| Saturday 28 November 2020 | 10:55
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت آخرفصل 1)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت آخرفصل 1)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 6)

نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم
_برم یه چیزی واسه شام آماده کنم.
نموندم تا جوابی بشنوم و زیر سنگینی نگاهش از اتاق بیرون اومدم. توی اتاق خودم لباسامو عوض کردم و از پله ها پایین رفتم.
با دیدن آرمین کلافه گفتم
_بسه آرمین چه قدر می خوری و می کشی میمیری ها…
جواب نداد. طبق معمول عکس زنش و دستش گرفته بود و سیگار دود می‌کرد.
کنارش نشستم و گفتم
_تو کی انقدر عاشق شدی من نفهمیدم؟
پوزخندی زد و گفت
_خودمم نفهمیدم…منه خر،نفهمیدم اگه دستش بدم این حالمه…تا حالا مث سگ پشیمون شدی؟
با لبخند تلخی سر تکون دادم.نگاهم کرد و با لحنی که تا حالا ازش نشنیده بودم نالید
_دلم تنگه واسش…
اشک توی چشمم جمع شد،نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_دلم تنگه واسه همه چیش،موهاش،عطرش،حرف زدنش…
بلند شد که نگران گفتم
_کجا میری؟
با صدای خفه ای گفت
_میرم هوا بخورم. اینجا نفسم بالا نمیاد.
بدون مکث از خونه بیرون زد.
دلم بدجوری واسش می سوخت.از تصور اینکه آرش یه روزی نباشه قلبم برای لحظه ای ایستاد.
بی طاقت به طبقه ی بالا نگاه کردم.دلم میخواست پرواز کنم سمتش اما روی نگاه کردن توی چشماش و نداشتم.
به آشپزخونه رفتم و خودم و سرگرم درست کردن شام کردم.
داشتم سالاد درست میکردم که حضورش و توی آشپزخونه حس کردم. سعی کردم کاملا بی تفاوت باشم. صندلی مقابلم و کنار زد و گفت
_یه ردی از امیر پیدا کردم.
تند سرمو بلند کردم که ادامه داد
_فردا با اسم مستعار توی یه هتل قراره یه معامله ای رو امضا کنه. بعدش هم با همون اسم بلیط گرفته.
خودمو جلو کشیدم و گفتم
_تو که نمیای مگه نه؟
با جدیت به چشام زل زد و گفت
_من جون اون حروم زاده رو میگیرم. حتی اگه قرار باشه تا آخر عمر پشت میله های زندون بپوسم تقاص تو رو،خودمو،لاله رو…تمام اون دخترای بدبخت و ازش می‌گیرم لیلی!

با ترس نگاهش کردم.مطمئن بودم این بار امیر رو می‌کشه!
بلند شدم. انگار منم نفس کم آورده بودم.
با صدای ضعیفی گفتم
_من میلی به شام ندارم میرم توی اتاقم استراحت کنم.
تند از آشپزخونه بیرون زدم و به اتاقم رفتم.با اینکه موبایل امیر خیلی وقته خاموشه اما باز شمارش و گرفتم.
طبق معمول خاموش بود.
نفسم و فوت کردم و روی تخت نشستم.
همون لحظه گوشی توی دستم لرزید.
به صفحه نگاه کردم و با دیدن شماره ی ناشناس با تاخیر تماس و وصل کردم.
صدای امیر که توی گوشم پیچید نفسم قطع شد
_لیلی.
مثل برق از جام پریدم و گفتم
_کجایی تو؟
با لحن خاص و گول زننده ای گفت
_یه خلافکار جاش و به یه سرگرد کوچولو که به خونش تشنه ست نمیگه نه؟
با جدیت گفتم
_پلیس جای قرار فردا تو میدونه. اونجا نرو…
ساکت شد. با حرص گفتم
_شنیدی؟فردا سر اون معامله ی کوفتیت نرو اوکی؟
_چرا؟مهمه واست دستگیر شدنم؟
من فقط نمی‌خواستم آرش قاتل بشه.اسمم و صدا زد و بی مقدمه گفت
_دیروز رفتی دکتر زنان.
رنگم پرید.با حرف بعدیش رسما وا رفتم
_حامله ای ازم؟
محکم پشت دستم و گاز گرفتم و در حالی که سعی داشتم صدام نلرزه گفتم
_نه،برای یه مشکل زنونه رفته بودم…
_می‌دونی که اگه بخوام می‌فهمم. پس خودت بگو!
چنگی به موهام زدم و گفتم
_نه… نیستم…من همون شبم قرص خوردم.مطمئن باش اگه بچت توی شکمم بود یه لحظه هم مکث نمیکردم و از بین می بردمش!
چیزی نگفت. نفسم و فوت کردم و گفتم
_فرداشب نیا اونجا…باشه؟
با صراحت گفت
_حالا که جام و فهمیدی،شاهرخم که دستگیر کردی. مدارک کافی برای دستگیر کردنم داری…من فرداشب بعد از اون امضا از ایران میرم.میخوام که تو هم باهام بیای!
با طعنه خندیدم و گفتم
_من باهات بیام؟بعد از اتفاقی که برای لاله…
با عصبانیت داد زد
_توی حماقت لاله من نقشی نداشتم بفهم اینو!
صدای دادش ساکتم کرد.با جدیت گفت
_فرداشب میای باهام.
مثل خودش محکم گفتم
_نمیام! تو هر گورستونی میخوای برو،البته اگه دستگیر نشدی!
شمرده شمرده گفت
_هنوز که منو نشناختی عزیزم. من،زن و بچم و ول نمی‌کنم اینجا.
گوشی توی دستم لرزید و با لکنت گفتم
_چی میگی تو؟
با صدای آروم ولی عصبی گفت
_میدونم حامله ای

عقب رفتم و بی رمق روی تخت نشستم.عصبی غرید
_میخواستی ازم مخفی کنی؟می خواستی بدون اینکه بهم بگی بچمو به دنیا بیاری؟
دستم و روی شکمم گذاشتم و گفتم
_من… می ندازمش…
برای اولین بار سرم عربده کشید
_ببند دهنتو…اون بچه به دنیا میاد لیلی،بلایی سرش بیاد زندگی تو سیاه میکنم!
پوزخندی زدم و گفتم
_مگه همین الانش زندگی مو سیاه نکردی؟
با جدیت گفت
_حتی نمی تونی تصورش و کنی با آسیب رسوندن به اون بچه چه بلایی سرت میارم.
صورتم جمع شد.. با مکث گفت
_مواظب خودت و بچمون باش….عزیزم.
تلفن و قطع کرد.لب گزیدم و دستم و روی شکمم گذاشتم و نالیدم:
_با از بین بردن تو بزرگ ترین انتقام و از امیر می‌گیرم اما…چه طور دلم بیاد تو رو بکشم وقتی میدونم زنده ای و قلبت میزنه!
روی تخت دراز کشیدم و چشمام و بستم.. من این بچه رو نگه میدارم اما،حسرتش و به دل امیر میذارم.
* * * * *
اسلحه کشیدم و گفتم
_دور تا دور هتل و محاصره کنید.جلوی تمام خروجی ها چند نفر و بذارید…نباید از دست مون فرار کنه.
خواستم برم داخل که سرگرد محمدی گفت
_تو نرو داخل لیلی!
با نگرانی گفتم
_آرش…دیر برسم امیر و میکشه. باید برم.
بی توجه به صدا زدناش به سمت پله ها دویدم و بالا رفتم.
ده دقیقه ی پیش با یه شماره ی ناشناس برام پیام اومد “طبقه ی دوم اتاق ۱۰۴ “
با این که می دونستم این پیام از جانب امیره اما چیزی به کسی نگفتم.
نفس زنون توی طبقه ی دوم جلوی اتاق ۱۰۴ ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم. نگاهی به گلوله های توی تفنگم انداختم و اسلحه رو توی کمربندم فرو بردم و در زدم چند لحظه بعد در بدون هیچ حرفی باز شد.
نگاهی به اطراف انداختم و وارد شدم.
در پشت سرم بسته شد.تند برگشتم و با دیدن امیر نفسم قطع شد.
لبخند محوی زد و گفت
_خوش اومدی خانومم.
دستم و پشت سرم بردم و روی اسلحه م گذاشتم.
جلو اومد و کل صورتم و از نظر گذروند و پچ زد
_لاغر شدی!
عقب رفتم که جلو اومد و بغلم کرد.
دستم دور اسلحه سفت شد.نفس عمیقی کشید و گفت
_دلم تنگ بود واست.
عقب رفتم. به روی خودش نیاورد و گفت
_این همه مامور و جمع کردی اینجا برای دستگیری من؟ تو که دلت نمیاد بابای بچت سرش بره بالای دار؟
به نفس نفس افتادم.عقب رفتم و اسلحه رو از کمربندم در آوردم و به سمتش نشونه رفتم.
جا نخورد.تک خنده ای کرد و گفت
_بار چندمه اسلحه می کشی روم؟
خیره به چشماش گفتم
_اگع من نکشمت آرش تو رو می کشه امیر.
دستش و توی جیبش برد و گفت
_تو همچین کاری نمیکنی.
پوزخند زدم و گفتم
_تو هم اصلا منو نشناختی امیر کیان فرهمند.
با نفرت گفتم
_به خاطر تو لاله الان توی تيمارستان بستریه…به خاطر تو آرش دیگه نمیتونه کار کنه چون دیگه یه آدم سالم نیست. تو منو از عشقم جدا کردی امیر… تو…

_منم که تقاص همه ی دخترایی که به خاطر تو بدبخت شدن و ازت میگیرم.
با تموم شدن حرفم بدون لحظه ای تردید ماشه رو کشیدم و صدای شلیک به گمونم توی کل هتل پیچید.

با نفسی بریده نگاهش کردم.اسلحه مو پایین آوردم و در نهایت از دستم افتاد.
چشمامو با درد بستم تا نبینم…من آدم بدی نبودم،من قاتل نبودم…حتی اگه اون آدم بدترین بدی ها رو در حقم کرده باشه باز من آدم بدی نبودم.
بی رمق روی زانوهام افتادم و قبل از این‌که چشمام به طور کامل بسته بشه محکم توی بغلش حبس شدم و بوی عطر آشناش توی مشامم پیچید.
دستاش با تمام توان دورم حلقه شد و کنار گوشم زمزمه کرد
_همه شو برات جبران میکنم.
نالیدم
_هیچی و نمیتونی جبران کنی امیر… تو هیچی و….
انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_بریم از اینجا؟
هلش دادم و گفتم
_من هیچ جا باهات نمیام.
دستش و روی شکمم گذاشت و محکم گفت
_اما منم تو و بچمون و ول نمیکنم لیلی!تو ملکه ی منی…باید با من باشی.
با چشمای اشکی به صورتش زل زدم و گفتم
_که بیشتر عذابم بدی؟
روی اشکامو بوسید و گفت
_نه… بفهم دیگه… تو جون منی بیشتر از خودم ازت محافظت میکنم بلند شو!
تا خواستم حرف بزنم صدای داد آرش از پشت در اومد
_لیلی…
انگار داشت بین اتاقا دنبالم می‌گشت.
بلند تر اسمم و داد زد خواستم بلند بشم که امیر اجازه نداد و با فک قفل شده غرید
_نمیدمت دست اون..
به سینه ی محکمش کوبیدم و گفتم
_ولم کن امیر میخوام برم.آر…
محکم جلوی دهنم و گرفت.و با خشم گفت
_روی سگم و بالا نیار لیلی…نمیدمت دست اون.
سرمو عقب کشیدم و گفتم
_دیگه چه فرقی داره هان؟اون بیرون کلی پلیس هست. جلوی همه ی خروجی ها پلیس ایستاده…دستگیر میشی امیر…می‌گیرنت ولم کن.
_هیشششش… یه راهی پیدا می‌کنیم.با هم میریم از اینجا…
با لگد به در کوبیده شد و صدای داد آرش اومد
_باز کن این درو مرتیکه…بازش کن!
ترسیده گفتم
_تو رو میکشه امیر.
از جاش بلند شد و هنوز مهلت نکرده بود حرف بزنه در اتاق باز شد و آرش مثل بمب اسلحه به دست اومد داخل و با صورتی کبود غرید
_بالاخره گیرت انداختم عوضی.
امیر با دست منو به پشت سرش هدایت کرد و گفت
_زودتر از اینا منتظرت بودم جناب سرگرد…آ… آ… ببخشید بر حسب عادت میگم جناب سرگرد.فکر کنم از اونجایی که ناقص شدی دیگه جناب سرگرد هم نیستی پس حق اسلحه دست گرفتن نداری.
آرش با خشم گفت
_من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.فقط میخوام جون تو رو بگیرم.
ماشه رو کشید که وحشت زده داد زدم و بدون فکر خودم و جلوی امیر انداختم و برای دومین بار صدای شلیک توی اتاق پیچید و تنم تکون شدیدی خورد.
صدای عربده ی از سر ترس امیر حتی از صدای شلیک هم بلند تر بود.
_لیلیییییییی!
با چشمایی گرد شده دستم و روی شکمم گذاشتم. چشمام سیاهی رفت اما این بار قبل از سقوط بین دستای قوی امیر حبس شدم.
محکم تنم و گرفت و با وحشت داد زد
_نه… نه… نه… چیزیت نمیشه لیلی…نباید چیزیت بشه… منو نگاه کن! نبند چشماتو قربونت برم، نبند چشاتو…
خیره به چشمای عسلی به اشک نشسته ش با ناله گفتم
_بچم…
با گفتن این حرف پلکام روی هم افتاد و دیگه هیچی نفهمیدم.

تمام وجودم و درد وحشتناکی گرفته بود.
به سختی پلکام و تکون دادم اما باز نمیشد. انگار که به مژه هام وزنه ی ده کیلویی آویزون کردن.
حتی نمی تونستم دستامو تکون بدم. صدای آشنایی و شنیدم اما انقدر ذهنم خالی بود که یادم نمیومد این صدا مال کیه.
_چرا خودتو سپر بلای من کردی،فکر کردی تو نباشی امیر زنده میمونه؟لعنتی باز کن چشاتو،نامردم اگه بذارم یه قطره اشک از چشات بیاد!
امیر… کم کم همه چی توی ذهنم اومد و یاد بچم افتادم.دلم میخواست بپرسم اما انگار لال شده بودم.
_از اولین باری که دیدمت با اینکه میدونستم دختر اون لاشخوری دلم لرزید واست.اگه میدونستم فکر نبودنت این طوری از پا درم میاره،انتقامم و مستقیم از بابات می گرفتم نه از تو…
به سختی لای پلکامو باز کردم و دیدمش که سرش و روی دستم گذاشته.
به اطرافم نگاه کردم!نمی دونستم کجام،نمی دونستم چه بلایی سر بچم اومده!
به سختی لب هام و تکون دادم و با ناله اسمش و صدا زدم
_امیر…
تند سرش و بالا آورد و با دیدن چشمای ماتم خشکش زد.
چشماش ملتهب و قرمز بود.ملتمس نگاهش کردم و گفتم
_بچم…
نفس عمیقی کشید و خندید.دستش و روی گونم گذاشت و گفت
_باز کردی چشماتو…
خم شد و دیوانه وار چشمامو بوسید. پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و نفس بریده گفت
_خدایاشکرت!
از درد اشک تو چشام جمع شد و به سختی گفتم
_امیر بچم…
اشکام و پاک کرد و گفت
_فکرش و نکن خانومم،عشقم،عزیزم، ملکه ی من…همین که تو چشاتو باز کردی کافیه!
اشکام سر خورد و با درد نالیدم
_از دست دادمش نه؟امیر بچم مرد نه؟
پلکاش و روی هم فشار داد. انگار اونم به اندازه ی من درد می‌کشید.با فکی قفل شده آروم سر تکون داد.

هق هقم بلند شد. بی تاب زمزمه کرد
_گریه نکن…خداشاهده تاوان هر اشکت و می‌گیرم ازش…
با گریه گفتم
_بس کن… همه ی این بلاها به خاطر تو سرم اومد به خاطر اون انتقامای مسخرت…به خاطر تو بچمو از دست دادم.
اشکامو پاک کرد و گرفته گفت
_اون بچه ی منم بود لیلی. منم به اندازه ی تو می خواستمش.
نگاهش کردم که کلافه گفت
_اگه می دونستی این چشای اشکیت چی به روزم میاره به خاطر منم شده هیچ وقت نمی‌ذاشتی نگات بارونی بشه.
نگاهم و ازش گرفتم که صاف ایستاد و گفت
_برم دکتر و صدا کنم.
از اتاق بیرون رفت. اتاقی که هیچ شباهتی به اتاق بیمارستان نداشت.
ملافه رو روی صورتم کشیدم و دستمو روی شکمم گذاشتم.چرا همه ی بلاها سر من میاد خدایا؟چرا؟

* * * *
در اتاق و باز کرد و با دیدن من گفت
_چرا از جات بلند شدی؟
به سختی ایستادم و گفتم
_می‌خوام برم خونه ی خودم نمی‌خوام اینجا بمونم.
روبه روم ایستاد. بازوهام و گرفت و گفت
_هنوز خوب نشدی عزیزم.
کلافه گفتم
_من خوبم. فقط نمیخوام جایی که حتی نمیدونم کجاست بمونم. نمیخوام خونه ی تو بمونم. میخوام برم!
لبخند محوی زد و گفت
_اینجا جز من کسیو نداری لیلی!
اخم کردم و گفتم
_ینی چي؟
دستاش و دور کمرم انداخت و گفت
_یعنی که آوردمت جایی که دست هیچ کس بهت نرسه.
سرمو روی سینش گذاشت و زمزمه کرد
_دیگه هیچ وقت از من جدا نمی‌شی.

سرمو بالا گرفتم و گفتم
_منظورت چیه؟
دستامو گرفت و گفت
_من نمی‌تونستم دیگه ایران بمونم. همون شبم به سختی فرار کردم و تو رو از توی آمبولانس دزدیدم.دیگه برنمی‌گردیم ایران یه شناسنامه ی جدید برات گرفتم.
عصبی خندیدم و گفتم
_میفهمی چی می‌گی؟این بود قولایی که دادی؟اینکه دیگه به کاری مجبورم نمیکنی؟دست از انتقام می‌کشی؟
سر تکون داد و گفت
_سر قولم هستم لیلی.اما نخواه که ولت کنم.
_و من چرا باید باهات بمونم؟
فشاری به دستام داد و گفت
_چون من هیچ وقت ولت نمیکنم..حتی اگه کلی عکس ازت به دستم برسه من به ملکه‌م شک نمی‌کنم. اون قدری ازت غافل نمیشم که یکی دیگه تو رو از چنگم در بیاره.چون حتی اگه تو بدترین بلاها رو سرم بیاری من بهت خیانت نمیکنم.
با لب هایی آویزون گفتم
_اما تو بدی. خطرناکی!
لبخند محوی زد و گفت
_کدوم شاهی و دیدی با ملکه‌ش بد باشه؟
_من تحمل ندارم ببینم مدام به بقیه آسیب می‌رسونی…
گونه‌مو بوسید و گفت
_متوجه نیستی قسمت تاریک زندگیم به خاطر تو روشن شده؟
_لاله چی؟به خاطر ما دست به خودکشی زد!به خاطر ما الان توی تیما…
انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_اون از حماقت خودشه.
سکوت کردم.دوباره بغلم کرد و گفت
_ترس از دست دادنت از مرگم بدتر بود لیلی.
برای بیرون اومدن از بغلش هیچ تقلایی نکردم.شاید برای این که توی این چند روز به وضوح نگرانیش و دیدم. بیشتر از من درد کشید.بیشتر از من برای بچمون عزاداری کرد. شاید هم دلیل تقلا نکردنم آرامشی بود که از گم شدن توی بغلش گرفتم.

* * * * * *
در اتاق باز شد که اشکامو پاک کردم و خودمو زدم به خواب.
چه رویی داشت که بعد از دعوای ظهر حالا میومد توی اتاقم!انگار خواسته ی زیادی ازش داشتم که خواستم بدونم کجام! کدوم کشور… کدوم شهر… خواستم صدای مامانمو بشنوم،حال لاله رو بپرسم اما اجازه ی همونم بهم نداد.توی کل این خونه بیشتر از صد تا نگهبان و کلی دوربین کار گذاشته بود و من حتی حق رفتن توی حیاط رو هم نداشتم.
روی تخت نشست.چشمام و باز نکردم اما از بالا پایین شدن تخت فهمیدم که دراز کشید.لحظه ای بعد دستاش دور شکمم پیچیده شد و صداش توی گوشم پیچید
_عادت داری شبا از این لباس خوابا بپوشی؟
معذب ملافه رو روی پاهام کشیدم و گفتم
_تموم لباسایی که چپوندی تو اون کمد همش همینه.
دستش و از روی دستم به بالا سر داد و فشاری به بازوم داد. پشت گردنم و بوسید و عمیق نفس کشید. پچ زد
_فقط بوی تنت کاری باهام میکنه که هیچ دختر دیگه ای به هیچ شکلی نمیتونه حالم و انقدر خوب کنه.
دستم و روی دستاش گذاشتم و گفتم
_برو عقب. اصلا چرا اومدی توی اتاق من؟
شونه مو گرفت. صاف دراز کشیدم که خم شد روی تنم…
توی تاریکی قرمزی چشماش و خیلی خوب دیدم.
اخمام در هم رفت و گفتم
_مست کردی باز؟برو بیرون امیر نذار من…
لب های پر قدرتش حرفمو قطع کرد.
دستامو گرفت و بالا سرم قفل کرد.. نفس بریده لب هاش و جدا کرد و پچ زد
_فکر کنم وقت این رسیده که جای خالی بچمون و تو شکمت پر کنم.
چشمام گرد شد و برای دومین بار لب هاش نفسمو قطع کرد.

🍁🍁🍁🍁🍁

دستامم گرفته بود و نمی‌تونستم تکون بخورم..
نفسش بند اومد و لب هاش و جدا کرد که گفتم
_بکش کنار امیر…
سرش و توی گردنم برد و نفس بلندی کشید و گفت
با حرص گفتم
_بکش کنار اصلا مگه تو مشکل جنسی نداشتی حالا چرا…
وسط حرفم پرید
_مشکل جنسی من واسه بقیه ی دختراست واسه تو پیش فعالی جنسی دارم.
خندم گرفت اما جلوی خودم و گرفتم و گفتم
_برو عقب… ظهر ناراحتم کردی حالا هم…
سرش و بلند کرد و نگاهم کرد. با اخم گفت
_راجع اون حرف زدیم عزیزم.من نمیتونم برگردم ایران برای همین تو هم نمیتونی خیلی نگران لاله و مادرتی اوکی میارمشون اینجا…
با شنیدن اسم لاله آتیش گرفتم و گفتم
لبخند محوی زد و گفت
_ما برای برگردوندن بچمون تلاش می‌کنیم.
_من ازت بچه نمیخوام.اگه اون بچه رو سقط نکردم واسه این بود که دلم نیومد وگرنه…
لب هاش روی لب هام نشست.
دست داغش و از زیر لباس خوابم بالا داد
دیوونه شد و پچ زد
_قربون بوی تنت!
لباس خوابم و طبق معمول جر داد که دادم در اومد
_اینو دوسش داشتم.
با چشمای خمار نگاهم کرد و گفت
_یه دونه بهترش و برات میخرم
* * * *
خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت و خش دار گفت
_کجا میری؟
تیشرت خودشو از پایین تخت برداشتم و گفتم
_سردم شده می‌خوام اینو بپوشم.
لبخند کم جونی زد…بعد از رابطه تا چند ساعت خمار بود و نای تکون خوردن هم نداشت. اینم برمی‌گشت به همون مشکل جنسی که انگار قصد درمانش رو هم نداشت..با اینکه اذیت شدنش رو هر بار میدیدم اما حاضر نبودم برای زودتر به ار**گاسم رسیدنش حرکتی بکنم.
تیشرتش و پوشیدم و دوباره دراز کشیدم که در آغوشم کشید و دستش لای موهام فرو رفت.

گرفته گفت
_گریه‌ کردی وسط رابطه!
سرد گفتم
_چه توقعی داشتی؟
با خشم غرید
_یاد اون سرگرد حروم زاده افتادی نه؟
خصمانه نگاهش کردم که گفت
_دروغه؟آخه بکارتت و اون زده. چند بار بودی باهاش؟
کلافه خواستم بلند بشم که اجازه نداد. خم شد سمتم و دستامو بالای سرم قفل کرد و غرید
_می‌خوام بدونم لیلی!
با حرص گفتم
_خودت چی هان؟خودت با چند نفر بودی؟یک موردش و خودم دیدم که یکی از دخترا رو بردی تو اتاق و…
وسط حرفم پرید
_اگه دیدی بگو داشتم باهاش چی کار می‌کردم؟
به یاد اون روز اخمام در هم رفت و گفتم
_من چه میدونم داشتی گردنش و می‌بوسیدی.
فکش قفل کرد و گفت
_به لطف بابای لاشخورت من حالم از رابطه بهم می‌خورد لیلی! تو اولینی…می‌فهمی؟قبول… من یه مردم نیاز جنسی دارم اما هیچ دختری نه با بردگی نه به هیچ شکلی نتونست منو جذب کنه.
فقط نگاهش کردم که نفسش و فوت کرد و گفت
_کاش همون اولین باری که سرگرد و دور و برت دیدم می‌کشمش!
دوباره صاف دراز کشید و آروم زمزمه کرد
_دیگه نمیخوام اسمشم از سرت بگذره.
پوزخند زدم و گفتم
_این دیگه از توان تو خارجه جناب استاد.
حس کردم پوزخند زد و گفت
_هنوزم که منو نشناختی عزیزم!
_شناختم اتفاقا…
این بار من به سمتش خم شدم و گفتم
_تو سنگدل ترین،بی رحم ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم.یکی که به هیچ کس جز خودش اهمیت نمیده. یکی که هیچ قلبی توی سینش نداره.
معنادار نگام کرد و با نگاهش کلی حرف بهم زد مثلا اینکه
_منم یه روزی قلب داشتم

* * * * * *
نگاهی به دور و اطراف انداختم و وقتی دیدم کسی نیست دستامو بند کردم و از روی دیوار سنگی بالا رفتم..
به خاطر کشیده شدن شکمم درد وحشتناکی و حس کردم اما اعتنایی بهش نکردم و به سختی از دیوار بالا رفتم.
وقت زیادی نداشتم و توی همین دو دقیقه که نگهبانا عوض میشدن باید جیم می‌زدم.
از بالای دیوار که پایین پریدم رسما آخم در اومد..
دستی به شکمم کشیدم که رد خون روی دستم نشست.
با چهره ای در هم بلند شدم. یه کوچه‌ی بلند بالا بود که حتی نمی دونستم کجا برم!
راه مخالف و در پیش گرفتم و شروع کردم به دویدن.
چشمام سیاهی می رفت اما حتی برنگشتم پشت سرم و نگاه کنم..
به خیابون اصلی که رسیدم نفسم رسما قطع شد.جلوی یه مرد و گرفتم و گفتم
_ببخشید…میشه بگید اداره ی پلیس اینجا کجاست؟
چشماش ریز شد و گفت
_پاردون؟
کلافه عقب رفتم. خوب معلومه که زبونت و نمی‌فهمه. منم نمی فهمیدم برای همین با علامت دست عذر خواهی کردم و دوباره شروع کردم به دویدن.
باید به آرش زنگ می‌زدم یا به مامانم! یا حداقل پیش پلیس می رفتم اما هیچ جا رو بلد نبودم و هیچ پولی هم نداشتم.
لزجی خون رو روی شکمم حس کردم و بی رمق نشستم.
دستم و که روی شکمم گذاشتم دستم پر از خون شد.
خدا لعنتت کنه امیر.فقط آوارم نکرده بودی که اونم الحمد الله شد.
می‌خواستم بلند بشم اما چشمام سیاهی رفت.سرم و به دیوار تکیه زدم!
حالا چه وقت باز شدن بخیه بود؟
با همون چشم های تارم نگاهم به نگهبانای خونه ی امیر افتاد که دنبال من می گشتن و از شانس گندم چشم یکی شون بهم افتاد.
بی خیال دردم بلند شدم و با تمام توان شروع به دویدن کردم صدای عصبی یکی شونو از پشت سرم شنیدم
_وایستا ببینم!
ماشینی جلوی پام ترمز زد که بدون فکر پریدم توش و در حالی که نگاهم به محافظا بود گفتم
_تو رو خدا برو اینا…
با دیدن چشمای امیر توی آینه مثل یخ وا رفتم.
با اخم وحشتناکی نگاهم کرد و بدون حرف راه افتاد.. با تته پته گفتم
_تو…امیر نگه دار!
جوابمم نداد.جلوی ویلا نگه داشت.فسم خوابید. این همه نقشه ی فرار کشیدم و حالا توی بند امیر افتادم.
در سمت منو باز کرد و با اخم گفت
_پیاده شو!
دستمو محکم روی شکمم گذاشتم و به سختی خودم و سمت در کشیدم که بی توجه به حالم بازوم و گرفت و کشیدتم بیرون که درد وحشتناکی توی شکمم پیچید و اشکم در اومد..
بی رحمانه بازوم و دنبال خودش کشوند و به جای ساختمون اصلی در زیرزمین رو باز کرد. هلم داد داخل که پرت شدم روی زمین.
اومد داخل،درو بست و نگاهی به وضعیت اسفبارم کرد و با اخم گفت
_نگفته بودی محبت هارت می‌کنه لیلی؟

با درد دستم و روی شکمم گذاشتم که داد زد
_حالا دیگه نقشه ی فرار می کشی؟کجا میخواستی بری؟
از شدت درد نمی تونستم جواب بدم.
بی رحمانه زیر بازوم و گرفت و کشید. بلندم کرد و با غیظ گفت
_لیلی من پاش برسه حتی تو رو که تا سر حد مرگ دوستت دارم با یه گلوله خلاص می‌کنم پس نذار کارمون به اونجا برسه.
با درد نالیدم
_ولم کن امیر.
منو سمت دیوار کشوند و هلم داد.
چند تا زنجیر به دیوار آویزون بود.حلقه‌های زنجیر رو دور مچ دست و پاهام بست.
بی رمق نگاهش کردم و گفتم
_من یه حیوون نیستم که منو زنجیر می‌کنی امیر.
اعتنایی به حرفم نکرد…یکی از آدماش و صدا کرد. نمی فهمیدم چی‌کار داره می‌کنه!
آخه این چه وقت بخیه پاره کردن بود؟میتونستم فرار کنم اگه این درد لعنتی امونم و نمی برید.
چند لحظه بعد با دیدن سرنگ توی دستش برق از سرم پرید.
نکنه میخواست همون بلایی که سر آرش آورد و سر من بیاره؟
وحشت زده نگاهش کردم که کنارم نشست.
با لکنت گفتم
_ا…اون چیه امیر؟
مثل سنگ شده بود. غیر قابل نفوذ!
خیره شد بهم و گفت
_با فرار کردنت نا امیدم کردی لیلی! وقتی من سعی داشتم همه چیو اوکی کنم تو خرابش کردی.
تنم و روی زمین کشیدم و گفتم
_من فقط میخواستم به مامانم زنگ بزنم از لاله بپرسم.
انگشتش و جلوی بینیش گرفت و کشدار گفت
_هیش!!!!
به سرنگ توی دستش نگاه کردم و گفتم
_اون چیه؟میخوای منم مثل آرش…
سری به طرفین تکون داد و گفت
_معلومه که نه ملکه‌ی من!
دستم و محکم توی دستش گرفت و آستینم و بالا زد و گفت
_فقط یه مجازات کوچولو!
سوزن آمپول رو به رگم نزدیک کرد و با وجود تمام تقلاهام،پیروز شد بهم تزریقش کنه..
زبونم از ترس بند اومده بود.. بلند شد و گفت
_نگران نباش.فقط آرومت می‌کنه.
با داد اسمش و صدا زدم که اعتنایی نکرد و از زیرزمین بیرون رفت.

با درد دستم و روی شکمم گذاشتم که داد زد
_حالا دیگه نقشه ی فرار می کشی؟کجا میخواستی بری؟
از شدت درد نمی تونستم جواب بدم.
بی رحمانه زیر بازوم و گرفت و کشید. بلندم کرد و با غیظ گفت
_لیلی من پاش برسه حتی تو رو که تا سر حد مرگ دوستت دارم با یه گلوله خلاص می‌کنم پس نذار کارمون به اونجا برسه.
با درد نالیدم
_ولم کن امیر.
منو سمت دیوار کشوند و هلم داد.
چند تا زنجیر به دیوار آویزون بود.حلقه‌های زنجیر رو دور مچ دست و پاهام بست.
بی رمق نگاهش کردم و گفتم
_من یه حیوون نیستم که منو زنجیر می‌کنی امیر.
اعتنایی به حرفم نکرد…یکی از آدماش و صدا کرد. نمی فهمیدم چی‌کار داره می‌کنه!
آخه این چه وقت بخیه پاره کردن بود؟میتونستم فرار کنم اگه این درد لعنتی امونم و نمی برید.
چند لحظه بعد با دیدن سرنگ توی دستش برق از سرم پرید.
نکنه میخواست همون بلایی که سر آرش آورد و سر من بیاره؟
وحشت زده نگاهش کردم که کنارم نشست.
با لکنت گفتم
_ا…اون چیه امیر؟
مثل سنگ شده بود. غیر قابل نفوذ!
خیره شد بهم و گفت
_با فرار کردنت نا امیدم کردی لیلی! وقتی من سعی داشتم همه چیو اوکی کنم تو خرابش کردی.
تنم و روی زمین کشیدم و گفتم
_من فقط میخواستم به مامانم زنگ بزنم از لاله بپرسم.
انگشتش و جلوی بینیش گرفت و کشدار گفت
_هیش!!!!
به سرنگ توی دستش نگاه کردم و گفتم
_اون چیه؟میخوای منم مثل آرش…
سری به طرفین تکون داد و گفت
_معلومه که نه ملکه‌ی من!
دستم و محکم توی دستش گرفت و آستینم و بالا زد و گفت
_فقط یه مجازات کوچولو!
سوزن آمپول رو به رگم نزدیک کرد و با وجود تمام تقلاهام،پیروز شد بهم تزریقش کنه..
زبونم از ترس بند اومده بود.. بلند شد و گفت
_نگران نباش.فقط آرومت می‌کنه.
با داد اسمش و صدا زدم که اعتنایی نکرد و از زیرزمین بیرون رفت.

چشمامو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم..
لبخندی روی لبم نشست و بالش پر و توی بغلم کشیدم..
دلم می‌خواست بازم بخوابم اما دیگه خوابم نمی‌برد..مالشی به چشمام دادم و بلند شدم..
جلوی آینه ایستادم و لبخند زدم.دلیلش و نمیدونستم اما حالم خوب بود..یه عالمه انرژی درست مثل سابق!
آهنگی پلی کردم و در کمدم و باز کردم. تا کی غصه بخورم؟برای منی که هر روزم و با رقص شروع میکردم این همه غم زیادی بود.
در حالی که موهام و شونه می‌زدم جلوی آینه قر میدادم که با باز شدن در صاف ایستادم.
قامت امیر جلوی دیدم اومد. لبخند محوی زد و گفت
_بیدار شدی!
با نگاه تندی گفتم
_نه خوابم هنوز.
به سمتم اومد و گفت
_هوس رقص کردی سر صبحی؟
جوابی ندادم.چشمام ریز شد.نمی دونم چرا اما یادم نمیاد دیشب چه طور خوابیدم؟ کی خوابیدم انگار هیچی توی حافظه‌م نبود.
دستی به شکمم کشید و گفت
_جای بخیه هات که درد نداره؟
گیج سر تکون دادم که دستاشو دورم حلقه کرد و سرشو جلو آورد که تند پریدم عقب و گفتم
_می‌خوام برم دوش بگیرم.
زیر سنگینی نگاهش نفس زنون پریدم توی حموم و خواستم درو ببندم که پاش و لای در گذاشت و اومد تو.
نگاهش کردم که به سمت وان رفت و آب و باز کرد. تیشرتش و از تنش در آورد و گفت
_منم هوس دوشش گرفتن کردم

وان و آماده کرد.چسبیدم به در و گفتم
_من نمیام با تو خجالت می‌کشم!
کمرم و گرفت و زمزمه کرد
_از من خجالت می‌کشی؟
به چشماش زل زدم و گفتم
_ازت می ترسم.
واقعا هم می ترسیدم.به نظرم زیادی بزرگ بود. قدش خیلی بلند بود. هیکلش خیلی گنده بود.وقتی روبه روم می ایستاد حس یه عروسک و داشتم که توی دستاش گیر افتاده.
خندید و گفت
_منم ازت می ترسم…با اون چشمات هر لحظه بیشتر جادوم می‌کنی.
موهام و نوازش کرد و ادامه داد
_مامانت و لاله تا هفته ی دیگه میان پیشت.
ذوق زده گفتم
_راست میگی؟
سر تکون داد. از شدت خوشحالی مغزم از کار افتادم و پریدم بغلش و گفتم
_باورم نمیشه بالاخره مامانم و لاله رو می بینم.
جوابی نداد… به خودم اومدم و فهمیدم اینی که از گردنش آویزون شدم امیره!
دستام پایین افتاد و خواستم کارم و ماستمالی کنم که بدتر خرابش کردم
_وان پر شد.
ابرو بالا داد و گفت
_در بیار لباساتو!
مثل چوب ایستادم. دستش جلو اومد و دکمه‌های لباسم و باز کرد.
حواسم به کل پرت چشماش شد. مظلومیت نگاهش،لبخند محوش… ریش و موهای خرمایی خنکش!
گردن سفید و کشیدش…لبهاش… بلاهایی که سرم آورده قابل شمردن نیست اما با این وجود وقتی به صورتش نگاه میکنم ازش متنفر نیستم.وقتی به صورتش نگاه می‌کنم به جای یه مرد خلافکار یه پسر بچه‌ی معصوم رو می‌بینم که به مادرش تجاوز کردن و پدرش خودش و کشته!
پسر بچه‌ی تخسی که هیچ کس دوستش نداره.
بلوزم و از تنم در آورد. دستم و گرفت و به سمت وان حموم کشید و بی اختیار دنبالش کشیده شدم.

لباس رو جلوی خودم گرفتم.تا حالا چنین لباسی توی عمرم ندیده بودم.
کاملا معلوم بود گرون قیمته!محو لباس شده بودم که در اتاق باز شد…
از توی آینه امیر و دیدم و گفتم
_چرا باید اینو برای اومدن مامانم و لاله بپوشم؟این برای یه جشن خیلی بزرگ مناسبه.
به سمتم اومد و گفت
_خوب ما هم به یه جشن بزرگ دعوتیم. بعدش میریم فرودگاه دنبال مامانت و لاله باشه؟
چشم ریز کردم و گفتم
_چه جشنی؟
_یکی از دوستام… بزرگ‌ترین پارتی های استامبول و می‌گیره میخوام امشب بدرخشی.
با اخم گفتم
_و چرا فکر کردی من یه عروسک خیمه شب بازیم که با لباس سیرک کنارت راه میام؟
جلو اومد و گفت
_چون که من می‌خوام عزیزم.
لباس و پرت کردم روی زمین و گفتم
_من اینو نمی‌پوشم!
نفسش و فوت کرد و گفت
_اذیت نکن لیلی!
با سر تقی گفتم
_باهات میام اما اون چیزی و می‌پوشم که دلم میخواد.
با اخم گفت
_میدونی که اگه بخوام مامانت و لاله رو با همون هواپیمایی که اومدن برمی‌گردونم پس تا یه ساعت دیگه آماده باش عزیزم.
حرفش و زد و جلوی چشمای به خون نشسته م از اتاق بیرون رفت.
با حرص لگدی به لباس زدم.خوشگل بود اما من نمی تونستم اینو بپوشم.
به خاطر قد کوتاه و دکلته بودنش…
اما اگه نمی پوشیدم و مامانم و برمی‌گردوند چی؟
نفسم و فوت کردم.. از این دیوونه هر کاری بر میومد.
ناچارا لباس و برداشتم. فوقش باید ساپورت می‌پوشیدم و یه چیزی روی شونه هام می‌نداختم

🍁🍁🍁🍁

نگاهی به کل اتاق انداختم. پشت سرم ایستاد و پالتومو از تنم در آورد.
کیفم و از دستم گرفت که گفتم
_می‌خوام شالم و بردارم.این طوری نمیتونم بیام بیرون.
پوزخندی زد و گفت
_نگران نباش عزیزم فقط منم و توییم!
چشمام و ریز کردم و گفتم
_چرا اینجاییم امیر؟
دستام و گرفت و گفت
_امشب با چند نفر دیگه میری!
ابرو بالا انداختم و گفتم
_منظورت چیه؟
سرش و جلو آورد و زمزمه کرد
_یعنی حسابم و تسویه کردم.هم با بابات،هم با جناب سرگرد! فروختمت لیلی… اونم به ارزون ترین قیمتی که ممکنه روی یه آدم بذارن چون جنس بنجل بودی. همون طوری که قبلا لاله رو فروختم…
متعجب نگاهش کردم؛ادامه داد
_زیادی ادعا می‌کردی؛با اینکه تو تنها دختری بودی که از گذشته ی من خبر داشتی اما میبینی که با تو هم به این نقطه رسیدیم.
جلو اومد و گفت
_یادته بهت گفتم تو هیچ وقت نمی تونی منو بشناسی.با همه ی زرنگیت نتونستی منو بشناسی. من هیچ وقت کسی و نمی بخشم.
صورتم با نفرت جمع شد و گفتم
_اتفاقا از قلب سیاهت باخبرم اما بذار یه چیزی و بهت بگم امیر…تو هم منو نشناختی!
یه قدم جلو رفتم و ادامه دادم
_مامانم و لاله رو آوردی اینجا تا منو خواهرم و بفروشی و مامانم و بکشی این طوری تمام ناموس‌های بابام و ازش می‌گیری! اما این بار تو باختی امیرکیان فرهمند.
یکی چند تقه به در زد…
بازوم و گرفت و گفت
_پس نقشه‌مو فهمیدی… آفرین!بهتره الانم به زندگی جدیدت سلام کنی چون صاحب جدیدت مثل من نیست.
در اتاق و که باز کرد لگد محکمی به شکمش خورد و پرتش کرد عقب.
لبخندی روی لبم اومد.. آرش با خشم اومد داخل و غرید
_نشونت میدم حروم زاده.
عقب ایستادم و کتک خوردنش و نگاه کردم و ککم نگزید.
حقش بود بیشتر از اینا بخوره!
آرش با خشم مشت می‌کوبید و عربده می‌زد:
_فکر کردی میتونی دست نجس تو سمت ناموس هر کس دراز کنی و راست راست بچرخی؟هان حروم زاده؟نه می کشمت نه تحویل پلیس میدمت به ازای هر قطره اشکی که ریخت،به ازای تمام بلاهایی که سر بقیه آوردی ازت تاوان پس می‌گیرم. توی گند و کثافت خودت میمیری!
دیدم اگه مداخله نکنم همین الان می‌کشتش برای همین به سمتش رفتم و گفتم
_بسه آرش الان باید از اینجا بریم.
نفس بریده بلند شد و لگدی به پهلوی امیر زد.
امیر خندید و میون دردش گفت
_فعلا که زن تو گا**ییدمش اونم بد! رگ غیرتت دیر اومد بالا جناب سرگرد. اون وقتی که این دختره شبا واسه‌ی تو گریه میکرد تو دنبال خواهر من بودی. اندازه‌ی ارزن به زنت اعتماد نداشتی و ولش دادی دست من. منم نهایت استفاده رو ازش بردم..
آرش به جنون رسید. با چشمای به خون نشسته یقه‌ی امیر و گرفت و بلندش کرد و مشتش و برای کوبیدن توی صورتش بالا برد که صدای خفیفی از شلیک اومد…اول شوک زده شدم ولی با دیدن خونی که از سر امیر جاری شد متوجه‌‌ی اتفاقی که افتاده شدم و با تمام توان جیغ زدم

هیکل بزرگ امیر نقش بر زمین شد.تمام وجودم می لرزید.
به سختی گفتم
_ک.. کشتنش آرش… کشتنش…
آرش با عجله به سمت پنجره رفت.اشکام سرازیر شد. یکی دقیقا به سرش شلیک کرده بود.
روی زانوهام افتادم و هق زدم.باورم نمیشد امیر مرده باشه.اون نمیتونست بمیره!
آرش زیر بازوم و گرفت و گفت
_بلند شو لیلی باید بریم..
خیره به چشمای بسته ی امیر هق زدم
_کشتنش آرش…مرد…
به زور بلندم کرد. کتش رو از تنش در آورد و دور تنم انداخت و گفت
_باید بریم لیلی!
با مخالفت سر تکون دادم
_نریم شاید زنده باشه… شاید…
کلافه خم شد و دستش و روی نبض امیر گذاشت و گفت
_مرده.
صدای گریه‌م بلند شد.دوباره بازوم و گرفت و دنبال خودش کشوند.
کیف و پالتومو برداشت. در اتاق و باز کرد و سرکی به بیرون کشید.
نگاهم کرد و گفت
_ببین اگه به این گریه هات ادامه بدی بهمون شک می‌کنن..آروم بگیر.
نمی‌تونستم جلوی گریه مو بگیرم و بیشتر اشک ریختم که کلافه سرمو توی سینش فرو برد و پچ زد
_حداقل این طوری فکر می‌کنن مستی!
دستش و دور شونم انداخت و منو دنبال خودش کشوند. حتی برای آخرین بار هم نتونستم چهره ی غرق در خون امیر رو ببینم!
دنبال آرش کشیده شدم بدون اینکه بفهمم کجا میریم. وقتی سرم و از سینش جدا کرد که دیدم جلوی یه ماشین ایستادم.
درو برام باز کرد و گفت
_سوار شو.
اشکامو با پشت دست پاک کردم و سوار شدم.
خودشم کنارم نشست و گفت
_برو آرمین!
تازه متوجه ی آرمین شدم و بغض دار گفتم
_تو اینجا چی کار می‌کنی؟
نگاه سردش و از آینه بهم انداخت و گفت
_نخواستم اون خر کنارت با از دست دادنت مثل من بمیره!
صورتم و با دستام پوشوندم و هق زدم
_جلوی چشممون بهش شلیک کردن. امیر و کشتن!یه تیر…
با صدای عربده ی آرش تکونی خوردم و حرفم قطع شد
_به جهنم که مرد… بعد از این همه اتفاق داری برای آدمی اشک می‌ریزی که امشب میخواست بفروشتت؟انقدر احمقی؟
اشکام و پاک کردم و گفتم
_احمق نیستم اما سنگدلم نیستم. جلوی چشمم یه آدم مرد آرش…
جوابم و نداد. به جاش آرمین گفت
_کی زدش حالا؟
آروم جواب دادم
_نمیدونم! مامانم و لاله کجان؟
از عمد از آرمین پرسیدم تا حساب کار دست آرش بیاد آرمین هم به تلافی جوابم و نداد تا کِنف بشم..
صدای گرفته ی آرش اومد
_همینجا بزن بغل آرمین

نگاهم و به آرش انداختم و با دیدن چهره ی قرمزش فهمیدم مثل قدیم داغ کرده.
آرمین که نگه داشت پیاده شد و نفس عمیقی کشید.
طاقت نیاوردم و منم پیاده شدم.
به سمتش رفتم و پشت سرش ایستادم.
هر دو دستش و لای موهای پر پشتش فرو برده بود.
داشت عذاب می‌کشید..بغضم و قورت دادم و آروم اسمش و صدا زدم که برگشت…
چونم لرزید و گفتم
_متاسفم.
گرفته گفت
_منم متاسفم لیلی…از اینکه بهت شک کردم. از اینکه نتونستم ازت محافظت کنم متاسفم.
اشکام ریخت و گفتم
_منم متاسفم…بابت همه چی!
رگ های گردنش بیرون زد و غرید
_گریه نکن…دلت پره منو بزن اما گریه نکن!
هق هقم شدید شد و گفتم
_بیا همه چی و از اول شروع کنیم.همو ببخشیم نمیشه؟
بی قرار نگاهم کرد و گفت
_حاضری منو ببخشی؟بابت بچه ای که امروز و فردا به دنیا میاد؟
لب هامو روی هم فشردم و گفتم
_تو حاضری منو ببخشی به خاطر اینکه من نتونستم… با امیر…
دستش و محکم جلوی دهنم گذاشت و غرید
_ادامه نده.
سکوت کردم که با نگاه به صورتم پرسید
_یه بار برای همیشه ازت می‌پرسم لیلی…عاشقش شدی؟
سرم و عقب کشیدم و بدون مکث جواب دادم
_نه اما… دلم نمیخواست بمیره آرش.یعنی کی کشتش؟
نفسش و رها کرد و گفت
_نمیدونم. اما میفهمم!
پشتش و بهم کرد که مظلوم پرسیدم
_تو چی؟ عاشق ساناز شدی؟
نگاه تندی بهم انداخت و چیزی نگفت.
اشکام و پاک کردم و گفتم
_انگار نمیشه آرش… حتی اگه همو ببخشیم باز یه چیزایی درست نمیشه.
روبه روش ایستادم و به وضوح اشک رو توی چشمش دیدم. توی تمام این سال هایی که آرش و می‌شناختم این دومین باری بود که در چنین حالی میدیدمش. اولینش مال زمانی بود که عکسام با امیر به دستش رسید.
سرم و پایین انداختم و گفتم
_فکر کنم بهتره که از هم خداحافظی کنیم.
محکم در آغوشم کشید و گفت
_هنوز دوستت دارم.
سرم و توی سینش فرو بردم و گفتم
_منم هنوز دوستت دارم اما نمیشه….یه سری حرمت ها شکسته شده… ما دوتامون…
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
_شاید بهتر باشه بسپاریمش به زمان…
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و اشکامو پاک کرد و گفت
_خدارو چه دیدی؟شاید داستانمون دوباره شروع شد.
بین گریه خندیدم و گفتم
_مطمئنم اگه داستانمون دوباره نوشته بشه دیگه تلخی توش وجود نداره.
لبخند کم جونی زد و دوباره سرم و روی سینش گذاشت و من با آرامش چشمامو بستم.

پایان فصل 1 برای مطالعه فصل دوم با دسته بندی استاد خلافکار مراجعه کنید :
https://beautyvolve.ir/8/

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار
  • ژانر: ماجرا جویی عاشقانه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10207
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.