رمان دوست داشتنی ترین اجبار
1+

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 2

برای دانلود نسخه ی کامل دوست داشتنی ترین اجبار رمان کیلیک کنید

-تا تو لباست رو عوض کنی من شام رو آماده میکنم

سری تکون داد و به سمت اتاقش رفت

منم رفتم داخل آشپز خونه
نوشابه رو از داخل یخچال بیرون اوردم و روی میز گذاشتم

ده دقیقه ای طول کشید تا آرشام اومد

صندلی رو عقب کشید و پشت میز نشست

غذا برای خودش کشید و مشغول خوردن شد

اونقدر با ولع غذا میخورد که آدم به اشتها میومد

بعد از تموم شدن غذاش تشکری کرد و از آشپزخونه بیرون رفت .

منم میز رو جمع کردم و ظرفا رو شستم
دوتا فنجون قهوه اماده کردم و رفتم تو پذیرایی و مبل کناری آرشام نشستم

قهوه رو جلوش گذاشتم

-سفرت چند روز طول میکشه؟

– تقریبا یک ماه شاید هم کمتر

-کجا میری

– آلمان

دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن قهوه ام شدم

_نازگل میشه لطفا یه ساک برای من آماده کنی؟

_اوهوم

فنجون فهوه ام رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق آرشام شدم

ساکش رو از بالای کمد برداشتم و هر چیزی که لازم بود رو براش گذاشتم

کارم نیم ساعتی طول کشید
ساک آماده شده رو کنار تختش گذاشتم و از اتاقش اومدم بیرون

از پله ها پایین رفتم و مبل رو به رویی آرشام نشستم

– ساکت رو اماده کردم
هر چیزی که فکر میکردم لازم داری رو برات گذاشتم
خودت هم یه نگاه بنداز
چیزی لازم بود خودت بزار

_ممنون
نازگل میشه یه مسکن بهم بدی؟
سرم خیلی درد میکنه

_باشه الان میارم

از داخل جعبه یه مسکن پیدا کردم و با یه لیوان آب براش بردم

سرش رو بین دستاش گرفته بود و بهش فشار میداد

لیوان رو جلوش گرفتم

_ بگیر آرشام

– ممنون
تو دیگه برو بخواب دیر وقته

—تو کی میخوابی؟

_منم چند دیقه دیگه میرم بخوابم

_باشه
شبت بخیر

*آرشام*

از وقتی از شمال برگشتیم سوگل رو به عنوان یکی از کارمندای شرکت انتخاب کردم

درست زیاد به پر و پام میپیچه ولی کارش خوبه

با صدای در اتاق دست از فکر کردن کشیدم.
سرم رو از روی برگه ها بلند کردم .
– بفرمایید.

سوگل با ناز و عشوه وارد اتاق شد.

_آرشام نمیخوای یکم به خودت استراحت بدی؟

_وقت ندارم
همه ی حساب و کتابا بهم ریخته
باید یه سفر کاری بریم با چندتا از کارمندا

بهم نزدیک شد
_منم جز اون کارمندا هستم

_دوست داری باشی؟

_ معلومه که دوست دارم باهات بیام سفر

_ولی این یه سفر کاریه

_ خب عیب نداره
بهونه نیار دیگه عشقم

کلافه دستی توی موهام کشیدم

_ باشه

با شنیدن حرفم چشماش برقی زد

با عشقوه به سمتم اومد و روی پاهام نشست

بوسه ای روی لبم زد و ازم جدا شد

_عشقم امشب میای خونه من؟

_نه سوگل امروز اصلا حالم خوب نیست
سرم درد میکنه

_من حالا رو خوب میکنم

_بزار برای شب دیگه

سوگل که انگار تیرش به سنگ خورده بود از روی پاهام بلند شد

_باشه
من دیگه برم تو اتاقم

— فقط مسافرت رو یادت نره

بدون اینکه جوابم رو بده از اتاق بیرون رفت

مشغول کار شدم

ساعت هشت شب بود که وسایلام رو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون

نیم ساعتی توی راه بودم تا به خونه رسیدم
با دیدن نازگل که جلو در منتظر من بود تعجب کردم .

سابقه نداشت از این کارا کنه

حق داشتم تعجب کنم از نازگلی که دو دیقه کنار من نمیشینه این چیزا بعیده

غذایی که درست کرده بود محشر بود
خیلی وقت بود از این غذاهای خوشمزه نخورده بودم

زیر چشمی حواسم بهش بود
کمی غذا برای خودش کشید و مشغول خوردنش شد

بعد از خوردن غذا از آشپزخونه بیرون اومدم و روی مبل نشستم
سرم عجیب درد میکرد.

سابقه همچین سردردی رو نداشتم

از نازگل خواهش کردم یه مسکن بهم بده .

مسکن رو خوردم احساس کردم سرم کمی آروم تر شدم .

نمیدونم چی شد که همونجا روی مبل خوابم برد.

نمیدونم ساعت چند بود .

نمیدونم صبح بود یا نصفه های شب

فقط متوجه شدم که یکی پتو انداخت روم .

چشمام رو باز کردم که با نازگل چشم تو چشم شدم .

چرا خم شده بود روی صورتم؟

چقد رنگ چشماش خوشکله

موهای بلندش دورش ریخته شده بود و جذاب ترش میکرد .

نمیدونم چقد محو صورتش بودم که با حرف نازگل به خودم اومدم .

— اومدم اب بخورم دیدم اینجا خوابیدی گفتم پتو بندازم روت .

– سرم درد میکرد متوجه نشدم چجور خوابم برد.

– خب بلند شو برو تو اتاقت بخواب .

– نه دیگه همینجا میخوابم.

– باشه هر جور راحتی
من برم بخوابم .

نازگل که رفت منم خوابیدم.

صبح با صدای نازگل از خواب بیدار شدم

– آرشام

آرشام…بیدار شو
تلفن کارت داره

– کش و قوسی به بدنم داد و با صدای خواب الودی گفتم:

—کیه این وقت صبح

– اقا امیر

با چشمایی که به زور بازنگهشون داشته بودم از روی مبل بلند شدم

_ چیه امیر ؟
کله سحر زنگ زدی که چی بگی؟

_ ساعت دوازده ظهره
مگه تو پرواز نداری

_شب پرواز دارم نه الان

_ پاشو بیا شرکت کارت دارم

_ باشه تا یه ساعت دیگه خودم رو میرسونم
دیگه قطع کن

_ خدافظ

گوشی رو گذاشتم و به سمت سرویس رفتم.

یه روز خواستیم بخوابیما
نمیذاره که

بعد از انجام کارهای مربوطه به سمت آشپزخونه پا تند کردم

نازگل نبود ولی میز صبحونه آماده بود.

صبحونه ام رو خوردم و لباسام رو پوشیدم .

یه کارت بانکی و یه نامه واسه نازگل گذاشتم روی میز و با برداشتن سوویچ ماشین از خونه زدم بیرون

*نازگل*

دیشب نصف های شب از خواب بیدار شدم .

متوجه روشنایی شدیم.

از اتاق که بیرون اومدم تا آرشام روی مبل خوابش برده.

پتو و بالشتی از داخل کمد بیرون آوردم و از پله ها پایین رفتم .

صورتش توی خواب خیلی معصوم بود دیگه خبری از اون اخم همیشگی روی صورتش نبود.

عجیب دلم میخواست صورتش رو لمس کنم .

دستم رو روی صورتش کشیدم.

بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم.

سرم رو که بلند کردم با آرشام چشم تو چشم شدم.

ضربان قلبم رو هزار بود.

فقط تو دلم دعا میکردم متوجه نشده باشه .

محو صورتم شده بود.

اینجوری که به نظر میرسید انگار متوجه نشده بود.

بهونه های الکی آوردم و خودم رو از زیر نگاهش خلاص کردم .

به سرعت به سمت اتاقم رفتم .

خودم رو روی تخت پرت کردم.

دستم رو روی قلبم گذاشتم

لعنتی آروم تر بزن چه خبرته !!

نمیدونم دلیل این تغیر رفتارا چیه؟

چرا وقتی میبینمش ضربان قلب میگیرم ؟

یا وقتی نگاهش میکنم محو چشماش میشم؟

باید راجب اینا با مریم حرف بزنم
نزدیک صبح بود که خوابم برد .

با صدای تلفن از خواب بیدار شدم
سریع از پله ها پایین رفتم و تلفن رو برداشتم

_ الو

_ الو ..نازگل خانم
منم امیر

_ سلام آقا امیر خوب هستین؟

_ممنون خوبم
تو خوبی؟

_به خوبی شما

_آرشام خونه است ؟

_بله خوابیده

_چه وقت خوابه
صداش بزن کار واجب دارم

_چشم

به سمت آرشام رفتم دستم رو روی بازوش گذاشتم هر چی تکونش دادم بیدار نشد

_آرشام

صدام رو کمی بلند تر کردم که چشم هاش رو باز کرد.

_چیه نازگل؟

_تلفن کارت داره

_کیه؟

_اقا امیر

آرشام از سر جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت .

منم رفتم داخل آشپزخونه .

میز صبحونه رو آماده کردم .

هر چی منتظر آرشام موندم نیومد .

منم صبحونم رو خوردم و رفتم داخل اتاقم.

وقتی آرشام رفت از اتاق بیرون اومدم

روی میز صبحانه یه برگه و یه کارت بانکی بود .

کاغذ رو باز کردم .

فقط نوشته بود این کارت برای خرجت و ساک رو عصر بده آژانس بیاره.

کاغذ رو پرت کردم روی میز
پسره ی عوضی شعور نداره بگه این دختر مثلا زن منه باید ازش خداحافضی کنم.

تا وقتی که مریم اومد خودم رو با کارای خونه و رمان خوندن سر گرم کردم.

ساعتای پنج عصر بود که مریم اومد.

در رو براش باز کردم یه نایلون بزرگ دستش بود.

نایلون رو از دستش گرفتم گذاشتم جلوی در.

_ اخ نازگل مردم از خستگی

_اینا چیه تو این نایلون؟

_امروز پژمان ماشین رو برده بود منم خرید داشتم
تو فروشگاه سر کوچه شما کلی خرید کردم.

_ بشین برات شربت درست کنم

_ ممنون

مریم روی مبلا نشست منم وارد آشپزخونه شدم و شربت درست کردم و براش بردم

بعد از اینکه شربت رو خورد شروع کرد به حرف زدن .

قرار بود امروز راجب آرایش و زیبایی باهام کار کنه .

تا ساعت نه شب مریم هر چیزی که بود رو یادم داد.

بعد هم غذا سفارش دادیم و خوردیم و مریم یه آژانس گرفت و رفت.

منم ظرفا رو شستم و خونه رو جمع و جور کردم و رفتم داخل اتاقم.

سرم که روی بالشت گذاشتم خوابم برد.

(دو هفته بعد)

دو هفته از رفتن آرشام میگذره تو این دو هفته فقط دو بار زنگ زده و هر دو بار هم اونقدر سرد برخورد کرد که زنگ نمیزد بهتر بود.

تو این مدت مریم همه چیز رو یادم داده
دیگه با نازگل سابق فرق دارم .

حرف زدنم

رفتارم

راه رفتم

لباس پوشیدنم

آرایش کردنم

همه چیزم فرق داره.

امیدوارم آرشام از این تغییر خوشش بیاد.

چند روز پیش با مریم رفتیم یه گوشی خیلی خوشکل خریدیم .

قرار بود آرشام بخره ولی انگار یادش رفته بود.

منم خودم خریدم چون لازم داشتم.

آرشام

تو این دو هفته همش مشغول کارای شرکت بودم .

زیاد وقت تفریح و گشت و گذار نداشتم .
قرار بود امشب با سوگل به یه مهمونی بریم.

آماده شدم و جلوی و هتل منتظر سوگل بودم .
از در هتل که بیرون اومد اون لبای قرمزش بهم چشمک میزد برای خوردنش .

ولی قصد داشتم رابطه ام رو با سوگل کمتر کنم .

بهم نزدیک شد بوسی روی گونه ام و زد و با عشوه ای خاص گفت:

_عشقم چقد خوشتیپ شدی

چیزی نگفتم و سوار ماشیم شدیم
نیم ساعتی طول کشید تا به محل مهمونی رسیدیم .

از ماشین پیاده شدیم.

سوگل دستش رو دور بازوم حلقه کرد و با هم حرکت کردیم .

جلو در کارت دعوت رو نشون دادیم و وارد شدیم

دود سیگار و بوی مشروب فضا رو پر کرده بود.

دختر و پسرایی که وسط داشتن تو بغل هم میرقصیدن ولی شبیه رقص نبود بیشتر شبیه این بود که دارن اون وسط همدیگه رو میمالن.

توی کل مهمونی با یکی از شرکا که اونجا بود صحبت میکردم.

خدمه سینی پر از مشروبی رو اورد اولین پیک رو برداشتم و پیکهای بعدی پشت سر هم.

نمیدونم پیک چندم بود ولی دیگه حالم دست خودم نبود .

دست سوگل رو گرفتم و با خودم بردمش وسط.

دیگه رفتارم دست خودم نبود
بدنم گر گرفته بود.

حسهای مردونه ام بیدار شده بودن و من نمیتونستم کنترلش کنم.

دستم روی اندامش میلغزید.

سوگل هم بدش نمیومد و بیشتر خودش رو بهم میچسپوند.

سرم رد بلند کردم کع نگاهم به
چشمان خمار ومست سوگل بود

متوجه حرفاش نمیشدم نگاهی به اندامش انداختم و چشمام روی لبای قلوه ای خوش رنگش ثابت موند

بزرگ شدن برجستگیم رو احساس میکردم .

دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش.

از اونحا اومدیم بیرون سوار ماشین شریم و به زور خودم رو رسوندم جلو هتل
با اسانسور بالا رفتیم.

جلو اتاق که رسیدم کلید رو از داخل جیبم در اوردم.

چشمام تار میدید.

چند باری کلید از دستم افتاد.

سوگل از دستم گرفتش و در رو باز کرد.

رفتیم داخل
با پام در رو بستم.

قبل از اینکه سوگل بفهمه هدفم چیه کمرش رو گرفتم و به دیوار چسپوندمش .

لبام رو روی لباش گذاشتم
از کارم شکه شده بود.

چند لحظه گذشت.

انگار بدنش سست شده بود .

دستاش رو دور گردنم حلقه کرد.

منم همین رو میخواستم.

همراهی سوگل رو میخواستم .

لباش طعمه عسل میداد.

دیگه کارام دست خودم نبود.

حس شهوت تمام بدنم رو گرفته.

روی دستام بلندش کردم و به سمت تخت بردمش.
پرتش کردم روی تخت و روش خیمه زدم.

مشغول بوسیدن هم بودیم که با احساس نفس تنگی لبام رو جدا کردم .
سرم رو تو گودی گردنش بردم و گردنش رو مکیدم.

اهی که کشید که جری تر شدم.

کم کم دستم پایین تر رفت.

دستم رو نوازش وار روی سینه اش کشیدم
دستم سمت لباسش رفت

تو یه حرکت جرش دادم.

چشمم که به سینه اش افتاد عین ندیده ها سمتش حمله ور شدم

و محکم فشارشون دادم سینهای سفت وخوش فرمی داشت از تمام دخترایی که قبلا زیرم خوابیده بودن بهتر بود نوک سینشو به دندون گرفتم صدای جیغش بلند شد

– جوووووون برام جیغ بکش

زبونم رو روی سینه اش میکشیدم
انگار این کار بیشتر تحریکش میکرد.

صدای اه و ناله اش اتاق روبرداشته بود .

تو یه حرکت شلوارش رو بیرون کشیدم .

خودم هم لخت شدم
تو یه حرکت مردونگیم رو واردش کردم.

جیغ بلندی کشید .

برای لحظه ای بی حرکت موندم
چند لحظه ای صبر کردم کمی که عادت کرد شروع کردم به کمر زدن .

از اه و ناله اش معلوم بود داره لذت میبره

خودم رو بیرون کشیدم و لبم رو روی لبش گذاشتم صدای اه و ناله اش توی گلو خفه شد.

لبم رو جدا کردم و بدون لحظه ای درنگ خودم رو واردش کردم .

اه بلندی کشید.

جووونی زیر لب گفتم و مشغول کارم شدم.

اونقدر به کارم ادامه دادم که هر دو با هم به اوج رسیدیم

خسته خودم
رو پرت کردم کنارش.

بوسه ای روی لبش زدم و با پام پتو رو بلند کردم و روی هر دومون کشیدم و سوگل رو توی بغلم کشیدم و به عالم بیخیری رفتم

صبح با حس خیس شدن لبام از خواب بیدار شدم .

چشمام رو که باز کردم متوجه سوگل شدم که داره لبام رو میبوسه.

این اینجا چیکار میکنه؟

چرا لخته؟

_ تو اینجا چیکار میکنی؟

_ مگه یادت نمیاد دیشب رو؟

کمی به مغزم فشار اوردم ولی چیزی یادم نمیومد

_ ما دیشب چیکار کردیم؟

با صدای پر از عشوه ای گفت:

_ خب عشقم ما دیشب یه شب رویایی با هم داشتیم

لعنتی من چیکار کردم ؟

چرا چیزی یادم نمیاد؟

با عصبانیت از روی تخت بلند شدم هر جیزی که روی میز بود رو شکوندم.

_لعنتی من دیشب مست بودم
چیزی یادم نمیاد.

تو چرا گذاشتی من اینکار رو کنم؟

سوگل با صدای بغض داری گفت:

_آرشام مگه دفعه اولمونه که اینجوری برخورد میکنی؟

_ نه دفعه اولم نیست!
ولی قرار بود دیگه بین ما رابطه ای وجود نداشته باشه بجز رابطه رییس و کارمندی.

سوگل با شنیدن این حرفم سرش رو زیر انداخت از تکون های شونه اش میشد فهمید داره گریه میکنه.

_ چرا نباید رابطع ای بین ما باشه؟

_ چون من زن دارم لعنتی
میفهمی؟
زن دارم

یهو از جاش بلند شد و با صدای بلندی گفت:

_ ولی تو گفتی اون ازدواج صوریه
گفتی هیچ علاقه ای به اون دختر دهاتی نداری .

کمی صداش رو آهسته تر کرد.

_ولی من دوست دارم آرشام
و بعد شروع کرد به هق هق کردن
کلافه دستی توی موهای کشیدم.

من هیچ علاقه ای به سوگل نداشتم.

اینو چجور بهش بفهمونم ؟

من تصمیم داشتم دیگه با کسی نخوابم این چه کاری بود کردم

من بعد از شیدا نمیتونستم عاشق کسی بشم.

لعنتی همتون عین همین .

همتون اهل خیانتین.

من نمیتونم به سوگل اعتماد کنم و باهاش وارد رابطه بشم.

من نمیتونم بیخیال گذشته سوگل بشم.

عصبی از جام بلند شدم .

لباسام رو پوشیدم و بدون توجه به سوگل از هتل زدم بیرون .

تا شب تو خیابونا بودم

به همه چی فکر کردم

به زندگیم

به شیدا

به عشق یه طرفه ام

به نازگل

به معصومیت و پاکیش .

اون دختر گناهی نداره.

اون دختر پاکه ولی من چی ؟

من هر روز و هر شبم رو با یکی گذروندم .

دل صدها دختر رو شکوندم.

اون دختر نباید قربانی این ازدواج بشه.

باید باهاش صحبت کنم .

باید همین الان از هم جدا شیم .

اره تصمیم درست همینه.

دیگه نصفه های شب بود که به هتل رسیدم.

جلو اتاق که رسیدم در رو باز کردم و وارد شدم

سوگل روی تخت خوابیده بود

این دختر بعد از اون همه حرف که زدم هنوز از اتاق من نرفته

با خستگی وارد حموم شدم دوش رو باز کردم و خودم رو به دست آب سپردم

بعد از یه دوش نیم ساعته از حمون بیرون اومدم

سوگل روی تخت نشسته بود

با شنیدن صدای در حموم سرش رو بلند کرد

به سرعت خودش رو بهم رسوند و خودش رو پرت کرد داخل بغلم

_تا این وقت شب کجا بودی نمیگی نگرانت میشی ؟

از خودم جداش کردم
_جایی واسه نگرانی نیست
منم بچه نیستم که تو نگرانم بشی

_ آرشام مرگت چیه ؟

مگه اولین رابطمونه؟

سفر شمال رو یادت رفته ؟

هر شب با هم رابطه داشتیم
اون موقع هم زن داشتی .

چرا اون موقع واست مهم نبود که الان واست مهم شده؟

نکنه کیس جدید پیدا کردی؟
یا شاید هم عاشق اون دختر دهاتی شدی

_خفه شو ….خفه شو

با دادی که زدم از ترس لال شد

با خشم بهش نزدیک شدم

_ نه سفر شمال رو یادم نرفته
یادمه کل سفر عین کنه بهم چسپیده بودی.

رابطه هایی که با هم داریم دلیل میشه که من عاشق تو باشم؟

سوگل من عاشقت نیستم
این رو بفهم.

از اولش هم بهت گفته بودم که من مرد عاشق شدن نیستم.

من اگه میخواستم عاشق بشم عاشق زن خودم میشدم.

من یکبار عاشق شدن و عاقبتش شد خیانت.

تا آتش این خیانت خاموش نشه مطمعن باش من عاشق کسی نمیشم

تو با همه خوابیدی .

من نمیتونم عاشق یه همچین کسی بشم .

نمیتونم بیخیال گذشتت بشم

_ تو خودت با کسی نخوابیدی؟
گذشته تو از من بدتر نباشه بهتر نیست

من با همه خوابیدم درست.

ولی از وقتی رابطه ام با تو شروع شد دور همه رو خط کشیدم

گناه من فقط اینه که عاشقت شدم؟

_سوگل برو بیرون
من اصلا حوصله حرفات رو ندارم
حرفات بدتر عصبیم میشه .

سوگل با گریه از اتاق بیرون رفت
از حرفام پشیمون نبودم.

من باید واسه سوگل همه چیز رو روشن میکردم که نمیتونه عشقی بین ما باشه.

نازگل

امروز بیست روز از رفتن آرشام میگذره .

بعضی وقتا با خودم میگم کاش آرشام نرفته بود

من به آرشام عادت کردم

به بودنش عادت کردم

یه جورایی دلم برای بودنش تنگ شده .

چند روز پیش یه دختر زنگ زد

بهم گفت پام رو از زندگی خودش و آرشام بکشم بیرون

گفت آرشام عاشقشه و قرار با هم ازدواج کنن

وقتی به مریم گفتم

گفت:

این دختره شیداست

عشق آرشامه و خیلی همدیگه رو دوست دارن

ولی انگار یه مدته رابطشون شکر آبه
با صدای تلفن به خودم اومدم

– الو

-سلام نازگل خوبی؟

-ممنون

مریم کجایی؟

-نازگل امروز یه کار برام پیش اومده نمیتونم بیام
فردا صبح میان بریم آرایشگاه

-مریم آرایشگاه لازمه

– یه نگاه به صورتت بندازی میفهمی
تو از نظر رفتار و برخورد و حرف زدن تغیر کردی

پس باید ظاهرت هم تغیر کنه

– باشه پس من فردا صبح منتظرت هستم

– باشه خدافظ

– خدافظ

بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم به سمت آشپزخونه رفتم ‌و برای خودم غذا درس کرد.

بعدش هم یه دوش حسابی گرفتم

عد از اینکه دوش گرفتم

تصمیم گرفتم یه فیلم نگاه کنم

یه فیلم عاشقانه انتخاب کردم

از آشپزخونه کلی خوراکی اوردم

فیلم اونقد غمگین بود که تا اخر فیلم فقط اشک ریختم.

اخرای فیلم بود که همونجا روی مبل خوابم برد .

صبح با گردن درد شدیدی از خواب بیدار شدم.

تلوزیون هنوز روشن بود .

تلوزیون رو خاموش کردم و به سمت سرویس رفتم بعد از انجام کارای مربوطه بیرون اومدم .

موهام رو شونه زدم و از بین لباسام
یه تام و شلوارک قرمز خوشکل انتخاب کردم و پوشیدمش.

از وقتی که آرشام رفته بود دیگه صبحونه نمیخوردم

تنهایی غذا خوردن اذیتم میکرد .

کمی خونه رو جمع و جور کردم و یه آرایش ملیح هم انجام دادم و از بین لباسام یه مانتو صورتی چرک انتخاب کردم و پوشیدم.

نیم ساعتی منتظر موندم تا بالاخره مریم اومد

کیفم و گوشیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

سوار ماشین شدم

_سلام مریمی

_سلام عزیزم
خوبی؟

_ای بد نیستم

کجا میریم؟

_از آرایشگاه واست وقت گرفتم
آرایشگاا خوبیه
خودم هم همیشه میرم اونجا از کارشون راضیم

_ باشه

_ باید یه تغیر اساسی بکنی
همچین که آرشام دلش بخواد درسته قورتت بده

بعد هم یه لبخند عمیق زد

_اهه مریم داشتیم؟

_ عزیزم شوهرته دیگه

سرم رو زیر انداختم و با انگشتهای

دستم بازی کردم و زیر لب گفتم:

_ ولی ما مثل بقیه زن و شوهرا نیستیم
نمیدونم مریم شنید یا نه

ولی دیگه چیزی نگفت و به راهش ادامه داد

یک ساعتی طول کشید تا به محل مورد نظر رسیدیم

مریم ماشین رو پارک کرد و با هم وارد آرایشگاه شدیم

وارد آرایشگاه که شدیم که خانم حدوده سی یا سی و دو ساله به استقبالمون اومد

_ سلام مریم جون
خوبی عزیزم
خوش اومدی
خیلی وقته دیگه به ما سر نمیزنی

_ ببخشید
سرم یکم شلوغ بود
خانمه نگاهی به من انداخت

_مریم نمیخوای این خانم خوشکلمون رو معرفی کنی؟

_ اخ ببخشید یادم رفت
نازگل از دوستای منه

خانمه به سمتم اومد و با شوق بغلم کرد
_ وای عزیزم چقد تو خوشکلی
مثل عروسک میمونی

از بغلش بیرون اومد و با لبخند گفتم:

_ ممنونم نظر لطفتونه

_ چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

خجالت زده سرم رو زیر انداختم که مریم نجاتم داد

_ مینو جان ما امروز اومدیم اینجا که شما یه تغیر اساسی روی تازگل انجام بدین

_ این دختر که خودش خوشکله من چیکارش کنم اخه؟

_ هر کاری که لازم که تغیر کنه

_ باشه عزیزم

نازگل جان تو برو داخل اتاق کناری تا من هم بیام

_ چشم

به سمت اتاق رفتم

ده دقیقه ای منتظر موندم تا مینو خانم اومد.

پارچه ای روی آینه کشید و به سمتم اومد

یک ساعتی روی صورتم کار کرد

وقتی خواست موهام رو رنگ کنه به سمتش برگشتم و گفتم:

_ میشه موهان رو رنگ نکنید اخه من رنگ موهام رو دوست دارم

_ ولی…

_ لطفا مینو خانم

_ باشه عزیزم دست به موهات نمیزنم

_ممنون

تو همین حین بود که نریم وارد اتاق شد

_نگاه خیره ای بهم کرد و گفت:

_ وای نازگل چه خوشکل شدی

_ واقعا؟
هنوز خودم رو ندیدم

_ اره خیلی
همون چیزی شدی که میخواستم
فقط چرا موهات رو رنگ نکردی؟

_ اخه رنگ موهام رو دوست دارم

_ باشه

بیا پارچه رو برداریم نگاه خودت کنم

وقتی مریم پارچه رو برداشت و نگاه خودم کردم

یه لحظه بخاطر این همه زیبایی احساس غرور خاصی کردم

اونقدر صورتم تغیر کرده بود که شناختنم سخت بود

با لبخند به سمت مینو خانم برگشتم و گفتم:

_ ممنون مینوخانم کارتون عالیه

_ من که کاری نکردن تو خودت خوشکلی عزیزم.

بعد از یک ساعتی از مینو خانم
خدافظی کردیم و واسه خرید به سمت پاساژ رفتیم

مریم جلو یه پاساژ خیلی بزرگ نگه داشت.

بعد از اینکه ماشین رو پارک کرد با هم وارد پاساژ شدیم.

مریم مجبورم میکردم از هر لباسی که خوشممیاد بخرمشون

اکثرا لباس های باز بودن

تو پاساژ در حال چرخش بودیم که مریم دستم رو کشید و بردم داخل یه مغازه لباس زیر فروشی

_ مریم من چیزی نیاز ندارم

چرا اومدیم اینجا؟

_ به نظرت زن شوهر دار به لباس خواب نیاز نداره؟

پوکر نگاهش کردم.

که لبخند خبیثی زد و رو به فروشنده گفت :

_ ببخشید خانم چندتا لباس خواب سایز ایشون میخوام

خانمه نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ سایز ایشون چندتا لباس دارن که از بهترین کارامون هست و مشتری هاش هم زیاده

مریم نگاهی به من انداخت و گفت:

_ خب بیارین تا ببینیم

_ باشه چند لحظه منتظر باشین

تا خانمه اومد نگاه اجمالی به مغازه انداختم پر بود از لباس خوابایی که فقط نیم متر پارچه بودن

محو لباسا بودم که با نیشگونی که مریم از پهلوم گرفت به سمتش برگشتم

_ نازگل حواست کحاست یه ساعت دارن صدات میزنم

_ببخشید یه لحظع حواسم پرت شد

مریم نگاه منظور داری بهم انداخت و با لحن شوخی گفت:

_ داری خودت رو تو این لباسا واسه آرشام تصور میکنی؟

بعد هم چشمکی زد

خجالت زده سرم رو زیر انداختم

_ اخه این چه حرفیه

_حالا نمیخواد خجالت بکشی

بیا این لباسا رو نگاه کن ببین خوشت میاد یا نه؟

نگاهی به لباسای روی میز انداختم .

چندتا لباس خواب خیلی خوشکل بودن ولی فقط نیم متر پارچه بود.

من حتی تو تنهایی خودم هم خجالت میکشیدم این رو بپوشم چه برسه جلو آرشام

مریم بدون اینکه توجهی به نظر من باشه سه دست لباس خواب خرید و بعد از اینکه پولش رو حساب کردیم از مغازه بیرون اومدیم

قصد رفت کرده بودیم که چشمم به یه لبلس مجلسی خیلی خوشکل افتاد

_ مریم اون لباس رو ببین چه خوشکله
مریم رد نگاهم رو گرفت

نگاهی به لباس کرد کرد و با ذوق بچگانه ای گفت:

_ وای آره خیلی خوشکله مطمعنم تو تنت محشر میشه

با هم به سمت مغازه رفتیم.

فروشنده یه پسر جوون بود .

نگاه هیزی بهمون انداخت و گفت:

_خوش اومدین خانما
چه کمکی از دستم برمیاد؟

مریم اخمی بهش کرد و گفت:

_ لطفا اون لباس که تن مانکنه سایز این خانم رو بیارین

پسره نگاهی به اندامم انداخت و با لحن بدی گفت:

_ این لباس تو تنتون خیلی خوب میشه
مریم با لحن بدی گفت:

_مگه کسی از شما نظر پرسید
سریعتر وظیفت رو انجام بده

پسره چیزی نگفت و ازمون دور شد و بعد از ده مین با لباسی که تو دستش بود به سمتمون اومد

لباس رو سمتم گرفتم و به سمت چپ اشاره کرد و گفت:

_اتاق پرو اون سمته میتونید پرو کنید .

کیفم رو دست مریم داد و وارد اتاق پرو شدم

لباس رو تنم کردم .

تو تنم عالی بود.

اونقدر بهم میومد که هر چی تو آینه نگاه خودم میکردم سیر نمیشدم.

تقه ای به در خورد وبعد صدای مریم بلند شد:

_نازگل در رو باز کن لباس رو تو تنت ببینم.

در رو باز کردم

مریم با دیدن من چشماش برق زد.

_وای چه بهت میاد.
خیلی خوشکل شدی نازگل
بیا بیرون تا حسابش کنیم

_باشه

لباس رو بیرون اوردم و از اتاق پرو بیرون اومدم

پول لباس رو حساب کردیم و از مغازه بیرون اومدیم.

با حرف مریم به سمتش برگشتم.

_نازگل به نظرت غذا رو بیرون بخوریم یا بگیرم ببریم خونه

_نمیدونم هر جور راحتی
به نظر ببریم خونه بهتره

_باشه

مریم پیتزا واسه غذا گرفت و به سمت خونه رفتیم .

وقتی رسیدیم وسایلا رو داخل اتاق گذاشتم.

اونقدر خستم بود که متوجه نشدم چجور غذا رو خوردم.

بعد از اینکه غذا رو خوردیم مریم عزم رفتن کرد.

هر چی اصرار کردم پیشم بمونه
گفت کار داره و حتما باید بره

بعد از رفتن مریم به سمت اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم.

به سه نرسیده خوابم برد.

ساعت پنج عصر بود که از خواب بیدار شدم .

به سمت خریدا رفتم و از توی کیسه بیرونشون اوردم و شروع کردم به چیدنشون.

از تمامی لباسام خوشم میومد به جز لباس خوابام که به نظرم مناسب من نبود.

آرشام میلی به من نداره.

آرشام واسه آینده اش برنامه داره
عاشق کس دیگه ای و واسه آینده اش برنامه چیده.

من نمیتونم مانع خوشبختی آرشام بشم
اون لیاقت خوشبختی رو داره.

با صدای تلفن خونه به خودم اومدم .

به سمت تلفن رفتم و…

تلفن رو برداشتم با شنیدن صدای آرشام تعجب کردم.

_ سلام خوبی؟

_ممنون نازگل

تو خوبی؟

_اوهوم

_زنگ زدم بگم من فردا برمیگردم

_مگه قرار نبود هفته دیگه برگردی؟

_کارام زودتر تموم شد

_اهان خوبه

_ خب دیگه کاری نداری

– نه خدافظ

– مواظب خودت باش خدافظ

بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم به فکر فرو رفتم .

حالا که آرشام قرار بیاد من باید چیکار کنم؟

اگه اومد و از این تغیرای من خوشش نیومد چی؟

دیگه دارم گیج میشم .

اصلا نمیدونم باید چیکار کنم.

اول خونه رو گرد گیری میکنم .

که فردا که آرشام اومد همه جا مرتب باشه نمیخوام فکر کنه در نبودنش من کاری نمیکردم.

شروع کردم به گردگیری خونه .

خونه تقریبا تمیز بود و زود مرتب شد.

به سمت آشپزخونه رفتم .

چیزی داخل یخچال نبود.

تصمیم گرفتم برم برای خونه خرید کنم
فردا باید غذا درست کنم باید همه چیز مرتب باشه.

لباس مناسبی پوشیدم.

کیف و موبایلم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

سر خیابون یه تاکسی گرفتم و جلو اولین فروشگاه پیاده شدم.

تقریبا دوساعتی طول کشید تا هر چیزی که لازم داشتم رو خریدم .

خریدا به شدت زیاد بود واسه همین از فروشنده خواستم تا برام یه آژانس بگیره

ده دقیقه ای جلو فروشگاه منتظر موندم تا آژانس اومد .

وقتی به خونه رسیدم اونقدر خسته بودم که نای کار کردن نداشتم.

خریدا رو داخل آشپزخونه گذاشتم.

مانتوم رو بیرون اوردم و روی دسته مبل انداختم و خودم رو پرت کردم رو مبل و همونجا خوابم برد.

آرشام

از وقتی با سوگل دعوا کردم دیگه زیاد دم پرم نمیشه .

انگار خودش فهمیده که نباید دم پر من بشه .

دلم هوای نازگل رو کرده بود .

درسته این ازدواج قرار بود به زودی تموم بشه .

ولی من توی این مدت به نازگل عادت کرده بودم .

با تمام دخترای که دیده بودم فرق داشت .

عین هیج کدوم نبود .

با اینکه من شوهرش بودم حتی برای یک لحظه سعی نکرد بهم نزدیک بشه.

برعکس سعی میکنه ازم فاصله بگیره .

تصمیم گرفتم به نازگل زنگ بزنم .

با سومین بوق تلفن رو برداشت.

انگار از شنیدن صدام تعجب کرده بود .

حقم داشته این مدتی که اینجا بودم.
فقط سه بار براش زنگ زدم .

بعد از اینکه باهاش حرف زدم انگار یه آرامش خاصی بهم تزریق شده بود .

به سمت اتاق سوگل رفتم.

در رو باز کردم و وارد اتاق شدم

با یه تاپ و شلوارک خیلی سکسی روی تخت دراز کشیده بود .

با دیدن من از روی تخت بلند شد و گفت :

– میدونستم نمیتونی ازم دست بکشی عشقم.

پوزخندی زدم و به سمتش رفتم .

کنارش روی تخت نشستم .

دستم رو روی لبش کشیدم و یه بوسه ی ریز روی لباش گذاشتم.

موهاش رو پشت گوشش زدم .

سرم رو بهش نزدیک کردم و زبونم رو روی لاله گوشش کشیدم .

حالش داشت خراب میشد منم همین رو میخواستم .

دستم رو از،زیر تاپش به سمت سینه اش بردم و سینه اش رو فشاری داد .

اه عمیقی کشید

میخواستم تشنه اش کنه
تشنه بودن با من
تشنه خواستن من

دستم رو لباسش گذاشتم و از تنش بیرون آوردمش.

بدنش سست شده بود چشمای خمارش گواه حال بدش بود .

وقتی که اندازه کافی باهاش عشق بازی کردم و خوب خمارش کردم
از روی تخت بلند شدم
پوزخندی زدم
_ سوگل تو برده ی شهوتتی
نمیتونی خودت رو کنترل کنی
الان هر کس دیگه ای جز من اینجا بود هم تو همین رفتار رو داشتی

نگاهی بهش انداختم با تعجب نگاهم میکرد.

– آرشام تو چرا این کارا رو با من میکنی ؟
– من بهت گفتم که دوست ندارم
بهت گفتم تا الان فقط بخاطر رابطه تو رو میخواستم
ولی الان دیگه نمیخوام
چون تو داری پیش خودت فکرای مضخرف میکنی

با صدای بغض داری گفت:

– چرا نمیخوای دوسم داشته باشی؟

– من بهم خیانت شده
من دختری که بهش علاقه داشتم جلوی چشمام با دوستمم رابطه داشته
اینا رو میفهمی؟
– ولی من مثل اون نیستم
پوزخندی زدم
– آماده باش برای فردا بلیط گرفتم
بر میگردیم تهران

و بعد تو بهت گذاشتمش و از اتاق بیرون اومدم

یادآوری گذشته حالم رو بهم میریخت
اینکه بایدبه خودم یاد اوری میکردم که
شیدا بهم خیانت کرده حالم رو بهم میریخت .
تو همه ی این سالها فکر میکردم شیدا لیاقت بهترین چیزا رو داره
ولی تو این مدت کوتاه فهمیدم شیدا فقط بخاطر پول این مدت با من موند
چرا شیدا نباید مثل نازگل باشه؟
چرا شیدا نباید پاک و معصوم باشه ؟
پوزخندی زدم
ذهنم پر کشید به سمت روزی که نازگل رو توی بغل امیر دیدم
اون روز باز هم صحنه ی خیانت شیدا عین یه فیلم از جلو چشمام رد شد
وقتی مجبور شدم همه چی رو به امیر بگم انگار یه کوه رو از روی دوشم برداشته بودن .
از همه چیز گفتم از حسم به شیدا
از چند سال عاشقی کردن با شیدا
از ازدواجم با نازگل
و در اخر فقط یک جمله شنیدم:.

– تو لیاقت خوشبخت شدن رو داری نازگل میتونه تو رو خوشبخت کنه
و من رو تو بهت حرفی گذاشت که تا اوت روز برای ثانیه ای بهش فکر نکرده بودم.

نازگل ..!!
نازگل..!!!
چرا ای روزا اینقدر به نازگل فکر میکنم ؟
چرا شیدا رو با نازگل مقایسه میکنم؟
چرا وقتی میخوام با دختری رابطه داشته باشم چهره معصوم نازگل جلوم ظاهر میشه؟

اون دختر مال من نیست
من لیاقتش رو ندارم
ولی دوست هم ندارن کسی جز خودم بهش نزدیک شه
اصلا این رفتارای ضد و نقیص رو درک نمیکنم
باید با امیر راجب این موضوها صحبت کنم

نازگل

از صبح که از خواب بیدار شدم یه استرس عجیبی دارم
انگار دختری که واسه اولین بار میخواد بره دوست پسرش رو ببینه
تصمیم گرفته به مریم زنگ بزنم و کمی باهاش صحبت کنم شاید کمی از استرس کم میشد
شمارش رو گرفتم با اولین بوق جواب داد
– سلام عزیزم خوبی؟
– سلام مریمی
خوبم تو خوبی؟
– ممنون
چخبرا
– مریم قراره امشب ارشام بگرده
– مگه قرار نبدد هفته بعد بیاد
– اینحوری که معومه کارش زودتر تموم شده واسه همین امشب برمیگرده
– خب به سلامتی
تو چرا صدات میلرزه؟
اتفاقی افتاده ?
– مریم من استرس دارم
نمیدومم آرشام با این ماجرا چجور برخورد میکنه؟
خوشش میاد ؟
نمیاد؟
– الکی ذهنت رو درگیر این چیزای الکی نکن
خیلی عادی برخورد کن انگار اتفاقی نیفتاده
بزار آرشام تو رو بخواد
فقط کمی ناز و عشوه چاشنی رفتارات کن
تو زنشی
میتونی به راحتی توی رلش جا باز کنی فقط یه کم دست نیافتنی باش
آرشام از دخترایی خوشش میاد که سریع رامش نشن
نه دخترایی که بیست و چهار ساعت بهش اویزون باشن

– باشه سعیم رو میکنم
مزاحمت نباشم
کاری نداری عزیزم ؟

– نه عزیزم مواظب خودت باش زیاد ام به خودت استرس نده
مطمعنم همه چیز همونجوری که ما میخوایم پیش میره خدافظ
تلفن رو قطع کردم و مشغول انجام کارام شدم

دوتا بشقاب کامل رو خورد
توتمام مدت فقط نگاهش میکردم
اخر هم نتونستم خودن و کنترل کنم و گفتم:
-آرشام

لقمه اش رو قورت داد
-هان
-میگم اونجا چیزی،بهت نمیدادن بخوری؟
انگار از شنیدن حرفم تعجب کرده بود نگاهی بهم انداخت و گفت:
– اره میدادن
– فک کردم شاید اونجا چیزی گیرت نیومده بخوری
و بعد شروع کردم به غذا خوردن آرشام هم دیگه چیزی نگفت

بعد از اینکه غذاش تموم شد
یه تشکری زیر لب گفت و از آشپزخونه بیرون رفت
منم میز رو جمع کردم ظرفا رو شستم
دوتا چای ریختم و رفتم کنار آرشام نشستم

آرشام نگاهی به گوشیم که روی میز بود انداخت و گفت:
– گوشی کیه؟
-من
– از کی تا حالا بدون اجازه من کاری میکنی؟
– تو چیکارمی؟
پوزخندی زد.
– انگار یادت رفته من شوهرتم
هیستریک شروع کردم به خندیدن
بعد از،اینکه خنده ام تموم شد نگاهی بهش انداختم
– من اینجا شوهری نمیبینم
– عجب
که شوهری نمیبینی
– اوهوم
تو یه حرکت دستش رو پشت گردنم گذاشت و منو به خودش نزدیک کرد و لباش رو لبام گذاشت
با خشونت میبوسید
انگار میخواست تمام حرصش از حرفم رو روی لبام خالی کنه
برای یه لحظه یاد حرفای مریم افتادم
گفته بود برای هر کاری خودم باید پیش قدم بشم
ولی الان که آرشام شروع کرده پس منم باهاش همراهی میکنم
دستم رو بالا اوردم و دور گردنش حلقه کردم
برای یه لحظه دست از بوسیدنم کشید

نگاهی به صورتم انداخت
به اسونی میتونستم بفهمم از رفتارام تعجب کرده.
انگار با فهمیدن اینکه میخوام باهاش همکاری کنم جری تر شد
اینبار من بودم که برای بوسیدنش پیش قدم میشدم.
شروع به بوسیدنش کردم
بعد از یه بوسه طولانی ازش جدا شدم
تازه فهمیدم چیکار کردم
تازه خجالت کشیدم
سرم رو زیر انداختم آرشام دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد
پوزخندی روی لبهاش بود
-الان فهمیدی من شوهرتم یا باید جور دیگه ای نشونت بدم؟
چیزی نگفتم که خودش ادامه داد
– همچین هم بدت نمیاد
هر وقت دلت خواست بگو تا ببوست
میدونستن الان لپام از خجالت قرمز شده
این پسر واقعا بی حیا بود

ولی نباید جلوش کم بیارم
اینبار من بودم که پوزخندی زدم
-فکر نکنم من کار اشتباهی کرده باشم
من شوهرم رو بوسیدم
هیجا بوسیدن شوهر گناه نیست
هست؟
– فقط یه مدت کوتاهی نبودم زبونت زیادی دراز شده
و ضربه نهایی رو زد
-تو هیچوقت با اینکارات نمیتونی منو عاشق خودت کنی نازگل خانم

و بعد بلند شد و به سمت اتاقش رفت
و من توی بهت حرفش موندم
چجور فهمید؟
سرم رو بین دستام گرفتم و شقیقه هام رو فشار دادم

آرشام

به سرعت خودم رو به طبقه بالا رسوندم
لعنتی..!
لعنتی…!
این دختر داره با من چیکار میکنه
نه نازگل مال من نیس
من نمیتونم نازگل رو دوست داشته باشم
اون حق من نیست
باید باهاش صحبت کنم باید هر چه زودتر این ازدواج لعنتی رو تموم کنم
وقتی یاد بوسه اش میفتم بدنم گر میگیره
چقد قشنگ شده بود
چقد صورتش تغیر کرده بود
پخته تر شده بود
وقتی جلوی در دیدمش
برای یه لحظه نشناختمش
این دختر معلوم نیست میخواد با من چیکار کنه
ولی من نباید وا بدم
نباید دوباره دل بدم به یه دختر
دوباره یاد بوسه اش افتادم
اخ که لباش طعم عسل میداد
چرا وقتی گفت شوهری نداره اینقد عصبی شدم ؟
مگه خودم بهش نگفته بودم من شوهرش نیستم پس چرا بازم با شنیدن حرفش بهم بر خورد؟
اه لعنتی
من نمیتونم اینجا زندگی کنم
من نمیتونم با نازگل یه جا زندگی کنم
اگه اینجا بمونم کنترل رفتارم رو ندارم
باید ازش دور باشم تا بتونم یه تصمیم درست بگیرم
باید زنگ بزنم به امیر
گوشیم رو از،روی پاتختی برداشتم و شماره امیر رو گرفتم
با صدای خوابالویی گوشی رو جواب داد
_ تو روحت
چه وقت زنگ زدنه
_ امیر حوصله ندارم چرت و پرت نگو
– خب بنال ببینم چت شده
– نزدیکای خونه برام یه خونه آپارتمانی بگیر میخوام یه مدت تنها زندگی کنم
امیر که از حرفم تعجب کرده بود
با بهت گفت:
– تو زن داری ولی میخوای تنها زندگی کنی
اینکارا دیگه چیه/؟
– فردا که اومدم شرکت همه چیز رو بهت میگم
– باشه
خوابم میاد خدافظ
– خداحافظ
گوشی رو روی پاتختی گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم

صبح که از خواب بیدار شدم زیاد از حد کسل و خسته بودم.
دلم میخواست بخوابن و امروز،شرکت نرن ولی نمیشد مجبور بودن برم
بزور از روی تخت بلند شدم .
وارد سرویس شدن بعد از انجام کارهای مربوطه بیرون اومدم.
از روی رگال لباسی یه کت و شلوار مشکی انتخاب کردم و پوشیدم .
بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم .
از پله ها که پایین میرفتم متوجه نازگل شدم که توی آشپزخونه بود و داشت صبحانه آماده میکرد
لعنتی این دختر سر صبح هم نمیخواد دست از کاراش برداره .
یه تاپ و شلوارک عروسکی پوشیده بود موهای بلندش رو گیس کرده بود و انداخته بود یه طرفش .
این دختر اندامش بیش از حد وسوسه انگیز بود.
نگاهم رو از اندامش به سمت صورتش سوق دادم
اون لباس قرمزش داشت وسوسه ام میورد که ببوسمش
اصلا متوجه حضور من نشد.
وارد آشپزخونه شدم و پشت میز نشستم
نازگل به سمتم برگشت و با عشوه گفت :
– صبحت بخیر
کی بیدار شدی؟
– صبح توام بخیر خیلی وقته بیدار شدم
نازگل دیگیه چیزی نگفت و اومد پشت میز نشست
تو تمام مدتی که صبحونه میخوردم ذهنم درگیر رفتارای نازگل بود
دلیل این تغیراش چی بود؟
هدفش از اینکارا چیه ??
اصلا کی کمکش کرده تغیر کنه؟
نازگل که اینجا کسی رو نمیشناسه
باید سر از کاراش در بیارم
با ذهنی درگیر از پشن میز بلند شدم و به سمت شرکت رفتم .

بیست مین توی راه بودن تا به شرکت رسیدم .
نگهبان با دیدنم لبخندی زد و خودش رو بهم رسوند.
– سلام اقای مهندس رسیدن بخیر
لبخندی زدم
– ممنون عمو رحمان
عمو رحمان انگار میخواست چیزی بگه ولی تو گفتن یا نگفتنش تردید داشت
– عمو رحمان چیزی،میخوای بگی؟
– پسرم میخوام یه چیزی بگم ولی نمیدونم موافقت میکنی یا نه
دخترم میخواد عروس بشه
منم دست و بالم خالیه
میخواستم ببینم اگه میشه بهم یه وام بدین
نگاهی بهش انداختم
این مرد زیادی حق به گردن من داشت
نمیتونستم تو این شرایط سخت تنهاش بزارم

– نیازی به وام نیست
اون پول رو خودم بهت میدم
– نه پسرم
تو وام بدی در حقم لطف کردی
– این به عنوان هدیه من به دخترته
عمو رحمان چشماش برقی زد و با خوشحالی گفت:
– خدا از بزرگی کمت نکنه
خدا خیر ببینی
– ممنونم عمو

از عمو رحمان خداحافظی کردم
ماشین رو پارک کردم و وارد شرکت شدم .
منشی با دیدنم از جاش بلند شد
– سلام اقای تهرانی خوش اومدید
– ممنون
– اقای موحدی توی اتاق منتظرتوت هستن
– باشه

با ورودم به اتاق امید سرش رو بلند کرد
– به به اقای کوه غرور رسیدن به خیر
اونجا خوب واسه خود کیف و حال کردی یا نه؟

سری از روی تاسف تکون داد
– تو ادم نمیشی امیر
– اره خو م میدونم فرشته ها هیچوقت ادم نمیشن
– خب حالا چت بوده که اومدی اینجا ؟
– میخوان بدونم چرا میخوای خونه ی جدید بگیری؟
با نازگل مشکل داری؟
همه چی رو برای امیر گفتم
بعد از تموم شدن حرفام امیر نگاه متعحبی بهم انداخت و گفت:
– تو یک ماه اینقد تغیر کرده؟
– اره
– خب الان تو میخوای چیکار کنی؟
– میخوای یه خونه جدید بگیرم
یه مدت از نازگل دور باشم
اینجوری برای هر دوتامون بهتره
– به نظر من تو نباید اینکار رو کنی
هر چی از نازگل دورتر باشی اون فکر میکنه شاید تو میدون رو براش خالی کردیتو باید کنارش باشی و ببینی هدفش از این کارا چیه؟
– من توی اون خونه نمیتونم خودم رو کنترل کنم
امیر قهقه ای زد و بعد با لحن شوخی گفت:
– پس بگو ماجرا از کجا آب میخوره
کلافه دستی توی موهام کشیدم
– امیر یر به سرم نذار
من جلوی اون دختر اختیاری روی رفتارم ندارم
– خب زنته همچین کار بدی هم نمیکنیا
– امیر پاشو برو بیرون
تو منو کشتی با این فکرای تخمیت
امیر با خنده بلند شد و به سمت در رفت
– من میرم
ولی تو فکر خونه حدید رو از سرت بیرون کن
این اصلا راه خوبی نیست و بعد از اتاق بیرون رفت

تا ساعتهای دو ظهر سرم تو برگه و قرار دادای جدید شرکت بود.
با صدای تلفن به خودن اومدم
تلفن رو برداشتم
– اقای تهرانی خانم باقری اومدن
– بفرستش داخل
– چشم
دودیقه بعد سوگل وارد اتاق شد
– باز چی شده؟
– آرشام هنوز،روی حرفت هستی؟
-کدوم حرف ؟
– اینکه دیگه منو نمیخوای
نمیخوای با هم رابطه داشته باشیم
– سوگل به نظرت لازمه من یه حرف رو صد بار بزنم ؟
سوگل سرش زو زیر انداخت زیر و با صدایی که معلوم بود بغض داره گفت :
_ من هر کاری میکنم بهت فکر نکنم نمیشه من نمیتونم فراموشت کنم آرشام
من دوست دارم
اینو بفهم لطفا
– ولی من علاقه ای به تو ندارم سوگل
و دوست هم ندارم باهات رابطه ای داشته باشم
پس تمومش کن

نازگل

بعد از رفتن آرشام به اتاقش منم بلند شدم به سمت اتاقم رفتم
باید حتما با مریم صحبت میکردم
برای همین بهش زنگ زدم و همه چیز رو بهش گفتم.
– مریم به نظرت چیکار کنم ادامه بدم؟
– مگه تو چیزی رو شروع کردی که حالا بخوای ادامه بدی؟
– مریم من دیگه گیج شدم سر از چیزی در نمیارم
– تو هنوز نقشه ات رو شروع نکردی
به همین زودی میخوای جا بزنی
-معلومه که نمیخوام جا بزنم
-پس دیگه بهش فکر نکن
– باشه شبت بخیر
– شب بخیر
روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم
فکر اینکه چجور ادامه بدم
یعنی میتونم به هدفم برسم
اگه آرشام نخواد چی ؟
اگه آرشام واقعا عاشق باشه چی ؟
اونقدر فکر کردم که خوابم برد
صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم
یه تاپ و شلوارک عروسکی انتخاب کردم و پوشیدم موهام رو هم گیس کردم
یه آرایش ملایم هم کردم و از اتاق بیرون رفتم
من دیشی تصمیمم رو گرفتم
این زندگی حق منه
من برای به دست آوردنش با همه میجنگم
حتی اگه عاشق آرشام نباشم
میز صبحونه رو چیدم
بیست دقیقه بعد آرشام اومد و پشت میز نشست
غذاش رو خورد با برداشتن کیف و سوویچ ماشینش از خونه بیرون رفت
واقعا شعور نداره یه خداحافظی،با زنش کنه
پووف من چجور میخوام اینو رام کنم
خدا به دادم برسه

تا شب دور خودم چرخیدم
نمیدونستم باید چیکار کنم
نزدیکای ده شب بود که آرشام اومد
به محض رسیدنش صدام زد
انگار از چیزی،کلافه بود
– نازگل بیا اینجا باید حرف بزنیم
-راجب؟
– خودمون
ابرویی بالا انداختم و متعجب نگاش کردم
– اگه بشینی بهت میگم
روی مبل روبروییش نشستم
– یادت که نرفته از اولش قرار بود که ازدواج ما فرمالیته باشه ؟
– نه یادم هست
خب بعدش
– من میخوام زودتر این ازدواج تموم بشه هر چه زودتر بهتر
متعجب نگاش میکردم
این میخواست من رو طلاق بده ؟
به همین زودی؟؟
چرا حالم بده؟
چرا بغض دارم؟
مگه من همینو نمیخواستم؟
از اول میخواستم ازش جدا شم
چی شد یهو تصمیم گرفتم عاشقش کنم؟
عاشق کردن مردی که خودش عشق داره

با صدای گرفته ای گفتم :
– باشه
من درخواست طلاق بدم یا تو میدی؟
– انگار خیلی عجله داری نازگل خانم
کس دیگه ای رو زیر سر داری
با عصبانیت غریدم:
– همه عین تو عوضی نیستن
زودتر درخواست طلاق بده من دیگه نمیتونم با تو یه جا زندگی کنم

آرشام با تعجب بهم نگاه میکرد
انگار توقع نداشت از پیشنهادش استقبال کنم
ولی من تصمیم رو گرفته بودم
وقتی من رو نیمخواد منم تلاشی نمیکنم واسه موندن
– به نظرت خانوادت با این طلاق راضی هستن؟

معلومه که نه
من نمیتونم با شناسنامه ای که مهر طلاق داره برگردم
پس چیکار کنم؟
آرشام با پوزخند روی لبش داشت نگاهم میکرد
– انگار یادت رفته که تو با یه ارباب زاده ازدواج کردی
هر چند که من توی شهر زندگی میکنم ولی بازم خلق و خوی یک ارباب زاره رو دارم
– اینا یعنی چی؟
مگه خودت نگفتی طلاقم میدی؟
خب منم منتظرم
دستش رو به حالت تفکر زیر چونش گذاشت
– نوچ
الان نظرن عوض شد
زنمی طلاقت نمیدم
میدونی الان که فکرش رو میکنم میبینم همچین ضرری رو هم نمیکنم که تو یه توله پس بندازی
بعد از به دنیا اومدن بچه طلاقت میدم
نظرت چیه؟
فکرم خوب نیست؟
– آرشام این چرت و پرتا چیه میگی
کدوم بچه؟
کدوم زن؟
مگر توی خواب ببینی که من واسه تو بچه به دنیا اوردم
– ولی من توی بیداری این رو میبینم عزیزم

عزیزم رو با یه لحن کشیده ای گفت که چندشم شد
از روی مبل بلند شد و اومد کنارم نشست
کمی خودم رو جمع کردم
– چیه از شوهرت میترسی ؟
-میشه بری کنار؟
– تا چند دقیقه پیش که زبونت خوب دراز بود خانم کوچولو
دستش رو دراز کرد تیکه ای از موهام رو که توی صورتم پخش بود رو کنار زد
انگشت شصتش رو از روی لبم تا قفسه ی سینه ام کشید

نفسم توی سینه ام حبس شده بود
قلبم عین یه گنجشک میزد

-ارشام خواهش میکنم …برو کنار

– کار اشتباهی که نمیکنم
میخوام با زنم باشم
میفهمی زنم؟
نامحرم که نیستی
از هر محرمی،محرم تری
انگار یادت رفته من یه مردم و هر مردی یه نیازهایی داره.
منم ترجیح میدم به جای اینکه برم تو خیابون و یه جن*ده پیدا کنم با زن خودم نیازام رو برطرف کنم

کم کم داشتم ازش میترسیدم
احساس میکردم اصلا تعادل نداره
یه بار میخواد طلاق بده
یه بار نمیخواد طلاق بده
یه بار بچه میخواد
یه بار نمیخواد
اصلا درکش نمیکنم
نمیدونم فازش چیه ؟

-چی از جونم میخوای؟
خیلی قاطعانه و محکم گفت:
– بچه
اب دهنم رو با صدا قورت دادم.
– تو میفهمی چی میگی؟
– اره
نمبخوام زنم رو طلاق بدم میخوام برام بچه به دنیا بیاره بعد طلاقش میدم .

چند بار دهنم عین ماهی باز شد ولی نمیتونستم حرف بزنم
مگه من بخاطر وارث مجبور به این ازدواج نشدم ؟
مگه من خودم نخواستم واسه این زندگی بجنگم و به دستش بیارم ؟
پس چرا الان میترسم؟

هر لحظه سر آرشام بهم نزریک تر میشد
بی حرکت مونده بودم
مغزم هنگ بود
نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بودم
دستم رو روی قفسه ی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم
برای یه لحظه حس کردم باید بحث شیدارو پیش بکشم
– مگه تو عاشق شیدا نیستی؟
ارشام با تعجب نگاهی بهم انداخت
– تو شیدا رو از کجا میشناسی ؟
نمیتونستم بگم مریم بهم گفته
اگه میگفتم برای اون هم بد میشد
باید یه دروغ سرهم میکردم که گندش در نیاد
– اون شب که حالت بد بود گفتی
– کدوم شب؟
– همون شبی که مست اومدی خونه
داشتی هزیون میگفتی اسم شیدا رو گفتی
گفتی عاشقشی
از خیانتش میگفتی
آرشام با خشم چونه ام رو توی دستش گرفت
– اون شب رو فراموش کن فهمیدی؟
با شنیدن دادش بغض کردم
من که چیز بدی نگفتم
من فقط حدس زدم اون دختر باید شیدا باشه
سرم رو تکون دادم
– نشنیدم بگی چشم؟
-چشم
– حالا هم گمشو تو اتاقت
نمیخوام ریختت رو ببینم
با چشمای نمدار نگاهش کردم
صورتش از خشم قرمز شده بود
از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم
گوشه ی تخت کز کردم
باید چیکار کنم؟
طلاق بگیرم ؟
یا عاشقش کنم؟
مگه ادم عاشق هم عاشق میشه ؟
اون عاشقه
عاشقه شیدایی که بهش خیانت کرده
نکنه فکر کنه دلیل خیانت شیدا منم؟
شاید اگه من نمیومدم تو زندگیش هیچوقت اینجوری نمیشد
الان آرشام و شیدا با هم بودن
منم توی اون روستا زندگیم رو میکردم
دیگه گریه ام دست خودم نبود
من میدونم اخر این ازدواج چیزی نیست
یا مجبورم طلاق بگیرم
یا مجبورم وارث رو بدنیا بیارم
اونقد فکر کردم که خوابم برد

با رفتن نازگل بلند شدم و طول و عرض سالن رو قدم زدم
فکر کردم
اونقدر فکر کردم که سر درد گرفتم
چی شد که به اینجا رسیدم؟
چرا این ازدواج رو قبول کردم؟
مگه من شیدا رو نمیخواستم ؟
مگه عاشقش نبودم؟
پس چرا بهم خیانت کرد؟
چرا اخر اون همه عشق شد خیانت؟
با نازگل چیکار کنم؟
همه ی زندگیم قاطی شده
با خان چیکار کنم
اون وارث میخواد
وارثی که مادرش نازگل باشه
ولی من نمیخوام
من علاقه ای به اون دختر ندارم
اون دختر نمیتونه مادر وارث من باشه
ولی اگه نازگل وارث رو بدنیا بیاره دیگه خان دست از سرم برمیداره
میتونم بعد از اون ازادانه زندگی کنم
بدون زن
بدون عشق
فقط خودم و خودم
ای خدا
منم تکلیفم معلوم نیستا
اصلا با خودم چند چندم
دم به دیقه فکرای تخم*ی میکنم
باید با یکی مشورت کنم و چه کسی بهت، از امیر
ولی الان نمیشه
فردا تو شرکت ازش یه مشاوره توپ میگیرم .
سیگاری روشن کردم و به سمت اتاقم رفتم
در اتاق رو باز کردم .
نگاهی به تخت انداختم
یاد شبایی افتادم که تا صبح روی همین تخت با شیدا معاشقه میکردم
شیدا نیمی از وجودم بود
باهاش انس گرفته بودم
چی میشد به جای نازگل شیدا الان اینجا بود؟
الان اسم شیدا تو شناسنامه ام بود
قرار بود شیدا وارث رو به دنیا بیاره
لعنت بهت شیدا
لعنت بهت که زندگی رو برام کردی جنهم
لعنت به روزی که دیدمت
لعنت به روزی که عاشقت شدم
لعنت بهت
کلافه دستی توی موهام کشیدم
سیگار رو زیر پام له کردم
یه دوش میتونست حالم رو جا بیاره
وارد حموم شدم
وان رو پر کردم و توی وان دراز کشیدم

یاد چند ساعت پیش افتادم
ناخواسته لبخندی روی لبم نشست.
این دختر زیادی بکر بود
با هر کلمه ای که میگفتم صورتش از خجالت قرمز میشد.
لحظه ای که میخواستم ببوسمش
حس کردم برای یه لحظه قلبش نزد
از خجالت بود
یا ازهیجان رو نمیدونم
توی اون روستا همه ارزوشون بود که زن پسر خان بشن
ولی نازگل نه
از شبی که باهاش حرف زدم فهمیدم اونم همچین به این ازدواج موافق نیست
اون رو هم مجبور به ازدواج کرده بودن که فقط،یک وارث به دنیا بیاره .
چرا من چیزی از نازگل نمیدونم
درست خونده؟
کسی تو زندگیش بوده؟؟
شاید اون هم مثل من عاشق بوده که مخالف این ازدواج بود
یعنی الان به عشقش فکر میکنه؟
ولی چرا هیچوقت چیزی،راجب عشقش بهم نگفته ؟
پوزخندی زدم
منم یه حرفایی میزنما
اخه نازگل راجب چی با من حرف زده که راجب عشق و عاشقی حرف بزنه
اونقدر توی وان فکر کردم که آب سرد و شد و مجبور شدم بیرون بیام
ساعت دو شب بود
سرن رو روی بالشت گذاشتم و افکارم رو به دست خواب سپردم
صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم
دستن رو دراز کردم و گوشی رو از روی پاتختی برداشتم
نگاهی بهش انداختم که اسم سوگل خودنمایی کرد
آیکون اتصال رو لمس کردم
– سر صبحی چته؟
– کجایی؟
– از صدام معلوم نیست؟
-من شرکتم هر چه سریعتر خودت رو برسون شرکت کار واجبی باهات دارم
– امروز شرکت نمیام کارت رو بگو
– نمیشه باید حتما ببینمت
– بزار برای فردا
صدای ساییدن دندوناش رو شنیدم
– میگم امروز باید ببینمت
– اوکی
یک ساعت دیگه تو شرکتم
– منتظرتم
و گوشی رو قطع کرد
پوف این رو دیگه بزارم کجای دلم
یه روز خواستم کپه ی مرگم رو بزارم
نیم ساعتی طول کشید تا آماده شدم
از اتاق بیرون رفتن که متوجه شدم نازگل داره با تلفن حرف میزنه
کمی نزدیک تر رفتم که صداش رو واضح بشوم
– من نمیدونم باید چیکار کنم؟
-…

– باشه هر چی شد بهت خبر میدم
-….
– خدافظ
یعنی داشت با کی حرف میزد ؟
چی رو میخواست خبر بده؟
نازگل هم مشکوک میزنه
باید از زیر زبونش حرف بکشم

از پله ها پایین رفتم که نازگل با شنیدن صدای پام به سمتم بزگشت
– سلام صبحت بخیر
سری تکون دادم
– با کی حرف میزدی؟
ابروی بالا انداخت و با حالت حق به جانبی گفت :

– باید بهت جواب پس بدم؟
– تا وقتی اسمت تو شناسنامه منه
برای آب خوردنت هم باید به من جواب پس بدی
-انگار یادت رفته قراره طلاق بگیریم؟
لبخند موزی زدم
– تو هم انگار یادت رفته دیشب بهت چی گفتم ؟
از،شنیدن حرفم جا خورد
توقع شنیدن این حرفم رو نداشت
مطمعنا فکر میکرد من دیشب باهاش شوخی میکردم
-حرفای دیشبت جدی بود؟
– مگه من با تو شوخی دارم؟
سرش رو زیر انداخت
بهش نزدیک شدم و زیر گوشش گفتم
– خودت رو برای یه شب رویایی آماده کن
من طلاقت نمیدم
مگر بعد از به دنیا اومدن وارث
منتظر حرفی از جانبش نشدم و از خونه زدم بیرون
سوار ملشین شدم و به سمت شرکت روندم
با ورودم به شرکت منشی از سر جاش بلند شد
– سلام اقای مهندس
خانم بلقری تو اتاقتون منتظر هستن
– باشه هیچ تلفنی رو وصل نکن
به طرف اتاق رفتم و دستگیره در رو کشیدم
همزمان با باز شدن در سر سوگل به سمت من چرخید
بی تفاوت بهش به سمت صندلیم رفتم کتم رو بیرون اوردم و روی صندلی انداخت و رو به سمت سوگل گفتم:
– خب میشنوم
چه کار مهمی باهام داشتی
– برای من که خبر خیلی خوبی بود ولی برای تو رو نمیدونم
لبخند روی لبش گواه این بود که خبرش برای من همچین خوب نیست
از توی کیفش برگه ای بیرون اورد و پرت کرد روی میز .
– این برگه چیه؟
– خودت نگاهش کن
– این مسخره بازیا چیه ؟
مگه خودت زبون نداری بگی؟
-میخوام خودت ببینی
برگه رو برداشتم
نگاهی بهش انداختم
با خوندن مطالب داخلش روح از بدنم جدا شد
با چشمای گرد شده نگاهی به سوگل انداختم که با لبخند روی لبش نگاهم میکرد

نه این امکان نداره
عصبی از روی صندلی بلند شدم
خودن رو به سوگل رسوندم و گردنش رو گرفتم
– لعنتی تو مگه قرص نمیخوردی؟
-ارشام داری خفه ام میکنی
ولم کنم
دستم رو بر نمیداشتم
خشمم هر لحظه بیشتر میشد
فشار دستم روی گردنش بیشتر
هر لحظه رنگش بیشتر به کبودی میزد
مثل یه باروت در حال انفجار بودم
اون منو گول زده بوده
برای اینکه با من باشه حامله شده بود
نگاهی بهش انداختم داشت خفه میشد
دستم رو از روی گلوش برداشتم
که شروع کرد به سرفه کردن
ده دقیقه ای طول کشید که حالش جا اومد
– اون بچه باید سقط بشه
– ولی من بچه ام رو میخوام
-من اون حرومزاده رو نمیخوام
با دادای که کشیدن خفه شد
– فردا صبح میریم بچه رو سقط میکنیم
– اون موقع که به فکر زیر شکمت بودی باید فکر الان رو هم میکردی
– سوگل رو مخ من راه نرو
جنازه ات رو اینجا پهن میکنم
اصلا ببینم از کجا معلوم این توله تو شکمت مال من باشه هااان؟
جا خورد ولی خودش رو نباخت و با همون لحن قبلش گفت:
– معلوم مال توهه
میخوای مال کی باشه؟
ابرویی بالا انداختم
– شاید ام مال یکی دیگه از اوناییه که باهاشون خوابیدی
– این بچه ها مال توهه
– خب میریم آزمایش میدیم
با شنیدن حرفم حالت صورتش تغیر کرد
– فعلاکه نمیشه برای بچه ضرر داره
– خب این مدت با من زندگی میکنی
تا آزمایش بدی
ولی وای بحالت دروغ گفته باشی زندگیت رو جهنم میکنم
– مطمعن باش بچه خودته
حالا هم گم شو وسایلات رو جمع کن غروب میام دنبالت
تا وقت ازمایش تو خونه من زندگی میکنی
– نمیتونم
-اون رو من تعیین میکنم
باید حواسم بهت باشه
حالا هم گم شو
بدون حرفی از اتاق بیرون رفت
اخ حالا چجور به نازگل بگم
این چه گندی بود من زدم

تا عصر خودخوردی کردم
نمیدونستم این گند رو چجور به نازگل بگم
اگه اون بچه مال من باشه و سوگل سقطش نکن چه غلطی کنم
جواب خان رو چه بدم
با حالی خراب از شرکت زدم بیرون
کل خیابونا رو گشت زدم
هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم.
ساعت نه شب به سوگل زنگ زدم
با دومین بوق جواب داد
– بیا پایین جلو در منتظرم
بدون اینکه منتظر حرفی باشم
گوشی رو قطع کردم
ده دقیقه ای علاف بودم تا خانم تشریف اوردن
نگاهی بهش انداختم
پوزخندی زدم
با این تیپ با این آرایش
چجور توقع داره من قبولش کنم
از دور میشه فهمید چقد وضعش خرابه
سوار ماشین شد بدون حرف حرکت کردم
دستم رو به سمت ضبط ماشین بردم و روشنش کردم
آهنگ بی کلامی سکوت بینمون رو میشکست
– میخوای به نازگل چی بگی؟
با شنیدن حرفش به سمتش برگشتم
– حقیقت رو
– میخوای بگی من از تو حامله ام
پوزخندی زدم
– من هنوز خودم این حرف رو باور نکردم چجور توقع داری به زنم بگم؟
-ـاز کی تا حالا شده زنت؟
– از وقتی اسمش رفته توشناسنامه ام
تو حق اینکه تو زندگی شخصی من دخالت کنی رو نداری
اگر ببینم توی خونم کوچکترین حرفی به نازگل زدی یا کوچکترین بی احترامی بهش کردی خودم خونت رو میریزم

با ترس بهم نگاه کرد
– فهمیدی؟

با دادی که زدم بغض کرد
– فهمیدم
بیست دقیقه ای توی راه بودیم
به خونه که رسیدم ماشین رو پارک کردم و به سمت خونه رفتیم

وارد خونه که شدن متوجه نازکل شدم
یه آرایش خوشکل کرده بود
و کنار آشپزخونه وایساده بود و نگاهم میکرد
پشت سرم سوگل وارد خونه نشد
نگاهم به نازگل بود که با تعجب نگاه سوگل و ساک تو دستش میکرد
با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند
– خوش اومدین
سوگل اتفاقی افتاده ??
سوگول نگاهی بهم انداخت و پوزخند زد.
– آرشام نمیخوای به زنت بگی چیکار کردی
– خفه شو سوگل
سوگل نگاهی به نازگل انداخت و با لبخند موزی که رو لبش بود گفت:
– من از آرشام حامله ام
با شنیدن حرفش با خشم به سمتش برگشتم
جرعت نگاه کردن به نازگل رو نداشتم
ازش خجالت میکشیدم
برای اولین بار احساس خجالت و عذاب وجدان به سراغم اومده بود
به سمت نازگل برگشتم
حرف نمیزد
پلک همـنمیزد
فقط با تعجب به من و سوگل نگاه میکرد
چند بار صداش زدم
ولی جوابی نداد
بهش شک بدی وارد شده بود
زن دیگه ای از شوهرش حامله بود
حق داشت
من حق هر کاری رو بهش میدادم
دستم رو بالابرد و روی صورتش فرود اوردم
انگار با توگوشی که بهش زدم به خودش اومد
اشکاش راه خودشون رو پیدا کرده بودن هر قطره بعد از قطره ی دیگه پایین میومد
به سمتش رفتم میخواستم ارومش کنم
به محض اینکه بهش رسیدم شروع کرد به جیغ زدن
فقط جیغ میزد و گریه میکرد
هر کاری میکردم آروم نمیشد
– گم شو لباساش رو بیار تا ببرمش بیمارستان
سوگل با شنیدن حرفم به سمتم برگشت
– نمیبینی جیغ میزنه میخوای چجور ببریش بیمارستان

راس میگفت
نزدیکش که میشدی جیغ میزد
-برو یه آرام بخش پیدا کن براش بیار

ده دقیقه ای طول کشید تا سوگل آرام بخش رو اورد.
به هر سختی بود قرص رو بهش دادم
کم کم داشت حالش بهتر میشد و چشماش گرم خواب
روی دستم بلندش کردم و به سمت اتاق خودم بردمش
روی تخت گذاشتمش و پنو رو روش کشید .
ده دقیقه ای کنارش روی تخت نشتم و بعد از اتاق بیرون اومدم .
سوگل روبه روی تلویزیون نشسته بود و بیخیال از دنیا داشت فیلم نگاه میکرد .
انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد که به سمتم برگشت

_خوابید؟
– مگه برات مهمه؟
شونه ای بالا انداختـ و بی تفاوت گفت:
– نه
– جونت که برات مهمه؟
با ترس بهم خیره شد
-اگر به تار مو از سر نازگل کم بشه زنده زنده چالت میکنم سوگل
از تهدیدم ترسیده بود که فقط سرش رو تکون داد
یک ساعتی فیلم نگاه میکردم
که با شنیدن صدای جیغ نازگل به طرف اتاق دویدم
در رو که باز کردم با دیدنم دست از جیغ کشیدن برداشت
حرف نمیزد فقط نگاهم میکرد
یه قدم به جلو برداشتم
– برو بیرون
با دادی که زد با تعجب بهش نگاه کردم.
– نمیخوام ببینمت برو بیرون
– نازگل توضیح میدم برات
– نمیخوام چیزی بشنوم
فقط برو بیرون
سرم رو زیر انداختم و خواستم از اتاق برم بیرون که با حرف نازگل با خشم به سمتش برگشتم
– فردا درخواست طلاق میدی .
من نمیتونم با معشوقه شوهرم و بچه توی شکمش توی یه خونه زندگی کنم

بهش نزدیک شدم و با خشم تو صورتش غریدم
– نازگل فکر طلاق رو از سرت بیرون کن تا به بلایی سرت نیاوردم
انگار یادت رفته باید وارث به دنیا بیاری

– وارث تو شکم یکی دیگه است

دستی توی موهام کشیدم
– ولی اون بچه ی من نیست
نازگل ابرویی بالا انداخت
– پس سوگل از کی حامله است
– نمیدونم
– آرشام برو بیرون
دیگه نمیخوام حرفات رو بشنوم
فک کردی چون بچه ام هر چی بگی من باور میکنم؟
دیگه داشت عصبیم میکرد
بدون اینکه چیزی،بگم از اتاق بیرون اومدم

نازگل

با بیرون رفتن آرشام دوباره بغضم شکست
حالا باید جیکار کنم ؟
با سوگل کنار بیام یا برم؟
اصلا کجا برم؟
مگه من جایی هم دارم که بخوام برم
نمیتونی با این بی ابرویی به روستا برگردم .
برم چی بگم؟
بگم به جای من کس دیگه ای از شوهرم حامله است
وارث تو شکم یکی دیگه داره رشد میکنه
پس چرا من باید بمونم ??
خدایا دارم تاوان کدوم گناه رو میدم ؟
چه فکر میکردم و چی شد
فکر کردم میتونم آرشام رو عاشق کنم و با هم زندگی کنم
فکر کردم منم میتونم خوشبخت شم
ولی زهی خیال باطل
حالا باید با سوگل یه جا باشه
چه دختر وقیح و بی حیاییه
چجوری اینقد راحت میتونستم تو صورت من که زن آرشام هستم زل بزنه و بگه از شوهرت حامله ام
اخ خدا چیکار کنم ؟
اصلا آرشام چرا بهش گفته من زنشم ؟
مگه خودش نگفت باید به همه بگم از دوستای خانوادگیشم ؟
لعنتی گیج شدم
نمیدونم باید چه غلطی کنم
باید فکر کنم
باید یه تصمیم درست بگیرم
تا صبح با خودم کلنجار رفتم
فقط یه چیز به ذهنم رسید
من باید زندگیم رو حفظ کنم
حتی اگر آرشام منونخواد
صبح زود بیدار شدم
از تخت پایین اومدم
تازه متوجه شدم دیشب تو اتاق آرشام خوابیدم
از اتاق بیرون اومدم و وارد اتاق خودم شدم
یه دوش گرفتم
یه پیراهن زرشکی با شلوار جین پوشیدم
موهام رو هم بافت افریفایی زدم و از اتاق بیرون رفتم
ارشام روی کاناپه خوابیده بود
به طرف آشپزخونه رفتم
میز صبحونه رو آماده کردم و مشغول خوردن صبحونه ام شدم

داشتم صبحونه میخوردم که با شنیدن صدای میز سرم رو بلند کردم
سوگل روی صندلی روبه روییم نشسته بود
– حالت خوبه ؟
– اره
چرا بد باشم
– اخه با این موضوع هر کسی بود حالا حالش بد بود
– کدوم موضوع ؟
– باردار بودن زن دیگه ای از شوهرت
– ولی آرشام چبز دیگه ای میگه
– چی میگه؟
– اون بچه مال آرشام نیست
– تو باور میکنی ؟
– هر چی شوهرم بگه رو باور میکنم .
– شوهرت؟
ولی من شنیدم این ازدواج صوریه
و قراره به زودی از هم جدا شین
– من هیجوقت نازگل رو طلاق نمیدم
با شنیدن صدای ارشام نگاهمـرو به سمتش چرخوندم
تو چارچوب در ایستاده بوده
– منم نمیتونم با نازگل یه جا زندگی کنم
آرشام شروع کرد به خندیدن
هستریک میخندید
با تعجب بهش نگاه میکردم
خنده اش که تموم شد رو به سمت سوگل برگشت و با صدایی که از خشم میلرزید گفت:
-اون توله سگی تو شکمت مال من نیس
تو خودت هم رفتنی هستی حالا واسه خونه و زندگی تصمیم میگیری ؟
فردا میریم برای آزمایش
فقط کافیه دروغ گفته باشی
رنگ سوگل پرید با تزس آشکار توی صداش گفت:
– برای بچه خطرناکه
الان نمیشه ازمایش داد
– خودم آشنا دارم
درستش میکنه
– باشه
آرشام هم اومد که صبحونه بخوره
تو تمام مدت صبحونه ذهنم درگیر بود
یعنی سوگل از کی بار دار بود
اگه آرشام باشه من باید چیکار کنم ؟

بعد از،صبحونه میز رو جمع کردم
خواستم از آشپزخونه بیرون بیام که همزمان آرشام از پله ها پایین اومد
نگاهی بهم انداخت و به سمت اومد
نگاه دقیقی به صورتم انداخت
-اگه سوگل چیزی،بهت گفت توجه نمیکنی
فردا که آزمایش داد گورش رو از اینجا گم میکنه
پوزخندی زدم
– وقتی که داشت زیرت اه و ناله میکرد هم بع این چیزا فکر میکردی؟
فکر میکردی ازت حامله بشه؟
– نازگل منو عصبانی نکن
میگم اون بچه من نیست
نزار اون روی سگ من باید بالا
نگاهی بهش انداختم و چیزی،نگفتم
آرشام هم که دید قصد حرف زدن ندارم از خونه زد بیرون

پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم و سریع خودم رو به اتاقم رسوندم
الان تنها کاری که میتونستن بکنم این بود که با مریم تماس بگیرم
گوشیم رو برداشتم ووشمارش رو گرفتم
چندتا بوق خورد و جواب نداد
خواستم گوشی رو قطع کنم که صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید
– جانم
– سلام مریم
خواب بودی؟
– اره خواب بودم
ولی تو نزاشتی بخوابم
– ببخشید
– اشکال نداره دیگه باید بیدار میشدم
حالا بگو چی شده ؟
شیری،یا روباه؟
آهی کشیدم
– مریم بدبخت شدم
-چی شده؟
– سوگل حامله است
مریم بی تفاوت گفت:
– خب به ما چه ؟
– شاید یچه ی آرشام باشه
مریم جیزی،نمیگفت انگار رفته بود تو شک
– مطمعنی همچین چیزی وجود داره؟
مطمعنی بچه از ارشامه؟
– خودش میگه بچه آرشامه
آرشام میگه بچه من نیست
گیج شدم
نمیدونم حرف کی رو باور کنم
چند دقیقه هیچ کدوم حرفی،نزدیم
انگار داشت فکر میکرد
بالاخره مریم به حرف اومد
– میگما نازگل
– جانم
-به این سوگله اعتباری نیست
من خوب میشناسمش
مطمعنن یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست

توی فکر فرو رفتم
– اره
صبح هم که آرشام گفت میخوام ببرمت آزمایش بدی رنگ از صورتش پرید
شدیدا ترسیده بود
– نازگل اون عاشق آرشامه برای به دست آوردنش هر کاری میکنه
تو باید از اون زرنگ تر باشی
نزار تلاشامون بی نتیجه باشه
– باشه
حواسم به همه چی هست
یک ساعتی با مریم حرف زدم
بعد از قطع کردن تلفن از اتاق برون رفتم
سوگل داشت یواشک با تلفن صحبت میکرد
آروم رفتم و پشت سرش وایسادم
– من منتظرم
همه جی رو میسپارم به خودت
یه دفعه برگشت با دیدن من جا خورد و سریع گوشی رو قطع کرد
– از کی تا حالا اینجایی؟
– تازه اومدم
– اهان
مطمعنم یه چیزی هست
بدون حرف وارد آشپزخونه شدم
میخواستم برای ناهار زرشک پلو درست کنم
دوساعتی طکل کشید تا آماده شد
شعله گاز رو کم کردم و از آشپزخونه بیروت اومدم
سوگل داشت قهوه میخورد و فیلم نگاه میکرد
قراره تا وقتی اینجاست همش من غذل درست کنم و این کوفت کنه؟
حتما باید دوش میگرفتم
بوی غذا گرفته بودم
وارد اتاقم شدم
تو آینه نگاهی به خودم انداختم
دیـگه لباس پوشیدنم هم مثل قبل نبود .
من دیگه نازگل چند ماه پیش نبودم
عوض شدم
بخاطر به دست آوردن زندگیم عوض شدم
ولی حیف کع روزگار با من یار نیست
آهی کشیدم و وارد حموم شدم
یه دوش بیست دقیقه ای گرفتم و از حموم بیرون اومدم
لباس مناسبی انتخاب کردم و پوشیدم
رژلب قرمز رو هم از روی میز،برداشتم و با دست و دلبازی روی لبام کشیدم
این رژ لبای قلوه ای رو بیشتر نشون میداد
از اتاق بیرون رفتم که همزمان آرشام وارد شد
از پله ها پایین رفتم
آرشام سرش رو بلند کرد
و نگاهش روی لبام بود
با صدای سوگل به خودش اومد
– سلام خسته نباشی
آرشام بدون اینکه جوابی بهش بده به طرف اتاقش رفت

میز رو چیدم
اول سوگل وارد آشپزخونه شد نگاهی به میز انداخت .
– این غذاها رو تو درست کردی؟
– اینجوری به نظر میرسه
– شنیده بودم دخترای دهاتی دست پختشون خوبه ولی تا حالا ندیده بودم
با شنیدن حرفش بغض گلوم رو گرفت
اشک پشت پلکم جمع شد
ولی نباید گریه میکردم
نگاهی بهش انداختم
– من به جای هرزگی کردن
به حای خوابیدن با مرد زن دار ترجیح میدم آشپزی رو یاد بگیرم
نه اینکه هر شب تو بغل یکی باشم و زیرش اه و ناله کنم
صورت نازگل از خشم قرمز شده بود
به سمتم حمله ور شد و سیلی به صورتم زد
پرت شدم وسط آشپزخونه
همزمان آرشام وارد آشپزخونه شد
– تو چه غلطی کردی؟
چجور روی زن من دست بلند کردی؟
– این دختره دهاتی به من میگه هرزه
– مگه دروغ میگه؟
سوگل با گریه از آشپز خونه رفت بیرون
آرشام به سمتم اومد
دستم رو گرفت و بلندم کرد
– مگه من بهت نگفتم کاری باهاش نداشته باش؟
– من نمیتونم مضخرفاتش گوش بدم و چیزی بهش نگم
– پوف
حالا بیا تا غذامون رو بخوریم
گرسنمه
پشت میز نشسنیم
داشتم غذا میخوردم که سنگینی نگاهم آرشام رو حس کردم
سرن رو بلند کردم که دیدم داره نگاهم میکنه
– چیزی تو صورته منه؟
-؛برو لبت رو پاک کن
ابرویی بالا انداخت و با عشوه گفتم :
– اوممم
چرا ؟من رنگش رو دوست دارم
– منم رنگش رو دوس دارم
ولی عحیب وسوسه ام میکنه واسه بوسیدنت
لبام رو گاز گرفتم و از خجالت سرم رو زیر انداختم
-؛حالا نمیخواد خجالت بکشی
فقط اون رژ رو پاک کن تا یه کاری دستت ندادم
– تا غذام رو بخورم میرم پاک میکنم
آرشام چشمکی زد و گفت:
– میخوای خودم پاکش کنم

با تعحب بهش نگاه کردم
متوجه منظورش نشدم
آرشام با لبخند گوشه لبش نگاهم کرد و گفت :
-عملی نشونت بدم
تازه متوجه منظورش شده بودم
زیر لب گفتم :
-بی حیا
– شنیدما
-منم گفتم که بشنوی
دیگه خرفی نزدیم غذا که تموم شد آرشام بلند شد
از آشپزخونه که میخواست بیرون بره به سمتم برگشت
– نازگل عصر میریم بیرون
موافقی؟
– اوهوم
– پس فعلا برو استرحت کن
– باشه
دلیل این مهربونی آرشام رو نمیدونم.
ولی هر چی هست ایشالله خیر باشه
بعد از انجام دادن کارام به سما اتاقم رفتم
گوشیمـ رو روی ساعت پنج تنظیم کردم و سعی کردم بخوابم
با صدای آلارام گوشیم از خواب بیدار شدم
یه مانتوی سبز،یشمی
با شلوار لی و روسری مشکی سر کردم
گوشی و کیفم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون
روی مبلها نشستم
دو دقیقه بعد آرشام هم اومد
نگاهی بهم انداخت و گفت :
-اومدم صدات بزتم دیدم اتاقت خالیه
فهمیدم اومدی پایین
اماده ای بریم؟
– اوهوم
با هم از خونه زدیم بیرون
سوار ماشین شدیم
– نازگل بریم خرید؟
-؛اوهوم
ارشام دستش به سمت ضبط رفت و روشنش کرد و آهنگی از ابراهیم زاده پخش شد
چی میشد الان من و آرشام عاشق هم بودیم و عین بقیه آدما زندگی میکردیم؟
عین بقبه میرفتیم خرید؟
اونقدر توی فکر بودم که متوجه نشدم کی رسیدیم .
آرشام ماشبن رو پارک کرد و با هم وارد پاساژ شدیم
آرشام دستم رو گرفت
سرم رو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم
– اینجا شلوغه گمـ میشی
شونه ای بالا انداختم
رفتاراش چقر عجیب شده
جلل خالق

تمام پاساژ رو گشتیم ولی چشمم چیزی رو نگرفت .
آرشام تمام مدت دیام رو گرفته بود انگار میخواستم فرار کنم .
تمام دخترا با حسرت بهمون نگاه میکردن .
حق داشتن آرشام چیزی،کم نداشت و مطمعنن برای هر دختری یک همسر ایده آل بود
ولی اونا که از زندگی ما خبر نداشتن .
داشتیم تو پاساژ میگشتیم که چشمم که مانتو رو گرفت
چند لحظه ای سر جام وایسادم
آرشام رد نگاهم رو گرفت تا به مانتو رسید
– ازش خوشت اومده؟
– اوهوم
دستم رو کشید و من رو به سمت مغازه برد
فر شنده یه دختر جوون بود .
اونقدر آرایش کرده بود که قیافه خودش پیدا نبود .
با اون صدای چندشش با عشوه رو به آرشام گفت :
– در خدمتم
آرشام بدون اونکه توجهی بهش بکنه مانتو رو نشونش داد و گفت برام بیاره
دختره با یه چشمی ازمون دور شد
ده دقیقه ای منتظر بودم تا دختره اومده
لباس رو به سمت آرشام گرفت
انگار اون میخواست لباست رو بپوشه دختره نکبت
– بفرمایید
آرشام بدون حرفی لباس رو ازش گرفت و به دستم داد
به سمت اتاق پرو رفتم
لباس رو پوشیدم
تقه ای به در خورد و صدای آرشام بلند شد
– در رو باز کن تو تنت ببینمش
در رد باز کردم آرشام نگاهی به مانتو تو تنم انداخت
– خوبه
و رفت بیرون
نمیتونست یه کم بیشتر نظر بده
مانتو تا بالای زانوم بود و قشنگ رو تنم نشسته بود خودم هم دوسش داشتم
از اتاق پرو بیرون اومدم
آرشام پولش رو حساب کرد و با هم اومدیم بیرون
داشتیم داخل پاساژ میرفتیم گه آرشام جلو یه لباس یه مغازه وایساد
– بریم برای شبه حجلمون لباس خواب بخریم
چشمکی زد و دستم رو کشید و وارد مغازه شد

با هم وارد مغازه شدیم
فروشنده یه خانم حدوده سی ساله بود
که به چهره اش میخورد مهربون باشه
با لبخند گوشه لبش بهمون نگاه کرد و با صدای آروم و دلنشینی که داشت گفت:
– خوش اومدین
-ممنون
آرشام نگاهی به من انداخت و بعد نگاهی به خانمه کرد
– یه لباس خواب برای خانمم میخواستیم
اولین بار بود که لفظ خانمم رو به کار میبرد
با شنیدن حرفش کیلو کیلو قند تو دلم آب میشد
میدونستم این حرفش فقط تو ظاهره
ولی نمیدونم چرا عین خری که بهش تیتاب میدن ذوق میکنم
– چه مدلش میخواین؟
با شنیدن حرف خانمه به سمتش برگشتم
اصلا من حرفی نمیزدم انگار میخواست واسه خودش لباس بخره خودش نظر میداد
-هر مدلی که بهتر باشه
– دوتا کار جدید برامون اوردن
مشتری زیاد داشته
میارم ببینین
– ممنون
خانمه ازمون دور شد رو به آرشام گفتم
– من به لباس خواب احتیاجی ندارم
– واقعا؟
اونوقت تنهایی فکر کردی یا کسی کمکت کرده
یه چشم غره توپ بهش رفتم
فروشنده دو تا لباس اورد
بهمون نشون داد
فقط یه ذره پارچه بود .
چشمای آرشام با دیدنش برق زد
نگاهی بهم انداخت
و رو به فروشنده گفت:
– هر دوتاش رو بر میداریم
بدون توجه به من و نظر من پولش رو حساب کرد و دستم رو کشید و از مغازه اوردم بیرون
– خودت میخوای این لباسا رو بپوشی ؟
یه نگاه چیکی بهم انداخت
-اومم نه خب یکیش فقط مال توهه
با حالت تعجبی بهش نگاه کردم
سرش رو اورد نزدیک گوشم وولب زد:
– یکیش رو خریدم واسه عشقم
از حرفش یه حس بدی به دلم راه داد
ولی سعی کردم بی تفاوت باشم ولی خدا میدونست از درون داشتم خود خوری میکردم
– اوهوم مبارکش باشه

آرشام دیگه چیزی نگفت
از پاساژ بیرون اومدیم و بسته های خرید رو داخل ماشین گذاشتیم
– بریم رستوران یا خونه؟
– سوگل تنهاست
غذا بگیر میبریم خونه
– باشه
چی میخوری؟
– پیتزا

یک ساعتی طول کشید تا به خونه رسیدیم
با ورودمون به خونه متوجه سوگل شدم که داشت تلوزیون نگاه میکرد
با شنیدن صدای در به سمت ما برگشت
نگاهی به بسته های داخل دستمون کرد و با صدای حرص داری گفت :
– خوش گذشت؟
– اره

سریع به سمت اتاقم رفتم خرید ها رو گذاشتم داخل اتاقم و لباسام رو عوض کردم
و از اتاق اومدم بیرون
میز شام رو چیدم و صدای آرشام و سوگل زدم

داشتیم شام میخوردیم که با حرف آرشلم با تعجب نگاهش کردم
– نازگل بریم روستا؟
– واسه چی؟
– همینجوری واسه روحیت خوبه
– اوهوم
بعد از این ماجراها میریم
– باشه واسه بچمون هم خوبه
با حرفش لقمه پرید تو گلوم و به سرفه افتادم
ارشام لیوان ابی به سمتم گرفت
آرشام خیلی عادی برخورد میکرد
ما بچه داریم؟
از کدوم بچه حرف میزنه؟
– شما بچه دارین؟
آرشام خیلی عادی داشت غذاش رو میخورد
– اره
مگه باید از تو اجازه میگرفتیم
نمیفهمیدم هدفش از این حرفا چیه ؟
من فقط نظاره گر بحث سوگل و آرشام بودم
– تو گفتی این ازدواج صوریه
قراره جدا شین
– تو خواب ببینی ما جدا شیم
ولی تو فردا گورت رو از اینجا گم میکنی
چون مزاحم زندگیمون شدی
اگر سعی کنی بلایی سر بچه ام بیاری خودت میدونی
– ولی شما جدا ازهم میخابین؟
– ما جدا نمیخوابیم فقط چند روزی نازگل با من قهر بود
ولی الان آشتی کردیم

اصلا نفهمیدم چجور شام رو خوردم
ذهنم درگیر حرفای آرشام بود ‌.
چه دلیلی داشت این حرفا رو بزنع؟
سوگل هم تمام مدت با غذاش بازی میکرد اونم توی شک بود.
فقط آرشام بود که خیلی عادی مشغول غذا خوردنش بود.
شام رو خوردیم
نازگل و آرشام از آشپزخونه بیرون رفتن
میز رو جمع کردم
ظرف ها رو داخل ظرف شویی چیدم
سه تا قهوه درست کردم و از آشپزخونه بیرون رفتم
قهوه ها رو جلوشون گذاشتم
قهوه خودم رو هم برداشتم و مشغول خوردن شدم
– نازگل بریم بخوابیم؟
نمیدونستم باید چی بگم
اگه میگفتم نه که حرفای ارشام دروغ میشد
اگه میگفتم اره هم که باید میرفتم تو اتاقش
پوووف
تو یه تصمیم ناخواسته ای گفتم
– اره بریم
با یه شب بخیر از سوگل دور شدین و به سمت اتاق رفتیم
کنار اتاق خودم که رسیدم
در رو باز کردم و خواستم برم داخل که آرشام دستم رو گرفت
– چرا دستم رو میگیری
ولش کن
-انگار نشنیدی پایین چی گفتم
سریع میای تو اتاقم
– ولی من تو اتاق خودم راحتم
–من ناراحتم
همه ی وسایلات رو جمع میکنی از این به بعد تو ی اتاق من میخوابی
– تو معلوم هست چته؟
این کارات واسه چیه؟
حرفای یک ساعت پیش بخاطر چیه؟
– به وقتش بهت میگم
حالا هم بیا توی اتاقم
تا به زور نبردمت
خواستم به طرف اتاقم برم
که احساس کردم روی هوام
– دیوونه بزارم زمین میفتم
— نترس حواسم هست نمیفتی
به اتاقش کع رسیدیم
در رو با پاش باز کرد و به سمت تخت رفت و بشمار سه پرتم کرد روی تخت
– خب من روی تخت میخوابم تو روی کاناپه
– اومدی توو اتاقم میخوای از تخت هم بیرونم کنی
– خودم که نیومدم به زور اوردیم
– رو تخت واسه دوتامون جا هست
الکی هن ناز نکن

نگاهی بهش انداختم
– خب من روی کاناپه میخوابم
– باشه هر جور راحتی
یه پتو و بالشت از داخل کمد برداشتم و انداختم رو کاناپه
خودمم روش کاناپه دراز کشیدم
لعنتی خیلی سفت بود
آرشام هم برق رو خاموش کرد
نصف های شب بود که از خواب بیدار شدم
گردنم به شدت درد میکرد
دیگه نمیتونستم رو کاناپه بخوابم
خیلی با خودم کلنجار رفتم بالاخره
بالشت رو برداشنم و به طرف تخت رفتم
گوشه ای از تخت دراز کشیدم
طولی نکشید که به عالم بی خبری رفتم
صبح با که از خواب بیدار شدم تا تو بغل آرشامم
یه لبخند ناخواسته اومد روی لبام
نگاهی به صورت آرشام انداختمـ
چقد توی خواب معصوم میشد
یه تیکه ار موهاش توی صورتش ریحته بود
دستم رو به سمت صورتش بردم موهاش رو کنار زدم که آرشام چشماش رو باز کرد
– میزاری بخوابم یا نه؟
– من که کاری بهت ندارم
– اونقدر نگاهم کردی که تموم شدم
چی میشد منم یکم اذینش میکردم
شوهرم بود خب
– شوهرم بود
دلم خواست نگاهش کنم
– که شوهرت بودم اره
به این فکر کردی که در قبال شوهرت یه مسئولیت هایی داری؟
– چه مسئولیتی؟
دستش رو روی لبم گذاشت
– تمکین
قرمز شدن لپام رو احساس کردم.
– بی حیایی دیگه
– نیستم
زنمه
وظیفه اش تمکینه
نازگل با خودت کنار بیا
من هیجوقت طلاقت نمیدم
– ولی سو….
پرید وسط حرفم
– اون بچه مال من نیست
امروز اینو بهت ثابت میکنم
و بعدش دیگه هیج دلیل نداری
فهمیدی؟

نگاهی بهش انداختم
یعنی باید باور میکردم اون بچه آرشام نیست ؟
اگه بچه ی آرشام باشه اخر و عاقبت من چی میشه؟
یعنی طلاقم میده؟
یا شاید هم مجبورم میکنه با هوو زندگی کنم؟
با صدای آرومی گفتم
– اره
– حالا بلند شو برو صبحونه آماده کن
– میخوام برم حموم
با شنیدن حرفم یه نگاه بهم انداخت و یه لبخند اومد روی لبش
– منم تصمیم داشتم برم حموم
بیا با هم بریم
– من منصرف شدم
نیازی به حموم ندارم
ارشام قهقه ای زد
– ادم که شوهرش نمیترسه
– نمیترسم
فق نیازی به حموم ندارم
آرشام چیزی نگفت و به سمت حموم رفت
منم از اتاق بیرون اومدم
میز صبحانه رو چیدم
سوگل با رنگ و روی پریده اومد داخل
– سوگل حالت خوبه ؟
– اره خوبم
فقط یکم سر گیجه دارم
-نیازی به دکتر هست ؟
– نه الان خوب میشه
تو دوره بارداری عادیه
ابرویی بالا انداختم
– مگه قبلا هم بار دار بودی؟
– نه ولی دیدم
– اهان
مشغول صبحونه خوردن بودیمـ که آرشام هم اومد
سوگل صبح بخیری گفت که آرشام فقط سرش رو تکون داد
پشت میز نشست و رو به سوگل گفت :
– اماده باش تا بریم
– باشه
دیگه چیزی نگفتیم
آرشام و سوگل بعد از غذاشون رفتن واسه آزمایش
منم تا تو خونه از استرس ناخن هام رو میجوییدم
ساعت دو بود که با چرخش کلید به سمت در دوییدم
سوگل با یه لبخند روی لبش وارد شد و پشت سرش هم آرشام با یه حالت کلافه ای وارد شد
به سمت آرشام رفتم
با دیدنم به سمتم برگشت
– چی شد؟
با شنیدن جوابش دلشوره و نگرانیم صد برابر شد

آرشام

با سوگل از خونه بیرون اومدیم و به سمت آزمایشگاه رفتیم
توی مسیر تمام حواسم به دیشب بود
اخ که نازگل هوش از سرم میبره
نمیدونم حسم بهش چیه
ولی هر چی هست دوست داشتن نیست
نصف های شب بیدار شدم و متوجه شدم نازگل روی تخت خوابیده و عین یه نوزاد گوشه تخت کز کرده بود
وقتی کشیدمش تو بغلم یه حس آرامش به بدنم تزریق شد
حسی که تا الان نداشتم
با حرف سوگل دست از فکر کردن کشیدم
– اگه بلایی سر بچه ام بیاد از چشم تو میبینم
– اگه میخوای بلایی سر بچه ات نیاد بل زبون خوش بگو بچه کیه؟
-؛صدبار گفتم بچه توهه
پوزخندی زدم
– معلوم میشه
اگه اون بچه مال من هم باشه باید سقطش کنی
– من هرگز از بچه ام نمیگذرم من مادرشم
– از کی تا حالا احساس مادرانه میکنی؟
هر کی تو رو نشناسه من تو رو خوب میشناسم
من هیجوقت با تو ازدواج نمیکنم
با تویی کع حتی زیر رفیقمم اه و ناله کردی
اگر هم قبولت کنم فقط تا زمانیه که اون توله تو شکمت به دنیا بیاد
اون موقع گورت رو گم میکنی
– تو حق نداری بچه ام رو از من جدا کنی؟
– کی این حق رو ازم میگیره؟
– قانون
هیستریک وار شروع کردم به خندیدن
– قونون وقتی بفهمه تو یه هرزه ای بجه رو میدن به من
البته در صورتی که بچه مال من باشه
دیگه حرفی زده نشده تا مقصد
با هم وارد ازمایشگاه شدیم
به سمت اتاق علی رفتم
تقهوای به در زدم و وارد شدم
علی با دیدنم لبخندی زد و به سمتم اومد
با هم احوالپرسی گرمی کردیم
– چی شده یادی از ما کردی؟
ماحرا رو خلاصه واسه اش توضیح دادم
– آرشام الان نمیتونم احتمال خطر برای مادر و جنین خیلی زباده
– یکاریش بکن علی
زندگیم رو هواس
علی رو به سمت سوگل گفت
– برو رو تخت بخواب
سوگل بدون حرفب به سمت تخت رفت و دراز کشید
علی برای معاینه اش رفت
بعد از جند دقیقه سری تکون داد
– جنین کوچیکه اصلا امکان نداره
امکان سقطش زیاده
سوگل با شنیدن حرفش شروع کرد به گریه
اونقدر گریه وزاری کرد کع بیخیال شدم
و دست از پا درازتر به خونه برگشتیم

با دیدن نازگل که جلو در بود
سرم رو زیر انداختم
نمیدونم چرا
ولی ازش خجالت میکشیدم
احساس عذاب وجدان میکردم
-چی شد؟
– گفتن الان نمیشه آزمایش بگیرن
نم اشک تو چشماش دلم رو لرزوند
اگر حتی یک درصد اون بچه مال من باشه
خان مجبورم میکنه نازگل رو طلاق بدم و با سوگل ازدواج کنم
مطمعن بودم الان نازگل هم حس منو داره
اون هم میترسه
دلشوره داره
که اگر اون بچه مال من باشه
با چه رویی باید به روستا برگرده
نازگل بدون حرفی به سمت اتاقش رفت
روی مبل نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم و شقیقه ام رو فشار دادم
دوبار سر درد
این وسط فقط سوگل بود که خوشحال بود.
باید یه تصمیم درست بگیرم
این رو خوب فهمیدم که من به نازگل بی میل نیستم
حسم بهش دوست داشتن نیست ولی بهش بی میل هم نیستمـ
اگر اون بچه من باشه باید تا اخر عمر پا سوز سوگل و اون حرومزاده تو شکمش باشم
ولی اگر نازگل حامله بشه
همه چیزفرق میکنه
میتونه یه پون مثبت واسه من باشه
با صدای موبایلم دست از فکر کردن کشیدم
اسم امیر خودنمایی میکرد
تماس رو وصل کردم
– بله امیر
– سلام بر اقای بی معرفت
یه خبر نگیریا
اهی کشیدم
امیر از چیزی،خبر نداشت
– امیر زندگیم به هم ریخته است
– چی شده داداش
همه چی رو براش گفتم
– سوگل هر کاری ازش بر میاد
مبادا گولش رو بخوری
– خودم میدونم سوگل چه جونوریه
-نازگل چطوره؟
حالش خوبه ؟
– اصلا حالش خوب نیست
به خصوص که سوگل هم اینجا با ما زندگی میکنه
– چرا پیش شما؟
– بهش اعتماد ندارم امیر
– باشه داداش
الان استراحت کن
فردا تو شرکت حرف میزنیم

بعد از قطع کردن تلفن
به طرف اتاق رفتم
صدای گریه نازگل به گوش میرسید
بازم به حرفم گوش نداده بود و داخل اتاق خودش بود
بی هوا در اتاق رو باز کردم
سرش رو بلند کرد نگاهی بهم انداخت
چشماش ورم کرده بود
کنارش روی تخت نشستم که خودش رو جمع کرد
– نازگل چرا ازم میترسی؟
من بلایی سرت نمیارم
من مطمعنم اون بچه مال من نیست
و اینو بهت ثابت میکنم
-اگه اون بچه مال تو باشه من چیکار کنم؟
اگه اون بچه پسر باشه چی؟
اون میشه وارث
و تو باید منو طلاق بدی
من چجور برگردم
و دوباره شروع کرد به اشک ریختن
من همسر این دختر بودم باید ارومش میکردم
خودم رو جلو کشیدم
دستم رو زیر چونه اش بردم و سرش رو بلند کردم
با انگشتم اشکای زیر چشمش رو پاک کردم
– نازگل با همه ی این انفاقا بازم من شوهرتم و تو زن منی
بهم اعتماد کن
نمیزارم اسیبی به تو برسه
هر جوری که شده از تو مراقبت میکنم
نازگل خودش رو پرت کرد داخل بغلموو شروع کرد به هق هق
دسان رو پشت کمرش گذاشتم و به خودم فشارش دادم
اونقدر گریه کرد که داخل بغلم خوابش برد
روی دستام بلندش کردم و به سمت اتاق خودم رفتم
دیگه نمیخواستم جدا از نازگل باشم
حداقل تا وقتی که سوگل اینجاست
روی تخت گذاشتمش پتو رو روش کشبدم و خودم هم کنارش درازکشیدم
دستم رو روی صورتش کشیدم
هنور رد اشک روی صورتش بود
ساعتها نگاهش کردم
فکر کردم
دلم نمیخواست توی این ماجراها نازگل اسیب ببینه
من ازش مواظبت میکردم
باید بیشتر حواسم بهش باشه
اون گناهی نکرده
فقط همسر منه
و این نباید باعث اسیب دیدنش بشه
اونقدر فکر کردم که خوابم برد

با صدای نازگل کنار گوشم از خواب بیدار شدم
-ارشام بیدار شو
شام بخوریم
ناهار هم نخوردی ضعف میکنی
– خوابم میاد نازگل
بزار بخوابم
– شام بخوریم بعد بیا بخواب
به زور از روی تخت بلند شدم و به طرف سرویس رفتم
آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم
نازگل داخل اتاق نبود
به طرف آشپزخونه رفتم که با شنیدن صدای سوگل سر جام وایسادم
– ببین دختر دهاتی تو نمیتونی آرشام رو از من بگیری
اون حقه منه
بچش داخل شکم منه
هر چیزی که باعث جدایی من و آرشام بشه رو از،سر راهم بر میدارم حتی اگه اون تو باشی

با شنیدن حرفاش خشم تمام وجودم رو گرفته بود
مطمعن بودن از خشم قرمز شدم
ولی نباید جیزی میگفتم باید فکر میکرد من چیزی،نشنیدم اینجوری بهتر بود
سعی کردم قیافه ام خونسرد باشه
از پله ها پایین رفتم و وارد آشپرخونه شدم
نازگل سرش زیر بود و پشت میز نشسته بود
سوگل هم با لبخند روی لبش نگاهم میکرد
– اومدی عزیزم
منتظرت بودم
بدون اینکه جوابی بهش بدم پشت میز نشستم
نازگل توی تمام مدت شام سرش زیر بود
دلم میخواست سوگل رو زنده رنده چال کنم ولی فعلا نمیتونستم باید میفهمیدم بچه کیه
یا چه نقشه ای داره
نازگل داشت با غذاشت بازی میکرد
– نازگل چرا با غذات بازی،میکنی؟
سرش رو بلند کرد چشماش قرمز بود
با صدایی که بغض داشت گفت:
– میلی به غذا ندارم
چیزی نگفتم
غذام رو که خوردم از آشپزخونه بیرون رفتم و روی مبل نشستم
چشمم رو به تلوزیون خاموش دوختم
این بهترین حالت برای فکر کردن بود

برای دانلود نسخه ی کامل دوست داشتنی ترین اجبار رمان کیلیک کنید

1+
برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *