| Thursday 22 October 2020 | 01:24
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت آخر)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت آخر)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 14)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

رهام در حالی که آبمیوش رو می نوشید گفت: -منم نظرم با عمو یکیه. چون رادوین مرد ایده آلیه و با یه بار اشتباه که البته خودتم توش بی تقصیر نبودی، نباید کسی رو دار زد. نفس یادت باشه که هر اشتباهی قابل بخششه. حالا قتل که نکرده! اونم مردی که تورو از جون خودش بیشتر دوست داره و عاشقانه می پرسته. من خودم به شخصه از رادوین خوشم میاد. نفس! ازت خواهش می کنم فکر نگار رو از ذهنت پاک کن و فکر کن همسرت به یه آدم نیازمند کمک می کنه و زندگیتو بکن! نگاش کردم و گفتم: -سعی خودم رو می کنم بیشتر راجع به این قضیه بیشتر فکر کنم شاید نظرم تغیر کرد. رهام: -ای بابااااا! مثل اینکه من یه ساعته برات روضه می خوندم، راستی راجع به اومدن من به اینجا، به حدیث حرفی نزن! چون من به عنوان دکترت اینجا اومدم و این از وظایف منه که از همه چیز آگاهت کنم ولی با این حال حدیث و خونوادش بفهمن ناراحت میشن. گفتم: -پس با این حساب حدیث خیلی از دست من دلخوره و حتما میخواد سر به تنم نباشه. رهام خندید و گفت: -نه تا به این حد ولی خب یه خورده دلگیره که اونم به مرور زمان از یادش میره. مدتی که گذشت، رهام نگاهی به اطرافش کرد و گفت: -ببینم اینجا نگارخونست؟ نگارخونه ی نفس و باران! اشاره ای به عکسا کردم و گفتم: -همه ی اینارو خودش کشیده. رهام: -پس هنرمندم هست، خیلی عالی کشیده، خب با اجازه اگه امری ندارین من رفع زحمت کنم. گفتم: -چه عجله ای داری؟ ‌ناهار پیش ما بمون! رهام: -ممنون، ناهار به یکی از دوستام قول دادم که حتما برم پیشش. ایشالله یه روز دیگه با حدیث و بچه ها میام. بعد از رو مبل بلند شد و بعد از روبوسی با منو باران از خونه بیرون رفت.

بعد از رفتن رهام تو خلوت و تنهایی خیلی فکر کردم، رهام درست میگفت نباید باران رو فدای خواسته های خودم می کردم. باید هر طوری که بود با رادوین کنار می اومدم. دوازده روز از رفتن رادوین می گذشت و من تو این مدت کم کم خودم رو واسه این پیوند آماده می کردم. واسه همین هر موقع که رادوین زنگ می زد چند دقیقه ایرو باهاش صحبت می کردم بعد گوشی رو به باران می دادم. تو سیزدهمین روز اشکان زنگ زد و گفت: -مشکلی پیش اومده که باید هرچی زود تر خودت رو به پاریس برسونی. شب منتظر تماس رادوین بودم که تا واسه رفتنم ازش اجازه بگیرم. ساعت از دوازده شب گذشته بود و هنوز رادوین هنوز زنگ نزده بود. چند بار خودم زنگ زدم. یا تو دسترس نبود یا موبایلش خاموش بود. ساعت یکو نیم بود که زنگ خونه زده شد. لحظه ای ترس تموم وجودم رو پر کرد. تو دلم گفتم: -《یعنی این وقت شب کی می تونه باشه و واسه چی اومده؟》 با ترس و اضطراب به سمت آیفون رفتم و به محض دیدن تصویر رادوین روی مانیتور نفس راحتی کشیدم. دزدگیر رو خاموش کردم و در رو باز کردم. به محض اینکه رادوین وارد سالن شد نگاش کردم و پرسیدم: -سلام چرا بی خبر اومدی؟ ترسیدم مگه کلید نداری؟ رادوین بی هوا بغلم کرد و گفت: -سلام به روی ماهت، معذرت میخوام که بیدارت کردم و ترسوندمت. آخه خانمم اگه کلید می انداختم با سر و صدای دزدگیر بیشتر می ترسیدی. گفتم: -چرا دیروز نگفتی که میای؟ رادوین: -قرار نبود بیام. چون دیدم طاقتم تموم شده و دلتنگتون هستم و از طرفی هم بلیت گیرم نیومد گفتم دو روزی با ماشین برم و برگردم. باران خوابه؟ گفتم: -آره عصری اونقدر تو آب بازی و شنا کرد که حسابی خسته شد و سر شب خوابید ولی من منتظر زنگت بودم. از حرفم ذوق کرد و با لبخند گفت: -جدی؟ باورم نمیشه که تو منتظر من بوده باشی! یعنی تو اون سوراخ سمبه های دلت مهری از من باقی مونده؟ واسه اینکه جوابش رو ندم مسیر صحبت رو عوض کردم و پرسیدم: -راه طولانی حتما خستت کرده، چای می خوری؟ منو به خودش فشرد و گفت: -آخ که تو چقدر مغروری، دیدن شما به خستگی و طولانی بودن راه می ارزه. پس تا تو چای رو آماده میکنی من باران رو ببینم و برم دوش بگیرم‌ و بیام، اجازه هست؟

نگاش کردم و گفتم: -بله، اجازه ی ما هم دست شماست. صورتم رو بوسید و به سمت طبقه ی بالا رفت. منم به سمت آشپزخونه رفتم و سریع چایی دم کردم و چند برش از کیکی که عصر پخته بودم رو تو بشقاب گذاشتم. داشتم چای می ریختم که رادوین وارد آشپزخونه شد. دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و صورتش رو به صورتم چسبوند و گفت: -آخ نمیدونی چقدر دلم واستون تنگ شده بود! داشتم دیوونه می شدم. می دونی نفس! با اومدنت هم من، و هم این خونه، جون تازه گرفتیم. تو هر کجا که پا می ذاری، اونجارو پر از طراوت و نشاط می کنی. گفتم: -رادوین؟ رادوین: -جانم ماه بی همتای من! گفتم: -می تونم چند روزی رو با باران به پاریس برم؟ آخه عصریه اشکان زنگ زده بود میگفت: -مشکلی پیش اومده و باید هرچی زود تر برگردم. دستاش رو از دورم باز کرد و رفت رو صندلی نشست و گفت: -اشکان زنگ زده بود یا می خواستی از دست من فرار کنی و واسه همیشه منو حسرت به دل بذاری؟! با دستپاچگی جواب دادم: -نه به جون تو، اگه مهم نبود نمیرفتم. چون… نتونستم حرف دلم رو بزنم و سکوت کردم. وقتی سکوتم رو دید پرسید: -چون چی؟ چرا حرفت رو ادامه ندادی؟ یه دفعه شیطنتم گل کرد و خواستم سر به سرش بذارم. چون همیشه از اذیت کردنش لذت می بردم. پس سکوت کردم و جوابی ندادم که دوباره گفت: -نفس؟ چرا باور نمی کنی که من هنوزم دوستت دارم؟ ای خدا دوست داشتن زیادی هم عذابه. پنج سال تموم به پات نشستم و هر روز به خودم وعده و وعید دادم که آره یه روزی می رسه که دوباره باهم باشیم و بهش ثابت می کنم که به غیر از اون به هیچ کس دیگه ای فکر نمیکنم. ولی حیف که همش سراب بود.

مدتی که گذشت، دستاش رو ستون چونش کرد و در حالی که به صورتم خیره شده بود ترانه ای رو زیر لب زمزمه می کرد. باز دوباره با نگاهت این دل من زیر و رو شد. باز سر کلاس قلبم درس عاشقی شروع شد، دل دوباره زیر و رو شد. با تموم سادگی تو، حرفتو داری میگی تو، میگی عاشقت می مونم، میگم عشق آخری تو، حرفتو داری میگی تو. می دونی، حالم این روزا بدتر از همست، آخه هرکی رسید دل ساده ی من رو شکست. قول بده که تو از پیشم نری، واسه من دیگه عاشقی جاده ی یکطرفست، می میرم بری، آخرین دفعست. پرواز تو قفس شدم، بی نفس شدم دیگه تنها شدم بدون خودم راستشو بگو! این یه بازیه، نکنه حرفای تو مثل حرف همه صحنه سازیه، این یه بازیه، بی هوا نوازشم کن! اشک و غصه هامو کم کن! با نگاه بی قرارت، باز دوباره عاشقم کن! اشک و غصه هامو کم کن! قلب من بهونه داره، حرف عاشقونه داره، راه دیگه ای نداره، غیر از اینکه باز دوباره سر رو شونه هات بذاره. 《آهنگ جاده ی یکطرفه، از زنده یاد پاشایی.》 اونقدر غرق در رویا شده بود که اصلا متوجه بلند شدنم نشد. حالم به کلی دگرگون و منقلب شده بود طوری که نتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم. از پشت سر دستام رو دور گردنش حلقه کردم و بوسه ای رو گونش نشوندم. دستام رو لمس کرد و متعجب گفت: -نفس! گفتم: -جانم! رادوین: -چیکار کردی؟ اصلا باورم نمیشه، جون من یه بار دیگه تکرار کن تا باور کنم خواب نبودم و تو عالم بیداری گونم داغ شد. دوباره صورتش رو بوسیدم و با لحن آرومی گفتم: -آخه تو اجازه ندادی که بگم آقا رادوین! من… میخوام… واسه همیشه در کنارت بمونم. هیجانزده بلند شد و بغلم کرد که ادامه دادم: اگه فکر می کنی که قصد فریب دادن تو رو دارم، باران رو با خودم نمیبرم.

رادوین نگاه پر از محبتش رو به صورتم دوخت و گفت: -نمیدونی چقدر خوشحالم کردی ماه من! دلم میخواد داد بزنم تا همه بفهمن بالاخره ملکه ی زیباییها، باز افتخار دادن زندگی تاریک منو، با حضورشون منور کنن. صبح اول وقت میریم محضر و دوباره عقد می کنیم بعد اون وقت با خیال راحت هر کجا که خواستی تا هر زمان باران رو با خودت ببر! خانم نفس؟ چقدر دلم واسه اینطور خاص صدا کردنش تنگ شده بود! با عشق نگاهش کردم و گفتم: -جانم! رادوین: -میشه بگی چی باعث شد تغییر عقیده بدی و دوباره همسفر خاطره هام بشی؟!؟ نگاه پر از عشقم رو به صورتش دوختم و گفتم: -در درجه ی اول بخاطر باران ولی الان که فکر می کنم می بینم با گذشت این همه سال هرچی ازت فاصله می گیرم، دلم به سمتت به پرواز در میاد! خب منم که سنگ نیستم. احساس و عاطفه دارم. رادوین درحالی که منو رو پاش می نشوند گفت: -عشق و هستی من فدای این دل سرسخت و با عاطفت بشه که بالاخره به رحم اومد و عزم صلح کرد. نفس با این کارت تموم آرزوها و رویاهای من به حقیقت تبدیل شد. گفتم: -رادوین تورو قسم میدم به این عشق پاکی که داری، نذار دوباره بال و پرم بشکنه و غرق ناراحتی بشم! چون من دیگه طاقت شکست و پریشونی و در به دری رو ندارم. باور کن روح من تشنه ی محبتته تا یه بار دیگه به باورام اعتماد کنم و زندگیم رو از نو بسازم. رادوین موهام رو نوازش کرد و گفت: -بهت قول میدم، به پاکی عشقمون قسم می خورم که دیگه خطا نکنم. چون اگه تو هم رنگ و راز پاییزی، منم مثل زمستون، بی جون و بی رنگم و درخت زندگیم با وجود تو فقط می تونه شکوفا بشه چون مرهم زخمها و دردام فقط تویی، تو. رادوین منو محکم به سینش فشرد و ادامه داد: -امشب با این قدم تو، دوباره کوچه باغهای این قلب ویرونم، تبدیل به گلستان شد و قسم می خورم به عشق پاکی که هنوز بعد از این همه سال کل قلبم رو به تصاحب خودش درآورده، دیگه ناراحتت نمی کنم. قبوله؟ گفتم: -قبوله، حالا بشین تا یه چایی دیگه واست بریزم! این یکی یخ کرد. بعد برو بخواب که خیلی خسته ای! رادوین: -برم نه، بریم! این چند سال بس نبود که امشب رو هم که پر از شور و شوق و هیجانم، باز میخوای تنها بخوابم؟ مطمئن باش از در بیرونم کنی از پنجره میام تو. راستی باران چرا تو اتاق خودش خوابیده؟

نگاش کردم و گفتم: -الان چند شبه که تنها می خوابه، میگه: دیگه بزرگ شدم و دوست دارم تو اتاق خودم تنها بخوابم. رادوین: -آخ که فدای دختر بزرگ و خوشگلم بشم، که دوباره تورو به من رسوند و باعث این پیوند شد. در واقع اگه باران نبود تو دیگه هیچ وقت روی خوش بهم نشون نمیدادی. و شاید الان ازدواج کرده بودی و چندتا بچه ی قد و نیم قد داشتی. گفتم: -نه بابا، بگو دو جین. رادوین راستی تو این مدت باران اذیتت نکرده؟ رادوین: -چرا تا دلت بخواد. مخصوصا اون اوایل مرتب بهونه می گرفت و تورو میخواست. مدام این طرف و اون طرف می بردمش و وعده و وعید می دادم تا آروم میشد. بعضی موقعها هم اونقدر که عصبانی میشد با توپ به جون در و پنجره می افتاد و میزد می شکوند. بیشتر روزا، تا عصر سرش با بچه های رها گرم میشد. بیچاره مامان مهد کودک باز کرده بود و بخاطر باران از بچه های رها هم مراقبت می کرد. یه بار روز جمعه بود، حسابی کار داشتم و تو اتاق کار سرم گرم بود. یه دفعه احساس کردم بوی ادویه میاد. از اتاق که بیرون اومدم دیدم هرچی ادویه، سماق و نمک و فلفل و زردچوبه تو کابینت بوده برداشته و رو فرش خطکشی کرده و می گفت رنگینکمون درست کردم. نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. یه بار هم رفته بود از تو انباری رنگارو برداشته بود و و با رنگ رو دیوار پذیرایی نقاشی کرده بود. پدرم در اومد تا تونستم تلفظ کلمات رو یادش بدم. غذاهای جورواجور میخواست که من بیچاره تا حالا اسمشون رو نشنیده بودم. واسه اینکه منو اذیت کنه به عمد فرانسه حرف می زد که متوجه نشم. بچه ی خیلی شیطونیه، درست مثل خودت. خلاصش رو بگم که حسابی پدرم رو درآورد. نفس تو چطوری با درس و کار و خونه داری باران رو بزرگ کردی؟ حتما خیلی سختی کشیدی نه؟ در حالی که به کارای باران می خندیدم جواب دادم: -خیلی ولی انصافا رستا و اشکان کمک حالم بودن. بیشتر کارای شرکت رو دوش اشکان بود وگرنه نمیتونستم ادامه تحصیل بدم. اتفاقا یه بار از این بلاها سر خودم آورد. چند هفته رو یه نقشه ی بیمارستان کار کرده بودم، روز آخری که باید نقشه رو تحویل میدادم اومدم خونه تا ببرم بدم به اشکان، دیدم رو میز کارم نشسته به محض دیدنم گفت: -مامی بیا برات خونه کشیدم. رادوین خندید و گفت: -قربون دختر گلم برم که شیطنتش هم به دل می شینه. بعد از خوردن چای رادوین بغلم کرد و به سمت اتاق رفتیم تا بخوابیم. ولی مگه میشد! اونقدر حرف رو دلم جمع شده بود که ساعتها باید حرف می زدم تا دلم آروم می گرفت. رادوین دردی جز تنهایی و دوری نداشت ولی من اونقدر زجر و سختی کشیده بودم که هر روزش واسم به اندازه ی یک کتاب میشد. چون دهنم خشک شده بود سرم رو از رو سینش بلند کردم تا یه کم آب بخورم که دیدم صورتش خیس اشکه. نگاش کردم و گفتم: -رادوین داری گریه می کنی؟ رادوین: -آخه مسبب این همه عذاب و ناراحتی منم، من با دستای خودم تورو به ته دره فرستادم. منو ببخش! کاش می مردم و این حرفارو نمیشنیدم. با نوک انگشتام اشکاش رو پاک کردم و گفتم: -خدا نکنه، اصلا دیگه حرف نمیزنم تا تو ناراحت نشی.

مشغول صحبت با رادوین بودم که در اتاق باز شد و باران آروم صدام کرد و گفت: -مامی، مامی، من جیش دارم. در حالی که از رادوین فاصله می گرفتم چراغ خواب رو روشن کردم و گفتم: -بیا تو عزیز دلم بیدارم. باران به محض روشن شدن اتاق، رادوین رو دید و با خوشحالی رو تخت پرید و گفت: -بابایی کی اومدی؟ رادوین محکم بغلش کرد و صورتش رو بوسید و گفت: -دو سه ساعتی میشه دختر قشنگم! چون خسته بودی دلم نیومد بیدارت کنم. نگاهی به باران انداختم و گفتم: -باران بیا اول بریم جیش کن، بعد بیا بشین با بابا حرف بزن! باران به محض اینکه از دستشویی بیرون اومد رو تخت پرید و دستاشو دور گردن رادوین حلقه کرد و صورتش رو بوسه باران کرد و گفت: -بابا! دیگه هیچوقت هیچوقت تنهام نذار و از پیشم نرو، وقتی خونه نیستی، حوصلم سر میره، دلم می گیره و خیلی غصه می خورم. رادوین صورتش رو بوسید و گفت: -من فدای اون دلت بشم دختر نازم! فعلا باید با مامان نفس بری مسافرت وقتی برگشتین می آرمت پیش خودم، باشه؟ باران: -چشم! میگم بابا چلا پیش مامی خوابیدی؟ خیلی زشته، الان مامی فکر می کنه پسر بدی هستیا! رادوین خندید و لپش رو کشید و گفت: -پدر سوخته چرا وقتی پیش تو می خوابم زشت نیست، ولی پیش مامان زشته هان؟ باران: -چون که من دخترت هستم. رادوین: -خب مامی هم خانممه. باران با خوشحالی گفت: -آره مامی؟ یعنی شما قراره ادزواج کنید؟ سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و چون خوابم می اومد نگاهی به ساعت انداختم. چهار و نیم صبح بود. واسه همین گفتم: -باران نمیخوای بخوابی؟ پاشو قشنگم! باران: -میخوام اینجا پیش شما بخوابم. این وسط. گفتم: -پس بگیر بخواب، چون بابا خستست، بقیه ی حرفا هم بمونه واسه فردا صبح که از خواب بیدار شدیم. باران: -چشم مامی جون ولی آخه من خوابم نمیاد. رادوین: -دختر گلم بخواب! چون مامانت خوابش میاد و خستگی من بهونست. طولی نکشید که از شدت خستگی پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

رادوین” صبح زود با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم. بدون اینکه نگاهی به صفحه ی گوشیم بندازم جواب دادم: -الو؟ صدای مهندس ناظر تو کوشم پیچید که گفت: -سلام آقای مهندس! ببخشید این موقع مزاحمتون شدم. صدام رو صاف کردم و گفتم: -خواهش می کنم. چیزی شده؟ احساس می کنم مضطرب به نظر میای! مهندس درخشان بعد از لحظه ای مکث جواب داد: -والا چی بگم! مثل اینکه دیشب ساختمون رو آتیش زدن. خیلی از طبقات آسیب جدی دیدن. چندتا از کارگرا هم به شدت مجروح شدن و بردنشون بیمارستان. با حرص گفتم: -پلیس رو در جریان گذاشتین؟ درخشان: -بله، اونا در حال تحقیق هستن. گفتم: -خیله خب! هرچی که شد، منو بی خبر نذار! من سعی می کنم تا شب خودم رو برسونم. فعلا کاری نداری؟ درخشان: -نه پس زودتر بیاین چون دوربینارو هم چک کردیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. گفتم: -فعلا خدافظ. گوشی رو قطع کردم. فکرم حسابی درگیر شده بود. یعنی آتیشسوزی پروژه ی به این مهمی کار کی می تونه باشه؟ من که با کسی دشمنی ندارم. تو حال و هوای خودم بودم که با صدای باران به خودم اومدم. باران: -سلام بابایی! صبح بخیر! با محبت نگاش کردم و گفتم: -صبح تو هم بخیر دختر گلم! پاشو برو صورتت رو بشور بعد بریم صبحونه بخوریم. مشغول خوردن صبحونه بودیم که صدای پیامک گوشیم بلند شد. بازش کردم که دیدم پیام از شماره ی ناشناسه. نوشته بود: -رادوین خان! امیدوارم خبر آتیشسوزی پروژه ی مهمت به گوشت رسیده باشه. حتما الان خیلی ناراحتی نه؟ عیب نداره. پیش میاد. حالا اگه میخوای بدونی کار کی بوده، بیا به این آدرس! البته بدون حضور پلیس. با حرص گوشی رو کناری گذاشتم. بعد از دادن صبحونه ی باران، به اتاقش بردمش تا با بازی سرش گرم بشه. اعصابم به شدت به هم ریخته بود. نباید چیزی در این رابطه به نفس می گفتم چون اصلا نمیخواستم ناراحتش کنم. نفس که بیدار شد، بعد از خوردن صبحونه، به بهونه ی کار مهم از خونه بیرون رفتم. سوار ماشین شدم و به سمت آدرسی که تو کرج بود حرکت کردم. بین راه یه دفعه ماشین مشکی جلوم پیچید و پارک کرد. شیشرو پایین کشیدم و رو به راننده گفتم: -آقا برو کنار میخوام برم. راننده که چیزی از صورتش پیدا نبود از ماشین پیاده شد. با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و گفتم: -آقا مگه کری؟ میگم برو دیگه! در همین اثنا، نریمان به طرفم اومد و گفت: -می دونستم میای! تبریک میگم واسه آتیشسوزی پروژه ی مهمت. با عصبانیت یقش رو گرفتم و گفتم: -پس آتیشسوزی کار توی آشغال بود آره؟ نریمان تقلا می کرد خودش رو خلاص کنه که در همین اثنا، با دیدن آروین چشام از تعجب گرد شد. آروین نگام کرد و گفت: -تعجب کردی آره؟ خب حق داری. ولی اینجا آخر خطه رادوین خان! دیگه نمیذارم رنگ آرامش رو ببینی. از بچگی هرچی که خواستم و دست روش گذاشتم رو تصاحب کردی. ولی دیگه نمیذارم. من بودم که ریشت رو ساقط کردم. از شدت عصبانیت به نقطه ی انفجار رسیده بودم. قلبم درد گرفته بود. ولی باز خودم رو نباختم و باهاشون درگیر شدم. یه دفعه با تیزی چاقویی که تو بدنم فرو رفت، توانم رو از دست دادم و به شدت رو زمین افتادم و سرم به لبه ی جدول برخورد کرد. نریمان با داد گفت: -اون دنیا خوش بگذره، منم با ریختن خون تو، انتقام خواهرم رو گرفتم. از شدت درد زنجیر نفس رو که دیشب پاره شد و قرار بود ببرم درستش کنم تو مشتم فشردم. کم کم پلکام رو هم افتاد و همه جا تو سیاهی مطلق فرو رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.

نفس” صبح ساعت ده و نیم بود که از خواب بیدار شدم. به کنارم که نگاه کردم دیدم باران و رادوین نیستن. کشو قوسی به بدنم دادم و از رو تخت بلند شدم. قبل از اینکه پایین برم سریع وارد حموم شدم و یه دوش گرفتم و اومدم بیرون. بعد از خشک کردن موهام یه آرایش ملایمی کردم و بولیزو شلوار لیمویی رنگم رو پوشیدم و بعد بیرون رفتم. سرو صداشون از اتاق باران می اومد. در رو که باز کردم دیدم تمام اسباببازیا رو زمین پخشه و دو تایی مشغول بازی هستن. نگاشون کردم و گفتم: -سلام. رادوین: -سلام به روی ماهت سر و صدای ما بیدارت کرد؟ گفتم: -نه خودم بیدار شدم، شماها کی بیدار شدین؟ صبحونه خوردین؟ رادوین نگام کرد و گفت: -ما ساعت نه، باران خورده ولی من منتظر خانمم بودم. گفتم: -پس پایین منتظرم. مشغول آماده کردن میز صبحونه بودم که رادوین در حالی که وارد آشپزخونه میشد گفت: -خانم نفس! -آماده باش که واسه امروز عصر از محضر وقت می گیرم. گفتم: -چشم. مثل اینکه خیلی عجله داری. رادوین لبخندی زد و گفت: -چه جورم! بعد از خوردن صبحونه، چون رادوین کار داشت بیرون رفت. منم باید واسه تهیه ی لوازم مورد احتیاجم به مرکز خرید می رفتم. قبل از اینکه بیرون برم به مامان و خاله سها زنگ زدم و خبر دادم که بعد از ظهر به محضر میریم تا دوباره عقد کنیم. از شدت خوشحالی دلم میخواست داد بزنم تا همه بفهمن. سریع باران رو آماده کردم و از خونه بیرون رفتم. بعد از دو ساعت که به خونه برگشتم سریع وارد آشپزخونه شدم و مشغول درست کردن لازانیا و زرشک پلو با مرغ که غذای مورد علاقه ی رادوین بود شدم. غذا که آماده شد، به سمت اتاق رفتم و آرایشم رو تجدید کردم و منتظر اومدن رادوین شدم. هرچی زمان می گذشت نگران تر می شدم. چون ساعت از چهار گذشته بود ولی هیچ خبری از رادوین نبود. با نگرانی تو سالن قدم می زدم و مدام با اضطراب به ساعت نگاه می کردم. واسه اینکه باعث نگرانی دیگران نباشم به کسی زنگ نزدم. هرچقدر هم به موبایل رادوین زنگ زدم، یا تو دسترس نبود یا خاموش بود. از شدت نگرانی داشتم دیوونه می شدم. ساعت هفت و نیم بود که رایان اومد. به چهرش که دقت کردم دیدم مضطربه. با نگرانی ازش پرسیدم: -رایان چی شده؟ چرا مضطربی؟ واسه رادوین اتفاقی افتاده؟ چون از ساعت یازده و نیم رفته بیرون و هنوز نیومده. رایان نگام کرد و گفت: -مثل اینکه از خوشحالی حواسش پرت شده و با یه ماشین تصادف کرده و الانم تو کلانتریه. واسه همین اومدم دنبالت. گفتم: -وای خدا! نکنه طرف مرده! رایان: -نه نه، فقط زود آماده شو بریم، باران رو هم پیش ترنج خانم بذار! شب میایم دنبالش و می بریمش خونه ی خودمون. سریع حاضر شدم و همراه رایان از خونه خارج شدم. اونقدر حواسم پرت بود دکمه های مانتوم رو بالا و پایین بسته بودم که رایان بهم یادآوری کرد. بعد از مرتب کردن لباسم جلوی کلانتری از ماشین پیاده شدم.

وارد کلانتری که شدیم، به محض دیدن عمو پدرام و بابا و عموبردیا دلم هری ریخت. پس حادثه سهمگین تر از چیزی بود که من فکر می کردم. کنار بقیه که رسیدم با اضطراب پرسیدم: -چی شده چرا همتون اینجا جمع شدین؟ پس رادوین کجاست؟ بابا: -بریم داخل جناب سرگرد منتظر توئه، الان رادوین رو هم میارن. وارد اتاق که شدیم، سرگرد که مردی حدودا چهل ساله بود، به محض دیدن ما سلام کرد و رو به بابا و بقیه گفت: -لطفا شما بیرون باشین و فقط خانم بمونن. بعد از بیرون رفتن بابا و بقیه از اتاق، نگام کرد و با لحن جدی ازم پرسید: -خانم شما چه نسبتی با آقای رادوین تولایی دارین؟ گفتم: -من همسر سابقشون هستم و قرار بود دوباره امروز باهم عقد کنیم. سرگرد: -میشه علت طلاق و ازدواج مجددتون رو بدونم؟ تمام جریانات و اتفاقات پیش اومده رو بی هیچ کم و کاستی براش توضیح دادم. قبل از اینکه دوباره ازم چیزی بپرسه پرسیدم: -میشه بگین الان رادوین کجاست؟ و این سوالا چه ربطی به تصادف ایشون داره؟ سرگرد: -شما که باید بهتر بدونید. زنجیرم رو که دیشب پاره شده بود رو نشون داد و گفت: -مگه این گردنبند متعلق به شما نیست؟ از دیدن زنجیرم که شب قبل پاره شده بود، متحیر شدم. به زور آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -بله ولی دست شما چیکار می کنه، من داده بودم رادوین برام درستش کنه. سرگرد با عصبانیت فریاد زد و گفت: -خانم دیگه بسه! نمیخواد واسه منم رل بازی کنید. آقای تولایی الان در حال مرگ هستن اون وقت شما اظهار بی اطلاعی می کنید؟ بهتره همه چیز رو اعتراف کنید. دستم رو رو صورتم گذاشتم و با گریه جواب دادم: -باور کنید من نمیدونم چه بلایی سر رادوین اومده. سرگرد: -پس من به یادتون میندازم‌ این گردنبند رو تو دست آقای تولایی پیدا کردن، کنار اتوبان تهران-کرج با سر و صورت خونین افتاده بوده و همه ی اون آقایونی که بیرون هستن شهادت دادن که این زنجیر متعلق به شماست. شما واسه رهایی خودتون می خواستین بکشینش ولی خوشبختانه فعلا ایشون نفس می کشن. خجالت کشیدم علت پاره شدن زنجیرم رو بگم. چون در اثر بی احتیاطی خود رادوین پاره شده بود. هرچی سرگرد می پرسید جواب نمیدادم که آخر با خشم خودکارش رو رو میز کوبید و گفت: -شما تا روشن شدن حقایق و به هوش اومدن آقای تولایی بازداشت هستین.

با بغض گفتم: -حد اقل بگین چرا بیهوش شده چه بلایی سرش اومده؟ سرگرد پوزخندی زد و گفت: -بخاطر جراحتی که بهش وارد شده، ضربه ای که به سرش خورده و چاقویی که تو چند سانتیمتری قلبش فرو رفته و آثار ضرب و شتمی که رو بدنش دیده شده، دیگه چی باید بگم؟ حالا دلیل بیهوش شدنشون رو فهمیدین؟ راستی شما به فنون رزمی هم که آشنایی کامل دارین، پس به راحتی از عهده ی چندتا مرد برمیاین، چه برسه به مردی که به شما علاقه ی بیش از حد داره‌ ببین دختر جون! هرچقدر انکار کنی بی فایدست. پس بیخودی وقت ما و خودت رو هدر نده و بگو چرا با چه هدف و انگیزه ای دست به این کار زدی؟ منم قول میدم تو مجازاتت تخفیف قائل بشم. از بدبختی و درموندگیم بغضم شکست و اشکم سرازیر شد. هیچی نمیتونستم بگم. چون همه چیز بر علیه من بود‌ فقط بخاطر اینکه چند دقیقه بعد از رادوین از رادوین از خونه بیرون رفته بودم و دو ساعت بعد برگشته بودم. چاره ای جز تحمل نداشتم. مدتی بعد که سرگرد از سکوت من به هیچ نتیجه ای نرسید، بابا و بقیه رو به داخل صدا کرد. سرگرد که گفت این خانم تا روشن شدن حقایق بازداشت هستن، بابا و عموپدرام سکوت کردن. ولی عموبردیا سکوت رو شکست و گفت: -جناب سرگرد من ضمانت ایشون رو به عهده می گیرم تا آزادش کنین، چون مطمئنم نفس بی گناهه. با ضمانت عموبردیا و گذاشتن سند، اجازه ی آزاد بودن تا زمانی که رادوین به هوش بیاد و یا متهم اصلی دستگیر بشه، صادر شد. سوار ماشین که شدیم گفتم: -باور کنید من این کار رو نکردم، آخه دلیلی واسه کشتن رادوین نداشتم. چون با میل خودم راضی به ازدواج مجدد شده بودم. عموبردیا نگام کرد و گفت: -گریه نکن دختر گلم! ما می دونیم کار تو نبوده، چون اون موقعی که باید این کار رو می کردی رهاش کردی و رفتی. حالا با وجود باران امکان نداره دست به این کار بزنی. ولی متاسفانه دلایل ما قابل قبول قانون نیست و همه چیز بر علیه توئه، غصه نخور! ماه هیچوقت پشت ابر نمی مونه و همه چیز درست میشه. توکلت به خدا باشه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -خدا کنه. رایان میشه بگی کجا میری؟ رایان: -اول شمارو می رسونم خونه و بعد میرم بیمارستان. گفتم: -پس منم باهات میام. بابا: -آخه کجا میری؟ کاری از دست تو برنمیاد. بغضم شکست. با گریه گفتم: -پس شمام فکر میکنید من این بلارو سرش آوردم آره؟ عموبردیا حرفم رو قطع کرد و گفت: -پارسا چیکارش داری؟ بذار بره! عموجون تو برو بیمارستان، نگران باران هم نباش. رها هست، تا هر وقت که خواستی بمون.

بعد از رسوندن بابا و عمو اینا، همراه رایان به بیمارستان رفتم. وارد بیمارستان که شدیم، دیدم سامان و سروش و داییماهان جلوی بخش مراقبتهای ویژه وایستاده بودن. به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و با هزار خواهش و تمنا اجازه گرفتم و وارد بخش شدم. به محض دیدن رادوین دلم آتیش گرفت. آه سوزناکی کشیدم. سرش، صورتش، دست و پاهاش، و همه ی بدنش باندپیچی شده بود و دستگاههای زیادی بهش وصل کرده بودن. دست بی جونش رو تو دستم گرفتم و رو به خدا با التماس گفتم: -خدایا منو ببخش! غلط کردم، دیگه تنهاش نمیذارم، دیگه اذیتش نمیکنم. خدایا به بارانم رحم کن! نذار طعم تلخ بی پدری رو بچشه. خدایا رادوین من حقش این نیست، این نیست. در حالی که به درگاه خدا التماس می کردم و به پهنای صورتم اشک می ریختم، پرستاری به سمتم اومد و گفت: -خانم لطف کنید تشریف ببرین بیرون! شما با این کارتون دارین آرامش بیمارتون رو به هم می زنید. یه ساعته اینجا هستین. واسه ما مسئولیت داره. بدون اینکه چیزی بگم، به ناچار بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. کنار دایی ماهان نشستم و گفتم: -دایی شما تونستین معاینش کنید؟ داییماهان بدون اینکه نگام کنه با لحن گرفته ای جواب داد: -من اجازه ی همچین کاری رو ندارم. باید صبر کنیم تا دکتر خودشون بیاد. انقدر لحن داییماهان جدی بود که دیگه نتونستم رو حرفش حرف بزنم. از حالت نگاههای سروش احساس می کردم که اونم منو مجرم می دونه. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم: -سروش تو فکر می کنی کار من بوده که اینطوری نگام می کنی؟ سروش: -نمیدونم. گفتم: -به مرگ باران، به جون خودش، اگه روح من از این ماجرا خبر داشته باشه. من تو خونه منتظرش نشسته بودم که بیاد و عصری بریم محضر. سروش ناباورانه پرسید: -محضر واسه چی؟ یعنی می خواستین عقد کنین؟ پس چرا رادوین به من هیچ حرفی نزده بود؟ نگاش کردم و گفتم: -واسه اینکه من دیشب بهش گفتم. صبح هم از وقتی که بیدار شده بود سرش به باران گرم بود و بعدشم نمیدونم با کی قرار داشت که از خونه بیرون رفت. سروش: -پس زنجیر تو، تو دستش چیکار میکرد؟ پس چرا پاره شده؟ گفتم: -حتما فکر می کنی موقع درگیری پاره شده، آره؟ نخیر! من که نمیتونم همه چیز رو خط به خط واسه همه توضیح بدم. سروش: -گریه نکن! حالا کاریه که شده، فقط دعا کن زنده بمونه وگرنه پای تو هم گیره و یه عمر باید تاوانش رو پس بدی. اینطوری زندگی هر سه تون تباه میشه.

نگاش کردم و با بغض گفتم: -من به فکر زندان رفتن خودم نیستم. فقط دلم میخواد بدونم کدوم نامردی این کار رو کرده و چرا؟ من رادوین رو دوست دارم و دیگه هیچ کینه ای ازش به دل ندارم که قصد تلافی داشته باشم. نمیدونم چرا هرچی مصیبت و بدبختیه رو سر من آوار میشه؟ چند بار این حوادث تلخ و کشنده رو باید به چشم ببینم، آخه چرا؟ از شدت ناراحتی به هق هق افتادم. چقدر باید تحمل می کردم، به خدا دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده. چرا همش ناراحتی و مصیبت به سرم می اومد؟ چرا با خوشبختی بیگانه بودم؟ رایان با نوک انگشتش اشکام رو پاک کرد و گفت: -نفس بسه دیگه، پاشو با ماهان برو خونه، می ترسم تو هم حالت بد بشه. منو سروشو سامان اینجا هستیم اگه به هوش اومد خبر میدیم، اونوقت می تونی بیای. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -نمیتونم برم خونه، نترس اونقدر که سگجونم طوریم نمیشه. سامان: -کفر نگو! اینا همه امتحانیه که هر کدوممون به نوعی پس میدیم. فقط کم و زیاد داره. حالا پاشو بریم خونه و استراحت کن! فردا باز میای. هرچقدر که اصرار کردن زیر بار نرفتم آخر سر ماهانو سروش و سامان رفتن منو رایان موندیم. بعد از رفتن اونا، رایان نگام کرد و ازم پرسید: -نفس شام خوردی یا نه؟ گفتم: -ناهار نخوردم چه برسه به شام. رایان: -چیزی می خوری برم بگیرم؟ گفتم: -من اشتهایی به خوردن ندارم، واسه خودت بگیر. بدون اینکه شام بخوریم تا خود صبح راه رفتیم. هر از گاهی هم از پرستار به زور اجازه می گرفتیم و سری به رادوین می زدیم. صبح ساعت هفت و نیم بود که دکتر مغز و اعصاب واسه ویزیت اومد. بعد از معاینه پرسیدم: -دکتر کی به هوش میاد؟ دکتر نگام کرد و پرسید: -شما با بیمار چه نسبتی دارین؟ به دروغ گفتم: -از بستگان دورشون هستم. دکتر: -با توجه به اظهارات پزشک قلب، شرایط قلبشون حاده و باید هرچه سریع تر پیوند قلب بشن. ولی متاسفانه ضربه ی سختی به جمجمشون وارد شده و مقداری هم خون تو رگاش لخته شده و واسه همین تا آثار و علائم حیاتی ایجاد نشه نمیشه هیچ عملی روش انجام داد. دو دستی تو سرم کوبیدم و همون جا رو زمین نشستم و به سجده افتادم و به درگاه خدا التماس کردم. رایان در حالی که بلندم میکرد با بغض گفت: -نفس صبر داشته باش! خدا بزرگه. مرگ و زندگی فقط تو دست اونه. و اگه اراده کنه همه چیز سر جای اول برمیگرده. گفتم: -به خدا اگه بفهمم کدوم نامردی به این روزش انداخته، خودم خفش می کنم. آخه چه دشمنی باهاش داشته؟ رایان منو رو صندلی نشوند و بیرون رفت.

حالم اصلا خوب نبود. سرم به شدت درد میکرد. مدتی که گذشت با تکون دست رایان جلوی صورتم به خودم اومدم. نگاش که کردم دیدم یه پاکت پر از آبمیوه و کیک دستشه. رایان نی رو تو پاکت آبمیوه فرو کرد و جلوی دهنم گرفت و گفت: -نفس بیا یه خورده از این آبمیوه با کیک بخور! ببین رنگتم پریده؟، الان ضعف می کنی. با دستم دستش رو کنار زدم و گفتم: -به خدا نمیتونم! انگار راه گلوم رو بستن، حالت تهوع دارم. رایان: -خب معلومه که حالت تهوع بهت دست میده. با شکم خالی فقط تا تونستی گریه کردی. آخه با نخوردن تو که رادوین به هوش نمیاد و مشکلی حل نمیشه. اینطوری خودتم از پا درمیای. نفس؟ گفتم: -بله! رایان: -خدا به دادمون برسه، اونجارو نگاه کن مامانینا هم اومدن. چند جرعه از آبمیوم رو به زور خوردم و به سمت در سالن برگشتم. به محض دیدن عموبردیا و خاله سها نفس تو سینم حبس شد. چی باید بهشون می گفتیم؟ رایان نگام کرد و گفت: -نفس خیلی حواست رو جمع کن! نباید بهشون بگیم که این یارو دکتره بهمون چی گفت، چون دیروز وقتی از کلانتری بهمون زنگ زدن و خبر دادن بابا حالش بد شد و فشارش بالا رفت. اگه این موضوع رو الان بفهمه در جا سکته می کنه. گفتم: -خیالت راحت باشه، من چیزی بهشون نمیگم. از حالت راه رفتنشون مشخص بود که چه حالو روزی دارن. غم و ناراحتی صورتشون رو پوشونده بود. نزدیکمون که رسیدن، خاله خودش رو تو بغلم پرت کرد و با گریه و ناراحتی گفت: -دیدی پسرمو، عزیزمو، همه کسمو، میوه ی دلمو به چه روزی انداختن؟ دیدی چه خاکی تو سرم شد؟ پاره ی تنم، همه ی وجودم داره جلوی چشمم پرپر میشه و من هیچ کاری از دستم برنمیاد. این خودش اوج درده. به زور جلوی ریزش اشکام رو گرفتم و خودم رو کنترل کردم و گفتم: -خاله آروم باش! توکلتون به خدا باشه! ایشالله همه چیز درست میشه و به زودی حالش خوب میشه. خاله اشکاش رو پاک کرد و گفت: -از دیروز تا حالا گوشم به زنگ بود که خبر به هوش اومدنش رو میدن، ولی کو؟ وارد اتاقش که شدن چند دقیقه ای بیشتر نتونستن طاقت بیارن و با چشمای سرخ و متورم بیرون اومدن. انگار به اندازه ی چند سال پیر شده بودن. دیگه نتونستم شاهد گریه ها و بی قراریهای خاله باشم. پس با بغض از بخش خارج شدم و خودم رو به محوطه ی بیمارستان رسوندم.

تو یه گوشه ی خلوت روی یه نیمکت نشستم. بغضم رو آزاد کردم و با گریه به درگاه خدا التماس کردم. خدایی که همیشه و همه جا حواسش بهم بود هر وقت صداش می کردم به کمکم می اومد و من همیشه حضورش رو حس می کردم. یاد حرف داییماهان افتادم که گفت: -تکون دادن رادوین صلاح نیست. وگرنه به بیمارستان خودم منتقلش می کردم. کمی که آروم شدم، سرم رو از رو زانوهام برداشتم، به محض دیدن چشمای آشنای آوا لبخند رو لبام نقش بست. گفتم: -آوا تو اینجا چیکار می کنی؟ آوا: -طرح من تو این بیمارستانه! تو اینجا چیکار می کنی؟ نکنه واسه باران اتفاقی افتاده که اینطور با دل شکسته خدارو صدا می کردی! گفتم: -نه، باباش تو این بیمارستان بستری شده. آوا: -آخه چرا؟ گفتم: -دیروز نمیدونم کدوم بی پدر و مادری تا حد مرگ زدتش. اونم با چاقو. آوا: -الان تو چه وضعیتیه؟ عملش کردن؟ گفتم: -نه، امکان عمل تا موقع به هوش اومدنش نیست. چون وضع قلبش اصلا خوب نیست و اینکه خون تو مغزش لخته شده. آوا: -وای خدای من! نگاش کردم و گفتم: -آوا تو یه کاری کن! اینجا هیچکس به حرف آدم گوش نمیکنه، از دیروز تا حالا فقط صبح یه دکتر اومده بالای سرش. آوا: -نگران نباش! الان من به دایی حافظ زنگ میزنم تا یه سری اینجا بزنه، چون تو این بیمارستان دوست و آشنا زیاد داره. گفتم: -لطف می کنی. راستی حدیث اینا رفتن یا نه؟ آوا: -خواهش می کنم. پریروز رفتن. اتفاقا پروازشون با آقا آریا و رستا یکی بود. چون اونارو هم تو فرودگاه دیدیم. گفتم: -من چون پروازشون دیروقت بود نرفتم. همراه آوا وارد بخش مراقبتهای ویژه شدیم. آوا بعد از سفارش به پرستارای بخش، از بیمارستان خارج شد. منم گوشه ای از سالن رو یه صندلی نشستم و چشمام رو بستم تا کمی آرامش از دست رفته ام رو پیدا کنم.

نزدیکای ظهر بود که آوا همراه با حافظ اومد. ذره ای از آثار کدورت و ناراحتی تو وجود هیچ کدومشون نبود. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. همین رفتار و برخورد خوبشون باعث خجالتم شد. ولی باز سکوت کردم و زیاد جلوی چشم حافظ آفتابی نشدم. چندتا از دکترا که همگی از دوستای حافظ بودن رادوین رو ویزیت کردن و همگی به این نتیجه رسیدن که تا زمانی که رادوین به هوش نیاد نمیشه براش کاری کرد. با دلی پر از درد منتظر معجزه ی خدا نشستم. اون شب آتریسا و سامیار از سفر ماه عسلشون بر می گشتن و من به جای آماده شدن واسه مهمونی شب، چشم به در اتاق آی سیو دوخته بودم. موقع ملاقات داییماهان زودتر از همه وارد بیمارستان شد. نگام کرد و گفت: -نفس! از دیروز تا حالا یه کاره اینجا نشستی که چی بشه؟ پاشو یه نگاه تو آینه بنداز! رنگت که پریده، پای چشاتم که گود افتاده. به فکر خودت که نیستی، حد اقل به فکر باران باش یه سری بهش بزن! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -نمیتونم! تا زمانی که خیالم از بابت رادوین راحت نشه، هیچ کجا نمیتونم برم. وضعیت قلبش داره دیوونم میکنه. داییماهان: -نگران نباش نفسم! خدا بزرگه! بالاخره یه قلب سالم واسه رادوین پیدا میشه. من دلم روشنه. همه چیز رو بسپار به خدا.‌ تا حدودی با حرفای دایی ماهان آروم شده بودم. بعد از تموم شدن زمان ملاقات مامان به سمتم اومد و گفت: -پاشو آماده شو بریم خونه! از دیشب تا حالا رو پایی. اینطوری ادامه بدی از پا می افتیا! گفتم: -نمیتونم! با وجود حال بد رادوین نمیتونم تنهاش بذارم. از طرف من از آتریسا و شوهرش عذرخواهی کن! چون نمیتونم تو خونه آروم و قرار داشته باشم. مامان: -آخه عزیز دلم موندن تو که اینجا فایده ای نداره. در ضمن بخاطر لطف و عشق و محبتی که به پات ریخته اینطوری داری خودتو واسش می کشی و ناراحتی؟ همون بهتر که بمیره تا از شرش خلاص بشی و مثل اسیر تو خونش مجبور به زندگی نشی. مات و متحیر به صورت مامان زل زدم و جواب دادم: -مامان چی داری میگی؟ فکر نمیکردم تا این حد سنگدل و بی رحم باشی. ولی من درست بر عکس شما، هیچ کینه ای ازش به دل ندارم و دعا می کنم هرچی زودتر سلامتیش رو به دست بیاره. مامان: -واسه اینکه عقل نداری. بعد با اخم و ناراحتی ازم خداحافظی کرد و رفت. باز من موندم و رایان و سکوت و تاریکی شب.

دومین شبی بود که به امید و انتظار طلوع عمر دوباره ی رادوین نشسته بودیم. چقدر شب طولانی شده بود! هر بار که چشمام سنگین میشد با دیدن کابوس وحشتناکی با عجله از خواب می پریدم. عقربه های ساعت به کندی می گذشت. احساس خفگی می کردم. با شنیدن صدای اذان، انگار جون تازه ای گرفتم. به سمت نمازخونه ی بیمارستان رفتم و مشغول راز و نیاز با خدا شدم. خدای خوبم! صدامو میشنوی؟ خدایا! حالمو می بینی؟ رادوین رو بهمون برگردون! خدایا! این رسمش نیست که تا میام مزه ی خوشبختی رو حس کنم، ازم می گیریش. خدایا من نبودنش رو نمیتونم تحمل کنم، نمیتونم! خدایا! تو دست تو یه ثانیست، نذار عشقمون نافرجام بمونه. خدایا! با اینکه عشقم رو زیر پا گذاشت ولی من هیچوقت راضی به مرگش نبودم و نیستم. پس عشقم رو ازم نگیر! خدایا به جوونیش رحم کن! به بارانم رحم کن! اونقدر با خدا حرف زدم و گریه کردم تا کمی آروم شدم. چهار روز تو دلشوره و اضطراب گذشت و هیچ تغییری تو وضعیت رادوین به وجود نیومد. روز پنجم چون حسابی خسته و بیخواب شده بودم با اسنپ به سمت خونه ی عموبردیا رفتم. زحمت نگهداری از باران هم رو دوش رها افتاده بود. اونم با جون و دل ازش مراقبت میکرد. وارد خونه ی عموبردیا که شدم، باران با روشا و راشا مشغول بازی بود و منو که دید هیچ اعتنایی نکرد و به بازیش ادامه داد. به سمتش رفتم و گفتم: -سلام باران جونم! نمیخوای بیای بغلم؟ با اخم جواب داد: -من با تو قهرم، چلا منو تنها گذاشتی و رفتی؟ قبل از اینکه منظورش رو بپرسم رها گفت: -منظور باران جون اینه که چرا بدون اون رفتی مسافرت؟ باران: -بله، چرا منو با خودت نبلدی؟ مگه منو دوست نداری؟ صبر کن بابا بیاد بهش میگم. دلم آتیش گرفت. چون طفلکی نمیدونست چه بلایی سر باباش اومده. بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم و گفتم: -باشه گلم! هر وقت اومد بهش بگو! ولی دختر قشنگم! من تورو خیلی دوستت دارم. چون اونجا بچه هارو راه نمیدادن تورو با خودم نبردم. حالا اخماتو باز کن! میدونی که تحمل قهرتو ندارم. باران لبخند زد و صورتم رو بوسید. بعد‌ از کمی حرف زدن با باران، به سمت حموم رفتم و بعد از گرفتن دوش پیش بقیه رفتم. ساعتی بعد از خوردن شام با باران به سمت اتاق رادوین رفتیم تا بخوابیم. قبل از خواب نگاهم رو به باران دوختم و گفتم: -باران، خانمی اجازه میدی، چند روزی رو پیش یکی از دوستام که مریضه بمونم؟

نگام کرد و با لحن مظلومی گفت: -منم با خودت می بری؟ موهاشو نوازش کردم و گفتم: -آخه دختر قشنگم! بچه هارو که تو بیمارستان راه نمیدن. تو اگه اجازه بدی برم؟ در عوض منم بهت قول میدم زود، زود بهت سر بزنم. آخه دوستم تنهاست و مامان و باباش اینجا نیستن. باران: -باشه برو، مامی چرا بابا بهم زنگ نمیزنه، آخه دلم واسش تنگ شده. به زور تونستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم و بغضم رو کنترل کنم. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم: -حتما کارش زیاد شده و وقت نکرده. نگران نباش! سرش که خلوت بشه خودش زنگ میزنه. همونطور که نازو نوازشش می کردم خوابش برد. منم بعد از کلی گریه و التماس به درگاه خدا پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح زود بعد از خوردن صبحونه، سریع یه اسنپ گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم. وارد بیمارستان که شدم، رایان به سربازی که گوشه ی سالن وایستاده بود اشاره کرد و گفت: -این یارو از صبح زود اینجاست. انگار با تو کار داره. مشغول صحبت با رایان بودم که سرباز به سمتمون اومد و گفت: -خانم نیکپرور! شما باید با من بیاین کلانتری. با بی میلی همراه سرباز به سمت کلانتری رفتم. وارد کلانتری که شدیم به سمت اتاق سرگرد زمانپور رفتیم‌ سرگرد به محض دیدن من، رو به سرباز گفت: -شما می تونی بری! سرباز که از اتاق بیرون رفت سرگرد دعوت به نشستنم کرد. مدتی که گذشت، سکوت رو شکست و گفت: -خب خانم نیکپرور! از روز حادثه برام بگین! با چه هدفی قصد کشتن آقای تولایی رو داشتین؟ می خواستی چی رو ثابت کنی؟ انگیزت از کشتن ایشون چی بود؟ فکر یتیم شدن دخترت رو نکردی؟ باز سکوت کردم که گفت: -تا کی میخوای سکوت کنی و حرف نزنی؟ خانم نیکپرور! با این کارا فقط داری وقت منو خودتو هدر میدی. ببین اگه حرف بزنی قول میدم از شاکیا برات رضایت بگیرم. بالاخره صبرم تموم شد. با لحن قاطع و محکمی گفتم: -من کاری نکردم که دنبال جلب رضایت کسی باشم. سرگرد: -همه ی مجرما اولش انکار می کنن. گفتم: -دلیلی واسه دروغ و انکار ندارم. اونقدر شهامت دارم که اگه کاری کرده باشم، تا آخرش پاش وایستم. به جون خودش که برام خیلی عزیزه قسم می خورم که تو اتفاقی که واسش افتاد، پای من وسط نبوده و من هیچ کاری نکردم. بالاخره بعد از دو ساعت سین جیم کردن و انگشت نگاری اجازه ی مرخصی دادن که از اونجا یه راست به سمت بیمارستان رفتم.

وارد بیمارستان که شدم، رایان در حالی که به سمتم می اومد گفت: -چی شد؟ چی کارت داشتن؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -هیچی اونقدر که آدم رو سوال جواب می کنن تا طرف به کار نکردش اعتراف کنه. میخواستن به زور جرمی رو که مرتکبش نشدم به گردن بگیرم. رایان: -بیخیال! حرص نخور! بگو ببینم ناهار چی می خوری؟ گفتم: -فعلا هیچی. بگو ببینم وضعیت رادوین چطوره؟ رایان: -همونطوریه که خودت دیدی. هیچ تغییری نکرده. راستی نفس از صبح نمیدونی اینجا چه‌ غوغایی بود! مثل اینکه یکی از مریضا مرگ مغزی شده. ولی خانوادش باور ندارن. انگار یه پسر جوون بوده. برو ببین راضی میشن قلبشو بدن به رادوین ما؟ گفتم: -همینطوری که یه کاره نمیشه. باید برم با دکترش صحبت کنم ببینم اون چی میگه. رایان: -نه نه، من میگم برو پیششون یه سرو گوشی آب بده ببین میتونی یه طرح دوستی باهاشون بریزی؟ گفتم: -خب کجا نشستن؟ رایان با دست به انتهای سالن اشاره کرد و گفت: -اوناهان! اونجا نشستن. پاشو تا دیر نشده. به سمتی که رایان اشاره کرد رفتم. خانم میانسالی رو دیدم که داره گریه می کنه و سه تا دختر و دو پسر جوون هم کنارش بودن. نگاهی به یکی از دخترا کردم و گفتم: -خدا بد نده! اتفاقی واسه مریضتون افتاده؟ دختره: -والا چی بگم! امروز صبح دکترا اومدن میگن داداشم مرگ مغزی شده. یعنی به زور این دستگاههاست که نفس می کشه. ازمون خواستن که که اعضای بدنش رو… یه دفعه مادرش حرفش رو قطع کرد و عصبی داد زد: -نه، مهراد من زندست، نمیذارم! نمیذارم بدنش رو تیکه تیکه کنن. چند نفر به سمتش رفتن تا آرومش کنن. دختره دستش رو، رو دستم گذاشت و گفت: -من مهدیس هستم. میشه باهم دوست بشیم؟ نگاش کردم و گفتم: -چرا که نه عزیزم. منم نفسم. مهدیس: ‘-خوشبختم از آشناییت. شما هم اینجا بیمار دارین؟ یا پرستارین؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -همسر من تو کماست. دعا کنید براش. مهدیس: -ایشالله هرچی زودتر خوب بشن. چی شد که رفت تو کما؟ جریان رو که براش تعریف کردم گفت: -ایشالله خدا ازشون نگذره. داداش منم با همسرش رفته بوده شمال که تو راه برگشت تصادف می کنه و ماشینش میره ته دره. خانمش که درجا تموم می کنه و خودشم که هنوز وضعیتش معلوم نیست. با تاثر نگاهش کردم و گفتم: -توکلت به خدا باشه. ایشالله هرچی که خیره پیش بیاد. مدتی که گذشت به سمت رایان رفتم. رایان نگام کرد و گفت: -خب چی شد خانم اکسیژن! شیری یا روباه؟ تونستی راضیشون کنی؟

در حالی که رو صندلی می نشستم نگاش کردم و گفتم: -اینطور که معلومه این خانواده نمیذارن دستگاههارو از بدن پسرشون جدا کنن. کار من نیست. باید با دکتر رادوین صحبت کنم که اون باهاشون حرف بزنه. من تا حدی فقط تونستم باهاشون آشنایی برقرار کنم. رایان: -همینم خوبه. فقط خدا کنه که دیر نشه. با رایان مشغول صحبت بودیم که رها و داییماهان و سامان و دلآرام وارد بخش شدن. به محض دیدنشون از رو صندلی بلند شدم و به سمتشون رفتم. بعد از احوالپرسی سامان گفت: -چه خبر؟ رادوین چطوره؟ گفتم: -همونطوری که دیدین. باور کنید دارم از استرس می میرم. نمیدونم تا کی میخواد دقم بده و چشماشو باز نکنه! داییماهان: -نگران نباش! الان میرم با دکترش صحبت می کنم ببینم چی میگه. ‌اگه شد خودم معاینش می کنم. بعد به سمت ایستگاه پرستاری رفت. دلآرام نگام کرد و گفت: -چیکار کردی با خودت نفس؟ رنگ تو صورتت نمونده، پای چشمات گود رفته، دستاتم که یخ کرده. خب بیا بریم خونه یه کم استراحت کن دوباره بیا! در حالی که ساندویچی رو که دستم بود بی اشتها می خوردم گفتم: -نگران من نباش! من خوبم. نمیتونم بیام خونه، باور کنید اگه بیام خونه بمونم قطعا از شدت فکر و خیال دیوونه میشم. سامان: -بس که لجبازی. خب حد اقل یه کم به خودت برس! گفتم: -چشم. به خودم می رسم. نگاهم رو به صورت رها دوختم و گفتم: -راستی باران چطوره؟ رها: -خوبه ولی دائم تو خودشه. به زور با بازی و نقاشی سرگرمش می کنم. خیلی به رادوین وابستست. گفتم: -آره همینطوره. حالا بچه هارو کجا گذاشتی؟ رها: -خونه ی ترنمن. گفتم: -ببخش تورو خدا! زحمت مراقبت از باران هم افتاده رو دوش تو. رها: -نفس؟ مگه من غریبم که این حرف رو می زنی؟ تورو خدا با من راحت باش! مثلا دوستیم باهم. مدتی بعد داییماهان اومد و رو به من گفت: -با دکترش صحبت کردم. خودش رو هم معاینه کردم. گفتم: -خب چی شد؟ داییماهان: -وضعیتش ثابته. دکترش گفت یعنی منم همین نظر رو دارم، اگه سطح هوشیاریش بالا بره، ممکنه زودتر به هوش بیاد. دکتر قلبشم گفت تو اولویته واسه پیوند. مثل اینکه یه نفر مرگ مغزی شده اگه اونا قبول کنن اعضای بدن پسرشون رو اهدا کنن دیگه هیچ نگرانی وجود نداره. مدتی بعد داییماهانینا رفتن و فقط من موندم و رایان. حالم اصلا خوب نبود. رو صندلی نشستم و سرم رو به دیوار سرد تکیه دادم. کم کم پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای داد و فریاد کسی بیدار شدم. چشم که باز کردم، مهدیس و مادرش رو روبروم دیدم. خودم رو جمع و جور کردم و زیر لب سلام کردم. مهدیس با اخم نگام کرد و گفت: -چه سلامی؟ چه علیکی؟ پس بیخود نبود که ظهری اومدی و با من طرح دوستی ریختی. میخواستی مارو خام کنی تا رضایت بدیم جوونمونو عزیزمونو تیکه تیکه کنن آره؟ مادر مهدیس با داد گفت: -ببین دختر جون! مگه من مرده باشم که بخوان بدن پاره ی تنمو تیکه تیکه کنن. به هیچ راهی نمیرسی. پس اینقدر بیخودی دکترا و پرستارارو واسطه نکن! صدامو صاف کردم و گفتم: -خانم باور کنید من هیچ دکتر یا پرستاری رو واسطه نکردم. ولی ازتون خواهش می کنم یه کم عاقلانه تر فکر کنید. اگه شما مادرین، همسر منم پدره. رایان حرفم رو قطع کرد و گفت: -ببینید خانم محترم! پسر شما مغزش تخریب شده و امکان برگشتش صفره، پس ازتون خواهش می کنم… مهدیس با داد حرفش رو قطع کرد و گفت: -خفه شو پسره ی عوضی! مگه تو دکتری که اینجوری داری واسه ما وراجی می کنی؟ مادر مهدیس با اخم گفت: -ختم کلامو بهتون بگم! شده پسرمو از اینجا ببرم می برم ولی نمیذارم بدنش رو تیکه پاره کنن. در همین ا۳نا، دکتر شایگان که دکتر رادوین بود به سمت ما اومد و رو به مهدیس و مادرش گفت: -چه خبرتونه؟ بیمارستان رو گذاشتین رو سرتون! بیمارا احتیاج به آرامش دارن، اگه قصد دارین آرامش بیمارارو به هم بزنید، لطفا بفرمائید بیرون! مادر مهدیس: -باشه میرم. ولی محاله بذارم به پسر من دست بزنید! پسر من تو کماست و ممکنه که یه روز چشم باز کنه. دکتر شایگان با آرامش گفت: -ببینید خانم مرگ مغزی با کما کاملا متفاوته. بر طبق معاینات انجام شده رو پسر شما و تایید تیم پزشکی و تیم پیوند، پسر شما مرگ مغزی شده. مادر مهدیس: -چرا نمی فهمین؟ پسر من زندست، خودم صدای ضربان قلبش رو شنیدم. دکتر شایگان: -ببینید خانم! تو اصطلاح پزشکی، دو نوع مرگ وجود داره. یکی مرگ قلبیه که نود و نه درصد از فوتها به همین دلیل از کار افتادن قلبه و در بین افراد جامعه شناخته شدست. و نوع دوم مرگ مغزیه که گاهً بر اثر سقوط افراد از ارتفاع خیلی زیاد، یا غرق شدگی در آب و یا بر اثر تصادفات و حوادث جاده ای رخ میده. در واقع تمام کارکردای سلولای مغز تخریب شده و احتمال برگشت صفره، حتی تنفس پسر شما الان به وسیله ی دستگاهها انجام میشه و مصنوعیه. در این حالت که حتی بدن به تحریکات خارجی هم جواب نمیده و سطح هوشیاری فرد هم بسیار پایینه مرگ مغزی پیش میاد که با جدا کردن دستگاهها، اعضای در حال فعالیت، کم کم از کار می افتن. مادر مهدیس با اخم گفت: -ولی پسر من داره نفس می کشه و نمرده. دکتر: -نفس می کشه ولی مصنوعی. اون دستگاهها ازش جدا بشه دیگه نفس هم نمیکشه. بیاین واقعبین باشین خانم! شما با اهدای اعضای بدن پسرتون، می تونید به چندین نفر زندگی ببخشین. خیلیا هستن که تو یه قدمی مرگ قرار دارن و با یه قلب یا کلیه ی پسر شما می تونن به زندگی برگردن. مادر مهدیس: -امکان نداره رضایت بدم. نمیذارم پسرمو عزیزمو تیکه تیکه کنید. می برمش خارج درمانش می کنم. دکتر: -هر کجای دنیا که ببرینش، همین حرفارو بهتون میگن. پس بیخودی وقت خودتون رو تلف نکنید. مدتی بعد دکتر و مهدیس و مادرش از پیش ما رفتن. با فکر داغون و نگران از آینده رو صندلی نشستم. رایان در حالی که کنارم می نشست نگام کرد و گفت: -چیه نفس؟ باز که تو فکری! بگو ببینم چی ذهنت رو به هم ریخته؟

با درموندگی نگاش کردم و گفتم: -وضعیت رادوین، آینده و زندگی باران، بلاتکلیفی خودم، همه ی اینا داره دیوونم می کنه. دیگه واقعا نمیدونم چیکار کنم! باورت میشه هرکاری که می کنم نمیتونم به باران زنگ بزنم؟ چون هر بار که ازم سراغ رادوین رو می گیره و من به دروغ جوابش رو میدم، خودم قلبم درد می گیره. رایان: -خوب می فهمم چی میگی، نگران نباش! رادوین مقاومت بدنش بالاست. دیگه همین روزاست که به هوش بیاد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -امیدوارم زود تر به هوش بیاد. چون دیگه طاقت صبر کردن ندارم.
سه روز دیگه هم گذشت و هیچ تغییری تو وضعیت رادوین به وجود نیومد. چند باری هم داییماهان و سروش و عموپدرام با مادر مهدیس صحبت کردن ولی خانواده ی پرند به هیچ وجه راضی به اهدای عضو پسرشون نمیشدن. بالاخره به اصرارهای مکرر خاله سها، شب واسه استراحت و دیدن باران به خونه ی عموبردیا رفتم. تازه از حموم بیرون اومده بودم که آروین هم اومد. بعد از احوالپرسی متعجب گفتم: -تو اینجا چیکار می کنی؟ آروین: -حقیقتش دیدم این رایان که دنبال شبنشینیو خوشگذرونیه، رادوین هم دنبال کارای خودشه. تصمیم گرفتم از امشب بیام اینجا بخوابم تا هم عمو اینا تنها نباشن و هم اینکه تو انجام کاراشون کمک حالشون باشم. بعد نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گفت: -نفس! چرا دپرسی؟ انگار کشتیات غرق شده. گفتم: -دقیقا. آروین: -چرا؟ احساس می کنم همتون پکرین، میشه علتش رو بدونم؟ نگاهی به باران که با کنجکاوی به دهنم چشم دوخته بود کردم و رو بهش گفتم: -باران! دخترم پاشو برو تو اتاق بازی کن! باران: -آخه میخوام پیش شما بشینم. گفتم: -آخه نداره، برو یه کم دیگه بازی کن! خودم صدات می کنم. بعد از رفتن باران نگاهی به آروین انداختم و گفتم: -رادوین رو با چاقو زدن و الان گوشه ی بیمارستان افتاده. آروین با لحن آرومی به طوری که کسی نشنوه گفت: -واسه همین اینقدر داغونی؟ اینکه دیگه ماتم گرفتن نداره. با حرص و عصبانیت گفتم: -تو چطور آدمی هستی آروین؟ با پررویی میای خونشون و بد پسرشونو هم میخوای؟ ببین آدم واسه غریبه ای که در حال مرگه دل میسوزونه چه برسه به مردی که چند سال باهاش زندگی کردم. آروین: -یعنی اونقدر حالش وخیمه؟ گفتم: ‌-بخاطر ضربه ای که به سرش خورده هشت روزه که تو کماست قلبشم که مشکل داره باید پیوند بشه. آروین لبخندی زد و گفت: -بهتر! در عوض از دست این مرتیکه ی آشغال خلاص میشی. گفتم: -لطفا خفه شو! چون من هنوز هم رادوین رو دوست دارم. بعد با پوزخند ادامه دادم: -در ضمن اگه زبونم لال بمیره، پای منم گیره، چون موقعی که پیداش کردن گردنبند من تو دستش بوده. آروین با چشمای گرد شده از تعجب پرسید: -چی؟ این دروغه! اصلا باورم نمیشه. گفتم: -چرا، حقیقت داره. الانم به قید ضمانت عمو آزادم. مدتی بعد آروین با قیافه ی گرفته به سمت اتاق رفت. منم واسه کمک به خاله تو چیدن میز شام به سمت آشپزخونه رفتم

همزمان که داشتم میز شام رو آماده می کردم، مشغول صحبت با عموبردیا شدم. مدتی که گذشت، باران با رنگ و روی پریده، در حالی که نفس نفس می زد، به سمتم اومد و گفت: -مامی گلدنبند تو گم شده؟ بچم هر وقت استرسی میشد تلفظ کلمات رو پسو پیش می گفت. بغلش کردم و وقتی کمی آروم شد، ازش پرسیدم: -آره عزیزم، چطور مگه؟ باران نگام کرد و گفت: -نه اون گم نشده، دست باباست، خودم وقتی عمو آلوین به دوستش میگفت شنیدم. ضربان قلبم، بالا رفت و احساس کردم قلبم داره از جا کنده میشه عموبردیا باران رو از بغلم گرفت و خیلی عادی و خونسرد پرسید: -خب باباجون دیگه چی می گفت؟ باران: -گفت چلا این کارو کلدی؟ مگه قلال نبود داره… داره رادوین… عموبردیا: -دارو ندار. باران: -بله، دارو ندار رادوین مال تو باشه و نفس هم مال من؟ بعد گفت مجبور میشم بگم که تو… باباجون آخه اونا به بابام ضرر زدن. من می ترسم! چون عموآلوین گفت تورو هم می کشم. واسه همین من یواشکی از پشت پرده که قایم شده بودم فرار کردم. عموبردیا موهاشو نوازش کرد و گفت: -نترس دختر قشنگم! تا وقتی که پیش منی از هیچی نترس! دردی مثل صاعقه‌ از سرم گذشت. سرم رو بین دستام گرفته بودم و فشار می دادم. تا شاید دردش کمتر بشه. عمو بعد از شنیدن حرفای باران، شماره ایرو گرفت و گفت: -الو پارسا؟ اشین بیاین اینجا، میخوام ساعتی رو دور هم باشیم. فهمیدم اول میخواد اونارو تو جریان بذاره. زبونم قفل شده بود و نمیتونستم حرف بزنم. چون نیمی از معما واسم حل شده بود و فهمیدم آروین تو این جریان دست داشته و حدس زدم مخاطبش به احتمال زیاد باید نگار بوده باشه که در صورت مرگ رادوین اموالش به مهیار و مهرگل می رسید چون من هیچ نیازی به ثروت رادوین نداشتم. در همین اثنا، زنگ خونه زده شد و بابا و مامان همراه سامانینا وارد خونه شدن. دقایقی بعد هم آروین اومد و رو مبل تک نفره ای نشست. مدتی که گذشت عمو رو به سامان گفت: -سامان، عموجون اگه واستون زحمتی نیست بارانو بچه های رهارو ببرین پارک و شام رو هم بیرون بخورین چون چون طفلکیا چند روزه تو خونه موندن. سامانو دلآرام بچه هارو بیرون بردن و خونه که ساکت شد عمو نگاهی به آروین کرد و گفت: -خب آقاآروین! تعریف کن ببینم! در چه حالی؟ خوش میگذره؟

همه چشم به عموبردیا دوخته بودیم و کسی جرات حرف زدن رو نداشت. چون عمو از شدت خشم و ناراحتی رگای گردنش متورم شده بود و صورتش سرخ شده بود. آروین که به شدت از رفتار عمو جا خورده بود، با خونسردی که سعی میکرد داشته باشه جواب داد: -ای! بد نیست، می گذره‌ عمو چنان سیلی زد تو صورتش که خون از بینیش جاری شد. بعد با فریاد گفت: -بی شرف! آدمکش! خجالت نکشیدی؟ نمیدونستم اونقدر پستی که با دوستی و خوشی میای تو خونمو از پشت بهم خنجر می زنی! احمق بی شعور! چرا این کار رو کردی؟ میخوای نفس رو اینطوری به دست بیاری، درسته؟ و سیلی دیگه ای زد تو صورتشو ادامه داد: -پس چرا خفه شدی و سرتو پایین انداختی؟ جوابمو بده! آروین در حالی که به زمین خیره شده بود جواب داد: -واسه اینکه رادوین کثافت نفس رو از من گرفت. همیشه از بچگی دست میذاشت رو خواسته های منو تصاحبشون می کرد. من این همه سال منتظر همچین فرصتی می گشتم تا تلافی کنم. عموبردیا: -به دست آوردی، آره؟ به چه قیمتی؟ به قیمت ریختن خون یه آدم بیگناه، اونی که چند دقیقه پیش باهاش حرف می زدی کی بود؟ چه ضرری به رادوین زدین؟ نکنه با اون دختره ی هرزه نگار رو میگم، دست به یکی شدی؟ آروین: -مهیار و مهرگل بچه های رادوین نیستن. اون زمان نگار دنبال کسی میگشت تا گندکاریش رو به گردن اون شخص بندازه تا شاید به قول خودش آتیش خشمش از مردا، خاموش بشه و کسی متهم به بی حیایی و فاسد بودنش نکنه. عموبردیا با عصبانیت: -و توی کثافت کمکش کردی تا زندگی نفس و پسر منو تباه کنی! مثلا خیلی دوسش داری؟ آخه بیشرف مگه تو وجدان نداری؟ چطور دلت اومد همچین معامله ای بکنی؟ چرا آبروی رادوین رو بردی؟ نامرد حیوون! آروین با لحن محکمی گفت: -یه بار دلیلم رو گفتم. در ضمن آتیشسوزی پروژه ی شیراز هم کار نریمان برادر نگار بود. بخاطر گرفتن انتقام شکست خواهرش. اون روز حادثه، به هوای اینکه بفهمه آتیشسوزی کار کی بوده، از خونه کشیدیمش بیرون واسه بهتر اجرا شدن نقشمون. عموبردیا با داد گفت: -خفه شو صداتو ببر! کسی هیچ حرفی نمیزد و فقط عمو بود که آروین رو محاکمه میکرد. حرفاش که تموم شد، زنگ زد به عموبهرام و جریان رو براش توضیح داد. آروین بلند شد که از خونه بیرون‌ بره که عمو به سمت مبل هولش داد و گفت: -کجا؟ اگه پاتو از این در بیرون بذاری خودم با دستای خودم می کشمت.

تا اون لحظه مثل یه تیکه سنگ نشسته بودم و فقط به حرفایی که عموبردیا به آروین میزد گوش می دادم. ولی در عرض یه ثانیه تموم تلخیای زندگیم مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش در اومد. مثل دیوونه ها از رو مبل بلند شدم و به سمتش حمله ور شدم. با مشت به سر و صورتش می کوبیدم و جلوی همه هرچی از دهنم در اومد و لایقش بود بهش گفتم. دلم میخواست خفش کنم تا آروم بگیرم. با داد رو به آروین گفتم: -واقعا که خیلی پستفطرتی. اینو مطمئن باش که بخاطر ظلمی که در حق منو رادوین کردی، تا عمر دارم نمیبخشمت و نفرین من همیشه دنبالته‌ آروین بدون اینکه هیچ واکنش و یا عکس العملی از خودش نشون بده روبروم وایستاده بود و فقط نگام میکرد. بابا به محض دیدن حال بدم از جاش بلند شد و جلو اومد و دستامو گرفت و در حالی که بغلم میکرد با بغض گفت: -باباجون! نفسم، عزیز دلم! فدای اون اشکات بشم می دونم خیلی زجر کشیدی ولی کاریش نداشته باش و واگذارش کن به خدا. اون خودش میدونه چطوری جوابش رو بده‌ با هق هق گریه گفتم: -آخه بابا، این کثافت پست فطرت زندگی منو تباه کرد، رادوین رو پیش منو همه بد جلوه داد تا به اهداف پوچ خودش برسه. من تو این پنج سال تو حسرت خونه زندگیمو شوهرمو عشقو محبتش سوختم و ساختم. چه شبایی که از دوری و دلتنگی واسه شماها تا صبح اشک نریختم! دخترم از داشتن نعمت پدر محروم شد و … گریه دیگه مجالی واسه صحبت کردن بهم نداد. بابا درحالی که موهام رو نوازش می کرد، دلداریم میداد اما من آروم نمیشدم. رها واسم شربت قند درست کرد و بهم داد و گفت: -نفس! بیا اینو بخور! رنگت پریده. به زور جرعه ای از شربت رو خوردم. زمانی آروم شدم که پلیس به دستای آروین دستبند زد و اونو از خونه بیرون برد. خیلی دلم میخواست زمان دستگیری نگار هم حضور داشته باشم اما افسوس که تو اون شرایط مقدور نبود. نگار زنی هوسبازی بود که با پستی و رذالت بخاطر انتقام بچگونش زندگی مارو به بازی گرفت و آبروی رادوین رو به باد داد. اون شب مثل مار گزیده ها از درد به خودم می پیچیدم و تا خود صبح پلک رو هم نذاشتم و دست به دامن خدا شدم. صبح زود، بعد از خوردن صبحونه، از همه خداحافظی کردم و با حالی خراب و داغون از عذاب وجدانی که داشتم به سمت بیمارستان رفتم.

با حالی خراب وارد بیمارستان شدم. نگاهی به اطراف انداختم. فقط رایان تو سالن بود. کنارش نشستم و حال رادوین رو پرسیدم که جواب داد: -هنوز همونطوری بیهوشه. مدتی بعد رایان نگام کرد و پرسید: -نفس دیشب تو خونه ی ما چه اتفاقی افتاده که اینقدر مضطرب و پریشون و داغونی؟ با اضطراب هرچی که اتفاق افتاده بود رو براش تعریف کردم و گفتم: -رایان من با با بی فکری خودم و بدون تحقیق که حرفای آروین راسته یا نه، با قضاوتای بیخودی و الکی زندگی رو به کام خودم و رادوین تلخ کردم. رایان من در حق رادوین خیلی بد کردم. رایان با مهربونی دست رو شونم گذاشت و گفت: -آروم باش نفس! بسه دیگه، گریه نکن! شاید خواست خدا اینطوری بوده که با این کار همه چیز فاش بشه و شما دوباره خیال راحت و اعتماد و اطمینان دوباره در کنار هم زندگی کنید. عصر موقع ملاقات خاله سها و عموبردیا به بیمارستان اومدن. تنها نگرانی هممون وضعیت رادوین بود. موقع رفتن خاله نگام کرد و گفت: -نفس! بخاطر موضوع پیش اومده خودت رو سرزنش نکن! دیگه هرچی بوده تموم شده رفته. مطمئنم رادوین هم راضی به ناراحتی تو نیست. من دلم روشنه. تو هم فقط به معجزه فکر کن! شب باز هم به درگاه خدا التماس کردم. دو روز دیگه هم گذشت. دمدمای صبح بود که با هزار خواهش و تمنا از پرستار اجازه گرفتم تا دقایقی رو در کنار رادوین بمونم. پرستار وقتی حال خراب و داغونم رو دید، بدون هیچ مخالفتی از جلوی در کنار رفت و من وارد اتاق شدم.

کنار تختش رو صندلی نشستم و دست بیجون و بی حرکتش رو تو دستم گرفتم و باز به محض دیدن سرو وضعش که دلم رو آتیش می زد، بغضم شکست و قطرات اشک از چشمم سرازیر شد. با لحن آرومی گفتم: -رادوین، رادوین! منم نفس، چرا ازم رو برگردوندی؟ چرا نگام نمیکنی؟ چرا با دستای گرم و مهربونت موهامو نوازش نمیکنی؟ نکنه دیگه از من خسته شدی و دیگه دوسم نداری؟ تورو خدا تنهامون نذار! رادوین من بدون تو این دنیارو زیباییهاشو نمیخوام! نمیخوام! رادوین دلم واسه شوخیات، خنده هات، محبتای از ته دلت و خانم نفس گفتنات تنگ شده. دیگه بسه این خواب ده روزه! دارم از این تنهایی دق می کنم. تو بیدار شو! من قول میدم این بی مهریای این چند سال رو برات جبران کنم. رادوین اصلا من به درک! بخاطر باران چشماتو باز کن! میدونی دائم سراغتو میگیره؟ دیگه خسته شدم از بس با وعده و وعیدای مختلف آرومش کردم. دائم می پرسه مامی بابا کجاست؟ کی میاد؟ پس چرا زنگ نمیزنه؟ پاشو و به انتظارش پایان بده! رادوین من میخوام زندگیم رو با تو از نو بسازم. پس پاشو و تو این راه کمکم کن! رادوین تورو به عشق پاکی که داری قسم میدم، منو بارانو تنها نذار! باور کن از زمانی که ازت جدا شدم، ثانیه ای نبود که تو فکرت نباشم. خودم رو راضی می کردم که ازت متنفرم ولی ته قلبم همیشه دوستت داشتم و هیچوقت هم نتونستم عشقو محبتتو فراموش کنم. رادوین چشماتو باز کن! صدامو بشنو! مبادا یه موقع تنهامون بذاری! مبادا یه موقع از پیشم بری که دیگه این بار واسه همیشه میمیرم. پس بیدار شو! من قول میدم تا زمانی که خوب بشی، خودم پرستاریتو بکنم. پس چشماتو باز کن! همونطور که سرم رو دستش بود داشتم حرف میزدم و گریه می کردم که از شدت بیخوابی و گریه چشمام می سوخت. کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. نمیدونم چقدر گذشته بود که یه دفعه از خواب پریدم که حرکت چیزی رو رو صورتم احساس کردم. اول خیال کردم خواب دیدم چون کسی کنارم نبود. ولی وقتی خوب دقت کردم، حرکت انگشتای رادوین رو، رو صورتم احساس کردم و به طور واضح دیدم. با عجله از رو صندلی بلند شدم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.

زبونم از شدت خوشحالی قفل شده بود. نگاهی به پرستاری که پشت میز نشسته بود انداختم و بریده بریده گفتم: -خانم سفری… انگشت… خانم سفری نگام کرد و گفت: -چی شده؟ گفتم: -انگشتاشو تکون میده. خانم سفری: -حتما خواب دیدین چون سه بار اومدم بالای سرش ولی شما خواب بودین. نگاش کردم و گفتم: -نه مطمئنم که خیالات نبود. باور کنید راست میگم! اصلا بیاین خودتون از نزدیک ببینین. همراه خانم سفری بالای سر رادوین رفتیم. قلبم از هیجان زیاد به شدت می تپید. خانم سفری بعد از کنترل علائم حیاتی و دقت تو حالات رادوین با‌ لبخند نگام کرد و گفت: -خانمی تبریک میگم بالاخره اشکات نتیجه بخش شد و سطح هوشیاری همسرت بالا رفت و ایشالله کم کم به هوش میاد. حق با شماست، همین الان به دکترش زنگ می زنم و اطلاع میدم. با تشکر از پرستار سریع از اتاق بیرون اومدم. نگاهی به سروش که در حال چرت زدن بود انداختم و گفتم: -سروش! پاشو! پاشو مژده بده که رادوین داره به هوش میاد. سروش: -راست میگی؟ در همین حال سروش دستاشو بالا برد و گفت: -خدایا! بزرگیت رو شکر! میدونستم دست رد به سینمون نمیزنی. از شدت خوشحالی قطرات اشک صورت جفتمون رو خیس کرده بود و مرتب خدارو شکر می کردیم. مدتی بعد تیم پزشکی وارد بخش شدن. دکتر بعد از معاینه، گفت: -خدارو شکر همه چیزش نرماله. باید اول بخاطر خارج کردن لخته ی خون از مغزش و بعد بخاطر پیوند قلبش هرچی زودتر عمل بشه. پس تا شما خانواده ی پرند رو واسه اهدا راضی می کنید، منم دستور انتقالشون به اتاق عمل رو میدم. مدتی بعد به سمت مادر مهدیس و دختراش که انتهای سالن نشسته بودن رفتم. مادر مهدیس به محض دیدنم گفت: -چیه؟ باز که تو اومدی! روبروش نشستم و در حالی که نگاش می کردم چشام پر از اشک شد و با گریه گفتم: -اومدم ازتون خواهش کنم، التماستون رو می کنم به اهدای اعضای بدن پسرتون رضایت بدین! همسر من داره به هوش میاد، دخترم بچست کوچیکه، به پدرش وابستگی شدید داره، نذارین بالو پرش بشکنه. مادر مهدیس: -پاشو گریه هاتو جمع کن! من به هیچ وجه‌ راضی نمیشم بدن پسرم رو تیکه تیکه کنن. با درموندگی گفتم: -ازتون خواهش می کنم، شما هم مادرین، خودتونو جای ما بذارین! ببینین چه حالی میشین؟ در عوض دعای ما همیشه دنبال پسرتونه. حرفام هیچ تاثیری نداشت. اونقدر حرف زدم و گریه کردم تا دوباره دچار حالت عصبی شدم. از شدت لرز دندونام به هم میخورد. کم کم چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.

نمیدونم چقدر گذشته بود که با سوزش دستم چشم باز کردم. به اطرافم که نگاه کردم، دیدم دلآرام کنارم نشسته. هراسون تو جام نشستم و سرم رو از دستم کندم. دلآرام مضطرب نگام کرد و گفت: -داری چیکار می کنی نفس؟ ببین دستت خونی شد! با داد گفتم: -به جهنم! به درک! مهم نیست. رادوین، رادوین کجاست؟ دلی نگی بدبخت شدم! نگی رادوین تنهام گذاشته! من طاقت ندارما! دلآرام نگام کرد و گفت: -آروم باش نفس! چیزی نشده که! چرا انقدر هولی؟ اومدم از تخت پایین بیام که سرم گیج رفت. همونجا رو تخت نشستم و گفتم: -پس رایانو بقیه کجان؟ عمل رادوین چی شد؟ دلآرام در حالی که دستمال کاغذی رو رو دستم فشار میداد تا خونریزی دستم بند بیاد، گفت: -همه جلوی اتاق عمل جمعن. مثل اینکه بالاخره خانواده ی اون پسره که مرگ مغزی شده واسه اهدای اعضای بدن پسرشون رضایت دادن. تا اونجایی که میدونم الان جفتشون تو اتاق عملن. از شدت خوشحالی نمیدونم چطور خودم رو به جلوی اتاق عمل رسوندم. همه تو اضطراب و دلشوره دست به دعا برداشته بودن کل فامیلای نزدیک جلوی اتاق عمل بودن. سامان به محض دیدن من با تحیر و تعجب گفت: -نفس تو؟ اینجا چیکار میکنی! داییماهان نگام کرد و رو به جمع گفت: -شرط می بندم از زیر سرم پاشده اومده. بابا اینجوری خودت از پا درمیای؟ بیا یه لحظه بشین! با اطمینان رو به جمع گفتم: -نگران من نباشین! من حالم خوبه. رادوین رو کی بردن؟ رایان: -آره جون خودت، از ظاهر رنگ پریدت مشخصه که چقدر خوبی! یه ساعتی میشه. مشغول صحبت با رها و خاله سها بودم که مهدیس به سمتم اومد و گفت: -نفس جون! یه لحظه میای بیرون؟ مامانم میخواد ببینتت! با یه عذرخواهی کوتاه از جمع فاصله گرفتم و همراه مهدیس به سمت محوطه ی بیمارستان رفتم. مادر مهدیس به محض دیدنم بغلم کرد و صورتم رو بوسید و گفت: -دخترم منو ببخش! من تو این چند روز خیلی بهت بی حرمتی کردم. منو حلالم کن! با محبت نگاش کردم و گفتم: -این حرفا چیه حاج خانم! شما بزرگوارین. شما لطف بزرگی در حق من کردین. مطمئن باشین این خوبیتون رو هیچوقت فراموش نمیکنم. مادر مهدیس نگام کرد و گفت: -خواهش میکنم عزیزم. کاری نکردم. فقط یه خواهشی ازتون دارم. واسه همیشه مراقب قلب پسرم باشین! گفتم: -خیالتون راحت. شما هم واسه خوب شدن حال همسرم دعا کنید. بعد آدرس و شمارشون رو گرفتم و گفتم: -به محض خوب شدن رادوین حتما خدمتتون می رسیم. مادر مهدیس: -خدمت از ماست دخترم. مدتی بعد از خانواده ی پرند خداحافظی کردم و به سمت سالن انتظار بیمارستان رفتم.

وارد سالن که شدم، رایان با حرص گفت: -چیکارت داشتن؟ منتظر بودن حال تو بد بشه بعد تحت تاثیر قرار بگیرن؟ چقدر ازشون خواهش کردی! چقدر التماسشونو کردی! ولی اینا مرغشون یه پا داشت و راضی به اهدا نمیشدن. نمیدونی تو که حالت بد شد، مادره و دختراش چه حالی شدن! باور کن سر جمع بیست دقیقه نشد که اون دختر مو بوره رفت ایستگاه پرستاری و فرم رضایت اهدای عضو رو خواست. نمیدونی چقدر عصبانی بودم از دستشون! دختررو کشیدم کنارو بهش گفتم: -اگه بلایی سر زن داداشم بیاد، من می دونم با شماها! داییماهان با خنده گفت: -رایان عصبانی بشه طرفش نمیشه بری! ولی نفس چقدر همه دوستت دارن که اینجوری برات غیرتی میشن! کاش منم مثل تو بودم! رها: -چیه ماهان! خیلی داری با حسرت حرف می زنی! داییماهان: -خب حسرت خوردن هم داره دیگه! من که زنم اصلا تحویلم نمیگیره، دیگه چه انتظاری می تونم از بقیه داشته باشم؟ شوخیهای داییماهان و رها، حالو هوامون رو تا حدی عوض کرده بود و کمی از استرسم کم شده بود. عموبردیا نگاهی به رایان انداخت و گفت: -گذشته از شوخی، خدارو شکر که راضی به اهدا شدن. کلی هم باید ازشون ممنون باشیم. تو هم لطفا خودت رو کنترل کن و اون زبونت رو نگهدار! چون یه موقع بشنون دلخوری پیش میاد و اینکه من نمیخوام یه موقع اونا فکر کنن که خدایی نکرده ما آدمای بی چشم و رویی هستیم که خوبی طرف مقابل رو نمیبینیم. رایان: -چشم بابا شما خیالتون راحت باشه. من دیگه حرفی نمیزنم.
بالاخره بعد از ده ساعت استرس و نگرانی و انتظار، دکتر از اتاق عمل بیرون اومد سریع به سمتش رفتم و گفتم: -دکتر وضعیت همسرم چطوره؟ دکتر شایگان نگام کرد و با لبخند گفت: -خدارو شکر خطر رفع شده و جای هیچ گونه نگرانی نیست، طبق گفته ی پزشک قلبش پیوندش هم به خوبی انجام شد. یه ساعت دیگه منتقلش می کنن بخش. واقعا معجزه شد که به هوش اومد. چون هممون قطع امید کرده بودیم. دست دکتر رو گرفتم. میخواستم ببوسمش که دکتر دستش رو پس کشید و گفت: -دخترم شرمندم نکن! من که کاری نکردم. وظیفم بود. باید از خدا تشکر کنی که عمر دوباره به همسرتون داد. گفتم: -شما هم خیلی زحمت کشیدین. تا عمر دارم این لطف شمارو فراموش نمیکنم و مدیونتون هستم. دکتر دستی به پشتم زر و گفت: -گفتم که وظیفم رو انجام دادم و در ضمن من ارادت خاصی به دکتر احتشام و حافظ جان دارم. حالا اگه اجازه بدین از حضورتون مرخص بشم. گفتم: -خواهش میکنم اختیار دارین. لحظاتی بعد دکتر خداحافظی کرد و از سالن خارج شد.

جلوی بخش منتظر به هوش اومدن رادوین نشسته بودیم که دیدم نگار با اشک و گریه وارد سالن بیمارستان شد. به محض دیدن ما، به سمتمون اومد. زیر لب سلام کرد و گفت: -رادوین چطوره حالش؟ با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: -تو خجالت نمیکشی با اون همه بلایی که سر زندگی رادوین آوردی باز اومدی دنبالش؟ باز چه نقشه ای تو سرته؟ رایان با خشم گفت: -دختره ی هرزه! تو اینجا چه غلطی می کنی؟ مگه نباید تو بازداشتگاه باشی؟ نگار سرش رو پایین انداخت و گفت: -من از همتون معذرت میخوام! میدونم در حقش خیلی بدی کردم. ولی عذاب وجدان کارایی کردم، دست از سرم برنمیداره. هرچی بهم بگین حق دارین! ولی اینو هم بدونید اون زمانی که رادوین منو با صمیمیترین دوستش دید، یه لحظه پیش خودش فکر نکرد که شاید مجبور به این کار شده باشم. بدون اینکه به حرفای من گوش بده، منو تو دادگاه ذهنش محاکمه کرد و تنهام گذاشت و رفت. ضربه ای که از رفتار رادوین خوردم، باعث شد دست به یه همچین انتقام بچگونه ای بزنم. از شروع دوستیم با نفس تا این اتفاق آخری، همش انتقام بود. نفس رو که از زندگی رادوین اوت کردم و تونستم با رادوین ازدواج کنم، فکر کردم آروم میشم. ولی نشد. رادوین با بیمحلیاش، با توهیناش، با تحقیر کردنم به آتیش خشمم دامن میزد. یه بار خواستم کل حقیقت رو براش بگم که حد اقل رفتارش رو باهام بهتر کنه، ولی میدونین چی گفت؟ گفت: -از خوب به بد رفتن، مثل گذشتن از یه نهر باریک میمونه. ولی واسه برگشتن باید از اقیانوس بگذری. حالا که فکر می کنم می بینم دروغ نگفته. اومدم بگم منو ببخشین. من که اصلا محلش نذاشتم ولی خاله گفت: -گفتن این حرفا، حال پسر منو عوض نمیکنه. فقط بعد از این درست زندگی کن! مدتی بعد نگار رفت و منم به صفحه ی مانیتوری که لحظه به لحظه وضعیت رادوین رو گزارش می کرد، چشم دوختم.

یک ساعت از رفتن نگار گذشته بود که رادوین رو از ریکاوری به بخش آوردن. هنوز کاملا به هوش نیومده بود ولی کمو بیش ناله می کرد و دل همرو به درد می آورد. لباش خشک شده بود و دائم به هم می چسبید. پنبه ایرو خیس کردم و رو لباش مالیدم. یه لحظه چشماش رو باز کرد و دوباره بست. خاله که کنارم وایستاده بود گفت: -نفس جون! فدات بشم! یه بار دیگه پنبه ی خیس رو بمال! انگار بچم تشنست. گفتم: -چشم خاله. مرتب پنبه ی خیس رو می مالیدم که هر بار واسه چند لحظه چشمای بی رمقش رو باز میکرد. در همین اثنا، پرستار وارد اتاق شد و گفت: -نفس کیه؟ بیرون بخش یه خانمی باهاش کار داره. با تعجب و تحیر از اینکه چه کسی کارم داره از اتاق خارج شدم. نگاهی به اطراف انداختم. به محض دیدن نگار با اخم بهش گفتم: -پس تو که هنوز اینجایی! نگار: -میخواستم خیالم از بابت حالش راحت بشه بعد برم. نفس؟ هنوزم منو رفیق خودت می دونی؟ با پوزخند گفتم: -رفاقت با تو یعنی حماقت. نگار: -می دونم، هرچی بهم بگی حقمه، الانم اگه بهم چیزی نمیگی از مهربونی ذاتی تو خونت سرچشمه می گیره. اومدم بگم تلاشهای من بیخودی بود. رادوین از اولم سهم تو بود و هست. بارها بهش گفتم: -من به بودنت قانعم حتی اگه سهم من ازت لمس دستات باشه‌ اینارو بهت گفتم تا با خیال راحت باهاش زندگی کنی. رادوین هیچوقت بهت خیانت نکرد. حتی تو مستی. امیدوارم زندگی خوبی رو باهم شروع کنید و از کنار هم بودن لذت ببرین. اینارو گفت و بعد از خداحافظی از بیمارستان بیرون رفت. نفس عمیقی کشیدم و خواستم به سمت اتاق برم که رایان به سمتم اومد و گفت: -باز این دختره ی بی چشمو رو چی می گفت؟ گفتم: -هیچی، عذرخواهی پشت عذرخواهی. انقدر از این دختره رکب خوردم که همش فکر می کنم پشت این عذرخواهیا هم یه نقشه نهفتست. رایان: -حق داری. ولی نفس از اومدن نگار به رادوین چیزی نگیم. گفتم: -آره اصلا نباید چیزی بفهمه. چون می ترسم استرس تو این موقعیت براش خوب نباشه. مدتی بعد همراه رایان به سمت اتاق رفتم.

وارد اتاق که شدم، متوجه هوشیاری نسبی رادوین شدم که با کم شدن اثر داروهای بیهوشی صدای ناله هاش بلند تر میشد و دل همه رو به درد می آورد‌ از شدت بغض نفسم سنگین شد و دیگه نتونستم تو اتاق بمونم. از اتاق بیرون رفتم و اشکم رو مهار کردم. از دور داییماهان رو دیدم که داره به سمتم میاد. کنارم وایستاد و گفت: -چیه دختر خوب؟ چرا باز چشمات بارونی شده؟ باز چی باعث ناراحتیت شده؟ پربغض جواب دادم: -انگار خیلی دردش زیاده! طاقت ندارم درد کشیدنش رو ببینم و صدام درنیاد. داییماهان با مهربونی ذاتیش نگام کرد و گفت: -اولا. درد بعد از عمل چیز طبیعیه. شوخی که نیست، هم پیوند قلب شده و هم لخته ی خون رو از تو سرش خارج کردن. ثانیا. ببینم تو دستو می بری درد نداره؟ اینم چیز خاصی نیست. با مسکن برطرف میشه. مشغول صحبت با داییماهان بودیم که رایان به سمتمون اومد و گفت: -نفس! باور کن فصل آبقوره گیری تموم شده‌ بیا تو اتاق که رادوین تو خوابو بیداری هم سوزنش رو اسم تو گیر کرده. داییماهان: -والله اگه رادوین می دونست اینقدر دوسش داری اصلا به کما نمیرفت. با خنده وارد اتاق شدیم. بعد از تموم شدن زمان ملاقات همه آماده ی رفتن شدن. شب باز خودم پیش رادوین موندم. نزدیکای صبح بود که کاملا به هوش اومد و با صدایی که از ته چاه درمی اومد صدام کرد: -نفس!… نفس… گفتم: -جانم! چی میخوای؟ رادوین: -آب. گفتم: -عزیزم تا زمانی که دکتر اجازه نده نمیتونم بهت آب بدم. اگه یه کم دیگه هم تحمل کنی، تا صبح چیزی نمونده. بذار دکتر بیاد. رادوین چشماش رو بازو بسته کرد. خیالم که از بابت رادوین راحت شد، رو کاناپه ی کنار اتاق دراز کشیدم و کم کم پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح زود به صدای رفت و آمد پرستارا از خواب بیدار شدم. نگاهی به رادوین انداختم که آروم و راحت به خواب رفته بود. با خودم فکر کردم که چقدر قیافش تو خواب مظلوم و دوست داشتنی تر میشد. بالاخره ساعت هشت و نیم صبح بود که دکتر واسه ویزیت وارد اتاق شد. در حالی که مشغول معاینه ی رادوین بود گفت: -خدارو شکر هیچ مشکلی نداری و همه چیز داره عالی پیش میره. بعد نگاهی به من کرد و ادامه داد: -ولی رادوین جان! قدر خانمتو بدون! اینطور که معلومه خیلی دوستت داره. رادوین: -من دوست داشتنش رو حس میکنم. اگه نفس دوسم داره، من با تموم وجودم عاشقشم. دکتر نگاه پر محبتی به جفتمون انداخت و گفت: -عشقتون پایدار! راستی خانم تولایی میتونید بهش مایعات بدین و کم کم شروع کنه به خوردن. بعد از اتاق بیرون رفت. بعد از رفتن دکتر با قاشق آروم آروم بهش شیر خنک دادم. بعد از خوردن چند قاشق با عشق نگام کرد و گفت: -آخ نمیدونی چه کیفی داره پرستار آدم تو باشی! گفتم: -ایشالله که هرچی زودتر سلامتیت رو به دست بیاری و سرپا شدنت رو ببینم. لبخند کمرنگی زد و دستم رو گرفت و به سمت لبش برد و بوسید. طفلکی هنوز هم درد داشت و جلوی من نمیخواست بروز بده. مدتی بعد بر اثر تزریق داروهای آرامبخش پلکاش رو هم افتاد و خوابش برد. نزدیکای غروب بخاطر باران به سمت خونه ی عموبردیا رفتم. وارد خونه ی عمو که شدم، بعد از احوالپرسی با خاله و عمو و رها، به سمت باران رفتم و بغلش کردم و گفتم: -دختر قشنگ من چطوره؟ باران صورتم رو بوسید و گفت: -من خوبم. مامی بابا مامان کجاست؟ چرا زنگ نمیزنه؟ دلم خیلی براش تنگ شده. مامی تو باهاش دعوا کردی که قهر کرده؟

با عشق نگاش کردم و گفتم: -نه دختر قشنگم! چرا باهاش دعوا کنم؟ شاید کاراش خیلی زیاده که وقت نمیکنه، بهت قول میدم دو سه روز دیگه که سرش خلوت شد حتما بهت زنگ می زنه. باران: -اونوقت تو از کجا می دونی؟ صورتش رو محکم بوسیدم و گفتم: -از اونجایی که رادوین عاشق دخترشه مطمئنم کارم که داشته باشه میذاره تو یه فرصت مناسب زنگ می زنه. با اینکه خیلی خسته بودم ولی واسه سرگرم شدن باران همراه ترنم و دلآرام بچه هارو به شهر بازی بردیم. مدتی که گذشت ترنم نگام کرد و گفت: -رادوین چطوره؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -بهتره خدارو شکر. ترنم: -دکتر نگفت چقدر باید تو بیمارستان بمونه؟ گفتم: -نه ولی فکر کنم یکی دو هفته دیگه مرخصش کنن. من خودم اون سالی که کسری گور به گوری اون بلا رو سرم آورد، نزدیک یه ماه بیمارستان بودم. دلآرام: -بسه دیگه! الان با تداعی خاطرات گذشته باز دوباره حالت بد میشه. آخر شب بعد از خوردن شام به سمت خونه ی عموبردیا رفتم. از شدت خستگی سریع لباسم رو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم و پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم****
رادوین” با سوزش دستم چشم باز کردم. سرم سنگین شده بود. نگاهی به اطرافم که نگاه کردم دیدم رایان کنار تختم نشسته و طبق معمول داره با گوشیش ور میره. با بی حالی صداش کردم و گفتم: -رایان؟ رایان! سرش رو بلند کرد و با دیدن چشمای بازم از رو صندلی بلند شد و گفت: -جانم چیزی میخوای؟ نگاش کردم و گفتم: -نفس کجاست؟ رایان: -تا عصری اینجا بود. نزدیکای غروب رفت خونه یه سری به باران بزنه. حالا صبح میاد. گفتم: -آتیشسوزی پروژه ی شیراز… رایان دستش رو رو رو لبم گذاشت و گفت: -هیس رادوین! هیچی نگو! دیگه فکر هیچ چیز رو نکن! فقط اینو بدون که مسببهای این اتفاق به سزای عملشون رسیدن. گفتم: -می دونم همش زیر سر آروین و نگار بود، ولی الان مهیار و مهرگل… رایان حرفمو قطع کرد و گفت: -تو نمیخواد دیگه به فکر اونا باشی. اون دختره ی کثافت با نیرنگ و فریب زندگی شما دوتا رو هم به تباهی کشوند. سرم از این همه اتفاق به دوران افتاد. مدتی که گذشت دوباره پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

نفس” صبح زود به صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. بخاطر اینکه باران بدخواب نشه، آروم از کنارش بلند شدم تا مبادا از خواب بدار بشه و مانع رفتنم بشه. سریع حاضر شدم و به سمت پایین رفتم. خاله به محض دیدنم گفت: -نفس جون! بیا بشین یه لقمه صبحونه بخور بعد برو! چشمی گفتم و به سمت میز رفتم. در حال خوردن صبحونه بودیم که عمو نگام کرد و گفت: -خدارو شکر می کنم که از دست این زنیکه ی فاسد خلاص شدیم. گفتم: -واقعا هم جای شکر داره. پریروزا اومده بود بیمارستان اشک تمساح می ریخت. عموبردیا: -می دونم زنیکه ی بی همه چیز وثیقه گذاشته و راست راست داره تو خیابونا می چرخه. گفتم: -بی خیال عمو! حرص نخورین! واسه قلبتون خوب نیست. راستی قضیه ی آتیشسوزی به کجا رسید؟ عموبردیا: -فعلا که امید رو فرستادم شیراز دنبال کاراش. فقط دعا کن بیمه کل خسارتمون رو بده. مدتی بعد واسه خودم یه اسنپ گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم.
ساعت هشت و نیم بود که به بیمارستان رسیدم. آروم در اتاق رادوین رو باز کردم تا یه وقت بیدارش نکنم که دیدم هم رادوین هم رایان بیدارن و مشغول صحبت هستن. در حالی که وارد اتاق می شدم، زیر لب سلام کردم به سمت رادوین رفتم و صورتش رو بوسیدم و گفتم: -خوبی؟ درد که نداری؟ رایان نگام کرد و گفت: -اگه هزار و یک درد هم داشته باشه با اومدن تو درداش از بین رفت. از دیشب تا الان پدر منو درآورده بس که سراغت رو گرفت. اول می گفت نفس نمیاد رفتم پرستار رو صدا کردم تا بیاد واسش اگه لازمه براش اکسیژن بذاره، نگو میگه نفس کجاست؟ تازه فهمیدم تورو میگه. در حالی که می خندیدم جواب دادم: -آره جون خودت، تو گفتی و من باور کردم. حالا پاشو برو خونه که بی خوابی زده به کلت. مدتی بعد رایان ازمون خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت.

بعد از رفتن رایان، در حالی که لبه ی تخت می نشستم صورت رادوین رو نوازش کردم و با شرمندگی گفتم: -رادوین منو ببخش! من تو این چند سال خیلی اذیتت کردم و نمیدونم با چه زبونی ازت معذرتخواهی کنم. دستم رو به سمت لبش برد و بوسید و جواب داد: -دیگه راجع به این مسئله چیزی نگو ماه من! بعد از این فقط میخوام همیشه پیشم بمونی. خم شدم و صورتش رو بوسیدم و با محبت تو چشماش زل زدم و گفتم: -اگه تو هم بیرونم کنی، این دفعه دیگه من نمیرم و قول میدم گذشته رو برات جبران کنم و زن خوبی برات باشم. خیلی دوستت دارم.
وقتی رادوین از بیمارستان مرخص شد، نه تنها بر علیه آروین و نگار شکایت نکرد، بلکه بخاطر عموبهرام و مهیار و مهرگل به آزادیشون رضایت داد. منم با کوله باری از تجربه واسه بار دوم به عقد رادوین در اومدم و طبق قولی که به رادوین داده بودم با تمام وجودم به رادوین و باران می رسیدم و رضایتشون رو جلب می کردم. درست بعد از هفت سال زندگی پر فراز و نشیب در کنار هم به آرامش رسیده بودیم. زمانی آرامش ما به اوج خودش رسید که یه سال بعد از ازدواج مجددمون دوقلو هامون پا به زندگیمون گذاشتن و حالا منو رادوین از دیدن ثمره ی زندگیمون غرق لذت می شدیم. رادوین در حالی که محکم بغلم کرده بود و منو به خودش می فشرد نجوا گونه با عاشقانه ترین لحن ممکن تو گوشم گفت:

مرا ببوس …
جوری که شکوه بکرِ ابرهای کوهستان را توی دستانم لمس کنم …
چشمانم را ببندم ، گم شوم … و خودم را در سکوتِ کویر ، میانِ گرمایِ آغوشِ تو پیدا کنم ،
مرا ببوس …
آنقدر عمیق ، که تمامِ جانم مست شود ،
اشک شوق از چشمانم بریزد ،
و گونه هایم از شدت عشق تو ، تب کند … !
مرا جوری ببوس ؛
که زمان ، میانِ التهابِ لب هایت متوقف شود ،
و من … تا ابدِ همین ثانیه ، متعلق به تو باشم …
می خواهم در انقلابِ بوسه ات ، منهدم شوم ،
پیکرِ بی جانم را میانِ امنیتِ بازوانت رها کنم ،
تو مالکِ تمامِ جانم باشی ،
و من … سهمِ مطلقِ لب های تو …
من برایِ حل شدن در تو آماده ام …
مرا میانِ استحکامِ بازوانت بپیچ ،
و بدونِ هیچ مراعات و بهانه ای ؛
به اندازه ی تمامِ ثانیه های نبودنت ؛
ببوس … #پایان ۲۶.۶.۱۳۹۸. ساعت ۹ و ۵۰ دقیقه ی صبح.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین ثمره ی زندگی
  • نویسنده: فرشته
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
  • 237 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 4,905 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=10553
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • parisa
    چهارشنبه 11 مارس 2020 | 8:49 ب.ظ

    عالی بود

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.