو رفتم که با صدای محکم خان سر جام ایستادم .

– من هیچوقت بهت اجازه نمیدم که با اون رعیت ازدواج کنی.
و اگر بخوای از دستورم سر پیچی کنی مجبور میشم جور دیگه ای بهت بفهمونم

ابرویی بالا انداختم.
– چجوری؟
با خرفی که زد با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم .

– دلت نمیخواد که نفسش رو بگیرم؟

– تو…تو…چطور میتونی اینقدر راحت از مرگ عروست صحبت کنی.

– اون دختر رعیت عروس من نیست .
عروس من ماهرخه .

– من اون دختر رو دوست دارم و هرگز به شما اجازه نمیدم که بهش نزدیک بشین .

و بدون حرف دیگه ای به طرف اتاق مشترکم با ماهرخ رفتم.

دلم نمیخواست نازگل منو با این حال ببینه .

وارد اتاق شدم روی تخت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم .

باید چیکار کنم ؟
نازگل رو انتخاب کنم؟
یا ماهرخ رو؟

خان هر حرفی،که بزنه عملی میکنه .
کشتن نازگل برای خان مثل سر کشیدن یک لیوان آبه.

نباید این فرصت رو به خان بدم .

توی فکر بودم که با صدای در از فکر بیرون اومدم ولی سرم رو بلند نکردم .
چند لحظه بعد کنارم نشیت از بوی عطرش میتونستم بفهمم کیه .
نگاهم رو بهش دوختم .

– من زن توام مگه نه؟
پس چرا ازم فاصله میگیری؟

چرا نمیخوای یه فرصت به خودمون و زندگیمون بدی .

سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به چشماش دوختم .

باید قبول کنم که ماهرخ زنمه مگه نه؟
من فرصت زندگی رو از ماهرخ گرفتم.

نباید اون رو پاسوز اشتباهات خودم کنم .

دستم رو بالا اوردم و روی لباش گذاشتم

با ناخنم خط فرضی از روی لبش تا خط سینه اش کشیدم .

میخواستم اروم شم .

میخواستم ذهنم از این دغدغه های اخیر پاک بشه.

شاید میتونستم با ماهرخ خودم رو اروم کنم .

سرم رو بهش نزدیک کردم و لبام رو روی لباش گذاشتم.

لب پایینیش رو با دندونم کشیدم و به بازیش گرفتم .

ماهرخ دستاش رو بالا اورد دور گردنم حلقه کرد.

خودم رو ازش جدا کردم و با صدای دو رگه ای گفتم:
– ارومم کن

خیره به چشمام نگاه کرد .
دستش رو از دور گردنم باز کرد .
همونجور که خیره به چشمام بود سعی داشت دکمه های لباسم رو باز کنه .
چشماش خمار شده بود .
تحمل نداشتم.
دستم رو روی سینه اش گذاشتم و پرتش کردن روی تخت و خیمه زدم روش.
لاله گوشش رو به دندون گرفتم که اخ خفیفی کشید .
انگار با شنیدن صدای حشریش تمام حسای مردونه ام فعال شده بود .
سرم رو بلند کردم نگاهی به لباش انداختم .
لباش بهش چشمک میزد
سرم رو به لبش نزدیک کردم و تو یه حرکت لباش رو به دندون گرفتم ..

دستم رو از،زیر لباس روی سینه های گردش گذاشتم.

با دستم فشاری،با دستم فشاری بهش وارد کردم که اهش داخل گلو خفه شد ..
لبم رو جدا کردم .
نگاهن رو به چشمای خمارش انداختم .

– امشب میخوام برای دومین بار باهات رابطه داشته باشم ولی این بار مست نیستم و این رابطه با خواست خودم و برای اروم شدن خودمه .
میتونی ارومم کنی؟
با صدایی که دورگه شده بود زیر گوشم نالید.
– من متعلق به توام و هر کاری برای ارون شدنت میکنم .
لبخندی بهش زدم و دستم بع سمت لباسش رفت .
به ارومی لباسش رو بیرون اوردم .
دستم رو روی نقطه بع نقطه بدنش کشیدم.
دیگه چیزی،برام مهم نبود .
نه خودم…
نه نازگل…
نه اتفاقای اخیر …
سینه اش رو به دندون کشیدم که جیغی از سر درد کشید .
نیاز بود بگم توی رابطه خشنم؟
نه مهم نبود .
انگار از این خشونت بدش نمیوند کع با دستش سرم رو بع سینه اش فشار میداد.
– اههه …ارشام بخورش
جونی زیر لب گفتم.
نوک سینه اش رو که از،شهوت سیخ شده بود و با دندون گرفتم و کشیدم .
میخواستن شیره وجودش رو بمکم ….

سینه اش رو ول کردم .
سرم و بلند کردم و نگاهی به شاهکارم انداختم .
سینه اش به شدت کبود شده بود.

نگاهی بهش انداختم
– ببین این مهر مالکیت منه .
تو زن منی باید همیشه زیرم باشی.
باید زیرم ج*ر بخوری .

با شنیدن حرفام چشماش برقی زد .
– این حس مالکیتت رو دوس دارم آرشامم.

دستم رو به سمت شلوارش بردم و از پاش دراوردم .
سرم رو به وسط پاش نزدیک کردم با دندونم ش*رتش رو از پاش در اوردم.
یرم رو بع بین پاش رسوندم و عمیق بو کشیدم .
دستم رو لای چاک به*شتش کشیدم.
لزج بود و چسپنده پس حسابی خیس کرده بود.
دیگه طاقت نداشتم بعد از یک سال دلم میخواست ج*رش بدم .
سریع از روش بلند شدم دستم به سمت کمربندم بردم و بازش کردم
شلوارم رو سریع از پام دراوردم .
مردون*گی ش*ق شده ام رو توی دستم گرفتم و روی بهشتش کشیدم .
نمیخواستم سریع واردش کنم.
مردونگیم رو روی بهشتش بالا و پایین میکرد .
– اهه ارشام ..تمومش کن ..
– جووون
ولی هنوز زوده .
از شهوت ملحفه رو توی دستاش فشار میداد و روی تخت پیچ وتاب میخورد .
بعد از اینکه خوب تشنه اش کردم .
مردونگ*یم رو روی سوراخ*ش تنظیم کردم و با فشار واردش کردم.
که جیغ بلندی کشید .
اونقدر شهوتی شده بودم که دردش برام مهم نبود
– اوووف چه داغه
به شدت داخلش تلم*به میزدم ووخودم رو به دیواره رحمش میکوبیدم.
صدای اه و ناله ماهرخ بالا گرفته بود و خودش رو به تخت میکوبید .
اونقدر ت*لمبه زدم که تمام بدنم عرق کرده بود بالاخره هر دو با هم به اون رسیدیم .
بوسه ای روی لب*هاش زدم.
خواستم کنارش بخوابم که نگاهم به سمت در کشیده شد .
با دیدن نازگلی که با چشمای اشکی ماتش برده بود و دستش روی در قفل شده بود دنیا روی سرم اوار شد.

با حس سر درد بدی از خواب بیدار شدم .
اروم چشمام رو باز کردم.
دستم رو بالا اوردم و روی سرم گذاشتم .
نگاهی به اتاق انداختم .
اتاق ارشام بود ولی خودش کجاست.
به سختی از روی تخت بلند شدم رو جلو اینه رفتم .
نگاهی به عکس خودم تو اینه انداختم .
واقعا این ادم منم؟
چشمای اندازع دو بند انگشت ترک برداشته بود.
لبام ترک برداشته بود و رنگش به سفیدی،میزد .
اهی کشیدم و نگاه از خودم گرفتم .
عمارت تو سکوت مطلق بود .
شالم رو از روی تخت برداشتم و سرم انداخت از اتاق بیرون رفتم.
نگاهی به راهرو انداختم ولی پرنده هم پر نمیزد.
با پاهای کم جونمون قدم برداشتم .
کمی که جلو تر رفتم نگاهم به اتاق ته راهرو کشیده شد حس کردم صداهایی ازش میاد.
به هر سختی بود خودم رو به اتاق رسوندم .
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و اروم پایین کشید.
ولی ای کاش هیچوقت پام رو به اون اتاق نمیزاشتم .
نگاهم خشک شد به ارشام .
من میدونم اون ارشام نیست؟
ارشام برای بار دوم به من خیانت نمیکنه ..
این امکان نداره .
این خوابه .
شاید هم یه کابوس.
دستم رو محکم رو چشمام فشار دادم .
چند بار خودم رو نیشگون گرفتم تا شاید از این خواب مضخرف بیدار شم .
ولی نه واقعی بود .
ارشام دوباره با زنی جز من همخواب شده .
خیانت محسوب میشه؟
خوابیدن با زنش خیانت میشه؟
لبخند تلخی زدم .
معلومه که نه.
ارشام از روی ماهرخ بلند شد و بوسه ای روی لباش زد .
دست به سمت پتو رفت که چشمم به من افتاد .
بهت زده بهم نگاه میکرد .
معلومه توقع نداشته منو اینجا ببینه .
هنوز با چشمای اشکی داشتم نگاهش میکردم .
سریع از روی تخت بلند شد لباسش رو پوشید .
و به سمتم اومد.
نصفه راه بود که دستم رو بالا اوردم .
– بهم نزدیک نشو.
دیگه هیچوقت بهم نزدیک نشو.
مردی برام ارشام .
تو دیگه برای من وجود نداری .
فکر کرد لیاقت داری .
لیاقت داری یه فرصت دیگه به زندگیمون بدم ولی نه اشتباه میکردم

اروم اروم عقب رفتم .
با سرعتی که نمیدونم یه دفعه ا از کجا اومد به طرف اتاقم دویدم و در رو از،پشت قفل کردم .
به طرف اینه رفتم .
خدایا این حق منه؟
این زندگی منه؟
اخه چه گناهی کردم که دارم تاوان میدم ؟
دارم تاوان دل شکسته کی رو میدم؟
با گریه داد زدم .
خدایا بهم صبر،بده .
صبر بده تحمل کنم.
روی زانو افتادم .
رپدستم رو روی چشمام گذاشتم واز ته دل برای خودم زار زدم.

دو روز از اون اتفاق شوم میگذشت .
تو این دو روز تمام وقتم رو داخل اتاق گذروندم .
از ماه بانو خواهش کرده بودم تا غذام رو برام بیاره داخل اتاق .
دلم نمیخواست با ارشام چشم تو چشم بشم .
چند باری اومد که با هم حرف بزنیم ولی من دیگه حرفی نداشتم باشم .
میخواستم از این عمارت برم .
اگه بهم اجازه بدن که بدون دردسر،میرم ولی اگه اتفاقی بیفته و سر خر،پیدا میشه مجبور میشم فرار کنم .
کتابم رو بستم و کش و قوسی به بدنم دادم .
از ردی تخت بلند شدم جلو اینه رفتم و نگاهی به خودم انداختم.
گودی چشمام کمی بهتر شده بود .
فکر کنم الان ارشام تو عمارت نباشه کمی از اتاق بیرون برم تا حالم بهتر بشه .
به طرف رگال لباسی رفتم .
پیراهن گلبهی و شلوار مشکلی جینی اتتخاب کردم .
لباسم رو ازتنم در اوردم دستم به طرف پیراهن رفت که برش دارم ولی در به طرز وحشیانه ای.
لباس از دستم افتادم و نگاهم به ارشام که نگاهش روی بدنم میلغزید.
با صدای ارومی ارشام به خودم اومدم .
خم شدم و لباسم رو برداشتم و جلو خودم گرفتم .
– مگه اینجا تویله است که سرت رو انداختی اومدی داخل ؟
انگار تازه به خودش اومد.
– اومدم تو اتاق زنم
قهقهه بلندی زدم .
– زنت؟
اوه اتاق رو اشتباه اومدی
باید بری اتاق بغلی.
– نه اتاق رو درست اومدم تو دوباره با من ازدواج میکنی همین فردا .
– خواب دیدی خیر باشه .
من میخوام از این عمارت برم .
– با اجازه کی؟
– با اجازه خودم .
– ببین منو سگ نکن .
تا نمیتونی قدم از قدم برداری .
بری که یه عوضی مثل رایان بهت دست درازی کنه؟
– دست درازی؟
ولی من با خواست خودم با رایان رابطه داشتم .
خودم خواستم .
میفهمی خودم .
مثل تو که با تمام زنای اطرافت رابطه داشتی .
خواستم ببینم چه طعمی داشت .
تو…
– خفه شو
نگاهی به صورتش انداختم که از خشم قرمز شده بود و رگه های قرمز تو چشماش به راحتی پیدا بود .
نمیدونم تصورات من بود یا واقعا چشماش اشکی بود.
با صدای مظلومی گفت:
– اون رابطه با خواست خودت بوده؟
تو خواستی با رایان رابطه داشته باش؟
-اره خودم خواستم دقیقا مثل تو.
با شنیدن حرفم وحشیانه به طرفم حمله ور شد و پرتم کرد روی تخت

دهنم رو باز کردم جیغ بزنم که با نشستن لباش روی لبم خفه خون گرفتم .
از لبام گاز میگرفت مزه شوری خون رو توی دهنم حس میکردم .
با احساس نفس تنگی سعی کردم از خودم دورش کنم .
دستم رو روی سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم .
ولی حتی یک میلی متر هم عقب نرفت فقط لباش رو جدا کرد و با چشمایی که حالا سفیدیش به قرمزی میزد بهم نگاه کرد.
– که با خواست خودت با رایان رابطه داشتی نه؟
بلایی به سرت میارم که از به دنیا اومدنت پشیمون بشی .
حالا واسه من هرز میپری ؟
واسه من بلبل زبونی میکنی؟
واسه آرشام تهرانی ؟
عین سگ ترسیده بودم .
زیاد از حد ترسناک شدع بود .
دستم رو به طور ضربدردی روی سینه ام گذاشتم تا از دیدش پنهونش کنم .
– هیچ غلطی نمیتونی بکنی .
– نشونت میدم عزیزم
دستش به سمت کمربندش رفت بازش کرد .
ترسیده بودم .خیلی هم ترسیده بودم .
گریه ام گرفته بود
به طرفم اومد با خشم دستام رو پس،زد .
– ارشام …غل…غلط کردم
پوزخندی زد .
انگار دیگه صدام رو نمیشنید .
جیغ زدم…
زجه زدم…
گریه کردم…
ولی ارشام صدام رو نشنید …
دوبارع اون شب لعنتی اولین تجاوزش برام تداعی شد .
برای دومین بار بهم تجاوز کرد .
برای دومین باز منو خورد کرد .
عین یه مرده متحرک زیرش بودم و فقط اشک میریختم .
دیگه جونی برام نمونده بود که تقلا کنم
حس میکردم حنجره ام پاره شده.
خودش رو داخلم خالی کرد و ازم بیرون کشید .
دستش رودراز کرد شلوارش رو از پایین تخت برداشت و پوشید و به طرف در رفت .
لحظه اخر به سمتم برگشت .
با تحقیر نگاهی بهم انداخت و با لحن سردی گفت :
– رایان که طعمت رو کشیده بود حیف بود من نچشم .

ناباور به مسیر رفتنش نگاه میکردم .
حقم بود اینجوری غرورم خورد بشه ؟
مگه چیکار کردم؟
من بودم که خیانت کردم؟
من بودم که ازدواج کردم؟
اخ نازگل مگه بدبخت تر از تو هم تو این دنیا وجود داره اخه .
به سختی از روی تخت بلند شدم و به طرف حموم رفتم .
دوش اب رو باز کردم .
اب میتونست ارومم کنه.
بعد از،یه دوش بیست دقیقه ای از زیر دوش کنار اومدم .
حوله ام رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم
روی صندلی کنار میز نشستم سشوار رو از داخل داخل کشو برداشتم و مشغول سشوار کشیدن موهام بودم .
دیگه بسه عزا گرفتن .
من هم حق زندگی کردن دارم ودرست مثل ارشام.
ارایش ملیحی روی صورتم نشوندم
موهام رو بافتم و سمت راستم انداختم
لباس ابی فیروزه ی شیکی پوشیدم و شال همرنگش رو هم سرم انداختم .
دمپایی های رو فرشیم رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم .
با تاز و عشوه ای که از من بعید بود از پله ها پایین رفتم .
نگاهی توی سالن انداختم ولی خبری نبود
راهم رو به سمت اشپزخونه کج کردم .
ماه بانو مشغول غذا درست کردن بود .
از پشت بهش نزدیک شدم و بوسه هی روی گونه اش گذاشتم.
از کار یهوییم هین بلندی کشید .
با دیدن من لبخند قشنگی روی صورت چروکیده اش نشوند .
– دختره ورپریدخ نمیگی این پیرزن سکته میکنه میفته رو دستت ؟
– عه خدانکنه ماه بانو جونم .
داشتم با ماه بانو حرف میزدم که ماهرخ که ماهرخ وارد اشپزخونه شد .
ماه بانو سرش از سرجاش بلند شد و چیزی زیر لب گفت که متوجه نشدم .
ماهرخ روی صندلی رو به روم نشست .
نگاهی بهم انداخت .
– چه حس داری که شوهرت ازدواج کرده و داره عاشقانه زندگیش رو میکنه؟
واضح تر بگم چه حسی داری با هووت تو یه خونه زندگی میکنی ؟
چجور با بی توجهی های عشقت کنار میای؟

لبخندی زدم .
– خودت داری میگی همسر سابق .
ادمای گذشته رو باید داخل همون گذشته چال کرد.
ادما میرن دنبال لیاقتشون .
ارشام هم بی لیاقتیش رو از،قبل ثابت کرده.
فقط دلیل این همه پیگیریای تو رو نمیدونم .
کمی سرم رو بهش نزدیک کرد و با لحنی که ته مایه های خنده داشت گفتم .
– عزیزم سرت تو ماتحت خودت باشه نه تو زندگی من .
و بدون توجه بهش مشغول خوردن میوه ام شدم .
حتی بدون دیدنش هم میتونستم بفهمم داره از،عصبانیت منفجر میشه ولی بخاطر سیاستشه که چیزی نمیگه
ولی دلم حسابی خنک شد بود .
من اندازع کافی مظلوم بودم و افسار زندگیم رو دادم دست اینا ولی از این بع بعد نمیخوام اینجوری باشه .
ماهرخ با عصبانیت از اشپزخونه بیرون رفت .
قهقه بلندی زدم که ماه بانو به سمتم اومد.
– چی شده که اینجوری کبکت خروس میخونه؟
– حال ماهرخ رو گرفتم .
ماه بانو لبخندی زد و چیزی نگفت .
تا ظهر بیکار تو خونه چرخیدم .
منتظر ارشام بودم تا بیاد باهاش صحبت کنم.
باید تکلیفم روتو این عمارت مشخص کنم.
روی تک صندلی که گوشه ی سالن بود نشستم و نگاهم رو به در دوختم .
یک ساعتی منتظر بودم تا بالاخره اقا تشریف اوردن.
وارد سالن که شد نفهمیدم ماهرخ از کجا خودش رو رسوند و خودش رو پرت کرد داخل بغل ارشام.

تعجب رو میشد از چهره ارشام خونه.
ولی به محض اینکه نگاهش به من خورد حالت صورتش عوض شد و بوسه ای روی گونه ماهرخ زد .
-خوبی قربونت برم؟
ماهرخ هم که انگار به هدفش رسیده بود با لحن لوسی گفت :
– اره عزیزم
خسته نباشی.
روم رو برگردوندم که چیزی نبینم

نمیتونستم خودم رو گول بزنم من ارشام رو دوست داشتم و بودنش کتار ماهرخ اذیتم میکرد.
بغض گلوم رو به سختی قورت دادم .
ازجام بلند شدم و به طرفشون رفتم .
نگاهم قفل شد روی دستاشون .
لبخند روی لب ماهرخ اذیتم میکرد.
باصدایی که انگار از ته چاه میومد رو به ارشام گفتم .
– میخوام باهات حرف بزنم.
با لحن سردی گفت :
– الان وقت ندارم .
بعدا حرف میزنیم .
– ولی من کارم واجبه نمیتونم صبر کنم .
نگاه عمیقی به صورتم انداخت و با گفتن “منتظر باش”به طرف طبقه بالارفت

ارشام و ماهرخ سلانه سلانه در حالی که لبخند روی لبشون بود به طرف طبقه بالا رفتن .
سر جام نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم .
کلافگی رو ازتک تک رفتارام میشد فهمید .
ده دقیفه منتظر ارشام بودم تا بالاخره پایین اومد .
روی صندلی رو به روم نشست و با چشمای نافذش زل زد بهم .
دستام رو توی هم قفل کردم سرم رو زیر انداختم .
– من وقت تدارم الکی اینجا بشینم اگه حرفی داری بزن اگه هم نداری برم به کارام برسم .
– میخوام ازاین عمارت برم .
ابروش رو بالا انداخت
– خب کجا میخوای بری؟
– میرم پیش پدر و مادرم
قهقهه بلندی زد
– فک کردی اونا قبولت میکنن؟
یک زن مطلقه رو یا کسی رو که با وجود همسرش هرزگی میکنه؟
– برام مهم نیست حرفات .
کسی باید حرف بزنه که خودش قدیسع باشه نه تویی که با همه خوابیدی پس طعنه زدن به من رو بزار کنار
– من با همسرم همخواب شدم هیج قانونی ایم حق رو از من نمیگیره

– اره قانونای تو با تمام قانون های دنیا فرق داره .
من میخوام از این عمارا برم و کاملا رو تصمیمم جدیم .
فکرنکنم لازم باسه از تو اجازه بگیرم من فقط خواستم بهت بگم .
– ولی تو همچین حقی نداری؟
– این حق رو کی از من میگیره؟
تو؟
میخوای اینجا حرمسرا درست کنی
– نه من حقی از تو نمیگیرم .
ولی انگار یادت رفته باید با رایان عقد کنی .
شاید من بزارم از عمارت بری
ولی خان هرگز این ابروریزی رو قبول نمیکنه.
– من هرگز با رایان ازدواج نمیکنم
مگه تو با سارا رابطه داشتی باهاش ازدواج کردی هااا‌ن؟
منم دلم خواست رابطه داشته باشم
میخوام واسه خودم زندگی کنم .

– خفه شـــــــــو
تو یک زن متاهل بودی تقاصت سنگساره
نازگل نزار سگ بشم .
نزار کاری کنم از به دنیا اومدنت پشیمون شی .
پا رو دمم نزار نازگل ..

و با عصبانیت از سرجاش بلند شد و از سالن بیرون رفت .
خدایا چیکار کنم؟
چجوری ثابت کنم که با رایان رابطه نداشتم؟
اگه مجبور شم باهاش ازدواج کنم چی؟
نه نمیزارم
باید به خان بگم که باهاش رابطه داشتم ـ
از سر جام بلند شدم که نگاهم به در ورودی کشید شد .
با چیزی که دیدم دستام رو از عصبانیت مشت کردم

با لبخندی که روی لبش بود بهم نزدیک شد .
دستش رو روی گونه ام کشید که سرم رو برگردوندم .
– چطوری همسر جان؟
– دهنت رو ببند عوضی .
– عه عه بی ادب نشو دیگه عشقم
تو قراره بشی خانم من
من دلم نمیخواد خانمم اینجوری حرف بزنه ها
– زهی خیال باطل
من نمیزارم جنازمم رو دوشت بزارن .
خودت عین ادمیزاد میری به همه میگی رابطه ای بین ما نبوده وگرنه مجبور میشم خودم همه چی رو به خان بگم.

حالت متفکری به خودش گرفت و گفت:
-ولی تو که چیزی از اون روز یادت نیست شاید واقعا رابطه داشتیم. ابن وسط از خوشی از هوش رفتی.
ثانبا فکر کردی خان حرفات رو باور میکنه .
– باید باور کنه .
– با کدوم سند و مدرک .
الان همه چی به نفع منه
راست میگفت من هیچ مدرکی نداشتم .
چجور باید ثابت میکردم حرفاش دروغه .
مردم عقلشون به چشمشون .
حتی خودم هم وقتی اون عکسا رو دیدم باورم شد باهاش رابطه داشتم.
– زیاد به مغزت فشار نیار .
تو باید با این ازدواج موافقت کنی ـ
فکر نکن با اون بازی که سر عقد در اوردی من بیخیال میشم نه!
من خیلی پیله تر از این حرفام ..
هر چیزی که روش دست بزارم باید مال من بشه
– همیشه دست میزاری رو مال بقیه .
صدای ساییدن دندوناش رو به وضوح شنیدم
– من زن کس دیگه ای بودم ولی تو سعی کردی با حیله منو از چنگش در بیاری چون تو به ارشام حسادت میکنی .
واسه همین دست میزاری رو هر چیزی که متعلق به اونه

با تو دهنی که خوردم خفه شدم

– دفعه اخرت باشه با من اینجوری حرف زدی .
حد خودت رو بدون .
بدونتوجه بهم از سالن بیرون رفت
دستم رو روی گوشه لبم کشیدم که از دردش اخی از بین لبم خارج شد .
عوضی
من هرگز با همچین ادمی ازدواج نمیکنم.
باید هر چه زودتر از این روستای کوفتی برم .
این بهترین راهه .
**
همگی سر میز ناهار نشسته بودیم .
بخاطر پارگی گوشه لبم اصلا نمیتونستم غذا بخورم.
– چرا غڋات رو نمیخوری؟
با شنیدن صدای عمه نگاهی بهش انداختم .
– میل ندارم.
– فردا قراره ارشام و ماهرخ برن شهر میخوای تو هم همراهشون بری؟
بعد از تموم شدن حرف خانم بزرگ صدای معترض ماهرخ بلند شد .
– نازگل بیاد چیکار؟
من نمیتونم هیچ جا با شوهرم تنها باشم؟
اصلا چه دلیلی داره این دختره رعیت داخل این عمارت باشه ؟
اون که دیگه زن ارشام نیست.
اون قرار بوده با رایان ازدواج کنه زودتر مراسم ازدواج رو برگزار کنید تا از این عمارت..
– بســــــــه
با صدای داد خان ماهرخ خفه خون گرفت
– حدت رو بدون ماهرخ .
عروس این عمارتی درست
ولی نازگل عروس اول این عمارت بوده و حق و حقوقی داره هر چند که محرمیتی بین اون و ارشام نباشه .
پس سعی بکن رفتارت باهاش درس باشه .
بزودی مراسم ازدواج نازگل و رایان داخل همین عمارت برگزار میشه و بعد از اون همینجا و کنار ما زندگی میکنن.
باید همین الان و وقتی که همه جمع هستن میگفتم .
– میخواستم چیزی بگم .

نمیدونم چرا ناخداگاه نگاهم به سمت ارشام کشیده شد که بی توجه داشت غذا میخورد.
اروم نفسم رو بیرون دادم باید حرفم رو بزنم
اره نازگل بگو
از چیزی نترس.
بحث ایندته .
بحث تهمتیه که بهت زده شده.
– اون عکسا واقعی نیستن .
قهقهه ماهرخ عین ناقوس مرگ بود .
دستم رو مشت کرد.
به سختی اب دهنم رو قورت دادم .
– اون عکسا دروغه؟
این نقشه جدیدته ؟
چرا تا الان زبون باز نکردی ؟

بدون توجه به ماهرخ رو به خان گفتم .
– من هیچی از اون روز یادم نمیاد ولی مطمعنم با رایان رابطه ای نداشتم.

– وقتی یادت نیست چجوری اینقد مطمعنی رابطه نداشتی.
– خان مطمعنم .

شرمم میشد بگم ولی باید میگفتم .
– اون روز وقتی به هوش اومدم هیچ دردی که ناشی از رابطه باشه نداشتم هیچ کبودی روی سطح بدنم نبود.
اینا میتونه دلیل بر رابطه نداشتنم باشه .

– ولی اون عکسا سند بهتری هستن تا حرفای تو.

نا امید سرم رو زیر انداختم .
حق داشتن که حرفن رو باور نکنن .
سنگینی نگاهی رو حس میکردم میدونستم نگاه ارشامه ولی دلم نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشم .
حتی اون هم حرفای منو باور نکرده.
با حرف عمم نگاهم به سمتش کشیده شد .
– فردا همراه ارشام به شهر برو .
لازمه که دکتر هم معاینه ات کنه .
تا علائمی از،بیماریت نمونده باشه .
– چشم .
تا اخر غذا دیگه حرفی نزدم .
بعد از تموم شدن غذام به طرف اتاق رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم

دیگه فکری به مغزم نمیرسید .
مدرک از کجا بیارم .
با صدای در از فکر بیرون اومدم .
– بفرمایید
ارشام وارد اتاق شد .
-؛باید با هم حرف بزنیم

باید دلیل دروغات رو بهم بگی .

-دقیقا منظورت از دروغ کدوم دروغه؟
– چرا گفتی با رایان رابطه داشتی اونم با خواست و اراده خودت ؟

با صدای مظلومی ادامه داد.
– نازگل داری با چیکار میکنی ؟
داری اتتقام چی رو میگیری؟
بس نیست این همه دوری
این همه عذاب .
به خدا خسته شدم .
دیگه نمیتونم این زندگی کوفتی رو تحمل کنم .
ازم فاصله نگیر .
منو از وجودت محروم نکن .

– بســــــه
دیگه نمیخوام چیزی بشنوم .
این حرفا رو باید به ماهرخ بگی نه به من
دیگه چیزی بین ما نیست
هیج چیز .

تو برای من یه غریبه ای .
درست مثل زمانی که حافظه ام برنگشته بود .
سعی نکن برام مشکل درست کنی .
میخوان زندگی کنم .

میخوام تشکیل خانواده بدم حتی اگه اون شخص رایان باشه .

رایانی که با دروغ و تهمت سعی کرد منو به دست بیاره.

اون غم تو چشماش جیگرم رو اتیش میزد .
داشتم خودم رو گول میزد من ارشام رو دوست داشتم .

ولی نمیتونستم بلاهایی که سرم اورده رو فراموش کنم .

کدوم زنی میتونه خیانت شوهرش رو با چشم ببینه ولی فراموشش کنه که من دومیش باشم؟

الان اسم ماهرخ به عنوان زت داخل شناسنامه ارشامه نه اسم من .
پس اون هیچ تعهدی نسبت به من نداره .

– برو بیرون .
نمیخوام ببینمت .

به زودی از این عمارت و زندگی تو میرم
به زندگیت برس .

مطمعنا به زودی از ماهرخ صاحب بچه میشی .
یادته شبی که اومدین خواستگاری بهم چی گفتی؟

گفتی حاضر نیستی وارث رو دختری رعیت به دنیا بیاره .

من نتونستم وارث رو به دنیا بیارم ولی ماهرخ میتونه اون دختر خانه.

یه رعیت زاده نیست که عارت بشه بگی زنته .
من برات ارزوی خوشبختی میکنم .

ناباور بهم نگاه میکرد .

توقع نداشت روزی حرفای خودش رو به خودش پس بدم.

به سختی بغضم رو قورت دادم.
باید دندون لق رو کشید انداخت بیرون درسته چند روز جاش درد میکنه ولی به مرور زمان درست میشه.

نگاهی بهم انداخت .
– چطور میتونی تا این حد بی رحم باشی؟
قبول دارم اشتباه کردم .
ولی با گرفتن خودت ازم انتقام نگیر .

– باید یاد بگیری هر اشتباهی یه تاوانی داره.
تاوان خیانتت هم از دست دادن منه .

بدون حرف از اتاق بیرون رفت ـ
سرم رو بین دستام گرفتم و به بغضم و شکست .
چجوری دووم بیارم .
سخت ترین کار دنیا اینه که خودت رو بزنی به بیخیالی .
چجوری ارشام و ماهرخ رو کنار هم ببینم و تحمل کنم .
حتی فکر بهش هم عذاب اوره.
تو این یه مورد اصلا ادم قوی نیستم .
خدایا منو ببین
دیگه کم اوردم .
کجایی پس ؟
چرا نیستی ؟
چرا هر وقت صدات میزنم صدام رو نمیشنوی ؟
مگه بنده ات نیستم؟
من که جزتو کسی رو ندارم .
حداقل تو تنهام نذار .
نمیدونم چقد با خودم و خدای خودم حرف زدم تا چشمام گرم شد و خوابم برد .

با سر درد شدیدی چشمام رو باز کردم .
نگاهی به اطرافم انداختم اتاق توی تاریکی مطلق بود.
از روی تخت بلند شدم و به طرف پریز برق رفتم.
برق رو زدم و راهم رو به طرف سرویس کج کردم.
ابی به صورتم زدم .
نگاهی به عکس خودم داخل اینه انداختم .
چشمام بخاطر گریه زیادی ورم کرده بود.
لبخد تلخی روی لبم نشوندم.
من باید قوی باشم.
باید بجنگم برای زندگیم.
زندگی بدون ارشام .
بدون عشق .
باید فرصت بدم به خودم .
خوب میدونم که نمیتونم ثابت کنم اون عکسا فتوشاپه .
کسی هم که حرفام رو بدون سند و مدرک باور نمیکنه.
تنها راهی که برام میمونه فرار از این عمارته.
جوری میرم که دست هیچ کدومشون بهم نرسه .
نه آرشام نه رایان .
از سرویس بیرون اومدم .
کتابی ار داخل کتابخونه گوشه اتاق برداشتم و خودم رو سرگرم خوندش کردم .
دلم نمیخواستم با آرشام رو به رو بشم.
اونقدر غرق کتاب خوندن شدم که زمان و مکان رو به کل فراموش کردم .
با تقه ای که در خورد سرم رو از داخل کتاب در اوردم صدام و صاف کردم و اروم بفرماییدی گفتم .
ماه بانو وارد شد
– خانم جان شام رو اماده کردم اقا گفتن بیام صداتون بزنم.
– ممنون ماه بانو
میل ندارم .
-باشه دخترم
پس هر وقت گرسنه ات شد بگو برات غذا بیارم
– چشم ماه بانو جونم
بعد از بیرون رفتن ماه بانو دوباره مشغول کتاب خوندنم شدم که در به طرز وحشانه ای باز شد .
با وحشت سرم رو بلند کردم که نگاهم به ماهرخ خورد که خونسرد داشت بهم نگاه میکرد .
رو بهش غریدم
– مگه اینجا تویله است سرت رو میندازی میای داخل؟
– عه خوبه گفتی نمیدونستم اینجا تویله است ـ
کارد میزدی خونم در نمیومد .
– خب کارت رو بگو شرت رو کم کن.
بهم نزدیک شد .
– میبینم زبون دراوردی .
– از اول هم زبون داشتم
– ببین منو از ارشام فاصله بگیر .
اون خط قرمز منه .
شوهر منه .
بهش نزدیک بشی زندگیت رو جهنم میکنم .
من اون رو به راحتی به دست نیاوردم که به راحتی از دست بدم

میدونستم من دیگه زن ارشام نیستما
میدونستم باهاش نسبتی ندارم
ولی جگرم اتیش میگیره وقتی میبینم زن دیگه اینجوری راجب عشقم حرف میزنه
سعی کردم اروم باشم و خونسردی خودن رو حفظ کنم .
قهقه ای زدم .
– واقعا فکر وردی شاید من چشمم دنبال شوهر توهه؟
عزیزم انگار یادت رفته قبل از اینکه شوهر تو باشع شوهر من بوده .

– ولی اون عاشق من شد .
ما ازدواج کردیم و زندگی ارومی داریم .
ولی تو عوضی داری خوشی زندگی رو از ما میگیری .
– من کاری به تو،زندگیت و شوهرت ندارم
– کار داری میفهمی ؟
سایه شومت رو زندگیمه .
برو از این عمارت و از این شهر برو
جوری برو که هیچ کس پیدات نکنه .

– نظرت چیه بمونم و ارشام رو ازت بگیرم؟
شاید دوباره با هم ازدواج کردیم
مطمعنی ارشام عاشقته.
من اینجوری فکر نمیکنم .
اگه عاشقا بود تو هیچ وقت نمیترسیدی که من اون رو از تو بگیرم .
چشماش از خشم دو دو میزد .
دستم رو جلو اوردم و موهام بلندم رو دور دستش پیچوند .
– ببین دختره دهاتی ارشام شوهر منه
عشق منه
نه تو بلکه هیج کس دیگع ای نمیتونه اون رو از من بگیره یعنی من این اجازه رو نمیدم .

از درد اشک تو چشمام جمع شد
– وحشی موهام رو ول کن .
با خشم موهام رو ول کرد که پرت شدم روی زمین

دستم رو روی سرم گذاشتم و پوست سرم رو کمی ماساژ دادم
– حرف اخر رو میزنم و میرم .
از ارشام فاصله بگیر به نفع خودته.

و به طرف در رفت .
– ماهرخ
سرش رو برگردوند و بهم نگاه کرد
– من هر چیزی رو که میخوام به دست میارم وقتی چیزی رو ندارم مطمعن باش خودم نخواستمش

صدای ساییدن دندوناش رو حتی از این فاصله هم میتونستم به راحتی بفهمم .
با خشم از اتاق بیرون رفت .
با انگشت هام کمی پوست سرم رو مالش دادم .
کمی که حالم بهتر شد دوباره کتابم رو مشغول خوندن شدم .
نیمه های شب بود که کتابم تموم شد .
کتاب رو روی پاتختی گذاشتم .
خمیازه بلند و بالایی کشیدم و خودم رو به دست خواب سپردم .
صبح با صدای ناز بانو از خواب بیدار شدم .
چشمام رو باز کردم .
– خانم جان بیدار شین اقا میخوان برن شهر گفتن شما هم همراهشون برین .
– چرا برم ؟
به نظرم اصلا به وجود من نیازی نیست .
– انگار دکتر با خان تماس گرفته و گفته باید شما رو معاینه کنن
تا اقا عصبانی نشدن اماده شین بیاین پایین.
چیزی نگفتم .
بعد از،بیرون رفتن ماه بانو از روی تخت بلند شدم و به طدف سرویس رفتم بعد ار انجام کارای مربوطه بیرون اوندم و حلو اینه ایستادم .
نگاهم رو روی وسایل اریشی ها چرخوندم .
بد نمیشد یکم ارایش کنم .
حداقل صورتم از این بی روحی بیرون میومد .
سریع یه ارایش خیلی شیک روی صورتم نشوندن و با مالیدن رڗ قرمزی روی لبم به ارایشم خاتمه دادم.
به طرف رگال رفتم .
شلوار جین،مانتو یشمی و یه شال همرنگش رو برداشتم و پوشیدم .
از داخل کمد یه کفش برداشتم و پام کردم .
تو اینه تگاه کلی به خودم امداختم فوق العاده شده بودم .
بوسی برای خودم فرستادم و با برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم .
سریع خودم رو به سالن رسوندم ولی خبری از کسی نبود.
به طرف اشپزخونه رفتم .
فقط ماه بانو رو دیدم .
– ماه بانو ارشام کجاست ؟
– همراه ماهرخ خانم تو ماشین منتظر شمان.
– باشه خدافظ
– دخترم وایسا .
به طرفش برگشتم که لقمه رو جلوم گرفت .
– دیشب شام نخوردم الان هم بدون صبحونه بری ضعیف میکنی مادر اینو بخور .
بوسه ی روی گونه اش نشوندم و با خداحافظی از عمارت زدم بیرون.
ماشین ارشام تو حیاط عمارت بود سریع به طرفش رفتم در عقب رو باز کردن و نشستم .

– بالاخره خانم تشریف فرما شدن
جوری که ماهرخ بشنوه گفتم
– چیزی گفتی ماهرخ جون متوجه نشدم؟

– کَر هم که هستی
دندون قروچه ای کردم و چیزی نگفتم .
ارشام فقط شاهد حرفای ما بود بدون اینکه حرفی بزنه .
بدون توجه به اون دوتا سرم رو به شیشه چسپوندم و محو تماشای اطراف بودم .
چند ساعتی توی راه بودیم تا بالاخره به شهر رسیدیم .
ارشام جلو اپارتمانی نگه داشت .
نگاهم رو به اپارتمان دوختم .
همون جایی بود که چند ماه داخلش زندگی کردم .
روزای خوب و خوشی رو داخلش سپری کردم.
با حرف ارشام چشم از ساختمون گرفتم .
– ماهرخ تو برو تو ساختمون من و نازگل بریم پیش دکتر .
– منم میخوام همراهتون بیام .
تنها بمونم تو اون خونه که چی بشه ؟
– همراه ما بیای که چی بشه ؟
ماهرخ که انگار نمیدونست چی بگه سکوت کرد .
ارشام پوف کلافه کشید .
– پیاده شو ماهرخ رو مخ من راه نرو

– باشه
بعد از پیاده شدن ماهرخ،ارشام با سرعت سرسام اوری حرکت کرد.

متوجه سنیگینی نگاهش از داخل اینه میشدم ولی تمام تلاشم رو کردن که به روی خودم نیارم.

نیم ساعت بعد جلو بیمارستان نگه داشت .
از ماشین پیاده شدم و منتظر ارشام موندم .

خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت .

خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که محکم تر دستم رو گرفت .

نمیتونستم خودم رو گول بزنم که از این کارش حس امنیتی به بهم تزریق شده بود .

با هم قدم برداشتیم .

جلو اتاق دکتر وایسادیم .

ارشام دستگیره در رو کشید و وارد شد پشت سرش وارد اتاق شدم .
دکتر با دیدنمون به سمتون اومد و به گرمی با ارشام دست داد بعد ار احوالپرسی به طر ف صندلی داخل اتاق راهنمایی کرد .
– خب اقا ارشام پارسال دوست امسال اشنا .
دیگه خبری نمیگیری از ما.
– شرمنده دکتر یکم درگیر بودم .
– دشمنت.
خب نازگل خانم حال شما چطوره؟
مشکلی که برات پیش نیومده تو این مدت؟

– نه اقای دکتر حالم خوبه .
کمی با دکتر صحبت کردیم و بعد از تموم شدن حرفامون با دکتر خدافظی کردیم .

حس کردم انگار ارشام میخواد چیزی به دکتر بگه واسه همین زودتر از اتاق اومدم بیرون و پشت در منتظر ارشام موندم.
حس کنجکاوی قلقلکم میدادم که بفهمم ارشام چیکار کار داره .
نگاهب به اطراف انداختم کسی نبود.
گوشم رو روی در گذاشتم .
ولی با حرفای که شنیدم جون از پاهام رفت و به شدت روی زمین پرت شدم

حس ادمی رو داشتم که از بلندی پرتش کردن پایین .
اون حرفای که میزنن حقیقت نداره .
مطمعنم دروغه .
اره …
من اشتباه شنیدم دارن راجب کس،دیگه ای حرف میزنن .
تو یه تصمیم انی از،سر جام بلند شدم .
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم.
ارشام با دیدنم رنگ صورتش پرید .
اروم اروم به طرف دکتر رفتم .

– ش..شما…راجب..کی…حرف…میزدین؟
راجب من نبود که؟
‌بگین اشتباه شنیدم .

سکوت دکتر عصبیم میکرد .
به سمت ارشام برگشتم .

– ارشام تو بگو دروغه .

چرا سکوت کردین ؟
چرا حرف نمیزنید ؟
من دیگه نمیتونم مادر شم؟
نمبتونم بچه ام رو تو بغلم بگیرم؟
با خشم به طرف ارشام رفتم .
دستم رو بلند کردم و کشیده محکمی زدم تو صورتش .
با گریه شروع کردم به حرف زدن
– عوضی همه اینا تقصیر توهه .
یک سال از زندگیم رو ازم گرفتی .
ارزوهام رو جوونیم رو بچه ام رو ازم گرفتی.
تو حق مادر شدن رو از من گرفتی .
اینو جطور میخوای جبران کنی‌؟
روی زانوم افتادم.
-خدایا دارم تاوان کدوم گناه نکرده رو میدم ؟
بس نیست دیگه ؟
دیگه جی رو میخوای ازم بگیری
من خو دیگه چیزی،ندارم .
فقط جونم مونده .
بگیرش و خلاصم کن.

ارشام به طرفم اومد دستش رو به سمتم دراز کرد که با عصبانیت خودن رو عقب کشیدم .
– فقط گم شو .
حالم ازت بهم میخوره ارشام تهرانی .
ازت متنفرم .
تو زندگی منو ازم گرفتی .
دیگه دست از سرم بردار.
ار سر جام بلند شدم و با قدم هایی که به زور بر میداشتم از اتاق بیرون رفتم .

به هر سختی بود خودم رو به حیاط بیمارستان رسوندم .
نفسم رو بیرون دادم .
روی نزدیک ترین صندلی نشستم و خیره شدم به نقطه ای نامعلوم.
دیدی نازگل؟
دیگه هیچی نداری از دست بدی
دیگه فقط خودتی و لباس تنت .
چرا زنده ای؟
چی میخوای از این زندگی؟
مگه تا حالا هر چی خواستی به دست اوردی؟
کو ارزوهای بچگیت؟
کو اون خوشبختی که ارزوش رو داشتی؟
بدبخت تو الان یه زن مطلقه ، بیوه هستی که حتی پدر و مادرت هم نخواستنت.
اونقدر غرق فکر بودم که متوجه اطرافم نبودم.
با نشستن کسی کنارم سرم رو بلند کردم .
– هیچوقت نخواستم اینجوری شه .
نمیخواستم زندگیمون اینجوری شه .
دلم میخواست یه زوج خوشبخت بودیم و با به دنیا اومدن بچمون خوشبخت تر میشدیم .
ولی گاهی وقتا هیچ چیزی اون چیزی نمیشه که ما انتظارش رو داریم .
وقتی عاشقت شدم از یاد بردم تو رعیتی و من خان زاده .
فقط خواستم باشی .
خواستم باشی و مال من باشی .
ولی سرنوشت ما رو برای هم نخواست .
– همه چیز،بستگی به ادما داره .
خواست ادما .
ما دوتا از اول با هم فرق داشتیم .
ازدواج ما از اول اشتباه بود.
تو همه چیز رو از من گرفتی .
تو با زندگیم چیکار کردی؟
چه طور تونستی این بلاها رو سرم بیاری.
– نازگل یه فرصت دیگه به دوتامون بده .
قول میدم این بار جبران کنم ـ
قول میدم همه چی رو از ذهنت پاک کنم .
تو فقط کنارم باش.
پشتم باش.
تنهام نذار.

نگاهمـ رو ازش گرفتم و به جلوم دوختم ـ
– باید راجبش فکر کنم.

انگار انتظار شنیدن این حرف رو ازم نداشت .
-چ..چی گفتی؟
-گفتم باید راجبش فکر کنم شاید بتونم یه فرصت دیگه به دوتامون بدم.

با صدایی که میشد به راحتی خوش حالیش رو فهمید گفت:
– لطفا زودتر فکر کن.
من دیگه طاقت ندارم این دوری رو تحمل کنم .

باشه ای زیر لب زمزمه کردم و از سر جام بلند شدم .
به سختی خودم رو به ماشین رسوندم تکیه ام رو به ماشین زدم و منتظر ارشام موندم .
نگاهم به دختر بچه ای افتاد که روی تک صندلی نشسته بود و با عروسکش بازی میکرد.
لبخندی روی لبم نشست .
اگه این اتفاقات نیفتاده بود الان من هم یه بچه داشتم شاید یه دختر.
جنسیتش مهم نبود مهم این بودبچه منه از خون منه .
ولی نشد که بشه .
با صدای ارشام چشم از دختره گرفتم .
– سوار شو بریم .
در سمت شاگرد رو باز کردم و سوار شدم .
– میریم خونه؟
-اره
چیزی نگفتم و خیره شدم به راه .
با گرم شدن دستم انگار برق دویست ولت بهم وصل کردن .
بی خیال نگاهش رو به جلو دوخته بود .
– میشه دستم رو ول کنی؟
_ ‌نه
-ولی من راحت نیستم !
_مهم اینه من راحتم .
سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بیارم ولی دستم رو محکم تر گرفت .

دیگه تلاشی نکردم .
زیرچشمی حواسم بهش بود .
لبخند گوشه لبش گواه این بود که از این وضعیت راضیه .
منم راضی بودم از اینکه کنارشم !
ولی نباید سریع از موضعم پایین بیام !
میخوام فرصت بدم به خودم به ارشام به زندگی نصف و نیممون .
من به راحتی میدون رو برای ماهرخ باز کردم .
من کاری کردم دشمنم برنده این بازی بشه .
ولی الان میخوام بجنگم .
دیگه پا پس نمیکشم .
ولی امیدوارم دیگه اتفاق بدی نیفته

تا خونه حرفی بینمون رد و بدل نشد .
به ساختمون که رسیدیم قبل از اینکه ازماشین پیاده بشم دستم رو گرفت .

– میدونم تحمل ماهرخ خیلی برات سخته .
ولی ازت خواهش میکنم یه کم دیگه صبر کن قول میدم به زودی همه چی رو درست کنم .

چیزی نگفتم و فقط بهش نگاه کردم .

بوسه ای روی پیشونیم نشوند که ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست ولی سریع جمعش کردم.

دستم رو از دستش بیرون کشیدم و از ماشین پیاده شدم و منتظر ارشام موندم .

چند دقیقه بعد خودش رو بهم رسوند و باوهم وارد اپارتمان شدیم .

به محض رسیدنمون به خونه ماهرخ خودش رو به ارشام رسوند و با لحن چندشی شروع کرد به قربون صدقه رفتن ارشام .

انگار ارشام از این وضع ناراضی بود که ماهرخ رو پس زد.

ازشون فاصله گرفتم .
به طرف سالن اصلی رفتم .

هیچ چیز تغیر نکرده بود .

مثل قبلا بود همون موقع ای که همراه ارشام رفتیم به روستا .

کوچکترین چیزی جابه جا نشده بود فقط کمی خاک گرفته بودن که با گرد گیری درست میشد .
دقیق همه چیز رو نگاه کردم .

روی مبل نشستم که چند دقیقه بعد ماهرخ و ارشام هم اومدن .

اولین نفر ماهرخ شروع کرد به حرف زدن و ارشام رو مخاطب خودش قرار داد.

– شب بریم بیرون بچرخیم ؟
تو اون عمارت افسردگی گرفتم .
حالا که اومدیم شهر حداقل کمی تنوع ایجاد کنیم .
و بعد نگاهش رو به من دوخت و ادامه داد.
– البته تنها بریم.
نظرت چیه عشقم .
ارشام نگاهی به من انداخت .
– نظرت تو چیه؟

ماهرخ با عصبانیت رو به ارشام گفت:
– گفتم تنها
درک حرفم اینقد سخته .
یعنی این نباشه .
نمیتونم دو دیقه با شوهرم تنها باشم .
هر جا میرم باید این سر خر…

با تو دهنی که خورد خفه خون گرفت.

“هین”بلدی کشیدم و به طرفش دویدم .
دستش رو روی دهنش گذاشته بود و هق میزد.

ارشام از سر جاش بلند شد و به سمت دیگه ای از سالن رفت.
دست ماهرخ رو از روی لبش برداشتم.
به معنای واقعی لبش جر خورده بود ـ
دستمالی از روی گل میز وسط،سالن برداشتم و کمی از خون دور دهنش رو پاک کردم.
دستمال کاغڋی رو به ماهرخ دادم و از سر جام بلند شدم .

به طرف ارشام رفتم و با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم نالیدم:

-این چه کاری بود کردی؟

– دیگه داشت زیاده روی میکرد.
هر چی من چیزی نمیکنم این دهن گشادش رو بیشتر باز میکنه.

– بفهم چی میگی ارشام .
زدی دختر مردم و اش و لاش کردی طلبکار هم هستی؟

– تو وکیل مدافع ماهرخی؟
بدبخت ماهرخ دشمن توهه .
میفهمی دشمنت.
اون نقشه قتل تو رو میکشه اونوقت تو اینجا از حقش دفاع میکنی؟

– اره وکیل مدافع ماهرخم .
اون با من دشمنه کاری به تو نداره .
– داره…داره…داره
اون .ند زد به زندگی من.
اگه اون نقشه کثیف نمیکشید من هیچوقت باهاش همخواب نمیشدم که مجبور باشم باهاش ازدواج کنم .
اون تو رو از من گرفت .

متاسف سری تکون دادم .
– همیشه دنبال مقصری.
تنها کسی که مسبب این وضع شده فقط و فقط خودتی ارشام .

– بسه نازگل بسه .
کم رو مخ من راه برو .
وگرنه…
– وگرنه چی؟
مثل ماهرخ میزنی تو دهنم .

بهش نزدیک تر شدم .
– بیا بزن .
بزن دیگه .
مردونگی تو به زور و بازوته .
دستش رو بالا برد که چشمام رو بستم

چند لحظه گذشت .
هر لحظه منتظرم بودم که دستش روی صورتم فرود بیاد ولی خبری نشد.

چشمام رو باز کردم.

که دستاش رو روی هوا مشت کرده بود.
دستش رو پایین اورد .

-نازگل ..نازگل
لعنتی کم و مخ من راه برو .
من اعصاب ندارم .

چهره اش زیادی ترسناک شده بود.
-باشه ارشام .
اروم باش .

روی صندلی نشست .

سریع به طرف اشپزخونه رفتم و براش یع لیوان اب اوردم .

لیوان رو به دست ارشام دادم و به طرف و ماهرخ رفتم .

دستش رو از روی صورتش برداشتم .
لبش پاره شده بود و خونریزی داشت .
دستم رو به سمت لبش بردم که “اخ”بلندی گفت .
این زخم نیاز به بخیه داشت .

– ارشام این لبش بدجور پاره شده حتما باید بخیه بشه.

نگاهی به من انداخت و “باشه ای” زیر لب زمزمه کرد.

از روی مبل بلند شد و به طرف طبقه بالا رفت.

ده دقیقه بعد حاضر اماده از پله ها پایین اومد .
خودش رو به ماهرخ رسوند و بلندش کرد .

-من ماهرخ رو میبرم بیمارستان تو هم برو استراحت کن .
-منم همراهت میاد .
-نیازی نیست خودم میبرمش .
– ولی من….
-نازگل لبش پاره شده تیر خو نخورده .
-باشه ولی هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده .

بدون حرفی زیر بغل ماهرخ رو گرفت و از خونه بیرون رفتن.

به طرف اتاق سابقم با ارشام رفتم .
درش رو باز کردم .

معلوم بود خیلی وقته کسی توی این اتاق نبوده .
به طرف تخت رفتم .

همون تختی که شاهد معاشقه های من و ارشام بود .

تختی که روش به دست ارشام زن شدم ـ
این اتاق شاهد تمام روزای خوش و بد من توی این خونه بود .

کاش یه بار دیگه زمان به عقب بر میگشت .
شاید خیلی از کارا رو انجام نمیدادم .

کارایی که الان فهمیدم فقط بچه بازی بوده .
به سختی بغض لونه کرده تو گلوم رو قورت دادم .
من اومدم تا بجنگم .

اومدم تا زندگیم رو با چنگ و دندون نگه دارم .
دیگه نمیزارم چیزی،یا کسی اشک رو در بیاره .

ولی قسم میخورم اگر اتفاقی بیفته یا دوباره بهن خیانت بشه برای همیشه از زندگی ارشام میرم.

خیلی خسته ام بود روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم و بعد به اتاق خودم برم .

فکر کنم دیگه این اتاق مال ماهرخ و ارشام باشه .
هر چی باشه الان زن ارشام ماهرخه نه من .

سرم رو روی بالشت گڋاشتم که خوابم برد .
با حس کشیده شدن چیزی،روم از خواب بیدار شدم
که نگاهم به ارشام افتاد .
سریع از روی تخت بلند شدم .

– بلخشید بیدارت کردم.
بخواب تا صبح خیلی مونده .

– ماهرخ حالش چطوره ؟

-حالش خوبه .
فقط،لبش چندتا بخیه خورد.
تا چند روز اینده بهتر میشه .
خدا رو شکر فعلا نمیتونه حرف بزنه.
چند روزی از طعنه کنایه هاش در امانیم

از این حرفش لبخندی رو لبم نشست .
قشنگ معلوم بود چقد دلش ازش پره.

با وجود لبخندم باز هم سعی کردم از موضعم پایین نیام .
زل زدم به چشماش و حق به جانب گفتم:

– چیکارش داری؟
زن خوبیه .
کِرم از خود درخته .
خودت یه کاری میکنی که ماهرخ بهت طعنه و کنایه بزنه .

– نازگل خانم میبینم وکیل مدافع ماهرخ شدی.
از کی تا حالا اینقد با ماهرخ خوب شدی که ازش دفاع میکنی.

– نمیدونم تو اون مدت که باهام زندگی کردی تا چه حد منو شناختی ولی من اصلا ادم کینه ای نیستم .
پس الان هیج کینه ای از ماهرخ ندارم .

ارشام کنارم روی تخت نشست .
طره ای از موهام که روی صورتم بود رو پشت گوشم زد و زل زد تو صورتم .
-کاش قدر میدونستم .
قدر وقتایی که پیشم بودی مال من بودی .
خانم این خونه بودی .
نمیدونم چه طوفانی بود که زد همه چی رو خراب کرد .
ولی این رو خوب میدونم که پشیمونم از خیلی چیزا پشیمونم .

دستم رو گرفت .

– ازت میخوام منو ببخشی .
همونجور که از ماهرخ کینه ای به دل نگرفتی از منم کینه نگیر .
گذشته ها رو بریز دور .
بزار همه چی تو گذشته دفن بشه.

چیزی نگفتن و فقط نگاهش کردم .
میخواستم با نگاهم بهش فهمونم من بخشیدمش .
بفهمونم من فقط یه زندگی اروم از ارشام میخوام فقط همین

نمیدونم چند دقیقه محو چشماش بودم که با کاری که کرد انگار برق دویست ولت بهم وصل کرد .
با عطش میبوسید .
از کارش شکه شده بودم.
چرا پسش نمیزدم؟
مگه ارشام الان نامحرم نیست؟
پس چرا تقلا نمیکنم ؟
سخته بود ولی باید باور میکردم که من ارشام رو میخوام .

تو همه ی این مدت سعی کردم فراموشش کنم .
سعی کردم از قلبم بیرونش کنم.
ولی نمیشه .

ارشام تنها کسیه که من میتونم دوسش داشته
باشم .
ولی اون هر بار به من خیانت میکنه .

با فکر به اینـ موضوع بغضم گرفت و قطره اشک سمجی از گوشه چشم پایین افتاد .
انگار ارشام حس کرد که حالم خوب نیست .
ازم فاصله گرفت که سرم رو زیر انداختم .
انگشت شصتش رو زیرچونه ام گذاشت و سرم رو بالا اورد .
با دیدن اشکایی که از هم سبقت گرفته بودن چشمام پر از نگرانی شد.

-نازگل غلط کردم .
نتونستم خودم رو کنترل کنم .
نمیتونم ببینم اینقد از هم دوریم .
من فقط خواستم دوباره حست کنم .
دیگه تا تو نخوای حتی دست هم بهت نمیزنم قسم می…

نڋاشتم حرفش رو ادامه بده .
دستم رو روی لبش گذاشتم .
– فقط بهم قول بده دیگه هیچوقت بهم خیانت نکنی هیچوقت!

-قول میدم .
دیگه هیچوقت اشتباه های گذشته رو انجام نمیدم .

با شنیدن حرفش لبخند عمیقی زدم و اینبار من برای بوسیدنش پیش قدم شدم
بعد از کام عمیقی که گرفتیم از ش جدا شدم.
-خیلی چسپیده.
با حرفش خجالت زده سرم رد زیر انداختم .
-خانمم خجالت نکش .
این اولش بودا.
بی حیایی نثارش کردم و با گفتن میرم سری به ماهرخ بزنم از اتاق خارج شدم

از اتاق خارج شدم و وارد اتاقی شدم که روزی محرم دردای من بود و الان ماهرخ داخلش بود .
از نفس های منظمش میشد فهمید خوابیده .
پتو رد تا بالای گردنش کشید و با خاموش کردن لامپ از اتاق بیرون رفتم .
حالا من باید کجا بخوابم.
هر دوتا اتاق که پر بودن .
بلاتکلیف وسط راهرو ایستاده بودم.
با جرقه ای که تو سرم زد به طرف اتاق رفتم.
بدون توجه به حضور ارشام به سمت کمد دیواری رفتم .
بالشت و پتوی برداشتم .
-اینا رو میخوای چیکار؟
با شنیدن صدای ارشام به طرفش برگشت و عادی گفتم:
-نظرخودت چیه؟
خب میخوام بخوابم دیگه.
با سر به تخت اشاره کرد
-ولی اینجا که همه چی هست نیازی به پتو و بالشت دیگه ای نیست .
چشمام تا حد امکان باز شد .
-متوجه منظورت نمیشم؟
-واضح گفتم عزیزم تو اینجا میخوابی .
قهقهه بلندی زدم .
-داری شوخی میکنی دیگه .
-برعکس کاملا جدیم .
پتو و بالشت رو داخل بغلم فشردم و به سمت در رفتم درهمون حین گفتم:
-خواب دیدی خیر باشه .
دستم به سمت دستگیره رفت ولی قبل از اینکه بازش کنم ارشام دستم و کشید و به سمت خودش برگردوند .
-نمیفهمی میگم میخوام برم بخوابم؟
-انگار تو نمیفهمی چون من گفتم همینجا میخوابی.
با عصبانیت تو صورتش غریدم .
-زن تو داخل اتاق کناریه اونوقت من اینجا کنار تو بخوابم .
به من که چندین بار خیانت کردی حداقل به ماهرخ خیانت نکن.

عصبی تر از خودم فریاد زد.
-لعنتی زن من فقط تویی فقط تو
-قبل از اینکه این حرف رو به زبون میاوردی باید یه نگاه به شناسنامه ات مینداختی.
-اسم من نیست خط خورده .
تو الان به یکی دیگه متعهدی ارشام .

– باشه باشه نازگل
هرچی تو بگی درست .
تو اینجا بخواب من داخل سالن میخوابم .
-ولی…
-اگه میشه به این یه حرفم گوش بده.
-باشه .
پتو و بالشت و ازم گرفت و بعد از بوسیدن پیشونیم از اتاق بیرون رفت

به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم .

پتو رو روی خودم کشیدم و سعی کردم بخوابم .
ساعت ها گذشته بودم ولی هنوز خواب به چشم های من نیومده بود.

مرور خاطرات گذشته عذابم میداد ولی ناخواسته خاطرات عین یه فیلم از جلو چشمام رد میشد .
دستم رو روی بالشت کناریم کشیدم .

کاش ارشام اینجا بود ولی نه به عنوان یه غرببه یا خان زاده بلکه مثل قبلا به عنوان همسرم کنارم بود .

یعنی میتونم یه بار دیگه بهش تکیه کنم؟
میتونم اون رو به عنوان مرد خودم بپذیرم ؟
چجور با ماهرخ کنار بیام؟

چجور تحمل کنم بودن زن دیگه ای رو کنار شوهرم؟
همین الان هم با دیدن ماهرخ کنار ارشام جیگرم خون میشه .

اگه ماهرخ به پسر به دنیا بیاره چی؟
من دیگه نمیتونم بچه دار بشم .

این یعنی ماهرخ یه قدم از من جلو تره .
با به یاد اوردن اینکه من نمیتونم بار دار بشم دوباره غم دنیا به دلم سرازیرشد .

دستم رو روی شکمم کشیدم .
چی میشد من الان جای ماهرخ بودم .
سخت بود به زبون اوردنش ولی من به ماهرخ و وضعیت الانش غبطه میخوردم .

دستی به صورتم کشیدم و اشکام رو پاک کردم .
نازگل احمقتو که دوباره گریه کردی.

مگه قرار نبود قوی باشی؟
پس چی شد؟
اینقد زود جا زدی .
لعنتی…
از روی تخت بلند شدم و طول و عرض اتاق رو طی کردم .

اونقدر راه رفتم که پاهام درد گرفته بود .
خود به خود به طرف در کشیده می شدم .
از اتاق بیرون رفتم .

سالن تاریک بود این تاریکی باعث ترسم می شد.ٍ
به سختی از پله ها پایین رفتم .

به طرف کلید پریز رفتم و برق رو روشن کردم .
درسته هنوز تاریک بود ولی بهتر از هیچی بود .
ارشام روی مبل خوابیده بود و عین یه بچه مچاله شده بود تو خودش .
به سمتش رفتم .
روی لبه مبل نشستم .

چقد تو خواب مظلوم میشد .
دیگه خبری از ارشام مغرور نبود
درست عین یه بچه کوچولو بی پناه .
خودم رو بهش نزدیک تر کردم .
دستم رو روی صورتش کشیدم .
و شروع کردم اروم اروم باهاش حرف زدن .
– همه چیز خیلی یهویی جدی شد.
یهویی شدی تنها تکیه گاهم
شدی مَردم .

خواستم فقط مال من باشی .
فقط من داشته باشمت .
ولی نشد .
همونجور که یهویی شدی تکیه گاهم یهویی هم همه چی خراب شد .
اشکایی که رو صورتم بود رو پاک کردم و ادامه دادم .
-هیچوقت نخواستم اینجوری بشه .
نخواستم اینقد از هم دور بشیم .
میخواستم دوتامون خوشبخت بشیم .
ولی نشد …
نمیدونم بزارمش پای تقدیر یا نه ولی هر چی که بود عین یه طوفان بود .

میگن زنا چیزی رو فراموش نمیکنن راس میگن نمیتونم فراموش کنم هر لحظه تو یادمه اتفاقایی که افتاده .
ولی خب میتونم ببخشمت که .
بخشیدمت ارشام .
نه بخاطر تو ..
بخاطر خودم .
من جز تو کسی رو ندارم .
نه پدر و مادری که منو بخوان نه خواهر و برادری که پشتم باشن .
پس مجبورم از خودت به خودت پناه ببرم

سرم رو بلند کردم که با چشمای باز ارشام و لبخند روی لبش روبه رو شدم .
زبونم بند اومده بود .
قدرت انجام دادم حرکتی رو نداشتم .
چند لحظه که گذشت کم کم مغزم شروع کرد به اپدیت شدن .
سریع از سر جام بلند شدم و با تته پته گفتم :
-ب..ببخشید من اومده ..بـودم اب بخورم .
ولی قبل از اینکه ازش دور بشم دستم رو کشید و پرت شدم تو بغلش .
دستش رو محکم دورم حلقه کرد .
-چیکار میکنی؟
ولم کن میخوام برم بخوابم .
-خب داشتی برام حرف میزدی ادامه بده
-من؟
من که چیزی نمیگفتم .
خواب دیدی حتما .
-کاش همیشه از این خوابا ببینم
-خب بزار برم.
-کجا بری؟
بودی حالا
حالا حالا کار داریم با هم بانو

تقلا کردم که خودم رو از حصار دستاش جدا کنم ولی خیلی محکم گرفته بودم و ولم نمیکرد .

دست از تقلا کشیدم و و نگاهم رو به چشمای رنگ شبش دوختم .

-دلم میخواد اونقد به خودم فشارت بدم که تو وجود هم حل بشیم .

دستم روی ته ریشش کشیدم .
بدون اینکه حرفی بزنم .
فقط،نگاهش کردم .
تمام حرفام و دلتنگیام رو ریختم تو چشمام .
میخواستم با چشم باهاش حرف بزنم .
-اون غمی که تو چشماته .

اون غم داغونم میکنه نازگل .

میدونم مرد خوبی برات نبودم تکیه گاه خوبی هم نبودم .

-ادامه نده ارشام تموم شد همه چی .
بیا راجبش حرف نزنیم .
راجب اینده حرف بزنیم .
سرش رو به گوشم نزدیک کرد و لاله گوشم رو مکید .

کمی ازم فاصله گرفت و اروم پچ زد.

-اینده ای که تو داخلش باشی رو با دنیا عوض نمیکنم .
چرخید .

حالا من زیر بود و ارشام و روی من بود.
-میدونی دنیای من خلاصه میشه تو اغوش تو .
دلمـ میخواد این لحظه بایسته و همیشه همینجور تو بغلم باشی .

میترسم دوباره یه اتفاقی بیفته که از هم جدامون کنه.
-همه چیز دست خودمونه .
همه چیز رو ما رقم میزنیم.
من و تو .
نمیخوام این فرصت دوباره هم خراب شه که مجبور بشیم دوباره درد و سختی بکشیم .
فکر کنم دیگه وقتش شده که طعم خوش زندگی رو بچشیم .

نگاهی به صورتم انداخت و لبخندی روی صورتش نشوند .

– دوست دارم خانومم
کاش زمان متوقف بشه و من و ارشام همینجور بمونیم .

بهترین حس دنیا بود .
شنیدن حرفی که مدتها منتظرش بودم اون هم از زبون مردی که تنها کسم توی دنیا بود .

بوسیدنش گناه بود
معلومه که نبود
حاضر بودن با ارشام هر گناهی رو تجربه کنم

و این بار من بودم که برای بوسیدن لبهاش پیش قدم شدم

دو هفته گذشته بود .
تقریبا همه چی رو روال بود .

یک هفته ای تهران موندیم تا حال ماهرخ بهتر شد
رابطه ام با ارشام خوب شده بود و همون روزای اول بینمون یه صیغه محرمیت خونده شد تا راحت باشیم .

قرار شد با خان برای ازدواجمون صحبت کنیم
هر جحد هنوز رایان تو کارا دخالت میکرد و به قول خودش با من رابطه داشته ولی خب هم من هم اون خوب میدونستیم که این حرفا خیال واهیه ولی خب مدرکی برای اثبات دروغ بودن حرفاش نداشتم .

توی این دو هفته ماهرخ دیگه پاپیجم نمیشد.
همه چیز خوب به نظر میرسید .

سرم رو از داخل کتابی که داشتم میخوندم در اوردم و نگاهی به ساعت انداختم .

اوفف تقریبا دوساعت بدون استراحت در حال خوندن رمان بودم .

الان ها بود که دیگه ارشام از راه برسه .
سریع به طرف سرویس رفتم و ابی به دست و صورتم زدم .

از سرویس بیرون اومدم نگاهی به خودم انداختم .

گودی چشمام برطرف شده بود و دیگه خبری از سیاهی دور چشمام نبود .

تند تند یه ارایش ملیح روی صورتم نشوندم و انداختن شالی روی سرم از اتاق بیرون رفتم.
تند تند از پله ها پایین رفتم و خودم رو له اشپزخونه رسوندم.

-ماه بانو…. ماه بانو

-جونم خانم

-جونت سلامت
ارشام نیومده؟

-اره خانم اومدن ولی فک کنم تو حیاطن .
“باشه” ای گفتم و به طرف حیاط رفتم .

نگاهم رو دور تا دور حیاط چرخوندم ولی خبری از ارشام نبودـ

به طرف قسمت پشتی عمارت رفتم که نگاهم به ماهرخ و ارشام افتاد .

ریزبینانه بهشون نگاهی انداختم .
انگار داشتن با هم دعوا میکردن

ارشام مدام دستاش رو تکون میداد و با فریاد چیزی رو به ماهرخ میگفت .

ارو اروم بهشون نزدیک شدم و خودم رو پشت درختی مخفی کردم

صداشون رو میتونستم بشنوم ولی به سختی .
هنوز فریاد های ارشام تموم نشده بود که با حرفی که ماهرخ زد دوباره صدای فریاد ارشام بود که باغ رو میلرزوند .

اما الان من بودم که تو بهت بودم و سر جام خشکم زده بود .

دستم رو به درختی که کنارم بود رسوندم و خودم رو بهش تکیه دادم .
هنوز صدای داد و فریاد ماهرخ و ارشام رو می شنیدم ولی حتی نای اینکه فریاد بزنم و بگم خفه شین رو هم نداشتم .
خدایا تا کی؟
دیگه بسه!
دِ لعنتی مگه من یعقوبم؟
صبر تا کجا ؟
تا کی؟
مگه نیستی؟مگه صدام رو نمیشنوی؟
کو خوشبختی؟
کو عدالتت؟چرا من نمیبینم؟تو دنیا فقط یه تازگل وجود داره که تو باید هر چی بلا و بدبختی داری بریزی رو سرش؟
به خدا خسته شدم .
پلکم رو روی هم گذاشتم که اشکام روی گونه ام سرازیر شد.
ساعت ها میگذشت و من هنوز همونجا نشسته بود و خیره به نقطه ای نامعلوم بودم .
فقط یه سوال بود که جوابش رو میخواستم.
چرا من؟
مگه من جیکار کردم که دارم تاوان پس میدم.
مگه نمیگن بعد هر سختی یه اسونیه؟
چرا نیست؟
چرا همش شده بدبختی؟
پلکام هر لحظه روی هم می افتادن
ولی به سختی باز نگهشون داشته بودم.
بالاخره خستگی بهم غلبه کرد و پلکام روی هم افتاد .
****

با حس تشنگی چشمام رو باز کردم .
نگاهی به اطرافن انداختم داخل اتاقم بود و ارشام پایین تخت خواب بود .
به سختی لب باز کردم .
-آرشام
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و لبخند بی جونی زد .
-به هوش اومدی؟
تو که منو نصفه عمر کردی دختر .

-اب میخوام .
سریع از سر جاش بلند شد و از داخل پارچ کنار تخت بهم اب داد .
بعد از اینکه اب رو خوردم نگاهم رو به ارشام دوختم .
– به نظرت من لیاقت خوشبختی رو ندارم؟
-کی این رو گفته؟
-فکر میکردم دیگه بدبختیا تموم شده .
ولی نشده .
فکر میکردم یه قدم از ماهرخ جلو ترم ولی نیستم .
فکر میکردم تو رو دارم.
ولی ندارم .
من هیچی ندارم هیچی.
چرا خدا جونم رو نمیگیره و خلاصم کنه .

ارشام خسته ام .
خیلی خسته ام .
من تو این دنیای به این بزرگی هیچ دلخوشی و انگیره ای ندارم واسه زندگی کردن .
-فکر میکردم شاید امید و انگیزه ات منم.
-تو؟
دیگه ارشامی وجود نداره.
من فرصت دادم برای با هم بودنمون ولی نشد .
قسمت نبود .
من چجور با تو باشم ارشام؟
من یه زنم !
احساس دارم!
غرور دارم!
موندن توی این عمارت یعنی گذشتن از همه اینا .
میفهمی چی شده؟
ماهرخ حامله است.
معنی حامله بودن رو میفهمی؟
اون بچه مال تو.
میتونی نخوایش؟
میتونی ازش بگذری؟
چجور میخوای اینجا بمونم و هر روز،بزرگ شدن بچه تو و ماهرخ رو ببینم؟
هر روز باید طعنه و کنایه های ماهرخ رو تحمل کنم؟
من نازام میفهمی نازا؟
من بچه دار نمیشم اجاقم کوره.
باید هر روز و هر شب بچه تو رو ببینم و عین یه خاری تو چشمم باشه.
ماهرخ از من خیلی جلوتره .
اون زنته اسمش تو شناسنامته عین من صیغه نیست.
هنوز هم بگم‌ ?

-نه دیگه نگو .
اره من از اون بچه میگذر .
من اون بچه رو نخواستم و نمیخوام .
من بچه ای رو میخوام که از وجود تو باشه نه هیچ کس دیکه ای .

لبخند تلخی زدم.
-منتظر معجزه ای؟
-اره

همون معجزه ای که تو رو بهم برگردوند .
حتما بهم یه بچه هم میده.
من تو رو میخوام.

اون بچه برام مهم نیست .
من ازت نمیگذرم .

به هیچ عنوان ازت نمیگذرم.
یه بار سارا تو رو از من گرفت نمیذارم این بار هم ماهرخ تو رو ازم بگیره .

به زودی به جای اسم ماهرخ اسم تو میاد داخل شناسنامه ام و تو میشی همسر من .

-ما خیلی وقته از هم جدا شدیم فقط داریم زور الکی میزنیم .

-بسه دیگه بسه
اینقد ایه” یس” نخون .
زمین بیاد به اسمون،اسمون بره به زمین ازت نمیگذرم.

و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت.

حق داشتم ازش کفری باشم
نداشتم؟
هر جی میخوام گذشته رو فراموش کنم و یه زندگی جدید بسازم نمیشه که نمیشه .
به سختی از روی تخت بلند شدم و به طرف میز ارایش گوشه اتاق رفتم .
نگاه غمگینم رو به تصویر خودم تو اینه دوختم .

دیدی نازگل خانم؟
دیدی هیچی اون جوری که تو میخواستی نشد؟
چقد خوش خیال بودی که فکر میکردی قراره روی خوب زندگی رو ببینی.
تو فقط اوندی رو این زمین که بدبختی بکشی و شاهر خوشبختی بقیه باشی.
ناراحت نباشی یه وقتا..
شاید بالاخره یه روزی خدا دلش برات سوخت و دست از عذاب دادنت کشید .

لبخند تلخی تو اینه به خودم زدم و از جلو اینه کنار رفتم .
نگاهم به سمت رگال لباسی کشیده شد .
ناخداگاه به سمتش رفتم و یه دست از بهترین لباسام رو از،بینش بیرون کشیدم .
با حوصله لباسا رو پوشیدم .
موهام رو دم اسبی بستم و ارایشی ملایمی روی صورتم انجام دادم و با نشوندن یه لبخند رو صورتم به کارم خاتمه دادم.
دلیل این کارا رو نمیدونستم .
شاید دلیلش این بود که نمیخواستم ماهرخ ضعف و شکست رو بببنه .
میخواستم خودم رو قوی نشون بدم.
از اتاق بیرون رفتم .
به ططرف پله ها رفتم و نگاهی به طبقه پایین انداختم .
انگار کسی نبود ـ
با حوصله پایین رفتم .
نگاهی به سالن اصلی انداختم ولی بر تصورم ارشام و ماهرخ و رایان تو سالن بزرگ بودن .
خواستم برگردم ولی پشیمون شدم .
همچنان لبخند تلخم روی لبم بود با همون لبخند به طرفشون رفتم .
-سلــــام
با شنیدن صدام همگی سرشون رو بالا اوردن .
ارشام اخم بدی روی پیشونیش نشوند و ماهرخ و هم که انگار ارث باباش رو ازن طلب داره با خشم بهم نگاه میکرد و با چشمام برام خط و نشون میکشد .

– سلام بانو

با شنیدن صدای رایان سرم رو به سمتش چرخوندم .
-سلام
خوبی؟
-عالی
تو چطوری ؟
-ای نفسی میاد و میره .
-نازگل بیا اینجا بشین .
با صدای ارشام دست از حرف زدن با رایان کشیدم .
اما بر خلاف حرف ارشام روی صندلی که فاصله زیادی به ارشام داشت نشستم

سنگینی نگاه ارشام رو روی خودم حس میکردم ولی تمام سعیم رو میکردم که خودن رو کنترل کنم و بی خیالی پیشه کنم .
توی اون درگیری که با خودم داشتم ماهرخ خودش رو انداخت وسط .
-نازگل جون
-جانم .
-چیزی شده؟
انگار زیادی رو به راه نیستی .
لبخندی زدم .
-نه اتفاقا امروز حالم خیلی خوبه .
تو چطوری؟
خوبی.
پشت چشمی نازک کرد .
-اومم اره من امروز عالیم .
بهتر از این نمیشه .
-اتفاقی افتاده که ما بی خبریم؟
ابرویی بالا انداخت و با لحن کنایه امیزی گفت:
-یعنی میخوای بگی نمیدونی؟
-چیو؟
نگاهی به ارشام انداخت و خودش رو بیشتر بهش نردیک کرد .
دستش رو روی دست ارشام گذاشت و گفت:
-اینکه ما داریم یه خانواده سه نفره میشیم .
برای یه لحظه نفسم بند اومد .
دستم رو مشت کردم .
و ناخنام رو داخل گوشت دستم فرو بردم .
هجوم اشک رو داخل چشمام حس کردم .
قوی باش نازگل .
اروم نفسم رو بیرون دادم .
-واقعا؟
خیلی خوشحال شدم ماهرخ جون .
ایشالله پاقدمش براتون خیر باشه.

-مرسی عزیزم .
ایشالله قسمت خودت گلم .

شروع شد .
از همین حالاشروع شد .
چجور تحمل کنم طعنه و کنایه های ماهرخ رو .
تحمل موندن توی این عمارت دیگه سخت شده حتی اگه بخوام هم نمیتونمم بمونم .
ارشام الان یه بچه داره .
یه خانواد داره .
چرا من باید وسطشون باشم؟
با دستی که روی دستم نشست از فکر بیرون اومدم .
نگاهم رو به رایانی دوختم که با کنجکاوی بهم نگاه میکرد .
-نازگل حالت خوبه؟
-اره اره خوبم .
-میخوای بریم بیرون یکم با هم حرف بزنیم .
فکر خوبی بود برای خلاصی از جو به وجود اومده.

همراه رایان بلند شدم و بدون توجه به ارشام و اخم غلیظ رو صورتش بیرون رفتیم .
رایان به طرف الاچیقی که ته باغ بود رفت .
روش نشت و با دستش به کنارش اشاره کرد .
با کمی فاصله ازش نشستم و به گلاییی کا جلوم بودن خیره شدم .
-میدونستی؟
-چیو؟
-اینکه ماهرخ حامله است؟
اه عمیقی کشیدم .
-مگه مهمه؟
-برای من نه ولی برای تو اره.
– از کجا میدونی برای من مهمه‌؟
-بچه دو ساله هم قیافت رو ببینه میفهمی توقع داری من نفهمم .

چیزی نگفتم که دوباره خودش ادامه داد.
-من میتونم بهت کمک کنم.
با حالت کنجکاوی پرسیدم .
-در چه مورد و چه کمکی؟
-خلاص شدن از دست ارشام و ماهرخ و این عمارت
ناخواسته کنج لبم بالا پرید .
‌-الان این حرفت رو به چه منظوری تعبیر کنم؟
-نازگل تو نمیتونی منو خر فرض کنی من میتونم از نگاه ادما تا ته ته ذهنشون رو بخونم .
میدونم الان چه حسی داری،.
ارشام الان یه بچه داره که اگه پسر باشه میشه وارث خان و ماهرخ میشه مادر وارث و این یعنی پایان تو .

رایان داشت حرفایی رو میگفت که هر لحظه و هر ثانیه تو ذهن خودم اکو میشد ورایان الان داشت همون حرفا رو میکوبید تو سرم.

-نازگل نازگل
-بله
-کجایی؟
نظرت چیه؟
-راجب چی ؟
-نفهمیدی چی گفتم؟
سرم رو به معنی نه تکون دادم .
پوف کلافه ای کشید ک گفت:
– گفتم همراه من به شهر بیا .
اینجا دیگه واسه تو مناسب نیست با این وضعیت .
بعد از به دنیا اومدن اون بچه دیگه ارشام تو رو تحویل نمیگیره و تمام حواسش پرت بچه میشه .

راس میگفت ارشام هر چقدر هم انکار کنه بازم نمیتونه از بچه اش از هم خونش بگذره و اما پیشنهاد رایان .
من که قصد داشتم از این عمارت برم چه بهتر که با رایان برم من که پولی ندارم پشتوانه ای هم ندارم میتونم از رایان کمک بگیرم .
نگاهم رو به سمت رایان برگردوندم .
-به پیشنهادت فکر میکنم.
-باشه من منتظرم

چند لحظه ای سکوت کردیم .
-فقط،نازگل یه چیزی.
-چی؟
-تحت هیج شرایطی به ارشام چیزی نگو .
اون اگه بفهمه هرگز اجازه نمیده تو بری و برای هپیشه توی این عمارت موندگارت میکنه و تو باید شاهد عشق بازی ارشام و ماهرخ باشی .
پس بخاطر خودت هم شده چیزی بهش نگو
-باشه.
بریم داخل؟
خیلی وقته بیرونیم .

بدون حرفی از سر جاش بلند شد منم بلند شدم و همراه هم به طرف عمارت رفتیم .

همراه رایان به طرف سالن اصلی رفتیم اولین نفر ماهرخ متدجه ما شد .
– عه اومدین ؟
همین حالا میخواستیم ماه بانو رو بفرستیم دنبالتون .

چشمکی زد .
-گرم تعریف شده بودین و زمان از دستتون در رفت نه؟
خب دهنمون رو شیرین کنیم یا نه؟

گیج نگاهی بهش انداختم .
-متوجه منظورت نمیشم .
-حالا ما شدیم غریبه نازگل خانم؟
-واقعا نمیفهمم چی میگی
میشه واضح تر بگی .
-تو و رای…

قبل از اینکه ماهرخ چیزی بگه ارشام با صدای خشمگینی رو به ماهرخ غرید .
-خفه شو ماهرخ
ماهرخ هم سکوت نکرد و مثل ارشام ادامه داد
-مگه چی گفتم که اینجوری میکنی ارشام؟
تو الان یه بچه داری
تا کی میخوای حواست به نازگل خانم باشه که کسی طرفش نره ?
تا کی قراره زندگی ما بخاطر این دختر پاپتی رو هوا باشه؟
حواست هست از وقتی که ازدواج کردیم یه بار به من توجه نکردی منم زنتم من دارم نطفه تو رو تو شکمم بزرگ میکنم .
بسه لعنتی
دیگه خسته شدم

-بسه .
با صدای فریاد خان سرم رو زیر انداختم و با انگشتم اشکای زیر چشمم رو پاک کردم.

خان به طرف ماهرخ رفت

-دختر تیمسار از کی تا حالا اینقدر جرعت پیدا کرده که توی عمارت من صداش رو بلند کنه و داد و فریاد راه بندازه؟

ماهرخ دیگه اون دل و جرعت چند دقیقه پیش رو نداشت .
سرش رو زیر انداخته بود و با انگشتای دستش بازی،میکرد .
-مگه با تو نیستم؟
هنوز من نمردم که تو داخل عمارت من صدات رد روی پسرم بالا ببری.
-ولی خان..
-بسه
چیزایی رو که باید بشنوم شنیدم .
تمام این مدت سکوت کردم و چیزی بهت نگفتم تا شاید خودت سر عقل بیای و دست از این رفتارای بچگانه ات و حرفای صد مَن یه غازت برداری ولی تو این سکوت منو بنا به احمق بودن من تعبیر کردی .
عروسمی درست .
قرار وارثرو بع دنیا بیاری اینم درست
ولی این حق رو بهت نمیدم که به تمام اعضای این خانواده بی احترامی کنی .
-ولی نازگل عضوی از این خانواده نیست .
-یک روزی بوده .
همه ما در حق نازگل بد کردیم هر کدوم به یه شیوه ای .
ماهرخ قهقه بلندی زد و گفت:
-خان از شما دیگه توقع نداشت که به این سرعت رنگ عوض کنید .
تا دیروز که نازگل یک کلفت بیش نبود الان چی شده که شده دردونتون؟
نکنه چیز خوردتون کرده .
صدای کشیده ای که خان به صورت ماهرخ زد توی سالن عمارت خانی اکو میشد.
ماهرخ دستش رو روی صورتش گذاشت .
– شما حق ندارین روی من دست بلند کنید .
انگار یادتون رفته من کیم ؟
قبل از اینکه عروس شما باشم دختر تیمسارم .

-برام مهم نیست دختر کی هستی تو باید احترام خودت رو نگه داری .
به حظر میاد تیمسار وقت کافی برای تربیت تک دخترش نذاشته ولی خب من خوب میتونم ادبش کنم .

خان کمی به ماهرخ نزدیک شد انگشت اشاره اش رو تهدید وهر به سمتش گرفت .

– کافیه یک بار دیگه توی عمارت من همچین اتفاقی بیفته اون موقع با من طرفی .
ماهرخ در حالی که از خشم میلرزید با صدای بغض داری گفت :
-بد میبینی خان خیلی بد

ماهرخ با خشم به طرف اتاقش رفت .
خان رو کرد به سمت ارشام .
-همراه من بیا.
ارشام هم همراه خان رفت .
و من همچنان مبهوت وسط سالن ایستاده بودم انگار به پاهام وزنه هزار کیلویی وصل کرده بودن .
با دستی که روی شونه ام نشست سرم رو برگردوندم .
‌ -حالت خوبه؟
-همراهت میام رایان
میخوام هر چه سریعتر از این عمارت برم .
برق چشمای رایان از نگاهم دور نموند .
-فردا قراره به مناسبت حاملگی ماهرخ یه مهمونی بزرگ ترتیب بدن به نظرم بهتره موقع است برای رفتن تا فردا همه وسایلات رو جمع کن .
به نظر من فقط وسایل ضروریت رو بردار .
باشه ای زیر لب زمزمه کردم و به سختی به طرف اتاقم رفتم .
دستگیره در رو گرفتم و وارد شدم ـ
پشت در نشستم و دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای هقم هقم بیرون نره .
نمیدونم چقد گذشته بود ولی اونقدر گریه کرده بودن که دیگه چشمه اشکم خشک شده بود.
نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم .
من با این اتاق هم خاطره های خوب و بدی داشتم .
باید همه چیزم رو بزارم و برم .
باید فرار کنم از گذشته ای که بقیه برام درست کردن.
از سر جام بلند شدم و به طرف کمد رفتم ساک کوجیکی رو از داخل کمد بیرون اوردم .
چند دست از لباسایی که میدونستم لازم دارم و شناسنامه و کارت ملیم و مقداری پول که جمع کرده بودم رو داخل ساک گذاشتم .
دلم میخواست یه چیزی از ارشام داشته باشم که بشه همدم تنهاییم .
حداقل با دیدن اون دلتنگیم کم بشه .
از اتاق بیرون رفتم و نگاهی به سالن انداختم کسی نبود .
با قدمای اهسته به طرف اتاق ارشام رفتم دستگیره در رو گرفتم و در رو باز کردم .
وارد اتاق شدن و نفسم رو بیرون فرستادم .
اولین چیزی که نگاهم رو جلب کرد عکس تکی ارشام روی پاتختی بود به طرفش رفتم و عکس رو برداشتم .
لبخند تلخی زدم .
دستم رو روی عکس کشیدم .
منو ببخش .
اگه من مقصر بودم منو ببخش .
باید تنهات بزارم نه بخاطر خودم
فقط بخاطر خودت .
بخاطر خوشبختی خودت .
اشکب که از گوشه چشمم پایین افتاد رو پاک کردم.
به سمت کمدش رفتم و یکی از پیراهناش رو برداشتم و بغل کردم .
و عطرش رو عمیق بود کشیدم

ممکن بود هر لحظه ارشام بیاد .
سریع از اتاق بیرون رفتم و وارد اتاق خوردم شدم .
قاب عکس و پیرهن ارشام رو داخل ساک گذاشت و زیر تخت قایمش کردم .
روی تخت نشستم و دستم رو روی قلبم گذاشتم .
بی قراری نکن .
سرنوشت من همیشه همین بود .
من هیچوقت طعم خوش خوشبختی رو نمیکشم.
گاهی وقتا ادم باید یه حصار بکش دور خودش و غرق بشه تو تنهای های خودش تا شاید روزی از بین این تاریکی یه نور امیدی جرقه بزنه و زیر و رو بکنه قلب نابود شده رو .
عشق همینه .
عاشق سخت سخت…
فراموش کردنش محال…
اونقدر ذهنم درگیر بود که اصلا متوجه گذر زمان نشدم .
ساعتها گذشت تا بلاخره اون روز نحس تموم شد و روزی رسید که قرار بود زندگی من تغیر کنه.
قرار بود من از مردم بڱذرم .
ضعیف بودم اره
ولی من بخاطر خوشبختی خودش میخواستم برم .
میخواستم با زنش و بچه اش خوشبخت شه .
صبح با سر درد شدید ی از خواب بیدار شدم .
بی حوصله اماده شدم و خودم رو سر میز صبحونه رسوندم.
در تمام مدت صبحونه خوردن سرم زیر بود و حواسم پرت مردی که دوتا صندلی اون ور تر از من نشسته بود .
اولین نفر از سر میز بلند شدم و با گفت دیگه میل ندارم سالن رو ترک کردم .
دلمـ میخواست برای اخرین بار همه چیز و ببین و به یاد بسپرم .
وارد حیاط شدم نفس عمیقی کشیدم .
یادم به روزی افتاد که وارد این عمارت شدم .
روزی که تمام این عمارت برای ورود من اماده شده بود.
-به چی فکر میکنی؟
با شنیدن صدای ارشام سرم رو برگردوندم .
-به روزی که وارد این عمارت شدم .
لبخند تلخی زد .
– اون روز هیچوقت فکر نمیکردم قراره همچین اتفاقایی بیفته.
چی فکر میکردم و چی شد.
-هیچوقت اون جوری که ما فکر میکنیم نمیشه .
-اونکه صد البته .
– میدونی امشب جشنه؟
نیشخندی زدم .
-اره
– نازگل این خواست من نبود خواست خان بوده

اهی کشیدم.
-ارشام دلم نمیخواد امروز راجب چیزای ناراحت کننده صحبت کنیم .
-راجب چی صحبت کنیم پس؟
-نمیدونم
-راجب ایندمون؟
جوری که نشونه زیر لب زمزمه کردم.
ما با هم اینده ای نداریم

جوابی بهش ندادم و خیره شدم به درختای روبه روم.
انگار ارشام فهمید نمیخوام راجب این موضوع صحبت کنم که چیزی نگفت .
چند دقیقه ای کنارم موند و بعد رفت .
تا ظهر تو حیاط گشتم و فکر کردم به تصمیمم تا شاید پشیمون شم.
تا شاید از خر شیطون پایین بیاد این دل لامصب .
ولی نه …
حتی لحظه ای به تصمیمی که گرفته بودم شک نکردم بلکه هر لحظه مطمعن تر میشدم .
از تو پنجره نگاهم رو به حیاط دوختم که الان برای وارث اماده شده بود .
با تقه ای که به در خورد چشم از حیاط گرفتم .
-بفرمایید .
در با تیکی باز شد و رایان وارد شد .
-اماده ای؟
سعی کردن بغضی که مهمون گلوم شده بود رو قورت بدم .
-اره اماده ام .
-پس امشب وقتی که عمارت شلوغ شد و ارشام سر گرم شد پشت عمارت داخل ماشین منتظرتم .
فقط سریع بیا که دیر نشه .
حواست باشه کسی نبینمتت .
-باشه
ولی وقتی از اینجا رفتیم میریم کجا؟
-میریم تهران داخل خونه من.
-خونه تو؟
-اره توقع نداری که اون موقع شب ببرمت هتل یا برات خونه بگیرم.
مجبوری چند روزی خونه من بمونی تا بتونم برات یه خونع پیدا کنم
-باشه .
-خب من دیگه میرم تا کسی نیومده حسابی حواست رو جمع کن .
سری به نشونه تایید تکون دادم و رایان از اتاق بیرون رفت

هنوز چند دقیقه از رفتن رایان نگذشته بود که ماه بانو وارد شد .
– کاری داشتی ماه بانو؟
-اره خانم خواستم ببینم واسه امشب لباس مناسبی دارین یا خبر بدم براتون بیاره؟

مگه این مهمونی واسه من بود که خودن رو اماده کنم و لباس مناسب بپوشم .

-اره ماه بانو دارم.
– خب پس به ارایشگر خبر میدم بیاد امادتون کنه
-نیازی نیست خودم حاضر میشم
کمی بهم نزدیک شد دستش رو روی صورتم کشید .
-چیزی شده خانم جان انگار حالتون خوب نیست؟
میخواین براتون دمنوشی چیزی درس کنم؟

لبخندی از مهربونیش زدم .
-من حالم خوبه ماه بانو
نمیخواد نگران باشی .

– باشه دخترم .
اگه کاری داشتی خبرم کن .

-چشم .
بعد از رفتن نازبانو نگاهی به ساعت انداختم .
وقت زیادی نداشتم.

اول باید یه دوش میگرفتم پس به طرف حموم رفتم .
وان رو پر کردم و داخلش دراز کشیدم .

اب بهم حس ارامش عجیبی میداد.

ذهنم رو خالی میکرد از هر چی فکر الکی و مضخرفه .

بیست دقیقه ای توی وان بود با یاد اوری مهمونی سریع بیرون اومدم یه دوش گرفتم حوله تن پوشم رو تنم کردم و از حموم خارج شدم .

از داخل کشو سشوار رو بیرون اوردم موهام رو خشک کردم .
پشت میز ارایش نشستم و تو اینه نگاهی به خودم انداختم .

حتی بدون ارایش هم زیبایی چشمگیری داشتم.
اما این زیبایی هیچوقت به کارم نیومد .

کاش یک درصد از این زیبایی خوشبختی داشتم .
اما حیف….

دلم میخواست برای اخرین بار بهترین باشم .

دلم میخواست در نظر ارشام من زیباترین زن این مجلس باشم .
ارایش خیلی شیکی روی صورتم نشوندم .
موهام رو فر کردم و دورم ریختم .
حالا بخش سخت یعنی انتخاب لباس بود .
به طرف کمد رفتم .
تک تت لباسا رو بیرون اوردم ولی هیچکدوم اونی نبود که من دلم میخواست .
میخواستم در کمد رو ببندم که لباس بنفشی توجه ام رو جلب کرد.
از داخل کمد بیرونش اوردم و نگاهی بهش انداختم .
لبخندی زدم همون چیزی بود که میخواستم .
لباس رو پوشیدم و چرخی دور خودم زدم .
لباس تو تنم به خوبی خودنمایی میکرد.
قسمت بالایی لباس لخت بود و سفیدی بدنم رو نشون میداد موهام رو جوری دورم ریختم که کمتر توی دید باشه .
با صدای ساز و دهلی که از حیاط میومد میشد فهمید که جشن شروع شده .
نفس عمیقی کشیدم و با پوشیدن کفشام از اتاق بیرون رفتم .

از اتاق که بیرون رفتم صداییی که حاکی از خوشحالی بقیه بود عین یه خنجر تو قلبم بود .
چی میشد اگه الان من جای ماهرخ بودم؟
اهی کشیدم و اشکم جمع شده تو چشمام رو پس زدم .
سرم رو زیر انداختم گوشم لباسم رو گرفتم اروم اروم پله ها رو بالا رفتم .
سنگینی نگاهی رو حس میکردم سرم رو بلند کردم که با نگاه ارشام رو به رو شدم .
نیشخندی بهش زدم و نگاهم رو ازش گرفتم .
از،پله ها پایین رفتم و گوشه ترین نقطه سالن جایی که هیچ کس دیدی بهش نداشت ایستادم .
نگاهم رو به مردمی دوختم که در حال خوشحالی برای بچه ای بودن که هنوز معلوم مبود دختره یا پسره .
از مردم رعیت هیج کس تو مهمونی حضور نداشت .
همه از گردن کلفتا و پولدارها بودن .
تمام مدت مهمونی نگاهم رو دستای ارشام بود که دور ماهرخ حلقه شده بود .
عین پروانه دور ماهرخ میگشت و ثانیه ای ازش جدا نمیشد .
من پشیمون نمیشدم از تصمیمم .
من الان یه ادم اضافی بودم بین یه رابطه باید میرفتم باید گم و گور میشدم.
مهمونی که شلوغ شد به طرف اتاقم رفتم سریع موهام رو با کش مو بستم و ارایش روی صورتم رو پاک کردم مانتویی روی لباسم پوشیدم و بعد از برداشتن ساک از اتاق بیرون رفتم .
مهمونی اونقدر شلوغ شده بود که کسی متوجه نبود من نپیشد .
با هر سختی بود خودم رو به باغ رسوندم .
قسمت سختش عبور از بین نگهبانای جلوی در بود.
جلوی در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم ازشانس خوبم فقط یه نگهبان جلو در بود .
سنگی از روی زمین برداشتم و پرت کردم گوشه ای از حیاط .
نگهبان با شنیدن صدای سنگ به اون سمت رفت .

سریع از موقعیت استفاده کردم وواز در حیاط بیرون اومدم .
رایان گفته بود قسمت پشتی باغه .
نگاهی به اطراف انداختم تاریکی مطلق بود .
دویدن با اون کفشای پاشنه بلند برام سخت بود .
کفش ها رو از پام در اوردم و به طرف قسمت پشتی باغ دویدم .
کمی که جلو رفتم نور چراغ ماشینی خورد تو صورتم .
با دستم جلو چشمام رو گرفتم که ماشین بهم نزدیک تر شد .
-سوار شو نازگل .
-رایان تویی؟
-اره سوار شو الان میفهمن نیستی.
بدون حرف سوار شدم و رایان راه مقصدی نامعلوم رو در پیش گرفت
-نازگل حالت خوبه؟
-نگاهی بهش انداختم و با صدای که نمابانگر بغضم بود گفتم .
-درونم یخ زد ولی حس میکنم دارم میسوزم.
یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنم .
رایان نفسم رو از دست دادم .
روحمو از دست دادم
سهم من از ارشام فقط شده حسرت .
حسرت بودنش…
به جایی رسیدم که با هیچ کس حرفی ندارم ?
مگه یه ادم چقد طاقت غصه داره؟
هر روز بیشتر از قبل میفهمم من نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم مگر اینکه دیوونگی چاشنیش باشه .
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای هقهقم از این بلندتر نشه

رایان ماشین رو گوشه جاده نگه داشت .
– زمان همه چی رو درست میکنه .
نیشخندی زدم .
– چه دروغ بزرگیه که زمان رو همه چی رو درست میکنه.
زمان فقط موهامون رو سفید میکنه …
زخم ها رو کهنه تر…دردامون رو بزرگتر…
دلتنگی هامون رو بیشتر …
روزگارمون رو سیاهتر..
حالم به هم می خوره از هر دردی که درمونش زمانه .
زمانی که دق میده تا بگذره .
زمانی که هر دقیقه اش اندازه سالها میگذره .
زمانی که ادم رو پیر میکنه تا بگذره .
میدونی؟
لذت عاشقی رو فقط هوا و ادم بردن .
نه رقیبی بود نه گذشته ای نه حسودی نه بدخواهی .
فقط دوتا عاشق بودن و یه جهان و یه عالمه حال خوب .

– فکر نکنی اهل مضخرف هاتم هاا
ولی مادر بزرگم همیشه میگفت خدا بخت وواقبال هر کسی رو یه جور میبافه .

-بخت و اقبال منو دوتا جمله بافت .
در و همسایه چی میگن …
مردم چی میگن …
یه روزی میگفتن به به چه برو و بیایی داره شده عروس خان الان میگن اه اه چه ابروریزی شده دختره فرار کردن .
کجان اون مردم که بدبختی و تنهایی منو ببینن .
کجان که امید منو برگردونن
میدونم ادم نباید خسته بشه .
نباید بِبُره
میدونم زندگی ادامه داره
فقط دلم میخواد یه جاهایی یه گوشه ای وایسم و بگم خسته ام و یکی بفهمه.
نه اینکه فقط بشنوه هاا بفهمه .
خسته ام رایان خیلی خسته ام .
نمیدونم به چه امیدی باهات اومدم .
همه امید من تو اون عمارت مونده.
همه ارزوهام تو اون عمارت سوخت و خاکستر شد .
چتد دقیقه ای همینجور گذشت و برای رایان خرف زدم انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود .
– بهتره حرکت کنیم .
– باشه فقط دیگه گریه نکن.
لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم رایان ماشیت و روشن کرد و به طرف شهر روند

#آرشام

دست ماهرخ رو از دور بازوم باز کردم و اروم زیر گوشش پچ زدم .
-اینقد به من نچسپ حوصله این عشوه خرکیات رو هم ندارم .

انگار داشتم یاسین تووش خر میخوندم .
دوباره دستش رو دور بازوم حلقه کرد و لبخند دندون نمایی زدم .
نگاهی به سالن انداختم خبری از نازگل نبود رایان هم مبود .
با فکر به اینکه ممکنه رایان و نازگل پیش هم باشن رعشه ای به تنم افتاد .

دست ماهرخ رو از خودم جدا کردم و نقطه نقطه سالن رو گشتم ولی نبود .
اخرین جایی که میتونست باشه اتاقش بود .
سریع خودم رو به اتاق رسوندم .
ولی نبود .
روی میز ارایشش یه برگه بود .
به طرفش رفتم و برگه رو باز کردم .
” دنبالم نگرد دیگه پیدام نمیکنی خدافظ”
رفته؟
نازگل رفته .
اون منو تنها گذاشته
این امکان نداره .
چجور تونست همچین کاری بکنه ؟
کاغذ رو داخل دستم مچاله کردم .
با پام محکم به صندلی ضربه زدم که با صدای بدی روی زمین افتاد .
– نمیزارم از دستم قصر در بری .
باید تاوان سختی واسه این کارت بدی .
نابودت میکنم همونجوری که نابودم کردی .
از اتاق بیرون اومدم .
و به طرف باغ رفتم نگهبان که در حال چرت زدن بود با صدای پام سرش رو بلند کرد و به طرف اومد .
-اتفاقی افتاده اقا؟
– کسی از عمارت خارج شد ؟
– نه هیچ کس
-مطمعنی؟
-بله اقا من تمام این مدت حواسم بود ولی کسی خارج نشد .
دوربینای مدار بسته رو برام بیار .
– ولی دوربینا که خرابه
با شنیدن حرفش از کوره در رفتم به طرفش رفتم و یقه اش رو توی دستم گرفتم .
– چطور همچین چیزی ممکنه؟
پس شما اینجا چه غلطی میکنید؟

– من به خان خبر داده بودم که دوربین ها خرابه و قرار بود از شرکت بیان درستش کنن ولی انگار فراموش کردم .

یقه اش رو ول کردم .
کوتاهی از خان بوده و این نگهبان هیج تقصیری نداشت.
خبری از رایان نبود ؟
هیچ جا نبود انگار اب شده بود .
یک نفر میتونست از رایان خبر داشته باشه و اون ماهرخ بود .
وارد سالن شدم .ماهرخ در حال صحبت کردن بل دوستاش بود .
به طرفش رفتم .
-ببخشید ماهرخ جان پیشه چند لحظه همراه من بیای ؟
– اره عزیزم .
دستش رو گرفتم و به گوشه ترین قسمت سالن بردم .
– چیکارم داری عزیزم؟
-یه سوال میپرسم راستش رو میگی وای به حالت بفهمم دروغ گفتی ماهرخ .
-باشه بپرس.
-رایان کجاست؟
رنگ نگاهش عوض شد ترس تو چشماش دو دو میزد .
– من از رایان خبر ندارم

– وای بحالت اگه بفهمم دروغ گفتی ماهرخ .
ازش فاصله گرفتم و روی صندلی که گوشه ترین قسمت سالن بود نشستم .
اصلا نفهمیدم مهمونس چجور تموم شد .
تمام ذهنم درگیر نازگل و رایان بود .

#نازگل

یک هفته از فرارم از عمارت میگذشت تو این مدت داخل خونه رایان بودم .
بهش گفته بودم برای یه خونه کوچیک و یه کار پیدا کنه ولی هر بار دلیل و بهونه های الکی میاورد .
زیر غذا رو کم کردم و از اشپزخونه بیرون اومدم .
به طرف اتاق رفتم تاپم رو با یه پیراهن بلند عوض کردم و شالم رو ازاد روی سرم انداختم .
نگاهی به عکس ارشام که روی میز ارایش بود کردم وولبخند تلخی زدم .
خیلی دلم میخواد بدونم الان تو چه حالی هستی
خوشحالی از رفتنم؟
با ناراحت؟
دنبالم میگردی یا اینکه بی خیالی؟
عکسش رو از روی میز برداشتم دستی بهش کشیدم و بوسه ای روی عکس زدم .
تنها چیزی که ازت برام مونده همین عکس و یه پیراهنه که شده همدم روزای تنهاییم.
با صدای در عکس رو روی میز گذاشتم و سریع از اتاق بیرون رفتم .
– نازگل نازگل خانم .
– سلام
– سلام به روی ماهت .
– خسته نباشی .
کیفش رو از دستش گرفتم و گذاشتم روی مبل .
– یه بوهای خوشمزه ای میاد .
غذا چی داریم؟
– قورمه سبزی .
– به به
تا من ابی به دست و صورتم بزنم تو هم میز رو بچین .
زیر لب باشه ای گفتم.
میز رو چیدم صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم .
ده دقیقه بعد رایان هم اومد .

برای خودش غذا کشید و مشغول خوردن شد .
مثل تمام این یک هفته بدون حرفی غذامون رو خوردیم .
رایان تشکر کرد و به طرف سالن رفت .
– نازگل
– بله
– دوتا قهوه درست کن بیار باید با هم حرف بزنیم .
– چشم .
سریع میز رو جمع کردم ظرفه رو داخل ظرفشویی گذاشتم و بعد از درست کردن دوتا قهوه به طرف سالن رفتم .
قهوه رو روی میز گذاشتم
– بشین میخوام با هم حرف بزنیم .
– میشنوم .
– چیزایی که میخوام بهت بگم شاید باب میلت نباشه
ولی به نظرم لازمه
حداقل برای راحتی خودمون

– تو این مدت هر اتفاقی که افتاده هر حرفی که شنیدم باب میل من نبوده این حرف تو هم روش .

– به نظرم بهتره یه صیغه بینمون خونده بشه .
بخاطر خودت میگم وگرنه برای من فرقی نداره .

– من از این خونه میرم پس دلیلی نداره صیغه ای خونده بشه .

– نکنه هنوز منتظر ارشامی ?
منتظری برگرده؟
بیا فراموشش کن بزار یه زندگی جدید بسازیم فقط من و تو نه ارشامی باشه نه ماهرخی.

– تا حالا عاشق نشدی که حال منو درک کنی .
من ارشام رو بخشیدم نه بخاطر خودش فقط بخاطر خودم .
چون لایق ارامشم .
دوباره حالم خوب میشه .
فراموش میکنم.
منتظر میمونم منتظر کسی که لایق عشقم باشه
– من میتونم اون عشق رو بهت بدم .
– اون شخص هیچوقت نمیتونه تو باشی.

– نازگل خیلی مونده بفهمی زندگی بی رحم تر از اونه که هر چی میخوای جلوت بزاره
اگه یه وقت اینو بفهمی!
همه کدورتا از بین میرن
تو زندگی یه رازهایی هستن که به زبون نمیان
رازهای مگو میمونن..
اینم بدون تو دنیا تو تنها کشی نیستی که دلت شکسته و به اونچه که میخواستی نرسیدی.
اصل تو دنیا نرسیدنه ..
اگه برسی عجیبه..!!
میفهمی چی میگم؟؟

– ارشام تنها مردیه که تو قلب من میمونه .
بخشیدمش ولی هرگز فراموشش نمیکنم .

– نازگل تو یه روزی قرار بود زن من بشی تا پای سفره عقد با من اومدی دوباره بیا .

– اون موقع با الان فرق داشت اون موقع من هیچی یادم نمیومد ولی الان همه چی هر روز عین یه فیلم از جلو چشمام رد میشه .

– چرا سعی نمیکنی یه زندگی جدید بسازی بدون وجود ارشام؟

– چون زندگی بدون ارشام زندگی نیست جهنمه .
من با ارشام خو گرفتم .

نمیتونم بزارم مردی دیگه ای بجز اون لمسم کنه .
کس دیگه ای جز اون رو دوست داشتم باشم .
دست خودم نیست .

حتی فکر کردن بهش هم آزارم میده .
نمیخوام و نمیتونم جز ارشام مرد دیگه ای رو وارد زندگیم کنم

#ارشام

اخرین پیک رو سر کشیدم.
از سر جام بلند شدم و تلو تلو خوران وارد اتاق مشترکم با ماهرخ شدم .
خودم رو پرت کردم روی تخت.
ماهرخ عصبی به سمتم اومد .
-چه مرگته آرشام؟
این رفتارا چیه؟
الان یک ماهه هر روز و هر شب مستی.
اون دختر نخواستت .
اون دختره هرزه با رایان فرار کرد با رایان ازدواج کرده .
اینا رو بفهم .
کور بودی عکساشون رو ندیدی .
ندیدی عشقت دست تو دست یکی دیگه بود .
اون الان زن یکی دیگه است هنوز هم میخوایش؟

ارشام من زن توام محض رضای خدا اینو تو گوش فرو کن .
نمیتونم اینجوری ..
نمیتونم ببینم شوهرم هر شب به عشق یکی دیگه مسته .
میفهمی منو؟
درک میکنی منو؟

بدون اینکه چیزی،از حرفاش بفهمم رو به ماهرخ با صدای ضعیفی گفتم:
– به نظرت اونم به من فکر میکنه ؟
اونم مثل من اینقد بی تابه ؟
اونم مث…

هنوز حرفم رو به زبون نیاورده بودم که ماهرخ عصبی به طرف میز رفت و با دستش هر چیزی که روی میز بود رو روی زمین ریخت که باعث شد صدای بدی توی اتاق بپیچه .
– بسه بسه بسه
دیگه نمیخوام اسمی از اون عوضی تو زندگیم باشه .
دیگه بُریدم .
کم اوردم .
ارشام تو اصلا منو میبینی من دوست دارم .
من عاشقتم .
بخاطر تو هر کاری کردم تا فقط یه نیم نگاهی بهم بندازی .

روی تخت کنارن نشست سرش رو بین دستاش گرفت و با گریه گفت:
– اخه من چیم از نازگل کمتره؟
خوشکل نیستم که هستم .
خانواده ندارم که دارم .
پول ندارم که دارم .
دوست ندارم که دارم .
دیگه چی میخوای لعنتی؟

– تو منو دوست داری من که دوست ندارم .
یه دختر دین و ایمون رو ازم گرفته.
دنیای من خلاصه میشه تو چشماش.
جون میدم واسه دیدن یه بار خندیدنش ـ
یه بار دیدن صورتش .
تو چی؟
تو اینا رو میفهمی؟
حال من بی نوا رو میفهمی؟
نازگل زن رایانه ولی برای من مهم نیست .
اون باید مال من باشه .
اون حق منه و من به کسی نمیدمش
پیداش میکنم حتی اگه اب شده باشه

ماهرخ نگاه چر از نفرتی بهم انداخت .
– هرگز نمیزارم دستت به اون دختر برسه حتی نمیزارم چشمت به جنازه اش بیفته .

به سمتش حمله ور شدم و کشیده محکمی به صورتش زدم .
موهاش رو دور دستم پیچیدم و محکم کشیدم .

مستی از سرم پریده بود .
– کافیه بفهمم غلطی کردی زنده زنده چالت میکنم .
فک نکن بخاطر بچه تو شکمت ازت میگذرم .
نه خانم .
نه تو نه اون بچه ای که تو شکمته اندازه سر سوزنی واسه من ارزش ندارین .
موهاش رو ول کرد و به عقب پرتش کردم .
صدای گریه اش روی مخم بود .
– خفه شو ماهرخ
خفه شو لعنتی
خفهههه
من حوصله خودمم ندارم
حوصله زندگیم رو ندارم تو هم عین کنه چسپیدی به من و زندگیم .

– تا اخر عمر قراره زندگیمون اینجوری باشه؟
همیشه تو داخل فکر نازگل باشی؟
پس من و این بچه چی؟

حسرت یه زندگی رو با خودمون به گور ببریم .
قهقه بلندی زدم .

– اخر عمر؟
زیاد از حد خوش خیالی دختر خان
وقتی اون بچه به دنیا اومد طلاقت میدم .
ناباور بهم نگاه کرد

– تو هیج وقت این کار رو نمیکنی ـ
تو نمیتونی منو طلاق بدی

– کی این حق رو از من میگیره؟

– اون چیز،مشترکی که بین ماست
بچمون .

– من بچه ای که مادرش تو باشی رو نمیخوام

 

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان دوست داشتنی ترین اجبار
  • ژانر: عاشقانه ارباب رعیتی
  • نویسنده: نجلا باصری
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
  • 137 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 2,042 بازدید
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=10679
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • فاطمه پاپی : خوشحالم که دوست داشتین ❤❤...
  • Ati : عالیه 😍😍😍❤❤...
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز ببخشید مشگلاتی برای ادامه ی رمان وجود داره به زودی قرار میدیم کامل این...
  • Ayda : چرا پارت جدید رمان اتهام واهی رو نمیزارین؟؟؟ لطفا پیگیری کنین ممنون...
  • عباس علی میرزائی : به زودی امتحاناشون تموم بشه نوینسنده حتما این کارو میکنم ببخشید اذیت شدید...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید رمان دوست داشتنی ترین اجبار کی پارتگذاریش هفتگی میشه اینقد طولش...
  • عباس علی میرزائی : تست...
  • سارا هاشمی : ✅سیاه چاله به ناحیه‌ای از فضا گفته می‌شود که در آن جرم بسیار زیادی در ناحیه‌ای ب...
  • zahra esmaili : سلام چرا بعد از شصت و شش روز هنوز پارت جدیدی نیومده پس...
  • Mahbobeh : 👍👍👍👍 سیاه چاله ها چی هستن؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.