| Tuesday 20 October 2020 | 20:20
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 3

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 3

برای دانلود نسخه ی کامل دوست داشتنی ترین اجبار رمان کیلیک کنید

با احساس اینکه کسی کنارم نشست چشم از تلوزیون گرفتم
سوگل با یه لباس خواب باز کنارم نشسته بود .
لباش قرمز آتیشی بود عجیب آدم رو مست میکرد که بوسش کنه .
چیزی نگفتم و نگاهش میکردم .
خودش رو به سمتم کشید .
میدونستم قصد بوسیدن لبام رو داره
لباش که نزدیک لبام شد سرم رو برگردوندم و لبش روی گونه ام نشست
ازم فاصله گرفت
– آرشام چرا ازم فاصله میگیری؟
لعنتی من دوست دارم
من دارم از دوری تو دق میکنم
من میدونم چیزی بین تو و نازگل نیست
میدونم بچه ای در کار نیست
رابطه ای در کار نیست
پس ازم فاصله نگیر
– سوگل از من و زندگیم دور شو
– ارشام ما یه بچه داریم
– اون بچه من نیست
با دادای که زدم ترسید و ازم فاصله گرفت
– دفعه دیگه بخوای خودت رو اینجوری بزک و دوزک کنی بیای نزدیک من روزگارت رو سیاه میکنم فهمیدی؟
سری تکون داد
حالا هم گورت رو گم کن نمیخوام ببینمت
ببند شد و به سمت اتاقش رفت
اصلا حالم رو درک نمیکردم
نمیدونستم چم شده
منی که هر شب رابطه داشتم
الان تقریبا یک ماهه با کسی نبودم
این واسه من یعنی فاجعه
تمام فکرم متمرکر بود نازگل بود
خودش
رفتارش
پاکیش
معصومیتش
این دختر با من جیکار کرده
هر لحظه دلم میخواد پیشش باشم
باهاش حرف بزنم
تو آغوشم بگیرمش
حالت هام رو درک نمیکنم
من حتی وقتی که فکر میکردم عاشق شیدا شدم هم همچین حالت هایی نداشتم
ولی نازگل کجا و شیدا کجا
هنوز،هم نفهمیدم شیدا چرا باهام بازی کرد ؟
چرا بهم خیانت کرد؟
چی براش کم گذاشتم ؟
من اخرش از این همه فکر و خیال دیوونه میشم
شکی ندارم

باید حتما میرفتم پیش یه مشاور
نگاهی به ساعت روی دستم انداختم
ساعت دوازوه شب بود
پس بگو چرا خبری از نازگل نبود
من دو ساعت خیره به تلوزیون فکر میکردم
سوگل هم از موقعیت استفاده کرده بود
به سمت اتاق رفته
نازگل روی تخت خواب بود
پتو رو روش کشیدم
اخ لعنتی این چه حسیه
چجور باید این حسا رو سرکوب کنم یعنی میشه اسم این حس رو گذاشت دوست داشتن؟
نه همچین چیزی،ممکن نیست
من نمیتونم دوسش داشتع باشم
با ذهنی آشفته خودم رو به دست خواب سپردم
صبح زودتر از نازگل از خواب بیدار شدم
بدون اینکه نازگل متوجه بشه آماده شدم و راهی شرکت شدم
وارد شرکت که شدم اولین نفر چشمم به امیر افتاد که داشت با منشی میخندید
این منشی هم هر روز سعی میکرد مخ یکی رو بزنه
به سمتشون رفتم با دیدن من منشی بلند شد و با صدای تو دماغیش سلام کرد
که با سر تکون دادن جوابش رو دادم
-؛سلام بر رییس شرکت اقای تهرانی
– بریمـ تو اتاق
– چی شده سر صبح باز تو هاری؟
دوباره کی پاچه ات رو گرفته
با هم وارد اتاق شدیم
– امیر میشه دو دیقه ببندی
– چشم من اگه دیگه حرف زدم
پشت صندلی نشستم
و رو به امیر گفتم
– وضع شرکت چجوره؟
همه چی خوبه؟
کلمه ای حرف نمیزد
– زهر مار
حرف بزن ببینم چه خبره
– مردم دو ویقه حرف نزدم
همه چی امن و امانه
تو چه خبر ؟
دوتا زن داشتن خوبه؟
صبح بین دوتا زن بیدار شی
یکیش لبات رو بوس کنه
یکی گ..
– امیر خفه شو
تو بجز کس شعر گفت کار دیگه ای هم بلدی؟
– اوهوم
ولی به تو نمیتونم نشون بدم باید به جنس مونث نشون بدم
– خاک تو سر منحرفت
– آرشام امشب یه مهمونی هست شرکت میکنی؟
– مال کیه؟
– مال فرهاده
– اوه
نه حوصله مهمونیاش رو ندارم
– بیا خوبه کمی حالت بهتر میشه
ولی باید همراه بیاری
– کی رو با خودم بیارم ؟
-نمیدونم یکی رو پیدا میکنیم
– باشه بهش فکر میکنم
– بهم خبر بده
– باشه
– من دیگه برم کار دارم فعلا

حالا همراه کی رو با خودم ببرم
عجب گیری کردما
قبلا توی تمام مهمونی ها شیدا به عنوان همراه باهام بود .
یادم نمیاد توی هیچ جشنی با کسی به جز شیدا رفته باشم.
تنها کسی که به ذهنم میرسید نازگل بود
اما نازگل که تا به حال توی همچین جشن هایی شرکت نکرده .
گوشیم رو برداشتم و شماره نازکل رو گرفتم .
– بله
– سلام نازگل
خوبی؟
– ممنون
اتفاقی افتاده
– نه واسه چی؟
-؛اخه سابقه نداشته تا حالا زنگ بزنی
– خب میخواستم یه چیزی بهت بگم
– بگو
– امشب یکی از دوستام مهمونی داره
– خب
– منم دعوت کرده
ولی باید یه همراه با خودن ببرم
– خب به من چه
– خب من میخوام اون همراه تو باشی.
چند لحظه چیزی نگفت
فقط صدای نفس هاش میومد
– کی هست؟
-امشب ساعت هشت
میای؟
-اره
– خب اماده باش بیام بریم خرید
– نه نمیخوام دارم
– یادن نمیاد لباس برای مهمونی خریره باشی
– وقتی مسافرت بودی با مریم رفتم خریدم
– خب باشه
پس من پنج میام خونه
توهم تا هفت اماده باش که بریم
– باشه
کاری نداری؟
-نه خدافظ
حالا امشب تو مهمونی بگم چیکارمه ؟
دوس ندارم کسی بدونه ازدواج کردم
باید با نازگل صحبت کنم و بهش بگم که نمیخوام کسی بفهمه
مطمعنا از این وضع حسابی ناراحت میشه
حق هم داره
از شرکت زدم بیرون و به سمت خونه رفت
مستقیم به طرف اتاقم رفتم.
باید دوش میگرفتم
به طرف حموم رفتم
وان رو پر کردم و داخلش دراز کشیدم
به کمی آرامش نیاز داشتم
نیم ساعتی تو وان بودم
بلند شدم سریع خودم رو شستم و بیرون
لباس هام رو از روی رگال برداشتم
یک ساعتی طول کشید تا آماده شدم
نازگل متوجه اومدنم نشده بود
خواستم از اتاق برم بیرون
در رو باز کردم که با کسی سینه به سینه شدم

سرم رو بلند کردم که با سوگل چشم تو چشم شدم
– جایی میری؟
– اره مهمونی
– پس چرا بهم نگفتی آماده بشم
ابرویی بالا انداختم
– چع دلیلی داشت بهت بگم آماده بشی؟
-خب منم میخواستم همراهت بیام
– ولی کس دیگه ای به عنوان همراه باهام میاد
– کی؟
– نازگل
پوزخندی زد
– فکر نمیکنی نازگل برای این جور مهمونی ها زیادی بچه است؟
– نه
– اهان باش
خوش بگذره

واز اتاق رفت بیرون
اینم خیلی پروهه
به طرف اتاق نازگل رفتم بی هوا در رو باز کردم
با دیدن نازگل سر جام میخکوب شدم
این دختر میخواد منو دیوونه کنه؟
اونقدر خوشکل شده بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم
اون لباس مشکی فیت تنش بود
انگار برای نازگل دوخته شده بود
برجستگی های تنش رو نشون میداد
لباش که با رژ قرمز پوشونده بود ادم رو دیوونه میکرد برای بوسیدنش
نازگل همه چیز برای تحریک یه مرد رو داشت
داشت دیوونه میشدم
تمام حس های مردونه ام بیدار شده بودن
کنترل خودم الان واقعا کار سختی بود
هر دو فقط نگاه هم میکردیم
ارتباط چشمیمون قطع نمیشد
ولی انگار هیچکدوم حرفی برای گفتن نداشتیم
به سمتش قدم برداشتم
بهش که رسیدم دستم رو روی لبش گذاشتم
– دلم نمیخواد جز من کسی این لبا رو ببینه
چیزی نمیگفت فقط نگاهم میکرد
نمیتونستم
نمیتونستم خودم رو کنترل کنم
سرم هر لحظه نزدیک تر میشد
تو یه لحظه لبامون قفل هم شد

همراهیم نمیکرد
انگار توی شک بود
گازی از لبش گرفتم که به خودش اومد
دستاش رو بالا اورد و دور گردنم حلقه کرد .
تمام نیازم رو داشتم روی لباش خالی میکردم.
با ولع میبوسیدمش
انگار تشنه ای که به آب رسیده
این چیزا از من بعید بود
اما من جلوی این دختر نمیتونستم خودم رو کنترل کنم
با احساس نفس تنگی بر خلاف میلم ازش جدا شدم
خجالت میکشید
سرش رو زیر انداخت و با انگشتای دستش بازی میکرد
دسام رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بالا اوردم
سرم رو نزدیک گوشش بردم و لب زدم
– طعمش فوق العاده بود
ازم خجالت نکش
من شوهرتم

و ازش فاصله گرفتم
ازم چشم میدزدید
– نمیخوای نگاهم کنی؟
سرش رو بالا آورد
ناخداگاه لبخندی روی لبام نقش بست
حتی خجالتش هم برای من خواستنی بود
– اوممم
اولش مزه رژلبت رو چشیدم
ولی الان میخوام مزه لبات رو بچشم

و بدون اونکه فرصت فکر کردنی بهش بدم
دوباره لبامون رو قفل هم کردیم
اینبار به راحتی تسلیم خواستم شد و باهام همراهی کرد
بعد از پنج مین لب بازی ازش جدا شدم
– عالی بود
دوباره خجالت کشید و سرش رو زیر انداخت
-نازگل صدبار گفتم از من خجالت نکش
سرش رو بلند کرد و با صدای آرومی گفت:
– چشم
– آماده ای بریم
– اره
فقط وایسا مانتوم رو بردارم
کنار در اتاقش منتظر ایسادم
مانتو و شالی از روی رگال برداشت
بعد از پوشیدنش
به سمت میز،ارایش رفت
رژ لب قزمز رنگی رو برداشت و روی لباش کشید
ولی اینبار تقریبا کم رنگ تر بود

بعد از آماده شدن نازگل از خونه زدیم بیرون
توی ماشین نشستیم
هیچکدوممون حرف نمیدیم
باید بهش میگفتم
رو کردم به نازگل
– نازگل کسی نمیدونم من ازدواج کردم خب چجور بگم
-خودم فهمیدم
– خوبه باهوشی
چیزی نگفت
هر از گاهی زیر چشمی نگاهی بهش مینداختم
سرش رو به شیشه چسپونده بود و اخم هاش عجیب توی هم بود
نیم ساعتی طول کشید تا محل مورد نظر رسیدیم
یه خونه ویلایی که از،بیرونش معلوم بود برلی طراحیش چقد زحمت کسیده شده
ماشبن رو پارک کردم و پیاده شدیم
با هم به سمت در وردی رفتیم
از همون بیرون بوی مشروب و سیگار استشمام میشد .
صدلی موزییک اونقدر بلند بود که صدا به صدا نمیرسید
مهمونی های فرهاد همیشه همین بود .
سرم رو نزدیک گوش نازگل بردم و باصدای بلندی گفتم
– رفتیم داخل ازم دور نمیشی با کسی هم گرم نمیگیری
سری تکون داد با هم وارد شدیم
سالن پر بود از دختر پسرایی که داشتن تو بغل هم میرقصیدن .
اولین نفر فرهاد متوجه ما شد و به سمتمون اومد
– سلام آرشام جان
خوش آومدی
– ممنون
رو کرد به سمت نازگل گفت:
-نمیخوای معرفی کنی؟
– نازگل از اقوام های خانوادگیمون
فرهاد دستش رو به سمت نازگل دراز کرد
– خوشبختم بانو
نازگل بدون اینکه توجهی به دست دراز شده فرهاد بکنه به یه ممنون بسنده کرد
فرهاد هم که ضایع شده بود دستش رو کشید

فرهاد رو به نازگل گفت
– طبقه بالا اولین اتاق از،سمت راست اتاق تعویض لباسه
میتونین لباستون رو عوض کنید
نازگل تشکری کرد
فرهاد ازمون دور شد
رو به نازگل گفتم
– برو لباسات رو عوض کن و برگرد پیشم
– باشه
تا رسیدن نازگل به طبقه بالا حواسم بهش بود
رو گوشه ترین صندلی نشستم با نشستن دستی روی شونه ام نشست سرم رو برگردوندن که امیر رو دیدم
– کی اومدی؟
– چند دیقه پیش
– چرا اینجا نشستی ؟
-منتظرم نازگل بیاد
– خب بلند شو بریم پیش بچه ها
– باشه
از جام بلند شدم و با هم به سمت بچه ها رفتیم بهشون نزدیک که شدیم
همه به سمتمون برگشتن
با همه احوالپرسی کردم
که متوجه شیدا شدم
کنار یکی از پسرای جلف وایساده بود
با لباسی که اگه نمیپوشید بهتر بود
ارایش غلیظی هم کرده بود که صورتش پیدا نبود
سنگینی نگاهم رو حس کرد و به سمتم برگشت
با دیدنم چشماش برقی زدو به سمتم اومد
با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند
خودش رو پرت کرد توی بغلم
– دلم تنگ شده بود برات عشقم
میدونستم امشب حتما میای
پوزخندی زدم
نگاهم به سمت پله ها کشیده شد
نازگل مثل یه پرنسس واقعی از پله ها پایین میومد
چشم همه مردایی سالن روی نازگل بود و این به شدت عصبیم میکرد
ناز و عشوه ای که توی رفتارش بود ناخواسته باعث میشد همه ی توجه ها به سمتش جلب بشه.
شیدا رو از خودم جدا کردم
نازگل خودش رو بهم رسوند و کنارم وایساد
شیدا با کنجکاوی نگاهش رو بین من و نازگل میچرخوند
اخر هم طاقت نیاورد
– تا حالا این خانم رو ندید بودم
خیلی بی تفاوت گفتم
– نازگل از دوستای خانوادگیمونه

شیدا دستش رو به سمت نازگل دراز کرد
نازگل هم باهاش دست داد
خیلی سرد باهاش رفتار کرد
شیدا بازوم رو گرفت
– بریم برقصیم
-نه حوصله رقصیدن رو ندارم
شیدا که انگار خورد بود تو برجکش ازمون دور شد
احساس میکردم حال نازگل با دیدن شیدا گرفته شده.
– نازگل دو دیقه اینجا وایسا من الان میام
جایی نریا
– باشه
امیر با چندتا از پسرا گوشه ای وایساده بود و در حال خندیدن بودن
بهشون نزدیک شدم
کاوه با دیدنم با خوشحالی گفت
– آرشام یه مدت بود تو مهمونی ها نمیومدی
اتفاقی افتاده بود؟
-ـنه فقط حوصله شلوغی رو نداشتم
یک ساعتی باهاشون حرف زدم
کلا از نازگل غافل شده بودم
برای یه لحظه سرم رو برگردوندم که دیدم گارسون سینی مشروب رو جلوی نازگل گرفته
نازگل یدونه برداشت
سریع به سمتش دویدن که مشروب رو از دستش بگیرم
ولی دیر شده بود
نازگل تا تهش رو خورد
با دیدنم جا خورد
– این چرا تلخ بود؟
با عصبانیت گفتم:
– چون مشروبه
با تعجب نگاهم کرد
– من فکر کردم این شربت آلبالوهه
– تو هر زهر ماری که میگیرن جلوت رو باید بخوری شاید زهر باشه
جوابم رو نداد
کم کم داشت حالش بد میشد
– نازگل حالت خوبه؟
– بهتر از این نمیشم
بریم برقصیم
– حالت خوب نیست باید بریم خونه
– نه ما که تازه اومدیم
– نازگل خفه شو
حالت خوب نیست باید بریم خونه
با شنیدن صدای امیر به سمتش برگشتم
-آرشام اتفاقی افتاده؟
– نازگل مشروب خورده حالش خوب نیس
باید بریم خونه
از طرف من از فرهاد عذر خواهی کن
بدون هیچ حرفی دست نازگل رو کشیدم و از اون خونه بیرون اومدیم

نازگل توی ماشین فقط میخندید
این دختر زیاد از حد بی جنبه بود که تا این حد حالش بد شده
– آرشام گرمه شیشه رو بیار پایین
– نیازی نیست الان میرسیم خونه
مسیر یک ساعته رو بیست دیقه روندم
در رو با ریموت باز کردم
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم
نازگل حالش اصلا خوب نبود
از ماشین پیاده شد اولین قدم رو که برداشت سرش گیج خورد
دستش رو به ماشین گرفت
خودم رو بهش رسوندم
دستم رو زیر زانوش گذاشتم و بغلش کردم
با صدایی که از مستی میلرزید گفت:
– سنگیم بزارم زمین
– از پر کاه هم سبک تری
دوتا دکمه ی بالای پیراهنم باز بود
و سینه ام لخت
نازگل سرش رو به سینه ام چسپوند
ناخوایته لبای داغش با سینه ام برخورد میکرد
نفسهاش که بهم میخورد
احساس میکردم حالم داره بد میشه و باید از این دختر فاصله بگیرم
به اتاق رسیدم
در رو با پام باز کردم
به سمت تخت رفتم
نازگل رو روی تخت گذاشتم
خواستم بلند شم که یقه ی پیراهنمرو گرفت؟؟؟

– پیشم بخواب
– باشه میزاری لباسام رو عوض کنم ؟
-نه
-میخوام شوهرم پیش بخوابه
-نازگل حالت خوب …
بدون اینکه بزاره حرفم رو کامل بگم خودش رو بالا کشید و ل*بامون چفت هم شد .
اولین بار بود که پیش قدم شده بود
با عطش میبوس*ید.
از هم جدا شدیم
– میخوام با هم یکی بشیم
-الان مستی نمیدونی چی میگی
– خوبم
میخوام با شوهرم یکی بشم
حالم داشت خراب میشد
زنم بود
در حد یه عش*ق بازی که عیبی نداشت
اینبار خودم برای بوس*یدنش پیش قدم شدم
با ولع میبوس*یدمش.
شاید اغراق باشه اگه بگم لب*اش شیرین ترین طعم دنیا بود

لب بالاییش رو میم*کیدم
زبونم رو داخل داخل دهنش بردم
نازگل هم لب پایینیم رو میک میزد
جوری همو میبوس*یدیم که احتمال کبود شدنش صد درصد بود .
سرم رو توی گودی کردنش بردم
لیسی روی گردنش زدم که اه ریزش کشید.
اهش دیوونم میکرد
سرم رو بلند کردم
نگاهی بهش کردم
رضایت رو میشد از چشماش خوند
دستم به سمت لباسش رفت
لباسش رو ازتنش بیرون اوردم
نگاهم که به سینه اش افتاد چشمم برق زد .
اندام این دختر زیاد از،حد س*کسی بود
سینه های سف*ت و گردی که دیوونم میکردن
سرم رو پایین بردم لیسی به س*ینش زدم .
سین*ه سمت چپش رو داخل دهنم فرو بردم و میک عمیقی بهش زدم
و با دست دیگه ام س*ینه سمت راستش رو فشارمیدادم
نازگل با دندونش لب*ش رو فشار میداد که صداش در نیاد
دستم رو بالا بردم لب*ش رو از زیر دندونش در اورد
– این لبا رو فقط من میتونم گاز بگیرم
صدات رو خفه نکن نازگل
برام اه بکش
دیوونه ام کن
سی*نه اش رو فشاری دادم که اهش بلند شد
– جــــــــــــــــــــونم ..اه بکش
پایین ت*نه ام رو بهش میمالیدم
نمیدونستم تا چه حد پیش میرم
ولی مطمعن بودم کاری به ب*کارتش ندارم
این دختر الان مسته
ولی من هوشیار
کاری نمیکنم که فردا که از خواب بیدار شدیم پشیمون باشیم
دستم رو پایین بردم و وارد شلوارش کرد
سی*نه اش رو می*خوردم
همزمان بهش*تش رو هم م*یمالیدم
اه های نازگل جری ترم میکرد
از سینه اش تا نافش رو لی*س زدم
دور نافش رو لی*سی زدم
دستم به سمت شلوارش رفت
تو یه حرکت زیرپوش و ش*لوارش رو بیرون اوردم
محو به*شتش بود
اخ که تیکه اش از بهشت بود
یه بهش*ت تپل و ص*ورتی
ادم رو مست میکرد
رونش رو بوسه بارون کردم
لیس زدم تا رسیدم به به*شتش

بهش*تش خیس شده بود
دستی روش کشیدم
دیونه ام میکرد که بخ*ورمش
تا حالا اینکار رو نکرده بودم
ولی الان فرق داشت
زب*ونم رو از بالا تا پایینش کشید
نازگل اه عمیقی کشید
زبونم رو روی بهش*تش میکشیدم
ل*یس میزدم
دندون میگرفتم
بدن نازگل هم زیر تنم پیش و تاب میخورد
اونقدر ل*یس زدم که نازگل بالاخره با یه اه بلند به اوج رسید
دستمالی برداشتم و بین پاش رو تمیز کردم
نازگل نای تکون خوردن نداشتم
ارضا نشده بودم و حال بدی داشتم
کنارش دراز کشیدم و چشمام رو بستم
با نشستن دست نازگل روی سینه ام چشمام رو باز کردم
– حالا نوبت توهه
اومد روی بدنم
دستش رو روی کمربندم گذاشت
آروم آروم شلوار رو از پام بیرون اورد
نگاهی به مرد*ونگی ک*لفتم کرد
میتونستم ترس رو از توی چشماش بخونم
حق داشت زیادی بزرگ بود
دستش رو روش کشید
از داغی دستش اه مردونه ای کشیدم
سرش رو پایین اورد لیسی به کل*اهک مردون*گیم زد اهی کشیدم
از بالا تا پایینش رو لیس میزد
با هر لی*سی که میزد اهی میکشیدم
موهاش رو گرفتم و توی دهنش تلم*به زدم
ده دیقه ای مردون*گیم رو خورد که با اه بلندی به اوج رسیدم
اولین باری بود که با س*اک ارضا میشدم
همیشه تمام راب*طه هام کامل بود
ولی این دختر همه جوره فرق داره
اون منو دیوونه میکنه
خسته کنارم دراز کشید
نگاهی بهش انداختم
– عالی بود نازگل
چیزی نگفت
و چشماش روی هم افتاد
از صدای نفس های منظمش میشد فهمید که خوابیده
کشیدمش توی بغلم سرم رو توی موهاش فرو بردم و به عالم بی خبری رفتم

نازگل

صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم توی بغل آرشامم
پتو رو کنار زدم
با دیدن وضیعتمون تعجب کردم
شرم و خجالت تمام وجودم رو گرفت
هر دوتامون ل*خت
من چیزی یادم نمیاد از،دیشب
دستم رو روی بازوی آرشام گذاشتم که چشماش رو باز کرد
– نازگل بزار بخوابم خسته ام
– آرشام چرا لختیم؟
نگاهی بهم انداخت
– از دیشب چیزی،یادت نیست ؟
ترسیدم
خدایا ب*کارتم نــــه
تنها جیزی که برام مونده بکارتمه
اگه اونم از دست بدم دیگه چیزی برام نمیمونه
– فقط یادمه شربت خوردم دیگه چیزی یادم نیست
– تو دیشب مشروب خوردی مست کرده بود
با هم رابطه داشتیم
با ترس بهش نگاه کردم
– ب..ب..بکا*رتم چی؟
لبخند شیطونی روی لبهاش نشست
– خیلی درخواست دادی ها
ولی من قبول نکردم
گذاشنم واسه وقتی که هوشیار باشی
نفس راحتی کشیدم
من دیشب با آرشام رابطه داشتم ؟
سرم رو زیر انداختم
خجالت میکشیدم نگاهش کنم
خدا میدونه من دیشب چه کارهایی کردم
با صدای آرشان به خودم اومدم
-نازگل ما کار اشتباهی نکردیم
اگه تا الات بک*ارات رو نگرفتم
فقط واسه این بوده که تو هن راضی باشی و نخوام مجبورت کنم به رابطه
-بچه سوگ…
– نازگل بارها گفتم اون بچه من نیست
سوگل فقط،با من بوده با همه بوده
شاید یک درصد احتمال داشته باشه اون بچه مال من باشه
چیزی نگفتم
خواستم بلند شم که آرشام اجازه نداد
-هنوز زوده بیا بخوابیم
-خوابم نمیاد
– هر چی میگم بگو چشم
بهتر بود به حرفش گوش بدم
بدون حرفی کنارش دراز کشیدم
سرم رو روی بازوی آرشام گذاشتن و چشمام رو بستم
و متوجه نشدم کی خوابم برد

روزها میگذشتن
زندگی روال عادی گرفته بود
رابطه ام بعد از اون شب با آرشام بهتر شده بود.
راجب درسم با آرشام صحبت کردم
قرار شد برای کنکور درس بخونم.
شکم سوگل هر روز بزرگتر میشد و حسادت و دعواهاش هم که تمومش نداشت .
داشتم تو اتاق درس میخوندم که با صدای داد و بیداد از اتاق بیرون رفتم .
با چیزی که دیدم هین بلندی کشیدم و به سمت سوگل دویدم
آرشام سوگل رو انداخته بود روی زمین و با لگد میز بهش

رفتم جلوی آرشام وایسادم
– آرشام ترو خدا کشتیش
ولش کن
– بزار بکشمش دختره ی هرزه
حرومزاده یکی دیگه رو انداخته گردن من
دوماهه واسه من زندگی نذاشته
هر شب با فکر اینکع شاید اون بچه مال من باشه تا صبح بیدار بود
این عوضی داشت زندگی منو نابود میکرد

منو کنار زد و به جون سوگل افتاد
به قصد کشت کتکش میزد .
سوگل فقط گریه میکرد و دستش رو حفاظ شکمش کرده بود
زورم به آرشام نمیرسید
آرشام فحش هاش رکیکی به سوگل میداد .
بعد از ده دیقه دست از کتک زدن سوگل برداشت
تفی توی صورت سوگل انداخت
– تو یه هرزه ی به تمام معنایی
میدونستی اون بچه ی من نیست
ولی به قصد خراب کردن زندگی من این نقشه ها رو کشیدی
تا نیم ساعت دیگه جل و پلاست رو جمع میکنی و گورت رو از خونه من گم میکنی

روی زانو نشست انگشت اشاره اش رو تهدید وار جلوی صورت سوگل تکون میداد.
– دارم برای بار اخر میگم
از صد کیلومتری من و زنم و خونه ام رد نمیشی که اگر ببینمت زنده ات نمیزارم

و بعد از خونه زد بیرون
رفتم سمت سوگل
زیر بازوش رو گرفتم ووبلندش کردم
و به سمت اتاقش بردم
سوگل جیزس نمیگفت فقط گریه میکرد
این دختر چجور میخواست زندگی منو و آرشام رو نابود کنه
اصلا پدر این بچه کیه؟
چرا همچین نقشه ای کشیده؟
چی گیرش میومد؟
سوگل رو به اتاقش رسوندم
و خودم به طرف اتاقم رفتم

ساعت دوازده شب بود ولی آرشام هنوز نیومده بود
گوشیش هم خاموش بود
سوگل دو ساعت پی وسایلش رو جمع کرد و رفت
نگران آرشام بودم
با صدای ماشین به طرف حیاط دویدم
آرشام با سر و وضع نامرتب از ماشین پیاده شد
به طرفش دویدم
با نگرانی گفتم:
-آرشام حالت خوبه؟
-خوبم نازگل
نگران نباش
بریم داخل

با همه وارد خونه شدیم
آرشام روی مبل نشست و رو به من گفت :
– نازگل میشه یه مسکن برام بیاری
-البته
یه مسکن با آب برای آرشام آوردم و کنارش نشستم
سرش رو به مبل تکیه
-نمیخوای بهم توضیح بدی؟
با شنیدن حرفم نگاهی بهم انداخت
– چی رو بگم؟
-اینکه پدر اون بچه کیه؟
چرا سوگل اینکار رو کرد؟
اصلا تو چطور فهمیدی؟

– میخواستم بدم بیرون که متوجه شدم سوگل داره با تلفت حرف میزنه
به نظرم دوستش بود
میگفت میدونه بچه من نیست و بچه فرهاده
ولی چیزی نمیگه
نه به من و نه به فرهاد
میخواست سعی بکنه روزی که میخوایم آزمایش بدیم آزمایشا رو عوض کنه
تا من نفهمم
میخواست حروم زاده یکی دیگه رو بندازه گردن من
نمیدونم دلیلش از این کار چی بود
ولی خودش میگه بخاطر این بوده که دوسم داشته
اخ نازگل اگه نمیفهمیدم
صد درصد زندگیمون خراب میشد
و حرومزاده اون زن هرزه میشد وارث خان
هنوز تو بهت حرفای آرشام بودم
یه ادم چجور میتونست تا این حد پست باشه
خدا بهمون رحم کرد
با صدای آرشام از فکر اومدم بیرون
– نازگل بریم بخوابیم خیلی خسته ام
– باشه

همراه آرشام به طرف اتاقمون رفتیم
بعد از اون شب دیگه آرشام اجازه نداد توی اتاق خودم بخوابم
همه ی وسایلام رو آوردم داخل اتاق آرشام
راستش خودمم به خوابیدن کنار آرشام عادت کردم و بدون اون نمیتونم بخوابم .
احساس میکنم حسم به آرشام عوض شده
وقتی بهم نزدیک میشه ضربان قلب میگیرم
بو ن کنارش بهم آرامش میده
وقتی هست احساس امنیت میکنم
توی این مدت خوب فهمیدم که میتونم به آرشام تکیه کنم
با رسیدن به اتاق دست از فکر کردن کشیدم.
آرشام روی تخت دراز کشید
معلوم بود سرش زیادی درد میکنه
چون با دستش به شفیقه اش فشار می آورد
– میخوای سرت رو ماساژ بدم ؟
-مگه بلدی؟
– اوهوم
کنارش روی تخت نشستم
دستم رو روی سرش گڋاشتم و ماساژ میدادم
بیست دیقه ای این کار رو تکرار کردم
با حرف آرشام نگاهش کردم
– یادته بهت گفتم ثابت میکنم اون بچه مال من نیست؟
– اره
– قرار شد بعد از اون دستور خان رو اجرا کنیم
سرم رو زیر انداختم راستش حرفی نداشتم
چیزی،روی دلم سنگینی میکرد
– آرشام تو قبلا عاشق کسی بودی؟
ابرویی بالا انداخت
– چطور ؟
– میدونم قبلا عاشق شیدا بودی
همون دختری که تو مهمونی دیدم
و از وقتی با من ازدواج کردی رابطتون شکر آب شده
من نمیخوام با بودنم باعث جدایی …
– تو چه باشی چه نباشی ما قرار نیست با هم باشیم
نازگل میخوام بهت یه چیزایی رو بگم
بهتره از همین حالا بدونی
به تاج تخت تکیه دادم
– میشنوم

– وقتی بیست سالم بود اومدم شهر
دانشگاه مهندسی قبول شده بودم
تا حالا شهر نیومده بودم و همه چیز برام جذابیت شد..
چند ماهی که گذشت هما چیز،تغیر کرد
من دیگع اون پسری که تو روستل زندگی میکرد نبودم
رفتارم اخلاقم لباس پوشیدنم همه چیزم تغیر کرده بود
تو دانشگاه با امیر و فرهاد آشنا شدم
امیر پسر خوب و سر به زیری بود
ولی برعکس فرهاد پسر شر و شیطونی بود
اهل مهمونی و مشروب و دختر بازی و هر کوفت و زهر ماری که بگی بود
کم کم من و امیر هم مثل فرهاد شدیم
برای گذروندن وقتمون میرفتیم مهمونی های مختلط
چند ماهی همین وضع بود
مهمونی میرفتیم شب رو همـ با یه نفر صبح میکردیم
امیر همون اولا کنار کشید
ولی من نه
زندگیمم شده بود مهمونی و س*ک*س با دخترای مختلف
تو یکی از همین مهمونی ها با شیدا آشنا شدم
روزای اول فقط به قصد دوستی و مخ زدن باهاش بودم
ولی کم کم وضع فرق کرد
حسم بهش عادی نبود
روز به رو عشقش تو قلبم بیشتر جوونه میزد
شیدا دختر خوبی بود
سر به زیر
از هر نظر عالی بود
بالاخره بعد از ماه ها بهش گفتم که عاشقشم
اونم گفتم دوستم داره و فقط از روی خجالت و غرور بهمـ نگفته
روزای خوبی رو با شیدا داشتم
عاشقش بودم
براش کادو میخریدم .
طلا میخریدم
خونه براش خریدم
من هیچوقت با شیدا نخوابیدم که مبادا فکر کنم من برای هوس میخامش
همیشه غرایض مردونه ام رو کنترل کردم که مبادا به روحش لطمع ای بخوره
پوزخندی زد و ادامه داد.
ولی بعد از ازدواجمون
یه روز رفتم خونه ای که براش خریده بودم
هیچوقت با کلید در رو باز نمیکردم ولی اون روز با کلید باز کردن و وارد شدم
صدای له و ناله ای از اتاق میومد
من صدای شیدا رو خوب میشناختم
با پاهای لرزون به طرب اتاق رفتم
شیدا و فرهاد هر دو لخت روی تخت
توی بغل هم بودن

اون روز من شکستم
خودم غرورم مردونگیم
ازم چیزی نموند
روزای اول فکر میکردم شاید بخاطر توهه ولی اینجوری فقط میخواستم خودم رو توجیح کنم
شیدا از اولش هرزه بود
اون میدونست من ثروتمندم
و فقط بخاطر ثروتم باهام مونده بود
از من زباد بهش رسیده بود
اون حتی قبلا از اینکه با من باشه با کسای مختلفی دوست بوده
حتی دختر هم نبوده
هه
اونوقت من برای ضربه نخوردن به روحش حتی بهش نزدیک هم نمیشدم
بعد از اون ماجرا چندین بار اومد شرکت
گفت مست بوده
گفت فرهاد گولش زده
ولی دیگه حناش پیش من رنگی نداشت
تو شک بودم
شیدا چجور تونسته به ادمی که عاشقش بوده خیانت کنه ؟
چجور تونسته غرورش رو نادیده بگیره
نگاهی به صورتش انداختم
ناراحت بود
چشماش رتگ غم داشت
– نمیخواستم ناراحت بشی
– مهم نیست
اتفاقیه که افتاده
خریت خودم بود که به شیدا میدون دادم
– پس چرا هنوز با فرهاد دوستی؟
-جون اون روز شیدا خودش از فرهاد خواسته بود که بره خونه اش
خودش فرهاد رو مست کرده بوده
همه چیز زیر سر شیدا بوده
هر چند فرهاد هم مقصره
ولی توی مستی ادم چیزی نمیفهمم
الانهم رابطه ام با فرهاد مثل قبل نیس
اینه رو بهت گفتم که اگه روزی شیدا چیزی بهت گفت یا چیزی برات فرستاد شوکه نشی
اون فکر میکنه من چون دوسش داشتم از کارش میگذرم
از دروغایی که بهم گفته میگذرم
ولی اشتباه میکنه
چیزی نگفتم
فقط نگاهش کردم
چند دقیقه ای توی این حالت موندیم
که با صدای آرشام به خودم اومدم
– بهتره بخوابیم

روی تخت دراز کشیدم
آرشام از پشت بغلم کرد
کار هر شبش بود
تمام ذهنم درگیر حرفای آرشام بود
هی خدا
اونقدر فکر کردم که متوجه نشدم کی خوابم برد
صبح که از خواب بیدار شدم خبری از آرشام نبود
نگاهی به ساعت انداختم ساعت ده صبح بود
این موقع آرشام شرکت
بلند شدم تخت رو مرتب کردم
لباسم رو عوض کردم
موهام رو شونه نزدم
و به سما آشپزخونه رفتم
روی میز یه یاداشت بود
– نازگل عصر میام خونه
آماده باش بریم ببرون
این روزا آرشام زیادی مهربون شده بود
حسم به آرشام
مهربونیش
زندگیمون
همه ی اینا ذهنم رو درگیر میکردن
صبحونه ام رو سریع خوردم
خونه رو گردگیری کردم
تصمیم گرفتم واسه ناهار قورمه سبزی درست کنم
همه جیز رو اماده کردم
دوساعتی طول کشید
بوی غذا کل خونع رو برداشته بود
زیرش رو کم کردم
و از اشپزخونه بیرون اومدم
طبق عادت همیشگیم بعد از غذا ددست کردن به سمت حموم رفتم
ده دیقه ای دوش گرفتم
حوله تن پوشم رو پوشیدم و بیرون اومدم
با همون حوله روی تخت دراز کشیدم
و بی خبر از دنیا خوابم برد
با صدای آرشام کنار گوشم از خواب بیدار شدم
– نازگل نمیخوای بیدار شی؟
چشمام رو باز کردم و نگاهی به آرشام کردم
از روی تخت بلند شدم
هنوز هم گیج خواب بودم
نگاهی به آرشام انداختم که دیدم نگاهش روی بدنمه
نگاهی به خودم انداختم
ای وای
خاک تو سرم
حوله کنار رفته بود و تمام بدنم تو معرض دیدم آرشام بود
سریع پتو رو کشیدم رو خودم
آرشام چشماش خمار شده بود
خواستم از رو تخت بلند شم
ولی دیر شده بود

آرشام دستم رو گرفت که پرت شدم روی تخت
خودش روم خیمه زد
دستش جای جای بدنم کشیده میشد
من یه دختر بودم و حساس
با این کاراش مطمعنن تحریک میشدم
خواستم حرفی بزنم که لبام رو شکار کرد
خشن میبوسید
نفس کم اورده بودم
دستم رو روی سینه اش گذاشته ام که ازم فاصله گرفت
دستش رو پایین تر برد
نه نباید میزاشتم کاری بکنه
اگه پیش میرفت مطمعنن ب*کارتم رو میگرفت
الان دیگه سوگلی نبود و منم بهونه ای نداشتم
با صدایی که میلرزید اسمش رو صدا زدم
سرش رو بلند کرد
نگاهی به صورتم انداخت
سفیدی چشماش به قرمزی میزد
– بسه آرشام
– چرا
– نمیتونم
نمیخوام رابطه داشته باشیم
آرشام از جاش بلند شد
دستش رو توی موهاش کشید
با صدایی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت :
– بگو
چرا ازم فاصله میگیری ؟
مگه من شوهرت نیستم ؟
چیزی نداشتم بگم
من فقط نمیخواستم بدون علاقه وارد حریم همدیگه بشیم
آرشام انگار با سکوت من عصبی ترشده بود
– بگو لعنتی
مرگت چیه ؟
نازگل من یه مردم
نیاز دارم
مگه تو زنم نیستی
مگه وظیفه تو نیست
چرا ازم فاصله میگیری ؟
چرا سعی میکنی سگم کنی؟
تا الان صبر کردم فقط بخاطر خودت بود
ولی ده روز
فقط ده روز بهت فرصت میدم با خودت کنار بیای
بعدش نظرت برام مهم نیست
و بدون توجه به من و حالم از اتاق رفت بیرون

سرم رو روی زانوهام گذاشتم
حالا چه غلطی بکنم
تا ده دوز دیگه چجور منصرفش کنم
اگه حامله بشم و بعد از به دنیا اومدن بچه منو ول کنه بره چیکار کنم؟
اشکامـ روی گونه ام میلغزیدن
من حق یه روز خوش تو رندگیم رو ندارم
آرشام خودش گفت این ازدواج قراردادیه
خودش گفت بعد یه سال جدا میشیم
حالا چی عوض شده
بعد از یک ساعتی ابغوره گرفتن از رروی تخت بلند شدم
لباسم رو پوشیدم
از تو آینه نگاهی به خودن انداخت
زیر چشمام بخاطر گریه زیاد کمی گود افتاده بود
خیلس وقت بود که از مریم خبری نداشتم
گوشیم رو از،روی پاتختی برداشتم و شمارش رو گرفتم
انگار گوشی تو دستش بود که با اولین بوق جواب داد
– جانم نازگل
– سلام مریم خانم خوبی؟
سراغی از ما نگیریا
– وای نازگل نمیدونی این روزا اونقدر سرم شلوغه که نگو
وقت سر خاروندن هم ندارم
– خستع نباشی
– ممنون گلم
تو چه خبرا ؟
چیکارا میکنی؟
چه خبر از،سوگل ؟
– دختر یکی یکی بپرس تا بهت بگم
– باشه
اول بگو سوگل کجاست ؟
– رفت
-کجا رفت؟
همه چیز رو بهش گفتم
-؛دیدی گفتم این دختره یه نقشه ای داره
اصلا نباید بهش اعتماد کرد
فردا میام خونتون بیشتر با هم صحبت میکنیم
– باشه
فعلا کاری نداری؟
– نه خدافظ
گوشی رو قطع کردم و به سمت طبقع پایین رفتم
آرشام روی مبل نشسته بود و خیره به تلوزیون خاموش بود
با شنیدن صدای پاهام به سمتم برگشت
با صدای سردی گفت:
– آماده شو بریم بیرون
– نیازی نیس
یه روز دیگه میریم
– قبلا بهت گفته بودم یع حرف رو دوبار تکرار نمیکنم
پس برو آماده شو

تیپ آبی و مشکی زدم
یه آرایش ملایم هم کردم و از اتاق زدم بیرون
همزمان آرشام هم از اتاقش بیرو ن اومد
پیراهن خاکستری پوشیده بود که عضلاتش رو بهتر نشون میداد
با شلوار مشکلی
دو دکمه بالایی پیداهنش باز بود
و گرنبند خوشکلی گردنش بود
موهاش رو هم به حالت خوشکلی بالا زده بود
– تموم شدم
خاک تو سرم
عین ندیده ها زل زده بودم بهش
چیزی نگفتم و از پله ها پایین رفتم
آرشام هم پشت سرم اومد
سوار ماشین شدیم
یه اهنگ بی کلا سکوت بینمون رو میشکست
بعد از چند ماهی که اومده بودم تهران
هنوز جایی رو بلد نبودم
– کجا میریم ؟
با حرفم به سمتم برگشت
– بام
چیزی،نگفتم
زیر چشمی نگاهش میکردم
دستش رو به در تکیه داده بود و اخم همیشگیش روی صورتش بود
بیست دیقه بعد جلوی بام نگهداشت
با هم پیاده شدیم
آرشام دستم رو گرفت
با اینکارش،یه حس آرامش خاصی به بدنم تزریق شد
من کنار آرشام احساس امنیت میکردم
دو ساعتی فقط قدم زدیم
بدون کوچکترین حرفی انگار از،کارم زیادی ناراحت شدهوبود که حتی دلش نمیخواست باهام حرف بزنه
با دیدن پشمک عین بچه ها ذوق کردم
یادمه از کوچیکی عاشق پشمک بودم
چند لحظع سر جام وایسادم
آرشام رد نگاهم رو گرفت و به پشمک ها رسید
– روی اون صندلی بشین تا بیام
آرشام ازم دور شد منم به سمت صندلی رفتم
با صدای خنده چندتا پسر جوون به سمتشون برگشتم که دیدم دارن به سمتم میان
خواستم از جام بلند شم که با دو قدم بلند خودشون رو بهم رسوندن

یکی از پسراش که وضع ناجوری داشت با صدای چندشی گفت:
– جووون خانمی یه شب چند میگیری
گروهی سرویس بدی؟
زبونم قفل شده بود
پاهام به زمین چسسپیده بود
فقط اشک بود که روی صورتم میریخت
یکی دیگه از پسرا جلو اومد
دستش روی بالا تنه ام نشست
رو به دوستاش کرد و گفت
– بچه ها ببینین امشب چه لعبتی گیرمون اومده
و دستم و کشید
تازه به خودم اومدم
انگار قفل زبونم باز شده بود
شروع کردم به جیغ زدن
پسره برگشت سمتم و با پشت دست زد تو دهنم
شوری خون رو تو دهنم حس میکردم
پسره دیگه اومد رو به روم وایساد
دستش رو روی لبام کشید
– اومم حیف این لبا نیست خونی بشه
گریه ام هر لحظه بیشتر میشد
با صدای فریادی برگشتم
با دیدن آرشام چشمام برق زد
فرشته نجاتم رسیده بود
صورتش از خشم قرمز شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود
به سرعت خودش رو بهمون رسوند دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید
بدون درنگ به سمت پسرا رفت و شروع کرد به کتک زدنشون
با اینکه اونا سه نفر بودن اما حریف آرشام نمیشدن
ده دیقه ای کتک کاری کردن
آرشام به سمتم برگشت و دستم رو کشید و به سپت ماشین برو
پرتم کرد داخل ماشین و در رو بست
خودش هم سوار ماشین شد و به سمت خونه رفت
با سرعت سرسام آوری میروند
از ترس به صندلی ماشین چسپیده بودم و بی صدا گریه میکردم
در رو با ریموت باز کرد
به سمتم اومد و دستم رو کشید و از ماشین پیاده ام کرد
حرفی نمیزد و این بیشتر از هر چیزی ترس رو به دلم راه میداد

تا داخل اوتاق کشیدم
به اتاق که رسیدیم پرتم کرد روی زمین
و مثل انبار باروت منفجر شد
– فقط واسه من مریم مقدسی
منی که شوهرتم
به چه حقی همچبن لباسی پوشیدی؟
از صدای فدیادش تو خودم مچاله شدم
– آرشام بخ…
– خفه شو خفه شو
مگه بهت نگفته بودم هرزه بازیات واسه من نباشه هان
اصلا از کجا معلوم دختر باشی هان
‌دختری که به راحتی خودش رو بزار تو دست بقبه معلومه چیکارش
پس بگو چرا خانم از من دوری میکنه
ولی امشب همه چیز معلوم میشه
نمیزارم قصر از دستم در بری
تو میخوای آرشام رو گول بزنی

اون فکر کرده من یه دختر خرابم؟
مگه ندید که اونا مزاحمم شده بودن ؟
دستش که به سمت کمربندش رفت
ترسیده خودم رو عقب کشیدم
آرشام با یه لبخند مضحک روی لبش به سمتم اومد
بلندم کرد و پرتم کرد روی تخت
روم خی*مه زد
خشن لبام رو میبوسید
گاز مبگرفت
بلند شد
دستش به سمت مانتوم رفت
جوری مانتو رو توی تنم جر داد که هر کدوم از دکمه هاش به سمتی رفتن
زیر مانتوم چیزی نبود
دستم رو روی سی*نه ام گذاشتم
آرشام پوزخندی زد و بدون توجه به
بالاتنه ام
دستش به سمت شلوارم رفت
شلوارم رو هم با یه حرکت از،پام درآورد
دیگه لخت جلو چشمش بودم
از،خشم قبلش خبری نبود
به جاش شهوت جاش رو گرفته بود

نگاه اشکیم رو بهش دوختم که شاید دلش برام بسوزه و این کار رو باهام نکنه
ولی اینبار فرق داشت
آرشام زده بود به سیم آخر
سرش رو بین پام برد
ل*یسی به وسط پام زد
که ناخواسته اه غلیظی کشیدم
با شنیدن اهم سرش رو بلند کرد
نگاهی بعم انداخا و با صدای که که از شهوت میلرزید گفت
– فقط دعا کن اون چیزی،که فکر میکنم نباشه
مردونگ*یش رو از بالا تا پایین بهشتم کشید
دیگه نمیتونستم جلوش رو بگیرم
این بار دلش به رحم نمیاد
إرشام بدون هیج ملایمت خودش رو واردم کرد
با احساس دردی شدیدی زیر دلم شروع کردم به گریه
تنها چیزیی رو کع داشتم از دست دادم
انگار تازه فهمیده بودم چه اتفاقی برام افتاده که هق هقم بلند شد
آرشام پشیمون نگاهم میکرد
پشیمونی الانش به دردم نمیخورد
زیر دلم به شدت درد میکرد
آرشام کنارم دراز کشید
منو توی بغلش کشید و شروع کرد به ماساژ دلم
هق هقم دست خودم نبود
من با ارزش ترین چیز زندگیم رو از دست دادم
اونم به دست کسی که منو نمیخواد
از بغلش بیرون اومدم
با دیدن خون روی تخت دوبارع داغ دلم تازع شد
ملافه رو دور خودم پیچیدم
و به طرف حموم رفتم
دوش آب رو باز کردم
آب که میریخت رو بدنم احساس خوبی بهم دست میداد
حس میکردم نجس شدم
با دستم همه جای بدنم میکشیدم
یک ساعتی توی حموم موندم و اشک ریختم
با تقه ای که به در خورد به خودم اومدم

از حموم بیرون اومدم
متوجه آرشام شدم که روی تخت نشده و دستاش رو روی سرش گذاشته
با شنیدن صدای در خودش رو بهم رسوند
– یه ساعته اون تو چه غلطی میکنی؟
پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم
دلم درد میکرد و نمیتونم درست راه برم
به زور خودم رو بع تخت رسوندم و دراز کشیدم
ملحفه خونی نبود
هه
اقا جمعش کرده
اونقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد

#آرشام

با دیدن نازگل حس پشیمونی و عذاب وجدان به جونم افتاد
من چجوری تونستم یه همچین فکری راجب نازگل کنم
اون دختری که از برگ گل پاک تره
بخاطر یه سو تفاهم گند زدم به زندگیمون
حالا چیکار کنم؟
مطنعنم هیچوقت منو نمیبخشه
اون نفرت توی چشماش هیچوقت درست نمیشع
اون نفرت رو از کیلومترها میتونستم از توی چشماش ببینم
روی تخت کنارش دراز کشیدم
طره ای از موهاش که روی صورتش ریخته یود رو پشت گوشش زدم
دستم رو نوازش وار روی گونه اش کشیدم
رد اشک روی صورتش بود
چشماش ورم کرده بودن و رنگ صورتش به سفیدی میخورد

یک هفته از اون شبه لعنتی میگذره
از اون شب به بعد نازگل زمین تا آسمون فرق کرده .
انگار بهش شک بدی وارد شده
نه حرف میزنه
نع چیزی،میخوره
فقط یه گوشع اتاق مچاله میشه و خودص رو بغل میکنه و به یه جای ثابت خیره میشع
بدون اونکه متوجه چیزی،بشه
عین سگ از کاری که کرده بودم پشیمون بودم
با صدای امیر از فکر بیرون اومدم
– ارشام حالت خوبه ؟
پسر یه هفته است همش گیجی
حواست به کار نیست
این چه وضعشه
بدون اینکه چیزی بگم سرم رو توی دستام گرفتم
اون که از زندگی من خبر نداشت
اون که نمیدونستم من بخاطر یه سو تفاهم به زنم تجاوز کردم
تجاوز؟
اره من بهش تجاوز کردم
من بع زور باهاش رابطه داشتم
من اون رو شکستم
منی که شوهرش بودم بعد از چند ماه بهش شک کردم
من بهش تهمت بی بند و باری و هرزگی زدم
فقط بخاطر اینکه چندتا پسر مزاحمش شده بودن
عصبی بودم
از دستم خودم عصبی بودم
کتم رو از روی صندلی برداشتم و بدون توجه زدنای امیر از شرکت زدم بیرون
سوار ماشین شدم و پام ـرو روی پدل گاز گذاشتم
انگار میخواستم خشم و عصبانیتم رو روی پدال گاز خالی کنم
ده دیقه ای خودم رو به خونه رسوندم
ماشین رو پارک کردم و بع طرف در ورودی رفتم
دستم که روی دستگیر نشست
برای یه لحظه دلم خواس که نازگل عین قبلا بیاد استقبالم
و با اون چشمای خوشکلش نگام کنه
لعنتی من چم شد ؟
این حرفا چیه من میزنم؟
با کلافگی در رو باز کردم و وارد شدم
نگاهی به داخل انداختم

زهی خیال باطل
خبری از نازگل نبود
دیگه خونه از تمیزی برق نمیزد
برعکس همه جا رو گرد و غبار گرفته
مثل روزای قبل به سمت اتاقش رفتم
پوزخندی زدم
اتاق نبود
شده بود زندان
در رو باز کردم و وارد شدم
نازگل مثل روزای قبل به دیوار خیره شده بود
زیر چشماش انداز دو بند انگشت گود افتاده بود
چشماش دیگه برق نداشت
لباش دیگه قرمز نبود
از اون لپاش هم خبری نبود
نازگل بخاطر اشتباه من شده بود مرده متحرک
به سمتش قدم برداشتم
کنارش نشستم
دستم رو روی صورتش کشید
قطره اشکی از گوشه چشمش پایین ریخت
– نازگل غلط کردم
نفهمی کردم
نمیخواستم اینجور شه
عصبانی شدم نفهمیدم چه غلطی کردم
ببین دارم غرورم رو میشکنم ببخشیم
من خانزاده دارم بهت التماس میکنم
صدام بغض داشت
این بغض داشت خودم رو خفه میکرد
نازگل با شنیدن حرفام شروع کرد به هق هق
با دستاش لباسم رو گرفت و سرش رو توی سینه ام قایم کرد
جالب بود از خودم به خودم پناه میبرد
هق هقاش باعث میشد بیشتر احساس عذاب وجدان داشته باشم
سفت بغلش کردم
دستم رو بالا اوردم و روی کمرش نوازش وار کشیدم
شاید با گریه آروم میشد
حداقل امروز مثل روزای قبل بدون واکنش از این اتاق بیرون نمیرفتم

#نازگل

با احساس نوری که تو چشمام بود از خواب بیدار شدم .
نگاهی به اطراف انداختم
خبری از آرشام نبود
از روی تخت بلند شدم و به طرف آینه رفتم
دستی به صورتم
چشمام گود افتاده بود و صورتم به شدت لاغر شده بود
تو این مدت خیلی با خودم فکر کردم
با خودم کلنجار رفتم
آرشام کاری نکرده که بخواد مجازات بشه
مادرم همیشه میگفت
با دم شیر بازی بکن ولی غیرت یه خانزاده نه
من تصمیمم رو گرفته بودم
خیلی وقت پیش تصمیمم رو گرفتم
اون شوهرمه و من برای آرامشش هر کاری میکنم .
تصمیم گرفتم اول یه دوش بگیرم
وارد حموم شدم یه دوش نیم ساعتع گرفتم و بیرون اومدم
تاپ و شلوارکی پوشیدم و روی صندلی جلو آینه نشستم
موهام رو با سشوار خشک کردم
آرایش ملایمی روی صورتم نشوندم
از اتاق بیرون رفتم
حالا باید غذا درس میکردم
دست به کار شدم و لازانیایی درست کردم
بعد از اماده شدنش از آشپزخونه زدم بیرون
جلو تلوزیون نشستم ا.تلوزیون رو روشنش کردم
اونقدر شبکه ها رو بالا و پایین کردم تا بالاخره یه فیلم پیدا شد
اونقدر درگیر تماشای فیلم بودم که متوجه گذر زمان نشدم
با شنیدن صدای ماشین به خودم و اومدم و تند خودم رو جلوی در رسوندم
دستی به صورتم کشیدم
لعنتی نمیدونم چرا استرس گرفتم ؟
قلبم چرا اینقد تند میزنه??
دستم رو روی قلبم گذاشتم
لعنتی آروم تر
چه خبرته
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم

همزمان با باز شدن در آرشام رسید
به دیدن من جلو در با تعجب نگاهی بهم انداخت و آروم آروم خودش رو بهم رسوند
حق داشت باورش نشه
بعد از،یک هفته عذا گرفتن از اتاق بیرون اومده بودم
دستم رو به سمتش دراز کردم و کیفش رو ازش گرفتم
گونه اش رو بوسیدم و با لحن اغواگرانه ای گفتم:
– خوش اومدی عزیزم
آرشام دستش رو روی گونه اش گذاشت
حرف نمیزد و فقط محو رفتارای من بود
– چرا خشکت زده بیا داخل دیگه
آرشام با همون قیافه بهت زده اش اومد داخل
وارد آشپزخونه شدیم
ارشام روی صندلی نشست
منم مشغول آماده کردن غذا بودم
تو حس و حال خودم بودم که آرشام از پشت بغلم کرد
انگار تازه به خودش اومده بود
– خیلی خوشحالم حالت خوب شد
گرمای نفسش که پشت گوشم میخورد حالم رو منقلب میکرد
لعنتی من چم شده ؟
ولی الان وقت کم اوردن نبود من بایدآرشام رو به دست بیارم هر جوری که شده
برگشتم سمتش دستم رو دور گردنش حلقه کردم
– دلم برای شوهرم تنگ شده بود
آرشام دوباره عین سکته ای ها نگام کرد
– نازگل حالت خوبه؟
احساس میکنم اتفاقی برات افتاده
– اووومممم بزار ،فکر کنم
نه چیزیم نشده
بوسه ی ریزی روی لبش زدم و دستش رو از دور کمرم جدا کردم
– برو بشین تا غذا رو بیارم
آرشام بدون حرفی رفت سرجاش نشست
سریع میز رو چیدم و مشغول خوردن شدیم
تو طول غذا آرشام حواسش به من بود

بعد از تموم شدن غذا آرشام تشکری کرد و بیرون رفت .
آشپزخونه رو مرتب کردم و به سمت اتاقمون رفتم
از تو کمد یه لباس خواب خوشکل برداشتم و پوشیدم
موهام رو هم باز کردم و دور خودم ریختم
رژ قرمزی هم روی لبام زدم
تو آینه تگاهی به خودم انداختم
عجب جیگری شدم
لبخندی رو لبم نشست آرشام کش شدم.
به طرف تخت رفتم و منتظر آرشام موندم
ده دیقه ای طول کشید تا آرشام اومد
با دیدن من جا خورد
امشب زیادی بهش شک وارد شده
از روی تخت بلند شدم
و با ناز و عشوه ای که حاصل درس های مریم بود به سمتش رفتم
مقابلش ایستادم
توی چشمای مشکیش نگاه کردم ودستم رو بالا اوردم و روی ته ریشش گذاشتم
-نازگل احساس میکنم خوابم ؟
با صدایی که رگه های خنده توش بود گفتم
– عهه چرا؟
– اخه رفتارت زیادی…
– نزاشتم حرفش رو ادامه بدم و لبامون رو قفل هم کردم
اولش همراهی نکرد
ولی کم کم به خودش اومد و دستش رو پشت سرم گذاشت و به خودش فشار داد
تو حس بودی که نمیدونم یهو چی شد که احساس کردم محتویات معده ام داره بالا میاد
از آرشام جدا شدم
دستم رو روی دهنم گذاشتم
به طرف سرویس دویدم
فقط،عق میزدم بدون اونکه چیزی بالا بیارم
آرشام به در،میزد
در رو باز کردم
ارشام به سمتم اومد و دستم رو گرفت
– نازگل چت شده؟
رنگت عین گچ سفید شده
– نمیدونم یهویی اینجوری شدم
– اماده شو بریم دکتر
– نیازی نیست خوب میشم

آرشام دیگع چیزی نگفت
روی تخت دراز کشیدم
آرشام هم کنارم دراز کشید
بوی عطرش که مشام خورد دوباره حالن بد شد
سریع از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس رفتم
اونقدر عق زدم که احساس میکردم جونم داره در میاد
با بیحالی از سرویس بیرون اومدم
که آرشا رو لباس به دست کنار سرویس دیدم
– این لباسا واسه چیه؟
– بپوش بریم دکتر
– آرشام دک…
وسط حرفم پرید و با صدای خشنی که سعی میکرد اروم باشه گفت:
– با من یکی به دو نکن
زودتر آماده شد تا بریم
ده دیقه ای آماده شدم
آرشام زودتر از من آماده شده بود و کنار در منتظر بود
با صدای پام به سمتم برگشتم
بدون حرفی بیرون رفت
منم پشت سرش حرکت کردم
سوار ماشین شدیم و پیش به سوی بیمارستان
به بیمارستان که رسیدیم آرشام دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید
به سمت پذیرش رفتیم
آرشام رو به خانومی که مسئول پذیرش بود گفت
– خانم همسرم حالت تهوع داره کجا باید بریم؟
خانمه با دستش اشاره به اتاقی کرد وگفت:
– تو اون اتاق منتظر بلشین تا به دکتر خبر بدیم
بدون حرفی به سمت اتاق رفتیم
ده دیقه منتظر دکتر بودیم تا اومد
دکتر خانم حدودا سی ساله ای بود که چهره ی مهربونی داشت
رو به من کرده و گفت
– عزیزم مشکلت چیه ؟
زودتر از من آرشام به حرف اومد
– خانم دکتر همسرم حالت تهوع داره
دکتر رو به گفت:
– احساس خواب الودگی یا خستگی هم داری؟
کمی فکر کردم و با صدای ضعیفی گفتم
– بله
– از کی تا حالا اینجوری هستین ؟
– دو روزی میشه
دکتر لبخندی زد
– به احتمال زیاد شما باردار هستین
من و آرشام نگاهی به هم انداختیم و با صدای بلندی گفتیم :
– چییی؟

دکتر تک خنده ای کرد و رو به من آرشام گفت :
– نیازی نیست شوقتون رو اینجوری نشون بدین
گیج بودم
آرشام از من بدتر بود
آرشام زودتر از من به خودش اومد
– خانم دکتر ما فقط،یک بار رابطه داشتیم و این رابطه مال تقریبا ده روز پیشه
مگه کسی با یه بار رابطه بار دار میشه؟
دکتر نگاهی بهمون انداخت و با صدای مهربونی گفت
– بله امکان داره
من موارد زیادی داشتم که با یک بار نزدیکی بار دار شدن و اینکه میگین رابطتون مال ده روز پیش بود
چیز،عجیبی نیست
تخمدان این خانم آمادگی برای بارداری داشته
نمیدونم چرا بغض کرده بودم
یعنی آرشام این بچه رو میخواد ؟
سرم رو بلند کردم نگاهی بهش انداختم چیزی از صورتش مشخص نبود
دکتر داخل برگه چیزی نوشت و داد یه آرشام
– برین آزمایشگاه برای آزمایش
انشالله که جواب مثبته
به زور لبخندی روی لبم نشوندم
از دکتر تشکر کردیم و به سمت آزمایشگاه رفتیم
من روی صندلی نشستم
آرشام به سمت پذیرش رفت به مسئول پذیرش چیزی گفت و به طرفم اومد
– بلند شو بریم داخل اون اتاق آزمایش بدی
بدون حرفی همراهش رفتم سریع ازم آزمایش گرفتن و گفتن جوابش یک ساعته آماده میشه
آرشام طول و عرض سالن رو طی میکرد
با صدای مسئول پذیرش به خودم اومدم
– نازگل محمدی
سریع به سمت پذیرش رفتم
خانمه لبخندی زد
– عزیزم مثبته
مبارک باشه
با شنیدن حرفش احساس کردم روح از بدنم جدا شد
الان وقتش نبود
الان نباید میومدی

با زانو روی زمین افتادم
آرشام خودش رو بهم رسوند و زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد
کمکم کرد روی صندلی بشینم
– چت شد یهو ؟
با صدایی که بغض داشت گفتم:
– آرشام تو این بچه رو میخوای؟
آرشام نگاه متعجبی بهم انداخت
– معلومه که میخوامش
اون بچه از خون منه
اون قرار وارث خان بشه
بعد از تمومی حرفش نگاهی بهم انداخت
– نکنه تو این بچه رو نمیخوای؟
– نه نه معلومه که بچه ام رو میخوام فقط فکر میکردم شاید تو نخوایش
آرشام چیزی نگفت و از سر جاش بلند شد و بیرون رفت
ده دیقه ای طول کشید تا آرشام پلاستیک به دست اومد
کنارم نشست
– این آبمیوه رو بخور کمی حالت جا بیاد
مشغول خوردن آبمیوه بودم که با حرف آرشام آبمیوه پرید تو گلوم
– به خان زنگ زدم گفته باید هر جی سریع تر به روستا بریم
میخوان برای این خبر تمام روستا رو شام بده
سرم رو زیر انداختم
– چرا اینقدر سریع بهشون خبر دادی؟
– به نظرم زود نبود اونا خیلی وقت پیش منتظر این بچه بودن
– ولی این بچه هنوز جنسیتش معلوم نیست
– برام مهم نبست
– ولی برای خان مهمه
مهمه که من یک پسر به دنیا بیارم که بتونه وارث بشه
اگر دختر باشه کسی نمیخوادش
آرشام نگاه عصبی بهم انداخت
اون بچه جنسیتش هر چی باشه بازم نوه ی اوناست
و با لحن شیطونی ادامه داد
– اگه دختر بود عیبی نداره
ما هنوز جوونیم و فرصت داریم برای بچه بعدی
مشتی به بازوش زدم و بی حیایی نثارش کرد
تک خنده ای کرد
– بهتره دیگع بریم
– باشه

دلشوره امانمو بردیده بود.
برگشتن به روستا و دیدن آدم هایی که خیلی وقت بود ندیده بودمشون.

آدم هایی که منو خریده بودن.
اون هایی که دنیای دخترونمو به تاراج بردن…

هر یه قلوپ از آبمیوه رو که می خوردم حالت تحوع ام کمتر می شد.

اما حس خالی بودن شکمم باعث می شد دلم قارو قور کنه و صداش به گوش آرشام برسه.

با خجالت سرمو بر گردوندم که نگاهم بهش نیوفته اما صدای خنده ریزش به گوشم رسید.

به نیم رخ جذابش نگاه کردم و تو دلم از خدا خواستم چه بچم پسر باشه و چه دختر، فرم لباش و چشماش مثل آرشام بشه
– خوشگل ندیدی؟
پوزخندی به از خود راضی بودنش زدمو به جاده خیره شدم و جوابشو دادم:
– یه پپسی واسه خودت باز کن.

قهقه مستانه ای زد و صدای اهنگ رو زیاد.
از وقتی خبر حاملگی رو شنیده بود انگار آدم دیگه ای درونش زنده شده بود.
این آرشام با آرشام چند ماه پیش خیلی فرق می کرد.

به خونه که رسیدیم آرشام با احتیاط کمکم کرد از ماشین شاسی بلندش پیاده بشم.
یه بوسه آروم روی لپم کاشت و دستشو به کمرم گرفت
– بدو برو چمدونتو جمع کن. همه تو روستا منتظرمونن.

اسم روستا که میومد ول وله ای توی دلم به پا می شد.
انگار یه چیزی درونم پیچ و تاب می خورد
دلم هوس زرشک پلو کرد اما میلم نمی کشید.
بیخیال غذا شدم و چمدونو از زیر تخت بیرون کشیدم.
برای خودمو آرشام با وسواس لباس انتخاب کردم و چیدم توی چمدون.

چمدونو کشون کشون داشتم از پله ها پایین میوردم که آرشام به طرفم دویید و چمدونو ازم گرفت و گفت:
– چرا منو صدا نزدی مگه نمی دونی نباید چیز سنگین برداری؟

دلخور از صدای دادش سرمو پایین انداختم و ” ببخشید ” آرومی زیر لب گفتم و پشت سرش از پله ها پایین رفتم.
توی ماشین که نشستیم آرشام اخماشو هنوز باز نکرده بود و استارت زد.
منم بق کردم و یه گوشه صندلی کز کردم.
هوا کم کم داشت ابری می شد و دلگیر.
به جاده که رسیدیم هنوز کم کم چشمام روی هم افتاد و پلکام سنگین شد.

با حس خیسی و گرمی روی گردنم، چشمامو باز کردم که چشمم به موهای آرشام که به زیر گلوم می خورد، افتاد.
سرشو روی سینم گذاشته بود و پوست گردنمو مک می زد.
با صدای آ.ه ریزم به خودش اومد و ازم فاصله گرفت
– عه بیدار شدی بالاخره؟
لبخند محوی روی لبام اومد و ” آره ” آرومی گفتم که یقه لباسمو درست کرد و شالمو روی سرم کشید و گفت:
– پیاده شو بریم یه چیزی بخورم ضعف کردی رنگ و روت پریده!

توی آیینه به خودم نگاه کردم و از ماشین پیاده شدیم.
وارد یه رستوران کنار جاده که سنتی بود و از کنارش یه رودخونه رد می شد، شدیم و آرشام دستشو پشت کمرم گذاشت و روی یکی از تخت های اونجا قرار داد
– بشین تا برم چیزی سفارش بدم؛ تو چی می خوری؟
یکم فکر کردم و با ذوق گفتم:
– اوممم زرشک پلو.
آرشام اخمی به پیشونیش اورد گفت:
– نخیرم زعفرون داره توش برات خوب نیست.
با حالت قهر سری برگردوندم
– پس هرچی خودت دوس داری برام بگیر.
لبخند پیروز مندانه ای زد و رفت سمت مسئول رستوران و منم به پشتی تکیه دادم.
بعد از چند دقیقه گارسون و آرشام همرام با دوتا بشقاب کباب رسیدن.
با رسیدن بوی کباب به مشامم تازه فهمیدم چقدر گشنم بوده.
آرشام کنارم نشست و بشقابو جلوم گذاشت.
با ولع شروع کردم به خوردن
قافل از این که آرشام بهم خیره شده بود و با لذت به غذا خوردنم نگاه می کرد.
از خجالت سرمو پایین انداختم که یهو قاشقی جلو دهنم قرار گرفت
– بخور می خوام خودم بهت غذا بدم.
– مگه بچم!

نگاه متعجبی بهم انداخت
– چه ربطی به بچه بودن داده اخه؟
شونه ای بالا انداخت
و بدون حرفی با ولع شروع به خوردن ادامه غذام کردم
بعد از تموم شدن غذا آرشام پول رو حساب کرد و از رستوران بیرون اومدیم
سوار ماشین شدیم و به سمت روستا رفتیم
دو ساعتی توی راه بودیم تا بالاخره رسیدیم
خسته و کوفته از ماشین پیدا شدم
به محض پیاده شدنم
خانم بزرگ به سمتم اومد و محکم بغلم کرد
– الهی فدات بشم عروس خوشکلم
خوش اومدی عزیزم
– سلام
ممنون خانم بزرگ
بدون توجه به وجود آرشام دستم رو گرفت و به سمت عمارت برد
– زیاد خوب نیست سر پا باشی برای بچه خطرناکه
با ورودمون به عمارت تمامی خدمه ها به سمتم اومدن و هر کدوم به روشی اظهار خوشحالی کردن
خان مثل همیشه روی صندلی مخصوص به خودش با ابهتی که مخصوص خودش بود نشسته بود
به سمتش رفتم
زیر لب سلامی کردم
خان با مهربونی جوابم رو داد
– خوش اومدی عروس
خسته راهی به خدمه ها گفتم براتون اتاق آماده کنن
– ماه بانو
ماه بانو

ماه بانو که یکی از خدمه های قدیمی عمارت بود با شنیدن صدای خان به سرعت خودش رو رسوند
– بله خان
– ماه بانو ،عروس رو به اتاقش ببره تا استراحت کنه .
– چشم خان
با اجازه ای گفتم و همراه با ماه بانو به طرف طبقه بالا رفتیم
ماه بانو جلو اتاقی که شب عروسی رو داخل گذروندم ایستاد
– خانوم جان این اتاقتونه
از قبل براتون آماده اش کردم
– ممنون
تو میتونی بری
– چشم خانم .با رفتن ماه بانو وارد اتاق شدم
به طرف تخت رفتم و روش دراز کشیدم
اونقدر خسته بودم که به سرعت خوابم برد
با تقه ای که به در خورد از خواب بیدار شدم
نگاهی به اطراف انداختم
آرشام کنارم خواب بود
کم کم متوجه شدم کجام
از روی تخت بلند شدم و لباسم رو مرتب کردم
و در رو باز کردم که ماه بانو رو پشت در دیدم
– خانم جان ،خان گفتن برای شام صداتون بشم
– ممنون الان آماده میشیم میایم پایین

در رو بستم و به طرف تخت رفتم
دستم رو روی بازوی ارشام گذاشتم و صداش زدم
– آرشام بلند شو
یکی از چشماش رو باز کرد
– چی میگی نازگل ؟
– خان گفته برای شام بریم پایین
– باشه
از روی تخت بلند شد
لباساش رو از روی رگال برداشت و پوشید
– بریم
– باشه
با هم به طرف طبقه پایین رفتیم
خان و خانم بزرگ با دیدن ما لبخندی زدن
– عروس گلم بیا پیش خودم بشین
با شنیدن صدای خانم بزرگ نگاهی بهش کردم و به سمتش رفتم
روی صندلی کنار خانم بزرگ نشستم
آرشام هم کنار خان نشست
با اجازه خان مشغول غذا خوردن شدیم
با صدای خان سرم رو بلند کردم
– عروس نمیخوای سری به پدر و مادرت بزنی؟
سزم رو زیر انداختم
حرفی برای گفتن نداشتم
اونا منو فروخته بودن
توی این مدت حتی یک بار سراغی از،من نگرفتن
نگاهی به آرشام انداختم
انگار از چشمام فهپیده بود مرگم چیه
که رو به خان گفت
– نازگل فعلا کمی کسالت داره
چند روزی اینجا هستیم
حتما بهشون سر میزنیم
خان خوبه ای گفت و مشغول خوردن غذاش شد

بعد از تموم شدن شام زیر لب تشکری کردم وبه طرف اتاق مشترکمون رفتم
با شنیدن اسم خانواده ام کلا حالم بد شده بود
بعد از این مدت برای اولین بار احساس کردم که دلم براشون تنگ شده

وارد اتاق شدم
از تو آینه نگاهی به خودم انداختم
من دیگه اون نازگل سابق نبودم
خیلی فرق کرده بودم
پخته تر شده بودم
موهام رو باز کردم و شونه رو از روی میز برداشتم و موهام رو شونه کردم
با همون موهای باز روی تخت دراز کشیدم و زیر پتو خزیدم
با وجود اینکه تمام عصر خواب بودم ولی باز هم خوابم میومد
بشمار سه خوابم برد
صبح با صدایی که از طبقه پایین میومد بیدار شدم
از روی تخت بلند شدم
خبری از آرشام نبود
بازم زودتر از من بلند شده
به سمت سرویس رفتم
بعد از انجام عملیات مربوطه بیرون اومدم
لباس مناسبی انتخاب کردم و پوشیدم
آرایش ماتی کردم و از اتاق بیرون رفتم
از بالای پله ها نگاهی به طبقه پایین انداختم
آرشام و خانم بزرگ و یه دختره جوون
به همراه خانم مسنی توی سالن نشسته بودن
به آرومی از پله ها پایین رفتم
با شنیدن صدای پام به سمتم برگشتن
دختره با پوزخندی که روی صورتش بود نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و رو به خانم بزرگ گفت
– عروستون این دختر دهاتی است؟
خانم بزرگ چشم غره ای بهش رفت
– بسه سارا
اون عروس منه و تو حق هیچ گونه بی احترامی بهش رو نداری

بدون توجه به سارا به سمت بقیع رفتم زیر لب سلامی کردم که خانم بزرگ با مهربونی جوابم رو داد
ولی سارا و اون خانمه فقط پوزخندی زدن
سارا و آرشام روی یه صتدلی رو نفره نشسته بودن و سارا به آرشام چسبیده بود
پوزخندی زدم و روی مبل کناری خانم بزرگ نشستم
خانم بزرگ آروم زیر گوشم گفت :
– همراهم بیا
خانم بزرگ از سرجاش بلند شد و به طرف اتاقش رفت
منم همراهش رفتم
وارد اتاق شدیم
اتاق بزرگی بود .
یه گلیم وسط اتاق پهن بود
کتابخونه بزرگی سمت راست اتاق
و سرویس سمت چپ اتاق بود
تخت دونفره یاسی رنگی هم وسط اتاق
در کل اتاق خوشکلی بود
خانم بزرگ روی تخت نشست و با دستش اشاره کرد که روی تک صندلی که گوشه ی اتاق بود بشینم
به طرف صندلی رفتم و روش نشستم
خانم بزرگ تک سرفه ای کرد و شروع کرد به صحبت کردن
– نازگل تو عروس این عمارتی و برای ما عزیزی
با توجه به وضعیت الانت تو قراره وارث یک قبیله خانزاده رو به دنیا بیاری
پی بهتره خیلی چیز ها رو بدونی
نمیدونم آرشام تا حالا بهت گفته یا نه
آرشام گذشته خوبی نداشته
دختر بازی،
مشروب
مهمونی های شبانه
اهل همه ی این کار ها بوده
ولی مطلبی که الان میخوام رلجبش باهات صحبت کنم هیچ کدوم از اینا نیست
موضوع الان سارا خواهر زاده منه
چند لحظه ای سکوت کرد
با تعجب نگاهی به خانم بزرگ انداختم
که ادامه داد
– سارا و آرشام از بچگی با هم بزرگ شدن
سارا عاشق آرشامه

عاشق آرشامه ؟
نه این ممکن نیست
اگه اوت عاشق آرشام پس چرا باهاش ازدواج نکرد ؟
پس چرا ارشام عاشق کس دیگه ای شد؟
شکه به خانم بزرگ نگاه کردم
نگاهی بهم انداخت و ادامه داد
– سارا عاشق آرشامه ولی آرشام علاقه ای بهش نداره .
از همون موقع که کوجیک بودن متوجه این علاقه شده بودم .
ولی اونا به درد هم نمیخوردن .
سارا خواهر زاده منه ولی اون لیاقت به دنیا آوردن وارث رو نداشت .
پس سعی کردم از هم دورشون کنم.
وقتی که آرشام برای تحصیلات به تهران گفت سارا مدتی افسردگی گرفت ک بیمار شد ولی کم کم به حالت طبیعی خودش برگشت.
تا همین حد کافیه که بدونی
تو یک زنی و یک زن برای به دست گرفتن افسار زندگیش میجنگه .
اگر این رو بهت گفتم چون میدونستم سارا هیچوقت از آرشام دست نمیکشه و برای به دست آوردنش هر کاری میکنه
پس از هر جهت باید حواست رو جمع کنی .
هنوز توی شک بودم .
احساس میکردم چیزی از حرفهاش متوجه نشدم .
بدون توجه به خانم بزرگ از روی صندلی بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم .
باید فکر میکردم .
با حالی زار خودم رو به اتاق رسوندم
وارد اتاق شدم و همونجا کنار در لیز خوردم و افتادم زمین .
پاهام توان حمل کردن وزنم رو نداشتن .
چرا با شنیدن حرفای خانم بزرگ به این حال و روز افتادم .
نه ..نه ..این امکان نداره
نه لعنتی ..این یه اشتباه محضه
من عاشق شدم ؟
اره عاشق شدم
من عاشق مرد مغرورم شدم
حالا تازه دارم میفهمم چه خاکی به سرم شده
حالا چیکار کنم .

ساعتها روی سرامیک های سرد نشستم و فکر کردم .
اشک ریختم .
نمیدونم ساعت چند بود ولی با صداهایی که از پایین میومد به خودم اومدم .
از روی زمبن بلند شدم و خودم رو به سرویس رسوندم .
با دیدن صورتم توی آینه اه از نهادم بلند شد .
لعنتی اینو چیکار کنم؟
چشمام ورم کرده بود
و هر کسی به راحتی میتونست بفهمه ساعت ها گریه کردم .
چند دقیقه ای چشمام رو مالش دادم تا کمی از ورمش کمتر بشه
از سرویس بیرون اومدم .
برای اینکه کسی نفهمه گریه کردم آرایش غلیظی کردم وبعد از مرتب کردن لباسام از اتاق بیرون رفتم .
بع محض بیرون اومدنم از اتاق سارا هم از اتاق رو به رو بیرون اومد .
نگاهی به سرتا پام انداخت و با لحنی که حقارت ازش میبارید گفت:
– دختر دهاتی رو چه به پوشیدن لباس های ایونی؟
به سختی بغض گلوم رو قورت دادم و بدون توجه به حرفش به طرف پله ها رفتم .
از،بالای پله ها نگاهی به سالن انداختم
همه ی خدمه ها در حال آماده کردن وسایل برای مراسم شب بودن
به ارومی از پله ها پایین رفتم و به طرف آشپزخونه رفتم .
با رسیدن به آشپزخونه نگاه سرسری به اطراف انداختم که متوجه ماه بانو شدم
اروم صداش زدم
با شنیدن صدام به سمتم برگشت
– جانم خانوم
– ماه بانو میشه کمی غذا برام اماده کنی
– چشم خانم
ده دقیقه ای طول کشید تا غذا اماده شد
مشغول خوردن غذا بودم که آرشام و سارا وارد آشپزخونه شدن
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد دستهای حلقه شده سارا دور بازوی آرشام بود .
حس حسادت عین خوره به جونم افتاده بود
ولی سعی کردم خیلی عادی برخورد کنم
سارا با صدای چندشش گفت:
– آرشام جان امروز بریم اسب سواری ؟
نگاهی به آرشام انداختم
انگاز زیاد از این وضع راضی نبود
دستهای سارا رو از دور بازوش باز کرد و رو بهش گفت
– امروز وقت مناسبی نیست امشب مراسمه و باید برای مراسم آماده بشم
با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج شد
لبخندی زدم .
دلم خنک شده بود که سارا ضایع شد.
نگاهی به سارا انداختم و سری از روی تاسف تکون دادم

سارا بهم نزدیک شد
پوزخندی زد و اروم گفت
-من به هر چیزی که بخوام میرسم
مطمعن باش به آرشام هم میرسم

با شنیدن حرفش احساس ترسی بهم غلبه کرد.
ممکنه آرشام بخاطر سارا از من و بچمون بگذره؟
نه این امکان نداره
آرشام هیچوقت بچه اش رو تنها نمیزاره
بچه اش؟
پس من چی؟
یعنی من براش مهم نیستم ؟
ممکنه ولم کنه بره؟
دلم خالی شده بود
دلشوره ی عجیبی به دلم افتاد
مطمعنم اتفاق خوبی توی راه نیست .
از فکر بیرون اومدم
نگاهی به اطراف انداختم
خبری از سارا نبود
اشتهام به کل کور شد
از پشت میز بلند شدم و به طرف اتاق رفتم
روی اولین پله بودم که آرشام صدام زد .
برگشتم و سوالی نگاهش کردم
– یه باکس لباس برات گذاشتم روی تخت اون لباس رو برای مراسم امشب میپوشی
باشه ای زیر لب گفتم و به طرف اتاقم رفتم
وارد اتاق که شدم اولین چیزی که چشمم رو گرفت باکس روی تخت بود
به طرفش رفتم
باکس رو بار کردم
لباس قرمز عروسکی
روی سینه و استیناش گیپور بود
و دور کمرش ربان باریک
در کل لباس قشنگی بود
نگاهی به ساعت انداختم ساعت چهار بود
باید کم کم اماده میشدم
به طرف حموم رفتم دوش بیست دقیقه ای گرفتم

داشتم موهام رو خشک میکردم که ماه بانو بدون در زدم وارد اتاق شد .
متعجب نگاهش کردم که با نفس نفس گفت:
– خانم جان قراره آرایشگر بیاد برای آماده کردنتون
ابرویی بالا انداختم
– نیازی به آرایشگر نیست خودم میتونم آماده بشم
– خانم جان این دستورخانم بزرگه
پوف کلافه ای کشیدم
– باشه منتظرم
ماه بانو از اتاق بیرون رفت
ده دقیقه ای منتظر بودم تا بالاخره آرایشگر اومد
دختر جوونی و نازی بود
آرایش ملیحی روی صورتش نشونده بود
با ذوق به سمتم اومد
– وای عزیزم تو چقد خوشکلی
لبخندی زدم
پارچه ای روی آینه کشید
وسایلش رو روی نیز آرایش پهن کرد و مشغول کارش شد
دو ساعتی روی صورتم کار کرد تا بالاخره تموم شد
بعد از تموم شدنش پارچه رو از روی آینه برداشت
با دیدن خودم تو آینه ذوق مرگ شدم
اونقدر تغیر کرده بودم که خودم هم خودم رو نمیشناختم
با ذوق به سمت آرایشگر برگشتم
– مرسی عزیزم عالیه
لبخند خجولی زد
– من کاری نکردم تو خودت خوشکل بودی من فقط کمی سرخاب و سفیداب بهش اضافه کردم
دوباره به طرف آینه برگشتم
چشمام با خط چشمی که کشیده شده بود درشت تر به نظر میومد
لبای قلوه ایم با اون رژ قرمز بیشتر از هر وقتی خودنمایی میکرد
محو صورتم بودم که آرایشگر با گفتن با اجازه ای از اتاق بیرون رفت
به طرف باکس لباس رفتم
لباس رو بیرون اوردم و پوشیدمش
چرخی دور خودم زدم محشر شده بودم
کفش هایی پاشنه ده سانتیم رو هم پوشیدم
و روی تخت منتظر اومدن آرشام شدم

نیم ساعتی طول کشید تا آرشام اومد
داخل اون کت و شلوار سورمه ای خوشتیپ تر از هر وقت دیگه ای شده بود.
آرشام با بهت بهمـ نگاه میکرد
انگار توقع این تغیر رو نداشت
قدم اول رو که سمتم برداشت قلبم شروع کرد به تپیدن .
بهم نزدیک شد
روبه روم ایساد
دستش رو روی گونه ام کشید.
قلبم بیش از حد تند میزد
به حدی تند میزد که احساس میکردم آرشام هم داره صداش رو میشنوه
دستم رو روی قلبم گذاشتم
لعنتی آروم تر بزن
داری رسوام میکنی
سرش رو نزدیک گوشم اورد و با لحن اغواگرانه ای گفت :
– خیلی خوشکل شدی

لبخندی ناخواسته روی لبم نقش بست
از ارشام مغرور شنیدن این حرف بعید بود
از حرفش ذوق زده شده بودم
خوشحال بودم از اینکه توی نگاهش زیبا به نظرم میام
مثل خودش زمزمه کردم
– تو هم خیلی خوشتیپ شدی
لبخند مردونه ای زد و یه قدم ازم فاصله گرفت
نگاه به سرتا پام انداخت
– آماده ای بریم پایین ؟
– اره
بازوش رو جلوم گرفت
دستم رو دور بازوش حلقه کردم و با لبخندی که روی لب هر دومون بود از اتاق بیرون رفتیم

از بالای پله ها نگاهی به سالن انداختم
پر بود از مهمون های پیر و جوون
ولی خبری از مردم روستا نبود
رو به آرشام کردم
– پس اهالی روستا کجان؟
-برای اونا مراسم جداگونه ای گرفته میشه
اهانی گفتم
پله اول رو پایین رفتیم
تمامی نگاه ها به سمتون برگشت
همه با تحسین نگاه میکردن
نگاه پسرا و مردا رو روی خودم حس میکردم برای همین بیشتر به آرشام چسپیدم
میتونیتم به آسونی برق حسادت رو داخل چشم دخترا ببینن در مرکز همه اونا هم سارایی قرار داشت که از نگاهش خشم میبارید
پوزخندی زدم و همراه آرشام از پله ها پایین رفتیم
اولین نفر خانم بزرگ به سمتون اومد
دستم رو از دور بازوی آرشام جدا کرد و با لبخند گفت
– آرشام جان این عروس ما رو دو دیقه بهمون قرض بده
و بدون اینکه منتظری حرفی از جانب آرشام بشه منو دنبال خودش کشوند

خانم بزرگ منو به سمت میزی برد که دوتا خانم مسن اونجا بودن
احوالپرسی گرمی باهام کردن
ده دقیقه ای باهاشون حرف زدم
کم کم داشت حوصله ام سر میرفت
نگاهم به وسط،سالن کشیده شد
آرشام و سارا داشتن میرقصیدن
آرشام چجور میتونه اینقد نسبت به من بی تفاوت باشه؟
مگه من زنش نیستم؟
از شدت خشم ناخنام رو داخل گوشت دستم فشار میدادم
احساس سوزشش زیاد بود ولی نه از دردی که داخل قلبم بود
با حرص به طرف میزی رفتم و روی صندلی نشستم

تمام حواسم پرت سارا و اون حرکات جلف و مسخره اش بود
نیم ساعتی اون وسط رقصیدن تا بالاخره خستع شدن
نمیتونستم نگاهم رو ازشون بگیرم
سارا لیوانی به سمت آرشام گرفت
لیوان و از دستش گرفت و سر کشید
محو رفتارای آرشام و سارا بودم که با صدای خانم بزرگ به سمتش برگشتم
– چرا زانوی غم بغل گرفتی
مثل این جشن بخاطره توهه
این قیافه چیه؟
– احساس میکنم حالم خوب نیست ؟
– چیزیت شده؟
جاییت درد میکنه؟
– نمیدونه انگار زیاد حالم خوب نیست
– همین جا بشین تا برم یه چیزی بیارم بخوری حالت بهتر بشه
– ممنون
من برم داخل اتاقم کمی استراحت کنم
– باشه
میخوای همراهت بیام
– نه خودم میرم
از روی صندلی بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم
نزدیک اتاق که شدم احساس کردم صدای ناله ی خفیفی از اتاق سارا میاد
به سمت در رفتم
دلم گواه بد میداد
استرس
دلشوره
ترس
تمام این حسا داخل دلم جوونه زده بود
دستم به طرف دستگیره در رفت
با تردید دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم
با چیزی که دیدم نفسام به شمار افتاد
نه..نه
این امکان نداره
این ممکن نیست
این فقط یه کابوسه
چندبار چشمام رو باز و بسته کردم
نه واقعیته
اون آرشام منه
اون مرد منه
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای هق هقم شنیده نشه
ولی انگار صدا بلندتر از اون چیزی بود که من فکر میکردم
با شنیدن صدای گریه ام ارشام نگاهش به سمتم برگشت
شکه بهم نگاه میکرد
از روی تخت بلند شد
-نازگل توضیح میدم
عقب عقب رفتم
دیگه صدای آرشام رو نمیشنیدم
اونقدر عقب عقب رفتم که پام لیز خورد و از پله ها پایین افتادم
دیگه چیزی نبود جز سیاهی مطللق

#آرشام

با بهت به نازگلی نگاه میکردم که بی جون پایین پله ها افتاده بود.
تمام مهمون ها دورش جمع شده بودن
پاهام یاری نمیدادن که قدم از قدم بردارم .
من چه غلطی کردم؟
چجور تونستم همچین کاری کنم؟
چرا نتونستم شهوتم رو کنترل کنم؟
با بلند شدن صداهای اطرافم به خودم اومدم
به سرعت خود رو به پایین پله ها رسوندم
نازگل بی جون افتاده بود و من هنوز توی شک بودم
هنوز نمیتونستم موقعیت رو درک کنم
با صدای خانم بزرگ از فکر بیرون اومدم
– آرشام بلندش کن ببریمش بیمارستان
نازگل رو روی دستام بلند کردم و با دو خودم رو به حیاط رسوندم
نازگل رو روی صندلی عقب گذاشتم
خودمم سوار شدم
نزدیک تر بیمارستان رو پیدا کردم
نازگل رو از بلند کردم و به طرف پذیرش رفتم
– خانم ترو خدا
همسرم از پله ها افتاده زمین حالش خوب نیست
پرستار خودم رو بهم رسوند
– ببرینش داخل اتاق تا دکتر رو خبر کنم

نازگل رو داخل اتاقی که پرستار گفت بردم
به محض ورودم دکتر هم وارد اتاق شد
نازگل رو روی تخت گذاشتم و رو به دکتر گفتم
– از روی پله ها افتاده
فک کنم سرش ضربه دیده
– باشه شما بیرون باشید
از اتاق بیرون اومدم

چندتا پرستار وارد اتاق شدن و کلی دستگاه با خودشون بردن
هر لحظه احساس ترسم بیشتر میشد
یک ساعتی طول کشید
تا بالاخره دکتر بیرون اومد
از روی صتدلی بلند شدم و خودم رو به دکتر رسوندم
– دکتر چی شد ؟
دکتر سری تکون داد
– متاسفم پسرم
با شنیدن حرفش سرم گیج رفت
نفس کشیدن یادم رفت و دیگه نفهمیدم چی شد

با حس سوزشی داخل دستم چشمام رو باز کردم نگاهی به اطراف انداختم
من داخل بیمارستان چیکار میکردم؟
کمی به مغزم فشار اوردم
یادم اومد
شب مهمونی
من و سارا
افتادن نازگل
حرفای دکتر
نکنه نازگل و بچه ام رو از دست دادم ؟
نه نباید همچین اتفاقی
از روی تخت بلند شدم
نگاهی به سرم انداختم
دیگه داشت تموم میشد
سرم رو از دستم کشیدم
از سوزش دستم اخ ریزش گفتم
دستم رو گرفتم و از روی تخت بلند شدم
از اتاق بیرون رفتم به طرف ایستگاه پرستاری رفتم
– ببخشید خانم
من دیشب همسرم رو اوردم اینجا میخواستم بدونم حالش چطوره؟
– اسمشون چیه؟
– نازگل محمدی
پرستار نگاهی به کامپیوتر انداخت
چند دقیقه ای طول کشید بالاخره سرش رو بلند کرد
از نگاهش میشد خوند اصلا حبر خوبی در انتظارم نیس
– متاسفم
خانومتون رفتن کما
بچتون هم سقط شده

نازگل رفته کما؟
بچه ام سقط شده؟
نهـ نه مطمعنم هپچین اتفاقی نیفتاده
بخاطر یه اشتباه بچه ام رو از دست دادم
خدایا این حق من نیس
این یکی رو نمیتونم تحمل کنم
کابوسه
اره میدونم این فقط یه کابوسه
با صدای ضعیفی رو به پرستار گفتم
– خانم مطمعنید ؟
– بله اقا
دیشب دکتر میخواستن به شما بگن ولی متاسفانه از هوش رفتید

با پاهای بی جون خودم رو به اتاقی که نازگل داخلش بستری بود رسوندم
از پشت شیشه نگاهی به نازگل انداختم
نازگل بی جون بین کلی سیم و دستگاه بود .
من چجور تونستم به زن خودم بی اهمیت باشم ؟
چجور تونستم نادیده اش بگیرم ؟
خدایا نازگل رو بهم برگردون
یه حسی ته تها قلبم میگفت
حس من به نازگل عادی نیست
این حس وابستگی نبود
تازه الان دارم مبفهمم من نازگل رو دوس دارم
تازه با از دست دادنش دارم میفهمم
نازگل نباید بمیره
نباید منو تنها بزاره
باید با دکترش صحبت کنم
من میدونم نازگل به هوش میاد
میدونم منو تنها نمیزاره
به طرف اتاق دکتر پا تند کردم
تقه ای به در زدم و وارد شدم
دکتر با دیدنم از جاش بلند شد و به سمتم اومد
– خدا بد نده پسرم
– اقای دکتر حال خانومم چطوره؟
خوب میشه نه؟
دکتر عمیق نگاهم کرد
دستش رو روی شونه ام گذاشت
– من تمام تلاشم رو کردم
ولی ضربه ای که به سرش خورده بود شدید بود و ما نمیتونم کاری براش بکنیم
اون فقط داره با دستگاه نفس میکشه
بهش شک وارد شده و شما اون رو خیلی دیر رسوندین
اگر کمی زودتر میرسوندینش شاید الان وضع فرق میکرد
امیدت فقط بخدا باشه
– احتمال برگشتش چقده اقای دکتر؟
– من یک دکترم و موضعفم وضعیت بیمارم رو کامل به شما بگم
هر چند که باعث ناراحتی شما بشه
امکان برگشت خانم شما به سی درصد هم نمیرسه

با حالی خراب از اتاق دکتر اومدم بیرون
تمام فکرم سمت اون شب بود
اصلا چی شد؟
من که هیچوقت با یه پیک مست نمیشدم
چرا اینجوری شد ؟
با زنگ گوشیم به خودم اومد
گوشی رو از داخل جیبم بیرون اوردم
که اسم خانم بزرگ روی صفحه خود نمایی کرد
تماس رو وصل کرد که صدای گرفته خانم بررگ داخل گوشم پیچید
– آرشام پسرم
چی شد ؟
چرا از دیشب به ما یه خبر ندادی
مردیم و زنده شدیم پسرم؟
حال نازگل چطوره ؟

– یکی یکی بپرس خانم بزرگ
نازگل…
صدام بغض داشت
به سختی بغض گلوم رو قورت دادم
– نازگل رفته کما
بچه ام رو هم از دست دادم

گفتن این دوتا کلمه تمام انرژیم رو گرفت
تا چند لحظه فقط صدای نفس کشیدن بود و بس

بالاخره با صدای گریه خانم بزرگ سکوت بینمون شکست
هق هقش حالم رو بد میکرد
نمیتونستم تحمل کنم
گوشی رو قطع کردم
از بیمارستان زدم بیرون و به سمت عمارت رفتم
یک ساعتس توی راه بودم
با رسیدنم به عمارت بوقی زدم که نگهبان در رو باز کرد
ماشین رو پارک کردم و با بی حالی وارد سالن شدم
خان مثل هپیشه با ابهت روی صندلیش نشسته بود

خانم بزرگ و سارا هم نشسته بودن
به طرفشون رفتم

زیر لب سلامی دادم
و روی مبل نشستم
– حال نازگل چطوره؟
با صدای خانم نگاهش کردم
– حالش خوب نیست
احتمال به هوش اومدنش خیلی کمه

خانم بزرگ با شنیدن حرفم شروع کرد به گریه کردن

– این چه مصیبتی بود سرمون اومد
نگاهم به سارا افتاد که با پوزخندی تماشگر وضعیت بود
هر اتفاقی افتاده زیر سر اون بود
با اجازه ای گفتم و از جام بلند شدم
به طرف اتاقم رفتم
زیادی خسته بودم
سرم داشت منفجر میشد
باید حتما کمی میخوابیدم تا حالم بهتر میشد
وارد اتاق شدم به طرف تخت رفتم و روی تخت دراز کشیدم
سرم رو روی بالشت گذاشتم و با فکر کردن به نازگل و اتفاقات اخیر خوابم برد
با زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم
دستم رو درازکردم و از روی پا تختی برداشتمش
ولی دیر شد بود و تماس قطع شد
نگاهی به صفحه گوشی انداختم
امیر یه بار زنگ زده بود
بعدا بهش زنگ میزنم
گوشی رو سر جاش گذاشتم
و از اتاق بیرون رفتم
میخواستم به طرف پله ها برم که با شنیدن صدای حرص دار سارا به طرف اتاقش رفتم
نزدیک اتاقش شدم
گوشم رو نزدیک در بردم که با شنیدن حرفهای سارا حس کردم کله ام داغ شده

گوشم رو به در چسپوندم که حرفاش رو بهتر بشنوم
– اره بابا
قرص ریختم
تحریک شد تا داخل اتاق هم اومدیم
ولی تا خواستیم کاری کنیم این دختر دهاتی سر و کله اش پیدا شد اومد دیدمون
بعد هم از پله ها افتاد زمین
الان هم میخواد بمیره
اگه نیومده بود الان من به چیزی که میخواستم رسیده بودم
دختره ه*رزه انگار موش رو اتیش زده بودن که سریع رسید

از خشم دستام رو مشت کردم
با پام حلی به در دادم که با صدای بدی باز شد
سارا با ترس نگاهم میکرد
گوشی از دستش افتاد
به طرفش رفتم موهاش رو گرفتم و کشیدم
جیغ دلخراشی کشید
– تو به چه حقی به من قرص محرک جنسی دادی هااان؟
جیغ میکشید و التماس میکرد که موهاش رو ول کنم
عصبانی بودم
مثل انبار باروتی بودم که منفجر شده باشه
با موهاش گرفتمش و پرتش کروم روی تخت
روی صورتش خم شد
– بگو به چه جرعتی همچین غلطی کردی؟

حرفی نمیزد فقط با گریه و ترس نگاهم میکرد .
دستم به سمت کمربندم رفت بازش کردم.
کمربندم رو بالا بردم و فرود اوردم روی پاهاش
خشم جلوی چشمام رو گرفته بود
اون باعث شده بچه من بمیره
نازگلم بره توی کما
چجور ببخشمش
باید بمیره
کمربند رو بالا بردم که با فریاد خان متوقف شدم

– تو داری چه غلطی میکنی؟
نگاه با نفرتی به سارا انداختم
– این عوضی به من قرص داده بود که باهاش بخوابم
نازگل ما رو در حال معاشقه دید و باعث شد از پله ها بیفته زمین

خان به سمت سارا رفت
– آرشام راس میگه؟ تو همچین کاری کردی؟
سارا با گریه گفت:
– غلط کردم
نمیخواستم اینجوری بشه

خان بدون حرفی به طرف در رفت
– آرشام ولش کن
تو هم وسایلات رو جمع کن و از عمارت برو

خان از اتاق بیرون رفت
به طرف سارا رفتم .
– دعا کن بلایی سر نازگل نیاد
که به خداوندی خدا بلایی سرت میارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن
جلک پلاست رو جمع میکنی ک از اینجا گورت رو گم میکنی

از اتاق بیرون اومدم
باید به نازگل سر میزدم
از عمارت بیرون اومدم سوار ماشین شدم و به طرف بیمارستان روندم
به بیمارستان که رسیدم یک راست به طرف اتاقی کع نازگل داخلش بستری بود رفتم
از پشت شیشه نگاهی بهش انداختم
چقد دلم براش تنگ شده
برای خندیدنش
حرف زدنش
حرص خوردنش
کلافه دستی توی موهام کشیدم
چرا به هوش نمیای؟
میخوای تنهام بزاری؟
حالا که فهمیدم دوست دارم میخوای بری؟
تنهام نزار بدون تو نمیتونم نازگل؟
کاش زودتر فهمیوه بودم دوست دارم
تا هیچوقت این اتفاقا نمیفتاد
منو ببخش
ببخش که اذیتت کردم
ببخش که باعث شدم بچمون بمیره
فقط کافیه به هوش بیای دنیا رو برات بهشت میکنم نازگلم

با شنیدن صدای پایی سرم رو برگردوندم که با دکتر چشم تو چشم شدم
بهم نزدیک شد
دستش رو روی شونه ام گذاشت

-میخوای بری داخل پیشش ؟
– میشه ؟
– همراهم بیا

همراه دکتر به طرف اتاقی رفتیم
پشت سرش وارد اتاق شدم
به طرف کمدی روفت و بسته ای ازش بیرون اورد .بسته رو جلوم گرفت
– ابن لباس رو بموش و برو پیشش ولی زود بیا بیرون
سریع لباسا رو پوشیدم و به طرف اتاق نازگل رفتم
هر چی بهش نزدیک میشدم بی قراریم بیشتر میشد
کنار تخت ایستادم
دستم رو نزدیک صورتش بردم و روی گونش کشیدم
چشماش گود افتاده بود
لبای قرمز حالا دیگه سفید شده بود و خشک .
نازگل نرو
نرو من بدون تو نمیتونم
بدون تو طاقت نمیارم
نازگل نمیخواستم اینجوری بشه
نفهمیدم چی شد
کنار تخت زانو زدم و به اشکام اجازه دادم ببار
من آرشام
منی که غرورم زبان زد بود
الان بخاطر از دست دادن یه دختر گریه میکردم
دیر فهمیدم دوسش دارم
دیر فهمیدم شده تمام وجودم
نازگل برگرد و زندگی رو بهم ببخش
قول میدم همه چی رو جبران کنم
یک ساعتی با نازگل حرف زدم
کمی اروم تر شده بودم
حالم بهتر بود
از اتاق نازگل بیرون اومدم
لباس رو از تنم بیرون اوردم و دوباره گڋاشتمش توی همون اتاق و از بیمارستان بیرون زدم و دوباره به طرف عمارت رفتم
دعا میکردم سارا از عمارت رفته باشه وگرنه با دستای خودم میکشتمش
نیم ساعتی طول کشید تا به عمارت رسیدم
با رسیدنم به عمارت ماشین رو پارک کردم و به طرف سالن رفتم خبری از کسی نبود انگار سارا هم رفته بود
ماه بانو به طرفم اومد
– سلام اقا
چیزی میل دارید؟

– برام یه ارام بخش بیار
– چشم
به طرف اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم
چند دقییه بعد تقه ای به در خورد و ماه بانو اومد داخل .

قرص رو با لیوان ابی طرفم گرفت
قرص رو خوردم و ماه بانو از اتاق رفت بیرون

اونقدر فکر کردم که خوابم برد
غافل از اتفاقاتی که قراره در اینده برام بیفته

#شش ماه بعد

شش ماه از زمانی که نازگل توی بیمارستان بستری شده میگزره
توی این مدت حالش بهتر نشده که هیچ بدتر هم شده
تمام این مدت کارم شده رفتن به بیمارستان و شرکت و عمارت
دیگه خوشی ندارم
خوشی من بستگی به حال نازگلم داشت
هر روز به دیدن نازگل میرفتم و برای شاخه گل میبردم و باهاش حرف میزدم دکتر گفته بود حدف زدن باهاش میتونه سطح هوشیاریش رو بالا بیاره
با صدای گوشیم از فکر بیرون اومدم
با تعجب نگاهی به گوشی انداختم
دکتر؟
سابقه نداشت توی این مدت باهام تماس بگیره فقط یک بار تماس گرفته و لز وضعیت نازگل گفته بود
ایکون تماس رو کشیدم و تماس رو برقرار کردم
– الو
– سلام پسرم
– سلام دکتر
خوب هستین؟
– مچکرم پسرم
تو خوبی؟
-ممنون
کاری داشتین؟
اتفاقی واسه نازگل افتاده؟
– نه نه اتفاقی نیفتاده
میخواستن بگم میتونی امروز بیای بیمارستان؟
– دکتر دارین نگرانم میکنید؟
لطفا بگید چی شده
– پسرم جیزی نشده فقط میخواستم راجب نازگل باهات صحبت کنم
اگه میتونی امروز بیا بیمارستان
– باشه
تایک ساعت دیگه خودم رو میرسونم
– باشه منتظرم خداحافظ
– خدانگهدار
به سرعت از شرکت زدم بیرون و به طرف بیمارستام رفتم
میترسیدم بلایی سر نازگل اومده باشه و به من نگن
با رسیدن به بیمارستان ماشین رو پارک کردم و سریع به طرف اتاق نازگل رفتم
با دیدن نازگل روی تخت نفس راحتی کشیدم و به طرف اتاق دکتر رفتم
تقه ای به در زدم وارد شدم دکتر با دیدنم از سر جاش بلند شد وبه طرفم اومد
با هم دست دادیم
– خوش اومدی پسرم
– ممنون
دکتر اتفاقی افتاده؟
برای نازگل مشکلی پیش اومده ?
عمیق نگاهم کرد
بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف اومد ولی با شنیدن حرفش شوکه بهش نگاه کردم

– آرشام جان، نازگل دیگه به این دنیا بر نمیگرده اون دیگه مرده و ما تا الان با دستگاه زنده نگهش داشتیم
ولی تو با اهدای عضو نازگل میتونی به چند خانواده کمک کنی
بعد از شیش ماه امکان برگشت به صفر درصد میرسه
فقط باید منتظر معجزه باشی

نازگل من مرده؟
اون منو تنها گذاشت؟
ممکن نیست
اون منوتنها نمیذاره

با عصبانیت به سمت دکتر برگشتم
– نازگل برمیگرده
باید برگرده
اون منو تنها نمیزاره
شما از من میخاین قلب نازگلم رو بدم به کس دیگه ای ؟؟
اگر شده باشه تا اخر عمر منتظرش میمونم
بالاخره یه روز به هوش میاد
اون نمیتونه منو تنها بزاره

رنگ نگاه دکتر عوض شد
نگاهش رنگ ترحم گرفته.

– این اخرین حرفی بود که زدم
تو باید تصمیم بگیری
ففط یک معجزه میتونه ان روبه این دنیا برگردونه .

– منتظر اون معجزه میمونم
و از اتاق زدم بیرون
طاقت دیدن نازگل رو نداشتم برای همین به دیدنش نرفتم وواز بیمارستان زدم بیرون
سوار ماشین شدم و پام رو روی پدال گاز گذاشتم
خشمم رو روی پدال خالی میکردم
تمام روزایی که با نازگل گزروندم از جلوی چشمام رد میشد
شب عروسیمون
اولین بوسمون
اولین رابطمون
خنده های شیرنش
اون چهره ی معصومش

اخ نازگل با من چیکار کردی ؟
چرا وقتی از،شیدا جدا شدم این حال رو نداشتم؟
کی تو دلم جا باز کردی؟
چرا الان باید بفهمم ؟
الانی که داری تنهام میزاری باید بفهمم عاشقت شدم ؟
کاش بودی
کاش الان تنهام نمیزاشتی
نازگل کم اوردم
نمیتونم بدون تو طاقت بیارم
گوشه ای از خیابون ماشین رو نگه داشتم و سرم رو روی فرمون گذاشتم

نمیدونم ساعت چند بود که از فکر و خیال بیرون اومدم ولی هوا تاریک شده بود و توی خیابون پرنده پر نمیزد

ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه رفتم
با رسیدنم به خونه خودم رو روی مبل پرت کردم و زل زدم به تلوزیون خاموش تا همونجا خوابم برد

#یک هفته بعد

یک هفته از ملاقاتم با دکتر میگذره توی این هفته با تمام دکترای تهران صحبت کردم ولی حرف همشون یکیه نازگل بر نمیگرده
معجزه ای هم اتفاق نمیفته
امروز قراره اعضای بدن نازگل رو اهدا کنن
توی این یک هفته به خانواده نازگل خبر دادیم چند باری به دیدن نازگل اومدن و هر بار مادرش از هوش میرفت ک مجبور بودن بستریش کنن
از همه خواسته بودم که امروز کسی به دیدن نازگل نیاد یک روز قبل همه به دیدنش اومدن و باهاش خداحافظی کردن

جلو بیمارستان ماشین رو نگه داشتم و وارد بیمارستان شدم
به طرف اتاق نازگل رفتم
مثلا هر روز شاخه گل رو بالای سرش گذاشتم روی دستش بوسه ای زدم و روی صندلی کنار تختش نشستم
دستش رو گرفتم و شروع کردم به حرف زدن باهاش

نازگل امروز اخرین باریه که باهات حرف میزنم
آخرین باریه که صورت خوشکلت رو میبینم
حق من این نبود برای یه اشتباه تنهام بزاری
برگرد نازگل
ترو خدا برگرد
من بدون تو هیچم نازگل
مجازاتم کن ولی نه با رفتن
خودت رو ازم نگیر
من بدون تو میمیرم دووم نمیارم
یک ساعت باهاش حرف زدم
گریه کردم
ولی واکنشی نشون نداد
دیگه بر نمیگرده
اون راحته بدون من

از روی صندلی بلند شدن بوسه ای روی گونه اش زدم
و اخرین نگاه رو به صورت زیباش انداختم و …

آخرین نگاه رو به صورت زیباش انداختم و به محض اینکه میخواستن از تختش دور بشم انگشت اشارش تکونی خورد

– نازگل…نازگل

تکونش میدادم و اسمش رو صدا میزدم

نفهمیدم چی شد که همه ی دکترا و پرستارا ریختن داخل اتاق
وقتی به خودم اومدم که به زور میخواستن از اتاق بیرونم کنن

– اقا بفرمایید بیرون
– خانم همسرم به هوش میاد؟
– چیزی معلوم نیست
احتمالش خیلی کمه
– ولی دستش تکون خورد اون به حرفای من واکنش نشون داد
– این چیزا عادیه

و منتظر جواب من نموند و در رو بست
همونجا لیز خوردم و روی زمین نشستم
سرم رو روی زانوم گذاشتم
ووبرای اولین بار از خدا کمک خواستم

خواستم نازگلم رو بهم برگرونه
حالا که واکنش نشون داده یعنی برمیگرده
یعنی تنهام نمیزاره
یک ساعتی همونجا نشستم تا بالاخره دکتر از اتاق بیرون اومد

از سر جام بلند شدم و روبه روش وایسادم

-دکتر به هوش اومد ؟
نازگلم حالش خوبه؟

متاسف سری تکون داد
– هیج تغیری توی وضعیتش به وجود نیومده هنوز همونجوره
اهدای عضو انجام بگیره؟

– نه نمیخوام اون واکنش نشون داد
یفنی برگرده
این همون معجزه ای بود که دنبالش بودم

دکتر بدون حرفی ازم دور شد
دوبار از داخل شیشه نگاهی به نازگل انداختم

کاش به هوش میومدی
با صدتی زنگ موبایلم به نگاه از نازگل برداشتم
گوشی رو از داخل جیبم بیرون اوردم
امیر بود
– جانم امیر
– آرشام اهدای عضو انجام شد
– نه
– چرا؟
اتفاقی افتاده؟
– اره
با صدای نگرانی ادامه داد
– برای تازگل اتفاقی افتاده؟
– اره
واکنش نشون داد
امیر مطمعنم به هوش میاد
نازگل منو تنها نمیزاره
اون میدونه من دوسش دارم

امیر چیزی نمیگفت و فقط به حرفام گوش میکرد
خیلی ممنونش بودم

بعد از نیم ساعتی که با هم حرف زدیم تلفت رو قطع کردم
دیگه شب شده بود و باید به عمارت بر میگشتم

از بیمارستان بیرون اومدم سوار ماشین شدم و به طرف عمارت رسیدم
با دیدن تعدادی ماشین داخل حیاط
با رسیدنم به عمارت متوجه شدم که مهمون اومده
به طرف سال رفتم
با دیدن خانواد خان روستای پایبن تعجب کردم
سابقه نداشت خان باهاشون رابطه ای داشته باشه
بهشون نزدیک شدم و سلامی کردم که همه ی نگاه ها به سمتم برگشت

نیم ساعتی داخل حیاط نشستم که ماه بانو صدام زد

– آقا …آقا
– چته ماه بانو؟
– اقا خان گفته بیان داخل میز شام آماده است
– باشه الان میام
ماه بانو رفت
پنج پین بعد از ماه بامو به طرف عمارت رفتم
همه پشت میز منتظر من بودند
پاتند کردم و به طرف میز،رفتم

– ببخشید منتظر موندین متوجه گذر زمان نشدم
صندلی رو عقب کشیدم و روش کشیدم
با اجازه خان همه شروع به غذا خوردن کردند

میلی به غذا نداشتم و فقط با غذا بازی میکردم با حس سنگینی نگاهی سر رو بلند کردم که متوجه نگاه دختر خان بهادر روی خودم شدم

عجب دختریه چه وقیحانه بهم خیره شده.
متوجه نگاهم که شد لبخندی زد که نگین روی دندونش خودنمایی کرد .
پوزخندی زدم و سرم رو زیر انداختم .
نمیدونم از تصمیم خان خبر داره یا نه ولی اینو میدونم که من نمیتونم اون رو به عنوان همسرم قبول کنم
نمیتونم وقتی به نازگل متعهدم کس دیگه ای رو وارد زندگیم کنم

با صدای خان بهادر از فکر بیرون اومدم
– آرشام جان چرا شام نمیخوری؟
– میلی ندارم
– نکنه از بودن ما اینجا ناراحت هسی؟
– نه نه من قصد جسارت به شما رو نداشتم بی ادبی من رو ببخشید

تک خنده ای کرد و ادامه داد
– شوخی کردم پسرم
لبخندی زدم که بیشتر شبیه پوزخند بود و چیزی نگفنم
بعد از تموم شدن غذا تشکری کردم و به طرف اتاقم رفتم

روی تخت دراز کشیده بودم که تقه ای به در خورد بفرماییدی گفتم و از روی تخت بلند شدم

در باز شد و دختر خان وارد اتاق شد
نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت و به تخت نزدیک شد روی تخت نشست

– انگار حالتون زیاد خوب نیست

با لحن سردی گفتم
– نه خوبم
انگار چیزی میخواست بگه که داخل گفتن و نگفتنش تردید داشت
– جیزی میخوای بگی ؟
– اوممم اره ولی نمیدونم چجور بگم
– خیلی راحت
– پدرتون راجب ازدواج من و شما با پدرم صحبت کرد
خب من با این ازدواج موافقم
یعنی مشکلی ندارم
اینجوری که مشخصه اون دختر دیگه بر نمیگرده
با بهت به دختر روبه روم نگاه میکردم چجور میتونست تا این حد گستاخانه صحبت کنه
ابرویی بالا انداختم
– خان نگفته بود من به این ازدواج راضی نیستم؟
– اوهوم گفته بود منتظری معجزه بشه و اون دختره رعیت به هوش بیاد
– اون دختر رعیت نیست و زن منه
با دادی که زدم ترسید و کمی عقب رفت
دستم رو تهدید وارد جلوش تکون دادم
– یک بار فقط یک بار دیکه به زن من توهین کنی زنده زنده چالت میکنم برام هم مهم نیست کی هستی
حالا هم گورت رو گم کن

ترس رو به راحتی میشد از داخل چشمام خوند
از سر جاش بلند شد و به سرعت از اتاق بیرون رفت

نفس عمیقی کشیدم
آروم باش آرشام
اروم باش
تو باید منتظر باشی نازگلت به هوش بیاد
اون قرار نیست تو رو تنها بزار
حرفای اینا هم مهم نیس
با همین فکرا خودم رو کمی اروم کردم
سرم رو روی بالشت گذاشتم و با فکر به نازگل به عالم بی خبری رفتم

صبح با صدایی که از پایین میومد از خواب بیدار شدم .
نگاهی به ساعت روی پاتختی انداختم
ساعت نه صبح بود
سریع از ردی تخت بلند شدم باید به دیدن نازگل میرفتم .
وارد سرویس شدم بعد از انجام کارهای مربوطه بیرون اومدم .
از روی رگال لباسی انتخاب کردم و پوشیدم وبه طرف طبقه پایین رفتم
همه خدمه در حال گردگیری بودن
مگه قراره اتفاقی بیفته؟
وارد آشپزخونه شدم که ماه بانو خودش رو بهم رسوند
– صبح بخیر اقا
– صبح توام بخیر
ماه بانو مگه قراره مهمونی برگزار بشه؟
-بله اقا امشب قراره مهمونی برگزار بشه
– به چه مناسبت ؟
– خبر ندارم اقا
براتون صبحانه اماده کنم؟
– نه میخوام به دیدن نازگل برم
– تو امروز جایی نمیری
با شنیدن صدای خان به عقب برگشتم
و با تعجب بهش نگاه کردم
– من برای کارام باید از،شما اجازه بگیرم ؟
من حق ندارم به دیدن همسرم برم؟

خان پوزخندی زد
– تو حق داری به دیدن همسرت بری ولی به دیدن یک فرد مرده نه
به زودی مراسم ازدواج تو با ماهرخ برگزار میشه و تو حق هیچگونه مخالفت نداری
پوزخندی زدم

– من هیچوقت با اون دختر ازدواج نمیکنم
نازگل زنده است و به زودی به هوش میاد.

خان با گفتن”به زودی مراسم ازدواج شما برگزار میشه “از آشپزخونه بیرون رفت

با حالی خراب از آشپزخونه بیرون اومدم و به طرف در خروجی رفتم که با شنیدن صدای ماهرخ عقب گرد کردم

با دو قدم خودش رو بهم رسوند
– خان گفته با هم بریم برای امشب لباس بخریم
-من نیازی به لباس ندارم

پا تند کردم به سمت در خروجی دستم رو روی دستگیر در گذاشتم که صدای خانم بزرگ بلند شد پوف کلافه ای کشیدم

اگه گڋاشتم امروز من برم پیش نازگل
این دیگه چه بدبختی بود که من بهش گرفتار شدن لعنتی

– آرشام پسرم با ماهرخ جان برید برای امشب لباس بخرید
ماهرخ لباس مناسب برای امشب نداره
دلم میخواست بگم به من چه اخه
مگه من چیکارشم

ولی زشت بود
چاره به جز قبول کردن نداشتم
– تو ماشین منتظرشم
و بدون فرصت دادن به خانم بزرگ برای حرفی از عمارت بیرون اومد
به طرف پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم
ده دقیقه ای منتظر خانم بودم تا بالاخره به خودش زحمت داد واومد
نگاهی بهش انداختم
مانتوی سرمه ای کوتاهی
شلوار جین مشکی و شالی که نپوشیدنش بهتر بود
آرایش جیغی هم کرده بود که بیشتر شبیه دخترای خراب بود
پوزخندی زدم
خان چجور مبتونست این دختر رو به عنوان عروس انتخاب کنه
من یک تار موی نازگلم رو با این عوض نمیکنم
سوار ماشین شد
با صدای که سعی میکردن خشمش رو کنترل کنم گفتم
– بیشتر لفتش میدادی
– زود آماده شدم دیگه
دیگه چیزی نگفتم
جلوی اولین پاساژ نگه داشتم
با هم وارد پاساژ شدیم
ماهرخ دستش رو دور بازوم حلقه کرد
با تعجب بهش نگاهی کردم
با خشم بازوم رو کشیدم و رو بهش گفتم
– تو چطور میتونی اینقدر گستاخ باشی؟
– خب دستم رو دور بازوی همسر ایندم حلقه کردم فکر نکنم کار اشتباهی باشه
-این پنبه رو از داخل گوشت در بیار من هیچوقت با تو ازدواج نمیکنم
– اگه من ماهرخم که میگم این ازدواج سر میگیره آرشام خان
– خواب دیدی خیر باشه
– خواهیم دید
و ازم دور شد
این دختره هم زیادی خوش خیاله….

برای دانلود نسخه ی کامل دوست داشتنی ترین اجبار رمان کیلیک کنید

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان دوست داشتنی ترین اجبار
  • ژانر: عاشقانه هیجانی ارباب رعیتی
  • نویسنده: نجلا باصری
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
  • 234 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 50,567 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=10645
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • plwhlipldq
    پنج‌شنبه 23 جولای 2020 | 4:45 ب.ظ

    Muchas gracias. ?Como puedo iniciar sesion?

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.