ثمره ی زندگی من

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 5)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 4)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

صبح با تابش نور آفتاب تو صورتم چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو رو تخت نشستم. به کنارم که نگاه کردم رادوین رو ندیدم. بعد از شستن صورتم و یه آرایش ملایم به سمت پایین رفتم. خوب که با دقت به اطرافم نگاه کردم دیدم خونه کاملا مرتب شده. وارد آشپزخونه که شدم دیدم رادوین درحال چیدن میز صبحونست. به محض دیدنم گفت: بیدار شدی عزیزم؟ بیا بشین باهم صبحونه بخوریم. پشت میز نشستم و گفتم: رادوین چرا زحمت کشیدی عزیزم؟ خودم خونه رو جمع و جور میکردم. رادوین با عشق نگام کرد و گفت: زحمت چیه ماه من؟ زنو شوهر شدیم واسه چی؟ قرار نیست کل کارای خونه بیفته رو دوش یه نفر. منو تو باید تو همه ی کارا به هم کمک کنیم تا خستگی کمتری برامون بمونه. در ضمن عزیزم من اصلا دوست ندارم تو خونه ی من خودتو خسته کنی. به کنارش رفتم و دستامو دور گردنش انداختم و به شوخی گفتم: خب آقای خدمتکار، مزدتون چقدر میشه تا یادم نرفته بگین تا حساب کنم. رادوین: به ازای هر ساعت، صد تا بوسه از صورت قشنگت. با ناز گفتم: نه آقا نمیشه اگه یه موقع شوهرم بفهمه کار جفتمون تمومه، فاتحمون خوندست. رادوین: تو غمت نباشه من نمیذارم بفهمه حالا تا دیر نشده بپر بغلم. بعد از خوردن صبحونه که با شوخیهای رادوین لذتش بیشتر شد، رادوین به شرکت رفت و منم بعد از جمع کردن میز به سمت اتاق رفتم تا واسه رفتن به دانشگاه واسه انجام کارای ثبت نامم آماده بشم. کمی آرایشمو تجدید کردمو لباسمو با لباس بیرون عوض کردم و بعد از برداشتن کیفو سوئیچو موبایلم از خونه اومدم بیرون و درو قفل کردم. سوار ماشینم شدم و از خونه اومدم بیرون. پامو رو گاز فشردمو به سمت دانشگاه رفتم.
پارت 138. بعد از انجام کارهای ثبت نامم که تا ساعت 3 بعد از ظهر طول کشید بعد از اینکه به رادوین با پیامک خبر دادم که به خونه ی خاله سها میرم، سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی عموبردیا حرکت کردم. همزمان با رادوین جلوی در رسیدیم. ماشینو که پارک کردم همراه هم وارد خونه شدیم. خاله به محض دیدن ما به استقبالمون اومد. با لبخند رو به من گفت: خوش اومدی عزیزم. ناهار خوردی؟ گفتم: از صبح رفته بودم دنبال کارای ثبت نامم دانشگاه. انقدر درگیر کار شدم که به کل ناهار فراموشم شد. خاله سها: عیب نداره عزیزم. تا شما لباستونو عوض کنید میگم آفاق غذارو براتون گرم کنه. سر میز ناهار رادوین رو به من گفت: عزیزم حالا کلاسات از کی شروع میشه؟؟ گفتم: 2شنبه 3شنبه کلاس برداشتم. رایان: خب از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است، ببینم این سوغاتیای ما چی شد؟ مدام حرف میزنید که از زیرش در برین؟ رادوین: حقیقتش واسه همه سوغاطی آوردیم جز تو. صبح وقتی میخواستم برم دانشگاه سوغاطیهای خاله اینارو برداشته بودم تا بهشون بدم. بعد از دادن سوغاطیا مدتی نشستیم و مشغول تماشای تیوی شدیم. کمی که گذشت خواب تو چشام نشست. همراه رادوین واسه خواب به اتاق سابقش رفتیم. از شدت خستگی زیاد سرم به بالش نرسیده خوابم برد.
پارت 139. وقتی چشم باز کردم هوا تاریک شده بود. خوب که نگاه کردم رادوین رو تو اتاق ندیدم. از رو تخت پاشدم و بعد از درست کردن سرو وضعم به سمت پایین رفتم. عموبردیا به محض دیدنم گفت: ساعت خواب دختر گلم. بیا بشین کنار خودم. به سمت مبل رفتم و کنار عموبردیا نشستم. عموبردیا رو به من گفت: خب دخترم. از زندگیت راضی هستی؟ این پسر ما که اذیتت نمیکنه؟ لبخندی به روش زدمو گفتم: عموجون زندگی در کنار رادوین برام بهشته. عموبردیا: خب خدارو شکر. ولی دخترم اگه یه موقع اذیتت کرد فقط کافیه به خودم بگی. میدونم باهاش چیکار کنم. در همین اثنا، رادوین وارد سالن شدو گفت: ساعت خواب خانمم. گفتم: ممنون. چرا زودتر بیدارم نکردی؟ رادوین: انقدر عمیق خوابیده بودی که دلم نیومد بیدارت کنم. خاله سها در حالی که سینی چای رو رو میز میگذاشت نگام کرد و گفت: بیحال به نظر میای. انگار رنگتم پریده. خوبی دخترم؟ گفتم: خوبم فقط کمرم درد میکنه. رادوین دستشو رو پیشونیم گذاشت و گفت: تبم که نداری خدارو شکر. میخوای بریم دکتری چیزی؟ گفتم: نه چیزیم نیست که خوب میشم. بعد از شام ساعتی نشستیم و اواخر شب بود که به سمت خونه رفتیم.
پارت 140. روز 2شنبه صبح زودتر از خواب بیدار شدم. بعد از شستن صورتم به سمت آشپزخونه رفتم. در حال چیدن میز صبحونه بودم که رادوین وارد آشپزخونه شد و رو به من گفت: ای شیطون! چون خودت کار داری زود بیدار شدیاااا! گفتم: نخیر! اصلا هم اینطوری نیست. رادوین مثل بچه ها برام لقمه میگرفت تا گرسنه نرم سر کلاس. مرتب بهم سفارش میکرد تا مواظب خودم باشم. با خنده گفتم: مگه بچهی 6 7 ساله هستم که اینطوری رفتار میکنی، هی سفارش میکنی که مواظب خودم باشم. برام لقمه میگیری! اینقدر لوسم نکن. تنبلو بی مسئولیت میشمااااااا! نفس عمیقی کشید و جواب داد: اگه میدونستی چقدر دوستت دارم و میپرستمت این حرف رو نمیزدی. تو عشق و جون منی، بدون تو تپش قلبم بیمعناست و زندگیم روح نداره

حالا تا دیرت نشده پاشو بریم چون میخوام امروز خودم ببرمت. بعد از جمع کردن میز به سمت اتاق رفتم تا واسه رفتن به دانشگاه آماده بشم. یه آرایش ملایم کردمو لباسمو عوض کردم و بعد از برداشتن کیفو موبایلم از اتاق خارج شدم. همراه رادوین سوار ماشین شدیم و رادوین به سمت دانشگاه حرکت کرد. نیمساعت بعد رسیدیم. موقعی که میخواستم از ماشین پیاده بشم رادوین صورتمو بوسید و گفت: عزیزم هر موقع کلاست تموم شد زنگ بزن خودم میام دنبالت. گفتم: چشم سرورم اطاعت امر. رادوین: قربون چشات تاج سر من. بعد از خداحافظی با رادوین وارد محوطه ی دانشگاه شدم.
پارت 141. وارد کلاس که شدم چندتا دختر و پسر که اصلا نمیشناختمشون اونجا بودن. سلام کردم و ردیف آخر کنار پنجره نشستم. مدتی گذشت تا اینکه سر و کله ی بقیه هم پیدا شد. جمعیت نسبتا شلوغ بود. آخر از همه استاد ستایش که مرد بذله گو و شوخطبعی بود وارد کلاس شد. کم کم سکوت همه جا رو پر کرد. در حین حضور و غیاب استاد که متوجه حضورم شده بود نگام کرد و گفت: بهبه خانم نیکپرور! دوستای گرامیتونو نمیبینم. چرا شما تک افتادین؟ گفتم: اونا به علت درگیریهای ذهنیشون نتونستن ادامه بدن. آیسان هم که شیراز داره ادامه تحصیل میده. استاد: بسیار خب. موفق باشین. بعد از معرفی خودش تدریسش رو شروع کرد. بعد از تموم شدن کلاس با دختری که کنارم نشسته بود آشنا شدم. اسمش رزا بود و از سرو وضع و قیافش مشخص بود که دختر آرومو نجیبیه. پدرش قاضی و مادرش دبیر ادبیات بود. جز خودش یه خواهرو 2 برادر داشت که همشون ازدواج کرده بودنو رزا آخرین فرزند خانواده هنوز مجرد بود. تا ساعت 3 بعد از ظهر یکسره کلاس داشتم، چون از قبل به رادوین زنگ زده بودم جلوی در منتظرم بود. سوار ماشین که شدم رادوین پاشو رو گاز گذاشت و گفت: امروز چطور بود خانمم؟ گفتم: همه چیز خوب پیش رفت. حالا کجا میری؟ رادوین: اول بریم یه پیتزایی چیزی بخوریم بعد بریم یه سر خونه ی سروشینا وروجکشونو ببینیم. خب؟ چطوره؟ گفتم: عاالیه، بهتر از این نمیشه. بعد از اینکه تو یه پیتزا فروشی معروف ناهار خوردیم به سمت خونه ی ترنم رفتیم.
پارت 142. وارد خونشون که شدیم بعد از شستن صورتم و تعویض لباسم آرشاویر رو بغل کردمو مشغول بازی باهاش شدم. از اون بچه های تو دلبرو بود و حسابی بهم میچسبید. خدمتکارشون مشغول پذیرایی ازمون شد. صدام فضای خونرو پر کرده بود و بچه هم تو بغلم آروم بود. مدتی که گذشت رادوین اومد سمتمو در حالی که به آرشاویر نگاه میکرد گفت: عزیزم دلم واسه این وروجک ضعف رفت آخه! به منم مهلت میدی؟ در حالی که آرشاویر رو تو آغوشش میذاشتم گفتم: بیا اینم وروجک! فقط هواشو داشته باش. رادوین: چشم. ترنم در حالی که نگام میکرد گفت: نفس! چقدر مامان شدن بهت میاد! گفتم: جدی؟ ترنم: اوهوم! میگم زودتر اقدام کن. گفتم: حالا من کارای مهمتر از مامان شدن دارم. مدتی بعد آرشاویر خوابش برد و رادوین و سروش هم به سمت اتاق کار رفتن. منو ترنم هم گرم صحبت شدیم. موقع شام خدمتکار ترنم رو صدا کرد و گفت: خانم میزو بچینم؟ ترنم: بچین ما هم الان میایم. بعد از مدتی آقایون رو صدا کردیم و همراه هم سر میز رفتیم. به غذاها ناخنکی زدم و گفتم: دست سروش درد نکنه، چقدر هم غذا پخته واقعا زحمت کشیده. ترنم: ترمز کن نفس خانم، چی چی دست سروش درد نکنه؟ همرو خودم پختم از صبح زحمت کشیدم! ادامو درآورد و گفت: حالا خانم میگه دست سروش درد نکنه چقدرم غذا پخته. خندیدم و جواب دادم: خب من خیال کردم پروسهی بچه داری وقت غذا پختن بهت نده. ترنم: اگه برنامه ریزیت دقیق باشه به هیچ مشکلی برنمیخوری خانم اکسیژن! بعد از خوردن شام ساعتی نشستیم و اواخر شب بود که همراه رادوین به خونه برگشتیم.****
پارت 143. رادوین” یک ماهی از ازدواجمون میگذشت. روزها نفس به دانشگاه میرفت و منم تو شرکت سرگرم کارا بودم. عصرا از زمانی که به خونه میرسیدم تا پاسی از شب به گشتو گذارو تفریحو رفتن به خونه ی فامیل مشغول میشدیم. نفس شده بود کل دنیام و اگه اوقاتی که سر کار بودم 1 ساعت یه بار بهش زنگ نمیزدم و باهاش حرف نمیزدم بیتابو بی قرارش میشدم. اواسط آبانماه بود. طبق معمول هر روز که ساعت 4 به خونه میرفتم وارد خونه شدم. خونه برخلاف همیشه سوت و کور بود و هیچ صدایی نمی اومد. با این خیال که شاید نفس خوابه وارد اتاقخوابمون شدم. به اطراف دقیق نگاه کردم ولی بازم ندیدمش. یاد اتفاقی که سری قبل واسه نفس افتاد، خونرو تو رگام منجمد کرد. با حال خراب شماره ی نفس رو گرفتم گوشیش بوق میخورد ولی جواب نمیداد. دیگه داشتم کلافه میشدم. بارها و بارها شمارشو گرفتم ولی جواب نمیداد. کلافه و عصبی طول و عرض اتاقرو قدم میزدم و داشتم از شدت هجوم افکار بد به سرم دیوونه میشدم. ساعت 9 شب بود که گوشیم زنگ خورد. با دیدن عکس نفس رو گوشیم مثل کوه آتشفشان منفجر شدم و با خشم و عصبانیت جواب دادم: معلومه تو کجایی؟ پس چرا اون گوشی بیصاحبموندرو جواب نمیدی؟

نفس: من بیمارستانم. دلم فرو ریخت. با لحن آرومتری گفتم: چی؟ کدوم بیمارستان؟ آخه چرا؟ نفس: بیمارستان بهمن. بیا خودت میفهمی. بعد بدون اینکه چیزی بگه گوشیرو قطع کرد. درای خونرو قفل کردم و سوار ماشین شدم و با آخرین سرعت به سمت بیمارستان رفتم.* پارت 144. نفس” روزها مثل برقو باد سپری میشد. اواسط آبانماه بود. از صبح زود بیدار شده بودم و مشغول مرتب کردن خونه بودم. ساعت 11 صبح بود مشغول درست کردن غذا بودم که تلفون خونه زنگ خورد. گوشیرو برداشتم دلآرام بود بعد از احوالپرسی مختصر گفت: نفس سریع خودتو برسون خونه ی ما دارم از درد میمیرم. گفتم: خیل خب خیله خب. تو آروم باش من الان خودم رو میرسونم. گوشیرو قطع کردم و نمیدونم با چه سرعتی لباس پوشیدم و سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی سامانینا حرکت کردم. اونقدر سرعتم زیاد بود که چندجا نزدیک بود تصادف کنم. 10 مین بعد رسیدم. ماشینو پارک کردم و پیاده شدم. زنگو که زدم دلآرام خودش درو برام باز کرد. وارد خونشون که شدم دلآرام رو مبل نشسته بود و از درد به خودش میپیچید. با نگرانی ازش پرسیدم: مگه دکترت واسه 1 هفته دیگه بهت وقت نداده بود، چرا به این زودی دردت گرفته؟ دلآرام: آخ! نمیدونم از صبح که دردم شروع شد، گفتم الان خوب میشه ولی مثل اینکه خوب شدنی نیست. هر لحظه که میگذره دردم بیشتر میشه. دیدم تا به مامانینا خبر بدم یا به سامان بگم که از شرکت برسه خیلی طول میکشه واسه همین به تو زنگ زدم. گفتم: کار خوبی کردی فقط آروم باش تا بریم بیمارستان. کمکش کردم تا لباساشو بپوشه. بعد به هر سختی که بود کمکش کردم تا سوار ماشین بشه. بعد با آخرین سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم. پارت 145. وارد بیمارستان که شدیم دکتر بعد از معاینه گفت: تا 2 3 ساعت دیگه بچه دنیا میاد. با شنیدن این خبر به سامان زنگ زدم و ازش خواستم به بیمارستان بیاد. دلآرام رو به اتاق زایمان بردن. یه ربع بعد مامانو خاله گیتی و سامان به بیمارستان اومدن. سامان نگران و مضطرب قدم میزد منم انقدر راه رفته بودم که پام درد گرفته بود. سامان دستمو گرفتو گفت: نفس بیا بشین، به جای تو من سرگیجه گرفتم! 2ساعته داری قدمرو میری. گفتم: چیکار کنم، خیلی استرس دارم! آخه میگن درد زایمان خیلی وحشتناکه. سامان: خدایا! خودت کمکش کن. مدتی گذشت پرستار وارد کریدور شدو گفت: تبریک میگم بچه دنیا اومد. یه دختر خوشگلو ناز. برق شادی رو تو چشمای سامان میدیدم. مامان با خوشحالی گفت: خدارو شکر. بالاخره دلآرام راحت شد. انشا الله که سایتون بالا سرش باشه. وقتی دلآرام رو به بخش منتقل کردن تازه یادم افتاد که به رادوین اطلاع ندادم کجام. گوشیم رو از تو کیفم بیرون آوردم. با دیدن 60 تماس بیپاسخ از رادوین دهنم از تعجب باز موند. سریع بهش زنگ زدم. با اولین بوق جواب دادو مثل کوه آتشفشان منفجر شد و گفت: معلومه تو کجایی؟ پس چرا اون گوشی بیصاحبموندرو جواب نمیدی؟ اون حق نداشت بدون اینکه حرفمو گوش بده دربارم قضاوت کنه. به زور بغضم رو قورت دادم و گفتم: بیا بیمارستان بهمن و بعد بدون اینکه اجازه ی حرف دیگه ایرو بهش بدم گوشی رو قطع کردم. مدتی بعد رادوین اومد وقتی فهمید دلآرام زایمان کرده گفت: عمه شدنت مبارک خانمم. با اینکه ته دلم راضی به این کار نبودم ولی با لحن خشک جواب دادم: مرسی. بچه ی سامانو دلآرام بیشتر قیافش به سامان رفته بود. کمی که گذشت دلآرام حالش بهتر شد. منو رادوین ساعتی پیششون موندیم و ساعتی بعد همراه رادوین به سمت خونه برگشتیم. تو راه هرچقدر رادوین باهام حرف زد جوابشو ندادم. بعد از تعویض لباسم بی اعتنا به رادوین جلوی تیوی نشستم. رادوین اومد کنارم نشستو دستشو دور شونم حلقه کردو سرمو چرخوند سمت خودشو گفت: هنوز باهام قهری خانمم؟ جوابشو ندادم که دوباره گفت: ببخشید عزیز دلم! باور کن قول میدم که دیگه تکرار نشه. باز سکوت کردم که گفت: خانمم؟ نمیخوای باهام حرف بزنی؟ باور کن یه لحظه نبودنت دیوونم میکنه. خب. حالا منو میبخشی؟ گفتم: من با کسی قهر نیستم. رادوین: پس بخند تا باورم بشه منو بخشیدی. لبخند قشنگی بهش زدمو باز غرق در آغوش گرم و پر از محبتش شدم. همونطور که موهامو نوازش میکرد گفت: نفس؟ گفتم: جانم. رادوین: تو کی میخوای من بابا بشم؟ گفتم: خواهش میکنم یه کم تحمل داشته باش بذار درسم تموم بشه. با ناراحتی گفت: یعنی تا سال دیگه باید صبر کنم؟ ببینم اگه من نخوام تا سال دیگه صبر کنم باید کی رو ببینم؟ گفتم: هیچکس رو، چون مجبوری. مدتی بعد از شدت خستگی سریع خوابم برد.*
پارت 146. روز 5شنبه بابا به مناسبت به دنیا اومدن اولین نوه اش مهمونی بزرگی ترتیب داد. اسم بچرو به انتخاب خود سامان مانیا گذاشتیم. کادوهای زیادی واسه بچه جمع شد. ساعتی بعد از شام مهمونا قصد رفتن کردن. موقع رفتن خاله سها کارت دعوتی به دستم داد و گفت: 3شنبه شب عروسی شهرزاد دختر عمه بهاره. تاکید کرده حتما بیاین. گفتم: حتما. میایم.

اون شب همراه رادوین خونه ی مامانینا موندیم.
پارت 147. روز عروسی شهرزاد هم رسید. مراسم تو یه هتل برگزار میشد جمعیت زیادی واسه عروسی اومده بودن. وقتی شهرزاد با اون لباس سفید وارد تالار شد از این همه زیبایی صورتش به وجد اومدم. بعد از ساعتی رقصو پایکوبی همراه رادوین به سمت میز خاله اینا رفتیم و کنارشون نشستیم. موقع شام رفتم واسه خودم غذا بکشم که با آروین رو در رو شدم. با هول و دستپاچگی سلام کردم. آروین: سلام از ماست عروس خانم! بهتون تبریک میگم، امیدوارم به پای هم پیر بشین. هرچند که من زودتر از رادوین پیشنهاد ازدواج داده بودم. به شدت غافلگیر شدم لحظه ای مکث کردم و جواب دادم: گفتم: اتفاقا برعکس میگین. رادوین زودتر از همه خواستار ازدواج با من بود، هرچی قسمت باشه همون میشه. آروین: بله قسمت! قسمت شما هم مال پسرعموی ما بود. واسه اینکه بیشتر از این مجال حرف زدن نداشته باشه برای خودم مقداری غذا کشیدم و رو بهش گفتم: با اجازتون من میرم. آروین: خواهش میکنم راحت باشین. سریع از کنارش رد شدم و سر میز خودمون برگشتم و کنار رادوین نشستم و مشغول غذا خوردن شدم. کمی که گذشت رادوین نگام کردو گفت: چی شده؟ چرا مثل لبو سرخ شدی عزیزم؟ گفتم: هیچی نشده، خیلی گرمه واسه همین سرخ شدم. قاشق غذارو جلوی دهنم گرفت و گفت: بخور اکسیژن زندگی من! خودم دیدم آروین گرفته بودت به حرف. نمیخواد ازم پنهون کنی. در حالی که چند جرعه لیموناد خوردم با تعجب نگاش کردم و گفتم: تو چندتا چشم داری که هم حواست به حرفای دایی ماهان جمعه هم پیش منه که مارو دیدی؟! رادوین: ماه من، اینو بدون که من همیشه چشم و دلم پیش توئه که مبادا، کسی بخواد نفس منو ازم بگیره. گفتم: حالا دیگه از این حرفا گذشته چون این دل بی قرارم بدجوری اسیر عشق و محبت تو شده و جز محالاته که این دل بتونه از صاحب مهربونش که همیشه با محبتهای پاک و خالصش تا اوج عشق پیش میبره و دست نوازش بر سرش میکشه دل بکنه، خیالت راحت باشه من تو دریای عشق و محبت تو غرق شدم. رادوین: ای من به فدای تو. خب حالا بگو ببینم این پسرعموجان ما چی بهت میگفت؟ هرچی که بینمون ردو بدل شده بود رو براش تعریف کردم تا تا یه موقع ازم دلخور نشه. بعد از شنیدن حرفام از اون لبخندای جذابش که همیشه با نشستن رو لبش دلم تا اوج عشق پیش میرفت به روم زد و گفت: فدات بشم ماه من، تو از همه سری، واقعا نمیدونم تورو به چی تشبیه کنم؟ افسونگر یا حورو پری، ولی هرچی هستی واقعا محشری، چون یه عاشق دیوونه مثل من داری که حاضره در هر شرایطی جونشو فدات کنه. گفتم: فکر کنم تا چند وقت دیگه منو هم به درد خودت مبتلا میکنی، چون حرفا و نجواهات، امید و انرژی مضاعف بهم میده. اون موقعست که تو میشی مجنون و منم لیلی بی قرارت. رادوین: عزیزم اینکه خیلی عالیه. چون دو همسفر عاشق، سفرشون هرچقدر سخت و پر پیچو خم و پر خطر باشه چون در کنار همن و تو شادی و ناراحتیهایی که تو جریان سفر براشون پیش میاد باهم شریکن و هدفشونم یکیه به راحتی میتونن سفرشونو به سر انجام برسونن. چون عشق به قدری قشنگه که میتونه آدمارو به اوج برسونه. دستش رو محکم تو دستم فشردم و گفتم: پس من خیلی خوشحالم که تورو در کنارم دارم. از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم. بودن رادوین در کنارم انقدر شیرین و لذتبخش بود که حس میکردم دنیا مال منه، دنیایی که پر از آدمای خوب و مهربون بود که هیچ محبتی رو از من دریغ نمیکردند. بعد از اتمام جشن اواخر شب همراه رادوین به سمت خونه ی خودمون رفتیم. بعد از گرفتن یه دوش 10 دقیقه ای حوله به تن اومدم بیرون. لباس راحتی پوشیدمو همونجا کنار رادوین رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد.
پارت 148. کم کم به پایان ترم اول نزدیک میشدیم. درسام حسابی سنگین شده بود و حجم درسا بهم اجازه ی سر خاروندن نمیداد. خدایی رادوین تو بیشتر درسا کمکم میکرد تا واسه امتحاناتم مشکلی نداشته باشم. حجم زیاد درسام باعث شده بود که نسبت به کارای خونه از قبیل شستن ظرفا و گردگیری و نظافت خونه بی اهمیت باشم. بیشتر اوقات رادوین تو کارای خونه هم کمکحالم بود. اواسط هفته بود 5شنبه امتحان ترم داشتم. از صبح که بیدار شدم مشغول درس خوندن و فرمول حل کردن شدم. شب قبل مهمون داشتیم و خونمون حسابی به هم ریخته بود. فکر امتحان ذهنمو به خودش مشغول کرده بود به طوری که انقدر درگیر فهم مفاهیم جزوه هام شدم که به کل وضعیت آشفته ی خونه از یادم رفت. نزدیکیهای عصر بود که رادوین اومد خونه. به محض دیدن پیشدستیهای کثیف روی میز گفت: مگه از صبح خونه نبودی که اینا همینجا مونده؟ گفتم: چرا ولی انقدر درگیر درس خوندن شدم که به کل فراموشم شد. حالا مگه چی شده؟ آسمون که به زمین نیومده. رادوین: نفس یعنی چی؟ اصلا میشه بگی تو چرا مدتیه عوض شدی؟ خودتو تو خونه حبس کردی، دائم استرس درس و امتحانو داری. شب تا صبح بیداری مدام در حال درس خوندن. اخلاقت با من عوض شده،

تیوی روشن میکنم غر میزنی، میگم بریم بیرون مدام میگی درس دارم. زندگیت همش خلاصه شده تو درس. حرفم که میزنم طوری برخورد میکنی که آدم از حرف زدنش پشیمون میشه. با داد گفتم: من عوض شدم یا تو که منو تحویل نمیگیری و دیگه دوسم نداری. بی اختیار بغضم شکست. اومد سمتمو بغلم کردو گفت: باورم نمیشه، تو داری گریه میکنی، آخه فدات شم تو از چی ناراحتی خب رک و پوست کنده بهم بگو. لحن گرم و مهربونش باعث شرمندگیم شد. در حالی که اشکامو پاک میکردم گفتم: حجم زیاد درسام اعصابمو ریخته به هم. رادوین: قشنگم اینکه این همه ناراحتی نداره. اگه فکر میکنی تحت فشاری دیگه ادامه نده و راحت بشین تو خونه خانمیتو بکن. عصبانیت من بخاطر کثیف بودن خونه نیست عزیزم، باور کن من طاقت دیدن ناراحتی تورو ندارم. گفتم: نه نه. نمیخوام نصفه نیمه تمومش کنم باید تا آخرش ادامه بدم. رادوین: هر طور راحتی و دوس داری عزیزم، به هر حال از نظر من ایرادی نداره. حالا هم پاشو تا لباسامو عوض میکنم 2تایی خونرو تمیز کنیم بعد بریم بیرون. در ضمن اینو یادت باشه که تو عشق و جون منی و من خیلی دوستت دارم. پس دیگه نمیخوام از این حرفا بشنوم. بعد از مرتب کردن خونه رفتم حمومو یه دوش گرفتم و سریع اومدم بیرون. داشتم لباس میپوشیدم که رادوین وارد اتاق شد و گفت: نفس عزیزم اول قبل از انجام هر کاری بیا بشین موهاتو خشک کن. گفتم: اونطوری دیرمون میشه. رادوین دستمو گرفتو منو جلوی میزآرایش نشوند و در حالی که موهامو با سشوار خشک میکرد گفت: هیچوقت بی احتیاطی نکن عزیزم. بیرون بدجوری هوا سرده. دم امتحاناتت سرما میخوری از درسو زندگی می افتی. آرایش ملایمی کردم و بعد از اینکه موبایلمو برداشتم همراه رادوین از خونه اومدم بیرون. سوار ماشین که شدیم رادوین صدای آهنگو زیاد کردو گفت: آخ نمیدونی عزیزم دلم لک زده بود واسه این بیرون رفتنامون. لبخندی به روش زدمو گفتم: منم همینطور. بعد از اینکه کمی تو خیابونا گشت زدیم، همراه رادوین به سمت خونه ی مامانینا رفتیم.
پارت 149. وارد خونه که شدیم، مامانو بابا به استقبالمون اومدن. مامان بغلم کردو صورتمو بوسیدو گفت: چه عجب نفس خانم! ما شمارو دیدیم گفتم: باور کنید درسو دانشگاه فرصت انجام هیچکاریرو بهم نمیده. مامان: حالا سر زدن به ما جهنم. دیگه چرا از رسیدگی به شوهرتو کارای خونه غافل شدی؟ گفتم: هان! پس بگو رادوین چغلی منو پیش شما کرده؟! مامان با کمی پرخاش گفت: نخیر، اون چغلی تورو نکرده! من خودم فهمیدم، بچمو خوب میشناسم وقتی پای درس میشینی حساب مکانو زمان از دستت در میره. عزیزم من موهامو تو آسیاب سفید نکردم. مدتیه میدیدم از چیزی ناراحته واسه همین وقتی بهش اصرار کردم که جریان چیه گفت که تو اغلب اوقات اونقدر محو درس میشی که اصلا اونو نمیبینی. نمیدونم چت شده، یا انگار دیوونه شدی که دستی دستی داری زندگیتو خراب میکنی. شوهر مردم دست بزن دارن، به عقاید زناشون بها نمیدن، هزار جور عیاشی و کثافتکاری میکنن مردم صداشون درنمیاد. اونوقت تو مدام داری از خوبی و خوش اخلاقی رادوین سو استفاده میکنی. به خودت بیا نفس. زندگیتو فدای درست نکن. همه چیز در حد تعادل خوبه. از حد که بگذرونی دودش تو چشم خودت میره. گفتم: حق با شماست، فشار درسا روحمو خسته کرده. کاش این 2 سال زودتر تموم بشه. مامان: واسه اینکه خستگی از تنت در بره یه چند روزی برین مسافرت. صورتشو بوسیدم و جواب دادم: قربون مامان خوشگلم برم. حتما این کاررو میکنم. بعد در حالی که مانیارو بغل کرده بودم کنار رادوین رو مبل نشستم و دستم رو رو شونش گذاشتمو آروم تو گوشش گفتم: صبر کن بریم خونه حسابتو میرسم تا شکایت منو پیش مامان نکنی. رادوین: اتفاقا خیلی وقته که مشتو مالم ندادی و تن خستم به دستای گرمو نوازشگرت نیاز داره. گفتم: جدی؟ زیاد به خودت وعده نده که از این خبرا نیست. سامان درحالی که مانیارو ازم میگرفت معترضانه گفت: جایی که همه نشستن خصوصی پچپچ نمیکنن. خندیدیم و جواب دادم: سامانجون اینجا خونست و چهار دیواری اختیاریه. رادوین: خب طفلکی حوصلش سر رفت، سامان باور کن تقصیر خواهرته که واسم خطو نشون میکشه. حالا ازت خواهش میکنم یه امشبو بهم پناه بدی تا در امنیتو سلامت باشم. به جاش هر کاری که بخوای واست انجام میدم. سامان در حالی که میخندید جواب داد: دلم برات میسوزه چون بدجوری ازش حساب میبری ولی خودمونیم رادوین اگه تو سراغش نمی اومدی رو دست مامانینا میموند چون هیچکس حاضر نمیشه همچین زنی داشته باشه. مانیارو از سامان گرفتمو به دلآرام دادمو رو به سامان گفتم: که هیچکس حاضر نمیشه همچین زنی داشته باشه آره؟ سامان اومد حرف بزنه که ناغافل لیوان آب رو برداشتم و تمام محتویاتش رو به صورت سامان پاشیدم و گفتم: این سزای کسیه که بدگویی منو بکنه. دلآرام: شوهر من سرما بخوره تقصیر توئه نفس. گفتم: اتفاقا تقصیر خودشه. نشنیدی که میگن زبان سرخ سر سبز رو به باد میده؟ دلآرام: چی بگم آخه از دست تو.

اونشب با شوخیهای سامانو رادوین کلی خندیدیم. آخر شب همراه رادوین به خونه برگشتیم.
پارت 150. ایام امتحانات ترم اولم شروع شد. بخاطر فشار زیاد درسام از اشتها افتاده بودم. رادوین با همه ی بد اخلاقیا و بدرفتاریام کنار می اومد و خم به ابرو نمیآورد. طبق معمول تو یادگیری درسام هم کمکم میکرد. روزهای امتحانات خودش منو به دانشگاه میبرد. بالاخره روز آخرین امتحانم هم رسید. تو راه دانشگاه رادوین رو به من گفت: نفس؟ گفتم: جانم. رادوین: یه چیزی بگم قول میدی خوب راجع بهش فکر کنی بعد جوابمو بدی؟ گفتم: بگو. رادوین: من خیلی دلم میخواد بابا بشم. گفتم: به اون دلت بگو فعلا طاقت بیاره چون من به هیچ وجه حاضر نیستم بخاطر بچه درسمو نصفه رها کنم. از تو هم میخوام دیگه رو این مسئله پافشاری نکنی. رادوین دیگه چیزی نگفت. وقتی جلوی دانشگاه رسیدیم بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و به سمت دانشگاه رفتم.* پارت 151. رادوین” پشیمون از حرفی که به نفس زده بودم، بقیه ی مسیر رو تو سکوت طی کردیم. نمیدونستم چرا با وارد شدن یه بچه تو زندگیمون چه مشکلی داره؟ و این موضوع به شدت کلافم کرده بود. تصمیم گرفتم فعلا در رابطه با این موضوع چیزی نگم تا بعد ببینم چی میشه. وقتی جلوی دانشگاه رسیدم نفس بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و رفت. وقتی خیالم راحت شد که به داخل رفته به سمت شرکت رفتم. پارت 152. مشغول انجام کارای مربوط به یکی از پروژه ها بودم که به ذهنم رسید نفس رو سورپرایزش کنم تا شاید حرفایی که صبح بهش زده بودم از خاطرش کمرنگ بشه. پس سریع کارامو انجام دادم و واسه انجام کارا و هماهنگیهای لازم نزدیکیهای ظهر به خونه رفتم.*
پارت 153. نفس” بعد از تموم شدن امتحانم از جلسه خارج شدم و با اسنپ به سمت خونه رفتم. وقتی رسیدم خونه رادوین زودتر از من اومده بود. کمی تعجب کردم، مثل همیشه با خوش اخلاقی جواب سلامم رو داد. نگاهی به صورتش که شادتر از روزهای قبل به نظر میرسید کردمو پرسیدم: چی شده؟ امروز خیلی شاد و شنگول هستی، برق چشمات داد میزنه که خبریه. کمی منو من کردو گفت: راستش فردا صبح قراره با بچه ها بریم مسافرت، اونم مجردی. گفتم: بله بله؟ نفهمیدم مسافرت میخوای بری اون هم بدون من؟ تو که شعار میدادی بدون من بهشت برات جهنمه، چی شد زود جا زدی هان؟ با لحن خونسردی جواب داد: آخه عزیز دلم شمال با بهشت فرق داره، چشم هر موقع قرار شد برم بهشت تورو هم با خودم میبرم. عصبانی شدم، چطور دلش می اومد تنهایی بره شمال؟ اونم بدون من! با صدای نسبتا بلندی گفتم: تو خیلی بدی حالا که اینطوریه، منم با دوستام قرار میذارم تعطیلات بین 2 ترم رو میرم شمشک واسه اسکی بریم. اتفاقا مجردی بدون آقا بالاسر خیلی خوش میگذره و حال میده. چون کسی نیست دستور بده. رادوین هرهر میخندید که عصبانیتم رو دو چندان کرد. وقتی خندش تموم شد گفت: فکر خوبیه ولی لامصب من کی آقا بالاسر تو بودم و دستور دادم؟ دیگه جوابش رو ندادم و واسه درست کردن غذا به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول کار شدم.
پارت 154. غذا که آماده شد بعد از درست کردن سالاد به سمت هال رفتم و رادوین رو صدا کردم و گفتم: شام حاضره. اگه میای میزو بچینم. رادوین: آره گلم بچین. سر میز غذا هرچی باهام حرف میزد بهش اعتنایی نکردم. و تو سکوت مشغول خوردن غذا بودم و به دنبال راه چاره میگشتم چون از شدت عصبانیت در حال انفجار بودم.
پارت 155. بعد از خوردن غذا مشغول جمع کردن میز و شستن ظرفا شدم. بعد از اینکه کارم تموم شد با 2 فنجون چایو شکلات مورد علاقه ی رادوین به سالن رفتم. سینی رو رو میز گذاشتمو رو مبل کنار رادوین نشستم. به قدری محو تماشای فوتبال بود که اصلا متوجه اومدنم نشد. بخاطر اینکه اذیتش کنم کنترل رو برداشتمو کانال رو عوض کردم و گفتم: امشب نوبت منه که فیلم نگاه کنم. رادوین نگام کرد و گفت: تو کی اومدی نفس؟ خواهشا بزن فوتبال، تو که هیچ موقع سریالای تیوی ایرانو نگاه نمیکردی حالا چی شده هوس فیلم کردی؟ به حرفش توجهی نکردم و مرتب کانالهارو عوض میکردم تا لجش رو دربیارم. تو یه چشم به هم زدن دستامو گرفتو کنترل رو ازم گرفت و در حالی که سفتو محکم دستامو گرفته بود گفت: اگه تونستی، حالا کانالارو عوض کن. هرچقدر تقلا و تلاش کردم بیفایده بود، آخرسر خسته، دست از تلاش کشیدم که گفت: چیه؟ خسته شدی یا کلک میزنی که دستاتو ول کنم؟ سرم رو به طرف شونش خم کردم و جواب دادم: تو چطوری دلت میاد بدون من بری؟ یعنی بهت خوش میگذره؟ رادوین: آخی! چقدر مظلوم شدی، اصلا بهت نمیاد، حالا اگه دوسم داری بدون اینکه به تیوی دست بزنی، پاشو برام میوه بیار. آروم پاشدم و به سمت آشپزخونه رفتم و براش میوه آوردم. هرچی بهونه به فکرم میرسید براش آوردم تا از رفتن منصرفش کنم ولی بیفایده بود و فقط یه جمله میگفت: نچ نمیشه قول دادم. با ناراحتی پاشدم و به سمت اتاق رفتم و تبلتمو برداشتم و مشغول بازی شدم.
پارت 156. مدتی که گذشت رادوین به اتاق اومد.

موقع خواب به حالت قهر، بهش پشت کردم و خوابیدم. اونم بی اعتنا خوابید. واسه اولین بار بود که با فاصله از هم خوابیده بودیم. تو دلم گفتم: 》یعنی به این زودی خسته شد، پس اون حرفو حدیثا همش دروغ بود و تب تندش زود فروکش کرد؟《 کلافه شده بودم و از این پهلو به اون پهلو غلت میزدم، چون عادت کرده بودم تو بغلش بخوابم و سرم رو رو دستش بذارم. ولی غرورم اجازه نمیداد که بهش نزدیک بشم. دقایقی بعد برگشت سمتمو گفت: لامصب تو که نمیتونی بخوابی چرا قهر میکنی، بیا بغلم. حرکتی نکردم که دوباره با لحن خاصی که بوی خواهش و تمنا میداد ادامه داد: ماه من بیا و این عاشق مست رو تو انتظار نذار. بیا و جام عشقم رو از شراب ناب وجودت پر کن. تن صداش دلنشین و نجواهاش لذتبخش و تحریک کننده ی احساساتم بود. نتونستم در مقابل احساسم و خواستش مقاومت کنم. خیلی آروم تو آغوشش جا گرفتم به روش لبخند زدم که بهش بفهمونم که باهاش آشتی کردم. چاره ای جز قبول کردن اینکه به تنهایی مسافرت بره نداشتم. لبخندم رو که دید دستش رو رو لبم کشید و گفت: آخیش! دلم باز شد. همینجوری این لبخند قشنگ رو لبت حفظ کن. بعد غرق در باران بوسه های محبتآمیزش شدم و کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم.
پارت 157. صبح با نوازش دستای گرم رادوین چشم باز کردم، دیدم صورتش رو اصلاح کرده، تیپ کرم زده بود و بوی خوش ادکلنش کل فضارو پر کرده، گفتم: بهبه، چه تیپی زدی! مثل دومادا شدی نکنه میخوای بری خواستگاری که اینطوری به خودت رسیدی؟! حالا چرا منو بیدارم کردی؟ من که امروز بیکارم. رادوین: میدونم! بیدارت کرده بودم که ببرمت خونه ی مامانینا که تنها نباشی. با لحن خونسردی جواب دادم: خودم میتونم برم شما نمیخواد زحمت بکشی چون قصد دارم تا ظهر بخوابم. رادوین با لحن محکم و قاطعی گفت: لازم نکرده! پاشو زود حاضر شو تا اول تورو برسونم و بعد با خیال راحت برم. سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم و سر صبحی اوقات تلخی نکنم تا با حال خراب به مسافرت نره. بدون هیچ حرفی از رو تخت پاشدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن دستو صورتم اومدم بیرون و کمی آرایش کردم و حاضر شدم. بعد از برداشتن کیفو موبایلم به سمت پایین رفتم و دم در وایسادم تا بریم. رادوین مشغول خوردن صبحونه بود رو به من گفت: ببینم نفس، تو مگه صبحونه نمیخوری؟ گفتم: نخیر، میل ندارم، حالا تا دیرتون نشده، تشریف بیارید بریم. رادوین بعد از خوردن صبحونش با یه لیوان شیرکاکائو و چند برش کیک اومد سمتمو گفت: پس بیا اینو بخور تا ضعف نکنی. از شدت حرص خیره نگاش کردم و لیوان رو از دستش گرفتم و یه نفس خوردم تا زودتر از این معرکه خلاص بشم. چون هر لحظه ممکن بود کنترلم رو از دست بدم. مدتی بعد همراه رادوین از خونه خارج شدیم.
پارت 158. زمانی که سوار ماشین شدیم، دیدم از قبل تمام وسایلش رو آماده کرده و توی ماشین گذاشته. تو دلم گفتم: 》خدایا، عاقبت این سفر رو به خیر کن مثل اینکه خیلی عجله داره.《 موقعی که سر چهارراه رسیدیم به جای اینکه مستقیم بره به سمت اتوبان پیچید. با تعجب نگاش کردم و گفتم: رادوینجون امروز انگار حالت چندان مساعد نیست، چون مسیر رو اشتباه رفتی. دماغم رو بین انگشتاش گرفت و فشار داد و گفت: عزیز دلم صندلیرو بخوابون تا ظهر بگیر بخواب، هر موقع رسیدیم بیدارت میکنم. با بهت و ناباوری پرسیدم: تو که گفتی با دوستات میری اون هم مجردی؟! لبخند جذابی رو لبش نشست و جواب داد: عشق من، زنو شوهر تو زندگی مشترک باهم مثل 2تا دوستن دیگه. بعدشم مخصوصا گفتم مجردی میرم تا اکث العمل تورو ببینم که دیدم. خیلی واویلا بود. گفتم: ولی تو خیلی منو ترسوندی، مخصوصا چند دقیقه پیش با خودم گفتم الانه که کتک نوش جون کنم. حالا نمیشد همون دیشب میگفتی و خیال منو خودتو راحت میکردی؟ رادوین: اولا خواستم حسابی غافلگیرت کنم. چون همونطور که میدونی عاشق این کارم، درثانی عزیزم تو چرا همیشه فکر میکنی هر موقع حرفمون بشه باید کتک بخوری؟ گفتم: چون یه بار از رها شنیدم وقتی نگار بی هوا اومده بوده خونتون و اتاقتو به هم ریخته چه رفتاری کردی باهاش. رادوین: عزیزم هیچوقت خودتو با اون مقایسه نکن. چون رها یه طرفه قضیه رو دیده و واست تعریف کرده. خانمم بارها گفتم، بازم میگم: من حاضرم جونمو فدات کنم اونوقت بیامو کتکت بزنم؟ امکان نداره، هرچقدرم از دستت عصبانی بشم این کارو نمیکنم. گفتم: فدات شم تو تا امروز رفتار خوبی باهام داشتی و مهرو محبتت مثل بارون رو سرم باریده، راستی رادوینجان من واسه خودم که لباس برنداشتم. رادوین: مگه سرکار خانم واسه من لباس و سایر لوازمات رو برداشتی یعنی حاضر کردی که الان نگران خودت هستی؟ دیروز قبل از اومدن شما، بنده همه چیزرو آماده کردم. چون خیلی بدم، درسته خانم نفس؟ شرمنده از محبتش جواب دادم: معذرت میخوام که درست صحبت نکردم. سعی میکنم جبران کنم تا عزیزم ازم دلخور نباشه! رادوین: ماه بیهمتای من! من عاشق این اخلاقو رفتارتم.

دقایقی بعد رادوین صدای آهنگو زیاد کرد و همراه خواننده شروع به خوندن کرد: 》تقصیر من نیست اگه اینجوری دوست دارم، دست من نییست به قلب تو بدهکارم که زندگیمو رویایی کرده مهربوونیت، مهربونیت. آی مهربونم! این روزا بدجوری شدی آروم جونم، ببین چیکار کردی که بیتو نمیتونم! با تو میخوام عشقو به معنا برسونم. هرچی دارم از وجودته همه دنیای من، هرچی غصه داری مال من بشه فقط بخند! از روزایی که در انتظارمونن حرف بزن عشقم، مهربونم آی مهربونم! نیاد یه روز بری منو تنهام بذااریی، درد نبودت رو تو قلبم جا بذاری، اگه بری غم رفتنت میمونه یادگاری. تقصیر من نییست، اگه باید هر روز چشماتو ببینم، اگه باید هر روز دستااتو بگیرم، خودت میدونی تو نباشی من میمیرم. اونقدر عزیزی، وقتی که حالت بده قلبمو میریزی، خودت که بهتر از همه اینو میدونی، تو با همه فرق داری تو عزیز جونییییی. هرچی دارم از وجودته همه دنیای من، هرچی غصه داری مال من بشه فقط بخند! از روزایی که در انتظارمونن حرف بزن عشقم…《 》آهنگ آی مهربونم از یوسف زمانی《 لحظاتی بعد بر اثر حرکت ماشین خوابم برد.* پارت 159. رادوین” نفس که خوب خوابش سنگین شد، صدای ضبط رو کم کردمو شماره ی آریارو گرفتم. بعد از سومین بوق جواب داد: آریا: سلام رادوین، چطوری؟ گفتم: سلام آریا، قربونت. منم خوبم. عمه خانمینا خوبن همگی؟ آریا: همه خوبن. اون زلزله نفس چطوره؟ گفتم: اونم خوبه. آریا: خب خدارو شکر. چه عجب از این طرفا؟ گفتم: راستش ما داریم میایم تبریز. اینروزا نفس یه کم بی حوصلست گفتم یه چند روزی بیایم اونجا تا هم یه کم دیدار تازه کنیم هم اینکه نفس روحیش عوض بشه. آریا: جدی؟ خب اینکه خیلی خوبه. حالا کی میاین؟ فکر میکنی واسه ناهار میرسین بگم به ماهفر غذا آماده کنه؟ گفتم: خودتونو بخاطر ما تو زحمت نندازین. ما احتمالا واسه غروب اونجاییم. آریا: این حرفا چیه؟ پس میبینمتون. مواظب خودتو نفس باش. گفتم: حتما. فعلا خدافظ. گوشیرو قطع کردم و ادامه ی مسیر رو طی کردم. به قیافه ی دوست داشتنی نفس که تو خواب مظلوم شده بود خیره شدم. دلم واسش ضعف رفت. با دستم خیلی آروم موهاشو از تو صورتش کنار زدم. 3 ساعتی که گذشت ماشینو جلوی یه رستوران پارک کردم. دلم از گرسنگی ضعف میرفت. ماشینرو خاموش کردم و به صورت زیبای نفس خیره شدم و منتظر بیدار شدنش از خواب شدم.*
پارت 160. نفس” نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با توقف ماشین چشم باز کردم. نگاهی به ساعتم انداختم دقیق 3 ساعت بود که خوابیده بودم. رادوین متوجه چشمای بازم شد و گفت: ساعت خواب خانم خوشخواب. چقدر میخوابی، ببینم تو گشنت نیست؟ تکیمو از رو صندلی برداشتم و به اطرافم نگاه کردم. محیط واسم ناآشنا بود و تا به حال این رستوران رو ندیده بودم، متعجب پرسیدم: رادوین اینجا کجاست؟ من تا حالا اینجارو ندیدم. من فکر کردم رسیدیم. رادوین: خب شاید واسه اینه که اولین باره زمینی میخوای به دیدن داداشت بری. با شنیدن این جمله خدا میدونه چه حالی بهم دست داد، از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم. با خوشحالی داد زدم: وای خدایا! چه شوهر ماهی نصیبم کردی که از دل تنگم خبر داره. به صورتش خیره شدم. از داشتنش در کنارم غرق لذت شدم. رادوین: چرا اینجوری نگام میکنی؟ مگه چند وقته منو ندیدی که اینطوری بهم زل زدی؟ گفتم: واسه اینکه از نگاه کردن بهت سیر نمیشم، ای عشق آسمونی من، درست مثل آسمون نیلگون و و بی انتهایی و دلت مثل باغی میمونه که پر از گله و با احساسه و هر روز گلبرگ وجود منو، بر عشق خودت میپیچی و من از ته دلم خوشحالم که این گل عاشق تو باغ دلم روییده و روز به روز پرورش پردا کرده. رادوین: مرسی که احساستو در موردم به این زیبایی بیان میکنی حالا تا بیشتر از این با حرفاتو نگاههات دیوونم نکردی، پیاده شو بریم غذا بخوریم که از گرسنگی مردم. گفتم: رادوین؟ رادوین: جانم. گفتم: نمیدونم با چه زبونی و چطوری ازت تشکر کنم. عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم. رادوین: فدای تو بشم ماه من! اگه کسی نبود و تو جای خلوتی بودیم، خودمو می انداختم تو بغلشو بوسه بارونش میکردم. خودم رو خوشبختترین دختر دنیا میدونستم که به اوج خوشبختی رسیده. رادوین: ماه من! چرا رفتی تو فکر، مگه نمیخوای ناهار بخوریم ساعت یکو نیمه. گفتم: چرا اتفاقا خیلی هم گرسنم، فقط تو فکر این بودم که ای کاش الان جای خلوتی بودیم تا… رادوین: ای شیطون! خوب بلدی چطوری آدم رو از راه به در کنی. پاشو بریم ناهار بخوریم که روده کوچیکه بزرگرو خورد. موقع خوردن ناهار، رادوین رو به من گفت: پس تو که هنوز از فکر نیومدی بیرون! چارش اینه که وقتی رسیدیم حتما اون کاریرو که بهش فکر میکنی رو بکن تا بلکه روحم به نوایی برسه و تغذیه کنه. گفتم: بیچاره روح تو که هیچوقت سیر نمیشه. رادوین: از تندی آتیش عشقه، حالا ناهارتو بخور. بعد از تصفیه حساب از رستوران بیرون اومدیم و به سمت تبریز حرکت کردیم.
پارت 161. نزدیکای غروب بود که رسیدیم.

طبق آدرسی که رادوین از آریا گرفته بود به سمت خونشون رفتیم. رادوین کادوشون رو که یه ظرف کریستال بود، از تو صندوقعقب برداشت و همراه هم وارد خونه ی آریا شدیم. ماهفر خودش به استقبالمون اومد. بعد از احوالپرسی نگاهی به اطراف انداختم ولی آریارو ندیدم. رو به ماهفر کردم و ازش پرسیدم: پس این داداش ما کجاست؟ ماهفر درهالی که ازمون پذیرایی میکرد گفت: آریا تو ستاده، ظهری یه سر اومد خونه، وسط ناهار یهو زنگ زدن خواستنش مجبور شد بره. حالا تا شما استراحت کنید، آریا هم میاد. بعد از خوردن چای و شیرینی، ماهفر اتاق مهمون رو بهمون نشون دادو منو رادوین واسه استراحت وارد اتاق شدیم.
پارت 162. از شدت سرما چشم باز کردم، کشو قوسی به بدنم دادمو از رو تخت پاشدم. تصمیم گرفتم واسه رفع خستگیم برم حمومو یه دوش بگیرم، از تو چمدون حوله و لباس برداشتم، در همین اثنا، رادوین از خواب بیدار شد و نگاهی به ساعت انداختو گفت: اووووه! ساعت 8 شبه، چقدر خوابیدیم! گفتم: بس که خسته بودیم. رادوین: چرا سرپایی عزیزم؟ گفتم: دارم میرم حموم. رادوین: پس زود بیا که منم برم. بعد از یه دوش 10 دقیقه ای، اومدم بیرونو بعد از پوشیدن لباسم یه آرایش ملایم کردم و منتظر آماده شدن رادوین رو تخت نشستم و مشغول گوشیم شدم. بعد از مدتی رادوین اومد و همراه هم از اتاق خارج شدیم.
پارت 163. ساعت 9 شب بود که آریا خسته از راه رسید. به محض دیدن ما، به سمتمون اومد و با رادوین روبوسیو احوالپرسی کردو بعد منو بغلم کردو بعد از بوسیدن صورتم گفت: احوال اکسیژن من چطوره؟ صورتشو بوسیدمو عمیق نگاش کردم و گفتم: من خوبم. تو چطوری؟ چرا انقدر لاغر شدی؟ آریا خیلی جدی جواب داد: چیکار کنم خواهر، از بس این ماهفر غذای درستو حسابی بهم نمیده. صدای ماهفر به اعتراض بلند شد که: آریاااا؟ حالا من به تو غذا نمیدم آره؟ آریا: شوخی کردم ببخشید از بس مشغله ی کاریم زیاد شده، فرصت غذا خوردن هم پیدا نمیکنم. رادوین: ای زن ذلیل! آریا با خنده: کمال همنشینی با شما رو من اثر کرده. گفتم: ولی خودمونیم آریا تو یونیفرم پلیس حسابی جذاب شدی. آریا: جدی؟ گفتم: اوهوم! تا پاسی از شب باهم گرم صحبت بودیم.
پارت 164. صبح بعد از خوردن صبحونه رادوینو آریا واسه انجام کاری بیرون رفتن. در حالی که تو جمع کردن میز به ماهفر کمک میکردم رو به ماهفر گفتم: چه خبر؟ از زندگیت راضی هستی؟ ماهفر: خدارو شکر همه چیز خوبه. گفتم: مامانت چطوره؟ ندیدمشون! ماهفر آه پرحسرتی کشیدو گفت: وضعیتش همونطوریه که شب عروسی دیدی. هیچ فرقی نکرده. با پرستارش تو خونه ی سابقمونه. گفتم: که اینطور. ماهفر: باورت میشه نفس؟ وقتی میرم مامانمو تو اون وضعیت میبینم از درون به هم میریزم. گفتم: ایشالا که بهتر میشن. راستی رابطت با عمهینا چطوره؟ ماهفر: اگه این آرشین آتیش بیار معرکه نباشه همه چیز خوب پیش میره. باور کن مامان پروانه اصلا خودش هیچی نمیگه ولی امان از دست این زخم زبونای آرشین که تا جیگر آدم رو میسوزونه. گفتم: هیچوقت حرف مردم رو بهش توجه نکن. تو زندگی خودت رو داشته باش، حرف مردم همیشه هست. ماهفر: آریا هم همینو میگه. مدتی بعد رادوینو آریا اومدنو همراه هم به سمت خونه ی عمه پروانه رفتیم.
پارت 165. وارد خونشون که شدیم، عمه به استقبالمون اومد. بعد از احوالپرسی و روبوسی، آرشین نگام کردو گفت: میگم نفس عجب شانسی داری تو!؟ سوالی نگاش کردم و گفتم: آرشینجان متوجه منظورت نمیشم؟! آرشین با نیشخندی که رو لبش نشونده بود گفت: ههه میگم با اینکه اون بلاها به سرت اومد هنوز از چشم شوهرت نیفتادی و مثل قبل دوستت داره. شایدم از رو ترحم نگهت داشته. به زور خشممو کنترل کردم و چیزی نگفتم. آریا با تشر: بس کن آرشین! حرف دهنتو بفهم. آرشین: مگه دروغ میگم؟ عمه پرید وسط حرفشو گفت: خجالت بکش دختر! شرم نمیکنی با مهمون من اینجوری برخورد میکنی؟ گفتم: عیبی نداره عمه جون، من حرفاشو نشنیده گرفتم. آریا رو به آرشین: خوشحالم که آدم حسابت نکرد. سعی کن رفتارتو با بقیه درست کنی وگرنه اطرافیان ازت زده میشن. بعد از ناهار کمی که نشستیم بعد از مدتی به سمت مرکز خرید لاله پارک که تعریفشو از یکی از دوستام شنیده بودم رفتیم. رادوین برام چند دست لباس مجلسی خرید. اواخر شب بعد از خوردن شام تو یه رستوران شیک به سمت خونه ی آریا رفتیم.
پارت 166. بالاخره بعد از چند روز که از صبح تا شب همراه آریا و ماهفر به گشتو گذار و تفریح گذشت به تهران برگشتیم. اوایل هفته بود. داشتم خونرو مرتب میکردم که در ورودی سالن باز شد و رادوین اومد تو. با تعجب نگاش کردم و گفتم: رادوین؟ تو امروز انقدر زود اومدی؟ هنوز ساعت 12 هم نشده؟! رادوین: تو فرض کن دلم یهویی هوای خانمم رو کرده، بخاطر همین اومدم. حق به جانب گفتم: مگه غیر از این هم میتونه باشه؟ رادوین: از اصلیترین و ارجحترین دلیلم واسه اومدنم به خونه همینه ولی یه دلیل دیگه هم هست که… خیلی جدی گفتم: که چی؟ رادوین کمی مکث کرد

دقایقی بعد در حالی که نگاه پرمهرش رو به من دوخته بود شروع به صحبت کرد. رادوین: حقیقتش نفس، یه مدت کوتاهی باید برم آلمان. حسابی حالم گرفته شد. با لحن آرومی گفتم: آلمان واسه چی؟ رادوین: یه مشکلی واسه شعبه ی آلمانمون به وجود اومده که باید خودم برم برطرفش کنم. خیلی سعی کردم تورو با خودم ببرمت ولی با خودم فکر کردم چند روز دیگه ترم جدیدت شروع میشه و حیفه که از درسو دانشگاهت عقب بمونی. گفتم: حالا کی برمیگردی؟ رادوین: شاید یه ماه دیگه، شایدم زودتر ولی باور کن اگه به من بود نمیرفتم. گفتم: حالا کی میخوای بری؟ رادوین: ساعت 5 بعد از ظهر پرواز دارم. میدونم که برم هم دلم پیش توئه. به زور خودم رو کنترل کردمو چیزی نگفتم تا از رفتن منصرف نشه. به سمت اتاق رفتم تا چمدونشو براش آماده کنم.
پارت 167. سر میز ناهار رادوین رو به من گفت: ببینم نفس؟ تو این مدت رو چیکار میخوای بکنی؟ گفتم: چیکار میخوام بکنم عزیزم؟ همینجا میمونم دیگه. رادوین: چیییی؟ اینجا؟ تکو تنها؟ توی خونه ی درندشت؟ اصلا فکرشم نکن خانمم. محاله بذارم. شده باشه قید این سفر کاریرو میزنمو نمیرم ولی تورو اینجا تنهات نمیذارم. از غیرتش دلم حسابی ضعف رفت. خدایا! من چقدر رادوین رو دوست داشتم!؟ خودم هم نمیدونستم. هیچ وقت نتونستم واسه ی این دوست داشتن حد تعیین کنم. فقط اینو میدونم که عشقم نسبت به رادوین بی حدو مرزه. هیچوقت خوبیاییرو که رادوین در حقم کرد رو فراموش نمیکنم. شاید هرکس دیگه ای جای رادوین بود زمانی که منو تو اون وضعیت اسفناک میدید، به عشق و علاقه اش پشت پا میزد و میرفت، ولی رادوین موندو با همه ی بدخلقیها و بدرفتاریام کنار اومد و الان برام زندگیرو برام ساخته که پایه های اصلیش از عشقو محبت ساخته شده و هیچ گردابی نمیتونه با هیچ چیزی خرابش کنه. با صدای رادوین به خودم اومدم که میگفت: نفس؟ خانمم؟ به چی داری فکر میکنی که حواست اینجا نیست؟ نگاه پر از عشقمرو بهش دوختمو گفتم: به تو و اینکه چقدر در کنار تو خوشبختم. رادوین: من فدای تو بشم عزیزم. هیچ میدونی با این حرفات رفتنو برام سخت میکنی؟ گفتم: عزیزم عصر تکنولژی هستیم دیگه. مطمئن باش هر روز باهم حرف میزنیم. رادوین: خب اونکه صد درصد ولی هیچ چیز جای دیدن صورت ماهت رو از نزدیک برام نمیگیره. گفتم: دیگه چاره نداریم باید هر طوریه این دوری اجباری رو تحمل کنیم. مدتی بعد رادوین واسه رفتن آماده شد. رو به من گفت: پس تو نمیخوای بری خونه ی مامانتینا؟ گفتم: چرا حالا میرم، اما اینجا یه کم کار دارم. کارام که تموم شد میرم. رادوین: پس من خیالم راحت باشه؟ گفتم: آره عزیزم. مطمئن باش. لحظاتی بعد صورتمو بوسیدو از خونه بیرون رفت.
پارت 168. بعد از رفتن رادوین دیگه نتونستم خودم کنترل کنم و بغضم ترکید. خدایا! هنوز یه ثانیه از رفتنش نگذشته، اینجوری دلتنگش شدم. چه برسه به چند روز. خونه بدون حضور رادوین برام خفه کننده بود. سریع حاضر شدم و از خونه بیرون رفتم. سوار ماشین شدم و با آخرین سرعت خودم رو به خونه ی مامانینا رسوندم. ماشینو گوشه ای از باغ پارک کردم و وارد سالن شدم. مامانو بابا مشغول صحبت بودنو سامانو دلآرام هم با مانیا مشغول بودن. زیر لب سلام آرومی گفتم و رو مبل تک نفره نشستم. ممان نگاه دقیقی به صورتم کردو گفت: یا امام زمان! چرا انقدر چشمات قرمزو متورمه؟ گریه کردی؟ سکوت کردمو چیزی نگفتم. مامان: نفس؟ چیشده؟ باز سکوت کردم. مامان: با رادوین بحثتون شده؟ با بغض گفتم: نه. مامان: پس چیشده؟ چرا حرف نمیزنی؟ بابا دلمون هزار راه رفت، بغضم شکست. گفتم: رادوین یه سفر کاری براش پیش اومد، مجبور شد بره آلمان. مامان: خب حالا! ما گفتیم چیشده؟! سامان: پاشو زلزله، خودتو لوس نکن. رفت که رفت، غصه ی چیرو میخوری؟ نرفته که بمونه، میاد دیگه. انقدر لوسش نکن. دلآرام: همه زنذلیلن، تو یکی مرد ذلیلی. همین تو و امثال تو باعث میشن آقایون پر توقع بار بیان. سامان: البته به جز من. گفتم: آخییییی! بمیرم برات! اصلا تو پرتوقع نیستی تو! کاملا مشخصه. بعد مانیارو از بغل دلآرام گرفتم و مشغول بازی باهاش شدم. مامان نگام کردو گفت: نفس چقدر بچه بهت میاد! گفتم: جدی؟ مامان: آره. اگه یه بچه بیاری هم خودت سرگرم میشی و هم اینکه اینطور موقعها که رادوین براش سفر کاری پیش میاد کمتر بیتابیشو میکنی. نه پارسا؟ بابا خندیدو گفت: آره نفس، مامانت راست میگه. ما هم بدمون نمیاد هرچی زودتر نوه ی دختریمون رو ببینیم. گفتم: حرف شما کاملا درسته ولی من فعلا آمادگی این کار رو ندارم. چون درسو بچه داری باهم جور درنمیاد. دلآرام: این یعنی اینکه حرف نزنیم دیگه. چیزی نگفتم. دلآرام: ولی انقدر خودخواه نباش. تو حوصله ی بچه داری رو نداری ولی شاید نظر رادوین غیر از این باشه. برای اینکه حرف رو عوض کنم با لحن بچگونه ای قربون صدقه ی مانیا رفتم. ترکیب صورت مانیا شبیه سامان بود. مدتی که گذشت دلآرام رو به من گفت: نفس؟ میگم خیلی وقته که دور هم جمع نشدیم

پایه ای فردا یه سر بریم خونه ی ترنم؟ گفتم: چرا که نه. من اتفاقا 4 5 روز پیش به فکرش بودم. بدم نمیاد یه سری بهش بزنم. هر چند که میدونم بخاطر این چندوقته که نرفتم خونشون کلی چرتو پرت بهم میگه. دلآرام با خنده: پس بگو ازش حساب میبرم! آره؟ گفتم: یه جورایی. با دلآرام مشغول حرف زدن بودیم که مانیا تو بغلم خوابش برد. سامان یه نگاه به من و یه نگاه به مانیا که تو بغلم بود انداختو گفت: بیا اکسیژن! بچم از دست وراجیهای تو خوابش برد. چشمغره ای بهش رفتمو گفتم: حالا دیگه من وراجم آره؟ پس بشین و تماشا کن. آروم مانیارو تو بغل دلآرام گذاشتمو به سمت آشپزخونه رفتم. سریع ظرف سس مایونز رو برداشتمو به سمت سامان رفتم. سامان به محض دیدن ظرف سس تو دستم، پا به فرار گذاشت. در حالی که به سمتش میدوئیدم گفتم: اگه جرات داری وایسا تا نشونت بدم که کی وراجه؟ سامان درحالی که روش به سمت من بود گفت: خب معلومه تو. سریع از حواس پرتیش استفاده کردمو محتویات ظرف سس رو تو سرو صورتش خالی کردم. قیافش حسابی خنده دار شده بود. از سرو روش سس میچکید. مامان با سرزنش نگام کردو گفت: تو چیکار کردی نفس؟ خجالت نمیکشی؟ گفتم: خیلی متاسفم یثناجون، آخه نقاشیم خوب نیست. مامان با حرص: پارسا؟ تو یه چیزی به این نفس بگو! نمیبینی پسررو به چه وضعی انداخته؟ بابا: من دخترمو خوب میشناسم. اگه باهاش کار نداشته باشین! کارتون نداره. حتما اذیتش کردین. مامان: بله دیگه، وقتی تو اینطوری هواشو داری معلومه این دختره پررو میشه دیگه. بابا: خب تو میگی چیکار کنم؟ اصلا نفس دختر منه، سامان پسر تو! مدتی بعد سامان رفت تا لباسشو عوض کنه. ستاره خانم رو به مامان گفت: یثنا خانم شام حاضره، میزو بچینم؟ مامان: بچین ماهم الان میایم. مدتی بعد سامان اومد پایینو همراه هم به سر میز رفتیم. واسه خودم مقداری تهچین مرغ با سالاد کشیدم و مشغول خوردن شدم. مامان نگاهی به بشقاب غذام انداختو گفت: نفس؟ پس تو چرا خورشت نمیخوری؟ گفتم: دیگه بیشتر از این نمیتونم، همین کافیه. و بعد دوباره مشغول خوردن شدم.
پارت 169. مشغول خوردن غذا بودیم که صدای زنگ آیفون بلند شد. بابا با تعجب گفت: یعنی کیه این وقت شب؟ ستاره خانم به تصویر روی مانیتور خیره شدو گفت: آقاپدرامو خانوادشون هستن و بعد در رو باز کرد. دقایقی بعد عموپدرامو خاله دنیاو آتریسا وارد خونه شدند. از سر میز پاشدم و به سمتشون رفتم. بعد از روبوسیو احوالپرسی عموپدرام رو به من گفت: نفسجون؟ عمو، پس رادوین کجاست؟ گفتم: یه سفر کاری براش پیش اومد الان تو راه آلمانه. سامان: عمو اسم رادوینو نیار که اگه نفس بهونشو بگیره با هیچ چیزی نمیشه آرومش کرد. با چشمو ابرو براش خطو نشون کشیدمو رو به بابا گفتم: بابااا! یه چیزی به این پسرت بگو. اذیتم میکنه. بابا: سامان! پسر مگه تو مرض داری که دائما به پرو پای نفس میپیچی؟! سامان: شنیدن حقیقت تلخه نفس خانم که متوسل به بابا شدی که مشتت پیش همه وا نشه؟ اومدم جوابشو بهش بدم که مامان با لحن جدی رو به هر دومون گفت: بس کنید دیگه! با هر2تونم. مدتی بعد کنار آتریساو دلآرام نشستم و باهم گرم صحبت شدیم. دقایقی بعد مانیا از خواب بیدار شدو شروع به گریه کرد. از رو مبل پاشدمو به سمتش رفتمو بغلش کردمو گفتم: جون دلم! دختر قشنگم! آروم باش. بعد بچرو تو بغل دلآرام گذاشتمو گفتم: بیا ببین چشه. خاله دنیا رو به من گفت: نفسجون! شما نمیخواین دست به کار بشین؟ گفتم: واسه چه کاری؟ خاله دنیا به مانیا اشاره کردو گفت: بچه دیگه. مامان جای من جواب داد: ما که خیلی دلمون میخواد نوه دار بشیم ولی خب چیکار کنیم که نفس خودش هنوز بچست،و دست از شیطنتاش برنداشته که بخواد بچه داری هم بکنه. پیش پای شما با سامان دشت محشر به پا کرده بودن. سر یه حرف کوچیک ظرف سسرو خالی کرد رو سامان. گفتم: مامان اون رو که خودش باعث شد. نشنیدین میگن زبان سرخ سر سبز رو به باد میده؟ مامان: حق با توئه. عموپدرام خندیدو گفت: ای شیطون! خوب ازشون زهر چشم گرفتیااااا! تا نصفه های شب باهم از هر دری صحبت کردیم. ساعت 2 نصفه شب بود که عموپدرامینا قصد رفتن کردن. بعد از رفتن عمو اینا، موبایلم رو برداشتمو به نت وصل شدم و منتظر تماس رادوین موندم. کم کم همه واسه خواب آماده میشدن. مامان با تعجب رو به من گفت: نفس؟ عزیزم پس تو نمیخوای بری بخوابی؟ گفتم: منتظر تماس رادوینم. قرار شد هر موقع رسید بهم زنگ بزنه. ولی تا الان که خبری ازش نیست. ساعت 4 آنلاین بوده همونه. سامان: دیوونه انقدر به خودت فشار نیار. برو بگیر بخواب. اون اگه هر زمان که برسه اگه نتونه بهت زنگ بزنه حتما یه پیامی چیزی واست میذاره. گفتم: چیکار کنم؟ دلم شور میزنه. یعنی چیشده که آنلاین نشده؟ چه اتفاقی براش افتاده که یه زنگ نزده؟ دلآرام: به دلت بد راه نده قربونت برم. شاید یه موقع هواپیماش تاخیر داشته. نگران نباش. برو بخواب. هر کجا باشه سرو کلش پیدا میشه. دیگه بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم.

پارت 170. رادوین” بالاخره بعد از کلی تاخیر، سوار هواپیما شدم. از زمانی که با نفس ازدواج کرده بودم، این اولین باری بود که به تنهایی جایی میرفتم. چقدر جاش خالی بود! کاش الان پیشم بود تا از شنیدن حرفاشو دیدن صورت قشنگش غرق لذت میشدم. بعد از پذیرایی مهماندار، خودم رو با مجله ای که کنارم بود سرگرم کرده بودم. بعد از چند ساعت پرواز، ساعت 4 صبح هواپیما تو فرودگاه شهر فرانکفورت فرود اومد. بعد از اینکه از اینکه چمدونم رو از قسمت تحویل بار برداشتم، از محوطه ی فرودگاه خارج شدم و یه تاکسی گرفتم و بعد از سوار شدن، آدرس هتلی که منشی شرکت برام رزرو کرده بود رو به راننده دادم و منتظر رسیدن به مقصد موندم. دقیقا 20 مین بعد رسیدم. بعد از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شدم و به داخل هتل رفتم. بعد از تحویل کارت اتاق از پذیرش، با راهنمایی یکی از خدمه ی هتل که چمدونم رو حمل میکرد وارد اتاقم شدم.
پارت 171. بعد از تعویض لباسم و خوردن یه لیوان آبمیوه و چند برش کیک که گرسنگیم رو برطرف کرد، رو تخت نشستم و گوشیم رو برداشتم و به نت وصل شدم. سیل پیامهای نفس صفحه ی گوشیم رو پر کرد. وارد صفحش شدم و مشغول خوندن پیامهاش شدم. 1. سلام عزیزم کجایی؟ 2. رادوین رسیدی؟ 3. پس چرا جواب نمیدی؟ 4. دارم کم کم نگرانت میشم. داشتم همینطور پیاماشو میخوندم که نفس از طریق واتساپ بهم زنگ زدو از طریق تماس تصویری مشغول صحبت باهاش شدم.****
پارت 172. نفس” رو تختم دراز کشیده بودم و به صفحه ی گوشیم چشم دوخته بودم و منتظر بودم تا رادوین آنلاین بشه. نزدیکای صبح بود ولی هنوز خواب به چشمام نیومده بود. از شدت کمخوابی و استرس سرم به طور وحشتناکی درد میکرد. به محض اینکه رادوین آنلاین شد دیگه نتونستم تحمل کنم تا خودش زنگ بزنه، پس از طریق واتساپ باهاش تماس تصویری برقراری کردم. بعد از دومین بوق جواب دادو گفت: جون دلم نفسم! به محض شنیدن صداش، بغضی که ناشی از دلتنگی واسه خودش بود و تو گلوم جا خوش کرده بود، شکست و سیلاب اشکم جاری شد. رادوین به محض دیدن اشکام با کلافگی گفت: نفس؟ ماه من! تو خوبی؟ با صدای مرتعشی گفتم: پس تو کجا موندی؟ نمیگی من نگرانت میشم؟ دلم هزار راه رفت، هزار جور فکر و خیال به سرم زد. رادوین با کلافگی دستشو تو موهاش کشیدو گفت: الهی من بمیرم که ناخواسته نگرانو دلواپست نکنم. درحالی که اشکامو پاک میکردم گفتم: خدا نکنه عزیزم. بالاخره نگفتی که چرا اینقدر دیر زنگ زدی؟ رادوین: ماه من! اولا. ببخش که اشکای قیمتیت رو بخاطر من هدر دادی. ثانیا. هواپیمام تاخیر داشت. بخاطر همین دیر شد. شرمنده که باعث نگرانیت شدم خانمم. گفتم: دشمنت شرمنده. رادوین: راستی یه چیزی، دیگه نبینم بخاطر مسائل سطحی و پیش پا افتاده اون اشکای با ارزشتو حروم کنی. نگاه پر از عشقم رو به صورتش دوختم و با لحن جدی گفتم: عزیزم، اینو یادت باشه که عشق تو و هر چیزی که به تو مربوط میشه جز مسائل سطحی به حساب نمیاد بلکه عشق تو تو دلم، یه حس عمیقیه که هیچوقت از دلم بیرون نمیاد و تا آخر عمر باهام موندگاره. رادوین: من فدای اون احساس پاکو قشنگت بشم، با این حرفات داری بیشتر از قبل عاشقترم میکنی طوری که شیطونه میگه: قید کارامو بزنمو یه بلیط واسه فردا بگیرم و در خدمتت باشم. خندیدمو گفتم: نمیخواد عزیزم با اینکه نبودنت برام خیلی سخته، ولی خب چاره ای ندارم جز تحمل. تو با خیال راحت به کارات برس. رادوین: باور کن منم از وضعیت به وجود اومده راضی نیستم. مدتی که باهم حرف زدیم، رادوین نگام کردو گفت: چشمات داد میزنه که چقدر خسته ای! با اینکه دلم نمیاد قطع کنم ولی بخاطر سلامتی تو این کار رو میکنم. برو بخواب ماه من! گفتم: خیلی مواظب خودت باش عزیزم. رادوین: تو هم همینطور عزیزم. لحظاتی بعد گوشی رو قطع کردم. رو تختم دراز کشیدم. از شدت خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد.
پارت 173. نزدیکای ظهر بود که از خواب بیدار شدم. بعد از شستن صورتمو تعویض لباسم، به سمت پایین رفتم. مامانو دلآرام باهم مشغول صحبت بودنو باباو سامان هم خونه نبودن. رو به مامانو دلآرام سلامو صبح بخیر گفتم که مامان گفت: دیگه باید بگیم ظهر بخیر. ببینم تو تو خونه ی خودتون هم تا این وقت روز میخوابی؟ گفتم: آره. البته موقعهایی که کلاس یا کاری چیزی نداشته باشم. مامان: خیلی جالبه! ببینم اونوقت صبحونه ی رادوین رو کی میده؟ گفتم: خب خودش پا میشه یه چیزی میخوره میره دیگه. مامان با کمی عصبانیت: پس تو اونجا چیکاره هستی؟ گفتم: مامان؟ خب خودش همیشه میگه: راضی نیستم صبح زود زابرا بشی. مامان: خودش بگه، در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته؟ یه کم احساس مسئولیت داشته باش. من دوستت دارم که بهت میگم. آقایون اینطور توجه هارو دوست دارن. ستاره خانم: نفس؟ برات میزو بچینم؟ گفتم: نه. صبر میکنم تا ناهار، فقط یه لیوان آبپرتغال برام بیار. ستاره خانم: چشم دخترم. مانیارو از دلآرام گرفتم و باهاش مشغول شدم. مامان: از رادوین چه خبر؟

تونستی باهاش حرف بزنی؟ دلآرام: مامان بگو خماریت برطرف شد؟ چشمغره ای به دلآرام رفتم و رو به مامان گفتم: اوهوم! هواپیماش تاخیر داشته یه کم دیر رسیده. بعد از خوردن آب پرتغال رو به دلآرام گفتم: دلی من میخوام برم استخر تنهایی شنا نمیچسبه. پایه ای باهم بریم؟ دلآرام: اوهوم! فقط مانیارو چیکارش کنم؟ مامان: مانیا پیش منه، شما برید پایین. مانیارو به مامان سپردم و به سمت اتاقم رفتم. از تو کمد مایومو کلاهمو برداشتم و به سمت استخر رفتم. مایومو پوشیدمو پریدم تو آب. دقایقی بعد دلآرام اومد. نیمساعتی تو آب شنا کردیمو بعد از گرفتن یه دوش به سالن برگشتیم. دلآرام در حالی که مانیارو بغل میکرد گفت: نفس، به ترنم زنگ زدم و قرار عصر رو باهاش گذاشتم. گفتم: پس عصری میریم. بعد از خوردن ناهار، جلوی تیوی نشستم و مشغول دیدن فیلم شدم. بعد از مدتی از شدت خواب چشمام داشت روی هم می افتاد که من به زور به زور باز نگهشون داشته بودم. مامان به محض قیافم تو اون وضعیت صدام کرد و گفت: نفس؟ نفس دخترم؟ زیرچشمی نگاش کردمو گفتم: جونم یثناجونم. مامان: مگه از واجباته که اینطوری به خودت فشار بیاری اونم بخاطر یه فیلم؟ بخواب بعدا تکرارشو میبینی. بعد تیویرو خاموش کرد. منم همونجا رو کاناپه دراز کشیدم. مدتی بعد به خواب عمیقی فرو رفتم.
پارت 174. عصر به شنیدن صدای دلآرامو سامان چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو رو کاناپه نشستم. دلآرام به محض اینکه دید بیدار شدم گفت: نفس؟ پاشو برو حاضر شو زود بریم که از بس این ترنم زنگ زد کچل شدم. از رو مبل پاشدمو گفتم: تو که انقدر عجله داری زودتر بیدارم میکردی خب! دلآرام: نیمساعته دارم صدات میکنم ولی تو وقتی میخوابی از خود بیخود میشیو هیچی نمیفهمی. من نمیدونم این رادوین بیچاره، چی میکشه از دست تو؟! درحالی که به سمت اتاقم میرفتم گفتم 2سیب آلبالو. بعد وارد اتاق شدمو مقابل میزآرایش نشستم. اول موهامو شونه کردمو به حالت دم اسبی پشت سرم بستم. بعد یه رژ کالباسی به لبام زدمو یه خط چشم نازک واسه خودم کشیدم. موژه هامم که به قدری بلند بود که اصلا احتیاجی به ریمل نداشت. این شد کل آرایش من. همیشه هم دوستام بهم اعتراض میکردن که چرا انقدر کم آرایش میکنیو نمیدونم آقایون اکثرشون آرایش دوس دارن و و و… خب چیکار کنم؟ برعکس مامان که عاشق آرایش بود، من اصلا اهل آرایش نبودم. لباسمو عوض کردم و بعد از پوشیدن پالتومو سر کردن شالم، موبایلو کیفو سوئیچمو برداشتمو به سمت پایین رفتم. مامانو بابا تو اتاقشون بودنو فقط سامان تو سالن نشسته بود و مشغول لپتابش بود. بعد از خداحافظی از سامان از سالن خارج شدیم.
پارت 175. سوار ماشین که شدیم، دلآرام رو به من گفت: نفس؟ اگه میشه بخاطر مانیا یه ضره آروم برو. میدونی که سامان جونش به مانیا بنده، اگه یه موقع خدای نکرده اتفاقی براش بیفته میمونم تو دستش. گونه ی مانیارو آروم با دوتا انگشتم کشیدم و گفتم: نترس، من حواسم به دختر قشنگم هست. بعد از سرعتم کم کردم. یه ربع بعد دم خونشون رسیدیم. با تکبوقی که زدم، سرایدارشون به محض دیدن ماشینم درو برام باز کرد. به محض ورودم به باغ ماشینم رو تو قسمت پارکینگ گوشه ای پارک کردم و همراه دلآرام از ماشین پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم. وارد سالن که شدیم، بعد از روبوسیو احوالپرسی ترنم رو به ما گفت: یه باری میذاشتین شب می اومدین دیگه! از صبح تا حالا چشمم به در خشک شد تا بیاین. چرا انقدر دیر کردین؟ اومدم حرف بزنم که دلآرام زودتر از من گفت: تریجون شرمنده. همش تقصیر این نفسه. ترنم: من کار ندارم که تقصیر کدومتونه، ولی بخاطر این دیر اومدنتون جریمه میشین شب نمیذارم برین خونتون. گفتم: حرفی نیست، ما میمونیم ولی اگه سروش تلاقت نده باید کلاهتو بندازی هوا. ترنم: نخیرم! اولا. یه شب هزار شب نمیشه. در ثانی سروش هیچ موقع چنین کاری نمیکنه. راستی جناب هکر جاش خالی نباشه. شنیدم رفته آلمان!؟ آره؟ گفتم: مرسی دیروز عصری رفت. ترنم: اکسیژن! ولی خودمونیم، دوری جناب هکر بدجوری بهت فشار آورده! هنوز یه روز از رفتنش نگذشته، زیر چشمات گود افتاده. دلآرام: این بخاطر اینه که خانم دیشب رو تا صبح بیدار بودن. ترنم: اونوقت چرا؟ گفتم: دلی تو که خوب بلدی عناوین اخبار رو بگی، خب مشروحشم توضیح بده دیگه! ترنم: آهااااا، فهمیدم دیگه توضیح نداره که حتم دارم دیشب از دوری رادوین خوابت نبرده آره؟ گفتم: خب اون میتونه یکی از علتهای بیدار موندنم بوده باشه ولی دلیل اصلی بیدار موندنم این بود که: چون رادوین هواپیماش تاخیر داشت دیر رسیده بود و این مسئله باعث نگرانیم شده بود. خب حالا این وروجکت کجاست؟ بگو بیارنش که حسابی دلم لک زده براش. ترنم: تا شما قهوتون رو بخورین میگم فرح بیارتش. 》فرح، پرستار آرشاویر بود که سروش بخاطر راحتی و رفاه حال ترنم استخدامش کرده بود و فقط مسئولیت مراقبت از آرشاویر رو بر عهده داشت.《 لحظاتی بعد هر 3 مشغول خوردن تنقلات روی میز شدیم.

پارت 176. مشغول بازی و شیرینکاری و عکس انداختن از بچه ها بودم که ترنم نگام کردو گفت: میگم نفس، چقدر مامان شدن بهت میاد! دیوونه اون درس چی داره که انقدر سفتو سخت بهش چسبیدی؟ ولش کن بچسب به خونه داریتو بعدشم یه پسر کاکول زری بیار ببین چطوری واسه خودت تو دل رادوین جا باز میکنی. پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: اولا. من همینطوریم تو دل رادوین جا دارم. ثانیا. جریان چیه؟ برام جالب شده که این روزا همتون گیر دادین به بچه دار شدن من. از مامانم گرفته تا تو. ترنم: چون خوبیتو میخوایم دیوونه، خودتم خوب میدونی تو اگه دکتراتم بگیری، رادوین بازم نمیذاره کار کنی. من نمیدونم مدرکی که میگیری با این شرایط میخوای چیکار کنی؟ اصلا به چه دردت میخوره؟ بیخودی وقتتو هدر نده. بیخیال درس شو! یه بچه بیاری کل روزت پر میشه و وقت سر خاروندن هم پیدا نمیکنی. مطمئن باش همونطور که سروش نذاشت من برم سر کار، رادوین هم نمیذاره تو کار کنی. اینا جفتشون از همدیگه خط میگیرن. از من به تو نصیحت، آقایون اگه از طرف زنشون به خواسته هاشون رسیدگی نشه، خیلی راحت میرن زن دوم میگیرن. دلآرام: البته همه ی مردا اینطوری نیستن. انقدر ته دل نفس رو خالی نکن. لبخند زدم و گفتم: قربون زنداداش گلم برم که هوامو داره. تریجون! تو نگران نباش، اگه منم میدونم چطوری رادوین رو راضی کنم. بعدشم من نگفتم کلا بچه نمیخوام. با رادوین شرط کردیم که تا زمانی که درس من تموم نشه حرفی از بچه وسط نیاد. رادوین هم قبول کرده. ترنم: دیوونه اشتباهت همینجاست دیگه! مردارو جون به جونشون کنی عاشق بچن. مخصوصا رادوین، بارها چشم گذاشتم دیدم با دیدن آرشاویرو مانیا، صدای خندش تا عرش میره. این نشون میده که بیش از حد عاشق بچست. اون اگه قبول کرده بخاطر این بوده که سرکار خانم یه موقع ناراحت نشیو بهت بر نخوره وگرنه مطمئنم بری پای حرفاش بشینی، حرف دلش چیز دیگه ایه. خلاصشو بهت بگم نفس، این درست نیست که بخاطر خواسته های خودت یه آدم رو از حق طبیعیش که پدر شدنه محروم کنی. اینو خواهرانه بهت میگم. گفتم: چشم. بهش فکر میکنم. خیالتون راحت شد؟ ترنم: از نفس کله شق چشم گفتن بعیده! باز جای شکرش باقیه که حرفام تاثیر گذار بوده. اومدم جوابشو بدم که موبایلم زنگ خورد. به صفحه ی گوشیم خیره شدم. اسم تمنا رو صفحه روشنو خاموش میشد. آرشاویرو تو بغل ترنم گذاشتمو گوشیمو جواب دادم: 》جونم تمنا جون! سلام. تمنا: سلام نفس، خوبی؟ رادوین چطوره؟ مامانتینا خوبن همگی؟ گفتم: فدات بشم، منم خوبم. مامانینا هم سلام دارن. خودت چطوری؟ آراد خوبه؟ تمنا: ما هم خوبیم شکر. کجایی نفس؟ خونتون زنگ زدم رفت رو منشی. گفتم: در حال حاضر خونه ی ترنم هستم. بعدشم فعلا خونه ی خودم نمیرم. رادوین براش یه سفر کاری پیش اومده بخاطر همین یه مدت خونه ی مامانمینام تا رادوین بیاد. حالا کارم داشتی؟ تمنا: غرض از مزاحمت، میخواستم یه سر بیام پیشت. گفتم: تشریف بیار عزیزم. فقط آدرس خونه ی مامانینارو میدونی؟ تمنا: آره گلم. گفتم: خوبه. پس فردا عصر میبینمت. تمنا: باشه عزیزم. پس مزاحمت میشم. به ترنمو دلآرام هم سلام برسون. گفتم: مراحمی عزیزم. حتما. تو هم سلام برسون خدافظ. تمنا: سلامت باشی. خدافظ. گوشی رو که قطع کردم، دلآرام رو به من گفت: تمنا بود نفس؟ گفتم: اوهوم! دلآرام: خب حالا چیکارت داشت؟ گفتم: فردا عصر میخواد بیاد پیشم. ترنم: پس حرفش همین بود. گفتم: آره. باز منو ترنمو دلآرام گرم صحبت شدیم و انقدر بحثمون داغ بود که اصلا نفهمیدیم زمان چطور گذشت.
پارت 177. ساعت 9 شب بود که سروش به خونه اومد. به محض دیدن منو دلآرام رو به جفتمون گفت: خیلی خوش اومدین خانما. بعد رو به من ادامه ی حرفش رو گرفتو گفت: به قول بقیه 》اکسیژن! تو چرا انقدر کمپیدا شدی؟ نمیای میترسی نمکگیر بشی؟ گفتم: نه اصلا. این حرفا چیه؟ یه کم سرم شلوغ بود. سروش: میدونم شوخی کردم. ببینم از این رفیق ما چه خبر؟ حرف زدی باهاش؟ گفتم فعلا در حال حاضر از صبح تا الان آنلاین نشده. حتما کارش زیاده. وقت نکرده زنگ بزنه. سروش: حتما زنگ میزنه وقتی خودش گفته. گفتم: اگه یادش نره. بعد از مدتی خدمتکارشون اومدو رو به ترنم گفت: خانم! شام حاضره. میزو بچینم؟ ترنم: آره. بچین ما هم الان میایم. سر میز شام مقدار کمی واسه خودم غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم. ترنم برام تکه ای مرغ سرخ شده تو بشقابم گذاشت و گفت: نفس؟ چرا درستو حسابی واسه خودت غذا نکشیدی؟ تعارف میکنی؟ گفتم: نه، چه تعارفی؟ من معمولا شبا کم غذا میخورم. سروش: تو خونه ی ما باید کاملا رژیم مژیمو بذاری کنار خانم نفس! لحن صحبتش منو به یاد رادوین انداخت. گفتم: من رژیم ندارم. کلا مدل غذا خوردنم اینطوریه. ترنم: آهااااا. پس کلاس میذاری؟ بهش چشمغره رفتم و دیگه چیزی نگفتم. بعد از شام ساعتی نشستیم و کم کم واسه رفتن به خونه آماده شدیم. سروش و ترنم هرچقدر اصرار کردن که شب رو پیششون بمونیم قبول نکردیم.

صورت آرشاویر رو بوسیدم و بعد از روبوسی با ترنم و خداحافظی با سروش به همراه دلآرام از سالن خارج شدیم. سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم.
پارت 178. موقعی که به خونه رسیدیم، سامان اومد مانیارو از بغل دلآرام گرفتو رو به من گفت: آی زلزله! دفعه ی آخرت باشه که تا این موقع شب بیرون میمونید! زل زدم تو چشماشو گفتم: چیه سامانخان! چرا صداتو انداختی رو سرت؟ خیابون گردی نرفته بودیم که رگ غیرتت متورم شده. سامان: میدونم دلآرام دختر خوبیه و طابع جمعه. این تو ی ورنپریده و اون ترنم هستین که وقتی به هم می افتین اونقدر غرق در صحبت میشین که حساب زمانو مکان از دستتون در میره. گفتم: دیگه ما اینیم دیگه. کاریشم نمیشه کرد. سامان سرشو تکون دادو گفت: اون که خب بله! تو پررویی شما شکی نیست. بابا با تشر: سامااااان! بس کن! آخر شبی انقدر سر به سر نفس نذار. سامان: حییف! کاش منم دختر بودم! اونوقت شاید یه هواخواه درستو حسابی داشتم که همه جوره پشتم بود. گفتم: آخییییی! نه که همینطوری مامانینا هواتو نداشتن نتونستی به هدفهای تو سرت دست پیدا کنی. مامان: خدایا! آخر این بحثو شوخی رو به خیر بگذرون. دلآرام: الهی آمین. گفتم: نترسین مامان من حرفمو زدم، پس دیگه بحثی نمیمونه. مامان: خب خدارو شکر. دقایقی بعد سامانینا قصد رفتن کردن و منم بعد از بوسیدن صورت مانیا و خداحافظی با سامانو دلآرام به سمت اتاقم رفتم.
پارت 179. بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم و با گوشیم به نت وصل شدم. وارد تلگرام شدم که پیامی از رادوین برام اومد که نوشته بود: روزگاریست در این کوچه گرفتار توئم، با خبر باش که در حسرت دیدار توئم، گفته بودی که طبیب دل هر بیماری، پس طبیب دل من باش که بیمار توئم. در جوابش نوشتم: 》اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان، ابر را، بوسیده ام تا بوسه بارانت کند. لحظاتی بعد رادوین از طریق واتساپ باهام تماس تصویری برقرار کرد و باهم مشغول صحبت شدیم.* پارت 180. رادوین” عصر، خسته از کارای به هم ریخته ی شرکت که باعثش مدیر نالایقی بود که فقط واسه منافع خودش کار میکرد و بابا از روی دلسوزی استخدامش کرده بود، به هتل رفتم. قبل از این که به اتاقم برم، وارد کافیشاپ شدم، یه قهوه و کیک سفارش دادم و لحظاتی بعد که گارسون آورد مشغول خوردن شدم. قهوش اصلا به خوشمزگی قهوه هایی که نفس برام درست میکرد نبود. ولی خب یه کم از خستگیمو برطرف کرد. بعد از تصفیه حساب با کافیشاپ به سمت اتاقم رفتم. پارت 181. روی تخت نشستم و پیامی واسه نفس فرستادم. وقتی جوابم رو داد، دلم یهو هواش رو کرد. پس از طریق واتساپ باهاش تماس تصویری برقرار کردم. بعد از دومین بوق جواب داد: نفس: سلام رادوین، خوبی؟ گفتم: سلام به روی ماهت عزیزم. با این پیامهایی که برام میفرستی حسابی دلتنگو بی قرارت میشم. آخ نمیدونی چقدر دلم میخواست الان پیشم بودیو بغلت میکردمو یه بوسه از لبای خووشمزه و خاصت برمیداشتم! نفس: کاش که میشد، ولی اینو بدون که آرامشی که تو آغوش تو به دست مییارم با هیچ چیز تو دنیا عوض نمیکنم. گفتم: فدای تو بشم که انقدر با محبتی. نفس: خدا نکنه عزیزم. چه خبر؟ کارات به خوب پیش میره؟ نگاه بی قرارم رو بهش دوختم و گفتم: خبری نیست جز دوری و دلتنگی برای شما خانم نفس، کارامم دارم سریع جفتو جور میکنم که هرچی سریعتر پرواز کنم به سمت آرامش زندگیم. نفس: رادوین؟ گفتم: آخ که من عاشق اینجوری صدام کردنتم. جون دلم! نفس شیطون نگام کردو گفت: خیلی دوستت دارم. نگاش کردمو بوسه ای براش فرستادم و گفتم: من بیشتر ماه من! کمی که با نفس صحبت کردم و خیالم از خوب بودن حالش راحت شد، تماس رو قطع کردم و به سمت حموم رفتم. یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون. بعد از پوشیدن لباسم به سمت پذیرش هتل رفتم. بعد از تحویل کارت اتاقم از هتل خارج شدم. یه تاکسی گرفتم و از راننده خواستم تا منو به یکی از مرکز خریدهای معروف ببره. نیمساعت بعد رسیدم. بعد از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شدم. پارت 182. وارد مرکز خرید که شدم، از دیدن اون همه تنوع تو لباسها و وسایل دیگه غرق لذت شدم. جلوی یه لباس فروشی شیک وایسادمو به ویترینش خیره شدم. یه لباس شب فوق العاده شیک نظرم رو جلب کرد. با تصور نفس تو اون لباس چه حالی شدم؟ فقط خدا میدونه پس بی معطلی وارد مغازه شدم و لباس رو خریدم و اومدم بیرون. یه ست کیف و کفش هم که ست همون لباس بود براش خریدم. چندین مدل لباس خوابو لوازم دیگه که میدیدم براش خریدم. واسه مامانینا هم مقداری خرید کردمو بعد از 2 ساعتو نیم گشتنو خرید یه تاکسی گرفتم و به سمت هتل رفتم. بعد از گرفتن کارت اتاقم وارد رستوران هتل شدم. واسه خودم استیک گوشتو قارچ سفارش دادم. بعد از خوردن شام بعد از تصفیه حساب با رستوران به سمت اتاقم رفتم. بعد از تعویض لباسم رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی زیاد سرم به بالش نرسیده خوابم برد.*
پارت 183. نفس” صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم

بعد از تعویض لباسم واسه خوردن صبحونه به سمت پایین رفتم. بابا و مامان سر میز صبحونه نشسته بودنو مشغول صحبت کردنو خوردن بودن. به جفتشون سلام کردمو روبروشون نشستم. مشغول خوردن کره مربا بودم که مامان نگاه تعجبآمیزی بهم انداختو گفت: نفس؟ خبریه که تو امروز سحرخیز شدی؟ گفتم: خبر که نیست ولی خب امروز عصر تمنا میخواد بیاد اینجا. خودمم باید واسه انجام کار اداری برم دانشگاه. مامان: هان! پس بگو کار داری که بیدار شدی وگرنه تا خود ظهر میخوابیدی. خندیدم و دیگه چیزی نگفتم. بعد از اینکه صبحونمو خوردم، به سمت اتاقم رفتم تا واسه رفتن آماده بشم.
پارت 184. جلوی میز آرایشم نشستمو موهامو شونه کردم و پشت سرم بستم. یه آرایش ملایم کردمو پالتوی مشکیمو به همراه شلوارلی مشکیم پوشیدمو شال مشکیمو هم سرم کردم. کیفو سوئیچو موبایلم رو برداشتمو بعد از اینکه کمی عطر به خودم زدم به سمت پایین رفتم. مامان به محض دیدنم گفت: داری میری نفس؟ نگاهش کردمو گفتم: آره، چیزی از بیرون نمیخواین؟ مامان: نه دخترم. فقط اگه اومدی دیدی من نیستم نگران نشو. دیروز که تو نبودی سوگل زنگ زد واسه امروز خونش دعوتم کرد، به گمونم شو لباس گذاشته. با سها میریم اونجا. صورت مامانو بوسیدمو گفتم: خوش بگذره یثناجونم. بعد از خداحافظی با مامانو بابا از سالن خارج شدم. برف ریزی شروع به باریدن کرده بود. سریع سوار ماشین شدم و به سمت دانشگاه حرکت کردم. بعد از 40 مین رسیدم. ماشینمو گوشه ای از پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم. تا ساعت 2و نیمه بعد از ظهر کارم طول کشید. ساعت نزدیک 3و ربع بود که به خونه رسیدم.
پارت 185. وارد خونه که شدم ستاره خانم به محض دیدنم به استقبالم اومدو رو به من گفت: خسته نباشی دخترم! ناهار خوردی؟ گفتم: ممنون. نه اتفاقا. بدجوری دلم از گرسنگی ضعف میره. ستاره خانم: پس تا تو لباساتو عوض میکنی منم غذاتو میکشم. گفتم: مرسی. و به سمت اتاقم رفتم. سریع لباسمو عوض کردم و به سمت پایین رفتم. درحالی که پشت میز مینشستم چینی به بینیم دادمو بو کشیدمو گفتم: بهبه! بوی فسنجونت کل باغو برداشته. آخ که نمیدونی چقدر چند روز پیش هوس فسنجونای تورو کرده بودم. ستاره خانم در حالی که بشقاب غذارو جلوم میذاشت گفت: بخور عزیزم. نوش جونت! منم چون میدونستم فسنجون دوست داری برات درست کردم. گفتم: دستو پنجت درد نکنه. مثل همیشه محشر شده. ستاره خانم: نوش جونت دختر قشنگم! خوب که خوردمو سیر شدم، با دستمال دور دهنمو تمیز کردمو رو به ستاره خانم گفتم: خیلی وقته میخوام یه چیزی ازتون بپرسم ولی روم نمیشه. ستاره خانم: بپرس دختر قشنگم! اشکالی نداره. تو هم مثل دخترام میمونی، از بچگی خودم بزرگت کردم. پس با من راحت باش قربونت برم. گفتم: خدا نکنه. میخوام بدونم مشکلتون با شوهرتون چیه؟ ستاره خانم موشکافانه نگام کردو گفت: چطور این سوال رو میپرسی؟ از کسی چیزی شنیدی؟ گفتم: نه نه. فقط کنجکاو شدم که چرا تو این چند ساله، هیچ موقع فرصتش پیش نیومده ببینمشون؟ یا هیچوقت شما بهش زنگ نمیزنی یا برعکس؟! ستاره خانم: میگم، همه چیز رو برات میگم. فقط حوصله ی شنیدنش رو داری؟ گفتم: با کمال میل. ستاره خانم در حالی که ظرفارو به آشپزخونه میبرد گفت: پس بشین تا 2تا فنجون چای بریزم و بیام. رو کاناپه نشستم. دقایقی بعد ستاره خانم با سینی محتوی چای و شکلات برگشت و سینیرو رو میز گذاشت و روبروم نشست و در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود شروع به صحبت کرد.
پارت 186. ستاره خانم: زیادی سرتو درد نمیارم دختر گلم! زندگی من پستی و بلندی زیاد داره. 18 ساله که شدم، مثل همه ی دخترا اقدام کردم واسه ادامه تحصیل. بالاخره زحماتم نتیجه دادو تو رشته ی پرستاری قبول شدم. نمیدونی چقدر خوشحال بودم انگاری دنیارو بهم داده بودن. وقتی خانوادم جریانو فهمیدن به شدت با دانشگاه رفتنم مخالفت کردن بخصوص مامانم که همیشه میگفت: دختر رو چه به دانشگاه! باید بری سر خونه و زندگیت، به جای اینکه فکر درس باشی یه کم راهو رسم شوهرداری یاد بگیر. خلاصه بگم، منم اصلا اعتنایی به حرفاشون نمیکردم. انقدر رفتمو اومدم تا بالاخره با وساطت بابام که تو زمان خودش وکیل لایقو خبره ای بود، مامانم راضی شد برم دانشگاه ولی خب هر موقع تنها گیرم می آورد، زبون به نصیحتم باز میکرد که: آخه دختر، آمپول زنی به چه کارت میاد؟ و و و… کلی حرفای دیگه میزدو دخترای دوستو فامیلو همسایرو برام مثال میزدو میگفت: کدبانو شدنو آدم از دیدن کارشون حظ میکنه و نمیدونم عرضه داشتن رفتن خونه ی شوهرو تو هنوز تو خونهی باباتی. اونقدر میگفت تا مثلا من از تصمیمم جا بزنمو از خر شیطون بیام پایین. ولی حرفاش هیچ فایده ای نداشت، من تصمیم خودم رو گرفته بودم و به هیچ قیمتی هم حاضر به عقب نشینی نبودم. روزایی که میدید امتحان سخت دارم مخصوصا ازم کارای سخت میخواست که سرم گرم کارا بشه و وقت درس خوندن پیدا نکنم. چه شبهایی که از شدت بیخوابی داشتم تلف میشدم

ولی بخاطر درس خم به ابروم نمیآوردم. 4 سال به هر سختی که بود گذشت و من تونستم لیسانسم رو بگیرم. تو این مدت بابام هر خواستگاری رو که می اومد برام رو، درس رو بهونه میکردو سریع ردشون میکرد. همیشه هم مامان از این کارش شاکی میشدو دعوای سختی باهاش میکرد. تا اینکه بعد از مدتی از فامیلای دور مامان خواستگار برام پیدا شد. طبق تعریفایی که همه ازش میکردن تو همه چیز بخصوص اخلاقو رفتار، زبانزد خاصو عام بود. مامان بدون اینکه با من هماهنگ کنه، بهشون وقت داد تا بیان. وقتی به بابا اعتراض کردم بهم گفت هیچ کاری ازم ساخته نیست و دیگه نمیتونم خواستگاراتو بدون هیچ بهونه ای رد کنم. خلاصه روز موعود رسید. لباس ساده ای پوشیدمو تو جمعشون حاضر شدم. اونطوری که مادرش میگفت شهاب پزشک بود و 2 سالی میشد که با جحشی فوق تخصصی جراحی قلب رو از دانشگاه هاروارد آمریکا گرفته بود. از همون اولین باری که دیدمش مهرش تو دلم افتاد. وقتی باهم تنها شدیم، بهم گفت: من زندگی بدون غلو غش و پر از آرامش میخوام و از دعواو جنگو جدلو اوقاتتلخی متنفرم. بهش گفتم هیچکس از اینطور چیزا خوشش نمیاد. ازش فقط یه چیزی خواستم، اینکه موافقت کنه من برم سر کار. اونم قبول کرد. خلاصه جشن عروسیمون هم برگزار شدو رفتیم سر زندگی خودمون. تو همون سالها بود که من با مامانت پیوند دوستیمون عمیقترو محکمتر شد. آره، داشتم میگفتم: شهاب واقعا پسر خوبی بود. همه جوره هوامو داشت. کل محبتشو تمامو کمال خرجم میکرد. 6 ماه از ازدواجمون گذشت تا اینکه من شیوارو حامله شدم. شهاب از زمانی که شنید حاملم مثل پروانه دورم میچرخید. نمیذاشت دست به سیاهو سفید بزنم. از نفوذش تو بیمارستان استفاده کردو کل 9 ماه رو برام مرخصی گرفتو یه پرستار شبانه روزی برام استخدام کرد تا مثلا بهم فشار نیاد. آخ که چه روزایی بود اون روزا! یادش بخیر! شیوا که دنیا اومد روزامون بیشتر از قبل رنگو بوی عشق به خودش گرفته بود. خلاصه 2 سال دیگه هم گذشت تا دوباره آیتکو آیلار رو حامله شدم. برخلاف قبل شهاب وقتی فهمید 2قلو باردارم و جنسیت بچه ها دختره، چنان قشقرقی به پا کرد که خدا میدونه. میگفت: باید بری بچه هارو بندازیو نمیدونم دختر بیشتر از یکی به درد نمیخوره و من پسر میخوام و و و… حتی برام از یکی از همکاراش که غیر قانونی سقط جنین انجام میداد وقت گرفت ولی من نرفتم. بخاطر اینکه بچه هام تو آرامش رشد پیدا کنن رفتم این دوران رو خونه ی مامانم موندم. خیلی سخته که موقع زایمان شوهر بالای سر آدم نباشه. هرکی می اومد ملاقاتم، علت غیبت شهاب رو میپرسید منم به دروغ میگفتم رفته سمینار. فقط خدا میدونست تو دلم چه خبره، بالاخره بعد از 2 ماه به دیدنم اومد. با اون شهاب قبل زمین تا آسمون فرق کرده بود. نگاهش، لحنو رفتارش کاملا سرد شده بود. با تردید ازش پرسیدم: نمیخوای دختراتو ببینی؟ شهاب: پاشو حاضر شو بریم خونه کارت دارم. وقتی رفتیم خونه، رو به من گفت: بعد از این من خرج بچه هارو نمیدم. باید خودت کار کنی و مخارجشون رو تامین کنی. بعد از این با تو هم کاری ندارم. اون موقعی که حرفامو زیر پات گذاشتی و اصرار به به دنیا اومدن این بچه ها کردی فهمیدم چقدر بهم عشق داری. دیگه عشقو محبت رو تو من جستجو نکن. اینرو گفت و از اتاق بیرون رفت. باور حرفاش خیلی برام سخت بود. میدونستم شهاب بیخودی حرف نمیزنه. پس از فردای اون روز رفتم دنبال کار و شبها بینتیجه به خونه برمیگشتم خونه. کارهایی بهم پیشنهاد میشد که شرمم میاد برات بگم. خلاصه یه روز تو بیمارستان مامانت از پریشونی حالم پرسید که بغضم شکستو سفره ی دلم رو براش باز کردم. اون هم ازم خواست تا بیام خونتون. اون زمان تو 3 ماهه بودی. بغلش کردمو گفتم: بمیرم برات! چقدر زجر کشیدی! شرمنده نمیخواستم ناراحتت کنم. ستاره خانم: عیبی نداره عزیزم. طرد شدنم از سمت شهاب آتیشم نزد ولی وقتی بعد یه سال با یه دختر اومد تو خونه و گفت این یلدا زنمه، شکستم. وقتی بهش اعتراض کردم که چرا این کار رو کردی؟ گفت: اینطور که مشخصه تو دخترزاییو این با خواسته های من جور درنمیاد. من یکی رو میخوام که برام وارث بیاره. این شد که به کل ازش جدا شدمو طلاق گرفتم. خب حالا کنجکاویت برطرف شد عزیز دلم؟ گفتم: مرسی از اینکه منو محرم رازت دونستی. ستاره خانم: خواهش میکنم. حالا بده اون چاییتو عوض کنم که دیگه قابل خوردن نیست. گفتم مرسی. دقایقی بعد پاشدمو به سمت اتاقم رفتم تا واسه اومدن تمنا آماده بشم.

پارت 187. ساعت 6 عصر بود که تمنا اومد خونمون. بعد از روبوسیو احوالپرسی کمی نگاش کردم و گفتم: چقدر تپل شدی! تمنا: جدی؟ حتما از عوارض مامان شدنمه دیگه! پرسیدم: مگه تو بارداری؟ تمنا اوهوم! 6 ماهه. گفتم: تبریک میگم. حالا دخمله یا پسر؟ تمنا: پسره. دقایقی بعد ستاره خانم برامون چایو شیرینیو میوه آورد. تمنا درحالی که جرعه ای از چایش مینوشید گفت: زندگی متعهلی چطوره؟ راضی هستی؟ گفتم: خدارو شکر همه چیز خوب پیش میره. رادوین همه جوره هوامو داره. تمنا: خب خدارو شکر، میگم: بازم میری شرکت واسه کار؟ گفتم: کار که نه فعلا دارم واسه فوق میخونم. تمنا: کلک! مگه آزمون ورودیشو شرکت کرده بودی؟ گفتم: نه، از طریق شرط معدل اقدام کردم. تمنا: آها، پس تو هفته روزای خالی داری؟ گفتم: روزای خالی که آره ولی یکی دو روز دیگه ترم جدیدم شروع میشه. حالا چطور میپرسی؟ تمنا: نوا خواهر منو که یادت میاد! لحظه ای مکث کردم و گفتم: خب آره، همون که میگفتی مربی شناست درسته؟ تمنا: آفرین، خودشه. چند روز پیش حرف تو شد، از علاقتو تسلطت تو شنا براش گفتم خیلی ذوق کرد. گفت بهت بگم دعوت به همکاریشونو قبول میکنی؟ دارن دنبال یه آدم وارد به فوت و فن شنا میگردن که بتونه به بچه های کوچیک آموزش بده. گفتم: خب اینکه خیلی خوبه. بودن با بچه ها آدم رو به وجد مییاره. ببین، من شنبه 1شنبه و 4شنبم خالیه. هرموقع که بگی میام واسه تنظیم قرارداد. تمنا نگام کردو گفت: نفس؟ نمیخوای با رادوین مشورت کنی؟ شاید راضی نباشه تو بیرون کار کنی. گفتم: واسه چی با رادوین؟ اون که نمیخواد مربی بشه. من باید موافق باشم که هستم. پس لزومی به مشورت با اون نیست. تمنا نفس عمیقی کشیدو گفت: باشه. هر طور راحتی. بعد کارت کوچیکی بهم دادو گفت: پس فردا یه سر برو پیش خواهرم. کارت رو ازش گرفتم و کنار موبایلم گذاشتم. رو به تمنا گفتم: آراد چطوره؟ بازم گیرای الکی میده بهت؟ تمنا: آرادم خوبه. سرش گرمه به کار. تا زمانی که خودمون باهمیم، رابطمون عالیه. هیچ مشکلی باهم نداریم ولی امان از زمانی که مادرو خواهراش بیان خونمون، سر هر چیز بیخودی اوقات تلخی به پا میکنن، از حرکاتو رفتار آدم حرف درست میکنن، آراد رو علیه من تحریکش میکنن و کلی چیزای دیگه که نگم کمتر حرص میخوریم. اینه که کاراشون باعث شده تا جایی که امکان داره، سعیمو کردم روابط رو به حد اقل برسونم. گفتم: آره، بهترین و درست ترین کار رو میکنی. اینطوری اعصاب خودت هم آرومتره. تمنا: آره، نواو مامانم هم همین رو میگن. راستی خانواده ی رادوین با تو مشکلی ندارن؟ گفتم: نه. اصلا. شاید باورت نشه و یا فکر کنی دارم اغراق میکنم ولی من عموبردیاو خاله سهارو اندازه ی مامانو بابای خودم دوسشون دارم. و براشون احترام قائلم. تمنا: خب خدارو شکر. ساعت 9 شب بود که تمنا قصد رفتن کرد. هرچقدر اصرارش کردم که شام رو پیشم بمونه قبول نکرد. بعد از بدرقه ی تمنا، به سمت اتاقم رفتم و رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی پلکام رو هم افتاد و نمیدونم چقدر گذشت که به خواب عمیقی فرو رفتم.

پارت 188. صبح ساعت 9 بود که از شدت گرسنگی چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو از رو تخت پا شدم. به سمت دسشویی رفتم و بعد از شستن دستو صورتم آرایش ملایمی کردمو بعد از تعویض لباسم با لباس بیرون، کیفو موبایلم رو به همراه سوئیچم برداشتم و به سمت پایین رفتم. مامان به محض دیدنم گفت: نفس؟ بیا بشین صبحونتو بخور. سر میز نشستم و مشغول خوردن شدم. رو به مامان گفتم: چه خبر؟ خاله سها اینا خوب بودن؟ مامان: آره خدارو شکر، خوب بودن. فقط عموت بد ازت شاکی بود گفت از وقتی که رادوین رفته، نرفتی پیششون. گفتم: آخ! آره راست میگه، تو این هفته انقدر کار داشتم که اصلا وقت نشد. حالا امروز صبح یه جایی کار دارم، برگشتنه یکسره میرم اونجا. شبم میمونم. مامان: تو مگه امروزم بیرون میخوای بری؟ گفتم: آره. جایی کار دارم. بعد از خوردن صبحونه، از رو صندلی پاشدمو بعد از خداحافظی با مامان و ستاره خانم از سالن خارج شدم. سوار ماشین شدمو به سمت آدرس مورد نظر حرکت کردم. بعد از یه ربع رسیدم. ماشین رو مقابل استخر پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و وارد محوطه ی استخر شدم. بعد از تنظیم قرارداد و پر کردن فرم قرار شد از شنبه کارم رو شروع کنم. ساعت کاریم از ساعت 10 صبح بود تا 8 شب. بعد از اتمام کارم، سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی عموبردیا روندم. نیمساعت بعد رسیدم. از ماشین پیاده شدمو زنگ رو زدم. رایان در رو باز کردو زمانی که وارد خونه شدم، رایان به محض دیدنم گفت: به به! خانم اکسیژن! چه عجب از این طرفا! پارسال دوست امسال آشنا! خندیدمو گفتم: اولا. اسمم رو درست صدا کن! درثانی. بچه یه لحظه زبون به دهن بگیر بذار من از راه برسم، بعد غر بزن. رایان: چشم گاز کربنیک. هشدارآمیز نگاهش کردم و وارد خونه شدم. با خاله سهاو رها روبوسی کردم و رو مبل نشستم. رایان در حالی که کنارم مینشست گفت: خدمتت عرض کنم که خواهران سیندرلا هم اینجا تشریف دارن. گفتم: خب پس چشمت پروژکتور! رایان: باورت میشه اصلا حوصلشون رو ندارم؟ طرلان با لوندی گفت: یه کم بگذره سر ذوق میاریمت رایانجان. جفتشون بی هیچ سلامی از کنارم رد شدنو روبروم رو مبل نشستند. خاله سها رو به من گفت: چه خبر از رادوین؟ حرف نزدی باهاش؟ اومدم جوابشو بدم که طرلان با پوزخند جواب داد: هه! زنعمو حرفا میزنیدا! الان اونقدر دخترای مو بور رنگو وارنگ دور رادوین رو پر کردن که دیگه اصلا وقتی واسه این دختره ی تازه به دوران رسیده نداره. داشتم از شدت حرص منفجر میشدم. فقط ب حرمت خاله چیزی نگفتم و بی اعتنا به جفتشون به سمت اتاق رادوین رفتم. تازه رو تخت رادوین نشسته بودمو داشتم به اون 2تا ملکه ی عذاب فحش میدادم که رایان وارد اتاقشدو گفت: اکسیژن! یه موقع حرف این 2تا سیریش باورت نشه ها! گفتم: برو بابا! مگه اونا آدمن که بخوام حرفشون رو حرف حساب کنم؟ من اگه اومدم بالا، فقط بخاطر این بود که حوصله ی دیدن قیافه ی اون 2تا ایکبیری رو نداشتم. رایان: باور کن کل بدنشون مصنوعیه. اه اه! آخه کی رغبت میکنه تو صورت اونا نگاه کنه!؟ اون از گونه هاو لباشون که ژلو پروتزه، اون از دماغشون که عملیه، اونم از طرز لباس پوشیدنشون که آدم حالش به هم میخوره نگاشون کنه. گفتم: حوصلم سر رفته، پایه ای بریم برف بازی؟ رایان: میترسم یهو پات لیز بخوره بیفتی و یه چیزیت بشه و اونوقت من بمونمو غرغراو سرزنشای رادوین. گفتم: نترس، چیزی نمیشه. رایان: پس بزن بریم. باهم از اتاق بیرون اومدیم. همینکه از پله ها خواستیم بیایم پایین، یهو فکری به ذهنم خطور کرد: رو به رایان گفتم: رایان بیا به جای برف بازی، سوار سرسره بشیم. رایان: کدوم سرسره، ما که نداریم. گفتم: چرا یه سرسره ی بلندی هستش که تو ازش خبر نداری. و به دنبال این حرفم از حفاظ پله ها لیز خوردم و پایین رفتم. رایان هیجانزده شدو گفت: عجب فکر بکری! پس به نوبت سوار میشیم به یاد بچگییامون. چون حفاظ به صورت مارپیچ بود به راحتی لیز میخوردیم و پایین میرفتیم. با سرو صدای ما، توجه خواهران سیندرلا به ما جلب شد. طرلان با تمسخر نگاهمون کردو گفت: وای! مگه شماها عقل ندارین که این کارای بچگونرو میکنید؟ بعد پشت چشمی واسم نازک کردو گفت: تو که هنوز ادای بچه هارو در مییاری پس چرا شوهر کردی؟ در واقع رادوین رو از تو چنگم درآوردی. مثل کوه آتشفشان منفجر شدم و با داد گفتم: تو اول برو اون یه من کرمت رو پاک کن که مثل دلقکا شدی، بعدا بیا دستور بده. در ضمن هر کاری عرضه میخواد که من این رو داشتم. رایان که از جوابم خوشش اومده بود گفت: نفس، بزن بریم که خیلی حال میده. خیلی حال داد. 2تا خواهر بلند شدنو با حرص بدون خداحافظی از خونه بیرون رفتن. منو رایان هم با لبخند به سمت خالهو رها رفتیم و کنارشون نشستیم و مشغول صحبت شدیم.

پارت 189. رادوین” بالاخره بعد از 2 هفته موندن تو آلمان، تونستم کارام رو جفتو جور کنمو به سمت نفس پرواز کنم. منشی شرکت بلیطمو تهیه کرده بودو واسه ساعت 8 شب پرواز داشتم. عصر بعد از اینکه از شرکت به هتل رفتم، از تلگرام ساعت دقیق پروازمو به نفس خبر دادمو مشغول جمع کردن وسایلم شدم. ساعت شیش و نیم بعد از تصفیه با هتل یه تاکسی گرفتم و به سمت فرودگاه رفتم. مدتی بعد، بعد از گرفتن کارت پرواز سوار هواپیما شدم و تا زمانی که به ایران برسم، خودم رو با خوندن مجله سرگرم کردم. موقعی که رسیدم، از هواپیما پیاده شدم و منتظر تحویل چمدونهام موندم. مدتی بعد با دیدن نفس خوشحالی عمیقی زیر پوستم دوئید. سریع چمدونامو برداشتمو به سمتش پرواز کردم.****
نفس” 2 هفته از رفتن رادوین میگذشت و تو این مدت هر شب باهم ارتباط داشتیم. ترم جدید هم شروع شده بود و من علاوه بر دانشگاه، روزهای شنبه 1شنبه و 4شنبرو به استخر میرفتم. بودن با بچه های کوچیک آرامش خاصی بهم میداد. روز 2شنبه بود، تازه از دانشگاه برگشته بودم و مشغول خوردن ناهار بودم و همونطور تو تلگرام داشتم با ترنمو آیسانو دلآرام چت میکردم که مامان با اعتراض گفت: نفس؟ اون گوشیرو بذار کنار ناهارتو بخور بعد پشت هم چت کن! تو اصلا فهمیدی چی خوردی؟ گفتم: چشم یثناجونم، الان میذارمش کنار. در همین اثنا، رادوین بهم پیام داد که: سلام ماه من! خوبی؟ خواستم بهت خبر بدم که من امروز ساعت 8 شب پرواز دارم فکر کنم به وقت اونجا، ساعت 12 1 نصفه شب برسم. براش نوشتم که: سلام عزیزم. چه خوب! پس خودم میام دنبالت. بعد از خوردن ناهار، به سمت اتاقم رفتم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم. لباسم رو پوشیدم و کیفو سوئیچمو موبایلم رو برداشتمو به سمت پایین رفتم. مامان به محض دیدنم گفت: نفس! از حرف من ناراحت شدی؟ کجا شالو کلاه کردی؟ صورتشو بوسیدم و گفتم: نه، چرا ناراحت بشم؟ رادوین امشب میاد. برم خونه یه شامی چیزی براش درست کنم. تو این مدت خونه نرفتم، خونه یه گردگیری درستو حسابی میخواد. مامان: به سلامتی. پس با احتیاط رانندگی کن زمینا لغزندست. گفتم: چشم. حواسم هست. بعد از خداحافظی با مامانو ستاره خانم، از سالن خارج شدم. سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم.

پارت 190. وارد خونه که شدم، اول شومینرو روشن کردم تا یه کم خونه گرم بشه. بعد همزمان که مشغول تمیز کردن خونه شدم، ترانه ای رو زیر لب واسه خودم زمزمه کردم. بعد از تموم شدن کارم، به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن غذا شدم. زرشک پلو با مرغ درست کردم. بعد از اینکه سالاد رو هم درست کردمو تو یخچال گذاشتم، به سمت حموم رفتم. وان رو پر کردمو واردش شدم. گرمای لذتبخش آب باعث شد تا واسه ی نیمساعت به خواب برم و خستگیم برطرف بشه. بعد از اینکه دوش گرفتم، از حموم اومدم بیرونو بعد از پوشیدن لباسم موهامو خشک کردمو به ساعت نگاه کردم. ساعت یه ربع 10 شب بود. آرایش ملایمی کردم و بعد از پوشیدن لباسم یه نسکافه واسه خودم درست کردم و خوردم. مدتی بعد سوار ماشین شدمو به سمت فرودگاه حرکت کردم. وارد فرودگاه که شدم، مدتی که گذشت، سرو کله ی رادوین از دور پیدا شد. با نگام داشتم تعقیبش میکردم که خودش به سمتم اومد. زمانو مکان از دستمون در رفت. به محض دیدن رادوین، خودم رو تو بغلش پرت کردمو این 2 هفته دوری رو با بوسه باران کردن همدیگه جبران کردیم. عابرینی که از کنارمون میگذشتند بعضی با تحسین، بعضی با حسادت و بعضی با سرزنش نگاهمون میکردن ولی نگاه هیچ کدومشون برام اهمیت نداشت. تنها چیزی که برام اهمیت داشتو باهاش آروم میشدم، آغوش گرم رادوین بود که بهم جرات انجام هرکاری رو میداد. مدتی بعد همراه هم به سمت خونه رفتیم. وارد خونه که شدیم، رادوین رو به من گفت: چه بوهای خوبی میاد! شام درست کردی؟ گفتم: اوهوم! تا تو لباستو عوض کنی منم میز رو چیدم.

پارت 191. بعد از خوردن شام، ظرفارو جمع کردمو تو ماشین گذاشتم و با 2 فنجون چاییو ظرف شیرینی به سالن رفتم. سینی رو که رو میز گذاشتم، رادوین صدام کردو چمدونش رو جلوم گذاشتو گفت: عزیزم کل وسایل این چمدون مال توئه. باز کن ببین خوشت میاد؟ چمدون رو باز کردمو از دیدن اون همه وسایل چشام از تعجب گرد شد. ستهای لباس زیر تو رنگهای مختلف، چندتا ست کیفو کفش مارک، چند مدل لباس خواب و انواعو اقسام لوازم آرایش به طور منظمی داخل چمدون چیده شده بود. از رو مبل پا شدم و به سمتش رفتمو نگاه پر از عشقم رو بهش دوختمو گفتم: مرسی از این همه وسایلی که برام خریدی باور کن نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم. رادوین بوسه ی طولانی از لبهام گرفتو گفت: تشکر لازم نیست عزیزم، همین که کنارم باشی برام کافیه. بعد از یه چمدون دیگه یه جعبه ی نسبتا بزرگ رو به دستم دادو گفت: ماه من! تبریک میگم، ولنتاینت مبارک. ناقابله، اینو از یکی از مرکز خریدای معروف برات خریدم. ازش تشکر کردمو درحالی که بسته رو باز میکردم گفتم: بازم مثل همیشه غافلگیرم کردی عزیزم. روز عشق واسه تو هم مبارک باشه. داخل جعبه لباس شب خیلی قشنگی به رنگ مشکی قرار داشت. رادوین: برو بپوش ببینم تنخورش چطوریه. گفتم: چشم. به سمت اتاقخوابمون رفتم و لباس رو پوشیدم. جلوی آینه وایستادمو لباسمو از چند جهت تو تنم بررسی کردم. رنگ لباسم با پوست سفیدم هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود. لباسم دنباله دار بود و آستین نداشت و با 2 بند نگهداشته میشد. قسمت دامن لباس با ساتن کار شده بود و بالاتنه با حریر کار شده بود و بعضی از قسمتاش سنگدوزی شده بود. فرم لباس طوری بود که کل اندامم توش نمایان میشد. با صدای رادوین به خودم اومدم. رادوین: خانمم نمیای؟ دلم ضعف رفت. به سمت پایین رفتم. با ورودم به سالن دقایقی نگاه ماتو متحیر رادوین روم خیره موند. بعد از لحظاتی به سمتم اومدو صورتم رو بین دستاش گرفتو تو چشمام خیره شدو گفت: آخ نمیدونی این چشمات، این گونه هات، این داغی و سرخی لبات، این خنده های قشنگت با دل عاشقم چه کار میکنه! شاید اگه میدونستی بهم حق میدادی که ازت بخوام این لباس رو فقط واسه خودم بپوشی چون اصلا دوست ندارم با این لباس نگاه هیچ مردی روت بیفته. درخواستم رو قبول میکنی ملکه ی زیباییهای من؟ گفتم: با کمال میل. رادوین لبهای گرمش رو روی لبهام گذاشت و من باز پر شدم از عشق و دوست داشتن. مدتی بعد به سمت اتاقمون رفتیم. بعد از درآوردن لباسم لباسخوابم رو پوشیدم و به سمت تخت رفتم. اون شب تا نزدیکیهای صبح از هر دری با رادوین حرف زدیم و بالاخره با نجواهای عاشقانه ی رادوین به خواب عمیقی فرو رفتم.

پارت 192. صبح بعد از خوردن صبحونه، رادوین خودش منو به دانشگاه رسوند و رفت. با رزا گرم صحبت بودیم که یکی از دخترای کلاس وقتی مارو تو محوطه دید گفت: بیاین بریم تو کلاس بشینید حرف بزنید چون تایم شروع کلاسها بگذره، استادا اجازه ی ورود نمیدن. بعد از تشکر از دختره، به سمت کلاس رفتیم. مثل همیشه ردیف آخر کلاس کنار پنجره نشستیم. در همین اثنا، دختر سبزه رویی که نسبتا از قیافه ی زیبایی برخوردار بود، اومد کنارمون نشست. کمی که نگاهمون کرد، سکوت به وجود اومده ی بینمون رو شکست و سر حرف رو با من باز کردو گفت: شما لیسانستون رو هم از این دانشگاه گرفتین؟ گفتم: آره، چطور میپرسین؟ دختره: خب میخوام ببینم اینجا شیوه ی تدریسشون چطوریه؟ استادا خوب هستن؟ گفتم: این دانشگاه یکی از بهترین دانشگاههای تهرانه، استاداشم به جرات میتونم بگم عالیند. روی هم رفته راضیم. حالا چطور میپرسین؟ دختره: خب راستش من لیسانسم رو تو ایران نگرفتم. هیچ شناختی هم از این دانشگاه ندارم. گفتم یه راهنمایی ازتون بگیرم. گفتم: آها، اونوقت کدوم کشور بودین؟ دختره: من تو رم ایتالیا درس خوندم. گفتم: چطور ترم پیش ندیدمتون؟ دختره کمی مکث کرد و بعد گفت: من ترم 1 رو دانشگاه شیراز خوندم، بعد بخاطر کار پدرم مجبور شدم انتقالی بگیرم بیام اینجا ولی پدرم در اومد تا تونستم با جور کردن کلی پارتی و آشنا انتقالی بگیرم. گفتم: برام خیلی جالبه! دختره: چی؟ گفتم: اینکه شما درس خوندن تو اینجارو به یه کشور اروپاییو مدرن ترجیح دادین! امروز روز، جوونا به این درو اون در میزنن تا درسشون رو تو بهترین دانشگاههای کشورهای اروپایی ادامه بدن، اونوقت شما… بعد از لحظه ای مکث گفتم: جای تعجب داره واقعا. دختره کمی نگام کردو بعد از کمی مکث گفت: از اونجایی که من تو ایران بزرگ نشدم، همه ی کارای ایرانیا برام جالبه. بعد از نیشخندی که زد ادامه ی حرفش رو گرفتو گفت: اصولا من عاشق تجربه هستم. بخاطر همین دوست داشتم دانشگاههای ایران رو تجربه کنم. گفتم: به هر حال، موفق باشین. دختره: مرسی، اسم من نگاره، اینجا هیچکس رو به عنوان دوست ندارم. از برخوردت خیلی خوشم اومد. میشه باهم دوست بشیم؟ دستش رو فشردمو گفتم: لطف داری. چرا که نه! اسم منم نفسه، امیدوارم دوستای خوبی واسه هم بشیم. نگار: مطمئن باش که همینطور هم خواهد شد. راستی چه اسم قشنگی داری! نفس! گفتم: ممنون خانمی. با ورود استاد به کلاس، دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد. بعد از تموم شدن کلاس نگار ازمون خداحافظی کرد و رفت. در حالی که کلاسورم رو جمع میکردم رو به رزا گفتم: چیشده؟ چرا رفتی تو فکر؟ رزا: نمیدونم چرا نسبت به این دختره نگار اصلا حس خوبی ندارم؟! زیاد ازش خوشم نیومد. ندیدی با چه سرو وضعی اومده بود دانشگاه؟ انگار اومده عروسی. گفتم: خب بیچاره که گفت به فرهنگ ایرانیا آشنا نیست. حالا تا با نوع پوششو حجابو اینطور چیزا آشنا بشه و عادت کنه زمان میبره. تو هم انقدر از ظاهر آدما قضاوت نکن راجع بهشون. رزا: حالا از من میشنوی زیادی باهاش گرم نگیر. تو دلم گفتم: 》عجب دختر حسودیه، بخاطر خودش سعی میکنه نگار رو بد جلوه بده.《 عصر بعد از اتمام کلاسم بعد از خداحافظی با رزا به سمت درو خروجی دانشگاه رفتم. با گوشی یه اسنپ گرفتم و لحظاتی بعد که ماشین اومد سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی خودمون رفتم.

پارت 193. وارد خونه که شدم، اول از همه یه قهوه واسه خودم درست کردمو خوردم تا یه کم خستگیم برطرف بشه. مشغول درست کردن غذا بودم که موبایلم زنگ خورد. رادوین بود. جواب دادمو گفتم: جانم رادوین سلام. رادوین: سلام عزیزم خوبی؟ گفتم: فدات بشم. خسته نباشی. کجایی؟ هنوز شرکتی؟ رادوین: من هیچوقت خسته نمیشم عزیزم. تازه صدای تورو که میشنوم خستگیم برطرف میشه. دارم از شرکت میام دنبال تو باهم بریم خونه ی مامانینا یه سری بهشون بزنیم. خونه ای دیگه؟ گفتم: خونه بودنش که خونم. فقط تو بخاطر من راهتو دور نکن. من خودم اسنپ میگیرم میام. رادوین: باشه عزیزم. پس میبینمت. بعد از خداحافظی گوشیرو قطع کردم. مایع ماکارونی که خوب پخته شد، زیر گاز رو خاموش کردم و به سمت اتاق رفتم تا واسه رفتن به خونه ی عموبردیا آماده بشم.* رادوین” از صبح درگیر کارای شرکت بودم. انقدر سرگرم کارام بودم که فرصت نکردم به نفس زنگ بزنم. تصمیم گرفتم شب برم خونه ی مامانینا یه سر بهشون بزنم. در حین جمع کردن میزم به نفس زنگ زدم و ازش خواستم که آماده باشه که برم دنبالش که بریم خونه ی مامانینا که گفت خودش با اسنپ میره. بعد از قطع کردن گوشیم داشتم آماده ی رفتن میشدم که تقه ای به در خورد و متعاقبش احسان شکوهی وارد اتاق شد. زیرچشمی اتاق رو از نظر گذروندو گفت: از اینکه بدون هماهنگی قبلی وارد اتاقتون شدم معذرت میخوام. منشیتون تشریف نداشتن. گفتم: خواهش میکنم، بفرمائید! شکوهی: خانم نیکپرور تشریف ندارن؟ از شنیدن اسم نفس از زبون شکوهی خونم به جوش اومد. به زور خشمم رو کنترل کردمو گفتم: بفرمائین کارتون چیه؟ بتونم کمکتون میکنم. شکوهی: موضوع مربوط به کار نیست، ببینید تو چندتا برخوردی که باهاشون داشتم دختر خوبی به نظر میان. میخواستم ببینم شما تا چه حدی روشون شناخت دارین؟ و اینکه چطور میتونم بهشون دسترسی پیدا کنم؟ از شدت عصبانیت کارد بهم میزدن خونم درنمی اومد. دستم رو مشت کردمو رو میز گذاشتم. چندتا نفس عمیق واسه برگشتن آرامش از دست رفتم کشیدمو با لحن محکمی گفتم: آقای محترم! باید به اطلاعتون برسونم که خانم نیکپرور همسرمه و دیگه هم اینجا کار نمیکنه. آشکارا شکوهی وا رفتو بعد از لحظاتی گفت: عذرخواهی میکنم که باعث عصبانیتتون شدم. بعد با حالی خراب شرکت رو ترک کرد. منم بعد از مدتی که اعصابم آروم شد، با آسانسر به پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی مامانینا حرکت کردم.*
نفس” موقعی که رسیدم خونه ی عموبردیا، رادوین هنوز نیومده بود. دایی ماهانو رها هم اونجا بودن. خاله سها رو به همه گفت: جمعه ی این هفته جشن عقد شمیمه. رادوین درحالی که وارد سالن میشد گفت: مبارک باشه. فقط اگه 2 نفر هم پیدا میشدن خواهران سیندرلارو میگرفتن واسه همیشه از سیریشبازییاشون راحت میشدیم. رایان: آخه کی میاد اونارو بگیره! عموبردیا با تشر: رایان! رایان: مگه دروغ میگم؟! خاله سها: رایان؟ انقدر به فکر ازدواج اونایی دوست داری برم خواستگاری یکیشون برات؟ رایان: من اگه بدون زن هم بمونم عمرا سراغ اونا نمیرم. تا آخر شب از هر دری گفتیم و خندیدیم. ساعت 2 نصفه شب همراه رادوین به خونه برگشتیم. یه راست به سمت اتاق رفتم. بعد از تعویض لباسم از شدت خستگی رو تخت دراز کشیدم و اصلا نفهمیدم که چه موقع خوابم برد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *