| Tuesday 20 October 2020 | 16:37
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 14)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 14)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 14)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 13)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

رادوین بعد از خوردن داروهاش رو کاناپه دراز کشید. از تو اتاق پتو آوردم و روش کشیدم و گفتم: -یه کم دراز بکش تا حالت جا بیاد. در همین اثنا، مارگاریتا و باران و ماهک وارد خونه شدن. باران به کنارم اومد و با بغض پرسید: -مامی، لادوین جون بابای منه؟ بغلش کردم و موهاش رو نوازش کردم و گفتم: -آره دختر قشنگم! باران با خوشحالی گفت: -آخ جون! دیگه منم مثل حامی و هانا بابا دالم. می دونستم یه روزی میشه که بابام میاد. دیگه اژین به بعد لادوین جون لو بابا صداش می کنم. حرفای باران دلم رو به درد آورد. باز خودم رو سرزنش کردم که چرا دخترم رو، عزیزم رو از نعمت داشتن پدر، محروم کردم؟ از چشمای بسته ی رادوین اشک می چکید. با دستم قطرات اشک رو از رو صورتش پاک کردم که چشماش رو باز کرد و گفت: -داغونم کردی با رفتنت، با بی اعتناییهات، با نامزدیت با اون پسره ی از خود راضی مغرور، با پنهونکاریت. آخه چرا؟ چرا این کار رو کردی؟ من احمق میگم چرا اینقدر این بچرو دوست دارم و وابستش شدم و قلبم بخاطرش می تپه؟ پس نگو پشت همه ی این حسها، یه رازی وجود داره. پس تو هم حتما از اینکه به سادگی منو فریب دادی، خوشحال و راضی بودی، آره؟ خوب تلافی کردی. واسه همین یه روزه گذاشتی و اومدی؟ پس از قبل همه چیز رو برنامه ریزی کرده بودی؟ نگاش کردم و گفتم: -نه به خدا، رادوین تو داری اشتباه می کنی. اگه همون روزا می فهمیدم که‌ اینقدر به جای تقویت سم تو خونش نمی ریختم. منم حرفای زیادی واسه گفتن دارم، فعلا تو استراحت کن! بخواب، بعدا باهم صحبت می کنیم.. رادوین نگام کرد و گفت: -نه بگو، چون دیگه طاقت ندارم. با لحن آرومی گفتم: -میشه اول تو بگی شناسنامه ی باران رو از کجا برداشتی؟ یعنی از کجا فهمیدی؟ رادوین نفس عمیقی کشید و گفت: -صبح بعد از خوردن صبحونه خواستم برم بلیط بگیرم که دیدم باران شناسنامه و پاسپورتش رو آورده که واسه اونم بلیت بگیرم و با خودم ببرمش. گذاشتم رو میز، مارگاریتا شناسنامه رو که دید باران رو دعواش کرد و اومد برش داره که یه لحظه شک کردم و زود تر از مارگاریتا برش داشتم. تا بازش کردم از دیدن اسم و فامیلی خودم، چشام سیاهی رفت. احساس می کردم دارم خفه میشم. واسه همین به مارگاریتا گفتم بهت زنگ بزنه. چون خیلی از دستت شاکی و عصبانی بودم و نمی تونستم تا شب تحمل کنم. منو ببخش که سرت داد زدم و باهات بدرفتاری کردم. دست خودم نبود.

با لبخند نگاش کردم و گفتم: -اگه تو منو ببخشی، منم تورو می بخشم. ولی رادوین باور کن من زمانی که اینجا اومدم نمیدونستم حاملم، تازه دو ماه بعدش فهمیدم، اونم زمانی که تو بیمارستان بستری بودم رهام بهم گفت. یعنی وقتی که چهار ماهه حامله بودم. و سه ماه بعدش هم که باران به دنیا اومد. رادوین با لحن جدی گفت: -نفس من دیگه نمیذارم باران پیش تو بمونه، چون نمیخوام، یعنی به هیچ وجه دوست ندارم زیر دست جناب احتشام بزرگ بشه، هنوز که هیچی معلوم نیست سرش داد می زنه و دعواش می کنه! حتما چند روز دیگه کتکش هم می زنه. دلخور نگاهم رو به صورتش دوختم و گفتم: -ولی من بدون بارانم نمیتونم زندگی کنم. اون همه چیز منه، دارو ندارمه، زندگیمه. رادوین: -اونم دیگه مشکل خودته، من هر طوری که شده باران رو با خودم می برم. حالا هم دیگه نمیخوام این بحث ادامه پیدا کنه. چون حرف اولو آخرم رو زدم و رو حرفم هستم. الانم اگه اجازه بدی، میخوام بخوابم. چون سرم بدجوری درد میکنه. به چشمای سرخش نگاه کردم و گفتم: -بخواب! من مزاحمت نمیشم. رادوین بخاطر اینکه آرامبخش زیادی خورده بود، سریع خوابش برد. فکرم حسابی به هم ریخته بود. این رو خوب می دونستم که رادوین یا یه حرفی رو بیخود نمی زنه، یا اگه تصمیمی رو بخواد بگیره، تا آخرش بدون در نظر گرفتن خطراتش تا آخرش میره و هیچکس هم جلودارش نیست‌ با این افکار به آریا زنگ زدم و جریان رو براش تعریف کردم. از آریا خواستم که کاری کنه که تا رادوین از بردن باران منصرف بشه. آریا بهم اطمینان داد که همراه با رستا تا نیمساعت دیگه به خونه میاد و اون موقع باهم صحبت می کنیم. گوشی رو که قطع کردم، مارگاریتا نگام کرد و گفت: -غذا میل دارین؟ گفتم: -نه، اشتهایی به خوردن ندارم. تو غذای بچه هارو بده و ببر بخوابونشون. مدتی بعد آریا و رستا وارد آپارتمان شدن. رادوین وقتی بیدار شد، به محض دیدن آریا، رو کاناپه نشست و گفت: -از قرار معلوم، مثل اینکه سرم میخواد بره زیر آب. آریا: -چند بار آدم کشتیم که این دفعه نوبت تو باشه رادوین خان؟ رادوین: -شوخی کردم. ببخشید که خانم نفس واسه تشکیل دادگاه احضارتون کرده و از کارو زندگی افتادین. آریا: -عیبی نداره، اما من اومدم بگم آقا رادوین حق نداری دخترت رو با خودت ببری. البته از طرف نفس. با حرص گفتم: -آریا! یعنی تو طرفدار منی یا اون؟

آریا نگاه جدیش رو به صورتم دوخت و گفت: -من طرفدار حقم، اگه تو مادرشی، رادوین هم پدرشه. خب چی بگم، حقیقتش من نمیتونم دخالت کنم. با حرص گفتم: -یعنی چی؟ آریا من تورو صدا کردم تا مشکل رو حل کنی حالا اومدی میگی من نمیتونم دخالت کنم؟ رادوین با لحن جدی گفت: -عزیزم هیچ مشکلی به وجود نیومده که آریا حل کنه. منم مجرم نیستم. فقط تنها کاری که میخوام بکنم اینه که دیگه نمیذارم دخترم پیش تو بمونه و با خودم می برمش. گفتم: -رادوین تو که ادعات میشد دوسم داری و هنوز هم عاشقمی، چطور راضی به ناراحتی منی؟ باران نباشه، نفسم میره. نمیتونم زندگی کنم. رادوین با لحن محکمی گفت: -هنوزم میگم خیلی دوستت دارم. فقط دیگه نمیتونم دوری باران رو تحمل کنم. هرچی از رادوین خواهش کردم که از این تصمیمش صرف نظر کنه، قبول نکرد. رادوین پاشو تو یه کفش کرده بود و می گفت: -《من باران رو با خودم می برم.》 همونطور هم شد. روز بعد رادوین همراه باران به سمت ایران پرواز کرد. غم تموم وجودم رو در بر گرفت. تو این موقعیت حساس نمی دونستم چیکار باید بکنم. درست تو آخرین روزای فارغ التحصیلیم بودم که طوفانی تو زندگیم شروع به وزیدن کرد. حوصله ی هیچ کار و هیچ کس و هیچ چیزی رو نداشتم. نه با رهام و حدیث تماس داشتم نه به تماسهای هیراد جواب می دادم. تنها کارم گریه و زاری بود. درست یک هفته از رفتن بارانم می گذشت. عصر تو سالن نشسته بودم و عکسای باران رو نگاه می کردم که یهو بغضم ترکید. رستا به محض دیدن حالم، به سمتم اومد و تبلت رو ازم گرفت و رو میز گذاشت و گفت: -نکن با خودت اینطوری. از پا می افتیا! پربغض گفتم: -دلم واسه بارانم تنگ شده. رستا این حقم نبود. ۵ سال با خون دل بزرگش کردم که یه شبه صاحبش بشه و برش داره بره؟ این ته نامردیه! رستا: -بهت حق میدم، ولی قبول کن که رادوین هم باباشه و حق داره که با دخترش باشه. گفتم: -اگه بارانم رو اذیت کنن چی؟ رستا: -اذیت واسه چی؟ رادوین باران رو از چشماش هم بیشتر دوسش داره. نگاش کردم و گفتم: -رادوین رو که می دونم. ولی نگار! اون به بچه های خودش هم رحم نمی کنه. بعد حرفای مهیار رو واسه رستا تعریف کردم. رستا نگام کرد و گفت: -به دلت بد راه نده نفس! بیشتر از اون چیزی که تو فکرش رو بکنی رادوین حواسش به باران هست. مطمئنم رادوین باران رو پیش نگار نمیذاره. مدتی بعد گرم صحبت بودیم که زنگ آپارتمان زده شد و متعاقبش رهام و حدیث و بچه ها وارد خونه شدن.

بعد از روبوسی و احوالپرسی حامی نگاهی به اطراف کرد و وقتی باران رو ندید، ازم پرسید: -خاله نفس پس باران کجاست؟ بغضم شکست و با گریه گفتم: -عزیزم رفته پیش باباش، یعنی باباش با خودش برد. حدیث با دهن باز و چشمای گرد شده از تعجب گفت: -چی؟ باباش؟ کی و چطوری؟ آخه از کجا فهمید؟ مختصری از جریانات پیش اومده رو براش تعریف کردم. حدیث با سرزنش نگام کرد و گفت: -خیلی کار اشتباهی کردی نفس! چرا بهش اجازه دادی که بیاد اینجا؟ اصلا نباید باهم تنهاشون میذاشتی. والله خیلی رو داره این رادوین! چطور روش شده بعد از اون همه بلایی که سرت آورده بیاد اینجا و با خودخواهی تمام باران رو برداره و با خودش ببره؟ حدیث همینطور پشت سر رادوین بد و بی راه میگفت که رهام با جدیت گفت: -حدیث این حرفا چه معنی داره؟ یعنی چی؟ یه کم منتقی باش! باران باید می فهمید پدر داره، تا یه عمر تو حسرت نداشتن پدر نسوزه، اون باید سایه ی پدر بالا سرش باشه تا عقده ای به بار نیاد. خدارو شکر که نفس الان هیچ مشکلی نداره. باید همون عید رادوین رو تو جریان میذاشت تا کار به اینجا نمیرسید. حدیث: -تو هم که همش سنگ اون رو به سینه می زنی و به فکر اونی. خب هیراد هم می خواست جای پدر رو واسه پدر رو واسه باران پر کنه. رهام: -هم من می دونم هم تو که هیراد هیچوقت نمیتونه جای پدر رو واسه باران پر کنه. در ضمن خانم من به فکر آینده ی باران هستم و به سرنوشت اون طفل معصوم فکر می کنم. نه مثل تو که به فکر هیراد هستی. بین حدیث و رهام دلخوری پیش اومد که باعثش خودم بودم. دیگه حالم از خودم و این زندگی به هم میخورد. آخر شب بعد از رفتن رهام و حدیث، به سمت اتاقم رفتم. رو تخت دراز کشیدم. اونقدر گریه کردم تا پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم. هر روز به اجبار به دانشگاه و شرکت می رفتم. دو هفته از رفتن باران می گذشت و من فقط دو بار تونسته بودم با باران صحبت کنم. اونم زمانی بود که مامان اون رو به خونه ی خودشون برده بود. رادوین به تلافی کارم اجازه ی صحبت با باران رو بهم نمیداد. آخرین باری که به خونش زنگ زدم، با لحن تهدیدآمیزی بهم گفت: -اگه یه بار دیگه اینجا زنگ بزنی، واسه همیشه از دیدن دختر قشنگم محرومت می کنم. ترسم از این بود که یه موقع رادوین بخاطر پنهونکاری ازم شکایت کنه و به ضررم تموم بشه. این فکر و خیال حوصله ی هر کاری رو ازم گرفته بود. زیاد دل به کار نمی دادم و کمتر به شرکت می رفتم. فقط سعی می کردم ترم آخرم رو به خوبی تموم کنم و هر چه سریعتر به سمت ایران پرواز کنم. تو این گیرو دار هیراد از طرفی با نیش و کنایه هاش آزارم ‌میداد. زندگیم جهنم شده بود! کمتر شبی میشد که بخاطر دختر گلم اشک نریزم. یک ماه و نیم دوری از باران، برام مثل یه قرن گذشت. به محض تموم شدن کارام، بلیط گرفتم و به سمت تهران پرواز کردم.!

وقتی تو فرودگاه امام پام رو رو زمین گذاشتم دل تو دلم نبود و واسه بغل کردن بارانم بی قراری می کردم. بعد از انجام امور گمرکی بلافاصله به سمت در خروجی به راه افتادم. از دور و از پشت شیشه تو بین ازدحام جمعیت استقبال کنندگان چشمم به دنبال باران میگشت. ولی هر چقدر اطراف رو نگاه کردم ندیدمش. همه بودن، مامان، بابا، سامان و دلآرام، عموپدرام و خاله دنیا، پریسا و آرتان، عموبردیا و خاله سها، رایان و رها و دایی ماهان. ولی اثری از باران نبود. جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی با همه، پرسیدم: -پس باران کجاست؟ عموبردیا سرش رو پایین انداخت و گفت: -دخترم شرمنده، این پسره ی دیوونه ی لجباز نذاشت بیاریمش. به خدا منم دیگه حریفش نمیشم. خودم رو تو بغل عموبردیا انداختم و هق هق گریم فضارو پر کرد. عموبردیا موهام رو نوازش کرد و گفت: -گریه نکن عزیز دلم! خودم با امید صحبت کردم، این رو مطمئن باش دخترت رو از طریق قانون بهت برمی گردونم. چون اون لیاقت و صلاحیت نگهداری بچه رو نداره. مدتی بعد که آروم شدم، سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی ما رفتیم. در بین راه بابا با خنده ازم پرسید: -ببینم نفس! تو رفیق نیمه راه شدی؟ پس چرا آریا و رستا و رهام اینا نیومدن؟ گفتم: -همشون الان اوج کارشونه. یه باری واسه عروسی آتریسا میان. به خونه که رسیدیم ستاره خانم واسه همه آبمیوه و کیک آورد. هرکس حرفی میزد و اظهار نظری میکرد. ولی من بی طاقت چشم به ساعت دوخته بودم تا به محض رفتن مهمونا به دیدن بارانم برم. ساعت از دو نصفه شب گذشته بود که مهمونا عازم رفتن شدن. بعد از رفتن مهمونا از رو مبل پا شدم و به سمت اتاقم رفتم. سریع یه مانتو پوشیدم و شالم رو هم سر کردم و به سمت پایین رفتم. مامان نگام کرد و گفت: -کجا میری نفس؟ گفتم: -دیدن باران. بابا: -دخترم این وقت شب درست نیست بری اونجا، شاید درو باز نکنه. گفتم: -اونقدر می شینم پشت در تا دلش به رحم بیاد. مامان: -عزیزم تا صبح چیزی نمونده، منو بابات صبح میریم و باهاش حرف می زنیم. گفتم: -نمیتونم! دیگه طاقت ندارم، نمیتونم تحمل کنم. حتی شده از دیوار خونش میرم بالا و می بینمش. سامان: -میخوای منم باهات بیام؟ گفتم: -نه، خودم تنها میرم. سوئیچ ماشین مامان رو برداشتم و بعد از خداحافظی با مامانینا، از سالن خارج شدم. سوار ماشین شدم و با آخرین سرعت به سمت خونه ی رادوین حرکت کردم.

به خونه ی رادوین که رسیدم، جلوی در ماشین رو پارک کردم و سریع از ماشین پیاده شدم. ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود. اونقدر از دستش عصبانی بودم که حد نداشت. دلم میخواست خفش کنم. اصلا فکر نمیکردم تا این حد پست و نامرد باشه که تلافی کنه و اذیتم کنه. دستم رو روی زنگ گذاشتم و همینطور یه ریز زنگ می زدم، رادوین با لحن خوابآلودی جواب داد: -کیه این وقت شب؟ مگه سر آوردی که اینطوری زنگ می زنی! گفتم: -نخیر! خبر مرگت رو آوردم. رادوین: -ببخشید شما ملک الموت هستین؟ گفتم: -حالا دیگه منو نمیشناسی دیوونه؟ اگه دستم بهت برسه، خفت می کنم فقط صبر کن! رادوین: -خانم ملک الموت فردا صبح تشریف بیارین تا ببینم کارتون چیه، چون الان خوابم میاد. با لحن جدی گفتم: -رادوین مسخره بازی رو بذار کنار، به جان باران اگه باز نکنی از دیوار میام تو. رادوین در رو برام باز کرد. تا جلوی ساختمون دوئیدم. رادوین با لبخند جلوی در وایستاده بود. به محض دیدنم گفت: -ایوای! خانم نیکپرور شمائین؟ ببخشید نشناختمتون، رسیدن بخیر! چرا بی خبر تشریف آوردین؟ اگه خبر داده بودین گاوی گوسفندی شتری چیزی زیر پاتون قربونی می کردم. گفتم: -زهر مار، مرض گرفته الان خودم قربونیت می کنم تا یادت نره با کی طرفی، حالا برو کنار، میخوام باران رو ببینم. رادوین: -واسه همیشه اومدی یا لحظه ای؟ گفتم: -از دیدن قیافه ی نحست حالم به هم می خوره، چه برسه بخوام باهات زیر یه سقف زندگی کنم. رادوین: -پس لطفا برگرد پیش هیراد خان! چون هرچی باشه باران از خون و گوشت منه، ایشالله از عشقت از شوهر محبوبت که از دیدنش عق نمیزنی، یه دختر میآری و اونوقت هرچی خواستی ببینش. گفتم: -حساب تو با باران جداست، برو کنار دیوونم نکن! رادوین: -این وقت شب مزاحم شدی هیچ، تهدیدم می کنی؟ برو فردا صبح با وکیل عموبردیات بیا! چون بحث و جدال با رادوین فایده ای نداشت، جلوی پاش زانو زدم و با گریه و التماس گفتم: -رادوین خواهش می کنم فقط یه لحظه بذار ببینمش! سریع با یه حرکت بغلم کرد و گفت: -لعنتی این چه کاریه که می کنی؟ خودم میبرمت داخل تا ببینیش. هر چند که از وضعیتی که توش قرار داشتم ناراضی بودم، ولی ترسیدم اگه اعتراض کنم پشیمون بشه و اجازه ی دیدن باران رو نده. بوی عطرش تو بینیم پیچیده بود و باعث دگرگونی حالم شده بود. رادوین وارد اتاق باران شد و منو رو زمین گذاشت.

نگاهی به صورت بارانم انداختم که آروم و راحت خوابیده بود. طاقت نیاوردم که بیدارش نکنم. اونقدر بوسیدمش که چشم باز کرد و گفت: -مامی اومدی؟ محکم بغلش کردم و به خودم فشردمش و گفتم: -آره دلیل آرامشم، عروسکم، نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. اومدی پیش باباتو منو هم فراموش کردی، آره؟ باران: -نه مامی من‌ شمالو، آخ اشتباه شد، شما رو فلاموش نکردم. خیلی دلم تنگ شده بود. لبخندی به روش زدم و گفتم: -قربون حرف زدنت برم من! تلفظ کلمه هارو هم که داری یاد می گیری! باران: -چون بابا بهم یاد میده. گفتم: -دستش درد نکنه. راستی تو چرا با باباجون اینا نیومدی فرودگاه تا زود تر ببینمت؟ باران: -آخه بابا گفت اگه من با، باباجون اینا بیام فلودگاه دیگه نمیتونه شمارو ببینه. ولی اگه اینجا بمونم شما مبجور میشین بیاین اینجا. کم کم دلم آروم شد. پس قصد تلافی و انتقام نداشت. هرچند که دیگه بهش اطمینان نداشتم. تو افکار خودم پرسه می زدم که باران نگام کرد و پرسید: -مامی می مونی پیشم؟ گفتم: -پاشو لباسات رو بپوش باهم بریم خونه ی مامان جون! رادوین: -شرمنده خانم نفس، از این به بعد هر موقع خواستی دخترمون رو ببینی، باید تشریف بیاری اینجا، چون باران با شما جایی نمیاد. با حرص نگاش کردم و گفتم: -آخه رادوین چرا با من لج می کنی و اذیتم می کنی؟ جواب هیراد رو چی بدم؟ یه موقع بفهمه، نمیگه اینجا تو خونه ی تو چه غلطی می کنم؟ رادوین شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: -میل خودته ماه من، می تونی یکیش رو انتخاب کنی! یا باران، یا آقا هیراد! تو بد مخمسه ای گیر افتاده بودم. می دونستم میخواد من بیخیال هیراد بشم و دوباره زندگیم رو با خودش شروع کنم. دیگه نمی دونست حالم از همه ی مردا به هم می خوره و اگه مجبور نبودم حلقه ی هیراد رو هم پس می دادم. از رو ناچاری شماره ی خونه ی مامان اینارو گرفتم. بوق اول به دومی نرسیده بابا جواب داد که گفتم: -سلام بابا، من یه ساعت دیگه برمیگردم چون رادوین نمیذاره باران رو با خودم بیارم. بابا: -نصفه شبی کجا راه می افتی تو خیابون؟ نترس رادوین نمیخورتت؟ بمون صبح بیا! گفتم: -چشم. خدافظ. گوشی رو که قطع کردم، با خیال راحت وارد اتاق روبرو شدم و مانتوم رو درآوردم و یکی از لباسای راحتم رو که مال چند سال پیشم بود رو پوشیدم. مدتی بعد باران رو بغل کردم و به سمت پایین رفتم. در حالی که رو یکی از مبلها می نشستم به سوئیچ ماشین که رو کانتر بود اشاره کردم و گفتم: -اگه برات زحمتی نیست اون ماشین رو بیار داخل! برق رضایت و شادی تو نگاه رادوین ظاهر شد. با لبخند سوئیچ رو برداشت و از سالن خارج شد.

بعد از رفتن رادوین، نگاهی به باران کردم و پرسیدم: -خانم خانما چقدر تپل شدی! مگه ورزش نمی کنی هان؟ باران: -چرا بابا بلام ملبی گلفته و تو خونه تملین می کنم ولی اونقد که بهم خوراکی و غذا میده، اینطولی تپل شدم. گفتم: -باران بابارو دوست داری؟ اذیتت که نمیکنه؟ باران: -نه مامی، بابا خیلی مهربونه، منم خیلی خیلی دوسش دالم، شمارو هم به اندازه ی بابا دوستون دارم. مشغول صحبت با باران بودم که رادوین وارد سالن شد. سریع واسم چای و شیرینی آورد. کاملا مشخص بود منتظر اومدنم بوده و خواب رو بهونه می کرده. رادوین هرچی ازم می پرسید جوابش رو نمیدادم تا اینکه باران خوابش گرفت. از رو مبل بلند شدم و در حالی که باران رو بغل کرده بودم به سمت اتاق رادوین رفتم. باران رو رو تخت گذاشتم و قبل از اینکه بخوابم در اتاق رو قفل کردم و رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد. صبح وقتی از خواب بیدار شدیم، رادوین به شرکت رفته بود. به محض بیدار شدن ما، ترنج میز صبحونه رو واسمون آماده کرد. بعد از خوردن صبحونه، ترنج نگام کرد و گفت: -نفس جون! من در حدی نیستم که بخوام تو کارت دخالت کنم ولی حس می کنم هنوزم دلت با دل آقای مهندس یکیه. دلم می سوزه براش همیشه تنهاست. بی هیچ حرفی از رو صندلی بلند شدم. به سمت اتاق رادوین رفتم. لباسم رو پوشیدم و به سمت پایین رفتم. بعد از تشکر از ترنج همراه باران از سالن خارج شدیم. سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی مامان حرکت کردم. باران فلشی رو به ضبط ماشین وصل کرد و بعد از جا به جایی چندتا آهنگ آهنگی رو پخش کرد و گفت: -بابا خیلی این آهنگ رو گوش میده. در حالی که به سمت خونه ی مامانینا می رفتم محو آهنگ شدم. صدای خواننده فضارو پر کرد. کنار هر قطره از اشکم هزار خاطره دفنه، اینقدر خاطره داریم که گویی قد یک قرنه، گلو می سوزه از عشقت، عشقی که مثل درده، ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره. هرچی عشقه توی دنیا، من می خواستم مال ما شه، اما تو هیچوقت نذاشتی بینمون غصه نباشه. فکر می کردم با یه بوسه، با تو همخونه می مونم نمیدونستم نمیشه، آخه بی تو نمیتونم. گله می کنم من از تو، از تو که این همه بی رحمی، هزار بار مردم از عشقت، تو که هیچوقت نمیفهمی. تو اینقدر خواستنی هستی، که ‌این گله نمی فهمه، اگه لبخند به لب داری دلت از سنگو بی رحمه،… آهنگ رو قطع کردم و تا موقعی که به خونه برسیم سکوت کردم. وارد خونه که شدم، مامان به استقبالم اومد. به محض دیدن باران نفس راحتی کشید. باران تا عصر پیشم بود و ساعت ۶ عصر بود که رادوین به دنبالش اومد. دقایقی بعد از رفتن باران و رادوین زنگ خونه زده شد و هلما خانم به همراه هیراد وارد سالن شدن.

بعد از روبوسی و احوالپرسی خیلی سر سنگین روبروی هیراد نشستم. حسابی از دستش دلخور بودم. چون که به خودش زحمت نداده بود تا واسه استقبالم به فرودگاه بیاد. در حالی که ساعت پروازم رو می دونست. مدتی از حضورشون که گذشت، هلما خانم نگاه پر از محبتش رو به صورتم دوخت و گفت: -نفس جون ما اومدیم تا هرچی زود تر مقدمات عروسی رو فراهم کنیم تا تا هیرادم از این بلاتکلیفی در بیاد و سرو سامونی به زندگیش بده. تو دلم گفتم: -پس اینم به فکر پسر خودشه. با صدای مامان که گفت: -نفس جون! هلما خانم با شمان! به خودم اومدم‌ نگاهی به جمع انداختم و گفتم: -شرمنده من تا زمانی که تکلیف باران روشن نشده و خیالم راحت نشده باشه نمیتونم حتی به عروسی فکر کنم. هلما خانم: -آخه چرا عزیزم؟ ازدواج شما چه ربطی به مسئله ی باران داره؟ شما می تونید بعد از ازدواجتون دوتایی دنبال کار باران باشین. بعد رو به بابا ادامه داد: -آقای نیکپرور! شما بگین تا شاید نفس جون قبول کنه و هرچی زود تر سر خونه و زندگی خودشون برن. بابا نگاهی به من کرد و گفت: -نفس دیگه بچه نیست! هرطور که خودش صلاح می دونه، منم حرفی ندارم. چون می دونستم اگه قبل از روشن شدن تکلیف باران با هیراد ازدواج کنم وضع از اینی که هست بد تر میشه و شاید واسه همیشه از دیدن بارانم محروم بشم، سکوت کردم و حرفی نزدم. مدتی بعد مامان و بابای دلآرام به همراه امید و همسرش هستی و دو تا دختراش به خونه اومدن. با ورود مهمونا، بحث ازدواج ما هم خاتمه پیدا کرد. مدتی بعد هم عموپدرامینا به همراه پریسا و آرتان وارد خونه شدن. با شلوغ شدن خونه هیراد و هلما خانم آماده ی رفتن شدن. هرچقدر مامان اصرارشون کرد که واسه شام بمونن، قبول نکردن و دقایقی بعد رفتند. از اینکه هیراد نموند ناراحت نشدم. چون با خیال راحت می تونستم با امید صحبت کنم. بعد از رفتن هیراد و هلما خانم امید نگام کرد و گفت: -نفس می دونی آقای تولایی از من خواسته به دفاع از حق و حقوق تو از پسرش شکایت کنم؟ گفتم: -بله می دونم دیشب عمو بهم گفت، ولی تو فکر می کنی با شکایت کردن، مشکل من حل میشه؟ امید: -راستش رو بخوای نه، بلکه کارت سخت تر میشه. چون برگ برنده الان دست رادوینه و نهایتا من با پارتی بازی و دوندگی می تونم تا هفت سالگی نگهداریش رو واست جور کنم. به نظر من بهترین راه حل حرف زدن و کنار اومدن با رادوینه تا شاید قانعش کنی و بتونی حضانت باران رو به طور دائمی به عهده بگیری.

نگاهم رو به صورت امید که کمی جا افتاده تر از قبل شده بود انداختم و گفتم: -می دونی چیه؟ حرف زدن با رادوین بی فایدست. چون در صورتی می تونم باران رو پیش خودم داشته باشم که دوباره برگردم پیش رادوین و زندگیم رو با اون و تو خونش شروع کنم. این حرف اول و آخرشه. مامان با چشمای گرد شده از تعجب گفت: -والله که خیلی رو داره! خیلی غلط کرده، بیخود کرده، پسره ی پرروی نفهم! چرا اون زمانی که دنبال عیاشی و خوشگذرونی بود، فکر تورو نمیکرد؟ حالا چی شده که فیلش یاد هندستون کرده و به یاد تو افتاده؟ به خدا قسم، فقط به احترام بردیا و سهاست که چیزی بهش نمیگم و به روش نمیارم که چه کاری باهات کرد. وگرنه به جون بچه هام بلایی سرش می آوردم که عیاشی و خوشگذرونی فراموشش بشه. بابا با تحکم گفت: -یثنا تو که باز زود آتیشی شدی، اجازه بده امید بقیه ی حرفش رو بزنه! مامان: -مگه دروغ میگم پارسا! کم بچم رو زجر داده؟ کم اذیتش کرده؟ حالا با چه رویی توقع داره نفس برگرده سر خونه و زندگیش؟ دیگه رو چه اطمینانی، هان؟ از کجا معلوم که این پسره با به وجود اومدن یه مشکل کوچیک دوباره بهش خیانت نکنه؟ سامان با لحن آرمی گفت: -آروم باش مامان! شما که واسه خودت بریدی و دوختی! هنوز که اتفاقی نیفتاده! بعد رو به امید گفت: -پس با این حساب تو این موقعیت حساس، ازدواج نفس بیشتر تحریکش می کنه و کار خرابتر و سخت تر میشه؟! امید: -اونکه صد درصد، نفس باید صبر کنه تا اول تکلیف زندگی باران روشن بشه و هر کاری که خواست بکنه. با اومدن سروش و ترنم بحث عروسی آتریسا پیش کشیده شد. مدتی بعد، بابا زنگ زد و از یکی از رستورانای معروف شام سفارش داد. جای خالی باران در بین بچه ها که سخت مشغول بازی بودن ناراحتم می کرد و و باعث شده بود لذت کامل رو از بودن تو جمع فامیل نبرم. اصلا حواسم به حرفای دیگران نبود و غرق در افکار خودم بودم تا راه حل مناسبی واسه مشکلم پیدا کنم. ساعتی بعد از شام مهمونا رفتن. بعد از اینکه کمی به ستاره خانم تو مرتب کردن خونه کمک کردم، به سمت اتاقم رفتم. بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم. کم کم پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح بعد از خوردن صبحونه، واسه دیدن باران به سمت خونه ی رادوین رفتم. زنگ رو که زدم ترگل دختر ترنج درو برام باز کرد. وارد باغ که شدم، ترنج به محض دیدنم به سمتم اومد. بعد از احوالپرسی گفتم: -بی زحمت باران رو صداش می کنی بیاد؟ میخوام ببرمش بیرون. ترنج نگام کرد و گفت: -حقیقتش صبح زود آقای مهندس با باران جون رفتن مسافرت. با شنیدن این جمله از زبون ترنج، انگار سطل آب یخی رو، رو سرم خالی کردن. بی اختیار همونجا رو زمین نشستم و بغضم شکست و اشکم سرازیر شد. با ناله و زاری به خدا التماس می کردم. این حقم نبود که بعد از این همه انتظار، فقط یه روز بتونم دخترم رو ببینم. ترنج نگام کرد و گفت: -ایوای خدا مرگم بده، چرا اینطوری میکنی نفس جون؟ بیچاره با اون جثه ی ظریفش کمکم کرد تا از رو زمین بلند بشم و باهم وارد سالن شدیم. منو رو مبل نشوند و به سمت آشپزخونه رفت. سریع واسم شربت عسل درست کرد و آورد. بعد از خوردن شربت چند دقیقه ای نشستم تا آرامش از دست رفته امرو پیدا کنم. کمی که آروم شدم، از رو مبل بلند شدم و بعد از تشکر از ترنج از سالن خارج شدم. سوار ماشین شدم و به سمت شرکت عموبردیا رفتم. به شرکت که رسیدم، ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و با آسانسر به سمت شرکت رفتم. وارد سالن که شدم، منشی به محض دیدنم با احترام منو به سمت اتاق عموبردیا راهنماییم کرد. وارد اتاق که شدم، عمو به محض دیدن حال نامساعدم پرسید: -چی شده دخترم چرا اینقدر پریشونی؟ نگاش کردم و گفتم: -عمو شما بگین من با این رادوین چیکار کنم؟ هنوز من نرسیده، اون باران رو برداشته و رفته مسافرت! آخه چرا اینقدر اذیتم می کنه، مگه من چه هیزم تری بهش فروختم که اینقدر شکنجم میده؟ عموبردیا: -به جان رها که می دونی چقدر برام عزیزه قسم می خورم که باورت بشه. منم نمیدونم چیکارش کنم! صبح سروش بهم گفت رفته مسافرت، باور کن از دستش به ستوه اومدم. دیگه آبرویی از دست این احمق برام نمونده. نمیدونی دیروز اون زنیکه ی بی همه چیز پدر سگ بخاطر سه روز دیر شدن پولش اینجا چه قشقرقی به پا کرده بود! فقط هرچی زود تر مرگم رو از خدا میخوام. باباجون نمیدونم هر کاری که خودت صلاح می دونی رو بکن، چون من حریف این پسره ی لجباز نمیشم. گفتم: -ببخشید که منم باعث ناراحتی شما شدم. از بی درمونی اینجا پناه آوردم. چیکار کنم؟ عمو: -حق داری عزیزم، با این قلب مریضم به جای استراحت، همش حرص و جوش رادوین رو می خورم. این همه کار ریخته رو سرم، اونوقت آقا بلند شده رفته مسافرت، اینم از کمک کردنشه. گفتم: -اگه کمکی از دست من برمیاد بهم بگین من در خدمتم. چون شما حق پدری به گردن من دارین. عمو: -پیر شی بابا. دیگه به خونه نرفتم و تو شرکت موندم و تا تو انجام کارا به عمو کمک کنم. اینطوری سرم گرم میشد و کمتر می تونستم فکر و خیال کنم.

دو روزی از کار کردنم تو شرکت عموبردیا می گذشت. تو این دوروز صبحا به امید اینکه شاید برگشته باشن به شرکت می رفتم و عصر با روحیه ی کسل و افسرده به خونه بر می گشتم. تو شرکت سخت مشغول کار بودم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی به صفحهی گوشیم انداختم. هیراد بود. با بی حالی جواب دادم: -سلام. هیراد: -سلام کجایی؟ میخوام ببینمت! تصمیم گرفتم حقیقت رو بهش بگم که یه موقع دلخوری پیش نیاد. پس گفتم: -شرکت عموبردیا هستم. با حرص گفت: -سریع آدرس اونجارو برام بفرست! همین الان میام دنبالت. بدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده، گوشیرو قطع کرد. آدرس رو براش تایپ کردم و بعد از اینکه وسایل رو میز رو مرتب کردم، از عمو خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم. داشتم تو خیابون شرکت قدم می زدم که با صدای بوق ماشینی سه متر از جا پریدم. به سمت ماشین برگشتم. دهنم رو باز کردم که دوتا فحش آبدار نثار راننده کنم که با دیدن هیراد سکوت کردم. هیراد شیشرو پایین کشید و گفت: -نکنه تا شب قراره اونجا وایسی؟! خب بیا سوار شو دیگه! سوار ماشین شدم و زیر لب سلام کردم. هیراد در حالی که ماشین رو به حرکت درمیآورد گفت: ‌ -علیکه سلام! ببینم تو تو شرکت آقای تولایی چیکار می کردی؟ گفتم: -چون من عادت به خونه نشستن ندارم، واسه اینکه حوصلم سر نره، میرم اونجا و تو انجام کارا به عمو کمک می کنم. هیراد با حرص گفت: -اون پسره هم اونجاست؟ با لحن آرومی گفتم: -رادوین باران رو برداشته برده مسافرت. هیراد: -جالبه! هنوز هم بعد از گذشت این همه سال و اذیتهایی که در حقت متحمل شده، هنوزم برات رادوینه! ببینم نکنه واسه تداعی خاطرات گذشتست که میری شرکت! و کار کردن و سر رفتن حوصلت همش بهونست. آره؟ با لحن عصبی گفتم: -چی داری میگی هیراد! چه بهونه ای؟ میفهمی دلتنگی واسه پاره ی تنت، همه کست یعنی چی؟ دیگه خسته شدم از طعنه هات، از کنایه هات، از شک و بی اعتمادیت. من اگه میرم شرکت واسه اینه که خبری از باران به دست بیارم تا… هیراد حرفم رو قطع کرد و گفت: -نفس می دونی چیه؟ تو همرو فدای باران کردی! اصلا خواسته های من واسه تو هیچ ارزشی نداره، آخه تا کی میخوای امروز و فردا کنی و عروسیمون رو به تاخیر بندازی؟ همش باران، باران، باران. یه کمی هم به فکر من باش! لحظه ای مکث کرد و بعد گفت: -نکنه پشیمون شدی؟ نگاهی به صورتش انداختم و جواب دادم: -تو خیلی بی رحمی، بعد از یه ماهو نیم فقط یه روز تونستم باران رو ببینم، تو اگه بودی ناراحت نمی شدی؟ حالا تو توقع داری من جلوی تو اظهار شادی کنم و بیخیال باشم؟ باید تو موقعیت من قرار می گرفتی تا می فهمیدی من چی می کشم اونوقت نمی گفتی پشیمون شدی؟

هیراد نگام کرد و گفت: -اگه حالت رو درک نمی کردم که اینقدر کوتاه نمی اومدم، چطور حوصله ی منو نداری ولی حوصله ی کار کردن اون هم تو شرکت آقای تولایی رو داری؟ با بغض گفتم: -کم بهم گیر بده! دیگه خستم کردی، سر هر چیز کوچیکی بهونه می گیری! نمیدونم دنبال چی می گردی؟! دیگه کنترلی رو اشکام نداشتم. هیراد گونم رو نوازش کرد و گفت: -معذرت میخکوام. قصد ناراحت کردن تورو نداشتم. با حرص دستش رو از رو صورتم کنار زدم و گفتم: -تو فقط بلدی نیش و کنایه بزنی، باران همه کسمه، وجودمه، عزیزمه، پس من نمیتونم به این راحتی بیخیالش بشم. مگه تو نمی دونستی که من یه دختر دارم که حاضرم حتی جونم رو هم فداش کنم. پس تو چرا توقع داری فراموشش کنم؟ هیراد: -آخه مگه من میگم فراموشش کن یا بیخیالش شو، حرف من اینه که یه کم هم به من توجه کنی خوب میشه! ناسلامتی من نامزد تو هستم. به زور لبخندی زدم و گفتم: -چشم، سعیم رو می کنم. چون نمی خواستم اشتباهات گذشته رو تکرار کنم. مدتی که گذشت هیراد جلوی یکی از رستورانهای معروف ماشین رو پارک کرد. در رو باز کردم که پیاده بشم که هیراد مچ دستم رو کشید و با لحن جدی گفت: -صبر کن! لحظه ای بعد دستمالکاغذی رو بهم داد و گفت: -بیا آرایشت رو پاک کن بعد بریم! با تعجب گفتم: -مگه آرایشم چه اشکالی داره؟ هیراد با لحن عصبی گفت: -با من بحث نکن! کاری رو که بهت گفتم انجام بده! با لحن جدی گفتم: -آرایش من هیچ ایرادی نداره، پس پاکش نمی کنم! هیراد با عصبانیت گفت: -پس خودت خواستی! بعد با حرص دستمال رو رو لبم کشید. رژ رو اطراف لبم پخش شده بود و منظره ی بدی رو ایجاد کرده بود. از تو کیفم دستمال مرطوب درآوردم و سریع تمیزش کردم. هیراد به شالم که عقب رفته بود اشاره کرد و گفت: -اینو هم بکش جلو! اون تو آدم هیز و چشم ناپاک زیاده. از کوره در رفتم و با عصبانیت گفتم: -تو معلوم نیست با کی مشکل داری! دائم داری گیر میدی، چپ میری راست میای ایراد میگیری! اتفاقا نمیدونی بدون! اونی که دیگران رو چشمهیز و چشم ناپاک می دونه، خودش از همه بدتره. آقا اصلا من ناهار نخواستم. بعد بدون اینکه به هیراد اعتنایی کنم، از ماشین پیاده شدم. سریع یه دربستی گرفتم و آدرس خونه رو دادم. یه ربع بعد که رسیدم، بعد از پرداخت کرایه وارد خونه شدم. سرم به شدت درد می کرد. چند لقمه ای غذا خوردم و به سمت کاناپه رفتم و روش دراز کشیدم. هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و آهنگ لعنت به من مازیار فلاحی رو پلی کردم. عجب این روزا این آهنگ با حالم سازگاری داشت. کم کم غرق آهنگ شدم. لعنت به من، چه ساده دل سپردم! لعنت به من اگر واسش می مردم، دست منو گرفتو بعد ولم کرد! لعنت به اون کسی که عاشقم کرد! یکی بگه، یکی بگه که ماه من کی بوده؟ مسبب گناه من کی بوده؟ سهم من از نگاه تو همین بود، عشق تو بدترین قسمت بهترین بود. تو دل بارون منو عاشقم کرد، بین زمینو آسمون ولم کرد! یکی بگه چهجوری شد که این شد؟ سهم تو آسمونو من زمین شد! کم کم پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

ده روزی از مسافرت باران و رادوین می گذشت. هنوز هم نمی دونستم کجا رفتن! رادوین که موبایلش رو خاموش کرده بود که مبادا یه موقع بهش زنگ بزنم. از سروش و ترنم هم که سراغشون رو می گرفتم اظهار بی اطلاعی می کردن، اما می دونستم دروغ میگن. پنج روز بیشتر به عروسی آتریسا نمونده بود. رهام اینا به همراه رستا و آریا و ماهک شب قبل از فرانسه اومده بودن. تو این مدت تماسهای هیراد رو یه خط درمیون جواب می دادم. چون واقعا از دستش دلخور و ناراحت بودم. مامانو بابا می دونستن از نبودن باران در کنارم ناراحتم ولی به روم نمیآوردن. هرچی به روز عروسی نزدیکتر می شدیم غمگین و افسرده می شدم. همش استرس این رو داشتم که رادوین بخاطر اینکه جشن به کام من تلخ بشه، باران رو نیاره. جمعه شب عموبردیا بخاطر من همرو خونشون دعوت کرده بود. وارد خونه ی عموبردیا که شدیم، عموبهرام رادوین همراه با خانوادش هم اونجا بودن. آروین به محض دیدنم از رو مبل بلند شد و مات و متحیر نگام کرد و گفت: -خدای من! من خواب می بینم، اصلا باورم نمیشه. خندیدم و گفتم: -باورت بشه که تو بیداری منو می بینی. آروین: -کی اومدی؟ پس چرا عمو اینا به من چیزی نگفتن؟ گفتم: -یه دوازده سیزده روزی میشه. در ضمن دو هفته هم تعطیلات عید رو اومده بودم. آروین: -خوش اومدی، خوشحالم که می بینمت! گفتم: -متشکرم! آروین: -خب چیکار میکنی؟ همسرت چطوره؟ با اون اومدی؟ خندیدم و گفتم: -نخیر! یه سری هم باید به تو توضیح بدم! بعد شروع به تعریف جریانات پیش اومده کردم. تموم زیر و بم زندگیم رو واسش توضیح دادم. آروین بعد از شنیدن حرفام گفت: -پس چرا این پسرعموی بیشعور من دست از سرت بر نمیداره؟ لحن صحبت کردن آروین باعث دلخوریم شد. نمیدونم چرا دوست نداشتم کسی پشت سر رادوین حرف بزنه! آروین لب زد: -آخه چی بگم من به تو؟ اگه قصد ازدواج داشتی، چرا به خودم نگفتی؟ شمارم رو که داشتی! می دونی هنوزم دوستت دارم!؟ گفتم: -خواهش می کنم گذشته رو وسط نکش! اگه راستش رو بخوای من دیگه از هرچی مرده حالم به هم می خوره و متنفرم. با این حرف آروین رو از ادامه ی بحث باز داشتم و واسه کمک به خاله سها تو آماده کردن میز شام به سمت آشپزخونه رفتم.

سر میز شام مشغول خوردن غذا بودم که موبایلم زنگ خورد. به صفحه ی گوشیم نگاه کردم. هلما خانم بود. لمس گوشی رو زدم و جواب دادم: -سلام خوبین؟ هلما خانم: -سلام دخترم! قربونت برم! زنگ زدم بگم اگه برات امکان داره، یه سر بیا اینجا! گفتم: -حقیقتش من الان خونه ی یکی از اقوام مهمون هستم. اتفاقی افتاده؟ هلما خانم: -اتفاق که نه، ولی باید ببینمت و حضوری باهات صحبت کنم! الان می تونی بیای؟ بعد از کمی مکث گفتم: -تا یه ساعته دیگه اونجام. هلما خانم: -خیر ببینی دخترم! پس من منتظرم. گوشی رو قطع کردم و سریع غذام رو خوردم و بعد از تشکر از خاله اینا و عذرخواهی از جمع از خونه خارج شدم و با ماشین مامان به سمت خونه ی هلما خانم رفتم. وارد سالن که شدم، نگاهی به هلما خانم کردم و گفتم: -پس بچه ها کجان؟ هلما خانم: -همگی رفتن این اطراف یه گشتی بزنن‌ دخترم من از حاشیه رفتن خوشم نمیاد. پس میرم سر اصل مطلب. عزیزم چند وقتیه هیراد احساس می کنه باهاش سردی! می تونم علتش رو بدونم؟ از دست هیراد حرصی شدم. خشمم رو کنترل کردم و گفتم: -من باران رو بعد از یه ماه و نیم دوری، فقط تونستم یه روز ببینمش! وقتی دلم خونه، وقتی حال این روزام رو خودم هم نمی فهمم، شما چه توقعی از من دارین؟ هیراد میخواد تمام توجهم رو اختصاص بدم به اون، که با وضعیت من اصلا جور درنمیاد. هلما خانم: -عزیزم من درکت می کنم ولی ازت خواهش می کنم به پسر منم حق بده! اون ضربه خورده، محبت میخواد که بتونه این فکر رو که همه ی زنا مثل همن رو از تو ذهنش بیرون کنه. یه کم اون کارایی رو که بچم روش حساسیت داره رو بذار کنار! با لحن آرومی گفتم: -چشم سعی خودم رو می کنم. هلما خانم: -چشمت بی بلا نفس جون، پس امشب رو اینجا بمون! با اینکه اصلا دلم نمیخواست بمونم، مجبور شدم خواستش رو قبول کنم. مدتی بعد هیراد به همراه آوا و رهام اینا وارد خونه شدن. هیراد به محض دیدن من، متعجب گفت: -به به نفس خانم! آفتاب از کدوم سمت طلوع کرده؟ بعد از احوالپرسی با رهام و حدیث نگاش کردم و گفتم: -طعنه می زنی؟ اگه یه وقت مزاحمم برم؟ هیراد: -مزاحم چیه؟ حالا که خودت افتخار دادی و اومدی، محاله که بذارم بری! مدتی بعد واسه خواب به سمت اتاق هیراد رفتیم. وارد اتاق شدم و گفتم: -من رو کاناپه میخوابم تو بخواب رو تخت! هیراد نگام کرد و با لحن جدی گفت: -جفتمون رو تخت می خوابیم! با اینکه از ته دل راضی نبودم، ولی باز سکوت کردم و چیزی نگفتم. معذب رو تخت دراز کشیدم. هیراد کنارم دراز کشید و دستش رو، رو کمرم گذاشت. ناخودآگاه چشمام باز شد. اومد لباشو رو لبام بذاره که مثل برق گرفته ها سرم رو عقب کشیدم و فقط یه کلمه گفتم: -نه! از برخورد هورم نفساش تو صورتم حس بدی بهم دست داد. سریع بالشت رو برداشتم و به سمت کاناپه رفتم. هیراد با حرص نگام کرد و گفت: ‌-یعنی چی نفس؟ اصلا معنی این کارت رو نمیفهمم! تو چرا… حرفش رو قطع کردم و گفتم: -معنیش خیلی واضحه، من فعلا واسه رابطه آمادگی ندارم، یعنی دوست ندارم. دیگه هم نمیخوام چیزی در این مورد بشنوم. هیراد بدون اینکه چیزی بگه، با قهر دراز کشید و خوابش برد. اعصابم حسابی خورد بود. استرس نمیذاشت بخوابم. دور از ادب بود وگرنه یک ثانیه هم تو اون خونه نمیموندم. خواب از سرم پریده بود. در حالی که چشم به ساعت دوخته بودم، منتظر روشن شدن هوا شدم تا هرچی زودتر اونجارو ترک کنم.

صبح زود قبل از بیدار شدن هیراد، به سمت پایین رفتم و مختصری صبحونه خوردم. از هلما خانم تشکر کردم و بعد از خداحافظی از خونه خارج شدم. سوار ماشین که شدم تا موقعی که به خونه برسم، کار دیشب هیراد ذهنم رو حسابی درگیر کرده بود. پیش خودم اعتراف کردم که من هیچ مردی رو به جز رادوین نمیتونم تو زندگیم قبول کنم. وارد خونه که شدم، دیدم یه سری از مهمونا از تبریز اومدن. عمه پریناز به محض دیدنم بغلم کرد و صورتم رو غرق بوسه کرد و گفت: -خوشحالم که می بینمت عزیزم. لبخند زدم و گفتم: -منم همینطور. همه مشغول صبحونه خوردن بودن. مامان نگام کرد و گفت: -چه زود برگشتی! به دروغ متوسل شدم و گفتم: -هیراد میخواست بره بیرون، منم دیگه حوصلم نگرفت بمونم. دو روز بیشتر به عروسی نمونده بود. مشغول صحبت با دلآرام و دختر عمه هام بودم که زنگ خونه زده شد. بابا به سمت آیفون رفت. بعد از جواب دادن با خوشحالی گفت: -نفس بدو برو دم در که رادوین باران رو آورده. گرمی خاصی زیر پوستم دوئید. با عجله خودم رو به دم در رسوندم. باران رو محکم بغلش کردم و صورتش رو غرق بوسه کردم. به چشمای رادوین خیره شدم و گفتم: -بی انصاف چرا این کار رو کردی، نگفتی منم مامانشم و حق دارم دخترم رو ببینم؟ رادوین لبخندی زد و جواب داد: -اتفاقا چون با انصاف بودم آوردمش وگرنه پنج سال باید محرومت می کردم. گفتم: -من با هزار عشق و امید از اون سر دنیا به دیدنش اومدم، اونوقت تو یه روز ندیده، با خودت بردی مسافرت! این همون عشقیه که ازش دم می زنی؟ رادوین: -اگه این عشق و علاقه نبود که این کار رو نمیکردم و فحش و بد رفتاری خانوادم رو به جون نمیخریدم. من تو ماشین منتظرتون می مونم. چون میخوام ببرمتون یه جای خوب! اومدم لب باز کنم بگم که من با تو بهشتم نمیام که با خواهش باران سکوت کردم. همراه باران وارد سالن شدیم. باران از دیدن اون همه آدم ماتش برده بود. با غریبی خودش رو تو بغل بابا انداخت و بعد تو گوش بابا چیزی گفت که بابا خندید و جواب داد: -نترس عزیزم، اینا همشون دوستت دارن. مامان: -چی میگه پارسا؟ بابا: -میگه اینا چرا اینطوری نگام می کنن؟ من می ترسم. باران بسته ای رو به سمت مامان گرفت و گفت: -مامان جون براتون سوخاتی خریدم. مامان: -ممنون دختر گلم! بعد بسترو باز کرد. داخلش شکلات و بسته ی نسکافه و یه عطر مارک قرار داشت. بسته ی کادوپیچ دیگه ای هم بود که موقعی که خواست باز کنه باران گفت: -اون مال مامی جونه. مامان باز صورت باران رو بوسید و ازش تشکر کرد.

بسته ی خودم رو که باز کردم، از دیدن ست لوازم آرایش مارک و سرویس جواهری که با یاقوت و زمرد کار شده بود، خوشحال شدم. چون اونقدر ناراحت و گرفته بودم که فراموش کرده بودم واسه خودم طلا بخرم. دلآرام نگام کرد و گفت: -نفس چه کادوی قشنگی واست گرفته! خوش به حالت که همچین دختر دستو دلبازی داری! خیلی هم به موقع و به جا خریده. مامان به سرویس جواهر اشاره کرد و با لحن جدی گفت: -لازم نکرده که از اونا استفاده کنی، پس بده به خودش و از سرویسای من استفاده کن! باران که متوجه منظور مامان شده بود با اخم گفت: -چرا مامان جون؟ اونالو من خودم خریدم. بعد از تو کیفش دوتا تراول پنجاهی بیرون آورد و گفت: -ببین از اینا دادم و خریدم. دلآرام: -باران جون نمیشه از اینا بدی و واسه خالتم بگیری؟ باران با خوشحالی گفت: -باشه به بابا میگم تا باز منو ببره و واسه خاله جونمم بگیرم. خندم گرفت چون طفلکی فکر میکرد با صد تومن میشه سرویس گرون قیمت خرید. باران به سمتم اومد و تو گوشم گفت: -مامی؟ گفتم: -جون دلم! باران: -من دلم میخواد مثل نارین یا حامی و هانا که با مامانو باباشون میرن شهر باژی و رستوران، با شما و بابا برم پالک. از شنیدن حرفش بغضم گرفت. به زور تونستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم. سرش رو به سینم فشردم و موهاش رو نوازش کردم و گفتم: -دختر قشنگم! قربون اون دل مهربونت برم! بهت قول میدم یه روزی باهم میریم پارک. منو تو و رادوین. باشه؟ باران: -مامی چه روزی بهتل از املوز؟ بابا هم که دم در منتژرمونه. باران اونقدر با مظلومیت ازم خواهش کرد که دلم نیومد خواستش رو رد کنم. پس با عذرخواهی از مامان و عمه پریناز و خانوادش به سمت اتاقم رفتم تا واسه بیرون رفتن آماده بشم.****
رادوین” تو این یه ماه و نیمی که باران رو پیش خودم آورده بودم و مهمتر از همه فهمیده بودم دختر خودمه، بیشتر از قبل بهش وابسته شده بودم. درست فردای روزی که نفس به ایران اومد، همراه بارانم عازم ترکیه شدیم. خدا شاهده که قصد انتقام از نفس رو نداشتم. فقط می خواستم اعتراضم رو نسبت به پنهونکاریش نشون بدم. بعد از دو هفته گردش و تفریح و خوشگذرونی به ایران برگشتیم. باران رو که جلوی در خونه ی عموپارسا رسوندم، بهم اطمینان داد که هر طوریه نفس رو از خونه میاره بیرون. بعد از سپردن باران به نفس، سوار ماشین شدم و در حالی که سرم رو رو فرمون می گذاشتم فکرم رو یه جا متمرکز کردم تا بتونم واسه سورپرایز کردن نفس، به خوبی برنامه ریزی کنم.

وارد اتاقم که شدم، جلوی میز آرایشم نشستم و یه آرایش ملایم کردم و بعد مانتوی سورمه ایم رو به همراه شلوار و شال سفیدم پوشیدم و بعد از برداشتن کیف و موبایلم از اتاق خارج شدم. وقتی حرفای باران رو واسه مامانو بابا تعریف کردم، اشک تو چشم جفتشون جمع شد. مامان نگام کرد و گفت: -تو نگران مهمونا نباش! برو دل اون بچرو شاد کن! بابا: -شاد کردن دل باران واجبتر از هر چیزیه. تو برو من هوای مامانت رو دارم. تازه دلآرامم اینجاست. نگرانیمون کمتره. صورت جفتشون رو بوسیدم و گفتم: -مرسی که درکم می کنید. بعد از خداحافظی از مهمونا، همراه باران از خونه خارج شدیم. سوار ماشین که شدیم رادوین پاش رو، رو پدال گاز فشرد و ماشین با سرعت زیادی از جا کنده شد. وقتی به اطراف نگاه کردم، دیدم داره از شهر خارج میشه. با لحن جدی گفتم: -رادوین! کجا داری میری؟ من باید هرچی زودتر برگردم خونه! رادوین دستش رو، رو دستم گذاشت و گفت: -آروم باش ماه من! مطمئن باش که جای بدی نمی برمت! گفتم: -نامزدم اگه بفهمه من با تو بیرونم… رادوین حرفم رو قطع کرد و گفت: -نامزدت خیلی غلط می کنه چیزی بگه! انقدرم اسم اون پسره رو جلوی من نیار! ببین نفس! خوب گوشتت رو باز کن! تو زندگی منی، سهم منی، مال منی، شده تو خونه زندونیت کنم، می کنم، ولی نمیذارم دست اون پسره بهت برسه. اینو مطمئن باش! از اینکه هنوزم عاشقم بود، غرق لذت شدم. ولی بخاطر‌ اینکه تحریکش کنم، گفتم: -فکر کنم علاوه بر میگرنت، حافظتم مشکل پیدا کرده! چه زود یادت رفته، تو دیگه رو من هیچ حقی نداری. رادوین: -من رو تو هیچ حقی ندارم آره؟ الان نشونت میدم و بعد سرعتش رو زیاد کرد. به صورت باران که تو بغلم خوابش برده بود خیره شدم و گفتم: -حد اقل بخاطر باران هم که شده آروم برو! بیش از حد استرسی بشه، تنگی نفس میشه. الانم که خوابه، دیگه بدتر! بی هیچ حرفی از سرعت ماشین کم کرد. ضبط ماشین رو روشن کرد. صدای خواننده فضای ماشین رو پر کرد. رادوین همراه با خاننده در حالی که رانندگی میکرد شروع به خوندن کرد. سردی نگاهو بشکن، فاصله سزای ما نیست. تو بمون واسه همیشه، این جدایی حق ما نیست. بودن تو آرزومه، حتی واسه ی یه لحظه، نباشی می میرم بی تو، من عشقت رو به دنیا نمیدم، حتی یادت رو به کوهو دریا نمیدم… کم کم با تکونای ماشین به خواب عمیقی فرو رفتم.

با توقف ماشین چشم باز کردم. به اطراف که نگاه کردم، همه جا تا چشم کار می کرد سبزه بود و جنگل. انگار پا به شمال گذاشته بودم. با صدای رادوین رشته ی افکارم از هم پاره شد. رادوین: -خانمم نمیخوای پیاده شی؟ در حالی که از ماشین پیاده می شدم ازش پرسیدم: -اینجا کجاست؟ رادوین: -خطه ی سر سبز شمال! البته اولاشیم. متحیر نگاش کردم و گفتم: -چی؟ رادوین عقلت کجا رفته؟ کلی مهمون ریخته رو سر مامانینا تو اونوقت تو منو برداشتی آوردی شمال؟ رادوین نگام کرد و گفت: -عقلم پیش توئه نفس! اگه عاشق تو بودن اوج دیوونگیه، من دیوونه ترین آدم دنیام. با حرفای رادوین ضربان قلبم بالا رفته بود. واسه اینکه دوباره تسلیم احساساتم نشم، بحث رو عوض کردم و گفتم: -نگفتی اینجا کجاست؟ رادوین نگاه مهربونش رو به صورتم دوخت و گفت: -اینجا همون خونه باغیه که اولین عید ازدواجمون، بهت قولش رو داده بودم می سازم. ولی حیف با این همه آبادانیش هیچ لذتی ازش نبردم. می دونی چرا؟ نگاش کردم که گفت: -چون صاحب اصلیش اینجا نبود تا زیبایی این خونه باغ رو تکمیلش کنه. اینجا همون خونه باغیه که ازم خواسته بودی برات بسازم، تا چند روزی از سال رو به دور از هیاهوی شهر، عاشقانه هامون رو توش بسازیم. یادته شبا دیر به خونه می اومدم خسته می اومدم و تو فکر می کردی با نگار بودم؟ ولی ماه من! اون روزا درگیر ساختن این خراب شده بودم. نه دنبال خوشگذرونی با تمام خستگی، همه قهرها و دعواها رو با جونو دل می خریدم تا… حرفش رو قطع کردم و گفتم: -دیگه نمیخوام چیزی راجع به گذشته بشنوم. چون با دونستنش هیچ چیزی تغییر نمیکنه. بعد واسه دیدن خونه باغ همراه رادوین از مسیر سنگفرش عبور کردیم. باران هم بغل رادوین بود. انواع و اقسام درختای میوه تو باغ قرار داشت. آب زلالی از بین درختا می گذشت. از دیدن اون همه زیبایی به وجد اومده بودم. داخل ساختمون از بیرون هم قشنگتر بود. از دیدن اصطبلی که تو پشت ساختمون قرار داشت دهنم از تعجب باز موند. دوتا اسب سفید که به گفته ی رادوین از نژاد ترکمن بودن داخل اسطبل قرار داشت. به کنار یکی از اسبا رفتم و کمرش رو نوازش کردم که رادوین گفت: -می دونستم از این اسب خوشت میاد. آروم اسب رو آوردم بیرون و سوارش شدم. بچه که بودم، فوت و فن سوارکاری رو از آقا ستار یاد گرفته بودم. بعد از کمی گشتن اسب رو از حرکت باز داشتم و آروم ازش پیاده شدم. رادوین متعجب نگام کرد و گفت: -نمیدونستم سوارکاری هم بلدی! گفتم: -حالا بدون! اینو هم بدون که برخلاف آدما، حیوونا وفاشون خیلی بیشتره. رادوین بی هیچ حرفی وارد ساختمون شد. منم لباسم رو مرتب کردم و بعد از کشیدن چند نفس عمیق وارد سالن شدم.

وارد سالن که شدم، با راهنمایی رادوین وارد یکی از اتاقا شدم و مانتو و شالم رو درآوردم و رو تخت گذاشتم. وارد هال که شدم، رادوین و باران مشغول بازی بودن. به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن غذا شدم. رادوین درحالی که وارد آشپزخونه میشد گفت: -آخ نمیدونی چقدر دلم واسه بودنمون در کنار هم تنگ شده بود! نفس! اصلا منو عشقم به درک! بخاطر باران قبول کن و برگرد سر خونه زندگیت! گفتم: -خاطر باران خیلی برام عزیزه، ولی نمیتونم پسر مردم رو آلت دست خودم بکنم. رادوین: -کافیه بخوای! هیچکس بهت هیچی نمیگه. از رو لجبازی با منو خودت زندگی چند نفر رو به هم نریز! بدون اینکه نگاش کنم گفتم: -چه لجبازی؟ من واقعا هیراد رو دوسش دارم. رادوین با دلخوری از آشپزخونه بیرون رفت. به خودم لعنت فرستادم که چرا با حرفم ناراحتش کردم؟ یه روز قبل از عروسی به سمت تهران برگشتیم. روز عروسی از صبح زود بیدار شدم. سریع دوش گرفتم و اومدم بیرون. قرار بود همراه آتریسا به آرایشگاه برم. بعد از خوردن صبحونه، حاضر شدم و همراه آتریسا و سامیار به سمت آرایشگاه رفتیم. باران تو آرایشگاه شیطنت میکرد و از این صندلی به اون صندلی می پرید و به وسایل روی میز دست میزد و باعث شده بود اخمای آرایشگر تو هم بره، آتریسا صدام کرد و آروم تو گوشم گفت: -نفس تورو خدا زنگ بزن بیان دنبال باران، ونوس خانم اونقدر که نگاه به باران میکنه صورتم خراب شد. گفتم: -آخه به کی بگم؟ کجا بفرستمش؟ الان همه کار دارن. آتریسا: -خب به رادوین بگو! اون که تو خونه بیکار نشسته. گفتم: -اصلا حرفش رو نزن! اونوقت فکر میکنه بهش محتاجم. آتریسا ابروهاش رو تو هم کشید و گفت: -وای نفس از دست تو! چقدر مغروری! بخاطر غرور بیجای تو بنده امشب مثل میمون میشم. گفتم: -چشم! حالا تو اخمات رو باز کن، الان بهش زنگ میزنم تا بیاد دنبالش. بالاجبار شماره ی خونه ی رادوین رو گرفتم. بعد از چند بوق ترنج جواب داد: -الو؟ گفتم: -سلام ترنج خانم، ببخشید رادوین خونست؟ ترنج: -سلام نفس خانم، بله خونه هستن ولی خوابن. گفتم: -لطفا بیدارش کن! لحظه ای بعد صدای خوابآلود رادوین تو گوشم پیچید: -الو جانم! گفتم: -رادوین سلام معذرت میخوام که بیدارت کردم، میخواستم ببینم برات مقدوره که بیای دنبال باران؟ چون خیلی اذیت می کنه. رادوین: -خواهش میکنم خانم چرا نمیتونم! فقط شما لطف کنید و آدرس رو بدین! تا من چند دقیقه دیگه خدمت برسم. گفتم: -ممنون پس یادداشت کن! آدرس رو واسه رادوین خوندم و گوشی رو قطع کردم.

نیم ساعت بعد رادوین خودش رو جلوی در آرایشگاه رسوند. باران رو که بیرون بردم رادوین با خنده گفت: -لجباز من که دیشب بهت گفتم بذار با خودم ببرمش، گفتی نه. خوبه که تو باران رو بهتر می شناسی و می دونی که نمیتونه یه جا ساکت و آروم بشینه. گفتم: -اومدی که متلک بارم کنی؟ اصلا نمیخوام ببریش. اگه برم خونه و خودم نگهش دارم، بهتر از شنیدن نیش و کنایه های توئه. رادوین: -لوس نشو، لازم نکرده بری خونه! من اومدم دخترم رو ببرم تا تو با خیال راحت به خودت برسی و شب کنار نامزد عزیزت بیشتر حرص منو دربیاری. حالا اگه امری نیست ما رفع زحمت کنیم؟ نگاش کردم و گفتم: -نه ممنون که قبول زحمت کردی و تشریف آوردی. رادوین: -تو و باران برام رحمتین. راستی چیزی لازم ندارین براتون تهیه کنم؟ در حالی که وارد ساختمون می شدم، جواب دادم: -نه، اگه لازم داشته باشم هم به نامزدم میگم. عمدا روی کلمه ی #نامزد# تاکید کردم تا عصبانیش کنم. تا شاید عقده ی چند ساله امرو که مثل غده ی سرطانی تو وجودم ریشه دوئونده بود و جسم و روحم رو آروم آروم می سوزوند و خاکستر میکرد، آروم کنم. زیر دست همکار ونوس خانم نشسته بودم و با دیدن آتریسا که غرق شادی و لذت بود، پرنده ی خیالم به روز عروسی خودم پر کشید. چه روز خوب و فراموش نشدنی بود! چنان تو گذشته سیر می کردم که اصلا متوجه اطرافم نبودم. با تکون دست لاله خانم به دنیای حقیقی و تلخ پرت شدم. منتظر نگاش کردم که گفت: -ببخشید آرامشتون رو به هم زدم. دم در با شما کار دارن. با تعجب گفتم: -با من! کیه؟ لاله خانم: -نامزدتون. متعجب از رو صندلی بلند شدم. چون این کار از هیراد بعید بود. هفته ی قبل که عروسی یکی از اقوام دعوت شده بودم، وقتی ازش خواستم بیاد آرایشگاه دنبالم، گفت وقت ندارم و خودت بیا! و منم از سر لجبازی به بهونه ی باران به عروسی نرفتم. پس حتما یه اتفاقی افتاده!

جلوی در که رسیدم، با دیدن باران و رادوین هم خیالم راحت شد و هم حرصم گرفت. با اخم نگاهی به رادوین کردم و گفتم: -میشه بگی این ادا و اصولها چه معنی داره و چرا سر کارم گذاشتی؟ رادوین با خنده در ماشین رو باز کرد و یه جعبه شیرینی با نایلونی که ظرفای غذا داخلش بود رو به دستم داد و گفت: -گفتم موقع ناهاره و شاید گرسنتون باشه، واسه همین مزاحمتون شدم. اگه کم بود بگو تا دوباره بگیرم. باز تند رفته بودم. شرمنده از رفتار تندم سرم رو پایین انداختم و ازش تشکر کردم با جعبه ی شیرینی و غذاها وارد سالن آرایشگاه شدم. تو دلم خودم رو سرزنش کردم و گفتم: -تو هیچوقت رفتار خوبی با رادوین نداشتی. همیشه عجولانه قضاوتش کردی، تو در مقابل اون هیچوقت کوتاه نیومدی. با غرور و رفتار نادرست زندگی اون رو هم تباه کردی. یعنی فکر می کنی هیراد هم می تونه در مقابل رفتار تندت و غرورت کوتاه بیاد؟ ولی این غیر ممکن بود. باید خودم رو اصلاح می کردم تا این دفعه زندگیم تداوم پیدا می کرد و از هم نمی پاشید. آتریسا به محض دیدن وسایلی که تو دستم بود گفت: -دست آقا هیراد درد نکنه، از قول من ازش تشکر کن! نفس یه زنگ به خاله سوگل بزن بگو واسمون غذا نیاره. گفتم: -گفتم: -چشم ولی این کار هیراد نیست، رادوین زحمت کشیده. آتریسا خندید و گفت: -اتفاقا خودمم تعجب کردم، ولی باور کن نفس اگه صد تا شوهر هم بکنی هیچ کدوم مثل رادوین نمیشن تازه سایش همیشه دنبالت هست، پس بهتره به خودت زحمت ندی و دوباره زنش بشی. چون تنها رادوینه که با این اخلاق گند تو می تونه بسازه و کنار بیاد. ببخشید که رک و پوست کنده بهت گفتم. لبخندی زدم و گفتم: -نه اتفاقا خوشحال شدم که نظرت رو گفتی چون خودمم سعی دارم رفتارم رو اصلاح کنم اما نه واسه رادوین. آتریسا: -نفس، عزیزم من بهت قول میدم نمیتونی، چون عادت کردی به اخلاق و رفتارت، مخصوصا در مقابل شوهرت. ساعتی بعد به محض تموم شدن کار آتریسا و بیرون رفتنش منم کارم تموم شد و کنار آریا که به دنبالم اومده بود نشستم و به سمت خونه ی عموبردیا که جشن تو اونجا برگزار میشد حرکت کردیم.

به خونه ی عموبردیا که رسیدیم، گوسفندی آماده ی زبح بود و بوی خوش اسفند فضارو پر کرده بود. با چشم دنبال باران می گشتم که دیدم دختر خوشگل و نازم، دست رادوین رو گرفته و منتظر ماست. به محض دیدنم جلو دوئید و گفت: -مامی جون ببین چقدر خوشگل شدم! بابا منو برد lesalon de coiffare =سالن زیبایی و این تاجو رو سلم گذاشتم. بوسه ای رو گونش نشوندم و گفتم: -آره دختر گلم خیلی خوشگل شدی. دست بابات درد نکنه. حالا بیا دنباله ی تور خاله رو بگیر! باران: -آخه من که دوماد ندارم. نگاهی به اطرافم انداختم و با دیدن آرشاویر رو به باران گفتم: -من برات پیدا کردم. بدو برو دست آرشاویر یا مهام رو بگیر. باران با صدای بلند گفت: -آرشاویر دوماد من میشی؟ حرف باران باعث خنده ی اطرافیان شد. دوتایی پشت سر عروس و دوماد به سمت اتاق عقد رفتن. تو اتاق عقد زمانی که خطبه ی عقد خونده میشد سعی می کردم از تلاقی نگاهم با چشمای رادوین که گوشه ای وایستاده و به صورتم زل زده بود اجتناب کنم. چون نمیخواستم با وجود هیراد به مرد دیگه ای فکر کنم. مشغول عکس انداختن با عروس و دوماد بودم که بابا صدام کرد و گفت: -نفس جون بیا که آقا هیراد با خونوادشون تشریف آوردن. از اتاق خارج شدم و به محض دیدن رهام گفتم: -مثلا عروسی خواهرته، چرا اینقدر دیر اومدین؟ عقد تموم شد. حدیث: -همش تقصیر آقا رهامه. یه ساعته داره به سرو صورتش ور میره، هی لباس عوض میکنه، والله صد رحمت به ما زنا. خندیدم و پرسیدم: -چرا؟ مگه قراره از کسی خواستگاری کنه؟ ببینم کلک نکنه به فکر ازدواج مجدد افتادی؟

رهام چشمکی زد و جواب داد: -دیگه جلوی اینا نگو که پدرم رو درمیارن. در حال انداختن عکس بودیم که باران وارد اتاق شد و به محض دیدن رهام اینا با خوشحالی فریاد کشید و گفت: -سلام عمو رهام! و بعد پرید بغل رهام. خدایی رهام باران رو مثل بچه های خودش دوست داشت و از هیچ محبتی نسبت بهش دریغ نمیکرد. مدتی بعد باران نگاش کرد و گفت: -عموجون میخوای با بابام آشنا بشی؟ رهام: -من بابات رو میشناسم. ولی حالا که اتو دوست داری، بریم باهاش احوالپرسی کنم. باران: -پس بیا بریم! حامی تو هم بیا! میخوام بابای خوب و مهربونم رو ببینی. قد ستاره های آسمون دوسش دالم. رهام نگاهی به من کرد و همراه باران و حامی به سمت رادوین رفتن. باران از داشتن پدر چنان به خودش می بالید که دلم رو به درد می آورد. خودم رو سرزنش می کردم که چرا تو این چند سال دخترم رو از حق طبیعیش محروم کرده بودم و در حقش ظلم کرده بودم؟ بعد از رفتن رهام و بچه ها، داشتیم از اتاق عقد بیرون می رفتم که هیراد با لحن عصبی گفت: -نفس! این چه وضع لباس پوشیدنه؟ این چه لباسیه که پوشیدی؟ اصلا پوشیده نیست! حق به جانب جواب دادم: -لباسم چشه!؟ فقط یه خورده پشتش بازه! هیراد با حرص: -یه خورده نه، زیاد! چون از پشت کل بدنت پیداست و همینطور یقه و سینت بازه. نگاهی به یقه ی هفت لباسم انداختم و که با بند به پشت لباسم گره خورد. درست تا چاک سینم پیدا بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -از دفعه ی بعد سعی میکنم پوشیده تر لباس بپوشم. آخه فکر نمیکردم از نظر تو ایرادی داشته باشه. هیراد نگام کرد و گفت: -راستش رو بخوای فقط جایی که رادوین باشه دوست دارم خودت رو بپوشونی. چون اونقدر که نگات میکنه حرصم رو درمیاره. تو دلم به حسادت هیراد نسبت به رادوین خندیدم و واسه نشستن همراه هیراد و خانوادش به سمت دنج ترین قسمت سالن رفتم.

تو سالن کنار هیراد و خانوادش نشسته بودم و باهاشون مشغول حرف زدن بودم که رایان به سمتم اومد و گفت: -پیر زن چرا نشستی و فقط حرف می زنی؟ بریم برقصیم. دستم رو گرفت و منو به دنبال خودش کشید. تو فرصتی که برامون پیش اومده بود نگاش کردم و پرسیدم: -رایان چرا دیگه حرفی از آوا نمیزنی؟ رایان: -حقیقتش واسه اینکه نمیخوام رادوینرو بیشتر از این ناراحت ببینم، واسه همین قیدش رو زدم. چیزی که زیاده دختر! این نشد یکی دیگه! اصلا ما به درد هم دیگه نمیخوریم. نگاهی به عمق چشماش انداختم، دروغ میگفت چون آوارو دوست داشت و از این فداکاری که در حق داداشش میکرد دلم به حالش سوخت. اصلا همش تقصیر من بود. پای من وسط نبود دنبال آوا میرفت و رضایتش رو جلب میکرد. با یه تصمیم آنی رفتم و آواو آرتین و آرمان رو بلند کردم و باهم وارد پیست رقص شدیم. دقایقی بعد که سر جام برگشتم دیدم اخمای هیراد تو همه. علتش رو پرسیدم: -هیراد چرا اخم کردی؟ اتفاقی افتاده؟ رهام جواب داد: -تقریبا، آخه هیراد خان ما دوست نداره نامزدش با غریبه ها برقصه. جا خوردم. با چشمای گرد شده از تعجب دوباره پرسیدم: -غریبه ها!؟ رایان که اصلا غریبه نیست! اون برام مثل سامانو آریا و تو میمونه. رهام: -لطف داری. منظور ما هم رایان بود‌ متحیر به صورت هیراد زل زدم که حدیث گفت: -رهام میشه بگی تو چرا آتیش بیار معرکه شدی؟ مگه هیراد خودش زبون نداره که تو جوابش رو میدی؟ ببین میتونی اوقات تلخی کنی؟ هیراد: -خب رهام راست میگه. حالا که یکی پیدا شده طرف منو بگیره، تو ناراحتی؟ حدیث نگاهی به هیراد انداخت و گفت: -دست بردار از این اخلاق مسخرت! چند دقیقه ای نگذشته بود که رهام بلند شد و دست من و حدیث رو گرفت و گفت: -آقا هیراد! اجازه هست نامزدتون با من برقصه یا نه؟ هیراد: -رهام لطفا مزه نریز! رهام چشمی گفت و همراه هم وارد پیست رقص شدیم.

مشغول رقصیدن با رهام و حدیث بودم که حامی به سمتمون اومد و گفت: -خاله نفس باران افتاده تو آب استخر! طرز حرف زدن حامی باعث ترسمون شد و سه نفری به سمت باغ دوئیدیم. باران دور تیوپ پر از گل می چرخید. از اینکه سالم بود خیالم راحت شد. صداش کردم و گفتم: -باران بیا بیرون! چرا با لباس پریدی تو آب؟ باران: -آخه میخوام گل بردارم. گفتم: -این همه بیرون گل هست، چرا میخوای اونارو برداری؟ هر کاری کردیم باران بیرون نیومد. بابا و عموبردیا هم بهمون ملحق شدن. اونا هم هر کاری کردن نتونستن بیرون بیارنش. نمیدونستم چیکار کنم. با این وضعیت لباس و آرایشم نمیتونستم بپرم تو آب. از مهام خواستم رادوین رو صدا کنه. دقایقی بعد اومد و گفت: -دایی جون نیستش. تو دلم گفتم: -《پس کدوم گوری رفته، حتما پیش نگار رفته!》 چون به هیچ وجه نمیتونستم باور کنم که با نگار هیچ ارتباطی نداره. مستاصل کنار استخر وایستاده بودیم و باران، یکی یکی گلارو بیرون میآورد. پنج نفری حریفش نمیشدیم. تا اینکه آرشاویر گفت: -عمو رادوین اومد. سرم رو برگردوندم و دیدم رادوین داره از بیرون میاد. عموبردیا صداش کرد و گفت: -رادوین بیا ببین این دخترت چیکار می کنه، با لباس پریده تو آب که هیچ، هر کاری هم که میکنیم بیرون نمیاد. رادوین خندید و گفت: -یعنی پنج نفری نتونستین بیرون بیارینش که از من میخواین؟ رهام: -آخه رادوین جان دخترت مثل مامانش لجباز و یه دندست. واسه همین قبول نمیکنه تا همه ی گلارو برنداشته بیرون بیاد. با حرص نگاهی به رادوین انداختم و گفتم: -میشه اول شما لطف کنید و بگین وسط جشن کجا رفته بودین؟ الان چه وقت تفریح رفتنه؟ بابا: -ببخشید من حواسم نبود بگم من فرستاده بودمش دنبال یه کار مهم. رهام آروم تو گوشم گفت: -خانم خیطی مالیات داره! رادوین با یه چوب تیوپ رو به لبه استخر آورد و به دنبالش باران بیرون اومد. رادوین کلید اتاقش رو بهم داد و گفت: -برو از اتاق من یه حوله بیار تا سرما نخورده! بابا: -دو ساعته اینجا وایستادیم و با این بچه کلنجار میریم ولی عقلمون قد نمیداد که این کار رو بکنیم. با عجله به سمت بالا رفتم و از اتاق رادوین حوله آوردم و دور باران پیچیدم، می خواستم بغلش کنم که رادوین گفت: -بده به من! لباسای تو خیس میشه. زیر نگاههای رهام و حدیث همراه رادوین به سمت بالا رفتیم تا به سر و وضع باران برسیم. با کمک رادوین سریع لباسای باران رو عوض کردم و موهاش رو خشک کردیم. موقعی که میخواستم از اتاق بیرون برم، رادوین دستم رو گرفت و زل زد تو چشمامو گفت: -میدونی خیلی خوشگل و ناز شدی، البته از اولم خوشگل بودی ولی حالا بیشتر! گفتم: -خب منظور؟ واسه همین نگهم داشتی؟ رادوین: -نه غیر از این میخواستم بهت بگم خانم نفس باران به وجود هر دومون نیاز داره، نذار سرنوشتش تغییر کنه و خدای نکرده آسیب ببینه. گفتم: -این حرفا همش بهونست و اینو بدون که من دیگه هیچوقت به اون خونه برنمیگردم. رادوین: -پس اونوقت منم مجبورم یا دوباره ازدواج کنم، یا هر طور شده با نگار کنار بیام و مدارا کنم تا تا به سه تاشون برسه. با شنیدن این جمله به ته دره سقوط کردم. چطور می تونستم تکه ای از وجودم رو به دست نامادری بسپارم؟ اونم به دست زنی مثل نگار که به بچه های خودش رحم نمیکرد و اونارو زیر مشت و لگد می گرفت. با کوله باری از درد و غم بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون اومدم. چشمم به هیراد افتاد که با ابروهای در هم رو یکی از مبلها نشسته بود. به محض دیدنم به سمتم اومد و با خشم تو صورتم غرید: -داشتی تو اون اتاق چه غلطی می کردی؟

نگاش کردم و با لحن جدی گفتم: -دیدی که، حامی اومد گفت باران افتاده تو آب. منم تا الان درگیر رسیدگی به باران بودم. هیراد سیلی محکمی زد تو صورتمو با خشم گفت: -درگیر رسیدگی به باران بودی، یا تو اون اتاق خراب شده با عشق قدیمیت خلوت کرده بودی؟ هان؟ فکر کردی خرم؟ یا نمیفهمم؟ دائم به بهونه ی باران دور و بر رادوین می پلکی؟ از شدت خشم داشتم می لرزیدم. هیراد ادامه داد: -زنایی امثال تو، به درد سطل آشغالم نمیخورن! حیف از اون همه وقتی که به پای تو گذاشتم. ظاهرت زیباست، در حالی که باطنا هیچی نیستی! یه زن مغروری که جز خودش و خواسته هاش، هیچ چیز دیگه ایرو نمیبینه. دیگه نتونستم تحملش کنم. دستم رو بالا بردم و سیلی محکمی زدم تو صورتشو گفتم: -این جواب سیلی که ناحق تو صورتم زدی! چون عادت ندارم هیچ کاری رو بدون جواب بذارم. درضمن دیگه از این شکاکیت، بی اعتمادیت، غرور کاذبت که روز به روز بیشتر هم میشه، خسته شدم! در اولین فرصت، راجع به ادامه ی این رابطه تو تصمیمم تجدید نظر میکنم، چون من مرد شکاک مریض نمیخوام! این رو گفتم و بی اعتنا از کنارش رد شدم و به سمت پایین رفتم. خوشبختانه چون صدای موزیک بلند بود و دیوارای طبقه ی بالا عایق صدا بودن کسی متوجه دعوای ما نشده بود. از طرفی حرفا و تهدیدای رادوین، و از طرف دیگه دعوام با هیراد اعصابم رو به هم ریخته بود. به اطرافم نگاه می کردم که دیدم ترنم و رها و دلآرام کنار هم نشستن. ترنم به محض دیدنم گفت: -نفس چرا رنگت پریده؟ نکنه باز رفته بودی سازمان انتقال خون؟ گفتم: -ترنم سر به سرم نذار، حوصله ندارم. رها: -چرا؟ مثل اینکه عروسی دختر عموته! گفتم: -از دست داداش تو، آخر این عروسی رو کوفتم کرد و زهر خودش رو ریخت. رها: -چرا؟ مگه چیکار کرد؟ تمام حرفای رادوین رو براشون تعریف کردم. طفلکی رها با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت: -متاسفم، این رادوین عقلش رو از دست داده. ترنم: -اتفاقا تصمیم عاقلانه ای گرفته! خب اون بیچاره هم حق داره، نمیتونه که تا آخر عمرش به پای تو بمونه. با حرص مشتم رو به پشتش کوبیدم که گفت: -آخ مرض گرفته! چرا می زنی؟ حرف حق تلخه؟ در همین اثنا، سروش و رادوین به سمت ما اومدن. پا شدم که برم که رادوین با خنده گفت: -تا چند روز دیگه همرو واسه عروسی خودم دعوت می کنم. اونم تو خونه ی خودم، خانم نفس حتما با آقای احتشام تشریف بیارین! منتظرم. خیره خیره نگاش کردم و از سالن خارج شدم‌ تا پایان جشن چیزی نفهمیدم و به زور خودم رو شاد نشون می دادم تا باعث ناراحتی مامانینا و بقیه نشم. ولی فقط خدا می دونست تو دلم چه طوفانی به پا شده و آرامشم رو به هم ریخته بود. بعد از رسوندن عروسو دوماد، به سمت خونه رفتیم. وقتی رسیدیم به بهونه ی خستگی زود تر از همه باران رو بغل کردم و به سمت اتاقم رفتم. بعد از به خواب رفتن باران، بغضم شکست و اونقدر گریه کردم تا خسته و بی حال پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح مشغول خوردن صبحونه بودیم که بابا نگام کرد و گفت: -نفس خیلی برات نگرانم! احساس میکنم این پسره هیراد رو میگم تعادل روانی نداره. با تعجب گفتم: -چرا؟ مگه حرکت بدی ازش دیدین؟ بابا: -دیشب قبل از شام یه دفعه گذاشت رفت. هرچی صداش کردم علت کارش رو بپرسم، بی اعتنا به من سوار ماشین شد و رفت. خودم رو به ندونستن زدم و گفتم: -نمیدونم شاید حالش خوب نبوده. وگرنه هیراد آدمی نیست که بخواد به کسی بی احترامی کنه. عصر واسه جشن پاتختی همراه مامان و دلآرام به سمت خونه ی سوگل رفتیم. اونقدر درگیر افکار خودم بودم که چیزی از جشن نفهمیدم. آخر شب آتریسا و سامیار رو به فرودگاه بردیم تا به مدت دو هفته به ایتالیا برن. تا از ماه عسلشون به خوبی لذت ببرن. هزینه ی بلیت و هتلشون رو من به عنوان کادو روز پاتختی داده بودم. صبح بعد از رفتن مهمونا همراه مامان و بابا به سمت خونه ی عموبردیا رفتم. مامان نگام کرد و گفت: -چی شده نفس؟ پکر و ناراحت به نظر میای! چون طاقتم تموم شده بود حرفای رادوین رو واسه مامان و بابا تعریف کردم. بابا در حالی که ماشین رو جلوی در خونه ی عموبردیا پارک میکرد گفت: -دخترم همه چیز به تصمیم تو بستگی داره. در واقع به سرنوشت باران. یا باید خودت رو فدا کنی، یا باران رو. مامان: -نمیدونم نفرین کی پشت سرمون بوده که زندگی دخترم اینطوری شد. دیگه منم این وسط موندم. بابا: -امروز با عموپدرام و عموبردیا در میون بذار تا شاید اونا راه حل بهتری رو پیشنهاد بدن.

وارد خونه ی عموبردیا که شدیم، خانواده ی عموبهرام به جز دختراشون حضور داشتن. سراغ باران رو از خاله گرفتم که گفت: -رادوین باران رو برده خونه ی خودش. نفس عمیقی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم. مدتی که گذشت مامان حرفای رادوین رو برای عمو اینا تعریف کرد. هرکس حرفی میزد و اظهار نظری میکرد. منم در میان طوفان زندگیم دست و پا می زدم تا شاید کسی نجاتم بده. غرق در افکار خودم بودم که آروین گفت: -از همگی عذر میخوام که رک حرف میزنم، ولی به نظر من واسه اینکه خیال رادوین رو راحت کنی باید حلقه ی هیراد رو پس بدی و وقتی آبها از آسیاب افتاد باران رو بردار و واسه همیشه از ایران برو، برو یه جایی که دستش بهت نرسه. این حرف آروین باعث عصبانیت بابا و عموها شد. ولی این پیشنهاد بدجوری ذهن و فکرم رو به خودش مشغول کرده بود. چون بهترین و عاقلانه ترین کار همین بود. غروب بعد از خداحافظی به سمت خونه ی خودمون رفتیم. چهار روز از این جریان میگذشت که هلما خانم شب به خونه ی ما اومد. بعد از احوالپرسی نگاهی به بابا کرد و گفت: -جناب نیکپرور! نمیدونم در جریان هستین یا نه؟ گویا بین هیراد ما و نفس جون یه کدورت جزئی به وجود اومده. اگه اجازه بفرمائید، واسه از بین رفتن این کدورتا چند روزی رو بچه ها باهم به مسافرت برن. رهام و حدیث هم باهاشونن. حرفای هلما خانم که تموم شد، دلم رو به دریا زدم و گفتم: -هلما خانم حقیقتش می خواستم بگم… من… من… من نمیتونم با هیراد زندگی کنم. از طرفی هم رادوین گفته در صورت ازدواجم واسه همیشه دیگه نمیذاره باران رو ببینم. هلما خانم نگام کرد و با تحیر و تعجب پرسید: -چی؟ آخه چرا؟ اونم بعد از پنج ماه! مگه از ما بدی دیدی که ناراحت شدی؟ کار درستی نبود رفتارای بد هیراد رو جلوی مامانو بابا به رخش بکشم. لحظه ای مکث کردم و بعد گفتم: -به خدا من از شما ناراحت نیستم. اگه اون موقع بهتون جواب مثبت دادم دلیلش این بود که پدرش خبر نداشت و من بدون درد سر می تونستم با هیراد ازدواج کنم. شما هم مادر هستین و احساسات منو درک می کنید. نمیتونم بخاطر ازدواج از دیدن دخترم محروم بشم. بغضم ترکید و قطرات اشک صورتم رو خیس کردن. بابا در ادامه ی حرف من گفت: -حقیقتا رادوین گفته اگه نفس ازدواج کنه به هیچ وجه اجازه ی نگهداری از باران رو بهش نمیده. بعد از کلی حرف زدن و کلنجار رفتن حلقه رو از دستم درآوردم و به هلما خانم دادم. مدتی بعد هلما خانم با ناراحتی خنه رو ترک کرد. بعد از رفتن هلما خانم بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم.

رادوین” خسته و کلافه بودم. دائم به خودم لعنت می فرستادم که چرا با حرفام اعصاب و فکر نفس رو به هم ریختم و عروسی رو به کامش تلخ کردم. قرار بود واسه انجام یه پروژه ی مهم که اگه به خوبی انجام میشد سودش حسابی رو پیشرفت شرکت تاثیر می گذاشت، به شیراز برم. باید قبل از رفتن، با نفس صحبت می کردم. پس شماره ی خونه ی عموپارسا رو گرفتم و منتظر برقراری تماس موندم.****
نفس” حالم اصلا خوب نبود. سرم به شدت درد میکرد. از این همه مصیبت و بدبختی که رو سرم آوار شده بود، دیگه کارد به استخونم رسیده بود. تو حالو هوای خودم سیر می کردم که مامان در اتاقم رو باز کرد و گفت: -رادوین زنگ زده باهات کار داره. گوشی رو برداشتم و به سردی گفتم: -بله! بفرمائید! رادوین: -سلام عزیزم، چرا دپرسی؟ نکنه بد موقعی مزاحمت شدم!؟ گفتم: -امرتون رو بفرمائین! رادوین: -غرض از مزاحمت می خواستم بگم، ما از فردا به مدت چند ماه میریم شیراز، چون قرارداد یه پروژه رو بستیم و باید اونجا کار کنم. گفتم: -خب به سلامتی، حالا با عمو میری یا با سروش؟ رادوین: -با هیچ کدوم! با دختر گلم میرم. با داد گفتم: -چی؟ با دخترت؟ رادوین تو انگار دیوونه شدی! تو این گرمای مردادماه باران رو کجا می بری؟ درضمن پیش کی میخوای بذاری؟ رادوین: -دایی سهیل با خانوادش اونجا زندگی می کنن. اگه اونا نگهش دارن خیلی بهتر از اینه که مزاحم شما بشه. گفتم: -اگه منظورت از ما، منو هیراد هستیم بذار خیالت رو راحت کنم. چون چند ساعت پیش حلقش رو پس دادم. پس بیخودی ادا درنیار و بذار باران پیشم بمونه. رادوین: -جدی؟ خیلی برات متاسفم! به هر حال شرمنده چون برام مقدور نیست که بذارم پیش تو بمونه. نمیتونم مدت زیادی ازش دور بمونم. درضمن بهت اطمینان ندارم. گفتم: -رادوین تو دیگه شورش رو درآوردی. یعنی چی؟ من این همه سال تک و تنها بزرگش کردم و زحمتش رو کشیدم که حالا تو یه روزه صاحبش بشی. اون موقعی که از پله ها افتاد و میون مرگ و زندگی دست و پا میزد، جنابعالی کجا بودی؟ بیست روز تموم تو بیمارستان بالا سرش کشیک دادم. من تو پر قو بزرگش کردم نه تو خونه ی اینو اون. حالا تو میخوای بسپاری دست یه نفر دیگه؟ چطور دلت میاد باهام همچین رفتاری رو بکنی؟ سنگدل بیرحم! چند دقیقه ای سکوت کرد و بعد گفت: -باشه پیشت بمونه، ولی به یه شرط. گفتم: -چه شرطی؟ رادوین: -که شناسنامه و پاسپورتت رو بدی به من! چون بهت اطمینان ندارم میترسم باران رو برداری و بری.

از اینکه از نیت دلم با خبر شده بود متحیر شدم و با لحن آرومی گفتم: -قبوله، فقط یادت باشه آقا رادوین در همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه. رادوین خندید و گفت: -نگران نباش! یادم نمیره، فقط اگه امکان داره صبح زود بیا چون باید زود راه بیفتم که تا غروب برسم. گفتم: -باشه، باران رو از قول من ببوس! فعلا خدافظ. رادوین: -چشم ماه من! مراقب خودت باش! گفتم: -تو هم همینطور. گوشیرو قطع کردم و بدون اینکه شام بخورم، رو تخت دراز کشیدم. طولی نکشید که پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح زود بعد از خوردن صبحونه یه اسنپ گرفتم و به سمت خونه ی رادوین حرکت کردم. وقتی رسیدم کرایه رو پرداخت کردم و از ماشین پیاده شدم. زنگ رو که زدم خود رادوین درو برام باز کرد. وارد سالن که شدم با خشم مدارکم رو جلوش پرت کردم و گفتم: -اینم مدارک! حالا اجازه دارم باران رو ببرم؟ رادوین صورتم رو بین دستاش گرفت و تو چشام خیره شد و گفت: -لعنتی چرا این همه، هم خودتو، هم منو عذاب میدی؟ یعنی من اونقدر بدم که نمیتونی تحملم کنی؟ حتی بخاطر باران حاضر نیستی با من زندگی کنی؟ من هر کاری که می کنم و یا هر حرفی که می زنم بخاطر اینه که میخوام دوباره باهم باشیم. نفس باور کن من هیچوقت قصد جدا کردن باران رو از تو نداشتم و ندارم. به همون عشق پاکی که بهت دارم قسم می خورم، به جان باران قسم میخورم که باورت بشه که خیلی دوستت دارم. باور کن دروغ نمیگم. محکم بغلم کرد و ادامه داد: -اگه میخوای واسه همیشه از شرم خلاص بشی دعا کن، ماشینم چپ کنه و نابود بشم. صدای ضربان قلبش، گرمای تنش، عطر تلخش که تو بینیم پیچیده بود، آرامشی رو تو وجودم تزریق کرد که دلم می خواست ساعتها تو همون حال بمونم و زمان متوقف بشه. با لحن آرومی پرسیدم: -چرا با ماشین میری؟ رادوین درحالیکه موهام رو نوازش میکرد گفت: -عزیزم بدون ماشین این طرف و اون طرف رفتن سخته، واسه همین مجبورم ماشین رو ببرم. فقط دعا کن که دیگه برنگردم. نگاش کردم و گفتم: -دعا می کنم همیشه سایه ات بالا سر باران باشه، چون تازه طعم پدر داشتن رو چشیده. رادوین: -بالا سر خودت چی؟ تو نمیخوای؟ با لودگی جواب دادم: -خب معلومه که منم دوست دارم سایه ی بابا تا آخر عمر بالای سرم باشه. رادوین خندید و جواب داد: -تو دیوونه ای، دیوونه ای که به سختی میشه تو قلبش نفوذ کرد. خب خانم خانما، من دیگه برم که دیرم شد. کاری نداری؟ ناخودآگاه بوسه ی آرومی رو گونش نشوندم و گفتم: -نه، برو به سلامت! فقط خیلی مواظب خودت باش و آروم رانندگی کن! رادوین: -چشم خانمم هرچی شما دستور بدین.

به سمت سالن رفتم و آب و قرآن آوردم. خودم از زیر قرآن ردش کردم و پشت سرش آب ریختم. ترنج و دخترش هم کنارم وایستاده بودن. رادوین که رفت ترنج نگام کرد و گفت: -هیچوقت آقای مهندس رو مثل امروز شاد و سرحال ندیده بودم. در واقع از عید به به بعد که شما رو دیدن سرحال شدن. مخصوصا از زمانی که فهمیدن باران جون دختر خودشونه. گفتم: -شما چند ساله رادوین رو می شناسین؟ ترنج: -دقیقا خاطرم میست ولی فکر کنم هفت هشت سالی میشه. ما تو بد وضعیتی بودیم که آقای مهندس کمکمون کردن و پناهمون دادن. خدا از بزرگی کمشون نکنه. خیلی تو این سالا هوامون رو داشتن. نفس جون! من هیچ کاره ای نیستم که بخوام تو زندگی شما دخالت کنم ولی اینو خوب میدونم که آقای مهندس از ته دل دوستون داره. از روزی که ازشون جدا شدی، ناراحت و غمگین شدن. تو این چند سال ما خنده رو رو لباشون ندیده بودیم. تورو خدا یه کم به باهم بودنتون فکر کن! حرفای ترنج بدجوری به دلم نشست به طوری که آرامش عجیبی وجودم رو در بر گرفت. خواب بودن باران بهونه ای شد تا بمونم و در کنارش بخوابم. چون به راحتی نمیتونستم از خونه و زندگیم دل بکنم. ساعت ده و نیم با سرو صدای باران چشم باز کردم. باران به محض بیدار شدنم پرسید: -مامی کی اومدی؟ گفتم: -سلام عزیزم. صبح قبل از رفتن بابا اومدم. باران: -اومدین که پیشم بمونین؟ صورتش رو بوسیدم و گفتم: -اومدم ببرمت خونه ی مامان جون. باران: -نه مامی، خواهش می کنم اینجا بمونید آخه من دلم میخواد خونه ی خودمون بمونم! جون من قبول کنید. گفتم: -باشه دختر گلم! قسم نخور، می مونم. قبل از خوردن صبحونه به مامان زنگ زدم و گفتم که تا اومدن رادوین خونش می مونم. هر چند که خودم بی میل نبودم ولی باز باران رو بهونه قرار دادم تا مدتی بیشتر بمونم.

بعد از خوردن صبحونه، دکوراسیون سالن رو با کمک ترنج تغییر دادم. به سمت آشپزخونه رفتم تا واسه ناهار غذا درست کنم. خدارو شکر همه چیز تو یخچال بود و هیچ کم و کسری نداشتم. مشغول درست کردن ماکارونی شدم. باران هم سرگرم کارتون دیدن بود. غذا که آماده شد در شیشه ای سالن رو باز کردم و به سمت سوئیت ترنج رفتم. درو که باز کرد گفتم: -ناهار درست کردم شمام بیاین ناهار رو باهم بخوریم. ترنج با خجالت نگام کرد و گفت: -آخه زشته! گفتم: -ترنج با من راحت باش! من تنهایی غذا خوردن رو دوست ندارم. همراه ترنج و ترگل وارد سالن شدیم. بعد از خوردن غذا ترنج ظرفارو جمع کرد و منم همراه باران به سمت اتاق رفتم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد. بعد از ظهر باران رو واسه بازی به پارک بردم. بعد از اینکه شام رو بیرون خوردیم یه مقدار تنقلات واسه باران خریدم و به سمت خونه رفتیم. تازه به خونه رسیده بودیم که زنگ زدن. در رو که باز کردم سروش و ترنم همراه بچه ها وارد سالن شدن. کمی که نشستن ترنم گفت: -نفس خانم اجازه هست از قصرتون دیدن کنیم؟ آخه نگهبانتون اجازه نمیداد قبل از ورود سرکار کسی اینجا قدم بذاره. ژستی گرفتم و گفتم: -شرمنده، می ترسم به چیزی دست بزنید و خراب بشه. ترنم: -ِهِ! چه غلطا! نیومده دستورم میده. خیلی دلت بخواد که نگاش کنم. نگاش کردم و گفتم: -پاشو شوخی کردم به دل نگیر! سروش تو هم میای؟ سروش: -نه من فیلم نگاه می کنم شما راحت باشین! نفس فقط امیدوارم واسه همیشه خانم خونت بشی و رادوین رو هم خوشحال کنی. لبخندی زدم و واسه نشون دادن خونه با ترنم همراه شدم. آخر شب بعد از رفتن سروش و ترنم واسه خواب به سمت اتاق رفتم. از زمانی که از رادوین جدا شده بودم آرامش نداشتم و همیشه تو تلاطم و اضطراب بودم. واسه اولین بار با خیال راحت چشم رو هم گذاشتم و خوابم برد.

صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، چون حسابی حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم فامیلارو واسه شام دعوت کنم. اول به مامان و خاله زنگ زدم. مامان با اکراه قبول کرد، بعد از صحبتم با مامان یه دفعه به یاد عموپدرام افتادم. سریع گوشی رو برداشتم و شماره ی خونه ی عمو رو گرفتم. بعد از دو بوق رستا جواب داد. بعد از سلام و احوالپرسی رستا گوشی رو به خاله دنیا داد. گفتم: -سلام خاله، حال شما؟ خاله دنیا: -سلام دخترم! قربونت برم! منم خوبم. خودت چطوری؟ باران جون خوبه؟ گفتم: -ممنون جفتمون خوبیم. خاله! غرض از مزاحمت، می خواستم بگم اگه لطف کنید و شام تشریف بیارین پیش ما خوشحال میشم. حقیقتش حوصلم سر رفته واسه همین میخوام همه دور هم باشیم. خاله دنیا: -عزیز دلم از نظر من هیچ ایرادی نداره. فقط عموت باید قبول کنه، میشناسیش که! گفتم: -راضی کردن عمو با خودم، الان بهش زنگ می زنم. خب پس می بینمتون خدافظ. خاله دنیا: -مزاحم میشیم، صورت باران رو ببوس! خدافظ. به عمو که زنگ زدم اول راضی نمیشد که پاشو تو خونه ی رادوین بذاره. ولی وقتی من زیاد خواهش و اصرار کردم قبول کرد. بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم، تا عصر با ذوق و شوق کار کردم. ساعت هفت و نیم بود که عموبردیا و خاله سها و رایان به همراه آروین و دایی ماهانینا اومدن. برق شادی و رضایت تو چشماشون مشخص بود. بیچاره ها اولین بارشون بود که به خونه ی جدید پسرشون قدم می ذاشتن. بعد عموپدرامینا و مامانو بابا به همراه سامان و دلآرام و بچه هاش رسیدن. تو جمع مهمونا فقط آروین بود که از قیافش خشم و شرارت می بارید. تو فرصتی که پیش اومد نارضایتی خودش رو نشون داد. مشغول آماده کردن و چیدن میز شام بودم که به بهونه ی خوردن آب وارد آشپزخونه شد و و بی مقدمه گفت: -چرا اینجا موندی؟ نمیتونستی بری خونه ی خودتون؟ با لبخند جواب دادم: -خب اینجا هم خونه ی خودمه، چون صاحب اصلیش خودم هستم. آروین: -نفس این بهترین فرصته که می تونی ازش استفاده کنی، ولی مثل اینکه تو خودت هم بی میل نیستی دوباره با این آشغال زندگی کنی. گفتم: -آروین خواهش می کنم درست حرف بزن! رادوین هرچقدر هم که بد باشه، پدر بارانه و من اجازه نمیدم پشت سر پدر دخترم اینطوری حرف بزنی. در ضمن من نمیتونم برم چون مدارک جفتمون پیش رادوینه. آروین بدون گفتن هیچ حرفی با عصبانیت لیوان رو رو میز کوبید و از آشپزخونه بیرون رفت.

سر میز شام مشغول خوردن غذا بودیم که تلفن زنگ خورد. رادوین بود. بعد از سلام و احوالپرسی مختصر با رادوین، گوشی رو به باران دادم. بعد از مدتها از دور هم بودنم با فامیلا حسابی لذت بردم. شب بسیار خوب و فراموش نشدنی بود. آخر شب وقتی مهمونا آماده ی رفتن شدن، از خاله و عموبردیا خواهش کردم که شب رو پیشمون بمونن. عموبردیا چون داروهاش همراهش نبود همراه رایان به خونه رفت ولی خاله سها شب رو پیشمون موند. تا نزدیکای صبح باهم حرف می زدیم و درد دل می کردیم. خاله به طور مستقیم و غیر مستقیم ازم می خواست دوباره با رادوین ازدواج کنم. صبح بخاطر بی خوابی شب گذشته، دیر تر از خاله و باران ‌از خواب بیدار شدم. پایین که رفتم خاله رو آماده ی رفتن دیدم. نگاش کردم و گفتم: -چقدر به این زودی میری خاله! خب بمونید دیگه! خاله: -نه دیگه برم! کلی کار دارم. حالا باز میام بهتون سر می زنم. گفتم: -خوش اومدین. خاله تازه رفته بود که زنگ خونه زده شد. از دیدن رهام پشت در تعجب کردم. درو که باز کردم بعد از احوالپرسی به محض نشستن با تعجب پرسیدم: -تو از کجا فهمیدی من اینجام؟ آدرس رو از کی گرفتی؟ مگه شماها برنامه ی مسافرت نریخته بودین؟ رهام نگام کرد و گفت: -دختر تو چقدر عجولی! یکی یکی بپرس تا جواب بدم. اولا. تو هر کجا که باشی پیدات می کنم. ثانیا. آدرس اینجارو از عمو گرفتم. ثالثا. بی معرفت چرا انقدر بی خبر عروسی کردی؟ و در ضمن چون کسی حوصله ی مسافرت رفتن رو نداشت فعلا صرف نظر کردیم. نگاش کردم و گفتم: -اولا. من عروسی نکردم و به طور موقت بخاطر اینکه رادوین رفته شیراز، مجبور شدم به اصرار باران اینجا بمونم. ثانیا. اینجا اومدی که سرزنشم کنی؟

رهام نگام کرد و گفت: -تقریبا، آخه دختر خوب چرا همون روز اول با من مشورت نکردی که کار به اینجا نکشه هر چند که خدارو شکر این وصلت صورت نگرفت و به هم خورد. گفتم: -چرا؟ رهام: -چون که تو و هیراد دوتا قطب مثبت بودین و به جای جذب هم از هم دور میشدین. چون هیراد دوست داره زنش چند پله از خودش پایین تر باشه. و این در مورد تو صدق نمیکرد. شما جفتتون غد و لجبازین و دیگه اینکه تو دکترا داری و هیراد فوق لیسانس داره و از نظر مالی چیزی از اون کم نداری و قیافت هم از اون سر تره و در واقع هیراد به اصرار بیش از حد حدیث و مامانش حاضر شد با تو ازدواج کنه. گفتم: -جدی میگی! پس معیارای غلطی واسه ازدواج داره! من اصلا به این مسائل سطحی و پیش پا افتاده اصلا هیچوقت فکر نکردم و نمیکنم. من به محبت و صمیمیت بیشتر اعتقاد دارم تا اینجور مسائل. رهام: -واسه همین بود که من از عاقبت این ازدواج می ترسیدم. نمیگم هیراد مرد بدیه، نه! ولی به درد تو نمیخوره چون تو مردی رو میخوای که در مقابل خواسته های تو کوتاه بیاد و فرمان بردار تو باشه. کلا اینطور بار اومدی و بزرگ شدی. اگه اون دو سال رو هم رادوین کوتاه نمی اومد باور کن همون یه ماه اول کارتون به طلاق و جدایی می کشید. عشق و علاقه ی رادوین به تو باعث شده بود همیشه سکوت کنه و و تو هر طور دلت خواست زندگی کنی. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -حقیقتش من خودمم به این نتیجه رسیدم که اخلاق و رفتار بدی دارم و به درد هیچ مردی نمیخورم. رهام: -چرا می خوری. اما به شرط اینکه رفتارت رو اصلاح کنی و زندگی بهتری داشته باشی. میدونی واسه چی اومدم؟ چون بیچاره عمو ازم خواسته باهات حرف بزنم. آخه فکر میکنه تو از من حرف شنوی داری. گفتم: -جدی؟ حتما راجع به رادوین، درسته؟ چشمکی زد و گفت: -بله. البته حق با عموئه، چون تو دیگه خانم و عاقل شدی و باید به فکر آینده ی باران باشی تا ضربه نخوره. خودت خوب می دونی که باران زمینه ی مریضی رو داره و با کوچیکترین مشکل عصبی و پرخاشگر میشه. پس نذار این غنچه زود پژمرده بشه. به خدا خیلی از خانواده ها هستن که حسرت داشتن همچین دختری رو می خورن، یکیش پریسا خواهر خودم. اجازه بده باران زیر بال و پر جفتتون بزرگ بشه. اگه فکر میکنی کس دیگه ای جای رادوین رو واسه باران پر کنه سخت در اشتباهی! تو این دو ماهی که باران پیش رادوین پیشش بوده، عمو نامحسوس مراقبش بوده خدارو شکر رادوین خیلی خوب ازش نگهداری می کرده و مثل چشماش مراقبش بوده. تو باید بخاطر باران هم که شده برگردی سر خونه و زندگیت حتی اگه رادوین رو دوست نداشته‌ باشی. فهمیدی؟ گفتم: -ببینم این حرفا نظر باباست یا تو هم همین نظر رو داری؟

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین ثمره ی زندگی
  • نویسنده: فرشته
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10551
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.