ثمره ی زندگی من

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 8)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 7)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

ساعت 11و نیمه شب بود. بدون اینکه شام بخوریم رادوین خودش رو تو اتاق حبس کرده بودو منم گیجو سرگردون قدم میزدم. چون حسابی خسته بودم به اتاق مهمون رفتم تا بخوابم ولی چون لباس خواب تنم نبود خوابم نمیبرد. برای همین مجبور شدم که به اتاقخواب خودمون برم وقتی در رو باز کردم رادوینو دیدم که همونطور، با لباس بیرون روی تخت دراز کشیده و چشماش بستست. با صدای افتادن ادکلن روی میز آرایش چشم باز کرد. بعد از تعویض لباسم از اتاق بیرون اومدمو 2تا آرامبخش خوردم تا راحت بخوابم، با خودم گفتم: 》گور پدر بچه! مگه این عاشق دلباخته چه گلی به سرم زده که بچش بزنه، اونم اگه 2قلو باشه.《 تا اینکه بر اثر خوردن آرامبخش پلکام سنگین شدو خوابم برد. صبح وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم رادوین بدون اینکه منو از خواب بیدار کنه، از خونه بیرون رفته چون دیرم شده بود با عجله حاضر شدم و خودم رو به دانشگاه رسوندم. استاد سر کلاس بود اجازه گرفتمو وارد کلاس شدم. کنار نگار نشستم که ازم پرسید: چرا دیر کردی؟ باز هم که کشتیات غرق شده. گفتم: بعدا برات میگم. چون اعصابم حسابی خرد شده بود از حرفهای استاد چیزی نمیفهمیدم. فکر زندگیم بدجوری کلافم کرده بود. زندگی که پر از ترسو استرس بود، 1 سال که بخاطر ترس از تک بچه حامله شدن تلف شده بود و امسالم که مرگ عمه پروانه و شوهرش و از طرفی هم حامله نشدنم بهش اضافه شده بود. احساس یاس، نا امیدی، پوچی و بیهودگی میکردم. چرا باید ازدواج میکردم که به این روز می افتادم و خودم رو گرفتار میکردم. اونقدر پریشونو سردرگم بودم که متوجه رفتن استاد نشدم و وقتی ضربه ای به پشتم خورد از جا پریدم. نگارو رزا متعجب نگام کردنو رزا پرسید: نفس کجا سیر میکردی؟ هی صدات میکنیم انگار نه انگار که اینجایی، آخه چیشده که اینطور پریشونی؟ وقتی ماجرای شب قبل رو براشون تعریف کردم نگار گفت: بیخیال، این مردا، اونقدر ارزش ندارن که بخاطرشون غمبرک بزنی. زیاد که بهشون رو بدی سوارت میشن. رزا: نگار این حرفا چیه که میزنی. خب شوهرش حق داره چون نفس با مرده فرقی نداره یعنی مرده متحرکه. ببین اون چقدر زنش رو دوست داره که از ناراحتیش عذاب میکشه. نگار با اخم جواب داد: رزا این عقایدو فلسفه هاتو بذار کنار، مردا تا موقعی که زناشون شادو سرحال هستن عاشقشونن ولی وقتی بلایی سرشون بیاد و ناراحتی داشته باشن می اندازنشون دور. اصلا میدونی چیه؟ نفس اگه حرفش رو گوش کنی فکر میکنه ازش ترسیدی. اونوقت سوارت میشه و از فردا چپو راست بهت دستور میده. حق با نگار بود اگه به حرفاش گوش میدادم از فردا کارم ساخته بود نباید کوتاه می اومدم. عصری بعد از اتمام کلاسم، بیرون اومدم. اونقدر حواسم پرت بود که با سرعت زیاد رانندگی میکردم و توجهی به جلو و اطرافم نداشتم. تا اینکه صدای برخورد چیزی به گوشم رسید و بعد ماشین متوقف شد. یه آن به خودم اومدمو دیدم با یه تاکسی تصادف وحشتناکی کردم. به ناچار از ماشین پیاده شدم. راننده مرد مسنی بود که عصبانی شده و دادو بیداد راه انداخته بود. چون مقصر بودم تو سکوت نگاهش میکردم. راننده وقتی دید به ماشین تکیه دادمو حرفی نمیزنم با ملایمت پرسید: خواهرم تو که حواست سر جاش نیست چرا رانندگی میکنی؟ اگه زبونم لال میزدیو یکی رو میکشتی چی؟ چون حوصله ی جرو بحث با افسر رو نداشتم کارت شرکتو گواهینامم رو به مرده دادمو گفتم: آقا ببخشید حق با شماست و من باید خسارتتون رو پرداخت کنم، اینا خدمت شما، برو هرچقدر خسارت دیدی از همسرم بگیر. من حوصله ی افسر مفسر رو ندارم. راننده به صورتم زل زده بود که گفتم: آقا اگه فکر میکنی دروغ میگم بیا این هم کارت ماشینم. راننده سرش رو تکون دادو گفت: نه خواهر احتیاجی نیست. فقط از این تعجب کردم که همیشه آدمای پولدار تا تصادف میکنن هر چقدر هم که مقصر باشن از زیر دادن خسارت در میرنو تا میتونن به ما فقیر بیچاره ها ظلم میکنن، ما هم که باید از نون شب زنو بچمون بزنیم تا بتونیم خرج ماشینمون رو دربیاریم. دلم به حالش سوخت. واسه همین به رادوین زنگ زدم. تا گفت 》الو《 به سردی سلام کردمو گفتم: آقای مهندس من با یه تاکسی تصادف کردم. الان رانندش میاد اونجا لطفا کارشو زودتر راه بنداز. با نگرانی پرسید: واسه خودت که اتفاقی نیفتاده؟ سالمی؟ با تمسخر جواب دادم: نه متاسفانه طوریم نشده که شما به آرزوتون برسین و از دستم خلاص بشین. رادوین: خیلی برات متاسفم. و گوشیرو قطع کرد. این کارش بیشتر عصبانیم کرد. راننده لبخندی زدو گفت: با شوهرتون دعوا کردین؟ خواهر قدر این روزارو بدونین چون زمان هیچ موقع به عقب برنمیگرده تا واسه جبران اشتباهات وقت باشه. جوابش رو ندادمو به سمت ماشین رفتم. جلوی ماشین حسابی خراب شده بود. با خودم گفتم: فدای سرم، چشمش کور دندش نرم، زحمت میکشه و میبره و مثل روز اول درستش میکنه. سوار ماشین شدمو به سمت خونه حرکت کردم.

وارد خونه که شدم، شام دیشبو که دست نخورده تو یخچال مونده بود رو داغ کردمو با اشتها خوردم. بعد از خوردن غذا، لباسمو عوض کردمو رو تخت دراز کشیدم. خونه حسابی نامرتب بود ولی من حوصله ی مرتب کردنشو نداشتم. فکرو خیال دست از سرم برنمیداشت، احساس میکردم واقعا دیوونه شدم، از همه چیز متنفر شده بودم، از رادوین، از زندگی، از بچه! از همه چیز حالم به هم میخورد. تو حالو هوای خودم غرق بودم که رادوین وارد خونه شد. به محض دیدن سرو وضع منو به هم ریختگی خونه، عصبانی شدو گفت: مگه نگفته بودم که به آرایشگاه بری؟ این چه سرو وضعیه که واسه خودت درست کردی؟ اصلا منظورت از این کارا چیه؟ اگه از من سیر شدی، راحت بگو، چرا دیگه انقدر عذابم میدی؟ گفتم: تو منو عذاب میدی یا من تورو؟ این تویی که دنبال بهونه هستی. رادوین: خیلی مسخرست! درست چند ماهه که اخلاقت عوض شده، سر هر چیز کوچیکی بهونه میگیری و دعوا میکنی. حالا هم که مثل جذامیا ازم فرار میکنی. نه دوست داری جایی بری نه کسی بیاد من دیگه خسته شدم دیگه جونم به لبم رسیده! یا باید خودتو اصلاح کنی و دست از این اخلاقو رفتارت برداری یا مجبورم خودم اصلاحت کنم. گوش کن واسه اولین بارو آخرین بار بهت میگم. باید به سرو وضعت برسی درست مثل همه ی زنا. دیگه هم حق نداری قرص بخوری چون من دلم بچه میخواد شاید تا صد سال دیگه بچه نخواستی من که نمیتونم بخاطر سرکار خانم سکوت کنمو همه ی خواسته هامو بذارم زیر پام. یه دفعه احساس کردم از اوج قله به سمت پایین پرت شدم. با نا امیدی پرسیدم: اگه من بچه نخوام یعنی بچه دار نشدم، چیکار میکنی؟ خیلی راحت جواب داد: خیلی راحته، میرم یه زن دیگه میگیرم. تو هم هرکاری خواستی بکن اونقدر خودتو تو تاریکی غرق کن تا خفه بشی. در همین اثنا، زنگ خونه زده شدو مجال جرو بحث بیشتر رو نداد. رادوین به سمت آیفون رفتو بعد از لحظاتی به سمت اتاق اومدو گفت: خانم لطفا تشریف بیارین بیرون، نگار خانم تشریف آوردن، تو دلم گفتم: چه سرزده! از رو تخت پاشدمو به سمت نگار رفتم. بعد از احوالپرسی مختصر، نگار آروم ازم پرسید: بازم دعواتون شده، آره؟ عیبی نداره، این دعواها مزه ی زندگیه! به قول معروف نمکشه. ریشخندی زدمو گفتم: آره اونم چه نمکی، اونقدر زیاده که قابل خوردن نیست. در همین اثنا، رادوین سینی به دست وارد سالن شدو گفت: ببخشید که خونه یه کمی ریختو پاشه، آخه نفس این روزا یه خورده بیحاله منم که وقت کمک رو ندارم. نگار در جواب رادوین گفت: اتفاقا واسه همین مزاحمتون شدم. صبح دیدم نفس جون یه خورده کسله گفتم یه سری بهش بزنم. وگرنه قرار بود برم به تولد یکی از دوستام، دیدم سر زدن به نفس واجبتره و واسه همین از نصفه ی راه برگشتم. نگاهی به سرو وضعش انداختم. با سرو صورت آرایش کرده، مرتب بود ولی حیف که بخاطر من قید رفتن به تولد رو زده بود. رادوین نگاه قدرشناسانه ای کردو گفت: ممنون که زحمت کشیدینو اومدین. پس باید امشب رو افتخار بدینو شام مهمون ما باشین. نگار قری به گردنش دادو منو منی کردو گفت: نه باعث زحمتتون میشم. گفتم: نه چه زحمتی! ما که بیشتر روزا حاضری میخوریم، امشبم روش. چه اشکالی داره یه شب دیگه هم مهمون رستورانو جیب آقای مهندس باشیم. رادوین سرش رو پایین انداختو حرفی نزد. ولی نگار گفت: پس امشب، شام با من، چون غذای خونگی یه لطف دیگه ای داره. بعد از رو مبل بلند شدو مانتوش رو درآورد که گفتم: نه نگار جون زحمت نکش، بیشتر از این خجالتم نده. اخماشو تو هم کشیدو گفت: این حرفا چیه؟ دوستی به درد همچین روزایی میخوره. دوستی که نباید واسه روزای خوشی باشه. نگار دامن کوتاه با تاپ پوشیده بود. بعد از درآوردن مانتو یه راست به سمت آشپزخونه رفتو مشغول کار کردن شد. از رو مبل پاشدمو به سمت آشپزخونه رفتم.

وارد آشپزخونه شدم تا به نگار کمک کنم که نگار گفت: لازم نکرده، تو برو پیش شوهرت بشین. من خودم همه ی کارارو انجام میدم. خندیدم و گفتم: نگار جون دیگه بیشتر از این شرمندم نکن. تو آشپزخونه باهم مشغول کار بودیم که رادوین وارد آشپزخونه شدو گفت: نگار خانم شما خوش قدم بودین، چون امروز بعد از چند ماه، خنده ی نفس رو دیدم. نگار: اولا منو نگار صدا کنین، ثانیا اگه دوست داشته باشینو مزاحمتون نباشم از فردا هر روز بیام که خندش رو ببینین. رادوین: خواهش میکنم چه مزاحمتی؟ خونه ی خودتونه، هر موقع دوست داشتین تشریف بیارین. مدتی بعد رادوین از آشپزخونه بیرون رفت. نگار شوخی میکردو سر به سرم میگذاشت و باعث خندم میشد. مدتی بعد نگار شام رو آماده کردو منم آشپزخونرو مرتب کردم. بعد از چیدن میز رادوین رو صدا کردم. وقتی نگاش به دیس غذا افتاد گفت: آفرین! چه زود آماده کردی! باید خوشمزه باشه. نگار: باید خوردو قضاوت کرد. گفتم: از بوش مشخصه که خیلی خوشمزست. منو رادوین هر قاشقی که میخوردیم، از نگار تشکر میکردیم. واقعا دستپختش حرف نداشت. یه دفعه یاد تولد افتادم و پرسیدم: راستی نگار کادوت رو بیار باز کن ببینیم چیه، شاید به دردمون خورد. نگار با خنده بلند شدو رفت از تو سالن کادو رو آورد و گفت: اول باید قول بدین که مسخرم نکنین. تا بعد باز کنم. گفتم: چرا باید مسخرت کنیم؟ کادو هر چی باشه خوبه، به قول معروف هرچه از دوست رسد نیکوست. وقتی کادو رو باز کرد، از تعجب دهنم باز موند با تعجب پرسیدم: عروسک زشت؟ آخه اینم شد کادو؟! با اخم گفت: به من گفته بودی تعجب نمیکنی حالا چرا اینطوری نگاه میکنی؟ آنا دوستم، عاشق اینطور کادوهاست. هر چند که جا خوردم ولی زیاد به روی خودم نیاوردم و گفتم: فقط یه کم تعجب کردم. به هر جهت سلیقه ها متفاوته! نگهدار هر موقع دیدیش بهش بده. رادوین که از قیافش مشخص بود خوشحال شده گفت: اتفاقا کادوی شما خیلی هم عالیه! من فکر میکردم این نوع هدیه ها مختص به اروپاست ولی انگار تو ایران هم مده. حالا نمیشه امشب به جای دوستتون این کادو رو من بگیرم؟ نگار: قابل شمارو نداره. رادوین: متشکرم، انشا الله که مبارک دوستتون باشه. خیلی خودم رو کنترل کردم که جلوی نگار چیزی نگم. آخه اینم شد کادو واسه دختری که حدود بیستو چند سالشه. رادوینو نگار مشغول صحبت بودند ولی من از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم. نگار که انگار از تعریف رادوین خوشش اومده بود، مدام از کادوی مسخرش صحبت میکرد. خوب که دقت کردم دیدم رادوین طوری باهاش گرم صحبته که انگار سالهاست همدیگرو میشناسن. افکار پوچ رو از ذهنم دور کردم. ساعت از 12 شب گذشته بودو نگار قصد رفتن نداشت. واسه اینکه از این برزخ خلاص بشم رو به رادوین گفتم: من سرم درد میکنه. میرم بخوابم. نگار که اوضاع رو اینطور دید گفت: پس با اجازتون منم میرم، دیروقته و خیابونا خلوته بهتره زودتر برم خونه. تو دلم گفتم: پس زودتر برو که ما هم به خوابمون برسیم. رادوین از فرصت استفاده کردو حرف بی ربطی به نگار زد. هر چقدر که انسان آزاد باشه دنبال بعضی کارا نمیره ولی وقتی امرو نهی کنن حریصتر میشه. با تمسخر جواب دادم: بله آقای مهندس! فرمایش شما کاملا درسته! لحظاتی بعد واسه اینکه مجبور به رسوندن نگار نباشیم، براش اسنپ گرفتم. بعد از رفتن نگار که انگار مستی از کله ی رادوین پریده بود گفت: آخر لجبازی همینه، نفس خانم. جوابش رو ندادم چون سرم به شدت درد میکرد و در حال انفجار بود تحمل بگو مگو رو نداشتم. بی اعتنا به سمت اتاق رفتمو لباس راحتی پوشیدم. رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم، خوابآلود جواب دادم: بله؟ صدای خاله دنیا تو گوشم پیچید که گفت: سلام دختر قشنگم! خوبی؟ گفتم: سلام ممنون شما خوبی؟ عمو و بچه ها خوبن؟ خاله دنیا: خدارو شکر همه خوبیم، راستش زنگ زدم بهت بگم که: آماده باش تا نیمساعت دیگه، با مامان میایم دنبالت که بریم آرایشگاه. با اینکه قلبا راضی به این کار نبودم، ولی به ناچار قبول کردم. بعد از این که قطع کردم، فهمیدم که رادوین پیش مامان گله گذاری کرده یا به قول مامان درد دل کرده برعکس رادوین من عادت نداشتم با کسی درد دل کنم و همه ی حرفام رو تو خودم میریختم. بعد از خوردن صبحونه، مامانو خاله دنیا اومدن. بعد از مدتی که نشسته بودن خاله دنیا ازم خواست لباس مشکیم رو دربیارم. چون احترام زیادی براش قائل بودم بر خلاف میلم بلوز رنگی زیر مانتوم پوشیدمو همراه مامانو خاله دنیا به سمت آرایشگاه خاله ویدا رفتیم. چون 5 ماه از این ماجرا میگذشت عمه پریناز از همه خواست که از عزا بیرون بیان. فقط آرشین 3 ماه پیش به خاطر کوروش شوهرش اصلاح کرده بود. چون کوروش به این مسائل اعتقادی نداشت و میگفت: با نامرتب بودن و مو بلند کردن چیزی عاید امواتمون نمیشه، بلکه با کارهای نیکی که در راه اونا انجام میدیم به روح اونا احترام میذاریم. بعد از اصلاح صورتم از خاله ویدا خواستم تا کمی موهام رو کوتاه کنه. مامان دقیق نگام کردو گفت: نفس اگه موهاتو هم رنگ کنی، حسابی تغییر میکنی. اینطوری هم روحیه ی خودت عوض میشه، هم اینکه رادوین خوشحال میشه. به یاد شب قبل افتادم که چطور با نگار خوشو بش میکرد. خیلی عادی واسه اینکه مامان شکی نکنه گفتم: نه الان زوده، بمونه واسه بعدا. مامان: پیرزن، مرغ تو هم مثل بابات درست یه پا داره. وقتی شوهرت دوست داره باید این کار رو بکنی. گفتم: پس آقا رادوین دستور داده و شما حامل پیغامش هستین؟! مامان: با تو هم که نمیشه 2 کلام حرف حساب زد. بعد از تموم شدن کارم به سمت خونه ی مامانینا رفتیم. وارد خونه که شدیم، چون 5شنبه بود، بابا زودتر از ما اومده بودو تو خونه بود. به محض دیدن ما، اشک تو چشماش جمع شدو گفت: خدا روح همه ی اموات رو شاد کنه. روح آبجی پروانه و ستار رو هم همینطور. ولی خودمونیم حسابی سفید شدینو برق میزنین. مخصوصا این دختر دردونه و بد اخلاق که به تازگی بد اخلاقتر هم شده. حرفی نزدمو سرم رو پایین انداختم. دقایقی بعد رادوین هم اومدو به محض دیدنمون سوتی کشیدو گفت: به به، شما مادرو دختر امروز چقدر تغییر کردینو خوشگل شدین. مامان تشکر کرد ولی من جوابشو ندادم. وقتی مامان آروم تو گوش رادوین چیزی گفت فهمیدم راجع به رنگ کردن موهام با اون حرف میزنه. حدسم درست بود چون رادوین با صدای بلند جواب داد: میدونم خیلی لجبازو یه دندست. اگه بگه ماست سیاهه یعنی حتما سیاهه و بس. حالا باز جای شکرش باقیه که موهاش مرتب شد. من سکوت کرده بودم. رادوین به سمتم اومدو آروم تو گوشم گفت: قهر کردی، که محلم نمیذاری؟ یا زبونتو موش خورده که نمیتونی حرف بزنی؟ به زور دهنم رو باز کردو زبونم رو نشون دادو گفت: خب خدارو شکر که زبون به اون درازی هنوز سر جاشه. بعد میخواست انگار چیزی بگه که از حضور مامانو بابا خجالت کشید. روز بسیار خوبی بود. چون تموم غمهام رو فراموش کرده بودم و دوباره خنده رو لبهام اومده بود. بعد از خوردن ناهار رادوین کنارم نشستو گفت: نفس خیلی وقته که با بچه ها بیرون نرفتیم، اگه موافق باشی شام بریم بیرون تا نفسی تازه کنیم. گفتم: اگه تو هم پایه باشی با ترنم و سروشیناو داییماهانیناو سامانینا بریم. چون تنهایی نمیچسبه. با خوشحالی جواب داد: البته که موافقم ماه من! دستمو تو دستش گرفتو محکم فشردو گفت: تو همه چیز منی، اگه بعضی وقتا باهات دعوا میکنم و یا حرفی میزنم، بخاطر اینه که خیلی خیلی دوستت دارمو نمیتونم ناراحتیتو تحمل کنم. مدتی بعد به سمت اتاقم رفتم تا واسه بیرون رفتن آماده بشم.

ساعت 7و نیم عصر طبق قراری که داشتیم، به دنبال سروشینا رفتیم. سامانیناو داییماهانینا هم قرار بود خودشون بیان. به محض سوار شدن، آرشاویر با لحن شیرین بچگونش گفت: خاله مامان دعوا! در حالی که بغلش میکردم صورتشو بوسیدمو گفتم: چرا عزیزم؟ چیکارت کرده؟ سروش: نفس آرشاویر هم میدونه که همه ازت حساب میبرن واسه همین شکایت مامانش رو به تو میکنه. گفتم: ترنم چرا بچرو اذیت میکنی مظلوم گیر آوردی؟ مرض گرفته، زورت به سروش نمیرسه، تلافیشو سر آرشاویر درمیاری؟ سروش: نفس درد نکنه! من خودم حریف ترنم نمیشم. ماشالله شما 2تا زبون دارین به چه درازی. ترنم با اخم جواب داد: آفرین سروشخان! حالا دیگه ما 2تا لولو شدیمو شما فرشته؟! فکر کنم به جای کار کردن از صبح تا عصر غیبت مارو میکنین. سروش با خنده گفت: ببین این نیم وجبی چطوری این 2تارو به جون ما انداخته. به گمونم امشب جامون تو کوچست. رادوین: نترس! چرا تو کوچه، میریم تو شرکت راحت میخوابیم، چون آش منم از قبل پخته شده. سروش: پس اوضاع تو وخیمتر از منه! بعد دستاشو بالا بردو گفت: خدایا امشب خودمون رو به تو سپردیم. مدتی بعد به دربند رسیدیم. اون شب حسابی بهمون خوش گذشت. اواخر شب همراه رادوین به سمت خونه رفتیم. روزها مثل برقو باد از پی هم سپری میشد. رفتارمو با رادوین تغییر داده بودم ولی باز هم غمو غصه ی بچه دار نشدن، رو دلم سنگینی میکردو عذابم میدادو روحو روانم رو به هم ریخته بود. وقتی فکر میکردم که بخاطر بچه وجود کس دیگه ای رو تو زندگیم باید تحمل کنم، زندگی واسم زجرآورتر میشد. دل کندن از رادوین و یا تقسیم شدن مهر و محبتش با کس دیگه مثل زهری بود که آروم آروم تو رگهام تزریق میشدو من جرات اینکه مشکلم رو با کسی درمیون بذارم رو نداشتم. دیگه اون نفس سابق نبودم که خنده از رو لبام محو نمیشد، و روز به روز آرومتر و افسرده تر میشدم. تو این آشفته بازار رادوین واسه حامله شدنم پافشاری میکرد. ترسو اضطراب تموم وجودم رو در بر گرفته بودو نمیتونستم بهش بگم که خودمم دلم بچه میخواد ولی این خداست که نمیخواد. کم کم همه ی آشناهام متوجه افسردگیم شده بودن. عموپدرام بیشتر از همه نگرانو دلواپسم بود و هر روز منو از این دکتر به اون دکتر میبرد ولی هیچ فایده ای نداشت. درد و غم از من آدمی گوشه گیرو منزوی ساخته بود. نا امیدو بی هدف به خونه و زندگیم میرسیدم زندگی که بیروح و خسته کننده شده بود. ترم آخر دانشگاه رو به هر سختی که بود با نمرات خوب به پایان رسوندم. جمعه بود و طبق معمول خونه ی عموبردیا دعوت بودیم. بعد از خوردن ناهار، مدتی که گذشت تو حالو هوای خودم غرق بودم که رها به سمتم اومدو گفت: نفس! پاشو بریم یه کم تو باغ قدم بزنیم نزدیک پاییزه باغ خیلی قشنگ شده. مثل بچه ای حرف شنو باهاش همراه شدم. کمی که قدم زدیم رو تاب 2نفره ای که نزدیک درخت گیلاس بود نشستیم. رها سکوت بینمون رو شکستو گفت: نفس تو چت شده، از چی ناراحتی؟ چی تورو رنج میده که هر روز افسرده تر میشی و آب میری؟ غمی که تو چشمات لونه کرده، داد میزنه که مشکلی داری. لپهای سرخت که مثل انار بود تبدیل شده به استخون. اگه بخاطر عمتو شوهرشه باید بگم که با عذاب کشیدن تو، روح اونا هم تو عذابه! یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ سرم رو به علامت منفی تکون دادم که دوباره گفت: قصدم فضولی کردن نیستو میخوام کمکت کنم چون تو بهترین دوست منیو هم زنداداشمی. اگه به دار بشی همه چیز رو فراموش میکنی. چون بچه سرگرمی خوبیه. لبخند تلخی زدمو یه کلام گفتم: حق با توئه. دیگه حرفی نزدم چون بغض سد راه گلوم شده بود. و نمیخواستم صدای شکسته شدنم رو کسی بشنوه. مدتی که گذشت همراه رها به سمت سالن رفتیم. با عذرخواهی از همه رو کاناپه دراز کشیدم. دقایقی بعد پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.

رادوین” تو شرکت مشغول انجام کارام بودم که تلفن رو میزم زنگ خورد. جواب دادم که منشی گفت: آقای مهندس! یه خانمی واسه استخدام تو واحد طراحی نقشه تشریف آوردن. با تعجب گفتم: ولی ما که اصلا آگهی نزده بودیم. منشی: منم بهشون گفتم ولی گویا ایشون به این کار احتیاج دارن. نفس عمیقی کشیدمو گفتم: بفرستشون داخل! بعد گوشیرو قطع کردم. در همین اثنا، در اتاقم باز شدو با ورود کسی که وارد اتاق شد، دهنم از تعجب باز موند. نگار زیر لب سلامی کردو گفت: چیه؟ چرا از اومدنم تعجب کردی؟ گفتم: تعجبم داره خب! نگار: واسه همکاری با شرکتتون خدمت رسیدم. گفتم: خواهش میکنم بفرمائید چه کمکی از من برمیاد؟ نگار تو چشمام زل زدو گفت: قبلنا انقدر غریبگی نمیکردی باهام! رادی من همون نگارم که… حرفشو قطع کردمو گفتم: من کاری ندارم، هرکسی میخوای باشی باش، اگه واسه همکاری اومدی، به احترام دوستی که با نفس داری، همکاری باهات رو قبول میکنم. نگار لبخندی زدو گفت: همین واسم کافیه. بازم ممنون که به عنوان همکار قبولم داری. چیزی نگفتم. مدتی بعد نگار از اتاق بیرون رفت. ته دلم از استخدام نگار تو شرکت راضی نبودم. حسی بهم میگفت پشت این همکاری ساده، طوفان سهمگینی نهفتست. شایدم واقعا… بدبینیرو کنار گذاشتمو از پشت میز بلند شدمو به سمت پنجره رفتم. درحالی که به حالو روز الان نفس فکر میکردم، به نقطه ی نامعلومی خیره شدم.****
نفس” روزها از پی هم میگذشت و هیچ تغییری تو حالم ایجاد نشده بود. تو این گیرو دار، رفتو آمدای مکرر نگار هم امونم رو بریده بود، ولی، هر کاری میکردم نمیتونستم چیزی بهش بگم چون هیچ رفتار مشکوکی ازش ندیده بودم که براش بهونه بیارم. اواسط هفته بود. واسه انجام کارای پایاننامم به دانشگاه رفته بودم. تو فرصت مناسبی که با رزا تنها شدیم، نگام کردو گفت: نفس! باور کن من خوبیت رو میخوام که بهت میگم تورو خدا جور دیگه برداشت نکنی! گفتم: بگو! میشنوم. رزا: تورو خدا پای این نگار رو از خونه و زندگیت ببر! عصبانی شدم و گفتم: رزا تورو قرآن منو من نکن اگه چیزی میدونی رک و پوست کنده بهم بگو تا خیال هر دومون راحت بشه. رزا مستاصل جواب داد: قول میدی خودت رو کنترل کنی و تا مطمئن نشدی حرفی نزنی؟ گفتم: آره، آره. رزا: من فکر میکنم رابطه ای بین نگار و شوهرت باشه! چون 3 4 بار یکی از بچه ها اونارو باهم بیرون دیده. یه دفعه احساس کردم قلبم از حرکت وایستاد. اصلا نمیتونستم باور کنم. با صدایی که انگار از ته چاه درمی اومد پرسیدم: نمیدونی کجا، یعنی کی باهم دیدنشون؟ با آدرسی که رزا داد، فهمیدم حوالی شرکت باهم بودن. فهمیدم رادوین حواسش جای دیگه ایه که بهم توجهی نداره، بعضی از شبارو هم دیر به خونه می اومد و کار رو بهونه میکرد. پس کار بهونه ای بوده تا آقا راحت با نگار به گشتو گذار بره. هنوز چیزی نشده سراغ یکی دیگه رفته بود وای به روزی که میفهمید من نمیتونم مامان بشمو نمیتونم اون رو به آرزوش برسونم! خدایا! چقدر احمق بودم که با دستای خودم، پای زن دیگه ای رو به خونم باز کرده بودم! با صدای رزا به خودم اومدم که گفت: نفس جون منو ببخش که تو این اوضاعو احوالی که حالت خوب نیست این موضوع رو باهات درمیون گذاشتم، راستش دلم طاقت نمیآورد که بهت نگم. تو نباید بذاری این هرزه زندگیتو به هم بریزه. البته تو خودتم مقصر بودی، چقدر بهت گفتم با این دختره دوست نشو، دختر خوبی نیست، ولی تو گوش نکردی. اینجور آدما همیشه دنبال فرصت میگردن که بخاطر جیبو نفس خودشون یکی دیگه رو بدبخت کنن. مدتی بعد از رزا خداحافظی کردمو بعد از اتمام کارم به سمت ماشین رفتم. حرفای رزا، مثل زنگ خطر تو گوشم صدا میکرد تا از خواب غفلت بیدار بشم. واسه اینکه سرو گوشی آب بدم ببینم چه خبره؟ سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی ترنم حرکت کردم.

وارد خونه ی ترنمینا که شدم، ترنم به محض دیدنم متعجب ازم پرسید: آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ چون سابقه نداشت که بی خبر اونم این وقت روز تو اینجا بیای! گفتم: اگه ناراحت شدی برم؟ اومدم حالتو بپرسم. ترنم: نه دیوونه آخه چرا ناراحت بشم؟ خیلیم خوشحال شدم. فقط یه کم نگران شدم که مبادا برات اتفاقی افتاده باشه! گفتم: شاید… ترنم: مرض گرفته، تو که منو جون به لب کردی! بگو چی شده؟ زود باش! گفتم: چقدر سوالپیچم میکنی، شوخی کردم. به سرو صدای ما، آرشاویر که خوابیده بود بیدار شد و از اتاقش بیرون اومد. به محض دیدن من با خنده به طرفم اومدو دستاشو باز کرد تا بغلش کنم. بغلش کردمو بوسش کردمو گفتم: دلم برات تنگ شده بود. آرشاویر با لحن بچگونش گفت: بهبه، اونقدر هول و دستپاچه شده بودم که یادم رفته بود واسه طفلکی شکلات بخرم. بخاطر همین مثل خودش جواب دادم: ببخشید خاله یادم رفت. بدو بیا بریم زود بخریمو برگردیم. بیتوجه به ترنم که میگفت: 》آرشاویر خاله رو اذیت نکن.《 بغلش کردمو باهم بیرون رفتیم. بعد از خریدن چند بسته شکلات به خونشون برگشتیم. تا اومدن سروش دل تو دلم نبود و بیشتر حرفای ترنم رو نمیفهمیدم. غروب وقتی سروش به خونه اومد، از دیدنم تعجب کردو پرسید: چه عجب، خانم مهندس؟ خونه ی فقیر فقرارو مزین کردین؟ اگه میدونستم تشریف مییارین، گوسفند زیر پاتون قربونی میکردم. با طعنه گفتم: اومدم همکاریتون رو با خانم مهندس جدید تبریک بگم. درست به هدف زده بودم، چون سروش در سکوت خیره نگاهم کرد. ترنم سکوت به وجود اومده ی بینمون رو شکست و پرسید: -منظورت کیه، مگه کارمند جدید استخدام کردن؟ گفتم: -از شوهرت بپرس، اون محرم راز دوستشه و هم اینکه اونجا مشغول کاره. ترنم نگاهی به من کرد و بعد از سروش پرسید: -سروش چیشده؟ من میگم نفس بیخودی راه گم نکرده، پس بگو یه خبری هست! سروش سرش رو پایین انداختو جواب داد: من چیزی نمیدونم. وسط حرفش پریدمو گفتم: نمیدونی یا نمیخوای بگی؟ آخ یادم نبود که باید طرفداری دوستت رو بکنی. هرچی باشه اون از من به شما نزدیکتره آقای استاد! عیب نداره، ما هم خدایی داریم. ترنم: نفس واضحتر حرف بزن تا منم بفهمم، منظورت کیه. گفتم -دوست و همکلاسی گرامی من، نگار خانم معشوقه ی جناب مهندس رادوین تولاییه، فهمیدی حالا؟ ترنم با چشمای گرد شده از تعجب گفت: نه باور نمیکنم، نفس شوخی میکنی! همچین چیزی امکان نداره. بعد رو کرد به سروشو گفت: آره سروش؟ چرا هیچی نمیگی؟ بگو دروغه! سروش: من تنها چیزی که میدونم اینه که نگار چند دفعه به شرکت اومده، بعد با رادوین رفتن بیرون. هر موقع هم که بهش اعتراض کردم، رادوین گفته نفس خبر داره چون هر زمان که نفس خونه باشه نگار میاد. درضمن غیر از یه دوستی و همکاری ساده، هیچ رابطه ای بین ما نیست. ولی نفس این وسط تو هم مقصری، اول اینکه چرا اجازه میدی همچین آدمی به حریم خونتون رفتو آمد پیدا کنه؟ و ثانیا. از زمانی که عمتو شوهرش فوت شدن، تو زندگیتو بوسیدی و گذاشتی کنار. کو اون نفسی که صدای خنده هاش تا 7 آسمون میرفت و یه شهر رو پر میکرد؟ همیشه تو خودتی، گرفته ای، پریشونی، یه نگاهی تو آینه به خودت بنداز، مثل میت شدی. ببخشید که این حرفارو میزنم چون مجبورم کردی. رادوینی که بعد از ضربه ای که از عشق اولش خوردو کم کم دلبسته ی عشقتو شد، وقتی بیتوجهی و بی مهری عشقش رو ببینه، معلومه که میره دنبال یکی مثل نگار. هر چند که من فکر نمیکنم رابطه ای بین اون 2تا وجود داشته باشه ولی اگه اینطور هم باشه، مقصر خودتی که این وضع رو به وجود آوردی، از این به بعد باید چشمو گوشت رو خوب وا کنی تا زندگیت از بین نره. از درموندگیو بدبختی خودم بغضم شکستو صدای هق هق گریم فضارو پر کرد. دیر یا زود واسه همیشه رادوین رو از دست میدادم وقتی میفهمید من توانایی حامله شدن رو ندارم، سراغ یکی دیگه میرفت. پس قبل از اینکه تو عمل انجام شده قرار بگیرم، باید از زندگیش بیرون میرفتم و میدون رو واسه رقیب خالی میکردم. به قول معروف با عزتو احترام به دنبال بدبختی خودم میرفتم چون تحمل وجود رقیب رو در کنارم نداشتم.

هرکاری میکردم گریم بند نمی اومد. بیچاره ترنم همپای من گریه میکردو دلداریم میداد ولی مگه روح خسته ی من آروم میشد؟ وقتی حسابی سبک شدم، به سروش گفتم: فعلا تو در این مورد به رادوین حرفی نزن تا ببینم عاقبت این عشقو عاشقی به کجا میرسه. ترنم: جلوی ضرر رو از هر کجا که بگیری منفعته. ولی نفس به عنوان یه دوست بهت یه نصیحت میکنم که زودتر دست به کار شی، چون بچه سر جفتتون رو گرم میکنه. ببین چقدر سر مارو گرم کرده که میخوایم یکی دیگه هم اضافه کنیم. تو دلم گفتم: 》خدایا چقدر خوب میشد که یه 2قلو به ما میدادی تا زندگیمون از هم نمیپاشید.《 بعد رو به آرشاویر که مشغول بازی با اسباببازیهاش بود کردمو گفتم: طفلکی آرشاویر، پس قراره سرش هوو بیاد. میگم ترنم زود نیست؟ چطوری میخوای 2تا بچه ی کوچیک رو باهم بزرگ کنی؟ ترنم: چون سخته، میخوام تا انرژی دارم میخوام یکی دیگه بیارمو جفتشون رو باهم بزرگ کنمو یه دفعه راحت بشم. گفتم: حالا دوست داری این یکی دختر باشه یا پسر؟ سروش به جای ترنم جواب داد: هیچ فرقی نداره، فقط سالم باشن کافیه. نگاه غمگینم رو به صورت سروش دوختمو گفتم: ولی رادوین فقط 2قلو دوست داره. میگه اگه یکی باشه میدیم مامان بزرگ کنه. سروش خندیدو گفت: دختر تو چقدر ساده ای! خواسته سر به سرت بذاره. گفتم: -حق داری بخندی. ولی باور کن جدی میگه. چون نه یه بار، بلکه صد دفعه این حرف رو زده! حتی یه بار بهش گفتم: شاید خدا هیچوقت بهمون بچه نداد اونوقت چیکار میکنی؟ خیلی راحت جواب داد میرم یه زن میگیرم تا برام 2قلو بیاره. سروشو ترنم متحیر به دهنم چشم دوخته بودن. سروش: چی بگم، نکنه دیوونه شده. مثل آدمای امل حرف میزنه. ناسلامتی تحصیل کرده و اروپاییه. ترنم: پس واسه همینه که بچه نمیخوای؟ من فکر میکردم که بچه دوست نداری. یهو با دیدن ساعت یادم افتاد که به رادوین خبر ندادم که کجا هستم. از رو مبل بلند شدم که ترنم گفت: کجا؟ گفتم: -دیگه باید برم، چون رادوین خبر نداره که اینجام. سروش: زنگ میزنیم اونم بیادو دور هم یه لقمه نونو پنیری چیزی میخوریم. گفتم: -نه حوصلشو ندارم، زودتر برم تا همه خبردار نشدن. هرچقدر اصرار کردن که بمونم قبول نکردم، بعد از خداحافظی با سروشو ترنم سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی خودمون رفتم.* رادوین” خسته از یه روز پرکار به خونه رسیدم. ماشینو پارک کردمو وارد سالن شدم. طبق معمول این چندوقته، چراغا خاموش بود. انگار نفس خونه نبود. ساعت 9ونیم شب بود، نگران تو خونه قدم میزدم. هجوم فکرو خیال به مغزم کلافم کرده بود. بارهاو بارها شماره ی نفس رو گرفتم ولی خاموش بود. سابقه نداشت نگفته به من جایی بره. شماره ی عموپارسارو گرفتم و جریان رو براش تعریف کردم. عموپارسا بعد از کمی مکث گفت: نیمساعت دیگه صبر کن اگه نیومد خبر بده. بینتیجه گوشیرو قطع کردم. از شدت حرص حال خودم رو نمیفهمیدم. نمیدونم چقدر گذشته بود که در شیشه ای سالن باز شد و نفس با چهره ی خونسرد وارد خونه شد. مثل فنر از جا پریدمو به سمتش رفتم. یه دفعه مثل بمب از شدت عصبانیت منفجر شدم.*
نفس” تو راه برگشت به خونه بودم. از شانس بدم، خیابونا ترافیک بود و تا به خونه برسم ساعت 10 شده بود. وارد سالن که شدم، رادوین با لحن مضطرب و بر افروخته ای ازم پرسید: تا حالا کجا بودی؟ اون زهر مار رو چرا خاموش کردی؟ چون دنبال بهونه میگشتم تا عقده ی دلم رو خالی کنم، خونسرد جواب دادم: دنبال الواطی، خوش گذرونی! رفته بودم با دوست پسرم حال کنم. آنچنان سیلی محکمی زد تو صورتم که برق از چشمام پرید. اصلا انتظار چنین برخوردی رو نداشتم. به صورتش خیره شدم، از شدت عصبانیت تنو بدنم میلرزید، ولی باز خودم رو نباختم و ادامه دادم: چیه، به غیرتت بر خورد؟ چطور واسه تو خوبه؟ ولی نوبت من که میرسه، غیرتی میشی و مثل حیوون میزنی! چی شد اون شعارایی که میدادی، هان، آقارادوین؟! تازه اول کاره از این به بعد هر شب میرم، چه اشکالی داره، منم مثل بعضی از آدما کار کنم، کار کردن که عیب نیست. درست مثل جناب عالی که اکثر شبا تا دیروقت کار میکنی. رادوین با داد: خفه شووووووو! اون روی سگ منو بالا نیار. حالم از زنو زندگی به هم میخوره، دیگه خسته شدم. گفتم: -از زن نه، از من حالت به هم میخوره، اتفاقا منم دیگه خسته شدم. در ضمن این تو بودی که شعار میدادی عاشقمی و بدون من میمیری. حالا که خسته شدی، واسه همیشه از سر راهت میرم کنار تا با خیال راحت هر غلطی خواستی بکنی. به دنبال این حرفم به سمت در رفتم.

رادوین به سمتم اومدو بازومو گرفتو گفت: -هنوز اونقدرا هم بزرگ نشدی، یعنی بی صاحب نشدی که سرتو بندازی پایینو بری فعلا اختیارت دست منه. صدای زنگ تلفن به بحثمون پایان داد، گوشی رو جواب دادم: پشت خط بابا بود. به محض شنیدن صدام گفت: دخترم تا الان کجا بودی، موبایلت چرا خاموشه، همه نگرانت شدن. گفتم: -معذرت میخوام که باعث نگرانیتون شدم رفته بودم خونه ی ترنم اینا، سرم گرم صحبت شدو یادم رفت زنگ بزنم. در ضمن شارژ گوشیم هم تموم شده بود. بابا: پس یه زنگ به ماهانو آریاو سامانو پدرامو بردیا بزن، چون در بدر دنبالت میگردن. گفتم: چشم. خدافظ. گوشی رو قطع کردمو اول به عموبردیا خبر دادم. بعد هم به عموپدرام. مشغول صحبت بودم که زنگ خونه هم زده شد. از طرز حرف زدن رادوین فهمیدم، سامانو ماهان هستن. بلافاصله خداحافظی کردمو به سمت آیفون رفتم. گوشی رو از دست رادوین گرفتمو به خونه دعوتشون کردم. چون دیروقت بود، قبول نکردنو بعد از خداحافظی رفتن. چون اشتهایی به خوردن غذا نداشتم، به سمت اتاق خواب رفتم تا هرچه زودتر بخوابم. بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیده بودم که رادوین اومدو کنارم دراز کشیدو درحالی که صورتم رو با دستش نوازش میکرد گفت: معذرت میخوام که زدمت… حرفشو قطع کردمو گفتم: -دستتو بکش کنار چون حنات دیگه پیش من رنگ نداره. ما دیگه به درد هم نمیخوریم. چون هم تو خسته شدی هم من. رادوین” آخه لامصب حد اقل بگو جرم من چیه و مرتکب چه گناهی شدم که مستحق این چنین رفتاری باید باشم؟ لحظه ای مکث کردو دوباره گفت: آخه ماه من! نمیشد با زبون خوش همون موقع که اومدی میگفتی کجا رفته بودی، تا من دست شکسته، دست روت بلند نمیکردم؟ ببخشید میدونم کار اشتباهی کردم ولی به منم حق بده، باور کن از نگرانی داشتم سکته میکردم. پوزخندی زدمو واسه اینکه شک نکنه جواب دادم: حق با توئه، منم معذرت میخوام. لبخند من باعث شد که فکر کنه همه چیز به خوبیو خوشی تموم شده. وقتی از کسی کینه ای به دل میگرفتم تا تلافی نمیکردم آروم نمیشدم. تا نصفه های شب بیدار بودم و به دنبال راه چاره میگشتم. بی نتیجه آرامبخشی خوردمو کم کم پلکام رو هم افتادو به خواب عمیقی فرو رفتم. صبح بعد از خوردن صبحونه، زنگ خونه زده شد. به تصویر روی مانیتور نگاه کردم، رزاو نگار بودن. وارد سالن که شدن مثل قبل، شایدم بیشتر با نگار گرم گرفتم. رزا ماتو مبهوت نگام میکرد. وقتی واسه پذیرایی به سمت آشپزخونه رفتم، به دنبالم اومدو گفت: دختر مگه دیوونه شدی، دیروز 4 ساعت برات روضه خوندم، حالا دعوتش کردی خونتو باهاش دل میدی قلوه میگیری؟ گفتم: مثل تو سرزده اومده، حالا صبر کن به وقتش میفهمی چی تو سرم میگذره. وقتی جلوی همه رسواش کردم متوجه میشی. راستی تا یادم نرفته، بهت بگم که راجع به کارت هم نگران نباش با پدرشوهرم صحبت کردمو قرار شد هر زمان مدرکتو گرفتی اونجا کار کنی. با خوشحالی بغلم کردو چند بار صورتم رو بوسیدو گفت: نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم، تا عمر دارم محبت تورو فراموش نمیکنم. گفتم: -به قول نگار پس دوستی واسه چی خوبه؟ با ناراحتی سرش رو تکون داد و گفت: خیلی دلم میخواست بهت کمک میکردم ولی نمیدونم چطوری، واقعا که چشمو رو نداره. 2ساعتی گذشت. اول نگار و بعد رزا آماده ی رفتن شدن. مشغول مرتب کردن خونه بودم که زنگ زدن. با دیدن تصویر آروین بر روی مانیتور تعجب کردم. در رو که باز کردم، به ثانیه نکشید که وارد سالن شد. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: رادوین سر کاره. آروین: میدونم، نفس خانم؟ چیزی شده؟ چشماتون گود رفته، حس میکنم دیگه اون نفس سابق نیستی! تسلیت میگم فوت عمه و همسرشون رو. گفتم: ممنون. آروین نگام کردو گفت: ببخشید رک صحبت میکنم! کبودی صورتت کار رادوینه؟ همچین روزی رو پیشبینی میکردم. گفتم: -همه ی مردا، سرو ته یه کرباسن و تا به چیزی که میخواستن دست پیدا نکردن هر کاری میکنن وقتی به دست آوردن مثل یه دستمال کثیف دورت میندازن. آه بلندی کشیدو گفت: نه تو اشتباه میکنی، همه اینطوری نیستن. من از همون اولین باری که دیدمت بهت علاقه پیدا کردم. مدتی که گذشت فهمیدم این حس، عشقه، نه علاقه که هنوزم نتونستم از بین ببرمش. گفتم: -الان واسه گفتن این حرفا خیلی دیر شده، چون من رادوین رو خیلی دوست دارمو نمیخوام بهش خیانت کنم، حالا هر چقدر هم که باهم مشکل داشته باشیم. آروین: منم نیومدم از آب گلآلود ماهی بگیرم و یا خدایی نکرده باعث جداییتون بشم. دلیل اومدنم فقط بخاطر کمک و حل مشکلته، نه چیز دیگه. گفتم: -فکر نمیکردم تا این حد دوستم داشته باشی که حاضر باشی تو این شرایط کمکم کنی. آروین: -واسه اینکه همیشه به اطرافت بیتوجه بودی. حالا گذشته ها گذشته، بریم سر اصل مطلب. آهی کشیدمو گفتم: من مشکلی ندارم که بخوای کمکم کنی. آروین: دروغ نگو! پس چرا دعوا کردین؟ چرا کتکت زده؟ یعنی میخوای بگی من احمقم؟ یا چیزی حالیم نیست. تورو به هرچی که میپرستی بگو چیشده؟ شاید تونستم کمکت کنم

دقایقی به سکوت گذشت، سکوت رو شکستمو گفتم: آخه من به شما چی بگم؟ آروین: با من راحت باش نفس! هرچی که تو دلته بریز بیرون. من یه زمانی روانشناسی خوندم ولی خب با وجود اینکه به این رشته علاقه داشتم ولی خب رهاش کردم. بهم اطمینان داشته باش نفس! گفتم: قسم بخور که هرچی هست بین خودمون بمونه و جایی درز پیدا نکنه. آروین: به جون تو که از همه بیشتر دوستت دارم، قول میدم امروز هرچی که از تو شنیدم، همینجا بمونه. با بغض جواب دادم: الان نزدیک 1 ساله که منتظرم. شرمو حیا مانع میشد که دردم رو بگم، که خوشبختانه آروین پیشدستی کردو گفت: حامله نمیشی آره؟ سرم رو به علامت تایید تکون دادو دوباره گفت: پیش دکتر رفتی، شاید ایراد از رادوین باشه. گفتم: -رادوین اصلا از این موضوع خبر نداره و پیش دکترم نرفتم چون میترسم که بگه هیچوقت نمیتونم مامان بشمو من طاقت شنیدن این حرف رو ندارم. بی اختیار سیلاب اشکم سرازیر شد، آروین هم سکوت کرده بودو حرفی نمیزد. تا اینکه گفت: تو که هیچوقت ترسو نبودی. چرا اینطوری شدی؟ حتما باید پیش روانپزشک بری و بعدشم پیش دکتر زنان بری. با پیشرفت علم، درمون خیلی از دردا آسون شده. نفس روحیه ی تو خیلی ضعیف شده و نیاز به درمون داری. گفتم: -آخه درد من که فقط این نیست، از طرفی هم رادوین فقط 2قلو میخوادو دیگه اینکه به تازگی پای کس دیگه ای درمیونه. آروین چشماشو بستو گفت: خدای من! این همه درد رو چطوری تحمل میکنی؟ پس بگو چرا به این روز افتادی! حالا طرف کیه؟ میشناسیش؟ گفتم: -آره دوست دانشگاهیم نگار، از موقعی که عممو شوهرش فوت شدن، پاش به خونمون باز شد. به اسم دوست می اومد، دیگه نمیدونستم میخواد از پشت بهم خنجر بزنه. چشمای آروین از تعجب گرد شدو گفت: ولی نگار که! که! گفتم: نگار چی؟ بگو آروین! آروین: طاقت شنیدنش رو داری؟ گفتم: چیزی ازشون میدونی؟ آروین: این نگار فامیلیش افخمیه، درسته؟ از شدت هیجان ضربان قلبم بالا رفته بود. گفتم: آره ولی تو… حرفمو قطع کردو گفت: نگار افخمی، عشق اول رادوینه، همونیه که رادوین از جونشم بیشتر دوسش داشت. از شنیدن حرفش سرم به دوران افتاد. حرفش تو سرم اکو میشد. با لکنت گفتم: امکان نداره. نگار تحصیلات آکادمیکش رو تو ایتالیا گذرونده. آروین: خب اون واسه رد گمکنی اینطوری بهت گفته. ببینم تا حالا برات سوال نشده که چرا نگار تو مهمونیای خانوادگی که عموبردیا اینا هستن نمیاد؟ متعجب نگاهش کردم. آروین ادامه داد: تو باید قوی باشی. اصلا به روش نیار که میدونی. گفتم: میخوام از جدی بودن رابطشون مطمئن بشم. آروین: باید چند روزی تعقیبش کنی. میدونی کارای خدا بی حکمت نیست. خواست خدا بوده که بچه دار نشیو زندگی یه طفل معصوم هم اسیر طوفانو تباهی نشه. حالا اگه اجازه بدی، من این کار رو میکنم. گفتم: -تو که نمیتونی دست از کارو زندگیت بکشی و زاغ سیاه اونارو چوب بزنی. آروین: -نفس، نفس دیگه از این حرفا نزن، ناسلامتی باهم فامیلیم و وظیفمه که کمکت کنم. لحظه ای مکث کردو گفت: نفس به نظر من بهترین موقع سالگرد عمتیناست تو چند روزی که تبریز بمونی خیالشون از بابت تو راحت میشه. اونوقت من سر موقع خبرت میکنم، چطوره؟ گفتم: -خیلی خوبه. آروین: درمورد بچه هم خودت باید تصمیم بگیری. توصیم اینه که بری دکتر. گفتم: -الان نمیتونم، چون نمیخوام ذهنم بیشتر از این درگیر این مسئله بشه. ولی آروین، یادت باشه تو به من قول دادی و قسم خوردی. چون هیچکس نباید بویی ببره چون که نمیخوام بخاطر من چندتا خانواده به هم بریزه. آروین: مطمئن باش تا زمانی که تو نخوای قفل دهن من باز نمیشه. آروین شمارشو برام رو تکه کاغذی نوشتو مدتی بعد از خونه خارج شد. مایمو برداشتمو واسه التیام دردم به استخر پناه بردم.

روزها از پی هم میگذشت. از موقعی که فهمیده بودم نگار کیه، هر کاری میکردم نمیتونستم با تموم وجود دل به عشق رادوین بسپارم. همش فکر میکردم، رادوین هیچ عشقی نسبت به من نداشته و در واقع موقع رابطه من رو جایگزین نگار کرده بوده. ولی آخه چطور ممکنه؟ یعنی اون همه عشقو علاقه اون همه دوستت دارم گفتناش همش دروغ بود؟ نه، نمیتونم باور کنم! یاد زمانی افتادم که بخاطر اون همه بلایی که کسری سرم آورده بود، مثل یه تیکه گوشت رو تخت بیمارستان افتاده بودمو رادوین مثل پروانه دورم میچرخیدو با محبت بهم میرسید. یعنی همه ی این محبتا دروغکی و از سر ترحم و دلسوزی بوده؟ مدام با خودم در حال جدال بودم. محیط خونه تبدیل به محیطی سردو بیروح شده بود کمتر سر به سر رادوین میگذاشتم اونم کاری به کارم نداشت. اکثر شبها، خسته و بیحال به خونه می اومد. و اگه شبی هم زود می اومد، سرگرم تماشای تیوی میشد و کمتر باهم حرف میزدیم. دیگه کاملا مطمئن بودم که شبا با نگار بیرون میره و خستگی بهونه ایه واسه رد گم کردن. فکرو خیال دست از سرم برنمیداشت. فشار عصبی از یک طرف و فشار کارای پایاننامم از طرف دیگه، آدمی تندخو و بد اخلاق ساخته بود. طوری که سر مسائل بیخودی و کم اهمیت به اطرافیانم پرخاش میکردم بخصوص با رادوین. خودم هم از دست خودم شاکی و عاصی شده بودم ولی نمیدونستم چیکار کنم. بالاخره بعد از پایان جلسه ی دفاعم، نفس راحتی کشیدم. به خونه که برگشتم، جلوی آینه وایستادمو نگاهی به خودم انداختم. دیدم بیخوابی و بی اشتهایی از من زنی خسته و لاغر و افسرده ساخته، شکسته شده بودم. آثار غم تو چهرم آشکار بودو احتیاجی به تکیه گاه محکم و استوار داشتم تا درخت زندگیم رو که ریشه هاش در حال خشک شدن بود تو خاک نگهدارم. عشقو محبت و توجه رادوین بود که میتونست نجاتم بده و تن سرد و بیروحم رو به زندگی گرم و امیدوار کنه. اواسط هفته بود. عصر ساعت 7 بود که زنگ خونه زده شد. رادوین بود. در رو که باز کردم رادوین با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل وارد سالن شد. تعظیمی کردو گفت: سلام عرض میکنم خانم مهندس، اجازه میدین بیام تو؟ واسه ساعتی هم که شده، سعی کردم ذهنم رو از همه چیز خالی کنم. واسه همین شاد و مسرور از جلوی در کنار رفتم و گفتم: سلام از ماست قربان، خواهش میکنم بفرمائید داخل، منزل خودتونه. مدتی میشد که رادوین رو اینطور شادو سرحالو خندون ندیده بودم. آغوش گرمش رو برام باز کردو گفت: بپر بغلم که از شر هرچی درسو دانشگاه بود راحت شدیم. پاک زندگیمون رو به هم ریخته بود. مثل ماهی دور از آب با دیدن دریا، خودم رو به آغوشش سپردم تا با گرمای تنش گرم بشم. بوی ادکلن تلخش که تو بینیم پیچید آرامش وصفناپذیری بدنم رو در بر گرفت. موهامو نوازش کردو گفت:: نفس، دیگه از این به بعد تو آرامش زندگی میکنیم. آرومو راحت. باور کن واسه رسیدن این روز لحظه شماری میکردم. نگاه پر از عشقم رو به چشمای مهربونش دوختمو گفتم: رادوین؟ گفت: -جانم. گفتم: -هنوزم دوسم داری؟ رادوین صورتم رو بین دستاش گرفتو گفت: خب معلومه که دوستت دارم ماه من! تو همه چیز منی، عزیزمی، دارو ندارمی، وجودم به وجود تو وصله. از همه مهمتر دلیل زندگیمی. چرا دوستت نداشته باشم؟ درد تو، درد منم هست. غصه ی تو، غصه ی منم هستو موقعی شادم که تو خوشحال باشی. حالا بیا بنشینیمو یه کم باهم حرف بزنیم که دلم ترکید.

رادوین رو مبل نشستو منو رو پاش نشوندو گفت: اول بگو ببینم بازم تبریز میری یا نه؟ یهو با شنیدن این حرف از زبون رادوین دلم لرزید، سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم نفس عمیقی کشیدمو گفتم: خب واسه سالگرد عمه و شوهرش حتما میرم. رادوین: -اینو که میدونم و خودمم حتما میام، میخواستم طبق قولی که چند وقت پیش بهت داده بودم، چند روزی هم به فرانسه بریم. راستی خانمم دانشگاهت که تموم شده، حالا برنامت واسه امسال چیه؟ چون مدتی میشد که رادوین حرفی از بچه نمیزد، میخواستم علتش رو بدونم، بخاطر همین در جواب رادوین گفتم: تصمیم دارم، یعنی برنامم اینه که تمرین بچه داری کنم و حامله بشم. رادوین کمی به فکر فرو رفتو بعد از یه مکث کوتاه گفت: -نه، هنوز یه کمی زوده و تو هنوز آمادگی لازم واسه حاملگی رو نداری. بدنت خیلی ضعیف شده، اول باید بدنت رو تقویت کنی مثل قبل که سرحال شدی اون موقع. سرم رو تکون دادم. فکر کرد حرفاش رو قبول کردم یهو در درونم غوغایی به پا شدو یه دفعه شروع به لرزیدن کردم. رادوین با تعجب و نگرانی پرسید: -نفس چی شد؟ چرا میلرزی؟ سریع از رو مبل پاشدو پتو آوردو رو شونه هام انداخت ولی بدنم گرم نمیشد. مثل بید میلرزیدم. پتوی دیگه ای آوردو به دورم پیچید. بعد از اینکه قرصایی رو که دکتر برام تجویز کرده بود رو تو دهنم گذاشت گفت: -آروم باش ماه من، آروم. -نترس! من پیشتم الان خوب میشی. گفتم: -سرم گیج میره، چشمام سنگین شده. رادوین: دراز بکش! سرتو بذار رو پام. سرمو رو پاش گذاشتمو گفتم: رادوین! یه چیز برام میخونی؟ رادوین در حالی که موهام رو نوازش میکرد شروع به خوندن کرد. 》الهی که صدات، همیشه تو گوشم باشه، تب عشق تو تا ابد تو آغوشم باشه. الهی که ازت غم نگیره احساستو، میخونم با همین صدای خسته واسه تو. با تو عاشقمو بی تو یه آواره، حتی خودم بخوام دلم نمیذاره، که رها بشم از این همه زیبایی، خدا قشنگیتو برات نگهداره. خدا ازت نگیره اون چشاتو، خدا ازت نگیره خنده هاتو، خدا ازت نگیره مهربونی صداتو. خدا ازم نگیره عشقو با تو، خدا ازم نگیره اون نگاتو، خدا ازم نگیره لذت خاطره هاتو. الهی هوای آرزوهات روشن باشه، نفسای تو آرامش قلب من باشه. الهی نبینم اشکو توی چشمای تو، غمیم اگه هست بیاد واسه من جای تو. باتو آروممو بی تو پریشونم، نرو ترکم نکن، نرو نمیتونم آخ که بارون چقدر عطر تورو داره، واسه اینه که من عااشق باروونم《. 》آهنگ از پویا بیاتی《. کم کم با شنیدن صدای گرم رادوین به خواب عمیقی فرو رفتم.* رادوین” به صورت زیبای نفس تو خواب خیره شدم. دلم واسه مظلومیتش ضعف رفت. دلم واسه اون خنده های قشنگش تنگ شده بود. خیلی وقت میشد که اینقدر بهش نزدیک نبودم. کشیدمش تو بغلمو سرمو به مبل تکیه دادم. از شدت خستگی، پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.*
نفس” با پیچیدن عطر تلخ رادوین تو بینیم چشم باز کردم. به خودم که اومدم، دیدم تو بغل رادوینم و سرم رو سینشه. رادوین سرش رو به مبل تکیه داده بودو به خواب رفته بود. نگاهی به ساعت کردم، 3و نیم نصفه شب بود. آروم دستاشو از دورم باز کردمو از تو بغلش بیرون اومدم. دلم به حالش سوخت. آروم صداش کردم. چشمشو که باز کرد، لبخندی به روم زدو گفت: بیدار شدی ماه من؟ پاشو بریم سر جات راحت بخواب. گفتم: -چرا صدام نکردی و این چند ساعت رو همینطور نشسته خوابیدی؟ رادوین: خواستم راحت بخوابی و خستگیت برطرف بشه. گفتم: -رادوین من گرسنمه، تو چی؟ نمیخوای چیزی بخوری؟ رادوین: اتفاقا جسمو روح منم سخت گرسنشون شده. لبخندی زدمو گفتم: پس ناقلا اول با شیرینیهایی که خریدی از خودمون پذیرایی میکنیم و بعد هم به درمون روح تو میرسیم. رادوین بوسه ای رو گونم نشوندو گفت: آخ من فدای اون قلب مهربونت بشم. بدو بپر بغلم که غذای روحم واجبتر از غذای جسممه. لبخندی به روش زدمو باز مثل فرد تشنه ای که به چشمه رسیده خودم رو غرق عاشقانه های رادوین کردم. 2 هفته به روز سالگرد عمه و آقاستار مونده بود تو این فاصله رفتارم نسبت به رادوین تغییر کرده بود. چون اونم حسابی بهم توجه میکرد. درست 4 روز قبل از مراسم سالگرد، دسته جمعی راهی تبریز شدیم رادوین سعی داشت خاطرات تابستون سال قبل رو تو ذهنم تداعی کنه ولی باز حال من منقلب میشد و غیر از مراسم خاکسپاری خاطره ی دیگه ای تو ذهنم تداعی نمیشد. طوری که یه دفعه سستو بیحال میشدم و شروع به لرزیدن میکردم. شب قبل از مراسم به اصرار رادوین بیرون رفتیم تا بلکه حالو هوای من عوض بشه. کمی که حالم بهتر شد به سمت خونه برگشتیم. زودتر از همه واسه خواب آماده شدم. رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده چشمام رو هم افتادو خوابم برد.

صبح بعد از خوردن صبحونه، واسه رفتن به آرامستان آماده شدیم. موقعی که به سر مزار رسیدیم، گوشه ای خلوت رو انتخاب کردمو نشستم. هرکسی از فامیل منو میدید با فرد کنار دستیش شروع به پچ پچ میکرد. این کارشون سخت آزارم میداد. دلم میخواست به جای خلوتی پناه ببرم که کسی اونجا نباشه. اما این کار میسر نبود. اواسط مراسم طوری حالم بد شد که همه ی فامیل مضطرب و نگران دورم جمع شده بودن. حالت تهوع و سرگیجه ی شدید داشتم. تمام بدنم درد میکردو از شدت درد به خودم میپیچیدم. داشتم تعادلم رو از دست میدادم که رادوین به سمتم اومدو بغلم کردو گفت: آروم باش عزیزم آروم باش! سامان: عجله کن رادوین! صداهاشونو از دور میشنیدم. از شدت درد زیاد از هوش رفتم.* رادوین” درحالی که نفس تو بغلم بود، همراه سامانو خاله یثنا سوار ماشین آریا شدیم. سامان نگاهی به صورت رنگپریده ی نفس انداختو گفت: عجله کن آریا! نفس هیچ حالش خوب نیست. آریا سرعتشو زیاد کرد. خاله یثنا با گریه: خدایا تقاص چی رو داری ازمون میگیری؟ بچم شده یه پوستو استخون. رادوینجان مادر، نفس به تو نگفته ناراحتیش از چیه؟ نفس عمیقی کشیدمو گفتم: -نه خدا شاهده، اگه میدونستم مشکلش چیه که نمیذاشتم اینطوری روز به روز آب بشه. مدتی بعد به بیمارستان رسیدیم. دکتر بعد از معاینه ی نفس، رو به ما گفت: متاسفانه علائمی که خانم دارن نشون میده که فشار عصبی زیادی رو دارن تحمل میکنن اگه همینطور پیش بره بیماریشون حاد میشه و احتیاج به بستری شدن پیدا میکنن بهتون توصیه میکنم به یه دکتر روانپزشک مراجعه کنید. مدتی بعد دکتر از اتاق بیرون رفت. کنار تختش رو صندلی نشستم. سامان نگام کردو گفت: خیلی دلم میخواد بدونم کی باعث حالو روز الان خواهرم شده؟ اونوقت من میدونم با اون. گفتم: اه سامان! تو هم که همش با مسائل جنایی برخورد میکنی. مدتی بعد نگاه پر از عشقم رو به نفس دوختم. دقایقی بعد با شنیدن صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم. در حالی که مشغول صحبت با گوشیم بودم، از اتاق بیرون رفتم.*
نفس” وقتی چشم باز کردم، مامانو سامانو آریا، بالای سرم بودن. سامان صورتمو بوسیدو گفت: خوبی خواهری؟ نبینم اون غم تو چشاتو. لبخندی به روش زدمو گفتم: من خوبم، رادوین کجاست؟ سامان: همین اطرافه، میاد. تو دلم پوزخندی به خودم زدمو گفتم: ببین چقدر براش کم اهمیت شدم که اصلا تو اتاقم هم نیومده. سامان رو به مامانکو آریا گفت: میشه چند لحظه بیرون باشین میخوام با خواهرم تنها صحبت کنم. مامانو آریا از اتاق بیرون رفتند. سامان نگام کردو گفت:: من حوصله ی حاشیه رفتن ندارم. پس میرم سر اصل مطلب. تو چته نفس؟ با رادوین مشکلی داری؟ عصبانی شدمو گفتم: شما چیکار به زندگی من دارین؟ این روزا چرا همتون این روزا دوست دارین تو زندگیم دخالت کنید؟ یه دفعه دوباره حالم بد شدو شروع به لرزیدن کردم. با آمپولی که بهم تزریق شد، به خواب عمیقی فرو رفتم. هر بار که چشم باز میکردم، مامانو رادوینو نگران بالای سرم میدیدم. بالاخره صبح که بیدار شدم دکتر بعد از معاینه اجازه ی مرخصی دادو ما به خونه برگشتیم. عصر همه به غیر از عموپدرامینا میخواستن به تهران برگردند. فکر میکردم رادوین هم منو با خودش میبره وقتی ازش پرسیدم، جواب داد: ماه من! فعلا تو چند روزی اینجا بمونو استراحت کن تا بعدا خودم بیام دنبالتو باهم برگردیم. دیگه چیزی نگفتم. بعد از بدرقه ی مامانینا وارد سالن شدمو کنار آتریسا نشستمو باهاش مشغول صحبت شدم.

چند روزی از رفتن مامانینا به تهران میگذشت. باز با دختر عمه هاو جوونای فامیل مثل سابق دور هم جمع شده بودیم. اما جای خالی عمه و شوهرش همرو عذاب میداد و نمیشد مثل قبل شادو بیخیال باشیم. من بیشتر از همه ناراحت بودم، چون اول اینکه عمه پروانرو مثل مامانم دوست داشتم و دوم اینکه: دلهره و دلشوره، مثل زالو، خونم رو میمکید بخصوص شبا، به محض تنها شدنم، فکرو خیال رادوین و نگار دیوونم میکرد. واسه همین مخفیانه هر روز به آروین زنگ میزدمو از اوضاع و احوال رادوینو نگار باخبر میشدم. هر چند که هر بار به آروین زنگ میزدم، اظهار بی اطلاعی میکردو میگفت فعلا خبری نیست. ولی لحن حرف زدنش منو به شک می انداخت. 10 روز تو اضطرابو بیخبری سپری شد، نزدیکای غروب روز دهم به آروین زنگ زدمو بعد از سلام با عصبانیت گفتم: آروین مگه تو بهم قول ندادی که کمکم کنی؟ مگه قسم نخوردی؟ پس چرا راستشو نمیگی؟ آروین: آخه نفس با این وضعیتی که تو داری، چی بگم؟ با خواهش و التماس گفتم: هرچی که واقعیته. کمی منو من کردو بعد گفت: حقیقتش هر روز عصر بعد از اومدن رادوین به خونه، نگار هم میاد، 2 دفعه هم… سکوت کرد. با عصبانیت داد زدمو پرسیدم: 2بار چی؟ چرا ساکت شدی و داری زجرم میدی؟ آروین: 2بار تا صبح خونه ی شما مونده، چون تا خود صبح دم در خونتون کشیک دادمو دیدم صبح باهم از خونه بیرون رفتن. اگه فکر میکنی دروغ میگم و میخوام زندگیتون رو به هم بریزم، بیاو با چشمای خودت ببین تا باورت بشه. گفتم: -چطوری بیام که رادوین متوجه نشه؟ آروین” باید بی خبر بیای. گفتم: باشه میام. گوشیرو قطع کردمو به سمت عموپدرام رفتم و گفتم: عموجون! میشه امروز منو بفرستین تهران، دلم واسه خونه، زندگیم تنگ شده. عموپدرام: چند روزی هم بمونی باهم برمیگردیم. گفتم: -نه عمو نمیتونم، دیگه طاقت ندارم. عموپدرام: چشم دختر شیطون به این زودی دلت واسه شوهرت تنگ شد؟ نه به تابستون پارسال که به زور فرستادیمت تهران، نه به حالا! گفتم: فقط خواهش میکنم که به مامانیناو رادوین نگینچون میخوام سورپریزشون کنم. عموپدرام: اینم به چشم، پس زود آماده شو، تا باهم بریم فرودگاه. سریع وسایلم رو جمع کردم و به همه سفارش کردم که اگه کسی زنگ زد، حرفی از رفتن من به تهران نزنند. به کمک دوستاو آشناهای عموپدرام بلیت جور شد. حالا نمیدونم شانس خوبم بود یا بد اقبالی من؟ وارد فرودگاه که شدم، به آروین زنگ زدم تا به دنبالم بیاد. بعد از تحویل کارت پرواز سوار هواپیما شدم. ساعت 7و نیم عصر به تهران رسیدم. آروین واسه اینکه شناخته نشیم، با ماشین یکی از دوستاش به دنبالم اومده بود. جلوی خونه با کمی فاصله، داخل ماشین منتظر نشسته بودیم. ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود. دل تو دلم نبودو احساس میکردم به آخر خط رسیدم. درست سر ساعت 8 رادوین به خونه اومدو نیمساعت بعد هم نگار. دقایقی بعد از ماشین پیاده شدم که آروین پرسید: میخوای چیکار کنی؟ گفتم: -میخوام برم داخل. آروین: منم باهات بیام؟ گفتم: -نه، تو بشین تو ماشین! من خودم میرم. دستو دلم میلرزید، به سختی تونستم در رو باز کنم. به آرومی وارد باغ شدم. وقتی جلوی در سالن رسیدم، اضطراب تموم وجودم رو در بر گرفته بود. صدای قهقهه های مستانه ی نگار، فضای خونرو پر کرده بود. به آرومی لای در رو باز کردم. رادوین طوری نشسته بود که منو نمیدید درواقع پشتش بهم بود. فقط دیدم که نگار رو پاش نشسته و رادوین هم داشت با یه دستش موهاشو نوازش میکردو دست دیگش رو رو رون پای نگار گذاشته بود. ناخواسته توجهم به حرفاشون جلب شد. نگار: حالا کی میاد؟ رادوین: هفته ی آینده میرم دنبالش چون با دکتر هماهنگ کردم و باید بستری بشه تا مشکل حل بشه وگرنه خیلی سخته. هرچند که خانوادش با این کار موافق نیستند. نگار خنده ی کشداری کردو گفت: پس باید واسه عیادت به تیمارستان بریم؟ رادوین: تیمارستان خنده داره! یه کاری نکن تورو هم ببرم اونجا! و به دنبالش خنده ی بلندی سر داد. احساس میکردم با دیدن این صحنه، خرد شدم. به زور خودم رو کنترل کردم. چون به شدت داشتم میلرزیدم. نگار: رادوین؟ رادوین: جانم. نگار: هم من میدونم هم تو که منو بیشتر از جونت دوسم داری بیا این دختره ی مریض رو طلاقشو بده بذار بره دنبال رد کارش! دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با حالی خراب از اون خونه ی کذایی بیرون اومدم. سوزش قلبم رو حس میکردم. کاش کور میشدمو اون صحنه رو نمیدیدم! خدایا؟ چرا؟ چرا عمر خوشبختی من انقدر کوتاهه؟ تا میام مزشو حس کنم از دستم میره. سیلاب اشکم جاری شد. تو دلم آرزو کردم کاش هیچوقت از زیر دست کسری جون سالم به در نمیبردم که حالا بخوام شاهد چنین بدبختی بزرگی باشم. سوار ماشین شدمو گفتم: زودتر برو! دیگه همه چیز تموم شد. به پهنای صورتم اشک میریختم. طوری زار میزدم که انگار عزیزم رو از دست دادم. لحظه ای چشمم به آروین افتاد، دیدم اونم اشک تو چشماش جمع شده. وقتی آروم شدم، آروین پرسید: حالا چیکار میکنی؟

کجا میری؟ گفتم: خونه. آروین متعجب ازم پرسید: خونه؟! گفتم: اون جهنمو نمیگم منظورم خونه ی بابایناست، تا فردا تکلیفمو با این کثافت تکلیفم رو روشن کنم. فقط خواهشا با کسی در این رابطه حرفی نزن. چون نمیخوام پای تو هم وسط کشیده بشه. فقط قبل از رفتن به خونه نیمساعتی یه جایی بریم بشینم بعدا بریم.. به پارک جمشیدیه رفتیم و ساعتی اونجا نشستیم، چند دفعه صورتم رو شستم تا کمی حالم بهتر بشه و از سرخی چشمام کم بشه چون اگه با اون وضع منو میدیدن قطعا از شدت نگرانی پس می افتادند. آروین منو به خونه رسوند. از ماشین که پیاده شدم به سمت در رفتم. زنگو که زدم، مامان به محض شنیدن صدام گفت: نفس تو؟ چرا بیخبر اومدی؟ گفتم: چون دلم واستون تنگ شده بود. دم در سالن که رسیدم، دیدم مامانو بابا نگران جلوی در سالن وایستادند. بابا زودتر پرسید: دخترم اتفاقی افتاده؟ چون عصریه که با پدرام حرف میزدم چیزی نگفت. گفتم: -اجازه میدین بیام تو، یا همین دم در میخواین بازجویی کنین؟ آخه چه اتفاقی قراره بیفته؟ حوصلم سر رفته بود. اومدم یعنی دلم تنگ شده بود. حالا راحت شدین؟ با گفتن این جمله، از جلوی در کنار رفتن و من وارد سالن شدم. بیحال رو مبل ولو شدم. ستاره خانم برام چایی آورد. مامان: نفس راستش رو بگو! چیشده که این وقت شب بیخبر اومدیو به خونه ی خودتون نرفتی؟ نگاهی به صورت جفتشون که نگرانی توش موج میزد انداختم. سعی کردم تا خونسردیم رو حفظ کنم تا به راحتی بتونم صحبت کنم. گفتم: راستش من تو این 10 روز خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیتونم با رادوین زندگی کنم و اومدم ازش جدا بشم. یعنی طلاق بگیرم. جفتشون متحیر نگام کردنو گفتند: چی؟ طلاق؟ بابا: دختر میفهمی چی میگی، مگه عقلتو از دست دادی؟ اصلا دیگه حرفشو هم نزن، فهمیدی؟ سرم رو که از شدت درد در حال انفجار بود، بین دستام گرفتمو جواب دادم: اگه شما هم کمکم نکنین خودم این کار رو میکنم. فهمیدین؟ مامان: تو بیخود میکنی، مگه بزرگتر نداری که هر کاری دلت خواست بکنی؟ پاشو آماده شو تا ببریمت خونه ی خودت. دیگه کنترل رفتارم رو از دست دادمو با داد گفتم: من دیگه پامو اونجا نمیذارم، حتی اگه بمیرم. مامان دیگه چیزی نگفت. بابا گوشیرو برداشتو شماره ای رو گرفتو مشغول صحبت شد. -الو سلام خوبی داییجون؟ داییپدرام اونجاست؟ پس گوشیرو بهش بده! -سلام پدرام، این دختره انگار عقلش پاره سنگ برداشته، اومده میگه میخوام از رادوین طلاق بگیرم. به تو نگفته واسه چی میخواد این کار رو بکنه؟… منم همین رو میگم. پس، فردا پاشو بیا اینجا ببینم چه خاکی باید تو سرم بکنم. این اولین نفریه که میخواد تو خونواده ی ما طلاق بگیره، فکر آبرو و حیثیت مارو نمیکنه. فردا چطوری میتونم تو روی بردیا اینا نگاه کنم؟ نمیگن چرا با زندگی پسر ما بازی کردی! با داد گفتم: مگه من خلاف میکنم که اینطوری صحبت میکنین؟ انگار قتل کردم که آبروتون بره. اصلا میدونین چیه؟ آره، من دیوونه شدم، عقلمو از دست دادم. دوباره شروع به لرزیدن کردم. از لرز دندونام به هم میخوردو این دردی بود که به تازگی موقع عصبانیت به سراغم می اومد. بابا سریع گوشی رو قطع کردو مامان سریع برام پتو آورد. هردو نگران بودند. با لکنت گفتم: -ما، مامان قرصام تو کیکیفمه بده بخورم. بعد از خوردن قرصام کمی آروم شدم. مامان گفت: پاشو بریم رو تخت دراز بکش! پاشو عزیزم. با کمک مامان به سمت اتاقم رفتمو رو تخت دراز کشیدم. مامان لبه تخت نشست. همونطور که اشک میریخت گفت: آخه این چه بلایی بود سرت اومد! آخه دردت چیه که اینطوری آب شدی؟ عزیزم ما نباید بدونیم مشکل تو چیه؟ هرچقدرم که پیش دکتر رفتی بیفایده بوده. اگه با رادوین مشکلی داری بگو! هرچند که اون بیچاره هم خودش نمیدونه ناراحتی تو چیه. درست 1 ساله که روحو روانت مریض شده، آخه عزیزم تو زندگی چی کم داری که ما نمیدونیم. اگه بخاطر مرگ اوناست باید بگم چاره ای جز تحمل نداریم. این شتریه که در خونه ی همه میخوابه. مامان همینطور نصیحتم میکرد من شنونده ای بیش نبودم. انگار قلبم رو لای منگنه گذاشته بودنو فشار میدادند. خوشبختانه بخاطر آرامبخشی که خورده بودم کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم.****
رادوین” با سردرد بدی چشم باز کردم، وقتی به خودم اومدم، دیدم بدون لباس رو تخت دراز کشیدمو نگار هم با بدن نیمه برهنه تو آغوشم بود. هیچی از اتفاقاتی که شب قبل افتاده بود چیزی به خاطر نداشتم. فقط تنها چیزی که یادم می اومد این بود که نگار واسه توضیح چندتا از نقشه ها به خونمون اومده بود. موقع استراحت چون خیلی وقت میشد که لب به مشروب نزده بودم، وقتی نگار بهم پیشنهاد خوردن نوشیدنی رو داد، با میل خودم قبول کردم و بعد از خوردن مشروب اتفاقاتی که برام افتاد رو به یاد نمیآوردم. با دیدن رد رژ نگار روی لبم مثل فنر از جام پریدم. از موهای نگار گرفتمو بلندش کردمو تو صورتش غریدمو گفتم: تو اینجا رو تخت من چه غلطی میکنی؟

نگار خنده ی پر عشوه ای کردو گفت: چه زود یادت رفت؟! دیشب خودت ازم خواستی که باهم باشیم عزیزم! سیلی محکمی زدم تو صورتشو با داد گفتم: خفه شو! دختره ی هرزه ی بی همه چیز! تو چیکار کردی با من؟ نگار با لبخندی که حرصمو بیشتر از قبل درمیآورد گفت: کاری که یه عمر آرزوش رو داشتم، من با تموم وجود عاشقت بودم ولی تو با بی رحمی تمام ولم کردی و رفتی. ولی من بخشیدمت. میدونی چرا؟ چون هنوزم مثل قبل دوستت دارم. رادوین این زندگی، این خونه، این دمو دستگاه همش حق من بود، سهم من بود. نه اون دختره ی مریض تازه به دوران رسیده. هلش دادم به سمتیو با داد گفتم: خفه شو! حرف دهنتو بفهم! مریض تویی که حسادت چشمتو کور کرده. دست پیش گرفتی که پس نیفتی؟ من با دختری که هر شبشو تو بغل یه پسر به صبح میرسونه، کاری ندارم، مردن هم کمه برات. الانم سریع گورتو گم کن از خونه ی من برو بیرون! دیگه نمیخوام سایه ی نحستو رو زندگیم ببینم. نگار موذیانه خندیدو گفت: میرم عزیزم ولی هیچوقت سایم رو از روی زندگیت برنمیدارم. اینو مطمئن باش. لباسشو پوشیدو از خونه بیرون رفت. بعد از مرتب کردن خونه، سوار ماشین شدمو به سمت شرکت رفتم. تو شرکت مشغول انجام کار بودم که خاله یثنا بهم زنگ زدو گفت: حال نفس بد شده و سریع خودم رو به خونشون برسونم. متعجب از اینکه نفس چه زمانی به تهران اومده، سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی عموپارسا رفتم.****
نفس” هر بار که چشم باز میکردم، مامانو باباو سامان رو با چهره ای مضطرب بالای سرم میدیدم، یه بار با دیدن رادوین از شدت عصبانیت چنان حالم بد شد که باز شروع به لرز کردم و هر کاری میکردم بدنم گرم نمیشد. تو خوابو بیداری آرامش نداشتم. چشمامو که میبستم نگار رو تو بغل رادوین میدیدم که درحالیکه لبخند پیروزی رو لبشه، بهم میخنده. دستو پاهام رو بسته بودن داد میزدمو کمک میخواستم یهو با تکونای شدیدی که میخوردم، از خواب میپریدم. بابا بود که بیدارم میکردو میگفت: دخترم بیدار شو! خواب دیدی! اشک رو گونه هام جاری شد و با التماس گفتم: بابا تورو خدا نجاتم بدین، دیگه نمیخوام اونجا برگردم. میخوام پیش شما زندگی کنم، میخوام تنها باشم. بابا: باشه، حالا بیا یه کم از این آب بخور تا حالت جا بیاد. کمی آب خوردمو باز سر جام دراز کشیدمو چشمامو بستم. باباو مامان بعد از اینکه خیالشون از بابت من راحت شد، به سمت اتاق خودشون رفتن ولی من با خوابی که دیده بودم و دیدن صحنه ی همآغوشی رادوین و نگار باهم مثل فیلم سینمایی مدام جلوی چشمم می اومد. گوشام رو محکم گرفته بودم تا صدای خنده هاشون رو نشنوم. ولی دست از سرم برنمیداشتند. مثل دیوونه ها از رو تخت بلند شدم. بهترین موقع نابود کردنشون بود. آروم بدون اینکه سرو صدایی ایجاد کنم، به سمت آشپزخونه رفتم. چاقوی بزرگی برداشتمو سریع لباس پوشیدمو بعد از گرفتن اسنپ از خونه بیرون رفتم. اسنپ که رسید، سوار ماشین شدم. نمیدونم سرو وضعم چطوری بود که راننده از آئینه مرتب نگام میکرد. با عصبانیت پرسیدم: آقا شاخ درآوردم که اینطوری نگام میکنی…؟ با لحن آرومی جواب داد: نه خانم، فقط احساس کردم، مضطربو پریشون هستین. جثارته ولی این موقع شب یه خانم جوون درست نیست تنهایی بیرون بره. گفتم: فکر نمیکنم این موضوع به شما ربطی داشته باشه، شما پولتونو بگیریدو کاری به کار کسی نداشته باشین. راننده: ببخشید! قصد فضولی نداشتم. روبروی خونه پارک کرد. از ماشین پیاده شدمو به سمت در رفتم. با کلید در رو باز کردمو وارد باغ شدم لذت وصفناپذیری تموم وجودم رو در بر گرفته بود. تو دلم گفتم: 》الان با خیال راحت تو بغل هم خوابیدنو دارن دارن به ریش من میخندن《. چاقورو درآوردن. آروم در رو باز کردمو وارد سالن شدم. پاورچین پاورچین به سمت اتاقخواب رفتم. ولی خدا میدونست تو اون لحظه چه حالی داشتم. از اینکه زن دیگه ای به جای من روی تختم خوابیده بود، داشتم خفه میشدم. چون تاریک بود نتونستم تشخیص بدم کدومشون جلوتر خوابیده. نزدیک که شدم، دیدم رادوین تنهاست. یه آن خوشحال شدم ولی دوباره وسوسه شدم تا انتقام این خیانت و نامردی رو ازش بگیرم. دلم میخواست خفش کنم، تموم بدنش رو تکه تکه کنم، ولی چهره ی مظلومش تو خواب نهیب زدو گفت: 》ترسو، بزدل، چون خوابم میخوای بکشی؟ اگه جرات داری، تو بیداری این کار رو بکن. یهو عشقش تو دلم شعله ور شد، نباید دستم رو به خونش آلوده میکردم. دوباره به صورتش خیره شدم. با این همه ظلمی که در حقم کرد، باز هم دوستش داشتم. هرچند که دیگه نمیخواستم باهاش زندگی کنم. پس بهترین راه کنار کشیدن بود. آروم از اتاق بیرون اومدمو از خونه خارج شدم.

از باغ که بیرون اومدم، با دیدن راننده ی اسنپ جا خوردم. بدون اینکه حرفی بزنه به سمت ماشینش رفت. منم به دنبالش رفتم. چون ساعت 4ونیمه صبح بودو اگه باهاش نمیرفتم، ماشین دیگه ای گیرم نمی اومد. سوار همون ماشین شدم. راننده مرد جوونی بود. جعبه ی دستمالکاغذی رو به دستم دادو گفت: دستتون داره خون میاد چندتا بذارین روش تا از داروخونه براتون باند بگیرم. با سوزش دستم تازه متوجه شدم انقدر چاقورو محکم تو دستم فشار دادم که دستم بریده. ولی سوزش این در مقابل سوزش قلبم چیزی نبود. با شنیدن صدای راننده به خودم اومدم. که گفت: خانم؟ میشه بدونم چرا میخواستین این آقارو بکشین؟ به گمونم همسرتون بودن درسته؟ گفتم: -میشه اول شما بگین چطوری وارد خونه شدینو انگیزتون از این کار چی بود؟ راننده: واسه اینکه از زمانی که سوار ماشین شدین دیدم از چشماتون خون میباره و چون خیلی عجله داشتین، یادتون رفت که در رو ببندین و من واسه اینکه بعضی مواقع یه تصمیمو جنون آنی، زندگی چند نفر رو نابود میکنه وارد شدم تا مانع بشم. در همین اثنا، ماشین رو جلوی داروخونه ای پارک کردو پیاده شد. دقایقی بعد برگشتو باندو چسب رو به دستم دادو گفت: بیاین زخمتون رو پانسمان کنید تا جلوی خونریزیتون گرفته بشه. بعد از اینکه زخممرو پانسمان کردم ازش پرسیدم: شما همسرو بچه دارین؟ راننده: بله، 2تا دختر هم دارم، 2ساله و 4ساله، اگه اونا نبودن که من تا این وقت شب کار نمیکردم. درواقع عشق اوناست که قدرت سخت کار کردن رو بهم میده! گفتم: -و اما دلیل این کارم!! ببینم اگه یه روز همسرتون رو با مرد دیگه ای ببینین چیکار میکنین، میشینیدو تماشاش میکنید؟ لحظه ای به فکر فرو رفت، بعد جواب داد: نه، شاید منم همون کاریرو میکردم که شما میخواستین انجام بدین. البته با این کارم نه تنها زندگی خودم بلکه زندگی چندین خانواده، بخصوص بچه هامون از بین میرفت. عذرخواهی میکنم که امشب کار من شده فضولی، شما هم بچه دارین؟ گفتم: -متاسفانه یا خوشبختانه، نه بچه ندارم و شایدم اگه داشتم کارم به اینجا نمیکشید. راننده: درسته، چون بچه تو زندگی نعمت بزرگیه. باید برین خدارو شکر کنید که دست به این کار خطرناک نزدین، چون اونوقت به اعدام محکوم میشدینو یه عمر داغ ننگ رو خانواده ی خودتونو همسرتون میگذاشتین. راستی میخواین برین همونجایی که سوارتون کردم؟ یهو یادم افتاد که کلید برنداشتم. گفتم: نه، چون کلید خونه رو برنداشتم. لطفا جلوی یه پارکی چیزی نگهدارین تا صبح بشه برم خونه. الان برم همه بیدار میشنو حوصله ی سین جیم کردنشون رو ندارم. راننده: نه خانم این کار شایسته نیست. چون یا مامورا به جرم فرار از خونه میگیرنتون یا گیر آدمای ناباب می افتین. الان پارکا پر از آدمای لاتو لوته که دنبال طعمه میگردن. شمام که جوونو زیبا هستین. اگه اجازه بدین همینطوری تو خیابونا بگردیم تا صبح بشه چون دیگه چیزی نمونده، کمکم داره هوا روشن میشه. سکوتی بینمون حاکم شد. فکرو خیالم به سمت روزهای پر از عشقمون پر کشید. چه روزهای خوبی بود آسوده و بیخیال غرق شادی بودم ولی حیف که تو یه چشم به هم زدن همه چیز مثل برقو باد گذشتو آخرش به تباهی کشیده شد.

با شنیدن صدای راننده از فکرو خیال بیرون اومدم. راننده: خانم به نظرم اگه کمی گذشت داشته باشین، زندگیتون از هم نمیپاشه، باهاش صحبت کنیدو یه طوری باهم کنار بیاین. از قرار معلوم مشکل مالی هم ندارید، حیفه به خدا. گفتم: لزومی نمیبینم بهش بفهمونم در حال رابطه با معشوقش دیدمش. چون اگه بفهمه، بدتر از قبل غرورم جریحه دار میشه و من نمیخوام. مدتی که گذشت، آهی کشیدمو پرسیدم: ببخشید میشه بپرسم تحصیلات شما چقدره؟ چون بهتون نمیاد آدم بیسوادی باشین. راننده: لیسانس شیمی دارم. از تعجب دهنم باز موند. متعجب پرسیدم: لیسانس شیمی! پس چرا تو اسنپ کار میکنید؟ راننده: حق دارید تعجب کنید. با این وضع مملکت چیکار میشه کرد؟ دلار میره بالا، بعد همه چیز به نسبت اون گرون میشه. یه مسئول درستو حسابیم نداریم که به این وضعیت رسیدگی کنه. اینه که میکگیم چاره چیه؟ همینم غنیمته. باید بالاخره یه طوری شکم زنو بچه هامو سیر کنم. با این اقتصاد کشورمون خیلی از فوق لیسانسا بیکار میگردن چه برسه به لیسانسا، با هزار بدبختی درس خوندیم، آخرشم شدیم راننده ی اسنپ. بیچاره پدرم کارگری میکردو مادرم خیاطی. بیشتر شبا دیر میخوابیدو صبح هم زودتر از همه بیدار میشد، تا ماها بتونیم درس بخونیمو به یه جایی برسیم، اما کو اون کار؟ حالا وضع من خیلی بهتره، چون کساییرو میشناسم که تو رستوران ظرف میشورنو میزها و زمینارو تمیز میکنن. باور کنید روزی 18 ساعت کار میکنم آخرشم هشتم گرو نهمه. بیخود نیست که این همه جوونا آواره ی دیار غربت میشن. آخه چرا ما باید اینقدر بدبخت باشیم؟! شرمنده که با این حالو احوال شما سر درد دل منم باز شده. قصدم از این حرفا فقط اینه که نذارین سر مسائل کم اهمیت زندگیتون از هم بپاشه. هوارو به درون ریه هام فرستادمو جواب دادم: آقا درد من یکی 2تا نیست که شما دارید از بیپولیو تورمو نداری مینالید. من حاضرم یه خونه ی کوچیک داشته باشم ولی در عوض یکی از بچه های شما مال من باشه، هرچند که همسرم تکبچه دوست نداره. همه ی این عوامل باعث شده زندگیم، جهنم بشه و تنها چاره ی کارم جدا شدنه. چون هوا کاملا روشن شده بود، از راننده خواستم تا به دادگاه خانواده بره تا هرچی زودتر اقدام به طلاق کنم. چون یقین داشتم باباو بقیه مانع انجام این کارم میشن. جلوی دادسرا از ماشین پیاده شدم و از راننده خواستم منتظرم بمونه، 2 3 ساعت طول کشید تا فرم تقاضای طلاق رو پر کنم. چون دادگاه مملو از جمعیت بودو هرکس به دلایلی میخواست طلاق بگیره از دادسرا که بیرون اومدم به فکرم رسید که پیش امید برمو وکالتم رو به اون بدم تا هرچی زودتر خلاص بشم. جلوی دفتر امید پیاده شدم و به داخل رفتم. رو به منشی گفتم: سلام خانم ببخشید آقای مجد تشریف دارن؟ منشی نگام کردو گفت: وقت قبلی دارین؟ چون در غیر این صورت شمارو نمیتونن بپذیرن و باید وقت بگیرید. چون اعصابم خرد بود به تندی جواب دادم: یعنی چی؟ مگه رئیس جمهوره یا مقاماته که واسه دیدنش وقت قبلی داشته باشم؟ شما فقط لطف کنید اتاق ایشون رو نشونم بدین. در همین اثنا، در یکی از اتاقا باز شدو مردی گفت: خانم این سرو صداها… به سمت صدا برگشتم که دیدم آرین پسرعموی دلآرامه، به محض دیدنم گفت: نفس خانم شمایین؟ گفتم: بله اومدم دیدن امید. آرین: بفرمائین داخل اتاق من، امید نیست ولی چند دقیقه صبر کنید میاد. بعد رو به منشی کردو گفت: ایشون خواهر شوهر خواهر آقای مجد هستن و نیازی به وقت قبلی ندارن. منشی: معذرت میخوام خانم، باید اول خودتون رو معرفی میکردین. چیزی نگفتمو به همراه آرین به سمت اتاقش رفتم. رو یکی از مبلای روبروی میزش نشستم. بعد از اینکه سفارش چایو شیرینی داد ازم پرسید: خب نفس خانم انشا الله خیره، اتفاقا پیش پای شما امید پیش آقای تولایی رفت. گفتم: جدی؟ پس باید دنبال وکیل دیگه باشم. آرین: وکیل!! برای چی؟ گفتم: میخوام طلاق بگیرم ولی مثل اینکه رادوین زودتر از من اقدام کرده. انگار هضم این کلمه واسه همه سخت بود. چون آرین بعد از شنیدن این جمله، با ناباوری گفت: طلاق؟ حتما شوخی میکنید. گفتم: اتفاقا خیلی هم جدی میگمو قبل از اینکه به اینجا بیام، رفتم دادخواست طلاق دادم. راستی شما حاضرید وکالت منو به عهده بگیرید؟

آرین دقایقی سکوت کردو بعد گفت: اولا مثل اینکه شما یادتون رفته امید وکیل شرکت پدرشوهرتونه. ثانیا. مطمئن هستید که این آخرین راه حله، شاید الان از روی عصبانیت این تصمیم رو گرفتینو چند روز دیگه منصرف بشید و اون موقعست که مشکل میشه زیر یه سقف باهم زندگی کنید. خانوادتون چی؟ اونا راضی هستن؟ گفتم: به قول شما، اولا خانوادم نمیخوان جای من تو اون خراب شده زندگی کنن، ثانیا همه ی پلای پشت سر ما خراب شده و دیگه هیچ راه بازگشتی نیست. در ضمن اگه شما هم قبول نکنید مجبورم پیش کس دیگه ای برم. آرین: باشه من قبول میکنم که شاید فرجی باشه. گفتم: -نه، اینطوری نمیخوام. من فقط میخوام طلاق بگیرم، همینو بس. آرین: هرچند که دلم راضی به این کار نیست، ولی اول باید دلیل جداییتونو بدونم، تا بتونم از حقوق شما دفاع کنم. دلیل درخواست طلاقم رو براش گفتم و آخر حرفام تاکید کردم که آرینخان من دوست دارم تا اونجایی که امکان داره، خانوادم چیزی از این مسائل نفهمن، نمیخوام بخاطر ما، دوستی اونا به هم بخوره. یعنی بی سرو صداو بدون درد سر از هم جدا بشیم. آرین: نفس خانم هرچند دلایل شما زیاد محکمه پسند نیست و قاضی سعی میکنه شمارو آشتی بده ولی چشم من سعی خودم رو میکنم. گفتم: کسی که به قول آقای مهندس مشکل روحی داره و باید تو تیمارستان بستری بشه دیوونست، پس چطوری میتونه زندگی خوبی داشته باشه. فقط خواهش میکنم حرفامو پیش امید نگین. آرین: یه وکیل باید امینو رازدار موکلش باشه. فقط یه سری مراحل قانونی هست که باید طی بشه، ببینم شما امروز وقتش رو دارین؟ گفتم: وقت!! هر کجا که لازم باشه میام و هر کاری باشه انجام میدم تا هرچی زودتر این قائله ختم بشه و هرچی زودتر خلاص بشم. بعد از انجام کارهای قانونی به سمت خونه رفتم. جلوی در خونه که رسیدم، ماشین رادوین جلوی در پارک شده بود. نگاهی به ساعتم انداختم، 2و نیمه بعد از ظهر بود. زنگ رو زدم که بابا، با عصبانیت جواب داد. خودم رو آماده ی هرگونه پرخاشو رفتاری کردم. بابا، با صورتی بر افروخته جلوی در منتظرم بود. زیر لب سلام کردمو وارد سالن شدم. دیدم همه هستن که با رسیدن من جمعشون تکمیل شد. عموپدرام، خاله دنیا، عموبردیاو خاله سها و رادوین، رو مبل تکنفره ای نشستم. بابا: کجا رفته بودی؟ جواب ندادم که دوباره بلندتر پرسید: مگه نشنیدی؟ پرسیدم کدوم گوری رفته بودی؟ حالا دیگه نصفه شب راه می افتی تو خیابونا، آره؟ دستت چی شده؟ پوزخندی زدمو نگاهی به رادوین که مثل بیگناهها نشسته بود انداختمو جواب دادم: خب، معلومه کسی که نصفه شب راه بیفته تو خیابونا کجا میره. و بعد با داد گفتم: دنبال هرزگی، خوشگذرونی. بابا سیلی محکمی تو صورتم زد. عموپدرام که تا اون لحظه سکوت کرده بود، عصبانی شدو گفت: پارسا این چه کاری بود که کردی؟ نمیبینی ناراحته! بذار حرفش رو بزنه. گفتم: اتفاقا خیلیم خوشحالم! چون دیگه چیزی به آزادیم نمونده. درضمن بابای عزیزم، زمین خورده که زدن نداره. رادوین: نفس میخوام تنهایی باهات صحبت کنم. درحالی که تنو بدنم میلرزید، جواب دادم: من با کسی حرفی ندارم که بزنم، اونم خصوصی! اگه حرفی داشتین میتونید با وکیلم صحبت کنید آقای تولایی. کارت آرین رو جلوش پرت کردم. اومد سمتم خواست بغلم کنه که با دستای لرزونم سیلی محکمی تو صورتش زدمو گفتم: به من دست نزن آشغال! حالم ازت به هم میخوره. ازت بدم میاد. مامان: خفه شو دختره ی بیشعور! چیکار به این بیچاره داری؟ بد کرده 1 سال از عمرش رو به پای دیوونه ای مثل تو هدر داده؟ بابا از حرص دندوناشو رو هم فشردو گفت: دختره احمق اونقدر بزرگ شدی که سرخود میری وکیل میگیری؟ بفرما پدرامخان، ببین چه غلطی کرده. حالا پاشو از جلو چشمم گمشو، دختره ی بیشعور. خاله: پارسا، اجازه بده یه لحظه دندون رو جیگر بذار ببینم مشکلشون چیه، آخه چرا میخواد این کارو بکنه؟ دخترم دلیل این کارت چیه؟

نگاهمو به خاله دوختمو گفتم: -خاله من با هیچکس مشکلی ندارم، مشکل از خودمه که روانیم، واسه همین نمیخوام زندگی این شازده هم بخاطر من تباه بشه. مامان از کوره در رفتو گفت: در اینکه شکی نیست، درمونشم آسونه، میتونیم… حرفشو قطع کردمو به تندی گفتم: مامان جون میدونم که میخواین منو بفرستین تیمارستان تا از شرم خلاص بشین. عموبردیا: الله اکبر، شما 2تا چرا نمیذارین این دختر حرف بزنه، نفس جون؟ کی گفته که تورو میخوایم تو بیمارستان بستری کنیم؟ یهو دیدم، نگارو رادوین بلند بلند میگن 》دیوونه، دیوونه《 و میخندیدن. می اومدن جلوی چشممو داد میزدن. چشمامو بستمو گوشامو گرفتم، ولی دست از سرم برنمیداشتن، هرچقدر التماس میکردم تا بس کنن فایده ای نداشت. با گریه التماس میکردم ولی صدای خنده هاشون بیشتر میشد. با لرزش بدنم چشم باز کردم، دیدم عموپدرام درحالیکه گریه میکرد، شونه هامو گرفته بود تکونم میداد. گفت: آخه دخترم چه بلایی سرت اومده، کی روحو روانتو به هم ریخته؟ با التماس گفتم: عمو تورو خدا نذار بهم بخندنو مسخرم کنند! اگه دوسم داری نجاتم بده، منو از اینجا ببر، اینا میخوان منو نابود کنن. عمو: عزیزم کی به تو میخنده؟ ببین کسی اینجا نمیخنده چون تو اشک همرو درآوردی. باشه میبرمت پیش خودم، خوبه؟ هروقت خواستیو دوست داشتی برگرد خونتون. گفتم: نه، من هیچوقت پامو اونجا نمیذارم. حتی اگه تکه تکم بکنن. بابا دوباره با عصبانیت پرسید: آخه چرا؟ این بیچاره که باهات کاری نداره. چرا پاتو، تو یه کفش کردی که آسمون به زمین بیاد باید طلاق بگیرم؟ اصلا این اداو اصول چیه درمییاری؟ داد زدمو جواب دادم: شما که فقط بلدین سنگ اینو به سینتون بزنید، اصلا میدونین چیه؟ یکی بهتر از این رو پیدا کردم فهمیدین چرا؟ بابا با داد گفت: گمشو برو بیرون دختره ی هرزه، دیگه جات تو این خونه نیست، حالا دیگه با آبروی من بازی میکنی؟ برو همونجایی که دیشب رفته بودی. از رو مبل پاشدم برم که رادوین گفت: عموپارسا فکر کنم دیشب اومده بود خونه، چون رد خون از لبه تخت تا دم در بود! با این جمله ی رادوین بابا بیشتر از قبل عصبانی شدو به سمتم اومدو با دستاش گردنم رو گرفتو گفت: رفته بودی بکشیش؟ دختره ی احمق حالا من خودم خفت میکنم تا هردومون راحت بشیم. عموپدرامو عموبردیا به زور بابارو از من جدا کردن. چون نفسم بند اومده بود رادوین لیوان آب رو به دهنم نزدیک کردو گفت: یه قلوپ از این آب بخور تا حالت جا بیاد. دستش رو پس زدمو گفتم: کثافت! دیگه حاضر نیستم یه ثانیه هم باهات زندگی کنم، پس هرچی زودتر برگه ی آزادیم رو امضا کن. بعد از رو مبل پاشدمو به سمت در رفتم عموپدرام درحالی که به دنبالم می اومد گفت: بیا بریم دخترم هنوز عموت نمرده، میبرمت خونه ی خودمو رو تخم چشام نگهت میدارم. بعد برگشتو رو به باباو رادوین کردو گفت: وای به حالتون اگه یه مو از سر این دختر کم بشه، روزگار جفتتون رو سیاه میکنم. درسته که نفس حرفی نمیزنه ولی من میدونم هرچی هست زیر سر این پسرست. اگه من دختر بزرگ کردم میدونم که بی دلیل کاریرو نمیکنه. درضمن رادوین فردا میری بدون چونو چرا طلاقشو امضا میکنی. فهمیدی؟

مامان با حرصو خشم رو به عموپدرام گفت: آقاپدرام همش تقصیر شماست که این دختررو انقدر لوسش کردین. عموپدرام: یثنا اگه اون چشای کور شدترو باز کنی میبینی که این همون نفسی نیست که فرستادی خونه ی این پسره، ببین به چه روزی افتاده! خاله دنیا اونجا موندو منو عمو از خونه بیرون اومدیم. عموپدرام نگام کردو گفت: نفس؟ همینجا باش برم ماشینو بیارم دقایقی بعد جلوی پام ترمز کرد. سوار ماشین که شدم عمو گفت: دخترم! کلید خونتون همراهته؟ گفتم: آره. عموپدرام: پس اول بریم مدارکتو برداریم. پاسپورتو مدارک دانشگاهیتو، هر چیزی که لازم داشتی، چون دیگه نمیخوام ریختش رو ببینی. باهم وارد خونه شدیم مدارکی رو که متعلق به خودم بود برداشتم. خواستم لباسامو هم بردارم که عمو گفت: نمیخواد آتو آشغالایی رو که اون برات خریده رو برداری. حلقه ی نامزدی، طلاها، گوشیم و هرچیزی که رادوین برام خریده بود رو روی میز گذاشتم، به جز گردنبندی که رادوین موقع اعتراف عشقش تو روز تولدم بهم داده بود. دور از چشم عمو، عکس شاسیرو که ماه عسلمون 2تایی تو برج گالاتای ترکیه انداخته بودیم، تو کیفم گذاشتم، با حسرت به اطرافم نگاه کردم. هر گوشه ای از خونه برام پر از خاطره بود. بغض سنگینی گلوم رو فشار میداد. واسه آخرین بار اطراف خونه رو از نظر گذروندم. دیگه طاقت از دست دادمو با اشکو آه از خونه بیرون اومدم. تو وجودم آتشی برپا شده بود که شعله های این آتش ذره ذره شمع وجودم رو میسوزوند. با اشکو آه سوار ماشین شدم.* رادوین” از رفتار پرخاشگرانه ی نفس نسبت به خودم پاک گیج شده بودم. صبح که عموپارسا زنگ زدو بهم خبر داد که نفس از نصفه شب از خونه بیرون رفته و خبری ازش نیست، به نقطه ی انفجار رسیدم. وقتی رد خون رو از لبه تخت تا دم در دیدم، حدس اینکه نفس به خونه اومده بوده کار سختی نبود. ولی آخه چرا؟ چرا جلوی جمع اونطوری با سیلی تحقیرم کرد؟ مگه من چه ظلمی در حقش کرده بودم؟ بعد از رفتن نفس و عموپدرام مدتی بعد از رو مبل بلند شدمو بعد از خداحافظی با عموپارساو خاله یثنا از سالن خارج شدم. یه فکری از ذهنم عبور کرد. تو دلم گفتم: نکنه نفس منو نگاررو در حین رابطه باهم دیده باشه! عقلم نهیب زد که: نه دیوونه، امکان نداره. چون دیروز صبح که خاله یثنا بهم زنگ زد خبر داد حالش بد شده، پس حتما صبح زود به تهران اومده بوده. ذهنم حسابی درگیر شده بود. چون نمیتونستم فضای خونه رو بدون حضور نفس تحمل کنم، به سمت خونه ی سروشینا رفتم تا با همفکری ترنم و سروش راهی برای صحبت کردن با نفس پیدا کنم تا بلکه بتونم از فکر طلاق منصرفش کنم.*
نفس” خسته و مغموم به مسیر مقابلم چشم دوخته بودم. مدتی بعد عمو جلوی یه آژانس هواپیمایی پارک کردو گفت: عزیزم، پاسپورتو دعوتنامه رو بده به من، چون میخوام یه مدتی بریم پیش رستا اینا، چطوره؟ قلبم به درد اومد. چون قرار بود با رادوین بریم ولی حالا همه چیز تغییر کرده و به جاش با عمو میرفتم. عموپدرام: چیه عزیزم؟ اگه اونجارو دوست نداری بگو تا جای دیگه بریم. گفتم: نه، نه خیلی خوشحال میشم که به فرانسه بریم چون 1 ساله که رستارو ندیدم. عمو به داخل رفتو بعد از دقایقی برگشت. واسه شب بلیت گرفته بود. بعد از اینکه عمو برام مقداری لباسو وسایل خرید، همراه عمو به سمت خونشون رفتم.

وارد سالن که شدم، خاله دنیارو پکرو ناراحت دیدم. بیچاره با اون هالش واسمون غذا آورد. درست 24 ساعت میشد که لب به غذا نزده بودم ولی باز اشتهایی به خوردن نداشتم. با اصرار عمو که خودش به زور چند قاشقی به خوردم داد، غذا خوردم. سرمو همه ی اعضای بدنم به شدت درد میکرد. از قرصایی که تو کیفم بود چندتایی برداشتمو خوردم. خاله دنیا نگام کردو گفت: پاشو برو دخترم یه خورده بخواب، اینطوری از پا درمیای، ببین زیر چشمات کبود شده و گود افتاده، پاشو قربونت برم. به اتاق رستا رفتمو رو تخت دراز کشیدم. خاطرات روزای خوبی که باهم گذرونده بودیم، از جلوی چشمم کنار نمیرفت. کاش زمان به عقب برمیگشت. کی باورش میشد که روزی نفسی که شادو سرحال از درو دیوار بالا میرفت و شیطنت میکرد، بهش مارک دیوونگی بچسبونن. این درد غده ای بزرگی شده بود که رو دلم سنگینی میکرد. با این افکار طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی چشم باز کردم، هوا کاملا تاریک شده بود. به ساعت نگاه کردم، 8 شب بود. با عجله از رو تخت پاشدم. چون ساعت 1 نصفه شب پرواز داشتیم. بعد از شستن صورتم به سمت پایین رفتم. وارد سالن که شدم، دیدم آتریسا هم اومده و سروشو ترنم هم اونجا بودن. زیر لب سلام کردمو کنار ترنم نشستم. زیر چشمی نگاش کردمو پرسیدم: کی اومدین، آرشاویر چطوره؟ ترنم: تازه اومدیم. آرشاویر هم خوبه. بعد رو به عموپدرام گفت: آقای نیکپرور! اجازه میدین با نفس چند دقیقه بریم بیرون؟ قبل از عمو، آتریسا به تندی گفت: فکر نمیکنم نفس با شما حرفی داشته باشه، هر حرفی دارین همینجا بزنید. منو عمو چپ چپ نگاش کردیم. عمو گفت: پاشو دخترم لباساتو بپوش! باهم برینو یه دوری بزنید فقط زود برگردین. گفتم: چشم. بعد از تعویض لباسم، همراه ترنم و سروش از خونه بیرون اومدم. سوار ماشین که شدم گفتم: ببین ترنم اگه کلک بزنی و با اون یارو هم قرار گذاشته باشین، به جون آرشاویر که خیلی دوسش دارم، تا عمر دارم باهات حرف نمیزنم، فهمیدی؟ ترنم در حالی که سعی میکرد به زور بخنده، جواب داد: خب چرا گازم میگیری؟ مگه من روباهم که بهت کلک بزنم؟ گفتم: فیلم بازی نکن که هنرپیشه ی خوبی نیستی زود هر حرفی که داری بزن میخوام زود برگردم. سروش: نفس نمیخوای تو تصمیمی که گرفتی تجدید نظر کنی؟ ترنم: ببین نفس، رادوین میخواد علت رفتار امروزتو باهاش بدونه. گفتم: قسم بخورین که هرچی که امشب شنیدین همینجا بمونه بین خودمون، سروش: خیالت راحت. به جون آرشاویر قفل دهنمون وا نمیشه. به مسیر مقابلم چشم دوختمو گفتم: چه حالی میشین وقتی عشقتونو، تکیهگاهتونو در حال معاشقه با صمیمیترین دوستتون ببینید؟ اونم تو خونتون فقط خودتون رو بذارین جای من. سروش: آخه با یه اشتباه که کسیرو به دار نمیزنن. گفتم: اولا. توبه ی گرگ مرگه! ثانیا. اونکه از خداش بود من از سر راهش کنار برمو مشکلش حل بشه، پس واسطه فرستادنش واسه چیه؟ اینطوری هم اون راحت میشه، هم من. هرچی ترنم و سروش گفتن دوباره با رادوین آشتی کنمو به خونه برگردم، قبول نکردم. آخرسر ترنم عصبانی شدو گفت: خره تو چقدر لجبازی! حد اقل یه بار باهاش حرف بزن. حتی واسه آخرین بارم که شده باشه. بذار رادوین حرفاشو بزنه، شاید واسه این کارش دلیلی داشته باشه. شایدم به نتیجه ای رسیدین. خنده ای کردمو گفتم: فردا حتما منتظرم باشه تا به خدمتش برسم. جلوی در هردو از ماشین پیاده شدن. ترنم رو محکم بغل کردمو صورتشو بوسیدم. با سروش هم دست دادم. موقع خداحافظی ترنم تاکید کردو گفت: حتما فردا برو پیشش. به شوخی گفتم: واسه اینکه خیالتون راحت بشه بیاین دنبالم ساعت 9 باهم بریم. سروش: باشه پس خدافظ تا فردا. دستی براشون تکون دادمو وارد خونه شدم.

وارد خونه که شدم، عموپدرام نگاه پر از محبتش رو بهم دوختو ازم پرسید: حرفی از رفتنمون که بهشون نزدی؟ گفتم: نه حرفی نزدم، تازه باهاشون قرار گذاشتم که فردا صبح پیش رادوین بریمو صحبت کنیم. آتریسا نگام کردو گفت: نفس مطمئنی که اشتباه نمیکنی و تصمیم درستی گرفتی؟ با دلی پر از درد جواب دادم: چیرو آتریسا؟ از اینکه رادوین با کس دیگه ای رابطه داره و میخواد با اون ازدواج کنه. اینو گفتم که شمام فکر نکنید من واقعا دیوونه شدم، درد من اینه. هر 3 نفر مبهوتو متحیر نگام کردنو عموپدرام عصبی گفت: پس چرا ظهر جلوی همه نگفتیو رسواش نکردی؟ چرا اجازه دادی پارسا هرچی که دلش میخواد بهت بگه و تحقیرو خارت کنه؟ هان؟ از رو مبل پاشدو در حالی که طولو عرض اتاق رو کلافه قدم میزد ادامه داد: مرتیکه ی عوضی، فکر کرده شهر هرته که هر غلطی خواست بکنه! حقش بود همون دیشب خفش میکردی. نه اصلا خودم میکشمش چون تو حیفی جوونی. از شدت خشم و عصبانیت به خودش میپیچید، مرتب بدو بیراه میگفتو آخر مشتش رو به دیوار کوبیدو گفت: قبل از اینکه بریم باید حقش رو بذارم کف دستش. کثافت فکر کرده از زیر بوته به عمل اومدی و بیکسو تنهاییو اونوقت هر غلطی که دلش خواست بکنه. به سمت در میرفت که محکم بغلش کردمو گفتم: نه عمو، مرگ من کاری به کارش نداشته باش! نمیخوام بخاطر ما دوستی بین باباو عموبردیا به هم بخوره. باز تو بغل عمو شروع به لرزیدن کردم. عمو با دیدن وضعیتم عصبانیتش فروکش کرد. سرمو به سینش فشردو گفت: عزیزم ناراحت نباش تا وقتی زندم نمیذارم غصه بخوری. اگه پارسا تورو از خونش روند، در این خونه همیشه به روت بازه. خودم که نمردم، عمو فدات بشه! ببین خودتو بخاطر اون احمق به چه روزی انداختی! درحالی که به پهنای صورتش اشک میریخت، موهامو نوازش میکرد. دقایقی بعد از خوردن قرصا حالم جا اومد. لحظاتی بعد حاضر شدمو از خاله دنیا خداحافظی کردم. عمو اسنپ گرفته بود تا بیاد دنبالمونو به فرودگاه بریم. موقع رفتن آتریسا نگام کردو گفت: نفس سعی کن زندگیتو از نو بسازی، چون میدونم دیگه برنمیگردی. باید همون نفسی بشی که قبلا بودی سالمو سرحال. نفس یه چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم: نه، بگو! آتریسا: تو نباید خودت رو شکست خورده بدونی، چون واسه زندگی کردن باید زنده بود. انگیزه داشت. و کسی که بی انگیزه باشه زندگیرو فنا شده و پوچو تهی میبینه. تو باید مثل کوه مستحکم باشیو احساس شکست نکنی، تا همونی که بودی بشی. چون سرنوشت تو هم اینطوری رقم خورده بوده و هیچکس غیر از خدا نمیتونه تغییرش بده. پس سعی کن در مقابل مشکلات سر خم نکنی تا آینده ی خوبی داشته باشی. دقایقی بعد اسنپ اومدو بعد از روبوسی سوار ماشین شدیم. ساعتی بعد به فرودگاه رسیدیم. وارد سالن انتظار شدیم، جای خلوتی رو واسه نشستن انتخاب کردیم. سرم رو رو شونه ی عمو گذاشته بودم که مردی جلو اومدو سلام کرد. تو نگاه اول نشناختمش ولی خوب که دقت کردم، دیدم اشکان بزرگمهره. خیلی قیافش تغییر کرده بود، قبلا همیشه ته ریش داشت ولی حالا صورتش رو اصلاح کرده بودو کتو شلوار پوشیده بودو مرتبو منظم روبروم وایستاده بود. بعد از احوالپرسی به عمو معرفی کردمو گفتم: بفرمائید. اشکان با فاصله کنارم نشست. چون دیدم متعجب نگام میکنه، پیشدستی کردمو گفتم: خیلی تغییر کردم نه، پیرو شکسته شدم. اشکان: نه نه، فقط کمی خسته و بیحال به نظر میاین. راستی آقای مهندس چطورن؟ مثل اینکه با شما به مسافرت نمیرن! بغض بدی تو گلوم نشست. جواب دادم: آقای مهندس از وقتی با خانم فتحی میگردن حالشون خیلی خوبه. واسه همین قراره از هم جدا بشیم.

اشکان متعجب به صورتم زل زدو گفت: نگار فتحی درسته؟ همون دختره که با سرو وضع نامناسب به دانشگاه می اومد؟ گفتم: بله. اشکان: اتفاقا دوستی شما با ایشون، واسه خیلیها از جمله خود من، سوال بر انگیز بود. چون با شناختی که از شماو خانوادتون داشتم جای تعجب داشت که با چنین دختر جلفو سبکی معاشرت میکردین. سرم رو به علامت تاسف تکون دادمو آه سوزناکی کشیدم. عمو واسه اینکه بحث رو عوض کنه پرسید: آقا اشکان شما کجا تشریف میبرین؟ اشکان: من الان چند ماهه که اسیرم، مرتب واسه گرفتن ویزای کانادا به ترکیه میرم که هر دفعه هم بی نتیجه برمیگردم. گفتم: چرا میخواین برین کانادا؟ اشکان: واسه ادامه تحصیل، میخوام دکترامو هم بگیرم. عمو: چرا تو تهران ادامه تحصیل ندادین؟ اشکان: چون دیگه خسته شدم، میخوام برم کمی دور از اینجا زندگیرو تجربه کنم راجع به آیندم فکر کنم و شاید بتونم به تحصیلات عالیه برسم تا موقع برگشتن یه فرد مفیدی واسه این مملکت بشم. یاد گذشته افتادم، روزای خوبی که با خانوادم داشتم، ای کاش همیشه تو ایام خوش کودکی میموندیمو هیچوقت بزرگ نمیشدیم. خاطرات گذشته چقدر برام لذتبخش بود. با شنیدن صدای اشکان از عالم رویا بیرون اومدم که گفت: عذر میخوام خانم نیکپرور، انگار ناراحتتون کردم! گفتم: -نه خواهش میکنم، شما چه تقصیری دارین؟ بعد بلند شدمو به عمو گفتم: -عموجون، من میرم یه آبی به صورتم بزنمو بیام. بلافاصله ازشون جدا شدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. چون هر موقع تنم مثل کوره میسوخت پشت سرش لرز میکردم. نمیخواستم تو فرودگاه دچار این حالت بشم. وارد سرویس شدمو صورتم رو زیر آب گرفتم تا از گرمای درونم کم بشه. وقتی بیرون اومدم دیدم عمو منتظرم وایستاده. نگرانی تو صورتش موج میزد. عمو: بیا بریم دخترم! همه دارن سوار میشن. بدون خداحافظی از اشکان به سمت در خروجی رفتیم. داخل هواپیما، نگاه پر از حسرتم رو به اطرافم دوختم. با تمام وجود هوای شهرو دیارم رو به ریه هام فرستادم و زیر لب زمزمه کردم: 》خداحافظ سرزمین آرزوهام《 بعد سرم رو بالا گرفتمو ادامه دادم: 》خداحافظ بیوفا، امیدوارم همیشه خوش باشیو منو اصلا یادت نیاد.《 باز سیلاب اشکم جاری شدو گریه امونم نداد. دوباره لرز به سراغم اومد. عمو دستپاچه شدو از مهماندار کمک خواست. مهماندار بلافاصله چندتا پتو آوردو روم انداختو 2تا از قرصارو هم تو دهنم گذاشت. کم کم پلکام رو هم افتادو به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی چشم باز کردم، بالای شهر پاریس بودیم. هواپیما که به زمین نشست احساس عجیبی داشتم احساس تهی بودن، پوچیو غریبی. بعد از انجام امور گمرکی و کنترل پاسپورت از فرودگاه خارج شدیم. به محض دیدن رستا مثل پرنده ی سبکبال به سمتش دوئیدم. از ذوق اشک میریختم. اونم اشکش از چشماش سرازیر شد. رستا: bonjur madame =سلام مادام. چون از قبل چند کلمه ای بلد بودم جوابش رو دادم که رستا دوباره گفت: bienrenu =خوش اومدین. گفتم: merci بعد به فارسی گفتم: نمیخواد پز بدی. تا چند ماه دیگه خودم یاد میگیرم. جوابم رو به فرانسه داد که متوجه نشدم. با خنده گفتم: رستاجون، لطفا اذیت نکن! فهمیدم بابا، ایجا شما چند قدم از من جلوتری. رستا: ببینم تو مگه بیکاری که هر کجا میرم دنبالم میای، مزاحم؟ عمو: رستا خانم دخترمو اذیت نکن! چون اونوقت با من طرفی فهمیدی؟ پس خوب حواستو جمع کن. رستا به حالت تسلیم دستاشو بالا بردو گفت: بله میدونم کسی حق نداره بگه نفس خانم بالای چشمت ابروئه، چرا؟ چون عزیز دردونه ی پدرامخانه. نگاهی به صورت مهربون عمو که همیشه حامیو پشتیبانم بود، انداختمو با بغض گفتم: خدا سایه ی عمورو هیچوقت از سرم کم نکنه چون اگه نبود الان به جای پاریس تو تیمارستان بودم. بعد دوباره اشکم سرازیر شد.

رستا با محبت بغلم کردو گفت: گریه نکن خواهری، تا منو داری نگران هیچی نباش! خودم تا هستم هواتو دارمو رو تخم چشام جا داری. در میان گریه، لبخندی زدمو گفتم: خدا از خواهری کمت نکنه. دقایقی بعد سوار ماشین رستا شدیمو به سمت خونشون رفتیم. وارد آپارتمان رستا که شدیم، به محض دیدن خونه ی کوچیکش گفتم: رستا تو این قفس چطوری زندگی میکنی، دلت نمیگیره؟ رستا خندیدو گفت: چرا اون اوایل که اومده بودم برام خیلی سخت بود خونه ی ویلایی 2000 متری کجا و آپارتمان 120 متری کجا؟ با تعجب پرسیدم: مگه تو با رهام زندگی نمیکردی؟ رستا: از اونجایی که اصلا دوست ندارم سربار کسی باشم، بخصوص زنداداشم، به محض اینکه خونه ی دلخواهمو پیدا کردم ازشون جدا شدم. اونروز رستا حالو هوای بچگیمون رو برام زنده کرد. اون شب تا نزدیکیهای صبح باهم حرف زدیم. از شانس رستا رسیدن ما مصادف با روز 1شنبه بود که روز تعطیلی بود. عصر باهم به خیابون شانزه لیزه رفتیم و چون لباس زیادی با خودم نیاورده بودم، چند دست لباس زیرو راحتی و مجلسی خریدیم. بعد از کمی گشتن، شام رو تو یکی از رستورانهای معروف خوردیم و مدتی بعد به خونه برگشتیم. تازه به خونه رسیده بودیم که زنگ خونه زده شد. رستا با تعجب گفت: یعنی کیه این وقت شب؟ بعد از جواب دادن برگشتو گفت: پریو شوهرش اومدن. وارد خونه که شدن باهاشون احوالپرسی کردم. رو به پریسا گفتم: پری از کجا فهمیدین ما اینجاییم؟ پریسا: صبح مامان تلفن کرد خبر اومدنتونو بهم داد. وگرنه این رستای موذی که به ما چیزی نمیگه. بعد ادامه داد: حالا چرا میخوای از همسرت جدا بشی؟ گفتم: چون من تحمل زور شنیدن رو ندارم تو اکثر زندگیا مردا انتظار اطاعت کامل رو دارن منم حرف زور تو کلم نمیره. پریسا: ولی مردای ایرانی خیلی با عاطفه هستنو همسرشون رو میپرستنو نسبت بهشون وفادارن. درست مثل بابا. با شنیدن این جمله یهو حرفای رادوینو نگار به یادم افتادو صدای خنده هاشون تو سرم اکو شد. محکم گوشام رو گرفتم ولی هر لحظه بیشتر و بیشتر صداشون تو سرم تکرار میشد. با خنکی چیزی چشم باز کردمو دیدم همه اراحت اطرافم جمع شدند. دقایقی نشستن تا کمی حالم بهتر شدو بعد از اینکه خیالشون از بابت من راحت شد، آماده ی رفتن شدند. بعد از رفتن اونا عمو ازم پرسید: نفس؟ چرا دست رو گوشات میذاری، به کی انقدر با گریه التماس میکنی؟ صحنه هایی رو که مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشمم ظاهر میشدنو عذابم میدادن رو واسشون تعریف کردم، اشک رستاو عمو در اومده بود. رستا: تو باید تحت درمان باشی تا از شر این کابوس خلاص بشی. گفتم: شمام فکر میکنین دیوونه شدمو میخواین تو تیمارستان بستریم کنین؟ رستا: نه باور کن من همچین منظوری نداشتم. منظورم اینه که تحت نظر روانشناس باشی تا با مشاوره خوب بشی. عمو: آره دخترم، رستا راست میگه، وقتی بیهوش بودی پریسا گفت اگه موافق باشی با رهام صحبت کنیم تا کم کم درمانتو شروع کنیم. عزیزم روح تو مریض شده و نیاز به درمان داری. هرچی زمان میگذشت بیشتر از قبل افسرده تر میشدم. تو اتاق پرده هارو میکشیدم تو تاریکی مینشستمو تو عالم رویا، عروسی رادوینو نگار رو میدیدم که دست تو دست هم جلوی من، این طرفو اون طرف میرنو … اونقدر فکر میکردم که یهو با صدای بلند شروع به خندیدن میکردم. خنده ای که بعد به گریه تبدیل میشد. واسه همین احساس میکردم همه ازم عاصی شدن. دنبال راهی میگشتم تا هم خودم و هم اطرافیانم رو از این وضعیت نجات بدم. نمیدونم چند روزی میشد تو پاریس بودیم چون حساب روزا از دستم در رفته بود. یه روز صبح که رستا به محل کارش رفته بودو عمو هم تو حموم بود، به سمت آشپزخونه ای رفتمو با چاقو رگ دستم رو بریدم تا واسه همیشه از شر زندگیم خلاص بشم. انگار عروسیم بود. واسه همین با خوشحالی شروع به خندیدن کردم. عمو با عجله از حموم بیرون اومد. وقتی منو با اون وضع دید 2دستی به سرش کوبیدو گفت: وای خدا بدبخت شدم. چرا این کارو کردی عزیزم؟ فقط گفتم: عمو میدونم خستتون کردم. میخوام از این زندگی خلاص بشم. میخوام راحت… و دیگه چیزی نفهمیدم.

رادوین” 2 هفته از رفتن ناگهانی نفس میگذشت. با اینکه ته دلم راضی به این کار نبودم ولی با هزار جون کندن تو محضر حاضر شدمو برگه ی طلاقشو امضا کردم. حالم اصلا دست خودم نبود. مدام خاطراتی که با نفس داشتم، مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشمم به نمایش درمی اومد. واسه پیدا کردنش به هر کجا که میشد سر زدم. حتی تا تبریز رفتم ولی هیچکس ازش خبری نداشت. دیگه اون رادوین سابق نبودم. سر مسائل ریزو درشت به کارمندا پرخاش میکردم. هنوزم برام سوال شده بود که چرا بی خبر رفتو تنهام گذاشت؟ من که کل دنیامو محبتمو به پاش ریختم، پس چرا؟ چرا ترکم کرد؟ چی واسش کم گذاشتم که عشقم به چشمش کم اومدو تنهام گذاشت؟ وقتی فردای اون روزی که عموپارسا نفس رو از خونش بیرون کرد، موقعی که به خونه رفتم با دیدن وسایل نفس رو میزآرایش، فهمیدم فاجعه بدتر از اونیه که فکرشو میکردم. تو دلم آرزو کردم کاش این قضیه هم مثل دعوای الکی که نفس بخاطر سورپرایز من واسه جشن اولین سالگرد ازدواجمون به راه انداخته بود باشه. ولی حیف که همه چیز عین واقعیت بود. با ورود ناگهانی نگار به اتاق رشته ی افکارم پاره شد. با اخم گفتم: بلد نیستی وقتی وارد جایی میشی اول قبل از ورودت در بزنی؟ نگار لبخند حال به هم زنی تحویلم دادو گفت: لزومی نمیبینم وقتی وارد اتاق شوهر عزیزم میشم، در بزنم. پوزخندی به روش زدمو گفتم: هه! شوهرت! مگه اینکه تو خواب ببینی. نگار: تو بیداری میبینم عزیزم. از قرار معلوم اون دختره هم از زندگیت دیلیت شده. پس تو هم تنهایی. درضمن زدی بکارتمو از بین بردی باید خسارت بدی. اومدم جوابشو بدم که در به شدت باز شدو بابا وارد اتاق شد. به محض دیدن نگار، انگار آتیشش زدن. سیلی محکمی زد تو صورتمو گفت: پس تو هنوز با این دختره ی هرزه ارتباط داری؟ خاک بر سرت رادوین! بمیری بهتر از اینه که داشته باشمت. اومدم حرف بزنم که گفت: تقاص اون دلی که سوزوندیرو پس میدی، مطمئن باش. بعد از این دیگه پسری به اسم رادوین ندارم. فقط به چشم کارمند شرکتم میبینمت. بعد از این دیگه حق نداری پاتو تو خونه ی من بذاری. رازت پیش من میمونه. فقط دیگه دورو برم نبینمت. بدون اینکه اجازه ی هیچ توضیحی به من بده، از اتاق بیرون رفت. نگار لبخند پیروزمندانه ای رو لبش نشوندو گفت: خب، حالا که تنهاتر از قبل شدی، بازم عقدم نمیکنی؟ اگه عقدم کنی، قول میدم تموم تنهاییاتو پر کنم. زیر لب گفتم: نه، محاله همچین کاریرو بکنم. با دادی که نگار زد، دنیا رو سرم خراب شد. نگار: خره من ازت حاملم، میفهمی؟ خدایا؟ چی میشد این حرف رو از زبون نفس میشنیدم؟ واسه تو که کاری نداشت خدایا؟ چی میشد زندگی ما 2تا به اینجا کشیده نمیشد؟ تو افکار خودم غرق بودم که با شنیدن صدای نگار به خودم اومدم که گفت: چی شد نظرت عوض نشد؟ زیر لب گفتم: عقدت میکنم، ولی حسرت همآغوشی با منو به گور میبری. اینو بهت قول میدم شاید اگه هم کنارت بخوابم، نفس رو جای تو میبینم، اینو مطمئن باش. عصر همون روز با اینکه قلبا راضی به این کار نبودم، به محضر رفتیمو عقد کردیم. شاهدای من، سروشو ترنم بودن. بعد از خوندن خطبه، کلیدو آدرس یکی از آپارتمانای آماده شدرو به سمتش پرت کردمو گفتم: اینو داشته باش تا بعد. نگار با اعتراض گفت: حالا نمیشه بیام تو باغ؟ گفتم: همینم از سرت زیادیه. اینو گفتمو از محضر خارج شدم. سوار ماشین شدمو به سمت خونه رفتم. وارد سالن که شدم، احساس کردم عکس نفس بهم پوزخند میزنه. عکسو از رو دیوار برداشتمو بوسیدمشو گفتم: معذرت میخوام خانمم. مجبور شدم. به سمت اتاقمون رفتمو رو تخت نشستمو بالش نفسو که هنوزم عطر موهاشو تو خودش داشتو بغل کردم. نگاهی به عکس عروسیمون که بالای آینه نصب شده بود انداختم. چقدر نفس تو اون لباس زیبا شده بود! نگامو تو چشمای خوشگلش دوختمو مثل زمانی که روبروم مینشستو با اشتیاق به حرفام گوش میداد، با بغض با عکسش مشغول صحبت شدم.

داشتنو خواستن بعضی از آدما، تو زندگی طاوان داره. طاوانشم، حسرت و تنهاییه. اما من هنوزم میگم، طاوانشم قشنگه. دیشب که داشتم توی خیابون قدم میزدم، 2 نفرو دیدم، که چقدر شبیه ما بودن! نگاه کردناشون، خندیدناشون، راه رفتنشون. یه دفعه، یه دفعه یاد روزی افتادم که تو خیابون، آروم دم گوشت گفتم: دوستت دارم، تو بلند خندیدی، ولی من ترسیدم نه واسه خنده ی تو، واسه نگاه مردم شهر، آخه خندت اونقدر قشنگ بود که ترسیدم همه عاشقت بشن. واسه همینم تو دلم به خودم صد بار لعنت فرستادم. وای! حالا امروز من ای نجا، تنها با خودم نشستمو آرزوم شده، یه بار دیگه بگم دوستت دارمو تو بلند بخندی😢 حالا، حالا من اینجا رو نیمکت تنهاییهام نشستمو به ماه نگاه میکنم، انگار، انگار اونم داره بهم میخنده! هه! میدونم، داره به چی فکر میکنه، داره میگه: بازم شب شدو باید برگردی به خونتو، اتاقتو، تختخواب مثلا 2نفرتو، بعد از این هروقت، هروقت هوا تاریک بشه، چشمای منم از گریه خیس میشه، وقتی به این فکر میکنم که باید، برگردم به خونه ای که، یه کس دیگه جای تو درو برام باز میکنه، گریم میگیره. دوباره یه شب دیگه باید به کسی که دوسش ندارم، بگم سلام عزیزم، یا، باید لبخند بزنمو بگم خوبم! و یا حتی به دروغ بگم دوستت دارم اما بعدش یواشکی تو دلم بگم دروغ گفتم، من هنوزم اونو دوس دارم، باز یه شب دیگه اومدو تو نیومدی؟ میدونستی اینجا یکی آرزوشه جای تو باشه؟ همونی که از فردا قراره باهام همخونه بشهو من اصلا دوسش ندارم، راستی، میخوام رو تختخوابی که جای توئه، یه عروسک بذارم، ترجیح میدم جای تورو به یه عروسک ساکتو بیصدا بدم، تا یه آدمی که نمیتونم دوسش داشته باشم. آره، جرات اینو دارم که بگم با تموم بی رحمی و بیمعرفتیت، از همه بیشتر دوستت دارم. یادته، یادته یه روز بهم گفتی این آدما تورو از من میگیرن؟ منم بهت خندیدمو گفتم: اونا، فقط یه آدمن برا من، اما تو، تو که میدونستی برام با همه فرق داری، تو که میدونستی کارایی که واسه تو کردم واسه هیچکس انجام ندادم، تو که میدونستی حاضرم بخاطر تو از همه ی اون آدمایی که به قول تو، منو از تو میگیرن بگذرم، حالا بهم بگو! تویی که همه ی اینارو میدونستی، چرا؟ حالا جات کنار من تو این اتاق، رو این تخت خالیه. نمیدونی چقدر سخته، از آدمی که دوسش نداری، یه تصویر مجازی بسازی شبیه عشقت، و مجبور بشی از لبخند ماه تا سلام خورشید رو کنارش بخوابیو، میفهمی چی میگم؟ راستی، یادته یه بار داشتم به ماه نگاه میکردم سرمو چرخوندی سمت خودتو گفتی من ماه توئم، پس آسمونو نگاه نکن! از اونروز تا دیشب، بخاطر تو هیچوقت به آسمونو ماهش نگاه نکردما، اما امشب نگاهش میکنم از لج تو، شاید مثل قبلت حسادت کنیو برگردی، وای، داره امشب تموم میشه باز منمو یه تختخوابو یه عروسکی که لا اقل مثل مردم این شهر، وقتی از تو میگم منو سرزنش نمیکنه. هیچوقت این عروسکو از رو تختم برنمیدارم. تا کسی به جای تو اینجا نخوابه. داره امشب تموم میشه، خدا کنه فردا شب مثل امشب نباشه، خدا کنه برگردی. قول میدم دیگه به ماه نگاه نکنم. برگرد. از شدت مشروب زیادی که خورده بودم، پلکام رو هم افتادو به خواب عمیقی فرو رفتم.

نفس” با سوزش دستم چشم باز کردم. عمو و پریسا کنارم بودن. با بیحالی گفتم: -من کجام؟ دستم میسوزه. پریسا: تو بیمارستان، اگه بتونی تحملش کنی زود خوب میشه. سعی کن کمتر حرف بزنی. با مسکنهایی که بهم تزریق میشد، کمتر احساس درد میکردم و بیشتر ساعات روز رو تو خواب به سر میبردم، یه بار که چشم باز کردم دیدم رهام با روپوش سفید کنار تختم وایستاده و نبضم رو کنترل میکنه. رستا هم کنارش وایستاده بود. جفتشون وقتی دیدم بیدارم به روم لبخند زدن. رهام نگاهی به رستا کردو گفت: خب، دیدی که حالش خوبه. میخوام چند لحظه با نفس تنها صحبت کنم. رستا صورتمو بوسیدو از اتاق بیرون رفت. بعد از رفتن رستا رهام نگام کردو گفت: اول از همه، دلم میخواد باهام راحت باشی. دوم اینکه، مطمئن باش به عنوان یه دکتر حرفات پیشم محفوظ میمونه و سوم اینکه، به نسبت فامیلیمون فکر نکن! به این فکر کن که من اومدم اینجا کمکت کنم تا مشکلت حل بشه. خب، میخوام یه کم باهم حرف بزنیم. از گذشته، از زندگی، خلاصه همه چیز رو واسم تعریف کن! از روزی که ازدواج کردین تا روزی که به بیمارستان اومدی. بازم میگم که خیالت راحت باشه. حرفات مثل راز تو دلم حبس میشه. بعد با خنده گفت: البته جاهای خوب، خوبشو بدون سانسور بگو. لبخند بی رمقی زدمو جواب دادم: میشه بگی حرفای من، یعنی گذشتم چه دردیرو دوا میکنه، چه چیزی رو تغییر میده؟ رهام: ببین عزیزم، واسه درمان روحو روان باید از وضع زندگی بیمار مطلع بود. تا بشه کمکش کرد و شایدم خیلی از مسائل تغییر کرد. گفتم: -هر چیزی هم تغییر کنه، نظر من نسبت به رادوین عوض نمیشه و دیگه حاضر نیستم یه ثانیه هم باهاش زیر یه سقف زندگی کنم. رهام: کسی هم نمیخواد تورو برگردونه سر خونه و زندگیت. چون حکم طلاقت صادر شده. نیتم فقط کمک به توئه. تو نباید از زندگیت نا امید بشی و دست به کارای احمقانه بزنی و خودت رو از بین ببری. باید زندگی کنی مرگو زندگی هر کسی دست همون خداییه که مارو آفریده. پس شروع کن تا دوباره خوابت نبرده. رهام به مردمک چشمام خیره شده بودو با دقت به حرفام گوش میداد. نمیدونم تو نگاش چی بود که احساس آرامش عجیبی بهم دست داد. کمی که حرف زدم رهام گفت: خب، واسه امروز کافیه، بهتره استراحت کنی. درضمن شمارمو از رستا بگیر، هر موقع که کار داشتی میتونی زنگ بزنی. حتی اگه نصفه شب باشه. لبخندی زدمو گفتم: رهام؟ فکر نمیکنی اگه نصفه شب زنگ بزنم، حدیث از خونه بیرونت کنه؟ خندیدو جواب داد: اون موقع میام همینجا رو زمین میخوابم چون هرچی باشه بهتر از لنگه کفشه. گفتم: پس تو هم زن… از شوخی خودم خجالت کشیدم. رهام گفت: خجالت نکش! بگو! آره، منم مثل اکثر مردا زنذلیلم، تا میرسم خونه، حدیث با دمپایی ازم پذیرایی میکنه، اگه یه روز دمپایی نخورم انگار یه چیزیرو گم کردم. گفتم: شب بخیر. مرسی که برام وقت میذاری. رهام: کاری نمیکنم خوشگل خانم تو با خواهرام هیچ فرقی نداری. اینو گفتو از اتاق بیرون رفت. کم کم بر اثر تزریق داروهای آرامبخش پلکام رو هم افتادو خوابم برد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *