| Thursday 22 October 2020 | 00:01
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 12)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 12)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 12)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 11)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

وارد ویلا که شدیم، با شادی به خاله گفتم: -خاله آماده شو که میخوایم بریم خواستگاری. چون عروس آشناست خواهرزاده ی خانم رهامه، و در ضمن عروس خانم پزشکی می خونه. آریا و رستا مات و متحیر نگام می کردن و زیاد راضی به نظر نمی رسیدن. دقایقی که گذشت، رستا منو به گوشه ی خلوتی برد و ازم پرسید: -نفس حالا می خوای چیکار کنی؟ گفتم: -هیچی، چون خیلی سادست، با اجازتون میشم زندایی آوا و عذابی رو که تو این چند ساله متحمل شدم رو تلافی می کنم. همونطور که رادوین منو به خاکستر نشوند. دو سال و نیم زنداداش رایان بودم حالا هم میشم زندایی خانمش. فقط خدا کنه آوا قبول کنه و این ازدواج صورت بگیره. رستا: -نفس مگه دیوونه شدی؟ بخاطر باران هم که شده این کار رو نکن چون آینده ی اونم تباه میشه. گفتم: -نه رستا، چون امروز احساس کردم که گذشته رو نتونستم فراموش کنم و کینه و انتقامی که سالها زیر خاکستر دفن شده بود امروز شعله ور شده و تمام وجودم رو می سوزونه. وقتی خوشحالی رایان رو می دیدم، به خودم نهیب می زدم که نفس از خیر هیراد بگذر و اجازه بده رایان به آرزوش برسه. ولی وقتی به یاد ویرانی و تباهی زندگی خودم می افتادم، نمی تونستم از این موقعیت چشمپوشی کنم. شادیم زمانی به اوج رسید که خاله به رایان گفت: -رایان جان قول میدم اگه آوا رو بپسندم همونجا ازش خواستگاری کنم. حالا یه خورده آروم بگیر چون می ترسم غش کنی. باران: -عمو لایان، می خوای علوس بیالی؟ رایان چشمکی زد و گفت: -آره گلم، تو رو هم دعوت می کنم. باران با خوشحالی از تو چمدونش بسته ای آبنبات و شکلات آورد. به بچه ها شکلات و به بزرگترا آبنبات داد. بعد از خوردن آبنبات، وقتی حرف می زدیم، از دهنمون حباب بیرون می اومد، که باعث خنده ی بچه ها شده بود. آریا نگاهی به باران کرد و گفت: -پدرسوخته این چی بود که به خوردمون دادی که از دهنمون کف میاد بیرون؟ باران که از خنده روده بر شده بود، جواب داد: -دایی جون، اینالو عمو لهام بلام گلفته. تاژه اون یکیالو خائم کلدم. آریا: -نفس تا منفجرمون نکرده پاشو، چمدونش رو بگرد! گفتم: -باران جون، کی برات گرفته که من نفهمیدم؟ حالا کجا قایمش کردی؟ باران: -ِ؟ نمیگم، شما که نباید همه چیژ لو بدونید. وختی خلید اژ مالگالیتا خواهش کلدم یه جایی خائمش کنه تا شما نبینین. مامان: -مارگاریتا کیه؟ چون خودم چند کلمه ای از مارگاریتا آلمانی یاد گرفته بودم، وقتی باران گفت پرستارمه فهمیدم. بابا: -باران جون، به چه زبونی گفتی، ما که متوجه نشدیم چی گفتی! باران باز به آلمانی جواب داد که این دفعه خودمم نفهمیدم. وقتی حرفش تموم شد، ‌گفتم: -باران جون، یه بار دیگه‌ به فارسی بگو تا متوجه بشیم. باران: -میگم مالگالیتا پلستالمه که آلمانیم بهم یاد داده و یه کم می تونم حلف بژنم. وختی یاد گلفتم قلاله انگلیسی هم یادم بده آخه من فلانسه و فالسی و تلکی هم بلدم. عموبردیا: -این بچه نابغست، تورو خدا واسش اسفند دود کنید تا چشمش نزدیم. باران: -آخه عموجون، عمو لهام گفته تو باید استاد ژبان بشی واسه همین می خوام ژیاد یاد بگیلم تا به مامی کمک کنم که کمتل خسته بشه. آخه مامی ژیاد کال می کنه و خسته میشه. عموبردیا: -آفرین به تو دختر گل که اینقدر مهربون و با عاطفه هستی. حالا بیا بغلم تا بهت‌ یه جایزه بدم. روشا و راشا هم از بابابزرگشون جایزه خواستن. عمو دو تراول چک به مبلغ یه میلیون تومن به اونا و ده میلیون هم به باران داد. بعد گفت: -هرکسی هر چی دوست داره واسه خودش بخره، باشه؟ باران: عموجون؛، نمیشه به جاش سوال گلدنت کنی و لاه ببلی؟ بعدم اسبم بشی؟ گفتم: باران این حرفا چیه که می زنی؟ مگه عمو همسن توئه که باهات بازی کنه؟ باران: -مگه دایی جون و عمو لهام هم خد منن که باهام باژی می کنن؟

عموبردیا لبخندی زد و گفت: -راست میگه، خب دختر قشنگم بیا تا سوارت کنم. عمو باران رو سوار گردنش کرد. مدتی بعد باران رو شونه هاش وایستاده بود و دستاش رو از هم باز کرد که باعث ترس مامان و خاله شده بود. خاله مرتب می گفت: -بردیا مواظب باش، داره می افته. باران: -خاله نتلس! بلدم چطولی وایستم. تو یه چشم به هم زدن باران پاهاش رو که عمو محکم گرفته بود، آزاد کرد و پایین پرید. همزمان صدای 《یا امام زمان گفتن بقیه فضا رو پر کرد.》 ما که کارای باران واسمون عادی شده بود، بدون هیچ عکس العملی نگاش می کردیم. چون می دونستیم به راحتی می تونه خودش رو کنترل کنه. مامان با عصبانیت نگام کرد و گفت: -نفس؟ چرا نشستی، پاشو حد اقل یه لیوان آب براش بیار. گفتم: -چرا؟ مگه از حال رفته، اون که پا شده و داره می خنده. مامان: -حتما از ترس داره می خنده. باران: -نه مامان جون، نتلسیدم. چون شما تلسیدین دالم می خندم. آخه بهم یاد دادن که چطولی بپلم که دست و پام نشکنه. بابا: -الله اکبر! یه زمانی نگران تو بودیم که مبادا صدمه ببینی نفس خانم! حالا هم نوبت اینه، نمیشد به جای ژیمناستیک، شنا یاد می گرفت؟ باران: -بابا جون! شنا هم بلدم، مامی بهم یاد داده، پاشو بلیم دلیا شنا کنیم. بابا: -دختر گلم! الان نمیشه، چون هوا سرده سرما می خوری. باران: -سلما نه! اون وخت jerespicemal من بد نفس می کشم. بابا: -چرا عزیز دلم؟ گفتم: -وقتی سرما بخوره ریه هاش برونشیت میشه و دچار تنگی نفس میشه. خاله سها: -وقتی تحویل گرفتی می دونستی این مشکل رو داره یا بعدا فهمیدی؟ گفتم: -بله، چون از بدو تولد اینطوریه. مامان: -پس چرا قبولش کردی؟ میدونی مراقبت و نگهداری این بچه با همچین مشکلی چقدر سخته؟ تو دلم گفتم: 《خدایا عجب مصیبتی گیر کردم؟!حالا با این نصایح مامان چه خاکی تو سرم بریزم.》 درست انگشت رو نقطه ضعف من می ذاشت و آزارم می داد. عموپدرام: -یثنا حالا کار از کار گذشته، خواهش می کنم جلوی بچه دیگه از این حرفا نزن! در همین اثنا، مهام که با باران مشغول بازی بود، بلند گفت: -زندایی چرا باران همش عصبانی میشه؟ خب حرفاش رو نمی فهمم. قلبم به شدت فشرده شد، خدایا! چطوری باید به این بچه می فهموندم که دیگه زندائیش نیستم؟ خواستم جوابش رو بدم که نگام تو نگاه رادوین گره خورد و حرفم یادم رفت. بعد از کمی مکث، رو به باران گفتم: -باران فارسی صحبت کن تا متوجه حرفات بشن. از ماجرای عصر به بعد، قیافه ی رادوین گرفته و مغمومتر شده بود و وقتی همینطور نگاهمون تو هم گره می خورد، با اون چشماش دلم رو می لرزوند. حسابی کلافه شده بودم. طوری که اشتهایی به خوردن شام نداشتم و فقط با غذام بازی می کردم.

بعد از جمع کردن میز شام، رادوین باران رو صدا کرد و رو پاش نشوند و گفت: -بازم برامون ویلون می زنی؟ باران: -بله وختی ملد محتلمی اژم دلخواست می کنه نمی تونم قبول نکنم. رادوین خندید و گفت: -این حرفارو از کی یاد گرفتی؟ باران: -از فیلما، لادوین جون، چلا وختی می خندی لپات مثل لپای من سولاخ میشه؟ رادوین بوسه ای رو موهاش نشوند و جواب داد: -عزیز دلم اینا سوراخ نیستن، چاله. خدا خواسته که لپامون اینطوری باشه، من دقت نکرده بودم که گونه های تو هم چال داره خانم خوشگله. باران گونه ی رادوین رو نیشگون گرفت و گفت: -آقا تو هم خیلی خوشگل و جژابی. اون قدل خوشگل و مهلبون هستی که من به انداژه ی مامی دوستت دالم. رادوین: -پس بابات رو چی؟ اونو دوست نداری؟ هاله ای از غم صورت باران رو پوشوند و با لحن غمگینی جواب داد: -من که بابا ندالم. رادوین دیگه حرفی نزد ولی سامان پرسید: مگه اشکان بابای تو نیست؟ باران: -نه، اون بابای نارینه، و اسم مامی نارین هم نیاژ جونه، مگه نه مامی؟ سرم رو به علامت مثبت تکون دادم. مدتی بعد باران رفت و ویلونش رو آورد و مشغول نواختن آهنگ سلطان قلبها شد. باران عاشق این فیلم قدیمی بود. چون با قهرمان داستان همدرد بود و خلا عاطفیش رو به این طریق می خواست پر کنه. احساس می کردم رو زخمم نمک می پاشن و هر لحظه سوزشش بیشتر میشه. احساس می کردم کسی گلوم رو فشار میده و در حال خفه شدن هستم. واسه همین از رو مبل بلند شدم و به سمت باغ رفتم. دقایقی بعد، عموپدرام هم به سمتم اومد. نگام کرد و گفت: -نفس، عموجون چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟ با غصه خوردن که مشکلی حل نمیشه. گفتم: -خودمم دوست ندارم که غصه بخورم ولی چیکار کنم؟ خودش به سراغم میاد. باران هر چقدر که بزرگتر میشه، بیشتر سراغ پدرش رو می گیره. و من عاجزم و نمی تونم جای خالیش رو براش پر کنم. عمو: -اون روز فقط بخاطر بهبودی تو این پنهونکاری رو قبول کردم تا تو از بابت بچه خیالت راحت باشه و کاملا خوب بشی. دیگه نمی دونستم امروز باید دوباره شاهد عذاب کشیدن جفتتون باشم. عذاب وجدان خودمم رو هم آزار میده. گفتم: -عمو می بینی چطوری مثل آهنربا به طرف رادوین میره؟ باور کن اگه دست خودم بود، همین فردا برمی گشتم. عمو: -صبر داشته باش! این چند روز هم تموم میشه. ولی فردا که بزرگ شد میخوای چیکار کنی؟ کافیه خوندن یاد بگیره و اسم پدرش رو تو شناسنامش ببینه، اون روز مشکلت دو برابر میشه. گفتم: -اون روز، روز مرگ و نابودی منه. عمو: -به جای خودخوری بهش بگو! منظورم رادوینه. گفتم: -نه عمو، نمی تونم دو دستی تقدیمش کنم. راستش هیراد می گفت حاضره به اسم خودش واسه باران شناسنامه بگیره. این کار باید بعد از ازدواجمون تو پاریس انجام بشه تا درد سر ایجاد نشه. عمو: -فقط خدا کنه تا اون موقع گندش درنیاد که پیش بردیا و سها رو سیاه میشم. زندگی شماها شده مصیبتنامه. تا میام از یکیتون خیالم راحت بشه، اون یکی دچار مشکل میشه.

عمو نگام کرد و گفت: -ببینم تا حالا از خودت نپرسیدی چرا پریسا یهویی رفت ایران؟ گفتم: -خب بخاطر بیماری مادر شوهرش اومد ایران دیگه، مگه غیر از اینه؟ عمو: -اون دلیل فقط یه بهونه بود. پریسا نمی تونه مامان بشه و این جریان باعث شده تا خانواده ی آرتان راه به راه تهدیدش کنن که اگه تا فلان ماه دیگه اقدام به بچه دار شدن نکنی، باید وجود هوو رو در کنارت تحمل کنی. به هوای بیماری مادرشون بچم رو از اون سر دنیا کشیدن ایران تا سوهان روحش بشن. سرم سوت کشید. گفتم: -آرتان اگه واقعا عاشق زنش باشه، سفت و محکم جلوی این حرفا وایمیسته و نمیذاره زندگیشون از هم بپاشه. عمو: -آرتانم تا یه زمانی با خانوادش مقابله می کنه. بالاخره که چی؟ اونم خسته میشه و میره دنبال خواسته های خودش. و تنها دختر منه که این وسط ضربه می خوره. خلاصه که نمی دونم چرا هرچی بدبختیه دامن ما رو می گیره؟ نمی دونی چقدر دکتر رفتن، هر روز پیش یه دکتر می رفتن، ولی افسوس که هیچ فایده ای نداشت. هر چقدر بهش میگم قبل از اینکه آرتان با یه زن دیگه از زندگیش بیرونت کنه، خودت طلاقت رو بگیر! گوش نمیده. میگه من زندگیم رو دوس دارم. دیگه نمی دونم چیکار کنم. گفتم: همه چیز رو بسپار به خدا. اون خودش می دونه چیکار کنه. عمو دقایقی سکوت کرد و گفت: -نفس، دلم واسه رادوین کباب میشه. در مقابل متلکا و زخم زبونای تو، دم نمی زنه و فقط نگات می کنه. از نگاههاش مشخصه که هنوزم دوستت داره ولی نمی تونم هضم کنم که چرا این کار رو کرد؟ نفس عمیقی کشیدم. عمو گفت: -ای خدا! کمکم کن که داره کاسه ی صبرم داره لبریز میشه. پاشو عمو جون! پاشو تا دیوونه نشدم بریم داخل، چون بارون هم نم نم شروع شده. همراه عمو به سمت ویلا رفتم. وارد سالن که شدیم، آریا نگامون کرد و گفت: -ببخشید تشریف برده بودین سازمان انتقال خون؟ عمو: -اونجا واسه چی؟ آریا: -آخه رنگ و روتون پریده، واسه همین گفتم شاید رفتین خون دادین. گفتم: -نه رفته بودیم کارخونه ی یک و یک، تا خیار شور بخریم و بی مزه ها رو، توش بخوابونیم. آریا: -نفس جان! منو مامانم تو دریاچه ی ارومیه زائیده و نمک خالصم. زیاد خودت رو به خرج ننداز. اگه پول اضافی داری، بده خرج کنیم! خاله دنیا: -پسر خجالت بکش! در جواب آریا گفتم: -حالا نمیشه به جای پول سنگ پا بدم؟ بابا: -آریا انگار رستا ورشکستت کرده چون از وقتی باهاش ازدواج کردی زیاد به فکر پولی. گفتم: -بیچاره رستا، بابا جون از خساست زیاده، هر موقع که میریم بیرون مهمون جیب منه. آریا: -آخه من بیچاره عیالوارم و خرجم زیاده. اونوقت بیشتر هواتو دارن تا من. تازه درآمد تو بیشتر از منه. عموبردیا: -پس با این حساب نفس خرجی دو تا خونه رو میده. راستی نفس جون! وضع کارت چطوره، خوبه؟

آریا سوتی زد و به جای من جواب داد: -کارش خوبه؟ مثل این نزولخورا، هی پول میریزه به حساب بانکی باران و خودش. بیچاره اشکان مثل خر کار می کنه، اون وقت نفس خانم اسکناسارو می ریزه تو جیب خودش و هی دستور میده. گفتم: -واسه اینکه اگه من نباشم اشکان از پس پروژه های بزرگ بر نمیاد. چون بنده مجوز دارم نه اشکان. عمو تو بهش بگو! شما که تو این کار هستین و واردین. عموبردیا لبخندی زد و گفت: -پس با این حساب درآمدت خوبه. در ضمن آریا جان نابرده رنج گنج میسر نمیشه. این همه درس خونده واسه چی؟ اگه دکتراش رو هم بگیره، کارش سکه تر میشه. اصلا نفس مثل چند سال پیش بیا پیش خودم کار کن! بابا: -آره بابا جون! بردیا راست میگه برگرد ایران تا هم خیالمون راحت باشه و هم این آخر عمریه چشممون به در نباشه. گفتم: -ای بابا، این حرفا چیه که می زنید؟ مگه شما چند سالتونه؟ در ضمن شاید یه روزی برگشتم. آتریسا: -نفس تابستون واسه عروسی میاین؟ گفتم: -آره که میام. مگه میشه عروسی تو که مثل خواهرم می مونی نیام؟ آریا: -پس چرا عروسی منی که مثل برادرت بودم نیومدی؟ چقدر چقدر التماست رو کردم ولی مرغ سرکار خانم یه پا بیشتر نداشت. باران: -دائی جون؟ مگه مامی ملغ داله که یه پا داشته باشه؟ مامان: -آره دختر خوشگلم! هم بابا جون هم مامانت، مرغشون یه پا داره، یعنی یه دنده و لجباز هستند. باران: -ولی مامان جون من لجباژ نیستم. واسه همین هیچ وخت با حامی خهل نمی کنم. مامان: -آفرین دختر قشنگم! تو سعی کن کارای مامانت رو یاد نگیری. چون کینه به دل گرفتنم بده. باران: -چشم، عمو لهام میگه مامی کینه ی شتلی داله. سامان: -این رهامم خیلی تو دلت جا باز کرده ها! باران: -بله oui i aimebeaucoup. سامان با خنده گفت: -باران جون، من که نفهمیدم چی گفتی! رستا: -میگه بله من خیلی دوسش دارم. چون دیروقت بود، کم کم واسه خواب آماده شدیم. همراه باران وارد اتاق شدم. باران نگام کرد و گفت: -مامی من بلم پیش دایی جون اینا بخوابم؟ گفتم: -برو بخواب! نه اینکه کشتی راه بندازی. باران: -چشم. باران که رفت، منم بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم. اصلا خواب به چشمام نمی اومد. اونقدر غلت زدم که دنده هام درد گرفت. از رو تخت بلند شدم و کاپشنم رو رو لباسخواب پوشیدم و آروم وارد تراس شدم. بارون بوی خاک و بوی گلها رو در هم آمیخته بود و سستم می کرد. رو صندلی گهواره ای گوشه ی تراس نشستم و چشمام رو بستم و به سرنوشت پر فراز و نشیبم فکر می کردم که صدای نواختن گیتار و متعاقبش صدای قشنگ رادوین که سوز خاصی هم داشت، فضای باغ رو پر کرد.

چشات منو دااده به دستای بااد، دلم عشقتو از کی بخوااد، دل تو با دلم به سادگی راه نمیااد. ببیین دل من درو رو همه بست، تو دلم کی به جز تو نشست، آخه عاشقتم، تو به عاشقی میگی هوس. همش هوس تورو دااره دلم. دیووونته چااره ندااره دلم، به تو دلو بسته دوباره دلم، عشق تو کار دلم. نفس نفسم تورو داد می زنه، نفس توی سینه صدات می زنه، نگاه تو مثل جواب منه، تعبیر خواب منهه. دلم دیگه درگیر عاشقیه، توی قلب تو آخه کیه، که بهم نمیگی ما دوتا دلمون یکیه. نذاار دیگه سر به سر دل من، اگه در به در دل من، ولی جای توئه تو دل عاقل من. 《آهنگ نفس از زنده یاد مرتضی پاشایی》 تو دلم گفتم: -پس خبر نداری که این حرفا و نجواهات همه ی زندگیم رو به باد داد. تنها چیزی که واسم مونده اینه که هر شب مثل شمع بسوزم و اشک بریزم. حالا دیگه واسم اشکی نمونده دوباره به پات بریزم. صدای پاش رو شنیدم که جلو تر اومد و روبروم نشست و گفت: -نفس می دونم اشتباه کردم و خطا رفتم ولی باور کن اتفاقات اون شب، نقشه ی از قبل برنامه ریزی شده ی خود نگار بود و من توش هیچ نقشی نداشتم. باور کن هرچی که اون شب پیش اومد، تو هوشیاری و آگاهی نبوده. من اون شب مست، مست بودم و همه ی زندگیم فدای اون شب لعنتی شد. چشم باز کردم و به صورتش خیره شدم، پوزخندی بهش زدم و گفتم: -من که از تو چیزی نپرسیدم و دلم نمی خواد چیزی بدونم. ولی این رو بهت بگم که فکر نکنی مثل کبک سرم زیر برف بوده، نخیر آقای تولایی، دقیقا می دونم که غیر از اون شب که به جنابعالی خیلی هم خوش گذشت، اون خانم محترمت، دو شب دیگه هم، تو خونه ی من، یا به قول خودت خونه ی عشقمون، شب رو به صبح رسونده، فهمیدی؟ رادوین: -نه نه، این دروغه! هرکی که بهت گفته تورو فریب داده، من احمق فقط یه شب اونم با مکر خودش که اومد خونه، باهاش بودم که اون یه شبم تموم هستیم رو ازم گرفت. نفس! به پاکی عشقمون قسم می خورم که به جز اون شب من هیچوقت پیش اون نبودم. در واقع زن شناسنامه ایم هستش. گفتم: -پس حضرت مریم شده و از طریق وحی حامله شده؟ اصلا میشه بگی منظورت از این حرفای کهنه چیه؟ من که پام رو از زندگیت بیرون کشیدم، دیگه چرا اذیتم می کنی؟ باید قدرش رو بدونی چون نگار جونت تورو به آرزوت رسونده و صاحب دو قلو شدی. بخاطرشون تو خونه می شینی و ازشون مراقبت می کنی تا خانم با خیال راحت به مهمونی و خوشگذرونیاش برسه. رادوین سرش رو پایین انداخت و جواب داد: -من که گفتم تموم زندگیم فدای اون شب شد. اگه نگار حامله نمیشد که من مجبور نمی شدم عقدش کنم. ولی باور کن، به خدا، به جون رها، قسم من هیچوقت اون بچه های حرومی رو نگه نداشتم. حتی به اندازه ی سر سوزن هم دوسشون ندارم. تنها کاری که به اجبار واسشون انجام میدم، دادن مخارجشونه. از رو صندلی بلند شدم و بی تفاوت شونه هام رو بالا انداختم و گفتم: -دیگه به من ربطی نداره، چون هر چی که بین منو تو بوده تموم شده و قراره به زودی با کس دیگه ای ازدواج کنم. رادوین: -نفس من! بی اعتنا از کنارش رد شدم و به سمت سالن رفتم. وارد اتاق که شدم، هر کاری کردم تا صبح خوابم نبرد. حرفای رادوین دگرگونم کرده بود. یعنی آروین بهم دروغ گفته بود؟! ولی آخه چرا؟ اونقدر فکر کرده بودم داشتم دیوونه می شدم. واسه اینکه فکرم رو آزاد کنم، به سمت حموم رفتم. وان رو پر از آب گرم کردم و شامپو بدنم رو توش خالی کردم. به داخل رفتم تا شاید آروم بشم. کم کم گرمای آب پلکام رو سنگین کرد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

نمی دونم چقدر از خوابیدنم داخل وان حموم گذشته بود که با ضربات پی در پی که به در می خورد، چشم باز کردم. دلآرام از پشت در صدام کرد و گفت: -نفس، نفس! گفتم: -بله. دلآرام: -چیکار می کنی، چرا جواب نمیدی؟ ترسیدیم. گفتم: -نترسین خوابم برده بود، الان میام بیرون. سریع خودم رو شستم و بیرون اومدم. بعد از خشک کردن موهام و پوشیدن لباسم، به سمت پایین رفتم. خاله سها به محض دیدنم با خنده گفت: -نفس جون، جا قحطی بود که تو حموم خوابیده بودی؟ گفتم: -راستش تا صبح بیدار بودم، دیدم بدنم کوفتست وان رو پر کردم که داخلش خوابم برد. بابا: -عزیزم چرا نتونستی بخوابی؟ دیروز ظهر هم که نخوابیده بودی. گفتم: -نمیدونم، همینطوری. مشغول صحبت با، بابا بودم که رایان به سمتم اومد و گفت: -نفس واسه باران حوله و لباس ببر! گفتم: -مگه حموم رفته؟ رایان: -آره، آخه یه خورده خرابکاری کرده. گفتم: -ای وای! مامان: -مگه شب ادراری داره؟ رایان: -نه خاله شب ادراری چیه! اونقدر که اول صبحی رادوین خان، رو شکمش نشونده و قلقلکش داد که اون طفلکی هم کار خرابی کرد روش. اگه من به جای باران بودم، حتما یه کار دیگه می کردم. عموبردیا: -رایان تازگیا خیلی بی تربیت شدی. این حرفا چیه می زنی؟ با خنده به سمت اتاق رفتم. بعد از برداشتن حوله و لباس به سمت اتاق رایان رفتم. از پشت در باران رو صداش کردم. ولی ولی صدای آب و خنده هاشون نمیذاشت صدام رو بشنوند. مجبور شدم که در رو باز کنم. دیدم دوتایی داخل وان نشسته بودن و به هم آب می پاشیدن. رادوین به محض دیدنم مشتی آب به روم پاشید و باران هم به طبعیت از رادوین، به روم آب پاشید. گفتم: -نکنید خیس میشم. باران: -مامی بیا سه تایی حموم کنیم! گفتم: -من تازه اومدم بیرون. فقط یه خورده زود باش بیا بیرون که می خوایم صبحونه بخوریم. باران: -مامی خواهش می کنم بیا یه بال دیگه با ما حموم کن! جون من بیا! گفتم: -باران جون نمیشه. باران اصرار می کرد و رادوین می خندید. خیره نگاهش کردم و گفتم: -چیه، جوک میگه که اینقدر می خندی؟ رادوین: -نه، حرف دلم رو می زنه. گفتم: -زهر مار، این حوله و لباس بارانه، گذاشتم اینجا که اگه زحمتی نباشه، بپوشونیش تا سرما نخوره. می خواستم در رو ببندم که رادوین گفت: -نفس لطفا حوله ی منم رو بده! حوله رو از تو چمدونش برداشتم و تو حموم داخل سبد گذاشتم. بعد گفتم: -رادوین؟ رادوین: ‌ -جانم! یه لحظه تموم بدنم داغ شد و یادم رفت که چی می خواستم بگم که دوباره گفت: -عزیزم، آرامشم، چی می خواستی بگی، بنده در خدمتگذاری حاضرم. گفتم: -می خواستم… می خواستم بگم موهاشو خوب خشک کن‌ تا سرما نخوره. رادوین: -چشم ماه من! فدات بشم! نترس! مواظبشم. در رو بستم و به سمت سالن رفتم. همراه با بقیه مشغول خوردن صبحونه شدم. به زور چای لقمم رو پایین فرستادم. چون حرفای رادوین دلم رو به آشوب انداخته بود، احساس می کردم گلی پژمرده هستم که واسه طراوت دوباره ام، احتیاج به باغبونی دارم که با آبیاریش نجاتم بده. دقایقی بعد رادوین و باران هم اومدن. باران با خوشحالی گفت: -مامی ببین لادوین جون چیکال کلده؟ اول موهامو خشک کلد بعدشم چلب کلد تا موقع شونه کلدن دلدم نگیله. ببین چه خوشگل بلام بسته! لبخندی به روش زدم و کنار خودم نشوندمش تا صبحونش رو بدم که آریا گفت: -رادوین جون، من زبون نفس هستم و میگم دستت درد نکنه. گفتم: -تو زحمت نکش! آریا: -ببخشید حتما اگه لازم بود خودت تشکر می کردی آره؟ خاله دنیا: -ببینم اول صبحی باهم دعوا می کنین؟ بیستو نه سالتونه، هنوز هم مثل خروس جنگیا به هم می پرین؟ رستا: -مامان اگه این دوتا، یه جا باشن و باهم جر و بحث نکنن من شک می کنم نکنه باهم قهرن. آریا-این دعواها نمک زندگیمونه. جواب آریارو ندادم و سریع صبحونه ی باران رو دادم و به سمت اتاق رفتم. همه واسه رفتن به ویلای‌ احتشام آماده می شدن. نمیدونم چرا دلهره ی عجیبی به دلم چنگ انداخته بود و آروم و قرارم رو ازم گرفته بود. فقط خدا می دونست که چه مرگم شده!

رو تخت دراز کشیده بودم تا کمی آرامش از دست رفته ام رو پیدا کنم که دلآرام وارد اتاق شد و به محض دیدنم گفت: -اوا! مگه تو نمیری که خوابیدی؟ ناسلامتی به خاطر تو ما رو هم دعوت کردن. گفتم: -چرا میرم، ولی نمی دونم چرا استرس و دلهره دارم! دلم بدجوری شور می زنه. دلآرام: -ناقلا نکنه خبری هست و ما ازش بی خبریم؟ گفتم: -شاید، دلآرام لطفا از بین لباسام یه دست انتخاب کن تا بپوشم. چون خودم اصلا حوصله ندارم. دلآرام: -خب ناقلا این مرد خوشبخت کیه؟ گفتم: -یه مرد بدبختی مثل خودم. هیراد که دیروز دیدی، همونه. یکی نیست بگه، آخه نونت کم بود، آبت کم بود که میخوای دوباره شوهر کنی و بدبخت بشی. دلآرام لبه تخت نشست و دستم رو گرفت و گفت: -چرا فکر می کنی شوهر کردن بدبختی می آره؟ می ترسی یا هنوزم… رادوین رو دوست داری؟ با پوزخند جواب دادم: -دوسش دارم؟! به حدی ازش متنفرم که می خوام سر به تنش نباشه. دلآرام: -نفس ما هنوز هم بعد از این همه سال آخر نفهمیدیم که چرا طلاق گرفتی و دلیل این همه نفرت تو از رادوین چیه؟ گفتم: -دیگه گذشته ها گذشته، پیشش نکش و بیخیال باش! حالا تا صدای بقیه درنیومده، پاشو و لباسم رو انتخاب کن! دلآرام: -پس امروز نامزدیه؟ خندیدم و گفتم: -نه بابا، هنوز خواستگاری نکردن که امروز نامزدی باشه! دلآرام: -پس بیا این کت و دامن صورتیه رو بپوش که فکر می کنم خیلی بهت بیاد. ولی خودمونیم نفس خیلی شیکپوش و تنوع طلب شدی. همه ی لباسات رنگی و مارکشون معروفه، دیور، ایو، لوییز ویتون، ورساچ، شنل، سن لوران. گفتم: -از اولشم شیکپوش بودم. سریع یه آرایش ملایم رو صورتم نشوندم. قبل از اینکه خودم لباس بپوشم، باران رو صدا کردم و پیرهن صورتی و کوتاهش رو که خیلی پرچین بود تنش کردم. موهاش رو هم که رادوین درست کرده بود. دلآرام نگاش کرد و گفت: -وای خدا، باران اگه پلک نزنی، مثل عروسک میشی. چقدر خوشگل و ‌ناز شدی! بعد محکم صورتش رو بوسید که باران گفت: -خاله جون، یواش دلدم گلفت. دلآرام: -آخه خاله قربونت بره خیلی ناز شدی و طاقت نیاوردم که یه بوس آبدار نکنمت. بعد از اینکه آماده شدیم، به سمت پایین رفتیم. رایان سوتی زد و گفت: -به به، چه خبره که شما دوتا اینقدر به خودتون رسیدین؟ گفتم: -خبر خوش، گفتیم شاید مراسم خواستگاری جنابعالی باشه. بده؟ خاله: -عزیزم فکر نکنم، چون با یه بار دیدن که نمیشه از دختری خواستگاری کرد باید با اخلاق خودش و خانوادش آشنا بشیم بعد. اگه دیروز به رایان قول دادم بخاطر این بود که دست از سر کچلم برداره. آخه دخترم، زن لباس نیست که تا خوشش نیومد عوض کنه. نگاهی به رادوین که با مهام مشغول صحبت بود انداختم و گفتم: -بله، خاله حق با شماست چون مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه. اونی رو که می شناختین بد از آب در اومد. چه برسه به اونی که نمی شناسین. با طعنه ی من خاله رنگ به رنگ شد و سرش رو پایین انداخت. زیرچشمی به رادوین نگاه کردم. با رنگ پریده، خیره نگام می کرد، بعد از کمی مکث بابا پا شد و گفت: -ساعت یازدست تا ما گل بگیریم و بریم شده ناهار، پا شین. جلو تر از همه از سالن خارج شدم. می خواستیم سوار ماشین بشیم که باران از خاله پرسید: -پس لادوین جون کو؟ خاله: -دخترم رادوین نمیاد. باران از بغلم پایین پرید و وارد سالن شد. نفس عمیقی کشیدم. علاقه ی باران به رادوین خونم رو به جوش می آورد. با عذرخواهی از جمع به سمت سالن رفتم.

با عصبانیت وارد سالن شدم. دیدم باران بغل رادوین نشسته و علت نیومدنش رو می پرسه. با لحن عصبی گفتم: -باران بیا بریم همه منتظر ما هستن. باران: -من نمیام می خوام پیش لادوین جون بمونم. گفتم: -من هر کجا که برم تو هم باید باهام بیای! باران: -نمیییی یاااااام. گفتم: استغفرالله، باران تا عصبانی نشدم، پاشو و مزاحم آقا نشو! ایشون حتما می خوان استراحت کنن یا منتظر زنگ خانمشون هستن. باران: -آله لادوین جون؟ رادوین: -نه عزیزم، منتظر دوستم سروش و خانوادش هستم. تو برو و مامانت رو عصبانی نکن! باران: -نمیلم، می خوام پیش تو بمونم. در همین اثنا، بابا و عموپدرام وارد سالن شدن. عمو نگام کرد و گفت: -نفس چرا نمیاین؟ همه سرپا وایستادن و منتظر شما هستن. گفتم: -چیکار کنم؟ عمو باران نمیاد میخواد پیش آقای تولایی بمونه. بابا: -باران جون، بیا بریم، زود بر میگردیم. باران محکم پاشو به زمین کوبید و گفت: -من نمییام. رادوین: -معذرت میخوام که باعث درد سرتون شدم. ولی می دونین که سروش اینا می خوان بیان. گفتم: -مگه ویلای باباش نمیرن؟ بابا: -از وقتی که پدر و مادرش فوت کردن، اونجارو فروختن و میان اینجا. با تاسف گفتم: -خدا رحمتشون کنه کی فوت کردن؟ بابا: -دو سالی میشه. به فاصله ی دو ماه، اول پدرش بعد هم مادرش فوت کردن. بعد رو به رادوین گفت: -رادوین اونا عصری می رسن، پاشو همراه ما بیا، بعد از ناهار زود برمی گردیم. رادوین چشمی گفت و رفت تا آماده بشه. دقایقی برگشت و باهم از سالن خارج شدیم. رادوین مثل همیشه اسپورت پوشیده بود. شلوار جین مشکی، تیشرت جذب سورمه ای، و پلیور مشکی پوشیده بود. تقریبا لباسامون ست شده بود. رستا آروم تو گوشم گفت: -کاش به باران هم همین رنگ رو می پوشوندی تا بیشتر ست می شدین. آهی کشیدم و جواب دادم: رستا خواهش می کنم سر به سرم نذار. چون حالم خوب نیست. سوار ماشین شدیم. بعد ‌از خریدن گل به سمت ویلای احتشام حرکت کردیم. موقعی که رسیدیم، جلوی در از ماشین پیاده شدم. چون سرایدارشون روز قبل منو دیده بود و می شناخت، در رو برامون باز کرد. جلوی ساختمون که چشم هر بیننده ای رو خیره می کرد، هلما خانم، حافظ و هیراد وایستاده بودن. رایان به سمتم اومد و آروم زیر لب گفت: -چه دمو دستگاهی دارن، فکر نکنم دخترشون رو به من بدن. گفتم: -چرا، خیلی هم دلشون بخواد، پسر به این خوبی از کجا می تونن پیدا کنن؟ خودتو دست کم نگیر. تازه خوشبختی به پول و ثروت نیست. رایان: -با دومی موافقم. بعد از احوالپرسی وارد سالن شدیم. نهال و بچه هاش و آوا پدر هیراد که رو ویلچر نشسته بود، به گرمی ازمون استقبال کردن. بعد از معارفه پدر هیراد گفت: -دخترم با تعریفایی که از شما شنیدم واسه دیدنت لحظه شماری می کردم. خیلی خوشحالم که حدیث تو کشور غریب دوستو خواهری مثل تو داره. گفتم: -ممنون! نظر لطفتونه. هلما خانم: -جای حدیث و رهام و بچه ها خیلی خالیه. خاله دنیا: -واقعا. همه مشغول صحبت کردن بودن. حواسم به هر دو طرف بود. خاله سها تموم هوش و حواسش پیش آوا بود و هیراد رادوین رو زیر نظر گرفته بود. حالا نمیدونم از رو حسادت بود یا کنجکاوی. رادوین هم ساکت و خاموش نشسته بود و شنونده بود. چیزی که تو این سه روز شاهدش بودم. مدتی که گذشت، هیراد رادوین رو مخاطب قرار داد و گفت: -آقای مهندس شما همیشه انقدر کمحرف هستین یا مارو لایق صحبت نمیدونید؟

رادوین لبخندی زد و گفت: -نه خواهش می کنم، آشنایی با شما باعث افتخاره، واسه همین ترجیح میدم تا شنونده باشم تا گوینده که از صحبتاتون فیض کامل رو ببرم. و به این ترتیب هیراد سر صحبت رو با رادوین باز کرد. بیشتر راجع به کارش ازش می پرسید. نمیدونم دنبال چی می گشت تا کشف کنه. مدتی بعد رادوین گفت: -ببخشید اگه حمل بر فضولی نباشه می تونم بپرسم این ویلا رو کی واستون ساخته؟ چون که… بقیه حرفش رو ادامه نداد که هیراد گفت: -مهندس شهبازی، می شناسینشون که؟ رادوین: -بله ولی این کار از مهندس شهبازی بعید به نظر می رسه. آرتین خندید و گفت: -عمو رهام هم نظر شما رو داره. ولی عمو هیراد به غیر از کار مهندس شهبازی کار کس دیگه ای رو قبول نداره. هیراد: -اتفاقا کار یه مهندس دیگه رو هم قبول دارم. چون کارش جای هیچ حرف و ایرادی رو نداره. و نقشه ی اینجا کار ایشونه. رادوین: -کیه؟ هیراد با صدای بلندی جواب داد: -همسر آیندم! خانم دکتر نیکپرور. رادوین با رنگی پریده، با صدای مرتعش گفت: -خودم حدس می زدم که کار نفسه. بهتون تبریک میگم. لحظه ای بعد همه برگشتن و نگام کردن. به خصوص خاله که مات و متحیر به صورتم چشم دوخته بود. آقای احتشام: -مثل اینکه پسرم خیلی عجله داره. حالا که هیراد خودش سر بحث رو باز کرد، آقای نیکپرور، منم رسما از دخترتون خواستگاری می کنم. می دونم که وظیفه ی ماست که واسه مراسم خواستگاری تو منزل مزاحمتون بشیم. ولی اگه اجازه بفرمائین، همینجا یه دفعه قال قضیه رو بکنیم، تا خیالمون راحت بشه. بابا: -خواهش می کنم اختیار دارین هرطور که امر بفرمائید، در خدمتیم. وقتی بزرگترا راجع به ازدواجمون حرف می زدن تموم تن و بدنم می لرزید و اون احساسی رو که زمان خواستگاری رادوین داشتم، اصلا نداشتم. یه دفعه آتیش کینه و انتقامم رو به سردی رفت. احساس عجز و ناتوانی می کردم. زیرچشمی به رادوین نگاه کردم که با حلقه ی ازدواجمون که هنوز هم تو دستش بود، بازی می کرد. خدا خدا می کردم که هرچه زود تر این بحث رو تموم کنن که که از شانسم چون موقع ناهار شده بود، خدمتکارشون وارد سالن شد و رو به هلما خانم گفت: -خانم غذا آمادست. هلما خانم جمع رو واسه خوردن ناهار به سر میز دعوت کرد. همه قبل از رفتن، صورتم رو بوسیدن و بهم تبریک گفتن. خاله صورتم رو بوسید و آروم تو گوشم گفت: -ما که پیش تو شرمنده شدیم. امیدوارم اینا خوشبختت کنن. جوابی ندادم و فقط نگاش کردم. همراه خاله به سمت میز رفتیم. وقتی نشستم هیراد با لبخند اومد کنارم نشست و آروم از زیر میز دستم رو تو دستش گرفت. احساس بدی بهم دست داد تموم بدنم یخ زد. نمی دونستم چطور خودم رو از این وضعیت نجات بدم. وقتی باران از کنارم پا شد و روی میز رفت، به بهونه ی باران سریع دستم رو بیرون کشیدم. تا خواستم بگیرمش بغل رادوین پرید که گفتم: -باران کار زشتی کردی، دفعه ی آخرت باشه. باران: -چلا؟ خب حامی هم اینطولی می کنه. آقای احتشام خندید و گفت: -بله عزیزم حق با توئه، نفس جان ناراحت نباش چون واسه ما تازگی نداره، هر موقع که حامی میاد انگار زلزله اومده. باران: -یعنی حامی بده؟ آقای احتشام: -نه دختر گلم، فقط یه کم شیطونه. چون بیکار نشسته بودم هیراد بشقابم رو برداشت و برام غذا کشید. اشتهایی به خوردن نداشتم. ولی مجبور شدم چند قاشقی بخورم. غذا به سختی از گلوم پایین می رفت. تموم هوش و حواسم پیش رادوین بود که با غذاش بازی می کرد و خودش رو با باران سرگرم کرده بود. نگاهم که با نگاه رادوین تلاقی کرد، جوری نگام کرد که تموم وجودم رو به آتیش کشید. به زور تونستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم. بعد از ناهار، رادوین به بهونه ی اومدن سروش اینا، جمع رو ترک کرد. باران هم که لحظه ای ازش جدا نمیشد خواست دنبالش بره که مجابش کرد. بعد از رفتن رادوین همراه هیراد به باغ رفتم.

رادوین” حالم اصلا خوب نبود. وقتی از هیراد احتشام پرسیدم نقشه ی ساخت این ویلا رو کی کشیده و اونم با تکبر جواب داد: -همسر آیندم خانم دکتر نیکپرور، به معنای واقعی احساس کردم به ته دره سقوط کردم. کاش کر می شدم و نمیشنیدم راجع به خواستگاری از عشقم صحبت می کنن، کاش یه چیزی بین منو نفس وجود داشت که تا آخر عمر ما رو به هم پیوند می داد. تحمل اون محیط برام سخت شده بود. ولی دور از ادب بود که بدون ناهار، ویلای احتشام رو ترک کنم. چیزی از غذا از گلوم پایین نرفت. بعد از ناهار، به سختی باران رو راضی کردم تا بمونه و خودم بعد از خداحافظی از جمع، از ویلا خارج شدم. سوار ماشین شدم و پامو رو گاز گذاشتم و بیهدف تو خیابونا ویراژ دادم. درحالی که به خودم و نفس فکر می کردم، صدای ضبط رو زیاد کردم و مشغول خوندن آهنگی شدم که این روزا عجیب با حال الانم همخونی داشت. منو بارونو خیابونو منو یه دل داغونو من تنها و تو با اونو یه بغض ‌نیمه کاااارهههه، منو تنهاییو جداییو نمیدونم کجاییو نذاشتی واسم حالیو بااروونم می باااره، آی امون امون امون از تو یار، خاطره هامونو یاادش بیار. توو یارتو قراارتو توو دارو نداارتو منم به انتظارتو کجا برم نباااشی؟ منو قولااتو قسمهااتو منو خاطره هام با تو، نداادم به کسی جااتو دلت اومد جدا شییی؟ آی امون امون امون از تو یار، خاطره هاامونو یادت بیار. بی معرفت! کی الان تو قلبته، بی معرفت! دست کی تو دستته، رسمش نبود که بری نگی چته، بیی معرفت، بی معرفت! این نبود قراارمون، بی معرفت! پس چی شد آیندمون، رسمش نبود، بگذری از عشقمون، بییمعرفت! بارون بارونه توی دل من دیوونه، حاال یه عاشقو فقط خدا می دونه، آی عزیز دل من، نشو قاتل من! دونه دونه خاطره هات توی سرمه، هرجا که میرم یکی شبیت دورو ورمه، آآی عزیز دل من! نشو قاتل من! 《آهنگ بی معرفت از علی عبدالمالکی》 سرم به شدت درد می کرد. قلبم هم به شدت تیر می کشید. ماشینو یه گوشه پارک کردم و پیاده شدم. چشمامو که می بستم نفس و هیراد رو جلوم می دیدم. خدایا! این غربگی نفس رو با خودم نمی تونم تحمل کنم. نمیتونستم ازدواج عشقم رو ببینم و هیچ کاری از دستم برنیاد. از شدت درد همونجا کنار ماشین سر خوردمو رو زمین نشستم. درد سرم و قلبم امونم رو بریده بود. کم کم چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.****
نفس” وارد باغ که شدیم، هیراد با شوق خاصی راجع به آینده صحبت می کرد. هر از گاهی در تایید حرفاش لبخند می زدم تا مبادا به بهم ریختگی ذهنم پی نبره. ولی لازم به پنهانکاری نبود. چون ساعتی نگذشته بود که هیراد پرسید: -نفس احساس می کنم ناراحتی، میشه علتش رو بدونم؟

نگاش کردم و گفتم: -اتفاقا خیلی خوشحالم، فقط یه کم دلشوره دارم. هیراد: -دلیلش اینه که یه بار زمین خوردیم و و ترس اون هنوز از وجودمون بیرون نرفته. در واقع منم حال تورو دارم. دقایقی باهم قدم زدیم و بعد به سمت سالن رفتیم. بحث راجع به عقد و عروسی ما بود. بالاخره بعد از کلی صحبت قرار شد که روز پنجم فروردین همزمان با تولد آوا، مراسم نامزدیمون انجام بشه و تابستون هم جشن عقد و عروسیمون برگزار بشه. وقتی حرفامون تموم شد، با اشاره از بابا خواستم که هرچی زودتر به ویلا برگردیم. دقایقی بعد، واسه رفتن آماده شدیم. بعد از خداحافظی با هیراد و خانوادش، سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا رفتیم. جلوی ویلا که رسیدیم، سامان به ماشین شاسی بلندی که جلوی در پارک شده بود نگاهی کرد و گفت: -ِ سروش اینا اومدن. با خوشحالی از ماشین پیاده شدم و به سمت سالن رفتم. وارد سالن که شدم، سروش روی کاناپه دراز کشیده بود که به محض دیدنم بلند شد و با خنده گفت: -سلام به هرچی بی معرفته! گفتم: -سلام آقا سروش. حق داری گله کنی! خب چیکار می کنی، خوبی؟ پس ترنم و بچه ها کجا هستن؟ ترنم: بالاخره اومدی بی وفا؟ به محض شنیدن صداش برگشتم که دیدم پشت سرم وایستاده، همدیگر رو بغل کردیم، از شدت خوشحالی اشکم سرازیر شد. نگاهی به ترنم انداختم و گفتم: -خیلی دلم برات تنگ شده بود. ترنم: -خفه! نمیخواد دروغ بگی، واسه همین هر روز زنگ می زدی و حالم رو می پرسیدی؟ گفتم: -اگه تو هم تو موقعیت من قرار می گرفتی، همین کار رو می کردی. ترنم: -که پنج سال سر ساعت نه منتظرت باشم؟ خندیدم و گفتم: -هنوز بخاطر اون روز، ازم دلخوری؟ قبل از اینکه ترنم جواب بده آرشاویر با شیرینزبونی سلام کرد. گفتم: -سلام عزیزم، ماشالله چقدر بزرگ شدی و واسه خودت مردی شدی. صورتش رو بوسیدم. کنار آرشاویر، دختری چشم آبی وایستاده بود و نگام می کرد. از شباهتش به سروش، کاملا می شد فهمید که دختر ترنم و سروش آبشاره. گفتم: -بیا اینجا ببینم خانم کوچولو، تو آبشاری درسته؟ آبشار: -بله، شما هم خاله نفس هستین. بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم و گفتم: -میخوای با باران دختر من، دوست بشی؟ آبشار: -بله. آبشار رو پیش باران بردم و قبل از اینکه باران اعتراض کنه بغلش کردم و پیش ترنم و سروش بردم. رو به جفتشون گفتم: -می بینید چه دختر خوشگلی دارم؟ نمی خواین عروستون بشه؟ ترنم باران رو بغل کرد و بعد سروش، هردو از زیبایی باران متحیر شده بودن و مدام تحسین می کردن. وقتی بچه ها مشغول بازی شدن منو ترنم که بعد از سالها همدیگه رو دیده بودیم، گرم صحبت شدیم. نزدیکای غروب بود که سروش از عموبردیا پرسید: -راستی رادوین کجاست؟ عمو: -مگه وقتی شما اومدین خونه نبود؟ سروش: -نه، ما کلید رو طبق گفته ی خود رادوین که گفت کلید رو زیر سنگ جلوی شمشادا میذارم اگه زودتر رسیدین بردارین، از اونجا برداشتیم. الان بهش زنگ میزنم ببینم کجاست. سروش چند بار به موبایل رادوین زنگ زد، اما موبایل رادوین خاموش بود. هرچه زمان می گذشت نگرانی خاله و عمو بیشتر میشد. آریا و رایان به ساحل رفتن اما بی نتیجه برگشتن. چون شب شده بود، صدای بچه ها هم در اومده بود و شام می خواستند. سریع ماکارونی درست کردیم. مشغول غذا دادن به بچه ها بودیم که رستا وارد آشپزخونه شد و با عصبانیت گفت:

-همش تقصیر این هیراد خانه، انگار مرض داشت که یهو گفت همسر آیندم خانم دکتر نیکپرور. اگه منم جای رادوین بودم شوکه می شدم. از اینکه رستا ادای حیراد رو درآورد، ‌ خندم گرفت. ولی خودم رو کنترل کردم و جواب دادم: -پس چرا اون موقع که رادوین خان با نگار جونشون خوش و بش می کرد و می گفت و می خندید، شوکه نمیشد؟ هیچکس نمی تونه بفهمه من چی کشیدم، تا مدتها صدای خنده هاشون از تو گوشم بیرون نمی رفت. اون موقع که من کنج خونه یا بیمارستان افتاده بودم این آقا در حال خوشگذرونی بود. ترنم: -نفس خواهش می کنم جلوی بچه ها این حرفارو نزن! رها: -ترنم بذار حرف بزنه و خودش رو سبک کنه، چون حق با نفسه، مقصر اصلی خود رادوین بود که کار رو به اینجا کشوند. بخاطر اون نفس از همه… گریه مجال حرف زدن رو به رها نداد. اعصابم به هم ریخته بود و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم دلم می خواست داد بزنم و گریه کنم. از رو صندلی پا شدم و به رستا گفتم: غذای باران رو بده. از آشپزخونه بیرون رفتم و کاپشنم رو برداشتم تا به ساحل برم. بابا نگام کرد و گفت: -نفس کجا میری؟ گفتم: -میرم ساحل یه کم قدم بزنم. سروش: -اگه مزاحمت نمیشم منم باهات بیام؟ گفتم: -چه مزاحمتی؟ بیا! همراه سروش از سالن خارج شدیم و به سمت ساحل رفتیم. دریا هم مثل من به خشم اومده بود و دیوانه وار موجاش رو به صخره ها می کوبید. خدایا! عجب شب غم انگیزی بود! صدای رعد و برق با امواج دریا، درهم آمیخته بود. دقایقی تو سکوت قدم زدیم تا اینکه سروش سکوت به وجود اومده ی بینمون رو شکست و گفت: -این رادوین دیوونه، یه سنگی تو چاه انداخت که صد تا آدم عاقل هم نتونستن درش بیارن و آخر خودشم گیر افتاد. گفتم: -اون زندگی جفتمون رو تباه کرد. نمی دونم علت این دیر کردنش رو فهمیدی یا نه؟ سروش: -آره رایان بهم گفت. گفتم: -نمی دونم از روی لجبازیه یا ناچاری که تن به این ازدواج میدم. چون هیچ احساسی نسبت به هیراد ندارم. یعنی به هیچ مردی ندارم. آخه سروش من زندگیم رو، رادوین رو، دوست داشتم، و دل کندن واسم خیلی سخت بود. و واسه همین هم هنوز نتونستم فراموشش کنم. به یاد خاطرات گذشتمون اشک رو گونه هام جاری شد. سروش: -اگه رادوین هم نگار رو دوست داشت حرفی نبود. بدبختی اینجاست که رادوین فلکزده، نه تنها نگار رو بلکه دوقلو هاش رو هم دوست نداره. من یه بار هم ندیدم دست این بچه هارو بگیره و ببره بیرون، فقط خرج و مخارجشون رو میده. شاید باور نکنی، ولی پای تلفن بهم می گفت: سروش اونقدر که باران رو دوست دارم، مهرگل و مهیار رو دوست ندارم. دلم واسش می سوزه، چون رادوین با یاد و خاطرات تو زندگی می کنه. گوشه گوشه ی خونش پر از عکسای توئه. حتی رو درو دیوارا. هزار و یک مرض گرفته، میگرن داره، فشارش بالاست، قند خونش پایین. قلبشم که مشکل داره. خلاصه مرده ی متحرکی شده که بدون هدف و انگیزه زندگی می کنه. واسه همین فقط خودش رو غرق کار کرده تا یه روزی عمرش به پایان برسه. گفتم: -اینارو باید اون موقع که شباش رو با نگار به صبح می رسوند متوجه میشد. نه حالا. چون ساعت ده شده بود، همراه سروش به سمت ویلا رفتیم. رادوین هنوز نیومده بود. قیافه های همه گرفته و تو هم بود. باران تا چشمش بهم افتاد ازم پرسید: -مامی پس لادوین جون کجاست؟ بهم خول داده بود که ببلتم لب دلیا و باهم توپ باژی کنیم.

نگاش کردم و گفتم: -نمیدونم کجا رفته، ولی الان هر کجا که باشه الان میاد. باران: -مامی شاید آقا دژده گلفته بلده خونش که دیل کلده. عموپدرام: -نه دختر گلم! حتما رفته خونه ی دوستش. نگران نباش الان میاد. باران بیخیال بازی شد و اومد رو پام نشست و گفت: -مامی منو ببل خونه ی دوست لادوینجون. گفتم: -آخه دخترم من خونه ی دوستش رو نمی شناسم. چطوری ببرمت؟ هرچی زمان می گذشت، قیافه ها گرفته تر و نگران تر میشد. باران هم که سوزنش رو منو ببر پیش رادوین! گیر کرده بود. کلافه و مضطرب چشم به در دوخته بودم. دلشوره امونم رو بریده بود. اونقدر ناخنامو تو گوشت دستم فرو کرده بودم که دستم کبود شده بود. باران وقتی از من نا امید شد به سمت خاله رفت و گفت: -خاله میشه شما منو پیش لادوین جون میبلید؟ آخه مامی باهاش خهله. خاله: -عزیزم باور کن منم نمیدونم کجا رفته؟! باران با پرخاش داد زد: -دلوغ میگی. با لحن محکمی گفتم: -باران خیلی بی تربیت شدی. آدم سر بزرگ تر داد نمی زنه، فهمیدی؟ خاله: -عیب نداره، بچست عصبانی نشو! باران شروع کرد به گریه کردن. با عصبانیت پاش رو به میز شیشه ای که جلوی پاش بود کوبید. شیشه شکست و خون از پاش جاری شد. مضطرب به سمتش رفتم. همه به تکاپو افتادن. حالا درد پاش عصبانیتش رو شدید تر کرده بود. داییماهان به زور نگهش داشت و رها با بتادین زخمش رو شست و پانسمان کرد. هر کاری کردم باران بغلم نیومد و با گریه گفت: -همش تقصیل توئه. اگه باهاش دعوا نمی کلدی، اونم خهل نمی کلد. از شدت بیچارگیم، اشکم سرازیر شد. خدایا! چیکار باید می کردم؟ دردم کم نبود که اینم بهش اضافه شد؟ با علاقه ای که باران به رادوین پیدا کرده بود، نگهداری و جداییش رو برام دچار مشکل می کرد. بابا به محض دیدن اشکام، سرم رو به سینش فشرد و گفت: -گریه نکن دخترم! با گریه که کاری درست نمیشه. یه دفعه بعد از مدتها شروع به لرزیدن کردم. رهام محض احتیاط قرصهایی بهم داده بود که رستا سریع آورد و ترنم هم پتو آورد و رو دوشم انداخت. به نظرم مرگ برام بهتر از این زندگی بود. چرا باید همش سختی و عذاب می کشیدم؟ چرا خوشی به من حروم شده بود؟ با این افکار و اندیشه ها در جدال بودم که به خواب عمیقی فرو رفتم.****
رادوین” وقتی چشم باز کردم، دیدم سرمی به دستم وصله، و مرد میانسالی کنارم نشسته. پرستار به محض دیدن چشمای بازم، همراه دکتر وارد اتاق شد. دکتر نگام کرد و گفت: -فشارتون خیلی پایین بود. فشارای عصبی براتون سمه. در اسرع وقت به یه پزشک جراح قلب مراجعه کنید. سرمتون که تموم شد مرخصین. اینو گفت و از اتاق بیرون رفت. مرد میانسال نگام کرد و گفت: -خوشحالم که به هوش اومدی. بعد از این بیشتر مواظب خودت باش. داشتم از سر کار می اومدم که سر راه با شما که نیمه جون کنار ماشینت افتاده بودی رو به رو شدم. با کمک مردم با ماشین خودت آوردیمت اینجا. گفتم: -ممنون از کمکتون. مرده: -خواهش می کنم. پسرم دلتو به دخترای امروزی خوش نکن! اینا خوبی و مزیت عشق رو نمیشناسن. سوئیچم رو بهم داد و از اتاق خارج شد. سرمم که تموم شد بعد از پرداخت صورتحساب ساعت سه و نیمه صبح سوار ماشین شدم و با سرعت زیاد به سمت ویلا حرکت کردم.

نفس” وقتی چشم باز کردم دیدم مامان، بابا و عموپدرام کنارم نشستند. گفتم: -باران کجاست؟ حالش چطوره، پس بقیه کجا رفتن؟ مامان: -باران حالش خوبه و پیش رایان خوابیده. بقیه هم همینطور خوابیدن. آخه عزیزم ساعت دو و نیمه. غرورم اجازه نداد که بپرسم رادوین اومده یا نه. مامان نگام کرد و گفت: -شام واست گرم کنم؟ گفتم: -نه میل ندارم. ببخشید که شمارو تا این وقت شب بیدار نگهداشتم. لطفا شمام برید و بخوابید. بابا: -مگه ما غریبه ایم که این حرفارو می زنی؟ تو پاره ی تن مایی و ناراحتی تو ناراحتی ما هم هست. گفتم: -فرزندی که همش باعث درد سر و عذاب باشه به چه دردی می خوره؟ مامان: -بس کن! چه عذابی، چه درد سری؟ بابا: -نفس می خوام یه چیزی ازت بپرسم، ولی تورو به روح عمه پروانه قسمت میدم که راستش رو بگی. سرم رو تکون دادم. در حالی که قلبم به شدت می تپید بابا ازم پرسید: -باران دختر خودته؟ چون بابا روح عمه ی عزیزم رو قسمم داده بود، نمیدونستم چه جوابی باید بدم، نگاهی به عمو کردم و سرم رو پایین انداختم. مامان: -آخه چه کسی به یه آدم غریبه دل می بنده و این همه علاقه نشون میده؟ مگه اینکه با شخص نسبت نزدیکی داشته باشه. بابا: -درسته دخترم، از علاقه و محبت باران به رادوین کاملا واضحه که این دوتا پدر و دختر هستن. چرا حرف نمی زنی؟ عزیزم بچه چیزی نیست که بتونی تا آخر عمرت پنهون کنی. قطعا یه روزی رادوین می فهمه. همونطور که ما به شک و تردید افتادیم. در واقع اگه چیزی نمی گفتیم بخاطر ترس از دست دادن توئه. اشکم سرازیر شد و با صدای مرتعشی جواب دادم: -دونستن این موضوع چه فرقی به حال شما داره؟ بابا: -بالاخره ما باید بدونیم که باران نوه ی ماست یا نه؟ این کار تو باعث شده تو این چند روز ما زیاد به باران توجهی نکنیم. چون وجود این بچه رو مانع خوشبختی تو می دونیم. ولی وقتی باران دختر خودت باشه، وضع فرق می کنه. عمو: -پارسا بس کنید، باران چه دختر واقعی نفس باشه چه دختر خوندش، باید بهش محبت کنید. بذارید زندگیش رو بکنه. این پسره به حد کافی در حقش ظلم کرده. آثارش هنوزم باقیه، دیگه چه فرقی می کنه؟ بابا: -من که نمی خوام جار بزنم. نباید بدونم باران کیه؟ دلیل اصرارمون اینه که نمی خوایم تفاوتی بین بچه ی نفس و بچه های سامان قائل بشیم. گفتم: -باران دختر خودمه، ولی بابا نمیخوام کسی بدونه مخصوصا رادوین، بابا به جون خودت که می دونی چقدر دوستت دارم، اگه کسی بفهمه میرم و دیگه بر نمی گردم. بابا: -چشم عزیزم مطمئن باش که به کسی چیزی نمیگیم. حالا پاشو برو سر جات بخواب. گفتم: -خوابم نمیاد. میرم یه کم تو تراس بشینم. پاشدم و به سمت اتاق رایان رفتم. آروم در رو باز کردم. دیدم باران به تنهایی سر جای رادوین خوابیده، از اینکه رادوین هنوز نیومده بود، دلشوره به جونم چنگ می انداخت. خدایا؟ پس تا حالا کجا مونده بود؟ مبادا بلایی سر خودش آورده باشه؟ کاپشنم رو پوشیدم و به تراس رفتم. بارون به شدت می بارید. انگار آسمون هم دلش گرفته بود و گریه می کرد. به سمت آشپزخونه رفتم تا غذا گرم کنم. غذارو که گرم کردم تو یه بشقاب ریختم و دوباره به سمت تراس رفتم. مشغول خوردن غذا بودم که رادوین با ماشینش جلوی در ترمز کرد، سریع دوئیدم و در رو براش باز کردم. به محض دیدنم لبخند زد، به محض اینکه از ماشین پیاده شد ازش پرسیدم: تا این وقت شب کجا رفته بودی؟ نمیگی الان همه نگران و دلواپست میشن؟

رادوین متعجب نگام کرد و گفت: -سلام، میخوای همینجا، جلوی در و زیر بارون بازجویی کنی؟ دیگه چیزی نگفتم و همراه رادوین به سمت بالا رفتم. وارد تراس که شدیم رو صندلی نشستیم. رادوین به محض دیدن غذا بشقاب رو برداشت و گفت: -شام نخوردی شکمو یا دوباره گرسنت شده؟! با اخم جواب دادم: -نخیر شام نخوردم، نگفتی تا حالا کجا تشریف داشتی؟ قاشق پر از غذا رو به لبم نزدیک کرد و گفت: -اینو بخور تا واست بگم، چون می ترسم از شدت حرص و گرسنگی منو تیکه تیکه کنی و بخوری. نفس؟! طنین صداش همیشه دلم رو می لرزوند. واسه همین با لحن آرومی جواب دادم: -بله. رادوین: -پس تو هم نگرانم بودی؟! یعنی هنوز ته دلت مهری به من وجود داره؟ خیره نگاهش کردم. چون هنوزم با نگاهش با حرفاش، ضربان قلبم به هزار می رسید. پس دوسش داشتم، ولی نه به اندازه ی روزهای اول ازدواجمون. رادوین دوباره قاشق رو به لبم نزدیک کرد، درست مثل سابق، با این حال که می دونست می خوام با کس دیگه ای ازدواج کنم باز تغییری تو رفتارش ایجاد نشده بود. گفتم: -نمی خوای بگی کجا رفته بودی؟ ساعت چهار صبحه می دونی بخاطر تو باران پاش زخمی شده؟ غذا به گلوش پرید و به سرفه افتاد، سریع از تو پارچ آب تو لیوان ریختم و دستش دادم. بعد آروم آروم چند ضربه به پشتش زدم. وقتی سرفش قطع شد، ازم پرسید: -چرا؟ الان حالش چطوره؟ آخه چرا؟ گفتم: -جنابعالی بهش قول داده بودین که ببریش لب دریا و توپ بازی کنین، از وقتی که اومدیم ویلا مدام سراغت رو می گرفت که چرا نیومدی، آخر عصبانی شد و پاش رو کوبید به میز، شیشه ی میز هم پاشو برید‌ الانم سر جای شما خوابیده و طفلکی منتظره که جنابعالی از خوشگذرونی برگردی. رادوین: -بی انصاف چرا همیشه زود قضاوت می کنی؟ اصلا تو از کجا می دونی من کدوم گوری بودم؟ خوشگذرونی یا بیمارستان! با چشمای گرد شده از تعجب پرسیدم: -بیمارستان؟ واسه چی!؟ رادوین: -وقتی از ویلای نامزد عزیزتون برمی گشتم تو راه از شدت سر درد حالم بد شد و از هوش رفتم. وقتی چشم باز کردم دیدم تو بیمارستانم. آره خانم نفس! این میگرن دردیه که از وقتی که تو رفتی بهش مبتلا شدم. گفتم: -نمی تونستی یه زنگ بزنی و خبر بدی؟! رادوین: -نه، چون اولا. شارژ گوشیم تموم شده بود. ثانیا. می دونستم کسی نگرانم نیست و مرده یا زنده بودنم واسه کسی اهمیت نداره‌ ولی انگار اشتباه می کردم و قلب یه دختر کوچولو بخاطر من می تپه و دوسم داره. نفس! باران خارجیه؟ با خودم گفتم: 《خدایا! چرا امشب همه به دنبال اصل و نسب باران می گردن، نکنه اینم فهمیده.》 با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد پرسیدم: -چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟ رادوین: -نه چه اتفاقی؟ فقط احساسات و عواطف باران به خارجیا نرفته و خیلی با محبت و مهربونه. آخه درست برعکس تعریفایی که تو واسش از من کرده بودی، منو دوست داره. نه به نامرد بودن من، نه به دل شکسته ی تو، توجهی داره. راستی تو چرا مثل خانواده ی نگران من نخوابیدی؟ نکنه با نامزد عزیزت در حال خوش و بش بودی و من مزاحمت شدم؟ خندیدم و جواب دادم: -حتما تو جیبم قایمش کردم درسته؟ خودشم خندید و گفت: -نه می دونم که تو جیبت جا نمیشه. منظورم چت و زنگ بود. گفتم: -نخیر چون سر شب خوابیدم، ساعت دو و نیم بیدار شدم و دیگه خواب از سرم پرید. رادوین: -پس بگو خانم با خیال راحت از سر شب خوابیده. گفتم: -حالا ببین تو زود قضاوت می کنی یا من! ببخشید آقا رادوین منم آدمم از طرفی نگران حضرت عالی بودم و از طرفی عصبانیت و پای باران، باعث شد که دوباره حالم بد بشه. رادوین با صدایی که نگرانی توش موج می زد پرسید: -مگه خوب نشدی؟ گفتم: -نه بعضی اوقات که فشار عصبیم زیاد میشه دچار این حالت میشم.

رادوین از روی صندلی بلند شد و جلوی پام نشست بعد دستام رو تو دستش گرفت. از تماس دستم با دستای یخ زدش، دوباره احساساتم به قلیان در اومد. فقط خدا می دونه چه حالی شدم! هنوز به این دستای سرد نیاز داشتم ولی افسوس که هزاران مانع بینمون وجود داشت. رادوین نگام کرد و گفت: -نفس؟ گفتم: -بله! رادوین: -بیا دوباره زندگیمون رو از نو بسازیم. آخه زندگی من بدون تو سرد و بی روحه، یه بار، منو با حرف به حرف واژه ی عشق آشنا کردی. بیا و خانمی کن و یه بار دیگه، به زندگیم گرمی و روح بده. باور کن به عشق پاکی که بهت دارم قسم می خورم که من هنوزم دوستت دارم، نمی دونی تو این چند سال بدون تو چی کشیدم، بهت گفته بودم که اگه بری قلبم تبدیل به کویر میشه یادته؟ باور کن نه تنها کویر، بلکه تبدیل به جهنم شده. نفس خیلی دوستت دارم، خیلی. گفتم: -رادوین این آهنگ رو نشنیدی که میگه 《عشقای امروز واسه یه لحظن، دوست داشتناشون دروغ محضن. دل به دلش دادی، ولی سرابه، آخر این عشقا پره عذابه.》 رادوین حرفم رو قطع کرد و گفت: -بگو چیکار کنم که باورت بشه، چرا عشقم رو کم می گیری؟ چرا دروغ تعبیرش می کنی؟ آخه لعنتی من چطوری بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟ تو زن زندگی منی، دار و ندار منی. پوزخندی زدم و جواب دادم: -زن؟ چه واژه ی قشنگی، ولی مثل اینکه یادت رفته که ما از هم جدا شدیم و حالا تو کس دیگه ای رو… رادوین: -نه، اون فقط زن شناسنامه ای منه، و زن قلبی من تو بودی و هستی. باور کن خیلی ازش خواستم که بیخیال من بشه ولی قبول نمی کنه. یعنی شدم عروسک خیمه شببازیش، یه زمانی پول هنگفت می خواست تا طلاقش رو بگیره حاضر شدم تمام هست و نیستم رو بدم تا بره پی کار خودش، ولی دبه درآورد و گفت پس مهرگل و مهیار باید پیش تو بمونن، زنیکه ی معتاد و هرزه سوهان روحم شده. گفتم: -چرا میخوای از واقعیت فرار کنی، مهرگل و مهیار بچه های توئن و باید ازشون نگهداری کنی. مگه دوقلو نمی خواستی؟ یادت رفته چند بار سر این موضوع با من جر و بحث کردی، یادت نیست می گفتی اگه دوقلو نیاری یه زن دیگه می گیرم، خب حالا این زن تورو به آرزوت رسونده. دیگه چی میخوای؟ رادوین: -نه یادم نرفته، چون رایان هم اینارو می گفت، ولی باور کن به جون مهام که می دونی چقدر دوسش دارم، اگه بهت می گفتم میرم و یه زن دیگه می گیرم، فقط یه شوخی بود. نمیگم فقط دوقلو می خواستم، نه نه ولی واسه اونم دلیل داشتم، چون همیشه دوس داشتم، دخترم برادر همسن خودش داشته باشه که همه جا حامی و تکیه گاهش باشه. حالا که وضع فرق کرده بذار برات بگم که بدونی! اون اوایل که هنوز عشقم رو بهت اعتراف نکرده بودم، تو فکر این بودم که یکی رو پیدا کنم که فقط جای نگار رو برام پر کنه. پیش خودم می گفتم هروقت که دلم رو زد خیلی راحت می ذارمش کنار. چون حرکاتت و اون شور و نشاطت شبیه نگار بود، ذهنم به سمت تو رفت. ولی از زمانی که اومدی تو شرکتمون استخدام شدی و رفت و آمدامون زیاد شد، با خوبیها و مهربونیات، اون حس بی تفاوتیم نسبت به خودت رو به عشق تبدیل کردی. عشق آتشینی که هنوزم تو وجودم هست‌ آره خانم نفس! حرفم اینه، خطا رفتم قبول، اما بازم میگم من قربانی مکر نگار شدم. من اگه دنبال هوسبازی بودم، بعد از رفتن تو، به سوئد میرفتم و به راحتی هر غلطی که دلم می خواست می کردم. چون اونجا که ایران نبود که مثل الان پابند پابند این زنیکه ی فاسد و هرزه بشم.

نگاش کردم و گفتم: -چرا پشت سر زنت این جوری حرف می زنی؟ هرچی هم که بد باشه اون مادر دوقلوهاته. رادوین: -مادر دوقلوهام؟! خواهش می کنم این کلمه ی مقدس رو راجع به اون به کار نبر، چون حالم از هرچی مادره به هم می خوره. نگار مادر نیست! یه زن هرزست که نمی دونه بچه هاش کجا بزرگ میشن، همیشه پیش مادربزرگشون یعنی پیش مادر خودش می ذاره تا با خیال راحت با معشوقه هاش حال کنه. پولی رو که از من می گیره خرج عیش و نوش و دود و دمش می کنه. گفتم: -چرا خودت نگهشون نمی داری که تو محیط آلوده بزرگ نشن؟ رادوین: -چون که دوسشون ندارم، در واقع نسبت بهشون هیچ حس خوبی ندارم. گفتم: -اشتباه می کنی، چون که اونا به میل خودشون پا به این دنیای بی وفا نذاشتن، پس گناهی ندارن که این وسط قربونی شما بشن. رادوین: -قبول دارم ولی چیکار کنم دست خودم نیست. اونقدر که باران رو دوسش دارم، اونا که از پوست و خون خودمن، دوسشون ندارم. از فریبی که خورده بود و فکر می کرد باران از خون خودش نیست خندم گرفت. رادوین با شرم گفت: -مسخرم می کنی؟ بخند، آره بخند، چون میگم باران رو بیشتر دوست دارم؟ چیکار کنم دست خودم که نیست دوسش دارم. واسه اینم باید از تو اجازه بگیرم؟ گفتم: -چرا فکر می کنی مسخرت می کنم؟ من دارم به بازی روزگار می خندم. رادوین: -نفس چرا هیچوقت بهم نگفتی که حامله نمیشی؟ وقتی رایان بهم گفت که حامله نمی شدی احساس کردم خونرو، رو سرم خراب کردن. واسه پایان دادن به بحثمون، از رو صندلی بلند شدم که برم. رادوین هم بلند شد و جلوم وایستاد و با لحن قاطعی گفت: -می دونی چیه خانم نفس؟ من تورو خیلی دوس دارم اما نمی دونم اینو چطوری باید بهت ثابت کنم؟! هر کاری بگی حاضرم بکنم. به عقب هولش دادم و گفتم: -کاری لازم نیست بکنی فقط درست زندگی کن! خندید و جواب داد: -آدم دیوونه که چیزی حالیش نیست. آخ نمی دونی چقدر آروم شدم و انرژی گرفتم ماه بی همتای من! می خواستم وارد سالن بشم که ادامه داد: -عزیزم زیاد به خودت وعده نده، چون نمیذارم دست هیراد بهت بخوره و زنش بشی. پس بیخودی وقت خودت رو هدر نده و برگرد سر خونه و زندگیت. باران رو هم مثل بچه ی خودم رو تخم چشام بزرگ می کنم. جوابش رو ندادم و وارد سالن شدم. آروم پله هارو به سمت بالا رفتم و وارد اتاق رفتم. بدون اینکه لباس راحتی بپوشم، رو تخت دراز کشیدم و طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح با صدای ترنم که رو پشتم نشسته بود و مثل بچه ها می گفت: یالا برو اسبه، هی، هی‌ از خواب بیدار شدم. خوابآلود گفتم: -زهر مار! پاشو خرس گنده، کمرم درد گرفت. ترنم: -آقا اسبه لطفا خفه شو و به راهت ادامه بده. گفتم: -ترنم تورو خدا پاشو، کمرم درد گرفت. ترنم در حالی که لبه ی تخت می نشست گفت: -شیطون خوب اتاقشو هم مثل قلبش تصاحب کردیا! گفتم: -همون شب اول خودش چمدونمون رو آورد اینجا. وگرنه من زیاد راغب نبودم. ترنم: -آره جون عمت! حالا چرا خانم تا لنگ ظهر کپیدن، پس پا نمیشن؟ گفتم: -بابا غلط کردم ببخشید. ترنم: -به قول خودت 《می بخشمت دوباره، اما چه فایده داره!》 خندیدم و گفتم: -این رو مهستی خدا بیامرز خونده، نه من! ترنم: -حالا تو یا اون! چه فرقی می کنه؟ راستی اکسیژن، دیروز اونقدر اوضاع قمر در عقرب بود که یادم رفت بگم، بلا گرفته خیلی جیگر شدی. گفتم: -بله این جیگر گفتنای تو آخر کار دستم داد و دیدی که چه خاکی تو سرم شد. ترنم: -من که خاکی نمی بینم حالا هم پاشو! موبایلت خاموش بوده. این آقای احتشام از صبح ده دفعه زنگ زده. انگار کار واجب داشته. کشو قوسی به بدنم دادم و از رو تخت پاشدم و به سمت حموم رفتم. بعد از گرفتن یه دوش ده دقیقه ای اومدم بیرون. بعد از خشک کردن موهام، از تو چمدونم یه شومیز قرمز و شلوار جذب مشکی برداشتم و پوشیدم. بعد از اینکه یه میکاپ حسابی رو صورتم انجام دادم، موبایلم رو برداشتم و به سمت پایین رفتم. قبل از انجام هر کاری به سمت باران که بغل رادوین نشسته بود رفتم و بغلش کردم و پرسیدم: -دختر قشنگم خوبی؟ پات درد می کنه؟ دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و صورتم رو بوسید و جواب داد: -نه، خوب شده. گفتم: -خدارو شکر. ببینم صبحونه خوردی؟ باران: -اوهوم، صبح با لادوین جون لفتیم بیلون و جیگل خولدیم. آخه لادوین جون میگه جیگل واسه پات که خون اژش لفته خوبه. آریا: -نفس خانم، دخترت از کله ی سحر بیدار شده و نذاشته رادوین هم بخوابه و بعد باهم بیرون رفتن. به فرانسه جواب دادم: خب که چی بشه، وظیفش رو انجام داده. شاهکار که نکرده. اگه منظورت اینه که تشکر کنم… آریا به فارسی جواب داد: -ماشالله زبونت مثل نیش مار می مونه. حالا برو تا نیش نزدی صبحونت رو بخور! خاله: -نفس جون اگه چند دقیقه ی دیگه هم صبر کنی، ناهار آماده میشه. چشمی گفتم و در حالی که رو مبل می نشستم به هیراد زنگ زدم. به بوق دوم نرسیده جواب داد: بعد از احوالپرسی مختصر هیراد گفت: -ناهار بیا اینجا که عصری باهم به رستم رود بریم چون مهندس شهبازی از تو هم دعوت کرده که شام بریم ویلاشون باران که حرفامون رو می شنید با حال زار شیون کنان گفت: -ای وای! پام دلد می کنه، مامی من نمی تونم لاه بلم، من نمی تونم با شما بیام. گفتم: -تو که الان می گفتی که درد نمی کنه. با لبو لوچه ی آویزون گفت: -خب یهو دلد گلفت. ای وای خدایا! چیکال کنم، ملدم. گفتم: -شرمنده هیراد نمی تونم با شما بیام، ایشالله دفعه ی بعد. هیراد زیاد اصرار نکرد. چون می دونست بی فایدست و بخاطر باران، همراه اونا نمیرم. به قیافه ی باران که دقت کردم دیدم همش بهونست واسه نرفتن. بعد از قطع کردن گوشی سروش در حالی که می خندید گفت: -نفس این کلکارو خودت یادش دادی؟

نگاش کردم و گفتم: -چطور؟ سروش: -آخه قبل از اینکه تو بیای، از بالای مبل بالا و پایین می پرید. حالا چنان دردی گرفته که نالش تا عرش رفته. نمی دونم باران با اشاره به رادوین چی گفت که رادوین چنان قهقهه ی بلندی زد که باعث تحیر و تعجب همه شد. حدس زدم کار رادوین موذی باید باشه که یه دفعه پای باران درد کشنده گرفته. لحظه ای بعد، باران از بغلم پایین پرید و به سمت رادوین رفت و گفت: -لادوین جون، حالا بلیم سوال تلکابین بشیم؟ رادوین بغلش کرد و گفت: -باشه گلم بعد از ناهار میریم. چون تو این چند روزه واسه اولین بار بود که خنده های از ته دل رادوین رو می دیدم، نمی خواستم بزنم تو برجکش. نمی تونستم بخاطر مردی که تو آینده قرار بود همسرم باشه، دختر عزیزم رو ناراحتش کنم. باران از هر کس و هر چیز برام با ارزش تر و مهمتر بود. ساعتی بعد از خوردن ناهار، به اتاق رفتیم تا واسه رفتن به نمکآبرود آماده بشیم. بعد از تجدید آرایشم چون هوا سرد بود، پالتوی کرمم رو همراه با شال قهوه ایم و شلوار جذبم پوشیدم و بعد از آماده کردن باران از اتاق خارج شدیم. همگی به غیر از بزرگترا به سمت نمکآبرود رفتیم. باز خاطرات شیرین گذشته، مثل فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش در اومد. از تداعی اون خاطرات تو ذهنم حالم به کلی دگرگون شد. مغموم و گرفته سوار تله کابین شدم. رستا نگام کرد و گفت: -نفس چرا دپرسی؟ از این که با هیراد نرفتی ناراحت شدی؟ گفتم: -نه. بقیه ی راه تو سکوت گذشت. بالای کوه که رسیدیم، هوا مه گرفته بود و اطراف زیاد قابل دید نبود. نگران و دلواپس باران بودم که اونم ثانیه ای از رادوین جدا نمیشد تا با خیال راحت در کنار خودم نگهش دارم. واسه همین به عقب برگشتم و با لحن آروم طوری که باران نشنوه، به رادوین گفتم: -مارمولک خیلی مواظبش باش فهمیدی؟ رادوین: -اطاعت امر بانوی زیبای من! خدایا! چیکار باید می کردم؟ در مقابل پرخاشها و تلخ زبونی های من با مهربونی و محبت جوابم رو میداد و احساس خفته ی منو بیدار می کرد. از طرفی با گذشت زمان رابطه ی باران با رادوین نزدیکتر و صمیمی تر میشد. حتی گاهی اوقات به جای بازی با بچه ها، وقتش رو با رادوین می گذروند و ترجیح میداد با اون باشه. بعد از کلی خوش گذرونی و عکس انداختن دم دمای غروب بود که به ویلا برگشتیم. بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم.* رادوین” به ویلا که برگشتیم، هرچی به اطراف نگاه کردم، نفس رو ندیدم. با اینکه باهام غریبه شده بود و قرار بود به زودی با کس دیگه ای ازدواج کنه، هر کاری می کردم نمی تونستم فکرش رو، خاطراتش رو، و از همه مهمتر عشقش رو که برام مثل تنفس دوباره بود رو از ‌تو ذهنم بیرون کنم. بعد از خوردن شام همراه بقیه واسه رفتن به ساحل آماده شدم. با کمک سامانو سروشو ماهان آتیشی درست کردیم و همگی دورش نشستیم. مدتی که گذشت، سروش گیتار رو رو پام گذاشت و گفت: -رادوین این هوا جون میده واسه خوندن، یه چیزی بخون! گفتم: باشه ولی هرچی که خوندم حق اعتراض ندارین. سروش: باشه. فقط بخون! در حالی که با یه دنیا التماس و خواهش به چشمای دوست داشتنی و قشنگ نفس خیره شده بودم، شروع به نواختن کردم و لحظه ای بعد مشغول خوندن شدم.*
نفس” باز همراه بچه ها به ساحل اومده بودیم، دور آتیش نشسته بودیم که سروش رو به رادوین گفت: ‌-این هوا جون میده واسه خوندن. یه چیزی بخون! رادوین: باشه ولی هرچی که خوندم حق اعتراض ندارین. سروش: -باشه. فقط تو بخون! لحظه ای بعد صدای گیتار و طنین صدای رادوین که با سوز خاصی همراه بود، فضارو پر کرد. من آروومم با عشق توو، که تو، نازک دل حساس منی، که تو عشق با احسااس منی، که تو هر کاری کنی وااسه منیی، من آرومم با عشق تو، بمون، بموون تا عاشق تر بشم، بموون تویی تنها آرامشم، بمون که بی تو غرق خواهشم. توو نیستیی پییشم، دلتنگت مییشم، به خدا طااقت دوریتو ندارم، یاار دیرینه، مهرت شیرینه، نمیشه نداشته باشمت کناارم، وقتی بارونه، بی تو این خونه، منو یاد تو میندازه

عزیزم، هر جا حس کردی، می خوای برگردی، در این خونه به روت بازه عزیزم. 《آهنگ نازک دل حساس از پویا بیاتی》 هوا و حزن صدای رادوین حالم رو منقلب کرده بود. به زور تونستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم. واسه اینکه جلوی دیگران مقاومتم در مقابل عشق و احساسات رادوین نشکنه، با حالی خراب جمع رو ترک کردم و به سمت ویلا رفتم. وارد اتاق که شدم، افتادم رو تختو سرم رو فرو کردم تو بالشتو اونقدر به حال عشق شکست خورده ام و بدبختی جدیدی که پیش روم بود گریه کردم تا به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح بعد از خوردن صبحونه از خاله خواستم پختن غذا رو به من واگذار کنه چون عصر جشن تولد آوا دعوت داشتیم و نامزدی منو هیراد هم علنی میشد استرس زیادی داشتم. از تشکیل زندگی زناشویی، هراس داشتم. واسه اینکه کمتر فکر و خیال کنم وارد آشپزخونه شدم و تا ظهر مشغول پختن غذا شدم. ساعت دو و نیم وقتی غذا که زرشک پلو با مرغ بود، آماده شد، تنهایی میز رو چیدم و بقیه رو واسه خوردن غذا صدا کردم. مشغول خوردن ناهار بودیم که عموبردیا نگام کرد و گفت: -نفس جون، دستپختت حرف نداره. واقعا که از هر انگشتت صدتا هنر می ریزه. آقای احتشام باید به داشتن همچین زن هنرمند و با استعدادی بهش افتخار کنه و قدرش رو بدونه. طعنه ی عموبردیا به رادوین دلم رو خنک کرد. زیرچشمی رادوین رو نگاش کردم که دیدم حسابی اخماش تو هم رفته. بعد از جمع کردن میز ناهار، با انگیزه ی بیشتری و دلشوره ی کمتر به سمت اتاق رفتم تا مثل بقیه واسه رفتن به مهمونی بشم. بارون از روز قبل به شدت می بارید و بچه ها نمی تونستن به باغ برن و بازی کنن. تو سالن مشغول بازی و سر و صدا بودن که صدای اعتراض آقایون که در حال استراحت بودن بلند شد. واسه همین بچه هارو به یکی از اتاقای بالا فرستادیم تا کمتر سر و صدا ایجاد کنن. مدتی که گذشت، رفتم تا باران رو صدا کنم تا بیاد و کم کم واسه رفتن آمادش کنم که دیدم باران و آبشار نیستن، دلم به شور افتاد و با نگرانی از بچه ها پرسیدم: -پس باران و آبشار کجان؟ مهام: -زندایی باهم رفتن کیک شکلات بردارند. به سمت آشپزخونه رفتم ولی اونجا هم نبودند. ترنم رو صدا کردم و تموم اتاقارو نگاه کردیم ولی هیچ اثری از بچه ها نبود. سر و صدای ما، باعث شد تا اونایی که خواب بودن، بیدار بشن. تموم ساختمون رو زیر و رو کردیم. ولی انگار آب شده بودن و رفته بودن زیر زمین. یه دفعه خاله دنیا گفت: -یا امام زمان، نکنه رفته باشن لب دریا! سریع شالم رو برداشتم و بدون پالتو از ویلا خارج شدم. فقط خدا می دونه با چه سرعتی خودم رو به ساحل رسوندم. وقتی دیدم بیخیال به سمت آب می دوئن و برمیگردن، نفس راحتی کشیدم و صداشون کردم. جفتشون مثل موش آبکشیده با خنده به سمتم دوئیدن. پشت سرم رو که نگاه کردم، دیدم همه از ویلا بیرون اومدن. از شدت خوشحالی اشکم سرازیر شد و خدا رو شکر کردم که جفتشون سالم هستن. وقتی بچه ها به سمتم اومدن، بغلشون کردم و بوسیدمشون و گفتم: -آخه این چه کاری بود که کردین؟ نگفتین ممکنه تو دریا غرق بشین؟ آبشار: -خاله ما که جلو نمی رفتیم. آب که دنبالمون می اومد فرار می کردیم. ترنم: دستتون درد نکنه. بچه هارو بغل کردیم و به سمت ویلا رفتیم. چون لباسای خودمم گلآلود شده بود، با سر و صورت آرایش کرده، بچه هارو به حموم بردم. آب ریزش بینی و عطسه هاشون شروع شده بود. ساعتی بعد تب جفتشون هم بالا رفت. دو دستی تو سرم کوبیدم. چون با بالا رفتن تب باران، مصیبتم شروع میشد. واسه همین لباس مهمونی رو از تنم در آوردم و لباس راحتی پوشیدم. وقتی از اتاق بیرون اومدم مامان به محض دیدنم گفت: -چرا لباستو عوض کردی؟ مگه نمیخوای بری؟ گفتم: -نه، با وضعیت باران کجا می تونم برم؟ خاله دنیا: -مادر جون تو برو، من مواظب باران هستم. یه سرما خوردگی ساده که این همه ناراحتی نداره. مامان هم حرف خاله رو تایید کرد و گفت: -نفس تو برو، ما بچرو نگهمیداریم. آریا: -زندایی نمیشه، حتما باید نفس باشه چون شما نمیدونید که چیکار باید بکنید. حالا نفس کپسول اکسیژن آوردی؟ همیشه تو مسافرتام محض احتیاط کپسول کوچیکی برمیداشتم. واسه همین جواب دادم: -آره آوردم. سامان: -یعنی وضعیتش تا به این حد وخیم میشه؟

نگاش کردم و گفتم: -آره متاسفانه، واسه همین باید خودم بالای سرش باشم‌ بابا: -آخه عزیزم نمیشه که تو همراهمون نباشی. عمو: -خب زنگ می زنیم و ازشون عذرخواهی می کنیم و میگیم بچه ها مریض شدن و ما نمی تونیم بیائیم. گفتم: -آره این فکر خوبیه. گوشی رو برداشتم و شماره ی ویلای احتشام رو گرفتم و بعد از احوالپرسی به خانم احتشام اطلاع دادم که بخاطر بچه ها نمی تونیم تو مهمونی شرکت کنیم. هلما خانم خیلی ناراحت شد و ضمن اظهار تاسف خواست تا با مامان صحبت کنه. گوشی رو که به مامان دادم هلما خانم از مامان خواست حد اقل اونا تو جشن تولد آوا شرکت کنن. چون بیش از حد اصرار کرد مامان قبول کرد. و به غیر از منو ترنم و سروش و آبشار بقیه عازم رفتن شدن. رادوین هم از روز قبل گفته بود نمیاد. رها قبل از رفتن، بچه هارو معاینه کرد و گفت: -به احتمال زیاد باران ذات الریه شده ولی آبشار سرماخوردگی سادست. اگه از من میشنوی نمی خواد ببریش کلینک. هر شیش ساعت یه بار باید بهش آمپول تزریق بشه. داری؟ گفتم: -آره آمپولاشو دارم. آمپولاش رو نشونش دادم. لبخندی زدو گفت: -تو که خودت یه پا دکتری. مدتی بعد رها ‌و دایی ماهان خداحافظی کردن و رفتن. مشغول بار گذاشتن مرغ بودم تا کمی سوپ درست کنم که تلفن زنگ خورد. سروش جواب داد و بعد صدام کرد و گفت: -نفس آقا هیراد با تو کار دارن. رفتم و گوشی رو ازش گرفتم. هیراد بعد از لاحوالپرسی گفت: -باران چطوره؟ گفتم: فعلا که تبش بالاست. هیراد: -اگه حالش بد شد زنگ بزن! دائیم متخصص ریست. سریع خودمون رو می رسونیم. گفتم: -مرسی از لطفتون. خدافظ. گوشی رو که قطع کردم دوباره تلفن زنگ خورد. فکر کردم هیراده. جواب دادم. رهام بود‌ گفت: -سلام عروس خانم خوبی؟ راستی احوال عروس گل من چطوره، شنیدم مریضه! گفتم: -سلام آره مریضه. حالشم خیلی بده، حدیث چطوره؟ بچه ها خوبن؟ ‌ رهام: -همشون خوبن و سلام دارن. چند دقیقه پیش به هیراد زنگ زدم حالش بدجوری گرفته بود. گفتم: دیگه سرماخوردگی باران باعث شد نرم. رهام: -شایدم قسمت نبود امروز بری مهمونی. گفتم: -منظور؟ آقا رهام نکنه… رهام: نه بابا، چه منظوری؟ همینطوری یه چیزی از ذهنم در رفت، آخه الان هیراد یه گوشه اخمو و گرفته کز کرده، بخاطر همین. راستی چه خبر از اطرافیان، از باباش چه خبر؟ به فرانسه جواب دادم: -قمر در عقرب، باران مثل کنه به رادوین چسبیده و اعصابم رو خرد می کنه، دلم می خواد هرچی زودتر برگردم اونجا و هرچی زودتر از این وضعیت خلاص بشم. چون دارم خفه میشم. رهام: نه فعلا خفه نشو، چون شنیدم بخاطر جذابیت و زیبایی که رادوین داره، باعث حسادت هیراد خان میشه.

قبل از اینکه جواب رهام رو بدم، ترنم گفت: -نفس خانم مثل اینکه مزاحمت شدیم که کانال رو عوض کردی! گفتم: -شما نه، ولی بعضیا چرا! بعد به رهام گفتم: -که اینطور! نمیدونستم به غیر از مغرور بودنش حسود هم هست.. رهام: -چرا دقیقا همینطوره. حالا تا لنگه دمپایی نخوردم بیا با حدیث هم صحبت کن! خدافظ. بعد از کمی صحبت با حدیث گوشی رو قطع کردم و به سمت باران رفتم. دیدم باز تبش بالا رفته و تنفسش دچار مشکل شده سریع ماسک اکسیژن رو جلوی دهنش قرار دادم تا راحت تر نفس بکشه. ترنم نگام کرد و گفت: -حناق گرفته چی می گفتی که ما نباید می فهمیدیم؟ رادوین: -شما نه، منو می گفت که مزاحمش هستم. ترنم: -اینطور که مشخصه با پسر عموت خیلی هم صمیمی و خودمونی هستی! گفتم: -خیلی! چون رهام واقعا مرد فوق العاده خوبیه، هر موقع باهاش حرف می زنم ناخودآگاه آروم میشم. رادوین خندید و جواب داد: -پس زنگ زده بود تا واسه به هم خوردن نامزدیت دلداریت بده؟ با اخم گفتم: -نخیر زنگ زده بود تا حال باران رو بپرسه، در ضمن زیاد واسم مهم نیست. چون سلامتی باران، برام مهمتر از هر کس و هر چیزیه. ببینم نکنه تو به باران یاد داده بودی که بره لب دریا؟ رادوین: -مگه عقلم رو از دست داده بودم که دوتا طفل معصوم رو بفرستم پیشواز مرگ؟ ترنم: -نفس تو هم بعضی وقتا عقلت پاره سنگ برمیداره ها! آخه رادوین چه دشمنی با تو و باران داره؟ گفتم: -ببینم چقدر رشوه گرفتی که اینقدر ازش طرفداری می کنی؟ ترنم: -تو این فک و فامیلای هیراد خان دکتر روانشناس پیدا نمیشه تا تو رو معالجه کنه؟ چون شنیدم اکثر فامیلاشون دکترن. خندیدم و گفتم: -چرا اتفاقا رهام پسر عموم رو میگم: از بهترین روان پزشکای پاریسه. سروش: -نفس ازت یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟ سرم رو تکون دادم که پرسید: -حتما تحت نظر این آقا رهام هستی ‌درسته؟ باز سرم رو تکون دادم که دوباره گفت: -پس چرا کاملا خوب نشدی؟ گفتم: -با این همه فشار و استرس چطور می تونم خوب بشم؟ البته مدتی بود که دچار این حالت نمی شدم ولی از وقتی که پامو تو این ویلا گذاشتم دوباره مریض شدم. ترنم: -مگه مجبور بودی این بچرو بیاری که باعث درد سرت بشه؟ گفتم: -بیچاره باران، مگه باعث و بانیش اونه، تازه وجودش بهم آرامش میده و چه بسا اگه باران نبود الان زیر خروارها خاک خوابیده بودم. در همین اثنا باران چشم باز کرد و گفت: -مامی من گلسنمه. پا شدم و مقداری آب مرغ آوردم و با نون بهش دادم. وقتی غذاش تموم شد دراز کشید و گفت: -لادوین جون؟ رادوین: -جونم! باران: -میای پیش من بخوابی، آخه وختی چشامو می بندم یه خولی اژ دلیا میاد بیلون و میخواد منو بخوله. رادوین بلند شد و کنار باران نشست و دستش رو گرفت و گفت: -دختر قشنگم چون تب داری کابوس می بینی بعد رو به من گفت: -نفس تنش مثل کوره داغه، می خوای چیکار کنی؟

با اضطراب جواب دادم: -نمیدونم پاشویش هم که کردم ولی تبش پایین نیومده، تب آبشار قطع شده ولی باران نه. یهو به ذهنم رسید که با مصرف شیاف استامینوفن می تونم کمی تبش رو پایین بیارم، از بین داروها برش داشتم و از سروش و رادوین خواستم تا چند لحظه ای تنهامون بذارن. ترنم نگام کرد و گفت: -خانم دکتر چیکار میخوای بکنی که آقایون نباید حضور داشته باشن؟ گفتم: -چند دقیقه دندون رو جیگرت بذاری می فهمی. بعد از اتمام کارم پا شدم که برم دستام رو بشورم که ترنم گفت: -آفرین، راستی راستی مامان شدی. یه مامان نمونه که مجهز به وسایل لازمه، چون من دوتا بچه بزرگ کردم ولی تا این حد کاردان و وارد نبودم و فکر اینجاش رو نمی کردم. گفتم: -ببخشید تو از اول هم یه خورده خنگ و کودن بودی. دمپاییش رو درآورد و به سمتم پرت کرد. منم جا خالی دادم و خورد خورد به صورت رادوین، از ته دل خندیدم و گفتم: -تری دستت درد نکنه اون یکی رو هم بنداز، چون حسابی دلم خنک شد. رادوین: -اگه دل تو با اینا خنک میشه من میگم هرچی دمپاییه پرت کنن تو صورت من، تا تو آروم بشی. گفتم: -پررو! ساعتی رو که باهم بودیم رادوین سعی می کرد با تداعی خاطرات گذشته، دلم رو به دست بیاره و دلجویی کنه هر چند تو دلم غوغا و آشوب به پا شده بود ولی به روی خودم نمی آوردم و سعی می کردم خودم رو بی اعتنا نشون بدم. ساعت دوازده شب بود که بابا اینا از مهمونی برگشتن. موقع خواب باز مامان اصرار کرد که من بخوابم و اون کنار باران بشینه و کنارش بشینه و مراقبش باشه، که قبول نکردم. ترنم آبشار رو به اتاق خواب کنار خودش برد من تو سالن چراغ رو روشن گذاشتم و بیدار نشستم. دقایقی با گوشیم مشغول بودم که بعد از خوابیدن همه رادوین وارد سالن شد و کنارم نشست. گفتم: -چرا اومدی اینجا و نخوابیدی؟ آخه تو که دیشب هم نخوابیدی! رادوین: -اگه اجازه بدی و مزاحمت نباشم، ترجیح میدم پیش شما بشینم و تا بخوابم، چون تا وقتی که تو بیدار باشی من خوابم نمی بره. به صورتش خیره شدم، خدایا! چقدر بهش نیاز داشتم تا خستگی این راه پر فراز و نشیب از تنم بیرون بره. واسه همین با لبخند جواب دادم: -فقط پسر خوب اگه ممکنه یه بالشت برام می آری؟ با عشق نگام کرد: -بالشت چیه؟ بیا سرتو بذار رو پام! ماه من! خواستم اعتراض کنم و بگم نه که خودش زودتر سرم رو در آغوش گرفت‌ با پیچیده شدن عطر تلخش تو بینیم، حالم داشت تغییر می کرد. رادوین شروع کرد به نوازش موهام از تماس دستش با پوستم گرمی مطبوعی زیر پوستم دوئید. ولی باید جلوی احساسات و عواطفم رو می گرفتم. چون یک بار چوب اشتباهم رو خورده بودم. با همین کاراش و مهر و محبتای الکیش که همه تزویر و ریا بود، زندگیم رو تباه و خراب کرده بود. همینطور تو کشمکش و جدال بودم که کم کم چشمام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

چشم که باز کردم خودم رو، رو کاناپه دیدم. رادوین به محض دیدن چشمای بازم گفت: -نفس بیداری؟ با هول تو جام نشستم و گفتم: -چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ رادوین: -نترس! موقع آمپول بارانه، واسه همین بیدارت کردم. داروهاش رو دادم فقط مونده آمپولش. نگاهی به باران کردم که با چشمای سرخ و بی رمقش نگام کرد و به روم لبخند زد. ساعت شیش صبح بود. و من با خیال راحت پنج ساعت تموم خوابیده بودم. رادوین لیوان شیر داغ رو به دستم داد که باران گفت: -مامی لادوین جون واسه منم شیل داخ کلده بود. همش لو خولدم. گفتم: -آفرین دختر خوشگلم! دست رادوین جون هم درد نکنه. بعد نگام رو به رادوین دوختم و گفتم: -ببخش که من خوابیدم و تو بیدار موندی. با این حال که خیلی نگران باران بودم ولی راحت خوابیدم. حالا برو بخواب که حسابی خسته شدی. رادوین: -نه عزیزم. خسته نیستم. اگه می خوای بخواب من بیدارم. آمپول باران رو تزریق کردم ‌و خوابوندمش. در همین اثنا مامان پایین اومد و گفت: -نفس تو پاشو یه خورده بخواب من حواسم به باران هست. گفتم: -مرسی منم تازه بیدار شدم چون رادوین مواظبش بود. مامان: -ممنون پسرم. بعد از رفتن رادوین، مامان در مورد باران و زندگیم سوال می کرد. از روزی که وارد پاریس شدم واسش تعریف کردم تا به یاد مصیبت و رنجهایی که تو گذشته کشیده بودم اشک از چشمام سرازیر شد‌ مامان هم همپای من گریه می کرد. هیچوقت با مامان اینقدر راحت درد و دل نکرده بودم. واسه همین احساس سبکی و آرامش می کردم. بعد از تموم شدن حرفام، به سمت دستشویی رفتم تا صورتم رو بشورم که یه دفعه مامان داد زد: -نفس، نفس با عجله بیرون رفتم و گفتم: -چی شده؟ مامان: -باران کبود شد. چند دفعه سرفه کرد تا کبود شد. نفس باران به سختی بالا می اومد. سریع ماسک اکسیژن رو که ساعتی قبل برداشته بودم، دوباره جلوی دهنش قرار دادم و درجه اشرو زیاد کردم. دقایقی طول کشید که تنفسش به حالت عادی برگشت که برام هر ثانیه اش مثل یه قرن گذشت. از شدت ناراحتی شقیقه هام نبض می زد. سست و بی حال رو مبل ولو شدم. از بقیه که به صدای داد مامان بیدار شده بودن و با نگرانی به صورت باران چشم دوخته بودن عذرخواهی کردم. بابا نگام کرد و گفت: حالا تو چرا دهنت کف کرده؟ گفتم: -خمیر دندونه، آخه داشتم مسواک می زدم. آریا: -پاشو بشور که خیلی خنده دار شدی! گفتم: -حوصله ندارم، سرم درد می کنه. عموبردیا: -عموجون نمیشه که خمیردندون تو دهنت بمونه، پاشو دخترم! خدارو شکر که به ‌خیر گذشت. وقتی از دسشویی بیرون اومدم نگام تو نگاه رادوین گره خورد. رنگپریده و در حالی که شقیقه هاش رو فشار میداد گوشه ای نشسته بود. به محض دیدنش دوباره خشم و نفرت همه ی وجودم رو در بر گرفت. دلم می خواست خفه اش کنم چون باعث و بانیش خودش بود و تازه اظهار علاقه هم می کرد.

صبح ساعت هفت و نیم رایان رفت تا نون بگیره تا صبحونه بخوریم. دقایقی بعد از خوردن صبحونه، باران هم که کمی حالش بهتر شده بود بیدار شد و اشاره ای به ماسک اکسیژن کرد و گفت: -مامی دیگه اینو نذال، دلدم می گیله. گفتم: -آخه عزیزم می ترسم حالت بد بشه. باران: -خواهش می کنم، خسته شدم میخوام پاشم باژی کنم. گفتم: -ای وای نه، تو باید استراحت کنی. وگرنه خوب نمیشی و مجبوری یه هفته تو رخت خواب بمونی. باران: -پس کیف و علوسکام لو بیال تا همینجا باژی کنم. آبشالو لوشالو هم صدا کن! خاله: -چون صبح زوده، اونا هنوز خوابن، تو هم بخواب تا وقتی اونا بیدار شدن باهم بازی کنین. باران: -آخه خوابم نمیاد. خاله جون پس تو بیا تا باهم توپ باژی کنیم. خاله: -چشم دختر قشنگم! رفتم و وسایل بازیش رو آوردم تا سرگرم بشه. باران رادوین رو صدا کرد و گفت: -لادوین جون! بیا سه تایی باژی کنیم. رادوین کنار باران نشست. باران نگاهی به صورتش کرد و پرسید: -لادوین جون چلا چشات سلخه؟ باژ سلت دلد می کنه؟ رادوین: -آره قشنگم! یه خورده درد می کنه. باران: -پس بیا بوست کنم تا خوب بشه. رادوین بغلش کرد و همدیگرو بوسه باران کردن. مامان آهی کشید و گفت: -آخ تف به این روزگار، بیخود نیست که از روزی که رادوین رو دیده اینقدر بهش علاقه مند شده. رادوین و خاله اونقدر با باران بازی کردن خسته شد و خوابش برد. نزدیکیهای ظهر هلما خانم و هیراد و حافظ با سبد گل و عروسک به دیدن باران اومدن. اخمای هیراد هنوز باز نشده بود، انگار من باعث مریض شدن باران شده بودم. حافظ بعد از معاینه اطمینان داد که چیز زیاد مهمی نیست. یه ساعتی نشستنو بعد عازم رفتن شدن. مامان واسه فردا شب شام دعوتشون کرد. بعد از رفتن هیراد اینا، رستا که از هیراد زیاد خوشش نمی اومد با حرص گفت: -آقا چنان اخم کرده که انگار نفس با دست خودش باران رو مریض کرده. ترنمم که منتظر جرقه بود ادامه داد: -نه بابا، انگار از دماغ فیل افتاده. خیلی فیس و افاده داره. نگاشون کردم و گفتم:

-شما دو تا حرص نخورید، مهم منم که قبولش دارم. عموبردیا: نفس جون نمیخوام پشت سرش بد گویی کنم و یا خدایی نکرده از چشمت بندازمش نه، ولی عموجون یه خورده بیشتر حواستو جمع کن! راستش دیشب یه گوشه واسه خودش نشسته بود. درست بر عکس مادر و برادرش. احساس می کنم کم حرف و دیر جوشه و این با روحیه ی تو اصلا جور در نمیاد. گفتم: -چشم، سعی می کنم حواسم رو جمع کنم تا دوباره دچار اشتباه نشم. حق با عموبردیا بود‌ نباید کورکورانه و یا از روی لجبازی با رادوین خودم و باران رو تو آتیش می انداختم. باید با تدبیر و از روی عقل تصمیم می گرفتم تا زندگی جدیدی رو شروع کنم. عصر چون حال باران بهتر شده بود به حموم بردمش لباس گرمی تنش کردم. روز بعد عصر خودم واسه کم شدن استرسم و آرامش اعصابم به سمت حموم رفتم و بعد از یه دوش ۱۰ دقیقه ای بیرون اومدم. لباس مناسبی پوشیدم و یه آرایش بیشتر از حد معمول رو صورتم ‌نشوندم که باعث نیش و کنایه های ترنم شده بود. ولی من هیچ اعتنایی نمی کردم و منتظر اومدن مهمونا شدم. ساعت هفت و نیم عصر بود که هیراد و خانوادش به ویلا اومدن. مدتی از اومدنشون گذشته بود که هلما خانم رو به بابا کرد و گفت: -اگه اجازه بفرمائید همینجا حلقه ی نامزدی رو به دست عروسمون کنیم تا خیالمون راحت بشه که دیگه نفس جون عروس خودمونه. بابا: خواهش می کنم، هر طوری که شما‌ صلاح بدونید. هلما خانم که حلقه رو از تو کیفش بیرون آورد و هیراد کنارم نشست قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد. هیراد حلقه رو که با سنگای درشت آذین شده بود، تو دستم انداخت. احساس می کردم سنگی روی قلبم‌ گذاشتند و فشار میدن. زیرچشمی به رادوین نگاه کردم که چشماش سرخ و شفاف و و رنگش مثل گچ سفید شده بود و مغموم و گرفته نگام میکرد. دلم میخواست های های گریه کنم. آخر سر هم رادوین طاقت نیاورد و از سالن بیرون رفت.****
رادوین” حالم اصلا خوب نبود. سرم به شدت درد می کرد. چشمام رو بستم تا نبینم، تا نبینم چطوری عشقم داره با یکی دیگه پیمان زناشویی می بنده. دلم می خواست قدرت این رو داشتم که دریای فاصله ای رو که بینمون بود رو بردارم. حس من هیچوقت بهم دروغ نمی گفت. احساس می کردم نگاه های نفس با حرفاش یکی نیست. ولی باز هم نمیدونم چرا با اون همه عشقی که تو نگاهش داد ‌می زد، این کار رو کرد؟! دیگه نتونستم اون محیط خفقان آور رو تحمل کنم. پس با حالی خراب از رو مبل پا شدم و باد از عذرخواهی کوتاه از جمع از سالن خارج شدم و به سمت ساحل رفتم. رو شنها نشستم و به نقطه ی نامعلومی خیره شدم. بغضم رو با دادی از عمق وجودم خالی کردم. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا التماسامو ندید؟ چرا این همه عشقی رو که این همه سال به پاش ریختم رو زیر پاش گذاشت؟ خدایا؟ اسم من ایوب نیستاا! با هرچی میخوای امتحانم کن! ولی با عشقم نه! من طاقت ندارم. نمی دونم چقدر گذشته بود که با سر درد بدی بلند شدم و به سمت ویلا رفتم.

نفس” تو حال و هوای خودم غرق بودم و به درستی کاری که کرده بودم فکر می کردم که هیراد دستش رو رون پام گذاشت و صدام کرد و گفت: -نفس؟ کجا سیر می کنی؟ از تماس دستش با رون پام حال بدی بهم دست داد‌ نا محسوس یه کم جمع تر نشستم. نگاش کردم و گفتم: -همینجام. چیزی گفتی؟ هیراد: -نه نه، ولی حس می کنم فکرت درگیره یه چیزی یا شاید کسیه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -نه اصلا. فقط چون از صبح استرس به خوبی برگزار شدن مراسم امشب رو داشتم، یه کم ذهنم خستست. هیراد: -ذهنت خستست، ولی انگار چشمات خیلی سرحالند. گنگ نگاش کردم و گفتم: -متوجه منظورت نمیشم. هیراد با اخم: -منظورم خیلی واضحه، تو داشتی با چشمات رادوین رو، رفت و آمدش رو تعقیب می کردی. گفتم: -نمی دونستم علاوه بر از خود راضی بودنت، شکاک هم هستی! هیراد: -یعنی میخوای بگی تو دیگه به رادوین فکر نمیکنی؟ با لحن دلخوری گفتم: -اونقدر شعور دارم که وقتی به یکی دیگه تعهد ازدواج دادم، ذهن و فکرم رو هم افسارش رو می گیرم و نمی ذارم به سمت مرد دیگه ای بره. هیراد: -بر منکرش لعنت! بخاطر اینکه جلوی دیگران بینمون کدورتی پیش نیاد و شب جفتمون رو خراب نکنم، دیگه چیزی نگفتم. بعد از شام همگی به غیر از بزرگترا به سمت آلاچیقی که در قسمت انتهایی باغ ویلا قرار داشت رفتیم. بارون به شدت می بارید. مدتی که گذشت آریا گفت: -چه بارون قشنگی داره میاد! این هوا جون میده واسه خوندن! رادوین اوکی رو میدی برم‌ گیتارت رو بیارم؟ رادوین: -به شرطی که هرچی خوندم هیچکس اعتراض نکنه. همه قبول کردن. داییماهان که گیتار رادوین رو آورد، لحظاتی بعد رادوین مشغول نواختن شد و لحظه ای بعد طنین صدای قشنگش فضای آلاچیق رو پر کرد: تو رفتیو سهمم از عشقت غمه، سر قلبم هرچی بیاد حقمه. یه لحظه از عشق تو غاافل شدم، جنونو رها کردم عااقل شدم. تو که رفتی عقل از سر من پرید، نمیشه که عشق از مغازه خرید، تو رفتی و قلب من افسرده شد، دعاهای دشمن برآورده شد. بمااند هنوز تو فکرتم، نیفتاده عشقت از سرم، تو رفتی و خنده با تو رفت، بماند خودم مقصرم. بماند هنوز تو فکرتم، دلتنگ صدای خندتم، بماند چی می کشم شبا، خودم با خودم تو خلوتم. هنوز عطر تو توی این خونه هست، چرا اشک من دستو پااتو نبست؟ دل آتیش گرفت از نبود تو سوخت، دلم رو دلت خیلی ارزون فروخت. دلم ابر و طوفانه حالو هواش، دلم به نبود تو عادت نداشت. چرا اشک من روت موثر نبود؟ چون هیچکی به جز من مقصر نبود. 《آهنگ بماند، از مهدی احمدوند.》 آهنگ که تموم شد، هیراد دستم رو گرفت و گفت: -بیا بریم یه کم قدم بزنیم! این پسره از بس انرژی منفی خوند، دپرس شدم. به زور تونستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم. بعد از یه عذرخواهی کوتاه، از جمع فاصله گرفتم. بعد از کمی صحبت با هیراد که خودم هم هیچی ازش نفهمیدم، همراه هم وارد سالن شدیم. هیراد و خانوادش مدت دیگه ای هم نشستن و بعد آماده ی رفتن‌ شدن. بعد از رفتن مهمونا، رو به جمع شب بخیری گفتم و به سمت اتاق رفتم. بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم و از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح با نوازش دستای گرم و بوسه های باران، چشم باز کردم. باران بوسه ای رو گونم گذاشت و گفت: -سلام مامی، صبح بخیل! صورتش رو بوسیدم و گفتم: -سلام دختر گلم! صبح تو هم به خیر. چه خبرا؟ باران: -مامی جون صبح که تو بیدال نشدی، لادوین جون بیدالم کلد و دالوهام لو بهم داد. مامی اون خیلی مهلبونه. هل وخت صداش می کنم سلیع‌ چشاشو وا می کنه. صبح هم که بیدالش کلدم، باهم لفتیم لب دلیا و بعد لفتیم نون و یه عالمه شکلات خلیدیم. و اومدیم خونه و بهم صبحونه داد. گفتم: -دستش درد نکنه، باران جون، تو عمو هیراد رو بیشتر دوست داری یا رادوین جون رو؟ باران: -لاستش لو بگم سلم داد نمی ژنی؟ دعوام نمی کنی؟ صورتش رو بوسیدم و موهاش رو نوازش کردم و گفتم: -نه گلم بگو! باران: -لادوین جون لو قد ستاله های آسمون دوسش دالم! کاش به جای عنمو هیلاد اون بابام میشد. قلبم فشرده شد. آهی کشیدم و سرش رو به سینم فشردم تا آرامبخش زخما و دردام باشه. طفلکی باران با داشتن پدر، یتیم شده بود و در واقع فدای غرور و خودخواهی من شده بود. این خیلی سخت و دردناک بود که از داشتن نعمت پدر محروم باشه. نگاش کردم و گفتم: -باران این حرفارو رادوین یادت داده؟ سرش رو بلند کرد و جواب داد: -نه مامی، وختی به لادوین جون گفتم بابای من میشی، گفت من از خدامه ولی تو این حلفالو پیش مامانت نزن! چون نالاحت میشه. مامی اون تولو خیلی دوستت داله. حالا مامی میشه عمو هیلاد لو با لادوین جون عوژ کنید و اون بابام بشه؟ واسه اینکه از زیر جواب دادن به سوالش در برم، گفتم: -پاشو بریم صبحونه بخوریم که خیلی گرسنمه. باران رو بغل کردم و به سمت پایین رفتم. همه صبحونه خورده بودن جز من. منم به یه چای تلخ بسنده کردم. صبحونم رو که خوردم، واسه فرار از نگاههای خیره ی رادوین که دلم رو به آشوب می انداخت به اتاق پناه بردم. رو تخت دراز کشیده بودم که ترنم وارد اتاق شد و با حرص گفت: -آخر زهر خودت رو ریختی دیوونه؟ گفتم: -ترنم ولم کن بذار به درد بی درمون خودم بمیرم. در ضمن نمیخواد تو سنگ دیگران رو به سینه بزنی. ترنم اومد لبه تخت نشست و در حالی که سعی می کرد با لحن آرومی صحبت کنه، گفت: -نفس چرا میخوای با کسی که هیچ حسی نسبت بهش نداری ازدواج کنی؟ ببین من قبول دارم که مقصر رادوینه و اشتباه کرده ولی بازم دوستت داره و می تونه خوشبختت کنه. خیلیا تو این مملکتن وکه دوتا زن دارن. آخه رادوین که پیش نگار نمیره که بخواد واسه تو مشکلی ایجاد کنه. شما دوتا می تونید در کنار هم زندگی جدیدی رو بسازین. باران هم که با رادوین مشکلی نداره. اونقدر که به رادوین علاقه داره به هیراد نداره. خودتم دیدی که یه بارم بغل هیراد نرفت و و مدام دور و بر رادوین می پلکید. از اون گذشته قبول کن که تو این ماجرا تو هم بی تقصیر نبودی. یادته همیشه بیشتر به زندگی خودت اهمیت می دادی و دنبال کارای شخصی و سرگرمیهای خودت بودی؟ یادته تابستونا دو ماه تبریز می موندی و تنهاش می ذاشتی؟

نگاش کردم و گفتم: -پس با این حساب همه ی پلهای پشت سرم خراب شده و هیچ راه برگشتی نیست، تازه پسر مردم که آلت دست من نیست که هر لحظه سازی رو کوک کنم. در ضمن اگه بهش علاقه نداشتم تن به این ازدواج نمی دادم. حالا فهمیدی؟ ترنم: -دروغ میگی مثل سگ و من مطمئنم که یه روزی از کارت پشیمون میشی و اون روز دیگه خیلی دیر شده. گفتم: -ممنونم از لطفت خانم غیبگو، اگه حرفات تموم شده میخوام یه کم تنها باشم. ترنم دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت. غرق در افکار خودم بودم که رها اومد صدام کرد و گفت: -نفس بیا پایین ناهار حاضره از رو تخت پا شدم و به سمت پایین رفتم. قبل از خوردن ناهار، رو به بابا گفتم: -بابا میشه این چند روز باقیمونده رو بریم تهران؟ میخوام چند روزی هم تهران باشم. بابا: -هرطور که دوست داری فقط به عمو اینا هم بگو اگه اونا هم مایل بودن باهم بریم. به مامان و سامان اینا هم بگو تا آماده بشن. گفتم: -چشم. به عمو و خاله دنیا که گفتم قبول کردن. بعد از خوردن ناهار، همگی واسه رفتن به تهران آماده شدیم. هر چقدر خاله و عموبردیا اصرار کردن که دور هم باشیم زیر بار نرفتم. چون از علاقه ای که بین رادوین و باران به وجود اومده بود به شدت می ترسیدم و می خواستم هرچی زود تر از اونجا فرار کنم. تلفنی از هیراد و خانوادش خداحافظی کردیم و به سمت تهران حرکت کردیم. آخر شب بود که به تهران رسیدیم. درست بعد از پنج سال قدم به خونه ای می گذاشتم که روزی با اشک و آه ازش بیرون اومده بودم. وارد خونه که شدیم، باران متعجب به اطراف نگاه کرد و پرسید: -مامی اینجا کجاست؟ پس چلا نلفتیم خونه ی خودمون؟ گفتم: -اینجا خونه ی بابا جون ایناست. پنج روز دیگه هم میریم خونه ی خودمون. نکنه دلت تنگ شده؟ باران: -اوهوم، دلم یه ذله تنگ شده. چون اینجا لو هم دوس دالم. مامی جون؟ گفتم: -جونم؟!! باران: -دیگه لادوین جون نمیاد که ببینمش؟ گفتم: -نمیدونم شاید بیاد و ببینیش. چون حسابی خسته بودم باران رو بغل کردم و بعد از گفتن شب بخیر به همه، به سمت اتاقم رفتم. چیدمان اتاق هیچ تغییری نکرده بود. بعد از پوشیدن لباس راحت کنار باران دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین ثمره ی زندگی
  • نویسنده: فرشته
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10544
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.