| Sunday 25 October 2020 | 04:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان غرقاب (پارت16)

رمان غرقاب (پارت16)

رمان غرقاب (پارت16)

رمان غرقاب (پارت15)

باز هم اشکش جوشید و با خشونت بیش تری، با همان دستمال پاکش کرد. دلم داشت برایشان می ترکید، داشت می ترکید وقتی حال کامیاب را بعد برگشتش دیده بودم، وقتی اشک های امشب او را دیده بودم. وقتی روزهای خوش گذشته شان را و حال امروزشان را هم دیده بودم.

ـ ببین من و….

نگاهم کرد و من، دستش را محکم فشردم.

ـ قانونمون تو دوستی چی بود؟

لبخند بی جانش، با آن اشکی که چکید همخوانی نداشت.

ـ دروغ نگیم!

ـ الانم دروغ نمی گم بهت، به خودش قسم کامیاب…هنوز دیوونته.

کف دستش را روی صورتم گذاشت، چشمان هردویمان حالا برق می زد و من….دلم پر می کشید برای این که دوباره، همه چیز مثل قبل بشود.
ـدلم واست تنگ شده بود.

ناباور نگاهش کردم و او، پیشانی اش را جلو کشید، به پیشانی ام چسباند و هردو چشم بستیم. یک عمر خاطره را پشت پلک هایم باید می دویدم تا میانش، برسم به نقطه ی تمام شدن روزهای خوش.

ـ برای این طور حرف زدنامون. دخترونه درددل کردنامون.

دستم را بالا آوردم، پشت گردنش گذاشتم و اجازه دادم اتصال پیشانی هایمان دلتنگی هایمان را بشوید و ببرد.

ـ منم، دیوونه ی اون عموی عوضیتم. دلم…براش پر می زنه. روزای زندگیمون، تا قبل کار ترنم انقدر قشنگ بود، که هیچ وقت نتونستم دلخوری های بعدش رو الم کنم برای فراموش کردنش. هنوزم…توی شبکه های اجتماعی با اکانت های فیک دنبالش می کنم، حتی گاهی در نقش یه هوادار قربون صدقش می رفتم. من…خیلی خراب عموتم غوغا. مردی که حتی حاضر نشد وقتی ازم خواست دور بشیم، طلاقم بده. من، دلخوشیم فقط به همین اسم بود اما….حالا می ترسم. بعد این همه دور بودن و این همه دلخوری خاک خورده ته ذهنمون، مگه چیزی درست می شه؟ من از خواهرم ضربه خوردم. یه طوری که گیجم هنوز که چی شد و کجام.

لبخندم از شنیدن حرف هایش، از شنیدن دلتنگی هایش، از دردهایش، لبخند تلخی بود.

ـ بیا درستش کنیم. حتی اگه سخت باشه. بذار….بازم صدای خنده بپیچه توی باغ.

“به جای من تو زخم خوردی رفیق!
غمام و از دلم تو بردی رفیق!
رو شونه ی تو گریه دارم برات!
یه عمر می شه که ببارم برات!”

ـ هنوز، جمعه ها دلمه ی باغ به راهه؟

ـ به راهه!

ـ با برگ مو؟

بغضم، روی صورتم چنگ انداخت و من، با او یکی شدم.

ـ با برگ مو.

ـ دلتنگم!

ـ دلتنگم!

باهم بغضمان آب شد و وقتی سر عقب کشیدیم، می فهمیدم او هم….برای ساختن آماده شده. چشمانش برق کمرنگی از امید داشت و من، با نهایت بغض زمزمه کردم.

ـ قصد برگشت به صحنه رو نداری؟

تلخ پوزخندی زد و سرش را تکان نرمی داد، اشک زیر چانه اش را پاک کرد و لب زد. نگاهش به روشنایی خیابان بود و فکرش…خدا عالم بود.

ـ یه زمانی صحنه عشقم بود، بازی کردن….نقش گرفتن، اما وقتی درست توی اولین تجربه ی قشنگم، شدم تیتر داغ خبرها…زده شدم از هرچی شهرت و دیده شدنه. بذار سودای این عشق، بمونه برای کسایی که هنوز زهرش و نچشیدن. الان فقط دلم آرامش می خواد. دلم….یه زندگی بی دردسر می خواد. من فقط از زندگی نخوردم، از کسایی خوردم که روز قبلش طرفدارم بودن و فرداش…شدن قاضی زندگیم.

درکش می کردم، شهرت….یک سراب بود که می دویدی برایش و در نقطه ی رسیدن، زیر پایت را خالی می کرد. من خوب می فهمیدم منظورش چیست و چه دردی دارد زندگی خصوصی ات، نقل دهان این و آن شود و هفتاد میلیون قضاوتت کنند.

ـبه آرامش می رسی، فقط بذار باهم بریم جلو.

سر تکان داد، با یک لبخند غم انگیز!

ـ برنامت چیه.

ـ اول از همه رویارویی تو و کامیاب.

رنگش پرید و من بی اعتنا به حالش، چراغ سقف اتوموبیل را خاموش کرده و استارت زدم. باید او را می رساندم خانه تا این جمله ام را هضم کند و بعد، برنامه های ذهنم را یک به یک اجرا می کردم. کار زیاد بود و من….بی طاقت برای مرحله ی آخرش!

به خانه که رسیدم، ساعت چیزی نزدیک به دو نیمه شب بود. تاریکی و سکوت باغ….باعث شد کمی در پیاده شدن تعلل کنم و همان طور پشت ماشین خاموش نشسته و به سه ساختمان نزدیک بهم خیره شوم. قصه ی آدم های این خانه….یک شهرزاد می طلبید و هزار و یک شب فرصت برای قصه گویی. من، آجر به آجر دور خانه را با قصه هایش از بر شده بودم. دستم، درد می کرد از فشاری که امروز به آن آورده بودم و من، داشتم فکر می کردم درد گذشته سنگین تر است یا درد شکستگی استخوان؟

در ماشین که باز شد، هول شده چرخیدم و با سوار شدن کامیاب و دیدن صورتش، نفسم را یک باره بیرون فرستادم. اغراق نبود اگر می گفتم تا سرحد مرگ ترسیده بودم. انتظار این که در باغ باشد و از پشت، وقتی جلوی دیدم نیست و به خیالم تنها شب بیدار خانه ام سوار ماشین شود را نداشتم.

ـ تو اگه ترسیدن بلد بودی که ساعت دو نصفه شب نمی اومدی خونه.

شاکی نگاهم می کرد و من، داشتم ضربان قلب تند شده ام را آرام می کردم.

ـ غیرتی شدی عمو؟

ـ یه بار اگه جنمش و داشتم چهارتا انگشت تو صورتت پیاده می کردم، می فهمیدی این سوالت چقدر درد داره.

قصد اذیتش را نداشتم اما، آدم ها همین بودند. همین موجودات خودمختاری که هرحرف و هرکلمه را، طبق صلاح خودشان معنی می کردند. تلاشی در جهت تغییر معنی دریافتش انجام ندادم و نگاهم را دوباره به سمت ساختمان های قدیمی خانه باغ چرخاندم.

ـ کارم طول کشید.

ـ تازگی ها زیادی کارت طول می کشه.

خندیدم، خسته…بی حال و کمی پر درد! بعد هم چشمانم را فشردم و کوتاه به طرفش چرخیدم.

ـ اصل حرفت و بگو قربونت.

خیره ماند میان نگاهم و انگار، خودش هم دلیل کلافگی اش را نمی دانست. دلیل شب بیداری و حال بد و چشمان سرخش را.

ـاذیت می شم انقدر مستقلی که نصفه شب میای و کسی ککش هم نمی گزه. اذیت می شم وقتی ازت بی خبرم، اذیت می شم وقتی می بینم….وایستا یه لحظه، عطرت و عوض کردی؟

دلم می خواست بلند گریه کنم، به جای تمام لحظاتی که جلوی چشمم تبسم اشک ریخت، درد بالا آورد و در آغوشم بیهوش شد. به جای تمام ساعت هایی که تنهایی داشتم به مرمت این رابطه فکر می کردم. میان

تاریکی ماشین تجمع اشک هایم را ندید و با اخم هایی درهم، نفس عمیقی کشید. باید بلند اشک می ریختم بابت این حس قوی اش، او عطر تبسم را….میان فضای ماشین حس کرده بود.

ـ عطرت….عوضش کن، این…این خوب نیست. الانم برو بخواب، فردا برای جشنواره باید حسابی سرحال باشی.

گفت و اصلا یادش رفت آمده بود دعوا کند بابت دیرآمدنم، که غر بزند حواسم سرجایش برگرد. یادش رفت و کلافه از ماشین پیاده شد و با سرعتی باور نکردنی به سمت خانه قدم برداشت. من اما، اشکم میان همان تاریکی ریخت. کامیاب طفلک من، عطر همسرش را که ساعاتی پیش در ماشینم نشسته بود تشخیص داده بود. فهمیده بودش….بهم ریخته بود و فکر کرده بود من، عطرم را عوض کرده ام.

سرم به پشتی صندلی چسبید و قبل بیرون کشیدن سوییچ، لب زدم.

” تو عطر کمرنگ شدشم بو می کشی، پس درکم کن که این دیدار برات لازمه عمو…من و ببخش”

پیاده شدم، با طول قدم هایی آرام راهم را سمت خانه کج کردم و راست می گفتند که عطرها، کلید دروازه ی خاطراتند. کامیاب امشب تا صبح…با این در باز شده در ذهنش، کجاها قرار بود سیر کند؟

اگه روبراه نمی شم اگه زخمم تازه مونده…

من دلیل تازگیشم.

فکر روزای گذشته، عین خودسوزیه اما…

من حریف تو نمی شم!


ـ کمی به پدر نزدیک تر بشین.

عکاس جوان با صدای بلند این خواسته را مطرح کرد و من، خسته از لبخند زدن های اجباری و فیک، کمی به پدر نزدیک تر شدم. او دست پشت کمرم قرار داد و با افتخار سر بالا انداخت. نور فلش دوربین ها روی صورتم افتاد و با ورود کامیاب به محوطه ی عکاسی فرش قرمز، کمی صدای جمعیت عکاسان بلند تر شد. چشمانش، اثری از بی خوابی نداشتند اما خستگی چرا…دستش را لبه ی کت تک اسپرتش قرار داد و طرف دیگر ایستاد و هر سه، به قسمتی که عکاسان اشاره می کردند نگاه انداختیم. سعی می کردم لبخندم کمرنگ نشود اما همین که اجازه دادند برویم، لبخندم خشک شد و صورتم از آن ماسک آزاردهنده فاصله گرفت.

کامیاب، ماند برای عکس های تکی و من همراه پدر به طرف یکی از تهیه کنندگانی که سبقه ی معاشرت خانوادگی مان، چندسالی عمر داشت قدم برداشتم. حس می کردم از شدت نور فلش ها سردرد شده ام و این تازه شروع یک جریان تکراری، به شدت عذاب دهنده اما باشکوه در حرفه ی خانواده ی من بود. میثاق…امسال فیلمی در جشنواره نداشت و بالبطع آن تصمیم داشت حضوری هم نداشته باشد و من، بعد از یک سلام و احوالپرسی گرم و صمیمانه با تهیه کننده ی پیشکسوت، از جمع مردانه شان فاصله گرفتم و به سمت سالنی که افتتاحیه در آن برگزار می شد قدم برداشتم. صندلی های سالن کم کم در حال پر شدن بودند و من از شدت خستگی، در ردیف چهارم و اولین سری صندلی های خالی قرار گرفتم.

سن، برای شروع سخنرانی در حال اماده سازی بود و من خسته از این وقایع که هرسال در روز افتتاحیه مجبور به تحملش بودم، موبایلم را بیرون کشیدم. برای اولین بار بود که می دیدم پیغامی از او ندارم. روی صفحه ی چتمان را لمس کردم و با دیدن آخرین پیام های رد و بدل شده بینمان، لبخند کمرنگی زدم. بی اراده دستم روی حروف لغزید و نتیجه، یک جمله ی شگفت انگیز بود.

“جات این جا خالیه”

ـ فکر نمی کنم.

شوکه سرم چرخید، ان قدر سریع که رگ های گردنم به فغان افتادند و من سریع دست رویشان گذاشتم. باورم نمی شد….اویی که با آن جدیت یک ردیف عقب تر از من بین مسیر رفت و آمد و صندلی ها ایستاده بود خودش باشد. نگاهم را که دید، اخم کمرنگی کرد و لب زد.

ـ این جا بین این همه آدم ایده ی خوبی نیست بخوام گردنت و ماساژ بدم، خیلی درد گرفت؟

خنده ام، بی اراده بود و چشمانم هنوز حیرت زده.

ـ تو؟

یک ابرو بالا فرستاد، خدای بزرگ…در پوشش کت و شلوار رسمی مشکی رنگ و پیراهن ذغالی زیرش، خاص به نظر می رسید. خاص و بسیار عزیز!

ـ روز افتتاحیه خیلی از هنرمندا، با خانواده میان. چیه این قضیه عجیبه وقتی خودتم به همین دلیل اومدی. لطفا اون طوری نگام نکن عزیزم.

چشمانم را از حالت گرد خارج کرده و کمی صاف در جایم نشستم. سعی داشتم چهره ام، ذوقم را نشان ندهد و البته خیلی هم موفق نبودم. می دانستم برق میان نگاهم، رسواگر خوبی است.

یک ردیف پایین تر آمد و بعد با نگاهی معمولی و ساده، صندلی کنار دستم را تصاحب کرد و لب زد.

ـ فکر کنم پدرت و عموت، ترجیحشون این باشه ردیف جلوتری بنشینن. مثل عماد.

سرم را برای یافتن عماد چرخاندم و در همان حال پرسیدم.

ـ خواهرت نیومده؟ حاج خانم؟

ـ اونا که هیچ، منم نمی اومدم اگه نمی دونستم جام کنار یه خانمی خالیه.

اشاره اش به پیامم، هوشمندانه بود و من به سختی جلوی لبخند زدنم را گرفتم. ترجیحم این بود که در انظار خیلی هم صمیمی برخورد نکنیم، سرفه ای برای کنترل لبخندم انجام دادم و او، راحت تر روی صندلی اش نشست. حالا…حس می کردم برای اولین بار جشنواره، ابدا خسته کننده نیست. یک حضور و این میزان شگفتی؟

ـدستت چطوره؟

جدی پرسید و من، با یک ناز پنهان کلمه ی خوب را کشیدم. با یک ابروی بالا رفته نگاهم کرد و من، خیلی آرام سر تکان دادم که یعنی چه، دقیق نگاهم کرد. خیلی خیلی دقیق!

ـامسال باید یه سیمرغم جدا بدن به تو!

ـ با چه مضمونی دقیقا؟

خونسرد و جدی نجوا کرد، انگار که بخواهد بگوید یک درصد هم حرفش مزاح نیست. قلب من هم، بعدش دیگر نبود. نه در سینه ام، نه در مشتم! پایکوبان داشت برای خودش می دوید.

ـ با مضمون دلربا ترین شخصیت دنیا که پدر درمیاره لحنش و بازی ابروهاش.

ـ گمونم یه سیمرغم باید به شما بدن جناب.

برخلاف من، خیل هم متعجب نشد. فقط لبخند محوی زد و حین گرفتن نگاهش از من و سپردن آن به سن، زمزمه کرد.

ـدرسته…هنر زیادی می خواد دل این دلربا خانم و بردن.

من می خواستم سیمرغ را به خاطر حرف زدن منحصر به فردش، به او لقب بدهم و او….بازی را به نفع خودش برگردانده بود. نفسم عمیقم را تکه تکه بیرون فرستادم و من هم به روبرویم زل زدم. به نمایشی که هرسال رخ می داد و برای خیلی ها، تمام زندگی شان بود.

ـاین خیلی عجیبه.

سکوت کرد و من، خودم بدون نگاه کردنش ادامه دادم.

ـ این روزا هرجا که بهت نیاز دارم هستی.

گروه سرود، روی سن قرار گرفتند. برای شروع جشنواره این تشریفات الزامی بود. خواننده ای که آمده بود تا با گروه موزیسین هایش بخواند یکی از بهترین های عرصه بود. با صدایی پر از شگفتی و مملو از قدرت! موسیقی شروع شد و صندلی ها کم کم پر شده بودند. من، ان قدر محو او بودم که نفهمیده بودم حتی کی پدر و کامیاب وارد سالن شده بودند و در ردیف دوم، قرار گرفته بودند. سرم را بعد این جمله چرخاندم تا نگاهش کنم و خیره ترین نگاه شیفته ی دنیا را، روی خودم دیدم. چندثانیه این خیرگی طول کشید….نمی دانم!

ـ چقدر خوبه دختر خانم!

حالا نوبت سکوت من بود تا جمله ی دوبخشی او، ادامه پیدا کند. مطمئن بودم اگر در همچین مکانی نبودیم، دستم را می گرفت و سرش را تا نزدیکی گردنم جلو می آورد.

ـاین که یه لحظه هایی هست که بهم نیاز داری.

سناریو را خوب پیش می برد. نویسنده و کارگردان ماهری بود و قلب من، سیاه لشگری که برایش پرقدرت می تپید. خیرگی نگاهمان که طول کشید، نفسش را سنگین بیرون فرستاد و من قطره ی ریز عرق را گوشه ی شقیقه اش دیدم.

ـ امون از چشات غوغا…امون!

تکیه اش را به صندلی اش داد، اخم کرده نگاهش را به موسیقی دوخت و من…لبخند زنانه ای که سال ها پیدایش نبود را میان لب هایم چسباندم. محکم و قرص….یادم رفته بود چه کیفی دارد یکی بیاید، لبخند روی صورتت نقاشی کند. یادم رفته بود یکی دلیل لبخندت شود چقدر حس زیبایی دارد.

قلبم را روی صندلی محکم نشاندم، کمربندش را بستم و وعده ی یک آغوش گرم دادمش تا پرواز نکند به سمت مرد کنار دستم. من جشنواره و سیمرغ هایش را، روی همین صندلی درو کرده بودم. قلبم….برایش پر گرفته بود، برای او و آن لحنش….آن لحن عجیب و عاشقانه اش! آخر هیچ کس برای چشم های من، امان نامه نفرستاده بود.


به حباب های روی آب که اثرات حل شدن قرص جوشان بود زل زده بودم. آب، رنگ نارنجی به خودش می گرفت و من، رنگ تردید. تردید از درست نبودن و درست حرکت نکردنم. در اتاق که باز شد، سرم کوتاه بالا آمد و نگاهم در چشمان خوشرنگ منشی جوان قفل شد.

ـ اومدن.

سرم را تکان دادم، دیگر زمانی برای تردید نبود. باید محتویات آب را سر می کشیدم و بعد، آماده می شدم تا نتیجه را بد یا خوب تماشا کنم. با سکوتم، بی حرف از اتاق خارج شد و من با پایم صندلی را چرخاندم. ماگ را میان دستم گرفتم و با سرکشیدنش….مایع پرتقالی ویتامین را به معده ام فرستادم. فردا شب پرواز داشتم برای ژاپن و امروز…باید برای آمادگی سفرم صرف می شد و من، به جای این ها آمده بودم تا حکم مرگم را به دست کامیاب امضا کنم.
در اتاق مجددا باز شد و من صندلی را چرخاندم، کلاهش را این بار کج روی سر گذاشته بود و با نگاهی بامزه تماشایم می کرد.

ـ علیک سلام، توروخدا پانشو عمو شرمندت می شم.

لبخند محوی زدم، ماگ را روی میز قرار دادم و با دست اشاره کردم بنشنید. درشتی نثارم کرد و بعد، تن روی مبلمان انداخت.

ـ خب، بگو بیان عکاسات از این خدای جذابیت عکسشون و بگیرن کار دارم.

به بهانه ی این که دلم می خواهد، چندنمونه از کارهای جدید را تن بزند و مدلمان بشود، به شرکت کشانده بودمش. کاری که قبل تر هم برایمان انجام داده بود.

ـ عجله نکن، بذار بگم برات چیزی بیارن بخوری.

ـ نمی خواد، عجله دارم خوشگله…بگو بیان این پودر و مودر و لوازم آرایشیشون و بمالن بهم برم لباس عوض کنم.

ظاهرا چاره ای نبود، صندلی را عقب کشیدم و ایستادم. خودش هم ایستاد و کنار هم از اتاق بیرون زدیم. اتاق گریم، در طبقه ی پایین ساختمان قرار داشت. به جای آسانسور راه پله ها را درپیش گرفتیم و وقتی مقابل آیینه و زیر دست گریمور نشست، من با لبخند مضطرب کمی عقب کشیدم.

ـ یکم ریملم بزن به مژه هام، قشنگ فر بخورن.

نمی دانستم از دستش بخندم یا از سر اضطراب اشک بریزم. گریمور لبخندی زد و بدون توجه، مشغول پخش پودر روی صورتش شد.

ـ امروز عکاسیت با کارهای مدل خانممون یکیه، چون قراره طرح های ست رو طرح بزنین.

یک چشمش را باز کرد و از آیینه نگاهم کرد. چشمکش، دلم را خون کرد….چه قرار بود بشود.

ـ می دونی که با خانما کنار میام.

بعید می دانستم، با این یک نفر را بعید می دانستم. موبایلم را چک کردم و پیام حاضر شده ی پریزاد را با لبی زیر دندان کشیده شده خواندم. صبوری کردم و وقتی کار گریمش تمام شد، خواستم بلند شود و به اتاق من برگردیم. هرطور حسابش می کردم بهتر بود اولین دیدار در پشت دیوار های عایق صورت می گرفت. اصلا از عکس العمل کامیاب مطمئن نبودم. با شنیدن پیشنهادم تعجب کرد اما وقتی گفتم که لباس ها را می تواند آن جا بپوشد با کمی مکث پشت سرم همراه شد.

ـ خوبی تو؟

به طرفش برگشتم و در را بستم. نفسم، کند از سینه ام بیرون می آمد.

ـ خوبم!

ابرویش بالا پرید و به اطراف نگاهی انداخت.

ـ لباسا کوش؟

ـ بشین بچه ها میارن.

سری تکان داد، کلاهی که در دستش بود روی میز پرت کرد و خودش هم آرام نشست. تلاشش این بود دست بین موهای آرایش شده اش نبرد و تلاش من، نگاه نکردنش بود. وقتی پشت میزم قرار گرفتم پیام جدید پریزاد هم رسید و پلک های من سه ثانیه بهم چسبیدند. دیگر راهی برای عقب نشینی نبود. باید محکم سر موضعم می ماندم. همین فکر، کمی آرامم کرد و با تقه ی کوتاهی که به در خورد سر من چرخید و کامیاب به خیال این که بچه های خدماتی لباس هارا آورده اند، سر از موبایلش جدا نکرد. در باز شد….دلم با دیدن تبسم که می دانست قرار است مدل خانمی باشد که کنار کامیاب قرار می گیرد خون شد. چشمانش…آرام بودند اما قدم هایش نه. سرش را چرخاند و با دیدن کامیاب سر در موبایل، تلخ و حیرت زده چشم بست. دستم کوتاه روی قلبم نشست و تبسم با بستن در، چهارگام به جلو برداشت.

صدایش، ثابت بود و محکم. می دانستم خیلی روی خودش برای این لحظه کار کرده. آمده بود زندگی اش را پس بگیرد و من، پشتش بودم.

ـ سلام!

خشک شدن سر کامیاب، درشت شدن چشمانش…توقف انگشت شستش حین تایپ، باعث شد از درون بگریم. انگار زمان ایستاده بود. طول کشید تا کامیاب سرش بالا آمد، با نگاهی مبهوت به دختر مقابلش نگاه کرد و من، این بار سرم را پایین انداختم. صدای ضربان قلب هردونفرشان را گوشم که نه، قلبم اما می شنید. باید می مردم برایشان…برای دست لرزان عمویی که موبایل از میان انگشتانش سر خورد و افتاد روی زمین هم بیش تر!

عشق یه زندون سرده.
تکرار یه درده…
انتظارش نامرده!

ایستادن کامیاب، تبسم گفتن زیر لبی اش، دردی که من خوب میان صورتش می دیدم، همه و همه باعث شدند قفسه ی سینه ام از فشار دنده هایم تیر بکشد. ناباور به زن مقابلش خیره بود. آن قدر ناباور که حتی پلک هم نمی زد. شاید می ترسید خواب باشد. من خوب می دانستم آدم جلوی چسبیدن پلک هایش را بهم بگیرد از ترس این که وقتی بازشان می کند همه چیز رویا باشد یعنی چه. تبسم اما…خوب گریه هایش را از قبل کرده بود. ان قدر خوب که دستش مشت شود ، در ظاهر خونسرد از او نگاه بگیرد و بی تفاوت به حضورش لب بزند.

ـ من برای عکاسی آمادم غوغا. منتظر می مونم شما هم آماده شدین بیاین سالن! چون باید تا ساعت پنج برگردم.

به سختی سری تکان دادم. این حرف هارا هزار بار با گریه تمرین کرده بود و تهش رسیده بودیم به این یک جمله، که فقط بیاید خودش را نشان بدهد و برود. گفت و صدای پاشنه ی کفش های سرمه ای اش، درون اتاق پیچید. بی توجه به مردی که مه و ماتش بود از اتاق بیرون رفت و با صدای بسته شدن در، چشمان من هم بسته شد. چندثانیه ای گذشت تا جسارت باز کردن چشمانم را پیدا کردم. اما کاش بازشان نمی کردم. دیدن کامیاب همچنان خیره به جایی که چندلحظه ی پیش او مقابلش ایستاده بود باعث شد به حالش در درون زار بزنم. یک طوری مظلومانه خیره بود به ان نقطه که یادم نمی آمد هیچ زمانی انقدر شکست پذیر دیده باشمش.

میز را دور زدم. نزدیکش شدم و همین که نامش را زیر لب راندم، با صدایی که انگار ساعت ها فریاد زده و بی جان لب زد.

ـ خفه شو.

دلم از دستش نگرفت. من هم، از این دشنام ها آن روزها زیاد بارشان کرده بودم. وقتی شاهین مرد…من هم مرده بودم! من هم به برادرم، همین عموی شکست خورده بارها فحاشی کرده بودم. آب دهانم را سخت قورت دادم و دستم که به بازویش رسید چرخید، سریع و محکم…هولم داد به عقب و من با دیدن چشمان سرخش و آن اشک های جمع شده درونش، جان دادم. صدایش، فریاد ناباوری سر می داد.

ـ تو چه غلطی کردی غوغا؟

لبم را زیر دندان کشیدم و هردو دستم را بالا آوردم، حتی آن دست مصدومم را.

ـ گوش کن!

فریاد زد، بلند تر…ناباور تر، با همان چشمان خون افتاده ای که حاصل در نطفه خفه کردن اشک هایش بود.

ـ چی رو گوش کنم؟ واسه من تئاتر راه انداختی؟

ـ کامیاب…

خیز برداشت به طرفم، بازویم را گرفت و محکم فشرد، از خشم و حال بدش…حالم بد بود.

ـتوی مسأله ای که بهت مربوط نبود دخالت کردی که چی بشه؟ که زخمم و عمیق تر کن؟ که نشونم بدی زنم راست راست جلوم وایستاد و من حق نداشتم حتی به قدم به سمتش بردارم؟ خواستی چیکار کنی با این حماقت؟

در برابر قضاوت بی انصافانه اش، حرفی برای زدن نداشتم. حتی رنجی برای رنجیدن. فقط نگاهش کردم و او رهایم کرد. صدایش خش برداشت و محکم با دست موهای آرایش شده اش را عقب فرستاد.

ـ من گه زدم توی زندگیم، توی لجن دست و پا زدم که یادم بره زنم و خودم راهی غربت کردم. من توی گند تصمیمم غرق شدم، ندیدی مگه حالم و؟ آوردی سناریو چیدی و نقش اولشم دادی به اون؟

ـ کامیاب…

ـ کامیاب مرد!

ناباور نگاهش کردم و ترسیده از فریادش گامی به عقب برداشتم. نفس نفس می زد و سینه اش محکم تکان می خورد. صدایش از آن فریاد حالا رسیده بود به یک ناله.

ـ آوردیش جلوی چشمم که چی رو ثابت کنی؟ بی غیرتیم و؟

با درد پلک بستم و او، بیش تر از من درد می کشید انگار، این را صدایش می گرفت.

ـ جلوم وایستاده بود غوغا؟

سوالش، پلک هایم را باز کرد. سوال تلخش…هنوز باور نداشت تبسم را دیده، هنوز باورش نمی شد در نزدیکی اش ایستاده بوده. اشکم را مثل خودش حبس کردم و او، سری تکان دادم. باورش نمی شد این کار را کرده باشم.

ـ چیکار کردی تو؟

ـ خواستم درستش کنم.

فریاد کشید:

ـ این طوری؟

مثل خودش صدا بالا بردم.

ـ همین طوری….تا کی قراره اسمش توی شناسنامت باشه و سهم جفتتون از هم یه مشت غم؟ دوسش داری؟ آره عمو؟ برو برش گردون سر زندگیتون. اگر نه طلاقش بده تا اونم….

دستش که بالا رفت، حرفم ته کشید. ناباور نگاهش کردم و او دستش را همان بالا مشت کرد. از خشم، یک پارچه می سوخت و برای اولین بار دست رویم بلند کرده بود. فقط نگاهش کردم، آن قدر طولانی و ممتد که دستش کنار بدنش افتاد و با حالی خراب یک گام به عقب برداشت.

ـ لعنت بهت غوغا! من به خاطر تو دورش و خط کشیدم و تو به خاطر کی اون و آوردی جلوی چشمای من؟

یک چیزی در من داشت فرو می ریخت. لحنم التماس داشت.

ـ به خاطر خودت.

داد زد، دادش شبیه داد یک مرد نبود. شبیه داد یک پسر کوچک بود که در یک خیابان گم شده. گم و دور از تمام وابستگی هایش.

ـ به خاطر من آوردیش جلوی چشمم؟ که ببینمش از سرتاپاش و با نگاهم قورت بدم و دستم از همه جا بسته بمونه؟ که دلم بیش تر بخوادش و بیش تر بفهمم باید ازش دور شم؟

ـکامیاب.

ناله وار پرسید و ناله وار سر تکان دادم.

ـ اون شب، توی ماشینت…عطر خودش بود؟

ـ بود.

شکست، شکست و من دیدم که انگار برف روی موهایش نشست و دستش جلوی دهانش حیران قرار گرفت. ناباور بود. خیلی گیج و خیلی نابود.

ـ داغونم کردی غوغا.

بغضش داشت آب می شد، انگشت اشاره اش را تهدید کنان جلویم تکان داد و با سنگینی لب زد.

ـ فکر این که برای این عکاسی همکاری کنم از سرت بیرون کن. تا مدتی هم جلوی چشمم نباش تا این خریتت یادم بره.

بعد هم با سرعت از اتاق بیرون رفت و من، وا رفته روی مبل آوار شدم. قلبم هنوز تند می زد و داشتم فکر می کردم اگر می زد، اگر دستش روی صورتم فرود می آمد دیگر می شد باز هم از او به دل نگرفت؟ بغضم را

تند و تند قورت دادم و خیره ی در باز مانده ی اتاق، پیشانی ام را چسبیدم. این اتاق…هوای بغض و گریه ی مردانه اش را تا ابد در خودش نگه می داشت.

ـ رفت؟

سرم بالا آمد، وارد اتاق شد اما نه آن طور که آن را ترک کرده بود. در را بست و پشتش تکیه زد. آرایشش حالا دیگر به صورتش نمی آمد. به صورت یک زن شکست خورده هیچ آرایشی زیبا نمی آمد. دیدن صورتش کافی بود تا غرش کنم.

ـ حق نداری گریه کنی!

بغضش، تا چشمش بالا آمده بود و او با جمله ی تحکم آمیز من، سر خورد پای در. از جایم بلند شدم. یکی باید خودم را آرام می کرد که بدترین دعوای زندگی ام را با عمویم کرده بودم. جلویش زانو زدم و بازوهایش را گرفتم. لحنم…درمانده وار خواهش داشت.

ـمحض رضای خدا یکم محکم باش. پاش و زندگیت و پس بگیر.

ناباور سر تکان داد.

ـ جام و با کیا پر کرده؟

جایش را با الکل و سیگار و دخترهای تاریخ انقضا دار پر کرده بود. جایش را به قول خودش با لجن پر کرده بود. درمانده زانویم به زمین برخورد کرد و دستم از بازویش سر خورد. جوابی که نداشتم، اشک هایش شدت گرفت و حالا من هم مثل خودش روی زمین نشسته و به در تکیه زده بودم.

ـ کامیاب، شبیه اون موقع نبود.

ـ مگه من و تو شبیه اون موقع موندیم؟

آشفته، سرش را بین دستش گرفت و نالید.

ـوقتی دیدمش…مردم تا زمین نخورم، که گریه نکنم، که نرم طرفش…

سرم به در چسبید، اشک گوشه ی چشمم را سوزاند و من، بی اهمیت به آن دستم را دور شانه ی رفیق حلقه کردم.

ـ محکم باش، هرچقدر خواستی گریه کن اما…یه کاری کن این زندگی جون بگیره. عموی من خودشم نمی دونه چی می خواد از دنیاش، توی خواستن و نخواستن، شدن و نشدن گم شده. تو برو پیداش کن. برو جلوش وایستا و بگو…تکلیفت و روشن کنه.

ـ اگه شاهین زنده بود، این طوری براش می جنگیدی؟

آخ…که همه چیز از شاهین شروع می شد. من او را دوست داشتم. اولین حس جدی زندگی ام بود. اولین چیزی که خواستم و به دستش آوردم. شاهین اگر بود….چشم بستم از این اگر.

ـ می دونی تبسم، آدما وقتی می میرن، بلافاصله تنشون سرد نمی شه. لحظات اول هنوز گرمه، هنوز قلبشون گرمه و خون جاریه. آخه قلب آخرین چیزیه که تو بدن می میره…وقتی شاهین مرد، وقتی لمسش کردم، هنوز هم بدنش گرم بود. اون لحظه، با همه ی حال بدم، به خدا گفتم اگه این گرما جاش و به سرما نده، می بخشمش.

لبم را تر کردم، با اشکم!

ـاما سرد شد. یه ساعت بعدش، تنش سرد شده بود. یخ یخ! اون لحظه فهمیدم دیگه قلبش خون نمی رسونه.

سرش را روی شانه ام گذاشت و زمزمه اش خدا لعنتت کند خواهرش بود. سرم را دوباره چسباندم به در و محکم پلک بستم. یاد ان روزها تا ته عمرم بار شده بود روی شانه هایم.

ـ نمی بخشیدمش چون زنم و یه مرد مجازه خائن باشه. نه….می بخشیدمش چون، من از نداشتنش می ترسیدم.

ـ من نداشتن کامیاب و کشیدم غوغا.

ـ داشتنشم کشیدی، نکشیدی؟

هق زد و من دستم را دور شانه اش محکم تر کردم. بینی بالا کشیدم و وادارش کردم به چشمانم نگاه کند.

ـ دودوتا چهارتا بکن، ببین داشتنتش بهتره برات یا نداشتنش…بعدش برو جلو و برای خودت، نه برای کامیاب و زندگیت! برای حال خودت بجنگ، اگه بودنش و می خوای، کاری کن برگرده. با پشیمونی و غلط کردنم برگرده، اما اگه نه…دیگه نمی خوای باشه پیشت، مجبورش کن حلقه ی اتصالتون و ببره و این قصه رو به ته برسون.

سرش پایین افتاد و من وادارش کردم باز نگاهم کند. گلویم، باد کرده بود از بادکنک های ریز بغض! نفسم بالا نمی آمد و کف زمین اتاقم نشسته، بعد از داد و هوار کامیاب داشتم زنش را آرام می کردم. چقدر محکم بودن سخت بود.

ـبرای زندگیتون با چنگ و دندون نجنگ که اگه قراره چیزی رو با دندون نگه داری، ارزشی نداره. فقط با دلت بجنگ. مثل یه زن قدرتمند.

به اشک هایش زل زدم و لب هایم لرزیدند.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان غرقاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا ارجمندنیا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
  • 239 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 3,419 بازدید
  • 21 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=10635
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • z
    شنبه 4 آوریل 2020 | 2:43 ب.ظ

    ادمین چرا پارت بعدی رو نمیذاری

    • admin
      یکشنبه 5 آوریل 2020 | 8:05 ب.ظ

      سلام همین امشب با نویسنده هماهنگ میکنم پارت اینو حتما میزارم تا ساعت 12 شب

      • z
        دوشنبه 6 آوریل 2020 | 9:54 ق.ظ

        مرسیی واقعا
        چن روز یع بار پارت میذارین؟

        • admin
          دوشنبه 6 آوریل 2020 | 1:47 ب.ظ

          خواهش میکنم وظیفمه ولی این رمان هایی که خودم ارسال میکنم برای اینکه کاربر وقتی میخواد بیاد یکم بیشتر بخونه و هر روز الاف رمان نشه سعی میکنم 30 الی 40 پارت تلکرامی بزارم که دیروز 47 پارت غرقاب قرار دادم اینجوری شاید نویسنده ماهی ی پارت قرار بده ولی خوب شما دیگه هروز نمیخونید یک بار میاید و ی پارت کامل مطالعه میکیند ولی نویسنده هایی که خودشون قرار میدن کوتاه قرار میدن هفته ای دو تا سه پارت میزارن

        • admin
          دوشنبه 6 آوریل 2020 | 1:48 ب.ظ

          الان پارت 17 رو چک کنید قرار دادم

          • z
            دوشنبه 6 آوریل 2020 | 5:19 ب.ظ

            بله خوندم ممنوووون
            مرسیییی از سایت خوبتون

  • z
    دوشنبه 6 آوریل 2020 | 5:21 ب.ظ

    ببخشین میشه رمان خاطره رو هم تو سایتون بذارین اونم رمان خیلی خوبی

    • admin
      سه‌شنبه 7 آوریل 2020 | 4:30 ق.ظ

      سلام عزیز رمان خاطره نویسندش کیه باید با نویسنده هماهنگ کنم اجازه بگیرم اسم نویسنده رو بهم بگید چشم حتما

      • z
        سه‌شنبه 7 آوریل 2020 | 9:56 ب.ظ

        سلام
        اسم نویسنده رو نمیدونم
        فقط اسم شخصیت هاش امید وجانان هستش

        • admin
          سه‌شنبه 7 آوریل 2020 | 10:12 ب.ظ

          چون این رمانو نخوندم باید برسی پیداش کنم حتما پیدا کنم قرار میدم درضمن اگر خودتونم داریدش میتونی قرار بدید مشگلی نداره

          • z
            چهارشنبه 8 آوریل 2020 | 11:19 ق.ظ

            اوکی ممنون

          • admin
            چهارشنبه 8 آوریل 2020 | 11:46 ق.ظ

            خواهش میکنم عزیز

    • admin
      سه‌شنبه 7 آوریل 2020 | 4:31 ق.ظ

      و یک موضوع دیگه اینکه اپ مارو دانلود کنید خیلی راحت تر میتونید مطالبو بخونید

  • z
    پنج‌شنبه 16 آوریل 2020 | 10:05 ب.ظ

    ادمین باید هر سری بگیم بعد پارت بذاری؟:)

    • admin
      شنبه 18 آوریل 2020 | 12:38 ق.ظ

      سلام دوست عزیز ببخشید من الان دیدم پیام شمارو متسفانه نوینده پارت جدید رو تحویل نداده به محض دادن پارت جدید به روی چشم انتشار خواهم داد

    • admin
      شنبه 18 آوریل 2020 | 12:40 ق.ظ

      بازم معضرت میخوام بخاطر تاخیر ولی این قول رو بهتون میدم ما تازه کارمونو شروع کردیم و از سری بعد با نوینده هایی که دیر پارت قرار میدن قطع رابطه میکنیم

      • z
        شنبه 18 آوریل 2020 | 9:07 ق.ظ

        بله چون من الان هم منتظر پارت حدید غرقاب و هم نابغه خنگ وهم اتهام واهی هستم خواننده هم یادش میره داستانش چی بودع

        • admin
          شنبه 18 آوریل 2020 | 12:06 ب.ظ

          چشم امروز همرو پی گیری میکنم و بهشون اختار میدم که مشگلو حل کنن و اینکه حق با شماست و نویسنده باید حواسش به خواننده ها باشه چشم من پی گیری میکنم

        • admin
          شنبه 18 آوریل 2020 | 12:36 ب.ظ

          رمان انتهام واهی پارتشو قرار دادم قرغاب تاشب انجام میشه ولی نویسنده ی نابغه های خنگ جواب نداده که من پی گیری میکنم تا جواب بده

  • z
    یکشنبه 19 آوریل 2020 | 6:35 ب.ظ

    ممنوووون

    • admin
      جمعه 24 آوریل 2020 | 7:44 ب.ظ

      وظیفه بود عزیز

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.