| Saturday 28 November 2020 | 10:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 9)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 9)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 9)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 8)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

نمیدونم چقدر گذشته بود که با دیدن کابوس نگارو رادوین، با جیغو گریه از خواب پریدم. رستا اومد سمتمو بغلم کردو کمرمو ماساژ دادو گفت: آروم باش نفسم آروم باش قربونت برم. با گریه گفتم: آرومم، خیلی آرومم، شوهرم با یکی دیگه رفت تو تختم آرومم، حرمت عشقمونو زیر پاش گذاشت آرومم، تلاش نکرد که برم گردونه آرومم، قولو قرارامونو یادش رفت آرومم، با خیانتش لهم کرد آرومم، دوست عزیزم رو عاشقانه های من، تو آشیانه ی عشق من عشقشو ساخت آرومم، شوهرم حکم طلاقمو خیلی راحت امضا کرد آرومم، آره آرومم خیلی آرومم، بعد باز دوباره شروع به لرزیدن کردم. رستا در حالی که محکم بغلم کرده بود، زنگ کنار تختو فشار داد. طولی نکشید که پرستار وارد اتاق شدو با آمپولی که تو سرمم تزریق کرد، آروم شدم. رستا نگام کردو گفت: تو باید قوی باشی نفس! قبول دارم رادوین به تو بد کرد ولی تو سعی کن بهش فکر نکنی. یادته بهم میگفتی واسه چیزی که سهم تو نبوده، اشکاتو حروم نکن! قوی باش! گفتم: نمیتونم، نمیتونم هرکاری میکنم نمیتونم بهش فکر نکنم. اون برام هر کسی نبود رستا، عشقم بود میفهمی؟ موندم با این دل شکسته و خرد شدم چیکار کنم؟ کجای زندگیمون واسش کم گذاشتم که اینطوری عشقمو، احساسمو به بازی گرفتو آواره ی غربتم کرد؟ گاهی اوقات به خدا میگم: خدایا؟ اگه قرار بود عشق منو رادوین آخرش به تباهی کشیده بشه، چرا مهرشو تو دلم انداختی؟ کاش همون موقعی که توسط کسری دزدیده شدم، زیر کتکای کسری میمردمو این بدبختیو دربدریرو نمیدیدم. آخ! خدایا اسم من ایوب نیستا! یه نگاه به لیستت بنداز! رستا صورتمو بوسیدو گفت: میفهممت نفس، درکت میکنم. ولی تو تلاش خودتو بکن که قوی باشی میدونی زمانی که کالج میرفتم، یه استاد داشتم که همیشه میگفت: قویترین آدما، کسایی نیستن که تو جنگا پیروز میشن و یا کسایی که سنگینترین محموله هارو حمل میکنن، بلکه قویترین آدما، کسایی هستن که دستشون رو، رو دهنو قلبشون میذارنو تا جایی که ممکنه، دور میشن. قلبی که اگه جایی به کسی گیر کنه، سنگینترین جسم دنیاست.《 این شد که اومدم اینجا تا با کارو زندگی روزمره، عشق آریارو واسه همیشه تو یه گوشه از ذهنم مخفی کنم. تو هم بعد از این با ساختن آینده ی بهتر، زندگی کن. لحظاتی بعد با شنیدن حرفای رستا، کمی آروم شدمو بر اثر تزریق داروی آرامبخش به خواب عمیقی فرو رفتم. 10 روزی از بستری شدنم تو بیمارستان میگذشت. تو این مدت بیچاره رستا بخاطر من دست از کارو زندگیش کشیده بودو به من میرسید. رهام هر روز به دیدنم می اومدو ساعتها باهم حرف میزدیم. هر روز که میگذشت سبکتر میشدم. روز یازدهم، تازه صبحونه خورده بودم که رهام وارد اتاق شد. رستا از اتاق بیرون رفت تا ما راحت صحبت کنیم. نگاهی به رهام انداختم. احساس کردم میخواد مطلبی رو بهم بگه ولی انگار 2دل بود. نمیدونم چرا یه دفعه دچار اضطراب شدم. لحظاتی بعد رهام سکوت بینمون رو شکستو گفت: نفس تو فردا مرخص میشی چون خدارو شکر وضعیت جسمیت خیلی بهتر شده، فقط… حرفشو قطع کرد. مضطرب پرسیدم: فقط چی رهام؟ خواهش میکنم هرچی که هست بگو! طاقت شنیدن هر نوع دردو مرضی رو دارم. رهام خندیدو گفت: دختر تو چقدر عجولی، زود میبریو میدوزی. همین کارات باعث شد که کار به اینجا بکشه. اگه اون موقع هم مشکلاتت رو با بزرگترا درمیون میذاشتی الان اینجا نبودی. ببینم تو احساس تو بدنت تغییرو تحولاتی ایجاد شده؟ یعنی تا حالا متوجه نشدی که چرا چند ماهه، عادت نمیشی؟ حال عجیبی بهم دست داد ولی باورش برام سخت بود، اصلا نمیتونستم درک کنم، واسه همین با لکنت پرسیدم: من منظورت اینه که من حاملم؟ … ولی این غیر ممکنه. رهام: چرا، ممکنه. 4 ماه از حاملگیت داره میگذره. گفتم: از وقتی که ناراحتی اعصاب پیدا کردم، درست از زمانی که عمه و شوهرش فوت شدن، وضعیت فیزیکی بدنم به هم ریخته بودو سر موقع عادت نمیشدم. رهام سرش رو تکون دادو گفت: یکی از علتهایی که دیر حامله شدی هم همین بوده. حالا میخوای چیکار کنی؟ به رادوین خبر میدی یا نه؟ من که هنوز با بابا اینا در رابطه با این مسئله صحبت نکردم. منتظر بودم وقتی از نظر روحی آمادگی لازم رو پیدا کردی اول به خودت بگم. چون میترسیدم با فهمیدن این موضوع بیماریت تشدید بشه و افسرده تر بشی.

نگاه ملتمسم رو به رهام دوختمو گفتم: -نه رهام اصلا نمی خوام رادوین بفهمه، اونوقت مجبورم یا به اون خونه برگردم و یا بچه رو به دست نامادری بسپارم و با روش اون تربیت بشه. بی اختیار اشکم سرازیر شد. دلم به حال موجود زنده ای که داخل بطنم در حال رشد بود و فقط خدا می دونست چه آینده ای تو انتظارشه، سوخت. بچه ای که قبل از تولد از نعمت داشتن پدر به علت اشتباهات من، محروم شده بود اگه بی عقلی نمی کردم و درست و به جا تصمیم می گرفتم و دست از کارای بچگانم برمیداشتم، حالا به این روز نمی افتادم که نه راه پس داشته باشم و نه راه پیش. صدای رهام منو از فکرو خیال بیرون کشید: رهام: نه دیگه نشد، دیگه قرار نیست از الان ماتم بگیری و دوباره برگردی سر خونه ی اولت، باید قرص و محکم باشی. فقط بخاطر بچه ای که تا چند ماه دیگه به این دنیا میاد. باید علاوه بر اینکه مامانشی جای پدرش رو هم براش پر کنی تا احساس کمبود نکنه. چون تا به امروز خیلی بهش ظلم کردی به جای تقویت، با قرصهای آرامبخش بنیه اشرو ضعیف کردی. باید خدارو شکر کنی که با توجه به آزمایشات انجام شده آسیبی بهش نرسیده و از نظر ما سالمه. رهام لحظاتی سکوت کردو بعد ادامه داد: خب سرنوشت این بچه هم اینطوری رقم خورده، حالا که تصمیم داری به رادوین نگی، اگه اجازه بدی در این رابطه من با بابا صحبت کنم. گفتم اختیار داری. موقع رفتن رهام پیشونیم رو بوسید و گفت: شخصیت آروم بهت نمیاد. من اون نفس شیطون رو بیشتر دوست دارم. آه سوزناکی کشیدمو گفتم: همین شیطنتم بود که کار دست دلم داد. بعد از رفتن رهام، دستی رو شکمم کشیدمو گفتم: مامانی ببخش که اذیتت کردم ولی از الان بهت قول میدم که تا همیشه پشتت باشمو هواتو داشته باشم. وقتی رستا وارد اتاق شد، جریانو براش تعریف کردم. رستا خندیدو گفت: مامان شدن تو هم دیدن داره. فردا که مرخص شدی میریم براش کلی لباسو اسباببازی میخریم. اونروز تا شب فقط به بچه و آیندش فکر میکردم. شب سختی رو پشت سر گذاشتم. هر دقیقش برام مثل یه قرن گذشت. با طلوع آفتاب، انگار آفتاب زندگیم دوباره طلوع کرد باز تا صبح به حرفهای رهام فکر میکردم، راست می گفت باید زندگی تازه ای رو شروع میکردم روی پای خودم وامیستادم و از نو میساختم. نزدیکیهای ظهر عمو به دیدنم اومد و با لبخندی که پشتش هزار غم و غصه مخفی شده بود گفت: غصه نخور دختر قشنگم! تا اینجاش باهات بودم و بقیه ی راه رو هم باهات هستم. رهام دیشب همه چیز رو برام گفت. قرار شده یه پرستار استخدام کنیم تا مواظبت باشه. خیالت راحت به پارسا اینا هم راجع به بچه چیزی نمیگیم. بعد از انجام کارای ترخیصم با کمک عمو و رستا به سمت خونه رفتم. دو روز بعد عمو بعد از اینکه خیالش از جانب من راحت شد، به ایران برگشت. چون یک ماه و نیم می شد که بخاطر دست از زندگیش کشیده بود و تو پاریس موندگار شده بود. طبق برنامه ریزی که با رستا کرده بودیم، صبحها به کلاس زبان می رفتم و بعد از ظهرها، همراه رستا بیرون می رفتم تا با محیط آشنا بشم. رستا مثل پرستار مراقبم بود و سعی می کرد کمتر فکر کنم و غصه بخورم. مارگاریتا پرستاری بود که رهام استخدام کرده بود و شبانه روز کنارم بود. اوایل به سردی رفتار می کرد. ولی کم کم تغییر رفتار داده و مهربون شده بود. تقریبا زندگیم رو قلتک افتاده بود و در این بین، فقط آینده ی مبهم بچه فکرم رو درگیر خودش کرده بود. مخصوصا زمانی که مقابل آینه وایمیستادم و به برآمدگی شکمم نگاه می کردم. با حرکاتش موجودیت خودش رو برام ثابت می کرد، نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت. رهام اکثر روزها به دیدنم می اومد. سعی می کرد با حرفهای امیدبخش، دیدم رو نسبت به زندگی آینده تغییر بده و امیدوارم کنه که موفق هم شد. کاملا روحیم عوض شده بود و سعی می کردم کمتر غصه بخورم. رهام می گفت: غم و ناراحتی واسه جنین مثل سم می مونه. یه شب موقع خواب، رستا نگام کردو گفت: نفس نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم! بودنتو اینجا باعث شده تا رهام زود زود بهمون سر بزنه. لبخندی از سر شوق به روش زدم و از شدت خستگی خوابم برد.

روز جمعه بود. تازه صبحونه خورده بودیم که رهام زنگ زدو واسه شام خونشون دعوتمون کرد. بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم، رستا نگام کردو گفت: رهام بود؟ زیر لب گفتم: اوهوم! رستا: -حالا چی می گفت؟ گفتم: -هیچی، واسه امشب شام دعوتمون کرد. رستا: -چه عجب! حدیث جونش رخصت فرمودن! سابق بر اینکه می خواستیم بریم خونشون کار رو بهونه می کردن و می گفتن: ما از صبح تا شب سر کاریم، شب هم که میایم خونه، مثل جنازه از خستگی می افتیم پس دیگه وقت مهمون بازی و اینطور کارارو نداریم. پس حالا چی شده که هوس مهمون بازی کردن؟ گفتم: اتفاقا منم بهش گفتم باشه یه فرصت دیگه، مزاحمتون نمیشیم ولی گفت مزاحمت چیه؟ تو شهر غریب، باید همه به فکر هم باشیم تا کمتر احساس غریبی کنیم. رستا: پس به نتیجه می رسیم که خانم اکسیژن مهره ی مار دارن. لبخندی زدم و مشغول خوندن رمانی شدم که به تازگی واسه خودم دانلود کرده بودم. عصر همراه رستا و مارگاریتا به سمت خونه ی رهام رفتیم. حدیث به گرمی ازمون استقبال کرد. اون هم جراح قلب بود. حامی پسر رهام، سه ساله بود و با شیطنت و شیرین کاریاش منو به یاد زمان بچگی خودم انداخته بود. با این حال که دختر بودم ولی پا به پای پسرا شیطنت می کردم و یه جا آروم و قرار نداشتم. بی اختیار خندیدم. رهام و حدیث متعجب نگام کردن و پرسیدن: یه دفعه چی شد که خندیدی؟ رهام: حتما یاد بچگی خودت افتادی که از شیطنت دیوار راست رو می گرفتی می رفتی بالا! با خنده گفتم: دقیقا. یادته چقدر بزرگترا از دستم ذله می شدن؟ به خصوص مامانم. رهام: آخ که چه دوران خوبی بود اون موقعها! حدیث: ولی بیچاره یثنا جون! چی از دست تو کشیده! باز تو دختر بودی! من از عهده ی این پسره بر نمیام. از صبح تا عصر که تو بیمارستان و مطب مشغول کارم. وقتی هم که خونه میام باید دنبال حامی بدوئم. دیگه رهام که میاد واویلا میشه. چون خرده فرمایشات دو نفر رو باید انجام بدم. نگاهی به رهام انداختم و با خنده گفتم: ولی من چیز دیگه ای شنیدم رهام میگه هر روز ازش با دمپایی ازش پذیرایی می کنی. حدیث رو به رهام کرد و گفت: دستت درد نکنه، حالا دیگه پیش فامیلات غیبت منو می کنی؟ رهام: من سگ کی باشم حدیث جون، من غلط می کنم از این حرفا بزنم. شوخی می کنه. یه دفعه منو رستا زدیم زیر خنده. از بس خندیده بودیم دلم درد گرفته بود. اون شب شب خوب و فراموش نشدنی رو گذروندیم. حسابی بهم خوش گذشت. آخر شب همراه رستا و پرستارم به خونه برگشتیم. دو سه روزی میشد که حسابی دلم واسه بابا و مامان بیشتر از قبل تنگ شده بود. تصمیم گرفتم به دلآرام زنگ بزنم. به محض اینکه صدام رو شنید گفت: الو! نفس؟ خودتی؟ تو کجایی دختر؟ گفتم: زیر آسمون خدا. دلآرام: تو که عموپدرام کمکت کرده بود و رفته بودی پاریس پس چرا اون رو هم بیخبر گذاشتی و رفتی؟ باور کن مامانینا دلشون واست یه ذره شده. از کوره در رفتم و به تندی جواب دادم: من دیگه با اونا کاری ندارم. بهشون بگو نفس مرده. یعنی اون روزی که از خونه بیرونم کردن مردم. و باز شروع به لرزیدن کردم. مارگاریتا سریع گوشی رو ازم گرفت و قطع کرد. اصلا حال خودم رو نمی فهمیدم. خاطرات اون روز جلوی چشمم کنار نمی رفت. وقتی خال خودم رو فهمیدم که رهام کنارم نشسته بود. رهام نگام کرد و گفت: چی شده؟ با کی حرف می زدی که دوباره اینطوری شدی؟ بیحال جواب دادم: دلم هوای ایران رو کرده بود، به دلآرام زنگ زدم. رهام: دیگه حق نداری بهش زنگ بزنی. من از این می ترسیدم تو نباید عصبی بشی، فهمیدی، حالا بگیر بخواب استراحت کن! تا خوب شی. سرمی به دستم وصل کرد و آمپولی توش تزریق کرد. کم کم چشمام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

وقتی چشم باز کردم، دیدم رستا کنار تختم نشسته و دستش رو تو دستش گرفته. به محض اینکه دید بیدارم، گفت: حالت خوبه؟ گفتم: -آره فقط یه کمی سرم درد میکنه. رستا: اونم خوب میشه. بعد رو به ماری گفت: براش یه لیوان آبمیوه بیار. بعد از خوردن آبمیوه و مقداری غذا باز خوابم برد. تا چند روز دچار این حالت می شدم که باز با کمک رهام، کمی بهتر شدم. واسه اینکه سرم گرم بشه، رهام پیشنهاد داد تو شرکتی که متعلق به یکی از دوستاش بود کار کنم. آقای صالحی مردی حدودا چهل ساله بود. که رفتار تندی با کارمنداش داشت ولی به سفارش رهام سعی می کرد رفتار بهتری با من داشته باشه. منم تا جایی که میتونستم رضایتش رو جلب می کردم. با سرگرم شدنم به کار، وضعیتم کمی بهتر شد. چون هم اینکه کمتر وقت فکر کردن پیدا می کردم و هم اینکه واسه خودم درآمد داشتم. هرچند که عمو برام سنگ تموم می گذاشت ولی این درآمد کم باعث دلگرمی من نسبت به زندگی و آینده شده بود. چون تو آینده می تونستم به خودم متکی باشم. از موقعی که فهمیدم حاملم سعی می کردم جسم و روح خودم رو بیشتر تقویت کنم. با پیاده روی، قرصهای تقویتی، غذاهای مقوی، کمبود ویتامینهای مورد نیاز جنین رو تا حدودی جبران کرده بودم. وارد هفتمین ماه حاملگیم شده بودم. اواسط هفته بود. عصر همراه رستا واسه خرید به خیابون نوفللوشاتو رفته بودیم. کمی که تو یکی از مرکز خریدای معروف گشتیم، درد بدی تو ناحیه ی پهلوم پیچید. تو دلم گفتم: 》بیخیال، درد معمولیه. تصمیم گرفتم بهش بی اهمیت باشم ولی هرچی که می گذشت دردم بیشتر می شد. مجبور شدم با رستا درمیون بذارم. رستا با شنیدن این جمله دستپاچه شد و گفت: پس چرا زودتر نگفتی، خدایا خودت کمکمون کن! لبخند تصنعی زدم و گفتم: چرا هل شدی؟ حدیث میگه واسه هر زن حامله ای این مشکل پیش میاد که با استراحت کردن خوب میشه. حالا بیا بریم خونه. رستا: چی چی رو بریم خونه، اول میریم پیش دکتر تا مطمئن بشیم مشکلی نیست. بعد با خیال راحت میریم خونه. می دونستم که رستا وقتی حرفی بزنه، تا وقتی که حرفشو به کرسی نشونه بیخیال نمیشه. بخاطر همین دیگه چیزی نگفتم و سوار ماشین شدیم و به سمت مطب دکتر رفتیم. منشی بعد از شنیدن حرفام، اجازه داد زودتر از بقیه به داخل بریم. دکتر بعد از معاینه بلافاصله به بیمارستان زنگ زد و درخواست آنبولانس داد و گفت هرچه سریعتر شاتاق عمل رو آماده کنن. بعد رو به من گفت: شما باید هرچی زودتر سزارین بشین، چون امکان داره هم خودتون و هم بچه آسیب ببینید. ضربان قلب جنین نامنظمه. با شنیدن این جمله وا رفتم و سست و بیحال شدم. دقایقی بعد با آمبولانس منو به بیمارستان رسوندن. شکمم رو نوازش کردم و گفتم: تورو خدا طاقت بیار مامانی. ترس و دلهره به جونم افتاده بود. به درگاه خدا التماس کردم که بچه صحیحو سالم به دنیا بیاد. لحظاتی بعد با قرار گرفتن ماسک بیهوشی رو صورتم، به عالم بی خبری فرو رفتم.

با سوزش و درد بدی که تو شکمم پیچید، چشم باز کردم. دستی رو شکمم کشیدم. از شل بودنش دلم هری ریخت. با لکنت رو به پرستار گفتم: بچم؟ پرستار نگاه مهربونش رو به صورتم دوخت و گفت: نگران نباش! بچتون صحیح و سالمه و منتظره مامانشه که شیر بهش بده، یه دختر کوچولوی خوشگل و ناز. چون تا اون ساعت رهام اجازه نداده بود که دکتر نیکولای حرفی از وضعیت بچه بزنه، از شنیدن اینکه بچه 1قلوئه دلم لرزید، آهی کشیدم و تو دلم گفتم: خدایا شکرت که از رادوین جدا شدم و مجبور نیستم دخترمو، عزیز دلم رو از خودم جدا کنم. دقایقی بعد منو از ریکاوری به بخش منتقلم کردن. وارد اتاق که شدم، دیدم رهام و حدیث و رستا و پریسا منتظرم هستن. نگرانی تو چهره ی همشون موج میزد. رستا در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود صورتم رو بوسید و گفت: خدایا شکرت که جفتشون سالمن. بغض مانع ادامه ی صحبتش شد. واسه اینکه ناراحتم نکنه و من گریه هاش رو نبینم، به سمت پنجره رفت. دلم گرفت. چقدر لحظات سختی بود! تو دلم گفتم: کاش بابا و مامان و رادوین هم اینجا بودن. منی که همیشه دورم پر از آدم بود، حالا اینجا، تنها، به دور از همه ی عزیزام زایمان کرده بودم. غمی که تو دلم لونه کرده بود رو دقایقی بعد با دیدن دختر قشنگم به دورترین نقطه ی ذهنم فرستادم. از اینکه مامان شده بودم، تو پوست خودم نمی گنجیدم. پرستار دخترم رو تو آغوشم گذاشت تا بهش شیر بدم. محکم به خودم فشردمش و با عشق نگاش کردم. جثش به قدری لاغر و ضعیف بود که به محض اینکه دیدمش سیلاب اشکم جاری شد و چند قطره از اشکم رو صورتش ریخت. به خیال اینکه شیره، چشم باز کرد و صدای گریه اش فضای اتاق رو پر کرد. رستا به صورتش خیره شد و گفت: شکمو رو نگاه کن! از الان میخواد ازت زهر چشم بگیره ازت. با هر مکی که به سینم می زد احساس عجیبی بهم دست می داد که قابل وصف نبود. مشغول شیر دادن به بچه بودم که وقت ملاقات تموم شد و رهام و حدیث و پریسا بیرون رفتن. رستا واسه بدرقشون به دنبالشون رفت. وقتی با دخترم تنها شدیم، آروم با دستم صورتش رو نوازش کردم و گفتم: خوش اومدی به زندگیم دختر نازم! درسته که بابا رهامون کرد، ولی من قول میدم قشنگترین دنیا رو برات بسازم، دنیایی که هر روزش رنگی باشه و هیچ روز خاکستری توش وجود نداشته باشه. لحظاتی بعد رستا وارد اتاق شد و گفت: مادر دختر خوب باهم خلوت کردینا! اومدم جوابشو بدم که پرستار وارد اتاق شد و بچرو ازم گرفت. میخواست بره بیرون که گفتم: کجا می بریش؟ بذار یک ساعت پیشم بمونه. پرستار: معذرت می خوام، من اجازه ی این کار رو ندارم. چون بچتون باید تو دستگاه باشه تا بتونه به راحتی نفس بکشه. بخاطر اینکه دستگاه تنفسیش مشکل داره. دلم هری ریخت. تو دلم خودم رو سرزنش کردم چون مسبب اصلی این اتفاق خودم بودم. دیگه حرفی نزدم. بعد از رفتن پرستار، بغضم ترکید. رستا متاثر نگام کرد و گفت: آروم باش فدات شم! همه چیز درست میشه. گفتم: می بینی رستا من چقدر بدبختم؟ تا میام مزه ی خوشبختی رو بچشم، خوشبختی ازم فرار میکنه و بدبختی جاش رو می گیره. دلم به درد اومد. باز رستا با حرفاش تونست کمی آرومم کنه و موفق هم شد. نمی دونم چقدر گذشت که چشمام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

ساعتی بعد با شنیدن صدای رستا که داشت از طریق واتساپ با عموپدرام حرف میزد، از خواب بیدار شدم. لحظاتی بعد رستا گوشی رو به من داد تا با عمو صحبت کنم. گفتم: -الو؟ سلام عموجون، عموپدرام: -سلام عزیز دلم، قدم نو رسیده مبارک، نوه ی خوشگلم چطوره؟ خودت خوبی؟ گفتم: -جفتمون خوبیم! خاله دنیا؟ آتریسا، خوبن؟ عمو: -سلام دارن، حالتو می پرسن. چند دقیقه ای با عمو صحبت کردم. بعد از اینکه صحبت عمو تموم شد، گوشی رو به خاله دنیا داد. خاله دنیا هم گریه می کرد و از اینکه تو شهر غریب، تنها و بی کس، اولین بچم رو دنیا آورده بودم ناراحت بود. مدتی باهم صحبت کردیم و سبک که شدم گوشی رو قطع کردم. اون شب تا صبح، از هر دری با رستا حرف زدیم. صبح باز پریسا، با یه سبد بزرگ که با گلهای سرخ تزئین شده بود، به دیدنم اومد. کنارم رو صندلی نشستو صورتم رو بوسید و گفت: حال مامان خوشگلمون چطوره؟ گفتم: -بدم باشم وقتی شما 2تا خواهر رو در کنارم میبینم، سرحال میام. رستا و پریسا سر به سرم می گذاشتن و باهام شوخی می کردن تا غم دوری از رادوین و مامان و بابا کمتر یادم بیاد. رستا نگام کردو گفت: تو واسه این گل دخترمون اسم انتخاب کردی؟ به فکر فرو رفتم. به یاد رادوین افتادم که همیشه می گفت: 》دختر من که قل داداشش میشه، باید اسمش باران باشه، اسم دخترمون رو من انتخاب میکنم، اسم پسرمون رو تو!.《 پس به حرمت عشقی که نسبت به رادوین داشتم و هنوز دارم، اسم دخترم رو باران می ذارم. رستا نگام کردو گفت: -چی شد نفس؟ گفتم: -رستا باران چطوره؟ چون این بچه حکم آب رو برام داره که با جاری شدنش تو زندگیم، به زندگیم روشنایی بخشیده و تموم غمها و نا امیدی رو با اومدنش شسته. رستا: -خیلی قشنگه. فقط خدا کنه قیافش به خالش بره که رو دستمون نمونه! چون اگه مثل مامانش بیریخت باشه، کارمون در اومده! نیمخیز شدم تا حسابشو برسم که جای عملم سوخت، آخی گفتم و سر جام دراز کشیدم. رستا خندید و گفت: خانم فعلا شما مریضی و منم هرچقدر دلم بخواد می تونم اذیتت کنم. گفتم: -به همین خیال باش، از زمانی که بتونم راه برم حسابت رو می رسم. عصر همون روز از بیمارستان مرخص شدم. باران رنگ چشماش هم رنگ چشمای رها عمش بود. صورتش گرد و بلورین، لباش کوچیک و غنچه بود. وقتی بغلش می کردم تمام غم و غصه هام از یادم می رفت. وارد خونه که شدیم، ماری همه چیز رو آماده کرده بود و مثل پروانه دورم می چرخید. دلم واسه خونوادم تنگ شده بود. واسه دستای گرم و مهربون بابا، و نوازش مامان که هر موقع مریض می شدم هوام رو داشت. واسه سامان و کل کل کردنامون. ولی حالا بخاطر رادوین نامرد، طردم کرده بودن. تازه معنی تنهایی و غریبی رو می فهمیدم. چون تجربه ی بچه داری رو نداشتم، وقتی گریه می کرد هل و دستپاچه می شدم. اگه رستا و پریسا و مارگاریتا نبودن عرضه ی انجام هیچ کاری رو نداشتم. به یاد حرفای مامان می افتادم که همیشه به رادوین می گفت: 》انقدر لوسش نکن، چون اگه بچه دار بشین، مشکلاتتون زیاد میشه ها.《 حالا رادوین کجا بود که حال و روزم رو ببینه؟ وای خدایا! چه گوهری رو از دست داده بودم! خدایا؟ چرا با دستای خودم، زندگیم رو تباه کرده بودم؟ همیشه با یاد خدا دلم رو آروم می کردم. خدایی که تا به همین لحظه پشت و پناهم بود و یک لحظه هم نگاهش رو از روم برنداشته بود. یک ماه رو با هر زحمت و مشقتی که بود پشت سر گذاشتم. باران کمی وزن گرفته بود و دیگه ترس روزای اول رو نداشتم. تموم همو غم منو رستاو پریسا شده بود باران. بیشتر روزا رهام و حدیث مستقیما از مطب به خونه ی ما می اومدن و تا آخر شب پیشمون می موندن. عمو و خاله دنیا بخاطر حفظ ظاهر نمیتونستن به پاریس بیان و همین موضوع باعث ناراحتیشون می شد. با شنیدن صدای رستا از فکرو خیال بیرون اومدم. رستا نگام کردو گفت: باز کجا سیر میکنی که حواست نیست؟ این بچه کیه خوابش برده هی تکونش میدی. آروم از رو مبل پا شدم و به سمت اتاق رفتم. باران رو، رو تخت گذاشتم و خودم کنارش دراز کشیدم. کم کم چشمام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

اواسط خردادماه بود. رستا و پریسا، داشتن واسه رفتن به ایران برنامه ریزی می کردن. عروسی آیدین پسر عمه پریناز با دختر عموش پرستش بود. خیلی دلم می خواست منم می تونستم همراه رستا و پریسا به ایران برم و تو عروسی آیدین شرکت کنم و هم اینکه مامانو بابارو ببینم. اما افسوس که نمیتونستم بارانم رو به پرستار بسپارم و راهی ایران بشم. رهام به دلیل کار زیاد نتونست به ایران بره ولی رستا و پریسا، صبح روز چهارشنبه به سمت ایران پرواز کردن. با رفتن رستا و پریسا بیشتر احساس دلتنگی می کردم. مدام یاد و خاطره ی ایران تو ذهنم تداعی می شد. مخصوصا روز عروسی از غصه داشتم دیوونه می شدم. تبلتم رو باز کردم تا عکسشون رو ببینم. از شدت ناراحتی بغضم ترکید و سیلاب اشکم جاری شد. اونقدر گریه کردم که باز بعد از مدتها، اون حالت لرز به سراغم اومد. دندونام به شدت به هم می خورد. بیچاره مارگاریتا از شدت نگرانی هل شده بود و نمی دونست چیکار کنه. مواظب من باشه یا باران. واسه همین مجبور شد به رهام زنگ بزنه و از اون کمک بخواد. نیمساعت بعد رهام نگران و مضطرب وارد خونه شد. رو مبل کنارم نشست و گفت: -باز چی شده، چه اتفاقی افتاده؟ باز اشکام مثل ابر بهار از چشمم جاری شد. با گریه گفتم: -رهام جدایی از مامانینا خیلی برام سخته، مثل مرگ می مونه، یه مرگ خاموش. رهام بغلم کرد و سرم رو به سینش چسبوند و اشکام رو پاک کرد و گفت: -گریه نکن قربونت برم! آروم بگیر نفسم، می دونم خیلی سخته ولی چاره چیه، تو بخاطر باران هم که شده باید تحمل کنی. چون اون به تو بیشتر از هر کس دیگه ای احتیاج داره! تو اصلا، به هیچ وجه نباید خودت رو به این روز بندازی. تو باید مثل درخت ریشه تو تو زمین محکم کنی تا در مقابل مشکلات مقاوم باشی. برای همینه که اصلا نمیخوام با دارو و آرامبخش آرومت کنم. متوجه شدی چی میگم؟ سعی و تلاشت رو بکن که گذشته رو از تو ذهنت پاک کنی و به آینده فکر کنی، به آینده ای روشن که اگه یه روزی پدرش فهمید، نگه مادر بی عرضه و بی لیاقتی بودی، باید همیشه سربلند و سر افراز باشی. این رو هم بدون که باران یه مامان سرحال و قبراق می خواد تا یه مادر افسرده و بیحال. خب حالا پاشو لوازمتو جمع کن! آماده شو! این مدت رو تا موقعی که رستا و پریسا بیان، میریم خونه ی ما. بدون اینکه حرفی بزنم، از رو مبل بلند شدم و درحالی که باران رو بغل کرده بودم، به سمت اتاقم رفتم تا واسه رفتن به خونه ی رهامینا آماده بشم. دقایقی بعد از اینکه لوازمم رو جمع کردم، باران رو حاضر کردم و همراه رهام از خونه خارج شدیم. سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی رهام رفتیم. ربع مین بعد رهام ماشینش رو تو پارکینگ پارک کردو از ماشین پیاده شدم.

وارد خونه ی رهامینا که شدیم، حدیث به استقبالمون اومد. بعد از روبوسی و احوالپرسی گفتم: شرمنده که مزاحم شما هم شدم. حدیث درحالی که باران رو ازم می گرفت نگام کرد و گفت: این حرف رو نزن نفس! مزاحم چیه؟ تو مراحمی. اتفاقا بهترین کار رو کردی. اینطوری ما هم از تنهایی درمیایم. رهام ادامه ی حرف حدیث رو گرفت و گفت: درضمن اینجا خونه ی خودته، پس انقدر فاز تعارف بر ندار! بعد ادامو درآورد و گفت: حالا هی میگه مزاحمم، مزاحمم. فکر کرده بچگیش یادمون رفته. یه شهر از شیطنتش در امان نبود. حالا واسه من خانمانه رفتار می کنه. خب پاشو یه کم شیطنت کن! ما هم یه ذره می خندیم و دلمون باز میشه. شنیدم خوب از پس سامان و آریا برمیای که بیچاره ها تا می بینن هوا پسه، ماستاشون رو کیسه می کنن. لبخندی زدم و گفتم: یادش بخیر! اون روزا چه روزای خوبی بود! اصلا نمیدونستم غم یعنی چی؟ شکست یعنی چی؟ خرد شدن قلب و بازی با احساس یعنی چی؟ شاید باورتون نشه، اون موقعها هرکی ازم می پرسید نظرت راجع به عشق چیه؟ از رو تجربه های دوستای دبیرستانم و اونچه که تو فیلما دیده بودم، می گفتم، عشق مثل لیموشیرین می مونه، اولش شیرینه ولی با گذر زمان، این شیرینی جاش رو به تلخی میده، تلخی که نمیتونی با هیچ مزه ای اون شیرینی سابق رو برگردونی. تو زندگی با رادوین داشت نظرم راجع به عشق تغییر می کرد ولی اون با خیانتش، بغض دیگه اجازه ی صحبت بهم نداد. رهام اومد سمتم، بوسه ای رو موهام نشوند و گفت: آروم باش قربونت برم! قرارمون یادت رفت؟ این همه دارم رو فکر و ذهنت کار میکنم، که اون گذشته رو از یادت ببری تو نباید با یه تلنگر به هم بریزی. اشکامو پاک کردم و گفتم: حق با توئه، تمام تلاشم رو می کنم که گذشته از یاد ببرم و یا اصلا بهش فکر نکنم، فقط بخاطر بارانم. ولی این رو هم بدون زخمی که رادوین به دلم زد، تا همیشه رو دلم می مونه. مدتی بعد باران رو بغل کردم تا کمی دلم آروم شد. تو این دو هفته که خونه ی رهام بودم، بیشتر شبها رو با رهام و حدیث بیرون می رفتیم. رهام با شوخیهای گاه و بیگاهش نمیذاشت به گذشته فکر کنم ولی تا روزی که رستا و پریسا برگردن پرنده ی خیالم به سمت آسمون تهران پر می کشید. دل تو دلم نبود و واسه اومدن رستا و پریسا روزشماری می کردم تا از اوضاع و احوال همه با خبر بشم. اون دو هفته برام مثل یه قرن گذشت. پنجشنبه شب همراه رهام و حدیث واسه دیدن هرچی زودتر رستا و پریسا به سمت فرودگاه رفتیم. ساعت 1 نصفه شب بود که هواپیماشون به زمین نشست. بعد از اینکه وارد سالن اصلی شدن، پریسا همراه شوهرش به سمت خونه ی خودشون رفتن و منو رستا هم به سمت خونه رفتیم. رستا مشغول بازی با باران بود و هرچی ازش می پرسیدم خلاصه جوابم رو میداد. آخرسر عصبانی شدم و گفتم: اون بچرو بذار رو مبل جواب منو بده! رستا باز مشغول باران شدو توجهی نکرد. با خشم باران رو ازش گرفتم و گفتم: مگه با تو نیستم؟ میگم چه خبر؟ ایران همه خوب بودن؟ رستا مختصر و مفید از حال همه برام گفت. به عمد خلاصه جوابم رو می داد تا یه موقع ناراحتم نکنه. وقتی ازش پرسیدم رادوین رو هم دیدی؟ چیزی نگفت. خیلی دلم می خواست بدونم ازدواج کرده یا نه؟ وقتی دیدم رستا سکوت کرده، دیگه چیزی نگفتم و به سمت اتاقم رفتم. رو تخت دراز کشیدم. مدتی بعد به خواب عمیقی فرو رفتم.

زندگی به روال عادی می گذشت و روزها از پی هم سپری می شد. باران بزرگ و با مزه شده بود. طوری بهش وابسته شده بودم که نمیتونستم به شرکت برم. بخاطر همین با صاحب کارم صحبت کرده بودم چند روز یک بار نقشه به خونه می آوردم و مشغول کار روش می شدم. اواسط تابستون بود. تازه باران رو خوابونده بودم و مشغول کار رو یه نقشه بودم که رستا با لبخند وارد خونه شد و گفت: کجایی نفس که برات خبر جدید دارم. از پشت میز نقشه کشی بلند شدم و گفتم: چی شده؟ امروز حسابی کبکت خروس می خونه. رستا بوسه ای از لپ باران که تو خواب بود گرفت و گفت: -مژده بده تا بگم! نگاش کردم و گفتم: -زرنگی! تو میخوای عروس بشی من باید شیرینیش رو بدم؟ خوبه والله! تکنولژی که قوی میشه، همه چیز برعکس میشه. رستا خندید و گفت: حالا کی گفته من می خوام عروس بشم؟ من هیچوقت از پیش تو و بارون تکون نمی خورم. با تشر گفتم: -بارون عمته، دختر من اسمش بارانه، پس مخفف صداش نکن! خب، حالا بگو ببینم خبر جدیدت چیه که انقدر براش خوشحالی؟ رستا نگام کرد و گفت: حضور سرکار خانم نفس خانم عرض شود که: خبرها حاکی از اینه که، آخر این هفته، جناب پدرامخان نیکپرور، به همراه همسر گرامیشون، دنیا خانم تشریف فرما میشن به پاریس. از شدت خوشحالی جیغی کشیدم و رستارو بغلش کردم و سرو صورتش رو غرق بوسه کردم. یه دفعه به صدای گریه ی باران به خودم اومدم. رستا باران رو بغلش کرد و گفت: ببخش عزیزم، این مامانت یه کوچولو خله. تو ببخش! آروم باش عزیزم! هرکاری می کرد باران ساکت نمیشد. در حالی که باران رو ازش می گرفتم، گفتم: خل نبودم! همنشینی با تو خلم کرد. رستا خندیدو گفت: -آخی! دارم کم کم بهت امیدوار میشم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: از چه جهت! رستا: انگار کم کم داری میشی اون نفس سابق من فکر می کردم اون زبون درازت رو موقع اومدن تو ایران جا گذاشتی نگو نه، اشتباه میکردم. خندیدم و گفتم: -نترس! من تو هر شرایطی هم که باشم، زبونم رو جا نمی ذارم. انقدر باهم کل انداختم که جفتمون خسته شدیم و گوشه ای ولو شدیم. تصمیم گرفتم گشتی تو اینستا بزنم. پیج قبلیم رو پاک کرده بودم و یه پیج جدید واسه خودم درست کرده بودم. به فکرم رسید سری به پیج رادوین بزنم. با دیدن چندتا از پستای غمگینش دلم گرفت. بخاطر اینکه وسوسه نشم تا کاری کنم، از پیجش اومدم بیرون و گوشی رو رو میز گذاشتم و همونجا رو کاناپه دراز کشیدم و نفهمیدم چه موقع خوابم برد. روز چهارشنبه دسته جمعی واسه استقبال از عمو اینا به سمت فرودگاه رفتیم. وارد سالن انتظار که شدن عمو به محض دیدن باران انگاری دنیارو بهش داده باشن حسابی ذوق کرد. تا موقعی که به خونه برسیم قربون صدقش رفت. آتریسا نگاهی به باران کردو گفت: خیلی با مزست. الان چند ماهشه؟ گفتم: رفته تو پنج ماه. خاله دنیا نگام کرد و گفت: چقدر جای یثنا و پارسا خالیه. آه پر حسرتی کشیدم و چیزی نگفتم. مدتی بعد به سمت آشپزخونه رفتم تا بساط پذیرایی رو آماده کنم. وجود عمو اینا در کنارم، باعث می شد تا احساس آرامش کنم. همیشه دنبال فرصتی می گشتم تا از خاله دنیا، اوضاعو احوال رادوین رو بپرسم ولی این فرصت جور نمیشد. تا اینکه یه روز وقتی رستا به محل کارش رفته بود و عمو هم خونه نبود، فرصت رو غنیمت دونستم. با 2 لییوان چایو ظرف شیرینی، به سمت خاله دنیا رفتم. سینی رو رو میز گذاشتم و رو مبل روبروی خاله نشستم.

نگاهی به خاله کردم و ازش پرسیدم: خاله؟ بعد از اومدن من به پاریس چه اتفاقی افتاد؟ خاله دنیا که حسابی غافلگیر شده بود با لکنت جواب داد: هیچی، هیچی عزیزم! مگه قرار بود چه اتفاقی بیفته؟ غیر از اومدن تو به اینجا چی می تونست باشه. بیچاره یثنا و پارسا اصلا حال و روز خوبی ندارن. طلاق گرفتن تو از یه طرف، و غم دوری و بیخبریت از طرف دیگه اونارو حسابی پیر کرده. باور کن ببینیشون نمیشناسیشون ولی نفس، دختر قشنگم اگه من به جای تو بودم، هر ازگاهی یه زنگی بهشون می زدم تا از دلواپسی دربیان. گفتم: -خاله، اینارو که خودم میدونم چون باهاشون همدردم و دلم واسشون تنگ شده. منظور من رادوینه. خاله دنیا سرش رو پایین انداخت و گفت: هیچ خبری ازش ندارم، حتی واسه عروسی آیدین هم نیومده بود چو پدرام نذاشت دعوتش کنن. گفتم: خاله؟ جان نفس، مرگ نفس! راستش رو بگو! طاقت شنیدنش رو دارم. اونقدر خواهش و تمنا کردم که بالاخره قفل زبون خاله باز شد. درحالی که هاله ای از اشک چشماش رو پوشونده بود، گفت: با اون دختره اسمش چیه؟ گفتم: -نگار…؟ خاله دنیا: -آره، ازدواج کرده. شنیدن این خبر واسم به منزله ی سقوط از بالای پرتگاه به ته دره بود. صدای خرد شدنم رو از درون شنیدم. حالم به کل دگرگون شد و نگام به صورت زیبا و دوست داشتنی باران افتاد. آه سوزناکی کشیدم و واسه اینکه باز دچار اون حالت لرز نشم و خاله رو ناراحت نکنم، به بهونه ی شیر دادن باران رو از بغل خاله گرفتم محکم بغلش کردم و در واقع خودم رو سرگرم کردم. ولی خدا می دونست چه حالی داشتم، احساس شکست و نا امیدی وجودم رو پر کرده بود. دلم می خواست تو جای خلوت و تنها بودم و زار زار گریه می کردم. چطوری دلش اومد اون همه عشق و علاقه رو زیر پاش بذاره و غرورم رو به بازی بگیره؟ باز با نگاه کردن به باران، تموم دردا و غصه هام از یادم رفت. سر میز شام رو به عمو کردم و پرسیدم: -عمو؟ از آریا و آرشین چه خبر؟ عموپدرام آهی کشید و گفت: چی بگم دخترم؟ آرشین که با خونواده ی شوهرش خوشه، انگار نه انگار که اصلا یه برادر داره. دخترشم دو سالشه. آریا هم که… دلشوره ی بدی تو جونم افتاد. با لکنت گفتم: -آریا چی عمو؟ چی شده؟ عموپدرام: هیچی عزیزم، نترس! مادر ماهفر فوت شده، حالا از اون زمان ماهفر مریض شده. مثل اینکه حامله هم هست بیچاره آریا درگیر اونه. البته این روزا، با پارسا بیشتر در ارتباطه. ناشکر نیستم ولی نمیدونم چرا هرچی بلا و مصیبته سر ما میاد؟ آه پر از حسرتی کشیدمو گفتم: کاش میشد زمان به عقب بر میگشت چه روزای خوبی داشتیم. آخر شب واسه خواب آماده شدم. بعد از اینکه باران رو خوابوندم، به خواب عمیقی فرو رفتم.

عمو اینا حدود یک ماه پیشمون موندن و رفتن. بعد از رفتن عمو اینا، واسه اینکه از افکار پوچ و باطل دست بردارم، بعضی از روزا به استخر می رفتم. چون خیلی وقت می شد که شنا رو کنار گذاشته بودم، بدنم حسابی تنبل شده بود و آمادگی سابق رو نداشت. تو عرض دو ماه تونستم با شنا روحیه ی سابقم رو به دست بیارم. دومین کاری که کردم ثبت نام تو دانشگاه بود. می خواستم دکترامو هم بگیرم تا راحتتر کار کنم. وقتی وارد مقطع دکترا شدم، باران هشت ماهش شده بود و از غذای کمکی استفاده می کرد. واسه همین به راحتی پیش مارگاریتا می گذاشتمش. با ورودم به دانشگاه مشکلاتم زیاد شد. چون از صبح تا عصر دانشگاه می رفتم و عصرا که خونه می رفتم هم کارای شرکت رو انجام می دادم و هم اینکه به باران می رسیدم. باران راه رفتن رو تازه یاد گرفته بود. دائم مواظبش بودم تا یه وقت زمین نخوره. جونم واسش در می رفت و موقعی که مریض می شد، هزار بار می مردم و زنده می شدم چون با کوچکترین سرماخوردگی، نفسش بند می اومد. خدایا؟ تا کی باید سختی بکشم؟ واقعا سرو سامون دادن به زندگی، اونم کار سخت و دشواری بود ولی با این حال با تمام مشکلات مبارزه می کردم. روز یکشنبه بود، عصر همراه باران و رستا و باران به پارکی که تو نزدیکی خونه قرار داشت رفتیم. بارانو رستا مشغول بازی بودن. منم خیره به بازی اونا تو حالو هوای خودم بودم که با شنیدن صدای آشنای اشکان بزرگمهر به خودم اومدم.

نگاه متعجبم رو به صورت اشکان دوختم و گفتم: جناب بزرگمهر! شما اینجا چیکار می کنید؟ اشکان نگام کرد و بعد از احوالپرسی مختصر گفت: وقتی از گرفتن ویزای آمریکا نا امید شدم، یه آن یاد شما افتادم و تصمیم گرفتم به اینجا بیام‌ واقعا نمیدونم اسم این دیدار رو چی بذارم چون تو این یک سالی که به اینجا اومدم خیلی دنبالتون گشتم ولی هیچوقت موفق نشدم پیداتون کنم. اما حالا که تو اوج ناباوری پیداتون کردم به هیچ وجه از دست نمیدمتون. گفتم: شما لطف دارین‌ در حال حاضر به چه کاری مشغولین؟ ادامه تحصیل نمیدین؟ اشکان: فعلا که یه شرکت مهندسی تازه تاسیس دارم. می خوام فعلا یه مدت کار کنم بعد درس بخونم. با اومدن رستا و باران صحبتمون نیمه تموم موند‌ اشکان متحیر نگاهی به باران و بعد به من انداخت و لحظه ای بعد پرسید: -دخترتونه؟ ناگزیر جواب دادم: بله. مدتی بعد دعوت اشکان رو واسه شام قبول کردم و همراه هم به سمت یکی از رستورانهای معروف رفتیم. سر میز شام از لحظه ای که وارد پاریس شدم، هر چیزی که واسم اتفاق افتاده بود رو واسش تعریف کردم. بعد از خوردن شام اشکان نگام کرد و گفت: نفس خانم؟ اگه ازت بخوام، یعنی ازت خواهش کنم بیای تو شرکت من و بهم افتخار همکاری بدی قبول می کنی؟ درست تو اوج نا امیدی در نجات به روم باز شد. لبخندی به روش زدم و گفتم: همکاری با شما باعث افتخاره. اشکان: این حرفت یعنی قبول دیگه؟ گفتم:بله. اشکان: خب‌ پس من فردا منتظرتم. بعد کارت ویزیتش رو بهم داد‌ آخر شب، اشکان خودش ما رو به خونه رسوند و رفت. وارد خونه که شدیم، باران رو که حسابی خسته شده بود رو خوابوندم و خودم هم کنارش دراز کشیدم‌ رستا نگام کرد و گفت: خوشحالم که بالاخره زندگیت داره نظم می گیره. لبخندی زدم و گفتم: اگه دارم رو پای خودم وامیستم و خم به ابروم نمی آرم، فقط و فقط به عشق بارانه‌ رستا: خدارو شکر که بخاطر باران داری با مشکلات مبارزه می کنی. کاش منم از آریا… بغض مجال صحبت رو بهش نداد و اشک از گونه هاش سرازیر شد. بغلش کردم و گفتم: آروم باش عزیزم، سرنوشت هر کسی رو خدا تعیین می کنه. پس همه‌چیز رو بسپار به خودش. کمی که صحبت کردیم واسه خواب آماده شدیم. بعد از اینکه کمی با عکس رادوین دردو دل کردم، کنار باران رو تخت دراز کشیدم و از شدت خستگی پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح با سرو صدای جیغ و داد رستا و باران که باهم مشغول بازی بودن، از خواب بیدار شدم. بعد از خوردن صبحونه، لباس پوشیدم و به دور از چشم باران از خونه بیرون اومدم. باران حسابی به من وابسته بود و اگه می دید دارم میرم بیرون، تا ساعتها بی قراری می کرد و من دلم نمی خواست اول صبحی خوشی حاصل از بازیش رو از بین ببرم. بعد از اتمام کلاسم به سمت شرکت اشکان رفتم. به محض اینکه وارد شرکت شدم، به سمت منشی رفتم. بعد از معرفی خودم، منشی نگام کردو گفت: چند لحظه منتظر باشین الان صداتون می کنم. سرم رو به مجله ی مدی که روی میز جلوی مبل قرار داشت کردم. لحظاتی بعد منشی صدام کرد و به اتاق اشکان اشاره کرد و گفت: بفرمائین داخل! جناب بزرگمهر منتظرتون هستن. از رو مبل بلند شدم و به سمت اتاق اشکان رفتم. تقه ای به در زدم و وارد اتاق شدم. اشکان به محض دیدنم از پشت میزش بلند شد و به گرمی ازم استقبال کرد و گفت: اینجارو منور کردین نفس خانم! در حالی که رو مبل نشستم گفتم: مرسی لطف داری. لحظاتی بعد اشکان سفارَش قهوه و کیک داد و رو به من گفت: خب باران خوشگلم چطوره؟ لبخندی زدم و گفتم: خوبه. اشکان: صورتشو ببوس از طرف من! خب، بریم سر اصل مطلب. قصدم از همکاری باهات شراکته. این شرکتی که داری می بینی تازه کاره. دلم میخواد با کمک هم بره بالا. حالا شراکت با من رو قبول میکنی؟ زیر لب گفتم: با کمال میل. اشکان به فنجون قهوه که منشی دقایقی قبل آورده بود اشاره کرد و گفت: پس بخورش تا سرد نشده. بعد از نوشتن قراردادی که خودم خواسته بودم واسه محکمکاری بینمون انجام بگیره، به سمت خونه رفتم. احساس آرامش عجیبی وجودم رو در بر گرفته بود. از اینکه دیگه سربار عمو نبودم، تو پوست خودم نمی گنجیدم. حس خوبیه وقتی رو پای خودت مستقلی. کم کم داشتم به محیط کارم عادت می کردم. اوایل کار زیادی تو شرکت نداشتیم ولی باز با کمک و سفارش رهام دوستا و آشناهاش کارمون رونق گرفت. طوری که وقت سر خاروندن نداشتیم. از شرکت که به خونه می اومدم، از شدت خستگی توان هیچ کاری رو نداشتم. ولی باز با دیدن شیرینکاریها و شیطنتای باران خستگی رو فراموش می کردم و غرق لذت می شدم. تو حال و هوای خودم غرق بودم که با شنیدن صدای رستا به خودم اومدم.

با گنگی نگاهم رو به رستا دوختم که گفت: نفس کجا سیر می کنی که اصلا حواست به حرفام نیست؟ باز رفتی تو فکر؟ نترس! بالاخره یا خودش میاد یا نامش. با حرص گفتم: دیگه نه خودش رو می خوام نه نامش رو. رستا: بی خیال! میگم دیشب که با بابا حرف می زدم می گفت: قراره آریا ماهفر رو واسه درمان بیاره پاریس. گفتم: یعنی بیماریش اونقدر وخیمه که تو ایران نمی تونن کاری براش بکنن؟ رستا نفس عمیقی کشید و گفت: بابا می گفت: ماهفر سرطان پیشرفته ی خون داره. از طرفی هم حاملست. دکترا جوابش کردن ولی خب آریا معتقده طب اروپا پیشرفته تر از ایرانه و بخاطر همین دنبال کارای اومدنشونه. دلم به حال آریا سوخت. اونم مثل من خوشبختی باهاش بیگانه بود. تا می اومد مزه ی خوشبختی رو حس کنه، خوشبختی ازش دور و دور تر می شد. عجب سرنوشتی داشت این آریای بیچاره! اول مامانو باباش رو از دست داد، بود و نبودش واسه آرشین که خواهر خونیش باشه هیچ اهمیتی نداشت و الان هم که تنها عشق و تکیه گاه زندگیش داشت با مرگ مبارزه می کرد. خدایا؟ می دونم کفره ولی این چه دنیاییه که هرچی غم و ناراحتی داره به سمتمون میاد و خوشی ازمون فرار می کنه؟ با دیدن باران که دستاشو از دو طرف باز کرده بود تا بغلش کنم، تمام دردهام رو از یاد بردم و به سمت باران رفتم و بغلش کردم و باز خدارو واسه داشتنش شکر کردم. مدتی از کار کردن من تو شرکت اشکان می گذشت. کم کم به سال جدید و فصل بهار نزدیک می شدیم. تو شرکت مشغول انجام کارام بودم احساس کردم اشکان می خواد یه چیزی بهم بگه ولی نمیتونه تو دلم گفتم: 《حتما بخاطر کار زیاد نمی خواد من به مسافرت برم حالا تو رودرواسی گیر کرده》 پس بخاطر همین سر حرف رو باز کردم و گفتم: اشکان؟ مشکلی پیش اومده، انگار میخوای حرف بزنی ولی دو دلی! اشکان من و منی کرد و جواب داد: یادته… چند وقت پیش… تو دانشگاه بهت پیشنهاد دادم؟ گفتم: -در چه موردی؟ اشکان: -ازدواج. از شنیدن این حرف تو چنین موقعیتی به شدت تعجب کردم. تنم لرزید، انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی کردن. چون یک بار طعم تلخ زندگی زناشویی رو چشیده بودم. پس بدون اینکه بهش جوابی بدم سرم رو پایین انداختم. اشکان: میدونم توقع شنیدن این حرف رو نداشتی. ولی راستش من خیلی بهت علاقه دارم و علت اینجا اومدنم هم همین بود. واسه همین می خوام حالا که تعطیلات عیده و فکرتم حسابی بازه، راجع به پیشنهادم خوب فکر کنی. بعد از تموم شدن حرفش از اتاق بیرون رفت. منم کلافه و سردرگم میزم رو جمع کردم و به سمتم.

وارد خونه که شدم، قبل از انجام هر کاری به حدیث زنگ زدم و ازش خواستم بعد از تموم شدن کارش تو مطب واسه شام به خونمون بیان. مارگاریتا و باران مشغول بازی بودن، رستا هم هنوز از محل کارش نیومده بود. واسه جلوگیری از فکر و خیال بیهوده به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن غذا بودم که رستا و پریسا همزمان باهم وارد خونه شدن. رستا بعد از احوالپرسی نگام کرد و گفت: -به به! چه بوهای خوبی میاد! خبریه امشب؟ گفتم: نه، چه خبری؟ فقط رهامینارو دعوت کردم دور هم باشیم. پریسا نگام کرد و گفت: خب اینکه خیلی خوبه. ولی نفس اومدن تو به اینجا باعث شد تا ما رهام رو زود زود ببینیم. باید ازت ممنون باشیم که رابطه ی ما رو باهم صمیمی تر کردی. گفتم: خواهش میکنم. منم ازتون ممنونم که تا الان کنارم موندین و مثل دوتا خواهر حمایتم کردین. پریسا: وظیفمون رو انجام دادیم. گفتم: لطف دارین. میگم پری چیزی شده؟ ته چشات یه غمی می بینم. رستا به جای پریسا جواب داد: پری و آرتام واسه آخر این هفته واسه همیشه میرن ایران. گفتم: ایران واسه چی؟ پریسا: مادر آرتام حالش خوب نیست یعنی سکته کرده. آرتام هم دلش طاقت نمی یاره که بدون هیچ خبری اینجا بمونیم. مشغول حرف زدن بودیم که زنگ خونه زده شد و متعاقبش حدیث و حامی وارد خونه شدن. بعد از روبوسی حامی با لحن بچگونش گفت: خاله نفس یه خبل خوب دالم. صورتش رو بوسیدم و گفتم: خب چیه این خبر خوبت؟ حامی: قلاله مامی بلام آجی یا داداش بیاله. از شدت خوشحالی حدیث رو بغل کردم و دور خودم می چرخیدم. حدیث با خنده گفت: -نفس تورو خدا بس کن! سرگیجه گرفتم. چرخ و فلک بازی دیگه بسه! رستا: -نفس الان حال خودتم بد میشه. چشمکی زدم و چیزی نگفتم. حامی:- آخ جون، خاله مامی بذالش زمین چون نوبت من و بالانه. بعد از بازی با بچه ها که حسابی سر حال شده بودن به طوری که صدای خنده هاشون فضای خونه رو پر کرده بود، کنار پریسا رو مبل نشستم. نگاهم به باران افتاد که در حال خندیدن بود. هر وقت باران می خندید نا خودآگاه به یاد رادوین می افتادم چون مثل اون موقع خندیدن چالی رو گونه هاش می افتاد که زیبایی صورتش رو دو چندان می کرد. حدیث نگام کرد و گفت: چی شده؟ باز که اخمات رفته تو هم! اخماتو وا کن و بگو ببینم چیکارم داشتی که خودت رو تو زحمت انداختی و شام دعوتمون کردی؟ گفتم: هیچی! گاهی اوقات به یاد اونور مرز می افتم در ضمن تو کی می خوای از این تعارفات دست برداری؟ نمیشه که همیشه ما بیایم خونه ی شما. مخصوصا از این به بعد … راستش امروز با شنیدن یه حرف تموم افکارم به هم ریخته واسه همین مزاحمت شدم. حدیث: چی شده؟ گفتم: اشکان بهم پیشنهاد ازدواج داد. حدیث: خب اینکه خیلی خوبه، حالا دیگه واسه چی افکارت به هم ریخته؟ تو این چند ماهی که باهم کار می کنین خوب با اخلاق هم آشنا شدین و تو می تونی به راحتی تصمیم بگیری. گفتم: -اونقدرا هم که تو فکر می کنی راحت و ساده نیست. چون آینده ی باران به این تصمیم من بستگی داره. حدیث: خدا عقل رو واسه همین مواقع داده تا با درست فکر کردن از هر سختی و موانع به راحتی عبور کنی. تو نباید زیاد سخت بگیری چون باران کوچیکه و راحت با این موضوع کنار میاد. ولی وقتی بزرگ بشه کارت سخت تر میشه. تو فکر حرفای حدیث بودم که رهام وارد خونه شد. با خنده رو به من گفت: نفس خانم چمدونتو ببند که روز اول عید به سمت هلند شهر گل و بلبل پرواز داریم. بعد از اینکه ازش بابت اینکه به فکرم بوده تشکر کردم واسه آماده کردن میز شام به سمت آشپزخونه رفتم.

سر میز شام رهام شوخی می کرد و سر به سرمون میگذاشت. تو اوج شوخی و خنده بودیم که یه دفعه پریسا بغضش ترکید. نگاش کردم و گفتم: یه دفعه چی شد پری؟ پریسا: -ایران که برم دلم واسه دور همییامون تنگ میشه. رستا در حالی که اشکاشو پاک می کرد گفت: -غصه نخور! ایران که بری اونقدر دورت شلوغ میشه که بهت قول میدم یه ثانیه هم یاد ما نمی افتی. در ادامه ی حرف رستا گفتم: مخصوصا با وجود عمو و خاله دنیا. رهام: -ای بابا! شما خانما رو تا ولتون می کنن اشکتون دم مشکتونه. پریسا: -جدا از دلتنگی، من با نوع پوشش خانمای اونجا، نمی تونم کنار بیام. موقعهایی که واسه تعطیلات و اینطور چیزا می رفتیم ایران همش خدا خدا می کردم زودتر برگردیم پاریس، حالا نمی دونم چطوری می تونم این مسئله رو تحمل کنم! نگاش کردم و گفتم: -نترس! شاید اولش واست سخت باشه، ولی کمی که بگذره بهش عادت می کنی. پریسا: -خدا کنه. تا آخر شب باهم گفتیم و خندیدیم. ساعت یک نصفه شب بود که اول رهامینا بعد هم پریسا خداحافظی کردن و رفتن. منم بعد از اینکه ظرفارو شستم و آشپزخونرو مرتب کردم به سمت اتاق رفتم. بعد از تعویض لباسم کنار باران دراز کشیدم. از شدت خستگی طولی نکشید که پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
اواسط هفته بود که پریسا و آرتام به سمت ایران پرواز کردند. شنیدن خبر اومدن آریا و ماهفر به پاریس از عمو، حسابی غافلگیرمون کرد. بیچاره رستا مجبور شد بلیطش رو کنسل کنه و واسه پذیرایی از آریا و ماهفر پاریس بمونه. واسه اینکه با اشکان روبرو نشم، سه چهار روز باقیمونده به عید رو به شرکت نرفتم. تو خونه موندم و با کمک رستا کارهای مربوط به عید رو انجام دادیم. چند ساعتی بیشتر به شروع سال جدید و تحویل سال نمونده بود. سفره ی کوچیکی پهن کردم و وسایل هفتسین رو، روش چیدم. سه تایی دور سفره نشسته بودیم و منتظر شروع سال جدید بودیم. موقعی که دعای تحویل سال از تیوی پخش می شد، از خدا کمک خواستم تا بتونم درست تصمیم بگیرم و تو آینده دوباره دچار مشکل نشم. بعد از تحویل سال با رستا روبوسی کردیم و به هم تبریک گفتیم. موقع عیدی دادن که شد، اول رستا عیدی باران رو که سه تا النگو بود دستش کرد و بعد عیدی من رو که یه جفت گوشواره بود، داد. منم یه گردنبند که زنجیرش ظریف بود و رو پلاکش حرف اول اسم باران هک شده بود رو به گردن باران انداختم و کیف چرمی رو که از مدتهای قبل واسه رستا خریده بودم رو به رستا دادم. رستا به شوخی گفت: -ببینم چرا واسه دخترت طلا گرفتی، واسه من کیف؟ خسیس ترسیدی پول زیاد خرج کنی؟ بیا بگیر نمی خوامش، اصلا من باهات قهرم تا به قیامت. دوباره صورتش رو بوسیدم و گفتم: -ببخشید، حالا جون من قهر نکن! سال دیگه حتما واست می خرم. رستا: -ِ؟ خیلی زرنگی، زحمت نکش! دقایقی باهم شوخی کردیم و سر به سر هم گذاشتیم. بعد به عموپدرام صحبت کردیم و سال نو رو تبریک گفتیم. عمو خبر داد که آریا و ماهفر تو راه اومدن به پاریس هستن. دلم واسه شنیدن صدای بابا، مامان و سامان و دلآرام پر می زد. وای خدایا! چقدر دلم واسشون تنگ شده بود! بی اختیار گوشی رو برداشتم و شماره ی خونه رو گرفتم. رستا: تهران زنگ نزن، چون رفتن شمال. گفتم: -از کجا فهمیدی میخوام به اونا زنگ بزنم؟

رستا نگام کرد و گفت: -از قیافت، از بی قراریت‌ نفس خوب کاری می کنی چون الان بهترین موقعست واسه دور ریختن کینه و کدورتها. سرم رو به نشونه ی تایید حرفش تکون دادم و مشغول گرفتن شماره شدم. با هر بوق قلبم از جا کنده می شد تا اینکه صدای رایان تو گوشم پیچید: -الو؟ لحظه ای مکث کردم و واسه به دست آوردن آرامش از دست رفته ام نفس عمیقی کشیدم که رایان دوباره گفت: الو، بفرمائید! گفتم: -سلام آقا رایان، سال نو مبارک. رایان از شنیدن صدام هیجانزده شد و گفت: -ِ.‌. نفس تویی، وای خدایا باورم نمیشه، دختر تو کجایی؟ گفتم: -آره خودمم، حتما فکر کردی مردم. رایان: -نه خدا نکنه، باور کن اونقدر هول شدم که یادم رفت سلام کنم و سال نو رو تبریک بگم. پس اولا سلام. دوما سال نوت مبارک، سوما کجایی؟ اومدی ایران؟ خندیدم و گفتم: -نه فرانسه هستم. خب حال عموبردیا، خاله، رها و داییماهان، مهام جون چطوره؟ همه خوبن؟ راستی بابا اینا هم اونجا هستن؟ رایان: -همه خوبن و دسته جمعی رفتن لب دریا. رایان آهی کشید و ادامه داد: -بی وفا چرا گذاشتی و رفتی؟ نگفتی خونوادت، دوستات نگرانت میشن؟ آخه چرا تا حالا یه زنگ نمی زدی؟ نمیدونی بیچاره باباتینا چه زجری می کشن. زندگی واسشون جهنم شده. بی خبری از تو، اونارو داغون کرده. در واقع جات خیلی خالیه. خلاصه دلمون واست خیلی خیلی تنگ شده. گفتم: -یعنی تو خبر نداری که چرا فرار کردم و اومدم اینجا، راستی رابطت با زنداداش جدیدت چطوره؟ رایان دقایقی سکوت کرد و بعد گفت: -اگه بگم نمیدونم دروغه چون ماه هیچوقت پشت ابر نمی مونه ولی باور کن دیگه رادوین خونمون نیومده چون بابا بهش گفته دیگه حق نداره پاشو خونه ی ما بذاره. حتی واسه تولد دو قلوهاش کسی از ما نرفت. نفس… تو از ما دلخوری؟ گناه اون رو به پای ما نوشتی؟ شنیدن این خبر مثل پتکی بود که تو سرم کوبیده شد، توان حرف زدن رو نداشتم. دقایقی بعد به خودم مسلط شدم و گفتم: -نه من از شما دلخور نیستم. خب بعدا دوباره زنگ می زنم تا با باباینا هم حرف بزنم. فعلا خدافظ. رایان: منتظرم خدافظ. گوشی رو که قطع کردم، بی اختیار اشکام رو گونه هام فرو ریخت. رستا که کنارم نشسته بود، با نگرانی ازم پرسید: چی بهت گفت که انقدر ناراحت شدی؟ اتفاقی افتاده؟ گفتم: نه، دارم واسه بدبختی خودم گریه می کنم! رستا؟ تو بگو! من به کی ظلم کرده بودم که اینطوری مورد ظلم و ستم قرار گرفتم؟ آخه چرا؟ چرا با احساسات من اینطوری بازی کرد؟ چرا؟ چرا؟ چراااااااا؟

رستا بغلم کرد و سرم رو به سینش فشرد و سعی کرد آرومم کنه ولی درد من دردی نبود که به این سادگیا درمون بشه. باران روبروم وایستاده بود و نگام می کرد از گریه ی من اونم لبای غنچه ایش رو جمع کرد و به گریه افتاد. رستا با تحکم گفت: -نفس دیگه گریه نکن، آخه این طفلکی چه گناهی داره که به آتیش ما بزرگترا بسوزه. تو فقط واگذارش کن به خدا! اون جای حق نشسته و قاضی عادلیه که می دونه چطوری حکم کنه. شنیدی که چوب خدا صدا نداره، اگه بزنه دوا نداره. صورت باران رو که بغل رستا نشسته بود رو بوسیدم و گفتم: -عزیز دلم دیگه گریه نکن، چون منم دیگه گریه نمی کنم. با دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد و واسه اولین بار گفت: -مامی نه، نه. با شنیدن صداش انگار دنیارو بهم دادن. من و رستا نگاهی به هم کردیم و رستا ازش پرسید: -چی گفتی خاله جون؟ خندید و گفت: -مامی اکش نه. گفتم: -آخ فدات بشم با این حرف زدنت. چشم دختر گلم دیگه هیچوقت گریه نمی کنم. رستا متعجب نگام کرد و گفت: -خیلی جالبه که بچه ای که هنوز یه سالش نشده، اینطوری حرف میزنه. گفتم: -عوارض و اثرات لالایی خوندنای خودمه، بفرما! خانم اونوقت تو می گفتی با این شعرای غمگین که می خونی بچه دلش می گیره. رستا: -من تسلیم. لبخندی به روش زدم و چیزی نگفتم.
قرار بود یه ساعت دیگه رهام بیاد دنبالمون تا باهم به فرودگاه بریم. از رو مبل پاشدم و صورت خودم و باران رو شستم. بعد از اینکه خودم آماده شدم، لباس باران رو تنش کردم. کفشای باران رو پاش کردم و در رو باز کردم تا بیرون بریم که باران به سمت پله ها دوئید. تا اومدم بگیرمش تو یه چشم به هم زدن جلوی چشمام از بالای پله ها به سمت پایین غلتید. صدای جیغم فضارو پر کرد. از شدت ترس پاهام بی حس شده بودن و نمیتونستم پایین برم. رستا پله هارو دوتا یکی کرد و خودش رو بالای سر باران که بی حرکت رو زمین افتاده بود رسوند. با داد گفت: -پس چرا نشستی، پاشو زود برسونیمش بیمارستان. با سرو صدای ما، یکی از همسایه ها از واحدش بیرون اومد و به محض دیدن باران و حال من که نمیتونستم در رو قفل کنم کلید رو از دستم گرفت و در رو واسم قفل کرد. سوار ماشین شدیم. رستا با آخرین سرعت به سمت بیمارستان روند. مدتی بعد رسیدیم. از سر و صورت باران خون می ریخت و قلبم رو به درد می آورد. چون نمیتونستم واسش کاری بکنم. وقتی به اتاق عمل بردنش دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و بغضم ترکید. رو به رستا گفتم: رستا دیدی بیچاره شدم؟ اگه بارانم یه طوریش بشه من دیگه به امید کی زنده باشم؟ آخه چرا هرچی بدبختیه سر من میاد…؟ رستا: ناشکری نکن خدا بزرگه! مطمئنم باران زنده می مونه. اینا همش آزمایشات خداست که هر کدوممون به نوعی پس میدیم. از شدت ناراحتی دوباره شروع به لرزیدن کردم. رستا پرستار رو صدا کرد و با کمک پرستار رو تخت دراز کشیدم. بعد از کنترل فشارم پرستار با راهنماییهای رستا آمپولی رو که تو این مواقع تزریق می کردن رو برام تزریق کرد. لحظاتی بعد همه چیز تو سیاهی مطلق فرو رفت و من به عالم بی خبری فرو رفتم.

وقتی چشم باز کردم، همه دورم جمع بودن، به جز باران. از هر کسی سراغش رو می گرفتم، درست و حسابی جوابم رو نمیدادن تا اینکه گرمای دستی رو، رو روی شونم احساس کردم، دیدم حدیث با چشمای سرخ و متورم لبه تخت نشسته. با صدایی که از ته چاه در می اومد ازش پرسیدم: -باران، بارانم کجاست؟ نکنه، نکنه مرده؟ حدیث: نه عزیزم، اون حالش خوبه و از اتاق عمل آوردنش بیرون و الانم رهام و رستا، کنارش هستن. با لحن آرومی گفتم: -یعنی باور کنم که زندست و نمرده؟ حدیث دستم رو به گرمی فشرد و گفت: -چرا فکر می کنی دروغ میگم؟ به جون حامی زندست. به جای اینکه به خودت فشار بیاری و پس بیفتی، سعی کن قوی باشی تا بتونی به خوبی از باران پرستاری کنی و مواظبش باشی. گفتم: -می خوام ببینمش. حدیث: -باشه فقط اینو بگم که باز هول نکنی، بخاطر اثر بیهوشی الان زیر اکسیژنه و به محض اینکه به هوش بیاد و خوب بشه بیرون مییارنش، فهمیدی؟ سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: -خدایا شکرت که زنده موند. به کمک حدیث از رو تخت بلند شدم و همراه حدیث به سمت اتاقی که باران داخلش بستری بود رفتیم. زندگی من، با سر، دست و پای بانداژ شده بین اون همه دستگاه رو تخت خوابیده بود. طاقت دیدنش رو تو اون وضعیت نداشتم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. بغضم ترکید. با گریه از اتاق بیرون اومدم. خدایا؟ چرا من باید صحیح و سالم رو پا باشم و دختر قشنگم با اون سرو وضع گوشه ی بیمارستان افتاده باشه؟ به محض دیدن رستا که پشت سر من بیرون اومده بود، یادم افتاد که باید به دنبال آریا و ماهفر بره. به کنارش رفتم و گفتم: -رستا تو برو، اگه آریا اینا بیان و ببینن تو نیستی، زشت میشه. رستا: -آخه اینجوری تو تنها می مونی. گفتم: -دیگه آخه نداره، برو، خدارو شکر زندست و جای هیچ نگرانی نیست. بعد رو به رهام و حدیث گفتم: -شما ها هم برید! طفلکی حامی تنهاست و درست نیست روز اول عید تنها باشه، شرمنده که عید و مسافرت همتون رو خراب کردم. رهام نگام کرد و گفت: -این حرفا چیه؟ باران هم واسمون مثل حامیه و هیچ فرقی نداره. تو هم که واسم مثل خواهرامی و وظیفه ی هر برادریه که به خواهرش کمک کنه. گفتم: -مرسی از محبتتون. حدیث: -پس اگه به کمک نیاز داشتی حتما بهمون زنگ بزن! نه اینکه مثل الان بخاطر هماهنگی واسه رفتن به فرودگاه زنگ بزنیم و از لحن گرفته ی رستا متوجه همه چیز بشیم. گفتم: چشم. مدتی بعد همه رفتنو من موندم و غصه هام غصه هایی که تمومی نداشت. چه کسی باورش می شد که یه روز دختر عزیز دردونه ای که هیچوقت خنده از رو لباش محو نمیشد و اشک با چشماش غریبه بود به این روز بیفته و اشک و گریه مهمون همیشگی چشماش باشه. نیاز به تکیه گاه و شونه ای داشتم تا کمی آروم بگیرم. کجا بود تکیه گاه و دست گرم و نوازشگری که هم سفر این راه پر پیچ و خم زندگیم باشه؟ تو حالو هوای خودم بودم که یه دفعه سرم رو بلند کردم و دیدم اشکان گوشه ای وایستاده و داره نگام می کنه. به سمتش رفتم و درحالی که متعجب نگاش می کردم زیر لب گفتم: سلام کی اومدی؟ اشکان: -سلام، ده دقیقه ای میشه! فکر کردم خوابی. خب حالت چطوره؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه خواب نبودم فقط چشامو بسته بودم. تو این موقعیت چطور میتونم باشم؟ داغون، خراب. چون هنوز به هوش نیومده. بی اختیار بغضم ترکید و صدای گریم فضای بیمارستان رو پر کرد. اونقدر گریه کردم تا کمی آروم شدم.

مدتی که گذشت، اشکان سکوت به وجود اومده ی بینمون رو شکست و گفت: -ناراحت نباش، انشا الله به زودی به هوش میاد. متاسفم که تو یه همچین روزی این اتفاق واست افتاد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -اتفاقه دیگه، پیش میاد، راستی تو از کجا فهمیدی؟ رستا بهت گفت؟ اشکان: آره، خیلی ناراحت بود که نمیتونه تو این شرایط در کنارت باشه. گفتم: -شرمنده که مزاحم تو هم شدیم. اشکان اخماش رو کشید تو هم و گفت: -دیگه هیچوقت این حرف رو نزن. تا آخر شب اشکان پیشم موند و بالاخره با خواهشها و التماسهای من راضی شد به خونه بره. تو این فاصله رستا چند بار مخفیانه زنگ زد و حال باران رو پرسید. اون شب، تا صبح آروم و قرار نداشتم و اصلا خواب به چشمم نمی اومد. باران همچنان بیهوش بود. زمان به کندی سپری می شد. با طلوع آفتاب کمی سر حال اومدم. شاید باران منم چشم باز کنه. بی قرار و کم طاقت شده بودم و فقط طول و عرض اتاق رو قدم می زدم. با اومدن رستا، کمی آروم شدم. بعد از احوالپرسی مختصر، نگاش کردم و گفتم: -رستا چیکار کنم هنوز به هوش نیومده! رستا: -صبر کن، انشا الله به هوش میاد. نفس با خودخوری که چیزی عوض نمیشه، ببین صبحونت هم دست نخورده مونده. گفتم: -از گلوم پایین نمیره، اشتها ندارم. رستا: -از دیروز تا حالا هیچی نخوردی، اگه همینطور ادامه بدی مطمئن باش تو هم کنار باران می افتی. بیا بشین به زور هم که شده دوتا لقمه بخور. مقدار کمی به اجبار خوردم، رستا ساعتی پیشم موند و از روی ناچاری به خونه رفت. اون روز هم باران به هوش نیومد. چون بر اثر پایین افتادن به مغزش آسیب رسیده بود و ضربه مغزی شده بود. می ترسیدم که یه وقت دار و ندارم، همه ی زندگیم دیگه چشم باز نکنه و واسه همیشه ترکم کنه. دکتر هر بار که معاینش می کرد می گفت: باید امیدوار باشین و توکلتون به خدا باشه. شش روز به هر سختی که بود، گذشت. تو این چند روز با وجود رهام و حدیث احساس غربت نمی کردم. روز هفتم دمدمای صبح بود، اونقدر که راه رفته بودم، پاهام تاول زده بود. با بیحالی رو صندلی کنار تخت باران نشستم. نگام که به صورت زیباش افتاد، بغضم ترکید. دستش رو تو دستم گرفتم و با بغض گفتم: باران، بارانم، دختر قشنگم، چشماتو باز کن! مگه چیکارت کردم که تو هم میخوای تنهام بذاری؟ بارانم، می خوام برات یه قصه بگم، میدونم که صدامو میشنوی، پس گوش کن! یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. تو یه شهر بزرگ یه دختری با خانوادش زندگی می کرد. اون دختر از بچگی، سوگلی خوانوادش بود‌ روزها گذشت تا اینکه بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه رسید به سن عاشقی. عاشق که شد، جونش رو واسه عشقش میداد. بدون اجازه ی عشقش هیچ کاری نمیکرد. اونقدر دوسش داشت که میگفت بعد از خدا فقط تو حکم کن. من با تموم وجود میگم چشم. اما یه مدت که گذشت عشق اون دختره، لهش کردو رفت. مامانو بابای اون دختره با حقارت دخترشون رو طرد کردن، اون دختر موند با ثمره ی زندگیش با اون عشقی که هنوز هم بعد از این همه مدت، از دلش بیرون نرفته. آره بارانم، اون دختر منم و تو هم ثمره ی ۲ سال زندگیم با مردی هستی که هنوزم از صمیم قلبم دوسش دارم. بارانم، من تو این دنیا هیچ کس رو ندارم. پس بمون برام! تنهام نذار، باز کن اون چشمای قشنگتو! نذار بیکس تر از اینی هستم بشم. پاشو ببین مامی کنارته! تو چشماتو باز کن قربونت برم من قول میدم همیشه کنارت باشم. خدایا؟ به بارانم رحم کن! بذار برام بمونه! من بدون این بچه دق می کنم. در حال گریه و التماس به درگاه خدا بودم که همونجا کنار تخت باران خوابم برد.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین ثمره ی زندگی
  • نویسنده: فرشته
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10276
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.