| Saturday 28 November 2020 | 02:25
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 11)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 11)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 11)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 10)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

اوایل اسفند ماه بود. کم کم واسه رفتن به ایران آماده می شدم. روز سه شنبه بعد از اتمام کارم تو شرکت همراه آریا و رستا واسه خرید به فروشگاه های معروف پاریس رفتیم. تا اونجایی که می تونستم واسه همه ی فامیل و دوست و آشناهام سوغاتی می خریدم. فقط نمیدونستم چند نفری به فامیل اضافه شده. از آریا هم که می پرسیدم، می گفت: وقتی رفتی خودت می بینی. آخر سر از دستش عصبانی شدم و گفتم: -بابا نمیدونم چقدر بگیرم، می ترسم ازم دلخور بشن. راستی آریا شما چرا نمی خرین؟ نا سلامتی بعد از دو سال به دیدن فامیل میخواین برین. آریا: -وقتی تو می خری، ما چرا زحمت بکشیم؟ منو تو نداریم که. در ضمن تو هی برج می سازی و پول پارو می کنی. من بیچاره کارمندم و با حقوق کارمندی فقط می تونم شکم زن و بچه هام رو سیر کنم. گفتم: -آریا خودتی، فکر نکن نمی دونم چقدر حقوق می گیری یا سود کارخونه های خدابیامرز آقا ستار ماهانه به حسابت واریز میشه. می خندید و می گفت: -خواهر و برادر که از این حرفا ندارن. این دفعرو تو بخر! سری بعد رو ما می خریم.
با ذوق و شوق زیاد تا روز موعود لحظه شماری می کردم. مرتب خرید می رفتم و واسه ی خودم و باران بهترین لباسها رو می خریدم. مخصوصا واسه باران، مارکهای معروف و شناخته شده رو می خریدم. بعد از خرید، نوبت رسیدگی به سر و صورت خودم بود. با اصلاح صورتم و مش کردن موهام وضعیتم مرتب شد. واسه روز بیست و نهم ساعت یک نصفه شب واسه هر پنج نفرمون بلیط تهیه کردم. شب همگی به سمت فرودگاه رفتیم. آریا به محض دیدن چمدونام گفت: -وای خدا! مگه سفر قندهار میخوایم بریم که پنجتا ‌چمدون برداشتی؟ این همه وسایل رو کجا می بری؟ باور کن گمرک گیر میدن و مرجوع می کنن. بعد دو دستی تو سرش کوبید و گفت: -خدایا به داد این حمال برس و کمکش کن تا سالم برسه. وقتی پاسپورت و بلیتهارو به دستش می دادم، از تماس دستم گفت: -نفس چرا دستات یخ کرده، سردته؟ گفتم: -از استرس زیادیه. رستا: -چرا؟ گفتم: -بخاطر باران، خیلی می ترسم. رستا: -نترس! اونا می دونن که تو بچه ای رو از پرورشگاه آوردی و به فرزندی قبول کردی. وقتی اشکان بهشون گفته خاله هم به من زنگ زد و پرسید که منم جواب دادم چند ماه پیش که سرکار با من تماس داشتی، گفتی که قراره یه همچین کاری رو بکنی. دو سه ماه بعد، خاله دوباره زنگ زد که بهش گفتم یه دختر بچه آوردی. گفتم: -ناراحت نشد؟ آریا: -وقت واسه این حرفا زیاده! بذار اول بریم بارامون رو تحویل بدیم بعد بشینیم و باهم صحبت کنیم. طفره رفتن آریا، حکایت از عصبانیت و ناراحتی مامان داشت. ولی چاره ای نبود، باید تحمل می کردم. سوار هواپیما که شدیم، آریا سر بچه هارو گرم کرد تا حوصلشون سر نره. رستا هم باهام حرف می زد تا کمتر فکر و خیال کنم. ولی من هرچی به تهران نزدیکتر می شدیم، استرسم زیاد تر و ضربان قلبم تند تر می شد. رستا با دیدن حال بدم از مهماندار خواست تا برام قهوه بیاره. بعد از خوردن قهوه کمی از استرسم کم شد چشمام رو که رو هم گذاشتم، خاطرات تلخ و شیرینی که با رادوین داشتم مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش در اومد و من طوری غرق گذشته شدم که اصلا موقعیت زمانی و مکانی رو حس نمی کردم.

فلش بک: از زبون رادوین” مدت زیادی از رفتن ناگهانی نفس می گذشت و هنوز هم نتونسته بودم با نبودنش کنار بیام. هنوزم نفهمیدم که چرا بی سر و صدا ترکم کرد و رفت؟ با هیچ کدوم از فامییل رابطه ای نداشتم. فقط گه گاهی به خونه ی عمو پارسا و ماهانینا می رفتم. تو این مدت فقط سروش و ترنم به سراغم می اومدن. به دنیا اومدن دو قلوها، اصلا خوشحالم نکرد. منی که عاشق بچه بودم، نمیدونم چرا اصلا تو این سه سال و نیم، نتونستم بهشون محبت کنم. حتی موقعی که به دنیا اومدنشون، اسمشون رو هم انتخاب نکردم. خدایا؟ واسه تو که کاری نداشت، چی می شد این دو قلوها مال نفس بود؟ ناشکری نمی کنم ولی تو که هر ثانیه، شاهد و ناظر عشق بی حد و مرز ما بودی، چرا؟ چرا گذاشتی اینجوری بشه؟ خدایا؟ الان نفسم کجاست و تو چه حالیه؟ فقط خودت می دونی. پس به حرمت بزرگیت نذار اشک تو چشماش جمع بشه و بیشتر از این غصه تو دلش راه پیدا کنه. خودت مواظبش باش! تو حالو هوای ‌خودم غرق بودم که سروش وارد اتاق شد و گفت: -چیه رادوین؟ باز که خیره شدی به یه نقطه و رفتی تو فکر! مگه دکتر بهت نگفت فکر و خیال واست خوب نیست؟ پس انقدر خودخوری نکن! با داد گفتم: -به درک! به جهنم! آخرش مرگه دیگه! مگه غیر از اینه؟ بمیرم بهتر از این زندگی کوفتیه. وقتی ندونی عشقت، دلیل زندگیت، همه کست، آرامشت چرا یهویی ترکت کرده، این خودش یه مرگ تدریجیه‌. زندگی نیست که من دارم، زیستنه. سروش متحیر نگام کرد و گفت: -یعنی واقعا نمی دونی چرا نفس رفت؟ اشکی که گوشه ی چشمم جمع شده بود رو پاک کردم و گفتم: -نه، از کجا بدونم؟ نفس اونقدر عصبانی بود که بدون هیچ توضیحی… دیگه بغض مجال صحبت رو بهم نداد. سروش اومد حرف بزنه که تلفن زنگ خورد. اشاره کردم که برداره، چون حوصله ی صحبت با هیچکس رو نداشتم. به سمت پنجره رفتم و به برگهای درختا که در حال افتادن روی زمین بودن و خبر از اومدن پاییز می دادن خیره شدم. سروش بعد از کمی صحبت گوشی رو قطع کرد و صدام کرد و گفت: -پاشو برو که احضار شدی! باز این دختره نگار، نمیدونم چه گندی بالا آورده که گرفتنش. تو کلانتری صد و سی و نه مرزدارانه. با عصبانیت آدرس رو از سروش گرفتم و از شرکت بیرون اومدم. سروش از پشت سر صدام کرد و گفت: -میخوای باهات بیام؟ گفتم: نه خودم میرم. سروش: پس با احتیاط رانندگی کن! بدون اینکه چیزی بگم سوار ماشین شدم و به سمت کلانتری رفتم.

وارد کلانتری که شدم، با راهنمایی سرباز جلوی در، وارد اتاق سرهنگ شدم. بعد از سلام و خسته نباشید، گفتم: -گویا همسر من رو به این کلانتری آوردن. سرهنگ نگام کرد و گفت: -اسمشون؟ زیر لب با انزجار گفتم: -نگار فتحی. سرهنگ: -شما چطور همسری هستین که نمی دونید خانمتون کجا میره و با چه کسایی رفت و آمد می کنه؟ همکارای ما، تو یه مهمونی خارج از شهر، ایشون رو با یه آقایی تو یه صحنه ی بدی دیدن. فقط سکوت کردم. نگار رو که آوردن، بعد از گرفتن تعهد، بی توجه به بقیه، دستش رو محکم گرفتم و به دنبال خودم کشیدم. به ماشین که رسیدم، در رو باز کردم و پرتش کردم تو ماشین و خودم هم سوار شدم و پام رو محکم رو پدال گاز فشار دادم. ماشین با سرعت زیادی از جا کنده شد. نگار با لحن عصبی گفت: -چته عزیزم؟ چرا سگ شدی؟ با دست آزادم محکم زدم تو دهنش و گفتم: -خفه شووووووووووو! هزار بار بهت گفتم تا وقتی که سایه ی نحست رو زندگیمه، دست از این هرزه بازیات بردار! واقعا که خیلی کثیفی! لا اقل از اون دوتا بچه شرم کن! نگار در حالی که خون لبش رو با دستمال پاک می کرد گفت: اولا. من زن آزادیم که هر کاری دلم بخواد می کنم و به تو هم هیچ ارتباطی نداره. ثانیا. کثیف اون دختره نفسه که بخاطر گند کاریش با اشکان بزرگمهر همونی که تو دانشگاه تا قصد کشت زدیش. گذاشت رفت خارج، اونجا هر غلطی که دلش خواسته کرده، بعدم اسم بچه ی حرومیش رو گذاشته پرورشگاهی. از شدت عصبانیت حال خودم رو نمی فهمیدم. با خشم گفتم: بفهم چه زری داری می زنی نگار! دفعه ی دیگه، یه جای سالم تو صورتت نمی ذارم. نگار با پوزخند: -هه! منتظرشی که دوباره بیاد و زنت بشه؟ محاله! اون دو ساله که با اشکان ازدواج کرده و یه درصدم به مرد خائنی مثل تو فکر نمی کنه، می دونی چرا؟ ماشین رو، رو به روی آپارتمان پارک کردم و با تنفر زل زدم بهش. نگار: -هاان! چیه؟ مشتاقی بدونی؟ فقط در همین حد بدون که چون از زندگیت به این زودی دیلیت نمیشد، خودم با‌ دستای خودم دیلیتش کردم. می دونی چطوری؟ اون دختره، به قول خودت ماهت، همآغوشی ما دوتارو، از نزدیک، با چشمای خودش دید. حالا کی نفس دیوونه رو کشید تهران؟ بماند. من نگارم، هر کاری از دستم برمیاد. نمی دونی چقدر لذت داشت، دیدن شکست ‌نفس نیکپرور. با داد گفتم: -ببند دهنتو! گمشو پایین! نگار که رفت، به سمت خونه رفتم. صحنه هایی از رد خون ‌جلوی تخت‌ جلوی چشمم پدیدار شد. بمیرم براش که همه چیز رو دید و صداش درنیومد. حالا معنی نگاههای خصمانه ی پدرام خان رو می فهمم. نفس حق داشته منو بکشه، گرچه اون همآغوشی تو عالم هوشیاری نبوده. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و یه راست به سمت اتاق خواب رفتم. هنوزم دکورش رو تغییر نداده بودم. به هر گوشه ای از اتاق که نگاه می کردم، خاطره ای از نفس برام زنده می شد. بی توجه به میگرنم عکس نفس رو برداشتم و دستی روش کشیدم و در حالی که اشک گونه هام رو خیس می کرد، مشغول صحبت باهاش شدم. نفسم، ماه من! قربون دل شکستت بشم! چی کشیدی تو؟ تو کجایی؟ کجا دنبالت بگردم؟ نفس؟ یعنی انقدر ازم بیزار شدی که تو خوابم هم نمیای! میدونی چی دلم میخواد؟ دلم ‌می خواد، امشب که می خوابم صبح که چشمام رو باز می کنم، همه ی ‌این نبودنها، یه کابوس باشه و تو تو آغوشم باشی. اونقدر با عکسش حرف زدم تا کم کم از شدت درد چشمام سیاهی رفت و دیگه ‌چیزی نفهمیدم.

چشم که باز کردم، خودم رو، رو تخت بیمارستان دیدم. سروش به محض دیدن چشمای بازم گفت: -هیچ معلومه داری چیکار می کنی با خودت؟ حرص و جوش واسه تو سمه. چرا نمی فهمی؟ گفتم: باعث رفتن نفسم، عشقم، دلیل زندگیم، اون زنیکه ی هرزه شده. میفهمی یعنی چی؟ با نقشه و نیرنگ کاری کرده که نفسم خرد بشه، دارم آتیش می گیرم سروش! نفس با اون یارو همکلاسیش ازدواج کرده، بچه هم داره. اینارو دیشب نگار بهم گفت. سروش: -من خیلی وقته که می دونم. دلآرام به ‌ترنم گفته بود. مثل اینکه یکی از دوستای مشترک دانشگاهیشون، پیج اشکان رو داشته. عکسشون رو باهم دیده. ولی رادوین ناراحت نشی! تو از هم پاشیده شدن زندگیت با نفس، جفتتون مقصر بودین. تو که اونقدر سرگرم کار ساختن خونه باغ بودی که حسابی از نفس غافل شدی. نفس هم با بی فکریاش خیلی راحت پای یکی دیگرو به زندگیش باز کرد. ولی اینا دیگه اینا گذشته. دیگه فکر کردن به گذشته، چیزی رو عوض نمی کنه. تا کی می خوای با رویای نفس زندگی کنی؟ نمیگم با کارا و رفتارای نگار کنار بیا نه. ولی سعی کن به اون بچه ها محبت کنی. نذار کمبود پدر رو حس کنن مادرشون رو که اصلا نمیشه اسم مادر رو، روشون بذاری، تو هم اگه تا الان نگهش داشتی، مردونگی کردی والله. چون اگه من جای تو بودم، یه ثانیه هم باهاش نمی موندم. گفتم: -بودن در کنار نگار حالم رو بد می کنه. می دونی سروش؟ اینا همه تقاص شکستن دل نفسه، گرچه به ناحق پیش نفس گناهکار شدم. به اون دوتا بچه هم نمی تونم محبت کنم. نمیگم ازشون بدم میاد، نه! ولی نسبت بهشون هیچ حسی هم ندارم. شاید باورت نشه ولی رویای با نفس بودن هم عجیب آرومم می کنه. مدتی بعد از تموم شدن سرمم همراه سروش به سمت خونه رفتم. سوار ماشین که شدیم رو به سروش گفتم: -چطور منو آوردی بیمارستان؟ سروش در حالی که به سمت خونه می روند گفت: -از قرار معلوم! ترنج میاد واسه شام صدات کنه که میبینه بیهوش افتادی رو تخت. بعدشم که زنگ زد‌‌به من! بیچاره بدجوری نگرانته. میگفت: -شماره ی نفس خانم رو بدین! من باهاش حرف بزنم شاید بیاد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -حیف، حیف. اگه این نگار کثافت زودتر بهم گفته بود چه غلطی کرده، هر طوری بود می رفتم دنبالشو برش می گردوندم. سروش: غصه ی چیزی رو که دیگه نمی تونی به دستش بیاری رو نخور! خونه ی عموبردیا نرفتی؟ گفتم: -هفته ی پیش اونجا بودم. اونجا هم که میرم، بابا دست از سرزنشهاش بر نمیداره. سروش: -کمتر فکر و خیال کن! دکتر می گفت: -اینطوری ادامه بدی، وضعیت میگرنت حاد تر میشه. دیگه چیزی نگفتم. جلوی در که رسیدیم، موقعی که از ماشین پیاده می شدم، سروش گفت: -به فکر قلبتم باش! گفتم: -باشه. سروش که رفت، وارد باغ شدم. آروم در شیشه ای سالن رو باز کردم و وارد سالن شدم. بعد از اینکه چند لقمه ای از کتلت دیشب خردم، به سمت اتاق رفتم. بعد از تعویض لباسم، یکی از لباسهای نفس رو که هنوزم عطر خوشش روش مونده بود رو بغل کردم و رو تخت دراز کشیدم. باز مثل هر شب، با فکر دیدن رویای نفس تو خواب، چشمام رو، رو هم گذاشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم..

اواخر آذر ماه بود و کم کم به شب یلدا که تولد نفس هم بود، نزدیک می شدیم، طبق معمول این سه سال که تو مناسبتهای مهم مثل سالگرد ازدواجمون یا ولنتاین کادویی واسش می خریدم و کنار می ذاشتم، امسال هم با فهمیدن جریان دیدن من و نگار در حین رابطه اونم تو خونه ی خودش، تصمیم گرفتم این خونه رو بفروشم و ویلای ۲۰۰۰ متری رو که تو نیاوران بود و به تازگی خودم ساخته بودمش رو به عنوان کادو، ثندش رو به نام نفس زدم. یه حسی بهم می گفت: -بالاخره بر میگرده. هر کاری می کردم، نمی تونستم قبول کنم که نفس ازدواج کرده. با علاقه ی خاصی به خونه ی جدید اسبابکشی کردم. تو چیدمان دکوراسیون تمام تلاشم رو کردم تا بیشتر از رنگها و چیزهایی که مورد علاقه ی نفس بود، استفاده کنم. به امید روزی که نفس برگرده و دوباره در کنار هم زندگی کنیم.
تو شرکت مشغول انجام کارام بودم که در اتاق به شدت باز شد و نگار با عصبانیت وارد اتاق شد. کیهانی منشی جدید شرکت، نگام کرد و گفت: -باور کنید خیلی سعی کردم مانع ورودشون بشم ولی ایشون… پریدم وسط حرفش و گفتم: -مشکلی نیست! بیرون باشین لطفا! منشی: -پس با اجازه. بعد از رفتن منشی با خشم نگاهی به نگار انداختم و گفتم: -چیه باز افسار پاره کردی؟ من که اول برج پول تو و بچه هات رو ریختم به حساب! باز چه مرگته! نگار با عصبانیت قاب عکس نفس رو از رو میزم برداشت. می خواست پرتش کنه که سریع از دستش گرفتم و گفتم: با اون چی کار داری؟ زرتو بزن! ‌نگار با پرخاش: -به چه حقی اون باغ رو فروختی؟ به چه حقی؟ سیلی محکمی زدم تو صورتش و گفتم: ‌ -خفه شو و صدات رو واسه من بالا نبر! من واسه انجام کارام، از تو که سهله، از گنده تر از تو هم اجازه نمی گیرم. نگار با حرص: -اما منو بچه ها از هرچی که مال توئه، سهم داریم. با خشم گفتم: -سهم بخوره تو سرت، من حاضرم چند برابر پول اون باغ رو بهت بدم، بلکه شرت از رو زندگیم کم بشه. نگار با پوزخند: -هه! اونوقت که دیگه خیلی خوش به حالت میشه، من اگه برم بچه هارو می ذارم واسه تو، که… زدم تو دهنش و گفتم: -برو گمشو بیرون که دیگه حوصله ی شنیدن مزخرفات تورو ندارم. نگار اشاره ای به عکس نفس کرد و گفت: -انقدر با رویای اون دختره ی مریض زندگی نکن! آخرسر تو هم دیوونه میشیا! دیگه نتونستم تحمل کنم، دستش رو کشیدم و به سمت بیرون هلش دادم و گفتم: -گمشو بیرون! دیگه نبینمت! چون دیگه حوصله ی کار رو نداشتم، میزم رو جمع کردم و به سمت خونه رفتم.

اواسط هفته بود. باید هر طوری می شد نفس رو پیدا میکردم و خودم شکستگیهای دلش رو ترمیم می کردم. تا اونجایی که می دونستم، نفس پاریس بود ولی کجاش؟ چطوری می تونم پیداش کنم؟ خدایا یه راهی جلوی پام بذار! می دونم اگه با نفس با دلیل و مدرک حرف بزنم، منو می بخشه. حیف که آریا دیگه ایران نیست تا بتونه کمکم کنه. با صدای سروش به خودم اومدم که گفت: -چیه رادوین؟ باز رفتی تو فکر نفس؟ نگاش کردم و گفتم: ‌-باید هرطوری شده پیداش کنم. امروز عصر، میرم خونه ی آقا پدرام. مطمئنم که اون یه‌ چیزی می دونه. سروش با حرص: -اونجا رفتنت بیخودیه، می خوای پیداش کنی که چی بشه؟ اون دیگه ازدواج کرده. با اونجا رفتنت بیشتر از این خودت رو سبک نکن! می بینی که تو جمعای خانوادگی، چطوری نگات می کنه، حالا میخوای بری خونش؟ دستم رو محکم کوبیدم رو میز و گفتم: -سروش من واسه به دست آوردن نفس، هر کاری می کنم، هر کاری، این رو بفهم! سروش: -خیله خب! خیله خب! آروم باش! الان حالت بد میشه. سرم رو تو دستم گرفتم و و گفتم: -اعصاب واسه آدم نمی ذاری که. از شدت درد، نفس عمیقی کشیدم که سروش گفت: -باز سر درد داری؟ بیا قرصت رو بخور تا میگرنت شدید نشده. در حالی که قرصم رو می خوردم، گفتم: -این کوفت و زهر مارایی که اومده سراغم، همش بخاطر دوری از نفسه. نفس که بیاد، همه چیز درست میشه. سروش دیگه چیزی نگفت و مشغول رسیدگی به کارامون شدیم.
عصر، بعد از اتمام کارم تو شرکت، به سمت خونه ی آقاپدرام رفتم. زنگ رو که زدم، دنیا خانم در رو برام باز کرد. وارد سالن که شدم، دنیا خانم گفت: خوش اومدی پسرم! با پدرام کار داری؟ گفتم: -بله، خونه هستن؟ دنیا خانم: آره عزیزم. الان میاد. بعد مشغول پذیرایی ازم شد. مدتی بعد، آقاپدرام اومد رو بروم نشست. بعد از احوالپرسی مختصری رو به من گفت: -انگار کارم داشتی آره؟ گفتم: -می دونید که از حاشیه رفتن اصلا خوشم نمیاد. پس میرم سر اصل مطلب. نفس کجاست؟ میدونم که اگه همه ازش بی خبر باشن، شما حتما ازش خبر دارین. آقاپدرام با داد: -اولا. من اصلا از نفس خبر ندارم. اگه هم یک درصد هم می دونستم نفس کجاست، به تو نمی گفتم. در ثانی، چیه؟ هوست از اون دختره هرزه ته کشیده و فیلت یاد هندستون کرده و یاد نفس افتادی؟ اون همه اذیت بسش نبود؟ واقعا با چه رویی سراغش رو می گیری؟ هان؟ با لحن حق به جانبی گفتم: -من دلیلی واسه توضیح دادن به شما نمی بینم. آقا پدرام: -الحق که خیلی پر رویی. اونروز به پارسا هم گفتم. آره، من بردمش پاریس، ولی یه هفته ‌که خونه ی رستا موند، یه روز صبح زود بدون اینکه بذاره ما بفهمیم، از خونه زد بیرون. الانم فقط گه گاهی با رستا، ارتباط تلفنی داره و گفته ازدواج کرده. پس دیگه لزومی نداره که دنبالش بگردی. برو پی زندگی خودت و واسه همیشه، نفس رو فراموش کن! عذاب وجدانش رو هم نداشته باش. بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم، بعد از خداحافظی سر سری باهاشون، از خونشون بیرون اومدم. سوار ماشین‌ شدم و به سمت خونه رفتم.

زمان حال: رادوین” اواسط دی ماه بود و هوا به شدت سرد شده بود. غروب تازه به خونه رسیده بودم که ترنج به محض دیدنم گفت: آقا خسته نباشین! تا یادم نرفته بهتون بگم که مادر نگار خانم زنگ زدن گفتن که بهتون بگم که حال دو قلوها بد شده، ازتون خواستن بیاین ببرینشون دکتری ‌چیزی! با لحن عصبی گفتم: -پس خود نگار کجا مرده؟ ترنج: -نمی دونم والله! میگم آقا میخواین همراهتون بیام؟ شما که دست تنها از پس دوتاشون برنمیاین. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -برو حاضر شو بیا! ترگلم بیار! صلاح نیست تو خونه به این بزرگی تنها بمونه. مدتی بعد همراه ترنج و دخترش به سمت خونه ی مادر نگار رفتم. از ماشین که پیاده شدم، دیدم خدمتکارشون بچه به بغل جلوی در وایستاده، به محض دیدنم، بچه هارو بهم داد و گفت: -خانم گفتن از دکتر یه سره ببریدشون آپارتمان نگار خانم! بی اعتنا به حرفش در ماشین رو باز کردم و مهیار رو رو صندلی عقب گذاشتم و مهرگل رو هم تو بغل ترنج گذاشتم و سریع پشت فرمون نشستم و به سمت اولین بیمارستانی که سر راهم بود، حرکت کردم. ۱۰ مین بعد رسیدم. با کمک ترنج بچه هارو به داخل بردم. دکتر بعد از معاینه، نگام کرد و گفت: -پدر این بچه ها شما هستین؟ گفتم: -بله، مشکلی پیش اومده؟ دکتر: -اولا. این بچه ها، آنفولانزای شدید شدن. ثانیا. آقای پدر، میشه بدونم با این طفلیا چطور رفتار‌ می کنید که این بچه‌ها شادابی کودکانه، تو چهرشون نیست؟ انگار از یه چیزی ترس دارن. تو بدنشون هم که چند نقطه آثار سوختگی و کبودی و جراحت دیده میشه. با پرخاش گفتم: -آقا میشه شما به طبابتتون برسین و تو زندگی مردم دخالت نکنید؟ دکتر در حالی که نسخه ی داروها رو به دستم میداد گفت: -من می تونم به عنوان یه پزشک، این جریان رو به بهزیستی گزارش کنم تا رسیدگی بشه، ولی این کار رو نمی کنم، می دونی چرا؟ چون اعتقادم اینه که بچه باید تو آغوش خانواده ی خودش رشد و پرورش پیدا کنه. پس قدر بچه هاتون رو بدونید. خیلیا هستن که حسرت داشتن بچه رو می خورن. بدون اینکه حرفی بزنم، بچه ها رو بغل کردم و به سمت خروجی بیمارستان رفتم.
بعد از خریدن داروها، سوار ماشین شدم و به سمت آپارتمان نگار حرکت کردم. یه ربع بعد رسیدم. با کلید در رو باز کردم و همراه ترنج که مهیار بغلش بود، وارد سالن شدیم. نگار به محض دیدن ترنج در کنار من، با لحن بدی رو به من گفت: -به به! رادوینخان! حالا دیگه با خدمتکارات می پری! چیه! یاد نفس می اندازتت؟ سلفی جالبی میشه! وقتی عکستون رو واسه چی بود؟ آها اکسیژن بفرستم. آخ راستی چرا پیش خودم نمیای؟ منم می تونم رضایتت رو جلب کنم. مهرگل رو رو مبل گذاشتم. نگاهی به ترنج انداختم که مات نگامون می کرد و بخاطر من چیزی نمی گفت. به سمت نگار رفتم. دستش رو با خشم گرفتم و به داخل اتاق بردم. سیلی محکمی زدم تو صورتش و گفتم: -هرچی بهت هیچی نمیگم، هار تر میشی؟ به اون زن بیچاره چیکار داری؟ هان؟ بعد موهاشو دور دستم پیچیدم و بلندش کردم و گفتم: -هر زری دلت می خواد می زنی که چی بشه؟ گوشیش رو زیر پام خرد کردم و گفتم: بار آخرتم باشه که رو ععصاب من رژه میری و با نفس تحریکم میکنی. هولش دادم رو تخت و گفتم: -این رو بدون که تو ناخن کوچیکه ی نفس هم نمیشی. بهتره بی سر و صدا از زندگیم بری بیرون! وگرنه، زندگی رو برات جهنم می کنم. آمار هرزه بازییات رو هم دارم. کاری می کنم تا عمر داری گوشه ی زندان بخوابی. پس خودت زود تر از زندگیم گمشو بیرون! این رو گفتمو باز به سمتی پرتش کردم و همراه ترنج از آپارتمان خارج شدم. سوار ماشین شدم سرم از شدت درد داشت منفجر می شد. هر کاری کردم دیگه نتونستم رانندگی کنم. ماشین رو یه گوشه از خیابون پارک کردم. سرم رو فرمون افتاد و همه چیز تو سیاهی مطلق فرو رفت و من دیگه چیزی نفهمیدم.

با سوزش دستم چشم باز کردم. نگام به مامان افتاد که کنارم نشسته بود. تا دید بیدار شدم ، گفت: -تو چت شده رادوین؟ چرا اصلا به فکر خودت نیستی؟ گفتم: -حالا مگه چی شده؟ این دردیه که الان سه ساله مهمونم شده، راضیم هیچ شکایتی هم ندارم. مامان: -دردت بخوره تو سرم، چرا با اون دختره ی هرزه همکلام میشی و بحث می کنی؟ خب طلاقش بده گم شه بره دنبال زندگیش. گفتم: -فکر کردین من راضیم؟ دیگه حالم از این زندگی به هم می خوره. مامان: -نمیدونم نفرین کی دنبالمون بود که زندگیمون اینطوری شد. سکوت کردم و چیزی نگفتم. دکتر وارد اتاق شد ‌و گفت: آقا رادوین وضعیت قلبت و فشارت نگران کنندست. اینطوری پیش بری خدایی نکرده از بین میری. ‌با خوشحالی گفتم: -آخ نمیدونی چقدر واسه رسیدن اون روز، لحظه شماری می کنم. چون هیچ اشتیاقی به این زندگی ندارم. دکتر: -چرا؟ از عشقت خیانت دیدی که تارک دنیا شدی؟ این دخترا ارزش فکر کردن هم ندارن که بخوای بخاطرشون گوشه ی بیمارستان بیفتی. پاشو خودت رو جمع کن و به فکر خودت باش! دلم از شنیدن حرفش دالم آتیش گرفت. اون از خوبی و پاکی نفس من چه می دونست که داشت این حرف رو میزد؟ آره، نفس من، یه فرشته ی آسمونی بود که با حماقت خودم از دست دادمش. بعد از تموم شدن سرمم، به سمت خونه ی بابا اینا رفتیم. وارد سالن که شدم، بابا با سرزنش نگام کرد و گفت: -هر چی سرت بیاد حقته. می دونی چرا؟ چون دختر مردم رو با دل شکسته، آواره ی کشور غریب کردی. طوری که بره و هیچ نام و نشونی از خودش به جا نذاره. تو چیکار کردی با اون دختر؟ مامان: -بسه! دیگه بس کن بردیا! نمیبینی حالشو؟ هر بار که میاد اینجا، یه طوری نمک می پاشی رو زخمش. بابا: -آره دیگه، همین طرفداریای نابجای تو باعث شد، این پسره هر غلطی دلش می خواد بکنه. چون حوصله ی جر و بحث نداشتم، به سمت اتاق رفتم و رو تخت دراز کشیدم. طولی نکشید که سرم به بالش نرسیده، چشمام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

کم کم به ایام عید نزدیک می شدیم و من مثل این سالهایی که بدون نفس گذشت، هیچ اشتیاقی واسه عید نداشتم. این آخر سالی کارم تو شرکت زیاد شده بود و به ندرت وقت می کردم که به مامانینا سری بزنم. تو حین انجام کار، ناخودآگاه چهره ی دوست داشتنی نفس، جلوی چشمم می اومد و تمرکز رو ازم می گرفت. ‌ اواسط اسفند ماه بود. تو شرکت مشغول انجام کار بودم که موبایلم زنگ خورد. با دیدن شماره ی خونه ی مامانینا، گوشی رو جواب دادم: -جانم، سلام. صدای گرم مامان تو گوشم پیچید که گفت: -سلام رادوین جان! خوبی پسرم؟ گفتم: -سلام. حالم خوبه، ولی گذشتم درد می کنه. مامان: -چی شده رادوین که تو پرده حرف می زنی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: درد من گفتنی نیست مامان، خاصیت دردم اینه که باید انقدر عذاب بکشم و تقاص پس بدم که یه روزی این زندگی کوفتی که دارم، به پایان برسه. مامان: -چه خبر؟ رو به راهی؟ نم اشکی تو چشمام نشست و گفتم: -به قول خانم نفس، که همیشه خبرارو با شادی خاصی بهم می داد، خبرها حاکی از اینه که: این جانب رادوین تولایی، هر ثانیه از زندگیم پر از درده. چی بگم واستون وقتی هیچ کدومتون یه ذره درکم نمی کنید. مامان: -آخه قربونت برم، دردت بخوره تو سرم، تو که هنوز بعد پنج سال هنوز جونت واسه نفس در میره و از قول نفس حرف می زنی، آخه چرا اون زمان که نفس تو شوک از دست دادن عمش بود، رفتی با اون دختره ی بی همه چیز ریختی رو هم؟ دوست داشتنت چیه، این کارت چه معنی میده؟ گرچه که یثنا و پارسا حق رو به تو میدن، ولی خودمونیم، کارت آخر ‌نامردی بود. بخاطر چیزی که مسبب اصلیش خودت بودی، بی خودی غصه نخور که جز اینکه سلامتیت به خطر بیفته، هیچ فایده ای نداره. گفتم: -راجع به چیزی که نمیدونی بی خودی قضاوت نکن مامان! مامان: -از همه ی اینا که بگذریم، زنگ زدم بهت بگم تعطیلات عید رو می خوایم بریم شمال، دسته جمعی دور هم باشیم. با یثنا اینا میریم. گفتم که آماده باشی و با ما بیای. گفتم: -برید خوش بگذره بهتون. من نمیام. می دونی که حال و حوصله ی شلوغی جمع رو‌ ندارم. مامان هرچقدر اصرار کرد که باهاشون برم قبول نکردم آخر سر هم مامان با ناراحتی گوشی رو قطع کرد. عصر بعد از تموم شدن کارم، میزم رو جمع کردم و به سمت خونه رفتم.

وارد خونه که شدم، یه راست به سمت اتاق خواب رفتم. چشمم به عکس نفس که بالا سر تخت رو دیوار نصب کرده بودم افتاد. زیر لب بهش سلام کردم و همونطور با لباس بیرون رو تخت دراز کشیدم. از وقتی که نفس رفته بود، نسبت به ظاهرم بی اهمیت شده بودم. منی که همیشه بدم می اومد با لباس بیرون رو تخت بخوابم، حالا بی تفاوت رو تخت دراز کشیده بودم. نگام به سقف خیره مونده بود و غرق در رویای با نفس بودن، بودم که تقه ای به در خورد و ترنج گفت: -آقا سروش خان تشریف آوردن. گفتم: -الان میام. در اتاق باز شد و سروش در حالی که وارد اتاق می شد، گفت: -سلام من اومدم. تعارفش کردم بشینه. رو مبل نشست و نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: -پس بیخود نیست که روز به روز که می گذره، وضعیت میگرنت بدتر میشه. این چه وضعیتیه که واسه خودت ساختی رادوین؟ از لحظه ای که وارد خونه میشی، همه جا عکس نفس رو گذاشتی. رادوین اینطوری ادامه بدی، دیوونه میشیا! باور کن با رویای نفس زندگی کنی، به هیچ کجا نمی رسی. تو باید بتونی با واقعیت کنار بیای! بی اعتنا به حرفش، لباس خواب نفس رو به بینیم نزدیک کردم و بو کردم و گفتم: -آخ! بوی عطرشم رفت، دارم دق می کنم. شبا وقتی می خوابم، به امید ای می خوابم که بیاد تو خوابم. اما دریغ از یه نشونی. من هر چی که بگم، تو نمی فهمی! تو زنت پیشته، هر موقع بخوای حسش می کنی، لمسش می کنی. چه میفهمی که دوری از کسی که با تمام وجودت عاشقشی، هر ثانیه اش پر از درده، آره، شاید واسه تویی که درکی از رونده شدن بخاطر گناه نکرده نداری، احمقانه به نظر بیاد ولی من با این عکسا آروم میشم، حد اقل درد نبودنش رو، کمتر حس می کنم. سروش: -رادوین! من درکت می کنم. ولی یه کم بهمون حق بده! خب ما هم نگرانتیم، نمیدونی مامانت امروز با چه حالی بهم زنگ زد و ازم خواست تا راضیت کنم که باهاشون بری شمال. حرفش رو قطع کردم و گفتم: -نه، به خود مامانم گفتم من پام رو تو اون ویلا نمیذارم. چون هر گوشش با نفس خاطره دارم و نمیتونم جای خالیش رو ببینم. سروش: -یعنی چی؟ میخوای دو هفته تک و تنها بمونی و با خودخوری و غصه و خوردن افسوس واسه روزای گذشته خودت رو از بین ببری؟ به فکر خودت نیستی، به فکر مامانتینا باش! اونا دلشون به تو خوشه. پس تعطیلات رو به کام خودت و اونا، تلخ نکن! ماهم یکی دو روز بعد میایم. سروش اونقدر اصرار کرد تا راضی شدم همراهشون برم. مدتی بعد سروش خداحافظی کرد و رفت. منم واسه خوردن شام به سمت پایین رفتم.

سه روز قبل از تحویل سال، به سمت شمال حرکت کردیم. اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم. شب قبل از حرکت، با حالی خراب، لباسام رو تو چمدون گذاشتم. اصلا نمی دونستم چی بردارم، چون همیشه نفس چمدونمون رو درست می کرد. صبح زود، قرار بود از دم خونه ی عمو پارسا حرکت کنن، اما من چون حوصله ی با جمع بودن رو نداشتم، زودتر به سمت شمال حرکت کردم.
از زمانی که وارد جاده شدم، خاطرات باهم بودنمون با نفس مثل یه پرده ی سینمایی جلوی چشمم به نمایش در اومد. صداش مرتب تو گوشم می پیچید که می گفت: رادوین خییلی دوست دارم. یادش بخیر! سال اول ازدواجمون عید، اصلا نفهمیدم این جاده، در کنار نفس و نجواهای عاشقونمون چطور گذشت. ولی حالا، هی، کاش زمان به عقب بر می گشت. صدای ضبط رو زیاد کردم و زیر لب مشغول زمزمه ی آهنگ شدم.
-نمیدونی تو باروون گریه کردنم شیرینه، خوبی بارون اینه، اشکاتو هیچکی نمی بینه. برگرد، دارم می میرم از درد، شدم یه عاشق ولگرد، نمیری از تو خاطرم. بسهههه، این دوری دلمو شکسته، منتظر تو یکی نشسته، با این پاهای خسته کجا برم؟ کاش می دونستم عشقم، نمی مونی پای حرفت، تورو به یادم میاره، شیشه ی یادگاری عطرت. بی تو قلبم، واسه همیشه می گیره، نفسم واسه نفس تو میره، واسه برگشتنت نگو دیره. یه روزی بی تو عشقم، می میرم از درد دوری، میگی طاقت بیارم، آخه عزییزم چه جوریی. برگرد، دارم میمیرم از درد، شدم یه عاشق ولگرد، نمیری از تو خاطرم… 《آهنگی از میثم ابراهیمی.》 بالاخره بعد از ۵ ۶ ساعت رانندگی بدون توقف ساعت سه ی بعد از ظهر بود که به ویلا رسیدم. وارد اتاقم شدم و باز با رویای بودن با نفس، خواب چشمام رو در ربود. سه روز از اومدنمون به شمال می گذشت. تو این سه روز، یا لب ساحل بودم و یا تو اتاقم نشسته بودم و تو خلوت خودم، با عکس نفس درد و دل می کردم. نزدیک سال تحویل بود و هر کسی کاری می کرد. مامان رو به دخترا گفت: -به جای اینکه به قر و فرتون برسین، بیاین این هفت سین رو جفت و جور کنید! الان اگه نفس بود… بعد یه دفعه حرفش رو خورد. گفتم: بگو مامان راحت باش! مامان: -چی بگم، دخترم تو همه چیز تک بود. خاله یثنا: -آره، مخصوصا تو لجبازی و مغروری. دقایقی بیشتر به شروع سال جدید نمونده بود. دور هفت سین نشسته بودیم و هر کسی تو حال و هوای خودش بود. منم با تموم وجودم نفس رو از خدا واسه خودم خواستم. لحظاتی بعد، شروع سال جدید اعلام شد. بعد از ز
روبوسی و تبریک، به سمت تراس رفتم. دقیقا نمیدونم چقدر گذشته بود که احساس کردم سایه ی نفس رو ‌دارم می بینم. اول فکر کردم خیالاتی شدم، ولی وقتی به سمت در رفتم و در رو باز کردم، فهمیدم واقعیته و نفس رو بروم وایستاده. زیر لب بهش سلام کردم که بدون اینکه جوابی بده، با بی اعتنایی از کنارم رد شد و به سمت در سالن رفت. نگام رو دختر بچه ای که نفس دستش رو گرفته بود، ثابت موند. بدون اینکه بفهمم چطور با آریا و رستا احوالپرسی کردم، به سمت سالن رفتم.

نفس” با شنیدن صدای رستا، که می گفت: -نفس؟ پاشو آماده شو کم کم داریم می رسیم چشم باز کردم. وقتی هواپیما، بالای شهر رسید، اشک از چشمام سرازیر شد. به یاد روزی افتادم که مستاصل و با حالی خراب، با تنها کسی که هنوز می پرستیدمش، وداع کردم. روزی که تمام درها به روم بسته شده بود و چاره ای جز رفتن نداشتم. اونقدر حواسم پرت شده بود که متوجه باز شدن شالم نشده بودم. آریا نگام کرد و گفت: -خانم این چه وضعیه، اینجا ایرانه و باید حجاب داشته باشین. پس تا ممنوع الخروجتون نکردم، شالتون رو سر کنید. خندیدم و گفتم: -ببخشید جناب سرگرد، حواسم پرت شده بود، قول میدم دفعه ی آخرم باشه. آریا: -حتما، راستی نفس خوبه که هوا سرده وگرنه باید چادر سرت می کردی چون مانتو نداری. البته چون چادرم نداشتی باید واست بیست متر پارچه می خریدیم و مثل هندیا دورت می پیچیدی. گفتم: -خب یه دفعه یه طاقه می خریدم. بعد هر سه شروع به خندیدن کردیم. مدتی بعد از هواپیما پیاده شدیم. بعد از امور گمرکی که خیلی هم طول کشید و پرداخت جریمه از فرودگاه خارج شدیم. به فکرم رسید شاید حدیث به هیراد خبر داده و اون به دنبالمون اومده. ولی هرچی به اطراف نگاه کردم ندیدمش. واسه اینکه تکلیف خودم رو بدونم رو به رستا گفتم: -خب، رستا خانم کجا باید بریم؟ خونه ی شما یا ما؟ قبل از اینکه رستا جواب بده، آریا گفت: -هیچ کدوم، چون همشون رفتن متلقو. شانس آوردی که همشون یه جا جمع هستن و همشون رو می بینی. از محوطه که بیرون اومدیم، هوای شهر رو با تموم وجودم به ریه هام فرستادم. از فرودگاه تاکسی گرفتیم و به سمت متلقو حرکت کردیم. با دقت به مناظر اطراف چشم دوخته بودم. چقدر تغییر کرده بود! سر سبزی درختا مژده ی شروع بهار دوباره رو میداد. بعد از طی مسافتی در کنار رستورانی که پر از جمعیت بود، نگهداشتیم تا صبحونه‌ بخوریم. مشغول خوردن صبحونه بودیم که باران نگام کرد و گفت: -مامی، چلا اینجا همه فالسی حلف می ژنن؟ گفتم: -واسه اینکه گلم اینجا ایرانه و زبون ملی اینجاست. همه چیز براش عجیب و غریب بود. مخصوصا طرز لباس پوشیدن خانما! چون تا به حال مانتو و شال ندیده بود، مرتب به منو رستا می گفت: -دلم گرفت، این رو از رو سرتون بردارین. منو رستا می خندیدیم و می گفتیم: باران خانم نمیشه. بعد از خوردن صبحونه، دوباره حرکت کردیم.
درست بالای گردنه ی هزار چم بودیم که از رادیو، حلول سال جدید اعلام شد. تحویل سال تو ماشین، بدون سفره ی هفت سین لطف دیگه ای داشت. هرچی به شهر نزدیکتر می شدیم، قلبم دیوانه وار خودش رو به قفسه ی سینم می کوبید. انگار در حال پرواز بودم. جلوی در ویلا که رسیدیم، دلم می خواست از شدت خوشحالی داد بزنم. همین که از ماشین پیاده شدم، چون به جای دیوار شمشاد قرار داشت، داخل به خوبی دیده می شد. چشمم به رادوین که تو تراس جلوی ساختمون نشسته بود افتاد. یه دفعه خنده از رو لبام محو شد، چون انتظار دیدنش رو نداشتم. شادی و حرارت چند لحظه پیشم تبدیل به کوهی از یخ شد. خدایا؟ چیکار باید می کردم؟ نه پای رفتن به داخل رو داشتم و نه قدرت برگشتن رو. اون هم به محض دیدن ما، با لبخند به سمت در دوئید و در رو برامون باز کرد. چون آریا مشغول پایین آوردن چمدونا و حساب و کتاب با راننده بود شاهد این صحنه نشد ولی رستا که در کنارم وایستاده بود، دستای یخزدم رو گرفت و گفت: -نفس خودت رو کنترل کن! رادوین درحالی که صداش می لرزید سلام کرد. سرم رو پایین انداختم و جواب سلامش رو ندادم. بی اعتنا از کنارش رد شدم و به سمت داخل رفتم. ولی رستا و آریا مشغول احوالپرسی باهاش شدن. دست باران رو گرفتم و با قدمای تند خودم رو به ساختمون رسوندم از پشت در با صدای بلند گفتم: -صابخونه مهمون نمیخواین؟ صدای 《وای نفسه》 ‌فضارو پر کرد. کفشام رو درآوردم. تا در رو باز کردم، بابارو دیدم. خودم رو تو آغوشش پرت کردم. خدایا! چقدر به این آغوش گرم احتیاج داشتم. جفتمون از شدت خوشحالی گریه می کردیم. مامان منو از تو بغل بابا بیرون

کشید و با گریه گفت: -مادر می ترسیدم بمیرم و دیگه نتونم ببینمت. چشمام به در خشک‌ شد تا بیای الهی فدات بشم. در همین اثنا، سامان بغلم ‌کرد و گفت: نوبتی هم باشه، نوبت منه. صورتم رو بوسید و گفت: -دلم برات تنگ شده بود خواهر بی وفا که رفتی و پنج سال به پشت سرتم نگاه نکردی. با بغض گفتم: -منم همینطور. بعد از سامان با همه روبوسی کردم. عموبردیا، عموپدرام، خاله سها و خاله دنیا. دلآرام، رها، آتریسا و رایان. اونقدر حواسم پرت شده بود که باران رو فراموش کرده بودم و اگه بغل عمو نمی دیدمش، به یادش نمی افتادم. بین بابا و مامان نشستم. بابا سرم رو به سینش فشرد و بوسه ای رو موهام نشوند و دستاش رو بالا برد و گفت: -خدایا شکرت که امسال بهترین عیدی رو بهم دادی و دخترم رو بهم برگردوندی. همه دورم نشسته بودن به جز رادوین که دور تر، گوشه ای نشسته بود و مغموم و گرفته نگاهم می کرد. مدتی که گذشت، عموپدرام رو به بقیه گفت: -ببخشید اگه نوبتی هم که باشه، نوبت معرفی کردن مهمون نازمونه، با باران خانوم آشنا بشین! بابا: -ببخشید باران خانم، بیا بغلم ببینم! چه دختر خوشگل و نازی! راستی فارسی بلده حرف بزنه؟ باران: بله که بلدم، مثل بلبل حلف می ژنم. مگه نه عمو جون؟ عموپدرام: -بله دخترم فارسیش عالیه. سامان: -آخی چقدرم شیرین زبون هستی! باران: -من شمالو میشناسم آخه خاله لستا عسک همه لو نشونم داده. سامان: -پس بدو بیا بیا یه بوس به دایی بده. باران پیش سامان رفت و صورتش رو بوسید. بعد یکی یکی اسم همه رو می گفت و می بوسیدشون. جلوی مامان که رسید گفت: -مامان جون شما چلا اخم کلدین؟ همیشه اخمو هستین؟ قیافه ی مامان نشون از نارضایتیش بود ولی چاره ای جز تحمل نداشتم. واسه همین گفتم: -باران جون، مامان جون اخمو نیست، ولی انگار حال نداره و سرحال نیست. مامان بی توجه به باران گفت: -اتفاقا خیلی هم سرحالم. چون بعد از این همه انتظار کشیدن دخترم اومده.

باران نگام کرد و آروم تو گوشم گفت: -مامی، آقا ناملده با ما قهله که تهنا نشسته؟ گفتم: -ساکت باش! باران: -چشم. چون بهش چشمغره رفتم، پکر بغلم نشست. عموپدرام نگامون کرد و گفت: -چرا بی خبر اومدین؟ اگه خبر می دادین پریسا اینا به اهواز نمی رفتن. آریا: -اولا این دختر شمارو به زور راضیش کردم تا بیاد. ۳انیا. خواستیم غافلگیرتون کنیم. بابا نگام کرد و گفت: -چرا دخترم، یعنی تا این حد از ما بیزاری؟ نگاهی به موهای سفید و صورت شکسته اش انداختم و جواب دادم: -حرفاش رو باور می کنید؟ تا من گفتم میخوام برم ایران، زودتر از من راه افتاد. پول بلیطش رو هم انداخته گردن من. عموبردیا: -خب نفس جون، اشکان خان چطوره؟ چرا ایشون تشریف نیاورده؟ به زور جلوی خندم رو گرفتم و واسه اینکه رادوین پست فطرت فکر نکنه چون دوسش دارم، هنوز به پاش نشستم، جواب دادم: -اونم خوبه، چون کار داشت نتونست بیاد. مامان: -این چند ساله اونجا چیکار می کردی؟ از زندگیت راضی هستی؟ رستا به جای من جواب داد: -خاله تو شهرداری کار می کنه. مامان با چشمای گشاد شده از تعجب پرسید: -چی؟ شهرداری! اونجا چیکار می کنه؟ رستا خیلی جدی جواب داد: -تو شهرداری، یعنی زمینارو براشون متر می کنه و گهگاهی هم که حوصلش سر میره براشون تخمه میشکونه. مامان که تازه متوجه منظور رستا شده بود خندید و گفت: –رستا تو کی آدم میشی، شوهر کردی ولی هنوز دست از این اداهات برنداشتی؟ رستا: -خاله جون بگو فردا مامان میشی و هنوز عاقل نشدی؟ مامان و خاله دنیا با شنیدن خبر حاملگی رستا بهش تبریک گفتن. به قیافه ی افرادی که اونجا بودن نگاه کردم. عموبردیا و خاله سها پیر تر شده بودن رایان واسه خودش مردی شده بود. وقتی تو قیافه ی رها دقیق شدم، دیدم حسابی چاق شده. نگاش کردم و گفتم: -رها چقدر چاق شدی! مثل توپ گرد شدی. راستی داییماهان و مهام چطورن؟ خنده ی ملیحی کرد و گفت: -ماهانم خوبه، بچه هارو برده بیرون. گفتم: -بچه هارو! مگه جز مهام بچه ی دیگه هم دارین؟ رایان: -بله دوتا دوقلوی آتیشپاره، روشا و راشا، سه سالشونه. گفتم: -وای چه جالب! ولی بزرگ کردنشون خیلی سخته، چطوری از پسش بر اومدی؟ خاله: -پدر منو مامانت در اومد تا یه خورده بزرگ شدن. این رو ساکت می کردی اون یکی گریه میکرد. بابا: -خب قشنگم یه کم هم از خودت بگو! اونجا چیکار می کنی؟ از زندگیت راضی هستی؟ گفتم: -چرا راضی نباشم فقط اون اوایل تا عادت کنم، یه کم سخت گذشت ولی الان خدارو شکر همه چیز خوبه. مامان آروم گفت: -چرا این بچرو آوردی؟ چطوری از پس کاراش برمیای؟ جوابی ندادم که بابا گفت: -یثنا، نرسیده شروع نکن! بچه که نیست، حتما صلاح دونسته که این کار رو کرده. نفس راحتی کشیدم. چشمم به دنبال باران می گشت که که دیدم بغل رادوین نشسته و باهاش حرف می زنه، خیلی حرصم گرفت تنفر جای عشقش رو تو قلبم پر کرد، من ازش متنفر بودم اونوقت باران بغلش نشسته بود، نتونستم خودم رو کنترل کنم، پس با عصبانیت گفتم: -باران بیا این طرف مزاحمشون نشو!

رادوین با صدایی که انگار از ته چاه درمی اومد گفت: -نه، اصلا مزاحمم نیست. بعد از کمی مکث گفتم: -راستی خاله جون! عروستون رو نمی بینم! کجا هستن؟ خاله سرش رو پایین انداخت و با لحن آرومی جواب داد: -رادوین تنها اومده. آریا بخاطر اینکه جو رو عوض کنه گفت: ِ ِ، این همه پول سوغاتی دادم داشت یادم می رفت که تقدیمتون کنم. الان مییارم خدمتتون. گفتم: -به! روتو بنازم خسیس! دستت درد نکنه که این همه زحمت کشیدی. درحالی که چمدونارو می آورد گفت: -خواهش می کنم چه زحمتی، فقط اگه کم بودن، ببخشید، شرمنده. وقتی خواست چمدون باران رو باز کنه، گفتم: -آریا جان اون چمدون بارانه و سفیده هم مال خودمه. بقیه رو باز کن! باز از رو نرفت و گفت: -ببخشید، آخه می دونین، خانمم حالش خوب نبود، دادم خواهرم بسته بندی کنه. رایان: -آریا پاشو بیا این طرف که لو رفتی، این همه لاف نزن. و موجب خنده ی همه شد. خواستم چمدونارو باز کنم که دایی ماهان و بچه ها هم اومدن. داییماهان بغلم کرد و گفت: -می دونستم یه روزی میای. بعد صورتمو بوسید. بعد از احوالپرسی با دایی ماهان، راشا و روشا رو بغل کردم و بوسیدمشون. راشا با شیرین زبونی ازم پرسید: -شما کی هستین؟ گفتم: -من نفسم، دختر عمه یثنا و دوست مامان رها. روشا: -اگه دوست مامانی، و دختر عمه یثنا، پس چرا خونمون نیومدی؟ لپشو کشیدم و گفتم: -خانم خوشگله چون که من اینجا نبودم. باران به محض دیدن بچه ها تو بغلم، از بغل رادوین پایین اومد و بعد به سمتم اومد و تو گوشم گفت: -مامی، چلا بغلشون کلدی؟ دیگه منو دوس ندالی؟ بچه هارو پایین گذاشتم و گفتم: -بچه ها، اینم دختر من بارانه. آروم تو گوشش گفتم: -دختر قشنگم! من تورو بیشتر از همه دوستت دارم. باران: -پس دیگه بغلشون نکن! چون اونوقت باهات قهل می کنم. گفتم: -آخه عزیزم نمیشه که، چطور همه تورو بغل می کنن و دوستت دارن. منم باید اونارو بغل کنم. عصبانی شد و با پرخاش گفت: -نخیلم اینجا هیچکس منو دوس نداله. چون فقط دایی سامان و لادوینجون بغلم کردن. بغضم گرفت. باران من گناهی نداشت که اینطور مورد بی مهری اطرافیان قرار بگیره. مهام نگام کرد و گفت: -زندایی، باران چرا عصبانی شده؟ دلم لرزید، قبل از اینکه بهش جوابی بدم، راشا به مهام گفت: -اون که زندایی ما نیست، دختر عمه یثناست و دوست مامان. زندایی ما، نگارجونه، مامان مهیار و مهرگل. چه لحظات سختی بود! به زحمت تونستم خودم رو کنترل کنم و سر چمدونا نشستم. مشغول دادن سوغاتیها شدم که تلفن ویلا زنگ خورد. رایان بعد از کمی صحبت گوشی رو بهم داد و گفت: -نفس، آقای بزرگمهره. گوشی رو ازش گرفتم و با اشکان مشغول صحبت شدم.

از اینکه به موقع زنگ زده بود، خوشحال شدم. گفتم: -سلام. اشکان: -سلام سال نو مبارک، چطوری خانم دکتر؟ اوضاع و احوال چطوره؟ رو به راهی؟ گفتم: -عید تو هم مبارک، اونم بد نیست. نیاز جون، نارین چطورن خوبن؟ اشکان: -نیاز قهر کرده و نارین رو برداشته و رفته خونه ی باباش. گفتم: -چرا؟ اشکان: -اصرار می کرد چند روزی بریم مسافرت، منم گفتم نمی تونم، می بینی که دست تنهام و کلی کار دارم. گفتم: -همین؟ الکی، الکی؟ اشکان: -باور کن اگه غیر از این چیز دیگه ای بوده باشه. اینم از بد شانسیه منه. خندیدم و گفتم: -کمال همنشینی اثر کرده، راستی از رهام اینا چه خبر؟ اشکان: -قبل ازینکه بهت زنگ بزنم، زنگ زدم بهشون و عید رو تبریک گفتم. فکر کنم الان زنگ بزنه، چون حسابی دلواپست بود. خب اوضاع اونجا چطوره؟ گفتم: -شرمنده. اشکان: -نمیتونی حرف بزنی، آره؟ خب باران چطوره؟ آریا، رستا، ماهک، گفتم: -بارانم خوبه و بقیه هم همینطور. اشکان: -دیگه زیاد وقتت رو نمی گیرم، چون الان حسابی سرت گرمه و وقت نداری. با من کاری نداری؟ خداحافظ. گفتم: -نه فدات شم، مواظب خودت باش! خدافظ. موقعی که با اشکان حرف می زدم، زیر چشمی به رادوین که به صورتم زل زده بود، نگاه می کردم. واسه همین ناراحتی دقایق پیش از خاطرم بیرون رفت. بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم، بابا نگام کرد و گفت: -باباجون چرا پیش شوهرت کار نمی کنی که از بیکاری این بچرو آوردی و اینجوری خودتو عذاب میدی. و باعث آزار و اذیت بچه هم میشی. گفتم: -بابا، من میدونم این موضوع شما رو ناراحت کرده. ولی واسه من هیچ آزار و اذیتی نداره. من هم پیش اشکان کار می کنم و هم به باران می رسم. چون دیگه به قول خودتون عاقل و بالغ شدم. عموپدرام واسه اینکه کدورتی پیش نیاد رو به بابا گفت: -پارسا به جای این حرفا، یه خورده به اون بچه محبت کنید، چیزی ازتون کم نمیشه. تازه این وسط این طفل معصوم چه گناهی داره که به آتیش ما بزرگترا بسوزه! این حرف عمو، در واقع، طعنه ای بود به پدر بی خبرش که با پستی و هوس بازییاش که ناشی از زیاده خواهی و تنوع طلبیش بود، زندگی مارو به تباهی کشوند. زنگ تلفن رشته ی افکارم رو پاره کرد. رایان گوشی رو برداشت و لحظه ای بعد قطع کرد. عموبردیا: -رایان کی بود؟ رایان: -فکر کنم اشتباه گرفته بود، چون گفت از تعمیرگاه زنگ میزنم میخواستم ببینم ماشین خانم دکتر موتورش داغ کرده یا نه؟ تا رایان این حرف رو زد، فهمیدم پشت خط کسی نبوده جز رهام. پس تلفن که دوباره زنگ خورد، گوشیرو برداشتم و گفتم: -ای رهام مرض گرفته، نمیتونی درست مثل آدم حرف بزنی؟ رهام در حالی که می خندید گفت: -اولا . سلام کن بی ادب، در ثانی. این چه طرز حرف زدن با بزرگترته همش تقصیر منه که خواستم ببینم باز موتورت عیب پیدا کرده یا نه. گفتم: -زهر مار، تو که باز شروع کردی. رهام: -این مدل جدید تبریک گفتنه، ممنون عید شمام مبارک. گفتم: همچنین، حدیث چطوره؟ حامی و هانا خوبن؟ رهام: -همه خوبن، حدیثم منتظره وراجیهای من تموم بشه و باهات صحبت کنه. گفتم: -بچه هارو ببوس! رهام: -فقط بچه هارو؟ خندیدم و گفتم: -دیوونه. راستی وزیر جنگ اینا کجان؟ 《رهام هلما خانم رو وزیر جنگ خطاب می کرد.》 رهام: در کنار سرکار ولی از تشریف فرماییتون خبر ندارن. بهشون زنگ بزن! بعد گوشیرو به حدیث داد. مدتی که با حدیث حرف زدم گوشی رو به عمو و خاله دنیا سپردم و به کناری رفتم.

بعد از قطع کردن گوشی، بابا گفت: -باورم نمیشه، این همون رهام بد اخلاق خودمونه که نفس سر به سرش می ذاره؟ آریا با خنده جواب داد: -نگاه به ظاهر جدیش نکنید، فقط منو نفس می دونیم چه مارمولکیه. مامان: -پس نفس هم پاریس با شما زندگی می کنه آره؟ آریا که دسته گل به آب داده بود، ساکت شد، خودم جواب دادم: بله مامان، این مدت هم خودم از بقیه خواسته بودم که به شما دقیق نگه کجام. مامان: -آخه چرا؟ گفتم: -چون لجبازی رو از بابا به ارث بردم. باران که تا این لحظه با بچه ها بازی می کرد، به سمت مامان اومد و روبروش وایستاد و گفت: -ببخشید مگه ما خونه ی شما مهمون نیستیم؟ مامان بغلش کرد و گفت: -چرا قشنگم، خیلی هم خوش اومدین. باران: -پس چلا به ما ناهال نمیدین؟ ملدم از گلسنگی! خوشم می اومد این اخلاقشم به رادوین رفته بود. اصلا طاقت گرسنگی رو نداشت. مامان فورً نگاهی به ساعت انداخت و گفت: -ای وای، خاک بر سرم! ساعت سه و نیمه و ما هنوز ناهار آماده نکردیم. حالا خوبه باران اعتراض کرد وگرنه تا شب هم یادمون نمی افتاد. خاله دنیا: -خب چی کار کنیم؟ سرمون گرم صحبت بود. الان آقایون زحمتش رو می کشن میرن از بیرون یه چیز می خرن و میان. رادوین از رو مبل بلند شد و رو به رایان گفت: -رایان پاشو بریم بخریم بیایم. تا اون لحظه نتونسته بودم تو صورتش دقیق بشم. خوب که نگاش کردم دیدم موهای شقیقه اش ریخته و تارهای سفید خودنمایی می کنن. باران نگاهی به رادوین کرد و گفت: -لادوین جون، منم باهات بیام؟ رادوین: -برو از مامانت اجازه بگیر، بعد. باران: -مامی اجاژه میدی منم باهاشون بلم؟ رایان: -نفس اجازه بده همراهمون بیاد! گفتم: -باشه بذار پالتوش رو بپوشونم. بچه ها همراه رادوین و رایان رفتن و من تو این فرصت که مامان و بقیه میز ناهار رو آماده می کردن، به سمت اتاقی رفتم تا لباسم رو عوض کنم.****
رادوین” از زمانی که باران رو دیده بودم، احساس می کردم می شناسمش. حرف که می زد، دلم واسه حرف زدنش ضعف می رفت. همش دوست داشتم نگاش کنم. نمیدونم این حس چی بود که به این بچه که از خون خودم نبود، پیدا کرده بودم. نمیدونم شاید چون درجه ی عشقم به نفس، بی حد و مرز بود، بچش هم مهرش به دلم افتاده بود و ازش خوشم می اومد. بعد از خریدن غذا، به سمت ویلا روندم. ****
نفس” بعد از تعویض لباسم، رو تخت دراز کشیدم. چشمام داشت گرم خواب می شد که دلآرام و آتریسا وارد اتاق شدن. جفتشون لبه تخت کنارم نشستند. دلآرام نگام کرد و گفت:

چقدر خوشگل شدی نفس! به نظر خسته میای آره؟ گفتم: -یه کم، آخه از دیروز سرپام. آتریسا: -ولی نفس، خیلی به موقع اومدی، آخه تابستون عروسیمه. پا شدم و محکم بغلش کردم و چند بار صورتش رو بوسیدم و گفتم: -باورم نمیشه، با کی؟ آتریسا: -با سامیار پسر سوگل جون که مزون لباس داره. گفتم: -جدی؟ سامیار مدلینگه‌ درسته؟ آتریسا: -اوهوم! گفتم: -مبارک باشه. آتریسا: -ممنون. دلآرام: -راستی نفس؟ تو تغییر رشته دادی و پزشکی خوندی؟ گفتم: -نه، ادامه تحصیل دادم و امسال دکترامو می گیرم. دلآرام: -وای چه خوب! پس بگو چرا آقا رهام خانم دکتر صدات کرده بود. دستم رو گرفت و بلندم کرد و گفت: -پاشو بریم تا به مامان و بابا هم خبر بدم، چون میدونم از شنیدن این خبر حسابی خوشحال میشن. همراه دلآرام و آتریسا به سمت هال رفتم. دلآرام با صدای بلند رو به مامان و بابا گفت: -خبرها حاکی از اینه که نفس امسال دکتراش رو هم می گیره. همه برام کف زدن و عمو بردیا گفت: ‌ -آفرین دخترم به این پشتکارت، هم درس می خونی و هم کار می کنی، جدً آفرین به تو. بابا دست عمو رو بوسید و گفت: -پدرام ببخش، تا امروز با طعنه هام و نیشخندام خیلی ناراحتت کردم. و آزارت دادم. حلالم کن! ولی تو منو رو سفید و سر بلند کردی. عمو بغلش کرد و گفت: -تو حق داشتی ولی باور کن منم هر کاری کردم، بخاطر خیر و صلاح دختر قشنگم بوده و بس. بابا به سمتم اومد و بغلم کرد و صورتم رو بوسید و گفت: -الهی که سفید بخت بشی. آروم تو گوشش گفتم: -بابا جون، بختی وجود نداره که که سفید یا سیاه باشه. اشکان شوهر من نیست. اون خودش زن و بچه داره. بابا مات و متحیر نگام کرد و حرفی نزد، و دیگه جلوی بقیه علتش رو نپرسید. در همین اثنا، رایان و رادوین به همراه بچه ها وارد سالن شدن و رایان با خنده گفت: -عمو چی شده؟ باز که بازار ماچ و بوسه داغه. گفتم: -حسودیت میشه؟ رایان: -نه استاد، چشمم بترکه اگه حسودی کنم. بابا: -رایان جان، دخترم تا چند ماهه دیگه دکتراشو می گیره، بخاطر همین خوشحالم. رایان: -نه بابا، جدی، جدی داری استاد میشی. تبریک میگم خانم دکتر. گفتم: -اتفاقا از طرف دانشکده بهم پیشنهاد تدریس دادن، شاید قبول کردم و رفتم تو کار تدریس. رایان: -شیرینی یادت نره خانم دکتر! اتفاقا به رادوین می گفتم چرا آقا رهام، نفس رو خانم دکتر صدا می کرد، نگو بخاطر اینه. رادوین: -خانم دکتر بهت تبریک میگم. امیدوارم تو همه ی مراحل زندگیت موفق شده باشی. بدون اینکه جوابش رو بدم، باران رو از بغل رایان گرفتم تا واسه ناهار دست و صورتش رو بشورم. داخل دستشویی باران گفت: -مامی، تو که می گفتی اسم لادوین جون، ناملده! گفتم: -باران، دوست ندارم رادوین جون صداش کنی، فهمیدی؟ باران: -پس چی صداش کنم؟ مامی، آخه چلا اژ آقا ناملده خوشت نمیاد و جوابشو نمیدی؟ معصومانه نگام می کرد تا جواب سوالش رو بدم، ولی باید چی می گفتم! پوفی کشیدم و گفتم: -باران همون رادوین جون صداش کن و اینقدرم سوال پیچم نکن! اه! باران: -چشم دیگه هیچی نمی پلسم. من دوس ندالم شما نالاحت بشین. حالا مامی، یه چیژی هم بگم؟ گفتم: -بگو عزیزم! باران: -ولی لادوین جون خیلی تولو دوس داله، خودش بهم گفت. عصبانی شدم و گفتم: -رادوین جون غلط می کنه. بیشعور میخواد با احساسات تو هم بازی کنه. بدون اینکه ادامه بده، از دستشویی بیرون رفت. با حرص چند مشت آب به صورتم پاشیدم و از دستشویی خارج شدم.

وارد سالن که شدم، سر میز نه آریا و رستا بودن، نه باران و خاله دنیا. گفتم: -پس بقیه کجا رفتن؟ سامان: -باران که از دستشویی اومد بیرون، با گریه دوئید تو اتاق، اونا هم رفتن دنبالش. وانیا و ونداد دوقللوهای سامان و دلآرام بودن. وانیا گفت: -عمه جون، کتکش زدی؟ گفتم: -نه گلم. فوری به سمت اتاق رفتم. آریا به محض دیدنم با عصبانیت گفت: -مگه مرض داری که این طفل معصوم رو اذیت می کنی؟ تو این چند ساعته طفلکی یه گوشه کز کرده از یه طرف بی محلی اینا، از یه طرف هم تو می چزونیش؟ گفتم: -میگی چه خاکی بریزم تو سرم؟ آریا: -می میری اگه دو کلام با رادوین حرف بزنی، می دونی که باران چقدر حساسه. طفلکی میگه: از مامی می پلسم چلا با لادوین جون حلف نمی ژنی، سلم داد می ژنه. خاله دنیا: -مادر جون نمی تونی که از واقعیت فرار کنی، به هر جهت خونی که تو رگاشه، به طرفش می کشه. چه تو بخوای، چه نخوای. نباید زیاد حساسیت به خرج بدی، چون چون این بچه از داشتن نعمت … و بقیه ی حرفش رو ادامه نداد. خاله دنیا راست می گفت: چون این واقعیتی بود که من ازش گریزون بودم ولی آیا مسبب این همه درد و رنج من بودم؟ اگه رادوین عاشق یکی دیگه شد و رفت، گناه من چی بود؟ باران رو تخت دمر افتاده بود و گریه می کرد و رستا سعی داشت با وعده و وعید آرومش کنه. لبه تخت نشستم و موهای خرماییش رو نوازش کردم و گفتم: -ببخشید، قول میدم دیگه سرت داد نزنم، حالا پاشو بریم ناهار بخوریم چون همه منتظرمون هستن. اعتنایی نکرد که دوباره گفتم: -باران جونم، اگه محلم نذاری و بلند نشی دلم میشکنه ها! روش رو به سمتم برگردوند و با لبخند گفت: -بغلم کن تا آشتی کنیم! صورتش رو بوسیدم و و بغلش کردم و باهم به سمت سالن رفتیم که رایان به محض دیدنمون گفت: -باران جون، ببین چقدر خاطرخواه داری که چهار نفر اومدن دنبالت و نازتو می کشن! باران: -عمو لایان، خاطلخواه یعنی چی؟ رایان: -یعنی اینکه همه دوستت دارن. باران: -پس تو هم دوسم دالی؟ رایان: -بله که دوستت دارم. اصلا بیا باهم ناهار بخوریم. روشا و راشا: -دایی جون، ما هم بیایم؟ رایان: -شمام بیاین. کنار بابا نشستم که گفت: -باران چرا گریه می کرد؟ گفتم: -دعواش کرده بودم. بابا: تا اونجایی که من یادم میاد، کسی تورو دعوا نکرده بود. جز یه بار که… دستم رو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم: -دیگه نمیخواد گذشته رو پیش بکشین. بعد از خوردن غذا، به سمت اتاق رفتم. رو تخت دراز کشیدم. چون حسابی خسته بودم، به ثانیه نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم. ۰

رادوین” از زمانی که نفس رو دیده بودم، با اینکه بی اعتنایی و بی محلیش سخت کلافم کرده بود، ولی نسبت به روزای قبل، حال بهتری داشتم. ساعت شیش و نیمه بعد از ظهر بود. گرم صحبت با ماهان و سامان بودم که باران از پله ها پایین اومد و رو به ما گفت: -مامی خوابه، دیدم بمونم پیشش حوصلم سل میله. شما نالاحت میشین اگه اینجا بشینم؟ عاشق لحن حرف زدنش بودم. بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم: -نه خانم زیبا، چرا ناراحت بشیم؟ اتفاقا خوب کاری کردی اومدی پایین، منم حوصلم داشت سر می رفت. باران با خنده: -لاست میگی لادوین جون؟ پس میای باهم باژی کنیم؟ گفتم: -آره که میام قشنگم، ولی اول یه چیزی بخوریم، بعد. باشه؟ باران: -چشم لادوین جون. باهم به سمت آشپزخونه رفتیم. از تو یخچال یه رانی آناناس آوردم بیرون و درش رو براش باز کردم و با چند برش کیک بهش دادم. باران مشغول خوردن آبمیوش شد. محو تماشای باران شده بودم. خدایا؟ واسه تو که کاری نداشت، چی می شد باران دختر منو نفس بود؟ با صدای باران رشته ی افکارم از هم پاره شد. باران: -لادوین جون، ملسی، حالا بلیم باژی؟ صورتش رو بوسیدم و گفتم: -بریم دختر گلم! نمیدونم این چه کششی بود که نسبت به این بچه داشتم. بوسش که می کردم، عجیب آروم می شدم. باران نگام کرد و گفت: -لادوین جون، بلیم توپ باژی؟ از پنجره، نگاهی به قطرات درشت بارون انداختم و گفتم: -گلم داره بارون میاد، بذار هر موقع بارون بند اومد باهم میریم. باران: -خب بالون بیاد، مگه نمیگی دوسم دالی، خب منم دوستت دالم، اینطولی ما هم مثل عاشخا میشیم. تو بالون لو دوس ندالی لادوین جون؟ از استنباطش خندم گرفت. گفتم: -چرا، من هم بارونو دوست دارم. هم ‌باران رو. مدتی بعد، با باران مشغول بازی قایم موشک شدم.****
نفس” با صدای برخورد قطرات بارون، به شیشه ی پنجره از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت از هشت گذشته بود. واسه رفع خستگی، یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون. بعد از خشک کردن موهام لباس مناسبی پوشیدم و بعد از یه آرایش کامل که رو صورتم نشوندم، با ظاهری مرتب به سمت پایین رفتم. رایان نگام کرد و گفت: -خوشخواب چقدر می خوابی، نکنه خوابت رو آوردی واسه ما؟ یه ساعته که باران بیدار شده ولی از تو خبری نیست.

نگاش کردم و گفتم: -ببینم پیر پسر تو نمی خوای زن بگیری تا بلبل زبونی از یادت بره؟ رایان دستی تو موهاش کشید و گفت: -والله به ننم میگم، ولی میگه: دختر مورد نظر فعلا در شبکه موجود نمی باشد. گفتم: -مگه میخوای از تو اینترنت دختر پیدا کنی؟ رایان: -نه. خاله سها: -نفس جون تو باهاش حرف بزن، تا شاید سر عقل بیاد. رایان: -مگه عقلمو از دست دادم، تازه وقتی زن گرفتم، از دست میدم. خانم دکتر چای میل دارین؟ گفتم: -بدم نمیاد. از رو مبل پا شد و واسم چای آورد. ازش پرسیدم: -رایان، جدی خیال زن گرفتن نداری؟ با لحن آرومی جواب داد: -چرا ولی چه کنم که طرف تحویلم نمی گیره. خونشون همین اطرافه. گفتم: -شمالیه؟ رایان: -نمیدونم، چون حتی اسمش رو هم نمیدونم چه برسه به ایناش. شب باهم میریم تا هم ببینیش و هم اینکه شاید اسمش رو فهمیدی. گفتم: -چقدر دست و پا چلفتی هستی! حالا چند وقته عاشق این بی نامو نشون شدی؟ رایان: -دقیقا یه سالی میشه. یه پس گردنی بهش زدم و گفتم: -خیلی واست متاسفم. یه خورده از داداش بزرگت یاد بگیر! چون با یه دست دوتا هندونه برداشته بود. رایان: -اونطوری هم که تو فکر می کنی، نیست. رادوین خیلی بدبخته! نمی خوام ازش طرفداری کنم، ولی دلم خیلی واسش می سوزه. حرف واسه گفتن زیاده و سر فرصت باهم حرف می زنیم. گفتم: -بدبختی یا خوشبختیش به من ربطی نداره، چون گذشته رو فراموش کردم. لبخندی زد و به گردنبند اهدایی رادوین که موقع اعتراف عشقش بهم داده بود و من تا به امروز از گردنم درش نیاورده بودم، اشاره کرد و گفت: -فکر نکنم فراموشش کرده باشی، چون اونی که تو گردنته خلاف این رو ثابت می کنه. اومدم جوابش رو بدم که باران به سمتم اومد و گفت: -مامی، می تونم آهنگ بژنم؟ رایان: -با چی میخوای آهنگ بزنی؟ باران: -صبل کن الان مییالم تا ببینی. فورا دوئید و از تو چمدونش ویلونش رو آورد و شروع به نواختن کرد. هم آهنگای کلاسیک خارجی رو می زد و هم آهنگای ایرانی رو. لذت خاصی تموم وجودم رو در بر گرفته بود و به داشتن چنین دختری افتخار می کردم، گه گاهی هم به رادوین نگاه می کردم. دستش رو ستون چونش کرده بود و محو تماشای باران شده بود. باران وسطای آهنگ ویلونش رو زمین گذاشت و دست از زدن کشید. بابا نگاش کرد و گفت: -دخترم، چرا نصفه و نیمه آهنگ رو قطع کردی؟ باران: -آخه بابا جون دستم خسته شد. بابا: -فدای اون دستای کوچولوت بشم، پاشو بیا بغل بابا ببینم! با شوق و ذوق محکم خودش رو تو بغل بابا انداخت و محکم صورتش رو بوسید. بابا هم بوسش کرد و گفت: -آفرین دخترم، خیلی خوب می زدی. باران: -باباجون، باله هم بلدم بلقصم. عموبردیا: -پس دختر هنرمندی هستی، خب دیگه چی بلدی؟

باران با شیرین زبونی گفت: -ژیمناستیک هم بلدم. الان پشتک می ژنم تا ببینی. سریع لباساش رو درآورد و با شور و نشاط شروع به پریدن و پشتک زدن کرد. با آهنگ خیالی باله هم می رقصید. می ترسیدم سرما بخوره و دچار درد سر بشم، از این رو گفتم: -باران بیا لباست رو بپوش سرما می خوری. باران: -مامی با لباس نمی تونم بلقصم. وقتی رقصش تموم شد، بدون اینکه لباسش رو بپوشه، تو اتاق می چرخید و بازی می کرد. واسه اینکه لباس تنش کنم، به دنبالش راه افتادم ولی تند و تیز به این طرف و اون طرف می پرید و نمی تونستم بگیرمش، بچه ها به خیال اینکه گرگم به هوا بازی می کنم باران رو تشویق می کردن. گفتم: -آریا پاشو بگیرش خسته شدم. آریا به جای اینکه کمکم کنه با خنده شونه بالا انداخت و به جاش رستا پا شد. ولی دو تایی هم حریفش نمی شدیم. تا اینکه از بغل داییماهان رد می شد که گرفتش. تقلا می کرد که باز فرار کنه، با هزار مصیبت لباس تنش کردم. مدتی بعد شام آماده شد. سر میز شام باران از سر و کول آریا بالا می رفت و اجازه ی غذا خوردن بهش نمی داد. خاله سها با خنده گفت: -به این بچه یواشکی چی دادین که یهو انرژی گرفت؟ رستا: -هیچی، فقط نشنیدین که میگن از محبت خارها گل میشه؟ باران همیشه شیطونی می کنه و آروم نمی شینه. ولی از ساعتی که اینجا رسیدیم، بی مهری و بی توجهی اطرافیانش، اونو آزرده کرده. آخه خیلی حساس و زود رنجه. خاله: -حق با شماست، حالا نفس جون، باران چند سالشه؟ گفتم: -چهار سالشه. رها: -جدی؟ من فکر می کردم شیش سالش اینا باشه. آخه ماشالا قد بلند و درشته. باران که سوار بر گردن آریا بود، جواب داد: -خب خاله، مامی هم خدش بلنده. دلست مثل اونا که میان لباس می پوشن می مونه. رها خندید و گفت: -یعنی مثل مانکناست آره؟ باران: -بله مانکن و خوشگل. رها: -خوش به حالت نفس! چه دختری داری که این همه تعریف و تمجیدت رو می کنه! گفتم: -چیکار کنه از دار دنیا فقط منو داره و واسه همین هوامو داره. عموبردیا: -اتفاقا داشتن مامان خوبی مثل تو، لطف بزرگیه که شامل حالش شده. عموبردیا به خیال اینکه باران بچه پرورشگاهیه، واسش دل می سوزوند. غافل از اینکه همخون خودش بود. این مسئله سخت عذابم می داد. مخصوصا‌ وقتی خاله یا عموبردیا، بچه های رها رو بغل می کردند. چون نیاز به همدل داشتم تا کمی صحبت کنم، شماره ی موبایل هیراد رو گرفتم که خاموش بود. پس شماره ی ویلا رو گرفتم و منتظر برقراری تماس موندم. مدتی طول کشید تا مرد ناشناسی جواب داد: -بله؟ گفتم: -منزل آقای احتشام؟ یارو: -بفرمایید! گفتم: -خانم احتشام تشریف دارن؟ یارو: -نخیر، با دکتر و بچه ها تشریف بردن بیرون. ببخشید شما؟ گفتم: -من یکی از آشناهاشون هستم. شما؟ یارو: -من خدمتکارشونم. گفتم: -هیراد خان چی؟ ایشون هم تشریف ندارن؟ یارو: -چرا تشریف دارن ولی ایشون گفتن هرکس زنگ زد بگم نمیتونن صحبت کنن و بعدا خودشون تماس می گیرن.

با لحن آرومی گفتم: -شما لطف کنید صداشون کنید! چون من کار واجبی دارم. هرچقدر بهش گفتم، گفت: -نمیشه، آقا دستور دادن مزاحمشون نشیم. آخر سر عصبانی شدم و گفتم: -آقا غلط کرده، بهت میگم برو صداش کن! بیچاره از ترس گوشی رو گذاشت و رفت تا هیراد رو صدا کنه. در همین اثنا، بابا پرسید: -این آقای احتشام تاجر، برادر خانم رهامه؟ گفتم: -بله، چطور مگه؟ بابا: -آخه با غرور و تکبری که اون داره یه چیزی هم باید دستی بهش بدی تا جوابتو بده، اونوقت تو میگی غلط کرده؟ کسی جرات بلند حرف زدن با اون رو نداره. اومدم جواب بابا رو بدم که صدای عصبی هیراد تو گوشم پیچید: -بفرمائید! گفتم: -سلام عرض شد آقا! هیراد: -ِ، تویی؟ سلام! تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم. خب نفس خانم دستت درد نکنه چه عیدی خوبی برام حواله کردی! خندیدم و گفتم: -خواهش می کنم، قابل شما رو نداشت. آخه هر چی به این مرتیکه میگم صداش کن! میگه آقا دستور داده، مزاحم استراحتشون نشیم. انگار پادشاه دستور داده. خندید و گفت: -خب بگذریم! از صبح کجا بودی، هرچی زنگ زدم خونتون کسی جواب نداد. گفتم: -تو یه قدمی جنابعالی. هیراد: -جون من راست میگی، یا سر کارم گذاشتی؟ گفتم: -به جون خودم اگه دروغ بگم. ساعت دهو نیم رسیدیم. هیراد: -پس زود پاشو بیا اینجا که کار واجبی باهات دارم! گفتم: -شرمنده! آقا دستور داده مزاحمش نشم و الان دیروقته. هیراد: -به قول خودت آقا غلط کرده. حالا جون باران پاشو بیا که بدجوری حوصلم سر رفته. هیراد اینقدر اصرار کرد که مجبور شدم قبول کنم. بعد از گرفتن آدرس گوشی رو قطع کردم. مامان نگام کرد و گفت: -دخترم فکر می کنی کار درستیه که این وقت شب بری اونجا؟ تو از کجا اون رو می شناسی و بهش اطمینان داری؟ عموپدرام: -من هیراد رو به خوبی می شناسم، جوون خوبیه. مامان: -خیله خب برو! بعد از اینکه به سمت اتاق رفتم و آرایشم رو تجدید کردم، سوئیچ ماشین بابارو برداشتم و از سالن خارج شدم. دیدم رادوین جلوی ماشین بابا وایستاده. می خواستم صداش کنم که خودش بیرون اومد و نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت: -کاش قبلا هم اینقدر به خودت می رسیدی. بدون اینکه نگاش کنم گفتم: -آخه بعدا فهمیدم با رنگ و روغن می تونی مردارو فریب بدی و خرشون کنی. اونا هم کاری به باطنت ندارن و فقط ظاهرت رو می بینن. رادوین: -هر چقدر دلت می خواد طعنه بزن و متلک بارم کن! چون خود کرده رو تدبیر نیست. بدون هیچ حرفی از کنارم گذشت و به سمت سالن رفت. خدایا؟ منظورش از تیکه ی آخر حرفش چی بود؟ گنگ و سردرگم شده بودم. وقتی دیدم به نتیجه ای نمی رسم، سوار ماشین شدم و به سمت ویلای احتشام حرکت کردم.

رادوین” پشت پنجره وایستاده بودم و به رفتن نفس خیره شده بودم. اونقدر نگاش کردم که از دیدم خارج شد. خدایا! کاش می دونستم نفس این وقت شب کجا میره. این روزا جای خالیش رو در کنارم بیشتر حس می کردم. تو یه قدمیم بود، ولی باهام غریبه شده بود. تحمل بی اعتنایی و بی تفاوتی نفس نسبت به خودم، کار سختی بود. ولی تو دلم بهش حق می دادم. شاید اگه من جای نفس بودم، رفتار بدتری داشتم. باید هر طوری که شده، با نفس صحبت کنم، با این فکر به سمت باران رفتم.****
نفس” به ویلا که رسیدم، خدمتکار به محض دیدن ماشین، در رو برام باز کرد و به داخل رفتم. هیراد داخل باغ وایساده بود. از ماشین پیاده شدم. به محض دیدنم به گرمی باهام احوالپرسی کرد. همراه هیراد وارد سالن شدم. قبل از اینکه بشینم، هیراد تمام ساختمون رو بهم نشون داد. وقتی وارد طبقه ی بالا شدیم گفت: -اینجا رو خیلی دوست دارم، چون واسم آرامش می آره تو هر فصلی قشنگه مخصوصا موقع برف و بارون، آدم لذت می بره. واقعا دستت درد نکنه. می دونی تا حالا چند نفر غریبه اومدن از داخل ویلا دیدن کردن؟ گفتم: -دعوتم کردی که از کارم تعریف کنی؟ هیراد: -نه، می خواستم… می خواستم… می دونی خیلی خوشگل شدی، به حدی که قابل وصف نیست! گفتم: -هیراد خواهش می کنم حاشیه نرو و اصل مطلب رو بگو! هیراد: -با من ازدواج می کنی؟ غافلگیر شدم. اصلا فکرم به اینجا خطور نمی کرد. فکر می کردم راجع به کار میخواد باهام صحبت کنه. سرم رو بین دستام گرفته بودم و غرق در افکار خودم بودم که دوباره گفت: -اگه مشکل تو فقط بارانه، باید بگم اونم راه حلی داره و من فکرام رو کردم و اگه اجازه بدی شناسنامش رو عوض می کنیم و به اسم من براش شناسنامه می گیریم تا تو مشکلی واسه ایران اومدن نداشته باشی. گفتم: -تو که ماشالا خودت بریدی و دوختی و جای چک و چونه واسم نذاشتی. هیراد: -پس قبول می کنی؟! گفتم: -اجازه بده چند روزی فکر کنم و هم اینکه با خانوادم مشورت کنم. تازه تو فکر می کنی خانوادت با ازدواجمون موافقت کنن، چون من یه بچه دارم. هیراد: -این پیشنهاد رو مامان از وقتی که که تورو دیده بود داده و بابا هم حرفی نداره و و مشتاق دیدنته. راستی تا یادم نرفته از الان دعوتت کنم، شیشم فروردین تولد آواست. حتما با بابا اینا بیاین. گفتم: -پس آریا و رستا و عمو اینا چی؟ اونارو دعوت نمی کنی؟ هیراد: -ببخشید نمی دونستم اونا هم اومدن. از طرف من دعوتشون کن! گفتم: -قبل از هر چیزی این رو بگم تا فردا عیب و ایرادی نگیری. رادوین و خانوادش هم اینجا هستن. میدونی که بابای رادوین یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستای باباست. هیراد: -برام مهم نیست. تو فقط قبول کن! جوابش رو با لبخند دادم. نیمساعتی اونجا نشستم. دیگه در مورد ازدواج حرفی نزدیم. زیاد نمی تونستم بمونم. نیاز به خلوت و تنهایی داشتم تا خوب فکر کنم. بعد از خداحافظی با هیراد سوار ماشین شدم و به سمت ویلا حرکت کردم.

وارد ویلا که شدم، یه راست به سمت اتاق رفتم. لباسام رو عوض کردم. بعد از تعویض لباسم، داشتم به سمت بیرون می رفتم که سامان ازم پرسید: -نفس؟ کجا میری؟ گفتم: -لب دریا. سامان: -بی معرفت چرا تنها، ما هم باهات میایم. بعد رو به بقیه گفت: -هر کی میاد زود آماده بشه. رایان، داییماهان، رها، آتریسا، دلآرام، سامان، رستا و آریا هم آماده شدن. چون هوا تاریک بود بچه هارو نبردیم. موقع رفتن آریا رو به رادوین که نشسته بود کرد و گفت: -چرا مثل پیرمردا نشستی، پاشو، همراهمون بیا! رادوین: -مزاحمتون نشم! آریا: -چه مزاحمتی، دیگه کار منو رستا از این حرفا گذشته. پاشو! همگی باهم به سمت ساحل رفتیم. هر قدمی که بر می داشتم، خاطرات گذشته تو ذهنم تداعی می شد. به یاد روزی افتادم که لب ساحل، پام پیچ خورد و رادوین با وزن سنگینم تا خونه کولم کرد. از شدت ناراحتی و عصبانیت با حرص پام رو محکم به سنگی که جلوی پام بود، کوبیدم. پام به شدت درد گرفت. زیر لب گفتم: -آخ! رایان: -خانم دکتر اون توپ نیست، سنگه، اشتباهی گرفتی. گفتم: -رایان خواهش می کنم انقدر نگو خانم دکتر! من همون نفسم. رایان: -چشم خانم دکتر. گفتم: -خانم دکتر و زهر مار. خندید و گفت: -چشم! راستی نفس فردا شب باهم میریم و خونه ی طرف رو نشونت میدم. اگه مایل باشی. گفتم: -حتما! لب ساحل، پسرا آتیش روشن کردن و دورش نشستیم. مثل گذشته منو سامان و رایان مجلس رو گرم کرده بودیم. می گفتیم و می خندیدیم. فقط رادوین بود که ساکت و خاموش چشم به صورتم دوخته بود. وقتی نگام تو نگاهش گره می خورد سرش رو پایین می انداخت. یه ساعتی اونجا نشستیم. موقعی که به سمت ویلا بر می گشتیم آروم از رها پرسیدم: -رها چرا نگار و دو قلوهارو نیاورده؟ رها: -واسه اینکه مامان و بابا اجازه نمیدن. خود رادوین هم دو سالی میشه که اجازه ی رفت و آمد پیدا کرده یعنی از زمانی که بابا سکته کرد و افتاد گوشه ی بیمارستان. گفتم: -نمی دونستم عمو سکته کرده. رها: -واسه همینه که دیگه سیگار نمیکشه. نفس، رادوین اون رادوینی که تو می شناختی نیست. کمتر حرف می زنه، همیشه تو خودشه. اون با دستای خودش زندگیش رو نابود کرد. همیشه تنهاست. گفتم: -پس دوقلوها و نگار برگ چغندرن؟ رها خندید و گفت: -تقریبا چون رادوین حتی یه روز هم با اونا زیر یه سقف زندگی نکرده. جدا از هم می مونن. در واقع نگار زن شناسنامه ایشه. گفتم: -باور کردنش برام مشکله، نمی تونم قبول کنم. راستی از ترنم اینا چه خبر؟ رها: -پسفردا میان اینجا. میدونی ترنم یه دختر داره. آبشار همسن بارانه. گفتم: ‌-جدی، نه خبر نداشتم. تو این چند سال از همه بی خبر بودم. وقتی وارد سالن شدیم، بابا و عمو رو صدا کردم و در مورد اشکان واسه بابا توضیح دادم و بعد موضوع خواستگاری هیراد رو تعریف کردم. عموپدرام نگام کرد و گفت: -به نظر من هیراد پسر لایق و خوبیه. اگه قبول کنی خودتم سر و سامون می گیری. بابا: -وقتی پدرام تایید می کنه، منم حرفی ندارم و هر طور خودت صلاح می دونی و دوست داری. راحتی تو، راحتی ما هم هست. گفتم: -راستش منم بی میل نیستم. چون از تنهایی و خیلی مسائل دیگه خسته شدم. بابا: -پس مبارکه. موقع خواب اومدم باران رو که رو مبل خوابش برده بود رو بغل کنم و به سمت اتاق برم که رادوین زودتر از من بغلش کردو به سمت اتاقش رفت. وارد اتاق که شدیم، اومدم اعتراض کنم که رادوین باران رو رو تخت گذاشت و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت: -تخت اینجا دو نفرست و دلم میخواد شما اینجا راحت باشین. نترس! من میرم پیش رایان. بدون اینکه چیزی بگم لبه تخت نشستم. مدتی بعد رادوین چمدونام رو آورد تو اتاق و رفت. منم بعد از تعویض لباسم کنار باران رو تخت دراز کشیدم و بعد از کلی کلنجار رفتن و خاطرات گذشته، به خواب عمیقی فرو رفتم..

صبح تازه میز صبحونه رو جمع کرده بودیم که هلما خانم به همراه هیراد واسه دیدنمون به ویلا اومدن. طرز رفتار و صحبت کردن هلما خانم و هیراد مورد توجه همه، بخصوص مامان و بابا، قرار گرفته بود. هلما خانم واسه روز بعد همه رو واسه ناهار دعوت کرد. نیمساعتی نشستن و مدتی بعد آماده ی رفتن شدن. موقع بدرقه، آروم رو به هیراد گفتم: -من حرفی ندارم. خندید و گفت: -خوشحالم! پس با اجازه یه بار دیگه مزاحمتون میشم. گفتم: -مراحمین. بعد از رفتن اونا، بابا واسه خرید بیرون می رفت که ازم خواست همراهش برم. پالتوی باران رو تنش کردم و همراه بابا و باران از ویلا خارج شدم.* رادوین” از صبح که بیدار شده بودم، سردرد امونم رو بریده بود. چون اشتهایی به خوردن صبحونه نداشتم، پایین نرفتم. مدتی گذشته بود که ماهان وارد اتاق شدو خبر داد که پایین مهمون هست. مدتی بعد پردرو زدم کنار و دیدم نفس با یه پسره گرم صحبته. اخمام رفت تو هم و سر دردم بیشتر شد. ماهان نگام کرد و گفت: -چیه رادوین؟ چرا شقیقه هات نبض می زنه؟ با حرص گفتم: -میگم این شوهر نفس خیلی بی غیرته. چطور اجازه داده بهش که تنها بیاد؟ ماهان: -خب مگه تو بهش اجازه نمیدادی بره تبریز؟ حتما بهش اطمینان داره. گفتم: -نمی دونم این پسره کیه که با نگاش داره نفس رو می خوره. ماهان خندید و گفت: -هیراد برادر زن رهامه. مدتی بعد به سمت پایین رفتم. نفس و باران و عموپارسا بیرون رفته بودن. منم بعد از خوردن صبحونه، چون سردردم هنوز خوب نشده بود، به مامان سفارش کردم تا واسه خوردن ناهار صدام نکنه و واسه اینکه کمی آرامش پیدا کنم، به خلوت ترین قسمت ویلا رفتم.*
نفس” در حین خرید، بابا راجع به اونچه که تو این چند سال بهم گذشت، ازم پرسید. همه چیز رو براش تعریف کردم. بابا راجع به هیراد و خانوادش ازم پرسید که چون یه بار طعم تلخ شکست رو چشیده بودم، می ترسید. از طرز صحبتش، از آه کشیدناش مشخص بود که چقدر عذاب کشیده! از خرید که به ویلا برگشتیم، همه بودن به جز رادوین. باران که به رادوین علاقه مند شده بود رو به خاله کرد و پرسید: -خاله پس لادوین جون کجاست؟ خاله: -عزیزم سرش درد می کرد رفته خوابیده. باران: -چلا سلش دلد می کلد؟ شما دعواش کلدین؟ خاله: -نه فدات شم، من دعواش نکردم! مریضه، میگرن داره و بعضی اوقات همینطور درد می کنه. باران: -اجاژه میدین بلم پیشش و حالش لو بپلسم؟ خاله: -برو عزیز دلم. فقط اگه خواب بود بیدارش نکن! باشه دختر گلم؟ باران: -چشم. سامان: -نفس چقدر با ادبه، واسه هر کاری اجازه می گیره. گفتم: -به مامانش رفته. باران: -مامی، بیا باهم بلیم! آخه می تلسم دل لو بد باژ کنم بیدال بشه. گناه داله. ناگزیر ‌از رو مبل بلند شدم. چون نمی خواستم ناراحتش کنم. بغلش کردم و باهم به سمت بالا رفتیم. به تمام اتاقا سر زدیم، اما اثری از رادوین نبود. داشتم فکر می کردم کجا می تونه رفته باشه که باران گفت: -مامی شاید اون اتاخ بالایی لفته باشه. گفتم: -نه عزیزم فکر نمی کنم چون اونجا انباریه، تو انباری که نمی خوابه. باران: -حالا تو بیا بلیم اونجا لو هم ببینیم. به اتاق بالا رفتیم. در رو که باز کردم دیدم اونجا کنار وسایل خوابش برده. دلم واسش سوخت. با صدای در چشم باز کرد و به محض دیدنمون لبخندی زد و پا شد تو جاش نشست. باران: -لادوین جون ما بیدالت کلدیم؟ رادوین: -نه قشنگم بیدار بودم. گفتم: -چرا اینجا خوابیدی؟ جا قحطی بود؟ رادوین: -پایین سرو صدا میاد و اذیتم می کنه. ولی اینجا هیچ صدایی نمیاد. گفتم: -پس معذرت می خوام که مزاحمت شدیم. راستش باران مجبورم کرد. رادوین: -مزاحم نیستی بلکه مراحمی . در ضمن این رو هم می دونم که باران تورو اینجا کشونده. چون که جواب سلامم رو نمیدی. چه برسه که بیای و حالم رو بپرسی. نمیدونم برعکس تو که ازم متنفری، چرا این بچه اینقدر به من علاقه نشون ‌میده. پوزخندی زد و ادامه داد: -طفلکی فکر میکرد اسم من نامرده. خواستم بیرون برم که گفت: -ولی من هنوز می پرستمت. با پوزخند جواب دادم: -تو دروغگویی تا نداری. رادوین: -نفس یه لحظه وایسا تا… بی اعتنا به حرفش از اتاق خارج شدم.

سر میز ناهار، نگاهی به صورت آریا انداختم و گفتم: -آریا، میری دنبال باران؟ آریا از رو صندلی پاشد و به سمت بالا رفت. دقایقی بعد، برگشت و کنارم نشست. نگاش کردم و گفتم: -پس کو باران؟ آریا نگام کرد و آروم تو گوشم گفت: -رفتم دیدم رو دست باباش خوابش برده، دلم نیومد بیدارش کنم. دندونام رو به هم فشردم و گفتم: -مرض گرفته نمیشد از اون کلمه استفاده نکنی؟ آریا: -ببخشید، حواسم نبود. گفتم: -ای خدا! کی میشه این دو هفته تموم بشه و از این مخمصه خلاص بشم؟ بعد از خوردن ناهار، کم کم همه واسه خواب نیم روزی به سمت اتاقای خودشون رفتن. به جز من که بدون باران، آروم و قرار نداشتم. دلم شور می زد که یه موقع بدون پتو بخوابه و سرما بخوره چون دچار تنگی نفس می شد، استرس داشتم. از وقت غذای باران گذشته بود. با نگرانی تو هال قدم می زدم. بی اختیار به سمت بالا رفتم. آروم در اتاق رو باز کردم. دیدم باران سرش رو رو بازوی رادوین گذاشته و دستش رو دور گردنش حلقه کرده. خدایا! چه صحنه ی دردناکیه! پدر و دختر، نزدیک به هم، آروم و راحت خوابیده بودن. کاش گوشیم پیشم بود و می تونستم چون پتو فقط روی باران بود و اتاق هم سرد، پتوی دیگه ای برداشتم و روی رادوین انداختم. نمی دونم این کارم از روی دلسوزی بود یا علاقه. خیلی آروم از اتاق بیرون اومدم تا بیدار نشن. رو کاناپه دراز کشیدم تا به محض بیدار شدن باران، غذاش رو آماده کنم. همونطور که دراز کشیده بودم، داشتم تو ذهنم قیافه ی رادوین و هیراد رو باهم مقایسه می کردم. بینشون یه دنیا فاصله بود. رادوین از هر جهت از هیراد سر تر بود. خوش تیپ و جذاب که هنوزم هر دختری با دیدنش شیفته اش میشد. ولی چرا باید جفتشون رو باهم مقایسه می کردم؟ رادوین هرچی که بود واسه من، مهره ی سوخته به حساب می اومد. من تو شرف ازدواج با با مرد دیگه ای بودم. مردی که مثل خودم شکست خورده و زجرکشیده بود. ولی آیا اون عشق و علاقه ای که موقع ازدواج با رادوین داشتم، به هیراد هم داشتم؟ باید به دلم نگاه می کردم. اما ته دلم اطمینان داشتم که اون عشق وجود نداره و این پیوند صرفا واسه فرار از تنهایی و پشت گرمی بود و هیراد رو به چشم شوهر و شریک زندگیم می دیدم نه عشقو معبودم. تو افکار خودم غرق بودم که با شنیدن صدایی از جا پریدم. چشم که باز کردم، باران و رادوین رو بالای سرم دیدم. باران خندید و گفت: -مامی، ghokhdon? =ترسیدی؟ باران بیشتر وقتا، به ترکی و فارسی و فرانسه صحبت می کرد. و خیلی کم پیش می اومد که به یه زبونی صحبت کنه. نگاش کردم و گفتم: -خیلی ترسیدم. باران: -عیب نداله. من گلسنمه. رادوین متعجب پرسید: -باران ترکی هم حرف می زنه؟ بلده؟ با اخم جواب دادم: -بله، مگه اشکالی داره؟ رادوین: -نه بد اخلاق، خیلی هم خوبه که بچه ای به این سن و سال، بتونه به سه زبون حرف بزنه. گفتم: -باران دختر باهوشیه. باران: -مامی من دستشویی دالم. از رو مبل بلند شدم و باران رو به سرویس بهداشتی بردم. بعد به سمت آشپزخونه رفتم تا غذا گرم کنم. مشغول کار بودم که باران از رو میز به روی کابینت پرید. رادوین با نگرانی گفت: -باران مواظب باش، چیکار می کنی؟ با خونسردی ازش پرسیدم: -چی می خوای عزیز دلم؟ باران: -هیچی فخط خواستم مثل تالژان بپرم. رادوین: -باران جون، این مامان ریلکست، بهت نگفته اون کارتونه و واقعیت نداره و با این کار ممکنه بیفتی و دست و پات بشکنه؟ باران: -اونوخت منم مثل مامی میشم، آله؟ رادوین: -مگه دست و پای مامانت شکسته؟ باران: -نه، مامی دلش شکسته. لادوین جون چلا دل مامی لو شکوندی؟

نگاه خشمگینم رو به صورت رادوین دوختم و با پوزخند گفتم: -چون که بتکده اش هستم و منو می پرسته‌ رادوین تو سکوت نگام کرد و هیچ جوابی نداد. بشقاب غذارو جلوی باران گذاشتم و با اخم به صورت رادوین نگاه کردم و گفتم: -چرا سکوت کردی و جواب نمیدی؟ آهان فهمیدم، چون دیگه حنات پیش من رنگ نداره و می دونی که حرفای دروغ و مزخرف تو رو باور ندارم. بگو دیگه! چرا لالمونی گرفتی؟ ولی آقای تولایی بذار یه چیزی رو بهت حالی کنم، وای به حالت اگه بخوای با احساسات این بچه هم بازی کنی. اونوقت من می دونم با تو! رادوین: -تو اشتباه می کنی و می دونم هر چقدر بهت بگم باور نمی کنی ولی به عشق پاکی که بهت دارم قسم می خورم که هنوزم مثل گذشته دوستت دارم و تا به این ساعت نذاشتم عشقت با غبار هیچ عشق دیگه ای آلوده بشه. ولی درمورد این طفل معصوم آخه چرا باید با احساسات و عواطفش بازی کنم؟ دلیلی نداره. شاید باورت نشه ولی از زمانی که دیدمش احساس می کنم سالهاست که می شناسمش و به اندازه ی… حرفش رو قطع کردم و گفتم: -حتما به اندازه ی دو قلوهات دوسش داری، آره؟ باران: -لادوین جون، پس چلا دو قلو هاتو نیولدی تا با ما باژی کنن؟ سرش داد زدم و گفتم: -خفه شو و اینقدر رادوین جون، رادوین جون نکن! چشمای بارانم پر از اشک شد. خواستم بغلش کنم که خودش رو انداخت تو بغل رادوین، وقتی نگام به رادوین افتاد، دیدم چشمای اونم پر از اشک شده. از اینکه بی خودی سر دختر عزیزم داد زده بودم، خودم هم گریم گرفت. به صدای داد من، آریا و رایان که پایین جلوی تیوی خوابشون برده بود، به سمت آشپزخونه اومدن. رایان پرسید: -چی شده؟ چرا داد می زدی؟ گفتم: -هیچی، ببخشید که شمارو هم بیدار کردم. آریا به سمت باران رفت و پرسید: -دائی جون، چرا گریه می کنی؟ باران به فرانسه جواب داد: -دایی جون، از لحظه ای که اومدیم، مامی همش دعوام می کنه. بهم میگه خفه شو! آخه من که حرف بدی نزدم. رایان: -باران جون، لطفا بزن کانال فارسی تا ما هم بفهمیم موضوع از چه قراره و که هر سه تون آبغوره می گیرین. رادوین: -رایان الان چه وقت شوخی کردنه؟ رایان: -ببخشید، نمی دونستم اوضاع خیلی وخیمه. باران واسه آریا توضیح داد که چرا سرش داد زدم و آریا عصبانی شد و گفت: -نفس اگه یه بار دیگه الکی و بی خودی سرش داد بزنی… الله اکبر. بعد با لحن آرومی گفت: -تو اگه با رادوین مشکل داری و سر جنگی، باران این وسط چه گناهی کرده که چوب شمارو بخوره. اصلا رادوین ازت خواهش می کنم دیگه با باران حرف نزن! رادوین به علامت مثبت سرش رو تکون داد. باران گفت: -آخه دایی جون، من لادوین جون لو هم دوسش دالم. می خوام باهاش حلف بژنم. همش تخصیل این مامیه که که سل ما داد می ژنه و منو اژیت می کنه. آریا: -فدات بشم تو ببخش! این مامانت یه کم قاطی کرده. حالش خوش نیست. اصلا از این به بعد اگه خواست اذیت کنه، خودم حسابش رو می رسم خوبه؟ تو هم هر چقدر خواستی… خندید و گفت: -با این تحفه حرف بزن. باران: -نه دایی جون، نمی خوام حساب مامی لو بلسی آخه من اون لو هم دوس دالم. آریا: -چشم، هرچی تو بگی. رایان: -نفس بیا باهم بریم لب دریا، چون هوای اینجا خیلی پسه و می ترسم خون و خون ریزی راه بیفته. اونقدر حالم بد بود که بدون هیچ حرفی همراه رایان به سمت ساحل رفتم.

رادوین” حالم زیاد خوب نبود. نمی تونستم ببینم نفس اینقدر باهام غریبه شده که دیگه حتی اسمم رو به زبونش نمی یاره. بارها به خودم گفتم نفس دیگه شوهر داره، پس یاد و خاطراتش رو از ذهنت پاک کن! ولی هر دفعه اومدم منم مثل خودش بی اعتنا و بی تفاوت از کنارش بگذرم، نشد. یعنی چشماش و اون حالت نگاهش نذاشت. هنوزم تمام سلولهای بدنم اسمش رو فریاد می زد. غرق در افکارم بودم که باران صدام کرد و گفت: -لادوین جون، نگاه پر از محبتم رو به صورتش دوختم و گفتم: -جانم دختر قشنگم! باران: من بابت لفتال بد مامی، اژت معژلت می خوام. نمی دونم مامی چلا اینطولی شده، ولی اون همیشه مهلبونه. بوسه ای رو موهاش نشوندم و گفتم: -می دونم قشنگم! مامان تو، مهربونترین مامان دنیاست. باران: -تو اژش دلخول نیستی؟ گفتم: -نه گلم! من هیچوقت از مامانت ناراحت نمیشم. خب، حالا بیا بشین ناهارت رو بخور که مامانت بیاد ببینه دخترش گرسنه مونده، سرم رو می بره. باران: -باشه، پس تو هم بیا بخول! دقایقی بعد همراه باران، مشغول خوردن غذا شدم.****
نفس” همراه رایان مشغول قدم زدن تو ساحل بودیم. باد سردی که از سمت دریا در حال وزیدن بود، مثل سیلی به صورت داغم می خورد. احساس ضعف و ناتوانی می کردم. تازه تازه دو روز از دیدار باران و رادوین گذشته بود که باران اینطوری وابستش شده بود. غرق در افکار خودم بودم که رایان دستی به پشتم زد و گفت: -کجایی استاد بی وفا؟ رفتی و سراغی از ما نگرفتی و تر و خشک رو باهم سوزوندی. گفتم: -بخاطر سیلی که از این دنیا و آدماش خوردم نتونستم دیگه پشت سرم رو نگاه کنم. رایان: -نفس فکر نکن چون رادوین داداشمه می خوام ازش طرفداری کنم، نه. ولی یه کمی هم باید حق رو به رادوین داد. چون تو بودی که میدون رو واسه تاخت و تاز رقیب خالی کردی و اجازه ی هر کاری رو بهش دادی. از وقتی که عمت و شوهرش فوت کردن، تو دست از زندگی کشیدی. شاید اون روزارو خودت به یاد نیاری ولی ما که کنار وایستاده و شاهد زندگی زندگی شما بودیم همه چیز رو به خوبی می دیدیم. تو با مرگ اونا مردی. چقدر دکتر رفتی ولی متاسفانه هیچ تاثیری نداشت و روز به روز تو پژمرده می شدی. حرفش رو قطع کردم و گفتم: -رایان تو اشتباه می کنی. مرگ اونا بهونه ای بود واسه درد من. و درد من چیز دیگه ای بود که مسببش هم خود رادوین بود. چیزی که منو عذاب می داد، بچه بود. رادوین ته دل منو خالی می کرد و با حرفاش آزارم می داد. اون فقط دو قلو می خواست، حتی چند بار بهم گفت اگه دو قلو نیاری یه زن دیگه می گیرم. در واقع بیماری من از زمانی شروع شد که دوقلوهای شهرزاد به دنیا اومدن. اوایل بخاطر این موضوع بچه نمی خواستم. اون موقع هم که خودم می خواستم، خدا نمی خواست. یه سال منتظر بچه بودم. و بیماریم با مرگ اونا و این مسئله اوج گرفت. بغض سد راه گلوم شد. هر موقع به یاد اون زمان می افتادم اعصابم به هم می ریخت و بدنم می لرزید. چه سختیها و رنجهایی که نکشیده بودم. بی اختیار رو شنها نشستم به شدت می لرزیدم و گریه امانم رو بریده بود.

رایان کاپشنش رو درآورد و رو شونه هام انداخت و کنارم نشست. با دستای گرمش دستای یخزدم رو تو دستش گرفت و گفت: -نفس، معذرت می خوام که ناراحتت کردم. ما اصلا از این چیزا خبر نداشتیم، حتی رادوین هم نمی دونه. چون تا به این ساعت حرفی در این رابطه نزده. گفتم: -نه، این دروغه، اون می دونه چون همسر عزیزش به اشکان گفته بود که من چیکار کنم که نفس حامله نمیشه و شوهرش هوس بچه کرده بود. رایان با مشت محکم رو شنها کوبید و گفت: -آخه چرا رادوین به ما هم کلک زد، چرا؟ چرااااااا؟ مدتی به سکوت گذشت. رایان سکوت رو شکست و گفت: -نفس؟ گفتم: -بله. رایان: -واسه همین باران رو آوردی؟ از اشکان و زندگی در کنارش راضی هستی؟ اذیتت که نمی کنه؟ نگاش کردم و گفتم: -دو تا دوست، دوتا همکار، چرا باید هم دیگه رو اذیت کنن؟ رایان متعجب پرسید: -یعنی اشکان همسرت نیست؟ ولی ترنم می گفت نفس با یکی از همکلاسیاش به اسم اشکان ازدواج کرده! گفتم: -اشکان قبل از اینکه از رادوین جدا بشم، ازم خواستگاری کرده بود که خود رادوین هم تو جریان بود. البته اشکان نمی دونست که من شوهر دارم. از شانس خوب یا بدم روزی که می خواستیم بریم پاریس، تو فرودگاه همدیگه رو دیدیم. دوباره یه سال بعد تو پاریس دیدمش، البته بر حسب اتفاق و از اون روز به بعد باهم کار می کنیم. چند دفعه ازم خواستگاری کرد ولی من قبول نکردم. اونم با یه دختر دیگه ازدواج کرد و الانم یه بچه داره. رایان: -پس چرا دیروز که سراغ اشکان رو می گرفتن چیزی نگفتی؟ گفتم: -بذار فکر کنن که اشکان همسرمه. رایان: -اصلا بی خیال! گور پدر هرچی مرده، حالا پاشو بریم که داشت یادم می رفت که تورو واسه چی آوردم، ناسلامتی آوردمت که طرف رو واسم شناسایی کنی و دستی برام بالا بزنی. این رها کاری از دستش بر نمییاد. طفلکی سر زبوندار نیست. همین که این سه تا رو بزرگ کنه، قله ی اورست رو فتح کرده. گفتم: -وضع زندگی رها چطوره؟ رایان: -خوبه خدارو شکر. ماهان خیلی هواش رو داره. حالا‌ بیا بدوئیم که یاد جوونیام افتادم. گفتم: -پس بدو پیر پسر!

همراه رایان شروع به دوئیدن کردم. مسافت زیادی رو دوئیده بودیم که نفس رایان بند اومد. بخاطر همین مجبور شدیم که آروم بریم. رایان از دور دختر و پسری رو که لب ساحل روی تخته سنگی نشسته بودن رو نشونم داد و گفت: –اوناها، نمی دونم چه نسبتی با پسره داره. چون هر موقع که دیدمش، با اون بوده. گفتم: -نکنه نامزدشه! رایان: -نه فکر نکنم، چون حلقه دستشون نیست، حالا بیا از جلوشون رد بشیم تا خوب ببینیمش بذار اول این رو بهت بگم تا مسخرم نکنی. دختره زیاد خوشگل نیست، قیافه ی با نمکی داره. تنها چیزی که باعث شده تا بهش علاقه مند بشم، نجابتشه. گفتم: -ببینم دیوونه، بخاطر یه نگاه، همیشه این همه راه رو پیاده میای؟ رایان: -چه کنم خواهر، عشق و عاشقیه دیگه. قلبت که یه جا گیر کرد، تموم سعیت رو می کنی هر طور که شده، واژه به واژه ی عشق رو، به طرفت حالی کنی. عشق وقتی وارد قلب آدم میشه، دیگه زمان و مکان نمی شناسه. باور کن نفس، اگه خونشون نوک قله هم بود، واسه دیدنش می اومدم. سرم رو پایین انداختم تا جلب توجه نکنم. همینطور که از جلوشون رد می شدیم صدای آشنایی سر جام میخکوبم کرد: -به به، نفس خانم پارسال دوست، امسال آشنا! برگشتم که دیدم آوا و آرمان هستن، جلو رفتم و بعد از احوالپرسی، رو بهشون گفتم: -بچه ها، دوست عزیزتر از داداشم آقا رایان! بعد رو به رایان گفتم: -رایان جان، آقا آرمان و آوا جون برادرزاده و خواهرزاده های همسر رهام هستن. آرمان به گرمی احوالپرسی کرد ولی آوا با اخم و به سردی جواب رایان رو داد. مدتی بعد آوا نگام کرد و گفت: -نفس جون، تا اینجا که اومدین، بیاین بریم تو! چون بابابزرگ خیلی دلش می خواد زودتر شما رو ببینه. گفتم: -مرسی، اگه می تونستم حتما مزاحمشون می شدم ولی شرمنده چون باران خونست و ممکنه اذیت کنه، باید زود برگردیم. دقایقی باهم بودیم و بعد همراه رایان به سمت ویلا رفتیم. تو دلم این دلدادگی رایان به آوا رو جشن گرفته بودم. چون بیشتر می تونستم رادوین رو زجر بدم و تلافی کنم. چند قدمی که دور شدیم، رایان نگام کرد و گفت: -خب نفس جان، طرف که آشنا در اومد، حالا یه کم ازش برام بگو! هرچی رو که در رابطه با آوا و خانوادش می دونستم، براش گفتم. به جز خواستگاری دایی هیرادش از خودم، چون نمی خواستم تا روز موعود کسی در ‌این رابطه چیزی بفهمه.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین ثمره ی زندگی
  • نویسنده: فرشته
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10541
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.