ثمره ی زندگی من

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 6)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 5)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

صبح با صدای آلارم گوشیم چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو رو تخت نشستم. به کنارم که نگاه کردم رادوین رو رو تخت ندیدم. پاشدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن صورتم اومدم بیرونو جلوی میز آرایش نشستمو موهامو شونه کردمو پشت سرم با کش بستم. کمی آرایش کردمو بعد از تعویض لباسم به سمت پایین رفتم. وارد آشپزخونه که شدم، رادوین مشغول خوردن صبحونه بود. هل هلکی ماکارونی رو آبکش کردمو گذاشتم تا بپزه. مشغول ریختن چای واسه خودم بودم که رادوین به محض دیدن دستپاچگیم گفت: عزیزم چرا انقدر حولی؟ تو که امروز کلاس نداری جایی میخوای بری که از الان داری شام درست میکنی؟ درحالی که صندلی رو واسه خودم عقب میکشیدمو روش مینشستم نگاش کردمو گفتم: یکی از دوستام خواهرش مربی شناست، میگفت دنبال یه آدم واردو ماهر میگردن که بتونه شنارو به بچه های کوچیک به طور حرفه ای آموزش بده. چون میدونست من به شنا تسلط کامل دارم، این کار رو پیشنهادش رو به من داد. رادوین با کمی عصبانیت گفت: آها، اونوقت تو هم قبول کردی آره؟ زل زدم تو چشماشو گفتم: آره قبول کردم، حالا از نظر تو اشکالی داره؟ رادوین سرش رو تکون دادو گفت: یعنی چی نفس؟ تو هر کار که دلت میخواد رو انجام میدی و اصلا هم به فکر من نیستی. 2شنبه 3شنبه ها که از صبح تا بعد از ظهر دانشگاهی بعد از این هم که باید بقیه ی روزای خالیت رو چند ساعتی به استخر بری منم که دیگه برگ چغندرم. ما که به پول اون احتیاجی نداریم پس چرا قبول کردی؟ به کی بگم؟ من دوست دارم زنم بیشتر اوقاتش رو با من بگذرونه و در کنار خودم باشه نه با دیگران. ببینم نفس؟ مگه تو کمو کسری داری که من خبر ندارم؟! حرفش رو قطع کردمو گفتم: رادوین تو چقدر ایراد میگیری! من کی گفتم به پول احتیاج دارم؟ باور کن فقط واسه سرگرمی قبول کردم. رادوین: خب اگه دنبال سرگرمی هستی، بچه ی خودمون بیشتر سرتو گرم میکنه طوری که وقت سر خاروندن رو پیدا نمیکنی. با اخم جواب دادم: نمیدونم چرا این روزا همتون پای بچرو وسط میکشین؟ بارها گفتم، بازم میگم: من تا درسم تموم نشه بچه دار نمیشم چون اون موقع باید قید درس خوندن و دانشگاه رو بزنم. رادوین: باشه، خیل خب! من تسلیم هر کاری دوست داری بکن فقط خواهشا هر زمان خسته شدی بیرودروایستی ادامه نده و بذار کنار. گفتم: چشم. هفته ای 3 روز هر بار 6 ساعت بیشتر نیست. بعد مشغول خوردن ادامه ی صبحونه شدم. دقایقی بعد رادوین بعد از روبوسی باهام از خونه بیرون رفت و منم بعد از جمع کردن ظرفهاو شستنشون و درست کردن سالاد از خونه خارج شدم. بعد از اطمینان از قفل بودن درها، سوار ماشین شدم و به سمت استخر حرکت کردم.

عصر بعد از اتمام کارم سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی سامانینا رفتم. در حال رانندگی به رادوین زنگ زدمو خبر دادم تا یه موقع نگران نشه. وقتی رسیدم، ماشینمو روبروی برج پارک کردمو پیاده شدم. زنگو که زدم دلآرام خودش درو برام باز کرد. بعد از احوالپرسی گفت: چه عجب! از این طرفا؟ گفتم: برو بابا توئم! به جای اینکه ازم استقبال کنی تیکه میندازی. دلآرام: خوش اومدی. بشین برم یه چیز بیارم بخوری تا برام حرف درست نکردی گفتم: پس یه چیز داغ بیار که تو این هوای سرد میچسبه. دلآرام: اونم رو چشمم. مانیارو از رو تختش برداشتمو مشغول بازی باهاش شدم. دقایقی بعد دلآرام برام شیر کاکائوی داغ با چند برش کیک آورد. در حالی که جرعه ای از شیرکاکائو رو میخوردم پرسیدم: سامان کجاست؟ هنوز نیومده؟ دلآرام: سر کاره، شب میاد. تعریف کن چه خبر؟ جناب هکر چطوره؟ گفتم: خبری نیست، سرم به دانشگاهو درس گرمه. رادوین هم خوبه. دلآرام: ناقلا! از آلمان چی آورده برات؟ گفتم: همه چیز! باور کن بیشتر از یه چمدون برا من سوغاطی آورده بود. دلآرام: مبارکت باشه. گفتم: مرسی. حالا اومدی خونمون میبینی. راستی دلی! میگم حالشو داری یه سر بریم مزون سوگل؟ دلآرام: بدم نمیاد. حالا مگه خبریه؟ گفتم: جمعه عقد دخترعمه ی رادوینه، میخوام برم یه لباسی چیزی بگیرم. مامان میگفت کلی کار ترک آورده. دلآرام: پس بشین حاضر بشم بیام بریم. مدتی بعد همراه دلآرام به سمت مزون رفتیم. بعد از نیمساعت رسیدیم. سوگل به محض دیدن ما، به گرمی ازمون استقبال کرد. رو بهش گفتم: کار جدید مخصوص جشن عقد چی داری؟ سوگل: یه لباس هست یعنی انگاری واسه تو دوختنش. مطمئنم اگه بپوشی چشم همرو رو خودت خیره میکنی. یه لحظه صبر کنی برات مییارم. مدتی بعد با یه جعبه ی بزرگ اومد سمتمو گفت: بیا نفس! بپوش ببین چطوریه. لباس رو از تو جعبه درآوردمو وارد اتاق پرو شدم. لباس رو پوشیدمو جلوی آینه وایستادمو لباس رو تو تنم آنالیز کردم. از قسمت کمر تا پایین لباس با تور کار شده بود و قسمت بالاتنه ی لباس هم از حریر بودو قسمت سینه کاملا سنگدوزی شده بود. از جلو دامنش کوتاه بودو از پشت دنباله داشت. قسمت یقه و پشت لباس هم کاملا باز بود. لباس رنگش سبز مایل به مغز پسته ای بود. از اتاق که بیرون اومدم، نگاه سوگلو کارمنداشو چندتا از مشتریاش که اونجا بودن روم خیره موند. لحظاتی بعد سوگل به خودش اومدو گفت: نگفتم؟ ماه شدی عزیزم. این لباس بیشتر از اونچه که فکرشو میکردم بهت میاد. لباس رو درآوردمو تو جعبش گذاشتم. دلآرام رو به من گفت: پس چرا دست دست میکنی نفس؟ خب بخرش دیگه! گفتم: لباس خیلی قشنگیه، ولی چون خیلی بازه، مطمئنم رادوین نمیذاره بپوشم. دلآرام: از الان بهش نشون نده که مخالفت کنه. بذار روز جشن بپوش. سوگل که انگار حرفامون رو شنیده بود گفت: نگران بازی لباست نباش! کت ستشو دارم که بتونی روش بپوشی. دقایقی بعد پول لباس و کیفو کفشو شال ستشرو با سوگل تصفیه حساب کردمو بعد از خداحافظی با سوگل از مزون بیرون اومدیم. دلآرام رو به خونشون رسوندمو به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم. وارد خونه که شدم، رادوین هنوز نیومده بود. سریع جعبه ی لباسرو لابلای وسایل گذاشتم و بعد از تعویض لباسم به سمت آشپزخونه رفتم تا شام رو آماده کنم.

روز جمعه بعد از خوردن ناهار و شستن ظرفا، لباس پوشیدمو به سمت پایین رفتم. رادوین به محض دیدنم گفت: جایی میری عزیزم؟ گفتم: میرم دنبال رها باهم بریم آرایشگاه. رادوین: میخوای بیام برسونمت؟ گفتم: نه. چشات داره داد میزنه که چقدر خسته ای! برو بخواب من خودم میرم. بعد از خداحافظی با رادوین از خونه بیرون اومدم. سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی دایی ماهانینا روندم. 20 مین بعد رسیدم. ماشینو جلوی خونشون پارک کردمو با موبایلم شماره ی خونه ی دایی ماهانینارو گرفتم. بعد از دومین بوق رها خودش گوشیرو برداشت. بعد از احوالپرسی مختصر گفتم: رها من جلوی خونتون تو ماشین منتظرتم. رها: پس بالا نمیای؟ گفتم: نه دیگه! باشه واسه بعدا. رها: پس هرطور راحتی. من الان میام. گفتم: باشه. سلام به داییماهان برسون. خدافظ. رها: چشم. خدافظ. گوشیرو قطع کردم و دقایقی رو منتظر رها موندم تا اومد. رها سوار ماشین که شد، به سمت آرایشگاه خاله ویدا حرکت کردم. رها رو به من گفت: میگم نفس؟ حالا وقت گرفتی ازش داریم میریم؟ گفتم: وقت نمیخواد. دیشب تو تلگرام باهاش هماهنگ کردم. مدتی بعد رسیدیم و بعد از پارک کردن ماشین پیاده شدیم و هر دو باهم وارد آرایشگاه شدیم. خاله ویدا بعد از احوالپرسی گفت: ماشاالله روز به روز خوشگلتر میشی. کاری میکنم امشب به جای عروس تو به چشم بیای. لبخند زدمو گفتم: شما لطف دارین. چون آرایشگاه خلوت بود کارمون سریع انجام شد. بعد از 2 ساعت که خاله ویداو شاگرداش رو سرو صورتمون کار کردن بالاخره کار آرایشو درست کردن موهامون تموم شد. خاله ویدا رو به من گفت: پاشو تو آینه خودتو نگاه کن! ببین خوشت میاد؟ رها سرش رو برگردوند سمتمو نگام کردو گفت: چقدر ماه شدی نفس! پاشدمو جلوی آینه وایستادمو مشغول بررسی صورتم شدم. واقعا عوض شده بودم. موهامو به خواست خودم شنیون شده بود و دسته ای از موهام از قسمت جلو فر شده بودو تو صورتم ریخته بود. کمی بیشتر از حد معمول هم آرایش کرده بودم. رها هم موهاشو سشوار کشیده بودو باز ریخته بود دورش. یه آرایش ملایم هم کرده بود. بعد از تصفیه حساب با خاله ویدا از آرایشگاه بیرون اومدیم. تا رها رو دم خونشون رسوندمو به سمت خونه رفتم ساعت 6 شده بود. وارد خونه که شدم، رادوین رو ندیدم. به سمت اتاق رفتم. وارد که شدم، لباساشو رو تخت دیدم. صدای آب هم از حموم می اومد. جعبه ی لباسم رو از تو کمد برداشتمو مشغول پوشیدن لباس شدم. در همین اثنا، رادوین وارد اتاق شدو مشغول پوشیدن لباسش شد. در حالی که سرویس جواهراتم رو به دستو گردنم می انداختم زیر لب به رادوین سلام کردم. رادوین: سلام عزیزم. کی اومدی؟ گفتم: 10 دقیقه ای میشه. نگاه آخرو به خودم انداختم وقتی خیالم راحت شد که همه چیز مرتبه، رو به رادوین گفتم: به نظرت لباسم خوبه؟ با اخم سرتا پامو نگاه کردو گفت: این دیگه چه لباسیه که پوشیدی تو؟ زل زدم تو چشماشو گفتم: لباسم چشه؟ خیلی هم خوبه. رادوین با داد: یعنی تو میخوای با این سرو وضع بیای بیرون؟ با لحن محکمی گفتم: آره، مگه چه اشکالی داره؟ رادوین با عصبانیت گفت: سرتا پا اشکاله، من نمیذارم با این سرو وضع بیای جلوی اون همه مرد. ببین نفس؟ یا با زبون خوش میری لباستو عوض میکنی یه چیز پوشیده تر میپوشی! یا اینکه اصلا نمیریم جشن. اینو گفتو از اتاق بیرون رفت. اعصابم از دستش خورد شد. پسرهی پررو صداشو واسه من میبره بالا، فکر کرده ازش میترسم. ولی خودمونیم رادوین وقتی عصبانی میشه و رگهای گردنش متورم میشه، تو دل بروتر میشه. کتو پالتوی کوتاهم رو پوشیدمو بعد از پوشیدن کفشام به سمت پایین رفتم. بدم نمی اومد کمی منتمو بکشه بلکه یاد بگیره بیخودی از آدم ایراد نگیره. بی اعتنا به رادوین سوئیچمو برداشتمو میخواستم از در خونه برم بیرون که رادوین جلومو گرفتو گفت: بچه نشو نفس! وایستا باهم میریم. چون میدونستم اگه نگاش کنم تسلیم حرفو اون نگاه عاشقش میشم، در حالی که از کنارش رد میشدم بدون اینکه نگاش کنم گفتم: از اونجایی که با این سرو وضع باعث آبروتون میشم، با ماشین خودم بیام هم خودم راحتترم و هم اینکه شما کمتر حرص میخورین. اینو گفتم و به سمت ماشین رفتم. سوار ماشین شدمو از خونه بیرون اومدم.* رادوین” به محض اینکه نفس از خونه بیرون رفت منم سریع سوار ماشینم شدمو پشت سرش به سمت خونه ی عمه بهار حرکت کردم. نفس بیش از پیش زیبا شده بودو من اصلا دلم نمیخواست جز خودم چشم هیچ مرد دیگه ای به اندامش بیفته، بخاطر همین سر لباسش باهاش تند برخورد کردم. زمانی که وارد سالن شدیم، با دیدن شالی که رو لباسش انداخته بود نگاه شرمندم رو به صورتش دوختم. مدتی که گذشت دستمرو دور کمرش انداختم و واسه قدم زدن به سمت باغ رفتیم.*
نفس” زمانی که رادوین ازم خواست تا واسه قدم زدن تو باغ همراهیش کنم دلم نیومد درخواستشو رد کنمو باهاش همراه شدم. زمانی که وارد باغ شدیم کمی که قدم زدیم رادوین سکوت بینمون رو شکستو گفت:

از اینکه عصریه باهات تند برخورد کردم معذرت میخوام. خب چیکار کنم؟ عاشقم و رو مسائلی که به تو مربوط میشه به شدت حساسم. اونقدر دوستت دارم که دلم نمیخواد جز خودم هیچ مردی چشمش به زیباییهای تو بیفته. حالا منو میبخشی؟ باز با نگاه عاشقش ضربان قلبم بالا رفت آروم تو گوشش گفتم: میبخشمت مجنون بیهمتای من! رادوین بغلم کردو لبهای گرمش رو روی لبام گذاشت و ادامه ی حرفم تو دلم موند. کمی بعد از هم جدا شدیم. رو به رادوین گفتم: ببین! رژمو پاک کردی! رادوین خندیدو گفت: آخیش! همینو میخواستم. بعد باهم به سمت سالن رفتیم. تا آخر شب مشغول رقصو شادی بودیم. وقتی به خونه برگشتیم بعد از تعویض لباسم از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

اوایل اسفند ماه بود و کارام حسابی زیاد شده بود. چند وقتی هم از مربی شدنم میگذشت. حسابی به کارم عادت کرده بودم. بعضی موقعها که سانس اضافه تو استخر میموندم، شبا ساعت 10 خسته و کوفته به خونه برمیگشتم ولی جلوی رادوین طوری وانمود میکردم که زیاد خسته نیستم. روز 5شنبه چون وقتم خالی بود و کلاس نداشتم، صبح بعد از خوردن صبحونه آماده شدم و به سمت خونه ی مامانینا رفتم. زنگو که زدم، ستاره خانم در رو برام باز کرد. وارد خونه که شدم، بعد از روبوسی با مامانو ستاره خانم به سمت اتاقم رفتم. کیفو پالتو و وسایلم رو تو اتاق گذاشتمو دوباره به سمت پایین رفتم. رو مبل تکنفره ای نشستم. مامان به محض دیدنم گفت: چقدر خوب کردی اومدی، میخواستم بهت زنگ بزنم بیای اینجا چون امشب عموت ایناو خانواده ی شوهرتو داییماهانینا قراره بیان اینجا. گفتم: پس به موقع اومدم. مامان: آره به موقع، چون خیلی کار دارم و باید کمکم کنی. گفتم: رو چشمم! شما فقط امر بفرمایید یثنا خانم! بنده در خدمتگذاری حاضرم. مامان: بسه انقدر زبون نریز! پاشو بیا ببینم! وارد آشپزخونه شدم. مامان گوشت رو جلوم گذاشتو گفت: تو اینارو خورد کن میخوام خورشت کرفس درست کنم. مشغول انجام کار شدم. ستاره خانم هم داشت سالن رو تمیز میکرد. مدتی بعد کارم تموم شد. مشغول درست کردن دسرها بودم که مامان گفت: چه خبر؟ دانشگاه خوب پیش میره؟ گفتم: سلامتی. همه چیز خوبه. مامان: قضیه ی بچه دار شدنتون به کجا رسید؟ خشمم رو خوردمو با لحن محکمی گفتم: همونجایی که بود مونده. مامان: تو دیگه خیلی لجبازی! خب چرا اقدام نمیکنی؟ ترنمو دلآرامو ببین! زودتر از تو ازدواج کردن بچه هم دارن. دنبال چی هستی که انقدر کارتو به تعویق میندازی؟ بابا دختر من! عزیز من! من مادرم، خوبیتو میخوام که بهت میگم. انقدر بخاطر خودخواهی غیر منطقی خودت حق طبیعی پدر شدن رادوین رو ازش نگیر. بابا مردا تا یه حدی ظرفیت دارن. وقتی ببینه به خواستش توجه نمیکنی، میره زن میگیره اونوقت دودش تو چشم خودت میره. گفتم: خب چیکار کنم؟ خودش مقدمات دانشگاه رفتن رو برام جور کرد. درسا سخت شده، استادا هر روز یه پروژه ازمون میخوان. درسو بچه داری اصلا باهم جور درنمیاد. مامان با عصبانیت جواب داد: پس چطور مربی شدن با درسات جور درمیاد؟! تو اصلا میدونی شوهرت کجا میره، کی میاد، چیکار میکنه. به خدا اگه پسر پیغمبر هم بود حتما یه زن دیگه میگرفت. طفلکی دیشب خونه ی بردیا، بخاطر سرکار علیه لب به شام نزد چرا؟ چون نمیخواست بدون نفس خانم غذا بخوره. دلش واست میسوخت که تنها باشی نمیتونی شام کوفت کنی. هرچی اصرار کردیم قبول نکرد. تو خجالت نمیکشی به جای اینکه خواسته ی شوهرت رو برآورده کنی میری دنبال سرگرمیهای خودت؟ والله ما هم این مراحل رو پشت سر گذاشتیم. هم کار خونه میکردم هم کار بیرونو بچه داری. گفتم: پس دیشب آقا به قصد چغلی سفره ی دلش رو پیشتون وا کرده، آره؟ میخواست خودشیرینی کنه مامان سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: حیف! واقعا حیف تو لیاقت رادوین رو نداری. اون بیچاره یه کلمه هم از تو بدی نگفت. من خیلی پافشاری کردم آخر گفت، مدتیه مربی شدیو شبا دیروقت میای خونه. تو باید زن کسری گور به گوری میشدی که جوابتو با سیلی میداد. حالا پاشو 2تا چایی بریز که گلوم از دست کارای تو خشک شد. گفتم: واسه اینکه از وقتی رسیدم همش منو سرزنش کردین. مامان با ملایمت جواب داد: چون آرزوم خوشبختی بچه هامه. نزدیکیهای ظهر چون عادت شده بودم، کمرم به شدت درد گرفته بود. واسه اینکه کمی استراحت کنم به سمت سالن رفتم و رو یکی از کاناپه ها دراز کشیدم.

تازه چشام گرم خواب شده بود که به صدای زنگ چرتم پاره شد. دقایقی بعد صدای رادوین رو شنیدم که میگفت: سلام بر مادرزن خوبم، خسته نباشی. مامان: سلام پسرم، تو هم خسته نباشی چیشده امروز زود اومدی؟ رادوین: چون میدونستم دست تنهایین اومدم که اگه کاری داشته باشین در خدمتگذاری حاضر باشم. قبل از اینکه مامان جوابی بده از رو کاناپه بلند شدمو به سمت آشپزخونه رفتم. دیدم گل و شیرینی هم واسه مامان خریده سلام کردم که به محض دیدنم گفت: سلام به روی ماهت عزیزم. من فکر میکردم تو الان خوابیدی واسه همین بهت زنگ نزدم که استراحت کنی. بعد به سمتم اومدو دستشو دور کمرم حلقه کردو گفت: مثل اینکه حال نداری چون رنگتم پریده میخوای بریم دکتر؟ شاید سرما خورده باشی. یواش جواب دادم: نه کمرم درد میکنه. مامان: اینقدر لوسش نکن رادوین جان، فردا بلای جونت میشه. رادوین لبخندی زدو گفت: یثنا جون، آروم جونمه، عمرمه، عشقمه. مامان: به به! اینارو میگی ناز میکنه و طاقچه بالا میذاره و گوش به حرفت نمیده. خواستم براش چایی بریزم که مانعم شدو گفت: تو بشین عزیزم. من من خودم میریزم. گفتم: مامان بفرما وقتی خودش نمیذاره من چیکار کنم؟ مامان: در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته، وقتی تو اگه اینجا وا نری، سریع پاشی واسش بریزی اونم میفهمه که چقدر براش احترام قائلی. بعد رو به رادوین گفت: رادوین جان تو هم انقدر بدعادتش نکن فردا که بچه دار بشین برای جفتتون مشکل ایجاد میشه. تو که نمیتونی هر روز دست از کارو زندگیت بکشی و تو خونه بشینی و بچه داری کنی. با حرص گفتم: خب منم واسه همین میگم درسو بچه داری باهم جور درنمیاد. مامان نفس عمیقی کشیدو گفت: بحث با تو بیفایدست آدم فقط خودش خسته میشه. بعد از خوردن ناهار همراه رادوین به سمت اتاقم رفتیم تا کمی استراحت کنیم. رو تخت دراز کشیده بودمو مشغول گوش دادن به حرفهای عاشقانه ی رادوین بودم که کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم.

عصر وقتی از خواب بیدار شدم، رادوین کنارم نبود. بعد از تعویض لباسم آرایش ملایمی کردمو به سمت پایین رفتم. عموپدرامینا زودتر از بقیه اومده بودن. به محض دیدن رستا، گل از گلم شکفت. به سمتش رفتمو بعد از روبوسی ازش پرسیدم: کی اومدی؟ رستا: دیشب رسیدم حالا تا آخر فروردین اینجام. گفتم: تنها اومدی؟ رستا: نه. با پریو شوهرشو رهام اومدیم. گفتم: پس کجان؟ نمیبینمشون! رستا: میان حالا. پرسیدم: عجیبه که رهام خان اومده ایران! رستا: آخه دلش رو اینجا جا گذاشته. گفتم: پیش کی؟ رستا: پاشو بریم یه جای خلوت تا واست تعریف کنم. وقتی تو اتاق باهم تنها شدیم یکمرتبه گفت: نفس؟ رهام ازدواج کرده. گفتم: چیییییی؟ با کی؟ عمو اینا میدونن؟ رستا: اولش که فهمیدن نمیتونستن هضم کنن که رهام چرا به حسابشون نیاورده؟ رو همین حساب بابا یه کمی باهاش سرسنگینه. گفتم: حالا چندوقته؟ رستا: 3 سالی میشه. الان یه پسر 2 ساله داره. درواقع اومده بود حدیث رو معرفی کنه چون حدیث تو فشار گذاشته بودتش. گفتم: حالا کجان؟ رستا: خونه ی ما. حالا میان. مشغول صحبت بودیم که دلآرام در رو باز کردو گفت: شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟ عموبردیا اینا چند دقیقه ای میشه که اومدن و از شما خبری نیست. گفتم: راستش اصلا صدای زنگ رو نشنیدم. دلآرام: صحبتاتون اونقدر گرمو داغ بود که از خود بیخود شده بودین؟ خندیدمو گفتم: تو برو ماهم الان میاییم. همراه رستا وارد سالن شدیم. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: معذرت میخوام که متوجه اومدنتون نشدم. رایان: عیب نداره این رسمه، تازه که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار. لبخندی زدم و پرسیدم: آقا رایان! ببخشید متوجه منظورتون نشدم، کی تازه اومده که تو کهنه و دل آزار شدی؟ رایان: رادوین، از موقعی که زنداداشم شدی، دیگه مارو تحویل نمیگیری. گفتم: لوس، اصلا هم اینطور نیست. فقط یه کم مشغلم زیاد شده. ولی واسه اینکه بهت ثابت کنم که از یاد نبردمت فردا باهمدیگه میریم اسکی چطوره؟ رایان: عالیه، بهتر از نمیشه. منو رایان گرم صحبت بودیم که رهامو حدیثو حامی پسرشون به همراه پریساو شوهرش اومدن. دقایقی که گذشت رو به رها گفتم: راستی رها، شما هم میآین؟ جایی که دعوت ندارین. رها لبخندی زدو جوابی نداد و خاله سها به جای اون گفت: راستی یثناجون داشت یادم میرفت بعدا گله نکنی که چرا بهم خبر ندادی! من دارم مادربزرگ میشم، تو دلت نمیخواد مامانبزرگ بشی؟ مامان: مبارک باشه، بهتون تبریک میگم و در ضمن اونو باید به عروست بگی وگرنه من از خدامه که زودتر صاحب نوه بشم، چون نوه مغز بادومه و خیلی شیرینه! همه به رها تبریک گفتیم، رها از شرم گونه هاش سرخ شدو سرش رو پایین انداخت. خاله در جواب مامان رو به من گفت: نفس جون کم کم، شمام باید به فکر باشین، نگران درساتم نباش من خودم نگهش میدارم که راحتتر به درسات برسی. سامان: خوش به حال رادوینو رایان که دارن به زودی دایی میشن، این خواهر ما اونقدر تنبله که همیشه از غافله عقب میمونه، بابا زودتر بجنب که داره به اینا حسودیم میشه. گفتم: فعلا که من پوست بادومم و مامان میخواد دورم بریزه چون یکی بهتر از من رو پیدا کرده. رادوین آروم تو گوشم گفت: منم بادوم رو خیلی دوست دارم. یواش گفتم: مشخصه از بچه خواستنت. مامان: خجالت بکش! من کی گفتم تورو دوست ندارم؟ فقط 2 کلمه نصیحتت کردم که بهت برخورد. تو که حسودی شوهرت رو میکنی وای به حال بچت که بیشتر از تو مورد توجه و محبت قرار میگیره. حتما دق میکنی. رایان: نفس؟ نکنه از وجود رقیبا میترسی؟ کلمه ی رقیب دلشوره ی عجیبی به جونم انداخت تا آخر شب گیجو منگ بودم و سر از حرفای دیگران درنمیآوردم. اواخر شب همراه رادوین به سمت خونه ی خودمون رفتیم.

وارد خونه که شدیم، بخاطر اینکه صبح تا موقع رفتن به پیست اسکی، یه کم بیشتر بخوابم، یه سری از وسایل رو که لازممون میشد رو مرتب تو کوله پشتی گذاشتم. به سمت اتاق رفتمو لباسخوابم رو پوشیدم. موقع خواب در حالی که رادوین رو نگاش میکردم ازش پرسیدم: رادوین؟ رادوین: جانم! گفتم: تو پسر دوس داری یا دختر؟ رادوین: هر جفتشو دوست دارم. مطمئنم تو 2قلو حامله میشی. گفتم: یعنی اگه یه قلو باشه حالا فرق نمیکنه دختر باشه یا پسر! دوسش نداری؟ رادوین: نمیدونم، فکر نکنم چون همیشه تو رویاهام بچه ی اولم 2قلو بوده. پس حتما یه کاری کن که 2قلو حامله بشی. بعد لبخندزنان گفت: اگه میخوای هوو نداشته باشی به فکر چاره باش. خیلی ناراحت شدم و به تندی گفتم: تو خیلی مغروری! یه قلو یا 2قلو بودن دست خداست نه منو تو، پس حالا که اینطوره، حضرت آقا، من هیچوقت بچه نمیخوام تا خیال جفتمون راحت باشه. موذیانه خندیدو گفت: پس اون موقع منم یواشکی یه زن دیگه میگیرم تا تو به درد سر نیفتی. با غضب گفتم: خیلی خودخواهی. رادوین: نه بیشتر از تو. ببینم خانم حسود! تو چرا هر موقع اسم بچه وسط میاد رنگ به رنگ میشی و قیافت تغییر میکنه؟ گفتم: برای اینکه تو باعث شدی از بچه وحشت پیدا کنم. همش ورد زبونت شده 2قلو 2قلو. رادوین: نمیتونم که به دروغ بگم از بچهی یه تک خوشم میاد. علم پیشرفت کرده. مطمئنم یه راهی هست که بچمون 2قلو بشه. ژن چند قلویی هم تو فامیلای ما هست هم شما. گفتم: آها، اومدیمو بچمون تک شد اون موقع چیکار میکنی؟ رادوین: هیچی، میدیم مامان برامون بزرگ کنه و تو دوباره واسه 2قلو شدن اقدام میکنی. هرچند که من مطمئنم تو 2قلو حامله میشی. برای اینکه در این رابطه صحبت نکنیم گفتم: آقای خودخواه غیبگو! تا دعوامون نشده بهتره بخوابیم، چون هم میترسم جنگو خونریزی راه بیفته و هم اینکه صبح زود باید بیدار بشیم. رادوین: چشم ماه من! هرچی شما دستور بدین و حالا تا قهر نکردی بپر بغلم. درحالیکه موهامو نوازش میکرد، مثل هر شب با شنیدن صدای ضربان قلبش خوابم برد.

رادوین” صبح زود با صدای آلارم گوشی نفس چشم باز کردم. نگام به نفس افتاد که خیلی آروم کنارم خوابیده بود. به قدری خوابش عمیق بود که دلم نیومد بیدارش کنم. پس خیلی آروم از رو تخت پاشدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن صورتم اومدم بیرونو به سمت آشپزخونه رفتم. فلاکسو وسایلیرو که قرار بود با خودمون ببریم رو آماده کردم و واسه بیدار کردن نفس به سمت اتاق رفتم.****
نفس” با نوازش دستای گرم رادوین رو صورتم چشم باز کردم. بعد از خوردن صبحونه ی مختصر لباس گرم پوشیدمو به همراه رادوین به سمت خونه ی عموپدرامینا رفتیم. همه به جز رهاو داییماهان به شمشک رفتیم. حسابی بهمون خوش گذشت. عموپدرام بخاطر اومدن بچه ها همرو ناهار به خونشون دعوت کرده بود. وارد خونشون که شدیم خاله دنیا رو به من گفت: میدونی چند وقته خونمون پا نذاشتی؟ دقیقا از همون زمان که رستا رفت. گفتم: من شرمندم. حق با شماست. در همین اثنا، رستا منو به گوشه ی خلوتی از سالن برد. 2تایی رو مبل نشستیم. رستا نگام کردو گفت: خب تعریف کن! چی شد که رادوین عشقش رو بهت اعتراف کرد؟ همه ی جریاناتی رو که از سال پیش برام اتفاق افتاده بود رو براش تعریف کردم. رستا: خدارو شکر که بعد از این همه سختی به هم رسیدین. خداییش خیلی به هم میایین. حالا نفس در کنارش احساس خوشبختی میکنی؟ گفتم: وقتی کنارمه، حس میکنم رو ابرام. رستا: از خدا میخوام عشقتون تا ابد پایدار باشه. راستی نفس؟ عکسای عروسیتون همراهته؟ گفتم: نه. تو گوشیم عکس ندارم. یه سریش که تو تبلته. حالا اومدی خونمون فیلم رو برات میذارم. رستا: مرسی. میگم از آریا چه خبر؟ کمی نگاش کردمو گفتم: تو هنوز به اون فکر میکنی؟ در حالی که نگاشو ازم میگرفت گفت: نه نه. اصلا. فقط میخوام ببینم خوشبخته؟ گفتم: آره. تا اونجایی که میدونم از تابستون امسال قراره بخاطر کار آریا بیان تهران. رستا بغضش رو فرو خوردو گفت: باورت میشه هنوز نتونستم فراموشش کنم؟ وقتی میرم سر طراحی، ناخودآگاه طرح چهره ی اون میاد رو کاغذ. گفتم: عشق 1 طرفه هیچ فایده ای نداره. فقط عذابش واسه خودت میرسه. پس سعی کن خاطراتو حست نسبت بهش رو به دست باد بسپاری. ساعتی بعد از خوردن ناهار، چون رادوین کار داشت به سمت خونه ی خودمون رفتیم. بعد از تعویض لباسم، به سمت سالن رفتم. فلشرو به تیوی وصل کردم و یه فیلم عاشقانه گذاشتم و در حالی که رو کاناپه مقابل تیوی دراز کشیدم مشغول دیدن فیلم شدم. اواسط فیلم بود که دیگه نتونستم در مقابل خواب مقاومت کنم و پلکام رو هم افتاد و به عالم بی خبری فرو رفتم.

روز 3شنبه بودو از شب قبل برف شدیدی می اومد. مشغول خوردن صبحونه بودم که رادوین رو به من گفت: عزیزم؟ آماده باش، امروز خودم میرسونمت دانشگاه. گفتم: نمیخواد بخاطر من این همه راهو بیای! من خودم میرم. رادوین نگام کردو گفت: مطمئنی؟ گفتم: صد درصد. رادوین: پس خیلی با احتیاط رانندگی کن! خیابونا بدجوری لغزندست. گفتم: چشم عزیزم. رادوین صورتمو بوسیدو گفت: چشمت بیبلا عزیز دلم! پس هرموقع رسیدی بهم زنگ بزن! یادت نره. گفتم: رو چشمم عزیزم. بهت خبر میدم. رادوین: لطف میکنی. میگم نفس؟ گفتم: جانم بگو! رادوین: خیییییلی دوستت دارم. نگاه پر از عشقم رو به صورت جذابش دوختمو با لبخند گفتم: من عاشقتم. رادوین: ما یعنی منو دلم بیشتر. مواظب خودت باش! گفتم: و همچنین تو. دقایقی بعد رادوین از خونه بیرون رفت. منم با انرژی مضاعفی که از انتقال عشقو احساسات رادوین نشئت میگرفت، تندو سریع کارای خونرو سرو سامون دادمو به سمت اتاقم رفتم تا واسه رفتن به دانشگاه آماده بشم. بعد از پوشیدن لباسمو برداشتن سوئیچو کیفو کلاسورم و موبایلم از سالن بیرون اومدمو سوار ماشین شدمو به سمت دانشگاه روندم. بالاخره بعد از کلی ترافیک بخاطر بارندگیو شلوغی ناشی از اسفندماه، به دانشگاه رسیدم. با یه پیام رسیدنم رو به رادوین اطلاع دادمو وارد کلاس شدمو بین رزا و نگار نشستم. مشغول احوالپرسی با جفتشون شدم. استاد نگاهم کردو گفت: خانم نیکپرور! دیر اومدین که هیچ. نظم کلاس رو هم به هم میزنید؟ گفتم: عذرخواهی میکنم. ساعتی بعد که استاد از کلاس بیرون رفت، یکی از دانشجوها به اسم اشکان بزرگمهر که دوران کارشناسی ما، چند ترمی ازمون بالاتر بود و شنیده بودم بخاطر تصادف وحشتناکی که کرده بوده مدت زیادی تو بیمارستان بستری شده و نتونسته بود بلافاصله بعد از اتمام دورهی کارشناسی فوقش رو ادامه بده و حالا باهام همکلاس شده بود پیشم اومدو گفت: ببخشید خانم نیکپرور! میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ گفتم: خواهش میکنم، در خدمتم. اشکان: پس 10 دقیقه ی دیگه تو محوطه ی دانشگاه میبینمتون. اینو گفت و از کلاس بیرون رفت. منم زیر نگاههای کنجکاو رزا و نگار، وسایلم رو جمع کردمو از کلاس خارج شدم و به سمت محوطه رفتم. وارد محوطه که شدم، با اشاره ی اشکان به سمتش رفتم و با فاصله ازش رو نیمکت نشستم و گفتم: خب من در خدمتم، هر امری دارید بفرمائید. کمی این پا و اون پا کردو گفت: حقیقتش من ازتون خوشم اومده، این حس هم مال 2 روز یا 3 روز نیست، من خیلی وقته که، که، کمی مکث کردو بعد گفت: میخواستم، میخواستم اگه اجازه بفرمائین با خانواده مزاحمتون بشم. اولش حسابی جا خوردم، بعد با لبخند جواب دادم: آقای بزرگمهر شرمنده من الان حدود 6 ماهه که ازدواج کردم. یکمرتبه مثل برق گرفته ها خشکش زدو متعجب گفت: حتما قصد شوخی دارین یا واسه اینکه منو از سرتون باز کنید این حرف رو میزنید. گفتم: من خیلی جدی حرف میزنم. ولی تعجبم از اینه که چطور از ظاهرم متوجه این امر نشدین؟ اشکان: متاسفانه الان اکثر دخترا از دوران دبیرستان صورتشون رو تغییر میدن. ولی آخه چطور ممکنه؟ شما که آخه… بلند شدمو حرفشو قطع کردمو گفتم: با اجازتون من میرم کلاس چون دیگه لزومی به ادامه ی این صحبت نمیبینم. سریع از کنارش رد شدمو به سمت کلاس رفتم. وارد کلاس که شدم، مثل همیشه کنار نگارو رزا نشستم. نگار نگام کردو گفت: ببخشید که میپرسم، دارم از فضولی میمیرم، این یارو بزرگمهر چیکارت داشت؟ لبخند زدمو گفتم: اجازه میخواست با خانوادش بیاد خواستگاری. نگار: خب تو چی گفتی؟ گفتم: نه. نگار: چرا؟ پسر خوبیه که! گفتم: چون من ازدواج کردم. نگار متحیر به صورتم نگاه کردو گفت: راست میگی؟ اصلا بهت نمیاد. من فکر کردم دختر مجردی. گفتم: لطف داری. نگار: الان چند وقته؟ گفتم: 6 ماهه. نگار: میتونم عکس همسرت رو ببینم؟ گوشیم رو درآوردمو عکس تکی رادوین رو که رو صفحه ی اصلی گوشیم گذاشته بودم رو نشونش دادمو گفتم: اینم عکس رادوین. نگار لحظه ای نگاهش رو عکس خیره موندو بعد از کمی مکث گفت: به هم مییاین. گفتم: متشکرم. لحظاتی بعد استاد وارد کلاس شد و من تمرکزم رو رو درس جمع کردم. ساعتی بعد بعد از اینکه کلاسم تموم شد، کلاسورم رو جمع کردمو بعد از خداحافظی با رزاو نگار، از کلاس خارج شدم.

سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم. در بین راه، متوجه ماشین مدل بالای مشکی شدم که داشت تعقیبم میکرد، خوب که نگاه کردم دیدم اشکانه، احساس کردم حرفام رو باور نکرده، بخاطر همین تصمیم گرفتم به جای اینکه خونه برم، سری به شرکت بزنم. پس تغییر مسیر دادمو به سمت شرکت رفتم. وقتی به شرکت رسیدم، نگهبان به محض دیدنم در رو باز کردو من وارد پارکینگ شدمو ماشینمو گوشه ای از پارکینگ پارک کردمو از ماشین پیاده شدم. با آسانسر وارد شرکت شدم. ملکیان بعد از سلامو احوالپرسی رو به من گفت: خانم تولایی چند دقیقه ای باید منتظر بمونید چون آقای مهندس جلسه دارن. ازش پرسیدم: خیلی طول میکشه؟ ملکیان: نه، فکر نکنم. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم و خودم رو با مجله های روی میز سرگرم کردم. نیمساعت بعد سروش زودتر از همه بیرون اومد و به محض دیدنم گفت: به به! خانم مهندس! این روزا کمپیدا شدین و دیگه سراغی از ما نمیگیرین. اگه از روی خساسته لطف کنید شما تشریف بیارید تا ما، در خدمتتون باشیم. لبخندزنان جواب دادم: چیکار کنم جناب مهندس مهرآرا، آخه میترسم شوهرم ورشکست بشه. به سرو صدای صحبتهای ما، عموبردیاو رادوین هم بیرون اومدند. بعد از سلام و احوالپرسی با عموبردیا، همراه رادوین، به سمت اتاقش رفتیم. وارد اتاق که شدیم، رادوین نگام کردو گفت: خانم نفس! چه عجب! یادی از ما کردی! نکنه هوس خرید یا مسافرت به سرت زده؟ گفتم: نخیر! هوس دیدن شوهرم رو کردم، حالا هم طوری نشده، اگه ناراحتی برم؟ دستاشو دور گردنم انداختو صورتم رو بوسیدو گفت: فدات بشم، مجنون هیچوقت از دیدن صورت ماه لیلیش سیر نمیشد. با عشق نگاش کردمو گفتم: چون که اونا هیچوقت در کنار هم نبودن، در واقع دور از همدیگه بودن، و در فراق به سر میبردن. رادوین: چه فرقی داره؟ لیلی من هم، منو از دیدن خودش محروم کرده و در طول روز بیشتر از 2 3 ساعت نمیتونم ببینمش، راستی ناهار خوردی؟ گفتم: نه آقای مجنون نگاهی به ساعتش کردو گفت: بیا بریم ساعت سه و نیمه، شاید ته دیگی، چیزی برات پیدا کردم. همراه رادوین به یه پیتزافروشی معروف رفتیم. یه پیتزا مخصوص 2نفره به همراه سالادو سیبزمینیو نوشابه سفارش دادیم. بعد از خوردن غذا، رادوین سوئیچ ماشینش رو بهم دادو گفت: بیا نفس، برو تو ماشین بشین، من حساب کنم بیام. سوئیچ رو ازش گرفتم و به سمت ماشین رفتم. مدت کمی میشد که تو ماشین نشسته بودم که رادوین اومدو به سمت شرکت حرکت کردیم. تو خیابون نگاهی به اطرافم کردم، و اشکان رو چند قدم دورتر داخل ماشین دیدم. کمی که رفتیم، رادوین ازم پرسید: راستش رو بگو، واسه چی اومده بودی؟ احساس میکنم از چیزی نگرانی، چشات که داد میزنه اتفاقی افتاده و کمی پریشونی. زیرچشمی نگاش کردم و گفتم: نخیر انگار نمیشه چیزی رو از تو پنهون کرد. رادوین: بله، اونکه مسلمه. از صبح هرچیزیرو که بین منو اشکان اتفاق افتاده بود رو براش تعریف کردم. رادوین بعد از شنیدن حرفام، گفت: از فردا چند روزی رو خودم میرسونمت دانشگاه تا هرکس خیالاتی رو تو سرش داره بیرون کنه، چون میترسم تورو از تو چنگم بیرون بیارن. با دلخوری جواب دادم: یعنی تو به من اطمینان نداری که اینطوری میگی، پس حالا که اینطوره، از فردا دیگه پامو بیرون نمیذارم. گونم رو نیشگون گرفتو جواب داد: عزیز دلم اگه بهت اطمینان نداشتم که اول از همه نمیذاشتم تنهایی جایی بری، چون میدونم با این حرفا از کوره در میری، بهت میگم. گفتم: پس خیلی بیمزه تشریف داری. رادوین لبخندی به روم زدو دیگه چیزی نگفت. جلوی شرکت که رسیدیم، جفتمون سوار ماشین خودمون شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. تو راه چند جا از رادوین سبقت گرفتم و آخر سر هم من زودتر از رادوین به خونه رسیدم.

رادوین” از زمانی که نفس جریان خواستگاری همکلاش ازش رو برام تعریف کرده بود نمیدونم چرا دلشوره به وجودم افتاده بود. با اینکه از چشمام هم بیشتر بهش اطمینان داشتم، ولی میترسیدم از دستش بدم. سر میز شام نفس داشت حرف میزد، ولی من اصلا حواسم به حرفاش نبود. آخرسر با کلافگی نگام کردو گفت: رادوین؟ چته؟ بدجوری تو فکری؟! سریع گفتم: هیچی، هیچی خوبم و برای اینکه باهاش بحث نکنم، غذام رو نصفه رها کردم و به سمت اتاق کارم رفتم و با یه عالمه فکر پشت میزم نشستم و به نقطه ی نامعلومی خیره شدم.****
نفس” متعجب از کار رادوین به جای خالیش خیره شدم. تو دلم گفتم: خدایا! این چرا اینطوری کرد؟ کمی که فکر کردم حدس زدم که شاید حرفایی که عصر براش گفته بودم، ذهنش رو مشغول کرده، تصمیم گرفتم برای اینکه زیادی حساسش نکنم، اصلا حالتش رو به روش نیارم. غذاهارو جمع کردمو تو یخچال گذاشتم. بعد از شستن ظرفا، کارم که تموم شد به سمت سالن رفتم و مقابل تیوی نشستم و مشغول بالاو پایین کردن شبکه ها شدم. یه فیلم عاشقانه ی به قول ترنم ماچو موچی در حال پخش بود که مشغول دیدن شدم. اواسط فیلم بود که حضور رادوین رو کنارم احساس کردم. نگاه پرسشگرم رو بهش دوختم که یه دفعه منو کشید تو بغلشو لبای گرمش رو رو لبام گذاشتو نرم مشغول بوسیدنم شد. حسهای خوبی وجودم رو پر کرد. به کل ناراحتیم ازش از یادم رفت. رادوین تا چند روز، خودش منو به دانشگاه میبرد اکثر اوقات اشکان رو تو یه گوشه منتظر میدیدم. تا اینکه تو یکی از روزا، بعد از اتمام کلاسم داشتم از در دانشگاه خارج میشدم که اشکان صدام کرد: خانم نیکپرور! ماشین رادوین تو 2 قدمیم قرار داشت. بخاطر اینکه بینشون دعوا نشه و سرو صدایی ایجاد نشه، تصمیم گرفتم که بی اعتنا از کنارش رد بشم. داشتم مسیر دم دانشگاه تا ماشین رادوین رو طی میکردم که یه دفعه اشکان سد راهم شدو گفت: صبر کن خانم نیکپرور! کارت دارم. بدون اینکه نگاش کنم گفتم: ولی من الان وقت ندارم. اشکان: من میدونم دوستپسرت مهندس راهو ساختمونه، سوالم اینه که چرا منو خر فرض کردی و دروغکی گفتی ازدواج کردم؟ با لحن محکمی گفتم: من دروغی به شما نگفتم. اشکان اومد حرف بزنه که یقه اش از پشت کشیده شدو صدای رادوین فضارو پر کرد که: مرتیکه ی آشغال، چیکار به ناموس مردم داری؟ واسه چی راه به راه مزاحمش میشی هان؟ اشکان: اصلا به تو چه ربطی داره؟ تو فرض کن میخوام باهاش ازدواج کنم. اصلا تو چیکارشی؟ دوستپسرشی دیگه. با این حرف اشکان رادوین عصبانیتر از قبل با مشتو لگد به جونش افتاد. قلبم از شدت ترس خودش رو به سینم میکوبید. با سرو صدای ما، جمعیت زیادی دورمون پر شده بود. به سمت رادوین رفتمو دستشو گرفتمو گفتم: رادوین، رادوین تورو خدا بس کن! بیا بریم، کشتیش! دستم رو از لباسش جدا کردو با داد گفت: برو بشین تو ماشین تا بیام. دعوا به شدت بینشون اوج گرفت. تا اینکه 2نفر از حراست دانشگاه اومدنو به زور از هم جداشون کردن. به دستور معاون حراست، واسه توضیحات بیشتر به دفتر حراست رفتیم. رادوینو اشکان با نگاهشون واسه هم خطو نشون میکشیدند. مسئول حراست رو به رادوین گفت: خب! جریان چیه؟ رادوین به اشکان اشاره کردو گفت: من از این آقا شکایت دارم. بعد جریان پیش اومده رو واسه مسئول حراست تعریف کرد. رفیعی نگاهی به اشکان کردو گفت: خب، جناب بزرگمهر! واسه توجیه رفتارتون چه توضیحی دارین؟ اشکان: آقا اینا جفتشون دروغ میگن. آخه چطور ممکنه؟ اون زمانی که خانم نیکپرور ترمای آخر کارشناسیشون رو میگذروندن، سرشون تو لاک خودشون بودو با هیچکسی نبودن. حالا چطور شد که یه دفعه. رفیعی حرفش رو قطع کردو گفت: خب این دلیل بر ازدواج کردنشون نمیشه. بعد به رادوین اشاره کردو گفت: این آقا میگه همسر خانم نیکپروره، ما فرض رو بر این میگیریم که ایشون دروغ میگن. اگه مشخصات خانم نیکپرور رو نشونتون بدم راضی میشین؟ اشکان به علامت مثبت سرشو تکون داد. رفیعی شماره دانشجوییم رو ازم گرفتو وارد کامپیوتر کرد. لحظاتی بعد فرم مشخصاتم رو صفحه ی مانیتور ظاهر شد. رفیعی: خب آقا اشکان! حالا چی میگین؟ اشکان بی هیچ حرفی سرش رو پایین انداختو از اتاق خارج شد. منو رادوین هم بعد از خداحافظی از رفیعی، از قسمت حراست بیرون اومدیم. سوار ماشین که شدیم، رادوین درحالی که ماشین رو به حرکت درمیآورد گفت: عزیزم؟ چرا حلقتو نمیندازی که اینجور درد سرا پیش نیاد؟ گفتم: چون که چپدستم و موقع کار کردنو نوشتن اذیت میشم. رادوین: ولی خوب شد یه خودی نشون دادم بقیه حساب کار دستشون بیاد. چیزی نگفتم. رادوین ماشین رو گوشه ای از باغ پارک کردو از ماشین پیاده شدیم. وارد خونه که شدیم، یکراست به سمت اتاق رفتم. بعد از تعویض لباسم از شدت خستگی رو تخت دراز کشیدم و سرم به بالش نرسیده، به خواب عمیقی فرو رفتم.

روزها مثل برقو باد از پی هم میگذشتند و به ایام عید نزدیک میشدیم. همه در حال تدارکات عید بودند. چون سال پیش، همه درگیر گم شدن من بودن مسافرتو تفریحو واسه خودشون لغو کرده بودند. به پیشنهاد باباو عموبردیا، قرار شد همگی بریم شمال. فقط رهامینا به همراه خانواده ی زنش به کیش میرفتند. 1 روز قبل از سالتحویل همگی از دم خونه ی مامانینا به سمت شمال حرکت کردیم. قرار بود عمهپروانه اینا هم بیان. وارد جاده چالوس که شدیم با شوق و اشتیاق زیاد به مناظر اطراف نگاه میکردم و همزمان از جاده هم فیلمبرداری میکردم. رادوین رو به من گفت: نفس؟ قبول داری آدم هرچقدر این جادرو بره خسته نمیشه؟ گفتم: دقیقا. میدونی؟ دلم میخواست تو این اطراف یه خونه باغ کوچیک داشتم تا هروقت حوصلم سر میرفت، می اومدم به دور از هیاهوی مردم شهر، چند روزی آبو هوا تازه میکردم. رادوین دستش رو رو رو دستم گذاشتو با لحن محکمی گفت: همین ساعت همینجا قسم میخورم که یه خونه باغ خوشگل بسازم برات ماه من! با خوشحالی گفتم: خیلی دوستت دارم. رادوین: دوست داشتن من بی حدو اندازست. با عشق نگاش کردمو گفتم: جدی چقدر دوسم داری؟ رادوین دستم رو تو دستش گرفتو در حالی که نوازشم میکرد گفت: اونقدر دوستت دارم، که خودمم نمیدونم چقدر دوستت دارم! هر بار از خودم میپرسم چقدر؟ به خودم میگم، شاید قد یه دریا، بعد میگم، وایستا حساب موجاش رو نگهدار، پاییز از کجا میدونه چندتا برگ از دستش در میره، ابرا چه میدونن چندتا قطره باریدن؟ خورشید مگه یادش میمونه چند بار طلوع کرده؟ من چطور میتونم بگم چقدر دوستت دارم؟ از شنیدن جملاتو نجواهای عاشقانش که همیشه منو تا اوج میبرد، غرق لذت شدم. کم کم با تکونهای ماشین پلکام رو هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم. نمیدونم چقدر گذشته بود که با توقف ماشین چشم باز کردم. رادوین: بیدار شدی عزیزم؟ گفتم: اوهوم! کجاییم الان؟ رادوین: تونل کندوان، منتظریم بقیه هم برسن بریم رستوران یه چیزی بخوریم. با این حجم ترافیک شب همینه برسیم. مدتی بعد به محض رسیدن همه، به سمت رستوران رفتیم. بعد از خوردن غذا، داییماهان رو به همه گفت: نگاه کنید چه برفی داره میاد! گفتم: از اون برفاییه که جون میده واسه برفبازی. بعد از خوردن چایی که خیلیم بهمون چسبید واسه برف بازی به سمت بیرون رستوران رفتیم. مشغول برف بازی با پسرا شدیم خواستم یه کم سربه سر جمع بذارم، به محض اینکه رایان گلوله ی برفی رو سمتم پرت کرد، الکی دستم رو رو چشمم گذاشتمو گفتم: آی! آی چشمم! رادوین هراسون اومد سمتمو گفت: چی شد نفس؟ خوبی؟ گفتم: نمیدونم! چشمم باز نمیشه. عموپدرام با حول اومد سمتمو گفت: دستتو بردار ببینم دخترم! دیدم داره قضیه داره تابلو میشه، دستم رو برداشتمو با خنده گفتم: عمو سر به سرشون گذاشتم، سامان: اونموقع میگم زلزله ناراحت میشی، خدا بگم چیکارت کنه که بازیمونو به هم زدی. رایان: سامان زلزله موقعیت عادیشه، الان تبدیل به سونامی شده. من داشتم خودم رو واسه شماتتهای رادوینو مامان آماده میکردم. داییماهان: حالا خدارو شکر که به خیر گذشت. بیاین بریم که دیر شد. باز همه سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم. بخاطر اینکه شب قبل کمخوابی داشتم، کم کم پلکام رو هم افتادو کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم.****
رادوین” جاده ی شمال حسابی ترافیک شده بود. نگام به نفس افتاد که راحتو آسوده به خواب رفته بود. صدای ضبط رو کم کردم تا اذیت نشه. به صورت قشنگش که نگاه میکردم، غرق در آرامشی میشدم که وصفناپذیر بود. بالاخره، ساعت 12 شب به ویلا رسیدیم. بعد از پارک ماشینا از ماشین پیاده شدمو خیلی آروم در سمت نفس رو باز کردمو بغلش کردمو به سمت ساختمون ویلا رفتم. خاله یثنا به محض دیدنم گفت: انقدر لوسش نکن رادوین! اینطوری کمرت درد میگیره. گفتم: آخه خاله نفس بدخواب بشه، سرش درد میگیره. وارد اتاقم که شدم، نفس رو رو تخت گذاشتم و پتورو روش مرتب کردم و برای آوردن وسایلمون به سمت پایین رفتم.

نفس” صبح با شنیدن صدای برخورد قطرات بارون با شیشه ی پنجره چشم باز کردم. به کنارم که نگاه کردم، رادوین رو کنارم ندیدم از رو تخت پاشدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن صورتم به اتاق برگشتمو کنار چمدون نشستم. کیف لوازم آرایشم رو بیرون آوردم و مقابل میز آرایش نشستم. یه آرایش ملایم کردمو بعد از اینکه لباسامونو از تو چمدون بیرون آوردمو داخل کمد چیدم، یه بلوز سرخآبی به همراه یه شلوار جذب سورمه ای پوشیدمو به سمت پایین رفتم. سلامی به جمع کردم که خاله گفت: سلام خانم! ساعت خواب! حسابی سر حالیا! معلومه خواب دیشب حسابی بهت ساخته! گفتم: چه جورم! رادوین دستمو گرفتو گفت: نفس؟ بیا بریم صبحونه بخوریم. با تعجب رو به خاله گفتم: مگه شما صبحونه نخوردین؟ خاله اومد جواب بده که رادوین گفت: بقیه خوردن ولی من منتظر خانمم بودم. سر میز صبحونه، رادوین برام لقمهی بزرگی کره مربا گرفتو گفت: بیا عزیزم بخور! کرش محلیه، گفتم: این همه! زیاده اول صبحی اشتها ندارم. رادوین: باید بخوری. به زور رادوین چند لقمه ای کره مربا خوردم. چون در کل زیاد عادت به خوردن صبحونه نداشتم، اومدم پاشم که رادوین دستمو گرفتو گفت: کجا؟ تو که هنوز چیزی نخوردی؟ نصف لیوان آبپرتغال واسه خودم ریختمو بعد از خوردن لیوانو رو میز گذاشتمو گفتم: باور کن رادوین! دیگه نمیتونم. دارم میترکم. بعد از صبحونه، مامان مانیارو تو بغلم گذاشتو گفت: این بچه باتو خوبه، ببین میتونی آرومش کنی؟ درحالی که پامو تکون میدادم تا مانیا آروم بشه، گفتم: مگه دلیو سامان کجان؟ مامان: رفتن این اطراف گشتی بزنن. مدتی که گذشت دلآرامو سامان اومدن. درحالی که مانیارو به دلآرام میدادم گفتم: این بچرو گذاشتین رفتین، هوس نامزدبازی کرده بودین؟ دلآرام: آخ چه جورم! نمیدونی بیرون چقدر هواش خوبه! بارون داره میاد چجور. هوا 2نفرست. دقایقی بعد رادوین اومد سمتمو گفت: خب! ملکه ی زیباییها افتخار همراهی میدن؟ نگاهم رو بهش دوختمو گفتم: با کمال میل مرد رویاهای من! رادوین: چه افتخاری بهتر از اینکه تو رویاهات حضور دارم! پس صبر کن برم از بالا برات یه لباس گرم بیارم بپوش که سرما نخوری. از اینکه رادوین تو هر شرایطی همه جوره به فکرم بود غرق لذت شدم. نگاه پر از عشقم رو بهش دوختمو گفتم: تو راه عشق تو، سرما که سهله جونمو هم میدم. رادوین: فدات بشم. من بیشتر. بعد از 2 3 دقیقه، رادوین بارونیم رو آوردو انداخت رو دوشم. وارد باغ ویلا شدیم. بعد از کمی قدم زدن رادوین نگاه پرمهرش رو به صورتم دوختو گفت: میدونی نفس؟ میخوام یه اعترافی بکنم گفتم: چی؟ رادوین: بعد از اون ذربه ای که از اونی که عاشقش بودم خوردم، دیدم نسبت به تموم دخترا عوض شد، به هیچ دختری نمیتونستم اعتماد کنم تا اینکه تو اومدی تو زندگیم. نفس! تو بودی که منو با حرف به حرف واژه ی عشق آشنا کردی و حرف به حرفش رو برام هجی کردی تا با پوستو گوشتو خونم عجین بشه. الان که خوب فکر میکنم، میبینم حسم به نگار یه هوس یا تب تندو زودگذر بوده که من با عشق اشتباه گرفته بودمش. اقرار میکنم که تو ستون زندگیمیو اگه تو نباشی قطعات پازل زندگیم از هم پاشیده میشه و دیگه هیچکسو یا هیچ چیز نمیتونه اونو درستش کنه. گفتم: رادوین؟ منم خیلی دوستت دارم. در همین اثنا، داییماهان اومد سمتمونو گفت: اینطوری که معلومه و بوش میاد لیلیو مجنون میخوان جلد دوم بدن بیرون! حرفاتون تمومی نداره؟ جفتتون سرتاپا خیس شدین نکنه دم عیدیه هوس تو رختخواب خوابیدن کردین؟ گفتم: ما لیلیو مجنون نیستیم. چون اونا همیشه تو فراق هم میسوختن. داییماهان: خب شاید به اسم نفسو رادوین کتاب دادین بیرون. حالا بیاین بریم تو. اوه! تگرگو ببین. بعد از دقایقی وارد سالن شدیم. واسه اینکه سرما نخورم واسه رفتن به حموم به سمت اتاق رفتم.****
رادوین” وارد اتاق که شدم، نفس تو حموم دوش میگرفت. رو تخت دراز کشیدم و منتظر شدم تا بیاد. یه ربع بعد حوله به تن وارد اتاق شد. لباسشو که پوشید، نگام به موهای خیسو نمدارش افتادو دلم براش ذعف رفت. میخواست موهاشو ببنده که با عشق نگاش کردمو گفتم: نفس؟ یه چیز بگم؟ نفس: شما 2تا چیز بگو! گفتم: این موهات داره دیوونم میکنه. مخصوصا وقتی خیسشون میکنی و حالت میگیره. میشه موهاتو باز بذاری؟ ملکهی زیباییهای من؟ نفس خندیدو گفت: این موها که ارزشی نداره، همشون فدایه تو. بعد موهاشو آزادانه رها کردو مقداریش رو هم تو صورتش ریخت که این کارش زیباییشرو دوچندان کرد. گفتم: این موهاو صاحبشون با ارزشترین چیزهای زندگیمن. مدتی بعد همراه نفس واسه خوردن ناهار، به سمت پایین رفتیم.

نفس” بعد از خوردن ناهار عموبهرام، عموی رادوینو خانوادش از راه رسیدند. سریع به کمک خاله و رها و مامان وارد آشپزخونه شدم. رها رو به من گفت: اه اه! حالم از این بی موقع اومدنشون به هم میخوره. تهران که بودیم، بابا دعوتشون کرده، دعوتشو رد کردن حالا پا شدن اومدن اینجا که چی بشه؟ خاله سها با تشر: رها آرومتر! صداتو میشنون زشته! رها: خب بشنون، مگه دروغ میگم؟ گفتم: رها، تو بیا برو بیرون بشین بو بهت میخوره حالت بد میشه. رها اولش قبول نمیکرد ولی به اصرارهای مکرر من راضی شد و از آشپزخونه بیرون رفت. خاله سها رو به من گفت: خب! حالا چی درست کنیم؟ گفتم: به نظرم کباب تابه ای پختش سریعتره. حالا باز خودتون میدونید. خاله سها: پس زحمت درست کردنش با تو. گفتم: چه زحمتی؟ الان درستش میکنم و بعد مشغول پختن غذا شدم. مدتی بعد رو به خاله گفتم: خاله غذا و مخلفاتش رو رو همین میز بچینم اشکالی داره؟ خاله سها: نه عزیزم، چه اشکالی؟ خودشون 5 نفرن دیگه. کسی نیست که. اتفاقا جمعو جور کردنشم واسمون راحتتره. بعد از چیدن میز و کشیدن غذا تو دیس، خاله ازم تشکر کردو گفت: دستت درد نکنه دخترم! واقعا افتادی تو زحمت. گفتم: خواهش میکنم خاله. کاری نکردم. خاله: لطف کردی. مدتی بعد به سمت سالن رفتم. رادوینو داییماهانو سامان گرم صحبت باهم بودن. چون حسابی خوابم می اومد، دیگه نتونستم کنار بقیه بشینم. بخاطر همین به سمت اتاقمون رفتم و رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی نفهمیدم چقدر گذشت که خوابم برد.* رادوین” گرم صحبت با ماهانو سامان بودیم که خواهران سیندرلا اومدنو روبرومون نشستن. طرلان با حسادت گفت: نفس رو نمیبینم! زنعمو گفت غذارو نفس درست کرده! گفتم بپرسم ببینم شغل جدیدشه؟ راستی تمیزکاری هم میکنه؟ با عصبانیت به سمتش رفتمو گفتم: القابی رو که لایق خودته به زن من نسبت نده. تو هر کاری کنی بازم نفس از هر لحاظ از تو بالاتره. پس بیخودی انرژیتو حروم نکن. اینو گفتم و بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم سریع به سمت اتاقمون رفتم. وارد اتاقمون که شدم، دیدم نفس رو تخت دراز کشیده و خوابیده. رو تخت دراز کشیدمو کشیدمش تو بغلمو نفهمیدم که چقدر گذشت که به خواب عمیقی فرو رفتم.*
نفس” با شنیدن صدای زنگ در، چشم باز کردم. همونطور که تو بغل رادوین بودم به صورتش نگاه کردم که غرق خواب بود. باز با شنیدن صدای زنگ در، به خودم اومدم. با اینکه اصلا دلم نمیخواست از تو بغلش بیام بیرون، ولی ناگزیر خیلی آروم طوری که بیدار نشه از بغلش اومدم بیرونو به سمت پایین رفتم. درو که باز کردم، عمه پروانه و آقاستارو آرشینو شوهرشو آریاو ماهفرو پرستار مادر ماهفر به همراه مادرش اومدن تو. بعد از پارک ماشیناشون وارد سالن شدن. بعد از روبوسی و احوالپرسی عمه پروانه گفت: پس بقیه کجان؟ گفتم: همه خوابن. جاده چطوری بود؟ آریا: قیامت بود انگار! سوزن مینداختی زمین نمی اومد از شلوغی. گفتم: حالا خدارو شکر که سالم رسیدین. اتاقای مهمون رو نشونشون دادمو گفتم: تا شما لباستونو عوض کنید میرم واستون چایی دم کنم. راستی ناهار خوردین؟ آرشین با تمسخر: نه نخوردیم تا الان گشنه موندیم. گفتیم تو یه چیزی برامون درست میکنی. بخاطر اینکه بینمون دعوا نشه، خودم رو به نشنیدن زدم و به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی شدم. بعد از درست شدن چای به تعداد تو فنجونها ریختم و تو سینی گذاشتم. با همهمه ای که تو سالن ایجاد شد، فهمیدم بقیه هم بیدار شدن و تو سالن دور هم جمعند. سینی رو برداشتمو به سمت سالن رفتم. رادوین به محض دیدنم اومد سینیرو از دستم گرفتو گفت: عزیزم، تو دیگه برو بشین! از صبح خسته شدی. طرلان با پوزخند: رادوین؟ بی عرضگی نفس واست به اثبات رسیده که سینیرو ازش گرفتی؟ رادوین به لباس کوتاهش که تموم اجزای بدنش رو به نمایش گذاشته بود کردو گفت: من که ذره ای واسه حرفات ارزش قائل نیستم ولی به نظر من فاقد عرضه بودن 180 درجه بهتر از فاقد حیاست که تو هیچ کدومشو نداری. طرلان قیافش تو هم رفتو بدون اینکه چیزی بگه جمعو ترک کرد. رفتمو بین آرشینو آتریسا نشستم. آرشین رو به من گفت: نفس؟ من 4 ماهه حاملم. تو کی میخوای دست به کار بشی؟ گفتم: خب مبارکت باشه. من حالا تصمیم ندارم. آرشین: اینقدر بیخیال نباش! دیر بشه شوهرت میره زن میگیره ها! گفتم: شوهری که آدم رو واسه بچه بخواد، همون بهتر که بره. بعد واسه پایان دادن به حرف زدن باهاش، از رو مبل پاشدمو به سمت اتاقمون رفتم. تا موقع تحویل سال، 1 ساعتی بیشتر نمونده بود. بلوزو شلوار بنفشی رو که رادوین برام از آلمان آورده بود رو پوشیدمو یه آرایش ملایمی هم کردمو به سمت سالن رفتم. هر کسی مشغول انجام کاری بود. منم تزئین سفره ی هفت سین رو به عهده گرفتم. طرلانو طناز چپ چپ نگام میکردن. ماهفر درحالی که نگام میکرد گفت: نفس! طرز چیدمانت خیلی قشنگ شد! کلاس رفتی؟ گفتم: مرسی نه، همش ناشی از ذهن خلاق خودمه.

خاله: نفس همه چی تمومه، سفره ی عقد داداششو داییش با دختر منو خودش چیده. گفتم: مرسی از لطفتون. دقایقی بیشتر به تحویل سال نمونده بود. به سمت آشپزخونه رفتم تا چایی بیارم با شیرینی بخوریم. وقتی برگشتم از شانس بدم فقط بغل دست آروین جای خالی بود، رو به داییماهان که کنار رادوین نشسته بود کردم و گفتم: داییماهان! جاتو با من عوض میکنی؟ میخوام پیش رادوین بشینم که به امید خدا تا آخر سال باهم باشیم. داییماهان بی هیچ اعتراضی بلند شدو کنار رها نشست. منم کنار رادوین نشستمو در حالی که تو چشماش خیره شده بودم، با خدای خودم دردو دل کردمو ازش خواستم هیچوقت مهر و محبت رادوین رو از دلم نگیره.

کمتر از 5 دقیقه ی دیگه سال تحویل میشد. افسانه خانم زن عموی رادوین، رو به ما گفت: بچه ها، هر کس هر آرزویی داره، موقع سال تحویل در نظرش بگیره. و از خدا طلب کنه، تا به امید خدا تو سال جدید به آرزوهاش دست پیدا کنه. مخصوصا جوونای دم بخت. رایان: زن عمو یعنی من هم دم بختم؟ عموبهرام: تو از همه پدرسوخته تری. به رایان میخندیدیم که آغاز سال جدید اعلام شد. بعد از روبوسی و تبریک، نوبت عیدی گرفتن از بزرگترها شد. باز رادوین غافلگیرم کرده بود. یه سرویس نیمست طلا بهم دادو صورتمو بوسیدو گفت: امیدوارم خوشت بیاد. عزیزم. قابل تو رو نداره. در حالی که جعبرو کنارم میذاشتم ازش تشکر کردم. وقتی دیدم همه گرم صحبت هستنو کسی حواسش بهم نیست، سریع به سمت اتاقمون رفتم و جعبهی کادویی عیدی رادوین رو که از مدتهای قبل آماده کرده بودم رو از ته چمدون بیرون آوردم و به سمت پایین رفتم. به سمت رادوین رفتمو صورتشو بوسیدمو جعبرو بهش دادمو گفتم: ببخش اگه بد بودو از سلیقم خوشت نیومد آخه من مثل تو خوش سلیقه نیستم. رادوین جعبرو ازم گرفتو بوسم کردو گفت: خانمم! این بهترین هدیه ای بود که گرفتم. هنوز بازش نکرده مطمئنم که قشنگه. سامان: حالا رادوین! بازش کن ببینیم چیه؟ دلمون آب شد! رادوین: از چی؟ حتما از فضولی! سامان: نه کنجکاویمون تحریک شده. رادوین: آخه خصوصیه. صدای اعتراض همه بلند شد. بالاخره رادوین در جعبرو باز کرد. یه ست کیفو کمربند چرم به همراه یه کراواط براش خریده بودم. رادوین نگاه تشکرآمیزی بهم کردو گفت: خیلی قشنگه، واقعا کیف کردم عزیزم. بعد از خوردن شام به جز بزرگترا همه به سمت ساحل رفتیم. پسرا یه آتیش بزرگ درست کردنو همه دورش نشستیم. با رستا گرم صحبت بودیم که سامان رو به رادوین گفت: رادوین؟ یه چیزی بخون! رادوینین: آخه گیتارم همراهم نیست. داییماهان رادوین توبخون ما همه جوره قبولت داریم. رادوین: مرسی. لحظاتی بعد شروع به خوندن کرد. نامحسوس با گوشیم صداشو ضبط کردم. طنین صداش همراه با صدای موجهای دریا، فضارو پر کرد. محو آهنگ شده بودم.* رادوین” بعد از شام به همراه نفس و بقیه به سمت ساحل رفتیم. با کمک پسرا آتیش بزرگی درست کردیمو همه دورش نشستیم. دقایقی که گذشت، سامان نگام کردو گفت: رادوین؟ یه چیز بخون! گفتم: آخه گیتارم همراهم نیست. ماهان: تو بخون! ما همه جوره قبولت داریم. گفتم: مرسی. لحظاتی بعد در حالی که زیرچشمی به نفس نگاه میکردم، مشغول خوندن شدم. نگاه تو مثل پاکی بارونه، یه دیوونه فقط قدرش رو میدونه. بیا نزدیکتر، دیوونگیت پیداست، ببین چقدر شدم رو چشات حساس. همه دنیامو چشمات زیرو رو کرده، دلم بدجوری با عشق تو خو کرده. برای ما 2تا خود خدام امشب، تموم خوبیااشو آرزو کرده. تو کنار من بااشی، خوشبختی من اینجاست، دلیل زنده بودن من نبود آخر دنیاست. با تو میرسم به جایی، که نباشه دیگه راهی. واسه برگشتن از عشقت، که شده برام عشق رویایی. چشماامو میبندم، تصویر تو پیش رومه، دستاتو میگیرم، با تو بودن آرزوومه. تو کنار من بااشی، خوشبختی من اینجاست، دلیل زنده بودن من، نبود آخر دنیاست. باتو میرسم به جایی، که نباشه دیگه رااهی واسه برگشتن از عشقت که برام شده عشق رویایی. 》آهنگ عشق رویایی از احمد سعیدی《*
نفس” آهنگ خوندن رادوین که تموم شد، همه تشویقش کردن. دلآرام سقلمه ای به پهلوم زدو گفت: کجایی نفس؟ یه وقت غرق نشی! گفتم: نترس! من شنا بلدم غرق نمیشم. سامان: خب حالا نوبت نفسه. رادوین زیرچشمی با اخم نگام کرد. از حالت نگاهش، نارضایتیش رو فهمیدم. بخاطر همین هرچی سامانو بقیه بهم اصرار کردن بخونم قبول نکردم. آخر شب چون دوباره بارون تندی شروع به باریدن کرد، همگی به سمت ویلا رفتیم. منو رادوین آخر از همه، دست تو دست هم وارد ویلا شدیم. کم کم همه واسه خواب آماده میشدند. موقع خواب، رادوین منو کشید تو بغلشو گفت: امشب خیلی خاص شده بودی عزیزم. میدونی از اونجایی که من همه چیز رو واسه خودم میخوام دلم نمیخواد کسی جز خودم صداتو بشنوه. بخاطر همین بود که مانع خوندنت شدم. گفتم: اشکالی نداره. اتفاقا خودم هم آمادگیش رو نداشتم. مدتی بعد مثل شبای قبل سرم رو رو سینه ی رادوین گذاشتمو با شنیدن صدای ضربان قلب رادوین، که برام مسرتبخش ترین لالایی دنیا بود، به خواب عمیقی فرو رفتم.

صبح بعد از خوردن صبحونه، داشتم تو جمع کردن میز به مامانو خاله سها و خاله دنیا کمک میکردم که رها اومد سمتمو گفت: نفس؟ حالشو داری عصری مجردی بریم بیرون؟ نگاش کردم و گفتم: آره، چرا که نه! رها: پس ساعت 4 به بعد بریم. گفتم: باشه تو به بقیه هم بگو که هرکی دوست داره بیاد. رها: من میگم یواشکی بریم. چون اگه خواهران سیندرلا بفهمن واسه خودشیرینی هم که شده، آقایونرو خبردار میکنن. بعدشم اگه همه بیان مامانینا دستتنها میشن. گفتم: خب اینا که بودو نبودشون فرقی نمیکنه چون تن به کار نمیدن. راستی مگه امشب خبریه؟ رها: امشب عمه بهارو بچه هاش میخوان بیان. البته خودشون ویلا دارنا ولی خب بابا اونارو هم دعوتشون کرده. در حال صحبت باهم بودیم که داییماهان اومد سمتمونو به شوخی رو به من گفت: نفس؟ خیلی داری تو گوش زن من پچپچ میکنی! یه وقت بر علیه من تحریکش نکنی. با خنده گفتم: نترس داییجون! از شیطنتای دوران مجردیت تو لندن حرفی نمیزنم. خیالت راحت. رها: ماهان اونجا چیکار کردی که میترسی نفس حرف بزنه و مشتتو پیش من باز کنه؟ و بعد با لحن دلگرم کننده ای ادامه داد: البته من تو خوب بودن تو هیچ شکی ندارم. داییماهان که حرف رها به مزاجش خوش اومده بود، لبخندزنان گفت: مرسی عزیزم که روشو کم کردی. با اینکه من دایی خوبی براش بودم، ولی این از بچگی با من لجه، همش دوست داره جلوی همه منو کنف کنه، نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم که باهام دشمن شده. رها با خنده: بیچاره نفس! اصلا این کارا بهش میاد؟ داییماهان: به این ریختش نگاه نکن یک ورپریده ایه که نگو و نپرس! نفس عمیقی کشیدمو گفتم: هی! بشکنه این دست که نمک نداره. آخرشم شدیم ورپریده! داییماهان: اولا. اگه نمک نداره بخاطر اینه که تو خودت برام شیرینی. پس دیگه نمک احتیاجی نداری. ثانیا. اگه منظورت آشناییم با رهاست، خودم تلاش کردم تا مخشو زدم. پس تو این وسط چیکاره ای؟ با لحن طلبکارانه ای جواب دادم: همه کاره! رها اول دوستم بود. داییماهان: ما تسلیم. گفتم: آها، حالا شد. دقایقی بعد به سمت دلآرام رفتمو در حالی که مانیارو ازش میگرفتم، جریان بیرون رفتنمون رو واسه دلآرامو رستا تعریف کردم. دلآرام: اینکه آقایون نیان فکر خوبیه. اتفاقا از پری روز که اومدیم بیرون نرفتیم. رستا: حالا کجا میریم؟ گفتم: میریم شهر، یه خرید میکنیم، هم دلمون باز میشه. رستا: ولی من میگم: یکی از پسرارو بخاطر امنیتمون با خودمون ببریم. نظرتون چیه؟ کمی فکر کردم و گفتم: بد هم نمیگی. حالا میرم با رایان حرف میزنم ببینم باهامون میاد یا نه؟ مدتی بعد در حالی که مانیا تو بغلم بود، از رو مبل پاشدمو به سمت باغ رفتم. در حالی که مشغول بازی با مانیا بودم، به رایان پیام دادم که: بدون اینکه بذاری که کسی متوجه بشه بیا تو باغ. دقایقی بعد رایان اومد تو باغو به محض دیدنم گفت: جانم نفس! کاری داشتی باهام؟ گفتم: حقیقتش عصری منو دخترا به جز خواهران سیندرلا، میخوایم مجردی بریم بیرون. میخوام ببینم پایه ای همراهمون بیای؟ رایان: اوهوم! چراکه نه! گفتم: پس ساعت 4 آماده باش. به بقیه هم چیزی نگو. رایان: چشم. خیالت راحت. لحظاتی بعد به سمت سالن رفتمو مانیارو سر جاش خوابوندم و واسه کمک به مامانینا به سمت آشپزخونه رفتم. بعد از خوردن ناهار، با کمک دخترا میز رو جمع کردیم و مشغول شستن ظرفا شدیم. نگاهی به خواهران سیندرلا که بیخیال همراه پسرا پای ماهواره نشسته بودن انداختم. کارم که تموم شد رو به دلآرامو رستاو آتریساو رهاو ماهفرو پریسا لب زدم: ساعت 4 با تکزنگ من پایین باشین. دلآرام: باشه. فقط، یه چیزی! مانیارو چیکارش کنیم؟ کمی فکر کردم و وقتی به هیچ نتیجه ای نرسیدم، گفتم: هیچ راهی وجود نداره جز اینکه با خودمون ببریمش. ماهفر: یه راهی هم هست. گفتم: چی؟ ماهفر: اینکه تا وقتی یثناجون بیدار بشن بذاریمش پیش شیداجون پرستار مامان. کمی مکث کردمو گفتم: نمیشه ریسک کرد، میبریمش من خودم نگهش میدارم. دقایقی بعد از دخترا جدا شدم و به سمت اتاقمون رفتم. لحظاتی بعد هم رادوین وارد اتاق شد. اومد سمتمو محکم بغلم کردو صورتشو تو موهام فرو کردو تو موهام نفس عمیقی کشیدو گفت: آخیش! چقدر سر حال اومدم! نفس این موهای تو برام حکم مسکنو داره. ازت خواهش میکنم که هیچ موقع کوتاهشون نکن! با لحن پر نازی گفتم: هر موقع اذیتم کنی مطمئن باش میرم همین کار رو میکنم. رادوین نوک بینیمو کشیدو گفت: من از این تهدیدا اصلا نمیترسم. گفتم: باشه. تو اذیت کن نتیجشو هم ببین. اون موقعست که میفهمی نفس اگه یه تصمیمی بگیره، حتما تا آخرش میره و عملیش میکنه. راستی رادوین؟ رادوین: آخ که میمیرم واسه شنیدن اسمم از زبونت! چقدر اسمم رو قشنگ صدا میزنی! جون دلم! گفتم: چون با صدا کردن اسمت یه آرامش خاصی تو وجودم تزریق میشه. رادوین: من فدای تو بشم، از بس که مهربونی. گفتم: عاشقتم بی حدو اندازه. سوالمو بپرسم؟ رادوین: بپرس قربونت برم!

نگاش کردمو گفتم: اگه یه روزی بیاد که من دیگه تو این دنیا نباشم، تو چیکار… رادوین حرفمو قطع کردو در حالی که دستشو رو دهنم میذاشت، اخماشو کشید تو همو با لحن محکمی گفت: هیچی نگو نفس! هیچی نگو! اون روز هیچوقت نمیاد، هیچوقت، درحالی که دستشو از رو دهنم برمیداشتم گفتم: حالا اگه اومد چی؟ با خواست خدا که نمیتونی مبارزه کنی! میتونی؟ رادوین با لحن عصبی گفت: نفس تحمل اینکه تو نباشی، حتی فکر کردن بهش دیوونم میکنه، چه برسه به واقعیت. تورو خدا دیگه از این حرفا نزن. بارها بهت گفتم، بازم میگم، تو نبض زندگی منی، اگه نباشی میشم مثل یه مرده ی متحرک، اون موقعست که دیگه هیچ انگیزه ای واسه زندگی کردن ندارم و قلبم مثل کویر میشه. گفتم: قول میدم که هیچوقت هیچوقت تنهات نذارم. رادوین رو موهامو بوسیدو گفت: مرسی که هستی عزیزم. بعد در حالی که سرش رو رو پام میذاشت گفت: خیلی خوابم میاد نفس، میشه یه لالایی چیزی برام بخونی؟ لپشو کشیدمو گفتم: آخیییییی! کودک درونت فعال شده عزیزم؟ رادوین: نخیر! تو فکر کردی فقط واسه بچه ها لالایی میخونن؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم که گفت: نه دیگه، اشتباه میکنی ماه من! آدم عاشق واسه معشوقش هم شعرهای عاشقانه میخونه تا مبادا این پرنده ی خوشبختی از دیوار خونش بره، چون اون موقعست که عشق اون پرنده میمونه و دل شکسته ی عاشق. گفتم: تو باید استاد ادبیات میشدی نه مهندس ساختمون. رادوین لبخندی به روم زدو گفت: خب! خانم نفس! منو به شنیدن لالایی مهمون میکنی؟ در حالی که با نوک انگشتام موهاشو نوازش میکردم، زیر لب مشغول خوندن ترانه ای از هایده خدابیامرز شدم. وقتی میاای صدای پاات، از همه جاده ها میاد انگار که از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد، تا وقتی که در وا میشه، لحظه ی دیدن میرسه آآه! ای که تویی همه کسم، بی تو میگیره نفسم، اگه تورو داشته باشم، به هرچی میخوام میرسم. به هرچی میخوام میرسم… زیر چشمی به رادوین نگاه کردم، آروم و راحت به خواب عمیقی فرو رفته بود. آروم بالشی زیر سرش گذاشتمو از تخت پایین اومدم. سریع یه تیپ مشگیو قرمز زدمو یه آرایش ملایم کردمو بعد از برداشتن سوئیچ رادوینو موبایلم به سمت پایین رفتم. خیلی آروم وارد باغ شدم و با یه تکزنگ حضورم رو تو باغ به رایانو دخترا اطلاع دادمو منتظر اومدنشون تو باغ شدم.

کم کم سرو کله ی بچه ها پیدا شدو 2تا ماشین آماده ی رفتن شدیم. رایان با ماشین خودش می اومدو منو رهاو دلآرامو رستاو ماهفر هم با ماشین رادوین میرفتیم. رو به رستا گفتم: پس آتریساو پریسا نیومدن؟ رستا: چی بگم؟ پری که بدون شوهرش جایی نمیره، آتریسا هم نتونست از خواب ظهر دل بکنه. گفتم: حالا به مامانینا گفتین میریم بیرون که یه موقع نگران نشن؟ دلآرام: داشتم می اومدم براشون یادداشت نوشتم چسبوندم رو در یخچال. گفتم: کار خوبی کردی. راستی دلی! اون وروجکت خوابه؟ دلآرام: آره. مدتی بعد جلوی یه پاساژ معروف ماشین رو پارک کردم و از ماشین پیاده شدیم.* رادوین” با سر درد بدی چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو از رو تخت پاشدمو به سمت پنجره رفتم. کمی بازش کردم تا هوا عوض بشه. فکر خوابی که دیده بودم، یه لحظه هم دست از سرم برنمیداشت. چشمامو که بستم، باز اون خواب تو ذهنم تداعی شد. تو یه بیابون بیآبو علف گرفتار شده بودم. از شدت گرما داشتم میسوختم. از دور دیدم نفس داره با یه ظرف آب به سمتم میاد. میخواستم با خوشحالی به سمتش برم که ازم رو برگردوندو آب رو علفها ریختو با خشم نگام کردو گفت: تو لیاقت این آب رو هم نداری. بعد به سرعت ازم دور شدو رفت. هرچی صداش کردم اعتنایی نکردو رفت. نفس عمیقی کشیدمو افکار منفیرو از تو ذهنم پس زدمو به سمت پایین رفتم. ساعت 6 عصر بود. هرچی نگاه کردم، نفس رو ندیدم. رفتمو کنار سامانو آریا نشستم. ماهان رو به من گفت: رادوین؟ تو از بیرون رفتن دخترا خبر داشتی؟ با تعجب گفتم: نه، نفس که چیزی بهم نگفت. سامان: دلآرامم همینطور. یعنی کجا میتونن رفته باشن؟ ماهان: نمیدونم! تعجبم از اینه که چرا به ما چیزی نگفتن؟! طرلان با حرص: خب کاملا مشخصه! رفتن ملاقات دوستپسرای قدیمیشون، مخصوصا اون نفس با اون سرو وضعش کلی باید دوست پسر داشته باشه. بعید هم نیست الانم داره و با یکیشون رفته عشقو حال. دیگه نتونستم خشمم رو کنترل کنم و به سمتش رفتمو محکم با پشت دستم کوبیدم تو دهنشو با داد گفتم: خفه شووووووووووو! اون تویی که هر شبت تا صبح، تو بغل یه پسر میگذره. افسار زبونت رو نگهدار! وگرنه بلایی سرت مییارم که پرنده های آسمون به حالت گریه کنن. بعد واسه آرامش اعصاب خودم از سالن خارج شدم و به سمت ساحل رفتم.*
نفس” همراه دخترا وارد پاساژ شدیم. 2 ساعت تموم کل پاساژ رو گشتیمو کلی لباسو خرتو پرت خریدیم. از زمانی که وارد پاساژ شده بودیم مانیارو خودم نگهداشته بودم که دلآرام کمتر اذیت بشه. وارد مغازه ی ترشیجات فروشی که شدیم، واسه خودم کلی آلوچه و لواشک خریدم. رها به خریدام نگاه کردو گفت: اوووه! چه خبره نفس؟ زیادیش برات ضرره، در ضمن این لواشکا بهداشتی نیستن. درحالی که با ولع لواشک میخوردم، با خنده گفتم: رادوین یکی بود، حالا شد 2تا. ساعت 8 شب به یه پیتزافروشی رفتیمو دور هم مشغول خوردن پیتزا شدیم. مشغول خوردن غذا بودیم که رایان رو به ما گفت: خانما پایه این بریم شهر بازی؟ نگاش کردم و گفتم: الان؟ دیر نیست به نظرت؟ زشته تو خونه مهمون باشه بعد ما بیرون باشیم! رایان: دیر کجا بود؟ تازه الان سر شبه. بعدشم عمه بهارو دختراش خودین. غریبه نیستن. رها: پس پیش به سوی شهر بازیییی. چشام از تعجب گرد شد. با خنده گفتم: شیطون شدی رها! رها لبخند زدو گفت: انسان سالم، همواره در حال تغییره. این اخلاق منم از عوارض همنشینی با ماهانه. گفتم: بله، من دیگه حرفی ندارم. مدتی بعد بعد از تصفیه حساب از پیتزافروشی خارج شدیم و به سمت شهر بازی رفتیم. بیشتر از 5 6تا وسایل بازیرو سوار شده بودیم و هر بار هم بخاطر مانیا یه نفر میموندو مانیارو نگه میداشت. نوبت بازی رنجر که رسید، بخاطر اینکه از بچگی رو چرخش زیادی حساس بودمو همیشه هم وقتی بچه بودم دستامو باز میکردمو میچرخیدم حالم بد میشد، خیلی سعی کردم به طور غیر مستقیم مراقبت از مانیارو بهونه کنمو سوار نشم، ولی هرچقدر اصرار کردم که بمونم، رایان قبول نکردو گفت: نمیشه خانم اکسیژن! باید بیای وگرنه معلوم میشه خیلی ترسویی. منم ناگزیر قبول کردم و همراه بچه ها سوار شدم. فقط رها بخاطر وضعیتش موند و مراقبت از مانیارو به عهده گرفت. دستگاه که حرکت کرد، بخاطر اینکه کمتر اذیت بشم، سرمو پایین انداختمو چشمامو بستم ولی انگار هیچ فایده ای نداشت. هر لحظه که میگذشت حالم بدتر از قبل میشد، تا اینکه بعد از متوقف شدن دستگاه، پامو که رو زمین گذاشتم، یه دفعه سرگیجه ی شدیدی گرفتمو چشمام تار شدو دیگه چیزی نفهمیدم.****
رادوین” بعد از ساعتی که اعصابم کمی آروم شد به سمت ویلا رفتم.

وارد سالن که شدم، بابا صدام کردو گفت: رادوین؟ یه لحظه بیا! کارت دارم! به سمتش رفتمو کنارش نشستمو گفتم: جانم بابا! در خدمتم. بابا نگام کردو گفت: یه کم خودتو کنترل کن رادوین! هم تو، هم من میدونیم که طرلانو طناز کین! خوب میدونم که حرفاشون باعث تحریک اعصابت میشه ولی ازت خواهش میکنم بخاطر حرمت عموت چیزی بهشون نگو! 3 4 روز تحمل کنی، اینا میرن. نمیدونی بیچاره بهرام چقدر از دستشون خورد! کلی هم بهشون توپو تشر زد. دلم میسوزه واسه بهرام. نمیخوام خجالتشو ببینم. گفتم: چشم. من اصلا این دخترارو جز آدما حساب نمیکنم که بخوام باهاشون همکلام بشم. سامان صدام کردو گفت: رادوین حالشو داری یه دست باهم تخته نعد بازی کنیم؟ گفتم: چرا که نه؟! بعد از مدتی با سامان مشغول بازی شدیم. سامان رو به من گفت: این زلزله نفسو میگم عاشق این بازیه. همیشه منو برده. خندیدمو گفتم: منم دست کمی از نفس ندارم. 2 دست کامل ازش بردم. اواسط دست سوم بازی بودیم که زنگو زدن. عمه بهارو دختراشو دوماداش بودن. بعد از روبوسیو احوالپرسی، مدتی که گذشت خاله یثنا اومد سمتمو گفت: رادوینجان؟ مادر نمیدونی این دخترا کجا رفتن؟ نگاش کردمو گفتم: نه خاله، من اصلا خبر ندارم کی رفتن! خاله یثنا: میخوایم میز شامو آماده کنیم هنوز نیومدن. ساعت 10و نیمه شبه. هرچی گوشی نفسو میگیرم تو دسترس نیست. دلشوره ی عجیبی به جونم افتاد. بازیرو نصفه و نیمه رها کردمو شماره ی نفس رو گرفتم ولی تو دسترس نبود. ماهان: رها هم گوشیشو جواب نمیده. سامان با کمی عصبانیت: یعنی چی؟ اینا کجا رفتن؟ آرشین با پوزخند رو به آریا گفت: هه! حتما به واسطه ی شغل شریف پدر ماهفر، یه جایی گیر افتادن! آریا با خشم تو صورتش غرید: خفه شو آرشین! مزخرف نگو! بارهاو بارها شماره ی نفس رو گرفتم ولی تو دسترس نبود. چند بار مسیر ویلا تا ساحل رو رفتم ولی اونجا هم نبودن. بابا صدام کردو گفت: رادوین؟ پس رایان کجا مونده؟ گفتم: نمیدونم! رو مبل نشسته بودمو از شدت استرس پامو تکون میدادم که آتریسا با لکنت گفت: راستش، راستش نفسینا قرار بوده برن شهر خرید، واسه امنیتشون هم رایانو بردن. قرار بود منم برم ولی حوصلم نگرفت باهاشون برم. ساعت 4 رفتن. عموپدرام: پس چرا الان داری میگی؟ عموپارسا: پدرام چیزی بهش نگو! تا ساعت 1 صبر میکنیم اگه ازشون خبری نشد، اون موقع اقدام میکنیم. هیچکس اشتهایی واسه شام خوردن نداشت. دقایق به کندی سپری میشد تا اینکه ساعت یه ربع به 1 نصفه شب بود که در ویلا به وسیله ی ریموت باز شد و ماشین من و ماشین رایان وارد ویلا شدن. رها و دلآرامو ماهفر از ماشین پیاده شدن. رایان مغمومو گرفته، به جمع خیره شده بود. هرچی به اطرافم نگاه کردم، نفس رو بینشون ندیدم. زبونم قفل شده بود، نمیتونستم بپرسم نفس کجاست. تا اینکه عموپدرام، سکوت به وجود اومده بین جمع رو شکستو گفت: پس، پس رستاو نفس کجان؟ صدا از کسی در نمی اومد، از شدت نگرانی نفسم تو سینم حبس شده بود. لحظاتی بعد سامان با لحن محکمی گفت: مگه کرین؟ پس چرا لال شدین؟ نشنیدین عمو چی گفت؟ رستاو نفس کجان؟ در همین اثنا، رایان با لحن بغضآلودی گفت: باور کنید من نمیخواستم اینطوری بشه، اگه میدونستم با چرخش زیاد حالش بد میشه، اجبارش نمیکردم رنجر سوار بشه. بابا: رایان! درست حرف بزن ببینم! کی حالش بد شده؟ سامان: اگه اشتباه نکنم نفسو میگه، اون از بچگی به چرخیدن زیادی حساسه. طوری که سرش گیج میره و فشارش شدیدا افت پیدا میکنه. آره دلی؟ حدسم درسته؟ دلآرام: آره، الانم تو بیمارستان کلارآباده. رستا هم پیششه. بعد از اتمام حرف دلآرام، به سمت رایان رفتمو یقشو گرفتمو با خشم تو صورتش غریدم: تو هنوز آدم نشدی؟ هنوز دست از شوخیهای خرکیت برنداشتی؟ واسه چی اجبارش کردی هااان؟ رایان: میخواستم فقط… با تو دهنی محکمی که بهش زدم، گوشه ی لبش پاره شد. رو بهش گفتم: اگه فقط بلایی سرش بیاد من میدونم با تو! بعد سوئیچمو برداشتمو همراه ماهانو سامان سوار ماشین شدیمو به سمت بیمارستان واقع تو کلارآباد رفتیم. نفهمیدم چطور خودم رو به پذیرش رسوندم. از دختری که مسئول اون بخش بود پرسیدم: نفس نیکپرور کدوم قسمت بسترین؟ دختره: طبقه ی سوم انتهای راهرو اتاق 248. سریع خودم رو به اتاقش رسوندم. رستا به محض دیدنم اومد سمتمو سلام کرد. جوابشو دادمو پرسیدم: نفس چطوره؟ دکترش چی گفت؟ رستا: هیچی. افت فشار شدید داشته، الانم بهش آمپول زدن که فشارش بیاد بالا. گفتم: میشه ببینمش؟ رستا: آره، پس من بیرون منتظر میمونم. لحظاتی بعد وارد اتاق شدم. رو صندلی کنار تخت نفس نشستم و به صورت زیباش که تو خواب مثل فرشته ها شده بود خیره شدم.****
نفس” با سوزش دستم چشم باز کردم. به اطرافم نگاه کردم، همه جا سفید بود. چشمم به رادوین افتاد که کنار تختم نشسته بود. گلوم خشک شده بود. با صدای آرومی گفتم: آب! رادوین کمکم کرد رو تخت نشستمو درحالی که لیوان آب رو به دهنم نزدیک میکرد تا آب بخورم گفت:

رادوین لیوانو به دهنم نزدیک کردو گفت: بخور عزیزم! بهتری؟ گفتم: خوبم. رادوین: خدارو شکر، ولی نفس من ازت دلخورم! تو که قرار بیرون داشتی چرا زودتر بهم نگفتی تا باهات بیام؟ گفتم: خب آخه قرارمون مجردی بود. رادوین: بعد از این هر کجا قرار شد بری، قبلش بهم بگو بعد برو! چون اصلا دوست ندارم بی خبر از من جایی بری. تا خودم رو به اینجا برسونم مردمو زنده شدم. گفتم: شرمنده عزیزم که باعث… با قرار گرفتن لبای گرم رادوین رو لبام، حرف تو دهنم خفه شد. با باز شدن ناگهانی در، رادوین ازم جدا شدو گفت: لعنت به آدم بیموقع! لبخند زدمو چیزی نگفتم. سامانو داییماهان وارد اتاق شدن. بعد از اینکه فهمیدن حالم خوبه، از اتاق بیرون رفتن. سرمم که تموم شد از بیمارستان مرخص شدم. با کمک رستاو رادوین سوار ماشین شدمو به سمت ویلا رفتیم. وارد ویلا که شدیم، ساعت از 3 نصفه شب گذشته بود ولی همه بیدار بودن. مامان بغلم کردو بوسم کردو گفت: آخه تو چرا مواظب خودت نیستی؟ گفتم: دیگه پیش اومد دیگه. آریا با شوخی: نفس؟ تو که هنوز زنده ای! من به دلم صابون مالیده بودم که یه شکم سیر حلوا میخورم. خندیدمو گفتم: خب اشتباه کردی دیگه! چون من با خودم عهد کردم تا حلوای تورو نخورم نمیرم. بابا با تشر: بس کنید دیگه! از این حرفا نزنید! گفتم: شوخی میکنم بابا. بابا: شوخیشم قشنگ نیست دختر قشنگم! دیگه نشنوم که از این حرفا بزنید. گفتم: چشم. نگام به گوشه ی لب رایان افتاد که بدجوری زخم شده بود. صداش کردمو گفتم: لبت چیشده رایان؟ دیشب که سالم بودی! رایان نگام کردو گفت: بیخیال نفس! چیز مهمی نیست. گفتم: ولی نگات اینو نمیگه! رایان: شاهکار رادوینه. با ناراحتی گفتم: چی؟ آخه چرا؟ رایان: عادتشه، همیشه ناحق یه کاری میکنه که… اصلا ولش کن! این نیز بگذرد. رها وسط حرفمون پریدو گفت: خب رادوین راست میگه دیگه! اگه سمجبازیهای تو نبود، نفس به این حال نمی افتاد. گفتم: یعنی چی؟ رها چرا بیخودی بیچاره رایان رو سرزنش میکنی؟ این بیچاره از کجا میدونسته که من یکی رو چرخش زیادی حالم بد میشه؟ رایان فقط قصدش خنده بودو بس! رادوین درحالی که کنارم مینشست گفت: نه نفس، تو ناراحت این نباش! چون بار اولش نیست، باید تنبیه میشد. عموبردیا: 20 سالش شده ولی هنوز از عادتهای بچگیش دست برنداشته. رایان: خب چیکار کنم؟ کودک درونم یه کمی بیش از حد بیشفعاله. خاله سها: تا صبح بشینی با این پسره بحث کنی، خسته نمیشه از کلکل کردن. بسه دیگه! دقایقی بعد واسه خواب به سمت اتاقمون رفتیم. قبل از اینکه بخوابم، وان حموم رو با آب گرم پر کردمو تو وان نشستم. مشغول شستن تنو بدنم بودم که در حموم باز شدو رادوین اومد داخل. با تعجب نگاش کردمو گفتم: تو! اینجا چیکار میکنی؟ رادوین نگاه شیطنتآمیزش رو به صورتم دوختو گفت: خب معلومه! بقیه میان حموم چیکار میکنن؟ منم همون کار رو میکنم. گفتم: خب تو که انقدر عجول نبودی! میذاشتی بعد از اینکه من اومدم بیرون می اومدی. رادوین: گفتم یه دوش 2نفره بهمون انرژی میده. خندیدمو در حالی که بهش آب میپاشیدم گفتم: از دست تو! مدتی بعد از شیطنتای 2نفرمون که حسابی سر حالمون آورد، از حموم بیرون اومدیم. لباس راحتی پوشیدمو رو تخت دراز کشیدمو سرم رو رو سینه ی رادوین گذاشتم. در حالی که به ملودی ضربان قلب رادوین که همیشه بهم حس آرامش میداد گوش سپرده بودم، پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم. ساعت 12 ظهر بود که با سرو صدایی که از پایین می اومد چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو از رو تخت پاشدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از انجام عملیات مربوطه و شستن صورتم، به اتاق برگشتم. بعد از تعویض لباسم یه آرایش ملایم کردمو به سمت پایین رفتم. یه لیوان شیرکاکائو با چند برش کیک خوردمو به سمت دلآرامو شمیمو شهرزادو رستا رفتم و کنارشون نشستم. مشغول حرف زدن بودیم که رادوین اومد سمتمونو گفت: بیاین بریم این اطراف گشتی بزنیم! اطراف ویلا مناظر قشنگیه که آدم از دیدنش سیر نمیشه. به سمت اتاقمون رفتمو یه لباس گرم پوشیدمو شالم رو هم رو سرم انداختمو دوربینو از تو چمدون برداشتمو به سمت پایین رفتم. بعد از خداحافظی با مامانینا از ویلا خارج شدیم. منو رادوین جلوتر ر از بقیه راه میرفتیم. از سمت چپ ویلا وارد قسمت جنگل شده بودیم. راه نسبتا ناهموار بودو پستیو بلندیهای زیادی داشت. به رود پر آبی رسیدیم که پلی متحرک که از تخته های چوبی و طناب ساخته بودن روی رود قرار داشت. سامان با احتیاط پاشو رو پل گذاشت چند قدم که برمیداشت وایمیستاد تا تکونهای پل کمتر بشه. به پل نگاه کردم سامان به انتهاش رسیده بود رادوین منتظر بود تا باهم از رو پل رد بشیم. من میترسیدم از رو پل رد بشم مخصوصا با تکونهایی که میخورد. با این حال چیزی بروز ندادم. رها رو به رادوین گفت: اگه یه موقع افتادم تو نجاتم میدی دیگه!؟ رادوین خندیدو گفت: برو خواهر! تو خودت شجاعتر از اونی هستی که بخوام نجاتت بدم.

بالاخره رها بعد از کلی دل دل کردن پاشو رو پل گذاشت. وقتی رها از رو پل رد شد، رادوین نگام کردو گفت: نفس! عزیزم بیا برو! از شدت ترس لرز خفیفی تو بدنم افتاد. ولی با همون حال قدمی به جلو برداشتم. رادوین با صدای آرومی گفت: مواظب باش عزیزم! بعد کمکم کرد تا پامو رو پل بذارم. به تقلید از رها یه پامو رو پل گذاشتم. چوبا زیر پام می لرزیدنو همراه با صدای غرش رود ترسم رو دو چندان میکرد. پل به شدت تکون میخورد. تند تند تو امتداد پل قدم برمیداشتم. سامان از اونطرف پل با داد گفت: نفس! وایستا تکونهای پل آروم بشه! اصلا نمیفهمیدم چی میگه. قدم دیگه ای برداشتم که پل تکون شدیدی خورد، من که تا اون لحظه هم زیادی طاقت آورده بودم، از شدت ترس جیغ بلندی کشیدم. سامان یه پاشو رو پل گذاشت تا واسه کمک به سمت من بیاد صدای رادوینو شنیدم که گفت: سامان تو نمیخواد بیای همونجا وایستا! نفس عزیزم نترس! آروم باش! وایستا بذار پل از حرکت وایسته همون کاری رو که گفت انجام دادم. رادوین: وقتی حرکت پل آروم شد گفت: خوبه حالا پای راستت رو بذار جلو یه کم صبر کن بعد پای چپتو رو لبه بذار! یه کم دیگه صبر کن! هرچی گفته بود مو به مو اجرا کردم. قدم به قدم جلو رفتم تا متوجه شدم پل رو پشت سر گذاشتم. وقتی پامو رو زمین گذاشتم صدای تشویق رو از پشت سرم شنیدم. سامان خندیدو گفت: نفس اون وسط اونقدر خنده دار شده بودی که حد نداشت. مثل گربه چارچنگولی چسبیده بودی به طناب وقتی رنگتو دیدم یه لحظه گفتم الانه که اون وسط سکته کنی میخواستم یه سلفی بگیرم کلا فراموشم شد. وقتی رادوین به سمتمون اومد گفت: خوش گذشت؟ من حرفی نزدم ولی سامانو دلآرام گفتن: عالی بود مخصوصا با این ترس نفس کلی خندیدیم. رها: حالا خوبه تو شنا بلدی! پس دیگه از چی میترسی؟ گفتم: ارتفاعش خیلی زیاد بود. خدا نصیب نکنه هرکی بیفته تو اون رودخونه دیگه سالم بیرون نمیاد. داییماهان با تعجب به اطراف نگاه کردو گفت: بچه ها چه طبیعت بکریه اینجا! درست مثل تکه ای از بهشته که رو زمین افتاده باشه. با نگاه به اطرافم، احساس میکردم که تو مناظر خیالی که تو نقاشیا میدیدم، قدم برمیدارم. منو رادوین دائم تو ژستها و حالتهای مختلف سلفی میگرفتیم. کمی در امتداد رود جلو رفتیم. بعد وارد محوطه ی بازی شدیم که انواع درختان میوه اونجا قرار داشت. رادوین وارد باغ شدو با یه سطل پر از تمشک برگشت. در حال خوردن تمشک که خیلی هم بهمون چسبید مشغول عکس انداختن از همدیگه شدیم. پسرا مشغول صحبت باهم بودنو کسی هم حواسش به ما نبود. شالم رو رو یه درخت آویزون کردم. چنتا از تارهای موهای مواجم رو تو صورتم ریختمو دوربین رو دست رها دادمو گفتم: بیا کنار اون آبشارهو چندتا عکس تکی ازم بگیر! رها: بریم. مشغول عکس انداختن بودیم که آروین اومد سمتمونو رو به رها گفت: رهاجان! میشه چند لحظه منو با نفس خانم تنها بذاری؟ رها: آره چرا که نه! بیا نفس این دوربین من رفتم. لحظه ای بعد از رفتن رها، آروین نگام کردو گفت: نفس خانم من بابت رفتارهای بدو نادرست خواهرام با شما ازتون معذرت میخوام. گفتم: اصولا من به چیزی که برام اهمیت نداشته باشه فکر نمیکنم. به نظرم هرکسیرو باید به اندازه ی شعورش ازش توقع داشت. آروین: بله، کاملا حق با شماست. اخلاقتونم مثل زیباییتون قابل ستایشه. اومدم جوابشو بدم که یقه ی آروین از پشت کشیده شدو صدای فریاد رادوین فضارو پر کرد که: پسرهی عوضی آشغااال! با زن من چیکار داشتی هااااان؟ یالا زر بزن ببینم! آروین: به خدا هیچی! مشت رادوین تو صورتش فرود اومدو رادوین با داد گفت: خفه شو حرف مفت تحویلم نده! آروین: باور کن راست میگم! اگه باورت نمیشه از خود نفس بپرس. رادوین باز زد تو صورتشو گفت: میگم خفه شو اسم زن منو به دهن کثیفت نیار! به سمتشون رفتمو دست رادوینو گرفتمو گفتم: آروم باش رادوین! باور کن داری اشتباه میکنی. رادوین با خشونت حولم داد به کناریو شالم رو به سمتم پرت کردو گفت: بگیر این بیصاحبموندرو بنداز رو سرت تا بعد به حساب تو یکی هم میرسم. شالم رو سرم کردمو از شدت ضعف همونجا رو زمین نشستمو به صحنه ی مقابلم چشم دوختم.****
رادوین” در حال صحبت با سامانو ماهانو آریا بودم که طرلان با پوزخند به سمتم اومدو طوری که فقط خودم بشنوم گفت: هه! نفس جونت دارن با آروین ما، بدجوری دل میدن قلوه میگیرن. باورت نمیشه پاشو برو نزدیک آبشار ببینشون. میخواستم مثل همیشه که ذره ای به حرفاش بها نمیدادم، اهمیتی ندم ولی نمیدونم چه نیرویی بود که منو به سمت آبشار کشید. وقتی نفسو با موهای باز درحالی که نگاهش رو به صورت آروین دوخته بود دیدم، با عصبانیت به سمت آروین رفتمو باهاش درگیر شدم. موقعی که نفس به دفاع از اون جلوم وایستاد، از شدت خشم گر گرفتم. به کناری حولش دادمو باز به جون آروین افتادم. لحظاتی بعد ماهانو آریا اومدنو مارو از هم جدا کردن. به سختی خشمم رو کنترل کردمو به سمت نفس رفتم.

نفس” تو حالو هوای خودم بودم که رادوین به سمتم اومدو با لحن محکمی رو به من گفت: پاشو بریم! با سستی از جام بلند شدمو در حالی که به دنبالش میرفتم گفتم: رادوین تو داری اشتباه میکنی. بذار واست توضیح بدم! رادوین سر جاش وایستادو با صدای آرومو لحن کاملا جدی گفت: فعلا هیچی نگو نفس! نگاش کردمو گفتم: ولی آخه!… حرفمو قطع کردو با خشم گفت: مگه نمیگم حرف نزن؟ احتیاجی به توضیح نیست. خودم همه چیز رو با چشمم دیدم. تو دلم پوزخندی به خودم زدمو گفتم: هه! پس این همه دوستت دارم گفتناش شعار بود. تو مسیر برگشت بودیم. باز به اون پل کذایی رسیده بودیم. نگاهی به پل کردم. یاد 2 3 ساعت پیش افتادم که به راحتی تونستم بر ترسم غلبه کنمو با کمک رادوین پل رو پشت سر بذارم. حالا باید چیکار میکردم؟ غرورم نمیذاشت که ازش کمک بخوام. داییماهانینا هم که جلوتر از ما رفته بودن. اومدم با ترسو لرز یه پامو رو پل بذارم که رادوین بغلم کردو خیلی سریع از رو پل رد شد. با اعتراض گفتم: بذارم زمین خودم میام. رادوین با لحن عصبی گفت: حرف نزن! مدتی بعد به ویلا رسیدیم. وارد سالن که شدیم آروین داشت علت سرو صورت کبودش رو توضیح میداد. شنیدم که به دروغ گفت: چندتا پسر مزاحم مزاحم دخترا شده بودن، باهاشون درگیر شدم. از این همه خوبی آروین و قضاوت نابه جایی که رادوین در حقش کرد شرمنده شدم. به سمت اتاقمون رفتم. در حال تعویض لباسم بودم که در اتاق به شدت باز شدو رادوین اومد داخلو در رو پشت سرش بستو درحالی که رو تخت مینشست نگام کردو گفت: خب خانم نفس! واسه رفتار امروزت چه توضیحی داری؟ با لحن محکمی گفتم: من کاری بدی نکردم که بخوام علت رفتارم رو توضیح بدم. رادوین با خشم: کار بدی نکردی؟ رو چه حسابی اونطوری شالتو درآوردیو با اون سرو وضع جلوی اون پسره که هنوزم از اون نگاه هیزش مشخصه چشمش دنبالته ظاهر میشی؟ هان؟ چند بار بگم دوست ندارم زیباییهای تورو کسی جز خودم ببینه؟ گفتم: حرفاتو زدی؟ حالا وایستا حرفای منو گوش کن! همینطوری واسه خودت قضاوت الکی نکن! منو رها اونجا وایستاده بودیم چون به رها گفته بودم بیاد چندتا عکس تکی ازم بندازه که آروین اومد که از بابت رفتارهای نادرست خواهراش ازم عذرخواهی کنه که تو اومدی چشماتو بستیو گرفتیش به باد کتک. بعد دوربین رو رو پاش گذاشتمو گفتم: بیا اینم دوربین. عکسا داخلشه. اگه بازم باورت نشد، برو جریان رو از رها بپرس. اون از ماجرا خبر داره. بعد بی اعتنا بهش از اتاق بیرون اومدم و به سمت پایین رفتم. سر میز ناهار، خودم رو سرگرم خوردن غذا کردمو اصلا توجهی به رادوین نکردم. رها با چشمو ابرو ازم پرسید: چی شده؟ گفتم: چیزی نیست. حسابی گیج خواب بودم، بخاطر همین بعد از خوردن غذام سریع به سمت اتاقمون رفتمو رو تخت دراز کشیدم. تو خوابو بیداری بودم که احساس کردم تخت تکون خورد و متعاقبش رادوین منو کشید تو بغلشو زیر گوشم گفت: نفس؟ نفس؟ بیداری خانمم؟ با اینکه تموم سلولهای بدنم گرمی آغوشش رو میخواست ولی با این حال به سختی جلوی نفسم رو گرفتمو با مقاومت زیاد خودم رو از تو بغلش بیرون کشیدم. رادوین با کمی خشم نگام کردو گفت: یعنی چی نفس؟ چرا اینطوری میکنی؟ مستقیم زل زدم تو چشماشو با لحن محکمی گفتم: برو هر موقع یاد گرفتی که بیخود بی جهت راجع به هرکسی یا هر چیزی قضاوت الکی نکنیو تونستی شک بیخودت نسبت به منو از بین ببری، اون موقع بیا سراغ من! بعد به حالت قهر پشتمو بهش کردمو خواب پلکامو سنگین کرد. 2 روز به همین منوال گذشت، 2 روزی که هر ساعتش برام مثل 1 سال گذشت. تو این 2 روز، اصلا سعی نمیکرد به سمتم بیادو پا پیش بذاره تا آشتی کنیم. منم غرورم نمیذاشت که واسه آشتی پیشقدم بشم. تا اینکه جمعه عصر، بعد از اینکه سرحالو قبراق از خواب بیدار شدم لباسمو عوض کردم که به سمت پایین برم. چشمم به رادوین افتاد که خواب بود. چقدر دلم هوای آغوشش رو کرده بود! عطر تلخش رو که عاشق بوش بودم، از رو میز آرایش برداشتمو چند بار بوش کردم که یه دفعه رادوین از پشت بغلم کردو منو سمت خودش برگردوندو نگاه عاشقش رو به صورتم دوختو گفت: وقتی اصل کاری اینجاست، چرا چسبیدی به نسیه؟ خب منو دریاب! اومدم حرف بزنم که لبهای گرمش رو روی لبام گذاشتو بوسه ی طولانی ازم گرفتو گفت: آخ نمیدونی چقدر آروم شدم عزیز دلم! قول بده بهم که دیگه منو از لمس وجودت محروم نکنی چون تو برام حکم اکسیژن رو داری و اگه بخوای روتو ازم برگردونی میمیرم. گفتم: پس با این حساب هنوزم دوسم داری؟ رادوین موهامو نوازش کردو گفت: دوست داشتن واسه تو کمه نفس! من میپرستمت. گفتم: منم عاشقتم مرد رویاهای من! باز رادوین منو خوابوند رو تختو جای جای صورتم رو غرق بوسه کرد و در آخر مشغول بازی با لبام شد که در باز شدو رها به محض دیدن ما، با خجالت سرشو پایین انداختو 2 متر عقب رفت. رادوین در حالی که ازم جدا میشد با خنده رو به رها گفت: اگه قبل از ورودت در میزدی الان اینطوری خجالت نمیکشیدی.

رها گونه هاش از شرم سرخ شدو با لکنت گفت: نمیدونم یه دفعه چی شد؟! اومده بودم بگم که. بگم که. که. اه! یادم رفت! خندیدمو گفتم: عیبی نداره، خودتو اذیت نکن! سرو وضعم رو مرتب کردم. داشتم رژ قرمزرنگم رو رو لبام میمالیدم که رادوین ناغافل دستمالکاغذیرو رو لبام کشیدو گفت: نفس؟ این رژرو نزن! بخاطر اینکه باز دوباره بحثمون نشه، یه کم رژ کالباسیرنگم رو به لبام مالیدمو همراه رادوین به سمت پایین رفتیم. داشتم تو چیدن میز عصرونه به مامانو خاله ها کمک میکردم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم. اسم نگار رو صفحه، خاموشو روشن میشد. با اشتیاق دایرهی سبز رو زدمو جواب دادمو گفتم: جانم نگارجان! سلام سال نوت مبارک! خوبی؟ نگار: سلام عزیزم فدات بشم. همسرت خوبه؟ خودت رو به راهی؟ گفتم: منم خوبم، رادوینم خوبه. شکر. نگار: الهی همیشه خوب باشین. در چه حالی؟ کجایی که همش از دریاو رودخونهو شهربازیو اینطور جاها استوری میذاری؟ خندیدمو گفتم: جات خالی با خانوادهو فامیلا دسته جمعی اومدیم شمال. نگار: ok. خوش بگذره. میگم فکر میکنی واسه بیستم میای تهران؟ گفتم: آره، چیزی شده؟ نگار: نه نه. فقط اینکه بیستو دوم این ماه تولدمه، دوست داشتم تو و رادوینخان رو دعوت کنم. گفتم زودتر زنگ بزنم بگم که واسه جای دیگه برنامه ریزی نکنید. گفتم: مرسی عزیزم. حتما میام. نگار: قدمتون رو چشمم. گفتم: قربونت برم! تو کجایی؟ مسافرت نمیری؟ نگار: نه بابا، این سیل امسال دستو پامونو بسته، از شیراز کلی مهمون داریم. راستی شمال هوا چطوریه؟ گفتم: یکسره داره بارون میاد. نگار: خب دیگه مزاحمت نمیشم. خوش بگذره بهتون. سلام برسون به خانواده. خدافظ. گفتم: بزرگواریتو میرسونم خدافظ. گوشیرو قطع کردمو بین دلآرامو رستا نشستمو مشغول خوردن عصرونه شدم.* رادوین” مشغول خوردن عصرونه بودیم که خاله یثنا از نفس پرسید: با کی حرف میزدی؟ نفس: دوستم نگار بود، شما نمیشناسینش. تازه این ترم باهم آشنا شدیم. زنگ زده بود واسه بیستو دوم این ماه که تولدشه دعوتمون کنه. با شنیدن این حرف، دلم هری ریخت. 22 فروردین تولد یه نفره که اونم ایران نیست. پس من بیخودی دلشوره گرفتم. حتما تشابه اسمی پیش اومده. سعی کردم ذهنم رو از هر چیزی خالی کنمو حخودم رو سرگرم اطرافم کنم. بعد از مدتی واسه خرید مواد خوراکی همراه سامانو ماهان به سمت شهر رفتیم.*
نفس” بعد از خوردن شام، کنار عمه پروانه نشستمو مشغول صحبت شدیم. عمه پروانه نگاه مهربونش رو بهم دوختو گفت: چه خبر عزیزم؟ راضی هستی از زندگی با رادوین؟ اومدم حرف بزنم که آریا با خنده: باز کجای کارت گیره که اومدی دخیل افتادی به مامان من؟ گفتم: اصلا عمهی خودمه، به تو چه؟ آریا: حواست باشه که داری با پلیس مملکت حرف میزنی! عمه: اذیتش نکن پسرم! خب میگفتی! گفتم: رادوین خیلی خوبه. همه جوره هوامو داره. عمه پروانه: قدرشو بدون! واقعا پسر خوبیه. تو این سالو زمونه کمتر پسری با مشخصات رادوین پیدا میشه. گفتم: چشم. از عمه پریناز چه خبر؟ عمه: با بچه هاشو شوهرش رفتن یه ماه ترکیه بمونن. کم کم خواب تو چشمم حلقه زد. بعد از یه عذرخواهی از رو مبل پاشدمو به سمت اتاقمون رفتم. بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

3 روز از برگشتنمون از شمال میگذشت. عید امسال بهمون خیلی خوش گذشت. روز سیزدهبدر هم چون هوا ابری بودو حسابی بارون میبارید، تو ویلا دور هم جمع شدیمو از هر دری باهم گفتیمو خندیدیم. روز شونزدهم فروردین به تهران برگشتیم. تو این 3 روز، یا برامون مهمون می اومد یا مهمونی میرفتیم. تو آشپزخونه مشغول درست کردن غذا بودم که یه دفعه یاد تولد نگار افتادم که تا روزش 3 روز بیشتر نمونده بودو من هنوز هیچ کاری نکرده بودم. بعد از درست کردن سالاد، به سمت سالن رفتمو رو یکی از مبلا نشستم. تو حالو هوای خودم غرق بودم که با صدای رادوین به خودم اومدم. گنگ نگاش کردم. در حالی که دستشو رو شونم میگذاشت گفت: نفس؟ کجا سیر میکنی که اصلا متوجه اومدنم نشدی؟ گفتم: 3 روز دیگه تولد نگاره و من هنوز هیچ کاری نکردم. رادوین: مثلا چه کاری؟ اینا غصه نداره فدات شم، بعد به سمت آشپزخونه رفتو در قابلمه رو برداشتو ناخنکی به غذا زدو گفت: به به! چه خوشمزه شده! واسه شام فسنجون درست کرده بودم. رو به رادوین گفتم: آقای عجولخان! تا تو لباستو عوض میکنی، منم شامو میکشم. بعد از خوردن شام میز رو جمع کردمو به سمت اتاق رفتم. در کمد رو باز کردمو از بین لباسام، یه لباس شب که طرحش شبیه فلس ماهی بود بیرون آوردمو به سمت رادوین رفتم که رو مبل نشسته بودو مشغول دیدن تیوی بود. صداش کردمو گفتم: رادوین؟ به نظرت این لباس خوبه واسه تولد نگار بپوشم؟ رادوین نگاهی به لباس کردو گفت: عزیزم برو بپوش تا ببینم تو تنت چطوریه! به سمت اتاق رفتمو لباسو پوشیدمو به سمت رادوین رفتم. گفتم: به نظرت خوب شدم؟ بهم میاد؟ رادوین به محض دیدن من تو اون لباس متحیر خیره نگام میکرد. از خودم تعریف نباشه اندامم تو اون لباس بیش از حد نفسگیر شده بودو لباس بهم جلوه ی خاصی میداد. دقایقی بعد رادوین سرشو تکون دادو گفت: بهتره دیگه هیچوقت این لباسو نپوشی. لبخند از رو لبم محو شدو گفتم: چرا؟ یعنی انقدر بد شدم؟ رادوین: ماه من! من طاقت هیچ نگاه نامحرمی رو رو تو ندارم. وگرنه تو به این لباس قشنگی میدی. گفتم: قربونت برم! پس بخاطر اینکه تو ناراحت نشی تو مجالس زنونه میپوشمش. رادوین: نه. فقط واسه خودم بپوش. الانم خودم میرم واست یه لباس انتخاب میکنم تا خیال ماهم راحت باشه. گفتم: پس ممنون میشم از لطفت. باهم به سمت اتاق رفتیمو من مشغول تعویض لباسم شدم. دقایقی بعد رادوین از بین لباسام، یه بلوزو شلوار اسپورت انتخاب کردو گفت: اینو بپوش! متعجب نگاش کردمو گفتم: حالا تو بین این لباس چرا این؟ رادوین با دلخوری گفت: یعنی میخوای بگی از انتخابم خوشت نیومده؟ گفتم: نه. اصلا اینطور نیست. فقط. رادوین: فقط چی عزیزم؟ من اگه گفتم لباس باز نپوش بخاطر این بود که هیچ شناختی از جمعشون نداریم و اینکه من اصلا دوست ندارم نگاه هرز کسی روت باشه. گفتم: چشم هرچی شما بگین. رادوین محکم صورتمو بوسیدو گفت: آی فدای خانم حرف گوش کن خودم بشم. ساعت 12 شب کم کم واسه خواب آماده شدیم. از شدت خستگی رو تخت دراز کشیدم. درحال گوش دادن به نجواهای عاشقانه ی رادوین بودم که چشمام رو هم افتادو به خواب عمیقی فرو رفتم.****
رادوین” به صورت زیبای نفس که به خواب رفته بود، خیره شدم. آروم سرش رو رو بالش گذاشتمو از اتاق بیرون اومدمو به سمت اتاق کارم رفتم. نمیدونم چرا اصلا حس خوبی نسبت به این تولد نداشتم. کاش میشد یه بهونه ای جور میکردم تا همراه نفس به این جشن نرم ولی حیف که دلم نمی اومد تنها بفرستمش. بالاخره بعد از کلی فکر بیهوده که به هیچ نتیجه ای هم نرسیدم، پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم. صبح زود با بدن درد بدی از خواب بیدار شدم. سریع یه دوش آب گرم گرفتمو از حموم اومدم بیرونو لباس پوشیدم. چند برش کیک با یه لیوان شیر خوردمو بدون اینکه سرو صدایی ایجاد کنم، از خونه بیرون اومدمو سوار ماشینم شدمو به سمت شرکت رفتم. 220 مین بعد رسیدم. ماشینو تو پارکینگ ماشینو پارک کردمو با آسانسر به سمت شرکت رفتم. وارد شرکت که شدم، منشی به محض دیدنم سلام کرد. زیر لب جواب سلامش رو دادمو به سمت اتاقم رفتم. وارد اتاقم که شدم، پشت میزم نشستمو مشغول انجام کارام شدم. یه دفعه یاد ساختن خونه باغی که قولش رو به نفس داده بودم افتادم. با موبایلم سریع شماره ی سروش رو گرفتم. به محض اینکه جواب داد گفتم: آب دستته، بذار زمین بیا اتاقم کار واجب باهات دارم. بدون اینکه بذارم سروش حرف بزنه، گوشیرو قطع کردمو منتظر اومدنش موندم. دقایقی بعد سروش وارد اتاقم شدو نگام کردو گفت: جانم رادوین در خدمتم. گفتم: بشین تا برات بگم. سروش رو مبل نشستو منم از جام بلند شدمو به سمتش رفتمو کنارش رو مبل نشستم. لحظاتی بعد در حالی که نگاش میکردم گفتم: تصمیم دارم تو کمترین زمان ممکن، واسه نفس یه خونه باغ بسازم. سروش: اینکه عالیه ولی کجا؟ گفتم: جاده چالوس. سروش: چی؟ میدونی چقدر هزینه برمیداره؟ گفتم: مهم نیست. مهم اینه که رویای نفس به واقعیت تبدیل بشه.

دقایقی بعد سروش نگام کردو گفت: حالا زمینشو خریدی؟ گفتم: نه. حقیقتش میخوام این کارو بسپارمش به خودت. آها، یه چیزی. به هیچ وجه نمیخوام کسی راجع به این قضیه چیزی بفهمه. چون میخوام نفس رو سورپرایزش کنم. سروش: خیالت راحت باشه، از فردا با این یارو وکیله میرم دنبالش. گفتم: مرسی. سروش: فقط میدونی که ساختن یه همچین چیزی حدود 2 سال طول میکشه. گفتم: نه دیگه، فشرده کار میکنیم، نمیذارم به 2 سال برسه. سروش: راستی پروژه ی اون یارو سخایی چی شد؟ گفتم: دارم میرم شهرداری واسه ی کارای اداریش. مدتی بعد میزمو جمع کردمو همراه سروش از اتاق بیرون اومدم.****
نفس” صبح وقتی از خواب بیدار شدم، رادوین به شرکت رفته بود. سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتمو بعد از شستن صورتم بیرون اومدم. یه آرایش ملایم کردمو بعد از تعویض لباسم کیفو کلاسورمو موبایلم رو برداشتمو از خونه بیرون اومدم. سوار ماشین شدمو به سرعت زیاد به سمت دانشگاه حرکت کردم. وقتی به دانشگاه رسیدم، سریع ماشینمو پارک کردمو از ماشین پیاده شدمو به سمت محوطه رفتم. وارد کلاس که شدم، بین رزاو نگار که برام جا نگهداشته بودن نشستم. بعد از احوالپرسی نگار رو به من گفت: پس چرا انقدر دیر اومدی؟ گفتم: خواب موندم. حتما رادوین هم کلی صدام کرده دیده عمیق خوابیدم دلش نیومده بیدارم کنه گذاشته رفته. مشغول صحبت بودیم که استاد وارد کلاس شد. بعد از مدتی که کلاس آروم شد، استاد شروع به تدریس کرد. ساعتی بعد با خسته نباشید استاد، عده ای از بچه ها متفرق شدن. در حال یادداشت مطالب روی تابلو داخل جزوم بودم که اشکان به سمتم اومدو با خجالت نگام کردو گفت: خانم نیکپرور من از شما بابت اون روز معذرت میخوام. ببخشید که باعث ایجاد مزاحمت برای شما و همسرتون شدم. حقیقتش اون روز فکر کردم برای از سر باز کردن من گفتید ازدواج کردین بخاطر همین یه لحظه کنترل خشمم از دستم خارج شد و… حرفش رو قطع کردمو گفتم: خواهش میکنم، من به چیزی که گذشته دیگه فکر نمیکنم. اشکان: راستی همسرتون هم مهندس راه و ساختمون هستن؟ درسته؟ آقای بردیا تولایی. لبخندی زدمو جواب دادم: نه اطلاعاتتون یه کم نادرسته، ایشون پدرشوهرم هستن، اسم همسرم رادوینه و ایشون هم مهندس ساختمون هستن. اشکان: خیلی جالبه، پدرو پسرو عروس، هر 3 مهندس ساختمون هستن، پس یه گروه خانوادگی تشکیل دادین. خندیدمو چیزی نگفتم. لحظاتی بعد دوباره اشکان گفت: به هر جهت من باز هم از شما معذرت میخوام. گفتم: خواهش میکنم، این همه خودتون رو اذیت نکنید. لحظاتی بعد اشکان بدون اینکه چیزی بگه، از کنارمون گذشت. در حال جمع کردن وسایلم بودم که رزا نگام کردو گفت: باز این پسره چیکارت داشت؟ گفتم: هیچی. میخواست بخاطر همین از رفتارای بد اخیرش میخواست عذرخواهی کنه. رزا: آخه چرا عاقل کند کاری؟ که باز آرد پشیمانی. نگار: همینو بگو. در حالی که کیفو کلاسورم رو برمیداشتم، با رزاو نگار خداحافظی کردم. اومدم برم که نگار گفت: واسه کلاس بعدی نمیمونی؟ گفتم: نه. چون باید برم جایی کار دارم. نگار: پس 5شنبه میبینمتون. گفتم: حتما. لحظاتی بعد از در کلاس خارج شدم و به سمت محوطه رفتم. سوار ماشینم شدمو به سمت یکی از پاساژهای معروف حرکت کردم.

وارد پاساژ که شدم، بعد از کلی گشتن بالاخره یه آبشار تزئینی واسه نگار خریدمو بعد از خریدن یه جعبه ی کادویی از پاساژ بیرون اومدمو سوار ماشین شدمو به سمت خونه رفتم. از شدت خستگی رو پا بند نبودم. یه مقداری از شام دیشب رو تو بشقاب ریختمو تو ماکروویو گذاشتم تا گرم بشه. بعد به سمت اتاق رفتمو لباس راحتی پوشیدمو به سمت آشپزخونه رفتم. غذا که گرم شد، همراه ظرف سالادو یه لیوان دلستر تو سینی گذاشتمو به سمت هال رفتم. جلوی تیوی نشستمو در حالی که تکرار سریال مورد علاقم رو نگاه میکردم، مشغول خوردن غذا شدم. بعد از خوردن ناهار، سینیرو تو آشپزخونه گذاشتمو بیرون اومدم. از شدت خستگی، رو کاناپه ی روبروی تیوی دراز کشیدم. مشغول دیدن فیلم بودم که کم کم پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.* رادوین” خسته از دوندگیهایی که تو شهرداری داشتم، بعد از اتمام کارم، به سمت شرکت رفتم. سر راه واسه خودم از اغذیه فروشی که نزدیکیهای شرکت، یه ساندویچ خریدم و خوردم. به شرکت که رسیدم، مشغول انجام کارام شدم، تصمیم گرفتم امشب واسه عید دیدنی همراه نفس به خونه ی سروش برم. پس شماره ی موبایل نفس رو گرفتم تا هم حالشو بپرسم و هم اینکه موضوع رو بهش بگم که واسه رفتن آمادگی داشته باشه. هرچقدر موبایلشو گرفتم خاموش بود. به ساعت نگاه کردم. 4 بعد از ظهر بود. ساعت 3و نیم کلاسش تموم میشد. پس چرا موبایلش خاموش بود؟ فکرم حسابی مشغول شده بود. نفس عادت نداشت که گوشیش رو خاموش کنه، پس چه اتفاقی براش افتاده؟ با این فکر که شاید خونه رفته باشه، شماره ی خونرو گرفتم ولی کسی گوشیرو برنداشت. از شدت نگرانی کلافه شده بودمو نمیدونستم چیکار کنم. تو حالو هوای خودم بودم که ملکیان وارد اتاق شدو رو به من گفت: آقای مهندس! نماینده های شرکت مهرزاد اومدن گفتم: مهندس مهرآرا نیستن؟ منشی: نه متاسفانه. گفتم: مشکلی نیست، خودم میام. الان کجا هستن؟ منشی: تو اتاق کنفرانس هستن. گفتم: ok مقدمات پذیرایی رو آماده کنید تا بیام. لحظاتی بعد منشی از اتاق بیرون رفت. با ذهنی آشفته وارد جلسه شدم. انقدر فکرم مشغول بود که اصلا چیزی از محتوای جلسه نفهمیدم. بعد از اتمام جلسه وارد اتاقم شدم. شماره ی نفس رو گرفتم. باز خاموش بودو تلفون خونرو هم جواب نمیداد. از شدت نگرانی داشتم دیوونه میشدم. نفهمیدم با چه سرعتی خودم رو به خونه رسوندم. دو سه جا نزدیک بود تصادف کنم ولی خدارو شکر به خیر گذشت. ماشینو پارک کردم. سریع از ماشین پیاده شدمو به اطرافم نگاه کردم. ماشین نفس سر جاش پارک شده بود. این نشون میداد که خونست. با فکری که یهو به ذهنم هجوم آورد هراسون وارد خونه شدم. کلید برقو زدمو گفتم: نفس؟ نفس؟ کجایی خانمم؟ هیچ جوابی ازش نشنیدم. تیوی روشن بود. نگاهم به سمت کاناپه افتاد که دیدم نفس رو کاناپه خوابیده و از شدت سرما، خودش رو جمع کرده بود. نفسی از سر آسودگی کشیدمو تیویرو خاموش کردمو به سمت اتاق رفتم. پتورو برداشتمو به سمت نفس رفتم. پتورو روش انداختمو بوسه ی آرومی رو صورتش نشوندمو همونجا کنارش نشستمو به صورت قشنگش که تو خواب مثل فرشته ها شده بود، خیره شدم.*
نفس” با بوسه ای که رادوین رو صورتم نشوندو بوی عطر تلخش که توی بینیم پیچید چشم باز کردم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. ساعت 7و نیم عصر بود. کشو قوسی به بدنم دادمو رو کاناپه نشستم. رادوین به محض دیدن چشمای بازم لبخندی زدو گفت: ساعت خواب خانم خوشخواب! ولی خودمونیم خوب منو نگران کردیاا! با تعجب گفتم: نگران واسه چی؟ رادوین: از ظهر تا حالا هرچی به گوشیتو تلفون خونه زنگ زدم جواب ندادی این شد که بدجوری نگرانت شدم. یه جلسه ی مهم داشتم که اصلا نفهمیدم چطور گذشت. با تعجب گفتم: شرمنده که باعث نگرانیت شدم من انقدر خسته بودم که اصلا متوجه اطرافم نشدم. حالا کی اومدی؟ رادوین: بس که خوابت سنگینه خانمم. یه نیمساعتی میشه. گفتم: چه خبر؟ رادوین: سلامتی. قراره بریم خونه ی سروشینا منم زنگ زدم همینو بهت بگم که جواب ندادی. حالا تا من میرم حموم، پاشو حاضر شو. گفتم: چشم. تو چیزی نمیخوری؟ رادوین: اگه واست زحمتی نیست یه دونه ازون قهوه های خوشمزت برام درست کن! گفتم: چشم. رادوین: قربون چشات تاج سر من! لحظاتی بعد وارد آشپزخونه شدمو بعد از شستن ظرفا، مشغول درست کردن قهوه شدم. مدتی بعد رادوین حاضرو آماده اومد بیرون. بعد از خوردن قهوه که حسابی هم بهمون چسبید، به سمت اتاق رفتم تا واسه رفتن به خونه ی ترنم آماده بشم. یه آرایش ملایم کردمو از بین لباسام یه بلوز سفید همراه با شلوار جذب مشکیم رو پوشیدمو بعد از پوشیدن مانتو و شالمو برداشتن کیفم به سمت پایین رفتم. دقایقی بعد همراه رادوین سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی ترنم حرکت کردیم. 10 مین بعد رسیدیم. سرایدارشون به محض دیدن ماشین ما، در رو باز کردو وارد باغ شدیم. رادوین ماشینو گوشه ای از باغ پارک کرد. سریع از ماشین پیاده شدم. همراه رادوین به سمت سالن رفتیم

وارد سالن که شدیم، بعد از روبوسیو احوالپرسی، آرشاویر رو از بغل ترنم گرفتمو گفتم: فدات بشم من! چقدر دلم واست تنگ شده بود! بعد مشغول روبوسیو بازی باهاش شدم. صدای جیغها و خنده هامون فضای خونرو پر کرده بود. مدتی که گذشت سروش با لبخند گفت: میگم رادوین یه نصیحتی بهت میکنم گوش کن! رادوین پرسشگر نگاش کردو گفت: چه نصیحتی؟ سروش: حالا حالاها فکر بچه نباش! چون نفس خودش جای 10تا بچرو برات پر میکنه. از شدت خجالت سرخ شدمو سرم رو پایین انداختم، رادوین نگام کردو جواب داد: با اینکه ته دلم راضی به این کار نیستم ولی چشم. حتما آویزه ی گوشم میکنم تا مبادا فراموشم بشه. در حالی که جرعه ای از چایم رو میخوردم، گفتم: خب چیکار کنم؟ من وقتی بچه کوچیک میبینم از خود بیخود میشم. ترنم: راهش اینه که یه دونه بیاری. گفتم: مرسی از نظراتت. ترنم: جدی میگم. الان تو با این پسر ما مشغولی وقتی بری بیتابیتونو میکنه. شبو نمیذاره بخوابیم. سروش: نفس اگه راست میگی واقعا دوسش داری ببرش یکی دو روز خونتون نگهش دار. گفتم: من از خدامه ولی خب ترنم دلش طاقت نمییاره. مشغول صحبت بودیم که زنگ زدن. رو به ترنم گفتم: مهمون دیگه هم دارین؟ ترنم: نترس! غریبه نیست. لحظاتی بعد سامانو دلآرام به همراه مانیا وارد سالن شدن. مشغول صحبت بودیم که خدمتکار اومد سمت ترنمو گفت: خانم؟ شام حاضره. ترنم: میزو بچینید ما هم الان میاییم. سر میز شام مقدار کمی واسه خودم غذا کشیدمو مشغول خوردن غذا بودیم که دلآرام رو به ما گفت: دخترا؟ خبر جدید رو شنیدین؟ منو ترنم همزمان گفتیم: چیشده؟ چه خبری؟ دلآرام: خبرها حاکی از اینه که: آیسان ازدواج کرده. گفتم: چی؟ با کی؟ دلآرام: با یکی از استاداش. ترنم: پس چرا به ما چیزی نگفته؟ دلآرام: نمیدونم گفتش همه چیز یه دفعی پیش اومد. حالا جالبیش اینجاست که طرف مذهبیه! چشام از تعجب گرد شد. یهو رفتم رو فاز خنده. دلآرام نگام کردو گفت: چته نفس؟ چرا میخندی؟ خندیدمو گفتم: آخه! آخه! آیسان با اون سرو وضع که به زور یه شال رو رو سرش نگهمیداره، با یکی که مذهبی باشه اصلا باهم جور درنمیاد. دلآرام: حالا قراره تو این هفته هماهنگ کنیم بیاییم خونتون. گفتم: قدمتون رو چشمم. حالا مگه آیسان تهرانه؟ دلآرام: آره. تابستون میره سر خونه زندگی خودش. ترنم: دلی آیسان زنگ زد بگو 5شنبه میریم خونه ی نفسینا. گفتم: حقیقتش ما 5شنبه تولد دعوتیم. قرار رو بذاریم واسه روز جمعه. دلآرام: عیبی نداره. حالا تولد کیه؟ گفتم: یکی از دوستای دانشگاه. ترنم: خوش بگذره. گفتم: ممنون. دلآرام: راستی از بزرگمهر چه خبر؟ بازم میاد دانشگاه؟ گفتم: آره، چه اومدنی! تازه یه بارم ازم خواستگاری کرده! ترنم: چی؟ اونوقت رادوین میدونه؟ گفتم: آره، بدجوری هم حالش رو گرفت. البته تقصیر خودش بود که انقدر رفتو اومدو باورش نشد ازدواج کردم، خلاصه کارمون به حراست کشیده شد. ترنم: پس حسابی جامون خالی بوده. گفتم: آره، البته صبح اومد ازم کلی عذرخواهی کرد. دلآرام: پس مشکل رفع شد! گفتم: آره خدارو شکر. آخر شب بعد از خداحافظی با همه، سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. موقع خواب به قیافه ی رادوین که نگاه کردم، دیدم قیافش بدجوری تو همه. با تعجب نگاش کردمو گفتم: چیزی شده رادوین؟ ناراحت به نظر میای! رادوین: نه چیزی نیست. نگاش کردمو گفتم: ولی چشمات با دلت یکی نیست. رادوین من اصلا خوشم نمیاد تو خماری بمونم. رادوین با لحن دلخوری بهم گفت: واسه چی بهم نگفتی که این یارو دوباره مزاحمت شده؟ بعد از کمی مکث گفتم: آها، پس تو واسه این قضیه ناراحتی؟! رادوین: نباید ناراحت باشم؟ اصلا نمیخوام از دستت بدم میفهمی؟ گفتم: اولا. هیچکس نمیتونه منو از تو بگیره. ثانیا. بزرگمهر اومده بود ازم بابت رفتار اون روز عذرخواهی کنه. اینکه حرفی نیستش که خونتو بخاطرش کثیف میکنی. رادوین: ببخش عزیزم. همش بخاطر اینه که بیشتر از جونم دوستت دارم. صورتشو بوسیدمو گفتم: منم همینطور. سرم رو رو سینه ی رادوین گذاشتمو باز با شنیدن صدای ضربان قلب رادوین که برام حکم لالاییرو داشت، پلکام سنگین شدو به خواب عمیقی فرو رفتم.

با شنیدن صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم. بدون اینکه به صفحهی گوشی نگاه کنم ببینم کیه جواب دادم: بله؟ صدای آیسان تو گوشم پیچید که گفت: سلام نفس خوبی؟ با خوشحالی گفتم: سلام عروس خانم! احوال شما؟ شیطون حالا دیگه شیرینیهارو تنها تنها میخوری آره؟ آیسان خندیدو گفت: نترس! مطمئن باش که شیرینی تو محفوظه. انگار بد موقع مزاحمت شدم خواب بودی؟ گفتم: مراحمی عزیزم، دیگه باید بیدار میشدم. رادوین چطوره؟ گفتم: رادوین هم خوبه، سلام میرسونه. آیسان: تو هم بهش سلام برسون. میگم امروز عصری خونه ای؟ با تعجب گفتم: خونه بودنش که خب میمونم خونه ولی… آیسان حرفمو قطع کردو گفت: دلآرام بهم گفت که دیشب قرار جمعه رو گذاشتین ولی من جمعه یه کاری برام پیش اومده نمیتونم بیام. گفتم اگه اشکالی نداره از نظر تو، امروز عصری بیاییم؟ بعد از کمی مکث گفتم: نه، چه اشکالی؟ پس عصری میبینمت. آیسان: فدات بشم، خدافظ. گفتم: خدافظ. گوشیرو قطع کردمو سریع به خواهر تمنا زنگ زدمو خبر دادم که چون برام کاری پیش اومده، نمیتونم برم استخر. مدتی بعد واسه خوردن صبحونه، به سمت آشپزخونه رفتم. صبحونم که تموم شد، مشغول پختن کیک شکلاتی شدم که خودم عاشقش بودم. در حال پختن کیک بودم که تلفون خونه زنگ خورد. گوشی رو که برداشتم، صدای گرم خاله سها تو گوشم پیچید که گفت: سلام دخترم! چطوری؟ صبحت به خیر! گفتم: سلام خاله جون! قربونت برم! شما خوبی؟ عموو رایان خوبن؟ خاله سها: ما هم خوبیم، شکر. زنگ زدم بهت بگم با رادوین واسه شام بیاین اینجا. سارا خواهرمو میگم، با شوهرشو بچه هاش دارن از کانادا میان، گفتم شما هم بیاین که دور هم باشیم. گفتم: چشم خاله، حتما مییایم. اگه شد زودتر میام واسه کمک. خاله سها: هر موقع بیای خوش اومدی عزیزم نگران نباش، دست تنها نیستم. آفاق هست. گفتم: خب خدارو شکر. پس خیالم راحت شد. خاله سها: فدات بشم. مواظب خودت باش. خدافظ. گفتم: شمام همینطور. خدافظ. گوشی رو قطع کردمو مشغول ادامهی کارم شدم. ساعت 2 یه مقدار واسه خودم سوسیس تخم مرغ واسه خودم درست کردمو مشغول خوردن شدم. مدتی بعد به سمت حموم رفتمو یه دوش 10 دقیقه ای گرفتمو بیرون اومدم. داشتم با سشوار موهامو خشک میکردم که صدای زنگ آیفون بلند شد. سشوارو خاموش کردمو به سمت آیفون رفتم. به محض دیدن دلآرامو ترنمو بچه ها سریع در رو باز کردم و به سمت در رفتم. لحظاتی بعد وارد سالن شدن. نگاشون کردمو گفتم: پس کو آیسان؟ ترنم: قراره شوهر جونش بیارتش. درحالی که واسه ادامه ی کار میکاپ صورتم به سمت اتاق میرفتم گفتم: اوووووووووووووووووه! کی میره این همه راهو؟ چیشده کسی که این همه به ما ایراد میگرفت، حالا خودش جا پای ما گذاشته؟ دلآرام: دیگه اوایل نامزد بازیشونه، ذوقو شوق دارن. بعد از تعویض لباسم به سمت پایین رفتم. 10 مین بعد آیسان هم اومد. در حال پذیرایی ازشون بودم که آیسان گفت: نفس! بیا بشین زحمت نکش! در حالی که ظرف شیرینی رو رو میز میذاشتم گفتم: نه بابا! چه زحمتی؟ بعد بچه هارو بغل کردمو رو مبل کنار دلآرام نشستمو رو به آیسان گفتم: خب تعریف کن برام! چطوری با همسرت آشنا شدی؟ آیسان نگام کردو گفت: عرفان یکی از استادای دروس تخصصیم بود. یه روز بعد از اتمام کلاسش، داشتم وسایلمو جمع میکردم که صدام کردو گفت: خانم جهانبخش؟ میتونم چند دقیقه ای وقتتون رو بگیرم؟ باتعجب از اینکه چیکارم داره به سمتش رفتمو گفتم: در خدمتم. عرفان نگام کردو گفت: اینجا که نمیشه، اگه لطف کنید، یه پارکی چیزی بریم. گفتم: در خدمتم. عرفان: پس من یه ربع دیگه 2تا چهارراه پایینتر از دانشگاه میبینمتون. بعد سریع از کلاس بیرون رفت. با فکر به اینکه چیکارم میتونه داشته باشه؟ به سمت محل قرار رفتم. وقتی بهش رسیدم گفت: نظرتون چیه؟ گفتم: بریم. همراه هم وارد پارک شدیم. کمی که قدم زدیم نگام کردو گفت: امروز سعادتی نصیب من شد تا افتخار این رو داشته باشم تا ازت خواستگاری کنم. میخوام اینو از صمیم قلبم بهت بگم که ازدواج با تو از آرزوهام شده. میدونم منو شما از نظر فرهنگی باهم فاصلمون زیاده ولی میخوام بگم اصلا این فاصله برام مهم نیست. خلاصه عرفان انقدر دلنشینو زیبا صحبت میکرد که من شیفته ی کلامش شدم. اون عشقو از نگاه خودش واسم تفسیر میکرد. خندیدمو گفتم: پس دیگه رفتی دیگه! شیطون نکنه به ترنم خندیدی که شوهر استاد سرت اومد؟ آیسان: شاید! بعد نگام کردو گفت: باورتون نمیشه دنیای اون همش نور بودو زیبایی و واسه من که همیشه فکر میکردم مردایی که ریش میذارن یا زنایی که روسریشون تا نوک بینیشون میاد همش واسه تظاهره، و کلا مومن بودن کار سختیه، اینطور توصیف دریچه ای بود به سمت روشنایی. حرفاش ذهنم رو حسابی مشغول کرده بود. صدای عرفان از فکر بیرونم آورد. درحالیکه خیره نگام میکرد گفت: آیسان خانم! واسه من زیبایی چهرت یه طرف قضیه بود

چیزی که قلبمو به تو پیوند میداد نجابت چشمات بودو همونطور که خودتم واقفی در درون یک زن هیچ چیز مهمتر از نجابت نیست. حالا اگه منو به همسری قبول میکنی، شماره ی پدر رو بده تا با خانواده جهت امر خیر مزاحم بشیم، چون من به هیچ وجه روابط خارج از چهارچوب خانواده رو نمیپسندم. دلم میخواد اگه قراره ارتباطی بینمون شکل بگیره، از اول همه چیز تحت نظر خانواده ها باشه. از حالت نگاهش ته دلم لرزید. سرتون رو درد نیارم. شماره موبایل بابارو بهش دادمو اونم همون شب به بابا زنگ زده بودو توسط پدرش قرارو مدار خواستگاری رو گذاشت. تو جلسه ی خواستگاری فقط بهم گفت دلم میخواد همیشه نسبت بهم وفادار بمونیو حجابتو حفظ کنی. نمیگم بهت حتما چادر سر کن! نه، ولی تو حجابو مسائل اجتماعی حد تعادل رو در نظر داشته باش. خلاصه این شد سرآغاز شکلگیری رابطه ی ما. الانم که عقدیم. گفتم: خوشبخت باشین. مبارکتون باشه. آیسان: مرسی. ترنم: حالا این همه از آقا عرفانتون تعریف کردی، نمیخوای عکسشو بهمون نشون بدی؟ آیسان قفل گوشیشو باز کردو عکس پسر جوونی رو که تو صفحه ی اصلی گوشیش ذخیره کرده بود، نشونمون داد. دلآرام: مبارکت باشه. گفتم: خیلی به هم مییاین. آیسان: مرسی. گفتم: حالا تهران زندگی میکنید؟ آیسان: نه. تمام کارو زندگی عرفان شیرازه. بعد از مدتی مشغول بازی با بچه ها شدم. ترنم: نچ نچ نچ! باز این نفس دیوونه کارشو شروع کرد. آخه دختر! از سنت خجالت بکش! گفتم: هزار بار بهتون گفتم که من زیاد نقاشیم خوب نیست. نزدیکای غروب بود که بچه ها قصد رفتن کردن. رو به دلآرام گفتم: تو نمیمونی دلی؟ دلآرام: نه دیگه برم. هنوز واسه سامان شام درست نکردم. گفتم: هرطور راحتی. بعد از رفتن بچه ها ظرفارو شستمو خونرو مرتب کردم. داشتم آرایشمو تجدید میکردم که در باز شدو رادوین وارد سالن شدو یه سره به سمت بالا اومد. به محض دیدن من گل از گلش شکفت. اومد سمتمو بغلم کردو گفت: بهبه! خانم نفس! آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده که سرکار این ساعت خونه تشریف دارین؟ خندیدمو نگاه پر از عشقم رو بهش دوختمو گفتم: امروز دوستام اومده بودن اینجا. رادوین: پس مگه قرار نبود جمعه بیان؟ گفتم: قرار جمعه جای خودشه. آیسان صبح زنگ زد گفت من جمعه یه کاری برام پیش اومده به جاش امروز میام. دلیو ترنمم باهاش اومده بودن. رادوین: خوشم میاد 4تاتون هم به هم وصلینا! حالا تو کجا شالو کلاه کردی؟ گفتم: آها، یعنی تو نمیدونی؟ رادوین: نه به خدا! از کجا باید بدونم؟ گفتم: خب اشکالی نداره. پس بذار بهت میگم. خونهی عموبردیا به مناسبت اومدن خاله سارا به همراه خانوادشون شام دعوتیم. رادوین محکم منو به خودش فشردو گفت: آخ که این پسر عموبردیا به فدای تو. گفتم: کدومشون؟ رادوین: پسر بزرگش. گفتم: خدا نکنه. تو حالو هوای خودم بودم که رادوین ناغافل لبای گرمشو رو لبام گذاشتو بوسه ی کوتاهی بهم زدو ازم جدا شد. با اعتراض گفتم: چیکار میکنی رادوین؟ رژم خراب شد! رادوین نگاه شیطنتآمیزشو به صورتم دوختو گفت: خب منم همینو میخواستم عزیزم! باز رژمو تجدید کردم که رادوین با لحن محکمی گفت: انگاری این رژ یه چیز جدایی ناپذیره از شما خانما! یا همین الان کم رنگش میکنی! یا خودم جور دیگه پاکش میکنم! وقتی لحن جدیش رو دیدم، بدون هیچ اعتراضی رژمو کمرنگ کردمو بعد از تعویض لباسم، از خونه خارج شدم. لحظاتی بعد رادوین اومدو سوار ماشین شدیمو به سمت خونه ی عموبردیا حرکت کردیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *