ثمره ی زندگی من

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 1)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی

به نام تکنوازنده ی گیتار عشق. رمانی که میخوام خدمتتون ارائه بدم روایتگر عشقی پر از هیجانه که دختر شیطون قصمون با یه سو تفاهم کوچیک چند سال از زندگیشو به فنا میده. باید بخونید ببینید چی پیش میاد. خوشحال میشم همراهیم کنید. دوستدار همتون فرشته

نفس” خسته از آخرین امتحانی که داده بودم از در دانشگاه زدم بیرون دوستای خلم هم به دنبالم. دزدگیر لندکروز خوشگلمو زدمو رو به بچه ها گفتم: بپرین بریم عشقو حال که دیگه راحت شدیم از دست هرچی کتابو جزوه بود. ترنم در حالی که در ماشینو میبست گفت: اکسیژن ما قابلیت پرواز نداریم گفتم: اون درو آروم ببندی خودم پروازتون میدم بعد پامو محکم رو پدال گاز فشار دادم. ماشیم از جاش کنده شد دلآرام: ما هنوز جوووونیمااا کلی آرزو داریم. آیسان: استرسو بذارین کنار همه ناهار به صرف جوج و قلیون مهمون نفسیم چطوره؟ همه یه صدا گفتن عالیه بهتر ازین نمیشه گفتم: آیسان شد ما یه بار بریم بیرون شما شکمو نکشی وسط؟ آیسان: نههه چون شکم عضو عزیز بدنه و اگه بهش کم لطفی کنی جوری باهات برخورد میکنه که از زندگیت پشیمون میشی دلآرام: بله فرمایشات شما کاملا درسته گفتم: ناهار که خوردیم بریم شهر بازی من بدجور کودک درونم فعال شده. ترنم: آخخخییییی! میریم مامانی. بعد ربع مین رسیدیم دربند رو به بچه ها گفتم: شما برین سر جای همیشگی من ماشینو بپارکم بیام

مثل همیشه رو تختی که مقابلش آبشار مصنوعی درست کرده بودن نشستیم. ناهارو که خوردیم بساط قلیونو با مخلفاتش آوردن همیشه با قلیون کشیدن آروم میشدم. خلاف یواشکیم همین بود همیشه هم پیش مامانم دستم رو میشد. تو حلقه درست کردن با دود استادی بودم واسه خودم. با صدای دلآرام از فکر اومدم بیرون . کجایی نفس؟ بالاخره یا نامش. اون گوشیت خودشو کشت بس که زنگ خورد. به صفحهی گوشیم نگاه کردم مامانم بود لمس گوشیو زدمو جواب دادم: جون دلم یثناجونم مامان: سلام دختر گلم کجایی؟ گفتم: بنده به اتفاق دوستای گرام اومدیم دربند. مامان: بهشون سلام برسون عزیزم. زنگ زدم بگم برا عصر جایی قرار نذار بیا خونه که شب مهمون داریم گفتم: کیا هستن؟ مامان: نشد دیگه اون دیگه سورپرایزه فقط زود بیا خونه. مواظب خودت باش. خداحافظ. گوشیو قطع کردم بچه ها یه صدا گفتن: چی شده که خانم رفتن تو فکر؟ گفتم: هیچی امروز شهر بازی منتفی شد چون یثنا خانم احضارم کردن خونه چون مهمون داریم. ترنم: پس نفس پررررر پررررررر. گفتم: برو باباااااا. بعد از تصویه حساب بچه هارو رسوندم خونشونو خودم رفتم خونه. با ریموت درو باز کردمو ماشینو پارک کردمو به سمت ساختمون رفتم. خونمون تو یه باغ بزرگ قرار داشت ساختمونش دوبلکس بود در شیشه ای سالنو باز کردم و گفتم: آهااای اهل خونه کجایین که گلتون اومد سامان: این گل به زلزله بیشتر شباهت داره گفتم: چیییی؟ به من میگی زلزله؟ وایسا مگه دستم بهت نرسه. با یه جست آبپاش گلدونارو از دست ستاره خانم گرفتمو افتادم دنبال سامان دور سالن میدویدیم دنبال هم. مامان با جیغ گفت: چه خبرتونه شما 2تا؟ خرس گنده شدین باز میزنید تو سرو کله ی همدیگه؟ گفتم: به آقا پسرت بگو مامان: با جفتتونم بس کنید نفس وقت نداریما برو بالا لباستو عوض کن بیا کمک میخوام همه چیز بینقص باشه.

رفتم تو اتاقم سریع یه دوش 5 دقیقه ای گرفتمو حوله به تن نشستم جلوی میز آرایش اول موهای بلندمو که تا کمرم میرسید با سشوار خشک کردم بعد یه آرایش ملایم رو صورتم نشوندم. موهامو دم اسبی پشت سرم بستمو یه بلیزو شلوار بنفش پوشیدمو چون نمیدونستم مهمونا کین یه شال سفید انداختم رو سرم وگرنه زیادی اهل حجاب نبودم. نگاهی به آینه انداختم صورت گرد با پوست سفید با چشمو ابروی مشگی با موهای صاف خرمایی که وقتی از حموم می اومدم بیرون حالت میگرفت زیباییمو تکمیل میکرد. صندلهای 5 سانتی بنفشمو پوشیدمو رفتم پایین. باباو سامان جلوی تیوی نشسته بودنو مشغول حرف زدن باهم بودن. بابام مدیرعامل کارخونهی صنایع غذایی بودو یه شرکت ساختمونسازی داشت که سامان رئیسش بود. مامانم هم پزشکی زنان زایمان خونده بود ولی کار نمیکرد. با صدای مامان از جا پریدم: نفس، نفس کجا سیر میکنی که حواست نیست یه ربعه دارم صدات میکنم برو کمک ستاره خانم اون سالادو درست کن گفتم: اطاعت امر یثناخانم. رفتم تو آشپزخونهو نشستم رو صندلی ظرف سالاد فصلو کشیدم جلومو مشغول شدم.

با صدای زنگ در هر 4 نفرمون رفتیم رو تراسو وایسادیم کنار هم. مامانو بابا جلوی ما وایساده بودنو ماهم پشت سرشون. از دور قامت زنوو مرد میانسالی همراه با 2 پسر جوون با یه دختر مشخص شد ته چهره ی خانومه و مرده برام یه کم آشنا بود ولی هرچی فشار به ذهنم آوردم مغزم ارور داد. وقتی بهمون رسیدن با دیدن قیافه ی بشاش عمو بردیا از خوشحالی جیغ کشیدمو پریدم بغلش. عمو گرم منو به خودش فشردو گفت: چقدر خانم شدی دخترم سامان با لودگی: نه عمو هنوزم مثل بچگییاش خدای آتیش سوزوندنهو از دیوار راست میره بالا. عمو بردیا خندیدو گفت: همین شیطنتشم باعث شد که بشه سلطان قلب عموش. با اخم گفتم: چون سلطان قلبتون بودم یهویی تنهام گذاشتینو رفتین؟ اصلا من باهاتون قهرم. عمو بردیا: شرمندتم دختر قشنگم ما بخاطر بیماری پدرم مجبور شدیم بریم سوئد بعدشم که درس بچه ها باعث شد موندگار بشیم. من خیلی سعی کردم پیداتون کنم ولی نشد چون شما خونتونو عوض کرده بودین الانم خدا خیرش بده سامانو تصمیم گرفت باهامون قرارداد ببنده که وقتی دیدمش شناختمش. گفتم: الان چند وقته؟ عمو: 1 ماهی میشه یه چشمغره به سامان رفتمو گفتم: دارم برات. سامان: خب چی کار کنم گفتم موقع امتحاناته هیجان زیادی برات سمه. ای بشکنه دستی که نمک نداره حالا بیا و خوبی کن. بعد رو بوسی با خاله سها با رادوینو رایان دست دادمو رهارو کشیدم تو بغلمو غرق بوسه کردم. مامان: نفس، نمیخوای رضایت بدی عموتینا بیان تو سالن؟ اینجا وایسادی مثل کامپیوتر داری حرف میزنی گفتم: بفرمایید داخل تا سر منو نبریدن.

تو سالن دور هم نشسته بودیمو از هر دری حرف میزدیم. ستاره خانم هم مشغول پذیرایی بود. رو به رها گفتم: چقدر عوض شدی اول که دیدمت اصلا نشناختمت رها: یعنی بد شدم یا خوب؟ خندیدمو گفتم: با مزه شدی. اون زمان که 5 سالمون بود رها لاغر بود ولی الان هیکلش تو پر بودو با چشمای عسلیش دل از هر پسری میبرد. رها: نفس، رو صورتم چیز جدیدی میبینی که 5 دقیقست زوم کردی رو من؟ خندیدمو گفتم: محو زیباییت شدم. رها کلا ظاهرش به خاله رفته بود ولی پسرا جفتشون هیکلی بودنو چشمای رنگیشونو از عمو به ارث برده بودن. رادوین همسن سامان بودو 4 سال از منو رها بزرگتر بود. رایان هم 3 سال کوچکتر از ما بود. اون موقعی که عمو اینا رفتن سوئد 2 سالش بود بخاطر همین فکر کنم مارو نشناسه. باباو عمو بردیا از دوران سربازیشون باهم دوست بودنو الان بعد از سالها دوری به هم رسیدن. * رادوین” بازم مثل اون موقعها که میرفتیم خونه ی عمو پارسا اصلا دلمون نمیخواست برگردیم شده بودم ناخودآگاه محو حرکات نفس میشدم. نفس: ببینم رادوین احیانا زبونتو گربه خورده؟ قبلا مثل رادیو حرف میزدی باید یکی بود از برق میکشیدت! آهااااا به یه نقطه هم خیره شدی نکنه خرابکاری کردی؟ آخه میدونی چیه؟ میگن بچه وقتی ساکته و به یه نقطه خیره میشه….. با حرص گفتم: دیگه ادامه نده. از اول یه بند داری خودت سخنرانی میکنی مگه به کس دیگه هم مهلت میدی؟ همه خندیدن بابا: رادوین دختر قشنگمو اذیتش نکن نفس حرفاشم دلنشینه. گفتم: بر منکرش لعنت. نفس: عمو خیلی دوست دارم. بابا: منم همینطور قلب عمو.* نفس” رو به رها گفتم: چی میخونی؟ رها: پزشکی کودکان و نوزادان. گفتم: چه خوب! رادوین: فوق تخصصشو با 3 سال جحشی زودتر گرفته گفتم: باباااااا! بارک الله. خانم دکتر بالاخره دکتر بازییامون نتیجه داد. رادوین: اون گوشی دکتریشو یادته هیچوقت از خودش جدا نمیکرد؟ خندیدمو گفتم: مگه میشه یادم بره؟ رها: تو چی میخونی؟ گفتم: معماری. خدارو شکر دیگه راحت شدم. سامان: دیگه باید بره دنبال کار. عمو بردیا: ردیفش میکنم بیای پیش خودم کار کنی. گفتم: کار کردن با شما باعث افتخاره برام. بعد شام عمو اینا یه کم دیگه نشستنو بعد رفتن.

صبح به صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم. بدون اینکه صفحه ی گوشیمو نگاه کنم با صدای خوابآلود جواب دادم: هوووووم! صدای شاد ترنم تو گوشم پیچید: سلام. خوبی؟ گفتم: اوهوووم! چیه؟ ترنم: ببینم اگه الان عشقتم پشت خط بود اینجوری جوابشو میدادی؟ گفتم: منو از خواب ناز بیدار کردی همینو بگی؟ ترنم: همیشه گفتم بازم میگم: دنیارو آب ببره نفسو خواب میبره هیچ به ساعت نگاه کردی؟ ساعت 12 ظهره. میگم: حالشو داری عصری بریم شهر بازی؟ گفتم: آره. فقط خودت به بچه ها بگو سر ساعت 5 آماده باشن میام دنبالشون. بگو نفس گفته 5 بشه 5 و 10 دقیقه میذارم میرم چون حالو حوصلهی معطلی ندارم. ترنم: ایی به چشم. فقط اکیپو گسترش بده اگه شد با سامان بیا. گفتم: یه چند نفرو هم با خودم مییارم. بچه های خوبیند. ترنم: حالا کیا هستن؟ گفتم: اون دیگه بماند. ترنم: بی شوخی؟ گفتم: منم جدی گفتم عصر میبینیشون. خب دیگه کار نداری بری بمیری؟ ترنم: تو آدم بشو نیسی. خندیدمو گفتم: خب معلومه من فرشتم. بعد گوشیو قطع کردم. بعد تعویض لباسمو شستن دستو صورتم رفتم پایین. رو به همشون سلام کردم. بابا با مهربونی جوابمو داد: سلام به رو ماهت دختر گلم. ساعت خواب. مامان: برو بنشین پشت میز بگم ستاره صبحونتو بییاره. درحالی که صندلیو عقب میکشیدم گفتم: من زیاد اشتها ندارم فقط یه لیوان آب پرتقال میخورم. سامان: خب یه باری میذاشتی واسه ناهار می اومدی پایین. بابا با تشر: ساماان، دخترمو اذیتش نکن. گفتم: اشکالی نداره بذارین هر کاری دلش میخواد بکنه موقع رقاصی منم میرسه. بابا و مامان خندیدند. بعد صبحونه رفتم وبگردیو تو تلگرام قرار عصرو بارها گذاشتمو گفتم به داداشاشم خبر بده.

ناهارو که خوردیم با مامان پای تیوی نشستیمو مشغول فیلم دیدن شدیم. موضوعش درام بود. وسطای فیلم چشمام افتاد رو هم. ساعت 3 و نیم بود که از خواب بیدار شدم. تیویو خاموش کردم. رفتم تو آشپزخونه لیوانی برداشتمو پر از آب کردمو رفتم بالا. نگاهم به اتاق سامان افتاد که درش نیمه باز بود. حس کرمریزیم فعال شد. بفتم تو اتاق دیدم سامان با اون هیکل تنومندش رو تختش خوابش برده. اول چند دفعه صداش زدم ولی تکون نخورد. چند قطره آب تو صورتش پاشیدمو با صدای بلند داد زدم: ساااامااااان. یهو مثل برق از جاش پریدو گفت: هان! چی شده؟ زلزله اومده؟ با خنده گفتم: نخیر. تلافی کار صبحته. اینو گفتمو با دو از اتاقش زدم بیرون. تو لحظهی آخر گفتم: ساعت 5 آماده باش میریم شهر بازی. رفتم تو اتاقم در کمدمو باز کردمو یه مانتوی کرمو یه شلوار کتون قهوه ای با یه شال قهوه ای انتخاب کردمو گذاشتم رو تخت. جلوی میز آرایش نشستمو یه خط چشم کشیدمو یه رژ قهوه ای زدم. لباسمو پوشیدمو رفتم پایین. رو به سامانگفتم: تو برو دنبال رها اینا من برم بچه هارو بردارم بیام سر منظریه منتظرم باش. سامان: Ok. پس زیادی معطلم نکنیااا. گفتم: باشه. درحالی که کفشای آلستارمو میپوشیدم از مامانو بابا خداحافظی کردم. مامان: به سلامت. با احتیاط رانندگی کن. گفتم: چشم. سوار ماشین شدمو استارت زدم. با ریموت درو باز کردمو از خونه اومدم بیرون. اول رفتم دنبال ترنم که خونشون باما 3تا کوچه فاصله داشت بعد به ترتیب دلآرامو آیسانو سوار کردم. ترنم سوتی زدو گفت: جوووووون! چه تیپ نفسگیری زده این نفس! دلآرام: حسابی پسرکش شدی. آیسان: امشب حسابی مواظب خودت باش. گفتم: چون شما گفتین چشم. ماشینو کنار خیابون پارک کردم. سامان متعاقبش رادوین رایانو رها از ماشین پیاده شدن. رو به بچهها گفتم: این 3تفنگدار دوستای بچگییامونن. بچه هارو هم به رها اینا معرفی کردم. همه باهم اظهار خوشحالی کردن. رها اومد پیش ما و به سمت شهر بازی حرکت کردیم.

اول از همه سوار کشتی صبا شدیم که خیلی حال داد. بعد واسه چرخو فلک بلیط گرفتیم. ما دخترا تو یه کابین نشستیمو پسرا هم تو کابین پشتیمون نشسته بودن وقتی چرخو فلک رفت بالا ترسو تو چشمای رها دیدم. با صدای لرزونی گفت: کاش منم مثل آیسان سوار نمیشدم گفتم: اون بخاطر ترس از ارتفاع سوار نشد تو الان چته؟ رها: نمیدونم حس میکنم فشارم افتاده. گفتم: خونسردیتو حفظ کن الان میرسیم. وقتی از چرخو فلک پیاده شدیم سامان گفت: من میرم واسه ترن هوایی بلیط بگیرم کیا پاین؟ همه قبول کردیم جز رها. گفتم: پس تو نمیای؟ رها: نه. منو آیسان از پایین نگاهتون میکنیم. تو ترن هوایی نشسته بودیم که یه دفعه کابین تکون سختی خورد. از ترس جیغ بنفشی کشیدم: سرم به شدت گیج میرفت. وقتی پیاده شدیم از ضعف تعادلم به هم خورد که اگه سامان به موقع نگرفته بودم نقش زمین میشدمو معلوم نبود که چه بلایی به سر صورت نازنینم می اومد. رو نیمکت نشسته بودیمو مشغول حرفزدن بودیم که سامانو رادوین با پلاستیک پر از بستنی بهمون نزدیک میشدن سامان رو به من گفت: بهتری زلزله؟ پشت چشمی براش نازک کردمو گفتم: اگه من زلزلم تو آتشفشانی. رادوین: آخه من نمیدونم وقتی میترسی چرا سوار میشی؟ با حرص گفتم: نخیر من از هیچی نمیترسم. بعد از خوردن بستنی گفتم: من دلم پشمک میخواد دخترا پاشین بریم بخریم. رایان: تا ما هستیم لازم نکرده شما برین. سامان: راست میگه. بشینید ما 3 سوته میایم. فقط ما 5تا دختر مونده بودیم. با خنده گفتم: نه به غیرتیبازیشون. نه به اینکه 5تا دخترو تنها گذاشتن 3تایی رفتن دنبال پشمک. ترنم: نکردن یکیشون بمونن. در همین اثنا، 6 7تا پسر داشتن رد میشدن که به محز دیدن ما مسیرو برگشتن تو دلم گفتم: یا خداااااا! خودت به دادمون برس. اونکه از همشون هیکلیتر بود گفت: جوووووون! عجب هلووووای سرخی! آب دهنم راه افتاد بچهها بیاین. با خشم از جام پاشدمو گفتم: مرتیکهی چندش! برو گمشو مزاحم نشو. یارو که به طور زننده ای بهم زول زده بود گفت: یه شبو فقط یه شبو باما باشین قول میدم بهتون بد نگذره. پول خوبیم میدم. اومدم جوابشو بدم که دیدم یقش از پشت کشیده شدو صدای عصبی رادوین بلند شد که: مرتیکهی عوضی آشغال! چه زری زدی؟ وجودشو داری 1دفعه دیگه تکرار کن ببین چی میبینی؟ دعوای سختی درگرفت سامانو رایان هم افتادن بهجون دوستاش. خیلی میترسیدم اونا تعدادشون نسبت به پسرا زیاد بود با جیغ گفتم: بس کنید دیگه.* رادوین” از بستنیفروشی اومدیم بیرون. داشتیم میرفتیم سمت دخترا که صدای پسری توجهمو جلب کرد: یه شب باما باشین قول میدم بهتون بد نگذره. پول خوبیم میدم و بعد صدای داد نفس… خون جلوی چشمامو گرفتو از پشت بهش حمله کردمو تا میخورد زدمشو فحش دادم با صدای نفس به خودم اومدم. مردم از هم جدامون کردن رو به دخترا گفتم: اینجا نشستن دیگه بسه. پاشین بریم.* نفس” به پیشنهاد سامان رفتیم رستوران آپاچی. میزای کنار پنجررو انتخاب کردیمو نشستیم. گارسون اومدو ازمون سفارش گرفت. هممون پیتزاو سالادو سیبزمینی سرخ کرده سفارش دادیم. از دست نگاههای خیرهی رادوین کلافه شده بودم. سامان جمعو ترک کردو رفت دستشویی. رو به رادوین با حرص گفتم: ببینم من به شما بدهکارم؟ رادوین: چه چیزی بیشتر ازینکه تفریحمونو به هم زدی؟ با این وضع لباس پوشیدنت کاری کردی که هر خری که از بغلمون رد میشه یه چیزی بگه. دود از مغزم بلند شد دستمو مشت کردمو با خشم گفتم: اولا. طرز لباس پوشیدن من به خودم ربط داره تو چه کارهی منی که واسم تصمیم میگیری؟ ثانیا. مگه من ازت خواسته بودم که خودتو قاطی دعوای من کنی؟ من ازین توحین نمیگذرم آقارادوین پس منتظر عاقبت کارت باش. رادوین: واای! خیلی ترسیدم. شما دخترا یه ثانیه هم ارزش فکر کردن هم ندارین کارتون فقط جلب توجه دیگرانه. اومدم جوابشو بدم که رها دستمو گرفتو گفت: نفس، نفس خواهش میکنم هیچی نگو. فقط محز خاطر رها سکوت کردمو چیزی نگفتم. تو راه برگشت رها رو به من گفت: نفس، من از بابت رفتار داداشم ازت معضرت میخوام. گفتم: تو چرا عزیزم؟ تقصیر تو این وسط چیه؟ رها: جریانش مفصله. رادوین بدجوری از یه نفر ضربه خورده این باعث شده نسبت به همه بدبین بشه. گفتم یه لحظه صبر کن. سرعتمو کم کردمو کنار ماشین سامان قرار گرفتم. شیشرو کشیدم پایینو گفتم: شما برین. من رهارو خودم میرسونمش. بعد پامو فشار دادم رو گازو ازشون دور شدم روبرو آبمیوه فروشی پارک کردمو پیاده شدم با 5تا لیوان آب آناناس برگشتم لیوانارو دادم بهون. رو به رها گفتم: خب. حالا تعریف کن. رها جرعه ای از آبمیوشو نوشیدو گفت: ماجرا برمیگرده به 3سال پیش. با نگار تو دانشگاه آشنا شده بود. دختره انقدر رفتو اومد تا داداشمو خام خودش کرد هرچی بابا براش دلیلو مدرک آورد که این دختره به دردت نمیخوره به خرجش نرفت تا اینکه یه روز که رفته بود خونهی دوستش صحنه ای رو دید که باعث خرد شدنش شد. دختره با بهترین دوستش ریخته بود رو هم. اصلاعلت اصلی اومدنمون به ایران همین بود. الانم که رادوین خودشو غرق کار کرده تا یادش بره چی اومد به سرش. گفتم: من آدمش میکنم همین. بچه هارو رسوندمو رفتم خونه.**** رادوین” از لحظه ای که اون حرفارو به نفس زده بودم منقلب شده بودم. سامان مارو رسوند خونهو رفت. سرم به شدت درد میکرد. تموم حرکاتش مثل نگار بود. آره اون میتونست جایگزین نگار بشه. پس من باید تلاشمو بکنم تا عاشقم بشه. همین برام کافیه.

نفس” چند روزی بود که از بچه ها خبر نداشتم. تازه از استخر اومده بودمو داشتم موهامو خشک میکردم که گوشیم زنگ خورد: صفحهی گوشیمو نگاه کردم: ترنم بود. لمس گوشیمو زدمو جواب دادم: هاااان! ترنم: هی هی! تو آدم نمیشی. گفتم: آخه دوستام آدم نیسن که. ترنم: عجب! ولی یه نفر از همین دوست غیر آدمت خواستگاری کرده. گفتم: چییی؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ ترنم: آهااااا! عصری خونه ای؟ گفتم: آره. ترنم: با بچه ها میام اونجا برات میگم. گفتم: پس شرت کم تا عصر. بعد گوشیو قطع کردم. بعد از ناهار مامان رو به من گفت: نفس، من دارم میرم خونهی خاله یلدات سر بهش بزنم. میای باهام؟ گفتم: نه. عصر دخترا دارن میان اینجا. بهشون سلام برسون. مامان: باشه. پس من سفارش همه چیزو به ستاره میکنم. پس تو نگران هیچی نباش بوسش کردمو گفتم: الهی قربون مامان خوشگلم برم. مامان: برو دختر انقدر زبون نریز. رفتم بالا تو اتاقم. جلوی میز آرایش نشستم. یه آرایش ملایم کردمو یه بلوز شلوار صورتی پوشیدم. رفتم پایین. رو به ستاره خانم گفتم: مامانم رفت؟ ستاره: آره دخترم. گفتم: مرسی. زنگو زدن بهتصویر مانیتور خیره شدم. دخترا بودن خندیدم که چه سریع با رها جور شده بودن. دکمهی شاسیرو زدم: بعد از احوالپرسی دلآرام رو به من گفت: نفس، تو به این ترنم یه چیز بگو. چشماش داد میزنه که یه حرف میخواد بزنه ولی چیزی نمیگه. رو به ترنم گفتم: بگو دیگه. ترنم لختی سکوت کرد: ستاره خانم بساط پذیراییرو گذاشتو رفت. گفتم: پس چرا لالمونی گرفتی؟ ترنم: پریروز واسه پ کارای اداری پایاننامم رفته بودم دانشگاه. کارم که تموم شد اومدم سوار ماشین بشم که استاد سروش مهرآرا با ماشینش اومد ترمز کرد جلو پامو گفت: اگه وقت داری بیا بریم یه کافیشاپی چیزی دلم ریخت پایین. هرچی گفتم همینجا صحبت کردیم قبول نکرد. خلاصه رفتیم کافیشاپو بعد اینکه قهومونو مزه مزه کردیم بعد کلی مقدمه چینیو حاشیه رفتن ازم خواستگاری کرد. هممون 1صدا گفتیم: چییییی؟ ترنم: همین که شنیدین. گفتم: پس اینهمه ارادتو نگران نمرت نباشو استرس درس منو نگیر بیخودی نبوده. آقا هوای عاشقی به سر داره. خب حالا جواب سرکار خانم چیه؟ ترنم: آهااا. حالا شد. هیچی اولش یه کم واسش ناز اومدم که رابطمون همیشه استاد دانشجویی بودهو من نمیدونم چی بگمو این حرفا. خلاصه سروش انقدر حرف زد تا تونست راضیم کنه. بهش گفتم: یه مدت باید باهم آشنا بشیم تا همو بشناسیم. باورتون نمیشه کل کافیشاپو شیرینی داد از خوشحالیش. آیسان: تو هم جوون مردمو دقمرگش نکن یه مدت که گذشت بذار بیان خواستگاری. ترنم: شماها چی فکر کردین؟ به سروش گفتم: من به خانوادم خیلی پایبندم. اونم ازم شمارهی مطب بابارو گرفت تا واسه خواستگاری اقدام کنه. ازونجایی که سروش عجول تشریف داره عصر همون روز پدرش به بابام زنگ زدو قرار روز جمعرو گذاشت. حالا شما هم باید بیاین خونمون اون روز. دلآرام: خیلی جالبه. تورو میخوان بفرستن خونهی شوهر ما باید بیایم خونتون؟ اونا اگه مارو ببینن درمیرن میرنها؟ گفتم: همینو بگو. ترنم: دارم میگم بهتون. اگه نیاین اسمتونو نمییارم. گفتم: آهاا. یعنی فامیلیمونو صدا میکنی؟ ترنم: مزه نریز نفس، جدی گفتم. آیسان: پس خودمونو آماده کنیم که یه عروسی افتادیم. گفتم: شایدم زودتر از عروسی خاله شدیم. چون اینطور که بوش میاد سروش خیلی عجوله. همه خندیدنو ترنم یه چشمغره بهم رفت. بچه ها 2 3 ساعتی پیشم بودنو رفتن. عجیب حوصلم سر رفته بود. یه ظرف آجیل برای خودم برداشتمو جلوی تیوی نشستم. کانالهارو بالاو پایین میکردم تا یه فیلم سینمایی پیدا کنم. بالاخره هم موفق شدم. انقدر محو فیلم شده بودم که اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد. به صدای مامان چشم باز کردم. مامان: نفس، نفس. پاشو شام بخور بعد برو بخواب. اینطوری ضعف میکنیا. سامان: نترس مامان ضخیرش زیاده. نمیبینید جلوش پر از تنقلاته؟ رو به مان گفتم: به این پسرت یه چیزی بگو. سامان: حقیقت تلخه؟ مامان: ببینم سامان دیوار کوتاهتر از دیوار نفس پیدا نکردی؟ سامان: نمیدونی مامان نفس وقتی عصبی میشه چقدر خوشگل میشه. کوسن مبلو به سمتش پرت کردم. بابا: سامان مگه آزار داری به پرو پای نفس میپیچی؟ سامان: آخه یه خواهر که بیشتر ندارم. بابا: از دست تو. بعد ازشام رفتم بالا تو اتاقم یه رمان از قفسهی کتابا برداشتمو مشغول خوندن شدم. مدتی که گذشت تقه ای به در خورد. گفتم بفرمایین. در باز شدو مامان با سینی چایو شکلات مورد علاقه ی من اومد تو اتاقم. سینیو روی میز تحریرم گذاشتو صندلیرو برگردوند رو به منو گفت: دیدم بیداری گفتم بیام مادرو دختری یه کم باهم حرف بزنیم. وقتشو داری؟ نشستم رو تختو گفتم: من واسه تو یثناجونم همیشه وقت دارم. خب تعریف کن. خونهی خاله یلدا چه خبر بود؟ 2قلوها چطور بودن؟ خاله یلدا 1 پسر به اسم کسریو 2تا دختر به اسم دلساو دریا که 2قلو بودنو چند ماهی ازم کوچکتر داشت. مامان: سلامتی همه خوب بودن.

ببین نفس، خالت ازم خواست تا در مورد 1 موضوعی باهات صحبت کنم. گفتم: چی شده؟ مامان: هیچی عزیزم. کسری ازت خوشش اومده اگه راضی باشی وقت میخوان بیان خواستگاری. سرم سوت کشید چیزایی که در بارش شنیدهبودم واسه جواب رد دادنم مصرم میکرد. اخیرا هم با یه دختر دیده بودمش. با لحن قاطعی گفتم: نه. مامان: چرا؟ پای کس دیگه درمیونه؟ گفتم: نه مامان. پای هیچکس وسط نیست. کسری ایده آل من نیست. یه جوری خودتون عذرشونو بخواین. دیگه هم نمیخوام این جریان تکرار بشه. بگین نفس گفته قصد ازدواج ندارم. مامان: اتفاقا باباتم مخالف این ازدواج بود ولی گفت هرچی نفس بگه همون کاررو میکنیم. بعد مدتی مامان رفت بخوابه. گوشیمو برداشتمو آهنگ مورد علاقمو پلی کردمو غرقخواب شدم.

جمعه صبح بعد از خوردن صبحونه داشتم وبگردی میکردم که رها بهم پیام داد که: سلام نفس، خوبی؟ از قول من از ترنم عذرخواهی کن چون عصری بیمارستان کشیک دارم نمیتونم بیام. براش نوشتم: سلام عزیزم. فدات. چشم عزیزم. حتما. تلفون خونه زنگ خورد. مامان جواب داد: بله، سلام ترنم جون. خوبی دخترم؟ ماهم خوبیم شکر. خانواده خوبن؟ سلامت باشین. جانم! نه دخترم. از نظر ما ایرادی نداره. حالا باز تصمیم با خودشه. قربونت برم. منم خیلی خوشحال شدم. از من خداحافظ. گوشیو به سمتم گرفتو گفت: بیا مادر. ترنمه. گوشیو ازش گرفتمو گفتم: سلام. چیه؟ ترنم: سلام. پیشرفتت قابل تحسینه. گفتم: خب حرفتو بگو. ترنم: بابا پاشو گمشو بیا اینجا. دلآرامو آیسان اومدن. دارم از استرس میمیرم. رهارو هم برو دنبالش. راستی لباسخوابت یادت نره. چون شب نمیذارم بری. دیگه اما و اگرم نداریم. خاله یثنا اوکیشو داد. گفتم: رها که نمیاد. چون بیمارستان کشیکه. منم تا یه ساعت دیگه میام. کاری نداری خداحافظ. ترنم: خدافظ. رفتم بالا تو اتاقم. در کمدمو باز کردمو یه مانتو شال قهوه ای با یه شلوار جین قهوه ای برداشتمو رو تخت گذاشتم. واسه شب هم یه شومیز یاسی با شلوارو شال همرنگشو یه بلوز شلوار راحتی تو ساک کوچیکم گذاشتم. سریع یه آرایش جزئی کردمو لباسمو پوشیدمو سوئیچو موبایلمو ساکمو برداشتمو رفتم پایین. با مامانینا خداحافظی کردمو سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی ترنم حرکت کردم. 3 4 دقیقه بعد رسیدم. ماشینمو جلوی خونشون پارک کردم. از ماشین پیاده شدمو زنگو زدم: ترنم آیفونو زدو گفت: نفس، بیا بالا. رفتم توو دکمهی آسانسورو زدم. لحظاتی بعد در باز شدو رفتم تو طبقه ی 6 رو زدم. ترنم جلوی در وایساده بود. بعد از احوالپرسی با پدرو مادر ترنم رفتم تو اتاقش. با بچه ها احوالپرسی کردمو نشستم رو مبل گوشه ی اتاق. مامانش برام کیکو نسکافه آورد. رو به ترنم گفتم: پس ترانه کجاست؟ نمیبینمش. ترنم: حمومه. بیخیال. بیا یه نگاه به لباسای من بنداز ببین چی بپوشم؟ دلآرام: بهش میگیم اون پیرهن کوتاهش که آبیه بپوشه قبول نمیکنه. گفتم: تری باز کن کمدتو ببینم. یه بلوز شلوار شیری با شال همرنگش با صندلهای 5 سانتی براش انتخاب کردمو رو تخت مرتب گذاشتمو گفتم: اینا خوبه بهتم میاد. بعد از ناهار یه کم که زدیم تو سرو کله ی همدیگه. گفتم: خب خواهرا پاشین که وقت کمه. صندلیرو گذاشتم وسطو ترنمو نشوندم روش. آیسانو صداش کردمو اتو مورو دادم دستشو گفتم: بیا موهاشو صاف کن پاییناشو حالت بده. باز بذار دورش. خودمم نشستم ناخناشو طراحی کردم. 1 ساعت بعد ترنم آماده شده بود. ترنم: من اگه شمارو نداشتم چیکار میکردم؟ دلآرام: بگو اگه این زبون نداشتی چیکار میکردی؟ گفتم: خب دیگه آروم بشین بذار ما هم حاضر بشیم بعد بریم بیرون. باشه مامانی؟ بعد خودم یه آرایش ملایم کردمو لباسمو پوشیدم. رفتیم تو پذیرایی زنگو که زدن خاله رو به ترنم گفت: بدو برو تو آشپزخونه صدات کردیم بیا. خالهو عمو رفتن جلو در. استاد مهرآرا با پدرو مادرو خواهرش اومده بودن. خاله سبد گلو از سروش گرفتو رو میز گذاشت. ناخودآگاه رنگ لباس سروشو ترنم باهم ست شده بود. بعد از صحبتهای معمول پدر سروش گفت: قرض از مزاحمت دختر خانم شما دانشجوی پسر من بودهو پسرم عاشق وقار ترنم جان شده. عمو: اختیار دارین. خانم مهرآرا: ترنم جون نمیان؟ با اشارهی خاله ترنم با سینی چای وارد شد. بعد از مدتی ترنمو سروش برای حرفزدن رفتن تو اتاق. دلآرام یواش گفت: نفس، به نظرت چی میشه؟ گفتم: هیچی حرف که فورمالیتست. فقط دعا کن خاله نشیم. بعد از ربع ساعت سروشو ترنم اومدن بیرون. ترنم جواب مثبتشو اعلام کرد. پدرو مادر سروش هم قرار عقدو عروسیو برای 2 ماه دیگه گذاشتن. عمو همرو برای شام نگه داشت. آخر شب تو اتاق ترنم نشسته بودیمو حرف میزدیم. گفتم: بگو ببینم اون بالا چی میگفتین به هم؟ مارو خاله نکردین که؟ ترنم: میییکشمت نفس. گفتم: جدی سروش بخاطر بودن ما ابراز ناراحتی نکرد؟ ترنم: نه. فقط گفت دوستات همیشه باهاتن؟ گفتم: اونا مثل خواهر میمونن برام. همین. صبح بعد از صبحونه رفتم خونه.

اواسط هفته بود. داشتم با مامان حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد: به صفحش نگاه کردم. ترنم بود. لمس گوشیرو زدمو گفتم: بهبهه! عروسخانم. پارسال دوست امسال آشنا. از وقتی سروش اومده نه زنگ میزنی. نه سراغمونو میگیری. داشتم سر به سرش میذاشتم چون دیشب تا دمدمای صبح تو تلگرام داشتیم میزدیم تو سرو کله ی همدیگه. ترنم: من اگه میدونستم با شوهر کردن من آدم میشی زودتر میرفتم. گفتم: ببین 1 بارم که باهات میخوام مودبانه باهات حرف بزنم خودت نمیذاری. ترنم: هرطور راحتی حرف بزن اشکال نداره. فقط نمره ی 4تا درس مهمت با شوهر منه. گفتم: اوهوووو! چه شوهر شوهریم میکنه! حالا کارت چیه؟ ترنم: چی بگم؟ سروش به مناسبت آشناییمونو اینکه قبول کردم ازدواج کنم باهاش میخواد 5شنبه ی این هفته یه مهمونی بزرگ ترتیب بده. از الان بگم شماها هم دعوتین. گفتم: خیلی عجیبه! استاد مهرآرای سختگیرو این کارا! ببین عشق با آدما چه کارا میکنه. حالا مهمونی کجا هست؟ ترنم: فشم. تو باغ پدر سروش. حالا آدرس دقیقشو براتون sms میکنم. گوشیو بده به خاله. گفتم: باشه پس فعلا خداحافظ. ترنم: صبر کن. عصری میخوایم با بچه ها بریم خرید. گفتم: پس من با ماشین میام دنبالتون. گوشیو میدم به مامان. چند دقیقه هم مامان با ترنم صحبت کردو گوشیو قطع کرد. مامان: واسه 5شنبه میخوای چیکار کنی؟ گفتم: بعد از ظهر قراره با بچه ها بریم خرید. مامان: خوبه. بعد از ناهار یه دوش 5 دقیقه ای گرفتمو اومدم بیرون. سریع موهامو خشک کردمو یه آرایش ملایم کردمو مانتوی آبیمو با یه شلوار لوله ای پوشیدمو شال سفیدمو هم سرم کردم. ادکلن 212رو هم که عطر مورد علاقم بودو رو خودم خالی کردم. کیفو سوئیچو موبایلمو برداشتمو رفتم پایین. سامان داشت تیوی نگاه میکرد. مامانو بابا هم تو اتاقشون بودن. دستی براش تکون دادمو از در سالن خارج شدم. سوار ماشین شدمو رفتم دنبال بچه ها. تو پاساژ همون اولین مغازه بچه ها خریدشونو کردن. ولی من هنوز چیزی که به دلم بشینه پیدا نکرده بودم. بیشتر از 10جارو گشته بودیم. جلوی یه مزون لباس ترک وایساده بودیم. دلآرام: کشتی مارو نفس با این سلیقت. خب یه چیز بخر دیگه. به خدا دیگه پاهامون دنبالمون نمیاد. آیسان: بیچاره کسی که میخواد شوهر تو بشه چی میکشه از دست تو؟ گفتم: 2سیب آلبالو. بیاین انقدر بحث نکنید. بالاخره بعد از کلی گشتن یه پیرهن دکولته ی قرمز که قسمت جلوش سنگدوزی شده بود با یه شال حریر مشکی واسه رو شونه هامو یه کفش قرمز پاشنه 7 سانتی به همراه یه کیف قرمز خریدم. با بچه ها رفتیم کافیشاپو سفارش کیک بستنیو آب پرتغال دادیم. دلآرام: چقدر ترنم جاش خالیه؟ گفتم: آره. خودش تیرمون کرد بعد گذاشت با عشقش رفت. آیسان: همینو بگو. بعد تصویه حساب با کافیشاپ بچه هارو رسوندمو خودم رفتم خونه. داشتم ماشینمو پارک میکردم که چشمم افتاد به ماشین خاله اینا. وسایلمو برداشتمو از ماشین پیاده شدم. با اینکه راهم دور میشد ولی چاره ای نداشتم. اصلا حوصله ی کسریرو نداشتم بخاطر همین ساختمونو دور زدمو از پلههای پشتی ساختمون که به تراس اتاقم راه داشت وارد اتاقم شدم. چون پله ها زیاد بود به نفس نفس افتاده بودم. گلوم خشک شده بود. داشتم لباسامو مرتب تو کمدم میذاشتم که تقه ای به در خورد: از رو بیحواسی گفتم: بفرمایین. ستاره خانم درو باز کردو گفت: دخترم! یثناجون میگن بیا پایین. گفتم: چشم. شما برو منم الان میام. اهههه. میخواستم مثلا نرم. سریع آرایشمو تجدید کردمو بلوزو شلوار صورتیمو با یه شال صورتی سرم کردمو رفتم پایین. رو به جمع سلام کردمو با خاله اینا دست دادمو پیش مامان نشستم رو مبل. باباو عمونیما شوهرخالم مشغول حرف زدن بودن. خاله یلدا: نفسجان، دخترم جاتو بامن عوض میکنی؟ اصلا نمیفهمم مامانت چی میگه. با اکراه قبول کردم چون کسری کنار خاله نشسته بود. خیلی با فاصله از کسری نشستم. نگاهی به سامان انداختم که با دریا مشغول حرف زدن بود. کسری: خاله یثنا خواستمو بهت گفت؟ گفتم: آره. کسری: خب جوابت چیه؟ با لحن قاطعی گفتم: نهههه. کسری: چرا؟ گفتم: چون قصد ازدواج ندارم. کسری: همه ی دخترا اولش همینو میگن. گفتم: خب برو با همونا. کسری: ولی من دوست دارم نفس، پس تلاشمو میکنم مسبب نه گفتنتو پیدا کنم. گفتم: تو صد بار دیگه بریو بیای باز همون نه رو میشنوی پس بیخودی به خودت زحمت نده. کسری دمغ از جاش پاشدو خداحافظی کردو رفت. خاله اینا هم نیمساعت بعد رفتند. مامان هرچقدر اصرار کرد شام نموندن. مامان رو به من گفت: نفس، چی به این پسره گفتی که یه دفعی جنی شد رفت؟ گفتم: همون حرفا که اون شب به خودت گفته بودم. شما که جوابمو میدونستی چرا قبول کردی بیان؟ مامان: باور کن من اصلا نمیدونستم بخاطر این جریان میان. یلدا زنگ زد گفت شب خونه ای بیام سر بهت بزنم؟ منم قبول کردم. همین. بابا: جالب اینجاست که زنو شوهر خودشون مطرح نکردن. سامان: چون میدونن پسرشون چه خریه. مگه خواب نفسو ببینه. مامان: حالا جوش نزن

شنبه صبح بعد از صبحونه دلآرامو آیسان اومدن خونمون تا باهم آماده بشیم. شب قبل مامان زنگ زدو از ترنم عذرخواهی کرد چون عموپدرامینا قرار بود بیان ایران نمیتونستن بیان. ترنم هم از آرایشگاه وقت گرفته بود. از قبل از ناهار مشغول آماده شدن بودیم. ساعت 6 عصر بود. آرایش لایتی کردمو لباسمو پوشیدم. خودمو تو آینه نگاه کردم. موهامو اتو کرده بودمو باز دورم ریخته بودم چشمو ابرو مشکی با لبای قلوه ایو بینی کوچیک که به صورتم می اومد. تعریف از خودم نباشه روی هم رفته زیبا بودمو این زیباییمو از مامانم به ارث برده بودم. وقتی کارم تموم شدنشستم رو تختمو مشغول بازی با گوشیم شدم. اون 2تا هم در حال بزک دوزک کردن خودشون بودن. دلآرام یه پیرهن آبی پوشیده بود که به چشمای آبیش می اومد. آرایش ملایمی کرده بود. آیسان هم یه پیرهن یاسی پوشیده بود که به پوست سفیدش می اومد. آرایش لایتی کرده بود که به صورت تپلش می اومد. دلآرام: نفس، اگه ازون گوشیت دل بکنی میریماا. دیر کنیم میمونیم تو ترافیک 5شنبه شبا. ساعت 6و نیمه. در حالیکه مانتو شال مشکیمو رو لباسم میپوشیدم گفتم: بریم من آمادم. کیفو سوئیچو موبایلمو برداشتمو رفتم پایین. آیسانو دلآرام هم پشت سرم بودن. رو به مامان گفتم: ما داریم میریم. مامان: به سلامت دخترم. به سمت ماشین رفتمو دزدگیرو زدم. سوار ماشین شدیم. 40 دقیقه بعد رسیدیم. ماشینمو یه گوشه از باغ پارک کردمو پیاده شدیم. سبد گلو که سر راه خریده بودم برداشتمو به سمت ساختمون حرکت کردیم. باغ زیبایی بود. انواع درختا دورشو احاطه کرده بودنو استخر بزرگی وسطش قرار داشت که توشو پر از آب کرده بودن. چراغهای الوان گوشه کنار باغ قرار داشت وارد که شدیم بعد از احوالپرسی با پدرو مادر سروشو ترنم، با راهنمایی خدمتکار وارد اتاقی شدیمو مانتوو شالمونو درآوردیمو جلوی آینه سرو وضعمونو مرتب کردیمو وارد سالن شدیم. ترنم برامون دستی تکون داد رفتیم سمت میزی که برامون انتخاب کرده بود. ترنم به محز دیدن ما اومد سمتمونو گفت: پس کجا موندین شما 3تا؟ مردم از استرس. بغلش کردمو گفتم: چقدر ناز شدی تو؟ مثل ماه شدی. ترنم پیرهن سبز مغز پسته ای پوشیده بود که با رنگ چشماش همخونی جالبی داشت. آرایش کاملی کرده بود که به صورتش می اومد. ترنم: همیشه بلدی چطوری حرفو عوض کنی. هرچقدر ماه شده باشم به پای زیبایی تو نمیرسم. گفتم: اختیار داری. سروش اومدو با ما احوالپرسی کردو با ترنم رفتن سمت مهمونای دیگه. مدتی گذشت داشتم واسه خودم میوه پوست میکندم سرمو که بلند کردم نگام با نگاه آشنای کسی تلاقی کرد. خدایا رادوین اینجا چیکار میکرد؟ تصمیم گرفتم بی اعتنا باشم.* رادوین” سرم حسابی به کارای شرکت گرم شده بود طوری که گذر زمانو حس نکردم. ساعت 11 صبح بود که گوشیم زنگ خورد: نگاهی به صفحش انداختم: سروش بود. لمس گوشیرو زدمو گفتم: سلام استاد! چطوری؟ سروش: سلام رفیق عزیزم. از احوالپرسیای شما خوبم. ببینم من باید از بقیه بشنوم خبر ایران اومدنتونو؟ گفتم: باور کن همه چیز یهویی شد حالا یه روز میام میبینمت. سروش: چه موقعی بهتر از امشب؟ من به مناسبت آشناییم با خانمم یه مهمونی ترتیب دادم همه ی بچه هارو هم گفتم. تو هم باید باشی حالا میای یا بیام دنبالت؟ گفتم: میام. فقط آدرسو برام اس کن. سروش: باغ فشممونو که میشناسی؟ گفتم: آره. سروش: پس ساعت 7 میبینمت. خداحافظ. گوشیو قطع کردم. یه کم به کارام سرو سامون دادمو ساعت 3 رفتم خونه. مامان: خسته نباشی پسرم! ناهار خوردی؟ گفتم: ممنونم. نه. مامان: پس تا تو بری لباستو عوض کنی غذارو کشیدم. بعد خوردن ناهار پای تیوی نشستم. مامان رهارو صدا کرد منم از فرصت استفاده کردمو تا دیدم قفل گوشیش بازه، شماره ی نفسو برداشتم باید هر طوری که بود بخاطر رفتار اون روزم تو رستوران ازش عذرخواهی میکردم. ساعت 5 بود که رفتم حمومو یه دوش گرفتمو اومدم بیرون. از تو کمد یه لباس برداشتمو پوشیدم. موهامو هم درست کردمو بعد اینکه ادکلنمو رو خودم خالی کردم رفتم پایین. مامان: کجا میری؟ گفتم: مامان من امشب ممکنه که یه کم دیر بیام. مهمونی دعوتم. مامان: برو عزیزم. خوشبگذره. گفتم: مرسی. رها: رادوین! سر راهت منم میرسونی بیمارستان؟ گفتم: بدو بیا. سوار ماشینم شدمو وقتی رها نشست حرکت کردم. اول رهارو رسوندمو بعد رفتم فشم. ساعت 7و نیم بود که رسیدم. ماشینمو یه گوشه پارک کردمو به سمت سالن رفتم. با دیدن سروش به سمتش رفتمو باهاش دست دادمو بعد از خوشو بش به سمت بچه ها رفتم. اومدم از کنار میزی رد بشم که نگام به چشمای متعجب نفس افتاد. یعنی این دختر چه نسبتی با سروش داشت؟ باید میفهمیدم.* نفس” مدتی گذشت. آهنگی پخش شد که همه جفتی ریختن وسط پسری به سمتم اومدو دستشو به طرفم دراز کردو گفت: افتخار 1 دور رقصو به من میدین خانم زیبا؟ نمیدونم چرا قبول کردم ولی وقتی پسره روبروم قرار گرفت دستم از پشت کشیده شدو از پشت افتادم تو بغل یکی. چراغا خاموش بود.

بخاطر همین نمیتونستم ببینم کیه. یه مدت که گذشت با یه چرخش منو برگردوند سمت خودش. کمی که دقت کردم تو اون نور کم تونستم رادوینو تشخیص بدم. رگهای گردنش متورم شده بودو شقیقه هاش از عصبانیت نبض میزد. یه لحظه اصلا نفهمیدم چی شد. فقط زمانی به خودم اومدم که دستای رادوین دور کمرم حلقه شدو لبهاش رو لبام قرار گرفت. نمیدونم چرا پسش نزدمو همراهیش کردم. با تشویق جمع از هم جدا شدیم. وقتی به اطراف نگاه کردم دیدم پیست رقص خالی شدهو فقط ما موندیم وسطو یه عالمه چشم خیره مونده بود رو ما. با خجالت رو به رادوین گفتم: من میرم بشینم. انقدر سریع رفتم که متوجه کلام آخرش نشدم.* رادوین” مدتی گذشت. داشتم با آرمان یکی از دوستام حرف میزدمو زیر چشمی نفسو با نگاهم دنبال میکردم که متوجه شدم به درخواست رقص یکی اوکی دادو همراهش رفت. داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم. اصلا فکر نمیکردم قبول کنه. خون داشت خونمو میخورد. باید تا دیر نشده کاری میکردم. پس سریع از جام پاشدمو پشت سرش قرار گرفتمو به شدت دستشو کشیدم. نتونست تعادلشو حفظ کنه و افتاد تو بغلم. با یه چرخش برگردوندمش سمت خودم. انگار به محز دیدن من خیالش راحت شد. نمیدونم فضا یا تاثیر آهنگ یا حتی بوی عطرش باعث شد تا دستام دور کمرش حلقه بشهو لبام رو لباش قرار بگیره. از همراهیش داغ شدم انگار تو آسمونا سیر میکردم. با تشویق جمع از هم جدا شدیم. اصلا نفهمیدم کی از پیشم رفت.* نفس” از هیجان زیادی دهنم خشک شده بود. لیوان شربتمو یه نفس خوردم. نگاهم رو رادوین ثابت موند. تیشرت جذب زردی که با شلوار لی مشکی که پوشیده بود حسابی به پوست برنزش می اومدو هیکلشو به نمایش گذاشته بود. موهاشو هم به طرف بالا ژل زده بود. با صدای دلآرام از جا پریدم: دلآرام: نفس، نفس کجایی تو. انقدر نگاه به اون لامصب نکن الانه که خودتو لو بدی. گفتم: هااان!؟ دلآرام: هیچی. شرط میبندم عروس بعدی تویی. سر میز شام مقداری برای خودم سالاد ماکارانی کشیدمو چندتا تکه جوجه کباب گذاشتم. با رادوین سر یه میز نشستیم. رادوین نگاهی به بشقابم کردو گفت: همیشه انقدر کم غذا میخوری؟ گفتم: دیگه بیشتر ازین نمیتونم. رادوین مقداری از غذاشو خالی کرد تو بشقابمو گفت: کار درستی نمیکنی. اینطوری ضعیف میشی. از توجهش نسبت به خودم تو دلم کارخونه قند آب میکردن. ترنمو سروش از کنارمون رد شدن. ترنم چشمکی بهم زدو سروش گفت: رادوینجان! خانم نفس، از بهترین دانشجوهای منهو صمیمیترین دوست خانممه. رادوین: خودم در جریانم. خانوادگی باهم رفتو آمد داریم. ساعتی بعد موقع رفتن مانتوو شالمو که پوشیدم رو به ترنم گفتم: تری، ما داریم میریم. باما میای؟ ترنم تا اومد چیزی بگه سروش گفت: من خودم میرسونمش. با ترنمو سروش خداحافظی کردیمو به سمت ماشین حرکت کردیم. دزدگیرو زدمو سوار شدیم. استارت زدم. ولی ماشینم روشن نشد. چند دفعه استارت زدم ولی فایده نداشت. رو به بچه ها گفتم: روشن نمیشه. دلآرام: اومدنی که سالم بود. آیسان: بریم با آژانس بریم؟ گفتم: نصفه شبی آژانس از کجا گیر بیاریم؟ فکر کنم بچم گشنشه. باید زنگ بزنم به سامان. جفتشون زدن زیر خنده. آیسان: نفس؟ چی میگی تو گشنشه چیه؟ پاک زده به کلتا. پیاده شدم به سامان زنگ زدم. خاموش بود. درحالی که به ماشینم تکیه داده بودم با پام ضرب گرفته بودم که مازراتی مشکی جلو پام ترمز کرد. رادوین بود. شیشرو پایین کشیدو گفت: نفس تویی؟ چرا اینجا وایسادی؟ چیزی شده؟ گفتم: هرکاری میکنم ماشینم روشن نمیشه. رادوین: اشکال نداره. درشو قفل کن بمونه من خودم میام دنبالش. الانم بیاین بالا من میرسونمتون. گفتم: مزاحم نیستیم؟ رادوین: شما مراحمی خانم. به بچه ها اشاره کردم جفتشون عقب نشستن. منم ماشینمو قفل کردم. رادوین در جلورو برام باز کردمو نشستم. اول آیسانو بعدم دلآرامو رسوندیم. مدتی که گذشت دیدم داره از شهر خارج میشه. یه ترسی ریخت تو دلم. گفتم: کجا داری میری؟ رادوین: حالا میفهمی. از استرس ناخنامو تو گوشت دستم فرو میکردم. 5 دقیقه بعد رسیدیم بام تهران. از ماشین پیاده شدیم. یه کم که رفتیم رادوین گفت: قصدم ازینکه آوردمت اینجا این بود که بهت بگم من یه عذرخواهی بدهکارم بهت. اگه اون روز تو رستوران ناخواسته باعث رنجشت شدم معذرت میخوام. گفتم: خواهش میکنم ولی سعی کن همرو با یه چشم قضاوت نکنی. ساعت 2 بود که رسیدم خونه. چراغای خاموش نشون از خواب بودنشون میداد. از شدت خستگی با همون لباسا خوابم برد.

صبح با سرو صدای سامان از خواب بیدار شدم. سامان: تنبلخانم! ساعت خواب. همرو نگران خودت کردی پاشو توضیح بده ماشینت کجاست؟ گفتم: بذار بیدار بشم بعد بازجوییتو شروع کن. سامان: پس من میرم پایین خودت بیا بهشون توضیح بده. گفتم: خوب کاری میکنی. رفتم حمومو یه دوش گرفتمو اومدم بیرون. یه آرایش ملایم کردمو موهامو بالای سرم جمع کردم. یه بلوزو شلوار آبی هم پوشیدمو رفتم پایین. رو به جمع سلام کردم. همه به احترامم پاشدن. عموپدرام اومد بغلم کردو رو به بابا گفت: پارسا، این همون نفس کوچولوئه که همیشه موهاشو دم موشی میبست؟ بابا لبخند زد: عمو بوسم کردو گفت: چقدر نازو تو دلبرو شدی دختر قشنگم. زن عمو دنیا هم رو بوسی کرد باهام. با دخترا هم دست دادم. عموپدرام بزرگتر از بابام بود. 3تا دخترو 1 پسر داشت. چندسالی میشد که تو پاریس زندگی میکرد. رستاو آتریساو پریسا دختراش بودنو روهام هم پسرش بود. بابا: نفس، ماشینت کجاست؟ گفتم: بنزینش تموم شده بود چون هرکاری کردم روشن نشد. گذاشتم تو باغ پدرشوهر ترنم. قرار شد رادوین بیارتش. بابا: رادوین خودمون؟ مگه اونم اونجا بود؟ گفتم: بله. دوست صمیمی استادمونه. بعد از صبحونه مامان زنگ زدو خاله یلداو خاله سهارو با خانواده هاشون برای شام دعوت کرد. رو به رستا گفتم: پس چرا پریساو روهام نیومدن؟ رستا: پری که بدون شوهرش جایی نمیره. روهامم که مطبو بیمارستان دستو پاشو بسته. گفتم: روهام دکتر چیه؟ رستا: روهام روانپزشکه. عصر تو اتاقم داشتم واسه مهمونی شب آماده میشدم که گوشیم زنگ خورد: به صفحه ی گوشی نگاه کردم. شماره برام ناشناس بود. با تردید جواب دادم: بله؟ طرف: خانم نفس، خواستم بگم ماشینتون صحیحو سالم در خدمت شماست. اگه بیای تو باغ میبینیش. خندیدمو گفتم: رادوین تویی؟ الان میام. سریع بلوز بنفشمو با شلوار مشکیمو پوشیدمو از همون راه اتاقم رفتم تو باغ رادوینو سامان مشغول حرف زدن بودن. رفتم طرف رادوینو سوئیچمو ازش گرفتمو تشکر کردم. برگشتم تو اتاقمو آرایشمو تجدید کردمو فقط بخاطر نگاه های هیز کسری شال بنفشمو هم سر کردم. من که رفتم پایین همه اومده بودن. بعد روبوسی با خاله سهاو عمو بردیاو رهاو دست دادن به رایانو رادوین بین آتریساو رها نشستم. نگاههای کسری اعصابمو به هم ریخته بود. سکوت بدی جمعو فرا گرفته بود که عمونیما رو به بابا گفت: پارساجان نمیدونم تا چه حدی تو جریانی تو یه کلام بهت بگم نفس دلو دین کسریرو برده. این پسر از خوابو خوراک افتاده. اگه بذاری این 2تا برنو سنگاشونو باهم وابکنن. بابا: نظر من نظر نفسه. هرچی خودش بگه. بعد رو به من گفت: پاشو با کسری برین تو حیاط حرفاتونو بزنید. با اکراه از جام پاشدمو به سمت باغ رفتم. کسری هم پشت سرم می اومد. رو یه نیمکت نشستم کسری هم روبروم وایساد. با خشم گفتم: چه نفعی میبری ازینکه بخوای به زور خودتو به دیگران تحمیل کنی؟ بابا چرا نمیفهمی؟ من نمیخوامت. حالم ازون سیریشبازیت به هم میخوره. دست از سرم بردار دیگه. کسری دندوناشو به هم ساییدو گفت: این بلبلزبونیات عاقبت خوشی نداره هااا! نفس، یا با زبون خوش زنم میشی؟ یا کاری میکنم کههه… با جیغ گفتم: تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی. کسری: که نمیتونم غلطی بکنم آره؟ الان نشونت میدم. نشنیدی؟ کسری هرچیزیو بخواد شده به زور به دست مییاره. بعد منو با خشونت کشید تو بغلش. انقدر غیر منتظره اینکارو کرد که قدرت انجام هر کاریو ازم میگرفت. قلبم از ترس خودشو به قفسه ی سینم میکوبید. با یه دستش 2تا دستامو گرفته بود. دستش که طرف بلوزم رفت از ته دل جیغی کشیدمو گفتم: خدااااااا. راااادوییییین! یکی کمکم کنه. به ثانیه نکشید که سرم با زمین برخورد کردو دیگه چیزی نفهمیدم.**** رادوین” از زمانی که اومده بودیم خونه ی عموپارسا. نگاههای این پسره کسری به نفس رو مخم بود تا اینکه شوهرخاله ی نفس حرف خواستگاری از نفسو پیش کشید. داغ شدم. تحمل اون محیط برام عذابآور شده بود. پس دیگه نموندم تا ادامه ی حرفاشونو بشنوم. رفتم تو باغو شروع کردم به قدم زدن. فکر اینکه نتونم نفسو کنار خودم داشته باشم داشت دیوونم میکرد. نمیدونم چقدر گذشته بود که به صدای جیغ نفس که اسممو صدا میکرد به خودم اومدم. دوئیدم سمتشون با دیدن نفس تو بغل کسریو اینکه نفس نمیتونست از خودش دفاع کنه به مرز دیوونگی رسیدم. مشت محکمی خوابوندم تو صورتش. اونم تعادلشو از دست دادو نفس افتاد زمینو سرش با زمین برخورد کرد. یقه ی کسریرو گرفتمو گفتم: معلومه داشتی چه غلطی میکردی؟ برو دعا کن که بلایی سرش نیاد وگرنه زنده نمیذارمت. کسری: تو چه کارشی اصلا؟ به صدای دعوای ما سامانو رایان اومدن بیرون. سامان: چیشده؟ گفتم: اگه دیر رسیده بودم معلوم نبود چه بلایی سر نفس می اومد. با دیدن خونهایی که کف زمین ریخته بود کسریرو ول کردمو رفتم سمت نفس بغلش کردمو به سمت ماشین رفتم. نفسو رو صندلی عقب گذاشتمو با آخرین سرعت سمت نزدیکترین بیمارستان روندم.

دکتر بعد از معاینه گفت: چیزی نیست. یه شکستگی جزئییه تو ناحیه ی سرش. باید منتقل بشه اتاق عمل. دلم هری ریخت. مدتی بعد سامان زنگ زدو آدرس بیمارستانیرو که توش بودیم ازم گرفت. دقایقی بعد همراه باباو عموپارسا از راه رسیدن. عموپارسا: رادوین! نفس من چش شده؟ دکترا چی میگن؟ گفتم: نگران نباشین چیزیش نیست. سرش شکسته. سامان: به خدا اگه بلایی سر نفس بیاد از صفحه ی روزگار محوش میکنم. بابا چقدر بهتون گفتم: انقدر به روی این پسره نخندین؟ شما گوش نکردی میدونی اگه رادوین به موقع نرسیده بود اون پست به نفس… عموپارسا: بس کن دیگه. نیما ازم خواست منم قبول کردم. از کجا میدونستم پسره ی آشغال میخواد روانیبازی دربیاره؟ درضمن نمیخوام جلوی نفس از اتفاقات پیش اومده حرف بزنید. در همینلحظه در اتاق باز شدو نفسو آوردن بیرون. چقدر قیافش تو خواب مظلوم بود. عموپارسا: به موقع خودم حال این پسررو به جاش مییارم.**** نفس” با سوزش دستم چشم باز کردم. اتفاقات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم عبور میکرد. مهمونی خونه ی ما. خواستگاری از من واسه کسری توسط عمو نیما. جواب رد دادنم. دعوام با کسری. دست درازی کردنشو از هوش رفتنم یادم اومد. سرم به شدت درد میکرد. دست آزادمو به سمت پیشونیم بردمو بانداژو حس کردم. در اتاق باز شدو پرستار وارد اتاق شدو به محز دیدن چشمای بازم گفت: بالاخره بیدار شدی زیبای خفتهه؟ گفتم: مگه چقدره که خوابیدم؟ پرستار: نصفه روز. ولی معلومه که اونی که اون بیرون نشسته خیلی دوستداره هااا. کل 12 ساعتو جلوی اتاقت کشیک داده. برم بگم بیاد مطمئنم که بشنوه به هوش اومدی خوشحال میشه. بعد از اتاق بیرون رفت. مدتی بعد رادوین اومد تو اتاقو گفت: خوشحالم که چشماتو باز کردی. با لحن آرومی گفتم: ممنون. تو دلم داشت قند آب میشد. یعنی واقعا رادوین دوسم داره؟ لبام از تشنگی خشک شده بود. گفتم: اینجا یه قطره آب پیدا میشه؟ رادوین: الان برات مییارم. بعد در یخچالو باز کردو مقداری آب تو لیوان ریخت. اومدم پاشم که یه دفعه سرم گیج رفت. رادوین: نفس، چیکار میکنی؟ صبر کن. بعد لیوانو به لبام نزدیک کردو چند جرعه آب خوردم. گفتم: چی شد که بیهوش شدم؟ رادوین متعجب نگام کردو گفت: یعنی تو چیزی یادت نمیاد؟ گفتم: چرا ولی یهچیزایی هستش که. آخه چطوری بگم. رادوین: خیالت راحت باشه عزیزم. همه چیز امنو امانه. هیچ اتفاقی نیفتاده. من خودم آوردمت اینجا. واژه ی عزیزمش تو سرم تکرار میشد. گفتم: باباینا میدونن؟ رادوین: آره. تا 2 نصفه شب اینجا بودن. به زور بابا فرستادمشون خونه. صبح ساعت 10 بود که مامانو باباو سامان اومدن. مامان: خدارو شکر که اتفاقی نیفتاد برات. مدتی بعد دکتر اومدو برگه ی ترخیصو امضا کردو رفتیم خونه. بابا به شکرانه ی سلامتیم یه گوسفند جلوی پام قربونی کرد. با کمک ستاره خانم رفتم یه دوش گرفتمو اومدم بیرون. بلوزو شلوار سفیدمو پوشیدمو یه آرایش ملایم کردمو رفتم پایین. مامان لیوان آبپرتغالو داد دستمو گفت: بیا بخور یه کم جون بگیری. نگاه کن رنگ به روت نمونده. عموپدرام: دخترم با موهای خیس نشین زیر کولر. سرما میخوریا. سامان: عمو انقدر لوسش نکنید بادمجون بم آفت نداره. چشمغره ای به سامان رفتمو چیزی نگفتم. زنگو زدن. ستاره خانم درو باز کرد. ترنمو دلآرام بودن. ترنم محکم بغلم کردو گفت: بمیرم برات. تو که سورو موو گنده بودی؟ چت شد یه دفعه؟ خودمو از تو بغلش کشیدم بیرونو گفتم: اوووه! بسه دیگه آبلمبوم کردی. اونی که با خبرتون کرده بیاین عیادتم، حتما جریانو بهتون گفته. دلآرام: نه به خدا. ما دیدیم خبری ازت نیس زنگ زدیم گوشیت وقتی جواب ندادی شماره ی خونرو گرفتیم که مامانت جریانو مختصر تعریف کرد. ترنم: اگه میگی تهدیدت کرده میتونی ازش شکایت کنی. گفتم: بیخیال. راستی آیسان کجاست؟ دلآرام: رفتن شیراز. بعد از ناهار بابا رو به ما گفت: یه خبر. برنامه ی شمال ریختم. بی حرف پیش فردا عصر حرکت میکنیم. گفتم: کیا هستن؟ بابا: اون دیگه سورپرایزه.

صبح با کمک ستاره خانم چمدونمو از بالای کمدم آوردم پایینو کلی لباسو وسایل مرتب توش چیدم. واسه تو راه هم یه مانتوی جلو باز سورمه ای با یه تیشرت سفیدو یه لگ مشکیو شالو کیفو کفش قرمز مرتب گذاشتم رو تخت تا بعدا بپوشم. تقه ای به در خورد: گفتم: بفرمایید؟ در باز شدو سامان اومد تو گفت: اگه چمدونتو آماده کردی بده ببرمش پایین. به چمدون اشاره کردمو گفتم: آمادست سامان درحالیکه چمدونو برمیداشت گفت: نفس، چی گذاشتی تو این؟ خیلی سنگینه. گفتم: برو انقدر غرغر نکن. سامان: راستی بابا گفت بهت بگم نمیخواد ماشین بیاری. گفتم: چشم. بعد از ناهار رفتم بالا تا کم کم آماده بشم چون قرار بود ساعت 4 همه دم خونه ی ما باشن. جعبه ی کمکهای اولیه رو برداشتمو مشغول تعویض پانسمانم شدم. بعد یه آرایش ملایم کردمو لباسمو پوشیدمو رفتم پایین. آتریسا به محز دیدنم گفت: چقدر خوشگل شدی نفس! گفتم: مرسی عزیزم. لطف داری. ستاره خانم اومد سمتمو یه پاکت پر از آجیلو تنقلات بهم دادو گفت: بیا دخترم! اینارو بخور جون بگیری. ازون شکلات تلخا هم که دوست داری هم برات گذاشتم. پاشدمو بغلش کردمو گفتم: ملسییی خیلی دوشتون دالم. ستاره خانم: منم همینطور. سامان با تاسف سر تکون دادو گفت: نچ نچ نچ. واقعا قباحت داره. دختر 22 سالرو نگاه کن. ببین واسه یه مشت خوراکی چیکار میکنه! مثل بچه های تخس براش زبون درآوردمو گفتم: دلم میخواد. مامان که داشت از کنارمون رد میشد گفت: به جای بیخودی بحث کردن پاشین بیاین بیرون بقیرو معطل خودتون نکنید. گفتم: اطاعت امر یثناخانم. از سالن خارج شدمو رفتم تو باغ. همه جمع بودن. عمو بردیاینا، عموپدرامیناو عموداریوشو خاله یکتاو ترنمو ترانهو سروشو دلآرام گرم صحبت بودن. یادم رفته بود بگم بهتون دلآرامو ترنم باهم نسبت فامیلی داشتن. اونا باهم دخترخاله بودن. با صدای ترنم به خودم اومدم. ترنم: نفس، تو اونشب سرت به جایی نخورده؟ گفتم: چطور؟ ترنم: آخه دیر که اومدی بعدم عوض اینکه بهمون سلام کنی مثل خولا زل زدی به ما. رادوین: ترنم تو چه میدونی؟ شایدم داشته سرشماریمون میکرده. عموبردیا: رادوین انقدر دخترمو اذیتش نکن. قرار شد دخترا با جنسیس سروش بیان که رانندگیشو ترنم بر عهده داشت. پسرا هم به جز رادوین با پورشه ی سامان می اومدن. عمو داریوشینا هم با ماشین خودشون می اومدنو باباو مامانو عمو بردیاو خاله سهاو عموپدرامو خاله دنیا هم با صانطافه ی بابا می اومدن. ترنم: اکسیژن! بیا بشین دیگه. چرا وایسادی پس؟ گفتم: من با شما نمیام. از اول تا آخر راه میخواین برقصین منم سرم درد میکنه. رادوین: عمو اگه میخواد بیاد تو ماشین من. بابا: نفس، برو تو ماشین رادوین تنها نباشه. گفتم: چشم. رادوین در جلورو باز کرد سوار شدم. گفتم: ببخشید مزاحمت شدم. رادوین: تا باشه ازین مزاحمتا. مدتی که گذشت رادوین ضبطو روشن کردو صدای محسن یگانه تو فضا پیچید: سرگرمی تو، شده بازی با این دل غمگینو خستم. یادت نمیاااد چه قولو قرارایی که با تو بستم؟ با این همه ظلم، تو ببین باز چهجوری پای این همه قولو قراااار من نشستم؟ نشکن دلمووو! به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز. نگو بیخبری تو دلم پر از یه ذخم سینه سوز… دستمو بردم سمت ضبطو آهنگو عوض کردم. صدای زنده یاد پاشایی پیچید: خداحافظی کن که تنها بشم. برام بسه تو قلب توو جاا بشم. دیگه بسه این بغض تکراریو. بگو قبل رفتن دوسم داری تو. خودت راهمونو دیگه راحت بکن. کسی نیست بفهمه خیانت بکن. تو که ماال من نیستی آخر میری. دیگه پس بهونه چرا میگیریی؟ خداحافظی واسه ما بهتره. دلت آخر این بازیرو میبره. برو فکر نکن حاال من بد بشه. دیگه وقتشه گریه عادت بشه. دستمو بردم سمت ضبطو آهنگو عوض کردمو گفتم: اینا چیه گوش میدی تو؟ آدم دپرس میشه. رادوین با لحن آرومی گفت: همش همینه. شاد پیدا نمیکنی. میدونی دلت که شکست دیگه شادیهای زندگی شادت نمیکنه. با هیچی آروم نمیشی. فقط در تلاشی یه جوری روزت بگذره. نفس عمیقی کشیدم: خدایا! نگار چطور تونست دل این پسررو به بازی بگیره؟ خودت تقاص قلب شکستشو ازش بگیر. نمیدونم چقدر گذشته بود که خواب چشامو در ربود.* رادوین” نزدیکای تونل کندوان بودیم که عموپارسا کنارم قرار گرفتو گفت: کندوان رسیدی نگهدار یه استراحتی بکنیم. 5 دقیقه بعد رسیدیم. نگاهی به نفس انداختم. آروم خوابیده بود. نمیدونم این چه حسی بود که وقتی نگاش میکردم دلم آروم میشد. دلم نیومد بیدارش کنم. فقط دستمو نوازشوار رو گونش کشیدمو مثل جت از ماشین پیاده شدم.* نفس” با احساس نوازش دست کسی رو گونم چشم باز کردم. کسی تو ماشین نبود. با خودم گفتم: شاید مگسی پشه ای چیزی بوده. شالمو مرتب کردمو از ماشین پیاده شدم. سامان: ساعت خواب. بیا بریم تو رستوران یه چیز بخور. رفتم تو. همه نشسته بودنو فقط روبروی رادوین یه صندلی خالی مونده بود. رفتم بین رهاو رستا نشستم. بعد خوردن غذا به سمت ویلای عموبردیا که تو متلقو بود حرکت کردیم.

ساعت 12 شب بود که رسیدیم. ماشینارو پشت سر هم پارک کردنو پیاده شدیم. ویلای عموبردیا دوبلکس بود. اطراف باغرو درختای پرتقالو بهارنارنج احاطه کرده بودن. وارد سالن شدیم. بزرگترا اتاقهای پایینو برداشتنو ما جوونا هم از پله های مارپیچی گوشه ی سالن رفتیم بالا. تو این ویلا چیزی که زیاد بود اتاق. ما دخترا یه اتاق برداشتیمو پسرا هم هر کدوم تکی واسه خودشون یه اتاق برداشتند. لباسمو که عوض کردم از شدت خستگی زیاد سریع خوابم برد. نزدیکای ظهر بود که با تابش نور آفتاب تو چشمم بیدار شدم. کشو قوسی به بدنم دادمو از جام پاشدم. رفتم دسشوییو بعد از انجام عملیات مربوطه اومدم بیرونو یه تونیک قرمزو یه شلوار مشکی پوشیدمو یه آرایش ملایمی کردمو رفتم پایین. صداشون از تو هال می اومد. رو بهشون سلام کردم. رها: ساعت خواب نفس. گفتم: مرسی مگه ساعت چنده؟ رایان: 12 ظهره. گفتم: پس بقیه کجان؟ ترنم: مامانا رفتن اطرافو بگردن. باباها هم رفتن شهر خریدو دنبال ناهار. رستا: نفس، میز صبحونه هنوز جمع نشده هااا. گفتم: یه باری صبر میکنم تا ناهار. بعد از خوردن ناهار همه رفتن خوابیدن چون زیاد خوابیده بودم نتونستم بخوابم پس هوس کردم که سری به دریا بزنم. بعد از چند دیقه پیاده روی به ساحل رسیدم. بوی نمو ماسه ها مشاممو پر کرد. پشت صخره ای نشستمو هندزفیریمو تو گوشم گذاشتمو آهنگ حس جدید مرحوم پاشاییرو پلی کردم. ناخودآگاه پرنده ی خیالم سمت رادوین پر کشید. نمیدونم چرا دوست داشتم بهش فکر کنم. چشمامو بسته بودمو تو افکار خودم غرق بودم که حضور کسیرو در کنارم حس کردم. با این خیال که شاید رادوین باشه چشامو باز کردم ولی رادوین نبود. پسر هیکلی با پوست گندمی کنارم نشسته بود. هندزفریو درآوردمو خودمو جمع کردم. پسره: خانمخشگله. چرا تنهایی؟ ببینم یارت قالت گذاشته؟ ترس افتاد تو دلم. اومدم پاشم که سریع کشیدم تو بغلش. پسره: قول میدم بد نگذره. یاد الناز یکی از دوستای دبیرستانم افتادم که بهش تجاوز کرده بودنو اون نتونسته بود از خودش دفاع کنه. از ترس جیغ بلندی کشیدم: عضلاتم داشت منقبض میشد که با شنیدن صدای آشنای رادوین آرامش به تنم برگشت. رادوین: پسرهی آشغال. داری چه غلطی میکنی؟؟ بعد طوری کوبوندش زمین که من به سمتی پرت شدم.* رادوین” بعد از ناهار هر کار کردم خوابم نبرد. تصمیم گرفتم برم ساحل. داشتم قدم میزدمو به رفتارهای نگارو نفس فکر میکردم به اینکه نفس زمین تا آسمون رفتارش با نگار فرق داره که صدای جیغ دختری توجهمو جلب کرد. اولش میخواستم بی اعتنا برگردم ولی هر کاری کردم دلم راضی نشد. وقتی رفتم جلوترو نفسو تو اون حال دیدم نفهمیدم دارم چیکار میکنم با یهضربه محکم پسررو پرتش کردم یه گوشه و تا میخورد زدمش. بی وقفه مشتهای گره خوردمو تو صورتش فرود میآوردم. خوب که حرصمو سرش خالی کردم پرتش کردم به سمتیو گفتم: اینو زدم تا نخوای قدرتو زورتو به ضعیفتر از خودت نشون بدی. حالا هم گمشو رد کارت. با دور شدن پسره تازه به یاد نفس افتادم. دیدم داره میاد سمتم. به سر تا پاش خیره شدم. تونیک قرمزو شلوار جذب مشکیش اندام ظریفشو به نمایش گذاشته بود. اومد جلوترو بوی عطرش پیچید تو بینیمو حالم داشت منقلب میشد. ضربان قلبم بالاتر رفته بود. دیدم اگه نتونم خودمو کنترل کنم یه کاری دست جفتمون میدم. پس اونوقت من هیچ فرقی با اون پسره نداشتم. به محز اینکه اومد دستمالو رو لبم بذاره مثل برق از جا پریدمو مثل بمب منفجر شدم.* نفس” حالم ازین ترس بیش از حدم که نقطه ضعفم بودو قدرتو توانایی انجام هر کاریو ازم میگرفت به هم میخورد. تو دلم از اینکه باز مثل دفعه ی قبل رادوین فرشته ی نجاتم شده بود احساس خوشحالی میکردم. کمی که حالم جا اومد بعد رفتن پسره به طرف رادوین رفتم. خوب که دقت کردم دیدم گوشه ی لبش خونی شده. از تو جیبم دستمال تمیزی درآوردمو خواستم بذارم رو لبش که مثل فنر از جاش پریدو نمیدونم چرا با پرخاش توپید بهم. رادوین: تو با اجازه ی کی به چه حقی با این سرو وضع پاشدی اومدی اینجا؟ با حرص گفتم: اولا. با اجازه ی خودم. دوما. تو چه کاره ی منی که انقدر جوش میزنی؟ رادوین دستشو مشت کردو گفت: دختره ی هرضه. پس بگو کرم از خودته. مخصوصا با این سرو وضع ظاهر میشی که توجه دیگرانو به خودت جلب کنی. حقش بود کمکت نمیکردم تا… خون جلوی چشممو گرفت. طاقت هر چیزیو داشتم به جز توحینو تحقیر شدنو. نمیدونم چی شد که دستم بالا رفتو سیلی محکمی زدم تو صورتشو گفتم: اینو زدم تا یاد بگیری واسه غلطی که میکنی منت نذاری. بدون اینکه نگاش کنم از کنارش رد شدمو به سمت ویلا رفتم. لباسم حسابی کثیف شده بود. رفتم حموم. زیر دوش بغضم شکست. نمیدونم چرا اینکه رادوین دربارم چی فکر میکنه برام مهم شده بود. از حموم اومدم بیرونو یه بلوزو شلوار نارنجیمو پوشیدمو یه آرایش فوق ملایم کردمو رفتم پایین. همه دور هم نشسته بودنو گرم حرف زدن بودن. سامان: پاشین بریم این اطرافو بگردیم.

گفتم: من که پایم داداشی. به همراه دخترا رفتم بالاوو یه مانتوی کوتاه قهوه ای با یه شلوار مشکی پوشیدمو موهامو هم یهطرفی درست کردمو شال مشکی هم سرم کردمو رفتیم پایین. خاله سها: شماها رادوینو ندیدین؟ سروش: سر راه قرار گذاشتیم برش داریم. خاله سها: خیالم راحت شد. برین در پناه خدا. گفتم: مگه نمییاین شما؟ خاله سها: نه عزیزم. جمع جووناست ما دیگه بیایم اونجا چیکار؟ بوسش کردمو گفتم: شما اختیار دارین. پس فعلا. 2تا ماشین قرار شد بریم. دخترا با ماشین سروش می اومدنو منم چون اون ماشین جا نبود تو ماشین سامان نشستم. رو به سروش گفتم: حالا واقعا با رادوین قرار گذاشتی؟ سروش: نه، اونطوری گفتم نگران نشن. به قصد تلکابین به سمت نمکآبرود حرکت کردیم.رادوین” بهتزده به رفتن نفس خیره شده بودم. واقعا چرا کاراش، طرز لباس پوشیدنش، رفتارش با دیگران برام مهم شده بود؟ تعجب می کردم که چرا زمانی که سیلی زد تو صورتم هیچ اکثو العملی بهش نشون ندادم؟ در صورتی که هر کس دیگه این کارو میکرد دندوناشو تو دهنش خرد میکردم ولی از حق نگذریم عجب دست سنگینیم داره! ولی خب حقم بود من بدجور بهش توحین کردمو بعید میدونم به این زودیا دلش باهام صاف بشه. باید تلاش خودمو بکنم تا دلخوریرو از دلش پاک کنم. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. تازه داشت باهام خوب میشد. نمیدونم چقدر تو حالو هوای خودم سیر میکردم که به صدای دختر بچه ای از جا پریدم: دختره: عمو میشه کمکم کنی؟ نگاش کردم لباسای رنگو رو رفته ای به تن داشت. گفتم: اسمت چیه؟ چی شده؟ دختره: ترگل. بابام مامانمو زده وسایلامونو هم ریخته بیرون. مامانم میگه دیگه بدبخت شدیم. دلم به حالش سوخت. پاشدمو گفتم: منو ببر پیش مامانت. همراه اون بچه مسیریو طی کردیم. به کوچه ای رسیدیم که خونه های محقری توش قرار داشت زن جوونیو دیدم که کنار چندتا تکه وسایل نشسته بودو اشک میریخت. تا چشمش به ترگل افتاد گفت: اومدی؟ ترگل: آره. عمو قراره کمکمون کنه. مادرش نگام کردو گفت: آقا ببخشید که ترگل مزاحمتون شده. ما احتیاجی به کمکتون نداریم. گفتم: مزاحمت چیه؟ من به خواست خودم اینجام. تا کمکتون نکنم دست از سرتون برنمیدارم. مطمئن باشین در مقابل کمکم هیچ چشمداشتی ازتون نمیخوام. ترگل: مامانطرنج قبول کن. ترنج با شک: نمیدونم چی بگم گفتم: هیچی فقط به من اعتماد کنید. اول بردمشون یه کافیشاپو 2تا قهوه و کیک سفارش دادمو برای ترگلم یه بستنی خریدم سریع به مش حیدر باغبون ویلای فشممون زنگ زدمو سفارش ترگلو مادرشو کردم. بعد بردمشون مرکز خریدو براشون کلی لباسو خوراکی خریدم. موقعی که بردمشون ترمینال یه سواری براشون گرفتمو آدرس دقیق ویلارو دادم به راننده که برسونتشون. موقع رفتن کارت ویزیتمو به همراه مقداری پول دادم به ترنج. ترنج: آقا خیر از جوونیت ببینی. انشا الله هرچی از دلت میگذره اتفاق بیفته برات. گفتم: خواهش میکنم. ساعت 12 شب بود که به خونه رسیدم. نفس” اون روز بهمون خیلی خوش گذشت. ساعت 11 شب بود که رسیدیم. حالم خوب نبود بخاطر همین سریع رفتم بالا. لباسمو عوض کردمو رو تخت دراز کشیدم. تو خوابو بیداری بودم که رها گفت: رادوین هنوز نیومده.* رادوین” وقتی رسیدم خونه همه نشسته بودن تو هال. چشم گردوندم تا بلکه اونی که دلم میخوادو ببینم ولی هرچی نگاه کردم ندیدمش. پس معلوم شد ضره ای براش اهمیت ندارم. بابا با توپ پر اومد سمتمو گفت: معلومه تا این وقت شب کجا موندی؟ اون گوشیتو هم که جواب نمیدی. گفتم: یه کاری برام پیش اومد مجبور شدم برم تا جاییو بیام. ازینکه نگرانم شدین متشکرم. مامان: شام گرم کنم برات؟ گفتم: شما برین بخوابین خودم یه چیز میخورم. داشتم برا خودم غذا گرم میکردم که سایه ای توجهمو جلب کرد..* نفس” ناخودآگاه عذاب وجدان گرفته بودم. هزارجور فکرو خیال به سرم میزد. نکنه اون پسره با دوستاش برگشته باشنو بلایی سرش آورده باشن. اگه بلایی سرش بیاد هیچ وقت خودمو نمیبخشم. رها مضطرب قدم میزد. نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد. مدتی بعد از شدت دل درد از خواب پریدم. اتاق در تاریکی کامل فرو رفته بود. رفتم دسشوییو دیدم بلههه. چراغ قرمزم روشن شده. آه از نهادم بلند شد. یادم رفت با خودم پد بیارم. خدایا! حالا باید چیکار میکردم؟ عادت ترنمو دلآرام که همیشه 2 هفته قبل از من بود. رهاو رستاو آتریسارو هم که نمیتونستم بیدار کنم. پس تصمیم گرفتم برم داروخونه. سریع یه مانتو پوشیدمو شالمو هم سر کردمو رفتم پایین. دیدم رادوین جلوی تیوی نشستهو داره شام کوفت میکنه. بی اعتنا بهش میخواستم از سالن خارج بشم که صداش سر جا میخکوبم کرد. رادوین: کجا داری میری این وقت شب؟ گفتم: به تو ربطی نداره. رادوین اومد جلوم وایسادو گفت: پرسیدم کدوم گوری داری میری؟ با عصبانیت گفتم: منم دلیلی نمیبینم به تو جواب پس بدم. رادوین: منو عصبی نکن بگو کجا میری؟ گفتم: مگه نگفتی هرضم؟ میرم دنبال … رادوین حرفمو قطع کردو گفت: خفه شووو.

مثل آدم جوابمو بده وگرنه به جون رها میرم عموپارسارو صدا میکنم بیاد پایین. اون وقت جواب دادن به اون سختتره هااا. از حالت جدی نگاهش خیلی ترسیدن با لکنت گفتم: می می میخوام برم داروخونه. رادوین: چه قرصی میخوای؟ بگو اگه داشته باشم برات مییارم. گفتم: نه. قرص نه. رادوین: پس چی؟ داروخونه قرص میدن دیگه. گفتم: چطوری بگم؟ رادوین: خیلی راحت. سرمو انداختم پایینو گفتم: من، من نو نو. نوار بهداشتی میخوام. رادوین: خب اینو از همون اول میگفتی دختر خوب. برو بالا من میگیرم میام. رفتم بالا تو اتاقمون. پشت در نشسته بودم. نمیدونم چه مدتی گذشته بود که تقه ی آرومی به در خورد: یواش دسگیررو کشیدم پایین. با دیدن نایلون مشکی بزرگی که انواعو اقسام نواربهداشتی با مارکهای مختلف توش بود چشمام از تعجب 4تا شد. تو دلم گفتم: ببین چه خبره؟ انگار میخوام توش شنا کنم. سریع نایلونو آوردم تو اتاقو یه بسته از توش برداشتمو بقیرو هول دادم زیر تختم. صبح سر میز صبحونه سعی میکردم اصلا نگاش نکنم. واسه اینکه زیادی جلوی چشمش نباشم رو به مامانو خاله سها گفتم: اگه اجازه بدین ناهار امروز با من. خاله: اختیار داری عزیزم. مامان: ازون لازانیاهای معروفت درست کن. گفتم: آخه میترسم بقیه دوست نداشته باشن. خاله سها: اتفاقا برعکسه. رادوین عاشق لازانیاست. یعنی اگه پشت سر هم درست کنی اصلا چیزی نمیگه. رفتم تو آشپزخونه شروع به آماده کردن مواد کردم. کم پیش میومد آشپزی کنم ولی تعریف از خودم نباشه بدون اینکه کلاس برم آشپزیم خوب بود. مواد سالاد ماکارانیرو داشتم آماده میکردم که ترنم وارد آشپزخونه شدو گفت: شیطون خودتو از چشم کی قایم کردی؟ گفتم: هیچکس. هوس آشپزی کرده بودم. ترنم: ترنم نیسم اگه نفهمم دلتو کی دزدیده. حالا صبر کن. گفتم: برو باباااا. قفل دل من همینطوری باز نمیشه. ترنم: حالا میبینی. طرف اگه هکر باشه به آسونی بازش میکنه. سالادو که درست کردم خودم به تنهایی میزو چیدم. تصمیم گرفتم چندتا شاخه گل سرخ بذارم سر میز پس رفتم تو باغ. در حال چیدن شاخه ی آخر گل سرخ بودم که با شنیدن صدای رادوین 3 متر از جا پریدم. رادوین: مواظب باش خاراش نره تو دستت. با کمی پرخاش گفتم: خار بره تو دست آدم بهتر از شنیدن تحمت ناروا توسط آدمای از خود راضیه. اینو گفتمو رفتم تو. میزم که آماده شد رفتم تو هالو گفتم: ناهار حاضره. سر میز نشسته بودیم عموبردیا: نفس، واقعا دستپختت حرف نداره. خوش به حال شوهر آیندت. از خجالت نوشابه پرید تو گلوم. سامان: من نمیدونم چه حکمتیه که تا اسم شوهر میاد این دخترا سرخو سفید میشن؟ چشمغره ای بهش رفتم. عموبردیا: سامان دختر منو اذیتش نکن. راستی امشب مهمون داریم. بهرامو خونوادش دارن میان اینجا. رادوینو رایان اخماشون رفت تو هم. رادوین: بابا، من تضمین نمیدم رفتار خوبی با آروین داشته باشم. عموبردیا: اونا هرچی هستن خونه ی ما مهموننو من اصلا دلم نمیخواد بی احترامی ببینن.

ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتیم بریم لب دریا. جلوی آینه نشستمو یه آرایش لایت رو چهرم نشوندم. از تو چمدونم یه تونیک آبی با یه شلوار مشکیو یه شال سفید نازک آوردم بیرونو پوشیدم. گوشیمو همراه با مشمای لواشکام برداشتمو به همراه دخترا از پله ها اومدم پایین. آقایون جلوی تیوی نشسته بودن. سروش تا چشمش به ما افتاد گفت: کجا به سلامتی شالو کلاه کردین؟ ترنم: میریم لب دریا. رادوین: پاشین دنبالشون بریم. خوبیت نداره چندتا دخترو تنهایی بفرستیم. رها: داداش به خدا نمیخورنمونااا! احتیاجیم به بادیگارد نداریم. رادوین: رها!! قبلا این زبونو نداشتی! چیشده؟ رها: کلاس زبان رفتم زبونم وا شده. رادوین: استادتو میشناسم. خودم نوکشو میچینم. چند دقیقه بعد رسیدیم. اوایل شهریورماه بودو هوا کمی خنک شده بود. پسرا آتیش درست کردنو همه دورش نشستیم. مشغول خوردن لباشکام بودم که رایان رو به من گفت: نفس، غش نکنی انقدر لواشک میخوری. رادوین اشاره کرد به رها و گفت: نگران نباشین پزشک کودکان همراهمون هست. پسرهی پررو. خجالتم نمیکشه. بدجوری از دستش شاکی بودم. به زور خودمو کنترل کردم تا بهش چیزی نگم. ترنم: بیاین جرات حقیقت بازی کنیم. همه قبول کردن. یه بطری گذاشتیم وسط سر بطری به دلآرام افتاد تهش به سامان. دلآرام: جرات یا حقیقت؟ سامان: جرات. دلآرام: خب نفس گفته از آب کله پاچه متنفری ولی باید اون آبشو همرو یه جا بخوری. سامان: هر چیزی غیر از این. دلآرام: نه. همینکه گفتم گفتم: اتفاقا یه کاسه از آبش مونده. رایان: من میارم رایان 3 سوته برگشتو کاسرو داد به سامان اونم همرو با چندش خورد. دوباره بطریو چرخوندیم. این بار سر بطری به رایان افتادو تهش به من. رایان: جرات یا حقیقت؟ گفتم: جرات. رایان: همین الان با گوشیت زنگ میزنی به عشقت.. ترجیحا پسر باشه. صداشم بذار رو اسپیکر. گفتم: چشم گوشیمو برداشتمو رفتم تو لیست مخاطبینم. چشمم به اسم دایی ماهانم افتاد. خداییم دلم براش تنگ شده بود. آخه دایی ماهانم ایران نبود اون چند سالی میشد که واسه گرفتن فوق تخصصش رفته بود لندنو چون دعوت به کار کرده بودنش همونجا موندگار شده بود. دایی ماهان پزشکی مغزو اعصاب خونده بود. شمارشو لمس کردم. زدم رو اسپیکر. بعد سومین بوغ جواب داد: دایی ماهان: سلام نفسم. چطوری؟ گفتم: سلام عشقم. حالم از دوری تو تعریف نداره ولی وقتی میبینم صدات خوب میاد به وجد میام. دایی ماهان: الهی قربونت برم. بخاطر تو هم که شده سعیمو میکنم زودتر بیام.* رادوین” مشغول بازی جرات حقیقت بودیم تا اینکه سر بطری به رایان افتادو تهش به نفس. وقتی رایان ازش خواست زنگ بزنه به عشقش رادارام فعال شد. با شنیدن صدای پسره که گفت: سلام نفسم، اعصابم به هم ریخت. دلم میخواست گوشیشو از دستش بگیرمو زیر پام خرد کنم تا اینکه با حرفی که پسره زد آرامش از دست رفتم به تنم برگشت. پسره: خب دایی جون من باید برم. سلام به همه برسون مراقب خودت باش. تو دلم گفتم: خاک برسرت رادوین باز زود قضاوت کردی. دارم کم کم به این نتیجه میرسم که نفس دختر پاکیه. داشتم زیر چشمی نگاش میکردم که با پوزخندش نگامو غافلگیر کرد دوباره بطریو چرخوندیم. این بار سر بطری به ترنم افتادو تهش به من. ترنم: خب رادوینخان، جرات یا حقیقت؟ گفتم: جرات ترنم: همین الان زنگ بزن به کسی که دوسش داری قرار خواستگاری بذار.* نفس” دل تو دلم نبود ببینم به کی میخواد زنگ بزنه. صدارو رو اسپیکر گذاشت. مثل اینکه گوشیشو جواب نمیداد. لحظاتی بعد گوشیو قطع کرد. همینطور به ترتیب بقیه هم بازی کردن. بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود. سروش نگاهی به رادوین کردو گفت: این هوا جون میده واسه خوندن. تورو خدا برامون بخون. رادوین: اصلا حسش نیست. رایان: شیطون خودم دیدم گیتارتو آوردی. پس گذاشتی واسه کی؟ سامان: قبول کن دیگه. رادوین: من گیتارو واسه تنهاییم آورده بودم حالا که خودتون خواستین هرچی خوندم حق اعتراض ندارین. سروش: باشه تو بخون. رادوین رفتو 5 دقیقه بعد با گیتارش برگشت. نشست رو به رومو گیتارو رو پاش گذاشتو شروع به نواختن کرد. خداییش کارش عالی بود چون از بچگی به گیتار علاقه داشتم کلاس رفته بودم. مدتی بعد صدای گرمش که سوز خاصی داشت فضارو پر کرد. ترکیب صدای امواجو گیتارو صدای رادوین سمفونی زیباییرو ایجاد کرده بود کاش میتونستم صداشو ضبط کنم.**** رادوین” گیتارو رو پام گذاشتمو در حالی که به چشمای نفس خیره شده بودم شروع به خوندن کردم:

من باشمو فکر تو، یه خیابوونوو، دل دلتنگو نم بارونوو، تا جنون مییرم، لحظه ی دوریی. همه میشنااسن منوو اینجوریی. هرجا لبخندم سردو بیجوونهه، هرجا تو حرفاام غم باروونهه. خنده هاای تو، مرهمم مییشهه. خنده هات آآب روی آآتییشهه. پاا به پاای تووو، غمو دادم رفت. بد دنیاارووو با تو یاادم رفت. تورو یاادم هست، از شباای سرد. گرمی دستاات، منو خواابم کرد. پاا به پاای تووو غمو دادم رفت. بد دنیاارووو باتو یاادم رفت. تورو یاادم هست، از شباای سرد. گرمی دستاات منو خواابم کرد. پا به پای تو رامو گم کردم. گم شدم اما، برنمیگردم. بی تو لبخندم، سردو سنگیینه. ما کنااار هم، آرزووم ایینه. که چشات هر شب، مال من بااشههه صبح پاشمو چشمات، رو به من واا شه. هر چقدر نیستی، از خودم سییرم. بی تو دلتنگم، بی تو میییمیییرم. پاا به پاای توو، غمو دادم رفت. بد دنیااروو با تو یادم رفت. تورو یاادم هست، از شباای سرد. گرمی دستاات، منو خواابم کرد. (آهنگ پا به پای تو از محسن یگانه)* نفس” بعد از تموم شدن آهنگ همه تشویقش کردن جز من. جوری محو صداش شده بودم که انگار زمانو حس نمیکردم. دلآرام دستشو جلوی صورتم تکون دادو گفت: نفس، کجایی؟ دیدم اگه فقط 1 دقیقه ی دیگه اونجا بشینم راز دلم جلوی همه برملا میشه پس بی اعتنا به دلآرام از جام پاشدمو سرمارو بهونه کردمو رفتم تو ویلا. یه سلام به جمع کردمو رفتم تو اتاق. نفس عمیقی کشیدم. یعنی این چه حسی بود که وقتی رادوینو می دیدم قلبم از خودش بازی درمیآورد؟ خدایا! خودت کمکم کن. واقعا نمیدونم چیکار کنم. هر طور فکر میکنم با عقلم جور درنمیاد. چه جوری ممکنه؟ تو یه مدت کوتاه عشقش تو دلم پا گرفته باشه؟ چشمامو بستمو دیدارامون تو ذهنم تداعی شد. مزاحمت اون پسراو دعوای رادوین با اونا بخاطر من، توحین رادوین به من تو رستورانو، عذرخواهیش، رقص 2 نفرمون تو مهمونی سروش، نجات من از دست کسری، بیدار موندنش تو بیمارستان بخاطر من، مسافرت شمالمونو این دعوای آخری مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم عبور میکرد. عقلو احساسم در جدال سختی بودن. از طرفی عقلم حکم میکرد که: این عشق بی نتیجه هستو رادوین با وجود شکستی که از نگار خورده ذره ای هم به تو فکر نمیکنه و کمکاشم از رو انسان دوستی بوده پس حستو نادیده بگیر. از طرفی احساسم حکم میکرد که: به این عشق پرو بال بده. تو بد دو راهی گیر افتاده بودم. خدایاا! کاش میتونستم بفهمم احساسش نسبت بهم چیه؟ رفتم حمومو یه دوش 5 دقیقه ای گرفتمو اومدم بیرون. یه شومیز آبی با یه شلوار جذب سفید پوشیدمو موهامو هم باز ریختم دورمو یه آرایش معمولی کردمو صندلای سفید 5 سانتیمو پوشیدمو رفتم پایین. عموبردیا: به به! ببین کی اومده؟ پس بقیتون کجان؟ گفتم: دیگه الان سرو کلشون پیدا میشه. در همین لحظه بچه ها با سرو صدا اومدن تو. رایان به محز دیدن من گفت: باز کارت کجا گیره که اومدی سراغ بابا؟ ترنم: ازون مهمتر، تو چرا یه دفعه جیم شدی رفتی؟ گفتم: سردم بود بعدشم رفتم کارامو بکنم قراره مهمون بیاد. ساعتی بعد عموی رادوین همراه با خانوادش اومدن. ازونجایی که دختری نبودم که خودمو بگیرم، واسه احوالپرسی جلو رفتم. با عموو زنعموش دست دادمو با پسرشون به یه احوالپرسی کوتاه اکتفا کردم. وقتی به دخترای افاده ایشون سلام کردم بی اعتنا به من بدون اینکه جواب سلاممو بدن راهشونو گرفتنو رفتن سمت رادوین. از حرص ناخنمو تو گوشت دستم فرو کردم. مدتی که گذشت رها اومد نشست پیشمو گفت: باز این طنازو طرلان داداشمو تنها گیر آوردن. به رادوین نگاه کردم که وسط اون دوتا دخترا نشسته بودو از خنده نیشش تا گوشش وا رفته بود. به زور خودمو کنترل کردم رو به رها گفتم: انگار داداشتم بی میل نیست. تحمل اون فضا برام غیر ممکن بود. بخاطر همین به هوای کمک کردن به آشپزخونه رفتم.* رادوین” بعد از رفتن نفس، ما هم دیگه حوصلمون نگرفت بشینیم رفتیم تو ویلا. رفتم حمومو دوش آبو باز کردم ناخودآگاه فکرم رفت سمت نفس. یعنی چی شد که بی اعتنا به همه پاشد رفت تو ویلا؟ مطمئنا سرما نمیتونه دلیل اصلی باشه. وقتی به چشماش نگاه کردم احساس کردم ته نگاش یه حرفی هست. نمیدونم چرا کاراو رفتار این دختر برام مهم شده بود. بعد از نگار هیچ دختری جذبم نمیکرد. نمیدونم این دختر چی داشت که هرکار میکردم تا نسبت بهش بیتفاوت باشم نمیشد. لباسمو پوشیدمو رفتم پایین. ساعتی بعد عمو اینا اومدن. طبق معمول طنازو طرلان که به خواهران سیندرلا معروف بودن. اومدن سمتم. اول خواستم مثل همیشه روی خوش بهشون نشون ندم ولی برای فهمیدن احساس نفس نسبت به خودم بد نبود باهاشون خوش رفتاری میکردم**** نفس”

کمی که به مامانینا کمک کردم، اومدم تو سالن. زیر چشمی به رادوین نگاه کردم. دیدم با اون دخترا مشغوله. رها: اه! حالم از جلفبازی این 2تا به هم میخوره. ترنم: لباس پوشیدنشونو نگاه کن انگار تو لباسشون پارچه کم آوردن. دلآرام: پس دیگه این تکون دادن سرو دستشون واسه چیه؟ گفتم: مثلا میخوان واسه رادوین عشوه خرکی بیان. سروش: هیییس! میشنون زشته. ترنم: استاد نکنه شما هم از این تیپ دخترا دوس داری؟ اگه دوست داری میتونی بری با یکیشون. اونطوری با رادوین باجناق هم میشی. سروش: اولا، من غلط بکنم. ثانیا، تا اونجایی که من رادوینو میشناسم اون از این تیپ دخترا خوشش نمیاد چه برسه کهبخواد نگاشون کنه. گفتم: آره، کاملا از خنده هاش مشخصه. حس کرمریزیم فعال شده ود. رفتمو از تو آشپزخونه یه مشما برداشتمو اومدم بیرون رو به رایان گفتم: رایان! میای بریم بیرون؟ شبه میترسم تنها برم. رایان: چرا که نه. بریم. از ویلا خارج شدیمو به سمت ساحل حرکت کردیم. خم شدمو با چراغ قوه ی گوشیم رو زمین دنبال مار آبی گشتم. 2تا مارو گذاشتم تو کیسهو درشو گره زدمو 2تا سوراخ رو کیسه ایجاد کردم. رایان با ترس یه قدم عقب رفتو گفت: داری چیکار میکنی نفس؟ گفتم: هیچی نترس این مارا آبی هستن. فقط بعد از شام بشینو تماشا کن. دقایقی بعد برگشتیم تو ویلا. رادوین اومد سمتمونو گفت: کجا رفته بودین شما 2تا؟ میخوان شام بخورن منتظر شما هستن. رایان: رفتیم واسه نفس شارژ بخریم. گفتم: دلیلی نداره کاراتو براش توضیح بدی رایانجان. رادوین چپ نگاهم کردو بدون اینکه بهم چیزی بگه از کنارمون رد شدو رفت. بعد از شام رفتیم لب ساحل. منو ترنمو دلآرامو رهاو رستا کنار هم نشسته بودیم. اون 2تا خواهر چندشم با پسرا هم روبرومون نشسته بودن. آتریسا هم چون حالش خوب نبود نیومده بود. خواهران سیندرلا طوری لباس پوشیده بودن که اندامشون تو لباس مشخص بود آدم شرمش میشد نگاشون کنه. تصمیم گرفتم نقشمو عملی کنم. نگاهی به اطراف انداختم. همه مشغول حرف زدن بودنو کسی حواسش به من نبود. خیلی آروم کیسهرو از جیبم درآوردمو درشو باز کردمو مقابل پای طنازو طرلان گذاشتم. طولی نکشید که مارا بین دو پای دخترا خزیدن. با لذت داشتم به این صحنه نگاه میکردم.* رادوین” زیر چشمی به بچه ها نگاه میکردم که مشغول بحث کردن باهم بودن. مدتی که گذشت دیدم رایانو نفس دارن میرن بیرون. داشتم از حرص میترکیدم. به هر سختی که بود اون دخترای سمجو از سر خودم باز کردم. 10 دقیقه بعد وقتی برگشتن رفتم سمتشونو گفتم: کجا رفته بودین شما 2تا؟ میخوان شام بخورن منتظر شمان نفس با پر رویی گفت: رایانجان دلیلی نداره کاراتو توضیح بدی. چپ نگاش کردمو نشستم. بعد از شام رفتیم لب ساحل. گرم حرف زدن بودیم که یه دفعه طرلانو طناز شروع به جیغ کشیدن کردن. ماا، مااا، ماااااااارررررررر. سروش: نترسین این مارا آبی هستن با شما کاری ندارن. طنازو طرلان با کمک آروین به سمت ویلا برگشتن. نگام به نفس افتاد که بیخیال گوشه ای نشسته بودو لبخندی گوشه ی لبش بود. مطمئنم وجود ناگهانی مارا کار نفسه. عاشق همین دلو جراتش بودم. مدتی که گذشت رفتیم تو ویلا. کم کم همه واسه خواب آماده میشدن. جلوی تیوی نشسته بودمو شبکه هارو بالاو پایین میکردم که بالاخره یه فیلم سینمایی پیدا کردمو مشغول دیدن شدم. نمیدونم چقدر گذشته بود که خوابم برد. از شدت سرما یه گوشه از کاناپه کز کرده بودم. با احساس اینکه پتوی گرمی روم قرار گرفت چشامو باز کردم. نیمخیز شدم ببینم کیه که برام پتو آورده؟ ولی وقتی نگاه کردم کسی تو سالن نبود.* نفس” وقتی دخترا به کمک داداششون رفتن تو ویلا، ترنم رو به من گفت: نفس، مارا کار تو بود آره؟ سرمو تکون دادم. ترنم: ولی عجب دلو جراتی داری تو؟ نمیگی اگه پس می افتادن چیکار میخواستی بکنی؟ گفتم: تلافی کارشون بود. تو دلم گفتم: البته در ظاهر تلافی بود ولی فقط خدا میدونست که میخواستم شرشونو از سر رادوین باز کنم. مدتی بعد رفتیم تو ویلا. مسواکمو زدمو افتادم رو تختم ولی هرکاری کردم خوابم نبرد. پاشدم رفتم پایین لیوانی آب خوردم. موقعی که میخواستم برگردم چشمم به رادوین افتاد که خواب بودو از شدت سرما خودشو گوشه ی کاناپه جمع کرده بود. دلم براش سوخت. سریع رفتم بالاو پتوی خودمو آوردمو انداختم روشو تیویو خاموش کردمو رفتم بالا. نمیدونم چقدر گذشت که با فکر کردن به رادوین خوابم برد.

صبح با تابش نور خورشید تو صورتم از خواب بیدار شدم. کشو قوسی به بدنم دادمو از رو تخت پاشدم. رفتم دسشوییو بعد از شستن صورتم اومدم بیرون. از تو چمدونم یه بلوز لیمویی با شلوار مشکی برداشتمو پوشیدم. یه آرایش معمولی کردمو موهامو دم اسبی پشت سرم بستمو رفتم پایین. سر میز صبحونه رها گفت: بابا، پس رادوین کو؟ عموبردیا: صبح زود که داشتم میرفتم نون بگیرم دیدم با ماشینش رفت بیرون. بعد از صبحونه تصمیم گرفتم برم تو باغو هوایی بخورم. رفتم بالاو دمپایی ابری زردمو پوشیدمو اومدم پایین. داشتم از سالن خارج میشدم که نمیدونم پام به کجا گیر کرد داشتم با سرو صورت پخش زمین میشدم که یه لحظه احساس کردم میون زمینو هوا معلقم.* رادوین” صبح زود از خواب بیدار شدم. رفتم دسشوییو آبی به سرو صورتم زدمو اومدم بیرون. دیدم هوا خوبه پس رفتم ساحلو شروع به دوئیدن کردم. یه ربعی که گذشت برگشتم تو ویلاو ماشینو برداشتمو رفتم بیرون. مقابل یه اسباببازیفروشی توقف کردمو رفتم داخل مغازه. یه عروسک برای ترگل خریدم چون تصمیم داشتم به محز برگشتنمون به تهران برم بهشون سر بزنم. کارم که تموم شد برگشتم تو ویلا. ماشینو پارک کردم. داشتم به سمت سالن میرفتم که دیدم نفس داره به سمت زمین فرود میاد. نمیدونم با چه سرعتی خودمو بهش رسوندمو مانع از افتادنش شدم. رو بهش گفتم: حواست کجاست؟ یه دفعه چی شد که اینطوری شدی؟ داشتی به چی فکر میکردی؟ نفس: به عشقم فکر میکردم. با پوزخند رو بهش گفتم: آها، اون وقت منظور از عشقتون داییتونه دیگه؟ گفتم: خب داییم عشقمه ولی از اونجایی که داییو خواهرزاده نمیتونن باهم ازدواج کنن پس شخص دیگه ای مد نظرمه. به آرومی خودشو از تو بغلم بیرون کشیدو به سمت تاب2 نفره ای که انتهای باغ قرار داشت رفتو روش نشستو چشماشو بست. اصلا دوست نداشتم خلوتشو به هم بزنم پس آروم طوری که متوجه نشه پشت یکی از درختا مخفی شدمو 10 12تا ازش عکس انداختم.* نفس” به سمت تاب رفتمو روش نشستم. پسره ی از خود راضی فکر کرده کیه؟ به من پوزخند میزنه. ولی منم خوب حالشو جا آوردم. یه ضره دلم خنک شد. با حرکات آروم تاب چشمامو بستم. باز نمیدونم چرا دوباره فکرو خیال رادوین ذهنمو به خودش مشغول کرد. با شنیدن صدای طرلان از جام پریدمو گفتم: به شما یاد ندادن بی هوا مزاحم دیگران نشی؟ طرلان پشت چشمی نازک کردو گفت: فکر نکن عاشق حرف زدن با توئم نه. فقط اومدم بهت بگم هرکی هستی پاتو از زندگی ما بکش بیرون. اگه فکر کردی تو مدت کوتاهی که اومدی میتونی دل رادوینو ببری بدون سخت در اشتباهی. رادوین مال منه، 1 سالو نیم تلاش کردم دلشو به دست بیارم. حالا که تلاشم داره نتیجه میده نمیذارم ازم بگیریش. با پوزخند گفتم: مبارک خودتون باشه. حالا کی گفته که من به رادوین شما چشم دارم؟ طرلان: کارات اینو میگه. نمونش دیشب خودم دیدم واسش پتو آوردی انداختی روش. گفتم: آفرین. بارک الله. کشف بزرگی کردی. یادم باشه بگم جایزه ی نوبل سالو بدن به تو. خب آورده باشم که چی؟ طرلان اومد سمتمو دستشو جلوی دهنم گذاشتو گفت: دختره ی آشغال پسر ندیده بهت گفتم دست از سر رادوین بردار. حالیت شد؟ از شدت عصبانیت دستشو محکم گاز گرفتمو گفتم: القابی که لایق خودته به من نسبت نده. مثل وحشیا موهامو کشیدو هیستیریک فریاد زد: رادوین مال منه، عاشق منه. حالا که از سر رام نمیری کنار میییکشمت. بعد با یه دستش گلومو محکم فشار دادو با دست دیگش موهامو میکشید. داشتم نفس کم میآوردم که با صدای داد رادوین دستش از رو موهامو گلوم افتاد. رادوین: داشتی چه غلطی میکردی طرلاااااااان؟ طرلان یه دفعه زد زیر گریهو خودشو پرت کرد تو بغل رادوینو گفت: هیچی به خدا اومده بودم قدم بزنم یهویی این دختره پرید سمتمو منو زد آآآخ رادوین. رادوین با تشر گفت: خیله خب بسه. پاشو خودتو جمع کن. طرلان سرخورده ازونجا دور شد. به شدت به سرفه افتاده بودم. از دروغگویی این دختر متحیر شده بودم. دهنم مثل ماهی که از آب افتاده باشه بیرون بازو بسته میشد. گفتم: من، من. باور کن دروغ… رادوین حرفمو قطع کردو با لحن آرومی گفت: هیییس عزیزم. لازم نیست چیزی بگی. خودم همه چیزو دیدم. با شنیدن این حرفش احساس آرامش به تنم برگشت.* رادوین” از زمانی که طرلان اومد تو باغ داشتم حرفاشونو گوش میدادم. وقتی فهمیدم انداختن پتو رو من کار نفس بودهو اونم حاشا نکرد شیرینی غیر قابل وصفی سرتا سر وجودمو در بر گرفت. دعوای سختی بینشون درگرفت. رفتم سمتشون. با دادی که زدم باز دوباره طرلان جلفبازیشو شروع کرد. یه جورایی مور مورم شد. با تشر بهش گفتم: پاشو خودتو جمع کن. بعد از رفتن طرلان نفس میخواست رفتارشو توجیه کنه که خیالشو راحت کردم که از اول شاهد همه چیز بودم.* نفس” وارد خونه شدمو یه راست رفتم بالا تو اتاق. افتادم رو تختمو تبلتمو برداشتمو مشغول بازی شدم. مدتی که گذشت رها اومد تو اتاقو گفت: نفس، پاشو بیا پایین ناهار حاضره.

سر میز ناهار هرکاری میکردم ذهنم یکجا متمرکز نمیشدو مدام تصویر چهره ی رادوین جلوی چشمم می اومد. خاله سها: نفسجون! پس چرا غذا نمیخوری؟ نکنه خورش به دوس نداری؟ میخوای پاشم برات اسنک درست کنم؟ گفتم: نه. خیلی خوشمزه شده. رایان که بغل دستم نشسته بود طوری که خودم بشنوم گفت: انگار اصلا اینجا نیستی. ببینم نکنه عاشق شدی؟ چیزی نگفتمو مشغول خوردن غذام شدم.* رادوین” بعد از ظهر بود. همه دور هم نشسته بودیم. مشغول خوردن قهوهو کیک بودیم. زیر چشمی به نفس نگاه کردم. تو فکر بود. احساس کردم تو خودشه. بخاطر اینکه یه کم حالو هواشو عوض کنم رو به بچه ها گفتم: پایه این بریم بیرون یه دور بزنیم؟ نفس معمولی رفتار کرد ولی بقیه اظهار خوشحالی کردن* نفس” همه رفتیم سمت اتاقمون تا واسه رفتن آماده بشیم. یه مانتوی سورمه ای با یه شلوار جین آبی پر رنگ پوشیدمو شال مشکیمو هم سرم کردمو کفشهای آلستار مشکیمو هم پوشیدمو یه آرایش جزئی کردمو رفتم پایین. از مامانینا خداحافظی کردیمو وارد باغ شدیم. دخترا که طبق معمول با ماشین سروش میرفتن. پسرا هم با ماشین سامان. فقط مونده بودن اون 2تا دخترای چندشو من. در همین لحظه رادوین شیشه ی ماشینشو پایین کشیدو گفت: نفس، بپر بالا که بریم. سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم. رادوین ضبط ماشینو روشن کردو خودشم همزمان با خواننده زیر لب شروع کرد به خوندن: صدا کن اسممو عشقم. صداتم واسه من خوبه. نگاه کن توی چشم من! نگاتم واسه من خوبه. بازم موهاتو وا کردیی. چه موجی توی موهاته. یه دریا زیر سر داری. یه دریا پشت پلکاته. یه دریا پشت پلکاته. به چشمات قسم آرووم نمیشم تا نیای با من زیر باروون. به این احساس دل بستن داارم وابسته میشم خیلی سادهو آسون. ضربان قلبم بالا رفته بود. تنفس برام سخت شده بود. شیشرو دادم پایینو نفس عمیقی کشیدم. خدا خدا میکردم که زود برسیم. به محز اینکه رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم.* رادوین” وقتی ماشینمو تو پارکینگ پاساژ پارک کردم سریع از ماشین پیاده شد. نمیدونم چرا احساس کردم از کنار من بودن معذبه. ولی اگه اینطور بود میتونست سوار نشه. اون به خواست خودش سوار شد. با صدای سامان به خودم اومدم. سامان: کجایی رادوین؟ بیا دیگه. معلوم نیس حواست کجاست؟ وارد پاساژ که شدیم طرلان اومد سمتمو گفت: میتونم همراهیت کنم؟ با تشر گفتم: نخیر. حوصله ی همراهیتو ندارم.* نفس” از دور متوجه طرلان شدم که دمغ از پیش رادوین برگشت. رو به ترنم گفتم: حوصله ی حالگیریو داری؟ ترنم: بیخیال نفس. اومدیم بیرون هوامون عوض بشه. گفتم: پس صبر کن. به طرلان اشاره کردمو گفتم: دیدم رفتی پیشش تحویلت نگرفت، خواستم بگم آویزون پسرا بودن عاقبت خوشی نداره هاااا. اینو گفتمو وارد یه مغازه شدم. یه ست کیفو کمربند مشکی نظرمو جلب کرد. تصمیم گرفتم بخرمش. بعد ازینکه پولشو حساب کردم رفتیم بیرون. چند مودل آلوچه و لواشک خریدمو مشغول خوردن شدم. سامان: یه وقت ازون لواشکات به کسی تعارف نکنیا. دلآرام: صد دفعه گفتم از اینا نخور کو گوش شنوا؟ گفتم: دلیجون تو نخور معلم اخلاقم نشو. واسه شام به یه رستوران سنتی رفتیم. سفارش جوجه کباب همراه با مخلفات دادیم. بعد از شام پسرا قلیون با مخلفاتشو سفارش دادن. وقتی گارسون قلیونارو گذاشت رو تخت، یکیشو کشیدم سمت خودمو دخترا. نیو برداشتمو شروع کردم به کشیدن. طنباکو 2سیب بود. مدتی که گذشت شروع کردم با دود حلقه درست کردن. همیشه این کار بهم آرامش میداد. دوباره تموم ذهنمو رادوین پر کرد. سرم داشت سنگین میشد که با صدای سامان از جام پریدم.* رادوین” برای شام به رستوران سنتی رفتیم. بعد از خوردن شام قلیون با مخلفات سفارش دادیم. نفسو که در حال قلیون کشیدن دیدم ناخودآگاه عصبی شدم. نفس نباید این کارو میکرد. خیلی ماهرانه با دود حلقه درست میکرد. از اینکه نمیتونستم هیچ کاری بکنم داشتم حرص میخوردم تا اینکه سامان با دیدن نی قلیون تو دست نفس عصبانی شدو گفت: بده به من اون زهر مارو. دفعهی پیشو یادت رفت چقدر حالت بد شده بود؟ حالا از رو نمیری که یه ربعه قلیون میکشی. بعد قلیونو ازش گرفتو گوشه ای گذاشت. وقتی دیدم قلیون تو دستش نیست آروم شدم* نفس” ساعت 12و نیم شب بود که برگشتیم ویلا. از شدت خستگی نفهمیدم چطوری خوابم برد. نمیدونم چقدر گذشته بود که از شدت دلدرد از خواب پریدم. یادم رفته بود قرصامو بیارم. از طرفی هم دلم نمیومد کسیرو بیدار کنم. پس پاشدمو با هر جون کندنی که بود خودمو به آشپزخونه رسوندم تا بلکه قرص مسکنی چیزی پیدا کنم ولی هرچی تو کابینتارو گشتم چیزی پیدا نکردم. از درد زیاد همونجا کف آشپزخونه نشستم. یهو زدم زیر گریه که رادوین اومد توو به محز دیدن من گفت: نفس، چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ کسی بهت حرفی زده؟ گفتم: نه. رادوین: پس چی شده؟ گفتم: دلم درد میکنه. قرص میخوام رادوین: بشین الان میام. 5 دقیقه بعد اومد. لیوانی آب ریختو همراه با قرص بهم داد.

آروم منو کشید تو بغلشو اشکامو پاک کردو خیلی آروم شروع کرد به ماساژ کمرمو دلم. گرمای دستش که از رو لباسم به بدنم میخورد یه حالی می شدم. از طرفی هم بوی عطر تلخش که تو بینیم میپیچید حالمو منقلب کرده بود. ضربان قلبم بالا رفته بودو خودم صدای تپشهای قلبمو میشنیدم. احساس آرامش عجیبی سر تا سر وجودمو فرا گرفت. نمیدونم چقدر گذشت که خواب چشامو در ربودو دیگه چیزی نفهمیدم.* رادوین” ساعت 2 نصفه شب بود که از شدت تشنگی از خواب پریدم پاشدم برم آشپزخونه که دیدم چراغ آشپزخونه روشنه. رفتم تو. دیدم نفس کف آشپزخونه نشستهو داره گریه میکنه. هیچوقت طاقت دیدن اشک کسیرو نداشتم. اول فکر کردم کسی ناراحتش کرده ولی وقتی ازش پرسیدم چیشده؟ گفت قرص میخوام. دلم درد میکنه. سریع رفتم از اتاقم براش مسکن آوردم. قرصو بهش دادمو لیوان آبو به دهنش نزدیک کردم. کمی که خورد آروم کشیدمش تو بغلمو کمرو دلشو ماساژ دادم. از حرم گرم نفساش که تو صورتم میخورد داغ شده بودم. کاش زمان برای همیشه متوقف میشدو تو این حالت میموندیم. ناخودآگاه تو موهاش نفس کشیدم از بوش مست شدم. حالم دست خودم نبود. به صورت قشنگش نگاه کردم که آرومو راحت به خواب رفته بود. زیادی اینجا موندن هم جایز نبود. ممکن بود کسی بیادو مارو تو این وضعیت ببینه. اونوقت واسه جفتمون بد میشدو من اینو نمیخواستم. پس آروم طوری که نفس بیدار نشه پاشدمو به سمت اتاقشون رفتم. کاش میتونستم بدون هیچ محدودیتی ببرمش تو اتاق خودم. خدارو شکر نفس در اتاقو باز گذاشته بود. آروم رفتم تو. همه خواب بودن. اصلا دلم نمیومد از خودم جداش کنم. آروم رو موهاشو بوسیدمو گذاشتمش رو تختو پتورو روش مرتب کردمو سریع از اتاق بیرون رفتم.* نفس” صبح که چشمامو باز کردم خودمو رو تخت اتاق دیدم. از فکر اینکه دیشب تو بغل رادوین خوابم بردهو اون منو آورده تو اتاق شیرینی وصفناپذیری زیر پوستم دوئید. سر میز صبحونه بابا گفت: دیگه کم کم وسایلتونو جمع کنید باید برگردیم تهران. گفتم: مگه قرار نبود یه هفته بمونیم؟ عموبردیا: چرا دخترم. ولی کاری پیش اومده که باید برگردیم. حالم گرفته شد. موقع رفتن تو ماشین دخترا که جا نبود رفتم سمت ماشین سامان. درو باز کردم که سامان گفت: اومدنه با هرکی اومدی با همون برگرد. بابا: نفس، برو بشین تو ماشین رادوین که اونم تنها نباشه. گفتم: چشم. رادوین در جلورو برام باز کرد سوار شدمو به سمت تهران حرکت کردیم. تا موقعی که برسیم خوابم برده بود.

رادوین” دو سه روزی از برگشتنمون میگذشت. کارامون تو شرکت زیاد شده بود طوری که وقت سر خاروندن نداشتیم. از طرفی هم تصویر نفس یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت. نمیدونم این چه حسی بود که گرفتارش شده بودم. یعنی دوباره عشق به سراغم اومده بود؟ ولی آخه چطور ممکنه؟ به عکس نفس که روی صفحه ی اصلی گوشیم تنظیم کرده بودم خیره شدمو گفتم: آره چه نشونه ای بالاتر از اینکه وقتی میبینمش عنانو اختیار کارامو از دستم در میره؟ دلتنگی برای نفس دیوونم کرده بود اما چون بهونه ای واسه زنگ زدن بهش نداشتم کلافه شده بودم.* نفس” 1 هفته ای میشد که از شمال برگشته بودیم. داشتیم شام میخوردیم که بابا رو به من گفت: نفس، عصریه عموبردیات زنگ زد گفت به نفس بگو فردا ساعت 10 صبح بیاد شرکت ما. با خوشحالی بابامو بغل کردمو گفتم: جدی میگی بابا؟ بابا: دختر مگه من با تو شوخی دارم؟ عموپدرام: فقط شیرینی کارت یادت نره. گفتم: به روی چشم عموجون. عموپدرام: چشمت بی بلا عزیز دلم. سامان: راستی عمو. شما هم باید شیرینی خونه ی جدیدتونو بهمون بدین. گفتم: انقدر شیرینی میخوری مواظب باش قند نگیری یه وقت. بعد روبه عموپدرامو خاله دنیا گفتم: یعنی انقدر در کنار ما بهتون بد میگذشت که سریع رفتین خونه خریدین که از شر ما راحت بش ین؟ خاله دنیا: این چه حرفیه عزیزم؟ ما از اولشم که تصمیم گرفتیم بیایم ایران قرارمون این بود که تو اولین فرصت خونه بخریم. الانم ازتون دور نشدیم که. همینجا تو کوچتون خونه خریدیم. گفتم راست میگین؟ خیلی خوشحال شدم. صبح بعد از صبحونه رفتم بالا تو اتاقم که واسه رفتن به شرکت آماده بشم. آدرسو شب قبل از رها گرفته بودم. یه مانتوی قهوه ای با یه شلوار کرم پوشیدمو یه شال کرممو سرم کردمو یه آرایش ملایم کردمو رفتم پایین. مامان به محز دیدنم گفت: داری میری؟ گفتم: آره یثناجونم. چیزی از بیرون نمیخوای؟ مامان: نه عزیزم. مراقب خودت باش. با احتیاط رانندگی کن. گفتم: چشم. سوار ماشین شدمو طبق آدرسی که داشتم به سمت شرکت حرکت کردم نیمساعت بعد رسیدم. ماشینمو مقابل ساختمون شرکت پارک کردم. وارد ساختمون شدم. دکمه ی آسانسورو زدمو منتظر موندم. دقایقی بعد در آسانسور باز شدو وارد شدم. طبقه ی 10 رو زدم. در که باز شد رفتم بیرون. وارد شرکت شدم. به سمت میز منشی رفتم. دختر جوونی پشت میز نشسته بودو مشغول تایپ کردن چیزی بود. به محز دیدن من گفت: بفرمائین خانم امری داشتین؟ صدامو صاف کردمو گفتم: میخوام جناب تولایی رو ببینم. منشی: وقت قبلی داشتین؟ گفتم: نخیر. منشی: پس متاسفم. ایشون سرشون خیلی شلوغه. گفتم: اما خودشون تو جریان هستن. منشی: شما؟ گفتم: من نیکپرور هستم. منشی: ok. بنشینید صداتون میکنم. با اخم رو یکی از مبلهای روبرو نشستمو مشغول بازی با گوشیم شدم. نیمساعتی گذشت که در یکی از اتاقا باز شد. عموبردیا داشت می اومد بیرون که چشمش افتاد به من. به احترامش از جام بلند شدم. اومد سمتم بغلم کردو گفت: به به! نفس خانم! اینجارو با حضورت منور کردی دختر گلم. چقدر وقته اومدی؟ گفتم: نیمساعتی میشه. عموبردیا: پس چرا اینجا نشستی؟ گفتم: منشیتون اجازه ندادن. عمو نگاه چپی به دختره کردو گفت: خانم ملکیان، خطای دومتون بود. دفعه ی دیگه بخششی در کار نیست. خواستم بگم در جریان باشین. بعد باهم وارد اتاقش شدیم. کف اتاق با پارکتهای قهوه ای پوشیده شده بود. یه میز چرمی هم با صندلی گردون هم وسط اتاق قرار داشت یه کاناپهو میزو چندتا مبلو یه کتابخونه ی جمعو جور لوازم اتاقو تشکیل میدادن. عمو پشت میزش نشستو گفت: ببین دخترم. حقیقتش بابات مدیونم کرده که کار سنگین ازت نخوام. خب حقم داره چون نمیخواد یه دونه دخترش اذیت بشه. شنیدم طراحی نقشت خیلی خوبه. حاضری تو نقشه کشیدنو برطرف کردن ایراد نقشه ها کمکمون کنی؟ گفتم: با کمال میل. عمو: پس پاشو بریم اتاقتو بهت نشون بدمو با کارمندا آشنات کنم. بعد از جلسه ی معارفه، عمو اتاقمو بهم نشون دادو گفت: اتاق رو بروییت اتاق رادوینه. به مشکلی چیزی برخوردی میتونی ازش بپرسی. البته امروز نیومده یه کم حال ندار بود. از هر موقع که دوس داری میتونی کارتو شروع کنی. واسه شروع چندتا نقشه بهم دادو گفت: ایرادای اینارو مشخص کن به من یا رادوین نشون بده. گفتم: چشم. یه ربع بعد از عمو خداحافظی کردمو اومدم بیرون. هرچی عموبردیا اصرار کرد که ناهار بمونم قبول نکردم. رفتم قنادیو یه جعبه شیرینی خامه ای گرفتمو به سمت خونه حرکت کردم.* رادوین” صبح از موقعی که اومدم شرکت، همه از مهندس جدیدی که بابا استخدام کرده بود حرف میزدن. بهراد حسابدار شرکت رو به من گفت: نمیدونی رادوین. بابات چه دمو دستگاهی در اختیارش گذاشته. خانم سر افراز میگه: دختره تازه کاره. گفتم: خب حتما دلیلی واسه اینکارش داشته. پشت میز نقشه کشی نشسته بودمو سرم گرم کار بود که تقه ای به در خورد: گفتم: بفرمائین. سایه ی شخصیرو حس کردم. بدون اینکه نگاش کنم گفتم:

کارتونو سریع بگین. با شنیدن صدایی که گفت: عمو تو اتاقشون نبودن وگرنه مزاحم نمیشدم سرمو بلند کردمو گفتم: خانم نفس، شما هیچوقت برا من مزاحم نیستین. به مبل روبروی میزم اشاره کردمو گفتم: بفرمائین بشینید من در خدمتم. نفس نقشه رو جلوم باز کردو گفت: این نقشه با بی دقتی کامل کشیده شده. بعد کل اشکالاتشو برام توضیح داد. وقتی نگاه کردم دیدم بیراه نمیگه. بعد از مدتی رفت. از جدی بودنش تو محیط کار خوشم اومد.* نفس” 2 هفته ای از کار کردنم تو شرکت میگذشت. تقریبا با همه آشنا شده بودم. سرگرم کار بودم که موبایلم زنگ خورد: صفحه ی گوشیمو نگاه کردم. مامان بود. جواب دادم: جونم یثناجونم! مامان: سلام دخترم! خسته نباشی. گفتم: سلام مرسی. مامان: زنگ زدم بهت بگم امروز یه کم زودتر بیا خونه. مهمون داریم. دیشب که دیر اومدی. صبحم که بدو بدو رفتی. نشد بهت بگم. گفتم: خیر باشه. حالا کیه این مهمون؟ مامان: راستش بابات میگفت عموی رها پریروزا زنگ زده بهشو تورو واسه آروین پسرش خواستگاری کرده. قرار گذاشته که یه نشست داشته باشیم باباتم واسه ساعت 7 شب بهشون وقت داده. با کمی عصبانیت گفتم: آخه شما که میدونستین جواب من چیه چرا بهشون وقت دادین؟ اگه جاتونو تنگ کردم بگین یه فکری واسه خودم میکنم. مامان: آروم باش نفس، هنوز که اتفاقی نیفتاده. آخه یه کاره که نمیشه به مردم جواب نه بدیم. گفتم: چشم. زود میام. خداحافظ. گوشیو قطع کردم. هر کاری کردم حواسم به کار جمع نشد. ساعت ث بعد از ظهر بود. میزمو جمع کردمو به سمت اتاق عمو رفتم. تقه ای به در زدم: عمو: بفرمائین. رفتم تو. رادوین هم اونجا بود. رو به عمو گفتم: من میتونم امروزو استثنائن یه کم زودتر برم؟ عمو: اشکالی نداره دخترم. میخوای برسونیمت؟ گفتم: ممنون. ماشین آوردم. عموبردیا: خب پس برو به سلامت. شب میبینیمت. بی حوصله سوار ماشین شدمو به سمت خونه حرکت کردم. وقتی رسیدم. یه راست رفتم تو اتاقمو رو تخت دراز کشیدم. نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد. با شنیدن صدای مامان چشم باز کردم. مامان: نفس، نفس بیدار شو تو که هنوز هیچ کاری نکردی. بابا ساعت 5و نیمه عصره. ریلکس تو جام نشستمو گفتم: شما برو پایین. منم کارامو میکنم میام. مامان: پس زود بیا. طولش ندیا. گفتم: چشم. رفتم حمومو یه دوش گرفتمو اومدم بیرون. اول موهامو با سشوار خشک کردمو دم اسبی پشت سرم بستم. بعد یه آرایش ملایم کردمو بی اهمیت یه بولیزو شلوار ساده پوشیدمو رفتم پایین. اول عموبردیاو خانوادش اومدنو 10 دقیقه بعدم آروینو پدرو مادرش. اومدن. خدارو شکر اون 2تا خواهرای چندش نیومده بودن. ستاره خانم مشغول پذیرایی بود که بهرامخان پدر آروین شروع به صحبت کرد: حقیقتش پارساجان! غرض از مزاحمت این بود که آروین ما از دختر شما خوشش اومده. یعنی واسه ازدواج نفسجونو در نظر داره. حالا اگه اجازه بدی این 2تا جوون برنو حرفاشونو باهم بزنن ببینیم به نتیجه میرسن یا نه. ضمنا اینو هم بگم که خیالتون راحت باشه. ما نمیذاریم دخترتون از لحاظ مالی کمبودی حس کنه. بابا: اختیار دارین. حالا تا ببینیم خدا چی میخواد. نفس، دخترم. پاشو آروینجانو راهنمایی کن برین تو باغ. با بیمیلی از جام پاشدمو جلوتر از آروین به سمت باغ رفتم. رو یکی از نیمکتا نشستم. آروین هم با فاصله کنارم نشست. بعد از دقایقی سکوت آروین گفت: شاید باورتون نشه ولی. از اولین باری که دیدمتون ازتون خوشم اومد. شما به عشق تو یه نگاه اعتقاد دارین؟ گفتم: از اینکه بیحاشیه میرم سر اصل مطلب عذر میخوام. راستش من اصلا قصد ازدواج ندارم. آروین: نفس خانم! من هرچقدر بخواین براتون صبر میکنم. گفتم: موضوع صبر نیست. آروین: پس چی؟ پای کسی در میونه؟ یا در من ایرادی میبینید که… حرفشو قطع کردمو گفتم: نه. هیچ کدوم. من اصلا به این موضوع فکر نمیکنم. از شما هم میخوام دیگه رو این مسئله پافشاری نکنید. اینو گفتمو به سمت سالن رفتم.* رادوین” از زمانی که اومده بودیم خونه ی عموپارسا، گرم صحبت با سامان بودم. زیرچشمی نفسو نگاه کردم. قیافش تو هم بود. وقتی عمو ازش خواست تا با آروین برن تو باغ. ناخودآگاه عصبی شدم ولی چون کاری نمیتونستم بکنم خودمو با گوشیم سرگرم کردم. 5 دقیقه طول نکشیده بود که نفس با چهره ی آروم وارد شدو پشت سرش آروینبا قیافه ی گرفته و ناراحت اومد تو.

عموبهرام: خب. نتیجه چیشد؟ شیرینی بخوریم؟ آروین با صدای گرفته ای که از ته چاه درمی اومد گفت: نفس خانم جواب منفی دادن. ته دلم از این جواب منفی خیلی خوشحال شدم. مدتی بعد عموبهرامینا رفتن.**** نفس” پارت 20. چند روزی ازون جریان میگذشت. تو اتاقم مشغول مرتب کردن وسایلم بودم که تقه ای به در خورد. گفتم: بفرمائین. در باز شدو سامان وارد اتاق شدو نشست رو مبلو گفت: نفس، آب دستته بذار زمین بیا بشین که کار واجب باهات دارم. گفتم: خیر باشه. سامان: خیر بودنش که خیره. نشستم کنارشو گفتم: خب. تعریف کن. سامان: راستش، منو دلآرام مدتیه که دوستیم باهم. ولی دلآرام از این رابطه ی یواشکی ناراضیه. میگه: در صورتی باهات ادامه میدم که رابطمونو پیش خانواده ها علنی کنی. چهرم مثل علامت سوال شده بود. پرسیدم: اونوقت این دلآرام کیه؟ سامان: رفیق گرمابهو گلستان خواهرم. با لحن دلخوری گفتم: اییی مارمولکای مارموز. خبر به این مهمیو الان داری میگی؟ سامان: آخه هنوز قطعی نبود. انقدر رفتمو اومدم تا بالاخره راضی شد. گفتم: چندوقته؟ سامان: پیارسال. جشن تولدت دلو دینمو برد. گفتم: خب. اولا این دلآرام ما کتکش عقبه. دوما. کارتون کجا گیره که دخیل افتادین به من؟ سامان: میخوام با باباو مامان حرف بزنی. گفتم: ببینم زبونتوو؟! اصلا مظلومی بهت نمیاد سامان. سامان: باشه. حق داری. اصلا هرچی تو بگی اون درسته. حرف میزنی باهاشون؟ موهاشو به هم ریختمو گفتم: چرا که نه داداش گلم. همین امشب با مامان حرف میزنم. سامان: پس من منتظرم. مدتی بعد سامان رفت بیرونو منم ادامه ی کارمو از سر گرفتم. کارم که تموم شد رفتم حمومو وانو پر از آب کردمو یه کم شامپو بدن ریختم توشو دراز کشیدم. آرامش عجیبی اومد سراغم. چشامو که بستم، باز دوباره چهره ی جذاب رادوین جلوی چشمم پدیدار شد. خدایا! این چه حسیه که اومده سراغم؟ چرا هر وقت میبینمش قلبم بازی درمییارهو هیجانم میره بالا؟ واقعا گیج شدم. اسم این حس چی میتونه باشه؟ اگه عاشقش شده باشم چی؟ مطمئنم اون ذره ای به من فکر نمیکنه. پس بخاطر اینکه آسیب نبینمو این حس هم از بین بره باید کمتر ببینمش وگرنه با پیشروی حسم خودم نابود میشدم. نیمساعت بعد دوش گرفتمو اومدم بیرون. سریع موهامو خشک کردمو بولیزو شلوار صورتیمو پوشیدمو یه آرایش ملایم کردمو رفتم پایین. مامان داشت فیلم نگاه میکرد. نگاهی به سالن انداختمو رو به مامان گفتم: پس عموپدرامینا کجان؟ مامان: رفتن واسه خونشون لوازم بخرن. نشستم رو مبل. ستاره خانم برامون کیکو نسکافه آورد. رو به مامان گفتم: حال داری باهم حرف بزنیم؟ مامان: با کمال میل. چیزی شده؟ لبخند زدمو گفتم: قراره یه چیزایی بشه. مامان با نگرانی گفت: جون به لبم کردی دختر بگو چیشده؟ با لبخند گفتم: خبرها حاکی از اینه که: پسر گلتون، سامانجونتون میخواد دوماد بشه. مامان: چیی؟ حالا دختره کی هست؟ تو میشناسیش؟ گفتم: اگه بگم کیه باور نمیکنی. مامان: خب کیه؟ گفتم: دلآرام. مامان: دلآرام دوست تو؟ گفتم: اوهوم! مامان: اونوقت تو میدونستی؟ گفتم: نه. منم امروز فهمیدم. یعنی خود سامان بهم گفت. مامان: باشه پس من بهشون زنگ میزنم واسه آخر هفته ازشون وقت میگیرم. گفتم: مرسی مامان. سر میز شام، سامان با چشمو ابرو ازم پرسید چی شد؟ گفتم: هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد سامانجان. یه کم تحمل داشته باش. سامان: نفس، شامتو خوردی بیا پیشم. بعد غذاشو دستنخورده گذاشتو رفت. بابا: این پسره چش بود؟ چرا غذا نخورده گذاشتو رفت؟ قضیه ی طاووس چیه؟ مامان: یکی بد دلو دینشو برده. بعد کل جریانو براش تعریف کرد. شامو که خوردیم واسه کمک به ستاره خانم به آشپزخونه رفتم. داشتم ظرفارو جا به جا میکردم که مامان اومد تو. رو به من گفت: آتیشپاره، بیا برو بالا بچم دل تو دلش نیست. خندیدمو رفتم بالا. وارد اتاقش شدم. اول خواستم یه کم اذیتش کنم. سامان: چی شد نفس، با مامان حرف زدی؟ با لحن ناراحتی گفتم: اوهوم! سامان: خب؟ چی گفت؟ گفتم: مامان قبول نکرد. گفت: دلآرام به درد سامان نمیخوره. تو فکرمه براش برم خواستگاری طرلان. بیچاره سامان رو مبل وا رفت. دلم براش سوخت. رفتم سمتشو بغلش کردمو گفتم: آخه تو چرا انقدر زود باوری داداش گلم؟ سامان: نفس میکشمت. یعنی جدی مامان قبول کرد؟ گفتم: آره. قرار شد مامان زنگ بزنه ازشون واسه آخر هفته وقت بگیره.

سامان با خوشحالی بغلم کردو گفت: جدی میگی؟ با لحن جدی گفتم: مگه من باتو شوخی دارم؟ بذارم زمین سرم گیج رفت. سامان: برات جبران میکنم. صبح مامان زنگ زد خونه ی دلآرامینا. بعد از کمی صحبت قرار آخر هفترو گذاشت. داشتم خریدای رستاو آتریسارو نگاه میکردم که موبایلم زنگ خورد: صفحه ی گوشیمو نگاه کردم. دلآرام بود. خیلی سر سنگین جوابشو دادم: بله؟ دلآرام: سلام نفس. خوبی؟ گفتم: چه سلامی؟ چه علیکی؟ یه باری منو عمه میکردین بعد خبر میدادین. خجالت نکشین یه وقت؟ دلآرام با شرم گفت: نفس. میام میزنمتاااا. باور کن خودمم سورپرایز شدم. گفتم: آهاااا. پس جنا بودن دل داداشمو آب کردنو گفتن که باید رابطمونو پیش خانواده ها علنی کنی آره؟ دلآرام: نفس؟ اینطور که معلومه با سامان خیلی خونه یکی هستین؟ گفتم: آووورین! آوورین! دخترم دخترای قدیم. به اسم صداش میزنی؟! از خانم معلم ما این کارا بعیده. دلآرام: نفسسسس. گفتم: حقیقت تلخه؟ دلآرام: آدم یه خواهر شوهر مثل تو داشته باشه دیگه کارش تمومه. گفتم: چون این دفعه بار اولت بود نشنیده میگیرم. خب. حالا بگو ببینم کارت چیه؟ دلآرام: هیچی. گفتم بهت بگم واسه 5شنبه از صبح بیا کمکم. گفتم: دیگه من کجا بیام؟ ترنمو آیسان هستن دیگه. من اگه زود بیام داداشم بیدفاع میمونه گناه داره. دلآرام: اولا. آیسان شیراز موندگار شده نمیاد. دوما. تو بیا. من خودم همه جوره مدافعشم. گفتم: چشم میام. دلآرام: خب پس خیالم راحت شد. مراقب خودت باش خداحافظ. گوشیو قطع کردم. به عموبردیا زنگ زدمو علت غیبتمو توضیح دادم. یه کم سرم درد میکرد بخاطر همین نرفتم. آتریسا: نفس، حالشو داری عصری بیای خونمونو ببینی؟ گفتم: چرا که نه؟ مگه خونتونو چیدین؟ رستا: بابا چندتا دیزاینر استخدام کرده. گفتم: خواستین برین صدام کنید میام. رفتم تو اتاقمو رو تختم دراز کشیدمو مشغول بازی با گوشیم شدم. نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد.* رادوین” از صبح که اومده بودم شرکت حسابی سرم گرم کار شده بود. داشتم یکی از طرحهارو نگاه میکردم که تقه ای به در اتاق خورد: گفتم: بفرمائین. بهراد با توپ پر وارد اتاق شدو گفت: رادوین، به بابات بگو این دختره هنوز 20 روز از استخدامش نگذشته نیومده شرکت. اینجارو با خونه ی خالش اشتباه گرفته. وقتیم که میاد سرش تو گوشیشه. گفتم: چی میگی بهراد؟ کدوم دختره؟ بهراد: مهرپروره نیکپروره چیه نمیدونم. اصلا دوست ندارم کسی پشت سر نفس حرف بزنه. گفتم: اولا. این چه وضع حرف زدنه؟ خانم نیکپرور. دوما. اومدن یا نیومدن اون به تو چه ربطی داره؟ بهراد: ربطش اینه که کسی که 2 روز در میون میاد شرکت برابر با مایی که کل ماه کار میکنیم حقوق میگیره. گفتم: دیگه اینش به تو مربوط نیست. اگه نمیتونی با افکار اشتباهت کنار بیای برو جای دیگه کار کن. کسی جلوتو نگرفته. چیزی که زیاده واسه ما حسابداره. بهراد بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت. از اینکه نفس تو شرکت نبود حالم گرفته شد. دستو دلم به هیچ کاری نمیرفت. به عکسش رو صفحه ی گوشیم خیره شدمو گفتم: یعنی تو هم به من فکر میکنی؟ از پشت میزم بلند شدمو به سمت اتاقش رفتم. دیدم هرچی طرحو نقشه بوده با خودش برده. بابا داشت رد میشد که چشمش افتاد به منو گفت: نفس نیستش. خودمو زدم به اون راهو گفتم: کجاست؟ بابا: امروز نمیاد. زنگ زد گفت سرم درد میکنه نمیتونم بیام. بعد از مدتی بابا رفت. منم چون حوصله ی موندن تو شرکتو نداشتم میزمو مرتب کردمو رفتم بیرون. تصمیم گرفتم سری به ویلای فشم بزنم. خیلی وقت بود از ترگلو مادرش بی خبر بودم. طبق معمول مقداری خوراکی خریدمو به سمت فشم حرکت کردم. نیم ساعت بعد با تک بوغی که زدم مش حیدر درو باز کرد. ماشینو گوشه ای از باغ پارک کردمو پیاده شدم. در صندوقو باز کردمو پاکتهای خوراکیارو گذاشتم کنار هم. ترگل به محز دیدنم اومد سمتمو گفت: سلام عمورادوین. بغلش کردمو گفتم: سلام به روی ماهت. خوبی؟ مامانت کجاست؟ ترگل: الان میرم صداش میکنم بیاد. گفتم: آفرین دختر خوب. مدتی بعد ترنج اومد. بعد از احوالپرسی مختصر کمک کردم وسایلی که براشون خریده بودمو بردم تو. رو به ترنج گفتم: به چیزی احتیاج ندارین؟ ترنج: نه آقا. واسه همه چی ممنون. انشا الله بتونم براتون جبران کنم. گفتم: خواهش میکنم. در رابطه با شوهرت مطمئنی که دیگه نمیخوای باهاش زندگی کنی؟ ترنج: صد درصد. چون زندگی با یه آدم معتاد بی فایدست. تو این چند سال دندون رو جیگر گذاشتم هیچ تغییری نکرد. فقط خودم حرصو جوش خوردم. گفتم: بسیار خب. پس من با وکیلمون حرف میزنم میگم باهات هماهنگ کنه. ترنج: خیر از جوونیت ببینی. مدتی بعد سوار ماشین شدمو به سمت خونه رفتم.* نفس” 4شنبه عصر زودتر از همیشه رفتم خونه. تصمیم گرفتم یه لباس واسه فردا انتخاب کنم. در کمدو باز کردم. یه سارافون آبیو یه زیر سارافونی سفید با شلوارو کیفو صندل همرنگش برداشتمو همراه با کیف لوازمآرایشم تو ساک کوچیکم گذاشتم. رفتم پایین. رستا داشت تیوی نگاه میکرد.

پرسیدم: پس بقیه کجان؟ رستا: مامانو زن عمو پایین تو استخرن. باباو عموپارساهم رفتن بیرون. آتریسا هم خوابه. گفتم: دیگه چه خبر؟ رستا: خبر اینکه ما اواسط هفته ی دیگه میریم خونمون. حالم بدجور گرفته شد. رستا: ولی مطمئن باش من یکی دست از سر تو برنمیدارم. تو فکر بودم که موبایلم زنگ خورد: صفحه ی گوشیمو نگاه کردم. تمنا یکی از دوستای دبیرستانم بود که صمیمیتش با من بیشتر از اون 3تا بود. جواب دادم: جانم! تمنا: سلام نفس خانم. حال شما؟ گفتم: سلام گلم. فدات بشم تو خوبی؟ تمنا: از احوالپرسیای شما خوبم. گفتم: من شرمندم. حق با توئه. ولی باور کن سرم انقدر شلوغ بود که اصلا وقت نشد. ولی قول میدم جمعه یا شنبه هر روزت که خالی بود بگو یه قرار بذاریم ببینیم همو. تمنا: خب. شنبه عصری بیا خونمون. آدرسو اس میکنم برات. اون 3 کله پوک چطورن؟ گفتم: خوبن همه. ببینم تو مگه بیمارستان نمیری؟ تمنا: نه. قضیش مفصله حالا میگم برات. گفتم: باشه عزیزم. تمنا: پس شنبه میبینمت. مواظب خودت باش. خداحافظ. گفتم: قربونت. خداحافظ. گوشیو قطع کردم. تمنا کنکور تجربی شرکت کرده بودو پرستاری شیراز قبول شده بود. الانم 2 سالی میشد که با یکی از دکترای بیمارستانشون ازدواج کرده بود. سر میز شام بحث کشیده شد به خواستگاری فردا. رو به مامان گفتم: حالا به کیا گفتی بیان؟ مامان: هیچکس. یلدا که ازمون دلخوره. فقط خاله سها اینا با عموپدرامینا هستن. بعد از شام عموپدرام رو به من گفت: خب. نفسجان، از کارت راضی هستی؟ بردیا بهت سخت نمیگیره که؟ گفتم: بله. همه چیز خوبه. عموپدرام: خب خدارو شکر. عموپدرام یه شرکت واردات صادراتی دارو و لوازم آرایش تو پاریس داشت. تا اونجایی که میدونستم میخواست تو ایران شعبه ی جدید تاسیس کنه. صبح بعد از صبحونه رفتم تو اتاقمو حاضر شدم. ساکمو به همراه سوئیچو موبایلم برداشتمو رفتم پایین. مامان به محز دیدنم گفت: کجا شالو کلاه کردی؟ گفتم: دلآرام احضارم کرده خونشون. مامان: پس با احتیاط رانندگی کن. گفتم: چشم. از همه خداحافظی کردمو از سالن خارج شدم. سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی دلآرام روندم. وقتی رسیدم ماشینمو جلوی خونشون پارک کردم. رفتم بالا. بعد از احوالپرسی با خاله گیتیو عمو منصورو امید داداش دلآرام رفتیم تو اتاقش. ترنم: پس چرا انقدر دیر کردی؟ گفتم: دیگه تا برم حمومو بیام طول کشید. دلآرام: به جای این حرفا استرس منو کم کنید. گفتم: آخیییی! الهی! بابا سامان همون سامانه مامانو بابای منم که 1000 بار دیدیشون. پس دیگه استرست بیخودیه. بیا بشین موهاتو درست کنم. دلآرام: کار اصلیم مونده. هنوز لباس انتخاب نکردم. حالا موهام پیشکش. خندیدمو گفتم: پس تو چیکار کردی؟ ترنم: هیچی از دیشب که من اومدم داره دور خودش میچرخه. رو به دلآرام گفتم: سرگیجه نگیری یه وقت. برو کنار ببینم. در کمدشو باز کردم. بعد 4 5 دقیقه گشتن، یه بولیزو دامن سفید مشکی به همراه یه ساپورت با یه جفت صندل مشکی انتخاب کردمو مرتب براش رو تخت گذاشتم. گفتم: راستی آیسان کجا مونده که پیداش نیست. دلآرام: شیراز پیش مادربزرگش موندگار شده. بعد از ناهار کمکم شروع کردم به درست کردن موهای دلآرام. دقیق 1 ساعت طول کشید. وقتی کاملا آماده شد رو بهش گفتم: حالا آروم بشین ما کارامونو بکنیم. موهامو اتو کشیدمو دورم ریختم. لباسمو پوشیدمو یه آرایش ملایم کردم. ترنم: نفس، حسابی نفسگیر شدی. خیلی مواظب باش. لبخند محوی زدمو از اتاق اومدم بیرون. ساعت 7 بود که مامانینا اومدن. بعد از احوالپرسیو صحبتهای معمول. بابا گفت: خب منصورجان. اگه اجازه بدین این 2تا جوون برنو حرفاشونو باهم بزنن. عمومنصور: اختیار داری. تو گوش دلآرام گفتم: برو. فقط مواظب باش منو عمه نکنی. دلآرام چشمغره ای بهم رفتو از کنارم بلند شد. با رهاو ترنمو رستاو آتریسا گرم صحبت بودیم که سامانو دلآرام لبخند به لب اومدن تو. بابا: خب سامانجان چی شد؟ سامان: دلآرامخانم افتخار دادن. مامان: پس مبارکه. نفسجون پاشو شیرینی تعارف کن مادر. گفتم: چشم. جلوی عموبردیا که رسیدم گفت: انشا الله روزی برسه که شیرینی خودتو بخوریم. از خجالت داغ شدم. رایان: چیه باز اسم شوهر اومد تو سرخو سفید شدی. عموبردیا: دختر منو اذیتش نکن. قرار عقدو عروسیرو واسه آخر ماه بعد که اعیاد یکی از ائمه بود مشخص کردیم. موقع رفتن هرچقدر دلآرامو ترنم اصرار کردن نموندم. کارمو بهونه کردمو رفتم خونه. حقیقتش باز رادوینو دیده بودم باز هوایی شده بودم. وقتی رفتیم خونه سریع رفتم تو اتاقم.

از شدت خستگی خوابم برد. پارت 21. صبح زود از خواب بیدار شدم. میدونستم که امروز خونه ی عموبردیا ناهار دعوتیم. بخاطر اینکه بتونم عشق رادوینو تو دلم بکشم نباید میرفتم. البته بعید میدونستم بتونم جواب قلبمو بدم. پس از خواب بودن بقیه استفاده کردمو رفتم تو آشپزخونه. مقداری زردچوبرو با آب خیس کردمو به قسمتهای مختلف صورتم مالیدمو رفتم بالا. ساعت 10 صبح مامان اومد بالا تو اتاقمو به محز دیدن صورتم با جیغ گفت: وای خاک برسرم نفس؟ چت شده تو؟ چرا انقدر رنگت زرد شده؟ پاشو بریم دکتری چیزی. با بیحالی جوابشو دادم: نه نمیخواد. خودم یه کم استراحت کنم خوب میشم. مامان: پس ما میریم خونه ی عموبردیا. گفتم: برین من اگه خوب شدم خودم میام. مامان: پس اگه حالت بد شد زنگ بزن ما خودمونو میرسونیم. بعد ازینکه خیالم از بابت رفتن مامانینا راحت شد رفتم دستشوییو صورتمو شستم. بعد رفتم تو آشپزخونهو میز صبحونرو به نحو احسن واسه خودم چیدم. خوب که سیر شدم رفتم تو هالو ضبطو روشن کردمو واسه خودم کلی تنقلات رو میز چیدمو مشغول رقص شدم.* رادوین” صبح ساعت 9 بود که از خواب بیدار شدم. بعد از استحمام واسه خوردن صبحونه رفتم پایین. مامانو رهارو در حال تهیه و تدارک غذاو دسر دیدم. گفتم: چه خبره؟ مادرو دختر در حال تدارکاتین؟ رها: حواست کجاست رادوین؟ عموپارسا اینا دارن میان واسه ناهار اینجا. رایان: رها، نگو حواست کجاست بگو حواست پیش کیه؟ با چشمغره بهش گفتم: خیله خب رایان مزه نریز. ساعت نزدیک 11 بود که عموپارسا اینا اومدن. وقتی نفسو بینشون ندیدم حالم گرفته شد. ذهنمو این سوال درگیر خودش کرده بود که چرا نفس نیومده؟ بابا کارمو راحت کرد وقتی پرسید: پس نفسم کجاست؟ عموپارسا: بدجور سرماخورده. نتونست بیاد. رها: دیشب که خوب بود حالش؟ خاله یثنا: منم دلم به جا نیست رنگو روش بد پریده. کسیم خونه نیست. رها: نگران نباشین خاله. الان منو رادوین میریم دنبالش. از خدا خواسته پاشدم. عموپارسا: صبر کنید کلید بهتون بدم. نفس خوابش سنگینه. وقتی کلیدو گرفتم به سمت خونه ی عموپارسا حرکت کردیم.* نفس” در حال رقص بودم که زنگ آیفون زده شد. به تصویر روی مانیتور خیره شدم. رادوینو رها بودن. تو عرض 3 دقیقه ضبطو خاموش کردمو ازون ادویه به صورتم زدمو رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. چند دفعه آیفون زنگ خورد. چند لحظه بعد در باز شدو اول رادوین پشت سرش رها وارد شدن. خودمو به بیحالی زدمو زیر لب سلام کردم. رادوین به اطراف نگاه کردو گفت: پاشو حاضر شو بریم. یه عالم آدمو نگران خودت کردی. اشاره به تنقلات روی میز کردو ادامه داد: از اینا معلومه که چقدر مریضی. با بیحالی گفتم: مگه آدم مریض نمیتونه شیرینی بخوره؟ خب ضعف داشتم. رادوین اومد سمتمو انگشتشو رو پیشونیم کشیدو بو کردو گفت: آره میدونم ویروس ادویه گرفتی. پاشو. حالم از سوتی که داده بودم گرفته شد. رفتم تو اتاقم. سریع لباس پوشیدمو یه آرایش ملایم کردمو رفتم پایین. درارو قفل کردم. سوار ماشین شدم. رادوین پاشو رو گاز گذاشت رو گازو گفت: کسالت برطرف شد؟ چیزی نگفتم. وقتی رسیدیم خاله سها بغلم کردو گفت: خونمونو منور کردی عزیزم. خونه ی عموبردیا هم مثل خونه ی ما دوبلکس بود. یه گلخونه هم تو باغشون درست کرده بودن. با رها گرم صحبت بودیم. هر ازگاهی نگاه خیره ی رادوینو رو خودم حس میکردم. نمیدونم چرا از نگاهش گرم میشدم. زیر چشمی نگاش میکردم. تیشرت جذب سفیدو شلوار جین یخی که پوشیده بود هیکلشو به نمایش گذاشته بود. همونجا به خودم اعتراف کردم من هر کاری کنم نمیتونم عشق رادوینو تو دلم بکشم. رستا: نفس، نگاتو بردار از رو اون الان خودتو لو میدیا. خودمو به اون راه زدمو گفتم: من طوریم نیست. رستا: رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون. از جام پاشدمو رفتم تو باغ. رستاو رها هم دنبالم اومدن. رها: بیاین بریم گلخونمونو ببینید. قسمت چپ باغ رفتیم. انواعو اقسام گلها اونجا بود واقعا از دیدن اون همه گل به وجد اومده بودم. رو به رها گفتم: وای چقدر دیزاین اینجا قشنگه! رها: چشمات قشنگ میبینه. اینجارو بابا واسه مامانم ساخت. پرورش این گلا هم همش کار مامانه. گفتم: اینجا بینظیره. تا عصر اونجا بودیم. رها هرچقدر اصرار کرد که شبو پیشش بمونم قبول نکردم. وقتی رفتیم خونه تا شب با رستاو آتریسا گفتیمو خندیدیم. سر میز شام رو به مامان گفتم: من فردا عصر یه کم دیر میام خونه. مامان: چرا؟ خبریه؟ گفتم: با تمنا قرار دارم. میخوام برم خونشون. مامان: خوش بگذره عزیزم. صبح زود از خواب بیدار شدم. سریع رفتم حمومو یه دوش گرفتمو اومدم بیرون. یه مانتو و شلوار سورمه ای پوشیدمو یه شال سفید سرم کردم. کیفمو برداشتمو رفتم پایین. یه لیوان آب پرتغال واسه خودم ریختمو با چند بورش کیک خوردمو به سمت شرکت حرکت کردم. سرگرم کار با کامپیوتر بودم که آقای رادمهر حسابدار شرکت وارد اتاقم شد. ازینکه بدون اجازه وارد اتاقم شد تعجب کردم. با توپ پر رو به من گفت:

خانم نیکپرور، من میدونم شما هدفتون کار کردن تو این شرکت نیست. بلکه واسه جلب توجه رادوین اومدین اینجا. نمیدونم چطوری این پدرو پسرو خام خودت کردی ولی نمیذارم به هدف شومت برسی. ما اینجا جون میکنیم پول درمییاریم بعد سرکار خانم با 2تا عشوه… ادبو کنار گذاشتمو با داد گفتم: خفه شو مرتیکه ی کثافت. گم شو بیرون. مثل وحشیا پرید سمتمو شالمو با موهام گرفتو گفت: واسه تو که فرقی نداره رادوین یا من. معلوم نیست یهو از کدوم گوری پیدات شده و میخوای تموم نقشه هامو نقش بر آب کنی. میخواست لباشو رو لبام بذاره که با قدرتی که نمیدونم از کجا آوردم هولش دادم عقبو جیغ بنفشی کشیدم.* رادوین” سرم گرم کار بود که به صدای جیغو داد نفس از جا پریدم. سریع رفتم تو اتاقش. وقتی بهرادو نزدیک نفس دیدم عصبی شدم. رفتم سمتش. یقشو از پشت گرفتمو گفتم: داشتی چه غلطی میکردی تو شرکت ما؟ هااااان؟ عوضی آشغال. بهراد: باور کن پای حسابو کتابم بودم این دختره صدام کرد. نفس با هق هق گفت: رررادوین، به خدا دروغ میگه این کثافت نقشه داره براتون. به سمت بهراد یورش بردمو تا اونجایی که میخورد زدمشو گفتم: دیگه 1 ثانیه هم نمیخوام باهامون کار کنی. گمشو از شرکت بیرون. صبح میای واسه تصفیه. هری. وقتی رفت رو به کسایی که از اتاقاشون اومده بودن بیرون نگاه کردمو گفتم: برید سر کارتون. نمایش تموم شد. وقتی همه رفتن تازه نگاهم به نفس افتاد که گوشه ی دیوار تو خودش جمع شده بودو از شدت گریه شونه هاش داشت میلرزید. نمیدونم چه نیرویی منو کشید سمتشو باعث شد آروم بغلش کنمو اشکاشو پاک کنمو بگم: آروم باش نفسم، دیگه تموم شد. نفس: باور کن من تقصیری نداشتم. وسط حرفش دستمو رو لبش گذاشتمو گفتم: آروم باش عزیزم. من میدونم نفس من پاکتر از برگ گلهو این وصله ها بهش نمیچسبه. گوشیمو درآوردمو رو دوربین گذاشتمو گفتم: آخه حیف این مرواریدا نیست حرومشون میکنی؟ حالا بخند! بعد ازش عکس انداختم. نفس از تو بغلم اومد بیرونو گفت: ببخشید که مزاحم کارت شدم. گفتم: صد بار بهت گفتم شما هیچوقت مزاحم من نیستی خانم نفس. خب افتخار میدی ناهارو بیرون نفس: آخه میترسم کارمندای شرکت.. حرفشو قطع کردمو گفتم” تا وقتی که پیش منی از هیچی نترس. نفس:: چشم. گفتم: چشمت بیبلا عزیزم. خب حالا پاشو بریم که روده کوچیکه روده بزرگرو داره میخوره. یه رستوران نزدیک شرکت هسخ غذاش خیلی خوبه. نفس: پس صبر کن آماده بشم. وقتی نفس به سمت دسشویی رفت به فکر این افتادم که میز کار نفسو به اتاق خودم منتقل کنم. اینطوری هر روز به راحتی میتونستم ببینمش. از اتاقش اومدم بیرونو به سمت آبدارخونه رفتم. آقارحمان با دیدنم از جاش پا شدو رو به من گفت: جانم پسرم چیزی میخوای؟ گفتم: میخوام بعد از ساعت کاری اسباب اتاق روبروی منو منتقل کنید اتاق من. آقارحمان: چشم میگم بچه ها ردیفش کنن. گفتم: خوبه. بعد اومدم بیرونو منتظر نفس شدم.* نفس” از حمایت رادوین گرم شدم. وقتی برام صفت مالکیت به کار برد غرق لذت شدم. قرار شد با رادوین ناهار بریم بیرون. رفتم تو دسشوییو سرو وضعمو مرتب کردمو اومدم بیرون. رادوین روبروی آسانسور وایساده بود. درو باز کردو رفتیم تو. سوار ماشین شدیم. 10 دقیقه ی بعد رسیدیم. رستوران شیکی بود. میز کنار پنجره رو انتخاب کردیمو نشستیم. گارسون منورو جلومون گذاشت. رادوین: خب. شما چی میخوری؟ گفتم: هرچی خودت میخوری منم از همون میخورم. رادوین: نه نشد. خودت چی دوس داری؟ با کمی خجالت گفتم: جوجه کباب. رادوین رو به گارسون: جناب 2 پرس جوجه با مخلفات کامل. بعد از صرف ناهار کیف پولمو برداشتمو پاشدم. رادوین: کجا داری میری؟ گفتم: میرم حساب کنم. رادوین با تحکم: شما برو تو ماشین من خودم میرم. وقتی رسیدیم شرکت جوری سرگرم کار شدم که زمان از دستم در رفت. به سعت نگاه کردم دیدم 6و نیمه. یادم افتاد که با تمنا قرار دارم. پس سریع میزمو جمع کردمو به سمت ماشین رفتم. سوار ماشین شدمو به سمت آدرسی که تمنا برام فرستاده بود حرکت کردم. یه ربع بعد رسیدم. ماشینمو روبروی خونشون پارک کردمو پیاده شدم. زنگو زدم. تمنا درو باز کرد. رفتم بالا. وقتی رسیدم تمنا جلوی در وایساده بود. به محز دیدن من بغلم کردو بعد از روبوسی رفتیم تو. تمنا مشغول پذیرایی شد. گفتم: بیا بشین. زحمت نکش. تمنا: نه بابا. چه زحمتی؟ خب. تعریف کن. چه خبر؟ گفتم: خبر که سلامتی. ترنمو دلآرام ازدواج کردن. تمنا: جدی؟ خودت چی؟ گفتم: نه بابا. خودت از زندگیت راضی هستی؟ تمنا: آراد خداییش پسر خوبیه. منتهی اگه خانوادش بذارن. گفتم: این خیلی بده که متکی به خانوادش باشه. تمنا: میدونی؟ متکی به خانوادش نیستا ولی چون یه دونه پسره فکر میکنه باید به رسم احترام اگه مادرش از زندگیمون پرسید باید جواب بده. همیشه هم سر این قضیه باهاش مشکل دارم. وقتیم اعتراض میکنم بهش میگه مادرم اگه چیزی میپرسه بدمونو نمیخواد. گفتم: حالا بیمارستان چرا نمیری؟

تمنا: از اولش باهام شرط کرد که دیگه بعد از ازدواجمون کارو واسه همیشه بذارم کنار. گفتم: اون وقت تو هم قبول کردی؟ حیف نیست این همه درس خوندی بعد مدرکتو بذاری یه گوشه خاک بخورهو هیچ استفاده ای ازش نکنی؟ تمنا: اون اوایل منم فکر تورو داشتم ولی وقتی عشقت ازت درخواست میکنه یه طوری دهنت بسته میشه که هیچجوره نمیتونی نه بگی. گفتم: راستی تمنا تو چطوری فهمیدی عاشق آراد شدی؟ تمنا: قهوتو بخور تا برات بگم. جرعه ای نوشیدمو گفتم: خب. من سراپا گوشم. تمنا: اگه بخوام خلاصشو بهت بگم اون اوایل که میدیدمش قلبم از خودش بازی درمیآورد. همش دوس داشتم یه طوری سر حرفو باهاش وا کنم. چهرش یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت. شبا با فکر کردن بهش خوابم میبرد. اینکه راجع بهم چی فکر میکنه برام مهم شده بود. ارتباطش با دخترای دیگه مد نظرم بود. وقتی میدیدمش عنانو اختیار کارام از دستم در میرفت. همش دوس داشتم بر خلاف میلش رفتار کنم. وقتی سر مزاحمت یه پسر بخاطرم عصبی میشدو با طرف دعوا میکرد از فکر اینکه یکی پشتمهو هوامو داره غرق لذت میشدم. فکرو خیالش یه لحظه دست از سرم برنمیداشت. حالا کلک نکنه خبریهو تو هم دلو دینتو باختی؟ گفتم: هان؟ نه بابا. من به این زودیا عاشق نمیشم. تمنا: حالا تو انکارش کن. عیب نداره. بخاطر اینکه فکرشو منحرف کنم پرسیدم: هنوزم همین احساسو نسبت بهش داری؟ تمنا: بیشتر از همیشه. بخاطر همین عشقه که با وجود اون کاراش نمیتونم ازش دست بکشم. راستی نفس، شوهر ترنمو دلآرام غریبن؟ گفتم: شوهر ترنم که خب آره. استادمون بود. شوهر دلآرام هم سامان داداش منه. تمنا: که اینطور. مدتی بعد به ساعت نگاه کردم. ساعت 9 شب بود. رو به تمنا گفتم: خب. من دیگه برم. تمنا: شامو بمون. گفتم: انشا الله تو فرصتهای بعد. فردا هم باید برم سر کار میترسم دیر برم صبح خواب بمونم. تمنا: پس هرطور راحتی. حالا به چه کاری مشغولی؟ گفتم: فعلا تو شرکت دوست بابام مشغولم. مدتی بعد از خونه ی تمنا اومدم بیرون. سوار ماشین شدمو به سمت خونه روندم. 20 دقیقه بعد رسیدم. ماشینو پارک کردمو رفتم تو. همه تو سالن گرم صحبت بودن. رو به جمع سلام کردم. همه جواب دادن. مامان: برو بالا لباستو عوض کن بیا پایین میخوایم شام بخوریم. شب موقع خواب حرفای تمنا تو ذهنم تداعی شد. وقتی خوب فکر کردم دیدم منم در مقابل رادوین دچار همون حالتها میشم. پس نتیجه گرفتم که عاشق رادوین شدم. تو دلم گفتم: خدایا! خودت این عشقو به یه سر انجام خوب برسون. مثل این چند وقته با فکر کردن به رادوین خوابم برد

صبح وقتی به شرکت رسیدم یه راست رفتم سمت اتاقم. درو که باز کردم از دیدن اون همه قفسه ی پرونده های شرکت چشمام از تعجب 4تا شد. خوب که دقت کردم میزمو ندیدم. درو بستمو به سمت اتاق عمو رفتم تا ازش جریانو بپرسم ولی عمو تو اتاقش نبود. بین زمینو آسمون مونده بودم که منشی صدام کردو گفت: خانم نیکپرور، شرمنده من یادم رفت بهتون بگم. مهندس تولایی میز کارتونو منتقل کردن اتاق خودشون. گفتم: اونوقت چرا؟ ملکیان اومد حرف بزنه که خانم سر افراز پرید وسط حرفشو گفت: واقعا نمیدونی؟ پس بذار روشنت کنم. چون چنان با 2تا عشوه تونستی خامش کنی که مزت مونده زیر دندونش حالا اینکارو کرده تا… حرفشو قطع کردمو گفتم: خفه شو دختره ی هرضه. القابی که لایق خودته به دیگران نسبت نده. بری جلوی آینه متوجه میشی چی میگم. منشی رو به من: شما آروم باش. بی اعتنا به سمت اتاق رادوین رفتم. درو به شدت باز کردم. به محز دیدنم سرشو از رو لبتاپ برداشتو گفت: چی شده؟ چرا انقدر عصبی هستی؟ گفتم: آقای تولایی من اصلا معنی این کارتونو نمیفهمم. شما با این کارت باعث شدی من شخصیتم زیر سوال بره. اینطوری باشه قید کارو میزنمو دیگه نمیام شرکت. رادوین: بگو کی بهت حرف زده برم حقشو بذارم کف دستش. سکوت کردمو چیزی نگفتمو سکوت کردم. رادوین: باشه تو نمیخواد چیزی بگی خودم میرم سراغش.* رادوین: از در اتاقم اومدم بیرونو جلوی میز منشی وایسادمو گفتم: چی شده؟ منشی: هیچی. خانم نیکپرورو خانم سر افراز کنتاک کردن باهم. گفتم: سر افرازو صداش کن. مدتی بعد سر افراز اومد. رو بهش گفتم: شما از این لحظه به بعد اخراجین. همین الان برو کارگزینی صحبت میکنم کل حقوقتو بدن. هرچقدر حرف زدو عذرخواهی کرد اعتنایی نکردم.* نفس” سرم به شدت درد میکرد. اصلا حواسم به کار جمع نمیشد. بی اعتنا به رادوین از شرکت زدم بیرون. ساعت 11 صبح بود. اگه میرفتم خونه باید علت زود اومدنمرو برای مامان توضیح میدادم. چون حوصله ی اینکارو نداشتم ترجیح دادم خونه نرم. تصمیم گرفتم یه سر به ترنم بزنم. پس به سمت خونشون روندم. نیمساعت بعد رسیدم. زنگو که زدم خود ترنم درو باز کرد. رفتم بالا. خودش تنها بود. به محز دیدنم گفت: تو الان مگه نباید تو شرکت باشی؟ گفتم: اگه ناراحتی برم؟ ترنم: تو چرا انقدر کمطاقت شدی؟ چرا حرف زود بهت برمیخوره،؟ منظورم این بود که چیزی شده؟ تمام اتفاقات دیروزو دعوام با سر افرازو سرآخر کاری که رادوین کردو براش تعریف کردم.. ترنم: خب دیوونه اینکه رادوین میز کارتو منتقل کرده اتاق خودش میتونه نشونه ی خوبی باشه. تو اونوقت نسبت به کارش معترض میشی؟ شیطون کم کم اون هکره داره قفل دلتو باز میکنه هااا. گفتم: برو بابا توئم. دلت خوشه. رادوین به تنها چیزی که فکر نمیکنه دل منه. ترنم: تو چقدر خری. بابا دیگه توجه ازین بیشتر که با بردن تو به اتاقش میخواد دهن اوناکه نسبت بهت حسادت دارنو ببنده. یه جورایی میخواد حواسش بیشتر بهت باشه. تو هم که زحمتشو با بیمحلیت گذاشتی زیر پات. گفتم: این نظر توئه. من مطمئنم رادوین 1 درصدم به من فکر نمیکنه. ترنم: باشه. حالا هی تو عشق رادوینو انکارش کن. چند صباح دیگه معلوم میشه دنیا دست کیه. چیزی نگفتم. مدتی نشستمو رفتم خونه. ستاره خانم تو آشپزخونه مشغول پختن ناهار بود. رو بهش گفتم: پس بقیه کجان؟ ستاره خانم: آقا پدرامینا که رفتن خونه ی خودشون. یثناجونو آقا هم رفتن فرودگاه دنبال آقاماهان. از فرط خوشحالی جیغ کشیدم. رو به ستاره خانم گفتم: خوش خبر باشین انشا الله. رفتم بالا تو اتاقمو واسه اومدن مامانینا آماده شدم. رفتم حمومو یه دوش گرفتمو اومدم بیرون. یه بولیزو شلوار صورتی پوشیدمو جلوی آینه نشستم. اول موهامو خشک کردمو پشت سرم دم اسبی بستم. بعد یه آرایش ملایم کردمو رفتم پایین. ستاره خانم: چیزی میخوری دخترم؟ گفتم: نه مرسی. لحظاتی بعد در باز شدو مامانو بابا به همراه دائی ماهان اومدن داخل. داییماهان بغلم کردو گفت: به به! ببین کی اینجاست؟ آبجی گفت نفسو سورپرایز کنیم خودمون سورپرایز شدیم. سامان: این نفس مثل جن میمونه جایی که میخوای نباشه ظاهر میشه. گفتم: هرچی دل تنگت میخواد بگو. حساب تورو میسپارم به دلآرام. رو به داییماهان گفتم: حالا تنها اومدی؟ داییماهان: پس قرار بود با کی بیام؟ گفتم: با یکی ازین دختر فرنگیا. داییماهان: اصلا حرفشم نزن. نیمه ی من باید ایرانی باشه. گفتم: انشا الله یه خوبشو پیدا کنی. عصر همگی حاضر شدیمو رفتیم بیرون. مامانو بابا رفتن خونه ی عموپدرامینا. منو سامانو داییماهانم با ماشین من رفتیم بیرون. سامان: نفس، کجا داری میری؟ گفتم: میرم دم خونه ی عموبردیا رهارو بردارم. ماشینمو جلوی خونشون پارک کردم. به رها زنگ زدمو گفتم: 3 سوته بیا پایین. داریم میریم بیرون. بعد گوشیو قطع کردم. دقایقی بعد رهاو رایانو رادوین اومدن. از ماشین پیاده شدیم. رو به داییماهان گفتم:

ماهانجان. این 3تا از همبازیای دوران بچگیمونن. تازه پیداشون کردیم. داییماهان: خوشبختم از آشناییتون. سامان اشاره به داییماهان کردو رو به بچه ها گفت: ایشونم دایی ما هستن. به پیشنهاد رادوین رفتیم بچه هارو برداشتیمو به سمت دربند حرکت کردیم. دخترا تو ماشین من بودنو پسرا هم تو ماشین رادوین بودن. فقط رستاو آتریسا باهامون نیومدن. پرسیدم: از آیسان خبر دارین؟ دلآرام: خانم دیگه پاک شیرازی شده. همونجا هم واسه فوق شرکت کرده. گفتم: آفرین. ترنم: خودمونو بچسب که شدیم ول معطل. گفتم: وضع شما که مشخصه. باز اگه منو بگی یه چیزی. ترنم: نگران نباش. وضع تورو هم اون هکره میاد مشخص میکنه. رها: هکر!؟ چه جوری با یه آدم خلافکار آشنا شدی؟ بچه ها خندیدن. رو به بچه ها خیلی جدی گفتم: زهر مار. رها عادت به شوخیای خرکی شما نداره. ترنم: کم کم عادت میکنه. رها: نفس؟ حالا جدی کسیرو دوس داری؟ خیلی کوتاه جواب دادم: نه. مدتی بعد رسیدیم. ماشینارو که پارک کردیم هرکس با جفت خودش همراه شد. به داییماهان نگاه کردم که اگه تنهاس باهاش برم ولی دیدم مشغول رهاست. در همین لحظه رادوین اومد سمتمو گفت: میتونم همراهیتون کنم؟ زیر لب گفتم: با کمال میل. همراه رادوین وارد رستوران سنتی شدیم. بقیه هم پشت سر ما بودن. فضای بسیار قشنگی داشت. آبشار مصنوعی وسط رستوران درست کرده بودن. رادوین: امیدوارم از اینجا خوشت اومده باشه. گفتم: اینجا ویوش خیلی قشنگه. رادوین: خوشحالم که خوشت اومده. اون شب حسابی بهمون خوش گذشت. روزها از پی هم میگذشت. کم کم به روز عقدو عروسی سامان نزدیک میشدیم. سرمون حسابی گرم شده بود. اکثر روزا با بچه ها میرفتیم بیرونو اونقدر گرم خرید میشدیم که زمان از دستمون در میرفت. یه هفته به عروسیشون مونده بودو هنوز نتونسته بودم چیزی بخرم. اونروز بچه ها خونمون بودن. ترنم: نفس، تو مثلا خواهر دومادی هنوز که هیچکاری نکردی! گفتم: وقت کردمو کاری نکردم؟ خودتون شاهدو ناظر بودین که الان 3 هفتس که درگیر خونه ی این 2تا بودم. دلآرام: جبران میکنم برات. گفتم: نمیخوام. تمنا برام آدرس یه مزون برام فرستاده. ترنم: خب پاشین بریم دیگه. تا هوا تاریک نشده. شاید فرجی شد. دلآرام: نفس، ولی تو رو خدا عیبو ایرادی رو لباسا نذاریا. زود یکی بخر بریم. گفتم: چشم. بعد سریع یه لباس پوشیدمو یه آرایش ملایم کردمو همراه بچه ها به سمت پایین حرکت کردیم.

مامان به محز دیدن ما گفت: جایی میرین؟ گفتم: میرم یه مزونی چیزی ببینم میتونم یه لباسی چیزی پیدا کنم؟ مامان: پس برگشتنه یه سر به ماهان بزن. انگار سرما خورده. من وقت نمیکنم قراره با دنیاو سها بریم واسه تحویل لباسمون. تا برسم شب میشه. گفتم: خیالتون راحت به داییماهانم سر میزنم. بعد از خداحافظی بچه ها با مامان. سوار ماشین شدیمو به سمت آدرسی که از مزون داشتم حرکت کردم. نیمساعت بعد رسیدیم. بعد از کلی گشتن آخرسر یه کتو دامن شیری واسه عقد انتخاب کردم. واسه عروسی هم یه پیرهن دکلته ی طلایی رنگ که کمی دنباله داشت به همراه یه شال حریر واسه روی شونه هام با یه کیفو کفش پاشنه 10 سانتی همرنگ لباسم خریدم. ترنم: بیشتر از تو ما خوشحالیم نفس. بالاخره یه لباس چشمتو گرفت. گفتم: دیگه ما اینیم دیگه. الان اگه آیسان اینجا بود میگفت: الان بعد کلی گشتن یه پیتزا میچسبه. جفتشون خندیدن. بعد از شام بچه هارو رسوندمو به سمت خونه ی داییماهان روندم. داییماهان بعد از اینکه 2 3 روزی خونمون موند واسه زندگی به آپارتمان خودش رفت. هرچقدر هم مامان بهش اصرار کرد که پیش ما بمونه قبول نکرد. بعد از فوت آقاجونو مامانی. داییماهان خونه باغ ویلاییشونو تو لواسون فروختو سهم خواهرارو دادو با بقیه ی پولش تو یکی از برجهای فرمانیه یه آپارتمان 250 متری برای خودش خرید. ماشینو روبروی برج پارک کردم. وارد لابی شدم. چون زیاد پیش اومده بود که تنهایی خونه ی داییماهان بیام سرایدار منو میشناخت. سری به نشونه ی سلام براش تکون دادمو وارد آسانسور شدم طبقه ی 8 رو زدم. وقتی رسیدم با کلیدی که قبلا خود داییماهان بهم داده بود درو باز کردم. همه جا تاریک بود. کلید برقو زدمو مانتو و شالمو درآوردمو همونجا رو یکی از مبلا گذاشتم. کمی که دقت کردم دیدم صدای ناله ی ضعیفی از تو اتاق میاد. سریع به سمت اتاق رفتم. وارد اتاق که شدم دیدم داییماهان با حال بد رو تخت دراز کشیده. هرچی صداش کردم جواب نداد. دستمو که رو پیشونیش گذاشتم آه از نهادم بلند شد. داشت تو تب میسوخت. از ترس دستو پامو گم کرده بودم. اصلا نمیدونستم چیکار کنم تا اینکه یاد رها افتادم. شمارشو گرفتمو جریانو براش تعریف کردم. رها تا برسه دستورات لازمو دادو منم رفتم تو آشپزخونه تا براش آماده کنم.* رادوین” سر میز شام بودیم که موبایل رها زنگ خورد: رها: جانم نفس، چی شده؟ بگو کجایی تا بیام. با شنیدن اسم نفس رادارام فعال شد. رها: گوش کن نفس، پاشویش کن تا برسم. روشو هم نپوشون. آدرسو اس کن من همین الان راه می افتم. بعد به سمت اتاقش رفتو 5 دقیقه ای برگشت. رو بهش گفتم: کجا داری میری این وقت شب؟ رها: نفس ازم خواسته برم خونه ی داییش. گفتم: صبر کن خودم میبرمت. رها: ممکنه کارم طول بکشه. گفتم: مهم نیست. سریع لباس پوشیدمو به سمت خونه ی ماهان حرکت کردیم. چون آدرسو از قبل بلد بودم دیگه از رها چیزی نپرسیدم.* نفس” هرچقدر دسمالو خیس کردمو رو پیشونی داییماهان گذاشتم فایده نکرد. همچنان تبش بالا بودو ناله هاش نامفهوم. 5 دقیقهی بعد زنگو زدن. به تصویر روی مانیتور خیره شدم. رهاو رادوین بودن. دکمهرو زدمو منتظرشون شدم. 2 3 دقیقه بعد اومدن تو. رها بعد معاینه از تو کیف پزشکیش یه سروم درآوردو به داییماهان وصل کردو گفت: ببین نفس، همه چیزش مرتبه. یه مسکنو استامینوفن ریختم تو سرومش. تا صبح تبش میاد پایین. فقط یه نسخه مینویسم براش برو داروهاشو بگیر بخوره. رادوین: بنویس بده من میرم میگیرم میام. داروخونه همین بغله. گفتم: اما آخه، رادوین حرفمو قطع کردو گفت: دیگه اماو آخه نداره نفسخانم. بعد برگرو گرفتو از در بیرون رفت. به مامان پیام دادم که شب پیش داییماهان میمونم. 10 دقیقه بعد رادوین اومد. کیسه ی داروهارو رو دراور گذاشت. رو به رها گفت: بریم؟ رها: من آمادم. از رادوین تشکر کردم. رادوین: خواهش میکنم. نصفه شبی چیزی کاری داشتی زنگ بزن. گفتم: چشم. مدتی بعد رفتن. منم کف اتاقو که پر از دستمالهای کثیف شده بودو تمیز کردمو همونجا سرمو رو تخت داییماهان گذاشتمو از شدت خستگی خوابم برد. نزدیکای صبح به صدای داییماهان از خواب پریدم. داییماهان: نفس، نفس. چرا اینجوری خوابیدی؟ پاشو رو کاناپه بخواب. کشو قوسی به بدنم دادمو از جام پاشدمو گفتم: بهتری؟ داییماهان: آره خدارو شکر. دیروز عصر داشتم از شدت حال بد داشتم میمردم تو کی اومدی؟ گفتم: حولو حوش ساعت 10 شب. داییماهان: ببینم رها هم اینجا بود؟ گفتم: حالت بد بود. داشتی تو تب میسوختی. منم ترسیدم اتفاقی برات بیفته رهارو صدا کردم. داییماهان: دیشب تو خواب صداشو میشنیدم ولی توان نداشتم چشمامو باز کنم. گفتم: با رادوین اومده بودن. داییماهان: که اینطور. حالا پامیشی یه صبحونه ی مقوی برام درست کنی؟ گفتم: ای به چشم. رفتم تو آشپزخونه اول براش یه قابلمه سوپ بار گذاشتم. بعد براش شیر داغ کردم. بساط صبحونرو تو یه سینی گذاشتمو بردم تو اتاق.

بعد از خوردن صبحونه خونرو براش تمیز کردمو یه قابلمه ماکارانی درست کردمو تو یخچال گذاشتم. تا عصر پیش داییماهان موندمو وقتی حالش یه کم بهتر شد رفتم خونه. ماشینو پارک کردمو رفتم تو سالن. نگاهی به جمع انداختم. خاله یلدا رو مبل نشسته بود. مامان به محز دیدنم گفت: ماهان حالش چطور بود؟ گفتم: خدارو شکر الان بهتره. خاله یلدا: ماهان که انگار نه انگار ما خواهرشیم. واسه 2 دقیقه نیومد خونه ی ما. به یه تلفون بسنده کرد. مامان سکوت کردو چیزی نگفت. خاله یلدا: نفس، بیا بشین کارت دارم. رو مبل رو به روش نشستم. خاله یلدا: نفس، اومدم جلو مامانت یه جواب ازت بگیرم. کسری من دلو دینشو به تو باخته. از فکر تو نه شبش معلومه نه روزش. نه خوابو خوراک درستو حسابی داره. چرا خیالشو راحت نمیکنی؟ یه بله چیه که انقدر داری ناز میکنی؟ مثل بمب منفجر شدم. رو به خاله گفتم: میدونید چیه؟ از قول من به کسری بگین اگه 200 بار دیگه هم بیادو واسطه بفرسته بازم جوابم نهست. اینو اونروز هم به خودشم گفتم ولی انگار حرف نمیفهمه. خاله یلدا از کوره در رفت چپ نگام کردو گفت: خفه شو دختره ی بیشعور. نفهم خودتی. اونقدر ادب نداری که بفهمی با بزرگتر از خودت چطور باید حرف بزنی. فکر نکنی من از خدامه که عروسم بشیا نه. من فقط به احترام حرف پسرم پاشدم اومدم اینجا. گفتم: پس بی زحمت به پسرتونم بفهمونید که من حرمت کوچکتر بزرگتر نگه نمیدارمو ادب ندارم برین یه دختر دیگرو با پسر همه چیز تمومتون بدبختش کنید. اینو گفتمو پله هارو به سمت بالا 2تا یکی کردم. وارد اتاقم شدم. کاور لباسمو تو کمد گذاشتم. تصمیم گرفتم واسه برگشت آرامش از دست رفتم برم حموم. حمومو گرم کردمو وانو پر از آب کردمو یه کم شامپو ریختم توشو دراز کشیدم. مدتی که گذشت وقتی خوب آروم شدم پاشدم دوش گرفتمو اومدم بیرون. سریع موهامو با سشوار خشک کردمو یه بولیزو شلوار لیمویی پوشیدمو رفتم پایین. رو مبل نشستمو مشغول گوشیم شدم. ستاره خانم برام کیکو نسکافه آورد. ازش تشکر کردم. سامان درحالی که رو مبل مینشست رو به من گفت: شنیدم خاله یلدا اومده بوده اینجا. گفتم: درست شنیدی عزیزم. سامان: خب؟ چی میگفت؟ گفتم: حوصله ی تکرار حرفای مفت خالرو ندارم. اون کسی که عنوان خبررو بهت گفته، قطعا مشروحشم واست توضیح داده. بابا با تحکم: اصلا نمیخوام در رابطه با این قضیه حرفی بشنوم. تمومش کنید مامان: تازه بعد چند سال یلدا دست پیش گرفته پس نیفته. از ماهان شاکیه. رفتار نیمارو با ماهان سر جریان سهمو الارث یادش رفته. حالا توقع داره ماهان پاشه بره خونش. بابا: یثنا! واسه چیزایی که ارزش ندارن اعصاب خودتو به هم نریز. داشتیم فیلم نگاه میکردیم که ستاره خانم صدامون کرد سر میز شام. بعد از شام تلفون زنگ خورد. مامان بعد از کمی صحبت صدام کردو گفت: نفس، نفس. بیا عروس گلم پشت خطه. گوشیو از مامان گرفتمو گفتم: بله؟ دلآرام: سلام نفس. خوبی؟ گفتم: سلام. فدات بشم تو چطوری؟ دلآرام: منم خوبم. راستش زنگ زدم یه خواهشی ازت بکنم قول میدی نه نگی؟ گفتم:: تا چی باشه؟ دلآرام: چیز زیاد سختی نیستش. چطوری بگم؟ راستش منو سامان باهم قرار گذاشتیم سفره ی عقدمونو تو بچینی. با تعجب گفتم: چیییییییی!؟ من؟ مطمئنید سرتون به جایی نخورده؟ آخه مگه تزئینات دهه ی فجره که آسون باشه؟ سخته. ریزهکاری زیاد داره. دلآرام: جون من نه نیار نفس. تو سفره آراییت حرف نداره. در ضمن. سامان بهم گفته که اتاق عقد دختر عمتو تو تزئین کردی. حالا که عقد داداشته ناز میکنی؟ گفتم: با اینکه سامان دهن لغی کردهو حقش بود جریمش میکردم ولی خب چیکار کنم که دلم نمیاد. چون جفتتونو دوس دارم قبول میکنم. دلآرام از فرط خوشحالی جیغ کشیدو گفت: خیلی گلی نفس. جبران میکنم برات. گفتم: جبران نمیخوام. فقط داداشمو کمتر اذیت کن. دلآرام: چشم. ولی این محبتتو هیچوقت فراموش نمیکنم. انشا الله عقد خودت. گفتم: برو انقدر زبون نریز. کاری نداری؟ دلآرام: نه. مواظب خودت باش. خداحافظ. گوشیو قطع کردم. مامان: پس قبول کردی بالاخره؟ گفتم: پس شما هم تو جریان بودی؟ مامان: صبح سر صبحونه سامان بهم گفت. بچم ترسید اگه خودش مستقیم بهت بگه از رو لجو لجبازی قبول نکنی. گفتم: عجب! حالا کجا قایم شده این آقادوماد ما؟ در همین اثنا، بوی عطر سامان تو بینیم پیچیدو از زمین کنده شدم. سامان همینطور که منو تو بغلش میچرخوند گفت: مرسی که قبول کردی. باور کن از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجم. خیلی دوست دارم. با جیغ گفتم: بذارم زمین تا پشیمون نشدم. سرم داره گیج میره. بابا: بسهه سامان. اذیتش نکن. سامان منو رو کاناپه گذاشتو گفت: اذیت چیه؟ من میمیرم واسه معرفتش. نفس دنیای منه. گفتم: سامان هندونه ها نیفتن؟ سامان: من حقیقتو گفتم. ستاره خانم درحالی که ظرف میورو رو میز میگذاشت گفت: خدا واسه هم حفظتون کنه انشا الله. گفتم: سلامت باشین. مدتی که گذشت رفتم تو اتاقم. رمانی که تازه خریده بودمو باز کردمو مشغول خوندن شدم.

با خوندن ماجراهایی که واسه شخصیتهای اصلی پیش اومده بود. ناخودآگاه ذهنم به سمت رادوین کشیده شد. باز هم مثل این چند وقته انقدر به رادوین فکر کردم تا خوابم برد.

امروز 5شنبه بود. به عروسی سامان 1 روز بیشتر نمونده بود. تموم وسایلی که واسه تزئین اتاق عقدشون لازم داشتم سامان برام تهیه کرده بود. قرار بود کارم که تو شرکت تموم شد برم خونه ی دلآرام. حسابی سرم حسابی گرم کار بود که تقه ای به در خوردو متعاقبش منشی وارد اتاق شدو رو به من گفت: خانم نیکپرور، یه آقای جوونی اومدن اصرار دارن شمارو ببینن. با تعجب گفتم: خودشو معرفی نکرد؟ منشی: نه متاسفانه. گفتم: ok. بفرستش داخل. منشی: چشم. بعد از اتاق بیرون رفت. دقایقی بعد تقه ای به در خورد: دستی به شالم کشیدمو گفتم: بفرمائین. در باز شدو آریا پسر عمه پروانم که از بچگی باهم بزرگ شده بودیمو برام حکم برادرو داشت وارد اتاق شد. به محز دیدنش مثل برق از جام پاشدمو به سمتش رفتمو خودمو انداختم تو بغلشو با خوشحالی گفتم: وای خدای من! درست میبینم؟ آریااا خودتی؟ آریا با خنده: نه. همزادمه. بوسش کردمو گفتم: خوشحالم که میبینمت. کی اومدین؟ آریا اومد حرف بزنه که رادوین با کمی پرخاش گفت: فکر کنم شما محل کارو با جای دیگه اشتباه گرفتین. آریا به آرومی منو از خودش جدا کردو رو به رادوین گفت: جناب من واقعا از شما معضرت میخوام. حق با شماست ولی چیکار کنم که این اکسیژن من وقتی هیجانش میره بالا موقعیتو زمان از دستش در میره. رادوین بدون اینکه چیزی بگه بیرون رفتو درو محکم بست. آریا با تعجب گفت: این چرا اینجوری کرد؟ گفتم: بیخیال آریاجونم. این پسره با خودش خود درگیری داره. یه چند لحظه صبر کنی کارو تعطیل میکنم. مدتی بعد میزمو جمع کردمو به همراه آریا از شرکت خارج شدیم. رو به آریا گفتم: کلک. آدرس اینجارو از کی گرفتی؟ آریا: صبح که رسیدیم وقتی فهمیدم خونه نیستی حالم گرفته شد. بدجوری دلم واست تنگ شده بود. هرکاری کردم دیدم نمیتونم تا عصر تحمل کنم تا بیای. این شد که آدرس شرکتو از زندایی گرفتم. ولی خوب شد حسابی سورپرایز شدی. لبخند زدم. بعد از خوردن یه لیوان آبمیوه به سمت خونه حرکت کردم.* رادوین” سرگرم کارام بودم که منشی وارد اتاق شدو به نفس خبر داد که مرد جوونی واسه دیدنش اومدهو نفس هم ازش خواست تا طرفو بفرسته داخل. وقتی پسره اومد تو و نفس با خوشحالی پرید تو بغلش به مرز انفجار رسیدم. به هر سختی که بود خودمو کنترل کردمو با کمی پرخاش گفتم: فکر کنم شما محل کارو با جای دیگه اشتباه گرفتین. وقتی پسره ازم عذرخواهی کرد دیگه نتونستم چیزی بگمو از اتاق بیرون رفتم. فکر اینکه اون پسره با نفس چه نسبتی داشت مثل خوره وجودمو میخورد. مدتی بعد سوار ماشین شدم. از دور دیدم نفس لبخند به لب دست تو دست اون پسره داره میره سمت ماشینش. تصمیم گرفتم تعقیبشون کنم به امید اینکه چیزی دستگیرم بشه. پس زودتر از اونا از پارکینگ شرکت اومدم بیرون. با 3تا ماشین فاصله رفتم دنبالشون. جلوی یه آبمیوه فروشی تو تژریش وایسادن. پسره از ماشین پیاده شدو با 2 لیوان آبمیوه برگشت. داشتم حرصی میشدم. خدایا! چی می شد من الان جای اون پسره بودم؟ دست از پا درازتر به سمت خونه روندم. وقتی رسیدم مامان به محز دیدنم گفت: خسته نباشی. چرا انقدر زود اومدی؟ گفتم: حالو حوصله ی کاررو نداشتم. حالا هم اگه ناراحتین برم؟ مامان: نه عزیزم. برو بالا تو استراحت کن. رفتم بالا تو اتاقم. همونطور با لباس بیرون دراز کشیدمو چشمامو بستم. چهره ی دوس داشتنی نفس پیش چشمم پدیدار شد. نمیدونم چقدر گذشت که با فکرو خیال نفس چشمام سنگین شدو به خواب رفتم.* نفس” وارد خونه که شدم عمه پروانه اومد سمتمو بغلم کردو گفت: انشا الله عروسی خودت دختر قشنگم. گفتم: مرسی. بعد از روبوسی با عمهو خانوادش مامان گفت: نفس، بیا بشین یه چیز بخور بعد برو خونه ی دلآرام. اون 2تا بچه دارن میمیرن از استرس. گفتم: چشم. میرم ولی بذارین یه سوختگیری بکنم ویندوزم بالا بیاد. عمه پروانه: قربونت برم که انقدر بانمک حرف میزنی. گفتم: خدا نکنه. ستاره خانم برامون کیکو نسکافه آورد. وقتی خوب خوردمو کامل سیر شدم رفتم بالا تو اتاقم. یه دوش 5 دقیقه ای گرفتمو اومدم بیرون. سریع لباس پوشیدمو موهامو خشک کردم. لباسامو وسایلی که لازم داشتمو مرتب تو یه ساک گذاشتمو شالمو رو سرم تنظیم کردمو رفتم پایین. مامان به محز دیدن ساک تو دستم پرسید: داری میری؟ گفتم: آره. لباسامو وسایلمو ورداشتم از همونجا با بچه ها میریم آرایشگاه. مامان: خوب کاری کردی عزیزم. ماشین نمیبری؟ گفتم: نه دیگه. ماشین میمونه رو دستم از آرایشگاه اومدنی هم که نمیتونم با اون وضعیت بشینم پشت فرمون. قراره داییماهان بیاد دنبالم. مامان: در پناه خدا. از عمهو خانوادش هم خداحافظی کردم. رو به آرشین گفتم: دوس داری باهام بیا. میگیم میخندیم خوش میگذره. آرشین: مزاحم نمیشم. گفتم: هر طور راحتی. آریا: بیام برسونمت؟

گفتم: نه دیگه. تو هم استراحت کن. خسته ی راهی. من میرم بیرون اسنپ میگیرم. با همه خداحافظی کردمو از در سالن خارج شدم. بعد 5 مین اسنپ اومد. سوار که شدم رو به راننده گفتم: اگه میشه یه کم سریعتر برید. راننده: چشم. وقتی رسیدم سریع از ماشین پیاده شدم. زنگو که زدم دلآرام خودش درو برام باز کرد. وقتی رفتم تو خونشون خودش تنها بود. دلآرام با توپ پر رو به من گفت: معلومه تو این 6 ساعته کجا موندی؟ صد بار فقط گوشیت زنگ زدم. دستمو گذاشتم پشتشو گفتم: هییش! آروم باش. بذار برسم بعد بازجوییرو شروع کن. اولا. صبح شرکت بودم. دوما. آریا اومده بود شرکت. ساعتیرو باهم بودیم. برگشتنه ترافیک شدید شد. بخاطر همین دیر شد. دلآرام: آریا همون پسرعمته که میگفتی خواهرو برادر شیری هستین؟ گفتم: آره. خب. وسائلا کجان؟ کم کم کارو شروع کنم. دلآرام: بیا ببین پذیرایی خوبه؟ یا بریم اتاق من؟ اول صبر کن برم یه چیزی بیارم بخور. گفتم: من چیزی نمیخورم. بیا بریم دنبال کار که وقت نداریم. به سمت پذیراییشون رفتم. خوبو دقیق به اطراف نگاه کردم. رو به دلآرام گفتم: ببین! من حرف ندارم اتاق خودتو تزئین کنیم ولی به نظر من فضای اینجا بازترهو تعداد مهمونا هم زیاد. اینجا دیدش بهتره. حالا باز خودت میدونی. دلآرام: همینجارو تزئین کن. گفتم: چشم. فقط یه موزیکی چیزی بذار من دلم نگیره. چون من عادت ندارم تو سکوت کار کنم. دلآرام ضبطو روشن کردو گفت: اینم موزیک. راستی نفس؟ تو هم با ما میای؟ در حالی که گلارو تزئین میکردم گفتم: آره. ولی به شرط اینکه کارم اینجا زود تموم بشه. وگرنه مجبورم خودم بیام. دلآرام: توکل به خدا. گفتم: پس این ترنم نمیاد؟ دلآرام: گفته اگه این سروش دست از سرم برداره میام. درحالی که شمعدونارو تزئین میکردم گفتم: پس خوش به حال خودم که فارغ از غم دنیام. دلآرام: حالا دیگه شوهرای ما شدن غم دنیا؟ بذار هکر خوشتیپه بیاد اونوقت بهت میگم. گفتم: آی خدا لعنت کنه این ترنمو که تخم این هکرو تو دهن شماها شکونده. دلآرام: خب مگه دروغه؟ گفتم: دلیجون مثل اینکه همنشینی با سامان ما بدجوری روت اثر گذاشته؟ دلآرام: اووووه! چهجورم! مدتی بعد پدرو مادر دلآرام اومدن. بعد از احوالپرسی با خاله گیتیو عمو منصور مشغول ادامه ی کارم شدم. 2 ساعتی از شروع کارم گذشته بود که ترنم از راه رسید. به محز دیدن سفره ی عقد که نصفش آماده شده بود سوتی زدو گفت: ببین نفسخانم چه کرده! دلآرام: تو نصفشو دیدی هیجانی شدی اگه کلشو ببینی چیکار میکنی؟ ترنم اومد حرف بزنه که پریدم وسط حرفشو گفتم: تو خجالت نمیکشی از ظهر تا الان که ساعت 11 شبه با سروش بودی؟ موندی منو خاله کنی بعد بیای؟ ترنم: من تسلیم. هرچی شما بگی اون درسته. نفس؟ یه سوال. تو تزئینت از گل طبیعی استفاده میکنی تا فردا عصر طراوتشونو از دست نمیدن؟ گفتم: اولا. نصف گلا مصنوعیه. دوما. هوا سرده طوری نمیشه. ترنم: منتظرم عقد خودتو ببینم. به دلم افتاده عروس آینده خودتی. ببین کی بهت گفتم. خاله گیتی برامون شام آورد. بعد از خوردن شام دوباره به ادامه ی کارم مشغول شدم. ترنم: دلآرام برو بگیر بخواب فردا صبح راحت بیدار بشی. دلآرام: برو بابا. فکر کردی با این حجم استرسی که من دارم امشب خوابم میبره؟ درضمن منتظر زنگ سامانم. خاله گیتی با سینی چایو ظرف شیرینی وارد پذیرایی شد. گفتم: چرا زحمت کشیدین خاله؟ برین بخوابین فردا کلی کار دارین. ما خودمون حواسمون به همه چیز هست. خاله گیتی درحالی که سینیرو رو میز میگذاشت گفت: چه زحمتی عزیزم؟ انشا الله تو عروسی خودت جبران کنیم برات. گفتم: ممنون. خاله گیتی: من رختخوابتونو تو اتاق دلآرام پهن میکنم. گفتم: مرسی. بالاخره ساعت 4 صبح کارم تموم شد. از دور به کارم دقیق نگاه کردم. به نظرم عالی شده بود. از چند جهت ازش عکس گرفتم. نفسی از سر آسودگی کشیدم. راضی از کارم به اتاق دلآرام رفتم. از شدت خستگی نفهمیدم چطوری خوابم برد.

صبح با پاشیده شدن آب تو صورتم چشم باز کردم. ترنمو بالای سرم دیدم. ترنم: نفففففسسسس، بابا تو چقدر خوابت سنگینه؟ پاشو ساعت 12 ظهره. مثل برق گرفته ها از جا پریدم. به ساعت روی دیوار نگاه کردم. 8 صبحرو نشون میداد. رو به ترنم گفتم: دارم برات. ترنم: این شوک برات لازم بود. وگرنه الان باز تو خواب 7 پادشاه بودی. رفتم دسشوییو بعد انجام عملیات مربوطه اومدم بیرون. دلآرامو صبح زود سامان اومده بود دنبالشو برده بودش آرایشگاه. ماهم قرار بود ساعت 10 بریم. سر میز صبحونه خاله گیتی رو به من گفت: نفسجون. از ته دل خدا قوت میگم بهت. تزئینت عالی شده. هنرو سبک چیدمانتو خلاقیتت بینظیره. گفتم: نظر لطفتونه خاله جون. رو به ترنم گفتم: دلآرام سفره عقدو دید؟ ترنم: نه. خاله گیتی نذاشت. مثل اینکه سامان زنگ زده گفته میخواد سورپرایز بشه. گفتم: خوب کاری کرده. ترنم: خواهرو برادر اهل سورپرایزین. گفتم: ما اینیم دیگه. پاشو دیگه خوردن بسه. دیرمون شد. من میرم اسنپ بگیرم تو هم حاضر شو. ترنم: اسنپ نمیخواد قراره سروش بیاد دنبالمون. مدتی بعد ترنم خبر داد که سروش اومده. از خاله گیتی خداحافظی کردیمو بیرون رفتیم. سوار ماشین شدیم. تا موقعی که برسیم مشغول ور رفتن به گوشیم شدم. وقتی رسیدیم ترنم گفت: نفس، تو چرا رفته بودی رو فاز سایلنت؟ گفتم: حالا بیاو خوبی کن. بد کردم نخواستم خلوت عاشقانتونو به هم بزنم؟ ترنم: نه. آخه آرومی بهت نمیاد. وارد سالن آرایشگاه شدیم. آیسان اومد سمتمونو گفت: معلومه شما 2تا کجا موندین؟ ترنم: تو اینجا چیکار میکنی؟ آدرسو از کی گرفتی؟ آیسان: هر چقدر گوشییاتون زنگ زدم جواب ندادین. آخرسر از خاله یثنا ا گرفتم. گفتم: کی رسیدی؟ آیسان: ساعت 6 صبح. فردا هم باید برگردم. گفتم: به این زودی؟ آیسان: ترمم شروع شده نمیتونم بیام. در همین اثنا، خاله ویدا اومد سمتمونو به محز دیدنم گفت: نفس، من گفتم از صبح زود همراه دلآرام میای. پس کجا موندی تو؟ ترنم: ویدا خانم نفس از هرچی بگذره از خوابش نمیگذره. چشمغره ای به ترنم رفتمو گفتم: حالا این عروس ما کجاست؟ خاله ویدا: اونو هم میبینید ولی به وقتش. ساعت 10 و نیم صبح بود که شاگردای خاله ویدا کارشونو رو سرو صورت ما شروع کردن. ساعت 2 بود که کارشون تموم شد. داشتم لباسهایی که واسه عقد خریده بودمو میپوشیدم که ترنم صدام کردو گفت: اگه کارت تموم شده بیا دلآرامو ببین. دلآرام تو لباس عروس واقعا زیبا شده بود. رو بهش گفتم: مثل فرشته ها شدی. دلآرام: زیبارویان زیبا میبینن. مدتی بعد سامان اومد دنبالشو همراه فیلمبردار رفتن. موقعی که داشتم از آرایشگاه می اومدم بیرون خاله ویدا رو به من گفت: به یثنا بگو شاید نتونم خودمو واسه عقد برسونم ولی واسه عروسی میام. گفتم: قدمتون رو چشم. از آرایشگاه اومدم بیرونو همراه آیسان سوار ماشین داییماهان شدیمو به سمت خونه ی دلآرام حرکت کردیم. مدتی بعد رسیدیم. خونشون پر از مهمون بود. بوی اسفند فضارو پر کرده بود. عروسو دوماد تو جایگاه مخصوصشون نشسته بودن. مامانو خاله سهاو خاله دنیاو دخترا یه ردیف نشسته بودن. رفتیم سمتشون. مدتی که گذشت خاله یکتا اومد سمتمونو گفت: دخترا پس چرا شما اینجا نشستین؟ پاشین برین دورشو شلوغ کنید الان عاقد میادا. گفتم: خاله جون وقتی اصل کاری که عشقش پیشش باشه دیگه مارو میخواد چیکار؟ با اومدن عاقد همهمه ها فروکش کرد. منو ترنم 2 سر بقچه ی قندو نگهداشته بودیمو رستا هم قند میسائید. عاقد شروع به خوندن خطبه کرد: سرکار خانم دلآرام مجد فرزند منصور، آیا به بنده وکالت میدهید تا شما را با مهریه ی 1 جلد کلام الله مجید، 1 جام آینه و 1 جفت شمعدان به انزمام 1371 سکه ی تمام بهار آزادی و 1371 شاخه گل رز و 1 دستگاه آپارتمان 300 متری واقع در قلهک به عقد دائمی و همیشگی جناب آقای سامان نیکپرور فرزند پارسا درآورم؟ بار اول دلآرام سکوت کرد. ترنم با لودگی گفت: عروسخانم رفته گل بچینه ولی شهرداری جریمش کرده. بالاخره دلآرام بعد گرفتن زیرلفظی جواب داد: با اجازهی پدرو مادرمو همه ی بزرگترای جمع بله. مدتی بعد صدای دستو هلهله فضارو پر کرد. بعد از دادن کادوها کم کم واسه رفتن به باغ لواسون که عروسی تو اونجا برگزار میشد آماده شدیم. رفتم تو اتاق دلآرام مشغول عوض کردن لباسم بودم. داشتم جلوی آینه لباسمو مرتب میکردم که در اتاق به شدت باز شدو رادوین با خشم وارد اتاق شد. با ترس گفتم: این چه وضع تو اتاق اومدنه؟ رادوین با خشم به لباسم اشاره کردو گفت: اگه فکر کردی با این ریختو وضع میذارم بیای جلوی اون همه مرد بدون سخت در اشتباهی. با عصبانیت رو بهش گفتم: آها اونوقت تو چه کاره ی منی که داری اینجوری مثل اسفند رو آتیش بالاو پایین میپری؟

خدارو شکر هم بابام هست هم سامان هم داییماهان. اگه ایرادی تو من ببینن خودشون بهم میگن. پس دیگه نمیخواد اظهار نظر کنی. رادوین با عصبانیت: پس بگو نگاههای گاهو بیگاه مردای هرضرو رو خودت دوس داری. دائم دوس داری با این وضع مسخرت جلب توجه کنی. ته دلم از اینکه انقدر وضعیت ظاهریم براش اهمیت داشت خوشحال شدم. ولی بخاطر اینکه حرصشو دربیارم گفتم: تو مختاری هر طور دوس داری فکر کنی. الانم حوصله ی شنیدن حرفاتو ندارم. پس بهتره بری بیرون. رادوین از اتاق خارج شد. منم سریع بارونیمو شالمو پوشیدمو رفتم پایین. آریا به محز دیدنم اومد سمتمو گفت: پس تو کجا موندی 1 ساعته؟ داییپارسا عجله ای رفت گفت بمونم باتو برم. لبخندی بهش زدمو گفتم: چه افتخاری بهتر از این؟ در حالی که به رادوین که با حرص نگامون میکرد پوزخند میزدم سوار ماشین آریا شدمو به سمت لواسون حرکت کردیم.* رادوین” نفس حسابی زیبا شده بود. بعد از اینکه از اتاق اومدم بیرون وقتی دیدم با اون پسره همراه شده حسابی حرصی شدم. به خودم بدو بیراه میگفتم که باز ندونسته درموردش قضاوت کردم. خب چیکار کنم دست خودم نیست. اونقدر دوسش دارم که حتی نمیتونم زیباییشو با کس دیگه ای قسمت کنم. دوست دارم همه چیزش فقط مختص به خودم باشه. تازه فهمیدم عشق یعنی چی؟ وقتی با خودم فکر میکنم میبینم احساسم به نگار یه حس زودگذر بوده. نفس برام یه چیز دیگست. رفتارش، شعورش، شخصیتش زمین تا آسمون با دخترای دیگه فرق داره. سوار ماشینم شدمو پامو گذاشتم رو گاز. نیمساعت بعد رسیدم. مدتی گذشت. صدای موزیک فضارو پر کرده بود. بازار رقص هم حسابی داغ شده بود. نفس با اون لباس طلاییو آرایش مات حسابی نفسگیر شده بود. وقتی دیدم داره با اون پسره میرقصه آتیشی شدم. از چراغهای خاموش سالن استفاده کردم. تو یه فرصت مناسب پشت نفس قرار گرفتمو تو یکی از چرخشا سریع کشیدمش تو بغلم. یه جوری وانمود کردم داریم باهم میرقصیم ولی فقط خدا میدونست چه غوغایی درونم برپا شده. آروم در گوشش گفتم: واسه امشب کافیه دیگه. خوب حرصمو درآوردی. برو یه گوشه بنشین. بعد آروم گذاشتمش رو زمینو سریع وارد باغ شدمو نفس عمیقی کشیدم.* نفس” از وقتی به باغ رسیده بودم سرپا بودم. مدتی که گذشت آریا ازم درخواست رقص کردو منم همراهیش کردم. داشتیم روبروی هم میرقصیدیم که یهو احساس کردم تو آغوش گرم یکی فرو رفتم. وقتی بوی عطر آشنای رادوین تو بینیم پیچید ضربان قلبم بالا رفت. با شنیدن صداشوبه خودم اومدم. گفت: واسه امشب دیگه کافیه. خوب حرصمو درآوردی. برو یه گوشه بنشین. بعد آروم منو رو زمین گذاشت. از حرکتش شوکه شدم. به اطرافم نگاه کردم ولی تو سالن نبود. آریا اومد کنارمو گفت: نفس؟ کجا سیر میکنی که اصلا حواست به دورو ورت نیست؟ گفتم: هان؟ میرم تو باغ بلکه یه هوایی به کلم بخوره. وارد باغ شدم. نفس عمیقی کشیدم. هوای سرد وارد ریه هام شدو حالمو جا آورد. نمیدونم چقدر تو اون حال بودم که به صدای رادوین 3 متر از جام پریدم. رادوین: خوش گذشت؟ اومدم جوابشو بدم که با پوزخند گفت: هه! عجب سوالی پرسیدم! خب معلومه. منم اگه اونجوری تو بغل نامزدم میرقصیدم قطعا بهم خوش میگذشت. با تعجب گفتم: نامزد!؟ ولی منو آریا… حرفمو قطع کردو گفت: آهاااا. نکنه میخوای بگی از بچگی مثل دوران عهد بوق نافتونو به اسم همدیگه بریدن آره؟ حرصی شدم. گفتم: آخه میدونی چیه؟ زمان عهد بوق فضولایی مثل تو نبودن. حالا که راه به راه بهم توحین میکنهو تحمت میزنه همون بهتر که تو خماری بمونه. با بی اعتنایی به رادوین راهمو به سمت سالن کج کردمو به سمت سالن رفتم. مامان: نفس، برو ببین رها چیکارت داره. به مسیری که مامان اشاره کرده بود رفتم. دیدم رها با داییماهان مشغول صحبتند. گفتم: بهبه! ماهانخانو رهاخانم؟ چه زوج خوشبختی؟ پس عروسی افتادیم؟ رها سرشو انداخت پایینو چیزی نگفت. داییماهان: برو آتیشپاره. انقدر مزه نریز. گفتم: حقیقت تلخه؟ رها: نفس، واسه آهنگ بعد حاضری برقصیم باهم؟ گفتم: آره. پس بذار برم ترنمو آیسانو هم صداش کنم. قرار شد هرکس با جفت خودش بره وسط. با اینکه از خدام بود رادوین همپای رقصم باشه ولی فقط بخاطر اینکه حرص رادوینو دربیارم با آریا همراه شدم.**** رادوین” همه جفتی رفته بودن واسه رقص. وقتی چشمم به نفس افتاد که با آریا داشت میرقصید حرصی شدم. حالم دست خودم نبود. واسه اینکه تکهی آخر رقصشونو نبینم از سالن رفتم بیرون. کنار استخر نشستم. چهره ی نفس یه لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت. خدایا! اگه نامزد داشت پس معنی اون نگاههاش چی بود؟ خودمو آدم بازنده میدیدم. داشتم تو بد بلاتکلیفی دستو پا میزدم. مدتی که گذشت سرمو که بلند کردم سروشو ترنمو روبروی خودم دیدم. سروش نگام کردو گفت: چته رادوین؟ تو این سرما چرا اینجا نشستی؟ بیمقدمه رو به ترنم گفتم: اون پسره که دائم با نفسه کیه؟ ترنم خندید: گفتم: میشه بگی کجای حرفم خنده داشت؟ ترنم: هیچی. گفتم: خب؟ ترنم: آریا پسرعمه ی نفسه. گفتم:

به جز این نسبت دیگه ای باهم دارن؟ ترنم: مثلا چه نسبتی؟ گفتم: پسرعمش نامزدشه؟ ترنم خندیدو گفت: نفسو نامزد! نه بابا. نفسو آریا خواهرو برادر شیری هستن باهم. نفس راحتی کشیدم. ترنم: حالا خیالت راحت شد رادوینخان؟ نفس تمامو کمال مال خودت. گفتم: نه آخه… حرفمو قطع کردو گفت: آره دیدم موقع رقصشون منقلب شده بودی. چیزی نگفتم. مثل آدمی که جون به تنش برگشته سریع از جام پاشدمو به سمت سالن رفتم.**** نفس” آهنگ تموم شده بود. به اطرافم نگاه کردم. رادوین تو سالن نبود. یاد حرف ترنم افتادم که بهم گفت: نفس، انقدر با این آریا رادوین بدبختو اذیتش نکن. با شنیدن صدای آریا به خودم اومدم. آریا: نه تو امشب یه چیزیت هست. بدجوری تو فکری. انگار دیگه نفس سابق نیستی. گفتم: مگه نفس سابق چطوری بود؟ آریا: شیطون بود. از دیوار راست میرفت بالا. سر به سر همه میذاشت. از شیطنتش هیچکس در امان نبود. ببینم بازم بگم؟ گفتم: نه. خوبم. آریا: ببینم کلک! نکنه ماجرا مربوط میشه به رادوین؟ گفتم: خب اونکه باهم همکاریم. آریا: نه دیگه. قضیتون بیشتر از یه همکاری سادست. من پلیسم خوب میفهمم اون روزی که اومدم شرکت تو که خودتو انداختی تو بغلم یا همین امروز که داشتیم میرقصیدیم باهم اومد تورو کشید تو بغلش. یا اینکه طرز نگاههاش به من دوستانه نیست. همه ی اینا نشون میده که نسبت بهت حس داره. گفتم: نه بابا. رادوینو حس! محاله. آریا: حالا تو انکارش کن. ببین کی گفتم بهت. مدتی بعد میز شام چیده شد. با ترنمو رهاو آیسان سر میز نشستیم. نگاه خیره ی رادوینو رو خودم احساس میکردم. برخلاف همیشه بشقابمو پر از غذا کرده بودم. ترنم: نترکی یه وقت. گفتم: از صبح سرپام الان اگه یه گاو درسترو هم بذارن جلوم میخورم. ترنم: بله معلومه که اشتهات باز میشه. از اول جشن پسر مردمو حرص دادی تا الان. خندیدمو مشغول خوردن شدم. بعد از شام رقصو پایکوبی تا ساعت 2 نصفه شب ادامه داشت. کم کم مهمونا عازم رفتن میشدن. درحال صحبت با رها بودم که آیسان اومد طرفمو گفت: نفس من دارم میرم. همه چیز عالی بود. گفتم: پس دنبال عروس نمیای؟ آیسان: صبح زود پرواز دارم. گفتم: برو به سلامت. آیسان: سلامت باشی. رها: این وقت شب چطوری میری؟ آیسان: اسنپ دم دره. به اتفاق فامیلای نزدیک سامانو دلآرامو بردیم خونشون. بالاخره ساعت 4 صبح رسیدیم خونه. اولین کاری که کردم سریع سنجاقای موهامو باز کردمو رفتم حموم. یه دوش 5 دقیقه ای گرفتمو اومدم بیرون. لباس راحتی پوشیدمو رو تخت دراز کشیدم. از شدت خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد. نمیدونم چقدر گذشته بود که به صدای مامان چشم باز کردم. مامان: نفس، نفس. نمیخوای بیدار بشی؟ بابا ساعت 3 بعد از ظهره. پاشو دیگه. ترنم از صبح 10 دفعه زنگ زده. در حالیکه چشمامو میمالیدم از جام پاشدم. مامان: من میرم پایین تو هم بیا. گفتم: چشم. بعد از انجام کارام رفتم پایین. عمه: ساعت خواب دختر گلم. گفتم: مرسی. آریا با خنده: ولی انگار به خواب زمستونی بیشتر شباهت داشت نه؟ کوسن مبلو پرت کردم سمتشو گفتم: آریااااا. میییییکشمت. آقاستار: آریا دختر منو اذیتش نکن. آریا: نترسین بادمجون بم آفت نداره. از جام پاشدمو گفتم: الان نشونت میدم بادمجون بم کیه. ازونجایی که تو هنرای رزمی استادی بودم واسه خودم. از غفلتش استفاده کردمو یه زیرپایی براش رد کردمو اونم نتونست تعادلشو حفظ کنهو محکم زمین خوردو پاش پیچ خورد. بابا با داد: چیکار کردی نفس؟ اینه مرام مهموننوازی؟ گفتم: این سزای کسیه که بیخودی بهم توحین کنه. مامان: پارسا چقدر بهت گفتم این بچرو نذار کلاس هنرای رزمی گوش نکردی. گفتی دختره در آینده به دردش میخوره. باید بتونه از خودش دفاع کنه. آخرش شد این. بیا تحویل بگیر. آقاستار: حالا طوری نشده که دختر گلمو اذیتش میکنید. چه اشکالی داره؟ یه بارم پسرا از دخترا کتک بخورن. آسمون به زمین نمیاد. بابا: انقدر پرو بالش میدین که لوس میشه دیگه. گفتم: نخیرم. من لوس نیستم. مامان: بر منکرش لعنت. داشتیم عصرونه میخوردیم که مامان گفت: چقدر جای بچم سامان خالیه. گفتم: تا بوده همین بوده. همیشه سراغ کسی که نیستو میگیرین. اونیکه هست به درک که چیکار کرد. بابا اگه سامانه الان سرو کلش پیدا میشه. مامان: به جای حرف زدن پاشو برو حاضر شو. گفتم: جایی قراره بریم؟ مامان: حواست کجاست؟ شب عموپدرامت شام دعوتمون کرده. ازونورم سامانینا برا 5 صبح پرواز دارن. قرار بود سامانو دلآرام به مدت 2 هفته واسه ماه عسل برن ترکیه. بابا: نفس، حالا چرا رفتی تو فکر؟ پاشو برو دیگه. رفتم تو اتاقمو یه آرایش ملایم کردمو لباسمو عوض کردمو رفتم پایین. همزمان با عموبردیاینا رسیدیم. بعد از احوالپرسی سامان رو به آریا گفت: ببینم تو چرا لنگ میزنی؟ یه شب تا صبح چی شد بهت؟ آریا سکوت کرد. سامان: کار نفسه آره؟ بابا جریانو واسه بقیه تعریف کرد. رایان: نچ نچ نچ. دلم برا شوهر آیندت میسوزه. بیچاره حق اعتراض نداره. تا بیاد یه چیزی بگه پشتسرش کتک میخوره

سامان: البته با این وضعیت اگه کسی اینو بگیره شانس آوردیم. عموپدرام: خیلی هم دلشون بخواد. دختر به این خوبی. منتشو هم میکشن. لبخند زدمو گفتم: شما لطف دارین عموجون. بعد از شام ساعتی نشستیم. مدتی که گذشت سامانینا عزم رفتن کردن. قرار شد مامانو بابا همراهشون برن تا مامان تو جمع کردن چمدون به دلآرام کمک کنه. چون دلآرام بدجور سرما خورده بود حالش زیاد خوب نبود. موقع رفتن دلآرامو کشیدمش کنارو گفتم: شیطونا میذاشتین یکی 2روز از عروسیتون میگذشت بعد منو عمه میکردین. عجله نداشتین که. دلآرام: نفس میام میزنمتااا. من دارم میمیرم از حال بد. گفتم: خواهش میکنم نمیر. الان میری مدیترانرو میبینی سرماخوردگی از یادت میره. سامان: نفس، چیه اونجا میتینگ تشکیل دادین. کلی کار داریماااا. گفتم: بیا این زنت صحیحو سالم. بابا: نفس؟ میای با ما؟ گفتم: نه. من خستم میرم خونه بخوابم. از بقیه خداحافظی کردمو به سمت خونه رفتم. انقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چطور جلوی شومینه خوابم برد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *