| Thursday 22 October 2020 | 00:49
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 13)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 13)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 13)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 12)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

صبح زود تر از باران از خواب بیدار شدم. آروم‌ از رو تخت بلند شدم و به سمت دسشویی رفتم. بعد از شستن صورتم به سمت پایین رفتم. مامان به محض دیدنم گفت: -صبحت بخیر! صبحونت رو خوردی آماده شو میخوایم بریم واسه سیزده به در باغ فشم. بعد از خوردن صبحونه، به سمت اتاقم رفتم تا واسه رفتن آماده بشم. آرایش ملایمی کردم و لباسم رو پوشیدم و آروم باران رو بغلش کردم و به سمت پایین رفتم. دقایقی بعد سوار ماشین بابا شدم و همراه مامان و بابا به سمت ویلای فشم حرکت کردیم. مامان نگام کرد و گفت: -نفس؟ زنگ بزن به هیراد آدرس بده بگو بیاد! بخاطر ناراحتی که از هیراد داشتم نمی خواستم دعوتش کنم. پس گفتم: -اون با دوستاش قرار داره. وقتی جلوی باغ رسیدیم ماشین عموبردیا و دایی ماهان جلوی در پارک شده بود. رو به بابا اینا کردم و پرسیدم: -مگه عمو اینا هم اومدن؟ پس چرا اینقدر بی خبر؟ مامان: -دیشب وقتی شما بیرون بودین سها زنگ زد و خبر داد که اومدن و فردا هم میان اینجا. وارد باغ که شدیم، دیدم دایی ماهانینا هم اونجا هستن. از اینکه رادوین همراهشون نیومده بود، خوشحال شدم. ولی این خوشحالی زیاد دووم نیاورد. چون دقایقی بعد همراه سروش وارد باغ شد. با خودم گفتم: 《خدایا! چقدر خوب می شد که رابطه ی نزدیکی با خانوادش نداشتم و مرتب مجبور به دیدنش نمی شدم.》 با سروش و ترنم به گرمی سلام و احوالپرسی کردم ولی به رادوین با لحن سردی سلام کردم و با طعنه رو به ترنم گفتم: -ترنم جون چرا زنو بچه ی دوست عزیزتون رو نیاوردین؟ خدارو خوش نمیاد که امروز هم تنهایی تو خونه بمونن. ترنم اخمی کرد و جواب داد: -اگه خیلی دلت واسشون می سوزه، برو پیششون تا تنها نباشن. در ضمن تو نمیخواد غصه ی اونارو بخوری، چون اونا الان با دوستاشون در حال عیش و‌ نوش و خوشگذرونی هستن. میگم خانم دکتر این زبون شما پادزهر خوبیه واسه واکسن. گفتم: -مسخره! حالا دیگه منو مسخرم می کنی؟

باران رو به مامان سپردم و سریع دمپاییهام رو درآوردم که ترنم فرار کرد. منم به دنبالش دوئیدم. دور استخر می چرخیدیم که یه دفعه ترنم پاش سر خورد و تو استخر افتاد. ترنم با جیغ گفت: -ای وای! مردم، نفس بیا کمکم کن! سروش و رادوین وایستاده بودن و می خندیدن، به سمت ترنم رفتم تا کمکش کنم که از استخر بیرون بیاد که بی انصاف دستم رو کشید و با سر رفتم تو استخر، ترنم حق داشت که داد و بی داد کنه، چون آب یخ بود‌ از شدت سرما داشتم می لرزیدم. ولی واسه بیرون رفتن باید تا پله ها شنا می کردیم ولی آب یخ اجازه نمیداد تا اون فاصله ی زیاد رو ‌شنا کنیم. رایان و آریا و دایی ماهان هم به سر و صدای ترنم بیرون اومده بودن و به جای کمک هر هر می خندیدند. ولی رادوین جلو اومد و اول دست ترنم رو گرفت و از آب بیرون کشید. بعد اومد کمکم کنه که از آب بیرون بیام که با لحن جدی گفتم: -دستت رو بکش کنار آقا رادوین! شما به من نا محرمین. و به سمت پله ها شنا کردم. داییماهان: -آخی! چقدرم تو به این موضوع اهمیت میدی! رادوین با داد گفت: -نفس تو چقدر لجبازی، الان می میری. سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود و تنم یخ زده بود که بیرون اومدم. نمی تونستم راه برم که رادوین ناغافل بغلم کرد و منو به سمت حموم برد. قلبم نمیذاشت از تو بغلش بیرون بیام. با اینکه هنوز از گرمی آغوشش سیر نشده بودم، ولی بخاطر تعهدی که نسبت به هیراد داشتم و نمی خواستم بهش خیانت کنم، بر خلاف خواسته ی قلبیم خودم رو از آغوشش جدا کردم و وارد حموم شدم.****
رادوین” چقدر دلم واسه تنفس عطر موهای نفس تنگ شده بود! بغلش که کردم، تموم دلتنگیهام رفت. با اینکه باهام سرد برخورد می کرد، ولی وقتی نگام با نگاش تلاقی می کرد، همه ی ناراحتیهام از یادم می رفت. نفس که به سمت حموم رفت، منم به سمت سالن رفتم. باران به محض دیدن من، از بغل خاله یثنا پایین پرید و به سمتم اومد و در حالی که دستاش رو باز می کرد تا بغلش کنم، با خوشحالی گفت: -سلام لادوین جون! دلم بلات تنگ شده بود! بغلش کردم و بوسه ای رو گونش گذاشتم و گفتم: -قربون دل کوچولوت برم ماهک من! منم دلم برات یه ذره شده بود. باران: ِ! لادوین جون! اسم من بالانه، ماهک دختل دایی آلیا و خاله لستاست. لپش رو کشیدم و گفتم: -می دونم دختر قشنگم! منظورم اینه که، مامان نفست ماه منه، تو هم چون دخترشی، میشی ماهک من! باران: -پس تو هم خولشید مایی. خندیدم و گفتم: -آخ قربون حرف زدنت برم من! نمیدونم چرا احساس می کردم ته چشمای باران یه غمی لونه کرده. بخاطر همین نگاش کردم و گفتم: -باران جون من از چی ناراحته؟ باران: -همه چیژ لو بلات میگم لادوین جون! ولی یه جایی که لوشا و لاشا و آبشال نباشن. گفتم: ‌ -باران جونم! دوستات ناراحتت کردن؟ باران با بغض: -نه! گفتم: -پس کی ناراحتت کرده؟ بهم بگو خودم حسابش رو می رسم. باران: -عمو هیلاد. تو دلم هر چی فحش بلد بودم حواله ی اون پسره ی از خود راضی کردم. منتظر به صورت باران چشم دوختم که گفت: -دیشب لفته بودیم پالک یه کم که باژی کلدم لفتیم بستنی فلوشی، من نمیخواستم بستنی لو بلیژم لو کت عمو هیلاد، خودش لیخت. بعد اون سلم داد ژد بهم گفت دختل بد. اشک صورتش رو خیس کرد و دیگه نتونست حرف بزنه. طاقت دیدن هیچ اشکی رو نداشتم. مخصوصا اشک این بچرو که روحم بهش بند بود. اشکاش رو پاک کردم و در حالی که موهای نرمش رو نوازش می کردم گفتم: -قربون اشکات برم بد خودشه گریه نکن! باران: -تو جات لو باهاش عوژ می کنی؟ صورتش رو بوسیدم و گفتم: -تو دیگه خودت رو ناراحت نکن! خب! حالا پاشو بریم بازی کنیم. همراه باران وارد باغ شدیم تا با بازی، بتونم سرش رو گرم کنم تا رفتار بد هیراد از یادش بره. پس با این فکر، مشغول بازی با باران شدم.

نفس” از حموم که بیرون اومدیم، رها برامون شیر داغ و قرص سرماخوردگی آورد. کمی که گرم شدیم، واسه بازی وسطی به سمت باغ رفتیم. درست وسط بازی بودیم که باران رادوین رو صدا کرد و گفت: -لادوین جون؟ تو بیا با ما تاب باژی کن! مهام: -آره دایی جون، تو بیا با ما بازی کن! اینا هیچ کدومشون مثل شما نمیتونن هول بدن. رایان خندید و گفت: -آقا رادوین برو مهد کودک که احضار شدی! آخه عزیز دلت مهام خان نمیتونه. بدون تو بازی کنه. رادوین: -رایان جلوی بچه ها اینطوری نگو! من همشون رو به یه اندازه دوست دارم. الان ناراحت میشن و به بعضیا هم بر می خوره. گفتم: -نه چرا بهم بر بخوره؟ همه می دونن که تو مهام رو از روشا و راشا و آبشار و آرشاویر بیشتر دوسش داری و اون عشق توئه. باران: -یعنی مامی جون لادوین جون منو دوست نداله؟ گفتم: -در ظاهر شاید… باران: -یعنی چی؟ آریا: -یعنی دایی جون مامانت سادیسم داره، حالا برو عزیزم تاب بازی کن! به گمونم تو استخر سرش به دیواره ها خورده. ترنم خندید و گفت: -نه آریا، عقلش یخ زده و به درد سگها می خوره. دایی ماهان به طرفداری از من جواب داد: -حالا شما دوتا چرا گیر دادین به نفس؟ دیواری کوتاه تر از دیوار نفس پیدا نکردین؟ بیاین بازیمون رو ادامه بدیم! بعد توپ رو پرت کرد. دو ساعتی بازی کردیم. خسته و گرسنه به سمت بچه ها رفتم تا واسه خوردن ناهار باران رو به داخل ببرم که رادوین در حالی که از شدت عصبانیت رگهای گردنش متورم شده بود، گفت: -چرا جناب احتشام باران رو دعوا کرده؟ تو که واسه همه یه متر زبون داری چرا جوابش رو ندادی؟ یعنی اونقدر عاشق سینه چاکش هستی که به این بچه ترجیحش دادی؟ گفتم: -کاسه ی داغ تر از آش شدی؟ تو از کجا مطمئنی که جوابش رو ندادم که سرم داد می زنی؟ رادوین لحظه ای مکث کرد و بعد گفت: -ببخش که تند رفتم و سرت داد زدم، ولی کاش بودی و می دیدی چطوری با بغض برام تعریف کرد. خب دلم آتیش گرفت! یعنی کثیف شدن کتش اونقدر اهمیت داشت؟ دستم رو گرفت و رو تاب نشوند و پرسید: -نفس جون باران راستش رو بگو! خیلی دوسش داری؟ چون به جون باران قسمم داده بود، سکوت کردم. چی باید می گفتم؟ می گفتم 《نه فقط از روی لجبازی تن به این کار دادم؟》

رادوین نگام کرد و گفت: -پس چرا ساکت شدی؟ یعنی جون باران اینقدر برات بی اهمیته؟ با لحن جدی گفتم: -نخیر! چون که زندگی خصوصی من به شخص تو ربطی نداره. رادوین با اشاره، آتریسا و سامیار رو نشون داد و گفت: -خوش به حالشون، یادش به خیر، ما هم یه زمانی زیر این درختا کنار رودخونه فارغ از غم دنیا، قدم می زدیم و از عاشقانه هامون باهم حرف می زدیم. ولی حالا زندگی خانم واسه من خصوصی شده، انگار نه انگار که ما زن و شوهر بودیم. درسته خانم نفس؟ پا شدم و باران رو از بغلش گرفتم و جواب دادم: -گذشته ها دیگه گذشته، بعد از این میخوام بهترین آینده رو واسه خودم و بارانم بسازم. بخاطر اینکه سد احساساتم در مقابل رادوین نشکنه و به قول معروف خودم رو وا ندم، سریع به سمت سالن رفتم. با حرفای رادوین، ناخودآگاه حواسم به آتریسا و سامیار می رفت و به حالشون غبطه می خوردم. تداعی خاطرات حالم رو دگرگون کرده بود و دائم تو گذشته سیر می کردم. سر میز ناهار، کنار رها و دلآرام نشستم. رو به رها گفتم: -راستی از خواهران سیندرلا چه خبر؟ رها نگام کرد و گفت: -جفتشون با دوتا‌ برادر ازدواج کردن. آروین هم رفته ایتالیا. رایان: -نفس آدم قحطیه سراغ اونا رو می گیری؟ گفتم: -چه اشکالی داره؟ یه احوالپرسیه دیگه! بعد از خوردن ناهار، همراه رها و دلآرام و رستا مشغول جمع کردن میز، و شستن ظرفا شدم. کارمون که تموم شد، سامان به سمتمون اومد و گفت: -حالا که بزرگترا مشغول صحبتن بیاین ما هم بریم کنار رودخونه، لباس گرم تن باران کردم و همراه بقیه به سمت رودخونه رفتیم. زیر اندازی پهن کردیم و روش نشستیم. کنار رستا نشستم و باهاش گرم صحبت شدم.****
رادوین” کنار رودخونه نشسته بودیم و مشغول صحبت بودیم که ترنم گفت: -کی گیتار آورده؟ نگاش کردم و گفتم: -گیتار من همیشه تو ماشینمه. حالا گیتار میخوای چیکار؟ ترنم در حالی که سوئیچ رو از من می گرفت گفت: -حالا می فهمی. دقایقی بعد برگشت و گیتار رو رو پای نفس گذاشت و گفت: -اکسیژن! دلم واسه خوندنت یه ذره شده. یه چیزی بخون! نفس: -ترنم یه امروز منو بیخیال شو! ترنم: -جون من بخون! نفس نگاهی به جمع انداخت و شروع به نواختن گیتار کرد. لحظاتی بعد صدای قشنگش فضای رودخونرو پر کرد: غم گرفته دوباره صدامو، نم زده باز هوای چشامووو، نیستیو تکیه دادم به دیوار دوبارهه، بعد تو پا می ذارم تو رویا، با خیال تو هر شب همینجام. اشک چشمام تمومی نداره، ندارهههه. صدای خش خش برگو پاییزو باروون، باز خیال تو با قلب داغوون، نیستیو خیره میشم به عکس دوتااموون. کاش میشد دستاتو غرض می کردم، باز کنارم‌ تورو فرض می کردم. تا خود صبح قدم می زدیم تو خیابووووون،. لعنت به حسی که نذاشته هیچکسی به جات بیااد. یکی که تا همیشه پشتته تو سختیاااا. همونکه پا گذاشتی رو دلش که از غمت پرههه. لعنت، به کل خاطراتمون که با تو داشتمو، به من که زندگیمو پای تو گذاشتمو، همون که روزو شب رو اسم تو قسم می خورهه. حق من نیست چشاتو نبینم، باز نتونم کنارت بشینم از تو تنها همین غصه هات مونده پیشم. خاطراتت یه کوهه رو دوشم، باز می پیچه صدات توی گوشم، دارم اینجا بدون تو دیوونه میشم، باز بیا و همه باورم شو، باز رفیق چشای ترم شو، باز بیا عاشقم شو دوباره، دوبارهههه. بی تو میمیره اینجا به زودی، اونی که کل دنیاش تو بوودی، خیلی خستست به این دوری عادت نداارههه. 《آهنگ لعنت، از باران.》 محو شنیدن صداش بودم که یه دفعه آهنگ رو قطع کرد و گیتار رو زمین گذاشت و با گریه جمع رو ترک کرد. خواستم دنبالش برم که آریا نذاشت و گفت: -اون الان به این تنهایی نیاز داره. با حالی گرفته، گیتارم رو برداشتم و به سمت ویلا رفتم.

نفس” حالم اصلا خوب نبود. آهنگ رو قطع کردم و گیتار رو کناری گذاشتم و واسه اینکه دوباره تسلیم احساساتم نشم، جمع رو ترک کردم. باز خاطرات گذشته مثل یه یه فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش در اومد‌ بغضی رو که تو گلوم جا خوش کرده بود، شکست و قطرات اشک صورتم رو خیس کردن. رستا به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت: -باز چی شده نفس؟ با بغض گفتم: -دارم دیوونه میشم رستا! خیلی درد داره ناراحتی عشقت رو ببینی ولی بخاطر کاری که از روی لجبازی با خودت کردی، بی اعتنا از کنارش رد شی. رستا: -آخه چی بگم من به تو! چقدر بهت گفتم، چقدر التماست کردم که با خودت این کار رو نکن! ولی سر کار خانم زیر بار نرفتی و گفتی میخوام ازدواج کنم چون از تنهایی خسته شدم. کسی که به این ازدواج مجبورت کرده بود؟ گفتم: -نه. خودم کردم. باید تا آخرشم بسوزم و بسازم. ولی اینو بدون که عشق رادوین رو دلم مثل یه زخم عمیق می مونه که جاش هیچوقت خوب نمیشه. رستا: -همه چیز رو بسپار به خدا. اون خودش می دونه چیکار کنه. مدتی بعد همراه رستا به سمت ویلا رفتیم. از زمانی که وارد سالن شدیم، دیگه نه حوصله ی بازی داشتم و نه حرف زدن. چون حسابی غرق خاطرات گذشته شده بودم. نزدیکای غروب همگی به سمت تهران حرکت کردیم. به خونه که رسیدیم، حسابی خسته و بیحال بودم. واسه دوری از فکر و خیالو آرامش اعصابم، دوتا قرص آرامبخش خوردم و بدون اینکه شام بخورم، رو تخت دراز کشیدم و سرم به بالش نرسیده خوابم برد. صبح با نوازش دستای گرم باران رو موهام بیدار شدم. بعد از شستن صورتم، باران رو بغلش کردم و به سمت پایین رفتم. به محض دیدن ستاره خانم با خوشحالی بغلش کردم. بعد از روبوسی ستاره خانم باران رو بغل کرد و بوسش کرد و گفت: -نفس! چه دختر نازی داری! مثل عروسک می مونه. لبخند زدم و گفتم: -لطف دارین. ستاره خانم: -قربونت برم! این مدت کجا بودی؟ تقریبا همه چیز رو براش تعریف کردم. باران نگام کرد و گفت: -مامی چقدل حلف می ژنی! دلم اژ گلسنگی ژعف لفت. ستاره خانم: -آخ من قربون اون دل کوچولوت برم! الان صبحومرو حاضر می کنم. باران نگام کرد و گفت: -مامی این خانمه کیه؟ گفتم: -دوست مامان جونه. سر میز صبحونه رو به ستاره خانم گفتم: -مامانینا کجان؟ ستاره خانم: -آقاپارسا که رفت کارخونه. یثنا جون هم با دنیا خانم رفت بیرون. تازه صبحونه خورده بودیم که تلفن زنگ خورد. جواب دادم و گفتم: -بله؟ دختر جوونی پشت خط بود که گفت: -سلام نفس خوبی؟ طوری حرف می زد که ‌انگار منو می شناخت. هرچی به ذهنم فشار آوردم صداش رو نشناختم که گفت: -نفس نکنه آلزایمر گرفتی که منو نشناختی؟! گفتم: -راستش هرچی فکر می کنم به جا نمی آرمتون، میشه لطف کنید و خودتون رو معرفی کنید؟ دختره: -خنگه! منم رزا، دوست و همکلاسی دوران دانشگات یادت اومد؟ با خوشحالی جیغ زدم و گفتم: -وای، رزا تویی! اصلا صدات رو نشناختم. خب چطوری؟ چیکار می کنی؟ رزا: -من خوب خوبم، تو چطوری؟ گفتم: -منم خوبم، راستی از کجا فهمیدی من اومدم؟ رزا: -نفس انگار جدی جدی آلزایمر گرفتی! خب خنگ خدا آقای تولایی بهم گفت. حالا پاشو زود بیا اینجا که خیلی دلم برات تنگ شده و دلم می خواد ببینمت. راستی دختر گلت رو هم بیار که خیلی تعریفش رو می کنن. از اینکه دوباره با رادوین روبرو بشم، راضی نبودم و از طرفی دلم می خواست رزارو ببینم. واسه همین با من و من گفتم: -آخه، امروز؟

رزا حرفم رو قطع کرد و گفت: -آخه و اما و اگه نداریم. حالا پاشو بیا! ناهارم مهمون منی. گفتم: -خیله خب! تا یه ساعت دیگه میام. راستی شرکت همونجای قبلیه، یا عوض شده؟ رزا: -تو همون خیابونه، منتها چند قدم بالاتر از ساختمون قبلیه، پلاک صد و چهل و هشت، منتظرتم. گوشی رو قطع کردم و باران رو به حموم بردم و بعد از یه دوش ده دقیقه ای بیرون اومدیم. سریع لباس باران رو تنش کردم و خودم هم بعد از اینکه یه آرایش ملایم کردم و مانتوی صورتی و شلوار و شال سفیدم رو پوشیدم و بعد از خداحافظی با ستاره خانم از خونه خارج شدم. تا به ونک برسیم نیمساعتی طول کشید. قبل از اینکه به شرکت برسم، سبد گل و شیرینی خریدم و به سمت شرکت رفتم. با راهنمایی نگهبان، وارد آسانسور شدم و طبقه ی هشتم رو زدم. لحظه ای جلوی در مکث کردم. چند نفس عمیق کشیدم و چند ضربه به در زدم و وارد سالن شدم. منشی شرکت عوض شده بود. به محض دیدن ما سرش رو بلند کرد و گفت: -بله بفرمائید! امری داشتین؟ گفتم: -من با خانم مهندس فروزانمهر کار داشتم. منشی: -چند دقیقه تشریف داشته باشین! چون رفتن بیرون و برمی گردن. محل شرکت نسبت به قبلی بزرگتر بود و اتاقاش زیاد تر بود. در هر اتاقی باز میشد به داخل چشم می دوختم تا شاید آشنایی ببینم، ولی هیچ خبری نبود. یه ربعی میشد که منتظر نشسته بودیم و کم کم حوصله ی باران داشت سر می رفت. چون عادت به یه جا ساکت و آروم نشستن نداشت. مدتی که گذشت باران با اعتراض گفت: -مامی پاشو بلیم خسته شدم، حوصلم سل لفت. آخه اینجا کجاست که اومدیم؟ گفتم: -دفتر کار رادوینه، اگه چند دقیقه هم تحمل کنی، دوستم میاد و هم اینکه رادوین رو می بینی. باران: -آخ جون، پس الان لادوین جون کجاست؟ گفتم: -نمیدونم الان هر کجا که باشه میاد. منشی: -ببخشید خانم میشه بدونم شما به چه زبونی صحبت می کنید؟ باران زود تر از من جواب داد: -فرانسه. منشی: -خانم کوچولو مگه شما فارسی هم بلدی؟ باران: -بله که بلدم. منشی با دقت نگام کرد و بعد پرسید: -معذرت میخوام شما خانم نیکپرور هستین؟ نفس نیکپرور، همسر آقای مهندس؟ از اینکه منو به عنوان همسر رادوین می شناخت تعجب کردم. گفتم: -بله من نفس هستم. از جاش بلند شد و با لبخند گفت: -پس چرا نگفتین؟ شرمنده که منتظرتون گذاشتم. راستش چون قیافتون تغییر کرده نشناختمتون. گفتم: -خواهش می کنم. ولی من قبلا یادم نمیاد که دیده باشمتون. پس شما از کجا منو میشناسین؟ منشی: -چون که من هر روز صبح عکس شمارو، روی میز آقای مهندس می بینم. الان هم منتظرتون هستن بفرمائین! باز هم عذرخواهی می کنم که منتظرتون گذاشتم.

با اشاره ی دست منشی، باران به سمت اتاق رادوین دوئید و درو باز کرد و به محض دیدن رادوین با خوشحالی گفت: -سلام لادوین جون. رادوین: -سلام به روی ماهت خانم خوشگله، خیلی خوش اومدی خانم خانما. وارد اتاق شدم و سلام کردم که رادوین دستش رو به طرفم دراز کرد. بالاجبار باهاش دست دادم از تماس دستش، گرمی خاصی تو بدنم ایجاد شد. مرتب این احساسم رو سرکوب می کردم. چرا که شخص دیگه ای نامزدم بود و باید هر طور که شده از فکر رادوین بیرون می اومدم. رادوین نگاهی به صورتم انداخت و به مبلهای روبروی میزش اشاره کرد و گفت: -بفرما خانم چرا سرپا وایستادی؟ به سمت مبلها رفتم تا بشینم که ضربه ای به در خورد و متعاقبش منشی با سبد گل وارد اتاق شد و در حالی که سبد رو روی میز می گذاشت گفت: -آقای مهندس نفس خانم زحمت کشیدن. بعد نگاهی مو شکافانه به صورتم انداخت و از اتاق خارج شد. رادوین با عشق نگام کرد و گفت: -ممنون چرا زحمت کشیدی؟ تو خودت باغی از گلی پس دیگه نیازی به این نبود. از اینکه تغییری تو رفتارش ایجاد نشده بود و هنوز هم همون حرفای عاشقانرو می زد، بی دلیل غرق لذت شدم و لبخندی به روش زدم و پرسیدم: -پس عموبردیا و سروش کجا هستن؟ رادوین: -بابا یه کم کسالت داشت نیومده، مثل اینکه دیروز ناپرهیزی کرده و غذای چرب خورده و دوباره فشارش بالا رفته و قلبش هم ناراحته واسه همین مونده خونه تا استراحت کنه. سروش هم رفته شهرداری و تا یه ساعته دیگه برمیگرده. گفتم: -آخه وقتی می دونه واسش ضرر داره چرا رژیمش رو به هم می زنه؟ قبل از اینکه رادوین جواب بده باران گفت: -لادوین جون! چلا همش با مامی حلف می ژنی؟ پس من چی؟ رادوین موهای باران رو نوازش کرد و جواب داد: -ببخشید خانم باران همش تقصیر این مامانته که حواس منو پرت می کنه. بعد بسته ی کادو پیچ شده ایرو از تو کتش در آورد و به دست باران داد و گفت: -بیا گلم ببین اینو دوست داری؟ باران با ذوق و شوق زیاد بسته رو باز کرد. داخل جعبه النگو و انگشتری که با زنجیر به هم وصل شده بودن قرار داشت. و به جز اون دستبند دیگه ای هم که با یاقوت تزئین شده بود وجود داشت. تعجب کردم چون که باران بچه بود و این هدیه مناسبش نبود. رادوین با دقت النگو رو به دست باران انداخت. باران هم صورتش رو بوسه باران کرد و ازش تشکر کرد. از شدت خوشحالی چشماش برق میزد. باران به دستبند اشاره کرد و گفت: -لادوین جون! اینو هم دستم می کنی؟ رادوین: -خانم خانما این کادوی مامانته بخاطر نامزدیش. آخه اون روز غافلگیرمون کردن و من نتونستم هدیه ای واسش بخرم. این حرف رادوین مانند پتکی به سرم وارد شد. توان حرف زدن نداشتم. به زحمت تونستم ازش تشکر کنم که باران باز پرسید: -آخه مگه من نامژد کلدم که بلا منم خلیدی!؟

رادوین صورتش رو بوسید و گفت: -نه فدات بشم، چون به تو عیدی نداده بودم خریدم. تو شمال خیلی گشتم ولی چیزی که شایسته ی باران خانم باشه پیدا نکردم. لحظه ای بعد رادوین دستم رو تو دستش گرفت و با آرامش خاصی دستبند رو به دستم بست و دستم رو به سمت لبش برد و بوسه ای روش نشوند و با لحن آرومی گفت: -تقدیم با عشق! خیلی به دستت میاد. می دونی نفس! تو به همه چیز زیبایی میدی. از بوسش و شنیدن حرفاش نفسم داشت بند می اومد. واسه کنترل هیجاناتم نفس عمیقی کشیدم. واسه جلوگیری از ریزش اشکام لحظه ای چشمام رو بستم. باران با لحن اعتراضآمیزی گفت: -لادوین جون؟ پس چلا دست منو بوس نکلدی؟ رادوین: -عزیز دلم! دست تورو هم می بوسم. رادوین دست باران رو بوسید و اونم دستاش رو دور گردن رادوین انداخت و صورتش رو بوسه باران کرد. در همین اثنا، ضربه ای به در زده شد و متعاقبش رزا وارد اتاق شد. با خوشحالی از رو مبل پا شدم و همدیگه رو بغل کردیم. رزا نگام کرد و گفت: -چطوری نفس خانم حالا دیگه میری و پشت سرت رو هم نگاه نمیکنی؟ بیمعرفت! گفتم: -چیکار کنم، اونقدر خوشی دورو برم ریخته بود و سرگرم بودم که فرصت نگاه کردن به پشت سرم رو نداشتم. رادوین در مقابل طعنه ی من گفت: -هرچی دل تنگت میخواد بگو! همش رو قبول دارم. رزا باران رو از بغل رادوین گرفت و گفت: -باران خانم که میگن شمائین؟ به به، چقدر خوشگل و نازی خاله! بعد رو به من ادامه داد: -نفس این گل رو از کدوم باغ گلچین کردی؟ هزار ماشالله چیزی از خوشگلی کم نداره. آدم دلش میخواد فقط نگاش کنه. باران خانم منم یه دختر دارم ولی به خوشگلی تو نیست. مثل مامانش از زیبایی بهره ای نبرده. گفتم: -جدی میگی؟ کی ازدواج کردی؟ رزا: -سه سالی میشه. با مهندس سپهری که اینجا کار می کرد. میشناسیش که؟ گفتم: -آره، راستی دخترت چند سالشه؟ در حالی که عکسش رو نشونم میداد گفت: -آسمان درست همسن روشا و راشاست. بعد نگاهی به رادوین کرد و گفت: -راستی آقای مهندس چقدر باران شبیه خواهرتونه؟!

از شنیدن حرفای رزا، قلبم هری ریخت. چون تا حالا کسی با این دقت باران رو نگاه نکرده بود و این چنین اظهار نظری نکرده بود. رادوین نگاهی به باران کرد و گفت: -درسته، من تا به حال دقت نکرده بودم. مخصوصا رنگ و فرم چشاش شبیه رهاست! ولی ای کاش نسبتی با اون داشت. باران: -لادوین جون این نبست که میگی یعنی چی؟ رادوین: -نسبت گلم! یعنی اینکه ای کاش خاله رها، عمه ی تو بود! باران با حسرت: -کاش! چون من عمه ندارم. قلبم داشت از جا کنده میشد که که خوشبختانه رزا به موقع به دادم رسید و گفت: -نفس پاشو بریم با همکارای جدیدمون آشنات کنم! چون همشون بیرون صف کشیدن و مشتاق دیدنت هستن. گفتم: -چرا؟ مگه من تحفم؟ رزا: -از تحفه هم بدتری. چون تو این چند سال انقدر که آقای مهندس از تو و خوبی و مهربونیت تعریف کرده و گفته که همه میخوان ببینن این لیلی کیه که آقای مهندس رو به مرز جنون کشونده و باهاش آشنا بشن. از جام پا شدم و همراه رزا از اتاق خارج شدم. با شیش تا خانم و چهارتا مرد جوون که همشون از کارمندای شرکت بودن آشنا شدم. هر کدوم حرفی می زدن، باورم نمیشد که رادوین تا این حد عاشق و دلباخته ی من بوده باشه که که بعد از جداییمون هم هنوز هم با یاد من زندگی کنه. حسابی مشغول صحبت بودیم که سروش وارد شرکت شد و به محض دیدن من گفت: -به به خانم دکتر! قدم رو چشم ما گذاشتین! منت گذاشتین. اگه می دونستم زیر پاتون گاوی گوسفندی چیزی قربونی می کردم. گفتم: -سروش! چیه بلبل زبون شدی! مثل اینکه کمال همنشینی با ترنم رو تو هم تاثیر گذاشته، آره؟ سروش: -اوووووه! چه جورم! بعد رو به بقیه گفت: -بچه ها اینطور که بوش میاد امروز ناهار مهمون آقا رادوین هستیم. حالا هر کی، هرچی دوست داره سفارش بده! رادوین: -بی انصاف مگه من هر روز به شما تخم مرغ میدم که اینطوری میگی؟ سروش: -به دل نگیر شوخی کردم. مدتی بعد ناهار رو دور هم خوردیم. بعد از خوردن ناهار، کم کم داشتم آماده ی رفتن می شدم که منشی وارد اتاق رادوین شد و گفت: -آقای مهندس خانم فتحی زنگ زدن گفتن هرچی سریع تر باهاشون تماس بگیرید! رادوین رنگ به رنگ شد و با لحن آرومی پرسید: -نگفت چیکار داره؟ منشی نگاهی به من کرد و گفت: -چرا، مثل اینکه دوقلوهاتون در حال بازی از پله ها افتادن و یکیشون دستش در رفته. اون یکی هم سرش شکسته. بردنشون بیمارستان بهمن و گفتن بهتون بگم که برید اونجا. سعی کردم خودم رو بی اعتنا و خونسرد نشون بدم ولی ولی فقط خدا می دونست چه حالی داشتم. از رو مبل بلند شدم و رو به رادوین گفتم: -من دیگه مزاحمت نمیشم. تو برو!

رزا و سروش، خاموش و مضطرب به صورتم چشم دوخته بودن. باران با ناراحتی تو گوشم گفت: -مامی خواهش می کنم یه کم دیگه بمونیم. گفتم: -نه گلم! می بینی که رادوین کار داره و باید بره بیمارستان. باران: -خب نمیشه ما هم باهاش بلیم، کالش که تموم شد باهم بلگلدیم اینجا؟ رزا: -نفس چی میخواد؟ چون باران از طرفی فرانسه صحبت می کرد و از طرف دیگه آروم حرف میزد، متوجه حرفاش نشده بودن که خودش زودتر از من جواب داد: -خاله من میگم بمونیم ولی مامی خبول نمی کنه و میگه نمیشه، لادوین جون کال داله. رزا: آخ فدات بشم من با اون حرف زدنت! تو که انقدر خوب حرف میزنی، کلمه هارو هم درست بگو! گفتم: -خیلی باهاش تمرین کردم ولی همه میگن اقتضای سنشه. بزرگ بشه درست میشه. دقایقی که گذشت، سروش نگام کرد و گفت: -خب نفس بمون دیگه! کجا میری به این زودی؟ فردا هم که راهی هستی. گفتم: -تا برم خونه و استراحت کنم عصر شده، باید یه مقدارم خرید کنم. و زیاد وقت ندارم. مدتی بعد با همه خداحافظی کردم و همراه باران از شرکت خارج شدم. ماشین مامان دست من بود. چند قدمی حرکت نکرده بودم که حس حسادت و ناکامی تموم وجودم رو سوزوند. واسه همین ماشین رو تو یکی از پارکینگهای عمومی پارک کردم و با تاکسی خودم رو به بیمارستان رسوندم. از راننده که مرد مسنی بود خواستم مراقب باران باشه و سریع وارد اورژانس شدم که دیدم رادوین با دکتری گرم صحبته. چشمم به دنبال نگار می گشت، تصمیم داشتم جلوی همه عقده ی این چند سال رو رو سرش خالی کنم. چون هرچی می کشیدم، تقصیر اون بود. محروم شدن دخترم از نعمت داشتن پدر و محبتش، آوارگی خودم و همه ی تلخیها و زجر کشیدنم مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش در اومد. همونجا روی صندلی نشستم که صدای رادوین رشته ی افکارم رو از هم پاره کرد. رادوین: -نفس حواست کجاست؟ کجا سیر می کنی که منو نمی بینی؟ پس باران کو؟ کجاست؟ با پوزخند گفتم: -باران!! مگه واست اهمیت داره؟ رادوین کنارم نشست و دستم رو تو دستش گرفت و گفت: -اگه می خواستی بیای اینجا، چرا با خودم نیومدی؟ ببین به چه حالی افتادی؟ رنگت پریده، دستاتم که یخ کرده. نگفتی باران کجاست؟ گفتم: -جلوی بیمارستان پیش راننده تاکسی گذاشتمش. رادوین بلند شد و گفت: -وای خدای من! آخه رو چه اعتباری بچرو پیش یه غریبه گذاشتی؟ عجب دل و جراتی داری دختر! اگه بلایی سرش بیاره چی؟ و بعد از گفتن این حرف از بیمارستان بیرون رفت.

از حماقت خودم حرصم گرفت. ترس تموم وجودم رو در بر گرفت. اگه بلایی سر باران می اومد هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم. دقایقی بعد رادوین همراه باران وارد بیمارستان شد. کنارم نشست و با لبخند گفت: -مثلا با ماشین خودت نیومدی که من نفهمم، آره دیوونه؟ خب نگفتی کجا سیر می کردی که نتونستی خودتو مخفی کنی؟ گفتم: -تو بدبختیام، دردام، آوارگیام چون هرچی که می کشم از تو و اون همسر عزیزته، حالا کجا تشریف داره که ندیدمش؟ قطره اشکی رو گونم سر خورد. یه دستش رو پشتم گذاشت و با اون یکی دستش اشکام رو پاک کرد و گفت: -نفس هرچی دلت میخواد بهم بگو! ولی ازت خواهش می کنم برگرد سر خونه و زندگیت. می دونم ناخواسته از نظر روحی اذیتت کردم و گناهکارم ولی قسم به عشق پاکی که هنوز بهت دارم، مثل سگ پشیمونم و بدون تو نمیتونم زندگی کنم. گفتم: -یه بار اشتباه کردم و گول حرفات رو خوردم، دیگه واسه هفت پشتم کافیه. اگه همون روزا درست فکر می کردم و از روی عقل تصمیم می گرفتم و خام احساساتم نمی شدم، الان بهترین زندگی رو داشتم. تو برو و بچسب به زن و بچت! و اونایی که این وسط قربونی میشن به درک! پاشدم که برگردم. دستم رو گرفت و گفت: -بشین کجا میری؟ الان بخیه ی سر مهرگل تموم میشه، باهم میریم. گفتم: -چرا نمی فهمی؟ نمیخوام اون نگار کثافت رو ببینم. حالم از جفتتون به هم می خوره. رادوین: -من که گفته بودم نگار همیشه دنبال عیش و نوشه. دوقلو هارو خدمتکار خونه ی مادرش آورده بیمارستان. زنه تا دید من اومدم گذاشت رفت. بیا سوئیچ رو بگیر برو بشین تو ماشین! ما هم الان میایم. با تموم دلخوری که ازش داشتم ولی بازم نتونستم ازش دل بکنم. بی اختیار سوئیچ رو ازش گرفتم و با باران به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم. دقایقی بعد رادوین اومد و دوقلو هارو رو صندلی عقب گذاشت و خودش سوار ماشین شد. نه مهیار نه مهرگل هیچ کدوم شکل رادوین نبودن. حالشون رو پرسیدم که طفلکی مهیار لبخند زد و تشکر کرد. از اینکه سه تا بچش در کنارش بودن خندم گرفت. اگه نگار هم بود جمعمون تکمیل میشد. باران بغل من نشسته بود و نگاهی به رادوین و نگاهی به دوقلو ها می کرد. لحظه ای بعد آروم تو گوشم گفت: -مامی چلا دوخلو ها مثل لادوین جون خوشگل نیستن؟ چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: -ساکت باش! رادوین: -نفس چی میخواد که مثل شمر نگاش می کنی؟ باران جون چی میخوای بگو خودم واست می خرم.

نگاه جدیم رو به صورت باران دوختم و به فرانسه گفتم: -بگو بستنی میخوام! چون ترسیدم باران حقیقت رو بگه و مهرگل و مهیار ناراحت بشن. باران صورت رادوین رو بوسید و گفت: -بستنی میخوام! رادوین جدی نگام کرد و گفت: -می دونی جدیدً خیلی بد اخلاق شدی؟ آخه یه بستنی چیه که اینطوری چشمغره میری؟ بعد رو به باران گفت: -عزیزم همین الان برات می خرم. ولی اول صبر کن واسه مهرگل و مهیار ساندویچ بخریم چون ناهار نخوردن. بعدش میریم واسه باران خانم بستنی می خریم. باران: -باشه. مدتی که گذشت، مهیار نگاهی به من کرد و از رادوین پرسید: -بابا این خانمه کیه؟ از اینکه مهیار رادوین رو بابا صدا کرد، حال بدی بهم دست داد. رادوین نگاه عمیقی به صورتم انداخت و در جواب مهیار گفت: -عزیز دل منه، ماهمه، اکسیژنمه، آرامش زندگیمه. واسه اینکه بحث رو عوض کنم از دوقلوها پرسیدم: -بچه ها چرا ناهار نخوردین؟ حتما از درد و گرسنگی دلتون هم ضعف رفته. مهیار با لحن غمگین‌ و معصومانه ای جواب داد: -آخه هیچ موقع کسی نیست که بهمون ناهار بده، مامان همیشه با دوستاش بیرون میره و مامانبزرگ هم همش یا مهمونیه، یا میره شمال و ترکیه. گفتم: -صبحونه خوردین یا نه؟ مهیار: از آشپزخونه واسه خودم و خواهرم کیک و شیر برداشتم و خوردیم. آخه مامان تا ظهر می خوابه. اگه بیدارش کنیم میگه توله سگا چرا نمیذارین بخوابم. از شنیدن این حرف خون به صورتم دوئید. مهیار نگام کرد و گفت: -خانم شما هم باران رو دعواش می کنید؟ کتکش می زنید؟ گفتم: -نه گلم! لباسش رو بالا زد و گفت: -ببین مامان چطوری منو زده، دستم رو هم گاز گرفته. می دونی چرا؟ سرم رو تکون دادم که گفت: -واسه اینکه مهمون داشت با خواهرم توپ بازی می کردیم حواسم پرت شد توپ رو پرت کردم که خورد به لیوانش و نوشیدنیش برگشت رو لباساش. از دیدن کبودیهای بدنش و مظلومیتش قلبم به درد اومد و نتونستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم. گریم شدت گرفت. رادوین هم ماشینش رو کنار خیابون پارک کرد و سرش رو رو فرمون گذاشت. پر بغض و با عصبانیت بهش گفتم: -بی رحم، به جای این کار بیارشون پیش خودت و خودت بزرگشون کن! یعنی تو عرضه ی نگهداری از دوتا بچرو هم نداری؟ اینم نتیجه ی هوسبازی های جنابعالیه. باران: -مهیال باباتونم می ژنتتون؟ مهیار: -نه بابام خوبه، دوسش دارم همه چیز واسمون می خره. باران: -لادوین جون چلا مامانشونو دعوا نمی کنی که اژیتشون نکنه؟ مامی اصلا بیالشون خونه ی خودمون پیش ما بمونن. مهربونی و دلسوزی باران به رادوین رفته بود. رادوین نگام کرد و گفت: -نفس باران راست میگه، اگه تو برگردی خونه من می تونم بیارمشون پیش خودم، آخه نمیتونم که تو خونه تنهاشون بذارم. چون تا عصر سر کارم. باران: -خب مامی هم میله سل کال. منم می مونم پیش مالگالیتا. گفتم: -عقل بچه بیشتره، یه پرستار بگیر تا هم به دوقلو ها برسه و هم به تو، چند ماه بعدش هم میشه مامانشون. رادوین: -تو فقط نیش و کنایه بزن! به جای اینکه دردی از دردای من دوا کنی. گفتم: -شرمنده، چطور می تونم به یه مرد غریبه کمک کنم؟ رادوین: -حالا من غریبم آره؟ پس بشین و تماشا کن!

رادوین” پانسمان سر مهرگل که تموم شد بعد از پرداخت صورتحساب در حالی که بچه هارو بغل کرده بودم از بیمارستان خارج شدم. تا به ماشین برسیم، از نفس و باران براشون گفتم و ازشون خواستم با نفس مودب برخورد کنن. در ماشین رو باز کردم و بچه هارو رو صندلی عقب گذاشتم. نگاهی به صورت مهرگل که بخاطر تزریق مسکن به خواب رفته بود انداختم و سوار ماشین شدم. در همین اثنا، متوجه چشمغره ی نفس به باران شدم. با لحن جدی گفتم: -نفس چی میخواد که مثل شمر نگاش می کنی؟ باران جون چی میخوای بگو خودم برات می خرم. باران: بستنی میخوام. رو به نفس گفتم: -می دونی جدیدً خیلی بد اخلاق شدی؟ آخه یه بستنی چیه که اینطوری چشمغره میری؟ باران جون خودم برات می خرم ولی اول واسه مهرگل و مهیار ساندویچ بخریم چون هنوز ناهار نخوردن. باران: -باشه. مدتی که گذشت از دیدن حرف زدن مهیار با نفس دلم آتیش گرفت. چقدر لحن نفس محبتآمیز بود! خدایا! واسه تو که کاری نداشت، چی میشد این بچه ها بچه های منو نفس بودن؟ با دیدن اشکای نفس که رو صورتش می ریخت، دیگه نتونستم رانندگی کنم و ماشین رو گوشه ای از خیابون پارک کردم. سرم رو رو فرمون گذاشتم. نفس با شنیدن حرفای مهیار که از بد رفتاریهای نگار واسش می گفت، پر بغض و با عصبانیت بهم گفت: -بی رحم، به جای این کار بیارشون پیش خودت و خودت بزرگشون کن! یعنی تو عرضه ی نگهداری از دوتا بچرو هم نداری؟ این هم نتیجه ی هوسبازی های جنابعالیه. داشتم خفه میشدم نفس دائم بهم طعنه میزد وقتی بهم گفت یه پرستار واسه بچه ها بگیر هم به اونا می رسه هم به تو و چند ماه بعدش هم میشه مامانشون، با حرص گفتم: -تو فقط نیش و کنایه بزن! به جای اینکه دردی از دردای من دوا کنی. نفس: -شرمنده چطوری می تونم به یه مرد غریبه کمک کنم؟ با شنیدن این حرف نفس کفری شدم. با حرص گفتم: -حالا من غریبم آره؟ پس بشین و تماشا کن! پامو رو پدال گاز فشردم و با سرعت زیاد به سمت خونه روندم. الان بهترین موقعیتی بود که خونه ای رو که به مناسبت تولد نفس خودم ساخته بودم و به عشق نفس اونجا زندگی می کردم رو بهش نشون بدم. پس با این افکار سرعتم رو زیاد کردم.****
نفس” ماشین با سرعت زیاد از جا کنده شد. مثل دیوونه ها رانندگی می کرد. تا به حال اینطور عصبانی ندیده بودمش. باران از شدت ترس مثل بید می لرزید، محکم بغلش کردم. قلبش به شدت می تپید، نگاهی به دوقلوها کردم. مهرگل که خواب بود، مهیار هم انگار خوشش اومده بود و می خندید. نمیدونستم با این سرعت سرعت سرسامآور داره کجا میره. تا اینکه باران گفت: -لادوین جون، یه کم یواش بلو، آخه من می تلسم. رادوین: -چشم عزیزم، فقط بخاطر تو. ‌گفتم: -میشه بگی کجا میری؟ من باید زود برگردم. الان مامانینا نگران میشن.

رادوین بدون اینکه جوابی بهم بده مسیر رو طی کرد. خیابون نیاوران، داخل یه کوچه ی فرعی پیچید و چند متر جلوتر با ریموت در آهنی بزرگی رو باز کرد و در حالی که ماشین رو به داخل باغ نسبتا بزرگی می برد، رو به من گفت: -به خونه ی خودت خوش اومدی ماه من! این خونه با تمام اسباب و اثاثیش مال توئه. به مناسبت تولدت ثند اینجارو هم زدم به اسم خودت! از شنیدن حرفای رادوین، و دیدن صحنه ی زیبای باغ که فصل بهار رو به رخ می کشید، مسخ شده بودم. غرق در افکار خودم بودم که صدای مهیار رشته ی افکارم رو پاره کرد. مهیار: -بابا، اینجا کجاست؟ دلم به حال بارانم سوخت. چرا که اون نمیتونست مثل مهیار پدرش رو صدا کنه. رادوین نگاهی به مهیار کرد و در جوابش گفت: -اینجا خونمونه. مهیار: -بابا ما دیگه نمیریم پیش مامان، بابا تورو خدا میخوایم پیش شما بمونیم. رادوین: -منم شمارو آوردم پیش خودم و از این به بعد پنجتایی باهم می مونیم. منو مامان نفس و تو و مهرگل و باران خانم. با پوزخند گفتم: -زیاد به خودت وعده نده! رو دل می کنی. من ازت… جلوی بچه ها بقیه ی جملم رو نیمه تموم گذاشتم. چون می دونستم باران ناراحت میشه. دقایقی بعد باران با شنیدن حرفای رادوین گفت: -آخ جون، لادوین جون من دوست دالم تو بابام بشی نه عموهیلاد. میخوام پیشت بمونم. بی اختیار از ماشین پیاده شدم. باغ نسبتا بزرگ بود. انواع و اقسام درختای میوه و گل و گیاههای زینتی در گوشه و کنار باغ قرار داشت. ترنج جلوی در وایستاده بود و به محض دیدن ما، به گرمی ازمون استقبال کرد و و دوقلو هارو از بغل رادوین گرفت. وارد سالن که شدم، رادوین نگام کرد و گفت: -خانمم اول بیا یه نگاهی به خونت بنداز بعد استراحت کن! دستم رو گرفت و منو به دنبال خودش کشید. باران هم دنبالمون می اومد. اول وارد زیرزمین که استخر، سونا جکوزی و وسایل بازی و ورزشی قرار داشت شدیم. بعد به طبقه ی همکف که هال، پذیرایی و آشپزخونه و دو اتاق وجود داشت رفتیم. یکی از اتاقا اتاق کار رادوین بود. تو سالن، از دیدن وسایلی که مختص به اوایل ازدواجمون بود تعجب کردم و پرسیدم: -تو هنوز اینارو نگهداشتی؟ رادوین آه پرحسرتی کشید و گفت: -چطور میتونستم بندازمشون دور وقتی همه ی این وسایل عطرو بوی تورو داشتنو همیشه خاطرات خوبمون رو تداعی می کرد؟ بغض سد راه گلوم شد و دیگه چیزی نگفتم. همه جا پر از عکسای تکی یا دو نفرمون که رادوین نقاشی کرده بود باران به محض دیدن عکس عروسیمون که بالای شومینه قرار داشت، گفت: -مامی تو علوس لادوین جون بودی؟

رادوین با محبت نگاهش کرد و گفت: -آره دختر قشنگم! حالا این عروس از من فرار می کنه و حکم یه غریبه رو براش دارم. باران: -خب اگه مامی فلال می کنه، من علوست میشم دوست دالی؟ رادوین خندید و باران رو بغل کرد و صورتش رو بوسید و جواب داد: -فدات بشم، چرا که دوست ندارم. ببینم شیطون کوچولو! تو که اینطور خودتو تو دل من جا کردی، نمیگی بعد از رفتن شما، من چیکار کنم؟ غصه ی این ماه سنگدل رو بخورم، یا غصه ی دوری خانم خوشگله رو؟ باران: -کدوم ماه لو میگی؟ اینجا که ماه نیست. ماه تو آسمونه. تازه مگه نگفتی میخوای ما لو اینجا نگهدالی؟ حرف باران باعث خنده ی هر دو نفرمون شد و رادوین با خنده جواب داد: -قشنگم! مامان تو، ماه منه و من نمیتونم این ماه زیبا رو به زور پیش خودم نگهدارم، باید خودش هم بخواد. باران: -مامی خواهش می کنم بمون اینجا، من میخوام پیش لادوین جون بمونم تا غصه نخوله. گفتم: -آخه عزیزم نمیشه. اون وقت درسام رو چیکار کنم؟ تابستون واسه عروسی خاله آتریسا باز میایم. رادوین: -یعنی اون وقت واسه همیشه برمیگردی پیش من؟ گفتم: -نخیر! پسر مردم بازیچه ی دست من نیست که یه روز بگم می خوامت و روز دیگه بگم چون رادوین خان خواسته که برگردم سر خونه زندگیم تا دوقلو هاش پرستار داشته باشن نمیخوامت! رادوین: -خیلی بی انصافی نفس! مگه من تورو بخاطر دوقلو ها میخوام؟ من زنمو، زندگیمو، ماهمو عشقمو میخوام. این گناهه، جرمه؟ عیبه؟ سکوت کردم و چیزی نگفتم. وارد طبقه ی بالا که شدیم، در اتاقی رو باز کرد. با دیدن سرویس خواب دونفره ی شکیل که منبتکاری شده بود، فهمیدم اتاقخوابه. رادوین با ناراحتی در کمد رو باز کرد و گفت: -ببین همه ی لباسات، تموم وسایلت هنوز هم سر جاشه. تو این چند سال رغبت نکردم حتی به زنی نگاه کنم! چه برسه به زن شرعی خودم. جلوی احساساتم و غرایزم رو گرفتم چون تموم سلولام تورو میخواست و قلبم بخاطر تو می تپید، بعد تو میگی بخاطر دوقلو ها میخوامت؟ نخیر خانم نفس! روزی که فهمیدم قراره به زودی با اشکان ازدواج کنی، همه ی دنیا رو سرم خراب شد و از شدت ناراحتی یه هفته تو بیمارستان و خونه افتادم. تو همش فکر می کنی این وسط فقط تو بودی که عذاب کشیدی، نخیر ماه من! منم مثل تو طرد شدم، همه به چشم یه قاتل نگام می کردن و رابطشون رو باهام قطع کرده بودن. سروش و ترنم فقط هوامو داشتن. درسته، قبول دارم که باعث همه ی بدبختیا خودم بودم ولی طاوانش رو هم تا به امروز پس دادم. نفس خواهش می کنم بیا و خانمی کن و یه فرصت دوباره بهم بده! گفتم: -متاسفم! چون خیلی دیر شده و تو هم بهتره واسه همیشه فکر منو از سرت بیرون کنی. بدون اینکه حرف دیگه ای بینمون رد و بدل بشه همراه رادوین از اتاق خارج شدم.

حالم زیاد خوب نبود. برخلاف حرفایی که زده بودم، ضربان قلبم بالا رفته بود و خودش رو به سینم می کوبید. انگار چیز دیگه ای میخواست. در اتاق روبروی اتاقخواب رو باز کردم از دیدن وسایل اتاق، آه پرحسرتی کشیدم. رادوین با سلیقه ی خاصی تخت و کمد اسباببازیهارو چیده بود. باران به محض دیدن اون همه وسایل بازی به خصوص تاب و سرسره به وجد اومده بود. با خوشحالی رو به رادوین گفت: -لادوین جون اجاژه میدی سوال سلسله بشم؟ تو دلم گفتم: 《چرا که نه؟ چون همه ی این وسایل مال توئه.》 رادوین نگاش کرد و گفت: -چرا اجازه ندم؟ برو گلم سوار شو! باران چند بار از سرسره ی پلاستیکی که پایینش استخر توپ قرار داشت بالا رفت و بعد پرسید: -لادوین جون، اینجا اتاق دوخلو هاست؟ رادوین: -نه گلم! اینجا اتاق ماهک منه. باران: -یعنی من؟ چون من بچه ی مامی هستم. رادوین لبخندی زد و گفت: -آره، یعنی تو. از ته نگاه رادوین غم می بارید. واسه اینکه دوباره تسلیم احساساتم نشم، دست باران رو گرفتم و گفتم: -باران بیا بریم دیرمون شد. رادوین: -کجا خانم؟ اونقدر نگهت می دارم که قبول کنی. گفتم: -رادوین جدی جدی انگار عقلت رو از دست دادی! اومدنم به اینجا اشتباه محض بود! اگه هیراد بفهمه چی راجع بهم فکر می کنه؟ حتما آبروم میره. رادوین: -باشه برو چون نمیخوام آبروت بره. ولی اینو هم بدون که خیلی راحت می تونی حلقرو پسشون بدی و و برگردی و زندگیمونو از نو شروع کنیم. گفتم: -واقعا که کارای تو از روی عقل نیست. ببین الان یه ساعته که دوقلو ها اون پایین تنهان. رادوین: -اونا الان خوابن. چون واسه تسکین دردشون مسکن بهشون تزریق کردن. حالا تو بیا کارت دارم. دستم رو گرفت و منو به سمت اتاقی برد. از دیدن اون همه بسته های کادویی کوچیک و بزرگ چشام از تعجب گرد شد. رادوین نگاه پرحسرتش رو به صورتم دوخت و ‌گفت: -حق داری تعجب کنی ماه من! ولی عزیزم این کادوها، همشون مال توئه. به مناسبت روز تولدت، اعتراف عشقم بهت، روز ولنتاین، و سالگرد ازدواجمون و عیدیهای این چند سالی که تحویل میشد و تو نبودی. با کلی عشق تو مناسبتای مختلف می خریدم تا یه روزی همرو با عشق تقدیمت کنم. از شنیدن حرفاش قلبم آتیش گرفت. به زور تونستم بغضم رو خفه کنم و بدون اینکه نگاش کنم، به سمت پایین رفتم و کنار ماشین منتظرش موندم. مدتی بعد رادوین اومد و سوار ماشین شدیم. بدون هیچ حرفی مارو به پارکینگ عمومی که ماشین رو اونجا پارک کرده بودم رسوند و رفت. در حالی که به سمت خونه می رفت، رو به باران گفتم: -باران جونم! از رفتنمون به خونه ی رادوین پیش هیچکس حرفی نزن! مخصوصا به عموهیراد، باشه دختر گلم؟ باران: -چشم مامی خیالت لاحت باشه. وارد خونه که شدیم مامان و بابا هم اومده بودن. چون به ستاره خانم سپرده بودم که بگه به دیدن یکی از دوستام میرم، نگرانم نبودن ولی شاکی بودن که چرا دیر اومدم و این روز آخری رو بیرون گذروندم. از مامانینا عذرخواهی کردم و پرسیدم: -هیراد زنگ نزده؟ مامان: -چرا زنگ زد، خیلی هم شاکی بود که چرا گوشیت رو خاموش کردی؟ گفت حتما بهش زنگ بزن! گفتم: -باشه. از اینکه مجبور بودم به هیراد دروغ بگم عذاب وجدان داشتم ولی چاره ای جز این کار نداشتم چون با میل خودم به خونه ی رادوین نرفته بودم.

باران نگام کرد و گفت: -مامی من خوابم میاد. گفتم: -برو بالا منم الان میام‌ مدتی به سمت اتاق رفتم. دیدم باران همونطور با لباس بیرون رو تخت خوابش برده. رو کاناپه نشستم و شماره ی هیراد رو گرفتم. بعد از کمی احوالپرسی وقتی فهمید میخوام برم خرید، بهم گفت: -آماده باش تا نیمساعته دیگه میام دنبالت. گوشی رو قطع کردم و بعد از تجدید آرایشم، آروم بوسه ای رو گونه ی بارانم نشوندم و از اتاق خارج شدم. مامان به محض دیدنم گفت: -باز جایی میری؟ گفتم: -یه کم خرید دارم، هیراد داره میاد دنبالم باهم بریم. حواستون به باران باشه. بالا تو اتاق خوابه. در همین اثنا، هیراد پیام داد که جلوی در منتظره‌ بعد از خداحافظی با مامان از خونه بیرون اومدم. سوار ماشین که شدم، هیراد بعد از احوالپرسی مختصر گفت: -چه عجب! یه وقت خالی واسه با من بودن پیدا کردی! گفتم: -هنوز از راه نرسیده باز طعنه هات رو شروع کردی؟ هیراد: -مگه دروغ میگم؟ از روزی که باهم نامزد شدیم چند دفعه همدیگرو دیدیم؟ هر موقع خواستم باهم باشیم، تو یه بهونه‌ آوردی‌ فردا هم که داری میری. گفتم: -گیر الکی نده حوصله ندارم. هیراد: -اون موقع هم که با رادوین بیرون می رفتی حوصله نداشتی؟ تا ده شمردم تا عصبی نشم. تا موقعی که به فروشگاه برسیم سکوت کردم و چیزی نگفتم. بعد از خرید چند بسته آجیل و تنقلاتی که لازم داشتم، واسه خداحافظی از هلما خانم و بقیه، همراه هیراد به سمت خونشون رفتیم. وقتی بارونیم رو از تنم درآوردم، چشمش به دستبند افتاد و پرسید: -مبارکه، تازه خریدی؟ گفتم: -اوهوم! هیراد: -از جواهرفروشی شمس خریدی؟ چون این کارای ظریف و شیک و در عین حال گرون قیمت فقط اونجا پیدا میشه. باز به دروغ سرم رو تکون دادم و خدارو شکر کردم که باران پیشم نیست. چون حتما با شیرین زبونی می گفت 《لادوین جون خلیده.》 دقایقی اونجا نشستیم و بعد از خداحافظی از همه همراه هیراد از خونه بیرون اومدیم. هیراد هرچقدر اصرار کرد که شام رو بیرون بخوریم قبول نکردم. چون می خواستم چند ساعت باقیمونده رو با مامانینا بگذرونم. وارد خونه که شدیم، سامانو دلآرامو بچه ها هم اونجا بودن. بعد از شام هیراد بعد از تشکر از مامان خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن هیراد، بابا نگام کرد و گفت: -نفس حالا که هیراد رفت، نمی خوای سری به بردیا اینا بزنی؟ گفتم: چرا اتفاقا خودم هم این تصمیم رو داشتم. مدتی بعد از اینکه لباس عوض کردم همراه بابا اینا به سمت خونه ی عموبردیا رفتم.

رادوین” حالم اصلا خوب نبود. از بی عرضگی خودم حرصم گرفت. کاش قدرت این رو داشتم که واسه همیشه نفس رو پیش خودم نگه می داشتم. تو دلم گفتم: -خدایا؟ نفس من سنگدل نبود، بی رحم نبود! پس اون مهربونیش کجا رفته؟ چرا همش سعی می کنه عشقم رو نادیده بگیره؟ روزی صدهزار بار میگم خدا لعنتت کنه نگار که با پستی و وقاحت، نفسم رو بریدی! می دونم که این قلب دیگه برام قلب نمیشه، فقط نمی دونستم این زندگی، کی میخواد به آخر برسه؟ خدایا! این جدایی تا کی ادامه داره؟ دیگه خسته شدم، بریدم. نفس رو که رسوندم، با حالی خراب، به سمت خونه رفتم. وارد خونه که شدم، بوی عطر نفس، بینیم رو پر کرد. ترنج به محض دیدنم گفت: -آقا حالتون خوبه؟ انگار رنگتون پریده! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -هنوز زندم! ترنج برام لیوانی جوشونده آورد و گفت: -اینو بخورین، واسه آرامش اعصاب چیز خوبیه. لیوان رو از تو سینی برداشتم و تشکر کردم. ترنج: -من نمی دونم بین شما و نفس خانم چه اتفاقی افتاده ولی حسم میگه نفس خانم بدجور دلشون ازتون شکسته. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -ترنج! دوقلو هارو آماده کن! میخوام ببرمشون خونه ی مامان. ترنج دوقلو هارو رو صندلی عقب گذاشت. دقایقی بعد به سمت خونه ی مامانینا حرکت کردم. ۱۰ دقیقه بعد رسیدم. وارد سالن شدم و بعد از سپردن دوقلو ها به مامانینا به سمت اتاقم رفتم. سرم به شدت درد می کرد. رو تخت دراز کشیدم بعد از کلی فکر و خیال نمی دونم چقدر گذشته بود که خوابم برد.****
نفس” وارد خونه ی عموبردیا که شدیم، دوقلو ها هم اونجا بودن ولی خبری از رادوین نبود. باران سریع پرسید: -پس لادوین جون کجاست؟ چلا دوخلو ها تهنا اومدن؟ رایان: -مگه تو مهیار و مهرگل رو می شناسی؟ باران: -اوهوم! املوز دیدمشون. رایان: -باران! این رادوین چیکار کرده که اونو بیشتر از ما دوست داری؟ طوری که چپ میری، راست میری میگی رادوین! باران: -عمولایان ببین چه النگوی خشنگی واسم خلیده؟ واسه مامی هم خلیده، مامی نشون بده! مامان با اخم زیر لب گفت: -چرا ازش قبول کردی؟ خجالت نکشیده بعد از این همه بلایی که سرت آورده باز دنبال تو راه افتاده؟

با لحن آرومی تو گوش مامان گفتم: -بیخیال مامان! دیگه هرچی بوده گذشته رفته، پس گفتن و تداعی خاطرات تلخ گذشته چه فایده ای داره؟ چرا بیخودی اعصاب خودمون رو خورد کنیم؟ مامان متاثر نگام کرد و دیگه چیزی نگفت. با شنیدن صدای باران که دوباره پرسید نگفتین لادوین جون کجاست؟ رشته ی افکارم از هم پاره شد. خاله سها با محبت نگاه باران کرد و گفت: -قشنگم! رادوین باز سرش درد می کنه بالا تو اتاقش خوابیده. باران: -خاله بلم بیدالش کنم؟ شاید اگه منو ببینه حالش خوب بشه. خاله: -آخه گل دخترم! سرش خیلی درد می کرد. بابا: -باران جون بذار استراحت کنه! باران شونه هاش رو بالا انداخت و به سمت پله ها رفت. صداش کردم: -باران، نرو! بیا بشین پیش خودم! این کار تو اصلا درست نیست! باز هم اعتنایی نکرد و از پله ها بالا رفت. تموم اتاقارو می گشت. چون صدای باز و بسته شدن درا، می اومد. با باز کردن در اتاق رادوین از شدت خوشحالی جیغ کشید و گفت: -اینجاست! بالاخله پیداش کلدم. عموبردیا با لحن تعجب بر انگیزی گفت: -باران بچه ی عجیبیه، زود با همه انس می گیره، دو هفتست رادوین رو دیده ولی انگار سالهاست اون رو می شناسه. خاله: -درست مثل خود نفس می مونه، در و تخته خوب باهم جور در اومدن. آفاق خانم مشغول پذیرایی از ما شد که در همین اثنا، رادوین و باران وارد سالن شدن. مشغول خوردن نسکافه و کیک بودم که نگاهم تو نگاه رادوین گره خورد. چشماش سرخ و متورم بود و صورتش سرخ سرخ، طوری که به کبودی میزد. بابا پرسید: -رادوین جان، رنگت چرا اینطوری شده؟ رادوین: -فکر می کنم فشارم بالا رفته. بابا: -مگه قرص استفاده نمی کنی؟ این طوری پیش بری خیلی برات خطر ساز میشه. رادوین: -اتفاقا قرص خوردم تا یه کم بهتر شدم. نگاش کردم و گفتم: -شرمنده که باران با این حالت بیدارت کرد. رادوین لبخندی زد و گفت: -دشمنت شرمنده خانم نفس! اتفاقا به موقع بیدارم کرد. چون چند ساعتی میشد که خوابیده بودم و باید دیگه بیدار می شدم. نگاهی به صورتش انداختم: مشخص بود دروغ میگه و انگار تازه رفته بود بخوابه که باران نگذاشته بود. از قرار معلوم گریه هم کرده بود، حتما باز هم با خاله جر و بحث کرده بود، یا شاید هم بخاطر دوقلوها… دلم واسش سوخت. چرا که منم به نوعی مقصر بودم و اگه رفتار درستی داشتم و زندگی رو واسه خودم و اون جهنم نمی کردم، الان در کنار هم زندگی بهتری داشتیم، ای کاش زمان به عقب بر می گشت و من اشتباهاتم رو جبران می کردم. در تمام مدتی که اونجا بودیم، به خودم و رادوین فکر می کردم. یعنی هیراد می تونست همسر خوبی واسه من و پدر مهربونی واسه باران باشه؟ حدود دو ساعتی نشستیم. موقع رفتن، باران به سختی از رادوین دل کند. موقع خداحافظی، نگاهی به رادوین کردم و آروم گفتم: ‌-خواهشا دوقلو هارو پیش خودت نگهدار. بدون اینکه چیزی بگه سر تکون داد و از کنارم رد شد. بعد از خداحافظی و روبوسی سوار ماشین شدم و دقایقی بعد، به سمت خونه حرکت کردیم. مدتی بعد جلوی خونه رسیدیم زود تر از همه پیاده شدم و به سمت سالن رفتم.

بعد از خوابوندن باران تصمیم گرفتم تا وسایلم رو جمع کنم. چون دیگه وقت زیادی نداشتم و هنوز چمدونم رو نبسته بودم. دقایقی بعد، در اتاق باز شدو مامان همراه دلآرام وارد اتاق شدن. مامان به محض دیدن عجلم تو بستن چمدونام گفت: -نفس چرا انقدر هولی مادر؟ مگه روز خدارو ازت گرفتن که این وقت شب داری وسایل جمع می کنی؟ گفتم: -ساعت پنج و نیم صبح پرواز داریم هنوز هیچ کاری نکردم. دلآرام: -چقدر این دو هفته زود گذشت! ولی نفس رفتی اونجا تریپ خارجیارو برنداریا! هر از گاهی یه زنگی بزن! گفتم: -چشم. مامان: -من میرم یه کم بخوابم. چیزی لازم داشتین صدام کنید! گفتم: -باشه قربونت برم! تو برو بخواب! بعد از رفتن مامان، نگاهی به دلآرام کردم و گفتم: -راستی از آیسان چه خبر؟ دلآرام: -والا چی بگم! آیسانم یه چشمش اشکه، یه چشمش خون! گفتم: -چرا؟ دلآرام: -خلاصش رو بهت بگم، شوهرش شکاکه، بد دله، به همه بدبینه. پای فامیلو دوست و آشنارو از خونشون بریده. نه جایی میره، نه دوست داره کسی بیاد خونش. صبح که میره سر کار، در خونرو رو آیسان قفل می کنه تا شب که بیاد. مامانش خون گریه میکرد می گفت: در سال فقط ۳ ۴ بار میآره خونمون فقط ۱۰ دقیقه. از کنارش هم تکون نمی خوره مبادا کسی چیزی یادش بده! گفتم: -خود آیسان هیچ اعتراضی نداره؟ دلآرام: -چی می تونه بگه؟ حرف بزنه کتک می خوره. گفتم: -بچه هم داره؟ دلآرام: -اوهوم! دوتا دختر. گفتم: -پس اون زبون درازش کجا رفته که از پس شوهرش برنمیاد؟ دلآرام: -مامانش میگفت روحش به شوهرش بنده. گفتم: -پس هرچی می کشه حقشه. رفتار شوهرش بده باهاش، طلاقشو بگیره خودش رو راحت کنه. مدتی بعد از حرف زدن با دلآرام، باران رو بیدار کردم تا آماده بشیم. بعد از خوردن چای و چند برش کیک همراه مامانو بابا به سمت فرودگاه رفتیم. رستا آریا و ماهک همراه عموپدرام و خاله دنیا، دقایقی بعد از ما اومدن. موقع رفتن به سمت سالن ترانزیت رستا آروم تو گوشم گفت: -نفس روبروتو نگاه کن! چه جالب! هیراد خان الان راحت تو خونه خوابیده، ولی رادوین اون گوشه وایستاده و از دور بدرقت می کنه. عاشقی یعنی همین. به نقطه ای که رستا اشاره کرد نگاه کردم که دیدم مغموم و گرفته و با حسرت نگاهمون می کنه. لحظه ای وایستادم و متحیر و متعجب نگاهش کردم که متوجه نگاهم شد و لبخندی زد و دستی تکون داد. اصلا انتظار نداشتم که اون موقع صبح به فرودگاه بیاد. اگه آریا اعتراض نمی کرد تا ساعتها همونجا وایمیستادم. آریا: -چیه نفس، چرا ماتت برده، نمیخوای از سر راه بقیه بری کنار؟ به خودم اومدم و گفتم: -هیچی، هیچی بریم. از مامانینا جدا شدیم و به داخل سالن رفتیم. مدتی بعد هم سوار هواپیما شدیم.
وقتی هواپیما تو فرودگاه پاریس به زمین نشست نفس راحتی کشیدم. چون بعد از دو هفته دلشوره و اضطراب و اتفاقات مختلف و عذاب روحی از دست رادوین دوباره به آرامش می رسیدم. همراه آریا و رستا و ماهک به سمت خونه رفتیم. دلم واسه خونمونو مارگاریتا تنگ شده بود. مارگاریتا جلوی در منتظرمون وایستاده بود. به محض پیاده شدنمون اول باران رو بغل کرد. چون حکم بچشرو داشت. وارد آپارتمان که شدیم، چون حسابی خسته بودم، بعد از خوردن چای به سمت اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم و هنوز سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

با نوازش دستای گرم باران چشم باز کردم. باران نگام کرد و گفت: -مامی بیدال شو! عمو اشکان با نیاژ جون اومدن مالو ببینن. کشو قوسی به بدنم دادم و گفتم: -خوش اومدن، تو برو پیششون منم الان میام. باران که از اتاق بیرون رفت، به سمت حموم رفتم و سریع یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون. بعد از خشک کردن موهام، بلیزو شلوار صورتیم رو پوشیدم و بعد از اینکه یه آرایش ملایم رو صورتم نشوندم، به سمت سالن رفتم. اشکان و نیاز به محض دیدن من، از رو مبل پاشدن. با اشکان دست دادم و با نیاز روبوسی کردم. نیاز نگام کردو گفت: -راستی تبریک میگم از حدیث شنیدم با داداشش ازدواج کردی! زیر لب گفتم: -ممنون. فعلا که نامزدیم. از نگاههای اشکان مشخص بود از اینکه اونو انتخاب نکردم، ناراضی و دلخوره. مشغول صحبت بودیم که رهام و حدیث و بچه ها هم اومدن. همرو واسه شام نگهداشتم. ساعتی بعد از شام همه آماده ی رفتن شدن. بعد از رفتن مهمونا با کمک رستا خونرو مرتب کردم و بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.****
رادوین” چند روزی از رفتن نفس می گذشت. چند روزی که هر ثانیه اش با دلتنگی و درد و ای کاشهایی همراه بود که یه لحظه دست از سرم برنمیداشت. تازه از نظارت یکی از پروژه هام برگشته بودم که تلفن رو میز اتاقم زنگ خورد. گوشی رو برداشتم که کیهانی گفت: -آقای مهندس! آقایی به اسم ‌هیراد احتشام اومدن اینجا و اصرار دارن شمارو ببینن. گفتم: -بفرستشون داخل، هیچ تلفنی رو هم وصل نکن! گوشی رو قطع کردم که همون لحظه تقه ای به در خورد و متعاقبش هیراد با اخم وارد اتاق شد. با لحن خشکی باهاش احوالپرسی کردم و دعوت به نشستنش کردم. گفتم: -چای میل دارین یا قهوه؟ هیراد: -واسه خوردن چای یا قهوه، اینجا نیومدم. با لحن جدی گفتم: -منم همچین راضی به این دیدار نیستم. هیراد با لحن عصبی گفت: -بهت اخطار میدم دست از سر نفس و زندگیش بردار! خوب میدونم باهات ارتباط داره و اینکه… حرفش رو قطع کردم و گفتم: -آخه احمق! وقتی هنوز بهش اطمینان نداری، چرا میخوای زندگیش رو تباه کنی؟ حیف از نفس! حیف، تو لیاقت عشق پاک نفس رو نداری. هیراد: -تو مثلا خیلی لایقشی؟ بعد از چند سال زندگی و ادعای عاشقی، عشقش رو به بازی گرفتی و بهش خیانت کردی، پس دیگه حرف نزن! چون گناهت سنگینه. نمیدونم چی شد که یهو عصبانی شدم. از رو صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم. تو صورتش غریدم: هرچی که بین منو نفس اتفاق افتاده، فقط به خودمون ربط داره، نه به هیچکس دیگه! فهمیدی چی گفتم؟ هیراد: -به عنوان همسر نفس، اجازه ی هر کاری رو دارم. رادوین خان! دفعه ی دیگه دورو بر نفس و باران ببینمت، تضمین نمیدم بلایی سرت نیاد! عصبانی شدم و درگیری سختی بینمون در گرفت. با بلند شدن سر و صدا، سروش و چندتا از کارمندا وارد اتاق شدن و به زور مارو از هم جدا کردن. بعد از رفتن هیراد، سروش نگام کرد و گفت: -چیشده؟ این یارو شوهر نفس اینجا چیکار میکرد؟ با حرص گفتم: -میشه از این کلمه استفاده نکنی؟ سروش: -خب حالا چیکار داشت؟ گفتم: -هیچی، مرتیکه ی شکاک منو تهدید می کنه. فکر کرده ازش می ترسم. سروش: -بیخیال محل نذار! میخواستی آقا رحمانو صدا کنی بندازتش بیرون. در حال صحبت بودیم که نگار با عصبانیت وارد اتاق شد و گفت

سروش خان! میخوام با شوهرم تنها و خصوصی صحبت کنم! با لحن عصبی گفتم: -من هیچ حرف خصوصی با تو ندارم. همیشه گفتم: بازم میگم: تو بدترین اتفاق زندگی منی. نگار: -اینجوریه؟ تو به چه حقی بچه های منو بردی پیش اون دختره ی مریض؟ سیلی محکمی زدم تو صورتشو گفتم: -اینو زدم تا یاد بگیری حرمت آدمارو نگهداری و بیخود و بی جهت بهشون توهین نکنی. بدبخت بیچاره! اسم خودت رو گذاشتی مادر، درحالی که ذره ای محبت کردن به بچه هارو بلد نیستی. پس تو به چه دردی می خوری نگار؟ زندگی فقط تو خوردن و خوابیدن و داشتن رابطه ی جنسی با اینو اون خلاصه نمیشه. فکر نکنی اینارو واسه خودم میگما! نه، فقط دلم واسه اون بچه هایی می سوزه که مادرشون تویی. نگار با داد: -جمع کن این موعظه هاتو! اون بهشتی که بچه هارو بردی و دائم دارن از اونجا حرف می زنن کجاست؟ گفتم: -جای شیطونای انسان نمایی مثل تو اونجا نیست! نگار با چه زبونی بهت بگم؟ حالم ازت به هم می خوره. چرا دست از سرم برنمیداری؟ از زندگی سیرم کردی، زندگیمو تباه کردی، عشقمو، عمرمو ازم گرفتی بس نبود؟ بابا ولم کن دیگه! از زندگیم گمشو بیرون! زنی مثل تو ایده آل من نیست. نگار با پوزخند: -چیه؟ باز نفس اومده هوایی شدی؟ ولی این نفس نفس چند سال پیش نیستا! باور کن تو پاریس با هزار نفر… با عصبانیت سرش داد زدم و گفتم: -خفه شوووووو! این صفتا لایق خودته.. نگار اومد حرف بزنه که با پشت دستم محکم زدم تو دهنش و از موهاش گرفتم و از اتاق پرتش کردم بیرون. نگار با حرص: -به این راحتیا ازت نمیگذرم رادوین! منتظر انتقامم باش! گفتم: -برو هر غلطی دلت میخواد بکن! من از گنده تر از تو هم نمی ترسم. سنگار که رفت، میزم رو جمع کردم و همراه سروش به سمت خونه رفتم.****
نفس یک ماهی میشد که از ایران برگشته بودم. چون ترم آخرم بود حسابی کارام زیاد شده بود و باید رو پایاننامم کار میکردم. بیشتر شبها تا دیروقت بیدار بودم. به قدری درگیر کارام بودم که کمتر وقت می کردم با ایران تماس بگیرم. بیشتر مامانینا زنگ می زدن و جویای حالمون می شدن. چون به هیراد گفته بودم وقت هیچ کاری رو ندارم، خودش تو هفته دو، سه بار زنگ میزد. سعی می کردم با اخلاق و روحیاتش بیشتر آشنا بشم تا بعدا دچار مشکل نشم. با بیرون کردن فکر و مهر رادوین از ذهنم تا حدودی تونستم مهر هیراد رو تو دلم جایگزین کنم.

نزدیکای غروب بود. خسته از کارای روزمره وارد خونه شدم. واسه برطرف شدن خستگیم یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون. مارگاریتا برام قهوه و کیک آورد. در حالی که جرعه ای از قهوه امرو می نوشیدم زیرچشمی نگاهی به مارگاریتا انداختم و گفتم: -چه خبر؟ مارگاریتا: -امروز رادوین زنگ زد و با باران صحبت کرد. فکرم به هم ریخت. با لحن جدی رو به مارگاریتا گفتم: -از این به بعد، هر موقع زنگ زد، بگو باران نیست، یا نمیدونم خوابه. مارگاریتا: -ok! رستا: -نفس فکر نمیکنی کارت اشتباهه؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -این به نفع جفتشونه. باران نباید به رادوین وابسته بشه. یکی دو هفته ای از این جریان می گذشت. احساس می کردم باران نسبت به قبل گوشه گیر و کم اشتها شده‌ حتی روز تولدش هیچ اشتیاقی به جشن کوچیکی که واسش گرفته بودم و هدایایی که واسش آورده بودن نشون نداد. هر کاری کردم علتش رو نفهمیدم. آخرسر از رهام کمک خواستم. رهام چند روزی رو مرتب به خونمون می اومد و با باران حرف میزد تا شاید علت این انزواطلبی رو بفهمه. بالاخره رهام بعد از پنج روز رفت و آمد نگام کرد و گفت: -نفس باران چون بچست نمیدونه از چی ناراحته، فقط تا اونجایی که من فهمیدم کار و مشغله ی زیاد تو باعث شده که احساس کنه نسبت بهش بی اعتنا شدی و دیگه مثل قبل دوسش نداری. گفتم: -خب تو میگی چیکار کنم؟ رهام: -یه خورده از کارای شرکت کم کن و به بچه برس! مارگاریتا: -دکتر به تازگی خیلی زود عصبانی میشه و پرخاش میکنه و حرف منو هم کمتر گوش میده. رهام: -باید باهاش کنار بیاین. چاره ای نداشتم و باید هر طوری بود مواظبش می شدم. واسه اینکه کمتر احساس تنهایی کنه از رستا خواهش کردم مدتی صبحهارو به شرکت نره و حواسش به باران باشه. خودم هم تا اونجایی که امکان داشت شبا زود تر به خونه می اومدم. ولی باران هیچ تغییری توش به وجود نیومد. زود رنج و بی اشتها شده بود و سر هر چیز کوچیک بهونه می گرفت. همه ی این رفتاراش ریشه ی روانی داشت و به دوران حاملگیم مربوط میشد که با دستای خودم تیشه به ریشه اش زده بودم. غصه ی باران سخت آزارم میداد، چون روز به روز لاغر تر میشد و کاری از دست من بر نمی اومد. هرچقدر باهاش حرف می زدم یا عصبانی میشد یا میزد زیر گریه، از اینکه هیچ کاری نمیتونستم براش انجام بدم، پاک اعصابم به هم ریخته بود.

اواسط هفته بود، تو شرکت مشغول انجام کارام بودم که موبایلم زنگ خورد. به صفحه ی گوشیم نگاه کردم. اسم آریا رو صفحه ی گوشیم روشن و خاموش میشد. لمس گوشیرو زدم و جواب دادم: -جانم آریا سلام! آریا: -سلام خوبی؟ ببخشید مزاحمت شدم. گفتم: -مرسی، جانم در خدمتم! آریا: -اگه وقت داری میخوام بیام پیشت! گفتم: -من واسه شما همیشه وقت دارم. آریا: -فدای تو خواهری! پس می بینمت. گفتم: -خدا نکنه، منتظرم! گوشی رو قطع کردم و مشغول انجام ادامه ی کارم شدم. نمیدونم چقدر گذشته بود که تلفن رو میزم زنگ خورد. جواب دادم که لارا گفت: -آریا اومده. ازش خواستم بفرستتش داخل و هیچ تلفنی رو هم وصل نکنه. گوشی رو قطع کردم. دقایقی بعد، آریا وارد اتاق شد. تعارف به نشستنش کردم و گفتم: -خب آقای پلیس چای میل دارن یا قهوه؟ آریا جدی نگام کرد و گفت: -واسه کار واجبتری اومدم اینجا. منتظر نگاش کردم که گفت: -بدون هیچ حاشیه ای میرم سر اصل مطلب. باران بالاخره امروز بغضش شکست. صبح که اومدم خونه ازم خواست ببرمش پارک. باهم رفتیم پارک نزدیک خونه. گفت دلم گرفته. مامی اگه عروس عمو هیراد بشه، من خیلی تنها میشم. بهش گفتم چرا غذا نمیخوری؟ چرا حرف مامانتو گوش نمیدی؟ کلی گریه کرد. می دونی از چی ناراحته؟ نگاش کردم و گفتم: -اگه می دونستم که راحت تر می تونستم مشکلش رو حل کنم تا تا اینطور آب نشه. آریا با بغض جواب داد: -دلتنگ باباش شده، میگه چرا وقتی رادوین زنگ می زنه مارگاریتا گوشی رو بهش نمیده تا صحبت کنه. دو دستی تو سرم کوبیدم و گفتم: -پس بگو خاک تو سرم شد! من ازش خواستم. آریا: -متاسفم، چون این مشکل فقط به دست خودت حل میشه. از دست من هیچ کاری ساخته نیست. مدتی بعد آریا رفت. بعد از رفتن آریا، چون فکر و خیال باران نمیگذاشت رو کارم تمرکز لازم رو داشته باشم، میزم رو جمع کردم و به سمت خونه رفتم.****
رادوین” یک ماه و نیم از رفتن نفس و باران می گذشت و تو این مدت فقط یک بار موفق شده بودم با باران صحبت کنم. چون هر بار که زنگ می زدم نفس اجازه ی صحبت با باران رو بهم نمیداد. حسابی دلتنگ باران شده بودم به طوری که آروم و قرار نداشتم. تصمیم خودم رو گرفته بودم. باید چند روزی به دیدنشون می رفتم. با هزار خواهش و تمنا تونستم آدرس شرکت نفس رو از سامان بگیرم. بالاخره عصر روز چهارشنبه به سمت سوئد پرواز کردم. از طریق کشور سوئد راحت تر می تونستم ویزای اقامت پاریس رو بگیرم. وقتی وارد شهر استکهلم شدم، سریع به دنبال کار ویزام رفتم. عصر روز ۵شنبه به سمت پاریس پرواز کردم. چند ساعت بعد، خسته به پاریس رسیدم. یه تاکسی گرفتم و به سمت هتلی که از قبل رزرو کرده بودم رفتم. بعد از تحویل اتاق، لباسام رو کندم و رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی، پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

نزدیکای ظهر بود که از خواب بیدار شدم. بعد از اینکه رسیدنم رو به مامانینا اطلاع دادم، برای برطرف شدن خستگیم، یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون. لباس پوشیدم و به سمت لابی هتل رفتم. بعد از خوردن یه آبمیوه، که حالم رو جا آورد، یه تاکسی گرفتم و به سمت شرکت نفس رفتم. یه ربع بعد رسیدم. بعد از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شدم. وارد سالن شرکت که شدم، منشی به محض دیدنم از جاش بلند شد‌ به انگلیسی گفتم: -میخوام خانم نفس رو ببینم. منشی به انگلیسی جواب داد: -وقت قبلی داشتین؟ گفتم: -نخیر! من از ایران اومدم. منشی: -شما؟ گفتم: -از آشناهاشون هستم. منشی: -ایشون الان تو شرکت نیستن. تو اتاقشون منتظر باشین میان. با اشاره ی دست منشی به سمت اتاق نفس رفتم. رو یکی از مبلای نزدیک به میز کار نشستم و منتظر اومدن نفس شدم.****
نفس” سه روز از صحبت آریا با من می گذشت و من هنوز نتونسته بودم با خودم کنار بیام و موضوع رو با رادوین در میون بگذارم. از طرفی هم نگران سلامتی باران بودم و می ترسیدم باز با حماقتم دستی، دستی باران رو از بین ببرم. از دانشگاه که بیرون اومدم، سوار ماشین شدم و بی حوصله به سمت شرکت رفتم. یه ربع بعد رسیدم. وارد سالن شدم. می خواستم به سمت اتاقم برم که لارا نگام کرد و گفت: -نفس واستون مهمون اومده. با تعجب پرسیدم: -مهمون! کیه؟ لارا: -از آشناهاتون هستن. با خودم گفتم: 《یعنی کیه، این آشنا؟》 وارد اتاقم که شدم، به محض دیدن رادوین از تعجب خشکم زد. رادوین خندید و گفت: -چیه؟ انتظار دیدنم رو نداشتی؟ گفتم: -نه، تو اینجا چیکار می کنی؟ رادوین: -هر کجای دنیا که باشی، واسه دیدنت میام ماه من! گفتم: -خوش اومدی، بفرما! از لارا خواستم واسمون قهوه بیاره، وقتی نشستم نمی دونستم از اومدنش خوشحال باشم یا ناراحت؟ تو افکار خودم پرسه می زدم که رادوین نگام کرد و گفت: -چقدر لاغر شدی! پای چشاتم که گود افتاده؟ مثل اینکه دوری دلبر بهت نساخته، آره؟ گفتم: -این همه راه رو اومدی تا بهم طعنه بزنی و متلک بارم کنی؟ نخیر! درس و کار از یه طرف، درد باران هم از یه طرف اعصابم رو به هم ریخته. رادوین با ناراحتی نگرانی پرسید: -چه دردی، مریض شده؟ علت اصلی ناراحتی باران رو نگفتم. فقط گفتم: -مدتیه بی اشتها شده و پرخاشگری می کنه، وقتی هم که باهاش حرف می زنیم داد و فریاد می کنه و بعدش هم میزنه زیر گریه، دیگه نمیدونم چیکار کنم!

رادوین نگام کرد و گفت: -اجازه میدی من باهاش صحبت کنم؟ آخه بی انصاف چرا هر موقع زنگ می زنم نمیذاری باهام حرف بزنه، چیزی ازت کم میشه؟ نمیدونی چقدر دلم واسش تنگ شده، آرومو قرارم رو ازم گرفته. به طوری که احساس می کنم یه چیزی گم کردم. گفتم: -اصلا باورم نمیشه که یه‌ بچه اونم تک، اینقدر ازت دلبری کنه که بخاطرش پاشی بیای اینجا! رادوین: -دله دیگه، نمیشه کاریش کرد و بیشتر از اونی که تو فکرش رو می کنی مهر باران تو دلم جا گرفته. گفتم: -راستی چرا مستقیم نرفتی خونه و اومدی اینجا؟ رادوین: -چون فقط آدرس اینجارو داشتم، با هزار بدبختی گیرش آوردم. بخاطر ویزا هم مجبور شدم اول برم سوئد و از اونجا بیام. گفتم: -تو دیوونه ای، دیوونه! حالا هم پاشو بریم خونه که اصلا حالو حوصله ی کار کردن رو ندارم. رادوین: -تازه فهمیدی؟ از روزی که بعد از چند سال جدایی، تورو دیدم، به این درد مبتلا شدم. یادداشتی واسه اشکان گذاشتم و همراه رادوین به سمت خونه رفتیم. وارد آپارتمان که شدیم، باران تو اتاق با ماهک مشغول بازی ‌ بود. همراه رادوین وارد اتاق شدیم. صداش که کردم اول اعتنایی نکرد. ولی وقتی چشمش به رادوین افتاد، با خوشحالی جیغ کشید و از رو تخت پایین پرید و به سمت رادوین رفت. رادوین هم با دلتنگی و اشتیاق بغلش کرد و صورت هم رو بوسه باران کردن. به صدای جیغ باران، مارگاریتا به سمت اتاق اومد. به محض دیدن رادوین که از عکسش می شناخت، مثل مجسمه ها وایستاد. باران با بغض به رادوین گفت: -لادوین جون دلم خیلی بلات تنگ شده بود. رادوین: -قشنگم! دل منم برات تنگ شده بود. یه ذره شده، واسه همین اومدم تا ببینمت. از دیدن این صحنه، حال عجیبی بهم دست داد و اشک گونه هام رو خیس کرد. مارگاریتا هم مثل من تحت تاثیر قرار گرفته بود و اشک میریخت. وارد سالن که شدیم، چون هنوز ناهار نخورده بودم و به شدت گرسنه بودم، از مارگاریتا خواستم تا کمی غذا گرم کنه و به سمت اتاقم رفتم. بعد از تعویض لباسم، پیش رادوین رفتم. باران از گردن رادوین آویزون شده بود و لحظه ای رهاش نمی کرد. مثل دو عاشق دلباخته همدیگه رو می بوسیدن. دلم به درد اومد و به بازی روزگار لعنت فرستادم. چرا باید عشق منو رادوین آخرش به خیانت ختم میشد؟ چرا باید پدر و دختری از وجود هم با خبر نمی شدن؟ چرا باید من به لبم مهر سکوت می زدم و و به تماشای درمان درد دخترم می نشستم؟ اگه رادوین کمی دیر می اومد باران رو واسه همیشه از دست می دادم. مونده بودم سر دو راهی که آیا موضوع رو به رادوین بگم یا نه؟ واسه همین از دست خودم و زندگی سخت عصبانی شده بودم. رادوین دستی به پشتم زد و گفت: -چیه تو فکری، نکنه از اومدن من ناراحت شدی؟

نگاش کردم و گفتم: -نه اتفاقا به موقع اومدی، چون رفتار باران با دیدنت ۱۸۰ درجه عوض شد. رادوین: -چه عجب غرورت اجازه داد که اینو بگی! با مشت تو شونش کوبیدم و گفتم: -من مغرورم آره؟ رادوین با خنده گفت: -حقیقت تلخه خانم نفس؟ می خواستم مشت دوم رو بزنم که مارگاریتا با سینی غذا وارد سالن شد. رادوین گفت: -اول غذات رو بخور، تا واسه مشتزنی انرژی داشته باشی. بعد قاشق رو ازم گرفت و مشغول غذا دادن به باران شد. باران چنان با اشتها غذا می خورد که باعث تعجب و حیرت من و مارگاریتا شده بود. مشغول خوردن ناهار بودیم که آریا و رستا همزمان باهم رسیدن. به محض دیدن رادوین باهاش احوالپرسی کردن. آریا متعجب نگاهی به رادوین کرد و گفت: -چه بیخبر اومدی! رادوین: -هر کاری کردم دیدم دوری باران رو تحمل کنم، این شد که دیگه طاقت نیاوردم. آریا با لبخند: -فقط باران؟ رادوین لبخندی زد و چیزی نگفت. تو یه فرصت مناسب، آریا و رستارو کشیدم کنارو گفتم: -اصلا نمیخوام کسی راجع به اومدن رادوین چیزی بدونه. بخصوص رهام و حدیث. چون حدیث بفهمه به هیراد میگه، منم حوصله ی غر و لندو اخمو طخمش رو ندارم. رستا: -هیراد غلط کرده! پسره ی از خود راضی، رفت و آمد دیگران به خونه ی ما، به اون چه ربطی داره؟ آریا: -رستا حالا تو چرا جوشی میشی؟ خیالت راحت باشه اکسیژن! از اومدن رادوین هیچکس باخبر نمیشه. شب ساعتی بعد از خوردن شام، رادوین پا شد تا به هتل بره که باران مانعش شد و گفت: -لادوین جون نمیژالم بلی باید پیشم بمونی. رادوین بغلش کرد و صورتش رو بوسید و گفت: -عزیز دلم صبح دوباره بازم میام پیشت! باشه؟ باران: -نه باید بمونی، مامی جون، خواهش می کنم تو بهش بگو! به ناچار گفتم: -رادوین خب بمون دیگه چرا تعارف می کنی؟ میریم از هتل چمدونت رو هم برمی داریم. رادوین: -چقدر شنیدن اسمم از زبون تو قشنگه! بعد با طعنه ادامه داد: -آخه می ترسم نامزدت ناراحت بشه و یا آبروت بره. با اخم گفتم: -رادوین خواهش می کنم اینقدر طعنه نزن! به حد کافی اعصابم خورده، در ضمن قبلا هم بهت گفتم سلامتی باران برام مهمتر از هرچیز و هر کسیه، فهمیدی؟ رادوین: -بله. باران پس پاشو باهم بریم تا کتک نخوردم. بعد از تعویض لباسم، همگی به هتل رفتیم و بعد از برداشتن چمدون و تسویه با هتل، کمی تو خیابونا گشتیم و بعد از دو ساعت به خونه رفتیم. موقع خواب اتاق خودم رو واسه رادوین آماده کردم. ملافه و پتوی نو براش رو تخت گذاشتم. چون به شدت رو تمیزی تاکید داشت. به محض دیدن رفت و آمد من واسه آماده کردن اتاق، گفت: -خانم نفس احتیاجی به این کارا نیست. گفتم: -چرا؟ کار بدی می کنم؟ خب نمیخوام معذب باشی، گفتم شاید ملافه و پتو با خودت نیاورده باشی. رادوین: -نه تو خونه ی خانمی که دو سال باهاش زیر یه سقف زندگی کردم. باران هم همونجا کنار رادوین خوابید. منم واسه خواب به سمت اتاق مهمون رفتم.

بعد از تعویض لباسم، رو تخت دراز کشیدم و تا نیمه های شب بیدار بودم و به خودم و گذشته فکر می کردم. با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفتم. دمدمای صبح با دیدن خوابهای آشفته و پریشون از خواب پریدم. دیگه هرکاری کردم نتونستم بخوابم. بخاطر همین از اتاق بیرون رفتم. ناخودآگاه به سمت اتاق خودم کشیده شدم. تو درگاه اتاقم وایستادم. دیدم رادوین و باران راحت کنار هم خوابیدن. انگار که سالیان ساله که همدیگه رو می شناسن. رادوین به قدری مظلوم خوابیده بود که دلم به حالش سوخت. تا خود صبح قدم زدم و راه رفتم و به خاطرات ریز و درشتی که با رادوین داشتم فکر کردم. این سوال که چرا باید سرنوشت ما سه نفر اینطوری میشد؟ ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. صبح زود بعد از خوردن صبحونه، حاضر شدم و با کسالت و خستگی، به سمت دانشگاه رفتم. اصلا نفهمیدم زمان تا ظهر چطور گذشت! بعد از ظهر هم بدون توجه به اینکه رادوین تو خونست و مهمونه، به سمت شرکت رفتم. خیالم از بابت باران راحت بود و واسه اینکه کمتر رادوین رو ببینم تصمیم گرفتم دیر به خونه برم. حسابی سرگرم انجام دادن کارای مربوط به نقشه های یکی از پروژه هام بودم که اشکان نگام کرد و گفت: -چته نفس؟ احساس می کنم قبراق نیستی، انگار تو همی! بدون اینکه نگاش کنم گفتم: -هیچی، خوبم، فقط فقط یه کم خستم همین. اشکان با لحن دلخوری گفت: -نفس؟ تو که می خواستی ازدواج کنی، چرا هر بار که خواستم پا پیش بذارم، پسم زدی؟ چرا منو به عنوان شریک زندگیت قبولم نکردی؟ چقدر ازت خواهش کردم! چقدر بهت گفتم قول میدم پدر خوبی واسه باران بشم، ولی سرکار خانم گوش نکردی که هیچ! باعث به وجود اومدن یه زندگی یکنواخت و بی انگیزه هم شدی. مثلا این پسره ی مغرور از خود راضی چی داشت که من نداشتم؟ با لحن جدی رو به اشکان گفتم: -خواهش می کنم راجع به چیزی که نمیدونی قضاوت بیجا نکن! تو از لحظه ای که با نیاز ازدواج کردی، تا آخر عمرت نسبت به همه چیزش مسئولی. پس هیچوقت از خودت نرونش! تو اگه با من ازدواج می کردی، چیزی از زندگی نمیفهمیدی، می دونی چرا؟ چون من هیچ حسی نمی تونستم بهت بدم! چند صباح بعد خودت خسته می شدی. الانم سعیت رو بکن بخاطر نارین، زندگیت رو حفظ کن و آروم آروم در قلبت رو به روی عشق و محبت خالصانه ی نیاز باز کن! چون می دونم و اطمینان میدم بهت که نیاز قلبا خیلی دوستت داره، پس عشقش رو به هیچ نگیر! اشکان: -پس یه خواهشی ازت دارم، اینکه حالا که قسمت نشد عشقم رو به پات بریزم، منو مثل داداشت بدون و اگه کمکی چیزی خواستی رو من حساب کن! گفتم: -چشم. مدتی بعد اشکان از اتاق بیرون رفت. تقریبا ساعت ۹ شب بود که کارم تموم شد. سریع میزم رو جمع کردم و از شرکت خارج شدم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم..

وارد آپارتمان که شدم، همه منتظر من بودن تا باهم بیرون بریم. از طرز نگاه رادوین مشخص بود حسابی ازم دلخور و ناراحته. ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم. بعد از پوشیدن یه لباس مناسب و تجدید آرایشم همراه بقیه واسه خرید به سمت فروشگاههای معروف رفتیم. رادوین واسه خاله و بقیه، کمی سوغاتی خرید. بین وسایلاش از دیدن لباس شب به همراه ست کیف و کفشی که فوق العاده زیبا بود، حسادت تموم وجودم رو در بر گرفت. حدس زدن اینکه این لباس شب فوق العاده زیبارو واسه نگار خریده، کار زیاد سختی نبود. چون به هیچ وجه نمی تونستم باور کنم که رادوین با نگار هیچ رابطه ای نداره. نفس عمیقی کشیدم و وارد مزونی شدم که لباس عروسی آتریسارو سفارش داده بودم. چون ظهر بهم خبر داده بودن که لباس عروسی آتریسا آماده شده، بعد از پرداخت صورتحساب لباس رو تحویل گرفتم. لباس عروسی که واسه باران سفارش داده بودم هم آماده بود و فقط لباس مامان و خودم و دلآرام مونده بود که تو هفته ی بعد آماده میشد. بعد از خوردن شام به سمت برج ایفل رفتیم. بعد از کلی گردش و تفریح آخر شب به سمت خونه رفتیم. موقع خواب باز هر کاری کردم نتونستم بخوابم. باز فکر و خیال وابستگی باران به رادوین دست از سرم برنمی داشت. کلافه و مضطرب به سمت سالن رفتم. رو مبل نشسته بودم و پام رو تکون می دادم که به صدای رستا به خودم اومدم. رستا: -چیه نفس! باز شب زنده دار شدی! با لحن آرومی گفتم: -باورت میشه خودمم نمیدونم چه مرگم شده؟ موندم بین دو راهی که آیا موضوع باران رو به رادوین بگم یا نه؟ رستا اومد کنارم نشست و گفت: -ببین نفس! من اصلا نمیخوام تو زندگیت خدایی نکرده دخالت کنم ولی به نظر من اگه الان بهش بگی، بهتر از اینه که بعد از چند سال دیگه بفهمه، اینطوری واسه خود باران هم بهتره. بغضم رو قورت دادم و گفتم: -نمی تونم! نمیتونم! تا میام همه چیز رو بهش بگم، صحنه ی خیانتش و بودنش با نگار و اون عذابی که تو این چار پنج سال متحمل شدم میاد جلوی چشمم و کار رو برام سخت می کنه. رستا نگام کرد و گفت: -خب آخرش که چی؟ نفس به باران فکر کن! بذار پدرش رو بشناسه. دلم می سوزه وقتی بهم میگه خاله رستا چی میشد رادوین جون بابای من میشد؟ اون وقت دیگه هیچ غصه ای نداشتم. دلم واسه مظلومیت دخترم آتیش گرفت. بعد از کمی صحبت به سمت اتاق رفتم و رو تخت دراز کشیدم. بعد از کلی فکر که هیچ نتیجه ای هم به دنبال نداشت پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.****
رادوین” یه هفته ای از بودنم تو پاریس می گذشت. دیگه کم کم باید به ایران برمیگشتم چون بابا دست تنها بود و کلی کار عقب افتاده تو شرکت داشتم. طبق معمول این چند روز، نفس زود تر از ما بیدار شده بود و دنبال کاراش رفته بود. بعد از خوردن صبحونه، باران رو رو پام نشوندم و گفتم: -خب باران خانم! من دیگه باید برم. اجازه میدی برم بلیط بگیرم؟ باران نگام کرد و گفت: -آخه دلم بلات تنگ میشه. بعد از بغلم پایین پرید و به سمت اتاقش رفت. دقایقی بعد مدارکش رو آورد و بهم داد و گفت: -لادوین جون! منم با خودت ببل. با اینا بلام بلیط بگیل! شناسنامرو رو میز گذاشتم و گفتم: -مامانتو چیکار کنیم؟ دلش برات تنگ میشه! باران اومد جواب بده که مارگاریتا با دیدن شناسنامه رو میز، دعواش کرد و اومد برش داره که یه لحظه شک کردم و سریع برداشتم و بازش کردم و با دیدن چیزی که نوشته بود، سرم به دوران افتاد و چشمام سیاهی رفت. خشمم رو کنترل کردم و از مارگاریتا خواستم به نفس زنگ بزنه و بگه هرچی سریعتر خودش رو به خونه برسونه و دقایقی بعد با حالی خراب منتظر اومدن نفس شدم.

نفس” یه هفته از موندن رادوین تو خونم می گذشت. تو شرکت مشغول انجام کارام بودم که نزدیکای ظهر مارگاریتا بهم زنگ زد و با لحن مضطربی گفت: -قبل از رفتن به دانشگاه یه سری به خونه بزن! لحن مارگاریتا باعث دلشوره ام شد. دلهره ی عجیبی به جونم چنگ انداخت. تو دلم گفتم: -《یعنی چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ نکنه هیراد زنگ زده و یا اومدن رادوین رو فهمیده و یا اصلا خودش اومده! اگه اینطور بود، چه جوابی باید بهش میدادم؟》 سریع میزمو جمع کردم و از شرکت خارج شدم. سوار ماشین شدم و با آخرین سرعت خودم رو به خونه رسوندم. با اضطراب و دلهره وارد آپارتمان شدم. جو خونه حسابی سنگین بود و اخمای رادوین تو هم رفته بود. مارگاریتا و باران و ماهک هم ساکت نشسته بودن. با استرس و نگرانی نگاهی به رادوین کردم و پرسیدم: -چی شده؟ چرا اخمات تو همه؟ به محض دیدن شناسنامه ی باران تو دست رادوین، دلم هری ریخت، با لحن جدی رو به مارگاریتا گفتم: -لطفا بچه هارو ببرشون این پارک رو به رو، تا یه کمی بازی کنن! مارگاریتا بدون هیچ حرفی دست باران و ماهک رو گرفت و از خونه بیرون رفت. بعد از رفتن مارگاریتا و بچه ها، رادوین با اخم نگام کرد و در حالی که شناسنامه ی باران رو تکون میداد، با داد گفت: -این چیه نفس، چرا این همه سال از من پنهون کردی؟ چرا دروغ گفتی؟ پس باران دختر خونده ی توئه، آره؟ از رو مبل بلند شد و به سمتم اومد. فکر کردم میخواد کتکم بزنه ولی شونه هام رو تو دستش گرفت و محکم تکون داد و گفت: -صبر کن ببین چیکارت می کنم! کاری می کنم از دروغگویی توبه کنی! حالا منو فریب میدی؟! اصلا تو به چه حقی وجود دخترم رو از من پنهون کردی، به چه حقی؟ نگاهی به صورت بر افروخته اش و چشمای خونبارش کردم. با این که می ترسیدم با کوچکترین حرفم حالش بد بشه، ولی دلم رو به دریا زدم و با لحن حق به جانبی گفتم: -کجا بودی وقتی درد زایمان داشتم؟ کجا بودی وقتی با هزار سختی و مشقت، بدون پدر بچه بزرگ کردم؟ کجا بودی وقتی بچم از آرزوهایی که واسه بابای خیالیش داشت میگفت، چون نمیتونستم کاری براش بکنم، خودم رو به نشنیدن می زدم و به حال بچم گریم می گرفت؟ کجا بودی وقتی بارانم از باباهای دوستاش می گفت و شبا با بغض از من سراغ باباش رو می گرفت؟ هان؟ کجا بودی؟ آره آقا رادوین، درد داره وقتی بچت سراغ باباش رو ازت می گیره، بخاطر اینکه قهرمان رویاهاش رو تو ذهنش خراب نکنی، مهر سکوت به لبات بزنی، خیلی درد داره! رادوین با بغض گفت: -آره، من قبول دارم اشتباه کردم ولی اشتباه تو، بدتر از کار من بود. چون می دونستم فشارش بالا رفته، و ممکنه با جواب من سکته کنه، گذاشتم خودش رو سبک کنه. رادوین هرچی از دهنش در اومد بهم گفت تا اینکه خسته شد و رو مبل ولو شد. سریع از تو چمدونش قرصاش رو آوردم و تو لیوان آبش مقداری آبلیمو ریختم و بهش دادم. هیچوقت ندیده بودم اینطوری عصبانی بشه و سرم داد بزنه. رادوین به قرصهای قلبش اشاره کرد و گفت: -اون یکی زهرمار رو هم بیار که سرم ترکید.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین ثمره ی زندگی
  • نویسنده: فرشته
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10547
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.