| Thursday 29 October 2020 | 15:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 7)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 7)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 7)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 6)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

وارد خونه ی عموبردیا که شدیم، هنوز مهمونا نیومده بودنو هرکسی مشغول انجام کاری بود. بعد از احوالپرسی مختصر با خالهو عموو رایانو رهاو داییماهان، به سمت اتاق رادوین رفتم. مانتو و شالمو درآوردمو رو کاناپه ی گوشه ی اتاق گذاشتم. یه کم سرو وضعمرو مرتب کردمو واسه کمک به خاله به سمت پایین رفتم. خاله سها به محض دیدنم گفت: نفسجون قربون دستت! همه کارارو کردم، فقط مونده سالاد، زحمتش رو میکشی؟ گفتم: این چه حرفیه خاله جون؟ من اومدم واسه کمک دیگه! چه زحمتی؟ خاله سها: خیر ببینی دخترم! گفتم: مرسی. رو به رها گفتم: تو برو بشین بیرون! بوی غذاها بهت میخوره اذیت میشی. رها: اشکالی نداره. راستی چقدر دیر اومدی! گفتم: دلآرامینا خونمون بودن، بخاطر همین نشد زود بیام. چه خبر؟ کارات خوب پیش میره؟ رها: خبر اینکه ماهان بدون هماهنگی با من، کل این 9 ماه رو برام مرخصی رد کرده. بهش هم که اعتراض میکنم میگه: دلم میخواد بچمون بدون هیچ استرسی، تو محیط آروم رشد پیدا کنه. این مدت رو فقط به خودت فکر کن! گفتم: خب راست میگه. دوستت داره. دلش نمیخواد اذیت بشی. رها: ولی من اصلا عادت به خونه موندن ندارم. گفتم: 9 ماهه دیگه، زود تموم میشه. رادوین: حالا خاله اینا کی میان؟ خاله: ساعت 7 پروازشون بوده. دیگه باید برسن. نیم ساعت بعد مهمونا اومدن. بعد از روبوسی خاله سارا رو به من گفت: زیباییتون خیره کنندست رادوین حق داره عاشقت بشه. گفتم: شما لطف دارین. زیبارویان زیبا میبینند. خاله های رادوین واسه سری اول که قرار بود عروسیمون بهمنماه برگزار بشه اومده بودن که چون اتفاق دزدیده شدنمو متعاقبش دوران بستری شدنم تو بیمارستان پیش اومد، عروسیمون به تعویق افتاد و خاله های رادوین نتونستن تو عروسیمون شرکت کنن. با سونیا و سایه دخترای خاله سارا که همراه شوهراشون اومده بودن آشنا شدم. پسر خاله سارا سیاوش هم آدم خونگرمی بود. سر میز شام از هر دری باهم صحبت میکردیم. ساعتی بعد از شام خاله سارا رو به من گفت: نفسجون شنیدم واسه فوق میخونی درسته؟ لبخندی زدمو گفتم: بله. خاله سارا: جایی شاغل نیستی؟ گفتم: نه چون رادوین دوس نداره برم سر کار. سیاوش: عذر میخوام که میگم: پس تفاوت شما با کسی که ادامه تحصیل نداده تو چیه؟ میخوای مدرکتو بگیری بندازی یه گوشه که خاک بخوره؟ دلت نمیخواد دانسته های علمیتو به کار بگیری که حد اقل واسه مردم کشورت یا نه اصلا واسه خودت مفید باشی؟ هیچوقت خواسته های خودتو فدای خواسته های غیر منطقی عشقت نکن. زیرچشمی به رادوین که با اخم نگام میکرد نگاه کردمو رو به سیاوش گفتم: وقتی ازدواج میکنی باید به خواسته های طرف مقابلت احترام بذاری. حتی اگه اون خواسته برات قابل هضم نباشه. اگه بخوای خواسته ی خودتو به اجرا برسونیو توجهی به خواسته های طرف مقابلت نداشته باشی و برخلاف خواسته های اون عمل کنی، اون موقعست که کار هر روزتون میکشه به بحثو جنگو دعوا و آخرش زنو شوهر میشن مثل 2تا خط موازی که هیچوقت به هم نمیرسن. رایان: نفس تو باید روانشناس میشدی حرفات خیلی دلنشینه. گفتم: لطف داری. اواخر شب رو به رادوین گفتم: عزیزم بریم خونه؟ رادوین نگام کردو گفت: نمیدونم چرا اصلا حوصله ی رانندگی ندارم. اگه اشکالی نداره، همینجا بمونیم. گفتم: نه عزیزم. چه اشکالی؟ کمکم همه واسه خواب آماده میشدن. من زودتر از رادوین به اتاقش رفته بودمو رو تخت دراز کشیده بودم. رادوین در حالی که وارد اتاق میشد، با لحن عصبی گفت: پسره ی بیشعور خجالت نمیکشه، به صرف اینکه کانادا زندگی کرده، ادای آدمای متجدد رو درمییاره. اصلا به تو چه مربوطه که نفس مدرکشو میخواد چیکار کنه، سر کار میره یا نه. از پارچ کنار تخت لیوانی پر از آب کردمو دستش دادمو گفتم: اینو بخورش بذار آروم بشی! دیدی که خودم جوابشو دادم، عزیزم چرا خون خودتو کثیف میکنی؟ رادوین: چون هرچیزی که مال توئه و به تو مربوط میشه فقط به من ربط پیدا میکنه. پس دوست ندارم کسی جز من در رابطه با اون چیز اظهار نظر کنه. بعد منو کشید تو بغلشو مدتی بعد که آروم شد گفت: راستی تولد این دوستت کیه؟ گفتم: فردا. اگه برات ممکنه یه کم زودتر بیا که رفتنی به ترافیک نخوریم. رادوین: چشم. مدتی بعد از شدت خستگی پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح با شنیدن سرو صدا از بیرون از خواب بیدار شدم. کشو قوسی به بدنم دادمو از رو تخت پاشدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از انجام کارهای مربوطه به سمت اتاق برگشتم. از تو کشوی رادوین کیف لوازمآرایشامو که قبلا اونجا گذاشته بودم رو بیرون آوردمو مشغول آرایش صورتم شدم. بعد از اتمام آرایشم لباسمو مرتب کردمو به سمت پایین رفتم. سلامی به جمع کردمو واسه کمک به خاله برای چیدن میز صبحونه، وارد آشپزخونه شدم. خاله سها به محض دیدنم گفت: نفسجون تو برو بشین زحمت نکش! در حالی که شیر داغ رو تو تنگ میریختم گفتم: چه زحمتی خاله جون؟ میدونید که من اصلا از یکجا نشستن خوشم نمیاد. خاله: خیر ببینی پس داری میری این خامه ها و مرباهارو هم با خودت ببر. گفتم: چشم. سر میز صبحونه، رادوین در حالی که از جاش بلند میشد رو به من گفت: نفس من دارم میرم شرکت با من کاری نداری؟ گفتم: میدونم راهت دور میشه، ولی لطف میکنی منو برسونی خونه؟ رادوین: پس بدو آماده شو عزیزم! لقمه ی آخرمو خوردمو اومدم پاشم که رها رو به من گفت: نفس! تو که امروز رو کلاس نداری، خب بمون دیگه! گفتم: شرمنده نمیتونم. چون عصری تولد دعوتیم، هنوز هیچ کاری نکردم. رها: دلآرامینا هم میان؟ گفتم: نه. تولد یکی از دوستای دانشگاهمه. رها: خوش بگذره. گفتم: ممنون. به سمت اتاق رادوین رفتمو مانتوو شالمو پوشیدمو به سمت پایین رفتم. بعد از خداحافظی از جمع، همراه رادوین از سالن خارج شدیم. سوار ماشین که شدیم، با موبایلم شماره ی رستارو گرفتم. بعد از 2تا بوق جواب داد: جانم نفس! سلام. گفتم: سلام عزیزم خوبی؟ عمو اینا خوبن همگی؟ رستا: همه خوبن سلام دارن، رادوین چطوره؟ خودت خوبی؟ گفتم: فدات بشم. رادوینم خوبه. غرض از مزاحمت میخوام ببینم امروز بیکاری؟ نفس: آره اتفاقا چطور مگه؟ گفتم: حقیقتش من امروز تولد دوستم دعوتم. میخواستم ببینم میتونی بیای خونمون واسه کار آرایش موهامو صورتم؟ رستا: آره، میام. گفتم: پس منتظرم. خداحافظ. رستا: خدافظ. گوشیرو که قطع کردم، مدتی بعد رادوین منو به خونه رسوندو رفت. با کلید درو باز کردمو وارد خونه شدم. به سمت آشپزخونه رفتمو مشغول درست کردن قهوه شدم. 20 مین بعد رستا اومد. بعد از احوالپرسی گفتم: چطوری اومدی؟ رستا: میخواستم با اسنپ بیام که بابا نذاشت. خودش منو رسوندو رفت. درحالی که سینی محتوی قهوه رو جلوش میگرفتم گفتم: از رهامینا چه خبر؟ رستا: دائما با خانواده ی زنش میرن تفریح. مدتی بعد رستا کارشو رو سرو صورتم شروع کرد. موهامو با اتو صاف کردو دورم ریخت و میکاپمو هم بیش از حد معمول انجام داد. لباسمو که پوشیدم، رستا نگام کردو لبخند رضایتبخشی زدو گفت: واااااای نفس محشر شدی! خندیدمو گفتم: در واقع این هنر دست توئه. رستا: نخیرم! تو از اولش خودت عروسک بودی. بعد از اینکه چندتا عکس تکی تو ژستهای مختلف ازم گرفت آماده ی رفتن شد. رو به رستا گفتم: مرسی که اومدی. لطف کردی. رستا: کاری نکردم وظیفم بود. گفتم: اسنپ بگیرم برات؟ رستا: نه. برنامش تو گوشیم نصبه. لحظاتی بعد از خونه بیرون رفت. ساعت 5 عصر بود که رادوین اومد. به محض دیدنم اومد سمتمو محکم بغلم کردو گفت: وای محشر شدی عزیزم! نمیدونی این چشمات قرار رو ازم گرفته، این گونه هات، این فرم لبات، این موهات که مثل ابریشم پاکو لطیفه داره دیوونم میکنه. خندیدمو گفتم: باز تو بیکار شدی؟ بابا دیرمون شد! رادوین: کار من تویی عزیزم! قول میدم سر موقع برسونمت فقط یه دوش 5 دقیقه ای بگیرمو بیام خب؟ گفتم: چشم. رادوین محکم لبامو بوسیدو گفت: آخ که رادوین فدای چشم گفتنت بشه! گفتم: خدا نکنه و به سمت اتاق رفتم و رژمرو تجدید کردم. 10 مین بعد رادوین حاضرو آماده به سمتم اومدو به همراه هم از سالن خارج شدیم. بازم مثل همیشه اسپورت پوشیده بودو با دیدنش تو اون لباس دلم حسابی واسش ضعف رفت. سوار ماشین شدیمو به سمت آدرس خونه ی نگار حرکت کردیم. 20 مین بعد رسیدیم. ماشینهای زیادی تو حیاط بزرگشون که چیزی کمتر از باغ نداشت، پارک شده بودن. رادوین ماشین رو یه گوشه از باغ پارک کردو از ماشین پیاده شدیم. باغ نسبتا زیبایی بود، گلهای سرخی که گوشه گوشه ی باغ قرار داشت، به همراه درختایی که شکوفه هاشون سبز شده بود، قشنگیهای فصل بهار رو به رخ میکشید. از مسیر سنگفرش شده از لابلای درختا عبور کردیم و همراه رادوین وارد ساختمون شدیم.

وارد سالن که شدیم، نگار به محض دیدن ما جلو اومدو منو محکم تو بغلش گرفتو بعد از روبوسی گفت: وای نفس! نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحالم. گفتم: منم همینطور. تولدت مبارک عزیزم. نگار: مرسی. بعد نگاهی به رادوین کردو گفت: عذرخواهی میکنم، یه لحظه سرگرم صحبت با نفس شدم، حضورتون از خاطرم رفت. رادوین: خواهش میکنم. رو به نگار گفتم: همسرم رادوین. در حالی که نگاهم به نگار بود، رو به رادوین گفتم: رادوینجان! ایشون هم دوستم نگار هستن. نگار دستش رو به سمت رادوین پیش بردو گفت: خوشبختم از آشناییتون آقای رادوین! رادوین: متشکرم. نگار بهم نزدیک شدو طوری که رادوین نشنوه تو گوشم گفت: اینکه از عکسشم زیباو جذابتره! شیطون اینو از کجا پیدا کردی؟ این شوهرت برادری چیزی نداره که منو بهش معرفی کنی؟ خندیدمو گفتم: برادر که داره، ولی به دردت نمیخوره. در همین اثنا، پسر قد بلندو هیکلی که موهای بلندش رو به حالت دم اسبی از پشت بسته بودو شباهت زیادی به نگار داشت، به سمتمون اومدو رو به نگار گفت: نگارجان؟ همینطوری میخوای دوستت رو سر پا نگهداری؟ نگار: وای نریمان خوب شد اومدی، بعد به منو رادوین اشاره کردو گفت: نریمانجان ایشون دوستم نفس و همسرشون رادوین هستن. نریمان رو به من گفت: خوشبختم از آشناییتون خانم زیبا! بعد رو به رادوین ادامه داد: تبریک میگم بهتون بابت داشتن چنین همسر زیبایی! رادوین با لحن خشکی گفت: ممنون. لحظاتی بعد کادومو روی میز کادوها گذاشتمو همراه رادوین تو دنجترین قسمت سالن سر میز نشستیم.* رادوین” وارد سالن که شدیم، با دیدن شخصی که به سمتمون اومدو مشغول روبوسی با نفس شد، خون تو رگام منجمد شد. چند بار چشمامو بازو بسته کردم تا باور کنم اشتباه نمیبینم! آره اون نگار بود ولی تو ایران چیکار میکرد! تو یه تصمیم آنی تصمیم گرفتم که طوری وانمود کنم که اصلا نمیشناسمش. وقتی تو جریان معارفه، نفس منو به نگار معرفی کرد، و اونم جوری وانمود کرد که منو نمیشناسه، کمی خیالم راحت شد ولی فکر اینکه نگار با چه هدفی وارد زندگی نفس شده، دست از سرم برنمیداشت. چون نگار رو خوب میشناختم و میدونستم که بیجهت کاری نمیکنه. وقتی نریمان هم وانمود کرد که منو نمیشناسه، فهمیدم که حدسم بیراه نبوده و کاسه ای زیر نیمکاسه شونه. زمانی که نریمان رو به من گفت بابت داشتن چنین همسر زیبایی بهتون تبریک میگم به نقطه ی انفجار رسیدم. به زور تونستم خشمم رو کنترل کنم. لحظاتی بعد همراه نفس گوشه ای از سالن سر میز نشستیم و من به این فکر کردم که بیخود نبوده که من نسبت به این تولد حس بدی داشتم.*
نفس” صدای موزیک گوش رو کر میکرد. مشغول پوست کندن میوه واسه رادوین بودم. زیرچشمی نگاش کردم. حسابی غرق در فکرو خیالاتش شده بودو حواسش به اطراف نبود. بشقابش رو جلوش گذاشتمو دستم رو جلوی صورتش تکون دادمو گفتم: کجایی رادوین؟ چی فکرتو مشغول کرده؟ رادوین یه دفعه به خودش اومدو گفت: هیچی عزیزم. خوبم. گفتم: پس میوتو بخور پاشو بریم برقصیم! رادوین: چشم. لحظاتی بعد همراه رادوین وارد پیست رقص شدیم. آهنگ مخصوص زوجها بودو همه جفتی وسط بودن. همراه رادوین مشغول رقص بودیم که آخر آهنگ رادوین لبهای داغشو رو لبهام گذاشت و بوسه ی طولانی ازم گرفت که همون لحظه چراغا روشن شد و همه شروع کردن به تشویق کردن ما، به آرومی ازش جدا شدمو نیشگون ریزی ازش گرفتمو با خجالت گفتم: خیلی بیحیایی رادوین! رادوین لپمو کشیدو نگاه عاشقش رو به چشمام دوختو گفت: باشه ماه من! اگه دوست داشتن تو، اوج بیحیاییه، من بیحیاترین آدم دنیام. گفتم: من تسلیم. مدتی بعد سر جامون نشستیم. لحظاتی بعد نگار اومد سمتمونو گفت: نفس؟ میاین چندتا عکس بندازیم باهم؟ اومدم پاشم که رادوین دستشو رو دستم گذاشتو گفت: اصلا دوست ندارم عکسات پیش اینو اون باشه. رو به نگار گفتم: شرمنده رادوین دوس نداره. نگار در حالی که از کنارمون رد میشد گفت: باشه عزیزم. هر طور راحتین. اون شب بعد از بریدن کیکو باز کردن کادوها بعد از خداحافظی با نگار، از سالن خارج شدیم. سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. مدتی بعد رسیدیم. وارد خونه که شدیم، سریع وارد حموم شدمو بعد از یه دوش آب گرم اومدم بیرونو بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی زیاد پلکام رو هم افتادو اصلا نفهمیدم چه موقع به خواب عمیقی فرو رفتم.* رادوین” به صورت زیبای نفس که به خواب رفته بود خیره شدم. فکر این دختره نگار یه لحظه هم رهام نمیکرد. آروم نفسو کشیدمش تو بغلمو در حالی که اجزای صورتش رو با عشق نگاه میکردم، سعی کردم فکرمو از همه چیز خالی کنم. آرامش نفس به وجودم تزریق شدو کمکم چشمام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.*
نفس” زندگی به روال عادی میگذشت و روزها پشت سر هم سپری میشد. حجم درسام سنگین شده بود و این باعث شده بود تا از استخر رفتنام کم کنم. اغلب اوقات یا تو خونه یا همراه رزاو نگار سخت مشغول درس خوندن بودیم.

کم کم به فصل امتحانات نزدیک میشدیم. بیشتر وقتها از خونه بیرون نمیرفتم تا بتونم سال اول دانشگاه رو پشت سر بذارم. تو این راه رادوین حسابی کمکحالم بود. بعد از تموم شدن آخرین امتحانم، به سمت خونه ی مامانینا رفتم. وارد خونه که شدم، مامانو درحال جمع کردن چمدونشون دیدم. نگاش کردمو گفتم: کجا به سلامتی؟ چمدون میبندین! مامان: گوش شیطون کر، فردا داریم میریم تبریز گفتم: خودتو بابا؟ مامان: با عموپدرامتو خانوادش. قراره دلآرامو مانیا هم بیان. سوتی زدمو گفتم: خوبه! پس حسابی جمعتون جمعه! بابا درحالی که وارد سالن میشد گفت: فقط گلمون کمه. بعد صورتمو بوسیدو گفت: خب تو هم بیا. گفتم: حالا امشب برم با رادوین صحبت کنم ببینم چی میگه. بابا: پس آخر شب زنگ بزن بهم خبرشو بده. گفتم: چشم. ساعتی بعد، بعد از خداحافظی با مامانو بابا، به سمت خونه رفتم.****
رادوین” تو شرکت مشغول انجام کارام بودم که تقه ای به در خوردو سروش وارد اتاق شدو لحظاتی بعد شروع به صحبت کردو گفت: فردا باید بخاطر نظارت تو ساخت خونه باغ بریم چالوس. گفتم: بریم اتفاقا من خودم میخواستم برم. میخوام یه تغییر کوچیک تو طرحش بدم باید با این یارو بهمنی صحبت کنم. مدتی بعد همراه سروش از شرکت خارج شدیم. ساعت 8 شب بود که خسته از کارهای روزمره به خونه رسیدم. وارد هال که شدم، نفس به گرمی به استقبالم اومد. لبخندی بهم زدو گفت: خسته نباشی عزیزم. محکم بغلش کردمو به خودم فشردمشو گفتم: فدات بشم عزیزم. در کنار تو اصلا خستگی برام مفهومی نداره. بعد تو موهاش نفس کشیدمو عطر خوشش رو به ریهام فرستادمو گفتم: آخ نمیدونی چقدر انرژی گرفتم عزیز دلم! لحظاتی بعد نفس از تو بغلم بیرون اومدو گفت: تا تو لباستو عوض کنی منم شامو میکشم. گفتم: فقط بدو که روده کوچیکه بزرگرو خورد. سر میز شام رو به نفس گفتم: امتحانات تموم شد؟ نفس: اوهوم! گفتم: خب به سلامتی. چه خبر؟ امروز جایی نرفتی؟ نفس: امروز یه سر رفتم خونه ی مامانم. گفتم: خوب بودن؟ نفس: اوهوم! قراره برن تبریز. گفتم: کی میخوان برن؟ نفس: فردا صبح. گفتم: خب تو هم باهاشون برو عزیزم! نفس متعجب نگام کردو گفت: برم! نه اصلا دلم نمیاد که تنهات بذارم. تو دلم گفتم: خدایا ببخش! بعد رو به نفس گفتم: من یه کم کارام تو شرکت زیاد شده، ممکنه که شبا دیر بیام خونه. ممکنه اونوقت تو خونه حوصلت سر بره. یه پیشنهاد دارم! میگم تو با مامانتینا برو منم بعدا میام. نفس: تو ناراحت نمیشی؟ گفتم: نه عزیز دلم! نفس: مطمئن باشم؟ گفتم: خیالت راحت باشه عزیزم! نفس: میخوای چند مدل غذا درست کنم واست بذارم تو یخچال؟ گفتم: نه قربونت برم! این مدت رو میرم خونه ی مامانینا، بعدشم که میام پیشت باهم کلی خوش میگذرونیم. لحظاتی بعد به سمت سالن رفتمو رو کاناپه نشستمو مشغول دیدن تیوی شدم.

نفس” بعد از جمع کردن میز و شستن ظرفا، با سینی محتوای چایو شکلات مورد علاقه ی رادوین، به سمت سالن رفتم. سینیرو رو میز گذاشتم. رادوین نگام کردو گفت: عزیزم، قبل از انجام هر کاری، بیا یه زنگ بزن به عموپارسا بهش بگو که میری. ته دلم اصلا راضی به رفتن نبودم ولی باز بخاطر رادوین قبول کردم. گوشی بیسیمیو برداشتمو شماره ی خونه ی مامانینارو گرفتم. بعد از 2تا بوق صدای مامان تو گوشم پیچید که گفت: سلام نفس جون! خوبی عزیزم؟ گفتم: فدات بشم. مامان: خدا نکنه، چی شد با رادوین حرف زدی؟ گفتم: اوهوم! مامان: خب چی شد؟ قبول کرد؟ گفتم: آره، حالا کی میریم؟ مامان: صبح زود. گفتم: راستی چرا سامان نمیاد؟ مامان: نمیدونم والا میگه: تو شرکت کلی کار دارم یکی 2 هفته ی دیگه میام. گفتم: پس اینطور، باهاش حرف زدی بگو خواست بیاد، با رادوین هماهنگ کنن باهم بیان که جفتشون تنها نباشن. مامان: باشه، بهش میگم تو هم پاشو برو چمدونتو ببند که معطلمون نکنی. گفتم: چشم. سلام به بابا برسون. خدافظ. مامان: خدافظ. گوشیو که قطع کردم، به سمت اتاق رفتمو چمدونمو از بالای کمدم برداشتمو لباسهاو وسایل مورد نیازمو توش مرتب چیدم. مدتی بعد رادوین اومد تو اتاقو گفت: عزیزم؟ کمک نمیخوای؟ گفتم: نه مرسی. بعد همراه رادوین به سالن رفتیمو یه فیلم عاشقانه ی ماچو موچی که قبلا دانلود کرده بودمو تو فلش ریخته بودم رو باهم نگاه کردیم. ساعت 2 نصفه شب هر دو خسته و خوابآلود به سمت اتاق رفتیم. از شدت خستگی سرمون به بالش نرسیده، خوابمون برد.* رادوین” صبح با صدای زنگ تلفون خونه، از خواب پریدم. بخاطر اینکه نفس بدخواب نشه، سریع جواب دادم: صدای عموپارسا پیچید تو گوشم که گفت: سلام رادوینجان! زنگ زدم بگم که به نفس بگو تا یه ساعت دیگه آماده باشه، خودم میام دنبالش. گفتم: چشم الان آروم آروم بیدارش میکنم، خدافظ. عموپارسا: خدافظ. گوشیو که قطع کردم، آروم از رو تخت پاشدمو به سمت آشپزخونه رفتم تا وسایل صبحونه رو آماده کنم. مشغول شیر داغ کردن بودم که نفس وارد آشپزخونه شدو زیر لب سلام کرد. در حالی که نون توست و ظرف شکلات صبحونه رو جلوش میذاشتم گفتم: سلام به روی ماهت عزیزم بشین صبحونتو بخور! تا یه ساعت دیگه، عموپارسا اینا میان دنبالت. همراه نفس چند لقمه ای صبحونه خوردیم. ساعت 8 صبح عموپارسا به دنبال نفس اومد. بعد از بدرقه ی نفس، وارد خونه شدم تا کم کم واسه رفتن به چالوس آماده بشم.*
نفس” سوار ماشین که شدم، رو به بابا گفتم: پس مامانینا کجان؟ بابا: میریم خونه، اسنپ بگیریم بریم فرودگاه که با هواپیما بریم. چون مانیا هم باهامونه، نمیشه با ماشین رفت. گفتم که اینطور. حالا ساعت پروازمون کیه؟ بابا: ساعت 11 صبح. مدتی بعد با ماشین بابا، وارد باغ شدیمو ماشینو گوشه ای از باغ پارک کردیمو همراه بابا از ماشین پیاده شدیم. ساعتی بعد با اسنپ به سمت فرودگاه رفتیم. بعد از تحویل کارت پرواز، سوار هواپیما شدیم و به سمت تبریز رهسپار شدیم. ساعتی بعد که تو تبریز از هواپیما پیاده شدیم، بایه تاکسی به سمت خونه ی عمه پروانه، رفتیم. بعد از کمی استراحت تازه یادم افتاد که رسیدنم رو به رادوین اطلاع ندادم. پس با یه پیام خیالش رو از بابت رسیدنمون راحت کردم. 2روز از اومدنمون میگذشت. عصر به پیشنهاد ماهفر، منو دلآرامو آتریساو ماهفرو آرشینو مهرساو مرسانا دخترای عمه پریناز واسه گشتنو تفریح بیرون رفتیم. باز هم آرشین دست از طعنه زدنو اذیت کردن من برنداشته بود. تو یکی از پاساژهای معروف مشغول گشتنو خرید بودیم که آرشین رو به من گفت: میگم نفس! شوهرتو تنها گذاشتی اومدی اینجا، یه موقع واسه ارضای نیازهاش با کسی نریزه رو هم!؟ چون میدونی که مردا تو این زمینه غیر قابل کنترلند مخصوصا هم اگه مدت زیادی تنها بمونن که دیگه واویلاست. خیلی تحملش کردمو چیزی نگفتم ولی دیگه حرفاش از حد توانم خارج شده بود. با عصبانیت گفتم: ببین تو اگه میتونی پیگیر کارهاو رفتار خودت باش تا پشتت صفحه نذارن بخصوص فامیلای شوهرت. من احتیاجی به دایه ی دلسوزتر از مادر ندارم. مرسانا نگام کردو گفت: ولش کن نفس محل نده، رفتار هرکسی نشانگر شخصیتشه. بخاطر کسی که درکی از مسائل نداره و دائما درحال بازی کردن با اعصابته، خون خودتو کثیف نکن. گفتم: من اصلا اونو آدم حسابش نمیکنم. رفتار آرشین باعث آزارم میشد و دائما دور از چشم بقیه باهم بگو مگو میکردیم.

نزدیک 20 روز میشد که تو تبریز مونده بودیمو چون حسابی بهم خوش گذشته بود، اصلا دلم نمیخواست به تهران برگردم. تابستون بودو بودن در کنار فامیل حسابی بهم انرژی میداد. اوایل هفته بود. درحال بازی و شیطنت با مانیا بودم که موبایلم زنگ خورد. صفحه ی گوشیم رو نگاه کردم اسم my love رو صفحه ی گوشیم روشنو خاموش میشد. تماس رو برقرار کردمو با رادوین مشغول صحبت شدم.* رادوین: بیشتر از 2 هفته از رفتن نفس به تبریز میگذشت و تو این مدت هر روز باهم تلفونی یا از طریق تماس تصویری باهم صحبت میکردیم. تو این مدت زیاد خونه نمیرفتم چون به محض ورودم به خونه، جای خالی نفس تمام انرژیم رو ازم میگرفت. ساخت خونه باغ به خوبی داشت پیش میرفت و تو یه هفته ای که چالوس بودم، خودم هر روز روش نظارت کامل داشتم. تو شرکت سرگرم انجام کارام بودم که سامان بهم زنگ زدو خبر داد فردا میخواد به تبریز بره. ازش خواستم واسه منم بلیط بگیره. به نفس زنگ زدمو بعد از اینکه دقایقی باهم صحبت کردیم، بهش خبر دادم که فردا به تبریز میرم. بعد از مدتی گوشی رو قطع کردمو واسه جمع کردن وسایلم به سمت خونه رفتم.*
نفس” از شنیدن این خبر که فردا رادوینو سامان قراره به تبریز بیان، از شدت خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم. دلآرام در حالیکه مانیا تو بغلش بود، کنارم نشستو گفت: چیه نفس؟ خیلی خوشحالی! کبکت خروس میخونه! کی بود بهت زنگ زد؟ با خوشحالی گفتم: رادوین. دلآرام: خب؟ چی میگفت؟ گفتم: فردا با سامان میان تبریز. اون شب از شدت خوشحالی خواب با چشمامون غریبه شده بود نزدیکای ظهر بود که رادوینو سامان همراه هم وارد خونه شدن. تا شب به اتفاق دخترای عمه پرینازو آریاو ماهفرو آتریسا به مناطق گردشگری شهر رفتیم. شب خسته به خونه ی عمه پروانه برگشتیم. موقع خواب رادوین رو به من گفت: نفس؟ با من برمیگردی تهران؟ لبخندی به روش زدمو گفتم: آخه تهران جز گرما تو تابستون چی داره؟ رادوین با لحن گله مندی گفت: یعنی به این زودی از من خسته شدی که خیال اومدن نداری؟ الان درست 21 روزه که اینجایی، فکر میکردم دلت برام تنگ میشه زود برمیگردی. نه به اونکه اولش نمیخواستی بری، حالا هم که اینطور که بوش میاد میخوای تا آخر تابستون بمونی. نگاش کردمو گفتم: یعنی من حق ندارم در عرض سال که همیشه با تو بودم، یک ماه هم پیش فامیلام باشم؟ تو خیلی بی انصافی. رادوین: بی انصافم که بهت اجازه دادم بیای، اگه میگفتم چند روزی رو همراه خودم بیای و برگردی، چی میگفتی! کلمه ی 》اجازه《 هضمش برام خیلی سخت بود. واسه همین خیلی عادی جواب دادم: اجازه؟ مگه بچم که اجازه بدی، من آزادم هر موقع خواستم میام و هر موقع دلم خواست برمیگردم، فهمیدی؟ دیگه هم دوست ندارم اینطوری باهام صحبت کنی و دستور بدی. بهش پشت کردمو لحاف رو، روی سرم کشیدم. با حالتی که توام با خواهش و تمنا بود گفت: نینی کوچولو بازم که قهر کردی. من فقط قصد شوخی داشتم، اجازه ی ما هم دست شماست خانمی. تا هر موقع که خواستی بمون عیب نداره منم به دلم میگم صبر داشته باشه و طاقت بیاره و اینقدر بهونه ی عشقش رو نگیره. لحظاتی سکوت کرد. حرفاش مثل آبی بود که آتیش خشمم رو خاموش کرد ولی با این حال میخواستم باز ادامه بده و به قول معروف نازم رو بکشه. لحاف رو از روی سرم پایین کشیدو گونم رو بوسیدو موهامو نوازش کردو گفت: آخه عزیزم به منم حق بده، بدون تو خونه خیلی سوتو کوره. شبا خواب ندارم، بدون تو دلم میگیره. اونوقت ببین تو بی انصافی یا من به جای اینکه این لب تشنه رو لب چشمه ببری و سیراب کنی تشنه نگهمیداری. آخه به قول شاعر: 》سردر کمند عشق تو جان در هوای توست《 پس بیا و لطفی در حق این گدای عاشق بکن، مدارا کن شب جمعست یه کمکی به این بنده ی مستحق و درمانده بکن، به خدا ثواب داره، انشا الله اجرت با خداست. خندم گرفت. درحالی که به سمتش برمیگشتم جواب دادم: آقا امشب، شب 3شنبست نه شب جمعه. معلومه از اون گداهای تازه کاری. آه بلندی کشیدو گفت: نخیر عزیزم من 2ساله که گدای کوی عشقم. خندیدمو گفتم: من تسلیم. کم کم با نجواها و نوازشهای رادوین به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح زودتر از رادوین از خواب بیدار شدم. بدون اینکه سرو صدایی ایجاد کنم، از اتاق بیرون رفتم. مامانو عمه رو دیدم که سخت مشغول کارن. به سمتشون رفتمو گفتم: صبحتون بخیر! جایی قراره بریم که اینطوری انقدر سریع وسایل جمع میکنید؟ عمه پروانه نگام کردو گفت: صبح تو هم به خیر دختر قشنگم! اگه بشه، میخوایم بریم باغ. مامان: برو بشین صبحونتو بخور! گفتم: حالا وقت واسه صبحونه خوردن زیاده، سامانینا کجان؟ مامان: خوابن هنوز. گفتم: پس من میرم رادوین رو بیدار کنم. وارد اتاق شدمو رو تخت نشستم. آروم دستم رو رو صورت رادوین کشیدم که چشماشو باز کردو بوسه ای به دستم زدو آروم منو کشید تو بغلشو تو گوشم گفت: میدونستی من عاشق اینم که هر روز صبح وقتی چشمامو از خواب باز میکنم چشمام تو چشمای قشنگتو باز بشه؟ دلم میخواد اون لحظه واسه همیشه زمان متوقف بشه و فقط من باشمو توو اون خنده های قشنگت که من عاشقشم. باز مثل همیشه از حرفای رادوین غرق لذت شدمو بوسه ای روی گونش نشوندم. مدتی بعد از خوردن صبحونه، دسته جمعی به سمت باغ آقا ستار که واقع در کلیبر بود رفتیم. هوا به قدری خنک بود که اصلا فصل تابستون رو حس نمیکردیم. اواسط روز بود. پاشدم به سمت آتیشی که سیبزمینی روش کباب کرده بودیم رفتم. از بچگی عاشق سیبزمینی کبابی بودم. بدون توجه به آتیش یه سیبزمینی برداشتم که دستم سوخت. جیغمو تو گلوم خفه کردمو سیبزمینیرو به طرفی پرت کردمو به خلوتترین قسمت باغ پناه بردم. نگاهی به دستم که سوزشش کلافم کرده بود انداختم. به شدت قرمز شده بود. آتریسا به سمتم اومدو گفت: چیشده نفس؟ چرا انقدر کلافه ای؟ دستمو نشونش دادمو گفتم: اومدم سیبزمینی بردارم که سوخت. لطف میکنی یه حلقه سیبزمینی خام برام بیار. آتریسا بعد از 2 دقیقه با یه سیبزمینی برگشتو یه حلقشو بریدو بهم داد. حلقه ی سیبزمینی رو رو کف دستم گذاشتم. کمی از سوزشش کاسته شد. آتریسا نگام کردو گفت: نفس! میخوای برم بابا یا رادوین یا سامانو صداشون کنم؟ یه وقت زخمت عفونت نکنه! گفتم: نه اصلا دلم نمیخواد بخاطر من برنامشون به هم بخوره. چیزی نیست. میشه تحملش کرد. عصر خسته به سمت خونه ی عمه پروانه برگشتیم. بعد از 5 روز رادوین همراه مامانو باباو سامانینا به تهران برگشت و قرار شد زمانی که آریا و ماهفر واسه اسبابکشی به تهران میان منم باهاشون برگردم. عموپدرامینا هم قرار بود تا آخر تابستون بمونن. اوایل هفته بودو چون تعطیلی رسمی بود، به باغ رفته بودیم. بالای درخت مشغول چیدن زردآلو بودم که آریا اومد زیر درخت نشستو گفت: نفس؟ میتونم چند دقیقه باهات صحبت کنم، حواست هست؟ گفتم: بله چرا نمیتونی، الان میام پایین. لطفا پاشو این سبد رو بگیر تا بیام پایین. وقتی از درخت پایین پریدم گفتم: بنده در خدمتم قربان امرتون رو بفرمائین. آریا: ببینم تو فکر میکنی تنها گذاشتن رادوین کار درستیه، اون جوونه و ممکنه در نبود تو مرتکب اشتباهی بشه و اونوقت دیگه پشیمونی فایده ای نداره میدونی که تو برام حکم خواهر رو داری. هیچوقت دوست ندارم ناراحتیتو ببینم وگرنه خودت خوب میدونی که رو تخم چشممون جا داری. گفتم: آخه تابستونو بیکارم، بمونم تهران از تنهایی و روزای یکنواخت دلم میگیره و دق میکنم. آریا خندیدو گفت: از سال بعد خودم پیشتم نمیذارم دلت بگیره. روزها مثل برقو باد سپری میشد 2 ماهی میشد که تو تبریز بودم و تو این مدت رادوین 3 بار اومد تبریزو هر دفعه با اخمو تخم به تهران برگشت. بخاطر همین یه روز عموپدرام نصیحتم کرد که: عزیزم، به جای 2ماه یه هفته با شوهرت بیاو برگرد. این درست نیست که شوهرتو تنهاش بذاری، دخترم تو الان تنها به خودت متعلق نیستی. باید به فکر رادوین هم باشی. گفتم: عموجون نکنه رادوین دسته گلی به آب داده که با زبون بیزبونی بهم حالی میکنین؟ عمو ابروهاشو در هم کشیدو جواب داد: نه عزیزم، اول زندگیتون نمیخوام کدورتی پیش بیاد، این کارا باعث میشه شوهرت دلسرد بشه، چون میبینم هر دفعه که میاد ناراحت و دلخور برمیگرده، والله ما تا امروز غیر از خوبیو پاکی چیزی از این پسر ندیدیم، پس نمیتونم الکی بهش تهمت بزنم. به شوخی گفتم: عمو اگه یه روزی رادوین بهم خیانت بکنه چیکارش میکنی؟ خنده ای کردو جواب داد: اون روز، گردنش رو میشکونم. میدونی چرا؟ چون میدونم اون روز هیچوقت پیش نمیاد. رادوین عاشقانه تورو دوستت داره. مدتی بعد از اینکه خیالم راحت شد، به داخل خونه رفتم تا به عمه تو چیدن میز ناهار کمک کنم.

اواخر شهریورماه همراه آریاو ماهفرو عموپدرامینا به تهران برگشتم. آریا یه آپارتمان 200 متری تو بهترین نقطه ی تهران خریده بود. کم کم به زندگی تو تهران عادت کردن. کم کم به اولین سالگرد ازدواجمون نزدیک میشدیم. تصمیم داشتم به جبران اون 2ماهو نیمی که تنهاش گذاشتم، سورپرایزش کنم. میخواستم اولین جشن سالگرد ازدواجمون به خوبی برگزار بشه. پس واسه بهتر برگزار شدن این جشن احتیاج به کمک داشتم. با این فکر شماره ی سروشو گرفتمو لحظاتی بعد مشغول صحبت شدم.* رادوین” سرگرم انجام کارایه شرکت بودم که سروش وارد اتاق شدو گفت: میگم رادوین امروز برنامت چیه؟ گفتم: میخوام برم سر پروژه ی این یارو لطفی. سروش: واسه جلسه با شرکت مهبد میای؟ گفتم: نه فکر نکنم، حالا به ملکیان میگم کنسلش کنه. در همین اثنا، موبایل سروش زنگ خورد. سروش بعد از نگاه به شماره جواب داد: جانم نفس! سلام قربونت منم خوبم، ترنم و آرشاویر هم خوبن. نه، خواهش میکنم. مراحمی، جانم در خدمتم. بعد همونطور در حال صحبت از اتاق بیرون رفت. فکرم درگیر این شد که نفس با سروش چیکار میتونست داشته باشه؟ مدتی بعد سروش به اتاق برگشت. وسایلشو برداشتو میخواست از اتاق بیرون بره که صداش کردمو گفتم: صبر کن ببینم! نفس چیکارت داشت؟ سروش: ببخشید رادوینخان از جواب دادن به شما معضورم. چون میدونستم به هیچ قیمتی نمیتونم از زیر زبون سروش حرف بیرون بکشم، چیزی نگفتمو بعد از جمع کردن میزم، به سمت پارکینگ رفتمو سوار ماشین شدم. نظارت بر پروژه رو به روز دیگه ای موکول کردمو با سرعت بالایی به سمت خونه روندم.*
نفس” ساعت 12و نیم ظهر بود. رو تخت دراز کشیده بودم و با گوشیم مشغول بودم که یه دفعه در خونه به شدت باز شدو رادوین درحالیکه پشت سر هم اسمم رو صدا میکرد وارد اتاق شدو لب تخت نشست. نگاهی به صورتش کردم که از شدت عصبانیت ارغوانی رنگ شده بود. لحظاتی مکث کردو بعد گفت: نفس؟ اون گوشیرو بذارش کنار کارت دارم. گفتم: میشنوم بگو! رادوین سرمو به سمت خودش برگردوندو گفت: وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن! با سروش چیکار داشتی که بهش زنگ زدی؟ سکوت کردمو چیزی نگفتم. رادوین با داد: نشنیدی چی گفتم؟ میگم با سروش چیکار داشتی؟ با لحن محکمی گفتم: رادوین لطفا تو کارای من دخالت نکن! رادوین دستشو آورد نزدیک صورتم انگار میخواست بزنه تو صورتم که انگار پشیمون شد. دستشو آورد پایینو گفت: نفس منو دیوونه نکن! همین کارشو بهونه ای واسه قهر کردن قرار دادمو گفتم: خجالت نکش! بیا بزن بعد با بغض از رو تخت پاشدمو گفتم: من میرم تا وقتی شکت نسبت به من برطرف نشده، دنبالم نیا! بی اعتنا به رادوین سریع لباس پوشیدمو کیفو سوئیچو موبایلمو برداشتمو از خونه میخواستم برم بیرون که رادوین سد راهم شدو گفت: نفس! نفس، صبر کن ببینم! کجا داری میری؟ با تحکم گفتم: رادوین از سر راهم برو کنار! حوصله ندارم. رادوین: نفس برو تو بچه بازی درنیار! برگرد میشینیم باهم حرف میزنیم. گفتم: نمیخوام! من باتو حرفی ندارم. برو کنار. وارد باغ شدمو سوار ماشینم شدمو به سمت خونه ی ترنم حرکت کردم.

رادوین” ماتو متحیر به رفتن نفس خیره شدم. آخه مگه من چی گفتم که یه دفعه قاطی کرد؟ یعنی از چه چیزی ناراحت بود که دقو دلیش رو سر من خالی کرد؟ خدایا! با بد حالی پشت فرمون نشست یه موقع طوریش نشه! یعنی الان کجا رفت؟ با حالی نگرانو فکری مشغول سوار ماشین شدم و از خونه خارج شدم.****
نفس” وارد خونه ی ترنم که شدم، ترنم به محض دیدنم آرشاویر رو زمین گذاشتو به سمتم اومدو بعد از روبوسی گفت: بهبه! نفس خانم! تو اینجا چیکار میکنی؟ در حالی که رو مبل مینشستم گفتم: با رادوین بحثمون شدو منم قهر کردم. ترنم: چی؟ آخه چرا دیوونه؟ تو که براش کلی برنامه داشتی! با این حرفش فهمیدم که سروش جریان سورپرایز کردن رادوینو براش تعریف کرده. بعد از مکثی گفتم: هنوزم دارم، من فکر کردم تا روز جشن باهاش قهر باشم بهتره. باورت نمیشه سر یه چیز بیخودی چنان دعوایی راه انداختم که خودم هم باورم نمیشد این کولی بازیا از من سر زده. ترنم: خب حالا دکوراسیونو چیکارش میکنی؟ گفتم: هیچی همه چیزو خودم درستش میکنم. اونم تو باغ فشم، حتما که نباید جشن تو خونمون برگزار بشه. ترنم: حالا لباس داری؟ گفتم: لباس که دارم ولی… ترنم: چیه دودلی؟ گفتم: شیطونه میگه برم بخرم. ترنم: یه باری تصمیمتو بگیر. رادوین چی؟ لباس داره؟ گفتم: داشتنش که داره، ولی من میخوام براش بخرم. ترنم: پس حد اقل یه لباسی براش بخر که با لباس خودت ست باشه. گفتم: اتفاقا میخوام همین کار رو بکنم. طرفای عصر همراه با ترنم به مزون سوگل رفتیم. بالاخره بعد از کلی گشتن یه لباس شب مشکی که قسمت جلوش سنگدوزی کار شده بودو کمی دنباله داشت و قسمت پشت با تور کار شده بود خریدم. یه کتو شلوار دودیرنگ مارک هم خریدم. کاور لباسارو مرتب رو صندلی عقب گذاشتم. سوار ماشین که شدم، به سمت خونه ی ترنم حرکت کردم. بعد از رسوندن ترنم به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم. تو راه بودم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم، با دیدن اسم my love تماس رو ریجکتش کردم. 15 تا تماس بی پاسخ از رادوین داشتم. بی اعتنا بهش به راهم ادامه دادم. موقعی که رسیدم، با ریموت درو باز کردمو وارد باغ شدم. ماشینو پارک کردمو پیاده شدم. آروم، بدون اینکه سرو صدا ایجاد کنم، وارد خونه شدم. نگام به رادوین افتاد که رو یکی از کاناپه ها با لباس بیرون خوابش برده بود. دلم براش ضعف رفت. بوسه ای تو هوا براش فرستادمو پله هارو 2تا یکی کردمو به سمت بالا رفتم. وارد اتاق شدم. مشغول تعویض لباس بودم که موبایلم زنگ خورد: دلآرام بود. جواب دادمو گفتم: سلام دلی! چطوری؟ سامانو مانیا خوبن؟ دلآرام: سلام حالمون به خوبی حالتو نمیرسه. ببینم تو خجالت نمیکشی پسر مردم رو اذیت میکنی؟ این چه جشنیه که… حرفشو قطع کردمو گفتم: اولا. هزار بار گفتم، بازم میگم: من زیاد نقاشیم خوب نیست، نمیتونم خجالت بکشم. ثانیا. نترس! پسر مردم خودش عاشق این کاره، پس اذیت نمیشه. ثالثا. من تازه از بیرون اومدم، دارم از گرسنگی میمیرم. دلآرام: پس برو. مزاحمت نمیشم. گفتم: مراحمی. سلام به سامان برسون. مانیارو هم ببوس. دلآرام: قربونت کاری داشتی زنگ بزن! گفتم: فدای تو. خدافظ. دلآرام: خدافظ. گوشیرو قطع کردمو به سمت آشپزخونه رفتم. از تو یخچال ظرف سالاد الویه رو برداشتمو با چند برش نون تو سینی گذاشتمو به سمت اتاق رفتم. بعد از خوردن شام رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی، پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح با تابش نور آفتاب تو صورتم چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو از رو تخت پاشدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از انجام عملیات مربوطه، به سمت آشپزخونه رفتم. مشغول آماده کردن میز صبحونه بودم که رادوین با چشمای پف کرده ی ناشی از خواب وارد آشپزخونه شدو به محض دیدن من گفت: بهبه! خانم نفس! شما دیشب کی تشریف فرما شدین که من متوجه اومدنت نشدم؟ با اینکه اصلا دلم نمی اومد سوالشو بدون جواب بذارم، ولی به ناچار سکوت کردم. نفس؟ از من دلخوری؟ بازم بدون اینکه نگاش کنم، فقط سکوت کردم. رادوین: یعنی من نباید بدونم مرتکب چه اشتباهی شدم که در صدد اصلاحش بربیام؟ بازم سکوت کردم که این بار، رادوین با تحکم گفت: روزه ی سکوت گرفتی عزیزم؟ باشه اشکالی نداره، فقط اینو بدون که دیگه حق نداری جاتو از من جدا کنی! فهمیدی چی گفتم؟ باز هم سکوت کردم. نشستم سر میزو چند لقمه کره مربا، به همراه یه لیوان شیر خوردم. بعد از اتمام صبحونه، به سمت سالن رفتمو روبروی تیوی نشستمو مشغول بالاو پایین کردن شبکه ها شدم. مدتی بعد رادوین بی اعتنا به من از خونه بیرون رفت. گوشیرو برداشتمو به تک تک دوستامونو اقوامو آشناهامون زنگ زدمو همرو برای جشن سالگرد ازدواجمون که عصر جمعه تو باغ فشم برگزار میشد دعوت کردم. نزدیکیهای ظهر بود که سروش زنگ زدو بهم خبر داد که با ارکسترو فیلمبردار هماهنگ کرده. تازه ناهار خورده بودم که یه دفعه یادم افتاد هنوز کادوی رادوین رو نخریدم. نمیتونستم صبر کنم تا عصر بشه و با کسی برم. پس سریع ظرفارو شستمو به سمت اتاق رفتم تا واسه بیرون رفتن آماده بشم. بعد از تعویض لباسم با لباس بیرون، کیفو سوئیچو موبایلم رو برداشتمو از خونه خارج شدم. سوار ماشین شدمو به سمت یکی از مرکز خریدای معروف حرکت کردم. وقتی رسیدم، بعد از کلی گشتن، واسش یه ساعت مارک به همراه یه تبلت خریدم. بعد از خریدن لوازم تزیین کادو مثل پوشالو اینطور چیزها، از مرکز خرید خارج شدمو به سمت خونه رفتم.****
رادوین” از بی اعتنایی نفس نسبت به خودم شدیدا کلافه و عصبی بودم. وقتی دیدم هرچی از نفس میپرسم چیشده و جریان چیه و اون هم جواب نمیده، بخاطر اینکه بحثمون بالا نگیره، به زور خشمم رو کنترل کردم و بدون اینکه به نفس چیزی بگم از سالن خارج شدم. سوار ماشین شدمو پامو محکم رو پدال گاز گذاشتمو با آخرین سرعت به سمت شرکت حرکت کردم. دو سه جا نزدیک بود تصادف کنم ولی خدارو شکر چون دستفرمونم عالی بود اتفاقی نیفتاد. دقایقی بعد به شرکت رسیدم. ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو از ماشین پیاده شدمو با آسانسر وارد شرکت شدم. منشی به محض دیدنم سلام کرد که زیر لب جواب سلامش رو دادمو وارد اتاق شدم. از شدت عصبانیت فکرم یکجا متمرکز نمیشد. مدتی بعد سروش وارد اتاق شدو گفت: به رادوینخان! رو به راهی؟ گفتم: خودت چی فکر میکنی؟ سروش: عصبی به نظر میای! چیزی شده؟ جدی نگاش کردمو گفتم: بدون حاشیه میرم سر اصل مطلب! دیروز که نفس بهت زنگ زد، چی بهش گفتی؟ چه حرفی بهش زدی که رفتارش 180 درجه باهام عوض شده؟ سروش: باور کن هیچی. گفتم: پس چرا یواشکی از من باهاش حرف زدی؟ سروش: چون خود نفس ازم اینطوری خواست. با حرص گفتم: نفس غلط کرد! بگو! بین شما 2تا چی میگذره که من ازش بیخبرم؟ سروش سکوت کردو چیزی نگفت. با داد گفتم: ای! مرده شور این سکوتتونو ببرن. پاشو گمشو بیرون هر موقع قفل دهنت وا شد بیا. سروش بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. سرم به شدت درد گرفته بود. حولو حوش ساعت 4 بود که چندتا از نقشه هارو برداشتمو از شرکت خارج شدم. سوار ماشین شدمو به سمت خونه رفتم. وارد باغ که شدم، ماشین نفس رو ندیدم. با عصبانیت وارد سالن شدمو به سمت اتاق کارم رفتم. لبتابم رو برداشتمو از اتاق بیرون اومدم. واسه اینکه کمتر فکرو خیالات الکی به سرم بزنه، مشغول انجام کارهای عقب افتاده ی شرکت شدم.

نفس” ساعت 7و نیم عصر بود که بعد از کلی ترافیک به خونه رسیدم. ماشینمو کنار ماشین رادوین پارک کردم. از ماشین پیاده شدمو به سمت سالن رفتم. وارد سالن که شدم، چشمم به رادوین افتاد که سخت مشغول کار با لبتابش بود. زیر لب سلامی کردمو به سمت اتاق رفتم. بعد از تعویض لباسم به سمت آشپزخونه رفتم تا یه غذا درست کنم. هوس لازانیا کرده بودم. مشغول آماده کردن مواد لازانیا بودم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم. سروش بود. گوشیرو برداشتمو گفتم: سلام سروش خوبی؟ چه خبر؟ سروش: سلام نفس! قربونت. خبر اینه که صبح رادوین با من بدجوری کنتاک کرد ولی من با ماهانو سامان صحبت کردم قراره حالا یا سامان یا ماهان بیان لباسای رادوین رو ازت تحویل بگیرن. اون یارو ارکستریم که باهاشون هماهنگ کرده بودم یه مشکلی واسش پیش اومده، بخاطر همین نمیتونه بیاد، منم با یکی از دوستای مشترکمون که خودش گروه موزیک دارم صحبت کردم، قرار شده اون بیاد. خلاصه اینکه اصلا نگران نباش. گفتم: ببخشید که باعث… سروش حرفمو قطع کردو گفت: هییییش! این حرفو نزن! من اصلا از رفتار رادوین ناراحت نیستم. تو هم بیخودی فکرت رو با این چیزای بیخودی مشغول نکن. برو به کارات برس. فکر رفتار رادوین هم نباش! خودش درست میشه. گفتم: بابت همه چیز ممنون. آرشاویر رو ببوس! سلام به ترنم هم برسون! سروش: تو هم مواظب خودت و این رفیق ما باش که از شدت حرصو عصبانیت یه دفعه کار دست خودش نده. خندیدمو گفتم: خیالت راحت! خدافظ. سروش: خدافظ. بعد از اینکه گوشیرو قطع کردم، مشغول ادامه ی کارم شدم. تو حالو هوای خودم غرق بودم که رادوین صدام کردو گفت: نفس؟ چند دقیقه بیا کارت دارم! ظرف سالاد رو که کار تزئینش تموم شده بود داخل یخچال گذاشتمو به سمت سالن رفتم. رو مبل روبروی رادوین نشستمو در حالی که یه پامو رو یه پای دیگم می انداختم پرسشگر نگاهش کردم که گفت: تو راجع به من چی فکر کردی نفس؟ میدونی من از خیانت متنفرم. خودت بگو این رفتارای مسخره ی اخیرتو، تماسهای مشکوکت با سروشو، جدا کردن جای خوابت از منو، سرخود بیرون رفتناتو دیر اومدناتو چی تعبیر کنم هان؟ در سکوت به نقطه ی نامعلومی خیره شدم. رادوین با جدیت کامل نگام کردو با لحن عصبی گفت: پس چرا لالمونی گرفتی؟ هاااان؟ مگه با تو نیستم؟! من که از حساسیتش نسبت به خودم حسابی غرق لذت شده بودمو یک درصد هم به اشتباه بودن کارم فکر نمیکردم، با لحن خونسردی گفتم: خوشحالم که با علائمو عوارض خیانت آشنایی. حقیقتش مونده بودم چطور بهت بگم؟ خدارو شکر خودت کارو برام راحت کردی عزیزم. با شنیدن این حرفم چشمای رادوین به طرز غیر طبیعی گشاد شده بود. با دادی که درو پنجره های خونه رو میلرزوند گفت: نفس؟ میفهمی چه زری داری میزنی؟ گفتم: بنده در سحتو سلامتی کامل اقرار میکنم که، که هیچ حسی نسبت به تو… با سیلی محکمی که تو صورتم خورد حرفم قطع شدو مزه ی شور خون رو حس کردم. تو حال خودم بودم که رادوین بی اعتنا به من از سالن خارج شد و از خونه بیرون رفت. بعد از شستن صورتم صد بار خودم رو ملامت کردم که چرا به قصد شوخی اون حرفارو بهش زدم؟ ساعت 12 شب بود و هنوز رادوین نیومده بود. با حالی خراب طولو عرض خونرو میپیمودم که موبایلم زنگ خورد. با دیدن اسم رایان رو صفحه، سریع جواب دادمو گفتم: الو! رایان: سلام اکسیژن! خواستم بگم رادوین اومده خونه ی ما ولی حالش از اون زمانی که اون دختره نگار تنهاش گذاشتو رفت هم بدتره. چیزی بهش گفتی؟ حالا که از سالم بودن رادوین خیالم راحت شده بود، گفتم: چیزی که، لازم بود تا روز جمعه، بخاطر اینکه کارامون یه کم راحتتر پیش بره، با اینکه قلبا راضی به زدن اون حرفا نبودم، یه کوچولو نقش بازی کنم. رایان: خب حالا چی گفتی؟ کل جریانو براش تعریف کردمو در آخر گفتم: مواظب عشق من باش و گوشیرو قطع کردم. بعد از خوردن شام، همونجا رو کاناپه دراز کشیدم و از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده، به خواب عمیقی فرو رفتم.****
رادوین” با حالی خراب سوار ماشین شدم. پامو رو پدال گاز گذاشته بودمو با سرعت بالا، بی هدف تو خیابونا ویراژ میدادم. مدتی که گذشت، وقتی به خودم اومدم، دیدم تو بام تهرانم. جایی که واسه اولین بار عشق نفس رو به خودمو خدا اعتراف کردم. از ماشین پیاده شدم، لبه ی پرتگاه وایستادم، از این بالا چقدر همه چیز کوچیک بود! صدای نفس تو گوشم تکرار شد که: میخوام اقرار کنم که دیگه نسبت به تو تو تو… آخه چرا همه چیز یه دفعه به هم ریخت؟ برام جالب شده بود که وقتی داشت این حرفارو بهم میزد اصلا به چشمام نگاه نمیکرد! کمی که آروم شدم تصمیم گرفتم بخاطر راحتی نفس، مدتی رو خونه ی مامانینا بمونم. ساعتی بعد سوار ماشین شدمو با حالی افسرده، به سمت خونه ی مامانینا رفتم.

نفس” حسابی درگیر تدارکات جشن بودم و اصلا گذر زمان رو حس نمیکردم. مشغول آماده کردن وسایلم واسه رفتن به فشم بودم که صدای زنگ آیفون فضای خونرو پر کرد. به سمت آیفون رفتم و به تصویر روی مانیتور نگاه کردم. به محض دیدن داییماهان سریع درو باز کردمو به استقبالش رفتم. وارد خونه که شد؛، بعد از روبوسی با من مستقیم نگام کردو گفت: ببینم نفس؟ تو تنهایی توی این خونه ی درندشت موندی، نمیترسی؟ درحالی که به سمت آشپزخونه میرفتم تا وسایل پذیرایی رو آماده کنم گفتم: بگم نمیترسم دروغ گفتم ولی خب سعیمو میکنم با ترسم مقابله کنم. داییماهان: بارک الله به شما خانم شجاع! شجاعتت قابل تحسینه. لبخندی به روش زدمو گفتم: لطف داری. مثل اینکه اصالتم آذریه ها! داییماهان: بر منکرش لعنت! درحالیکه سینی شربت رو بهش تعارف میکردم گفتم: خب چه خبر؟ داییماهان نگام کردو گفت: به قول نفس خانم 》خبرها حاکی از اینه که: با این سورپرایزتو، رادوین 3 روزه که بس نشسته تو خونه و زل زده به یه نقطه، نه با کسی حرف زده، نه غذای درستو حسابی خورده هیچکسم بخاطر اینکه سورپرایز سرکار خانم خراب نشه، نمیتونه مداخله کنه. بیچاره بدجوری روحیش افسرده شده. گفتم: دیگه آخرشه. داییماهان: از دست تو! حالا اون ساک دیگه چیه؟ گفتم: دارم میرم فشم. داییماهان: چی؟ فشم واسه چی؟ گفتم: کار دارم هنوز دیزاین سالنو باغو انجام ندادم. داییماهان: چی؟ پس چرا دیزاینر صدا نکردی؟ این همه کار رو خودت میخوای انجام بدی؟ گفتم: آره، وقتی خودم میتونم چرا بیخودی پول طراحی بدم؟ داییماهان: حرفت کاملا درسته. پس خیلی احتیاط کن! گفتم: چشم. لباسای رادوین رو که تحویل داییماهان دادم، قصد رفتن کرد. مدتی بعد از رفتن داییماهان کم کم آماده ی رفتن شدم. بعد از قفل کردن درها، از خونه خارج شدم. سوار ماشین شدمو بعد از خریدن لوازم مورد نیازم واسه تزئین به سمت ویلای فشم حرکت کردم.****
رادوین” دقیقا 3 روزی میشد که نفس رو ندیده بودمو دلم مدام بهونه اش رو میگرفت. حالو حوصله ی انجام هیچ کاری رو نداشتم. الان درست 3 روز میشد که به شرکت نرفته بودمو از چگونگی انجام کارها بی اطلاع بودم. دستو دلم به غذا خوردن نمیرفتو دلتنگ کسی بودم که به قول خودش… آخ! با یادآوری حرفاش تو ذهنم، قلبم به درد اومد. تقه ای به در خوردو متعاقبش ماهان وارد اتاق شد. لبه ی تخت نشست. کمی نگام کردو گفت: چی شده رادوین؟ چرا انقدر توهمو گرفته ای؟ دلم نیومد حرفای تلخ نفس رو براش تکرار کنم، بخاطر اینکه به بحث پایان بدم، گفتم: مدتیه کارای شرکتم زیاد شده، یه کم رو اعصابم تاثیر گذاشته. حالا هم احتیاج به تنهایی دارم. اگه میشه تنهام بذار! ماهان بدون اینکه بهم چیزی بگه. از اتاق بیرون رفت. مدتی بعد رو تخت دراز کشیدم و نمیدونم چقدر گذشت که لحظاتی بعد خوابم برد. نمیدونم چقدر گذشته بود که از شدت گرسنگی چشم باز کردم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم که 11 شب رو نشون میداد. از رو تخت پاشدمو به سمت پایین رفتم. رهاو ماهان تو سالن مشغول دیدن فیلم بودن. رها به محض دیدنم گفت: چه عجب! بالاخره تو از اون اتاق دل کندی! چیزی نگفتم که رها گفت: شام میخوری؟ گفتم: یه کم. مامانینا کجان؟ رها: رفتن خونه ی خاله یثنا. بعد از خوردن شام، به موبایل نفس زنگ زدم که تو دسترس نبود. حسابی بیقرار دیدنش بودم. پس سریع لباس پوشیدمو بعد از خداحافظی سریع با ماهانو رها، از خونه بیرون اومدم. سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم. بعد از مدتی رسیدم. با ریموت درو باز کردمو وارد باغ شدم. تصمیم داشتم حتی شده یواشکی نفس رو ببینم. بلکه با دیدنش این دل بی قرارم کمی آروم بگیره. ولی وقتی ماشین نفس رو تو باغ ندیدم و در ورودی سالن رو قفل دیدم، با حالی خراب ناشی از اینکه این موقع از شب نفس کجا میتونه رفته باشه، از خونه خارج شدم و به سمت خونه ی مامانینا رفتم وارد خونه ی مامانینا که شدم، بی توجه به ماهانو رها وارد اتاقم شدمو با همون لباسای بیرون رو تخت دراز کشیدمو با این فکر که چه خطایی ازم سر زده که باعث تغییر رفتار نفس شده، به خواب عمیقی فرو رفتم.

نفس” از زمانی که به ویلای فشم رسیده بودم، مشغول انجام کار تزئین بودم. مشغول تزئین سالن بودم که موبایلم زنگ خورد. دست از کار کشیدمو نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم. نگار بود. سریع جواب دادمو گفتم: جانم نگارجان! خوبی؟ نگار: سلام نفس! انگاری بد موقع مزاحمت شدم؟ گفتم: نه نه اصلا. جانم! در خدمتم! نگار: حقیقتش زنگ زدم ازت عذرخواهی کنم، چون فردا نمیتونم بیام. گفتم: عیب نداره عزیزم. خودتو ناراحت نکن. نگار: بازم شرمنده. ایشالا که همینطور سالهای سال عشقتون پایدار بمونه عزیز دلم! از قول منم به رادوینخان تبریک بگو! گفتم: چشم عزیزم. حتما. مرسی که زنگ زدی. نگار: قربونت برم! وظیفم بود. دیگه مزاحمت نمیشم. برو به کارت برس عزیزم. گفتم: مراحمی گلم. میبوسمت خدافظ. نگار: خدافظ. گوشی رو که قطع کردم، مشغول انجام ادامه ی کارم شدم. ساعتی بعد مامانو بابا به همراه عموبردیاو خاله سهاو رایان رسیدن. خاله به محض دیدن من صورتمو بوسیدو گفت: مثل همیشه کارت عالیو بی نقصه. گفتم: لطف دارین. مامان نگام کردو گفت: نفس؟ خیلی مونده کارت تموم بشه؟ گفتم: اوهوم! این تازه پایه ی کارمه. دقایقی بعد ترنج مشغول پذیرایی ازمون شد. ترنج کمی نگام کردو گفت: نفس خانم؟ 4 ساعته اومدین یکسره هم مشغول کارین. بیاین یه چیزی بخورین بعد شروع کنید. والا به خدا آقا رادوین هم به اذیت شما راضی نیستن. گفتم: چشم. الان میام. بعد از رو نردبون پایین اومدمو کنار رایان نشستمو مشغول خوردن شیرینیو نسکافه شدم. مدتی بعد مامانو خاله سها واسه درست کردن شام به آشپزخونه رفتن. مدتی که گذشت از رو مبل پاشدمو به ادامه ی کارم مشغول شدم. زمانی که با رایان تنها شدیم ازش پرسیدم: رادوین چطوره؟ رایان: با اون حرفایی که به قول خودت بهش زدی، توقع داری چطوری باشه؟ طوری عصبانیه که اصلا نمیشه طرفش بری. فقط خدا به داد ماهانو رها برسه. چطور میخوان بیارنش اینجا، فقط خود خدا میدونه. لبخندی به روش زدمو گفتم: نگران نباش فردا همه چیز درست میشه. بعد از خوردن شام تا ساعت 4 صبح مشغول کار بودم. بعد از اتمام کارم به قدری خسته بودم که رو یکی از کاناپه های سالن دراز کشیدمو اصلا نفهمیدم چقدر گذشت که پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.* رادوین” نزدیکیهای ظهر بود که از خواب بیدار شدم. در حال خوردن صبحونه بودم که رها روبروم نشستو گفت: رادوین؟ ما امشب یه مهمونی مهم دعوتیم، تو هم باید باهامون بیای! گفتم: اگه هفته ی پیش بهم میگفتی حتما قبول میکردمو باهاتون می اومدم ولی امروز اصلا حالو حوصله ندارم. ماهان: من خودم حالو حوصلتو سر جاش مییارم، تو پاشو! با اینکه اصلا دلم راضی به رفتن نبود ولی بالاخره بعد از اصرارهای مکرر رها و ماهان، راضی به رفتن شدم. ساعت 4و نیم بعد از ظهر بود، تو حموم مشغول دوش گرفتن بودم که ماهان صدام کردو گفت: لباساتو رو تخت گذاشتم بپوش زود بریم که به ترافیک نخوریم. مدتی بعد از حموم بیرون اومدم. لباسمو که بینهایت ازش خوشم اومده بود رو پوشیدمو موهامو مثل همیشه به طرف بالا ژل زدمو بعد از اینکه ادکلنم رو رو خودم خالی کردم، همراه ماهانو رها از خونه خارج شدم.*
نفس” صبح با شنیدن سرو صدای بقیه، از خواب بیدار شدم. کشو قوسی به بدنم دادمو از رو کاناپه بلند شدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن صورتم بیرون اومدم. گوشیم رو برداشتمو چندتا عکس از جهات مختلف از کارم گرفتمو به سمت آشپزخونه رفتم. خاله سها به محض دیدنم گفت: نفس تزئینت حرف نداره. گفتم: مرسی. بعد از خوردن صبحونه، لباسمو با لباس بیرون عوض کردمو بعد از خداحافظی با همه، از ویلا خارج شدم. سوار ماشین شدمو به سمت آرایشگاه خاله ویدا که چندروز پیش باهاش صحبت کرده بودم، رفتم.

وارد آرایشگاه که شدم، خاله ویدا بعد از احوالپرسی گفت: شنیدم خوب رادوین رو اذیتش کردی! خندیدمو گفتم: این دعوای سوری واسه بهترو سریعتر پیش رفتن کارم، لازم بود. مدتی بعد رو صندلی نشستمو خاله ویداو شاگرداش مشغول کار روی سرو صورتم شدن. ساعت 5و نیمه عصر بود که کارم تموم شد. از رو صندلی پاشدم که خودمو تو آینه ببینم که خاله ویدا نذاشتو گفت: حالا اول بیا لباستو بپوش وقت واسه تو آینه نگاه کردن زیاده. قبل از اینکه لباس بپوشم به داییماهان زنگ زدم تا از وضعیتشون باخبر بشم. بعد از 2تا بوق برداشتو باهاش مشغول صحبت شدم.* رادوین” تو ترافیک بودیم که موبایل ماهان زنگ خورد. ناخودآگاه توجهم به صحبتهاش جلب شد. ماهان: سلام عزیزم. ما تو راهیم، آره نگران نباش! به زور راضیش کردیم تا بیاد، رسیدیم خبر میدم خدافظ. گوشی رو که قطع کرد ازش پرسیدم: کی بود ماهان؟ ماهان: حالا میگم. مدتی بعد جلوی آرایشگاه ویدا خانم ماشین رو پارک کرد. با تعجب ازش پرسیدم: پس چرا اینجا وایستادی؟ ماهان: به زودی میفهمی. لحظاتی بعد، رها از ماشین پیاده شدو به سمت آرایشگاه رفت. همینطور که به اطراف نگاه میکردم، متوجه ماشین نفس شدم که چند متر اونطرف تر پارک شده بود. در همین اثنا، رها و نفس از آرایشگاه بیرون اومدن. درحالی که از ماشین پیاده میشدم، ماتو مبهوت به نفس که با اون لباسو آرایش حسابی زیبا شده بود خیره شدم. با اشتیاق به سمت نفس رفتم. اگه جای خلوتی بودیم، به دور از هر نگاهی محکم بغلش میکردم و… با شنیدن صدای ماهان رشته ی افکارم پاره شد. ماهان رو به منو نفس کردو گفت: سالگرد یکی شدنتون مبارک. زیر لب تشکر کردمو بعد از اینکه کمک کردم نفس تو ماشین بشینه، سوار ماشین شدمو پامو رو گاز گذاشتمو از نفس پرسیدم: کجا برم خانمی؟ نفس: برو ویلای فشم! چشمی گفتمو به سمت ویلای فشم حرکت کردم.*
نفس” بعد از هماهنگی با داییماهان، لباسمو پوشیدمو جلوی آینه وایستادمو مشغول آنالیز صورتم شدم. آرایشم همخونی جالبی با لباسم ایجاد کرده بود. خاله ویدا نگام کردو گفت: مثل همیشه محشر شدی عزیزم. مبارک باشه. گفتم: ممنون. با اومدن رها، از خاله ویدا خداحافظی کردمو از آرایشگاه بیرون اومدیم. رادوین به محض دیدنم به سمتم اومد. چقدر تو اون لباس جذاب شده بود. دلم از دیدنش تو اون لباس ضعف رفت. کمک کرد تا سوار ماشین بشم، بعد هم خودش پشت فرمون نشستو در حالی که با سرعت رانندگی میکرد گفت: کجا برم خانمی؟ گفتم: برو ویلای فشم! نامحسوس برگشتمو به پشت سرم نگاه کردم. ماشین فیلمبردار پشت سرمون بود. صدای ضبطو کم کردمو گفتم: اگه ناخواسته بهت چیزی گفتم که باعث ناراحتیت شد معذرت میخوام، تموم اون قهرها،، دعواها، اوقاتتلخیهای بیخودی بخاطر این بود که بتونم جشنی که بتونم اولین سالگرد ازدواجمونو به خوبی برگزار کنم. رادوین دستشو رو دستم گذاشتو گفت: من هیچ ناراحتی از تو ندارم ماه من! چون از همون اولشم میدونستم حرفایی که میزنی با حرف دلت یکی نیست. اگه این 3 4 روزو هم تنهات گذاشتم بخاطر آرامش خودت بود. نگاه پر از عشقم رو بهش دوختمو گفتم: آرامش من تو وجود تو خلاصه میشه. رادوین: عاشق این احساس پاکو بیآلایشتم عزیزم. مدتی بعد به ویلای فشم رسیدیم.

رادوین” وارد باغ که شدیم، از دیدن اون همه زیبایی که میتونستم حدس بزنم که همش هنر دست نفس بوده، حسابی به وجد اومده بودم. با استقبال گرم مهمونا و خانواده هامون وارد سالن شدیم. گوشه ای دنجو خلوت کنار هم نشستیم. نفس نگاه عاشقش رو بهم دوختو گفت: رادوین خیلی دوستت دارم، باور کن حرفاییرو که راجع به حسم نسبت بهت زدم، همش دروغ بود. با گفتن اون حرفا قلبم داشت آتیش میگرفت. محکم بغلش کردمو رو موهاش بوسه ای زدمو گفتم: ناراحت نباش عزیز دلم! کاش همه ی دعواهای زنو شوهری مثل حرفای تو باشهو آخرش به جای جدایی جشنو سرور به همراه داشته باشه. ماه من! منم اندازه ی ده بچگیامون دوستت دارم. اومد حرف بزنه که محکم لبهامو رو لباش گذاشتمو بوسه ی طولانی ازش گرفتمو باهم وارد پیست رقص شدیم.****
نفس” با ورود ما، همه دورمون حلقه زدنو هماهنگ با رادوین مشغول رقص شدم. دقایقی بعد از اتمام آهنگ به سمت ترنمو دلآرامو ماهفر رفتم. دلآرام نگام کردو گفت: بلا نگرفته خیلی خوشگل شدی! ولی خودمونیم خوب تو این چند روزه حرص رادوین بیچاررو درآوردی! خندیدمو چیزی نگفتم. مدتی که گذشت صدای موزیک قطع شدو رادوین پشت میکروفن قرار گرفتو گفت: این آهنگو میخوام تقدیم کنم به تنها ملکه ی قلبم و اولینو آخرین عشق زندگیم. امیدوارم خوشتون بیاد. بعد مشغول نواختن کیبورد شد و درحالی که نگاه مهربونش رو به چشمام دوخته بود، شروع به خوندن کرد: 》دلتنگت میشوم بکش دست نوازش بر سرم پییشم بشین درد دلاتو میخرم مییشم پناهت غصه هات مال خودم، باا من مدارا کن که بد عاشق شدم چشماات، قرارم رو گرفت از من به من رحم کن بهم خیره نشو اصلا. مووهات، رنگ دنیای منه، روی موهات رد دستای منه، تو میتونی منو آرومم کنی، من نبضم با لبخند تو میزنه. موهات رنگ دنیای منه، روی موهات رد دستای منه، تو میتونی منو آرومم کنی، من نبضم با لبخند تو میزنه. لب تر کن ببین دنیارو میریزم به پات، سر کن با من که جونمو میدم برات کاار دلم دلتنگیه، دستاتو کم داره یه حسی که نمیتونم بگم چشمات قرارم رو گرفت از من به من رحم کن بهم خیره نشو اصلا موهات رنگ دنیای منه، روی موهات رد دستای منه، تو میتونی منو آرومم کنی، من نبضم با لبخند تو میزنه《 》آهنگ موهات از محسن یگانه《 بعد از تموم شدن آهنگ همه تشویقش کردن. ترنم رو به من گفت: خوبه شوهرای ما هم روش ابراز عشقو از رادوین یاد بگیرن. خندیدمو گفتم: رادوین من همه چیزش خاصه. روشاش رو هم به کسی یاد نمیده. بعد از اینکه چندتا عکس با فامیلای نزدیکو چندتا هم عکس 2نفره انداختیم. با رها مشغول صحبت شدیم. رها رو به من گفت: نفس یه خبر داغ برات دارم. گفتم: زود بچسبونش تا سرد نشده. رها: خبرها حاکی از اینه که: نینیمون پسره. گفتم: جدی؟ داییماهان میدونه؟ رها: نه، میخوام سورپرایزش کنم. هنوز به مامانینا هم نگفتم. میخوام یه جشن کوچیک بگیرم. اومدم جوابشو بدم که رادوین دستمو گرفتو گفت: بیا عزیزم بریم کیکو ببریم. قبل از بریدن کیک جعبه ی کادوی رادوین رو بهش دادمو گفتم: تقدیم با عشق عزیزم. بعد از بریدن کیکو خوردن شامو باز کردن کادوها، ساعت 2 نصف شب بود که مهمونا عازم رفتن شدن. اون شب بعد از رفتن همه، منو رادوین تو ویلای فشم موندیم. خسته رو یکی از مبلا نشسته بودم که رادوین اومد سمتمو نگام کردو گفت: از اون چشمای خمارت پیداست که حسابی خوابت میاد. بعد محکم بغلم کردو به سمت اتاق رفت. با پا درو باز کردو منو رو تخت گذاشت. کمکم با نجواهای عاشقانه ی رادوین پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.

با شروع فصل پاییز کم کم دانشگاه ها باز شدن. طبق روال همیشه، روزهای 2شنبه و 3شنبه کلاس داشتم. بعضی از روزها هم واسه مربیگری به استخر میرفتم ولی از ساعت کاریم کم کرده بودم. اواسط آبانماه بود. اون شب خونه ی عموبردیا مهمون بودیم. سر میز شام، چشمم به رها افتاد که غذاشو نصفه و نیمه رها کردو پاشدو به سمت آشپزخونه رفت. پاشدمو دنبالش رفتمو گفتم: چیشده رها؟ چرا انقدر پریشونی؟ رها: درد دارم. از عصری هی میگرفتو ول میکرد ولی الان دیگه نمیتونم تحمل کنم. حول گفتم: صبر کن برم خاله رو صداش کنم. سریع به سمت سالن رفتم. رایان به محض دیدن اضطرابم نگام کردو گفت: چیشده نفس؟ چرا انقدر هراسونی؟ گفتم: هیچی، فقط فقط… رادوین حرفمو قطع کردو جدی نگام کردو گفت: فقط چی نفس؟ خب بگو چیشده؟ قبض روحمون کردی. گفتم: رها درد داره. مدتی بعد با کمک خاله، لباسای رهارو تنش کردیم و همراه هم به سمت بیمارستان رفتیم. تو بیمارستان دکتر بعد از معاینه گفت: به امید خدا، تا یکی دو ساعت دیگه، بچه به دنیا میاد. با شنیدن این خبر، سریع به مامانینا زنگ زدم تا بیان. داییماهان نگرانو دلواپس طولو عرض سالن رو قدم میزد. نیمساعت بعد سرو کله ی مامانینا هم پیدا شد. همه تو نگرانی به سر میبردیم. منم از شدت استرس دائم پوست لبم رو میکندم که آخر رادوین با لحن اعتراضآمیزی رو به من گفت: بسه دیگه! چیزیم ازش موند؟ گفتم: استرس دارم خب! رادوین: جالبه! رها میخواد زایمان کنه، اونوقت تو استرس داری! میگم نفس؟ گفتم: جانم! رادوین: به نظر تو، من بابای خوبی میشم؟ گفتم: واسه 2قلوهات بهترین بابای دنیا میشی، ولی واسه تک بچمون نه. آه بلندی کشیدو گفت: نمیدونم چرا از اون اول نوجوونیم دوست داشتم 2قلو داشته باشم. بخاطر همین هم از خدا میخوام که هیچوقت به من تکبچه نده که مورد بیمهری من قرار بگیره. فکر نکن عقایدم مثل آدمای عصر حجره نه، به خدا فقط… شاید هم… مشتاق نگاش کردم تا علت نخواستن تکبچرو بدونم ولی نمیدونم چرا بقیه ی حرفش رو قورت دادو چیزی نگفت. چون اصرار کردنم بیفایده بود، دیگه کنجکاوی نکردم هر چند که شکو تردید مثل خوره، به جونم افتاده بود. در همین اثنا، داییماهان به سمتمون اومد، برق شادی تو چشماش بیداد میکرد. کمی نگامون کردو گفت: مژده بدین که رها زایمان کردو پسرمون دنیا اومد مامان لبخندی زدو گفت: خدایا شکرت. کمی که رها حالش بهتر شد به بخش منتقلش کردن. پسر رهاو داییماهان شباهت زیادی به داییماهان داشت. با انتخاب داییماهانو رها، اسم بچرو مهام گذاشتن. مدتی پیش داییماهانینا موندیمو طرفای صبح بود که به سمت خونهی خودمون رفتیم. هرچی زمان میگذشت، مهام پسر داییماهانو رها بزرگترو با مزه تر میشد. اغلب اوقات همراه رادوین یا به تنهایی به دیدنش میرفتم. وقتی محبت رادوین رو نسبت به مهام میدیدم، ته دلم خودم رو سرزنش میکردم که چرا دارم با خودخواهیهای ناعادلانه ی خودم، رادوین رو از حق طبیعی خودش که پدر شدنه، محروم میکردم؟ یاد نصیحتهای مامانو دوستام افتادم و دیدم که بیراه نمیگفتن. واقعا وجود بچه به زندگی آدم روحو نشاط میبخشه. همین جریان باعث شد تا تصمیم گرفتم تغیراتی تو زندگیم ایجاد کنم ولی انجام این تغییرات و تحولات بسیار مشکل بود، چون حجم درسهام زیادتر و سنگینتر شده بود. ولی با این وجود دیدم نسبت به زندگی تغییر کرده بود. امتحاناتم رو چنان با شوق و ذوق پشت سر میذاشتم که حد و حساب نداشت. ولی برعکس من، رادوین ماتمزده و گرفته بود. تا اینکه یه روز علتش رو پرسیدم که جواب داد: هرچی که به تعطیلات بین ترم تو نزدیک میشیم، دل منم میگیره. نگاش کردمو گفتم: چرا؟ میترسی باز هم تنهات بذارم؟ غصه نخور عزیزم! امسال میخوام با خودت برم تبریزو زود برگردم. رادوین با خوشحالی بغلم کردو گفت: قربونت برم ماه من! چه تصمیم خوبی گرفتی! فقط امیدوارم که تصمیمت عوض نشه. گفتم: مطمئن باش که من هر تصمیمی که بگیرم حتما عملیش میکنم. رادوین: در عوض منم بهت قول میدم هم به تبریز ببرمت هم فرانسه که رستاو خانوادش رو ببینی. از شدت خوشحالی گونش رو محکم بوسیدمو فریاد کشیدم: فدات بشم این یکی حرف نداره. رادوین: آرومتر! الان همه ی همسایه ها میریزن بیرون. گفتم: چرا؟ رادوین: چون ساعت 1 نصفه شبه. گفتم: وای! اونقدر ذوقزده شدم که ساعت رو فراموش کردم. مدتی بعد همراه رادوین به سمت اتاق رفتیم. رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی، سرم به بالش نرسیده، خوابم برد.

رادوین” زندگی به روال عادی میگذشت و روزها یکی پس از دیگری از پی هم سپری میشد. کارام تو شرکت حسابی زیاد شده بود. تازه از سر یکی از پروژه هام برگشته بودم. سرم گرم کار بود که موبایلم زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم. اسم عموپارسا رو صفحه ی گوشیم خاموشو روشن میشد. سابقه نداشت این موقع از روز عمو بهم زنگ بزنه، با کمی تعجب و دلهره گوشیمو جواب دادمو با عموپارسا مشغول صحبت شدم.****
نفس” یک هفته ای از تموم شدن امتحاناتم میگذشت و 3 ماه از نخوردن قرصها ولی هیچ خبری از بچه نبود. نه از رفتن به تبریز، نه از حاملگی. به خودم دلداری میدادم که》چه عجله ای داری شاید برای هر دوشون زوده.《 اواسط بهمنماه بودو هوا حسابی سرد شده بود. نزدیکای ظهر بود. مشغول درست کردن غذا بودم که در سالن باز شدو رادوین وارد خونه شد. به صدام کردو گفت: نفس، نفس؟ کجایی؟ از آشپزخونه بیرون اومدمو زیر لب سلام کردمو گفتم: چیشده امروز زود اومدی؟ چیزی شده؟ رادوین به محض دیدنم گفت: سلام عزیزم. مگه باید چیزی شده باشه که من زود بیام؟ بدو زود چمدونتو ببند که میخوایم بریم تبریز، فقط عجله کن! چون ساعت 4 پرواز داریم. نگاه پر از عشقم رو بهش دوختم و گفتم: جون من راست میگی؟ تو همیشه منو غافلگیر میکنی، ولی کاش یه کمی زودتر بهم میگفتی تا هم از مامانینا و خاله اینا خداحافظی میکردم و هم اینکه وسایلمو آماده میکردم. رادوین: وقت داریم عزیزم، وسایل رو باهم آماده میکنیمو با اونا هم تلفنی خداحافظی میکنی. به قیافش نگاه کردم. کمی گرفته و مضطرب بود. پرسشگر نگاهش کردمو ازش پرسیدم: رادوین؟ اتفاقی افتاده؟ احساس میکنم انگار کمی پکری. رادوین: نه نه، این چند روزه کارم زیاد بود، یه کم خستم. حرفش متقاعدم کرد و بعد از خوردن یه ناهار مختصر، با عجله لوازمو لباسامونو تو چمدون جا دادم و تلفنی با خاله خداحافظی کردم ولی با مامانو بقیه نتونستم چون چون تلفن خونه و موبایلشون رو جواب نمیدادند. با عصبانیت گوشیرو قطع کردم که رادوین گفت: چرا عصبانی میشی عزیزم؟ فردا زنگ میزنی. تازه یه هفته بیشتر که نمیمونیم. تو فرودگاه هم چند دفعه زنگ زدم ولی باز هم موفق نشدم تا اینکه سوار هواپیما شدیم. ساعتی بعد به تبریز رسیدیم. رادوین یه تاکسی گرفتو به سمت خونه ی عمه پروانه رفتیم. نگاهی به رادوین کردمو گفتم: ولی کاش که قبل از اومدنمون بهشون خبر میدادیم تا خونه باشن. رادوین هیچ جوابی ندادو فقط سکوت کرد. مدتی بعد رسیدیم. بعد از حساب کردن کرایه، از ماشین پیاده شدیم.

به محض شنیدن صدای قرآن و شلوغی جلوی در، یه دفعه، تنم لرزیدو قلبم شروع به تپیدن کرد، هراسون و با لکنت پرسیدم: رادوین کی مرده که منو با عجله برداشتی آوردی اینجا؟ رادوین: نمیدونم فقط عمو گفت زودتر خودمون رو برسونیم، مثل اینکه حال عمه پروانه خوب نبوده. گفتم: خوب نبوده یا تموم کرده؟ رادوین اومد چیزی بگه که با عجله خودم رو به باغ رسوندم. صدای شیون و زاری تا آسمون میرسید. همه مشکی پوشیده بودن. نمیدونم چرا یه دفعه پاهام سست شدو توان راه رفتن داشت از پاهام گرفته میشد و تعادلم داشت از بین میرفت و نزدیک بود نقش بر زمین بشم که رادوین به کمکم اومدو زیر بازوم رو گرفتو گفت: آروم باش عزیزم، مرگ مشیت خداست. باید بتونی تحمل کنی، همه ی ما یه روزی میمیریم. حسابی شوکه شده بودم. به محض اینکه وارد ساختمون شدیم همه با دیدن ما بلند شدن. عمه پریناز در حالی که به سرو صورت خودش چنگ می انداخت گفت: نفس اومدی؟ دیدی چطوری خواهرم ترکمون کرد؟ بیا که دیگه عمت نیست تا نازتو بکشه. این جمله مثل پتکی به سرم کوبیده شد. ناباورانه گفتم: نه، نه دروغه! رادوین تو که گفتی عمه پروانه حالش خوب نیست. سرم به دوران افتاد پاهام سست شد، دیگه توان وایستادن رو نداشتم، عمه پریناز اومد بغلم کرد ولی من انگار تو هوا معلق بودم. با صدایی که انگار از ته چاه درمی اومد، پرسیدم: کی این اتفاق افتاد؟ اون که بیماریش درمان شده بود! چه بلایی سرش اومده؟ بابا در حالی که گریه میکرد گفت: دیشب وقتی از عروسی یکی از اقوام ستار که تو یکی از شهرهای اطراف بوده، برمیگشتن با یه کامیون تصادف کردن. ستار در جا تموم کرده ولی پروانه امروز صبح. انگار دنیا رو سرم آوار شد عمه پروانه رو مثل مامان دوست داشتم. کم کم همه چیز تو سیاهی مطلق فرو رفت. دیگه بقیه ی حرفارو نشنیدم. مدتی بعد با خنکی چیزی چشم باز کردم، همه دورم جمع شده بودند، بابا، شربت قند تو دهنم میریخت ولی چیزی سد راه گلوم شده بودو آب پایین نمیرفت. با لحن التماسآمیزی رو به عموپدرام گفتم: عمو، تو همیشه هر کاری خواستم برام انجام دادی… تورو خدا منو ببر پیش اونا میخوام ببینمشون، آخه این انصافه که بعد از چند ماه… بغضی که سد راه گلوم بود، سر باز کردو مجال حرف زدن رو بهم نداد، باور کردنش برام خیلی مشکل بود. 2تا از عزیزام رو یکجا از دست داده بودم و این باور مثل کسی که تازه از خواب بیدارش کنند منو دیوونه کرده بود. داد میزدمو به سرو صورتم میکوبیدمو کسی جلودارم نبود، تا اینکه همه رو در حال پرواز دیدم و از شدت بیحالی پلکام سنگین شدو به عالم بیخبری خواب فرو رفتم.

رادوین” نفس با شنیدن ماجرای فوت عمشو همسرش انقدر بیتابیو بی قراری کرد که از هوش رفت. عموپارسا نگاهی به نفس انداختو رو به من گفت: رادوین تورو خدا یه کاری بکن! بچم از دستم رفت. نفهمیدم با چه حالی خودم رو به نفس رسوندم. با یه حرکت سریع بغلش کردمو صاف وایستادم. گیج شده بودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. سامان به کمکم اومدو در حالی که نفس رو تو آغوش داشتم، به سمت باغ رفتم. سوار ماشین سامان شدمو به سمت بیمارستان حرکت کردیم. سامان نگاهی به عقب انداختو گفت: چطوره؟ گفتم: هیچ فرقی نکرده، فقط تورو خدا عجله کن! بارون شدیدی در حال باریدن بود. نگاهی به نفس که تو بغلم بود، انداختمو گفتم: نفس؟ عزیزم؟ خانمم؟ چشماتو باز کن! تو نباید طوریت بشه، تورو خدا باز کن اون چشمای قشنگتو! میدونی که من بدون تو نمیتونم. بغضم ترکیدو مجال ادامه ی حرفام رو پیدا نکردم. مدتی بعد به بیمارستان رسیدیم. دکتر بعد از معاینه گفت: ایشون با شنیدن حادثه یا دیدن یه صحنه ی تکون دهنده، دچار شوک عصبی شدن. داروهای مربوطه رو تو سرمشون تزریق میکنیم. اگه به هوش اومدنو حالشون خوب بود، که مرخص میشن. وگرنه، 2 3 روزی رو باید تحت نظر باشن. لحظاتی بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که با سامان رو صندلیهای کنار تخت نفس مینشستیم، به صورت زیبای نفس که تو خواب مثل فرشته ها شده بود، خیره شدم.****
نفس” با سوزش دستم چشم باز کردم با این امید که شاید خواب بوده باشم خودم روی تخت بیمارستان دیدم. سرمی به دستم وصل بودو رادوینو سامان کنارم نشسته بودند، با عصبانیت گفتم: این زهر مار رو از دستم بیرون بیارین، میخوام برم خونه. رادوین: دکتر گفته تا سرمت تموم نشده، نمیتونی بری. فشارت خیلی پایین اومده! گفتم: دکتر غلط کرده. متعاقب حرفم خواستم سرمم رو بیرون بکشم که 2 نفری مانعم شدند. با صدای ما، دکتر و پرستار وارد اتاق شدند. دکتر: خانم شما که بچه نیستین این کارا یعنی چی؟ باید کمی صبر و طاقت داشته باشین. میدونم مرگ عزیزان خیلی سخته ولی چاره چیه. با مسکنی که پرستار بهم تزریق کرد باز به خواب عمیقی فرو رفتم. هر موقع که چشم باز میکردم رادوین رو کنار تختم میدیدم که آثار غم و نگرانی تو صورتش نمایان بود. بالاخره با رضایت خودم از بیمارستان مرخص شدم. صبح واسه مراسم خاکسپاری به سمت آرامستان تبریز رفتیم. اونجا هر کاری کردم تا به غسالخونه برم، دلآرامو خاله مانعم شدند. بیچاره عمه پریناز از روز قبل تو بیمارستان بستری شده بود و حتی نتونست واسه آخرین دیدار از خواهرش به آرامستان بیاد. عموپدرامو خانواده و فامیلای آقاستار همه و همه فقط شیونو زاری میکردند. عموپدرام در حالیکه گریه میکرد میگفت: وای خدا! کمرمون شکست، چرا 2تا، ای وای آبجی پری چرا رفتی؟؟ خیلی زود بود، چرا بچه هاتو تنها گذاشتی؟ هیچکس حال و روز خوبی نداشت، آرشین چنان ناله میکرد که دل همه رو به درد میآورد، آریا مرتب از هوش میرفت و منم مثل مجسمه گوشه ای وایستاده بودمو این صحنه هارو شاهد بودم. احساس میکردم تو خواب هستم. وقتی جنازه هارو آوردن چنان قیامتی به پا شد که انگار از آسمون غم میبارید. غمی که همه همراه با خاک بر سر خودشون میریختند. نمیدونم کی بود که مرتب صدام میکرد تا اینکه با کشیده ای که به صورتم خورد، به خودم اومدم. ترنم بود که با گریه میگفت: نفس، نفس چرا اینطوری میکنی، تو هم مثل بقیه گریه کن و تو خودت نریز. به محض دیدن جنازه هایی که داخل قبر گذاشته بودن، به سمتشون دوئیدم تا شاید برای آخرین بار صورتشون رو ببینم که رادوین نذاشت. تا اینکه بهش التماس کردمو گفتم: فقط یه لحظه! خواهش میکنم بذار ببینم تورو خدا رادوین رادوین: نمیشه، همینجا بمون. گفتم: چقدر بی انصافین نباید با عزیزم خداحافظی کنم؟ اونا ازمون سیر شدنو ترکمون کردن. من که هنوز سیر نشدم. در همین اثنا، عموپدرام جلو اومدو سرم رو به سینش فشردو گفت: بیا دخترم، بیا تو هم باهاشون خداحافظی کن. هر دو عزیزم آرومو راحت تو خونه ی ابدی خودشون خوابیده بودن. یه لحظه دیدم عمه پروانه بهم لبخند میزنه، با فریاد گفتم: عمو ببین عمه زندست نمرده! داره لبخند میزنه تورو خدا خاک نریزین. همچنان فریاد میزدمو التماس میکردم ولی کسی به حرفم گوش نمیداد. دیگه حال خودم رو نمیفهمیدم فقط احساس میکردم که کسی به صورتم میزنه. میلرزیدم، به سختی چشم باز کردم. مامانو خاله رو با چشای سرخو متورم بالای سرم دیدم. مامان: دخترم اگه همینطوری ادامه بدی تو هم از دست میری. گریه کن تا سبک بشی، اینجوری داغون میشی. ولی من نمیتونستم گریه کنم. انگار چشمهی اشکم خشک شده بود. بعد از انجام مراسم خاکسپاری به سمت خونه ی عمه پروانه رفتیم.

در طول 7 روز مراسم عزاداری، ساکتو مبهوت تو گوشه ای مینشستم و مدام بغضم تو گلوم سنگینتر میشدو خودم رو سرزنش میکردم که چرا چند روز زودتر نیومدم تا تو زنده بودنشون در کنارشون باشم. هر کاری میکردم که مرگشون رو به خودم بقبولونم، نمیشد. اشتهایی به غذا خوردن نداشتم و به زور رادوین بود که چند قاشقی غذا میخوردم. وقتی شب هفت تموم شد هرچقدر رادوین اصرار کرد که همراهشون به تهران برگردم، زیر بار نرفتم. میخواستم تا چهلم بمونم. در طول چهل روز کمتر روزی بود که زیر سرم نرم. تو این مدت رادوین هر روز بهم زنگ میزدو دقایقی باهم صحبت میکردیم. حال خوبی نداشتم بعضی اوقات اونقدر فشارم پایین می اومد که چشمام باز نمیشدو بیشتر ساعات روز رو تو خواب به سر میبردم، روحم به شدت خسته و افسرده بود. و فقط دیدن رستا که بعد از شنیدن این حادثه به ایران برگشته بود، تونست کمی آرومم کنه. بالاخره بعد از 20 روز داغداری، در آغوش رستا بغضم شکستو اونقدر گریه کردم تا سبکتر شدم. واسه مراسم چهلم باز دوباره رادوینو خانواده ی عموبردیا، همراه رها و داییماهان به تبریز اومدن. روز بعد بعد از پایان مراسم همگی به تهران برگشتیم. ترم جدیدم که ترم آخرم محسوب میشد، شروع شده بود. ولی من هیچ حوصله ای واسه رفتن به سر کلاسها نداشتم. اونقدر آریاو رادوین گفتند که با پافشاری زیاد اونا مجبور شدم به دانشگاه برم. نه تنها من بلکه هیچکس روحیه ی مساعدی نداشت. مخصوصا عمو و بابا، که خواهرشون رو از جونشون بیشتر دوست داشتن، مرگ نابهنگام عمه پروانه، کمرشون رو شکسته بودو دلو دماغ کار کردن نداشتند. رستا به همراه پریسا به فرانسه برگشت. بیچاره سامان مجبور بود هم تو شرکت خودش کار کنه و هم به جای عموپدرامو بابا، تو شرکت و کارخونه مشغول کار بشه و اونجارو اداره کنه. مامان هم بیشتر تو خونه بودو به بابا رسیدگی میکرد. خلاصه آرامش زندگی همه از بین رفته بود و خنده و شادی از لبهای همه محو شده بود. اولین روز که به دانشگاه رفتم، همکلاسیام بعد از فهمیدن موضوع خواستن که روزی رو مشخص کنم تا واسه عرض تسلیت به منو خانوادم، به خونمون بیان. چون روز 5شنبه ی همون هفته، مجلس ترحیمی تو خونه ی عموپدرام برگزار میشد، عصر روز 5شنبه بچه ها دسته جمعی همراه با چند نفر از اساتید، به خونه ی ما اومدن. در طول مراسم رزا مثل خواهر کنارم بود. روحیه ی خوبی نداشتم، همیشه تو فکر بودم، چون مراسم خاکسپاری لحظه ای از جلوی چشمم دور نمیشد. شبها نمیتونستم راحت بخوابم، توی خواب عمه رو میدیدم که توی قبر صدام میکنه و کمک میخواد، لحظه ای که میخواستم به کمکش برم از خواب میپریدمو این کابوس لحظه ای رهام نمیکرد تا اینکه یه روز صدای اعتراض رادوین بلند شد که: نفس؟ با این وضعی که تو داری، از بین میری، اشتهات که کم شده، همش تو فکری، شبها هم که کابوس میبینی و نمیتونی راحت بخوابی. من میگم باید بری پیش روانشناس تا کمکت کنه. گفتم: باور کن دست خودم نیست، الان 3 ماه از مرگ اونا میگذره، ولی نتونستم تو مغز خودم بگنجونم و احساس میکنم که عمه زنده بود ولی کسی کمکش نکرد. رادوین: بخاطر وابستگی که به عمت داشتی، این فکر رو میکنی وگرنه کی میتونه عزیزش رو زنده به گور کنه؟ مدتی بعد مثل همیشه، تو آغوش رادوین به خواب عمیقی فرو رفتم.

رادوین” هر روز که میگذشت، حال نفس بدتر از قبل میشد، از یه طرف درگیر کار ساختن خونه باغ تو چالوس بودم و از طرفی روحیه ی بد نفس، نگرانیم رو دوچندان میکرد. سردرگم و کلافه روزامو به شب میرسوندم. بالاخره بعد از کلی صحبت، تونستم نفس رو راضیش کنم که بریم پیش روانشناس تا یه کم با حرف زدن، روحیش بهتر بشه. بعد از انجام کارام میزمو جمع کردمو از شرکت خارج شدم.****
نفس” با شنیدن صدای زنگ موبایلم خسته و بی رمق چشم باز کردم، نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم، نگار بود. با بیحالی جواب دادم: سلام نگار خوبی؟ نگار: سلام عزیزم فدات بشم، زنگ زدم بهت تسلیت بگم. راستش من قبل از عید اصلا دانشگاه نیومدم، تازه فهمیدم که… حرفشو قطع کردمو گفتم: اشکالی نداره عزیزم. من اصلا از هیچکس توقع ندارم. نگار: ایشالا زودتر حالت خوب بشه. حالا یه روز میام خونتون میبینمت. مواظب خودت باش! گفتم: تو هم همینطور. خدافظ. گوشیرو قطع کردم. ساعت 4 عصر وقت روانشناس داشتم. بعد از ظهر همراه رادوین به سمت مطب مورد نظر رفتیم. وارد مطب که شدیم، دکتر بعد از کمی صحبت کردن ازم پرسید: خانم شما حامله نیستین؟ چون قرص آرامبخش واسه ی جنین ضرر داره. یهو یادم افتاد که هنوز از حاملگیم خبری نیست. اومدم جواب بدم که رادوین زودتر از من جواب داد: نخیر آقای دکتر، ایشون از قرص استفاده میکنن. زبونم قفل شدو هیچ حرفی نتونستم بزنم. دکتر چند قرص آرامبخش برام تجویز کرد. دور از چشم رادوین قرصارو بیرون میریختم تا اگه حامله شدم آسیبی به بچه نرسه. کم کم غم بچه دار نشدن هم تو دلم لونه کرد. 5 ماه میگذشت و من جرات اینکه پیش دکتر برم نداشتم انگار کسی تو درونم داد میزدو میگفت 》نرو! تو هیچوقت نمیتونی حامله بشی و آرزوی مادر شدن رو به گور میبری.《 با خودم در حال جدال بودم. مثل دیوونه ها همیشه با خودم حرف میزدم، جای خلوت و تاریک رو دوست داشتم و زمانی که رادوین به خونه می اومد چراغا رو روشن میکرد. دست از کارای خونه کشیده بودم. کارای من حسابی رادوین رو عاصی کرده بود. یه روز که به خونه اومد عصبانی شدو گفت: نفس چرا اینطوری میکنی؟ اگه قرار باشه با مرگ عزیزان زندگی همه به هم بریزه که همه آدما دیوونه میشن، الان 4 ماهه که از فوت اونا میگذره، به جای اینکه باور کنی و خودتو با نبود اونا عادت بدی، هر روز بدتر میشی. عوض اینکه لباس مشکی رو از تنت بیرون بیاری، خونه رو هم تاریک میکنی! مگه عمهپرینازو خاله نگفتن که از عزا دربیای، هان؟! گفتم: تو فقط بلدی ایراد بگیری و بهونه بیاری، به جای همدردی کردن نمک رو زخمم میپاشی. اگه ناراحتت میکنم از اینجا برم. یه دفعه مثل کوه آتشفشان منفجر شدو با داد گفت: تو خیلی پرروو پر توقعی. دیگه چیکار باید بکنم که نکردم. کم ملاحظتو میکنم؟ کم نازتو میکشم؟ از صبح تا عصر مثل خر کار میکنم، وقتی هم که به خونه میام باید بپزم، بشورم و جمعو جور کنم و مواظب هم باشم که خانم غذاشو بخوره، خوب استراحت کنه، خوب درسشو بخونه، کم غصه بخوره. تو دیگه چی میخوای؟ مگه یه نفر تا چه حد میتونه ظرفیت داشته باشه؟ با داد جواب دادم: چرا منت میذاری؟ من که مجبورت نکردم خب انجام نده. با تمسخر نیشخندی زدو گفت: اینم جواب من؟ به جای دستت درد نکنست؟ گوش کن ببین چی میگم، فردا میری آرایشگاهو به سرو وضعت میرسی، وقتی اومدم خونه باید همه چیز تمیزو مرتب باشه. از این به بعدم همه ی کارارو خودت انجام میدی، مثل قبل فهمیدی؟ من دیگه خسته شدم. و به دنبال حرفش به سمت اتاق رفت. به سمتش رفتمو گفتم: اگه خرده فرمایشات جنابعالی رو انجام ندم چیکار میکنی؟ بدون اینکه برگرده جواب داد: وقتی انجام دادم میبینی، فکر کردی زورم بهت نمیرسه؟ من صد نفر مثل تورو حریفمو تشنه لب چشمه میبرمو برمیگردونم. زیر لب گفتم: کور خوندی. چنان در رو محکم بست که خونه لرزید. هرچقدر منتظرش شدم بیرون نیومد. تو دلم گفتم: دیوونه فکر میکنه اگه صداشو بلند کنه میترسم. اگه این بیشعور تعطیلاتو ادا درنمیآورد حد اقل قبل از مرگشون چند روزی پیششون بودم. بیخیال رادوین به سمت سالن رفتمو مشغول دیدن تیوی شدم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین ثمره ی زندگی
  • نویسنده: فرشته
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10270
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.