| Thursday 1 October 2020 | 17:09
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 4

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 4

برای دانلود نسخه ی کامل دوست داشتنی ترین اجبار رمان کیلیک کنید

پوفی کشیدم و پشت سرش رفتم
مغازه ها رو یکی یکی میگشت ولی چیزی انتخاب نمیکرد
دیگه داشت عصبیم میکرد
خودم رو بهش رسوندم دستش رو از پشت کشیدم
و با لحنی که به راحتی میشر عصبانیم رو فهمید گفتم

– من معطل تو نیستما
سریع لباست رو انتخاب کن میخوام به کارام برسم

اصلا به حرفای من توجه نمیکرد
نگاهش میخ مغازه ای بود
رد نگاهش رو گرفتم که به یه لباس شب مشکی دکلته ای رسیدم
لباس زیبایی بود
یاد شبی افتادم که با تازگل رفته بودیم مهمونی
مطمعنا این لباس توی تن نازگل معرکه میشد
چی میشد اگه الان به جای ماهرخ نازگل کنارم بود ؟
با نازگل میومدم خرید
مطمعنن اون موقع من خوشبخت ترین مرد دنیا بودم
از فکر که بیرون اومدم
خبری از ماهرخ نبود
نگاهی به مغازه انداختم که دیدم داره با فروشنده صحبت میکنه
به طرف مغازه رفتم
ماهرخ لباس رو از فروشنده گرفت و به طرف اتاق پرو رفت
ده دیقه ای منتظر بودم که صداش بلند شد
به طرف اتاق پرو رفتم که دیدم سرش رو از اتاقک بیرون اورد
– میشه بیای نظر بدی؟
– من ؟
– اوهوم لطفا

در اتاق پرو رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم
چرخی زد و با لحن اغواگرانه ای گفت:
– بهم میاد ؟
به گفتن “آره ای” اکتفا کردم و ازش دور شدم

حالم خراب بود
عجیب الان نازگل رو میخواستم
دلم میخواست کنارم باشه
دلم عطر تنش رو میخواست
به طرف فروشنده رفتم پول لباس رو حساب کردم و از مغازه بیرون اومدم

احساس خفگی میکردم
تند تند و پشت سر هم نفس میکشیدم
چند دقیقه ای به همین منوال گذشت تا ماهرخ از مغازه بیرون اومد
کمی حالم بهتر شده بود
ماهرخ بهم نزدیک شد
– آرشام حالت خوبه ؟
– اره خوبم بریم؟
– اره اره بریم
رنگ به رو نداری انگار حالت خوب نیست
چیزی نگفتم و از پاساژ بیرون اومدیم

به طرف ماشین رفتیم
سوار ماشین شدم
ماهرخ هم خرید ها رو صندلی عقب گذاشت و سوار شد .
به طرف عمارت روندم.
به عمارت که رسیدیم د رو با ریموت باز کردم ماشین رو داخل پارکینگ بردم و سریع از ماشین پیاده شدم.
نمیدونم چرا نفس حتی نفس کشیدن کنار ماهرخ برام سخت بود.
زن من روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکنه اونوقت خان از من توقع داره با ماهرخ ازدواج کنم .
اخه چجور از من همچین چیزی میخوان؟
مگه نازگل عروسشون نیست؟
مگه قرار نبود نازگل وارث رو به دنیا بیاره؟
اخ نازگل با نبودت همه ی زندگیم رو بهم ریختی
با حالی خراب به طرب عمارت رفتم
چشم چرخوندن تا خانم بزرگ رو پیدا کنم که کنار یکی از خدمه ها دیدمش
با دو قدم خودم رو بهش رسوندم
– خانم بزرگ
با شنیدن صدام به طرفم برگشت
– جانم پسرم
– ماهرخ رو اوردم
من باید به دیدن نازگل برم

صدای ساییدن دندون های خانم بزرگ رو شنیدم
سرش رو بهم نزدیک کرد و با لحن عصبی غرید:
– اون دختر مرده
وقتت رو براش هدر نده
تو باید وقتت رو برای زنده ها بزاری

با تعجب بهش نگاه کردم .
مگه خانم بزرگ همون کسی نبود که منو مجبور به این ازدواج کرد
حالا چی شده؟
– مگه نازگل عروس شما نیست؟
– نازگل عروس من بود
ولی اون دیگه زنده نیست
و تو باید با ماهرخ ازدواج کنی
خان و خان بهادر تا جند روز دیگه مراسم ازدواج رو برگزار میکنن.
تو باید از خدات باشه که با دختر خان بهادر ازدواج میکنی .

به گفتن”من زن دارم”اکتفا کردم و ازش دور شدم.
دلم نمیخواست با این اعصاب خراب و حال داغون به ملاقات نازگل برم برای همین به طرف اتاقم رفتم .
لباسم رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم .
عکس نازگل رو از روی پاتختی برداشتم و بهش خیره شدم.
نازگل نبودت داره داغونم میکنه
دیگه دارم کم میارم.
باید باور کنم که دیگه قرار نیست برگردی ؟
دیگه نباید منتظر معجزه باشم؟
دستی روی عکس کشیدم
دلم برات تنگ شده
خیلی زیاد
عکس رو روی سینه ام گذاشتم و به خودم فشارش داد و به خواب عمیقی فرو رفتم .
با صدای آلارام گوشیم از خواب بیدار شدم .
نگاهی به ساعت انداختم ساعت منج عصر بود .
زبادی خوابیدم حتی برای ناهار هم بیدار نشدم .
باید برای مهمونی آماده میشدم
از روی تخت بلند شدم و به طرف حمام رفتم .
یه دوش نیم ساعته گرفتم و از حموم بیرون اومدم

موهام رو با سشوار خشک کردم.
نگاهی به رگال لباسی انداختم.
کت و شلوار نوک مدادی و ساعت نقره ای انتخاب کردم.
در عرض یک ساعت آماده شدم و از اتاق بیرون اومدم .
از بالای پله ها نگاهی به سالن انداختم.
تقریبا همه اومده بودن.
از پله ها پایین رفتن با تک تکشون دست دادم و احوالپرسی سرسری کردم.
از مهمون ها دور شدم ووبه طرف قسمتی که مشروب سرو میشد رفتم.
پیک اول رو ریختم کمی ازش رو خوردم و به کسایی که در حال رقصیدن بودن چشم دوختم .
با همهمه ای که توی سالن شد نگاهم رو چرخوندم که نگاهم روی ماهرخی که با ناز و کرشمه از پله ها پایین میومد ثابت موند.
باید برای اولین بار توی زیبایی این دختر اعتراف میکردم این دختر زیاد از حد زیبا و شیک پوش بود.
حالا مرکز توجه تمام مهمونای امشب فقط ماهرخ بود.
نگاهم رو ازش گرفتم و به پیک مشروب توی دستم نگاهی کردن .
مشروب رو یک سره بالا کشیدم
برای فراز از نبود نازگل
برای اینکه بتونم یه شب بدون فکر نازگل باشم به مشروب پناه آوردم .
پیک دوم …
پیک سوم…
و پیک هایی که پشت سر هم سر میکشیدم.
نمیدونم پیک چندم بود ولی دیگه مست بودم و حالت طبیعی خودم رو از دست داده بودم.
با دستی که روی شونه ام نشست سرم رو برگردوندم که با نازگل چشم تو چشم شدم .
لبخندی از ته دل زدم و دستم رو نوازش وارد روی گونه اش کشیدم .
– بالاخره اومدی
میدونستم …میدونستم منو تنها نمیذاری
دستش رو محکم گرفتم و ادامه دادم
– این بار نمیزارم بری
نمیزارم حتی یه قدم ازم دور بشی .

چیزی نمیگفت و فقط نگاهم میکرد.

دلم میخواست امشب خوش باشیم.

دست نازگل رو کشیدم و بردم بین کسایی که در حال رقصیدن بودن .

دستم رو دورش حلقه کردم الان دیگه توی بغلم بود.
دستاش رو بالا اورد و دور گردنم حلقه کرد.

با هم تکون میخوردیم .
برای یه لحظه هم نگاه ازش نمیگرفتم .
تاری چشمام باعث میشد درست نتونم صورتش رو ببینم.
چند باری چشمام رو باز و بسته ولی دیدم بهتر نشد .
سرم رو توی گودی گردنش فرو بردم و عمیق بو کشیدم .
سرم رو بلند کردم که نگاهم تو نگاه مظطرب نازگل گره خورد.

این اظطرابش رو اصلا درک نمیکردم.
ولی مستی اجازه فکر کردن زیادی رو بهم نمیدادن .
تو این لحظه عطش داشتم
عطش بوسیدن نازگلم
عطش عطر تنش.
عطش حس کردنش
با بودنش کنارم تمام غریزه های مردونه ام بیدار شده بود
نگاهم روی صورتش لغزید و در اخر روی لبهاش ثابت موند.
برای مهم نبود الان کجاییم
مهم نبود بین این همه جمعیتیم
من الان فقط دلم میخواست طعم اون لبا رو بچشم
سرم رو بهش نزدیک کردم و توی یه حرکت لبهامون رو قفل هم کردم.

با خشونت میبوسیدمش
نازگل انگار توی شک بود که باهام همراهی نمیکرد.

با گازی که از لبش گرفتم به خودش اومد و همراهیم کرد.

احساس میکردم با این بوسیدم عطشم کمتر میشه.
ولی اشتباه میکردم.
الان بیشتر از هر موقع ای دلم یکی شدن با نازگل رو میخواست .
ازش جدا شدم.
دستش رو گرفتم و دنبال خودم به طبقه بالا بردمش.
در اناق رو باز کردم

به اتاق که رسیدیم با پام در رو باز کردم

نازگل رو کشیدم داخل اتاق
به طرف تخت بردمش و پرتش کردم روی تخت .
هینی از کار یهوییم کشید.
به طرفش رفتم و روش خیمه زدم
لباش رو میبوسیدم
خشن میبوسیدم
با عطش میبوسیدم
میخواستم دلتنگی این مدت رو برطرف کنم .
با هر بوسه ای که به لبش میزدم عطشم بیشتر میشد.
ازش جدا شدم
سرم رو بلند کردم و به چشمای پر از نیازش چشم دوختم
– دلم برات تنگ شده بود

با شنیدن حرفم لبخندی زد
روی جز جز صورتش بوسه میزدم
لبش،چشمش،پیشونیش،گونش
دستم رو روی مم*منوعه هاش میکشیدم
پایین تنه ام رو بهش میم*الیدم
با فشاری که به قفیه سینه ام آورد ازش فاصله گرفت
نگاه منتظرم رو بهش دوختم
بلند شد
دستش به طرف لباسش رفت
با ناز و عشوه خاصی لباسش رو از تنش بیرون آورد.
با دیدن بدن بلوریش مردون*گیم تکونی خورد.
تحمل کردن خودم بعد از ماه ها رابطه نداشتن سخت بود.
با عشوه به طرف اومدم دستش رو از روی شلوار به مردون*گیم رسوند
حتی از روی شلوار هم میتونستم به راحتی داغی دستاش رو حس کنم
از حس دستاش اه عمیقی کشیدم
کم کم دستش رو بالا اورد و کمربندم رو باز کرد .
تحمل حرکت های آرومش رو نداشتم توی یه حرکت پرتش کردم روی تخت و سریع لباسام رو کندم
دستم رو روی به*شتش گذاشتم
با انگشتم روی بهشتش کشیدم
خی*س شده بود
مردون*گیم رو روی بهش*تش گذاشتم
نگاه منتظرش رو بهم دوخت
ولی من میخواستم بهم التماس بکنه
میخواستم تشنه رابطه بشه
به کارم ادامه دادم مردونگ*یم رو روی بهشت*ش میکشیدم
بعد از چند لحظه صداش که از شهوت دو رگه شده بود بلند شد
– اههه آرشام میخوامت
– ای جووونم ..چی میخوای؟
دستش دو به مردون*گیم رسوند و فشاری بهش داد
– اینو میخوام
چشم بلندی گفتم
بدون ذره ای ملایمت خودم رو واردش کردم که جیغ بلندی کشید.
چند لحظه ای صبر کردم تا دردش تموم بشه
دوباره شروع کردم به تلمبه زدن
صدای به هم خوردن بدن هامون حس خوبی بهم میداد .
اتاق پر بود از صدای اه و ناله ما دو نفر.
ده دقیقه ای تلمبه زدم تا بالاخره هر دو تامون با هم به اوج رسیدیم خودم رو روی شکمش خالی کردم .
دستمالی برداشتم و شکمش رو پاک کردم.
بوسه ای روی لبهاش زدم
کشیدمش توی بغلم و خودم رو به دست خواب سپردم بی خبر از اتفاقهای آینده.
صبح با سر درد عجیبی از خواب بیدار شدم .
به محض چشم باز کردنم نگاهم به ماهرخی افتاد که لخت روی تخت من بود.
با خشم از روی تخت بلند شدم ولی با دیدن خون روی تخت رنگ از صورتم پرید.

من چه غلطی کردم؟
من …من به نازگل خیانت کردم؟
من با ماهرخ خوابیدم
بکارتش رو گرفتم
دوباره تسلیم هوسم شد؟
لعنتی من که اینقدر سست عنصر نبودم
ولی چرا چیزی یادم نمیاد؟
کمی به مغزم فشار آوردم ولی هیچی یادم نمیومد
نگاهی به ماهرخ کردم چقد راحت خوابیده
– بلند شو ببینم تو اینجا چه غلطی میکنی؟
با صدای دادم سیخ روی تخت نشست و متعجب بهم نگاهی کرد
– میگم اینجا چیکار میکنی؟
-خب…خب تو دیشب با من هم بستر شدی و بکارتم رو گرفتی
– امکان نداره همچین چیزی
من هیچی یادم نمیاد
من به نازگل خیانت نکردم
من نمیتونم اینقد پست باشم که با هر کسی هم خواب بشم
از روی تخت بلند شدم
به طرف میز رفتم هر چی روی میز بود رو زمین ریختم
با مشت توی آینه زدم که خورد و خاکشیر شد
دستم پر شده بود از خورده شیشه
میسوخت…سوزشش زیاد بود
ولی بیشتر از سوزش قلبم نبود
قلبم داشت تیکه تیکه میشد
ماهرخ خودش رو بهم رسوند
دستم رو گرفت و نگاهی بهش انداخت
– این چه کاریه میکنی؟
ببین دستت رو چیکار کردی

دستم رو کشیدم و با خشم توی صورتش غریدم
– اگه توی عوضی نیومده بودی اینجا این اتفاق نمیفتاد
الان حال و روز من این نبود

پوزخندی زد و زل زد به چشمام
-تو دیشب خودت خواستی شب رو با من بگذرونی .
تو من رو با نازگل اشتباه گرفتی و بکارت من رو ازم گرفتی ولی اینکارت باعث شد من به هدفم برسم

با بهت بهش نگاه میکردم
ماهرخ چطور تونست از مستی من به نفع خودش استفاده کنه ؟
بدون توجه به حالم به طرف تخت رفت
ملحفه رو از روی تخت برداشت دور خودش پیچوند و از اتاق بیرون رفت

من موندم و زندگی نابود شدم
خدا ازت نگذره سارا که باعث و بانی تمام این اتفاقاات تویی

خورده شیشه ها رو از دستم بیرون اوردم هنوز ازش خون میومد فک کنم نیاز به بخیه داشت
لباسهام رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم که متوجه خانم بزرگ شدم که داره به سمتم میاد.
با دیدنم لبخندی زد و خودش رو بهم رسوند
– آرشام جان پسرم میخواستم باهات صحبت کنم
– میشنوم
– تصمیم راجب ازدواج تو و ماهرخ گرفته شد و قراره فردا مراسم عقد برگزار بشه .
بهتر برای روابط دو روستا هم که شده روی حرف بزرگترا حرفی نزنی
– ولی…
– ولی و اما و اگر نداریم تصمیم ها گرفته شد

و بدون اینکه اجازه بده من حرفی بزنم از پله ها پایین رفت

الان مجبور بودم به ازدواج با ماهرخ.
نبودم؟
من بکارت اون دختر رو گرفتم و هر دادگاهی منو مجبور به ازدواج.
خواستم به دیدن نازگل برم که با به یاد اوردن کاری که کردم پشیمون شدم
حتی با اینکه بی هوش بود من از دیدنش خجالت میکشیدم
با سوزش دستم نگاهی بهش انداختم که متوجه شدم خونریزی شدید داره
خودم رو به اشپزخونه رسوندم و از ماه بانو خواستم دستم رو پانسمان کنه .
ماه بانو نگاهی به دستم انداخت و با نگرانی گفت:
– اقا دستتون چی شده؟
– چیز مهمی نیست
– ولی این باید بخیه بشه
– نیازی نیست فقط پانسمانش کن
– چشم
جعبه کمک های اولیه رو اورد و دستم رو پانسمان کرد
توی تمام مدت به آینده نامعلومم و گذشته ای که خودم خرابش کردم فکر کردم
بعد از پانسمان دستم به طرف اتاق رفتم
امروز حوصله هیچ کاری رو نداشتم و دلم نمیخواست کسی رو ببینم
روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بدون فکر به اتفاقات اخیر بخوابم ..
ساعتها گذاشتم تا بالاخره زمان ازدواج من و ماهرخ فرارسید
لحظه ای به خودم اومدم که سر سفره عقد نشستم و منتظرم عاقد خطبه رو بخونه

نگاهی به ماهرخ انداختم
از خوشحالی سر از پا نمیشناخت
هر کلمه ای که از دهن عاقد بیرون میومد عین خنجری بود که تو قلبم فرو میکردن.
با جاری شدن خطبه عقد قطره اشک سمجی از گوشه چشمم پایین ریخت
دیگه تموم شد.

#دانای_کل

آرشام سر سفره عقد نشسته بود و از شدت استرس عرقی روی پیشونیش نشسته بود رو با دستمال خشک می کرد.
ماهرخ دست روی پای آرشام گذاشت تا شوهرش رو آروم کنه.
عاقد شروع کرد به خوندن آیه های قرآن و لبخند ماهرخ هر لحظه پر رنگ تر می شد
لحظات شیرینی که دیشب با آرشام تجربه کرده بود رو به یاد اورد
اون بوسه های شهوت ناک و نوازش های مردونه، اما به خوبی می دونست که همه اون کلمات و رفتار ها به لطف زیاده رویه آرشام توی خوردن مشروب ادا می شد و مدام اسم نازگل رو زیر لب می گفت.

با فکر کردن به نازگل عصبی شد و دستش رو مشت کرد
تو دلش لعنت به عاقد فرستاد که آیه های قرآن رو تو ذهنش اکو می کرد
فقد چند دقیقه مونده بود تا شرعا بشه همسر قانونی آرشام…
عاقد دفترش رو باز کرد

صدای بوق ممتد دستگاه هایی که به نازگل وصل شده بود توی اتاق بیمارستان پیچید و پرستاری که از کنار اتاقش رد می شد بلافاصله دکتر رو خبر کرد
تیم پزشکی توی اتاق مدام به قفسه سینه نازگل شک الکتریکی وارد می کردن
انگار قلب نازگل باخبر شده بود که آرشام رو دارن ازش می دزدن

با بالا پایین شدن خطوط ضربان دکتر نفس راحتی کشید و از اتاق بیرون رفت
پرستار ها یکی یکی از دور نازگل رو خلوت کردن که نازگل انگشتش رو تکون داد
– آقای دکتررر تکون خورد!

#نازگل

با تیری که قلبم کشید چشمام رو باز کردم .
دیدم تار بود.
صداهای اطرافم رو گنگ میشنیدم
– دکتر تکون خورد
چندبار پلک زدم تا راحت تر بتونم ببینم
نگاهی به خانمی که بالای سرم بود انداختم
لبخند مهربونی زد
– بالاخره به هوش اومدی؟
– من کیم؟
چه اتفاقی برام افتاده؟
چرا اینجام؟

– چیزی به یاد نداری؟
کمی به مغزم فشار اوردم ولی چیزی،یادم نیومد
-چیزی یادم نمیاد
– باشه عزیزم من بهت میگم
شما بیشتر از شش ماهه که داخل کما هستین
تمام پزشکا قطع امید کرده بودن ولی بالاخره به هوش اومدی
لب باز کردم و سوالی که ذهنم رو درگیر کرده بود رو پرسیدم
– من همراهی نداشتم؟
-بله شو….
با وارد شدن دکتر به اتاق حرفش نصفه موند
دکتد با لحن بسیار خوشحالی رو بهم گفت:
-حال بیمار ما چطوره؟
خدا رو شکر به هوش اومدی
– ممنونم
کمی با دکتر صحبت کردم و بعد از اتاق بیرون رفت
تنها چیزی که تونستم بفهمم اینه که اسمم نازگله
دیگه چیزی یادم نمیاد
ناخوداگاه دستم رو روی شکمم گذاشتم
حس میکنم چیزی از وجودم کم شده
یه چیز مهمی
یه چیزی که از من بود
از جون و خون من بوده
چرا وقتی به هوش اومدم کسی پیشم نبود؟
چرا الان که ساعتها از به هوش اومدنم میگذره کسی به دیدنم نیومده ?
یعنی بی کس و کارم؟
تمام ذهنم پر شده بود از سوال های بی جواب
بخاطر داروهای آرامبخشی که بهم تزریق کرده بودن به خواب رفتم

بعد از خوندن خطبه بدون توجه به بقیه از سالن بیرون رفتم .
هوای داخل سالن برام خفقان آور بود
روی صندلی داخل حیاط نشستم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم .
کاش الان بجای ماهرخ ،نازگلم اینجا بود
نازگل من روی تخت بیمارستانه ومن اینجا مراسم ازدواجمه
چجوری تونستم همچین کاری کنم؟
مگه از من پست تر هم وجود داره؟
با صدای زنگ تلفنم از فکر بیرون اومدم
نگاهی به شماره انداختم
ناشتاس بود
تماس رو وصل کردم
– الو
– الو
اقای تهرانی؟
– بله خودن هستم
– من از بیمارستان باهاتون تماس میگیرم
با شنیدن اسم بیمارستان تپش قلب گرفتم
نکنه بلایی سر نازگل اومده
دیگه طاقت اینو ندارم
– الو اقای تهرانی
هستین؟
– بله بله
بفرمایید
-خبر خوشی براتون دارم
همسرتون به هوش اومد

نازگل به هوش اومده؟
شب ازدواج من؟
چرا الان؟؟
خدایا داری تقاص چی رو ازم میگیری؟
تقاص کدوم گناه نکرده است
– کی..کی به هوش اومده؟
– نیم ساعتی میشه
دقیقا وقتی که من سر سفره عقد بودم
لعنت به این شانس
– ممنون که خبر دادین من سریع خودم رو میرسونم خدانگهدار
بدون اینکه منتظر بشم چیزی بگه تلفن رو قطع کردم و به طرف ماشین رفتم
و با سرعت سرم سام اوری به طرف بیمارستان روندم

با رسیدنم به بیمارستات به طرف پذیرش رفتم
پرستار با دیدنم لبخند گنده ای زد و گفت:
– خدا رو شکر همسرتون به هوش اومد
-ممنونم
الان میتونم ببینمش
-بله ولی خوابه
– داخل کدوم اتاقه؟
– اتاق 243
تشکری کردم و به طرف اتاقی که گفته بود رفتم
در رو باز کردم
با دیدن نازگلی که به آرومی خوابیده بود انگار به یک باره تمام دلتنگی هام فروکش شد
به طرفش رفتم دستی روی گونش زدم
روی صندلی کنار تختش نشستم و دستاش رو توی دستن گرفتم .
بوسه ای روی دستاش زدم
کاش زودتر به هوش میومدی
الان چجوری بهت بگم که ازدواج کردم؟
چجوری بگم من با کس دیگه ای هم خواب شدم و بکارتش رو گرفته ام؟
یک ساعتی کنارش نشستم و فقط نگاهش میکردم
وقتی دیدم قصد نداره بهوش بیاد تصمیم گرفتم برم با دکترش صحبت کنم و بدونم حالش چطوره
از اتتق بیرون رفتم و راه اتاق دکتر رو در پیش گرفتم
تقه ای به در زدم و وارد شد
دکتر با دیدنم چشماش برقی زد
– بالاخره معجزه ای که منتظرش بودی اتفاق افتاد
– بله ولی خیلی دیر
– چرا دیر؟
– چیز،مهمی نیست
میشه راجب وضعیت نازگل بهم بگین
حالش خوبه ؟
با شنیدن حرفم تو چشاش غم بزرگی نشست
– آرشام جان نمیدونم چجوری بگم
نازگل حافظه اش رو از دست داده

باید خوشحال باشم؟
خوشحال باشم که منو یادش نمیاد
یادش نمیاد من شوهرش بودم
دیگه نیازی نیست بهش بگم من بهش خیانت کردم و مجبور شدم باهاش ازدواج کنم

– اتفاق دیگه ای هم افتاده که گفتنش برای من اسون نیس نازگل….

– اتفاق دیگه ای افتاده که گفتنش برای من هم آسون نیست متاسفانه همسر شما دیگه قادر به بارداری نیست
ضربه شدیدی به رحم ایشون وارد شد

با شنیدن حرف دکتر سرم گیج رفت
تو مرز افتادن بودن که دستم رو به دیوار گرفتم.
دکتر سریع خودش رو بهم رسوند
کمکم کرد روی صندلی بشینم لیوان ابی بهم داد.
لیوان رو ازش گرفتم و یه سره سر کشیدم.
نازگل دیگه مادر نمیشه؟
خدایا چرا صدام رو نمیشنوی؟
حالا با چه رویی توی صورتش نگاه کنم؟
چجور بگم باعث و بانی تمام این کارا منم ؟
منی که حتی نتونستم شهوت خودم رو کنترل کنم
نه یه بار ،نه دو بار،بلکه بارها شهوتم باعث شد زندگیمون به فنا بره.
– کی مرخص میشه؟
– خب نازگل بیشتر از شیش ماه بیهوش و بدون تحرک بوده مطمعنا الان نمیتونم به راحتی قدن برداره و راه رفتن به شدت براش سخته
باید چند روزی تحت مراقبت باشه و جلسه های فزیوتراپیش رو به طور کامل انجام بشه
تشکری از دکتر کردم و از اتاق بیرون رفتم
دلمـ میخواست نازگل رو ببینم پس راه اتاقش رو در پیش گرفتم
به اتاق که رسیدم دستگیره در رو گرفتم اما با شنیدن صدای نازگل دستم روی دستگیره در خشک شد.
– خانم پرستار من چه اتفاقی برام افتاده بود که این همه مدت کما بودم؟
– داخل مهمونی از پله ها افتادی زمین و بخاطر ضربه ای که به سرت خورد این مدت بیهوش بودی

دستم رو از روی دستگیره برداشتم
من چجوری باید با نازگل رو به رو بشم ؟
من طاقت ندارم که با چشمای معصومش بهم زل بزنه و من بگم بحاطر حماقت من از پله ها افتادی و بچمون رو از دست دادیم
یعنی حافظش برمیگرده؟
اگه حافظه اش برگرده و منو نبخشه چی؟
اگه تنهام بزاره من چیکار کنم؟
الان نمیتونم باهاش روبه رو بشم
الان وقتش نیست
به سرعت از بیمارستان بیرون رفتم
سوار ماشین شدم و به طرف عمارت روندم .

با رسیدنم به عمارت بدون توجه به کسایی که داخل حیاط و سالن بودن به طرف اتاقم رفتم .
الان حوصله هیچ کس رو نداشتم
دلمـ میخواست تنها باشم
من عوضی باعث شدم نازگلم دیگه نتونه حس مادر بودن رو بچشه
من باعث شدم بچه ام رو از دست بدم
وارث رو باید کی به دنیا بیاره؟
ماهرخ؟
ماهرخی که از مستی من به نفع خوش استفاده کرد .
اونقدر توی فکر بودم که متوجه گذر زمان نشدم
با تقه ای که به در خورد از فکر بیرون اومدم
چیزی نگفتم که در باز شد
سرم رو بلند کردم که نگاهم به ماهرخ خورد
با لبخند مضحکی که روی لبش بود به سمتم اومد
روی تخت کنارن نشست
– کجا بودی؟
چیزی نگفتم که دوباره سوالش رو پرسید
-رفته بودم کمی هوا بخورم
– خب جرا نگفتی با هم بریم
دقیفا بعد از خوندن خطبه غیب شدی نگرانت شدم
– نیازی به نگرانی نبود
با نشستن دستش روی مردون*گیم نگاه متعجبم رو بهش دوختم
– الان دیگه ما زن و شوهر هستیم پس اینکه بخواهم با هم رابطه داشته باشیم چیز خلاف شرعی نیست
این دختر تا چه حد میتونست وقیح و گستاخ باشه
با خشم دستش رو پس زدم و از روی تخت بلند شدم
– ماهرخ ازم فاصله بگیر
به من نزدیک نشو
اگه یک بار باهات رابطه داشتم فقط بخاطر مستی بوده و الان دارم ناوانش رو میدم
دیگه خیچوقت این اتفاق نمیوفته

– ولی من میتونم نیازات رو برطرف کنم من الان همسر توام
– من به تو نیازی ندارم
همسر من به هوش اومده و این یعنی تو مهمون یکی دو روزه من هستی خودت رو برای طلاق اماده کن

از اتاق اومدم بیرون و ماهرخ رو داخل بهت گذاشتم مطمعنا توقع نداشتم روز،ازدواج بهش بگم که قصد طلاق دادنش رو دارم

#نازگل
بعد از رفتن پرستار نگاهم رو به پنجره کنار تخت دوختم .
اینجا حس غریبی میکردم.
صدای مردی توی سرم اکو میشد ولی هیچ اسم و تصویری ازش یادم نمیاد.
فقط یه جمله کوتاه یادم میاد
“این ازدواج صوریه و به زودی از هم جدا میشیم”
یعنی من ازدواج کردم؟
پس شوهرم کجاست؟
چرا الان که بهش نیاز دارم کنارم نیست؟
ذهنم پر بود از سوالای بی جواب که براشون دنبال جواب میگشتم
ولی حتی اسم خودمم به یاد نداشتم.
اه دردناکی کشیدم.
به خاطر داروهایی که بهم تزریق میکردن کلا روز رو یا خواب بود یا کسل
سرم رو روی بالشت گذاشتم و با فکر به گذشته ی نامعلومم خوابم برد.
با حس گرمی دستام چشمام رو باز کردم
سرم رو چرخوندم و با یه مرد چم تو چشم شدم
این مرد کی بود؟
چرا به دیدنم اومده؟
تازه به یاد اوردم که دستم رو گرفته
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و متعجب بهش نگاه کردم .
– نازگل
با شنیدن اسمم از زبونش نور امیدی تو دلم روشن شد اون حتما منو میشناسه اون مطمعنا میدونه من کیم ؟
میتونم جواب سوالاتم رو ازش بگیرم

– شم…ا..شما منو میشناسید؟

رنگ نگاهش برام اشنا بود
انگار این تیله های مشکی رو قبلا جایی دیدم.
– اره میشناسمت
– من کیم؟
بعد از کمی درنگ به حرف اومد
– تو دختر کدخدای روستا هستی و من خان زاده اون روستا هستم
تو و خانوادت برای ما کار میکنین
داخل یک مهمونی از پله ها افتادی زمین و بر اثر ضربه به کما رفتی
این بود تمام چیزهایی که باید میدونستی

یعنی من خدمتکارم؟
خانواده ام کجان؟
چرا نیومدن دیدنم؟
مگه من دخترشون نبودم؟
اون مرد کیه که صداش هر لحظه تو ذهنم اکو میشه

– من همسر داشتم؟
یا فرزندی داشتم؟
با شنیدن حرفم دست و پاهاش رو گم کرد و با تته پپه گفت:
– اوممم…خب چیزه..نه تو نه همسری داشتی نه فرزندی

نفس اسوده ای کشیده
– کی مرخص میشم؟
– چند روزی بالای تحت نظر باشی
– ممنون
دیگه حرفی نزدیم
ولی هنوز ذهنم درگیر اون صدا بود
حتی این مردی که الان کنارم نشسته هم برای عجیب و مرموزه .
میدونم این مرد همه جیز رو راجب زندگیم میدونه و نمیخواد بگه .
همه چیز عجیبه
چرا به جای خانواده ام این مرد اومده به دیدنم ؟
یعنی تا این حد برای خانواده ام بی ارزش بوده؟
اصلا دلیل افتادنم از پله ها چی بوده؟
لعنتی این همه سوال بی،جواب رو باید از کی بپرسم
با صدای در از فکر بیرون اومدم .
اون مرد از اتاق بیرون رفت .
حتما اون هم فهمیده من زیادی تو فکرم و ذهنم درگیره.

#آرشام
از اتاق نازگل اومدم بیرون و روی اولین صندلی نشستم .
خدا میدونه گفتن اون دروغا تا چه حد برام سخت بود ولی مجبور بودم
مجبور بودم به نازگلم دروغ بگم .
ما دو نفر دیگه نمیتونیم با هم باشیم .
باید یه راهی پیدا کنم
باید نظر خان رو برگردونم.
من بدون نازگل نمیتونم .

#دو_هفته_بعد

دو هفته است که از بیمارستان مرخص شدم .
تو این چند شب مرتب کابوس میبینم .
کابوس یه مرد
مردی که نه تصویری ازش میبینم نه اسمی ازش میدونم .
فقط هر بار صدام میزنه .
حس غریبی دارم .
حس میکنم تیکه ای از وجودم رو نیست
رفتار همه باهام عجیبه
با اینکه خان زاده گفته بود پدر و مادرم خدمتکارن ولی تو این دو هفته یک بار هم ندیدمشون .
هر بار هم سوال میپرسم جواب سر بالا بهم میدن .
ماهرخ همسر خان هر بار که منو میبینه نیش و کنایه میزنه .
نمیدونم از قبل چه دشمنی با من داره که الان داره تلافی میکنه.
دستی به لباس خدمتکاریم کشیدم و اه عمیقی کشیدم .
یعنی من از اول عمرم خدمتکار بودم؟
پس چرا چیزی یادم نمیاد؟
چیزی،که بیشتر از،همه عجیبه نگاه های گاه و بی گاه خان زاده است .
نگاهش با نگاه تمام مردای این عمارت فرق داره .
نگاهی با حسرت
نگاهی که میشه پشیمونی رو ازش خوند
ولی اصلا درک نمیکنم .
از فکر بیرون اومدم
داخل اینه نگاهی به خودم انداختم .
وقتی از خوب بودن ظاهرم مطمعن شدم از اتاق بیرون رفتم.
راه آشپزخونه رو در پیش گرفتم.
وارد آشپزخونه که شدم ماه بانو لبخندی زد
– ماه بانو جان کاری هست من انجام بدم؟
– اره عزیزم
اگه زحمتت نیست دوتا فنجون قهوه درست کن واسه خانم و خانم بزرگ ببر
– چشم

دو تا فنجون قهوه درست کردم .
داخل سینی گذاشتم و به طرف سالن رفتم .

ماهرخ با دیدنم نگاهی به سرتا پام انداخت و پوزخندی زد.
به این زن حس بدی داشتم ..
بدون توجه بهش به سمت گل میز رفتم
خم شدم تا سینی رو روی گل میز بزارم که نفهمیدم چی شد که تعادلم رو از دست دادم و سینی ازدستم افتاد و خودمم پخش زمین شدم.
دستم به شدت درد گرفته بود
با فریاد ماهرخ سرم رو بلند کردم
– دختره دست و پاچلفتی حواست کجاستت ببین چه بلایی سر کفشم اوردی
سریع دستمال بیار کفشم رو پاک کن

با تعجب بهش نگاه کردم م.
بخاطر یه قهوه اینجوری داد و هوار میکرد.
– هووی با توام زود باش
به سختی از روی زمین بلند شدم و به طرف اشپزخونه رفتم
ماه بانو با دیدنم خودش رو بهم رسوند و نگاه غمگینی بهم انداخت
– ناراحت نباش مادر
خانم اخلاقش همینجوره
و چیزی زیر لب زمزمه کرد که متوجه نشدم

از داخل سبد دستمالی برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم.
خودم رو به ماهرخ رسوندم و جلوش زانو زدم.
دستمال رو روی کفشش گذاشتم و مشغول پاک کردنش شدم
– دختره بی عرضه فقط به درد کلفتی میخوری
با شنیدن حرفش بغض به گلوم چنگ انداخت
چشمام پر از اشک شد
سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به ماهرخی دوختم که با لبخندی که روی لبش بود بهم نگاه میکرد

من چه بدی به این زن کردم که اینجوری ازم کینه به دل گرفته؟؟
عجیب بود که حتی خانم بزرگ هم کوچکترین حرفی نمیزد و فقط نظاره گر کارای عروسش بود .
با صدای فریاد خان زاده از،سر جام بلند شد و نگاه ترسیده ام رو بهش دوختم

– تو داری چه غلطی میکنی؟

– تو داری چه غلطی میکنی؟

از صدای دادش ترسیده بودم و زبونم بند اومده بود.

ماهرخ زورتر به خودش اومد و با عشو گفت:

– عزیزم این دختره کلفت قهوه رو ریخت روی کفشم داشت پاکش میکرد.

– تو غلط کردی
مکه نگفتم نازگل حق خدمتکاری نداره؟

با شنیدن حرفای خان زاده نگاه متعحبم رو بهش دوختم
چرا حق خدمتکاری ندارم؟
مگه خدمتکار نیستم؟

صورت خان زاده از خشم قرمز شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود

دلیل اینکارا چیه؟
چرا درک نمیکنم ؟
رفتارای ادمای این عمارت زیادی عحیبه …
ماهرخ سکوت کرده بود
انگاراونم ترسیده بود

خانزاده به طرف خانم بزرگ رفت و با صدای بلندی گفت:
– مگه من به شما نگفتم ؟
مگه با شما قول و قرار نذاشتم؟
چرا سکوت کردین؟

– همراه من بیا
– کجا بیام خانم بزرگ؟ همه چیز باید همینجا و همین الان مشخص بشه

خانم بزرگ بدون توجه به آرشام به طرف اتاق کارش رفت .
خانزاده زیر “لعنتی”زمزمه کرد و همراه خانم بزرگ رفت .

وسط سالن هاج و واج ایستاده بودم
باید از یکی بپرسم
باید از گذشته ام سر در بیارم
اینجوری فقط خودم عذاب میکشم.
تنها کسی که الان به ذهنم میرسه
فقط “ماه بانۅ”
قبلا بهم گفته بود از بچگی داخل این عمارت کار میکنه پس همه چی ،و راجب من و گذشته ام میدونه .

بدون توجه به ماهرخی که کنارم بود به طرف اشپزخونه رفتم
نگاهم رو چرخوندم تا ماه بانو رو پیدا کردم که مشغول ظرف شستن بود
با دو قدم خودم رو بهش رسوندم
دستم رو روی شونه اش گذاشتم .

با حس دستم به سمتم برگشت و نگاه مهربونش رو حواله ام کرد .
– جونم دخترم…
– میشه یه لحظه بشینی میخوام باهات حرف بزنم؟
– باشه
پشت صندلی نشستم و نگاهم رو به ماه بانو دوختم

– یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟
– تا چی باشه
– ماه بانو گیجم
درک نمیکنم رفتار افراد این عمارت رو .
کینه ای که ماهرخ داره چیه؟
دلیل رفتارا و حرفای خان زاده چیه؟
قول و قراری که میگه چیه؟
تو تنها کسی هستی که میتونی راجب گذشتم کمکم کنی
دستش رو بین دستام گرفتم و فشاری بهش دادم
دلم به حال خودم میسوخت که بین این بلاتکلیفی گیر کردم .
حاله ی اشک پشت چشمم اجازه نمیداد که به درستی ماه بانو رو ببینم

– دختر جان ازم نخواه که چیزی بهت بگم که به صلاح هیج کس نیست
صلاح در این بوده که تو حافظه ات رو از دست بدی.
مطمعن باش به وقتش خودت همه چیز رو میفهمی.

نگاه غمگینم رو بهش دوختم
نوری امیدی که داخل دلم روشن شده بود رو به نا امیدی رفت .

– از کی بپرسم؟
کی وقتش میرسه؟
دارم داخل این عمارت دیوونه میشم؟

ماه بانو چند لحظه ای سکوت کرد
انگار بین زدو و نزدن حرفی تردید داشت.
فشاری به دستش اورد که به خودش اومد
– نمیخوای جوابم رو بدی؟
– من نمیتونم چیزی،بهت بگم تنها کسی که میتونه جواب سوالهای داخل ذهنت رو بده تنها و تنها خان زاده است.

– پدر و مادرم کجان ؟
مکه نگفتین اینجا خدمتکارن؟
پس چرا توی این مدت خبری ازشون نشده؟

– وقتی که تو داخل کما بودی حال مادر زیاد خوب نبود و مدرت مجبور شد به یکی دیگه از عمارتهای خان بره و اونجا خدمتکار عمه خانم بشه.

– من همیشه اینجا خدمتکار بودم؟
درس چی؟درس نخوندم؟
– نه تو داخل خونه مجردی خانزاده داخل شهر بودی ولی بنا به دلایلی تا مدتی اینجا هستین و بالاخره به شهر برمیگردین.

یه چیزی لنگ میزنه
کاسه ای زیر نیم کاسه است
چجور پدر من اجازه داده من با یک پسره مجرد داخل یه خونه باشم؟
اصلا ماهرخ کجا بوده؟
مگه مغز من چقد گنجایش داره که باید این همه سوالم بی جواب بمونه

– نازگل حالت خوبه؟
با صدا ماه بانو از فکر بیرون اومدم
باید راجب کابوسام ازش بپرسم
– من قبلا نامزدی داشتم؟
یا نمیدونم عاشق کسی بودم؟
– نه تو هرگز عاشق کسی نبودی
با شنیدن صدای عصبی و خشن خان زاده هراسون سرم رو برگردونم و
نگاهم رو به تیله های مشکی مقابلم دوختم .
لعنتی…
این نگاه زیادی برای من اشناست.
نگاه های این مرد عجیبه …
عجیب تر از هر سوالی که تو ذهنمه…
چند لحظه ای مسخ نگاهش بودم که به خودم اومدم و سرم رو زیر انداختم .
– بله متوجه شدم …
– از این به بعد نبینم از کسی داخل این عمارت راجب گذشته ات چیزی،بپرسی
به وقتش خودت همه چیز رو میفهمی

– وقتش کیه؟
– هر وقت حافظه ات برگرده
– شاید هیجوقت حافظه ام برنگرده اونوقت چی؟

– پس حتما قسمت نبوده چیزی رو بفهمی

دهنم از این همه پرویی باز مونده بود .
هر بار دهنم رو عین ماهی باز میکردم ولی نمیتونستم حرفی بزنم .
یعنی چی حقم نبوده که بدونم؟
چرا ادمای این عمارت اینقد عجیبن؟

با نشستن دستی روی شونه ام از،فکر بیرون اومدم.
– جانم
– مادر کجایی ؟
یه ساعته دارم صدات میزنم
– همین جام
نگاهم رو چرخوندم ولی خبری از خان زاده نبود.
اونقدر تو فکر بودم که متوجه رفتنش نشدم
– نازگل مادر قراره خان و پسرش امشب از آلمان برگردن.
باید تا شب همه چیز رو اماده کنیم.

– چشم
الان باید چیکار کنم؟
– فعلا عمارت رو گردگیری کن
قراره چندتا خدمتکار دیگه هم بیان.
– باشه
یه سطل اب و پارچه تنضیف رو برداشتم و از اشپزخونه بیرون رفتم
بعد از دو ساعت دستمال کشیدن بالاخره تموم شد .
نگاهی به شاهکارم انداختم .
همه جا از تمیزی،برق میزد.
سطل رو برداشتم و به طرف آشپرخونه رفتم .
– ماه بانو دستمال کشیدن تموم شد
کار دیگه ای هست انجام بدم
– فعلا نه
برو کمی استراحت کن
– چشم

به طرف اتاقم رفتم.
با صدای فریادهای خان زاده که از داخل اتاقش میومد ناخوداگاه با طرف اتاقش کشیده شدم.
انگار داشت با ماهرخ دعوا میکرد.
گوشم رو تیز کردم تا بتونم راحت صداشون رو بشنوم .
– تو غلط کردی همچین کاری انجام دادی
مگه من با تو اتمام حجت نکردم .
مگه نگفتم همه چی بین ما تموم میشه
چرا خفه خون گرفتی؟
اگر یک بار دیگه فقط یک بار دیگه همچین رفتاری ازت ببینم برت میگردونم به همون خراب شده ای که ازش اومدی.
فهمیدی؟
با شنیدن صدای پایی سریع به طرف اتاقم رفتم
روی تخت نشستم و به فکر فرو رفتم .
ماهرخ چیکار کرده ؟
یعنی میخواد طلاقش بده؟
نکنه دعواشون بخاطر من بوده؟
وااای خدا اینا دیگه کین؟
اونقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد

#آرشام

با دیدن نازگل توی اون وضع خونم به جوش اومده بود
چجور به خودشون اجازه دادن که زن من ،عشق من خدمتکار بشه ؟
حیف که دستم بسته است
حیف نمیتونم چیزی بگم
لعنت به خان
خانی که گند زد به همه چی
اگر بخاطر قول و قرارم با خان نبود تا حالا همه چی رو به نازگل گفته بودم و ماهرخ رو طلاق داده بودم
ولی حیف….
روز منم میرسه
روزی که تلافی تمام این در میارم
اون روز روز منه..
وقتی جای زخمام خوب بشه خیلیا رو زخمی میکنم…

ذهنم پر کشید به چند هفته پیش وقتی به خان گفتم نازگل به هوش اومده وقتی که با حرفاش زندگیم رو نابود کرد

#فلش بک
روبه روی خان نشستم
– زن من به هوش اومده ولی حافظه اش رو از دست داده باید قبل از برگشتن حافظه اش ماهرخ رو طلاق بدم

خان نگاه خشمگینش رو بهم دوخت
– ماهرخ رو طلاق بدی؟
مگه الکیه ؟
دیشب ازدواج کردی حالا میخوای طلاقش بدی؟
اونم بخاطر یه دختر رعیت

– ولی اون دختر رعیت همسر منه
و الان به هوش اومده
ازدواج من با ماهرخ اجبار بود و الان میخوام طلاقش بدم.

چند لحظه ای سکوت بود.
خان از روی صندلیش بلند شد عصاش رو زمین زد و با صدای پر صلابت همیشگیش گفت:

– تو حق طلاق دادن ماهرخ رو نداری
ولی یک راه داری

– چه راهی؟
– نازگل رو طلاق بده

با شنیدن حرف خان چشمام گرد شد
– نازگل رو طلاق بدم؟
مگه شما من رو محبور به ازدواج با نازگل نکردین حالا چی عوض شده که باید طلاقش بدم؟
– میتونی طلاقش ندی ولی حق نداری چیزی از گذشته اش بهش بگی
اون دختر به عنوان خدمتکار وارد این عمارت میشه
اگر بفهمم چیزی از گذشته اش چیزی بهش گفتی سر به نیست میکنم و برای همیشه داغش رو به دلت میزارم

سرم رو تکون دادم تا فکرای چرت رو از سرم بیرون کنم .
فعلا مشکل اصلی عمه خانم و اون پسر عوضیشه .
نمیدونم چرا بعد از این همه سال قصد برگشتن کردن ؟
چجور باید تحملشون کنم؟
مطمعنا با وجود رایان اتفاق های جدید داخل این عمارت میفته خدا به خیر کنه .
باید تمام تلاشم روبکنم تا نازگل رو از چشمای هیز رایان دور نگه دارم .

از روی تخت بلند شدم و به طرف آینه قدی که داخل اتاق بود رفتم .
نگاهی به خودم انداختم
دستی به موهای سفید کنار شقیقه ام کشیدم .
توی این چند ماه به اندازه ده سال شکسته و پیر شدم .
غم نبود نازگل داغونم کرد .
حالا هم که به هوش اومده حق نزدیک شدن بهش رو ندارم.
حالا بیشتر از،هر زمانی به نازگل نیاز دارم.
به خودش …
به بودنش کنارم….
به عطر تنش…
هر بار که میبینمش جیگرم آتیش میگیره .
نزدیکمه ولی فرسخ ها باهام فاصله داره
جیگرم میسوزه وقتی میبینم بهم نزدیکه ولی نمیتونم بغلش کنم .
نمیتونم نوازشش کنم .
نمیتونم بهش بگم چقد دوسش دارم.
وقتی بهم نگاه میکنه ولی چیزی از گذشته یادش نمیاد دلم میخواد زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
از جلو آینه کنار رفتم.
نگاهی به لباسام کردم مناسب به نظر میرسید و از اتاق بیرون رفتم .
از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم با دیدن نازگل داخل اون لباس خدمتکاری دستام رو مشت کردم.
همه این تحقیرا رو جبران میکنم .
روز من دیر نیست .
به زودی نوبت منم میرسه .
به حلقه شدن دستی دور بازوم به خودن اومدم .
با دیدن ماهرخ چشمام از خشم و نفرت برق زد.
منفور ترین شخص زندگی من فقط و فقط ماهرخه .
سرم رو نزدیک بردم و جوری که بقیه نفهمن زیر گوشش
– عین کنه بهم نچسپ
وقتی بهم نزدیک میشی حالم بد میشه
هورمونام بهم میریزه
– ولی من زنتم!
نیشخندی زدم
– تو فقط اسمت داخل شناسنامه منه
وگرنه هیچ صنمی با من نداری

و بدون منتظر موندن برای حرفی از جانبش از پله ها پایین اومدم.

خان روی صندلی همیشگیش نشسته بود و مشغول خوردن قهوه اش بود.

به طرف مبل کنار خان رفتن و روش نشستم.

چند لحظه ای بینمون سکوت بود تا بالاخره خان سکوت رو شکست
– امشب عمت و رایان بر میگردن .
نمیخوام هیچ بحثی بین تو و رایان پیش بیاد.
به احتمال زیاد چندماهی و شاید برای همیشه اینجا بمونن پس خودت رو کنترل کن.

– من بی،دلیل با کسی بحث و دعوا نمیکنم.

– امیدوارم

چشم چرخوندم داخل سالن تا نازگل رو ببینم ولی خبری ازش نبود.
.از روی صندلی بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم که متوجه نازگل شدم که داشت میوه میشت.
با دیدنش چشمام ستاره بارون شد.
سعی کردم خود دار باشم.
هنوز وقتش نشده که چیزی راجب گذشته بهش بگم.
وارد آشپزخونه شدم و پشت صندلی نشستم.
با شنیدن صدای صندلی سرش رو بلتد کرد و نیم نگاهی بهم انداخت.

– کاری داشتین؟
-نه
“آهانی”زیر لب گفت و سرش رو زید انداخت.
تو یه تصمیم یهویی گفتم:
-از این به بعد تو خدمتکار شخصی من میشی

بعد از تموم شدت حرفم نگاهی بهش انداختم.
از حرف یهویم تعجب کرده بود این رو میشد از صورتش به راحتی فهمید.

لبای خشک شده اش رو با زبون خیس کردو با صدای ضعیفی گفت:
– یعنی چی؟
– یعنی دیگه نیازی نیست کارای عمارت رو انجام بدی از این به بعد فقط کارای شخصی من رو انجام میدی.
– ولی من نمیتونم
– چرا اونوقت ؟
– چون ماه بانو تنهاست
– خدمتکار جدید میاریم
و این رو یادت نره که من خانزاده این عمارتم و هر چی میگم باید بدون چون و چرا قبول کنی

بحثمون با ورود ماهرخ نصفه موند.

خودش رو بهم رسوند بوسه ای روی گونه ام زد و با عشوه گفت:
– عزیزم اینحا بودی همه جا رو دنبالت گشتم

چیزی نگفتم.
میدونستم تمام این کارا رو به خاطر وجود نازگل انجام میده .
– هی دختره دوتا قهوه برای من و عشقم آماده کن.
دندونام رو روی هم ساییدم
چحوری جرعت میکرد با نازگل اینجوزی رفتار کنه انگار یادش رفته اون زنه من و بانوی این عمارته.

نازگل نگاهش رو به ماهرخ دوخت و با گفتن “چشمی”خواست از سر جاش بلند بشه که با شنیدن صدام متوقف شد .

-نازگل دیگه خدمتکار این عمارت نیست.
ماهرخ ابرویی بالا انداخت.
-یعنی چی؟
– یعنی همینکه گفتم اون دیگه خدمتکار این عمارت نیست و فقط کارای شخصی منو انجام میده
-ولی این ممکن نیست
-اونش رو من تعیین میکنم
سعی کن تو کاری که بهت مربوط نیس دخالت نکنی.
حقش بود .
باید حدش رو بدون.
اون باعث شد من از نازگل جدا بشم.
ولی وضع همینجور باقی نمیمونه.

توجهی به قیافه بهت زده ماهرخ نکردم .
قطعا توقع نداشت جلو نازگل اینجوری باهاش حرف بزنم .

از سر جام بلند شدم و از آشپزخونه بیرون رفتم .
وقتشه کمی به زندگیم سر و سامون بدم.
من کسی نیستم که به این راحتیا پا پس بکشم .
من به چیزی که میخوام میرسم .
من دوباره به نازگل میرسم .
فورا نه ولی حتما بهش میرسم…

******

همه کنار درب ورودی منتظر عمه و رایان بودیم.
تمام مدت محو نازگل بودم.
نازگلی که با اون جثه ریزه اش داخل لباس محلی گل گلیش زیاد از حد خواستنی شده بود.
کاش الان میتونستم بغلش کنم.
ولی حیف….
حیف الان اسم کسی دیگه ای به عنوان همسر داخل شناسنامه ام بود.
مجبور بودم عاشقانه هام رو خرج کسی کنم که هیچ علاقه ای بهش ندارم .
آه عمیقی کشیدم و با صدای عمه از فکر بیرون اومدم

-آرشام پسرم
نگاهم رو چرخوندم که با عمه چشم تو چشم شدم .
چقد تغیر کرده بود.
اگه جایی بغیر از اینجا میدیدمش قطعا نمیشناختمش.
آغوشش رو باز کرد و به گرمی به آغوشم کشید.
از بغلش بیرون اومدم.
لبخندی روی لبهام نشوندم و با محبت گفتم.
– خوش اومدین عمه جان.
– ممنون پسرم.
چقدر تغیر کردی.
اخرین باری که دیدمت یه پسر جوان و جاهل بودی ولی الان مردی شدی واسه خودت
– شما هم تغیر کردین.
عمه چیزی نگفت.
– سلام
عمه با شنیدن صدای ماهرخ نگاه متعجبی بهش انداخت .
-تو همسر آرشامی ؟
ماهرخ لبخند دندون نمایی زد
– بله
-اوه برادرم راجب ازدواجتون باهام صحبت کرده بود.
رفتار عمه با ماهرخ زیاد از حد سرد بود.
مطمعنا همه چیز رو راجب اتفاقات این چند ماه میدونه.
خانم بزرگ و خان هم با عمه احوالپرسی گرمی کردن.
حواسم پرت عمه بود که با شنیدن صدای شخصی از،پشت سرم به عقب برگشتم.
– سلام پسر دایی .
سرم رو بلند کردم.
نگاهم رو به رایانی دوختم که مثل همیشه شیک پوش و خوشتیپ روبه رو ایستاده بود.
دستم رو دراز کردم و به سردی باهاش دست دادم .
– سلام پسر عمه
خوش اومدی .
– هنوز مثلا قبلا سرد و مغروری .
پوزخندی زدم.
من بهتر از هر کسی رایان رو میشناختم.
از همون بچگی با هم رابطه خوبی نداشتیم.
همه از رابطه بد بین من و رایان خبر داشتن.
نفس عمیقی کشیدم و از فکر به گذشته بیرون اومدم .
عمه همچنان مشغول صحبت با خان وخانم بزرگ بود.
نگاهی به وسایل عمه که کنار درب بود کردم.

– ماه بانو لطفا وسایلای عمه رو ببریت داخل اتاقی که براشون آماده کردین .
– چشم آقا
همگی به طرف سالن رفتیم .
عمه و خان مشغول صحبت بودن

#نازگل

بعد از اینکه همه به طرف سالن رفتن همراه ماه بانو وارد اۺپزخونه شدم.
-ماه بانو الان من چیکار کنم؟
– چندتا چایی بریز،براشون ببر.
-باشه
سریع چندتا چایی ریختم داخل فنجون
روسری گل گلیم رو روی سرم مرتب کردم و به سمت سالن رفتم .
نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم و روی نگاه خیره رایان ثابت موند.
از نگاهش هیزش خوشم نیومد.
انگار داشت به یه اشیا خریدنی نگاه میکرد.
به خودن اومدم.
با صدای سرفه خان زاده سرم رو زیر انداختم و به طرف میز گردی که وسط سالن بود رفتم .
سینی چایی رو روی میز گذاشتم و با گفتن “با اجازه ای”ازشون دور شدم.
دلم کمی هوای تازه میخواست .
پس تصمیم گرفتم برم داخل باغ.
از سالن بیرون اومدم و خ دم رو به باغ پشت عمارت رسوندم .
نفس عمیقی کشیدم
روی سبزه هایی که وسط باغ بود نشستم و نگاهم رو به آسمون دوختم .
ناخواسته فکرن رفت سمت مردی که هر شب توی کابوسام هست.
کی میتونه باشه؟
صداش اشناست ولی تصویری واضحی ازش نیست که بتونم ببینمش.
یعنی ممکنه من ازوواج کرده باشم یا عاشق کسی باشم؟
نه نه…
این امکان نداره
خان زاده گفت هیچ شخص مذکری داخل گذشته من نبوده .
ولی اون مرد کیه ؟
چرا تو کابوسام فقط همون مرده؟
یک ساعتی همونجا نشستم و با خودم فکر کردم .

خودم رو به سالن رسوندم و یک راست به طرف آشپزخونه رفتم .
ماه بانو با دیدنم با دست زد روی لپای گوشتیش
– خدا مرگم بده کجا بودی ؟
یک ساعته همه جا رو دنبالت گشتم

قیافه ام رو مظلوم کردم و جلو رفتم
– ببخشید
به هوای تاز و تنهایی نیاز داشتم
رفته بودن داخل باغ.

– خب مادر وقتی میخوای جایی بری بهم خبر بده که نگرانت نشم.

– چشم.
حالا چیکارم داشتین؟

– میز شام رو بچین وقت شامه

– چشم
میز شام رو با سلیقه چیدم و همه رو صدا زدم تا بیان سر میز،شام.
ده دقیقه ای طول کشید تا همگی سر میز آماده شدن.
کنار میز ایستادم تا شامشون رو بخورن .
عمه خانم نگاهش که به من افتاد با لحن مهربونی گفت:
– دخترم تو چرا اونجا وایسادی
چرا نمیای سر میز؟

لبخندی به لحن مهربونش زدم.

– ممنون من شامم رو با ماه بانو میخورم.
– یعنی افتخار نمیدی و امشب شام رو کنار ما بخوری؟

– نه نه من قصد جسارت نداشتم
ولی خب من خدمتکارم و درست نیست کنار شما بشینم.
– این چه حرفیه دخترم
بیا اینجا بشین
و به صندلی خالی که کنار خودش بود اشاره کرد.

با خجالت به طرف صندلی رفتم.
نگاهم به ماهرخی افتاد که صورتش از خشم قرمز شده بود.
روی صندلی نشستم .
عمه خانم بشقابی برداشت و برام غذا کشید .
چند دقیفه ای گذشت که بالاخره ماهرخ تحمل نکرد که ساکت بمونه و سکوت جمع رو شکست .

– عمه خانم احساس نمیکنید این اهانت به ماست که یک خدمتکار رعیت زاده با ما سر میز بشینه؟

عمه خانم ابرویی بالا انداخت و با نگاهی که از،صدتا فحش بود به ماهرخ خیره شد.

– من برای کارم از تو نظر نخواستم .
سعی بکن سرت تو لاک خودت باشه و به چیزی،که بهت مربوط نیست دخالت نکنی وگرنه دفعه دیگه اینجوری باهات برخورد نمیکنم.

ماهرخ سرس رو زیر انداخت و دیگه چیزی نگفت .
از این حمایت غرق لذت شدم.
لازم بود یه نفر ماهرخ رو بنشونه سر جاش .
متوجه سنگینی نگاهی شدم سرم رو باند کردم که نگاهم به دو گوی مشکی خورد.

دلیل نگاه های گاه و بی گاهش چی میتونست باشه؟
نگاهش مملو بود از هر حسی.
ولی حسی که بیشتر از هر چیزی متعجبن میکرد حس پشیمونی بود.
ولی پشیمونی از چی ??
چی میتونه باعث این حس باشه؟
سرم رو زیر انداختم و مشغول خوردن غذام شدم .
بعد از اینکه همه غذاشون رو خوردن میز رو به کمک ماه بانو جمع کردم .
ظرف ها رو به کمک ماه بانو شستم و به طرف اتاقم رفتم.

کارای امروز،زیاد از حد خسته ام کرده بود.
بعد از انجام کارهای شخصیم خودم رو روی تخت پرت کردم و به سه نرسیده خوابم برد.
صبح با تقه ای که به در اتاق خورد از خواب بیدار شدم .
کش و قوسی به بدنم دادم و نگاهی به لباسام انداختم بعد از مطمعن شدن از خوب بودن سر و وضعم به طرف در رفتم .
در رو که باز کردن با رایان چشم تو چشم شدم .
یه کم تعجب کردم از دیدنش اونم این وقت صبح ولی سعی کردن چیزی،بروز ندم.
لبم رو خیس کردم و با صدای ضعیفی،گفتم:

– سلام صبح بخیر کاری باهام داشتین؟

– صبح توام بخیر
ببخشید این وقت صبح بیدارت کردم
کسی بیدار نبود منم به شدت گرسنه ام
میشه لطفا برام صبحونه آماده کنی؟

از حرفش جا خوردم
واقعا خودش نمیتونست صبحونه آماده کنه که منو بیدار کرده؟

انگار فهمید چمه که خودش گفت:
– خب من هنوز به اینجا عادت نکردم و نمیدونم چی به چیه

– آهان باشه
شما برین من چند دقیقه دیگه میام.
-باشه ممنون

رایان که رفت در اتاق رو بستن و طرف آینه رفتم.
نکاهی به صورتم انداختم نسبت به روز اولی که از بیمارستان مرخص شدم کمی ضعیف تر شده بودن و زیر چشمام گود افتاده بود.
نفس عمیقی کشیدم .
شونه رو از روی میز برداشتم .
موهام رو شونه کردم .
بعد از آماده شدنم از اتاق بیرون اومدن و به طرف آشپزخونه رفتم .
رایان روی صندلی نشسته بود و متوجه ورودم به آشپزخونه نشد .

بدون حرفی به طرف یخچال رفتم .
هر چیزی،که برای صبحونه نیاز بود رو از،یخچال بیرون آوردم و روی میز چیدم .
هنوز هم عمیق در حال فکر کردن بود
بهش نزدیک شدم و با صدای ضعیفی گفتم:
-من صبحانه رو آماده کردم میتونم برم؟

با شنیدن صدام از فکر بیرون اومد
نگاه عجیبی بهم انداخت احساس کردم از نگاهش بدنم گر گرفت
سرم رو زیر انداختم.
چند لحظه ای هیچکدوم حرفی نزدیم که بالاخره رایان سکوت بینمون رو شکست.
– ببخشید
میشه یه خواهش کنم؟
– بله بفرمایید
– اوممم..چیزه..
میشه لطفا تو هم کنارم صبحانه بخوری؟
من از تنهایی غذا خوردن هیچ خوشم نمیاد

نگاه متعجبم رو بهش دوختم .
رفتارای این آدم زیادی عجیب بود
نبود؟
احساس خوبی نسبت به رفتاراش نداشتم.
ولی بهتر بود برای ظاهر سازی هم که شد تحمل کنم برای همین بدون حرفی روی صندلی نشستم و مشغول صبحونه خوردن شدم.
سنگینی نگاه رایان رو حس میکردم ولی سعی کردم توجهی نکنم.

بعد از تموم شدن صبحانه تشکری کرد .
خواستم میز رو جمع کنم که بهم نزدیک شد و با لحن خاصی گفت:
– کمکت میکنم
– نه…نه ..
نیازی نیست
خودم انجام میدم

ظرف مربایی که داخل دستم بود رو کشید.
– من دوست دارم کمکت کنم
در حال کشمکش با هم بودیم که نفهمیدم چی شد که تعادلم رو از دست دادم ولی قبل از،افتادنم رایان کمرم رو گرفت .
الان دقیقا داخل آغوشش بودم
فاصلمون با هم در حد یک سانت بود
گرمای بدنش رو حس میکردم.
میدونستم گونه هام از خجالت سرخ شده
داخل چشمای هم زل زده بودیم.
قدرت تصمیم گیری رو از دست دادع بودم و تلاشی برای بیرون اومدن از آغوشش نمیکردم.
رایان هم تصمیمی برای رها کردنم نداشت که با صدای فریاد خان زاده از هم جدا شدیم.
نگاهی به خان زاده کردم.
رگ گردنش بیرون زده بود و رنگ صورتش از عصبانیت به کبودی میزد.

بافریاد خانزاده از ترس قدمی به عقب برداشتم.

– شما دوتا اینجا چه غلطی میکنین؟

انگار لال شده بودم .
نمیدونستم باید چی بگم.
کمی هم از رفتار خان زاده جا خورده بودم ?
نگاهی به رایان انداختم که با خونسردی و لبخند محوی که گوشه لبش بود به خانزاده نگاه میکرد و انگار نه انگار اتفاقی افتاده .

-فکر نمیکنم نیازی باشه برای کارامون از تو اجازع بگیریم آرشام خان

خان زاده با شنیدن حرف رایان از کوره در رفت و به سمتش حمله ور شد.
یقه اش رو گرفت و با فریاد کفت:

-داخل این عمارت هر اتفاقی بیفته به من مربوطهاین رو داخل گوشات فرو کن.

با تموم شدن حرفش یقه رایان رو ول کرد و به طرف خروجی اشپزخونه رفت .

ولی وسط راه پشیمون شد و عقب گرد کرد.

نگاهی به صورت متعحبم انداخت و با صدای فوق عصبی گفت:
-همراه من بیا
هنوز ویندوزم بالا نیومده بود و بخاطر رفتارای خانزاده و خونسردی رایان در تعجب بودم
که با فریاد بعدیش از فکر و خیال بیرون اومدم و همراهش به طرف اتاق رفتم.

وارد اتاق شدیم.
چندتا نفس عمیق کشید و بهم نزدیک شد.
تو صورتم با خشم غرید…

– تو بغل اون نره خر چه غلطی میکردی؟

زیاد از حد ترسیده بودم .
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم:
– خ…خب..اتفاقی بود
و سریع سرم رو زیر انداختم .
تاب نگاه کردم به چشماش رو نداشتم .
یه چیزی مانع میشد که بهش نگاه کنم.
ولی نمیدونم چی؟
-که اتفاقی بود آره؟
تا حالا کی رو دیدی که اتفاقی بره تو بغل کسی؟
حتما خودت تنت میخاریده.

با تموم شدن حرفش با ضرب سرم رو بالا آوردم و به صورت کبود شده از خشمش نگاه کردم.

اون فکر کرده من خودم به عمد رفتم داخل بغل رایان؟
فکر کرده شاید من به هرزه ام؟

چشماش پر شده بود از اشک .
تند تند پلک میزدم که مبادا اشکام سرازیر بشن و جلوی این مرد ضعفی از خودم نشون بدم.
نگاهش رو بهم دوخت.
با دیدن چشمای اشکیم رنگ نگاهش عوضش شد .
نگرانی،ترحم،پشیمونی میتونستی از چشمام بخونی ولی انگار قصد نداشت از خر شیطون پایین بیاد به یک باره نگاهش سرد و یخی شد .
ازم فاصله گرفت
-مگه من نگفتم تو دیگه خدمتکار این عمارت نیستی؟
مگه نگفتن وظیفه تو فقط انجام دادن کارای منه؟
چرا به حرفم گوش ندادی؟
قصد لج و لجبازی داری؟
میخوای منو عصبی کنی؟

سعی کردم بغضم رو مخفی کنم.
– من کی باشم که بخوام با خان این عمارت در بیفتم؟
من یه خدمتکار بیشتر نیستم
هر کسی هم داخل این عمارت کاری داشته باشم باید انجام بدم.
خدمتکار شخصی و عمومی هم حالیم نمیشه مجبورم به همه خر سواری بدم.

حرفم که تموم شد به طرف در رفتم و دستگیره رو گرفتم ولی برای یه لحظه پشیمون شدم.
به طرف خانزاده چرخیدم که هاج و واج به من نگاه میکرد

– یه چیز دیگه من فقط خدمتکار این عمارتم و کوچکترین کار من به شما ربطی نداره پس سعی نکنید توی کارای من دخالت کنید.

با تموم شدن حرفم دستگیره رو کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

#آرشام

دقیقه ها از رفتن نازگل میگذشت ولی من هنوز خیره به در بودم .
چجور تونست اینقدر بی رحمانه غرورم رو خورد کنه؟
چه بی،رحمانه من رو شکست.
مگه زنم نیست؟
مگه شوهرش نیستم؟
پس چرا باید شاهد بغل کردنش توسط کس دیگه ای به غیر خودم باشم.
دلم میخواست داد بزنم بگم:
همه ی کارای تو به من مربوطه
تو زن منی…
عشق منی…
تو خود خود منی…
ولی حیف که دست و بالم بسته است.
من اونقدر بی عرضه ام که نتونستم از زنم و زندگیم محافظت کنم.
اه دردناکی کشیدم .
با حالی خراب از اتاق بیرون اومدم.
اولین چیزی که دیدم رایانی بود که داشت از اتاقش بیرون میومد.
نگاهش که بهم خورد پوزخندی زد.
دستام رو مشت کردم و دندونام رو روی هم ساییدم .
– صبحت بخیر پسر دایی جان
روز خوبی داشته باش.

– روز من رو تو به گوه کشیدی
رایان از نازگل فاصله بگیر.

دستش رو به حالت تفکر زیر چونه اش گذاشت.
– چرا اونوقت؟
– چون اون زن منه

– زنته یا زنت بوده؟
پس ماهرخ چیه؟
اشتهات هم که زیاده دوتا دوتا .
– بفهم چی میگی تا دندونات رو نریختم تو دهنت
– دایی میگفت نازگل فراموشی گرفته راسته؟
تک خنده ای کرد و ادامه داد
– یعنی تویی که به اصطلاح شوهرشی رو هم یادش نمیاد؟
– این چیزا به تو مربوط نیست
نازگل حافظه اش به زودی بر میگرده.
– اومم..خب به نظرت اون تو رو میبخشه؟
یا دوباره میشین مثل سابق؟
زهی خیال باطل پسر دایی جان

با شک بهش نگاه کردم.
رایان چیزی رو تو سر من کوبید که من ازش فراریم ..
منو میبخشه؟
اصلا حاضر میشه به توضیحات من گوش بده.
معلوم که نه.
اگه من بودم هرگز به نازگل فرصت دوباره ای نمیدادم

پس چرا توقع دارم نازگل منو ببخشه؟
اونم با این همه غلطی که من کردم ..
ممکنه تنهام بزاره؟
نه…
نه…
من هیچ وقت این اجازه رو بهش نمیدم .
شده زندانیش میکنم ولی حق اینکار رو بهش نمیدم.
از فکر بیرون اومدم .
نگاهی به اطراف انداختم ولی خبری از رایان نبود.
با ناامیدی که از حرفای رایان بهم منتقل شده بود به سمت طبقه پایین رفتم.
همه سر میز صبحانه نشسته بودن.
نازگل بالای سر خان ایستاده بود.
با دیدن من روش رو ازم برگردوندم.
“سلامی”کردم که بقیه به گرمی جوابم رو دادن
تنها صندلی خالی کنارماهرخ بود.
صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم .
میلی به صبحانه نداشتم .
اشتهام به کل کور شده بود.
– معلوم هست چه مرگته؟
یک ساعت منتظریم آقا تشریف فرما بشه .
دیشب کجا خوابیدی؟
ما مثلا زن و شوهریم اونوقت تو باید هر شب جدا بخوابی؟
با شنیدن مضخرفات ماهرخ بهش نگاهی انداختم
-خفه شو…
به تو مربوط نیست
سعی نکن با حرفات منو سگ کنی که دودش فقط میره تو چشم خودت.

ماهرخ که توقع نداشت اینجوری باهاش حرف بزنم خفه خون گرفت.

باید زودتر از دست ماهرخ راحت بشم
زن من فقط نازگله نه هیچ احد و الناس دیگه ای…
– سلام صبح همگی بخیر

با صدای رایان تمامی سرها به سمتش چرخید.
همه جوابش رو دادن ..
– رایان پسرم تو چرا صبحونه نخوردی؟
– مامان جان من صبح زود از خواب بیدار شدم و نازگل جان برام صبحانه آماده کرد..

عمه “اهانی” گفت :
مشغول خوردن صبحانه بودم که با شنیدن حرف رایان دود از کلم بلند شد.
این پسر،بد داشت پا میزاشت رو دمم.

_دایی جان من دلم میخواست امروز به روستا برم و با جاهای دیدنیش آشنا بشم
ولی متاسفانه جایی رو بلند نیستم و دلم میخواد کسی همراهیم کنه و جه کسی بهتر از نازگل .

بعد از اتمام حرف رایان نگاهی به نازگل انداختم که سرش زیر بود و با انگشتای دستش بازی میکرد.

خان کمی تامل کرد انگار دودل بود و بیت دو راهی گیر کرده بود ولی بالاخره به حرف اومد.

– اره …اره پسرم
بری کمی حال و هوات عوض بشه با مردم هم آشنا بشی.
ولی بهتر نظر نازگل رو هم بپرسیم .

با این حرف خان تمام نگاه ها زوم نازگل شد.
– خ..خب هر چی امر خان باشه.

چراتوقع داشتن نازگل مخالفت کنه .
خواسته ی زیادی بود؟

باید یه کاری میکردم.

نباید اجازه میدادم رایان با نازگل تنها باشه .

اون هنوز همون ادم سابقه .

هنوز روی چیزایی دست میزاره که من میخوامشون ودوسشون دارم درست مثل بچگی هامون.

رایان میخواد نازگل رو از من بگیره و الان که نازگل حافظه اش رو از دست داده بهترین موقعیته که نقشه هاش رو عملی کنه ولی من نمیزارم .

تو یه تصمیم آنی گفتم:
-ولی متاسفانه قراره نازگل امروز همراه من به شهر بیاد.
به راحتی میتونستم نگاه متعجب همه رو بخونم
– دکترش زنگ زده و گفته باید دوباره چکاپ بشه .
ماهرخ مثل همیشه خودش رو انداخت وسط بحث.
– عزیزم لازم نیست که حتما با تو بیاد
میتونه یه روزه دیگه همراه راننده بره .

دندون قروچه ای کردم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا نزدم تو افق محوش کنم

سعی کردم کمی خودم رو اروم کنم .
رو به ماهرخ گفتم:

– خودم یه سری کار دارم که باید انجام بدم .

– خب عزیزم خودم همراهت میام نیازی،که به نازگل نیست

اینبار عمه خانم به کمکم رسید و با لحن تشری رو به ماهرخ گفت:

– وقتی میگه نیازی نیست بیای یعنی نیاز نیست.
دلیلی داره که اینقد اصرار میکنی عروس؟

ماهرخ که کمی جا خورده بود با تته پته گفت:
– ن ..نه..من فقط میخواستم همراه شوهرم برم .

– نیازی نیست آرشام خودش و نازگل میرن سری،بعد همراه شوهرت برو.

لبخند گل و گشادی روی لبم نقش بست .

تو دلم گفتم:
قربونت برم عمه جون که شر این کنه از سرم باز کردی .

با همون لبخند روی لبم رو به نازگل کردم
– برو آماده شو تا بریم عجله دارم!

“چشمی”گفت و از جمع دور شد .

رایان انگار فهمیده بود که اینا همش دروغه که با نگاهی که میگفت”خر خودتی”بهم نگاه میکرد.

خوشحال از اینکه میخوام بعد از مدتها با نازگل تنها باشم شروع به صبحونه خوردن کردم .

بعد از تموم شدن غذام از سر جام بلند شدم .
سوویچ ،گوشیم و کیفم رو برداشتم و بعد از حدافظی از همه از خونه زدم بیرون.

ماشین رو از،پارکینگ بیرون اوردم و منتظر نازگل موندم.

چند دقیقه گذشت که با تقه ای که به شیشه خورد سرم رو بلند کردم .

قفل رو زدم که نازگل وارد شد .
نگاهی بهش انداختم.

مانتو سبز،یشمی
همراه شلوار لی ابی و شال مشکی و
صورت بدون آرایش.

حتی بدون آرایش هم زیبا و جذاب بود.
بدون حرفی ماشین رو روشن کردم و به سمت شهر روندم.

توی تمام مسیر حواسم پرت نازگل بود .
اروم رانندگی میکردم که مبادا سریع برسیم و مجبور بشم از نازگل جدا بشم.

دلم میخواست دستس رو بگیرم .
بوسه بزنم روش .

نازگل سرگرم دید زدن مسیر بود ک اصلا متوجه نبود که من دارم چه عذابی میکشم از اینکه کنارمه و نمیتونم لمسش کنم .

اه عمیقی کشیدم که متوجه نگاه نازگل شدم.

سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم.
– اتفاقی افتاده ؟.

– نه چه اتفاقی؟
– خب پس چرا اه میکشید؟
– به وقتش میبفمی..

– میتونم یه سوال بپرسم ؟
– بپرس .
– واقعا دکتر گفته بود برم واسه چکاب؟
– نه
از رک گوییم چشماش گرد شده بود.

بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه گفتم:

– نمیخوام با رایان تنها باشی .
اینو قبلا هم گفتن که باید از رایان فاصله بگیری.

نمیتونم دلیلش رو بهت بگم ولی بدون من کاری نمیکنم که به تو اسیبی وارد بشه برعکس میخوان ازت مراقبت کنم .

– چرا ..چرا میخواین ازم مراقبت کنید؟
چرا واسه من دل میسوزونید؟

دلیلش رو بهم بگین.
بزارین سوال های بی جوابم حل بشن.
خسته شدم از این بلاتکلیفی .
از اینکه نمیدونم کیم ؟
چیم؟
خانواده ان کجان ؟
اصلا خانواده دارم؟
اگه خانواده دارگ چرا حتی یه سراغ ازم نگرفتن ؟
خسته شدم …
بخدا خسته شدم …

اشکاش صورتش رو خیس کرده بودن .

گریه نکنه نازگلم …
تو که نمیدونی این اشکا شیشه عمر منن..
دستم رو به سمت صورتش دراز کردم که اشکاش رو پاک کنم….

دستم رو به سمت صورتش دراز کردم تا اشکای صورتش رو پاک کنم ولی همه چی یادم اومد.

یادم اومد من الان یه مردم که باید تو حسرت لمس کردن زنم بمونم .
لعنت بهت خان .
لعنت….
لعنت به همتون…
دستم رو که توی هوا مونده بود رو پایین اوردم.
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد .
به شهر که رسیدیم رو کردم به سمت نازگل
– میخوای بریم خرید؟
– مگه قرار نبود بریم دکتر؟
دستی توی موهام کشیدم .
– خب تو اصلا نیازی به معاینه مجدد نداری.
نازگل با حرص بهم نگاه کرد .
چشماش رو بست .
فک کنم داشت فکر میکرد .
– خب بریم کمی شهر رو بهم نشون بدیم .
یا بریم خرید .
– باشه .
به طرف مرکز خرید روندم .
به مقصد که رسیدیم ماشین رو پارک کردم و همراه هم از ماشین پیاده شدیم .
و به طرف مرکز خرید رفتیم .
طبقه اول رو کامل گشتیم ولی نازگل چیزی انتخاب نکرد.
– چرا چیزی انتخاب نمیکنی؟
سرش رو زیر انداخت
– خب..خب من پول همراهم نیس
با شنیدن حرفش عصبی بهش نگاه کردم.
و کارتم رو جلوش گرفتم .
– این کارت منه
هر چیزی که لازم داشتی بخر .
نازگل هر چیزی.
– چشم .
به طرف مغازه مانتو فروشی رفت پشت سرش رفتم .
وارد مغازه که شد نگاهش رو چرخوند و روی یه مانتو کرمی رنگ توقف کرد .
– دوسش داری؟
-اوهوم
رو به فروشنده کردم و ازش خواستم لباس رو برامون بیاره.

نازگل که رفت لباس رو پرو کنه .
با سلیقه خودم چند تا مانتو براش خریدم .
نازگل از اتاق پرو بیرون اومد.
– خوب بود؟
پسندیدی؟
– اره خوب بود.
– خوبه
بعد از حساب کردن پول لباسا از مغازه بیرون اومدیم و کیسه رو دست نازگل دادم.

نگاهی به کیسه انداخت
– اینا رو واسه ماهرخ خانوم خریدین؟
– نه مال توهه.
– ولی واسه من یکی کافی بود.
نیازی به این همه نبود.
– حتما لازم بوده که برات خریدم .
دیگه حرفی نزدیم .
کل پاساژ رو گشتیم و هر جیزی که نازگل نیاز داشت رو براش خریدم .
کنارم که قدم بر میداشت احساس شعف و خوشی وجودم در بر میگرفت .
– اقا من دیگه خسته شدم
میشه بریم؟
– اره
از پاساژ خارج شدیم و به طرف ماشین رفتیم .
خریدا رو صندلی عقب گذاشتیمی و سوار شدیم .
– ناهار بخوریم یا بریم عمارت؟
– به نظر بریم عمارت بهتره.
باشه ای گفتم وبه سمت عمارت روندم .
به محض رسیدت به عمارت و پیاده شدن از ماشین ماهرخ خودش رو بهمون رسوند.
– ارشام چرا اینقد دیر کردی؟
نگرانت شدم

ای خدا…
مار از پونه بدش میاد پونه در خونه اش سبز میشه.

نازگل خریداش رو از روی صندلی برداشت .
ماهرخ با دیدن کیسه های داخل دست نازگل کینه ای بهش خیره شد .
نازگل که ازمون دور شد .
به سمتم برگشت.
– برده بودیش دور دور یا دکتر؟
دستش رو گرفتم و فشاری بهش دادم
– برای بار هزارم میگه بهت ربطی نداره .
اون زنه منه هر کاری دلم بخواد میکنم.
فشار دستام هر لحظه بیشتر میشد
– ای دیونه ولم کن
دستم رو شکستی
دستش رو ول کردم.
و ازش دور شدم .
خدایا خودت بهم صبر بده تا این رو با خاک یکسان نکردم.

#نازگل
چند هفته ای از اومدن عمه خانم و رایات میگذره .
رابطه ام با عمه خوب و صمیمی شده جوری که ساعت ها باهاش حرف میزنم بدون اینکه متوجه گذر زمان بشم ولی بعدش حسادت های ماهرخه که حالم رو خراب میکنه .
به نظرم داره اتفاقایی میفته که بی خبرم .
رفتارای عجیب ماهرخ و رایان .
پچ پچ هاشون.
رفت و امد های یواشکیشون گواه بد میده.
دستمال رو برداشتم و به طرف اتاق خانزاده رفتم .
طبق گفته ی خانزاده کارای شخصیش رو من انجام میدادم .
وارد اتاق شدم .
نگاه به اتاق انداختم .
زیاد از حد نامرتب بود.
چیز عجیب این بود که ماهرخ هیچوقت وارد این اتاق نمیشد حتی چند شب دیدم خانزاده تنها اینجا میخوابه .
سرم رو تکون دادم تا این فکرای چرت و مرا رو بیرون بندازم .
به طرف تخت رفتم .
پتو رو گوشه ای انداختم .
بالشت رو برداشتم که متوجه عکسی زیرش شدم .
دستم رو دراز کردم و برداشتمش .
با چیزی که دیوم دستم رو جلو دهنم گذاشتم و هینی کشیدم .
این امکان نداره
عکس من اینجا چیکار میکرد؟
تو اتاق خان زاده؟
نکنه چیزی،بین ما بوده؟
نهههه
حتی فکر بهش رعشه به تنم میندازه .
با پاهای کم جونم به طرف صندلی رفتم و روش نشستم .
نگاهم رو به عکس دوختم.
یه لباس مجلسی مشکی شیک تنم بود .
موهام باز روی شونه هام ریخته شده بود وولبخندی روی لبام بود.
دستی به عکس کشیدم .
این عکس مال کی بوده؟
مگه من خدمتکار نبودم؟
پس این لباسا و این ارایش،چی میگفتن .

#دوست_داشتنی

گیج شده بودم .
مغزم در حال انفجار بود.
من باید با یکی صحبت میکردم .
دیگه بسه این مخفی کاری .
باید بفهمم گذشتع من چی بوده .
عکس رو داخل دستم فشردم و
از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .
سرم زیر بود که با جسم سنگینی برخورد کردم و عکس از دستم اومد.
سرم رو بلند کردم که نگاهم به چشمای متعجب ماهرخ خورد.
خم شد و عکس رو از روی زمین برداشت .
نگاهی به عکس کرد .
با دیدن عکس عصبی بهم خیره شد .
و با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزید غرید.
– این عکس رو از کجا اوردی؟
حرفی نزدم که با فریادی که کشید به حرفم اومدم
– ات…اتاق خان زاده

دوباره نگاهی به عکس انداخت و تو یه لحظه عکس رو تیکه تیکه کرد.
انگشت اشاره اش رو تهدید وار جلو صورتم گرفت .
– این عکس رو به کُل فراموشی میکنی .
نازگل کافیه بفهمم راجب این عکس با کسی حرف زدی اونوقت کاری میکنم که خودت از کارت پشیمون بشی.
– ولی اون عکس منه و …
نزاشت حرفم رو تموم کنم به سمتم اومد و چونه ام رو گرفت .
– تو گذشته تو چیزی نیست که هی داری شخمش میزنی .
از اول عمرت یه کلفت بودی فقط کلفت.
با هر حرفی که از دهنش بیرون میومد فشار دستش رو روی چونه ام بیشتر میکرد.
– فهمیدی؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم که چونم رو ول کرد و با یه پوزخند ازم دور شد.
دستم رو روی چونه ام گذاشتم و کمی مالشش دادم .

#دوست_داشتنی

اشک تو چشمام رو پس زدم .
خیره شدم به مسیر رفتن ماهرخ .
تا کی باید وضعم اینجوری باشه .
باید برای هر کاری از ماهرخ اجازه بگیرم؟
چرا نمیخواد گذشته ام رو بفهمم؟
مگه گذشته من چی بوده که باعث عذابش شد؟

از پله ها پایین رفتم و وارد اشپزخونه شد.
ماه بانو نگاهی به صورتم انداخت.
بهم نزدیک شد و دستش رو روی چونه ام گذاشت.
با گذاشتن دستش روی چونه ام دردی تو صورتم پیچید که اخی گفتم.
– صورتت چش شده نازگل؟
– چیزی نیست خوردم به در.
ماه بانو لبخند تلخی زد فهمیده بود نمیخوام بهش بگم چی شده.
– عمه خانم داخل حیاط منتظرته .
بدون حرفی به طرف حیاط،رفتم .
با دیدن عمه لبخندی روی لبم نشست .
خودم رو بهش رسوندم.
با شنیدن صدای پام به سمتم برگشت.
لبخندی به روم زد ولی یه دفعه اخم روی صورتش نشست .
– چونه ات چرا کبوده ؟
با شنیدن حرفش بغضم شکست.
خودم رو داخل بغلش انداختم و صدای هقم هقم فضای حیاط رو پر کرد .
دستم عمه روی کمرم نشست و شروع کرد به نوازش.
– هیس اروم باش
برام تعریف کن چی شد.
کمی که اروم تر شدم شروع کردم به تعریف .
همه چیز،رو براش گفتم .
و در اخر سوالی که ذهنم رو درگیر کرده بود رو به زبون اوردم.
– شما چیزی راجب گذشته من نمیدونید؟
خان،خان زاده یا خانم بزرگ چیزی،به شما نگفتن ؟
نفسش رو بیرون داد.
– چیزایی که من میدونم هیج دردی رو دوا نمیکنه.
منتظر باش خورشید پشت ابر نمیمونه .
همه چیز،به زودی معلوم میشه .

#دوست_داشتنی
نگاهم رو به چشمای قهوه ایش دوختم.
– همه از گذشته من خبر دارن ولی جرا کسی بهم نمیگه ؟
چی تو گذشته منه که گفتنش برای همتون سخته ؟
چرا عکس من باید داخل اتاق خانـ زا ه این عمارت باشه؟
دیگه خسته شدم .
از این سردرگمی .
دلم ارامش میخواد.
دلم یه زندگی اروم میخواد بدون ترس از گذشته ی مجهولم .
عمه دستش رو بالا اورد و با انگشت اشارش اشکام رو پاک کرد .
– صبور باش دخترم .
باید ببینی تقدیرت چیه .
من نمیتونم ارومت کنم چون حال الانت رو درک نمیکنم .
ولی میتونم سنگ صبورت باشم .
چیزی نگفتم.
سرم رو روی پاهاش گذاشتم و عمه خانم مشغول نوازش موهام شد .
یک ساعتی تو حیاط نشستین که بالاخره با صدای زدنمون توسط ماه بانو به طرف عمارت رفتیم .
عمه خانم به طرف اتاق خان رفت.
انگار خان باهاش کار داشت .
خواست به اتاقم پناه ببرم که با صدای تلفن عمارت از حرکت ایستادم .
به طرف تلفن رفتم .
گوشی رو برداشتم که صدای رایان داخل گوشم پیچید
– الو نازگل
– سلام
– سلام خوبی؟
– ممنون
اتفاقی افتاده؟؟با عمه کار دارین؟
– نه با خودت کار دارم .
متعجب پرسیدم
– با من؟
– اره
میخوام راجب گذشته باهات حرف بزنم .
میخوای گذشته ات رو بفهمی؟
با شنیدن حرفش چشمام برق زد
و با صدای هیجان زده ای گفتم.
– اره …اره
– خب یه ادرس بهت میدم فردا بیا تا همه چیز رو بفهمی؟
– ولی….
– ولی نداره
باید حضوری بهت بگم.
“باشه “ای گفتم و بدون حرف دیگه ای گوشب رو قطع گذاشتم .

#دوست_داشتنی
خودم رو به اتاق رسوندم .
روی تخت نشستم.
مگه رایان خارج از کشور نبوده؟
پس چجور گذشته منو میدونه؟
چه دلیلی داره بخواد بهم کمک کنه؟
یه کاسه ای زیر نیم کاسه بود ولی اونقدر از اینکه میخواستم گذشته رو بفهمم خوشحال بودم که جایی برای فکر کردن نبود.
نفهمیدم چجور روز گذشت .
بالاخر وقت دیدار من و رایان رسید .
شب قبل تماس گرفت و ادرس رو بهم داد .
تاکید شدید داشت که تنها بیام و به کسی نگم که ملاقات رایان رفتم .
که ای کاش قلم پام خورد میشد و هیج وقت به اون ویلای نحس نمیرفتم .

نگاهی به خونه ویلایی رو به روم انداختم .
از بیرون نمای زیبایی داشت .
زنگ درب رو فشردم که در با تیکی باز شدم .
وارد حیاط شدم از سنگ فرش ها عبور کردم و خودم رو به در ورودی رسوندم .
رایان کناردرب منتظرم بود .
با دیدنم لبخندی زد .
– خوش اومدی .
– سلام ممنون
همراه رایان به طرف سالن رفتم.
نگاهم رو دورتا دور سالن چرخوندم .
سالن بزرگی که با مجسمه ها و مبل های سنتی جلوه زیبایی به خودش گرفته بود.
– بشین تا برات شربت بیارم .
روی اولین مبل نشستن و رو به رایان گفتم :
– نه ممنوون میل ندارم .
منتظرم حرفاتون رو بشنوم
– عجله نکن وقت زیاده
جیزی نگفتم که رایان به طرف اشپزخونه رفت .
ده دقیقه بعد با دوتا لیوان شربت وارد سالن شد .
شربت ها رو روی میز گذاشت .
– اول بخور بعد حرف میزنیم .
“باشه”ای گفتم و لیوان رو برداشتم و شربتم رو ذره ذرا مزه کردم .
مزه گسی رو داخل دهنم حس کردم ولی سعی کردن توجهی نکنم.
بعد از اینکه خوردمش لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و نگاهم رو به رایان دوختم .
– خب سوالاتت رو یکی یکی بپرس تا جواب بدم .

احساس میکردم سرم داره سنگین میشه و چشام تار میبینه .
کمی چشمام رو مالش دادم ولی بهتر نشد .
از سر جام بلند شدم و بریده بریده گفتم .

– من ..م..ن ..کمی اب به صورتم بزنم
بعد حرف میزنیم .

قدم اول رو که برداشتم سرم گیج خورد و روی زمین افتادن و سیاهی مطلق.

#دوست_داشتنی_ترین_اجبار
با سر درد بدی چشمام رو باز کردم .
نگاهی به اطرافم انداخت .
داخل یه اتاق غریب بودم .
کمی به مغزم فشار اوردم تا شاید چیزی یادم بیاد ولی بی فایده بود .
با صدای باز شدن در نگاهم رو به رایانی دوختم که با لبخند روی لبش وارد اتاق شد .
پس من داخل اتاق رایان بودم .
با دیدنش همه چیز یادم اومد.
– اوه به هوش اومدی؟
– من اینجا چیکار میکنم؟
چه اتفاقی افتاده؟
بهم نزدیک شد.
-چیز مهمی نیست فقط کمی ضعف کردی بودی .
دکتر معاینه ات کرد .
با کمی استراحت حالت بهتر میشه .

تازه دلیل اومدن به اینجا رو یادم اومد .
– ولی حرفایی که قرار بود بزنی .
– وقت زیاده فعلا تو حالت خوب نیست

راست میگفت.
سر درد شدیدی داشتم .
پس اصراری نکردم .
– اماده شو میرسونت .
و از اتاق بیرون رفت.
سریع ای روی تخت بلند شدم و جلو اینه ایستادم .

دستی به لباسم کشیدم و شالم رو روی سرم مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم .

خودم رو به سالن رسوندم .
رایان روی مبل نشسته بود و سرگرم گوشی بود
با صدای پام به سمتم برگشت.
– بریم ؟
– اره
و با برداشتن کیفم از خونه بیرون زدیم .
رایان ماشینش رو از پارکینگ بیرون اورد .
سوار ماشین شدم و بع طرف مقصد حرکت کردیم .

با رسیدن به مقصد ماشین رو نگه داشت .
– نمیاین بالا؟
– نه شب یه سر به مادر میزنم .
فعلا کار دارم .
“خداحافظی”کردم و از ماشین پیاده شدم .
به محض پیاده شدنم نگاهم به خان زاده افتاد که کنار عمارت عین یه ببر زخمی بهم چشم دوخته بود اب دهنم رو به سختی قورت دادم و به طرف عمارت رفتم .

#دوست_داشتنی

با ترس خودم رو بهش رسوندم .
سفیدی چشمم قرمز شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود.
بهش که رسیدم به شدت بازوم رو بینگ دستش گرفت .
– تو ماشین اون عوضی چه غلطی میکردی؟
– ه..هیچی
فشار دستش رو روی بازوم بیشتر کرد.
– یه بار دیگه میپرسم با رایان کجا بودی؟
با تته پته گفتم:
– رفته بودیم با هم حرف بزنیم
– راجب؟
– گذشته
با شنیدم حرفش دستاش شل شد و جای خشم رو ترس گرفت .
– چ..چی بهت گفت؟
– هیچی
گذاشت برای بعدا.
با پایان حرفم نفسش رو بیرون داد.
با تعجب بهش نگاه میکردم که به خودش اومد .
– هیچوقت ..هیچوقت ..نازگل دارم میگم هیچوقت حق نزدیک شدن به رایان رو نداری.
دفعه دیگه بهت اخطار نمیدم .
دستم رو با خشم ول کرد و از م دور شد .
نگاهم رو به مسیر رفتنش دوختم .
چرا تا این حد عصبی شد؟
مشکل خان زاده و رایان چیه؟
پوفی کشیدم و به طرف عمارت رفتم .
با ورودم به عمارت نگاهم به ماهرخ افتاد که عین ملکه ها روی مبل سلطنتی نشستع بود و فنجون قهوه هم داخل دستش بود و ذره ذره مزه میکرد.
بدون توجه بهش به طرف پله ها رفتم .
اولین پله رو که رد کردم با صدای ماهرخ به طرفش برگشتم .
– به به نازگل خانم رسیدن بخیر
شنیدن با رایان رفته بودی بیرون

چشمکی زد و ادامه داد
– خوش گذشت بهت؟

یه تای ابروی رو بالا انداختم .
– منظور؟

– منظوری نداشتم
و به طرف مبل رفت .
کاش همون روز معنی حرفاش رو میفهمیدم .
کاش میدونستم که بدبختیام تازه داره شروع میشه.

#دوست_داشتنی

خودم رو به اتاق رسوندم .
کیف رو روی تخت پرت کردم و سریع لباس خدمتکاری رو پوشیدم .
و از اتاق بیرون اومدم.
ماه بانو تنها بود و باید کمکش میکردم .
کل روز رو درگیر کمک کردن به ماه بانو بودم اینجوری حواسم از سوالایی که تو ذهنم بی جواب مونده بودن پرت میشد.
نصفه های شب بود که به خستگی طرف اتاقم رفتم .
پاهام از،شدت درد ذق ذق میکردن.
لباسم رو با یه لباس راحتی عوض کردم و خودم رو روی تخت پرت کرد و بشمار سه خوابم برد.

#آرشام

تمام شب رو با فکر به نازگل گذروندم.
هر بار که به یاد میارم نازگل به رایان نزدیک شده اعصابم به هم میریزه .
میترسم از اینکه رایان نازگل رو ازم بگیره.
مطمعنم دلیل نزدیکی رایان به نازگل فقط دور کردنش از منه.
ولی هیچوقت نمیزارم این اتفاق بیفته.
اگر مجبور بشم تمام گذشاه رو بع نازگل میگم حتی اگر به قیمت نفرتش از من باشه ولی هیچوقت نمیزارم رایان اون رو ازم بگیره .
نازگل فقط حق دارع مال من باشه .
از سرجام بلند شدم وارد سرویس شدم .
ابی به دست و صورتم زدم و بیرون اومدم .
امروز سرم زیادی شلوغ بود.
سریع از روی رگال یه کت و شلوار انتخاب کردم و پوشیدم .
موهام رو به طرف بالا شونه زدم .
ساعتم رو روی دستم بستم و با برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم.
به طرف اشپزخونه رفتم .
هنوز کسی بیدار نشده بود.
از داخل یخچال پنیر و خیار رو برداشتم و روی میز گذاشتم .
تند تند چندتا لقمه خوردم و از اشپزخونه بیرون اومدم .
خواستم کیفم رو بردارم که زنگ عمارا رو زدم .
متعجب ابرویی بالا انداختم این وقت صبخ کی میتونه باشه .
به طرف ایفون رفتم .

#دوست_داشتنی

از داخل ایفون نگاهی انداختم ولی کسی نبود .
خواستم برگردم که دوباره زنگ رو زدن ولی کسی نبود.
لعنتی زیر لب گفتم و از عمارت بیرون رفتم .
تند تمد سنگ فرش ها رو طی کردم و خودم رو به درب اصلی رسوندم .
در رو با تیکی باز کردم .
نگاهی به اطراف انداختم ولی کسی نبود .
– بر مردم ازار لعنت .
خواستم در رو ببندم که یه پاکت تظرم رو جلب کرد.
خم شدم و پاکت رو برداشتم.
نگاهی روی پاکت انداختم ولی چیزی نوشته نشده بود.
حس بدی به این پاکت داشتم .
دلشوره ای به دلم افتاده بود.
درب رو بستم و به طرف عمارت رفتم .
تمام ذهنم درگیر پاکت و محتویات داخلش بود .
سریع خودم رو به داخل رسوندم.
کنار در ایستادم و پاکت رو باز کردم.
نگاهم به اولین عکس که افتاد دنیا روی سرم اوار شد .
دستم رو به دیوار گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم .
این امکان نداره .
نه…
نه…
نه…
فریاد میکشیدم و هر چیزی که اطرافم بود رو خورد و خاکشیر میکردم .
اولین نفر ماهرخ از پله ها پایین اومده
– ارشام چی شده؟
اول صبح فریاد کشیدنت واسه چیه؟
بهم نزدیک شد.
پاکت رو از روی،زمین برداشت با دیدن محتویات داخلش “هین”بلندی کشید .
خدایا کی میخوای تموم کنی این عذاب رو؟
خدایا منو ببین.
من بندتم .
با زانو روی زمین افتادم و سرم رو بین دستام گرفتم .

#دوست_داشتنی

باید باور کنم؟
خیانت نازگل رو باور کنم؟
اون عکسا رو باور کنم ؟
شایدخوابه…!
یا یه کابوس ..!
کاش یکی بزنه تو گوشم و از این خواب لعنتی بیدار شم.
با همهمه ای که توی سالن شد سرم و بلند کردم .
نگاهم به نازگلی افتاد که بالای پله ها ایستاده بود و با تعجب نگاهم میکرد .
بدون توجه به بقیه که با تعحب بهم نگاه میکردن از سر جام بلند شدم .
پاکت رو از دست ماهرخ کشیدم و با پاهای بی جون از پله ها بالا رفتم.
خودم رو به نازگل رسوندم پاکت رو بهش دادم.

– بهت گفتم بهش نزدیک نشو.
گفتم دور بمون از عزرائیل زندگیم .
این عکسا رو باور کنم یا معصومیت چشمات رو ؟
این عکسا رو باور کنم یا حرف قلبمو؟
نازگل چه کردی با من ؟

هنوز،با تعحب بهم نگاه میکرد.
پوزخندی بهش زدم.
– بازش کن و شاهکارت رو ببین .
با دستای لرزون پاکت رو باز کرد.
با دیدن عکسا اشک بود که روی صوراش سرازیر میشد.
عکس اول…!
دوم..!
سوم…!
عکسای که از دست نازگل روی زمین می افتادن و با دیدن هر کدومش انگار خنجری توی قلبم فرو میکردن.

ناله و شیوه نازگل بود که سکوت عمارت رو بهم میزد .
چرا باور نمیکردم حال الانش رو ؟

– اینجا چه خبره؟
با صدای فریاد خان از فکر به نازگل بیرون اومدم .

– آرشام چه خبرته؟
چرا داد و بیداد راه انداختی؟
زبونم قفل شده بود .
نمیتونستم به زبون بیارم چی دیدم .
اصلا چجور به زبون میاوردم؟
میگف.
تم عکس لخت زنم رو تو بغل پسر عمم دیدم؟
معاشقه زنم رو ؟؟
میگفتم برای دومین بار بهم خیانت شد؟
اخ نازگل چیکار کردی با من؟

ماهرخ دهن باز کرد و با لحنی که نیش و کنایه اش رو به راحتی میشد فهمید گفت:
– نازگل خانم رفته عشق و حالش رو کرده حالا عکسای هرزگیش رو فرستادن واسه ما اونوقت خودش رو واسه ما میزنه به موش مردگی .
اب ندیده وگرنه شناگر ماهریه دختره خراب .

با شنیدن حرفای ماهرخ دستام رو مشت کردم و نگاه خشمگینم رو بهش دوختم شاید خفه خون بگیره ولی اون لبخند روی لبش برای من از صدتا فحش بدتر بود .

خان عصاش رو محکم به زمین زد.
– ارشام حرفایی که ماهرخ میزنه درسته؟
سرم رو زیر انداختم.
با دیدن حالم جوابش رو گرفت که سکوت کرد.
– طبق رسم و رسومات عمل میکنیم .
کدوم رسم و رسوم ؟
مگه رسمی جز،سنگسار وجود داره؟
سوالم رو به زبون اوردم .
چشمم رو دوختم به دهن خان .
ولی با حرفایی که زد……

با حرفی که زد دیگه جونی تو بدنم نموند .
دستم رو به میله گرفتم تا مانع از افتادنم بشه.

-طبق رسم و رسوم باید بین دختر و پسر عقد جاری بشه.
ناباور به خان نگاه میکردم .
مگه میشه زن شوهر دار رو عقد کرد؟
مگه این عقد باطل نیست؟
من چقد میتونم بی غیرت باشم که بزارم زنم رو ازم بگیرن؟

– این ممکن نیست .
شما چجور میخواید ز…
حرفم رو ادامه ندادم.
کدوم زن؟
زنی که چیزی،از من یادش نیست ؟
نگاه خالی از حسم رو به نازگل دوختم .
نازگل زن منه؟
پس چرا اینقد ازم دوره؟
چرا چیزی از گذشته و ازدواجمون یادش نبود؟
یعنی تو قلبش یه ذره جا واسه من نبود؟

بدون توجه به کسی از سرجام بلند شدم و به طرف اتاق رفتم .
دلم نمیخواست کسی حال خرابم رو ببینه.
میخواستم تنها باشم .
مثل همه ی این چند ماه که تنها بودم .
روی تخت نشستم.
دستم رو زیر،بالشت بردم و تنها عکسی که از نازگل داشتم رو برداشتم .
عکسش رو لمس کردم.
چرا این خیانت رو باور نمیکنم؟
نازگل من نمیتونه بهم خیانت کنه .
نمیتونه هم خواب کسی جز من بشه .
دردم رو به کی بگم؟
به چاه بگم چاه میخشکه.
دلم شده کوره اهنگری .
باید تا اخر عمر داغ این عشق روی قلبم بسوزع؟
هر دلی که داغ یه عشق روش باشه تا اخر عمر کوره اتیشه .
باید بگذرم از این عشق.
باید بکشمش.
وگرنه…
خودش…
خاطراتش…
از،پا درم میاره .

گاهی وقتا ادم باید یه حصار تنهایی دور خودش بکشه و غرق بشه تو تنهایی های خودش .
دور از همه .
دور از ادمایی که بهشون نزدیکی ولی قلباتون کیلومتر ها از هم فاصله داره.
من غرق شدم تو این تنهایی.
تنهایی که با نبود نازگل بیشتر به چشم میاد.
دلمـ میخواست اروم باشم بی تفاوت باشم به نازگلی که با بی رحمی تمام خوردم کردم.
دستم رو مشت کردم
مشت هام رو پی در پی روی قلبم زدم .
لعنتی اروم باش.
اینقد بی قراری نکن.
باید از سنگ شی .
دوباره نگاهم رو به عکس دوختم.
با دستم چشماش رو لمس کردم.
باور نمیکنم معصومیت این چشما دروغ باشه.
با صدای جیغ نازگل سراسیمه از اتاق بیرون رفتم که چشمم به رایان خورد در حالی که سعی داشت نازگل رو اروم کنه .
خودم رو بهشون رسوندم .
رایان رو با خشم عقب زدم و نازگل رو به اغوش کشیدم .
سرش رو به سینه ام فشار دادم که شدت گریه هاش بیشتر شد .
– هیش ..اروم باش .
بریده بریده گفت:
– به..بهش…بگ…و..از…اینجا….بره..
دستم رو از دور نازگل باز کردم و به طرف رایان رفتم .
با پوزخنده رو لبش تماشاگر وضعیتی بود که باعث وبانیش فقط خودش بود.
– بهت گفته بودن ازش دور باش نگفتم؟
مشکلت با من بود چرا رفتی سمت نازگل؟

– خب بزار یه چیزی رو بهت بگم.
انگار عکسا رو درست ندیدی .
این دختر با میل و خواسته ی خودش خواست با من رابطه داشت باشه .
اگه عکسا کافی نبود فیلم رابطمون رو نشونت بدم.
با تموم شدن حرفش مشت من بود که توی صورتش فرود اومد.
خون جلو چشمام رو گرفته بود .
مثل یه گرگ زخمی بهش حمله کرده بود و تا جون داشتم میزدم .
به قصد کشت میزدم .
با صدای جیغ نازگل دست از کتک زدن رایان برداشتم .

سرم رو نگاه برگردوندم و بهش نگاه
کردم که با دیدن تن بی جونش که روی زمین افتاه بود روبه رو شدم.
مغزم بهم دستور کاری رو نمیداد.
کمی که گذشت به خودم اومدم .

هراسون خودم رو بهش رسوندم .
سرش رو روی پام گذاشتم و با دستم توی صورتش زدم ولی تغیری نکرد.
– نازگل …نازگل …چشمات رو باز کن .
ماه بانو… ناه بانو
با صدای فریادم ماه بانو خودش رو رسوند با دیدن نازگل نگاه نگرانش رو بهش دوخت .
– خدا مرگم بده اقا
نازگل خانم چشونه؟
– از هوش رفته
با دکتر تماس بگیر و بگو هر چی زودتر خودش رو برسونه .
باگفتن “چشم”ازم دور شد .
نازگل رو ردی دستام بلند کردم .
لحظه اخر نگاهمـ رو به رایان دوختم که داشته خون صورتش رو تمیز میکرد .
– هنوز کارنون با هم تموم نشده پسر عمه

و به طرف اتاق رفتم .
نازگل رو روی تخت گذاشتم .
خم شدم بوسه ای روی پیشونیش نشوندم .
صندلی رو از،پشت میز کشیدم و کنار تخت گذاشتم .

روی صندلی نشستم و دستش رو بین دستام گرفتم .
دلم میخواست الان که تنهاییم باهاش حرف بزنم .
شاید این بهترین موقعیت باشه و دیگه همچین فرصتی گیرم نیاد که باهاش تنها باشم هر چند الان هوشیار نیست.

– چشمات رو باز کن نازگل .
بهم بگو اون عکسا و حرفا دروغه .
بگو تو نمیتونی به من خیانت کنی.
نابود شدم .
الان بیشتر از هر وقتی بهت نیاز دارم .
نیاز دارم با چشمای معصومت بهم نگاه کنی .
نمیدونی چشمات با من چیکار کردن .
یعنی تو این دنیا به این بزرگی یه وجب جا واسه من و تو و عاشقانه هامون نبود ؟
چرا باید این همه مشکل سر راهمون باشه؟
پرم از حرف ولی نمیدونم چجور به زبون بیارم .
دلم میخواد سینه ام رو بشکافم و قلبم رو بیرون بیارم تا اینقد بی قراری نکنه .
بی قراری تویی که کوجکترین حسی بهم نداری.
کاش هیچ چیز اینجوری شروع نمیشد .
کاش این ازدواج اجباری نبود .
کاش اخر این اجبار جدایی نباشه…
با تقه ای که به درب خورد حرفام نصفه موند .

“بفرمایید”ی گفتم و از سر جان بلند شدم .
دکتر وارد اتاق شد .
و پشت سرش هم ماه بانو وارد اتاق شد.
با دکتر دست دادم.
– خوش اومدین دکتر.
– ممنون پسرم .
و به طرف نازگل رفت .
باکس همراهش رو روی زمین گذاشت و مشغول معاینه کردن نازگل شد.
بعد از چند دقیقه گوشی پزشکی رو از داخل گوشش بیرون اورد و داخل باکس گذاشت

– حالش اصلا خوب نیست .
شک عصبی بهش وارد شد .
امکان داشته تشنج کنه .
باید بیشتر مواظبش باشی .
بخصوص با اتفاقی که براش افتاده .

کلافه دستی تو موهام کشیدم .
مگه نازگل چند سالشه که باید این همه درد رو تحمل کن؟
نازگل من هنوز بچه است .
نمیدونم دلم واسه خودم بسوزه یا نازگل.
متوجه خروج دکتر از اتاق نشدم .

دوباره نگاهمـرو به نازگل دوختم .
قلبم اتیش میگیره وقتی این حد بی دفاع میبینمش.
به طرفش رفتم.
دستم رو نوازش وار روی گونه اش کشیدم .
– کاش میتونستمـ بیشتر از این دوست داشتم باشم.
حق دارم ازت متنفر باشم.
ندارم؟
ولی نیستم .
نازگل چشمات رو باز کن .
وقتش نشده که همه چی رو به یاد بیاری؟
نازگل دیگه بسه ..
بسه …
اینقد بهم فشار نیار.
من یه روزی خیلی خوشحال بودم.
ولی الان خیلی بدبختم …
میفهمی ؟
من بخاطر ادمایی اشتباهی زندگیم اعتمادم به همه رو از دست دادم .
ولی تو تونستی همه چی رو عوض کنی .
ولی دنیا چشم دیدن من و خوشیام رو نداشت.
خسته شدم…
لعنتی کم اوردم …
ما که هنوز عاشقی نکردیم .
ما که هنوز از هم سیر نشدیم .
میدونم خیلی اذیتت کردم.
قول میدم جبران کنم .
نازگل الان همه چی بسته به حرف توهه.
جلو همه وایمیسم.
بخلطر داشتنت با همه میحنگم.
فقط بگو اینا دروغه.
با صدای درب سرمـ رو برگردوندم که ماهرخ وارد اتاق شد.

با دیدنش هر چی حس بد بود بهم منتقل شد .
با پوزخند بهم نزدیک شد .
روی صندلی نشست .
دستش رو زیر چونع اش گذاشت .
– خیلی بده بفهمی دختری که عاشقش بهت خیانت کرده نه؟
و بعد شروع کرد به بلند بلند خندیدن .
بدنم از خشم میلرزید .
این زن میخواست چی رو ثابت کنه؟
نباید بهش فرصت بدم که تحقیرمون کنه .
– من به نازگل ایمان دارم .
به خودش و به پاکیش
اون هیچ وقت نمیتونه به من خیانت کنه .
چون هرز پریدن تو ذاتش نیست .
از سر جام بلند شدم و به طرفش رفتم .
و توی صورتش غریدم.
– ولی تو چی؟
با وجود منی که همسرتم و اسمم راخل شناسنامته هرز میپری .
فک کردی شاید متوجه لاس زدن با مردا نشدم ؟
دو صورت داره .
یا فکر کردی من خرم
یا خودت رو زیادی زرنگ فرض کردی ولی دست بالای دست بسیاره .
با این حرفا نمیتونی باعث بشی من از نازگل دست بکشم و عاشق تو بشم.
فقط کافیه نازگل به هوش بیاد و بگه اونا دروغه اونوقت کل دنیا رو زیر و رو میکنم .
– ولی اون عکس….
– واسه من از اون عکسا حرف نزن.
اون عکسا رو دیدم .
ولی از کجا معلوم واقعی باشن .
با شنیدن حرفم جا خورد.
با قیافه پوکر بهم نگاهی انداخت.
– یعنی چی؟
– یعنی اینکه من حرف اونا رو قبول ندارم .
نه عکسا نه حرفای رایان .
حالا هم از اتاق برو بیرون .
دلمـ نمیخواد جایی که هستم حضورت رو حس کنم
برام عین سم میمونی.
– من…
– برو بیرون
با صدای فریادم نگاهی بهم انداخت .
نگاهی که عجیب بود چر از حرف و به سرعت از اتاق بیرون رفت .
ولی ای کاش اون روز از نگاهش همه چیز رو میفهمیدم .

#نازگل
با حس سنگینی سرم اروم لای پلکام رو باز کردم.
دست راستم رو بالا اوردم و روی شقیقه گذاشتم .
با انگشت اشاره ام محکم به شقیقه ام فشار اوردم .
حالم اصلا خوب نبود .
حس گیجی داشتم.
– بالاخره به هوش اومدی؟
باشنیدن صدای اشنایی کنار گوشم سرم رو برگردوندم و نگاهج رو به خان زاده دوختم .
با دیدن نگاهم لبخند قشنگی زدی لب هاش نشوند.
– خیلی نگرانم کردی .
چرا بی هوش شده بودم؟
کمی به ذهنم فشار اوردم تا کم کم همه چیز یادم اومد .
اون عکسای لعنتی…
داد و بیداد خانزاده …
حرفای رایان …
دعوای خان زاده و رایان …
کم کم چشمام نمناک شد .
حس یه ادم بدبخت رو داشتم .
احسای تهی بودن .
اشکای لعنتیم از هم سبقت گرفته بود.
– بگو اون عکسا دروغه؟
بگو یه کابوسه
بیدار میشیم و همه چی درست شده باشه .
زبون باز کن بگو .
بگو واقعیت چیه .
هر چی بگی باور میکنم .
فقط نزار بیشتر از این خود خوری کنم.
فقط حرف بزن باهام .

چی میگفتم؟
میگفتم دروغه؟
نه…من چیزی یادم نمیاد.
شای…شاید اون عکسا واقعی باشن .
ولی اون روز اون ملحفه پاک بود .
لکه خونی روش نبود .
مگه رایان نگفت باهاش رابطه دارم.

یعنی من باکره نبودم؟
این امکان نداره .
کم کم هق هقم شروع شد .
با صدای بلند گریه میکردم .
برای خودم و بخت سیاهم .
برای خودم و روسیاهیم .
داشتم از ته دل هق هق میکردم که داخل اغوش گرمی فرو رفتم .
کنار گوشم زمزمه میکرد .
قصد داشت ارومم کنه .
ولی من تازه یه جا واسه گریه کردن و خالی کردن خودم پیدا کرده بودم

برای دانلود نسخه ی کامل دوست داشتنی ترین اجبار رمان کیلیک کنید

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان دوست داشتنی ترین اجبار
  • ژانر: عاشقانه رعیتی
  • نویسنده: نجلا باصری
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
  • 214 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 24,146 بازدید
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=10675
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • R.emami
    سه‌شنبه 3 مارس 2020 | 12:16 ق.ظ

    سلام پارت هاقفل هستن چیکارکنم رمزعبورچه رمزی هست؟

    • admin
      سه‌شنبه 3 مارس 2020 | 12:41 ق.ظ

      سلام عزیز خوبی باید کاربری خودتونو ارتقاع بدید این به درخواست نویسنده انجام شده و برای دسترسی میتونی از یکی از پلان های اشتراک استفاده کنی اگر برای همین رمان میخوای فقط میتونی از پلان هفتگی 5000 تومنی استفاده کنی

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : پارت بعدی رو کی میزاری عاااااالیه...
  • donya81 : پارت بعدی رو کی میزاری رمان تو خیلی برام جالبه و هیجان انگیزه...
  • K84as : عاااالی بود عاااااالی تروخدا زود زود بزارید ♥️♥️♥️🙏🙏🙏...
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.