| Thursday 22 October 2020 | 00:05
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 10)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 10)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 10)


رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 9)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

نمی دونم چقدر گذشته بود، که با احساس حرکت انگشت باران رو دستم، سریع چشم باز کردم. زیر چشمی نگاهش کردم، احساس کردم که پلکاش تکون خورد. به صورتش خیره شدم تا مطمئن بشم. ولی نه، حقیقت داشت. چون که کاملا چشماش رو باز کرد و با شیرین زبونی گفت: -مامی، آب! از شدت خوشحالی همونجا سجده ی شکر به جا آوردم. تو دلم گفتم: -خدایا! ازت ممنونم که بارانم رو بهم برگردوندی. بعد فورا زنگ کنار تخت رو فشردم. دقایقی بعد پرستار وارد اتاق شد. به محض دیدن چشمای باز باران بیرون دوئید و لحظاتی بعد با دکتر برگشت. دکتر بعد از معاینه ی کامل لبخندی زد و گفت: -خدارو شکر دخترتون به مغزش هیچ آسیبی نرسیده و هیچ مشکلی هم نداره. میتونید تغذیش رو با آب یا شیر شروع کنید. مدتی بعد دکتر و پرستار از اتاق خارج شدن. اون قدر خوشحال بودم که بدون در نظر گرفتن وقت به رستا زنگ زدم و جریان رو براش تعریف کردم. نیم ساعت بعد رستا با عجله وارد اتاق شد و صورت باران رو غرق بوسه کرد. از شدت خوشحالی هم دیگه رو بغل کرده بودیم و اشک می ریختیم که با شنیدن صدای آشنای آریا، میخکوب شدیم. آریا نگام کرد و گفت: -به به نفس خانم، تو اینجا چیکار می کنی؟ چه بلایی سرت اومده؟ یه دفعه چشمش به باران افتاد. نزدیک تختش رفت و بعد نگاه غضبناکی به جفتمون انداخت و رو به رستا گفت: -پس هر روز صبح زود اینجا میای، آره؟ و واسه همینه که اینطور پریشون و بی قراری. حالا دیگه من غریبه شدم که ازم پنهون می کنی؟ و تو نفس خانم بخاطر این بچست که از همه پنهون شدی؟ چی شد که دیگه نتونستی منو به چشم داداشت ببینی؟ هان؟ پس همه ی اون حرفات که می گفتی تو واسم با سامان هیچ فرقی نداری و رو کمکای من حساب کن و و و و… اینا همش دروغ و شعار بود آره؟ از رو صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم. دستم رو، رو شونش گذاشتم و گفتم: -آروم باش آریا! هنوزم سر حرفم هستم. من تو و سامان رو به یه اندازه دوست دارم. اون موقع اگه از مشکلاتم بهت چیزی نگفتم، بخاطر این بود که تو عزادار عمه اینا بودی و من نمی خواستم با گفتن مشکلاتم یه درد دیگه ای به دردات اضافه کنم. بعد از کمی مکث آریا در حالی که دست باران رو تو دستش گرفته بود ازش پرسید: -خب خانم کوچولو اسمت چیه؟ باران: -بالان… آریا: -چه اسم قشنگی هم داری! درست مثل خودت، خب سر و دست و پات چی شده؟ باران: -اوف شده. آریا: -اوف شده، آخه چرا؟ رستا: -چون از پله ها افتاده و تا امروز صبح تو کما بوده! الان درست یه هفتست. آریا: -آخه چرا بهم نگفتی؟ من شک کرده بودم که تو هر روز صبح کجا غیب میشی. رستا با لحن جدی گفت: -نترس! دنبال کار خلاف نمی رم که بخوای به عنوان مجرم دستگیرم کنی. در ضمن اگه بهت چیزی نگفتم بخاطر این بود که با این شرایطی که تو داری، نخواستیم بیشتر از این درگیری فکری داشته باشی. لحظاتی بعد آریا سکوت رو شکست و گفت: -مرسی از اینکه به فکرم بودی باور کن عقلم به همه چیز و همه جا رسید، الا این یکی بخاطر همین تماس تلفنیت که تموم شد، تعقیبت کردم. راستی تا کی می تونید این بچرو از چشم همه پنهونش کنید. آخه بچه لباس یا شی کوچیک نیست که به راحتی بشه از چشم همه مخفیش کرد!

در حالی که تو اتاق قدم می زدم، مستاصل نگاش کردم و گفتم: -میگی چیکار کنم؟ ببرم دو دستی بچم رو تقدیمش کنم؟ آریا: -نه من نمیگم این کار رو بکنی، ولی باید حد اقل عمو اینا خبر داشته باشن. نمیتونی که تا آخر عمرت قید خانوادت رو بزنی، میتونی؟ گفتم: -نه نمی تونم، ولی صبر می کنم یه خورده که بزرگ تر شد بهشون میگم از پرورشگاه یه بچه آوردم تا بزرگش کنم. آریا به صورتم خیره شد و گفت: -برو اول تو آینه یه نگاهی به خودت بنداز بعد ببین چی به روز خودت آوردی، با یه انتخاب غلط… بقیه ی حرفش رو ادامه نداد، باران دست آریا رو تکون داد، انگار می خواست یه حرفی بزنه ولی نمیتونست که آریا ازش پرسید: -چی شده عزیزم؟ سرت درد می کنه؟ باران: نه. آریا: -پس چی؟ ناقلا نکنه شکلات می خوای؟ باران: -مامی، دعوا، نه. آریا: -آخ عزیز دلم من که مامانت رو دعوا نمی کنم، فقط دلم واسش می سوزه. ولی چشم دیگه چیزی بهش نمیگم. همش تقصیر باباست که گوش به حرفای مامانت میده تا کار به اینجا بکشه، مگه نه نفس خانم؟ گفتم: -نمی دونم شاید، حالا آقا آریا لطفا پاشو برو تا ماهفر در به در دنبالت نگشته. آریا از رو صندلی بلند شد. می خواست از اتاق بیرون بره که گفتم: -آریا خواهش می کنم به ماهفر چیزی نگو! فعلا اجازه بده تا یه مدت بگذره تا بعدا ببینم چی پیش میاد. آریا: -چشم، تو هم مواظب خودت و باران باش. یه خورده هم به خودت برس و نذار زود شکسته بشی چون هنوز جوونی و باید زندگی کنی. دقایقی بعد از رفتن آریا رستا هم رفت. وقتی با بارانم تنها شدم، نگام کرد و گفت: -مامی، لالایی. گفتم: -خوابت میاد عزیزم؟ پس گوش کن! در حالی که موهای نرمش رو نوازش می کردم شروع به خوندن کردم.
لالالالا، گلم زندونه دنیا، سر نا سازگاری داره با ما. لالالالا، بخواب چشم و چراغم، مثل آتشفشان می مونه داغم. به جون گلدونا، کم غصه ای نیست، هزار شب شد نیومد باز سراغم. لالالالا، گل خوش رنگ پونه، دیدی غمهام شده مهمون خونه. لالالالا، گل خوش رنگ پونه، آره، غمهام شده مهمون خونه. میگن دست از سرش بردار نمیشه، آخه عاشق شدن که دست ما نیست! لالالالا، گل خوش رنگ بادوم، بخواب ای نازنین! بخواب آروم. لالالالا، گل خوش رنگ پونه، آره غمهام شده مهمون خونه. لالالالا، گل خوش رنگ بادوم، بخواب آروم، بخواب آروم.
مدتی بعد باران عزیزم، خوابش برد. این لالایی رو از اول بچگیش براش می خوندم. با خوندنش آروم می شدم. اومدم کمی استراحت کنم که حرفای آریا به یادم اومد. وقتی خوب فکر کردم، دیدم چه اشتباهی کردم. ولی افسوس که زمان به عقب بر نمی گشت تا همه چیز رو جبران کنم. با این افکار، طولی نکشید که پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

ده روز از بستری شدن باران تو بیمارستان می گذشت. تو این مدت هر چقدر رهام و حدیث و رستا بهم اصرار کردن که واسه استراحت ساعتی هم که شده، به خونه برم، زیر بار نرفتم. دورادور خبر داشتم که آریا، ماهفر رو تو بیمارستان بستری کرده. ولی چون دکترا گفته بودن که امکان داره هیجانات زیادی بیماریش رو تشدید کنه، نرفته بودم تا ببینمش. ساعت چهار عصر بود. تازه باران رو خوابونده بودم داشتم رمان جدیدی رو که تازه دانلود کرده بودم می خوندم که تقه ی آرومی به در خورد و متعاقبش آریا وارد اتاق شد. بعد از احوالپرسی مختصر، رو صندلی نشست و به نقطه ای خیره شد. خوب که نگاش کردم، دیدم ناراحته. به سمتش رفتم و ازش پرسیدم: -چیزی شده آریا؟ آریا: هنوزم به عنوان داداشت قبولم داری؟ گفتم: دیوونه این چه حرفیه که می زنی؟ آریا: مگه دروغ میگم؟ گفتم: آریا! می دونی که من از حاشیه رفتن خوشم نمیاد. آریا با بغض: امروز یکی از دکترا آب پاکی رو، ریخت رو دستم. بهم گفت: پسر جون بیخودی وقتت رو اینجا تلف نکن! بیماری همسرت به قدری پیشرفته شده که داروها دیگه رو بدنش تاثیر نداره. ما تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که با تزریق مسکنهای شدید جلوی دردش رو بگیریم که با حاملگی همسرتون این کار امکان پذیر نیست. نفس این حرفیه که دکترای ایرانم بهم گفتن. نفس اگه ماهفر بره، من با این بچه چیکار کنم؟ تو بگو! دلم به حالش سوخت. به زور جلوی ریزش اشکام رو گرفتم و گفتم: -توکلت به خدا باشه! همه چیز رو بسپار به خودش. آریا حرفم رو قطع کرد و گفت: -بسه نفس بسه! همه ی این حرفارو از حفظم. اما کدوم خدا!؟ همون خدایی که تو اول جوونیم مامانو بابام رو ازم گرفت و الانم داره عشقم رو ازم می گیره؟ آره نفس، خیلی سخته، خیلی درد داره وقتی ذره ذره آب شدن عشقت رو، با چشات ببینی و هیچ کاری نتونی بکنی! خیلی سخته. بغض تو گلوم رو قورت دادم و گفتم: می فهممت، ولی به قول رستا، اینا همش آزمایشات خداست که هر کدوممون به نوعی پس میدیم. آریا: آخ گفتی رستا! نکنه همه ی این به قول تو، آزمایشات نفرینهای رستاست بخاطر پس زدنش؟ نگاش کردم و گفتم: اشتباه نکن! آدمی که عاشق واقعی باشه، هیچ موقع بد عشقش رو نمی خواد، حالا هر چقدرم که عشقش در حقش نامردی کنه. مدتی بعد از بیدار شدن باران، آریا ازمون خداحافظی کرد و رفت. پنج روز بعد، آریا و ماهفر بی نتیجه از درمان، به ایران برگشتند. بالاخره بعد از بیست روز، باران از بیمارستان مرخص شد. تو این مدت پنج کیلو وزن کم کرده بودم. حسابی خسته شده بودم و کل بدنم درد می کرد. وارد خونه که شدیم، قبل از هر کاری، وارد حموم شدم و یه دوش آب گرم گرفتم و پنج دقیقه بعد بیرون اومدم. بعد از خشک کردن موهام یه لباس راحت پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده، پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

عصر با صدای برخورد قطرات بارون به شیشه ی پنجره از خواب بیدار شدم. کش و قوسی به بدنم دادم و تو جام نشستم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. پنج بعد از ظهر بود. از رو تخت پاشدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن صورتم به سمت هال رفتم. رستا سینی غذا رو دستم داد و گفت: -بیا بخور که رنگ به صورتت نمونده. آخه کی به تو میگه با شکم گرسنه بخوابی؟ درحالی که قاشق اول غذارو تو دهنم می ذاشتم گفتم: خواب برام واجبتر از هر چیزی بود. از شدت ضعف با ولع شروع به خوردن کردم. بعد از خوردن غذا، مشغول خوندن درسای عقب افتاده ی دانشگاهم شدم. سرم حسابی گرم کتابا و جزوه هام بود که باران به سمتم اومد و گفت: -مامی؟ با عشق نگاش کردم و گفتم: -جون دل مامی. باران به کتابام اشاره کرد و گفت: -این نه، بازی! گفتم: -حوصلت سر رفته گلم؟ چشم دختر قشنگم الان میام و باهم بازی می کنیم. با تکون دادن سرش حرفام رو تایید کرد. به اجبار کتابا و جزوه هام رو جمع کردم و باهم شروع به بازی کردیم، مشغول بازی بودیم و صدامون فضای خونرو پر کرده بود. مدتی که گذشت، زنگ زدن. رو به رستا گفتم: -ببین کیه! رستا در حالی که در رو باز می کرد گفت: -اشکانه. لحظاتی بعد اشکان با یه عروسک بزرگ وارد سالن شد. بعد از احوالپرسی نگاش کردم و گفتم: -چرا زحمت کشیدی؟ شرمندم کردی. اشکان: -این حرفا چیه؟ لیاقت باران خانم بیشتر از این حرفاست. بعد باران رو بغل کرد و مشغول بازی باهاش شد. خداییش تو این مدت خیلی برامون زحمت کشیده بود و سنگ تموم گذاشته بود. ولی هر کاری می کردم، نمی تونستم به چشم شوهر آیندم نگاهش کنم. به عنوان دوست و همکار بیشتر قبولش داشتم تا همسر. مارگاریتا چای و شیرینی آورد و از سالن خارج شد. تو حالو هوای خودم غرق بودم که اشکان صدام کرد و گفت: نفس خوبی؟ انگار اصلا اینجا نیستی. گفتم: -خوبم. اشکان: -خب خدارو شکر. میگم نفس حالا که خدارو شکر باران هم خوب شده، و دیگه جای ناراحتی و نگرانی نیست پس راجع به پیشنهادم فکر کن! تا هرچی زود تر از این بلاتکلیفی در بیام. چون دیگه از تنهایی خسته شدم. نگاش کردم و گفتم: -اشکان بیا واقع بین باشیم! من به درد تو نمی خورم. من یه زن مطلقه هستم که یه بچه هم دارم، و… حرفم رو قطع کرد و گفت: -از نظر من هیچ ایرادی نداره. پس بهونه نیار. گفتم: -باور کن بهونه نمییارم. تو باید دنبال یکی دیگه بری چون من فعلا قصد ازدواج ندارم. اشکان: -تا هر موقع که بخوای من صبر می کنم. به اصرار بیش از حد اشکان مجبور شدم بگم که مدتی صبر کنه تا بیشتر فکر کنم و جوابش رو بدم. اشکان اون قدر به منو باران محبت می کرد که شرمنده اش می شدم. ولی نمی تونستم خودم رو قانع کنم. انگار دیگه دلی تو سینم نمونده بود که واسه مرد دیگه ای بتپه. مدتی بعد اشکان قصد رفتن کرد. بعد از رفتن اشکان، رستا نگام کرد و گفت: -نفس؟ چرا یه جواب قطعی به اشکان نمیدی که حد اقل تکلیف زندگیش رو بدونه؟ دلم براش می سوزه هر بار که میاد، نا امید تر از قبل بر می گرده. گفتم: خودت که دیدی، چقدر نصیحتش کردم و بهش گفتم برو دنبال زندگیت. اما قبول نمی کنه. نزدیک غروب همراه رستا و باران به سمت پارکی که تو نزدیکی خونمون قرار داشت رفتیم. باران اونقدر بازی کرده بود که از شدت خستگی تو بغلم خوابش برد. همراه رستا به سمت خونه رفتیم. وارد خونه که شدیم، باران رو رو تخت خوابوندم و جزوه هام رو باز کردم و مشغول خوندن شدم.
کم کم به تولد یک سالگی باران که بیست و چهارم فروردین ماه بود نزدیک می شدیم. از چند روز قبل شوق و ذوق عجیبی وجودم رو در بر گرفته بود و نمیدونم چرا استرس داشتم. عصر روز یکشنبه واسه خرید وسایل تزیینی همراه رستا به سمت خیابون شانزه لیزه رفتیم. دو ساعت بعد در حالی که از شدت خستگی توان راه رفتن نداشتم به سمت خونه رفتیم. وارد خونه که شدیم بعد از مرتب کردن وسایل به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن غذا شدم.
بعد از خوردن شام، همراه رستا روبروی تیوی نشستیم و مشغول دیدن فیلم شدیم. اواسط فیلم بودیم که از شدت خستگی پلکام رو هم افتاد و خوابم برد.

صبح روز تولد باران، از زمانی که از خواب بیدار شدم، بعد از خوردن صبحونه سخت مشغول کار شدم. خونه رو با کمک رستا و مارگاریتا تزئین کردم و کیک کوچیکی پختم. واسه شام رهام و حدیث و پسرشون حامی و اشکان و نیاز رو که یکی از دوستای دانشگاهم بود رو دعوت کردم. عصر ساعت هفت و نیم بود که مهمونا اومدن. همه گرم صحبت و شوخی و خنده بودن. وقتی به اطرافم نگاه کردم، کمبود چیزی رو تو وجودم احساس کردم و این نبودن خانوادم و رادوین بود که سخت عذابم میداد. موقع بریدن کیک نمی دونم چرا دست و دلم می لرزید طوری که به جای بریدن کیک دستم رو بریدم. واسه اینکه شب بقیه رو خراب نکنم خودم رو به زور کنترل کردم. سریع به سمت آشپزخونه رفتم تا دستم رو که داشت ازش خون می رفت رو پانسمان کردم و پیش بقیه رفتم. سوزش دستم و درد ناشی از بریدگی داشت کلافم می کرد. به زور جلوی بقیه خودم رو کنترل کردم تا گریه نکنم خوشبختانه با شیطنت به موقع حامی که موقع عکس انداختن با سر رفت تو کیک، همه خندیدیم و غمی رو که لحظات قبل تو دلم لونه کرده بود رو از یاد بردم. بعد از خوردن شام، کادوها رو باز کردیم. کادوی من یه سرویس طلای ظریف و چند دست لباس تو رنگهای مختلف بود. رهام و حدیث هم چند نوع اسباببازی مختلف به همراه یه نیم سکه آورده بودن. رستا هم براش یه لباس عروس قشنگ که خودش طراحی کرده بود و حسابی هم به بارانم می اومد، بهش داد. کادوی نیاز هم یه لگوی بزرگ به همراه چند دست لباس براش آورده بود. اشکان هم مثل همیشه شرمندم کرده بود. چندین نوع شکلات و عروسک و چند دست لباسو یه استخر بادی واسه باران آورده بود. از همشون تشکر کردم. آخر شب وقتی مهمونا رفتن، باران رو خوابوندم و با کمک رستا و مارگاریتا، خونه رو مرتب کردم. بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم و سرم به بالش نرسیده خوابم برد.
روزها مثل برق و باد از پی هم می گذشت. امتحانات پایان ترمم شروع شده بود و سخت مشغول درس خوندن بودم. بالاخره بعد از کلی تلاش تونستم با نمرات a سال اول دانشگاه رو به پایان برسونم.
اواسط تیر ماه بود. تو شرکت حسابی سرگرم کار بودم که تلفن روی میزم زنگ خورد. جواب دادم که لارا منشی شرکت گفت: یه آقایی یه بچه باهاشه، اصرار داره شمارو ببینه. به نظر میاد ایرانی باشه. چیکار کنم؟ گفتم: -هیچی، بفرستش داخل. گوشی رو قطع کردم و متعجب از اینکه اون مرد چه کسی می تونه باشه، به در اتاق چشم دوختم. لحظه ای بعد، تقه ای به در خورد. به فارسی گفتم: -بفرمائید! در باز شد و از دیدن شخصی که دم در وایستاده بود، متحیر به صورتش چشم دوختم. خدای من! این آریایی نبود که می شناختم. ریشاش نامرتب بود و پیرهن مشکی پوشیده بود. زیر لب گفت: اگه آنالیز کردنت تموم شد بیام تو! از پشت میز بلند شدم و به سمتش رفتم. کهریه رو از دستش گرفتم و رو میز گذاشتم. نگاهی به صورت معصوم و زیبای نوزادی که تو خواب بود انداختم و گفتم: الهی! این دختر توئه آریا؟ چقدر نازه! پس، پس ماهفر کو؟ با این حرفم آریا سیلاب اشکش جاری شد. نمیتونستم باور کنم دختر به این جوونی و زیبایی مرده باشه. بخاطر همین پرسیدم: -کجاست ماهفر؟ آریا با بغض: واسه همیشه، تنهامون گذاشت و رفت. بغلش کردم و گفتم: -آروم باش! میدونم سخته، ولی تو تلاشت رو بکن! آریا: نمیتونم، نمیتونم. وقتی یاد مظلومیتش می افتم، قلبم به درد میاد. به زور جلوی ریزش اشکام رو گرفتم و وسایل روی میزم رو جمع کردم. یادداشتی واسه اشکان گذاشتم و کهریه رو برداشتم و همراه آریا، از شرکت خارج شدیم. سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردم. وارد خونه که شدیم، باران به سمتم اومد و با دیدن بچه تو کهریه، ازم پرسید: -مامی، نینی؟ صورتش رو بوسیدم و گفتم: -آره قشنگم نینیه. بعد مارگاریتارو صدا کردم و ازش خواستم تا باران رو به پارک ببره. وقتی با آریا تنها شدیم، در حالی که سینی چایی و ظرف شیرینی رو مقابلش میذاشتم نگاش کردم و گفتم: خب تعریف کن ببینم! یه دفعه چی شد؟ من که هر بار حال ماهفر رو ازت پرسیدم گفتی خوبه. پس یه دفعه چی شد؟ کی این اتفاق افتاد؟ چرا کسی به ما چیزی نگفت؟ آریا مغموم نگام کرد و گفت: -همه چیز رو واست میگم، فقط خواهشا یه ذره طاقت داشته باش! نگاه مشتاقم رو به صورتش دوختم. آریا جرعه ای از چاییش رو نوشید و در حالی که به نقطه ی نامعلومی دوخته بود، شروع به صحبت کرد.

از وقتی به ایران برگشتیم، رفتار ماهفر به کل تغییر کرد. مهربون تر شده بود. دائما بهم توجه می کرد. همش ته دلم ترس داشتم که اگه یه موقع ترکم کنه، چطوری به نبودنش عادت کنم! این مسئله باعث شده بود نتونم با تموم وجودم دل به عشقش بسپارم. تا روزی که از پیشم بره، با عشق و محبت زیادم نذاشتم از بیماریش با خبر بشه. این اواخر خیلی به زندگی امیدوار شده بود. باورت نمیشه لوازم اتاق ماهک رو با سلیقه ی خودش خرید و به طرز زیبایی اتاق بچمون رو درست کرد. حالا عکساش رو بهت نشون میدم. آره، داشتم می گفتم. با وجود اینکه درد زیادی رو تحمل می کرد ولی همیشه جلوم وانمود می کرد که سرحاله. بخاطر اینکه من متوجه رنگ پریدگی صورتش نشم، با آرایش رنگ پریدگیهای صورتش رو می پوشوند. تو اوج درد بود ولی به روم لبخند می زد. همیشه از رو حالت صورتش می فهمیدم درد داره. وقتی بهش اعتراض می کردم که زیاد خودت رو خسته نکن! می گفت: آریا بیخیال! انقدر زندگی رو سخت نگیر! دنیا رو هر جور بگیری میگذره. این سرگیجه ها و سردردها و خستگی و ذعف بیش از حد منم عوارض حاملگیمه. بهت قول میدم بچمون که دنیا بیاد خوب میشم. بهم قول داده بود نفس، ولی به قولش عمل نکرد. تنهام گذاشت و رفت‌ بخاطر اینکه با کار کردن زیاد بهش فشار نیاد واسش یه پرستار تمام وقت استخدام کردم که بیست و چهار ساعت شبانه روز رو مراقبش باشه. اما هیچ چیز به خواسته ی من پیش نرفت. روز آخر، دیگه نتونست با وجود این که درد داره خودش رو کنترل کنه. دمدمای صبح بود که با صدای جیغ و ناله هاش از خواب بیدار شدم. با دیدن خون تازه ای که از دهنش رو ملافه ی تخت می ریخت به شدت ترسیدم. سریع لباس پوشیدم و لباس ماهفر رو هم تنش کردم و با یه حرکت ماهفر رو بغل کردم و به سمت پارکینگ دوئیدم. در ماشین رو باز کردم و ماهفر رو روی صندلی عقب خوابوندم و با آخرین سرعت خودم رو به بیمارستان رسوندم. ماهفر رو بغل کردم و به سمت بیمارستان دوئیدم. ماهفر زیر لب گفت: آر یا! منو حلالم کن! می دونم که دیگه نمی بینمت. ببخش اگه اونطور که لایقشی همسر خوبی برات نبودم. فقط فقط مواظب دخترمون باش! اینارو گفت و به آرومی چشماش رو بست. گفتم: ماهفرم، تحمل کن عزیزم! تحمل کن خانمم! تو خوب میشی. نبضش رو گرفتم. کند می زد. سریع وارد اورژانس شدم و ماهفر رو روی تخت گذاشتم. دکتر بعد از معاینه رو به من گفت: همسرتون باید هرچه زودتر سزارین بشن. پس لطف کنید فرم رضایت رو امضا کنید. بعد از انجام کارای اداری بستری شدنش ماهفر رو به اتاق عمل بردنش. اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم. سریع به داییپارسا زنگ زدم و ازشون خواستم که به بیمارستان بیان. طولی نکشید که داییها به همراه زنداییا به بیمارستان اومدن. از شدت استرس آروم و قرار نداشتم. داییپارسا نگام کرد و گفت: -آریا جان! بیا یه لحظه بشین! اینطوری از پا می افتی. گفتم: نمیتونم دایی نمیتونم. از زمانی که ماهفر رو به اتاق عمل برده بودن ساعتها می گذشت ولی همچنان در اتاق بسته بود. بالاخره بعد از کلی انتظار که هر ثانیش واسم مثل یه قرن گذشت، در اتاق عمل باز شد و دکتر با چهره ی گرفته اومد بیرون. به سمتش رفتم و گفتم: -دکتر حال همسرم و بچه چطوره؟ دکتر با غم نگام کرد و گفت: -بچه حالش خوبه ولی… پریدم وسط حرفش و گفتم: -ولی چی دکتر؟ حال همسرم چطوره؟ دکتر: باید بگم که ما هر کاری که از دستمون بر می اومد واسه خانمتون انجام دادیم ولی متاسفانه به دلیل اینکه سیستم ایمنی بدنشون ضعیف بود نتونستن. بهتون تسلیت میگم. امیدوارم دیگه غم نبینید. میخواست از کنارم رد بشه که یقه ی لباسش رو گرفتم و تو صورتش غریدم: همین؟ تسلیت میگی؟ دکتر شدی واسه چی؟ درس خوندی واسه چی؟ هان؟ جواب منو بده! دکتر یقش رو صاف کرد و گفت: -مرگ و زندگی آدما دست خداست. ما فقط وسیله ایم. این رو گفت و از کنارم گذشت‌ ماهفر رو که آوردن بیرون، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. به سمتش رفتم و ملافرو از رو صورتش کنار زدم. در حالی که لبخند به لب داشت، چشماش رو بسته بود. صدای گریم فضارو پر کرد. گفتم: ماهفرم، عزیزم، چشماتو باز کن! تو به من قول داده بودی که تا آخر عمر در کنارم باشی و تنهام نذاری به این زودی قولت یادت رفت؟ پاشو عزیزم! این بچه به وجود تو نیاز داره. انقدر گفتم و اشک ریختم تا اینکه از شدت ضعف بیهوش شدم.

از زمانی که به هوش اومدم، رفتارم به کل با همه عوض شد. از این بچه که باعث مرگ عشقم شده بود متنفر شده بودم. حاضر نبودم به صورتش نگاه کنم. چند دفعه هم تصمیم گرفتم تو یه موقعیت مناسب که کسی حواسش نیست، بچرو بردارم و ببرم به پرورشگاهی چیزی بسپارم و خودم رو هم گم و گور کنم ولی وقتی واسه اولین بار نگام به صورت زیبای ماهکم افتاد، مهرش جوری به دلم نشست که از افکار غیر منطقی خودم شرمم شد. از مراسم خاکسپاری و اتفاقات بعدش چیز زیادی بخاطر ندارم چون اون موقع حالم اصلا دست خودم نبود. خونه رو بدون حضور ماهفرم نمی تونستم تحمل کنم وارد خونه که می شدم، به هر طرف که نگاه می کردم خاطره ای از ماهفر برام زنده می شد. بخاطر همین چهل و پنج روز تموم با ماهکم خونه ی بابات اینا موندیم. کارم به جایی رسید که دیدم این شهر رو بدون حضور ماهفرم نمی تونم تحمل کنم. این شد که به پیشنهاد بابات، اومدم فرانسه تا مثلا اگه بشه، یه نام و نشونی از تو پیدا کنم. تو این مدت زندایی بهمون خیلی محبت کرد. گفتم: حالا آینده ی کاریت چی میشه؟ آریا: هیچی، قراره با پلیس اینترپل همکاری کنم. گفتم: آریا؟ چی شد که ماهفر مریض شد؟ آریا نگام کردو گفت: -نمیدونم والا هر کسی یه چیزی میگه. بعضیا میگن شاید تو ارثشون بوده. دکترا هم میگن از حرص و جوش زیادیه که اینطوری شده ولی به نظر من، ماهفر از زمانی که مادرش فوت شد مریض شد. چون بیش از حد بهش وابسته بود. بعد از مرگ مادرش انقدر گریه می کرد که چشماش می شد کاسه ی خون. اصلا طاقت دیدن اشکا و گریه هاش رو نداشتم. بخاطر همین گریرو واسش منع کردم. حالا گاهی اوقات خودم رو سرزنش می کنم میگم شاید اگه من مانع گریه هاش نمی شدم، اونم غصه هاش رو تو خودش نمی ریخت و به این درد مبتلا نمی شد. گفتم: نه آریا، اینا همش ذهنیت توئه. ماهفر سرنوشتش همین بوده و بس. پس انقدر خودت رو سرزنش نکن. سرنوشت هر کسی دست خداست. آریا: کدوم خدا؟ همون خدایی که با بی رحمی تمام بعد از بابا و مامانم عشقم رو هم ازم گرفت؟ چقدر به درگاهش خواهش و التماس کردم ولی حرفم رو گوش نکرد. گفتم: غصه نخور! بازم بسپار به خودش. قول میدم یه روز همه ی این روزای سخت تموم میشه و خوشی جاش رو می گیره. مشغول صحبت بودیم که با صدای گریه ی ماهک توجهمون بهش جلب شد. بغلش کردم و در حالی که قربون صدقش می رفتم واسش شیر درست کردم و بهش دادم تا بخوره. آریا نگام کرد و گفت: مامان خوبی به نظر میای. گفتم: -لطف داری. آریا: -حقیقته. میگم اشکالی نداره ما یه مدتی تا وقتی که خونه پیدا کنیم پیشتون بمونیم؟ چون از قلب رستا هم خبر داشتم با لحن جدی گفتم: آریا! واسه بار اول و آخری باشه که حرف از رفتن می زنی! این خونه اونقدری گنجایش داره که همه باهم زندگی کنیم. با کنار هم بودن هیچوقت احساس غربت نمی کنیم. آریا با بغض: خدا از خواهری کمت نکنه. بمونی برام ایشالله. مشغول حرف زدن بودیم که مارگاریتا و باران وارد خونه شدن. منم بعد از خوابوندن ماهک رو تخت، واسه درست کردن ناهار به سمت آشپزخونه رفتم.

مشغول درست کردن غذا بودم که در خونه باز شد و رستا وارد سالن شد. به محض دیدن آریا، به گرمی باهاش احوالپرسی کرد و گفت: -فوت ماهفر رو بهتون تسلیت میگم. شرمنده که نتونستم بیام ایران. آریا: خواهش می کنم. ممنون. وارد هال شدم و با عصبانیت به رستا نگاه کردم و گفتم: -پس تو فوت ماهفر رو می دونستی آره؟ پس چرا چیزی به من نگفتی هان؟ خودت بگو! حق دارم باهات قهر کنم؟ رستا به سمتم اومد و گفت: -بیا بریم رو مبل بشینیم تا بهت بگم! با لحن جدی گفتم: -من همینجا راحتم. زود باش بگو! رستا نگام کرد و گفت: -اگه بهت فوت ماهفر رو نگفتم، بخاطر دو دلیل بود. اولا. دستور از طرف پدرام خان صادر شده بود، چون نمی خواست عزیز دلش نفس خانم دوباره حالش بد بشه. دوما. اون زمانی که این اتفاق افتاد، سرکار خانم حسابی درگیر درس و امتحاناتت بودی و شاید اگه بهت می گفتم، نمی تونستی سال اول دانشگاهت رو با موفقیت پشت سر بذاری. گفتم: -آخرش من دق می کنم از دست این ملاحظه کاریای تو. رستا: -خدا نکنه. دشمنات دق کنن ایشالله.
عصر رهام و حدیث، واسه دیدن آریا، به خونمون اومدن. مشغول صحبت بودیم که اشکان هم اومد. بعد از معرفی آریا به اشکان، اشکان رو به من گفت: -ظهر وقتی اومدم شرکت و دیدم نیستی، کلی نگرانت شدم. گوشیت رو هم که خاموش کرده بودی. این شد که گفتم بیام خونتون سرو گوشی آب بدم ببینم چه خبره. گفتم: -خوش اومدی، ولی برات که یادداشت گذاشته بودم، نخوندی؟ اشکان: -اونقدر که فکرم درگیر بود، اصلا متوجه یادداشتت نشدم. اون شب، شام رو از بیرون سفارش دادم و همرو واسه شام نگه داشتم. ساعتی بعد از شام، اول اشکان و بعد رهام رفتند.
شش ماه گذشت. ماهک هر روز که می گذشت، بزرگتر و با مزه تر می شد. تو این مدت رستا حسابی بهش وابسته شده بود. خدایی از جون و دل بهش محبت می کرد. روزایی که آریا ماموریت بود، رستا از محل کارش مرخصی می گرفت و کل روزش رو با ماهک می گذروند. هنوز هم ته نگاهش به آریا، عشق رو می دیدم. دلم می خواست زحماتی رو که تو این مدت رستا برام کشیده بود رو براش جبران کنم. پس تصمیم گرفتم تو یه فرصت مناسب در باره ی رستا، با آریا صحبت کنم.
اواسط هفته بود. تو شرکت مشغول انجام کارام بودم که یه دفعه، یاد تصمیمم افتادم. پس گوشی رو برداشتم و به آریا زنگ زدم. بعد از دوتا بوق جواب داد: -جانم نفس؟ گفتم: -سلام خسته نباشی! آریا: -سلام، ممنون. جانم در خدمتم! گفتم: -امروز می تونی یه سر بیای شرکت پیشم؟ آریا: -چیزی شده؟ گفتم: -چیزی که نشده، ولی دلم می خواد مثل قدیما، به دور از هیچکس بشینیم و باهم حرف بزنیم. آریا: -چشم، تا نیمساعت دیگه اونجام. گفتم: -پس منتظرتم. خدافظ. آریا: -خدافظ. گوشی رو قطع کردم و مشغول انجام ادامه ی کارم شدم.
ساعت یازده بود که لارا بهم خبر داد که آریا اومده. ازش خواستم بهش بگه بیاد داخل. آریا که وارد اتاق شد، سفارش کیک و قهوه دادم. لحظه ای که منشی ظرف کیک و فنجونای قهوه رو مقابلمون گذاشت ازش خواستم هیچ تلفنی رو بهم وصل نکنه. چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت.
آریا جرعه ای از قهوش ه اش رو نوشید و گفت: -چشات داد می زنه که می خوای یه چیزی بگی. گفتم: -می دونی که از حاشیه رفتن اصلا خوشم نمیاد. پس میرم سر اصل مطلب. ببین آریا! ماهک کوچیکه، به مراقبت نیاز داره. تو هم که نمیتونی تا ابد تنها بمونی، پس بیا ازدواج کن! آریا: -حالت خوبه نفس؟ هنوز سالش نشده، بیام ازدواج کنم؟ در ضمن اون همه عشقی که نسبت بهش دارم چی میشه؟ آخه تو بگو! کدوم دختری با وجود ماهک من، کنار میاد؟ من ماهفر رو کنارم حس می کنم پس نمی تونم بهش خیانت کنم. نگاش کردم و گفتم: -واقعبین باش آریا! فکر نکن نمیدونم خوب می دونم که شبا می شینی با عکس ماهفر حرف می زنی. ولی بدون که اینطوری پیش بری از پا می افتی. من نگفتم ماهفر رو دوسش نداشته باش! ماهفر رو یه گوشه ای از قلبت حفظ کن! والله روح ماهفرم راضی به عذاب کشیدن تو نیست. تو بخاطر ماهک این کار رو بکن! بارها دیدم رستا با جون و دل به این بچه محبت می کنه. من نمیگم الان برو باهاش ازدواج کن تا سال ماهفر چند ماه بیشتر نمونده. تو این مدت بیشتر با رستا وقت بگذرون! آریا: -حالا از کجا معلوم رستا ازدواج با من رو قبول کنه؟ گفتم: -قبول می کنه، بهت قول میدم. آریا: روش فکر می کنم. گفتم: راستی اصلا دلم نمی خواد روزی رستا بفهمه که به درخواست من راضی به ازدواج باهاش شدی. آریا: -چشم، خیالت راحت. ببینم تو چرا خودت ازدواج نمیکنی؟ گفتم: -من، من… سکوت کردم که آریا گفت: -پس هنوز هم دوسش داری؟ چیزی نگفتم. مدتی بعد همراه آریا، به سمت خونه رفتم.

دو هفته از صحبتم با آریا می گذشت. ساعت پنج بعد از ظهر بود. تازه از دانشگاه برگشته بودم و مشغول بازی با باران و ماهک بودم که در ورودی خونه باز شد و متعاقبش رستا با خوشحالی وارد خونه شد. نگاش کردم و گفتم: -چه خبره؟ امروز خیلی خوشحالی! رستا به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت: -بالاخره بعد از این همه سال گریه و زاری و التماس، خدا صدام رو شنید نفس. خودم رو به ندونستن زدم و گفتم: -حالا مگه چی شده که انقدر کبکت خروس می خونه؟ رستا دستم رو گرفت و گفت: -بیا بشین پیشم تا بهت بگم! کنارش رو مبل نشستم و گفتم: -خب میشنوم تعریف کن ببینم چی تورو انقدر خوشحالت کرده که دو ساعت زود تر از وقت تعطیل شدن شرکتتون اومدی خونه! رستا نگام کرد و گفت: -نزدیکیهای ظهر بود. تو شرکت نشسته بودم و مثل همیشه، مشغول طراحی بودم که موبایلم زنگ خورد. با دیدن شماره ی آریا که رو صفحه ی گوشیم روشن و خاموش می شد، دلم هری فرو ریخت. با این فکر که شاید واسه ماهک اتفاقی افتاده باشه، لمس گوشیرو زدم و با اضطراب گفتم: -سلام آریا، چیزی شده؟ واسه ماهک یا باران اتفاقی افتاده؟ آریا خندید و گفت: -دختر یه دقیقه زبون به دهن بگیر تا برات توضیح بدم. گفتم: اگه میشه زود تر بگو که دارم از استرس می میرم. آریا: -خواهشا نمیر که ماهک به وجودت نیاز داره. بعد ادامه داد: -زنگ زدم تا ازت خواهش کنم عصری ساعت ۷ بیای برج ایفل تا یه کم در مورد خودمون باهم صحبت کنیم. باورت نمیشه نفس! از شدت خوشحالی اصلا نفهمیدم چطوری گوشی رو قطع کردم. احساس میکردم دارم خواب میبینم. دیگه واسه ادامه ی کارم تمرکز کافی رو نداشتم. این شد که ساعت چهار کارم رو تعطیل کردم و اومدم خونه تا واسه قرارم با آریا، آماده بشم. لبخندی به روش زدم و گفتم: خوشحالم که خوشحالی. دلم روشنه که یه عروسی افتادیم. رستا: -نمیدونم، خیلی استرس دارم. با لحن آرومی گفتم: -اینا همش عوارض عشقه عزیزم. رستا: -اکسیژن! پاشو بیا برام یه لباس انتخاب کن! از رو مبل بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم. از بین لباساش یه شلوار قهوه ای با یه بلیز کرم به همراه یه پالتوی کرم رو تخت گذاشتم و گفتم: -اینارو بپوش! آرایشتم لایت باشه! ساعت شیش و نیم بود که رستا از خونه بیرون رفت. بچه هارو به مارگاریتا سپردم و به سمت اتاق رفتم تا یه کم درس بخونم.
نمیدونم چقدر گذشته بود. انقدر درگیر درس خوندن شده بودم که حساب زمان از دستم در رفته بود.
به صدای رستا به خودم اومدم که گفت: -بسه هرچی که خوندی خانم خرخون! ساعت دهو نیمه شبه. با تعجب گفتم: -یعنی من الان سه ساعت و نیمه که پای درس نشستم؟ تعریف کن ببینم صحبتاتون با آریا به کجا رسید؟ رستا نگام کرد و گفت: اول بریم شام بخوریم بعد همه چیز رو میگم برات.
سر میز شام هل هلی غذام رو خوردم و به سمت آشپزخونه رفتم. بساط چایی و شیرینی رو آماده کردم و به سمت رستا رفتم درحالی که سینیرو رو میز میذاشتم، ازش پرسیدم: -پس آریا کجاست؟ چرا نیومد؟ رستا: -از محل کارش بهش زنگ زدن، مجبور شد بره اونجا. گفتم: -خب صحبتاتون به کجا رسید؟ رستا نفس عمیقی کشیدو گفت: -آریا گفت در درجه ی اول ماهک برام مهمه. نمی خوام تو آیندش کمبود محبت مادری رو احساس کنه. حالا اگه می تونی مثل یه مادر براش باشی و جوری بهش محبت کنی که کمبود مادر رو حس نکنه، بهم بگو که واسه ازدواجمون پا پیش بذارم و با عمو اینا صحبت کنم. گفتم: -خب؟ تو بهش چی گفتی؟ رستا: -گفتم که از لحظه ای که ماهک رو دیدم، مهرش طوری به دلم افتاد که شاید باور نکنی، ولی احساس می کنم دختر خودمه. طوری وابستش شدم که اگه فقط یه ثانیه ازش جدا بشم، می میرم. بهم گفت: مرسی که با این شرایط قبولم کردی. واست جبران می کنم. بعد از سال ماهفر، یه عروسی برات می گیرم. بهم گفت تو یکی دو روز آینده با بابا اینا صحبت میکنه. فقط دعا کن بابا اینا قبول کنن. گفتم: توکلت به خدا باشه! ایشالله که قبول می کنن. مدتی بعد، بعد از خوابیدن بچه ها، واسه خواب آماده شدیم. بعد از تعویض لباسم، رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. بعد از خوردن صبحونه، یه آرایش ملایم کردم و لباس پوشیدم و بعد از بوسیدن باران که تو خواب ناز بود، از خونه بیرون اومدم و به سمت شرکت رفتم. اون روز تا ساعت هفت شب، بی وقفه کار کردم. غروب بعد از اینکه میزم رو جمع کردم، به سمت خونه رفتم. وارد خونه که شدم، رستا و آریارو با اخمای تو هم دیدم. متعجب نگاشون کردم و گفتم: -چی شده؟ چرا هنوز هیچی نشده، اینطوری قمر در عقربین؟ آریا نگام کرد و گفت: -تو چقدر عجولی نفس! برو لباست رو عوض کن بیا تا بهت بگم! بدون اینکه حرفی بزنم، به سمت اتاق رفتم. لباس راحتی پوشیدم و به سمت سالن رفتم. در حالی که باران رو بغل کرده بودم، رو مبل کنار رستا نشستم و گفتم: -خب تعریف کنید ببینم چی شده؟ آریا نگام کرد و گفت: -امروز صبح به داییپدرام زنگ زدم و رستارو ازش خواستگاری کردم. گفتم: -خب پس چرا دیگه ناراحتین؟ آریا: -نمیذاری بگم که! دائم می پری وسط حرفم. گفتم: -خب عمو چی گفت؟ آریا: -فقط یه کلمه گفت نه. خب بهشون حق میدم، رستا دخترشونه و واسش بهترینها رو میخوان. شاید اگه منم جای دایی بودم، با خواستگار ماهکم بدتر از این برخورد می کردم. رستا با لحن عصبی گفت: -بس کن آریا! این زندگی منه و جز خودم کسی حق نداره واسه زندگیم تصمیم بگیره. بابا به چه حقی بدون اینکه با من مشورت کنه، اینطوری جواب داده؟ آریا با لحن جدی گفت: -به اون حقی که پدرته و نگران آینده ی دخترشه. یه کم درک کن رستا! رستا مظلوم نگام کرد و گفت: -نفس خواهش می کنم تو با بابا اینا صحبت کن! مطمئنم بابا رو حرف تو حرفی نمی زنه. گفتم: -نه رستا، اونوقت عمو فکر می کنه من از اخلاقش سو استفاده می کنم. خودتون یه جوری حلش کنید. رستا: -بگو حالا که کلید دست منه، ناز می کنم و طاقچه بالا می ذارم. گفتم: -نه به جون رستا! آخه واسه چی ناز کنم؟ نمیخوام عمو ازم دلخور بشه و فکر بد بکنه. اونقدر رستا با دلیل و مدرک برام حرف زد که بالاخره راضی شدم با عمو صحبت کنم. پس از طریق واتساپ باهاش تماس تصویری برقرار کردم. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: -عمو یه خواهشی ازتون دارم و امیدوارم که روم رو زمین نندازین. عمو: اتفاقا عموجون منتظر تماست بودم چون می دونستم رستا دست به دامن تو میشه. ولی دخترم، باور کن می ترسم خیلی هم می ترسم، چون نمی خوام شاهد از هم پاشیده شدن زندگی این یکی هم باشم، غصه ی تو مارو از پا درآورده. می ترسم رستا الان احساساتی شده باشه و این تصمیم رو گرفته باشه و بعد یه مدتی پشیمون بشه. الان از رو احساس تصمیم گرفته، نه از روی عقل! گفتم: -نه عموجون، من از دل رستا خبر دارم. اونقدر به ماهک وابسته شده که نمیتونه ازش جدا بشه. عمو این دوتا همدیگرو دوس دارن و ماهک هم کوچیکه و به مادر احتیاج داره. آریا رو هم که دیگه احتیاجی به تعریف نداره. خودتون از هر جهت میشناسیدش. عمو: حرفات کاملا منطقیه و در اینکه آریا پسر خوبیه، هیچ شکی ندارم. ولی دخترم جواب دیگران رو چی بدم؟ مردم نمیگن دختره حتما عیب و ایرادی داشته که غالبش کردن به یه مرد بچه دار و. و. و..؟ گفتم: -عمو اولا. حرف زیاده ولی نباید به حرف مردم توجه داشته باشین. ثانیا. به هیچکس مربوط نیست، این دوتا میخوان باهم زندگی کنن، نه با دیگران. عمو: -نمیدونم چیکار کنم، خودمم کلافه و گیج شدم. حالا بذار با دنیا هم صحبت کنم ببینم چی میشه، بعد بهت زنگ می زنم. گفتم: مرسی از اینکه به حرفام گوش دادین. به همه سلام برسونید. خدافظ. عمو: نوه ی گلم رو ببوس! مواظب خودت هم باش! گوشی رو قطع کردم و تموم حرفای عمورو برای رستا و آریا تعریف کردم.

دو هفته از صحبتای من با عمو، می گذشت. تو این مدت رستا مثل مرغ پر کنده بال بال می زد و صبر و قرار نداشت. دائما فکرش درگیر بود و تو دلشوره و اضطراب به سر می برد. اواسط هفته بود. تو شرکت مشغول کار بودم که موبایلم زنگ خورد‌ به صفحه ی گوشیم نگاه کردم. شماره ی عمو بود. جواب دادم و گفتم: -سلام عموجون! خوبین؟ عمو: -سلام دختر گلم! تو خوبی؟ باران خوشگلم چطوره؟ دختر من که اذیتت نمی کنه؟ خندیدم و گفتم: -ما هم خوبیم، رستا رو اگه ببینی نمیشناسیش. از خوابو خوراک افتاده. عمو خندید و گفت: -از قول من بهش بگو انقدر حرص نخور! خودم به هم وصلتون می کنم. فقط هر کاری می کنن سال ماهفر بگذره بعدا. چون حالو حوصله ی حرف و حدیث مردم رو ندارم. با خوشحالی گفتم: -عمو شوخی می کنی؟ عمو با خنده: -مگه من با تو شوخی دارم بچه؟ گفتم: -می دونستم که تو مهربونی همتا ندارین. از قول من به خاله دنیا و آتریسا و پریسا سلام برسونید! عمو: -قربونت برم، مواظب خودت باش! خدافظ. گوشی رو قطع کردم و مشغول انجام ادامه ی کارم شدم. عصر بعد از اتمام کارم به سمت خونه رفتم. بعد از تعویض لباسم، وارد آشپزخونه شدم و مشغول درست کردن شام مورد علاقه ی رستا و آریا که خورش فسنجون بود شدم. ساعت نه شب که شام آماده شد، میز شام رو آماده کردم و بقیرو واسه خوردن شام صدا کردم. سر میز شام، آریا نگام کرد و گفت: -خبریه نفس خانم که امشب شام خوشمزه پختی؟ گفتم: -ای بی انصاف! همچین میگی خوشمزه که انگار من هر شب نیمرو و املت بهتون میدم و سال بیاد و ماه بره، پلو خورش نمی خورین! رستا: -ولی چشات داد می زنه که یه خبرایی هست! گفتم: -حدس بزنید! آریا: -باز برات خواستگار پیدا شده؟ گفتم: -نچ. رستا: -به اشکان جواب بله دادی؟ با اعتراض گفتم: -نه، ببینم شما چرا امشب گیر دادین به من؟ آریا: -پس بگو چه خبر شده؟ صدام رو صاف کردم و گفتم: -خبرها حاکی از اینه که امروز جناب نیکپرور زنگ زدن و موافقتشون رو با ازدواج آریاخان و رستا خانم اعلام کردن. فقط گفتن که هر کاری میخواین انجام بدین باید بعد از سال ماهفر باشه که یه موقع حرف و حدیث پیش نیاد. رستا با خوشحالی به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت: -جدی میگی اکسیژن؟ از خدا میخوام همونطور که مارو خوشحال کردی، خدا تورو خوشحال کنه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -بعد از رادوین دیگه هیچ چیز نمی تونه خوشحالم کنه. آریا نگام کرد و گفت: -پس باران چیه؟ گفتم: -اونکه دلیل زنده موندنمه.
واسه سال ماهفر و تولد ماهک و گرفتن جشن ازدواج رستا و آریا، رهام خودش تنها همراه آریا و ماهک و رستا به ایران رفت. آریا خیلی اصرار کرد که منم باهاشون برم و تو جشنشون شرکت کنم ولی من کجا باید می رفتم؟ بارانم رو چه کار می کردم؟ البته حدیث بهم اطمینان داده بود که تو نبود من، از باران نگهداری می کنه. ولی چون می دونستم به محض رسیدنم به ایران برگشتن تو کار نیست، قبول نکردم. چون مطمئن بودم که بابا نمیذاره به پاریس برگردم. شب عروسی رستا، مثل عروسی آیدین، خیلی بهم سخت گذشت. سه روز بعد، رستا و آریا و ماهک و رهام به پاریس برگشتن تا رستا و آریا هم ماه عسلشون باشه و هم آغاز زندگی مشترکشون. جمعه شب رستا و آریا همراه با ماهک، به خونه رسیدن. باران به محض دیدن رستا متحیر نگاش کرد و گفت: -خاله لستا، چلا لباس نپوشیدی؟ رستا با عشق بغلش کرد و گفت: -خانم خوشگله اینایی که تنمه لباسه دیگه، لباس نیست؟ باران: -نه از اون لباسای خوشگل! رستا: -آخ فدات بشم! لباس عروسی رو میگی؟ باران: -اوهُم. طرز صحبت کردن باران خیلی جالب بود. نصفی از کلمه هارو به فرانسه و نصفی هم به فارسی می گفت و جدیدً هم چند کلمه ترکی از حامی یاد گرفته بود. مدتی که از اوضاع و احوال ایران با رستا و آریا صحبت کردم، خواب به چشمام هجوم آورد. بعد از عذرخواهی ازشون به سمت اتاق رفتم و همراه باران رو تخت دراز کشیدم. همینطور که واسه بارانم لالایی می خوندم به خواب عمیقی فرو رفتم.

باران دو ساله شده بود و مراقبت ازش برام حسابی سخت شده بود. تمام کارای حامی رو به خوبی یاد می گرفت و شیطنت می کرد و درست مثل حامی از در و دیوار بالا می رفت. تا ثانیه ای ازش غافل می شدم، یه خرابکاری به بار می آورد. اواخر پاییز بود که پدر بزرگ مارگاریتا مریض شد و ماری مجبور شد مدتی رو پیش اونا بره. واسه همین مجبور شدیم مراقبت از بچه هارو تقسیمبندی کنیم. روزا چون به دانشگاه می رفتم، رستا از باران و ماهک مراقبت می کرد و بعد از ظهرها هم بخاطر اینکه رستا بتونه با خیال راحت به کارای طراحیش برسه، جفتشون رو با خودم به شرکت می بردم. این مسئله کارم رو حسابی مشکل کرده بود. چون هم مجبور بودم به کارام برسم و هم مواظب باران و ماهک باشم. لحظه ای که از جفتشون غفلت می کردم همه چیز رو به هم می ریختن. ماهک هم نو پا بود و به راحتی از باران خط می گرفت.
اواسط هفته بود. تو شرکت با اشکان سر یه نقشه ی ساختمونی کار میکردیم و حسابی مشغول بودیم. به طوری که حضور باران و ماهک رو از یاد برده بودم. با شنیدن سر و صدای لارا و باران و ماهک تازه به یادشون افتادم. وقتی از اتاق بیرون رفتم، دیدم باران ماژیک دستشه و لارا بغلش کرده و ماهک هم با دیدن این صحنه، به گریه افتاده. از دیدن در و دیوار اتاق کار اشکان گریم گرفت. چون باران با ماژیک سیاه و قرمز، همه جا رو خط خطی کرده بود. با لحن عصبی گفتم: باران، چرا اینطوری کردی؟ باران: -خب مامی جون خواستم اتاق عمو اشکان خوشگل بشه، ببین چه نخاشیایی کشیدم! بعد رو به اشکان گفت: -عمو کال بدی کلدم؟ اشکان خندید و جواب داد: -نه عموجون! خیلی هم قشنگ شده. ولی اگه از تموم رنگا استفاده می کردی بهتر بود. باران: -پس شما مامی لو ببل تا خوشگلش کنم. اصلا شمام نخاشی خودتون لو بکشید! اشکان نگام کرد و گفت: -بچه راست میگه، بیا بریم نقاشیای خودمون رو بکشیم و مزاحم کارش نشیم. چیکار کنیم! حالا آب از سرمون گذشته. چارش نقاشی کردن دوبارست. گفتم: -بله راست میگی چون هنوز شیش ماه نشده باید بسپاریم دست نقاش. ‌بعد از اتمام کارم به ماری زنگ زدم و ازش خواستم سریع بیاد. چون مراقبت از باران و ماهک تو شرکت کار سختی بود.
تازه به خونه اومده بودم که تلفن خونه زنگ خورد. با دیدن شماره ی رهام جواب دادم: -سلام رهام جون خوبی؟ حدیث و حامی چطورن؟ رهام: -سلام خانم اکسیژن؟ منم خوبم حدیث و حامی هم خوبن. تو چطوری؟ باران گلم چطوره؟ خسته به نظر میای! گفتم: -منم می بینی که باران پدر صاحبم رو درآورده. رهام: -مگه چیکار کرده که اینطوری ازش شاکی هستی؟ وقتی واسش تعریف کردم که باران چیکار کرده، با خونسردی جواب داد: -عیب نداره. چون این کار سلامتی کامل بچرو نشون میده. گفتم: -از نظر تو بله، ولی من داشتم دیوونه می شدم. رهام: -اینکه تازگی نداره، تو از اولشم دیوونه بودی منتها از نوع کلاسیک.‌ بعد خندید. مدتی که باهم صحبت کردیم، گوشی رو قطع کردم. به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن غذا شدم. در همین حال به فکر حرفای رهام افتادم که می گفت: فکر نکن الان عاقل شدی، فقط الان دیوونه ی با کلاسی همین. به نظر رهام، کارای حامی و باران عادی بود. بلکه این ما بودیم که اعصابمون ایراد داشت. اونقدر گفته بود که کم کم واسه منم عادی شده بود و کمتر حرص می خوردم. چون با یادآوری زمان بچگی خودم بهشون حق می دادم چون که منم دست کمی از اونا نداشتم. تو حال و هوای خودم غرق بودم که با شنیدن صدای رستا که مدام صدام می کرد به سمت سالن رفتم.

در حالی که رو مبل می نشستم، نگاهی به رستا کردم و گفتم: -چیه هی صدام می کنی؟ قرص نفس خوردی یا سوزنت گیر کرده؟ رستا خندید و گفت: -از شدت خوشحالی هر دوش. گفتم: حالا چه خبره که انقدر خوشحالی؟ نکنه ماهک بهت گفته مامان؟ رستا خندید و گفت: -خبرها حاکی از اینه که من واسه بار دوم عمه شدم. گفتم: -حدیث زایمان کرد؟ کی؟ پس چرا این رهام موذی به من چیزی نگفت؟ رستا: -امروز صبح. شاید خجالت کشیده. گفتم: -خجالت رو یخ می کشه که آب میشه. صبر کن ببین چیکارش کنم!
شب که آریا اومد، بعد از خوردن شام، باهم به سمت خونه ی رهامینا رفتیم. وارد سالن که شدیم، بی اعتنا از کنار رهام رد شدم که اومد جلوم وایستاد و گفت: -میشه بدونم مرتکب چه خطایی شدم که اینطوری مثل شمر نگام می کنی؟ گفتم: -ترسیدی شیرینی بدی که عصر که بهم زنگ زدی، نگفتی حدیث زایمان کرده؟ آقای پدر خسیس!؟ رهام با شیطنت نگام کرد و گفت: -هااان؟! پس بگو این اخم و تخمها از کجا آب می خوره!؟ بابا من مثلا خواستم سورپرایزت کنم. پیش خودم گفتم: -اونطوری مزش بیشتره. بعد از روبوسی با حدی۳ با مامانش به گرمی احوالپرسی کردم. هلما خانم دکتر زنان بود البته چند سالی می شد که طبابت رو کنار گذاشته بود. مدتی که گذشت، رهام رو به هلما خانم گفت: -مامان شما یه خورده این نفس رو نصیحتش کن! الان یه ساله اشکان بهش پیشنهاد ازدواج داده ولی این خانم قبول نمیکنه. هلما خانم که زن محترم و با شخصیتی بود، مادرانه نصیحتم کرد و گفت: -دختر گلم، ما سردی و گرمی روزگار رو چشیدیم، بهتره با خانوادت آشتی کنی و تا جوونی دوباره تشکیل زندگی بدی و با اشکان خان که این همه تعریفش رو می کنن، ازدواج کنی. چون زندگی بالا و پایین داره و نمیتونی تا آخر عمرت تنها باشی. مرد ستون زندگیه و تکیه گاه زنه، اگه نباشه پایه های زندگیت سسته. نگاش کردم و گفتم: -باران رو چیکار کنم؟ می ترسم بعدا باهم نسازن. هلما خانم: -اتفاقا چون دخترت کوچیکه زود تر باهاش انس می گیره و به عنوان پدر قبولش می کنه. رهام اسم دخترش رو هانا گذاشت. دخترش برعکس حامی شباهت زیادی به حدیث داشت. اواخر شب، چون فردا باید به دانشگاه می رفتم، همراه رستا و آریا و بچه ها به سمت خونه برگشتیم.

عصر روز یکشنبه، رهامینا به همراه هلما خانم به خونمون اومدن. در حین پذیرایی نگاهی به هلما خانم کردم و گفتم: -شاید باورتون نشه، ولی از روزی که دیدمتون، مهرتون به دلم افتاد طوری که مثل مامانم دوستون دارم. احساس می کنم از یه چیزی ناراحتین. می تونم بپرسم علت این غمتون چیه؟ نگام کرد و گفت: -تو لطف داری دخترم. چی بگم؟ روزگار بالا و پایین زیاد داره. غیر از حدیث یه دختر دیگه هم داشتم که پونزده سال پیش تو یه حادثه ی رانندگی فوت شد و حالا تنها یادگاری ازش دختری به اسم آوا مونده بود. هدیه واسه بار دوم باردار بود و پا به ماه. نیمه های شب درد به سراغش میاد که آوا رو پیش زن همسایه می ذاره و با عجله به سمت بیمارستان حرکت می کنن. اون شب بارون به شدت می باریده و همسرش با سرعت رانندگی می کرده که از فرعی یه ماشین فرعی دیگه هم با سرعت وارد خیابون اصلی میشه که که در اثر سرعت زیاد و لغزنده بودن خیابون، ترمز به خوبی کار نمی کنه و و باهم برخورد وحشتناکی ‌می کنن و هر سه در جا تموم می کنن. بیچاره همسرم بعد از شنیدن این خبر سکته کرده و فلج شده. آوا اون موقع شیش سالش بود و از اون زمان تا الان با ما زندگی می کنه. الان دیگه دختر بزرگی شده و پزشکی می خونه. در واقع پزشکی تو خونواده ی ما موروثیه پسر بزرگم فوق تخصص جراحی زیباییه و فقط پسر کوچیکم مشغول تجارته. گفتم: -زنده باشن ایشالله. ببخشید که باعث ناراحتیتون شدم. هلما خانم: -این حرفا چیه؟ اتفاقا خیلی وقت بود که با کسی درد و دل نکرده بودم. رهام با شوخی و خنده بحث رو عوض کرد. بعد از شام رهامینا ‌ساعتی نشستن و آخر شب بود که قصد رفتن کردن.
تو تعطیلات کریسمس، اشکان واسه دیدن خونوادش به ایران رفت. بخاطر همین حسابی دست تنها شده بودم. مسافرت اشکان حدود یک ماه طول کشید. تازه داشتم معنی حرفهای هلما خانم رو درک می کردم. با این حال که اشکان همسرم نبود ولی تو خیلی از کارا کمک حالم بود. بعد از اتمام یه روز کاری به سمت خونه رفتم.
یک هفته از اومدن اشکان به پاریس می گذشت. تو شرکت مشغول کار بودم که اشکان نگام کرد و گفت: -نفس؟ تو پس کی میخوای جواب منو بدی؟ چون به خوبی راجع به این موضوع فکرام رو کرده بودم گفتم: -اشکان بذار خیالت رو راحت کنم. من تصمیم به ازدواج ندارم. پس بی خودی منتظر من نباش! اشکان از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: -اگه منتظر جناب مهندسی باید عرض کنم به خدمت شما که انتظارت بیخودیه، چون ایشون با همسر و دو قلوهاش در حال خوش گذرونی هستن و به ریش نداشته ی تو دارن می خندن. کاش تو مهمونی یاشار بودی و می دیدی که چطور نگار با آبو تاب از شوهرش تعریف می کرد. من چند مین قبل از نگار رسیده بودم. پروا رو که میشناسی، وقتی اومد علت نیومدن شوهرش رو پرسید، می دونی چی گفت؟ ‘منتظر نگاش کردم که ادامه داد: یه قری به سر و گردنش داد و گفت: -مهندس واسه راحتی من واسه مهیار و مهرگل پرستار گرفته و خودشم روشون نظارت داره و از شرکت زود اومد تا پیششون باشه. گفت که از طرف اون ازتون عذرخواهی کنم. آخه مهندس همش فکر و ذکرش اینه که من راحت باشم. ببینم با این تعریفهایی که می کرد، بازم به فکر اون مرتیکه ی عیاش هستی؟

با ناراحتی اشکان رو نگاش کردم و با لحن جدی گفتم: -ببین اشکان کی گفته من منتظر رادوین هستم؟ دوستیمون به جای خودش ولی تو حق نداری پشت سر رادوین اینطوری صحبت کنی چون اون هرچی که باشه پدر بارانه. این رو بدون که من از هرچی مرده حالم به هم می خوره. سکوت سنگینی بینمون رو پر کرد. دقایقی بعد، اشکان سکوت رو شکست و گفت: -معذرت می خوام، قصد توهین نداشتم. یه لحظه عصبانی شدم و نتونستم خودم رو کنترل کنم. نفس بگو چیکار کنم که تو راضی بشی، آخه من… خیلی دوستت دارم. باور کن راست میگم! چون ذهنم هنوز درگیر حرفاش بود، ازش پرسیدم: -در مورد من که حرفی به نگار نزدی؟ اشکان نگام کرد و گفت: -راستش رو بخوای چرا، گفتم. چون دیدم پروا نمیدونه نگار با کی ازدواج کرده، واسه اینکه پته ی این زن حقه باز و کثیف رو، رو آب بریزم به محض اینکه یاشار در مورد کار و زندگیم پرسید، بهش گفت، نفس نیکپرور که یادت هست، با اون شرکت ساختمونی تاسیس کردیم و کار می کنیم. یاشار به شوخی خندید و جواب داد: ‌ -بله خوب یادم هست که جنابعالی چشمت دنبالش ‌بود ولی حیف که طرف صاحب داشت. در جواب یاشار گفتم: -نفس از همسرش که همسر فعلی نگار خانم باشه، طلاق گرفته. یاشار و پروا و مهمونای دیگه که بیشترشون از بچه های دانشگاه بودن، متحیر نگام کردن. پروا با چشای گرد شده پرسید، آخه چرا؟ جواب دادم: -اونش رو باید از نگار بپرسی که چطوری باعث از هم پاشیده شدن زندگی اونا شد؟ دلم خنک شد، چون زنیکه رو سنگ روی یخ کردم که اینقدر پز شوهرش رو نده، هی نگه، آقای مهندس ال، آقای مهندس بل. نشستنش نیمساعتم نشد، سریع بلند شد و رفت. چون هیچکس تحویلش نمی گرفت. گفتم: -در مورد باران چی؟ حرفی نزدی؟ اشکان: -چون خودت چند دفعه گفته بودی که بهشون میگم بچه از پرورشگاه آوردم تا بزرگ کنم. منم اینطوری گفتم. چون وقتی من گفتم از نگار بپرسین، جواب داد: خب من چیکار کنم که نفس حامله نمیشد و شوهرش هوس بچه کرده بود! راستش من به اونا گفتم: قراره به زودی با نفس ازدواج کنم. گفتم: -چرا دروغ گفتی؟ من که جواب مثبت ندادم، اگه به گوش بابا اینا برسه خیلی ناراحت میشن که چرا بدون اجازه از اونا و بی خبر میخوام ازدواج کنم! اومدنم به اینجا بس نبود که این هم بهش اضافه شد؟! ولی اشکان واسه آخرین بار بهت میگم هیچ کدوم از این حرفایی که گفتی، نظر منو عوض نکرد. بیخودی وقتت رو تلف نکن! من بخاطر بارانم نمیخوام ازدواج کنم، تا بتونم هیچ دغ دغه ای بزرگش کنم و به جایی برسونمش تا فکر نکنه چون پدر بالای سرش نبوده، در حقش کوتاهی کردم. اشکان بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه، از اتاق بیرون رفت.
تا مدتی رابطم با اشکان سر سنگین بود. اشکان بخاطر شنیدن جواب رد ازم دلخور شده بود و منم بخاطر دروغی که گفته بود ازش ناراحت بودم. چون این خبر زود همه جا پخش شد و عمو زنگ زد و در مورد صحت این موضوع ازم سوال کرد. از طرفی هم گیج حرفای نگار بودم، نمیتونستم باور کنم که رادوین اینقدر بی وفا باشه، انگار حکم یه رهگذر رو واسش داشتم که خیلی زود و به راحتی عشقم و خاطرات مشترکمون رو به فراموشی سپرده بود. همش نجواها و زمزمه های عاشقانش تو گوشم می پیچید و زندگی رو به کامم تلخ می کرد. باید منم همین کار رو می کردم و واسه همیشه، وجود رادوین رو از ذهنم پاک می کردم و دور می ریختم و تغییر و تحولی تو زندگیم ایجاد می کردم.

با نزدیک شدن به فصل بهار، بهار زندگی منم شروع شد. اواسط هفته چون تو شرکت کار زیادی نداشتم، به آرایشگاه رفتم و بعد از دو سال و نیم به خودم رسیدم. صورتم رو اصلاح کردم و موهام رو که تا کمرم می رسید، کوتاه و شرابی رنگ کردم. به محض اینکه وارد خونه شدم، رستا با دیدنم ذوق کرد و به سمتم اومد. خیره نگام کرد و گفت: -وای نفس چقدر تغییر کردی! اونقدر که یه لحظه نشناختمت، خیلی خوشگل شدی. تورو خدا همیشه به خودت برس، مثل شوهر مرده ها شده بودی. خندیدم و جواب دادم: واسه همین رفته بودم آرایشگاه تا که بعد از مدتها از عزای شوهر مرحومم در بیام. خدا رحمتش کنه، مرد نازنین و با خدایی بود. این اواخر اونقدر دوسم داشت که یه نفس می گفت، صد تا نفس از دهنش بیرون می ریخت. الهی نور به قبرش بباره، خیلی حیف شد. باران که رو پام نشسته بود و شاهد حرفامون بود، از اونجایی که مثل دوران بچگی خودم حسابی کنجکاو بود و دائما در مورد محیط اطرافش ازم سوال می پرسید، نگام کرد و گفت: -مامی، قبل چیه؟ رستا: -بفرما نفس خانم! تحویل بگیر! بخاطر اینکه ذهن باران رو منحرف کنم گفتم: -نمیدونم، پاشین بریم ناهار بخوریم که بعدش خیلی کار داریم. بعد از خوردن ناهار، همراه رستا، به سمت مرکز خرید معروفی رفتیم. باهم وارد فروشگاه شدیم. واسه خودم چند دست کت و دامن، کت و شلوار، لباس تو خونه ای، تو رنگای مختلف خریدم. چون دیگه از رنگای تیره، خسته شده بودم. بعد از خودم نوبت باران و مارگاریتا بود. چند دست لباس واسه باران و ماری خریدم. چون ماری عضوی از خونواده ی ما شده بود. غروب با کلی خرید به خونه رفتیم. بعد از رفع خستگی، لباسایی رو که واسه مارگاریتا خریده بودم، بهش دادم. این کارم باعث خوشحالیش شد. بغلم کرد و صورتم رو بوسید و گفت: -ممنون! خیلی خوشحالم کردی. واقعا شما ایرانیا خیلی با احساس و با عاطفه هستین! درست برعکس ما، شما خیلی به اطرافیانتون توجه دارید. و اونقدر مهربونی می کنید که آدم لذت می بره. نگاش کردم و گفتم: -ماری بیشتر از این شرمندم نکن! دوتا تیکه لباس که این همه تشکر نداره. واسه تحویل سال، باز سفره ی هفت سین چیدم. با شور و نشاط همگی کنار سفره نشسته بودیم و منتظر شروع سال جدید بودیم. ماری هم مثل ما، و به طبعیت از آداب و رسوم ما، کنار سفره نشست و زیر لب شروع به دعا خوندن کرد. موقع تحویل سال حال دیگه ای داشتم. چون خیلی به خودم و آینده امیدوار شده بودم. و به روزای خوبی که پیش رو داشتم فکر می کردم. با تموم وجودم از خدا خواستم عشق رادوین رو از قلبم پاک کنه تا با خیال راحت بتونم، ثمره ی زندگی شکست خورده امرو، به بهترین درجات که لایقش بود، برسونم.

بعد از تحویل سال، قبل از هر کاری به عموپدرام زنگ زدم و عید رو بهشون تبریک گفتم. اما هیچ اشتیاقی واسه زنگ زدن به خانوادم نداشتم. و شایدم غرورم اجازه نمیداد. چون همیشه احساس می کردم فراموشم کردن و از یادشون رفتم. چرا که اگه منو به فرزندی قبولم داشتن و به فکرم بودن حتما به دنبالم می گشتن تا ردی از من پیدا کنند. پس با این حساب دلیلی وجود نداشت که من مزاحم زندگی اونا بشم و اوقات خوششون رو تلخ کنم. ساعتی بعد همراه آریا و رستا و ماهک واسه رفتن به خونه ی رهام آماده شدیم. اول باران رو حاضر کردم و بعد به سر و وضع خودم رسیدم، جلوی آینه نشستم و آرایش ملایمی کردم و کت و دامن آبیم رو پوشیدم. لحظاتی بعد همگی از خونه بیرون اومدیم.
سوار ماشین که شدیم، رستا گفت: راستی سه روزه که خانواده ی حدیث اومدن پاریس. گفتم: -پس حسابی بهمون خوش می گذره. بیست مین بعد رسیدیم. زنگ آپارتمان رو زدم. رهام به محض دیدن قیافم در رو باز کرد و اومد جلوی در و گفت: -بله بفرمائید، با کی کار داشتید؟ گفتم: -آقا رهام، می بینی که منم نفس! رهام: -صداتون آشناست ولی قیافتون نه، من شما رو به یاد نمیارم. البته یه نفسی میشناسم ولی ببخشید اون یه خورده بی ریخت بود. چون رابطمون با رهام صمیمی و خودمونی بود، زیاد سر به سر هم می گذاشتیم. خواست در رو ببنده که پام رو لای در گذاشتم و گفتم: -بی معرفت اول سالی اینطوری ازمون پذیرایی می کنی؟ چشماش رو تنگ کرد و گفت: -آخ، آخ خانم مهندس ببخشید که به جا نیاوردمتون، شما همونی نیستین که موتورش یه کمی عیب پیدا کرده بود؟ گفتم: -زهر مار. رهام: -ممنون، حالا بفرمائید داخل، لطف کردید، صفا آوردین. باران که به کار رهام می خندید، گفت: -عموجون عیدتون مبالکه. رهام بغلش کرد و صورتش رو بوسید و گفت: عید تو هم مبارک، عزیزم یه خورده زود تر حرف می زدی، تا با وجود تو مامانت رو می شناختم. باران: -یعنی من حلف ژدم شناختین؟ رهام: خب بله عمو جون. همراه هم به سمت پذیرایی پیش مهمونا رفتیم و رهام در حالی که به من اشاره می کرد، رو بهشون گفت: -ایشون نفس خانم دختر عموی بنده هستن. همونی که چند دقیقه پیش غیبتش رو می کردیم. حدیث: -رهام بذار از راه برسه، بعد اذیتش کن! رهام خندید و با اشاره به تک تکشون گفت: -ایشون آقا حافظ برادر بزرگ حدیث هستن و این خانم همسر آقای دکتر، نهال خانم هستن و این دوتا پسر گل، آرتین و آرمان پسراشون هستن. خب حالا نوبت معرفی این آقای محترم می رسه، ایشون جناب آقای هیراد احتشام، برادر کوچیکه ی حدیث هستن و هنوز مجرد تشریف دارن و این خانم خوشگل آوا جونه، خواهر زاده ی حدیث خانم هستن. لبخندی به روی همشون زدم و گفتم: -از آشنایی بباهاتون خوشوقتم، بفرمائید! معذرت می خوام که سر پا نگهتون داشتم. دکتر: -خواهش می کنم، آشنایی با شما باعث افتخار و سعادت ماست. چون حدیث و رهام خیلی از شما تعریف می کردن. گفتم: -نظر لطفشونه. همه موقع معرفی لبخند می زدن به جز هیراد واسه همین نگاه گذرایی به هیراد انداختم. پسری قد بلند با هیکلی ورزیده، چشم و ابرو مشکی، صورت کشیده و سفید و موهای سیاهی که با چند تار موی سفید آراسته شده بود. روی هم رفته قیافه ی جذابی داشت که با ابروهای گره خورده، مغرور و از خود راضی به نظر می رسید. یواش تو گوش رهام گفتم: -این هیراد خان چرا انقدر خشک و عصا قورت دادست؟

رهام نگام کرد و گفت: -سه روزه شکمش کار نکرده، بخاطر همین خشک مزاج شده. گفتم: -اه، بی تربیت! به دنبال این حرفش جفتمون زدیم زیر خنده. آرمان: -عمو جون چی شده؟ بلند بگین تا ما هم بخندیم. رهام: -عموجون قربونت برم مگه از جونم سیر شدم چون که عمت سرم رو می بره. نهال: -طفلکی حدیث، همین یه کار از دستش بر نمیاد. واقعا نمیدونم حدیث چطوری تحملت نمی کنه. زن معصوم و کم حرف و خونه داریه! رهام: -حتما شوهرشم ظالم و وراجه! بگو نهال خانم دستت درد نکنه. نهال: تو اجازه دادی؟ و به دنبالش بحث زن سالاری و مرد سالاری شروع شد. خانمها یه طرف جبهه گرفته بودن و آقایون یه طرف، در حال شوخی و خنده بودیم. فقط هیراد بود که گوشه ای نشسته بود و مرتب سیگار می کشید. با سرفه های مکرر باران به اتاق دیگه ای رفت. علت این تنهایی و انزوا، واسم معما شده بود. بعد از ناهار هم زمانی که واسه گردش بیرون رفتیم، همراه ما نیومد. از زمانی که به پاریس اومده بودم، هیچوقت به اندازه ی امروز بهم خوش نگذشته بود. آخر شب بعد از خداحافظی با همه، به سمت خونه رفتیم. از شدت خستگی، سرم به بالش نرسیده، خوابم برد.
صبح با تابش نور آفتاب تو صورتم چشم باز کردم. به خونه ی رهام زنگ زدم و واسه شام به یه رستوران معروف دعوتشون کردم تا دور هم باشیم. واسه از بین بردن کدورت به اشکان هم زنگ زدم و دعوتش کردم. ساعت هشت شب واسه رفتن به رستوران آماده شدیم. بعد از خوردن شام می خواستیم واسه نشستن به خوونه ی ما بریم که هیراد به سمتم اومد و گفت: -خانم مهندس اگه اجازه بفرمائید بنده از حضورتون مرخص میشم. چون به شدت سرم درد می کنه. با طعنه جواب دادم: سرتون درد می کنه؟ یا اینکه تحمل ما رو ندارین؟ چه اشکالی داره یه شب تو خونه ی فقیر فقرا بهتون بد بگذره؟ هیراد: -شکسته نفسی می فرمایید، چون من پدرتون رو به خوبی می شناسم ولی باور کنید سرم خیلی درد می کنه. از شنیدن این جمله تعجب کردم. ولی خودم رو نباختم و جواب دادم: تعجب می کنم با وجود برادر و زن برادر پزشک، چرا به شما نمی رسن که سر دردتون خوب بشه؟ چون گویا دیروز هم با این مشکل مواجه بودین. رهام: -هیراد خان فکر کردی ما هستیم که کوتاه بیایم، نفس واسه هر بهونه ای، حرفی تو آستین داره. هیراد: -بنده تسلیم. همراه شما میام تا باعث دلخوری خانم مهندس نشم.
مدتی بعد، به سمت خونه رفتیم. تو خونه صحبت به ساختمون و ساختمون سازی کشیده شد. هیراد که کار خانمارو قبول نداشت، مرتب متلک بارم می کرد سعی می کردم به احترام میزبانی، حرمت مهمون رو حفظ کنم و حرفاش رو نشنیده بگیرم. نمیدونم با خانما لج بود، یا می خواست لج من رو در بیاره. اشکان و رهام مدام از کارم تعریف می کردن. رهام نگاهی به من انداخت و گفت: -اتفاقا نفس خوب شد یادم افتاد چون قراره یکی از دوستام بیاد پیشت تا واسش یه خونه ی ویلایی بسازین. میشه خواهش کنم تو قبل از اومدن اون نقشش رو بکشی تا این هیراد خان ببینه اونطوری هم که فکر می کنه نیست و خانما تو هر کاری می تونن خبره و ماهر باشن. گفتم: -شایدم حق با هیراد خان باشه و من اونطور که شما فکر می کنید تو کارم ماهر نباشم. رهام: -این یعنی نه دیگه، نفس خانم. گفتم: -مگه من می تونم رو حرف تو، نه بیارم! فقط می ترسم پیش هیراد خان شرمندت کنم. در ثانی، یه سری اطلاعات می خوام که ندارم. رهام: -تو فقط قبول کن و کار به اوناش نداشته باش! گفتم: -چشم قبوله، فقط متراژ دقیق زمین و مدلی که مد نظره رو باید بدونم. چون سلیقه ی شخص لازمه.

رهام نگام کرد و گفت: سلیقه ی طرف رو بی خیال! چون همچین قابل تعریف نیست. فقط اصطبل داشته باشه که دوستم سوارکار ماهریه. گفتم: -چه حسن سلیقه ای! منم علاقه ی زیادی به سوارکاری داشتم ولی هیچ موقع فرصتش پیش نیومد که برم دنبال علاقم. ولی خب در حد مقدماتی یه چیزایی می دونم. اواخر شب بود که مهمونا قصد رفتن کردن. بعد از رفتن مهمونا، با کمک رستا، ریخت و پاشهای اضافی خونه رو جمع کردم و بعد از تعویض لباسم کنار باران دراز کشیدم. درحالی که موهای خرمایی رنگش رو نوازش می کردم، زیر لب شروع به لالایی خوندن کردم. همینطور که با لحن آرومی داشتم لالایی می خوندم، پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح زود با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. در حالی که چشمام رو می مالیدم، از رو تخت پا شدم. به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن صورتم بیرون اومدم. لباسم رو با لباس بیرون عوض کردم و یه آرایش ملایم کردم و واسه خوردن صبحونه به سمت آشپزخونه رفتم. بعد از خوردن صبحونه، آروم بوسه ای رو گونه ی تپل بارانم نشوندم و بعد از برداشتن کیف و سوئیچ و موبایلم از خونه خارج شدم و به سمت شرکت رفتم. بعد از سلام و احوالپرسی با اشکان و سایر کارمندا به سمت اتاقم رفتم و تا موقع ناهار مشغول کاری که رهام ازم خواسته بود شدم و اصلا بیرون نیومدم. اول طرحی رو که در نظر گرفته بودم، رو کاغذ پیاده کردم. ساختمون به صورت گرد در وسط قرار گرفته بود. تو قسمت پایین یه اتاق خواب با هال و پذیرایی و آشپزخونه بزرگ و اوپن قرار داشت. راهپله به صورت مارپیچ بود که تو هر پاگرد یه اتاق خواب وجود داشت که مجهز به سرویس بهداشتی بود. اتاق خواب چهارم که طبقه ی آخر هم به حساب می اومد، دیوارای شیشه ای داشت و همه جا به خوبی پیدا بود. در حیاط استخر در قسمت جلو و زمین بازی، پشت ساختمون قرار می گرفت. دو روز تمام رو این نقشه کار کردم. بعد از اتمام کارم وقتی نقشه رو به اشکان نشون دادم گفت: -نفس خیلی عالی شده، حرف نداره. گفتم: -به نظرت روی این هیراد کم میشه یا نه؟ اشکان: -شرمندت هم میشه، با اون همه چرندیاتی که بهت گفت. نفس! به نظرت خیلی از خود راضی نبود؟ گفتم: -چرا، خیلی هم زیاد. امشب باید نقشه رو ببرم و تحویل رهام بدم. اشکان: -حتما برو و نتیجه… منظورم نظریه ی شازده رو هم زنگ بزن و بهم بگو!
عصر زود تر از همیشه، میزم رو جمع کردم و به سمت خونه رفتم.

شب بعد از خوردن شام، رو به آریا و رستا گفتم: منو باران میریم خونه‌ ی رهام شما نمیاین؟ آریا: حقیقتش انقدر خستم که حوصله ی شق و رق نشستن رو ندارم. رستا: منم از این پسره هیراد اصلا خوشم نمیاد. خیلی مغروره، نگاش یه طوریه انگار از بالا به آدما نگاه می کنه. آریا: راستی تموم کردی نقشرو؟ گفتم: آره، به خاطر همون دارم میرم. دقایقی بعد به سمت اتاق رفتم. سریع باران رو حاضر کردم و بعد خودم لباس پوشیدم. مدتی بعد از خونه بیرون اومدیم.
سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی رهام حرکت کردم. مدتی بعد رسیدیم. وارد خونه که شدیم، بعد از پذیرایی، نقشه رو جلوی رهام گذاشتم و گفتم: -آقای دکتر، بفرمائید، اینم کاری که ازم خواسته بودین. رهام متعجب پرسید: -یعنی به این زودی آماده کردی؟ بعد آروم زیر لب گفت: -ببینم هول هولکی دوتا خط که نکشیدی؟ چشمکی زدم و جواب دادم: -ای، یه همچین چیزایی. رهام از قرار معلوم با هیراد شرط بندی کرده بود. چون تا خواست نقشه رو به اتاق خوابش ببره، رهام گفت: -رهام جان چی شد؟ چرا جا زدی و قایمش می کنی؟ سعی می کنم جلوی خانم مهندس زیاد عیب و ایرادش رو نگیرم، لطفا بیار اینجا. رهام از روی ناچاری نقشه رو به دست هیراد داد و هیراد ازم خواست براش توضیح بدم. نقشه رو، روی میز پهن کردم و شروع کردم به توضیح دادن، همه دورم جمع شده بودن و بعد از توضیح هیراد که باور نداشت کار خودم باشه، چشماشو تنگ کرد و گفت: -یعنی میگین باور کنم که‌ این طرح کار شماست؟ گفتم: -کسی شما رو مجبور نکرده که باور کنید. در ضمن من عادت به دروغ گفتن ندارم. رهام سوتی کشید و گفت: -خیلی خوشم اومد. حالا آقا هیراد هی واسمون کر کری بخون، مهندس شهبازی ال، مهندس شهبازی بل. این هم از خانم مهندس ما. اگه خودت رو هم بکشی، مهندس جونت به پای نفس نمی رسه. هیراد: -حق با شماست. خانم مهندس معذرت می خوام که زود قضاوت کردم. راستش چون شما مدت زیادی نیست که مشغول به کار شدین. بعید می دونستم که از عهده اش بر بیاین. به یاد رادوین افتادم. نفس عمیقی کشیدم. بعد از کمی مکث جواب دادم: -واسه اینکه من استاد ماهری داشتم که از دانشگاه سوئد فارغ التحصیل شده بود و از وقتی که چشم باز کرده بود، همه ی فنون این کار رو از پدرش یاد گرفته بود. هیراد: -آفرین به این استاد که شاگرد خوبی مثل شما رو تعلیم داده، باید قدر این استادتون رو بدونید. راستی، شما فوقتون رو تو ایران گرفتین. درسته؟ گفتم: -بله، چطور مگه؟ باز مشکلی پیش اومده؟ خندید و گفت: -نه، فقط می خواستم آدرس دفتر کار استادتون رو بدونم تا در صورت لزوم پیششون برم. در ضمن در صورت تماس سفارش من رو هم بکنید. از شنیدن این جمله وا رفتم و قلبم از حرکت وایستاد. به دنبال جوابی می گشتم ولی هر کاری می کردم چیزی به ذهنم نمیرسید. حدیث به موقع به دادم رسید و گفت: -استاد نفس دیگه ایران نیست و برگشته سوئد. نفس راحتی کشیدم. چون دیر وقت بود آماده ی رفتن به خونه شدم.

بعد از خداحافظی با همه، همراه باران می خواستم از در بیرون برم که، هیراد پاکتی به دستم داد و گفت: -ممنونم از زحمتی که کشیدین. ببخشید که در مقابل کار شما، این هیچ ارزشی نداره. با تعجب پرسیدم: -پس دوست رهام شما بودین؟ لبخندی زد و گفت: -بله با اجازه ی شما. پاکت رو به طرفش گرفتم و گفتم: -پس این هدیه ایه از طرف من به شما. هیراد: -نه! خواهش می کنم قبول کنید چون در غیر این صورت منم کار شما رو قبول نمی کنم. چون شما خیلی زحمت کشیدین و وقتتون رو پای این کار گذاشتید. این پول ارزش چندانی نداره. فکر کنید عیدیه واسه دخترتون. چون رهام و حدیث هم به شدت اصرار کردن، پاکت رو گرفتم و تشکر کردم. دقایقی بعد از خونه بیرون اومدم.
سوار ماشین که شدم، قبل از حرکت پولهارو شمردم. درست سه برابر پولی بود که همیشه در مقابل کارم می گرفتم. پول قابل توجهی بود و واسه همین بهم بر خورد. رو به باران گفتم: -عزیز دلم! تو همین جا بشین! من الان میام. بعد سریع از ماشین پیاده شدم. زنگ رو زدم که حامی جواب داد. گفتم: -حامی جون! به بابا بگو چند لحظه بیاد پایین. دقایقی بعد رهام اومد پایین و پرسید: -چی شده؟ گفتم: -این پول رو به هیراد پس بده چون دوست ندارم کسی بهم ترحم کنه و دل بسوزونه. از طرف من بهش بگو من گدا نیستم که صدقه قبول کنم. رهام: -دیوونه، این چه حرفیه؟ کسی به تو ترحم نکرده. من و هیراد شرط بسته بودیم که اگه من می باختم این پول رو به هیراد می دادم. حالا که بردم، به تو می رسه. گفتم: -در هر صورت من نمی تونم قبول کنم. رهام: -آخه چرا؟ این حق توئه، چون خیلی زحمت کشیدی. سوار ماشین شدم و هر چقدر رهام خواهش کرد که قبول کنم، قبول نکردم و عصبی و ناراحت به سمت خونه حرکت کردم. بیست مین بعد به خونه رسیدم. ماشین رو که تو پارکینگ پارک کردم، باران رو که خوابش برده بود رو بغل کردم و به سمت واحد خودمون رفتم. وارد خونه که شدم، چراغ اتاق رستا و آریا خاموش بود. باران رو سر جاش خوابوندم و بعد از تعویض لباسم، رو تخت دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

اواسط هفته بود. تازه از دانشگاه رسیده بودم که هیراد با یه سبد گل به شرکت اومد. با لحن سرد و خشکی سلام و احوالپرسی کردم و تعارف به نشستنش کردم. هیراد نگام کرد و گفت: -اگه ‌اجازه بفرمائید خارج از شرکت مزاحمتون بشم. به ناچار از پشت میزم بلند شدم و همراه هم به سمت کافی شاپی که در نزدیکی شرکت قرار داشت رفتیم، وارد سالن که شدیم میز نزدیک به پنجره رو انتخاب کردیم و نشستیم. بعد از سفارش کیک و قهوه گفتم: -من در خدمتم. هیراد: -واسه خلاصی از دست من خیلی عجله دارید؟ با لحن بیتفاوتی جواب دادم: -نه مگه من دست شما اسیرم که بخوام زود تر خلاص بشم! ‌ هیراد تبسمی کرد و گفت: -همیشه حاضر جواب! غرض از مزاحمت به خاطر سو تفاهمیه که پیش اومده. ببینید خانم مهندس، من اون پول رو بابت حق الزحمه ی شما پرداخت کردم. نه به عنوان صدقه یا از روی دلسوزی. گفتم: ولی رفتار و غرور شما همین رو می رسونه. درست مثل نگاه و رفتار ارباب با زیر دستش. هیراد خندید و جواب داد: -چه تشبیه جالبی! شهامت و بلبلزبونی شما، باعث تعجب و تحیر آدم میشه. در واقع شخصیت شما خیلی برام جالب شده. ولی باور کنید من مغرور و خودخواه نیستم و تربیت خانوادگیم از من چنین شخصیتی ساخته و در واقع رفتار و منش پدرم، روم خیلی تاثیر گذاشته. درست برعکس حدیث و حافظ… حتی خدا بیامرز هدیه هم اونطوری نبود. اونا مثل مامانم خونگرم و زود جوش هستن. گفتم: -خب آقای احتشام گذشته از این مطالب، حالا می خواین این ویلا رو کجا بسازین؟ البته اگه حمل بر فضولی ‌نباشه. هیراد: -خواهش می کنم راستش چند سال پیش یه زمین تو متلقو خریدم که همینطور بلا استفاده مونده. می خوام اگه قسمت باشه اونجا رو بسازم. گفتم: -پس با این حساب، باید یه کم اون نقشه رو تغییر بدم تا رفت و آمد واسه پدرتون راحت تر باشه. هیراد: -ممنون که به به فکر پدرم هستین. گفتم: -خواهش می کنم. این وظیفه ی منه. در ضمن این رو هم بگم که اون موقع با پدرم اینا، همسایه میشین. هیراد: -جدی؟ داشتن همسایه ی خوب نعمته. مخصوصا ما که باهم فامیل هم هستیم. گفتم: -راستی آقای احتشام، تا یادم نرفته بهتون بگم که ‌اگه زمانی پدرم رو دیدین، از من حرفی نزنید. هیراد: -چشم ولی به شرطی که شما این پول رو از من قبول کنید. به اصرار و خواهش بیش از حد هیراد مجبور شدم که پول رو قبول کنم. چون مبلغ زیادی بود، تصمیم گرفتم باهاش تو یکی از پروژه های برج سازی سرمایه گذاری کنم. اون روز چون دیگه حوصله ی کار کردن رو نداشتم، بعد از خداحافظی با هیراد، به سمت خونه رفتم.

زندگی به روال عادی می گذشت و روزها، مثل برق و باد، از پی هم می گذشت. آن چنان غرق زندگی شده بودم که گذر زمان رو زیاد احساس نمی کردم. تنها مشکلم دوری از خانوادم بود که سخت آزارم می داد. اواسط شهریور ماه بود که عموپدرام چند روزی به تنهایی به پاریس اومد. شب، بعد از شام، دور هم نشسته بودیم و از هر دری صحبت می کردیم. نگاهی به عمو کردم و گفتم: -عمو، راستی سامان چطوره؟ نمی دونستم انقدر بی معرفته. انگار نه انگار که باهم هم خونیم، حالا شرایط من بحرانی بود، یعنی نمی تونست یه زحمت به خودش بده و پاشه بیاد تو این کشور دنبالم بگرده؟ عمو نگاه مهربونش رو به صورتم دوخت و گفت: -یه طرفه قضاوت نکن دخترم! حقیقتش بابات گفته که تا وقتی که تو برنگردی نه حاضره باهات حرف بزنه، نه به دیدنت بیاد. حتی مانع از اومدن مامانت و سامان به پاریس شده که مبادا سراغی ازت بگیرن. ببین نفس! یه چند روزی با من بیا ایران و زود برگرد. بذار اگه کدورتی چیزی بینتونه، برداشته بشه. 《بابا می دونست که من گهگاهی به رستا و عمو زنگ می زنم و از طریق اونا از اومدن مامان و سامان با خبر میشم.》 بعد از کمی مکث با بغض گفتم: -نه عمو، وقتی اونا منو خاطراتم رو به فراموشی سپردن، چه لزومی داره مزاحم زندگیشون بشم؟ وقتی عمو از بردن من به ایران نا امید شد، به تنهایی به ایران برگشت. تو این دنیای بی وفا، تنها غمخوارم باران بود. چون رستا هم بعد از ازدواج، درگیر زندگی خودش بود. رستا سعی می کرد واسه آریا که عشقش رو از دست داده بود، با محبت اون خاطرات تلخ رو کم رنگ کنه و زندگی بهتری رو براش بسازه. و انصافا هم آریا لایق اون زندگی بود. چون کم کم با مهربونی و عشق و محبتی که رستا بهش می کرد، تونست با مرگ ماهفر کنار بیاد و گوشه ای از قلبش رو به رستا اختصاص بده. اشکان هم بعد از اینکه ‌از ازدواج با من نا امید شد، به معرفی من، با نیاز که پدر و مادرش ایرانی بودن و خودش متولد پاریس بود، ازدواج کرد. من چون قید ازدواج مجدد رو زده بودم، در مقابل مشکلاتم خم به ابرو نمی آوردم. در واقع عشق به باران بهم امید و انرژی می داد. باران هرچی بزرگ تر می شد، بیشتر حالم رو درک می کرد. شبا وقتی خسته از کارای شرکت به خونه می اومدم، با دستای کوچیکش پاهای ورم کردم رو ماساژ می داد و با اون لحن شیرینش می گفت: 《مامی، یه کم دیگه که بژرگ شدم، خودم کمکت می کنم تا کمتل خسته بشی.》 بغلش می کردم و بوسه ای رو گونه ی تپلش می کاشتم و می گفتم: -عزیز دلم، عروسک خوشگل من، من هیچ وقت خسته نمی شم. تازه، هر وقت که تو بوسم می کنی، خستگی و غصه هام از یادم میره. باران نگام کرد و گفت: -مامی من که علوسک نیستم بهم میگی علوسک! موهای خرماییش رو نوازش کردم و گفتم: -تو از عروسک هم قشنگ تری! تو عروسک خوشگل منی. تو این لحظات تو آسمونا پرواز می کردم از اینکه بزرگ شده و درک و فهمش زیاد شده به خودم می بالیدم. غافل از اینکه با بالا رفتن سنش کنجکاو تر هم میشه.

عصر روز یکشنبه، چون شب خونه ی رهام دعوت داشتیم، زود تر از همیشه، کارم رو تموم کردم و به سمت خونه رفتم. بعد از کمی استراحت باران و ماهک رو حاضر کردم و بعد از اینکه به رستا و آریا خبر دادم که نگران ماهک نشن، به سمت خونه ی رهام اینا رفتم. نیمساعت بعد از من، آریا و رستا هم اومدن. جمعمون حسابی جمع شده بود و از هر دری صحبت می کردیم و می خندیدیم. آخر شب کم کم آماده ی رفتن شدیم. وارد خونه که شدیم، بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم. باران در حالی که خودش رو تو بغلم جا می کرد، به چشمام زل زد و گفت: -مامی جون؟ چلا من مثل حامی و هانا بابا ندالم؟ آواری از مصیبت رو سرم فرو ریخت و ضربه ی محکمی به جسم و روحم وارد شد. چون هیچوقت به این لحظه فکر نکرده بودم. نا خودآگاه اخمام رفت تو هم. در حال جون کندن بودم که چه جوابی بهش بدم که دوباره با لحن مظلومی پرسید: -مامی، حلف بدی ژدم که نالاحت شدی؟ فقط پلسیدم بابای من کجاست؟ اشک به چشمام هجوم آورد. فقط گفتم: -نه عزیز دلم. سرش رو به سینم فشردم و شروع کردم به نوازش کردنش تا شاید بدون جواب خوابش ببره. دقایقی بعد خوابش برد. داشتم از شدت بغض منفجر می شدم. آروم از کنارش بلند شدم و به سمت سالن رفتم. روی یکی از مبلا نشستم و نمی دونم چی شد که یه دفعه بغضم ترکید و گرمی اشک رو رو گونه هام حس کردم. تو دلم گفتم: خدایا! چرا من؟ چرا من باید از کسی که همیشه ادعا می کرد دوسم داره، خیانت ببینم؟ آخه چرااااا؟ باران من چه گناهی کرده که باید تو سنین حساس بچگی طعم تلخ بی پدری رو بچشه؟ تو حالو هوای خودم بودم ‌که رستا اومد سمتم بغلم کرد و گفت: -چی شده نفس؟ اشک مجال صحبت کردن رو بهم نمیداد. رستا نگام کرد و گفت: -حرف بزن خواهری! دلت هوای ایران رو کرده؟ با گریه گفتم: -اون که درد اصلیمه. رستا: -پس چی شده؟ نفس؟ خودت رو سبک کن! هرچی تو دلته، بگو بذار آروم بشی. دقایقی سکوت کردم. بعد از اینکه آروم شدم، اشکام رو پاک کردم و با لحن آرومی گفتم: -امشب، باران قبل از اینکه بخوابه، ازم چیزی پرسید که به معنای واقعی سوختم و آتیش گرفتم. ازم پرسید: چرا من مثل حامی و هانا بابا ندارم؟ نمیدونی چقدر سخته که بتونی بدون جواب بچرو آرومش کنی! دوس ندارم از پدرش براش یه موجود ترسناک بسازم. پس فعلا چیزی بهش نمیگم. رستا: -این نشون میده که چقدر دوسش داری. ولی در حال حاضر سعی کن به چیزایی که ناراحتت می کنه، فکر نکنی. ‌ با حرفای رستا تا حدودی آروم شدم و کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم. روزها مثل برق و باد می گذشت. واسه سرگرم شدن باران، تو کلاس ژیمناستیک ثبت نامش کردم. چون تنها چیزی که می تونست باران رو واسه چند دقیقه ساکت و آروم نگه داره، ورزش بود. شنا رو هم خودم بهش یاد می دادم. رقص باله رو به خوبی یاد گرفته بود. دائم یا روی میز بالا و پایین می پرید یا بالای مبلا راه می رفت. به قدری با استعداد و باهوش بود که به سرعت همه چیز رو یاد می گرفت.
چند ماهی از شروع این کلاسها نگذشته بود که اوایل هفته، عصر وقتی از شرکت به خونه اومدم، بعد از کمی استراحت همراه رستا بچه هارو واسه بازی، به پارک بردیم.

وارد پارک که شدیم، پسر بچه ای با ویلونی که تو دستش گرفته بود، مشغول نواختن آهنگ بود و پول جمع می کرد. باران هم از من پول گرفت و همراه ماهک به سمت اون پسره رفت. حسابی محو تماشای اون پسره شده بود. آهنگ که تموم شد، به سمتم اومد و نگام کرد و گفت: -مامی، اژ اینا بلام می خلی؟ می خوام منم مثل این پسله کال کنم تا تو کمتل خسته بشی. از دلسوزیش بغضم گرفت. صورتش رو بوسیدم و گفتم: -نه دختر گلم! من خسته نمیشم که تو بخوای کار کنی. ولی اگه دوست داشته باشی، ویلون برات می گیرم تا یاد بگیری. دستاش رو دور گردنم انداخت و گفت: -آخ جون، قلبون مامی مهلبونم بلم. لپش رو کشیدم و گفتم: -آخ فدای حرف زدنت! خدا نکنه دختر قشنگم! حالا بدو برو دنبال بازیت که ماهک منتظرته.
بچه ها که به سمت وسایل بازی رفتن، رستا نگام کرد و گفت: -باران خیلی بچه ی با شعوریه. ناراحت نشی ولی باران برعکس تو، اصلا سرکش و ستیزه جو نیست. خیلی حساس و شکنندست. بارها چشم گذاشتم دیدم هر موقع با حامی دعوا می کنن، این زود کوتاه میاد و با صلح به بازیش ادامه میده. باور کن همین کارش باعث شده تا حامی علاقه ی خاصی بهش پیدا کنه. گفتم: -نه، چرا ناراحت بشم؟ رستا: -خیلی خوبه که باران با این سن کمش به موقعیت اطرافیانش توجه داره. گفتم: -اینطور اخلاقاش به رادوین رفته.
بعد از اومدن بچه ها، به سمت مغازه ی فروش لوازم موسیقی رفتیم و بعد از خریدن یه ویلون واسه باران از فروشنده خواستم که مربی با تجربه ای به خونمون بفرسته تا به باران آموزش بده. بعد از خوردن شام، به سم خونه رفتیم. سه روز بعد مرد میانسالی به اسم انریکه به خونه اومد و آموزش به باران رو شروع کرد. ماهک بچه ی آرومی بود و بیشتر وقت خودش رو به نقاشی کشیدن که رستا بهش یاد می داد، می گذروند.
روزها مثل برق و باد سپری می شد. کم کم تعطیلات کریسمس از راه رسید‌ رهام بهم خبر داده بود که هلما خانم و هیراد به پاریس اومدن. در عرض یک سالی که با هیراد آشنا شده بودم، گهگاهی باهم تماس داشتیم. چون مهندس شهبازی که از دوستای هیراد بود، به شدت از کارم خوشش اومده بود و بخاطر همین رابطه ی کاری هم داشتیم. روز چهارشنبه دومین روز تعطیلات از صبح مشغول سر و سامون دادن به کارای عقب افتاده ام بودم. چون در نبود مارگاریتا که به آلمان رفته بود، کارم چند برابر شده بود. آریا و رستا و ماهک هم واسه گذروندن تعطیلات به شهر ونیز ایتالیا رفته بودند. عصر بعد از اتمام کارم به سمت حموم رفتم و یه بعد از گرفتن یه دوش ۵ دقیقه ای که خستگیم رو حسابی بر طرف کرد، لباس پوشیدم و باران رو هم حاضر کردم و باهم واسه دیدن هلما خانم و هیراد به سمت خونه ی رهام رفتیم. زنگ رو که زدم حدیث درو برامون باز کرد. وارد سالن که شدیم، هلما خانم مثل دفعه ی قبل به گرمی ازمون استقبال کرد. یک ساعتی میشد که نشسته بودیم، چون از هیراد خبری نشد سراغش رو گرفتم، که هلما خانم جواب داد: -مادر دست رو دلم نذار که از دست این پسره خونه. گفتم: -ای وای! چرا؟ مگه بچست که از دستش آه و ناله می کنید؟ هلما خانم: کاش بچه بود، چون اون موقع به راحتی حریفش می شدم. پیش پای تو باهاش جر و بحث کردم و آخر هم گذاشت از خونه رفت. گفتم: -آخه سر چی باهم حرفتون شد؟

هلما خانم آه پر حسرتی کشید و گفت: -عزیزم چی بگم، دل همه ی آدما پر از قصست، قصه ای که به دنبالش غصست. حدیث: -مامان تورو خدا باز شروع نکنید، تا دوباره اعصابتون به هم نریزه و مریض بشین. بذار هر غلطی که دلش می خواد بکنه. هلما خانم: -نمی تونم، یعنی هیچ مادری نمی تونه درد بچه هاش رو فراموش کنه. اون یکی رو اونطوری از دست دادم و غصه اش از پا درم آورده، درد این پسره هم اینطوری از پا درم می یاره. بیچاره هلما خانم با یادآوری هدیه و مشکل هیراد که نمی دونم چی بود، چهره اش غمگین شد و اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد. دقایقی سکوت کرد و با دستمال اشکاش رو پاک کرد و ادامه داد: -نفس جان، من می دونم مامان و بابات تو این چند سال چه زجری کشیدن. اگه پدر و مادری حرفی می زنن، به خاطر اینه که سعادت و خوشبختی بچه هاشون رو می خوان. اگه اون موقع که بیست و شیش سالش بود حرفم رو گوش می کرد، حالا به این درد گرفتار نمی شد. شیش ساله که تو آتیشی که با دست خودش به پا کرده داره می سوزه. انگار همین دیروز بود که اومد و گفت: مامان می خوام با روژین ازدواج کنم، باید برین خواستگاریش‌
از شنیدن اسم روژین، نفسم بند اومد. روژین حسابدار شرکت بود که چند ماه پیش استخدام شده بود. خیلی زیبا بود. چشمای آبی و و افسونگر، با موهای بور، پوستش سفید بود و حسابی خوش برو رو بود. قد متوسطی داشت ولی روی هم رفته زیبا به نظر می رسید. اما از لحاظ خانوادگی زمین تا آسمون با ما داشت. پدر و مادرش از هم جدا شده بودن و روژین با پدر معطادش زندگی می کرد. هر چقدر بهش گفتم هیراد این دختره به درد ما نمی خوره، به خرجش نرفت که نرفت. بهش گفتم، هیراد پسرم! با این وضعیتی که خانواده ی این دختره داره، پدرش معتاده، مادرش تا حالا ده تا شوهر کرده و زن درست و حسابی نیست، چطوری می خوای جلوی فامیل سرتو بلند کنی؟ می دونی چی گفت؟ مشتاق به صورتش چشم دوختم که هلما خانم ادامه داد: -گفت، یا روژین، یا هیچکس! تهدیدم کرد که اگه قبول نکنی، خودم رو می کشم. به ناچار تسلیم شدم چون مادر جون داغ هدیه رو هنوز فراموش نکرده بودم. خلاصه سرت رو درد نیارم نفس جون، بالاخره حرف خودش رو به کرسی نشوند و با روژین عروسی کرد. شب عروسی از حرص و جوش زیادی، وسط جشن از حال رفتم، آخه نمی دونی فامیلای روژین با چه سر و وضعی اومده بودن. همشون دهاتی و بی اصل و نسب بودن، چنان به میوه و شیرینی حمله کرده بودن که نگو! دوست و آشنا مسخرمون می کردن و من طاقت این افتضاح و بی آبرویی رو نداشتم. از اون روز به بعد خانم شد همه کاره ی شرکت! با چرب زبونی و حرفای عاشقونه، حسابی هیراد رو خر کرد و دار و ندارش رو به اسم خودش زد. دو سال بعد از ازدواجشون، وقتی هیراد واسه انجام کاری به آلمان رفته بوده، بهمون خبر دادن که تموم چکاش برگشت خورده، با عجله به شرکت رفتیم. چه شرکتی! خانم هرچی هیراد تو بانک پول داشت رو برداشته بوده و فرار کرده بود. دو سه روز بعدش هم فهمیدیم شرکت و خونه رو هم فروخته. به پلیس خبر دادیم ولی چه فایده؟! انگار یه قطره آب شده بود و تو زمین فرو رفته بود. به هیراد گفتم بابات مریض شده، هرچی زود تر برگرد! وقتی اومد و همه چیز رو فهمید، نمی دونی چه قیامتی به پا شد! هیراد شوکه شد و تو بیمارستان بستری شده بود. فقط خدا رحم کرد که سکته نکرد. ولی جیگر گوشم از ضربه ای که خورده بود، هفت ماه تو بیمارستان روانی بستری شد. نه با کسی حرف می زد و نه لب به غذا می زد، به زور سرم زنده مونده بود. مثل مجسمه ها شده بود. از اون زمان به بعد از زن جماعت متنفر شده و هرچی میگم بابا همه اینطوری نیستن گوش نمی کنه و میگه: دیگه نمی خوام زن بگیرم..سرش رو انداخته پایین و چسبیده به کار. از همه بریده، خودش رو بیشتر حبس می کنه. والله دیگه نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم.

والله دیگه از دستش خسته شدم. بهش میگم مادر سی و پنج سالته بیا و به زندگیت سر و سامونی بده از تنهایی از لاک خودت بیا بیرون، میگه یه بار واسه هفت پشتم کافیه. تو افکار خودم غرق شدم، فکر معمایی که واسم حل شده بود پس دلیل اون انزوا و تنهایی این مسئله بوده. بیچاره هیراد! چه سیلی سختی از دنیا خورده بود! درد مشترکی داشتیم. یه ساعت دیگه هم منتظرش موندم ولی نیومد. واسه همین از رو مبل بلند شدم و باران رو صدا کردم و گفتم: -باران جون! بیا پالتوت رو بپوش! می خوایم بریم خونه. حدیث نگام کرد و گفت: -نفس؟ کجا شال و کلاه کردی؟ خب بمونید دیگه! رستا اینا هم که نیستن! در حالی که لباس باران رو تنش می کردم، گفتم: -نه دیگه، برم، تو خونه کلی کار دارم.
بعد از خداحافظی با هلما خانم می خواستم از خونه برم بیرون که حدیث نگام کرد و گفت: -نفس جون شرمنده که مامان تورو هم ناراحت کرد. واسه همین نمی خواستم در مورد هیراد باهات حرف بزنه. چون می دونستم زخم تو هم سر باز می کنه. نری خونه بشینی فکر و خیال گذشته رو بکنی. حالت بد بشه. گفتم: -این چه حرفیه! من بخاطر هیراد ناراحت شدم نه خودم. نگران نباش! من دیگه به گذشته فکر نمی کنم. لحظاتی بعد ازش خداحافظی کردم و همراه باران از خونشون خارج شدیم. سوار ماشین شدم. چون حوصله ی آشپزی رو نداشتم، سر راه دوتا پیتزا خریدم و به سمت خونه رفتیم. بعد از تعویض لباسم شام باران رو دادم. خودم میلی به خوردن نداشتم چون اشتهام کور شده بود. بعد از دادن شام باران به سمت اتاق رفتم. چشمم به عکس رادوین افتاد. بی اختیار روی صندلی جلوی میز آرایش نشستم و دستم رو ستون سرم کردم و به عکسش خیره شدم. تو خلوت خودم با عکسش شروع به حرف زدن کردم. بغضم ترکید. -خیلی بی معرفتی رادوین! هنوزم زخمی که رو دلم گذاشتی، عمیق و تازست و هیچ ‌مرهمی نمی تونه خوبش کنه. می دونم تو دیگه درصدی هم به من ‌فکر نمی کنی ولی من هنوزم بعد از گذشت این چند سال، نتونستم عشق و محبتت رو فراموش کنم. ولی به ظاهر به همه میگم فراموشت کردم. ولی با این همه ظلمی که بهم کردی، هنوزم دوستت دارم. ولی این رو بدون که نمی بخشمت واسه لرز دلم تو اولین نگاهت، واسه طرد شدنم از سمت خانوادم، واسه، واسه، و دیگه گریه مجال صحبت بیشترم رو نداد. نمی دونم چقدر تو اون حال بودم که دستای گرم و کوچیک باران رو روی شونه هام حس کردم. سریع اشکام رو پاک کردم و به سمتش برگشتم و نگاش کردم که گفت: -مامی، این آقا کیه که باهاش حلف می ژنی؟ چلا گلیه می کنی؟ بغلش کردم و رو موهاش بوسه ای نشوندم و گفتم: -این نامردیه که بخاطرش آواره ی دیار غربت شدم، همونیه که بخاطرش از همه کسم بریدم، از بابام، مامانم، داداشم و همه ی دوستام. همونیه که دلم رو شکونده. باران: -مامی؟ گفتم: -جانم! باران: -چلا دلتو شکونده؟ مگه چیکالش کلده بودی؟ صورتش رو بوسیدم و گفتم: -وقتی قد من شدی بهت میگم. پس تا موقعی که بزرگ نشدی ازم نپرس. باران: -چشم، مامی، یه چیژی بگم نالاحت نمیشی؟ گفتم: -نه گلم، ناراحت نمیشم بگو! باران: -مامی جون! من اژین آقا بده خیلی خوشم میاد. قلبم چنان دردی گرفت که نفسم بند اومد. با لحن آرومی گفتم: -واسه اینه که به تو بدی نکرده، حالا پاشو بخوابیم که خیلی خوابم میاد. خواب بهونه ای بود واسه فرار از این درد ناعلاج. تا دمدمای صبح از فکر و ناراحتی خواب به چشمام نیومد. نمی دونم چقدر گذشته بود که به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح با بالا و پایین پریدنهای باران که رو پشتم نشسته بود، از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت یازده و نیمه صبح بود. کشو قوسی به بدنم دادم و از رو تخت پا شدم. چون نزدیک ظهر بود و شب هم شام درست و حسابی نخورده بودم، به سمت آشپزخونه رفتم و املت درست کردم و با ولع شروع به خوردن کردم. مشغول خوردن صبحونه بودیم که زنگ آیفون زده شد، باران قبل از من به سمت آیفون دوئید و درحالی که در رو باز می کرد، رو به من گفت: -مامی، عمو هیلاده! به سمت در رفتم و منتظر اومدنش شدم. وارد سالن که شد، باران رو بغل کرد و گفت: -خانم خوشگله چقدر بزرگ شدی! ماشالله روز به روزم که خوشگل و ناز میشی. باران نگاش کرد و گفت: -پس عمو با من علوسی می کنی تا مامانی گلیه نکنه و غصه نخوله؟ 《باران به تقلید از حامی و هانا هلما خانم رو مامانی صدا می کرد.》 با شنیدن حرف باران جفتمون شروع به خندیدن کردیم. هیراد در حالی که می خندید گفت: -خب باران خانم حالا که تو حاضری با من عروسی کنی، پس فردا مامانی رو بفرستم خواستگاری، قبوله؟ باران: -بله، خبوله. آخ جون، اون وخت من لباس علوسی می پوشم. آخه حامی میگه: تو علوس خوشگلی میشی. هیراد: -پس همه ی این حرفا زیر سر حامی پدرسوختست. آره؟ باران با اخم جواب داد: نخیلم! عمو لهام نسوخته، من با شما خهلم، چون حلف بدی ژدین. گفتم: -باران جون، بده آدم با کسی قهر کنه، اونوقت عمو هیراد دیگه باهات عروسی نمی کنه ها! باران صورت هیراد رو بوسید و باهم آشتی کردن. هیراد نگام کرد و گفت: -خب نفس، مثل اینکه تا لنگ ظهر خواب بودی. چون چشات پف کرده. گفتم: -راستش تا نزدیکیهای صبح بیدار بودم. حالا بیا بریم تا املتمون یخ نکرده. در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتیم هیراد گفت: -شرمنده مامان تورو هم ناراحت کرده. گفتم: ‌ -حق داره، نمی تونی که تا آخر عمرت یالقوز بمونی. کم کم باید تشکیل خانواده بدی و از تنهایی در بیای. هیراد: -جدی؟ خانم تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره؟ ببین اشکان یه دختر یه ساله هم داره، ولی تو هنوز تنها موندی. گفتم: -چقدرم آمارت کامله! چون من بخاطر ندارم راجع به اشکان به تو حرفی زده باشم. هیراد: -مثل اینکه تو از جنس خانما نیستی و اونارو نمی شناسی. ماشالله همشون یه پا کارآگاه هستن، حدیث به مامان، مامان هم به من، قبل از اینکه باهات آشنا بشم، یعنی ببینمت، بیوگرافی کامل زندگیت رو داشتم. گفتم: -پس واسه همین دفعه ی اول حسابی تحویلم گرفتی؟ هیراد خندید و جواب داد: -نه، چون به محض دیدنت خاطرات تلخ گذشته برام زنده شد. زیبایی تو، منو به یاد روژین انداخت. حرفش رو قطع کردم و گفتم: -پس واسه همین اون پول رو بهم دادی؟ می خواستی امتحانم کنی؟ هیراد خندید و گفت: -ای! تقریبا. چون همیشه باورم این بود که یه دختر زیبا، از زیباییش سو استفاده می کنه. راستی نفس؟ می تونم ازت یه سوالی بپرسم؟

نگاش کردم و گفتم: صدتا بپرس! چون ما دیگه از جیک و بیک هم با خبریم. هیراد زیرچشمی نگام کرد و گفت: -اون استادی که در موردش حرف می زدی، همسرت بود آره؟ با لحن آرومی گفتم: -درسته. هیراد: -هنوزم دوسش داری؟ خیلی دلم می خواد ببینمش… نفس عمیقی کشیدم و با لحن آرومی گفتم: -من دیگه نسبت به اون هیچ حسی ندارم. در واقع خودم رو قانع کردم که چنین شخصی تو زندگیم وجود نداشته. کمی سکوت کردم بعد از یه مکث کوتاه با جون کندن ادامه دادم: -اون دیگه برام مرده، چون که مسبب تمام بدبختیام اونه. هرچی می کشم از دست اون نامرده، منی که به هیچ وجه حاضر نبودم یعنی نمی تونستم از ایران دور شم، حالا چهار ساله که حسرت دیدن خانوادم، فامیلام و دوستام به دلم مونده. بخاطر اون بابام، روم دست بلند کرد و با تحقیر از خونه بیرونم کرد. ببینم تو اگه جای من بودی، ازش متنفر نمی شدی؟ هیراد به نقطه ای خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود، بخاطر همین متوجه سوالم نشد. واسه اینکه از فکر و خیال بیرون بیاد، آبی رو که تو لیوان بود، رو صورتش پاشیدم. هیراد یه متر از جاش بالا پرید. باران که از کارم خیلی خوشش اومده بود، می خندید، می گفت: -آفلین مامی! دوباله آب بلیز که بتلسه. 《از مدل حرف زدن باران خوشم می اومد، بارها باهاش رو تلفظ حروفی که روش مشکل داشت، کار کرده بودم ولی باز مدل خودش حرف می زد. به رهام هم که می گفتم، می گفت: زیاد تو فشارش نذار! خودش به مرور زمان درست میشه.》 هیراد نگاش کرد و گفت: -فسقلی حالا دیگه مامانت رو هم تشویق می کنی؟ اگه جرات داری وایستا تا پارچ رو، رو سرت خالی کنم. باران به سمت بیرون دوئید و هیراد هم به دنبالش، دور مبلا و صندلیا می چرخیدن و کوسن هارو به سمت هم پرت می کردن. واسه اولین باری بود که هیراد با بچه ای شوخی می کنه و می خنده. دقایقی بعد هیراد دست از بازی کشید و دستاشو بالا برد و گفت: -عروس خانم! من تسلیمم چون اگه همینطور پیش بریم، مامانت جفتمون رو بیرون می کنه. از رو مبل پا شدم تا واسه رفع خستگی قهوه بیارم که باران جواب داد: -نه، مامی هیچی نمیگه، بیا باژی کنیم. چون چند لوز پیش با حامی که باژی می کلدیم، با توپ ژدیم شیشه شکست. مامی هم گفت بیاین این طلف تا دستتون نبله. هیراد: -آفرین به شما، خدا حفظتون کنه! چقدر شما ساکت و آروم هستین. باران: -عمو؟ هیراد: -جانم! باران: -اگه تو با من علوسی کنی، باید بهت بگم بابا؟ خیلی خوب میشه، اونوخت مثل حامی و هانا و ماهک منم بابا دالم. از شنیدن این جمله پاهام سست شد. واسه اینکه بتونم خودم رو کنترل کنم، رو صندلی نشستم. بغض تو گلوم نشست. خدایا! چقدر ناتوان و مستاصل بودم! دقایقی بعد بغضم رو فرو خوردم و با سینی حاوی فنجونای قهوه و ظرف کیک به سمت سالن رفتم. اثری از شادی دقایقی پیش تو چهره ی هیراد نبود. قهوش رو خورد و دقایقی بعد آماده ی رفتن شد. موقعی که می خواست بیرون بره، نگام کرد و گفت: -نفس اگه من جای تو بودم، حتما به ایران می رفتم و خانوادم رو می دیدم، راستش چند هفته پیش بابات رو دیدم خیلی شکسته شده بود. وقتی بهش گفتم که برادر خانم رهامم و از پاریس جنس تهیه میکنم، بیچاره آهی کشید و گفت: -منم اونجا یه گم کرده دارم و دیگه ادامه ندادو منم دیگه اسمی از تو ‌نبردم، چون سفارش کرده بودی. میدونی ‌شاعر چی میگه؟ سرم رو به علامت نفی تکون دادم که گفت: -شد بهار و دلم اسیر شهر طوفانی انتظارست، حرف قلب من این بوده و هست، آن زمان که تو بیایی بهار من است. گفتم: -آفرین شاعر هم که شدی!

هیراد نگام کرد و گفت: -اولا. آدم عاشق با شعر زندگی می کنه. ثانیا. خانم دکتر آینده، بنده فوق لیسانس ادبیات دارم. گفتم: -جدی؟ این یکی رو نمی دونستم. مدتی بعد هیراد از خونه بیرون رفت. تعطیلات کریسمس به خوبی و خوشی گذشت. رستا و آریا هم روز آخر تعطیلات بود که به پاریس برگشتند.
حرفهای هیراد و هلما خانم فکرم رو به خودش مشغول کرده بود. و تحت تاثیر قرار گرفته بودم. باید در مورد رفتن به ایران با کسی مشورت می کردم و و بهترین شخص، رهام بود که از خصوصی ترین مسائل زندگیم هم خبر داشت. واسه اینکه خارج از محیط خونه و دور از بچه ها، و به راحتی بتونم صحبت کنم، بعد از اتمام کارم تو شرکت، به سمت مطب رهام رفتم. بعد از اینکه آخرین مریض از مطب بیرون رفت، وارد اتاق شدم و سلام کردم. رهام نگام کرد و گفت: -سلام از ماست خانم دکتر، چی شده، باز موتورت داغ کرده، عیب و ایرادی پیدا کرده که اومدی سراغ من؟ گفتم: -اگه متلکات تموم شد، اومدم چند کلمه باهات حرف بزنم. البته اگه وقت داشته باشی. رهام چینی به پیشونیش انداخت و گفت: -هر چند که وقت برام خیلی ارزش داره، ولی به ناچار مجبورم به حرفات گوش بدم. به شرطی که قبل از خوردن لنگه دمپایی به مادامم زنگ بزنم. گفتم: -الهی بمیرم برات که اینقدر زن ذلیل هستی. رهام: -چه کنیم که دوره، دوره ی زن سالاریه. رهام بعد از تماس با حدیث گفت: خب، دیگه شوخی بسه! حالا من در خدمتم! امرتون رو بفرمائید! با لحن آرومی گفتم: -می خوام چند روزی به ایران به دیدن خانوادم برم. نظرت چیه؟ رهام با چشای گرد شده از تعجب پرسید: -بله، بله چی شنیدم؟ یعنی حقیقت داره که خانم نظرشون عوض شده و از خر شیطون پایین اومدن؟ وای خدایا! معجزه شده؟ گفتم: -رهام اجازه میدی بگم؟ دست از مسخره بازیات بر می داری؟ رهام: -آخه چیکار کنم؟ خبر خیلی خیلی غیر مترقبه بود. گفتم شاید خواب می بینم! حالا جدی جدی میخوای بری؟ به سلامتی کی تشریف می بری؟ گفتم: -چند روز دیگه. رهام: -بَه! نه به ناز کردنت، نه به با کله رفتنت! عزیزم، حالا کجا با این عجله، مرگ من یه چند روز دیگه بمون! باور کن اینجا هم مثل خونه ی خودته، تورو خدا اینقدر غریبی نکن، معذب نباش! گفتم: -رهام تورو خدا بس کن! اصلا منو ببین دارم با کی مشورت می کنم. کیفم رو برداشتم برم که دستم رو گرفت و گفت: -کجا؟ چه زود هم قهر می کنی؟ ! نرفته که باز شروع کردی! نمیدونم چرا تا اسم ایران میاد، اداهات رو از سر می گیری. حالا جان باران بگو ببینم راست میگی؟ یا منو دست انداختی؟ آخه پارسال عید، تابستون اون همه گفتم. پاتو، تو یه کفش کردی که نه، نه که نه. گفتم: -به جون باران راست میگم. با لحن جدی جواب داد: -پس حالا نرو، صبر کن عید برو. چیزی نمونده. چون عید بهترین موقعست واسه دور ریختن کینه و کدورتها. مدتی بعد از صحبت با رهام که حسابی سر حال هم اومدم، بعد‌ از خداحافظی با رهام از مطب خارج شدم..

سوار ماشین که شدم تا وقتی به خونه برسم، به رفتنم فکر کردم. رهام راست می گفت، چون بابا عادت داشت اگه از کسی ناراحتی و کدورتی داشت عید به دیدنش می رفت و یا تلفنی از دلش درمی آورد. واسه رسیدن عید لحظه شماری می کردم. دل تو دلم نبود‌ چون فقط خدا می دونست که چه سرنوشتی تو انتظارمه. یا بابا دوباره واسه همیشه از خونه بیرونم می کرد، یا اینکه منو می بخشید و باهم آشتی می کردیم. یه ربع بعد به خونه رسیدم. ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم. وارد آشپزخونه شدم و مشغول درست کردن غذا واسه شام شدم. سر میز شام، آریا رو به من گفت: -نفس خانم شما واسه بار دوم داری عمه میشی. با تعجب پرسیدم: -یعنی رستا حاملست؟ رستا: -بله با اجازتون. دیدم چشماش از شادی برق می زنه. بغلش کردم و بهش تبریک گفتم. بعد از خوردن شام، دور هم نشسته بودیم و مشغول خوردن چای بودیم که رو به جفتشون گفتم: -منم یه خبر خوب واستون دارم. آریا: -حالا چی هست این خبرت؟ گفتم: -تصمیم گرفتم تعطیلات عید رو برم ایران. آریا از شدت خوشحالی با داد گفت: -وای خدای من! بهتر از این نمیشه. از خوشحالی بیش از حد، چشماش پر از اشک شد و ادامه داد: -پس امسال عید، دایی و زندایی بهترین عید رو دارن. چون جفتشون سخت چشم انتظارت هستن. رستا: -خوشحالم که این تصمیم رو گرفتی. حالا واسه همیشه می خوای بری؟ گفتم: -نه بابا، فقط تعطیلات عید رو میرم و برمیگردم. البته اگه ‌راهم دادن و باز دوباره بیرونم نکردن. آریا: آریا: -نفس تو دیوونه ای. اون بیچاره ها مرتب زنگ می زنن و دورادور از اوضاع و احوالت با خبر ‌میشن. حالا میان و بیرونت کنن؟ تو یه تختت کمه. آخه می دونی وجه اشتراک تو و دایی چیه؟ جفتتون لجباز و یه دنده هستین. واسه همینه که تا حالا دور از هم دوام آوردین و دور از هم موندین. گفتم: -خب آریا جان موعظه بسه! راستی راجع به رفتنم حرفی بهشون نزن، چون همونطور که بی خبر اومدم میخوام بیخبر هم برم. آریا: -چشم، فقط ما هم همرات میایم، تا هم ضمانتت رو بکنیم و هم این صحنه ی دیدنی رو از نزدیک ببینیم. گفتم: -اولا. من ضمانت تورو نمیخوام، چون عمویی دارم که همه جا ضامنمه. ثانیا. این همه ‌پول خرج می کنی که بیای و فیلم تماشا کنی؟ آریا: ‌-خیلی هم دلت بخواد که همراهت بیام. تحفه! بعد به حالت قهر از رو مبل بلند شد و می خواست به سمت آشپزخونه بره که پاش به لبه ی مبل گیر ‌کرد و نزدیک بود بیفته که سریع خودش رو کنترل کرد. منو باران بهش می خندیدیم که رستا گفت: -طوریت نشد؟ گفتم: -نترس! بادمجون بم آفت نداره. آریا: -چیه آفت زده، نرفته بلبلزبون شدی! ‌تنها نمیشی که، برنمیگردی که. باران: -دایی جون، پس من چیم؟ بلگ چغندلم؟ سه تاییمون زدیم زیر خنده. آریا بغلش کرد و گفت: -فدای تو بشم دایی جون، کی گفته که تو برگ چغندری! حالا بگو ببینم این حرفارو از کی یاد گرفتی؟ از مامان دکترت؟ باران با خوشحالی جواب داد: -نه، اژ حامی. رستا: -این حامی هم شده معلم‌ هر کاری می کنه، باران و ماهک ‌فوری ازش یاد می گیرن. گفتم: -حالا نینیتون که دنیا بیاد با چهارتا معلم نابغه میشه. آخر شب کم کم واسه خواب آماده شدیم. بعد از تعویض لباسم، رو تخت دراز کشیدم. کم کم پلکام‌ رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین ثمره ی زندگی
  • نویسنده: فرشته
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10537
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.