| Thursday 29 October 2020 | 15:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 5)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 5)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 4)

تڪونی خوردم و نگاهش ڪردم.
درو محڪم به هم ڪوبید و با قدمای بلند به سمتم اومد.
تنم منقبض شد و ناخودآگاه دستمو جلوی صورتم گرفتم.
جز صدای نفس های بلند عصبیش هیچ خبری نشد.دستمو برداشتم و نگاهش ڪردم.
ڪاملا معلوم بود عصبیه… اون هم زیاد!
انگشتش و با تهدید جلوم تڪون داد و لب باز ڪرد چیزی بگه اما منصرف شد.
ڪلافه برگشت و چنگی لای موهاش زد و زیر لب گفت
_لعنت به چشات.
آروم گفت اما من شنیدم و خودمو زدم به نشنیدن.
بلند شدم و در حالی ڪه سعی می‌ڪردم صدام نلرزه گفتم
_چی ڪار ڪردی با آرش؟
برگشت و با نگاه بدی پرسید
_مهمه واست؟
خواستم بگم البته ڪه مهمه اما پشیمون شدم. پا رو دم امیر میذاشتم تهش پشیمونی واسه خودم داشت.
بدون هیچ فاصله ای ازم ایستاد و شمرده شمرده گفت
_عقد میڪنیم. دائم… همین فردا.
مات نگاهش ڪردم و گفتم
_چرا مزخرف میگی؟
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و ملتهب گفت
_میدونی چه قدر به خودم لعنت می فرستم ڪه نمیتونم همین الان تو رو مال خودم ڪنم؟
دستامو روی سینش گذاشتم و هلش دادم اما میلی متری تڪون نخورد ڪه هیچ دستشو دور ڪمرم حلقه ڪرد.
معذب گفتم
_ولم ڪن امیر…
پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و آروم زمزمه ڪرد
_به قلبت بگو اون یارو رو پاڪ ڪنه.بزنم به سیم آخر می‌ڪشمش…میڪشم به خدا …هم اونو هم تو رو…
نالیدم
_امیر برو عقب…
سرشو توی گردنم برد و حریصانه نفس ڪشید. پچ زد
_تو مال منی!
لبش ڪه به پوست گردنم خورد با تمام توان هلش دادم و عقب رفتم.
نفس زنون نگاهش ڪردم و گفتم
_تو روانی امیر…
به سمت در پا تند ڪردم ڪه با اون هیڪل گندش جلوی راهم سبز شد..
یه دستشو روی دهنم گذاشت و با دست دیگش تنمو بلند کرد.
زورش انقدر زیاد بود که با وجود دست و پا زدنم میلی متری هم دستش شل نشد.
با آرنج دستگیره ی درو باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
این روانی امشب پاک زده بود به سرش.
از پله ها مثل گونی سیب زمینی منو برد پایین و به نگهبانا گفت درو باز کنن.
با وجود تمام لگد پرونیام بازم نتونستم حریفش بشم و تا به خودم اومدم که پرتم کرد داخل ماشین و به ثانیه نکشید سوار شد و قفل مرکزی رو زد.
نفس زنون و ترسیده گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
استارت زد و با اوقات تلخی گفت
_فقط ببند دهنتو.

با سرعت از خونه خارج شد.
سرعتش چنان زیاد بود ڪه هر آن حس میڪردم لاستیڪ های ماشین در میاد.
با شونش ڪوبیدم و داد زدم
_ڪجا داری میری؟نگه دار ماشینو.
نگه نداشت هیچ سرعتشو بیشتر ڪرد.
خودمو جلو ڪشیدم و فرمون و ڪج ڪردم و گفتم
_من با تو بهشتم نمیام بزن ڪنار.
صدای دادش بلند شد
_برو عقب…
اعتنایی نڪردم،حاضر نبودم این بار به هیچ قیمتی تسلیمش بشم.
همون لحظه ماشینی از روبه رو اومد.امیر از ترس برخورد با ماشین فرمون و ڪج ڪرد. چشمم به دره ای ڪه داشتیم با سرعت به سمتش می رفتیم افتاد.
با وحشت جیغ ڪشیدم و دستامو جلوی صورتم گرفتم.آخرین چیزی ڪه فهمیدم تڪون های شدید ماشین بود.

* * * * *

جلوی چشمم حلقه رو توی انگشت ساناز ڪرد. دلم می‌خواست داد بزنم اما انگار به زبونم قفل زده بودن.
فقط تونستم آروم بنالم:
_نرو آرش…
با نفرت نگاهم ڪرد و گفت
_تو بهم خیانت ڪردی.
نفسم بالا نمیومد.با این وجود گفتم
_من بهت خیانت نڪردم… هیچ وقت نڪردم…
دستم فشرده شد. سرمو برگردوندم و با دیدن امیر خواستم عقب بڪشم ڪه اجازه نداد.
با همون نگاه گرگ مانندش نگاهم ڪرد و گفت
_بهت گفتم از همتون انتقام می‌گیرم.
اسلحه رو به سمت آرش نشونه برد.قلبم از حرڪت ایستاد خواستم بپرم جلوی اسلحه اما پاهام به زمین قفل شده بود. داد هم نمیتونستم بزنم.
همزمان با شلیڪ تیر تڪون شدیدی خوردم و چشمام باز شد.
گیج و گنگ به اطراف نگاه ڪردم و اولین چیزی ڪه دیدم سر مردی بود ڪه روی دستم گذاشته شده بود و اشڪ می ریخت. اینو از تڪون خوردن شونه هاش فهمیدم.
صدای دینگ دینگ دستگاه میومد. دورمو ڪه نگاه ڪردم فهمیدم یه عالمه سیم بهم وصله.
توان بلند شدن نداشتم.فقط ناله ی خفیفی از گلوم بیرون اومد
_آرش.
با شنیدن صدام سر بلند ڪرد و با دیدن چشمام چند لحظه ای مات و مبهوت بهم خیره شد.
منم بهش زل زدم.چرا داشت گریه میڪرد؟
با لڪنت گفت
_ب… بهوش اومدی؟
ماسڪ روی دهنمو برداشتم و با صدایی ڪه شڪ داشتم متعلق به منه گفتم
_آرش…
دستشو روی صورتم گذاشت و بی تاب گفت
_جان آرش…به هوش اومدی لیلی.خدا مجازاتم نڪرد تو رو بهم برگردوند صبر ڪن برم دڪتر تو خبر ڪنم.
دستشو گرفتم و ملتمس گفتم
_نرو… تو رو خدا نرو…تنهام نذار.
خم شد و دیوانه وار صورتم رو بوسید و پچ زد
_فقط میرم دڪتر تو خبر ڪنم عزیزم… میام الان.
این بار اعتنایی به نگاهم نڪرد و رفت.رفت پیش ساناز…من چرا اینجا بودم؟چشمامو بستم. دلم مرگ میخواست….اصلا شاید خدا خواسته قبل از مرگم یه بار دیگه ببینمش! لبخند محوی زدم.
مثل همیشه نگاهم می‌ڪرد. عاشق بود…نگران بود.اما من… خسته بودم،اون قدری ڪه میتونستم همه ی عمر باقی موندم رو بخوابم.

این بار ڪه چشمامو باز ڪردم توی یه اتاق سفید بودم سرمو برگردوندم و قامت آرش رو تشخیص دادم ڪه پشت به من روبه روی پنجره ایستاده بود.
زبون خشڪ شدمو تڪون دادم و گفتم
_میشه یه ڪم آب بهم بدی؟
برگشت و با دیدن چشمای بازم نفسی آسوده ڪشید و گفت
_بیدار شدی!
به سمتم اومد.. از بطری ڪنارم لیوانی پر ڪرد.
ڪنارم روی تخت نشست. خواستم سرمو بلند ڪنم ڪه دستش دور شونم پیچیده شد و تنم رو بالا آورد.
نگاهم مات چشماش شد.لیوان آب رو به سمت لبم آورد.
خیره به چشماش جرعه ای خوردم و سرمو عقب ڪشیدم.
بدون هیچ حرڪتی به صورتم زل زد.انگار قصد نداشت دستشو از دور شونم برداره.
نگاهم و ازش گرفتم ڪه به خودش اومد.روی تخت صافم ڪرد و عقب ڪشید.
گفتم
_چرا به خانوادم خبر ندادی؟نمیخواستم مزاحم تو بشم.
_مزاحم؟
رومو ازش برگردوندم. چونم لرزید و گفتم
_تازه دامادی…الان باید با عروست ماه عسل باشی نه تو بیمارستان.
دستش زیر چونم نشست و سرمو به سمت خودش برگردوند. هر ڪاری هم ڪردم نتونستم مانع اشڪی ڪه روی گونم چڪید بشم.
با انگشتش اشڪمو پاڪ ڪرد و گفت
_اگه میدونستی تو این چند روزی ڪه بیهوشی چی ڪشیدم الان این طوری حرف نمیزدی!
به خودم جرئت نگاه ڪردن بهش رو دادم و گفتم
_چرا؟ترسیدی بمیرم و انتقامت نصفه نیمه بمونه؟
به جای جواب دادن خیره نگاهم ڪرد ڪه پرسیدم
_امیر چطوره؟
اخم ریزی ڪرد و گفت
_نمی‌دونم. ولی دعا ڪن بمیره چون اگه نمیره خودم میڪشمش.خودش به جهنم بلایی سر تو میومد…
وسط حرفش پریدم:
_تقصیر من بود. من… من باعث اون تصادف شدم.
اشڪام جاری شد و هق زدم
_من ڪردم… چون ڪه… چون ڪه گفت می‌خواد عقد دائم بخونه بین…
عصبی وسط حرفم پرید
_ڪاری به ڪار اون شارلاتان ندارم.تو سری بعد حواست باشه…
سرش و جلو آورد و آروم تر گفت
_حق نداری با جون خودت بازی ڪنی!
مظلومانه گفتم
_می ذاشتم اون عقدم ڪنه؟
پوزخندی زد و گفت
_اگه پشت سرتو نگاه می‌ڪردی می‌دیدی ڪه پشتتم. چنین اجازه ای نمیدادم.
اشڪ تو چشمام جمع شد و نالیدم
_آرش من هنوز…
با گذاشتن انگشتش روی لبم مانع ادامه ی حرفم شد.
میخواست یه چیزی بگه اما در اتاق باز شد و ساناز داخل اومد.
با اومدنش عقب ڪشید.ساناز نگاه بی تفاوتی به من انداخت و گفت
_خدا بد نده!
سر تڪون دادم و گفتم
_امیر چه طوره؟
با طعنه گفت
_مهمه واست؟نه خوب نیست… میتونی خوشحال باشی امڪان مردنش زیاده!
سڪوت ڪردم. حس بدی سراغم اومد…حتی فڪر اینڪه امیر بمیره هم غیر ممڪن بود.
ساناز بیخیال قیافه ی درهمم رو به آرش گفت
_اینم ڪه زنده شد اگه دلت میخواد بیا یه سر بریم خونه حداقل لباس عوض ڪن!
اخمای آرش در هم رفت و گفت
_من همین جا هستم. تو خسته شدی برو!
ساناز با سرزنش نگاهش ڪرد و بدون حرف بیرون رفت.
چهره ی امیر جلوی چشمم اومد و بی اراده بلند شدم ڪه آرش گفت
_چی ڪار داری میڪنی؟
سوزن سرم رو از دستم ڪشیدم و گفتم
_باید امیر و ببینم

جلوی روم ایستاد و با فڪ محڪم و قفل شدش غرید
_دیگه نمی‌بینیش!
بازوهام و گرفت و دوباره وادارم ڪرد روی تخت دراز بڪشم.
دستشو ڪنار بالشم گذاشت. به سمتم خم شد و گفت
_چشمت حتی به جنازه ی اون حروم زاده هم نمیوفته!
ته دلم اعتراف ڪردم دلم برای دستور دادناشم تنگ شده بود.
نفس عمیقی ڪشیدم و عطرش و وارد ریه هام ڪردم.
صاف ایستاد و گفت
_سعی ڪن یه ڪم بخوابی! یڪی و صدا میڪنم سرم تو وصل ڪنه.
سر تڪون دادم و چشمامو بستم. صدای قدم هاشو شنیدم ڪه از اتاق بیرون رفت.
خوابم نمیومد اما انقدر بی حال بودم ڪه چشمام خیلی زود گرم شد.

* * * * *
با حس نوازش موهام بیدار شدم اما چشمام و باز نڪردم.
حتی با چشم بسته هم می تونستم حسش ڪنم.
خودش بود…وجودم غرق لذت شد. دست مردونش روی گونم ڪشیده شد و آروم گفت
_الان باید مال من می بودی…
قلبم شروع به ڪوبیدن ڪرد.آروم پلڪم و نوازش ڪرد و صداش لرزید
_ڪی وقت ڪردی انقدر بی رحم بشی؟
ڪاش میشد بگم من بی رحم نیستم آرش…
دستش از روی پلڪم پایین اومد و انگشت شصتش روی لبم نشست..
تمام تنم داغ شد. پچ زد
_مال منم نباشی،دیگه نمی‌ذارم دست هیج لاشخوری به تنت بخوره!
ڪاش قلب لعنتیم آروم تر می ڪوبید تا مبادا بفهمه بیدارم.
با حس داغی نفس هاش ڪه روی صورتم پخش شد رسما گر گرفتم.
نزدیڪ خودم حسش میڪردم. خیلی هم زیاد.
نفس عمیقی ڪشید… بلند و سنگین.
لحظه ای نگذشت گوشه ی لبم از گرمای لبش داغ شد و دیگه نتونستم عادی باشم.
نفس بلندی ڪشیدم و چشمام باز شد.
نگاهم به چشماش افتاد. عقب ڪشید..
با نفسی قطع شده گفتم
_چی ڪار میڪنی آرش؟

انگار فڪر اینو نڪرده بود ڪه بیدار بشم.
روشو اون طرف ڪرد و چند تا نفس عمیق ڪشید.
از غفلتش استفاده ڪردم و دستمو جای بوسه ش گذاشتم و لبخندی زدم.
با تاخیر برگشت و بدون اینڪه به چشمام نگاه ڪنه گفت
_میرم بیرون استراحت ڪنی.
به ثانیه نڪشید از اتاق بیرون رفت و درو بست.
با لبخند به در بسته زل زدم و گفتم
_هنوز دوستم داری.
* * * * *
_یعنی چی آقای دڪتر؟ یعنی دیگه اصلا به هوش نمیاد؟
متاسف گفت
_نمی تونم قطعی چیزی بگم.بستگی به مقاومت بدن بیمار داره.ممڪنه فردا به هوش بیاد. ممڪنه یه ماه دیگه… یا بیشتر… احتمالای دیگه ای هم هست فقط باید منتظر باشیم.
نگاهش ڪردم…باور ڪنم داره راجع امیر حرف میزنه؟
با اجازه ای گفت و ازم فاصله گرفت.
آرش با اخم و غضب گفت
_باید زنده بمونه. هنوز ڪارم با اون بی شرف تموم نشده

پوزخندی زدم و گفتم
_عیب نداره من هستم. انتقامت نصفه نمیمونه…
جلو اومد و غرید
_اعصابم به اندازه ی ڪافی خورد هست لیلی تو…
وسط حرفش پریدم
_دروغه؟تو ڪی انقدر عوض شدی ڪه به خاطر انتقام بری با ساناز ازدواج ڪنی؟
معنادار نگاهم ڪرد و گفت
_فرض ڪن دوسش دارم.
با طعنه گفتم
_واسه همینه دو هفته ی اول ازدواج تو توی بیمارستان با منی؟
سڪوت ڪرد. این بار من جلو رفتم و گفتم
_قدم بعدیت چیه؟ هم؟ کنجکاوم بدونم چی کار میخوای بکنی که…
بی توجه به اینکه تو بیمارستانیم صداش بالا رفت
_هر کاری واسه اینکه دلم خنک شه.واسه اینکه یادم بره…لیلی من مرد بودم.. مردونگی کردم که تا الان نکشتمت. مردونگی کردم زنی رو که تو بغل یکی دیگه رفته رو نکشتم.مردونگی کردم که اون حروم زاده رو نکشتم.اگه آروم میشی بگم…ساناز ذره ای واسم اهمیت نداره.اگه قراره برای نابود کردن اون حروم زاده خواهرش و قربانی کنم این کارو میکنم اما اونم به زانو در میارمش….واسه همین خاطر تو جمع میکنم. من تا اون حروم زاده رو به زانو در نیارم اجازه ی مردن بهش نمیدم… نمیدم لیلی

🍁🍁🍁🍁

دروغ چرا از نفرت بین حرفاش ترسیدم.
فهمید میخوام چیزی بگم ڪه بی‌حوصله گفت
_وسایلاتو برداشتی بریم؟
سر تڪون دادم و سرسنگین گفتم
_خودم میرم. حالم خوبه!
نگاه به زخمای صورت و پای گج گرفتم انداخت و گفت
_با من میای!
با اخم گفتم
_ڪجا اون وقت؟نذاشتی به خانوادم خبر بدم الان میخوام برم خونه ی خودمون.
جلو اومد و گفت
_میری خونه ی خودتون… اما نه خونه ی باباجونت… میری خونه ی شوهرت!
* * * * *
سرمو توی بالش فرو بردم تا صدای گریه م به اتاق شون نرسه!
از سر شب صدای قهقهه های ساناز داشت مخم و سوراخ می‌ڪرد…
عمدا وادارم ڪرد بیام توی این خونه تا بیشتر شڪنجه بشم… تا عذاب بڪشم.
جیغ خفش و بعد صدای بلند خندش بی طاقتم ڪرد.
خدایا من دارم دیوونه میشم. یه ڪاری ڪن.
بلند شدم و به سمت حموم رفتم…شاید آب سرد میتونست التهاب تنم و ڪم ڪنه.
آب داغ رو حتی ذره ای باز نڪردم.
به خاطر گچ پام نمیتونستم زیاد وقت تلف ڪنم.
بیست دقیقه ای دوش گرفتم و از حموم بیرون اومدم.
بدون پوشیدن لباسام تن خستم و روی تخت انداختم.
خداروشڪر دیگه صدای لعنتیش نمیومد.
چشمام و بستم… انگار دوش آب سرد اثر گذاشته بود ڪه پلڪام ڪم ڪم گرم شد.

* * * *
با حس حضور ڪسی چشم باز ڪردم و با دیدن آرش نفسم برید.
یا لڪنت گفتم
_این وقت شب چرا اومدی تو اتاق من…
حتی با وجود تاریڪی اتاق باز هم رگه های قرمز رو توی چشماش میدیدم.
با صدای گرفته ای گفت
_اومدم حساب بگیرم ازت.
صورتم در هم رفت.دستم به سمت پتو رفت تا روی خودم بڪشم ڪه اجازه نداد.
بی پروا نگاهش و از بالا تا پایین تنم انداخت و گفت
_من با وجود اینڪه محرمم بودی خودم و از حقم دور ڪردم.
صدام لرزید
_چی میخوای ازم؟
دستاشو دو طرفم روی تخت گذاشت و آروم گفت
_حقمو…

خیلی خوب منظورش و فهمیدم.
صورتم در هم رفت، از اون موقع با ساناز و حالا هم…
محڪم هلش دادم و بلند شدم. با عصبانیت گفتم
_نمیتونی هر وقت دلت خواست پا تو بذاری تو این اتاق…
نگاهش و به اطراف انداخت و گفت
_چرا؟چون اینجا پر از خاطراتت بااونه؟
به تختم زل زد و گفت
_روی همین تخت باهاش عشق بازی میڪردی؟شڪ ڪرده بودین با حامله بودنت…
حرفاش داشت عصبیم می‌ڪرد.
_به چه حقی سوال جوابم میڪنی؟
بلند شد و روبه روم ایستاد. با اخم گفت
_هنوزم میتونم ثابت ڪنم موقعی ڪه زن من بودی بهم خیانت ڪردی. میدونی ڪه مجازاتت چیه؟
با صورتی قرمز از خشم گفتم
_تو وادارم ڪردی از ڪارم انصراف بدم.
بهش مهلت حرف زدن ندادم و گفتم
_برو بیرون دیگه هم نیا توی این اتاق.
جلو اومد و نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحن بدی گفت
_طوری رفتار نڪن انگار قدیسه ای…ساناز امشب و ضد حال زد…با خودم فڪر ڪردم ڪی بهتر از تو برای…
با سیلی محڪمی ڪه به گوشش زدم حرفش قطع شد.
دلمو بد جور شڪست.با صورتی جمع شده از خشم و صدایی لرزون گفتم
_من نه هرزه م… نه یه وسیله ڪه هر موقع زنت پس زدت بیای تا ازم استفاده ڪنی. من آدمم آرش خان اما تو نیستی. دیگه دلم نمیخواد بهت توضیح بدم ڪه هیچ وقت بهت خیانت نڪردم اما اینو بدون…یه روزی خیلی از حرفت پشیمون میشی!
توی عمق چشماش نگاه ڪردم و به جای اون من بودم ڪه به سمت حموم رفتم تا این حوله ی لباسی ڪوفتی رو عوض ڪنم.
با پشت دست اشڪامو پس زدم.دیگه به خاطر هیچ مردی گریه نمیڪنم.

* * * * *
عصبی صدامو بردم بالا و داد زدم
_ازتون شڪایت میڪنم.
مثل سگ ترسیدن و یڪی از پرستارا گفت
_به خدا ما تقصیری نداریم خانوم فرهمند.همسرتون تا به هوش اومدن ما به شما زنگ زدیم بعدش منتقل شدن به بخش فقط یه دقیقه تنهاشون گذاشتیم اما برگشتیم دیدیم نیستن. تقصیر ما نیست…
ڪلافه پوست لبمو ڪندم. آخ امیر… آخ… آخه آدمی ڪه بعد از یه ماه به هوش اومده میذاره میره؟
خوی پلیسیم گل ڪرد و با تحڪم گفتم
_دعا ڪنید صحیح و سالم پیداش بشه.
با قدم های بلند به سمت راه خروجی بیمارستان رفتم…
بی فڪر… بی فڪر… بی فڪر…
قفل ماشین و باز ڪردم تا سوار بشم ڪه ڪسی ڪنارم بوق زد. برگشتم و با دیدن یه مرد غریبه با اخم و تشر گفتم
_چیه؟مریضی بوق می‌زنی؟
مرد با اخم گفت
_سوار شید.
ابروهام بالا پرید و دست به ڪمر گفتم
_دیگه چی؟من سوار نمیشم تو پیاده شو حالیت ڪنم سر ظهر مزاحم یه خانوم بشی چه عواقبی داره.
همون لحظه پنجره ی عقب ماشین باز شد. با دیدن امیر دهنم باز موند.
با لبخند ڪم جونی گفت
_سوار شو… منم!

ناباور پلک زدم و گفتم
_تو زده به سرت؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_سوار شو لیلی.
عصبی گفتم
_تو تازه به هوش اومدی. آخه فرار کردن از بیمارستان یعنی چی؟پیاده شو… باید برگردی
در و باز کرد و گفت
_به اندازه ی کافی توی اون بیمارستان وقت از دست دادم…سوار شو… دلم نمیخواد به احمد بگم به زور سوار ماشینت کنه.
چپ چپ نگاهش کردم.
ماشینمو قفل کردم و سوار شدم.
درو که بستم ماشین راه افتاد
با تاسف سر تکون دادم و گفتم
_یه نگاه بنداز به خودت…اگه من دکتر بودم با زنجیر می بستمت تو آسایشگاه روانی.
تک خنده ی کوتاه و بی جونی کرد و گفت
_بگو… از این مدت…
نگاهش کردم و آروم گفتم
_چی بگم؟
نگاهشو از سر تا پام چرخوند و گفت
_از این مدتی که نبودم…همه چیو میخوام بدونم.چند بار خندیدی چند بار گریه کردی. کی اذیتت کرد کی خندوندتت…میخوام حساب نفسایی که کشیدی رو هم داشته باشم پس بگو.
خندم گرفت و گفتم
_چرا؟بفهمی میخوای چی کار کنی؟
بدون این‌که چشم از صورتم برداره گفت
_تلافی میکنم. هم سر اونی که باعث اشکت شده.. هم اونی که لبخند به لبت آورده.
جدی شدم و گفتم
_اینا ربطی به تو نداره.
تنش و به سمتم کشید و آروم گفت
_همه چی تو به من ربط داره…لیلی…من میدونم.از کوچکترین زخمی که تو اون تصادف رو بدنت افتاده رو تا بزرگ ترینش میدونم.می‌دونم یه هفته ی اول و رفتی خونه ی خودمون…میدونم اون جناب سرگرد اذیتت کرد.. حتی اینکه شب اومد توی اتاقت… اینم میدونم.میدونم سه هفته ی آخرو توی هتل بودی و نرفتی خونه ی بابات و فقط سه بار لاله رو دیدی…
دهنم باز موند. از کجا می‌دونست؟
دستش به سمت دستم کشیده شد و گفت
_من حتی اگه بمیرم باز حواسم به تو هست.
دستم و از زیر دستش بیرون کشیدم..اون حتی جریان آرش رو هم با خونسردی گفت.عجیبه اما امیر تنها آدمیه که مواقع خونسردیش منو بیشتر میترسونه.
رو به راننده کرد و گفت
_برو سمت خونه باغ…
انقدر فکرم مشغول بود که چیزی نگفتم.
با صدای آخ امیر سرمو برگردوندم و دیدم که با چهره ی در هم دستشو روی سرش گذاشته.
نتوستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم
_برگردیم بیمارستان. حداقل باید یه هفته دیگه بستری باشی وگرنه…
وسط حرفم پرید
_وگرنه چی؟می میرم؟
سکوت کردم… چشماش و با درد بست و با حالت به ظاهر شوخی گفت
_فکر کنم تنها آدمیم که اگه بمیرم یه نفرم نیست سر خاکش گریه کنه.
این حرفش حالم و عوض کرد و برای اولین بار نفرتش توی دلم کم شد.
سرشو به سمتم برگردوند و ادامه داد
_حتی زنش.

* * * *
_امر دیگه ای ندارین قربان؟
امیر با اشاره ی انگشت مرخصش کرد. متاسف سر تکون دادم. مرد به اون بزرگی با اون هیکل سر خم کرده بود تا ببینه امیر چه دستوری داره.
شالمو از سرم کشیدم. روی کاناپه نشستم و خودمو مشغول با گوشیم نشون دادم.
از زیر چشم که نگاهش کردم فهمیدم میخواد لباسای بیمارستان شو عوض کنه.
اخم در هم کردم… بی تفاوت باش لیلی. به تو چه که دستش آسیب دیده؟به من ربطی نداره… نداره… نداره…
با صدای آخش صاف نشستم.
نمی‌تونست دستش و از آستین بیرون بکشه. نفسمو فوت کردم و به سمتش رفتم.
روبه روش نشستم و بدون نگاه کردن به صورتش کمکش کردم.
پیراهن آبی رنگش و تنش کردم و مشغول بستن دکمه هاش شدم. سنگینی نگاهش و حس می کردم. سعی کردم هیچ نگاهی به سینه ی ساخته شده و برنزش نکنم.
آخرین دکمه رو بستم و خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت.
سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم.
در حالی که اخم ریزی بین پیشونیش بود گفت
_واسم آرزوی مرگ میکردی؟وقتی که وضعیتم نا معلوم بود؟
_من هیچ وقت مرگ تو نخواستم امیر…
سرم و جلو بردم و کنار گوشش گفتم
_مرگ کمه واست…باید بدتر از مرگ و بچشی.
نذاشت دستمو عقب بکشم و گفت
_من هر بار که به چشمات نگاه میکنم و اون نفرتو توی نگاهت میبینم…
ادامه نداد اما من منظورش و فهمیدم پوزخندی زدم و چیزی نگفتم…
دست سالمش و به سمت پلکم آورد و گوشه ی چشمم کشید با صدای آرومی گفت
_مثل مامانمی!
جا خوردم از حرفش…
سرش و جلو آورد. چشماش و بست و گفت
_آرومم میکنی.
با طعنه گفتم
_اینا رو به کسی بگو که ندونه چی کاره ای امیر…من یه ساله دنبالت بودم خط به خط حرفاتو حفظم…دخترای بدبختو با همین حرفا خر میکنی اما متاسفم… من نیستم.
رنگ صورتش عوض شد….با چهره ای قرمز شده گفت
_تو یه ساله دنبالمی اما من از وقتی یه دختر دبیرستانی بودی میشناسمت.
جا خوردم…با لبخند کم جونی گفت
_تو فکرم همیشه مال من بودی
متحیر گفتم
_چی داری میگی؟یعنی تو از همون اولش منو شناختی و باهام بازی کردی؟
از نگاهش همه چی دستگیرم شد.نفس عمیقی کشیدم و صداشو کنار گوشم شنیدم
_من تو رو از خودتم بهتر میشناسم.

کلافه گفتم
_واسم تعریف کن امیر… همه چیو.لاله هیچی بهم نمیگه.بهم بگو چه بلایی سرش آوردی.
خسته روی تخت دراز کشید. دستشو واسم باز کرد و با لبخند گفت
_بیا اینجا تا بگم.
با حرص بالش و برداشتم و کوبیدم بهش که آخش بلند شد. اصلا دلم نسوخت. با تحکم گفتم
_حرف بزن امیر!
نفس عمیقی کشید!قیافش تغییر کرد. با نگاهی پر شده از نفرت گفت
_من تصمیم داشتم ناموس باباتو ازش بگیرم. دقیقا همون کاری که اون با بابام کرد.واسه همین تو رو هدف گذاشتم.. سال ها دنبالت بودم حتی ریز به ریز عادتات و میدونستم.اینکه هر روز صبح که از خواب بیدار میشی چی کار میکنی تا آخر شب اما…
به اینجای حرفش که رسید خندید و گفت
_به دست آوردنت سخت بود. بعد هم که سر و کله ی جناب سرگرد توی زندگیت پیدا شد و از شانس خوبم لاله دانشجوی خودم شد.
با حرص گفتم
_تو هم که گولش زدی بعدش چی؟چیکار کردی باهاش؟
با صدای گرفته و خستش گفت
_داری بازجویی میکنی خانوم پلیسه.
کلافه گفتم
_می‌خوام همه چیو بدونم.
به چشمام زل زد و گفت
_بعدش با پول خیلی زیادی فروختمش به شیخ های عرب.
دستم و جلوی دهنم گرفتم و ناباور نگاهش کردم که با نفرت گفت
_اما کافی نبود. هنوز ارضا نشده بودم برای همین پسش گرفتم اما دیر شده بود. وقتی رسیدم که تو شکمش یه حروم زاده کاشته بودن.
نفسم بالا نمیومد. خدایا این مرتیکه چه بلایی سر خواهرم آورده بود؟
انگار خون جلوی چشماشو گرفته بود که بی توجه به حالم ادامه داد
_میخواستم با اون توله ی شکمش پرتش کنم جلوی بابا جونت اما دست نگه داشتم. هنوز کافی نبود!
دستم و روی گوشام گذاشتم و گفتم
_بسه نمیخوام بشنوم.
دستمو کنار زد و گفت
_حالا که انقدر اصرار داشتی باید تا تهش باشی.همتون… از کوچیک تا بزرگ تون باید تقاص کار اون بابای حروم زادتو بدید.گوش بده… میدونی با خواهر حاملت چی کار کردم؟به بدترین شکل بچه شو کشتم…خودم کشتمش!
صدای هق هقم بلند شد… دستش و زیر چونم گذاشت و ادامه داد
_اون قدر خواهرت احمقه که بعد از اون همه بلایی که سرش آوردم باز با چهار تا حرف عاشقم شد و…
مکث کرد.انگار یه حرف مهم و فاکتور گرفت.
لب هام لرزید و گفت
_تو… با اون…رابطه…
نتونستم جمله مو تکمیل کنم.در حالی که به چشمام زل زده بود گفت
_اگه توانش و داشتم هیچ وقت نمیفروختمش به بقیه و خودم حالش و می‌بردم.
چشمم به اسلحه ی روی میز افتاد.. خون جلوی چشمم و گرفت. بلند شدم و بدون مکث اسلحه رو برداشتم و درست وسط قلبش و نشونه گرفتم.
با نفرت گفتم
_الانم من انتقام بلایی که سر لاله آوردی و می‌گیرم.

🍁🍁🍁🍁

با لبخند تمسخر امیزی نگام کرد و گفت
_بزن.
جلو رفتم و اسلحه رو درست روی قلبش گذاشتم و غریدم
_تو حق نداشتی با لاله این کارو بکنی حق نداشتی…
خیره به چشمام مچ دستم و گرفت و کشید.
چون انتظارش و نداشتم بی تعادل روی تخت افتادم.
اسلحه رو از دستم گرفت و بدون ول کردن مچ دستم گفت
_یاد بگیر بدون اینکه جون طرف و بگیری بکشیش به قول خودت مرگ خیلی راحته.
با نفرت نگاهش کردم که با خنده گفت
_اون چشماتو اون طوری نکن.میدونی تو عاقلی اما باهوش نیستی.همیشه میشه قدم بعدیت و فهمید.
تمام وجودم خشم شد و غریدم
_اوهوم درسته.من مثل تو غافلگیر نمیکنم.برای همین دارم بهت میگم…از همه ی کارات پشیمونت میکنم امیر…واسه اینکه تک تک حرفاتو… کاراتو ببخشم التماسم میکنی.
بازم خندید و روشو برگردوند.بلند شدم. بهت نشون میدم خندیدن یعنی چی!
* * * * *
محکم گوشام و گرفتم اما مگه صدای لعنتی شون قطع میشد.. کل اینجا رو کرده بود مطرب خونه.
بلند شدم… حتی یه کتاب لعنتیم نبود تا خودمو باهاش سر گرم کنم.
جلوی آینه ایستادم و به رنگ و رخ پریدم نگاه کردم.هیچ وقت تا حالا این طوری نبودم.
دستم به سمت رژ خوش رنگ و لعاب روی میز رفت و به سمت لب هام بردمش اما پشیمون شدم و دوباره پرتش کردم روی میز.
حس کنجکاویم باعث شد از اتاق بیرون برم.
سرکی کشیدم… همون طوری که حدس میزدم مهمونی بود اما… عادی به نظر نمی‌رسید.
زیادی شلوغ بود.چشم چرخوندم و امیر و پیدا کردم که با دو تا مرد و یه زن نشسته بود.
چشمام و که ریز کردم آرمین و تشخیص دادم انگار بحث شون زیادی جدی بود چون هر دو شون اخم داشتن.
با دیدن دختر پسرایی که بین جمعیت همو می‌مالیدن حالم به هم خورد و دوباره رفتم توی اتاق.
پوست لبم و کندم…بدون مکث به سمت کمد رفتم و نگاهم بین لباسای گرون قیمت زنونه گشت.
پیراهنا رو زیر و رو کردم و آخر یه پیراهن کوتاه آبی رو انتخاب کردم و پوشیدم.
موبایلم و برداشتم و شماره ی آرش رو گرفتم…ته دلم التماس کردم تا جواب بده اما بعد از دو بوق تماس و ریجکت کرد. با حرص گوشی و انداختم روی میز.
آرایش کمرنگی کردم و از اتاق بیرون رفتم. توی همچین مهمونی نمی‌ذارم تنها خوش بگذرونی امیر خان.

از پله ها پایین رفتم. کل پایین رو دود سیگار و بوی عطر برداشته بود.
به سمت امیر رفتم.با دیدن من حرفش و قطع کرد.
مرد پیر و خیکی کنارش چنان از سر تا پام و نگاه کرد که با اخم پشت امیر ایستادم.
عین سیب زمینی با اینکه نگاه اون مرد و دید باز لبخندی زد و گفت
_خوش اومدی عزیزم!
خصمانه به آرمین نگاه کردم که با بی تفاوتی بهم زل زده بود.
اون زنی که همراهشون بود با نگاه معناداری گفت
_خیلی خوشگله!
از نگاهش اصلا خوشم نیومد. انگار داشت به یه جنس نگاه می‌کرد تا ببینه چند می ارزه؟
امیر از جاش بلند شد. دستمو گرفت و بعد از اینکه با اشاره ی ابرو چیزی به آرمین گفت دستمو دنبال خودش کشوند.
در حالی که سعی می‌کردم دستمو از دستش بکشم بیرون گفتم
_چی کار میکنی؟
وسط پیست دستاشو دور کمرم انداخت و گفت
_خوش گذرونی!
دستامو روی سینش گذاشتم و گفتم
_همین مونده باهات برقصم.
سرش و کنار گوشم آورد و پچ زد
_تلخ نباش خانومم!
اخمام بیشتر در هم رفت.همون طوری که ریتم آهنگ و گرفته بود دستشو روی کمرم حرکت داد و گفت
_خوبه که اومدی.بین این همه داف،تو واسه من یه چیز دیگه ای.
_تو مست کردی؟
به چشمام نگاه کرد و گفت
_هممم اما نه با شراب.با چشمای تو مست کردم.
بی طاقت ازش فاصله گرفتم و گفتم
_نیومدم اینجا واسه رقصیدن.
از شانس خوبم همون لحظه هم آهنگ عوض شد و امیر زیاد گیر نداد.کنار رفتم.
از روی سینی خدمتکارا دو تا لیوان نوشیدنی برداشت.یکی شو به سمتم گرفت که با چشم غره گفتم
_نمی‌خورم.
اخماش در هم رفت و گفت
_حوصلم و سر بردی.برگرد توی اتاقت!
و خودش به سمت چند تا دختر لوندی که دور تر ایستاده بودن رفت.
با حرص به سمت پله ها رفتم که کسی اسمم و صدا زد.برگشتم و با دیدن آرمین دلخور خواستم چیزی بگم که مچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند سمت یکی از اتاقا. تقریبا پرتم کرد داخل و گفت
_چرا انقدر تو دست و پایی؟
با ناراحتی گفتم
_توقع داری چی کار کنم؟آرمین تو دوست من بودی حالا توطئه میچینی واسه من؟چطور گذاشتی آرش با ساناز ازدواج کنه.
جلو اومد و عصبی گفت
_تو مسائلی که عقلت قد نمیده دخالت نکن.
چشمام پر اشک شد و گفتم
_عقلم قد نمیده؟راست میگی.اما اون امیر عوضی باعث جدایی منو آرش شد. زندگی لاله رو…
وسط حرفم پرید
_باعث جدایی تون خودت بودی و اون نامزد هپلت. احمق جون از روز اول دوتاتون می دونستید امیر ناتوان جنسیه! درک میکنی؟یعنی اون عکس های بکن بکن تون ساختگیه. تو غلط کردی رفتی اون جا اون آرشم غلط کرد که بهت شک کرد.حالا که جفت تون خرین همون بهتر جدا بیوفتین تا…
حتی مهلت نفس کشیدنم بهم نداد و یه ریز گفت بدون اینکه متوجه ی حال خرابم بشه.
جلو اومد و گفت
_بذار خرفهمت کنم امیر… نه تو رو، نه لاله رو… نه…
هنوز حرفش تموم نشده در اتاق باز شد.
هر دومون برگشتیم. چهره ی شوکه ی شده ی آرش جلوم بود.
رو به آرمین با ناباوری گفت
_تو اینا رو می دونستی و نگفتی؟
متعجب گفتم
_آرش تو اینجا چی کار میکنی؟
بی توجه به من عصبی به سمت آرمین اومد. یقه شو گرفت و با قیافه ی کبود شده داد زد
_تو که می دونستی چرا از اولش لال مونی گرفتی؟
آرمین با طعنه گفت
_عقلت تو سر خودته آرش خان وقتی با چهار تا عکس به زنت شک کردی توقع داشتی من چی بگم؟

آرش با خشم یقه ی آرمین و ول کرد و در حالی که طول و عرض اتاق و طی می‌کرد هر دو دستش و لای موهاش برد و نالید
_لعنتی…
دیوونه شد و داد زد
_خدا لعنتت کنهههه.
نگرانش شدم. به سمتش رفتم و گفتم
_آرش.
نگام کرد.انگار که اولین باره داره منو میبینه.
خیره به رگ های برجسته ش گفتم
_خوبی؟اینجا چی کار میکنی؟
آرمین که طبق معمول حوصله نداشت بیشتر توی اتاق نموند و رفت.
روبه روم ایستاد و با کلافگی گفت
_لیلی تو…
منتظر نگاهش کردم. جلو اومد و بازوهامو گرفت و گفت
_تو هنوزم… مال منی؟
اخم کردم،عقب رفتم و گفتم
_نه.
باور نکرد،با چشم هایی که برق میزد گفت
_هستی… هنوزم مال منی.اون عکسا دروغ بود اون…
وسط حرفش پریدم
_عکسا مهم نیست واسم.
نگاهش کردم و ادامه دادم
_مثل اینکه یادت رفته زن داری جناب سرگرد؟
مچ دستم و گرفت و گفت
_طلاقش میدم.خودتم میدونی نمیخوامش… ببین همه چیو توضیح میدم واست از دلت در میارم اما دیگه نمیخوام یه لحظه هم اینجا بمونیم.
دستمو دنبال خودش به سمت پنجره ی سراسری اتاق کشوند که ایستادم و گفتم
_من نمیام.
برگشت سمتم و گفت
_عذابم نده لیلی…همه ی اینا رو جبران میکنم…قسم میخورم.
مغموم گفتم
_من اینجا یه کار نا تمو….
با باز شدن شتاب زده ی در ساکت شدم و برگشتم.
با دیدن قیافه ی عصبی امیر با ترس عقب رفتم.
اسلحه شو در آورد و سمت آرش نشونه گرفت و گفت
_دیگه زیادی پات رو دمم موند جناب سرگرد.
آرش هم اسلحه کشید سمت امیر و غرید
_من تو رو می کشم حروم زاده .
بین شون ایستادم و عصبی گفتم
_بسه…کسیو میخواید بکشید منو بکشید.
امیر با فکی قفل شده از خشم گفت
_دستت روی ناموس من بود جناب سرگرد .انگار ملتفت نیستی من سر ناموسم خون میریزم.نخواه تو ملک خودم قاتل بشم.
آرش پوزخندی زد و گفت
_ناموسی که از من دزدیدی و به زور تصاحبش کردی ؟
امیر جلو اومد… انگار روی سگش در اومده بود که با چنین خشمی گفت
_لیلی از اولش مال من بود یه مدت اشتباهی کنار تو افتاد اما در نهایت اون جاییه که باید باشه .
آرش به جای جواب دادن به امیر رو به من کرد و گفت
_با من بیا.
نگاهم و به اسلحه ی امیر دوختم و گفتم
_اسلحه تو بیار پایین امیر .
اعتنایی به حرفم نکرد آرش یه قدم بهم نزدیک شد و گفت
_بهم اعتماد کن لیلی باهام بیا همه چیو درست میکنم
خیره به چشماش عقب رفتم و کنار امیر ایستادم.در حالی سعی می کردم احساساتم از چشمام معلوم نباشه گفتم
_حق با امیره من از اولشم به تو تعلق نداشتم .
مات موند حتی امیر هم اسلحه شو پایین آورد و نگام کرد .
دستشو گرفتم و گفتم
_اینجا کنار شوهرم میمونم.
دستم توی دست امیر سخت فشرده شد آرش نگاه ناباوری به دستامون انداخت
با لحن قاطعی حرف آخرمو زدم
_من خیلی وقته دیگه مال تو نیستم جناب سرگرد.

نگاهم و به اسمش دوختم.دلم میخواست زنگ بزنم اما میدونم دیگه ای فایده ای نداشت.
بدجوری دلشو شکستم.آهی کشیدم و بلند شدم. روبه روی آینه آرایشم و پاک کردم و از توی کشو یک دست لباس راحتی برداشتم.
دستم به سمت زیپ لباسم رفت که در باز شد.
برگشتم و با دیدن امیر اخم کردم و گفتم
_بد نیست یه در بزنی.
درو بست و بی حوصله کتش و از تنش در آورد و روی تخت افتاد.
متعجب گفتم
_اینجا میخوای بخوابی؟
به چشمام زل زد و گفت
_مشکلی داری؟
لباسامو برداشتم و گفتم
_نه… بخواب. من میرم یه اتاق دیگه.
_سپردم در همه ی اتاقا رو قفل کنن پایینم پر از نگهبان و کارگر مرده تا اونجا رو جمع و جور کنن.. یعنی اینکه باید تو بغل شوهرت بخوابی..
با حرص نگاش کردم که گفت
_دستم اذیتم میکنه. پیرهنم و در میاری؟
تند نگاهش کردم. بدی این اتاق این بود که یه کاناپه هم نداشت.
با اخم نگاهش کردم و گفتم
_روت و بکن اون ور… میخوام لباس عوض کنم.
نگاهش و از سر تا پام گذروند و بدون حرف روش و اون طرف کرد.
به سختی زیپ پیراهنم و پایین کشیدم که از تنم افتاد. خم شدم تا لباسمو بردارم که سنگینی نگاهش و حس کردم.
تند لباسمو جلوم گرفتم و گفتم
_هنوز نپوشیدم.
چشمای خمار گونه ش بی پروا اندامم و رصد کرد و با صدای دو رگه ای گفت
_می‌خوام جلو من لباس عوض کنی.
کلافه گفتم
_رو تو بکن اون ور امیر.
وقتی دیدم همچنان زل زده بهم ناچارا زیر سنگینی نگاهش لباس پوشیدم.
بماند که گونه هام در حال سوختن بود.
به سمت تخت رفتم و بالشم و برداشتم و روی زمین پارکت شده انداختم و دراز کشیدم.
بدون شک تا صبح استخونام خرد میشه اما اشکالی نداره.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود گفت
_بیا روی تخت.
آروم زمزمه کردم
_نمیخوام.
تخت تکون خورد و بلند شد.
بالای سرم اومد. خم شد و با همون دست ناکار شدش بلندم کرد که صدام در اومد.
_چی کار میکنی؟
روی تخت خوابوندم و گفت
_لازم نیست انقدر ازم بترسی.
نیم خیز شدم و گفتم
_کی گفته من ازت می ترسم؟
کنار تخت نشست و دکمه های پیرهنش و باز کرد و گفت
_پس چرا فرار میکنی؟
_چون دلم نمیخواد کنار تو بخوابم.
پیرهنش و در آورد و با فاصله ازم دراز کشید و نگام کرد
_فقط قراره روی تخت به این بزرگی کنار هم بخوابیم؟نکنه تو فکرای دیگه ای کردی؟
و با شیطنت نگام کرد.

با حرص گفتم
_نه خیر…در ضمن هیکل گندت کل تخت و گرفته.
فاصله گرفت و گفت
_خوبه؟
چپ چپ نگاهش کردم و در آخر رومو برگردوندم و با حرص چشام و بستم.
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود تکون خوردن تخت و حس کردم و لحظه ای بعد گرمای تنش تنم و در بر گرفت.
تکون شدیدی خوردم و گفتم
_چیکار میکنی امیر؟
نفس بلندی کشید و گفت
_هیش…حرف نزن.
دستم و روی مچ دستش گذاشتم و گفتم
_برو عقب.
تنگ تر در آغوشم گرفت و گفت
_مگه شوهرت نیستم؟مگه نگفتی میخوای کنار من بمونی؟
سکوت کردم و با مکث گفتم
_به خاطر این نگفتم که بچسبی بهم.
با اینکه صورتش و نمیدیدم اما فهمیدم که خندید… گفت
_میدونم.واسه این کنارمی که انتقام بگیری.
ابروم بالا پرید.این بشر انگار ذهن آدمو میخوند.
نفسش و توی گردنم رها کرد و جدی گفت
_من واسه انتقامم دلیل داشتم.
به سمتش برگشتم و گفتم
_هر دلیلی هم که داشتی نباید با من و لاله این کارو میکردی. طرف حساب تو بابام بود نه دختراش.
اخماش در هم رفت
_طرف حساب من ناموس بابات بود.
خواستم چیزی بگم که انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_مامانم خودشو آتیش زد.
نفسم بند اومد.انگار دود از تنش بلند میشد که انقدر داغ شده بود
_اگه یه روز یه مرد بفهمه یکی دست به سمت ناموسش برده چه حالی میشه؟بذار بهت بگم چه بلایی سر بابام اومد.
سرش و جلو آورد و گفت
_دیوونه شد.هم مامانم و کتک زد هم خودشو هم مارو.تهشم شیر گاز و باز گذاشت تا هممون و خلاص کنه. اینا درد نیست.درد اصلی اشکی بود که از چشمش اومد.
با چشمای پر از نفرت ادامه داد
_اون روز با وجود سن کمم قسم خوردم اشک باباتو در بیارم.اون روزی که مامانم جلوی چشمم سوخت قسم خوردم جیگر باباتو آتیش بزنم.

نالیدم
_گناه من چیه؟
نگاهش و به چشمام دوخت و گفت
_گناه تو چشماته.
منظورش و نفهمیدم. خودش ادامه داد
_امروز که اومدی تو مهمونی به خاطر نگاه فریبرز ناراحت شدی!
اخمام در هم رفت و گفتم
_همون پیری و میگی؟
سر تکون داد که با نفرت گفتم
_بمیره مرتیکه ی هرزه.
لبخندی زد.دستش و بالا آورد و پشت پلکم کشید و گفت
_نگران نباش دیگه نمیتونه هیچ دختری و نگاه کنه.
ناباور گفتم
_چی کار کردی؟من فکر کردم برات مهم نیست..
نگاهش و بین اجزای صورتم چرخوند و گفت
_اشتباه فکر کردی.مهمی برام.

خفه خون گرفتم. معذب از نگاه خیرش تکونی خوردم و گفتم
_برو عقب.
چشماش و بست و گفت
_بخواب همین مدلی.
به صورتش زل زدم و برای اولین بار طور دیگه ای نگاهش کردم.بر خلاف ذاتش قیافش موقع خوابیدن زیادی مظلومه.
چهرش طوری آرومه که آدم فکر میکنه این بشر هیچ غمی نداره.
با همون چشم بسته اسمم و صدا زد که کوتاه گفتم
_هوم؟
صورتش جلو اومد و گفت
_بازم اون عطر لعنتیت و زدی که.
نگاهم کرد و این بار خم شد روم.صورتش و جلو آورد که گفتم
_اگه غلط اضافه بکنی بخدا امیر…
طوری لبش روی لبم نشست که نفسمم قطع شد.
بوسیدنش هم عین آدم نبود. مشت به سینش کوبیدم که سرش و عقب برد و. لبخند زد و گفت:
_لِم من اینه لیلی.از نوازشای آروم خوشم نمیاد. بوسه ی رمانتیکم بلد نیستم.
بی تاب به لبم زل زد و زمزمه کرد
_این لبای لعنتیت و باید جر داد.
پشت بند حرفش امون نداد و این بار لبش محکم تر روی لبم نشست.
* * * * * *
با کرم پودر محکم روی گردنم کشیدم و زیر لب غر زدم.
_وحشی.
صدای لش شدش در اومد
_لازم نیست اون قدر زحمت بکشی. ولش کن!
نگاه وحشتناکی بهش انداختم که خندید و گفت
_خشونت به اون چشات نمیاد خانومم!
به زور داشتم خودم و کنترل میکردم .دوباره با کرم پودر به جون گردنم افتادم که گفت
_ضایع ترش کردی…ولش کن!
با حرص کرم و روی میز انداختم و گفتم
_خوب مگه مریضی؟
دستش و زیر سرش زد و گفت
_با اون عطرت عقل از سرم پروندی دیگه.
متاسف سر تکون دادم و گفتم
_از تو وحشی تر ندیدم من…
با لحن کشداری گفت
_جناب سرگرد باهات نرم رفتار می‌کرد؟خشن دوست نداری؟

🍁🍁🍁🍁

اخمی بین ابروهام افتاد و جواب ندادم.
در کمد و باز کردم و مانتویی از توی کمد بیرون کشیدم که گفت
_کجا؟
بدون این‌که نگاهش کنم گفتم
_می‌خوام برم لاله رو ببینم!
به طرز عجیبی ساکت شد طوری که شک کردم و نگاهمو سمتش چرخوندم.
نگاهم و که دید با لحن محکمی گفت
_میریم خونه.
ابروهام بالا پرید.با وجود آرش و ساناز اون خونه…
بلند شد و با اخم غلیظی به سمت حموم رفت و گفت
_تا میام حاضر باشی!

* * * * * *
بی حوصله با غذام بازی می‌کردم که دستی روی دستم نشست.
چشم غره ای بهش رفتم و خواستم دستمو بکشم که ساناز با سر و صدا وارد شد.
نگاهم به پشت سرش و آرش موند.خیلی سریع نگاهمو ازش گرفتم و به غذام چشم دوختم.
ساناز درست روبه روم نشست و گفت
_چه طوری زن داداش؟با داداشم خوش می گذره؟
لبخند زدم و گفتم
_بیشتر از اونی که فکر کنی.
اخم و بین ابروهای آرش دیدم.
امیر دستم و بالا برد و پشت دستم و بوسید.
آروم دستم و از دستش بیرون کشیدم.
ساناز با لبخند اما با طعنه گفت
_خدا عشقتون و بیشتر کنه.انگار قرار بود عمه بشم که این تصادف پیش اومدی حالا اشکال نداره.
به چشمای من زل زد و گفت
_به جاش من یه بخر خوب دارم.
در حالی که سعی می‌کردم بی خیال باشم قاشقم و از برنج پر کردم که با بی مقدمه گفت
_حاملم.
تنم لرزید و قاشق از دستم افتاد.
شوک زده به آرش نگاه کردم که دیدم با اخم به بشقابش زل زده.
ساناز اما با شادی گفت
_خوش حال نشدین؟
به امیر نگاه کردم که رگ برآمده ش توی چشمم خورد اما با یه لبخند محو داشت نگاه می‌کرد.
بغض وحشتناکی به گلوم چنگ زد. بلند شدم و با صدایی که شک داشتم مال من باشه گفتم
_آب سر سفره نیاوردن… میرم بیارم.
و بدون نگاه کردن به کسی به آشپزخونه پناه آوردم.درو بستم و همون جا پشت در سر خوردم و اشکام بی مهابا روی گونه ریخت.
خیلی نامردی آرش…

محکم جلوی دهنم و گرفتم تا صدام در نیاد.
چه توقعی داشتی لیلی احمق؟که مثل تو فیلما خودش و کنترل کنه؟توقع داشتی باورت کنه؟خیلی راحت با یکی دیگه خوابید و حاملش کرد.
چند تقه به در خورد و صدای آروم امیر اومد
_بلند شو از اون جا درو باز کنم.
با پشت دست اشکامو پاک کردم و بلند شدم.
در باز شد و امیر اومد داخل.با اخم وحشتناکی نگاه به اشکام انداخت و گفت
_هر چی بیشتر اشک بریزی جناب سرگرد بیشتر تاوان شو میده.
لبم و گاز گرفتم تا اشکام در نیاد. جلو اومد و با همون اخم غلیظش نگاهم کرد. حس کردم داره به خاطر حماقتم سرزنشم میکنه.
هر لحظه منتظر یه نیش و کنایه ازش بودم که دستش و دور شونم انداخت و در آغوشم کشید.
با خوردن عطر تلخش به بینیم اشکام شدت گرفت.
تیشرتش و توی مشتم گرفتم و برای اینکه صورتم و نبینه سرم و توی سینش فرو بردم و حبس شدن نفسش و به وضوح حس کردم.
دستش و لای موهام برد و آروم کنار گوشم گفت
_اون بچه به دنیا نمیاد.
چه فرقی می‌کرد؟
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و با شصت دستش اشکامو پاک کرد و گفت
_تا وقتی نتونی احساسات تو کنترل کنی هیچ وقت نمیتونی انتقام بگیری.حتی از من.
انگشتش و روی پلکم کشید و گفت
_تو بدترین شرایط هم نباید این چشات بارونی بشن.نباید تسلیم خشمت بشی. نباید بذاری طرف مقابل بفهمه چی تو سرته؟
با بغض گفتم
_مثل تو؟
لبخند محوی زد که با مشت به سینش زدم و گفتم
_از این مرموز بودنت خوشم نمیاد.
ازم فاصله گرفت. دستش و توی جیبش فرو برد و با جدیت گفت
_برو توی اتاقت.از فردا نمیخوام این طوری ببینمت.
حرفش و زد و بعد از یه نگاه طولانی از آشپزخونه بیرون رفت.
* * * * *
دستی به لباس خواب کوتاهم کشیدم و جلوی آینه ایستادم. لب هامو روی هم کشیدم تا رژ لبم پررنگ بشه. انگار با خودم لج کرده بودم که میخواستم برای فراموش کردن آرش خودم و به دست امیر بسپارم

اون چه طور بی توجه به خاطراتمون با ساناز ازدواج کرد و الان بابا شدنش رو جشن گرفته… به همون آسونی فراموشش میکنم. هم به خودم ثابت میکنم هم به اون.
روی تخت نشستم و به در چشم دوختم.به درک که زندگیم تباه میشد. به درک که امیر دشمنمه…
خودم و جمع کردم. تا حالا چنین لباسی توی کل عمرم نپوشیده بودم.
از شخصیت خودم خجالت کشیدم.چه طور می تونستم با این لباس…
با این فکر بلند شدم و همزمان در اتاق هم باز شد.
از جام پریدم.امیر اومد داخل. درو بست و سرش و بلند کرد و با دیدنم مات موند.
نگاهش و از پایین پام به بالا کشوند که از خجالت گر گرفتم و به خودم لعنت فرستادم.
جلو اومد و روبه روم ایستاد زیر سنگینی نگاهش طاقت نیاوردم و گفتم
_من…
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
_می‌خوام که ما…
انگشتش و روی لبم گذاشت و آروم گفت
_مطمئنی؟
با مکث سر تکون دادم.
_مشکلت و میدونم اما میخوام که سعی کنیم با هم…
اخم ریزی بین ابروش نشست و گفت
_رژ قرمز میاد بهت.
دوباره اندامم و از نظر گذروند و گفت
_این لباس خواب هاتت کرده.
سرمو پایین انداختم که دستشو زیر چونم زد و سرمو بلند کرد.
از کمترین فاصله به صورتش نگاه کردم.
با شصت دستش آروم روی لبم کشید و انگشت رنگ گرفته شو مکید..
سرش و جلو آورد. چشمامو بستم و منتظر حس کردن لب هاش بودم که نزدیک صورتم پچ زد
_اگه بدونی برای لمس تنت چه قدر بی تابم این طوری واسم دلبری نمیکردی.من بدون پوشیدن این لباسم…
مکث کرد.عقب رفت و کلافه نفسش و فوت کرد و گفت
_برو عوضش کن.
_اما…
با لحن محکمی گفت
_گفتم عوضش کن!
ناچارا سر تکون دادم و به سمت کمدم رفتم و پیراهن آبی حریری رو پوشیدم…
لیوانش و از ودکا پر کرد و یک نفس سر کشید و لیوان دوم و پر کرد.
خجالت زده گفتم
_امیر من…
از گفتن حرفم پشیمون شدم.بدجوری اخماش در هم بود.اولین بار بود که تا این حد گرفته می دیدمش.
کنارش نشستم و وقتی خواست سومین لیوان رو سر بکشه دستمو روی دستش گذاشتم.
نگاهم کرد و گفت
_بکش کنار.امشب میخوام مست کنم
_چرا؟
بدون این‌که نگاه از چشمام برداره گفت
_نیاز دارم خیلی چیزا رو فراموش کنم.مثلا…. مثلا این که زنم امشب واسم چاک سینه شو داده بیرون اما نه واسه من…واسه فراموش کردن اون مرتیکه…

سرم پایین افتاد و چیزی نگفتم.
پیک بعدی رو هم یک نفس سر کشید و هیکل بزرگش و روی تخت انداخت و چشماش و بست.
باورم نمیشد تا این حد حالش و خراب کرده باشم. فکر می‌کردم بدون هیچ مخالفتی با دلم راه میاد اما… امیر کی قابل پیش بینی بود که این بار دوم باشه؟
با صدای آرومی گفتم
_معذرت میخوام.
بدون باز کردن چشاش لبخند کوتاهی زد و چیزی نگفت..
کنارش با فاصله دراز کشیدم و به سقف زل زدم…بعد از چند دقیقه صدای گرفتش توی گوشم پیچید
_با سی و هفت سال سن مثل بچه ها به جناب سرگرد حسادت میکنم….ننه بابا بالا سرش بوده…کاری که دلش میخواسته رو انجام داده.همه دورش بودن.از همه مهم تر… تو رو داشته.
پوزخند زدم و گفتم
_دلم به حال اون دخترایی که خر تو شدن و زندگی شون نابود شد میسوزه. کلا عادت داری با زبونت همه رو رام کنی اما من گول تو رو نمی‌خورم.
به سمتم برگشت و خیره به صورتم شد. انگار داشت با اون نگاه لعنتی عسلیش حرف میزد.
اخم کردم و گفتم
_اون طوری نگام نکن.
زمزمه کرد
_چه طوری؟
_همین طوری که الان نگاه میکنی نگاه نکن.
دستش و زیر سرش زد و گفت
_چرا؟ مگه تو نگام چیه؟عشق؟
خندیدم و گفتم
_قلب سیاهت مگه جایی برای عشق داره؟تو فقط میتونی اون قلب تو از نفرت پر کنی.
دستمو گرفت،لب باز کرد و گفت
_قلب من…
انگشتمو روی لبش گذاشتم و گفتم
_هیچی نگو.
انگشتم و بین دو لبش گرفت و سر انگشتمو با زبونش خیس کرد. با چشم غره انگشتمو از دهنش بیرون کشیدم و گفتم
_آدم باش.
تنش و به سمتم کشید و سرش و لای موهام برد و گفت
_زنم شو!
متحیر گفتم
_چی؟
_اسممو توی شناسنامت میخوام.
_تو مستی حالیت نیست چی میگی.
نفس عمیقی کشید و گفت
_مستم اما بد مست نیستم. دو هفته…تا دو هفته ی دیگه اون یارو از زندگی من پاک میشه.اون وقت،تلافی امشب و سرت در میارم.
سکوت کردم.می‌دونستم امیر بلای جانی سر آرش نمیاره.این بار چیزی نگفتم چون منم بدم نمیومد. اون باید تقاص پس میداد.مثل من

از پله ها پایین رفتم و خواستم راه آشپزخونه رو در پیش بگیرم که در اتاق پایین باز شد و آرش بعد از یه نگاه گذرا به اطراف بازوم و کشید داخل اتاق و درو بست.
با اخم گفتم
_مریضی؟
_باید حرف بزنیم.
ابرو بالا انداختم و با طعنه گفتم
_واقعا؟راجع چی؟آها… میخوای با هم اسم بچه تو انتخاب کنیم.
کلافه گفت
_گوش بده لیلی.
با خشم گفتم
_تو گوش بده آرش خان.من چند سال میشناختی یه سال دوست دخترت بودم نزدیک سه سالم محرمت بودم.تا حالا یه بار به کسی جز تو فکر هم نکردم اما تو با چهار تا عکسی که دیدی چش من توش بسته بود می دونستی توطئه ی امیره مثل یه آشغال پرتم کردی اون ور.نه به التماسام نه به قسم خوردنام گوش ندادی الانم من به حرفات گوش نمیدم راه ما دیگه جدا شد.
خواستم برم که با صدای آرومی گفت
_من هنوز دوستت دارم. خودتم میدونی.
میخ سر جام موندم. خر نشو لیلی داره دروغ میگه.حالا که داری فراموشش میکنی دوباره خر حرفاش نشو..
دقیقا پشت سرم ایستاد و گفت
_بیا دوباره شروع کنیم.بیا دوباره مال من…
برگشتم و محکم گفتم
_یکی اون طبقه ی بالا منتظرته اونی که مال توعه اونه نه من.زن و بچت و بیشتر از این معطل نکن.
خیره به چشمای پر از حسرتش از اتاق بیرون رفتم و خودمو به آشپزخونه رسوندم.
چون امیر گفت برای ناهار دیر میاد منم دیگه از اتاق در نیومدم.
فریزر و باز کردم و همبرگری ازش بیرون کشیدم.
داشتم برای خودم گوجه خرد میکردم که دستایی دو طرف تنم کنار سنگ اپن نشست.
از بوی عطرش کاملا میشد تشخیصش داد.
سر خم کرد توی گردنم و پرسید
_خانومم چه طوره؟
جوابی ندادم.با صدای بلند نفسی از سر لذت کشید و گفت
_چه خوبه خسته از سر کار بیای و با این صحنه مواجه بشی.
سرسنگین گفتم
_چه کاری؟کار گرفتن مخ دخترا؟
دستش دور شکمم پیچیده شد و کشدار گفت
_باز که تلخ شدی ملکه ی من.
خندم گرفت.دخترا حق داشتن با این زبونش این طوری عاشقش بشن.

🍁🍁🍁🍁

منو به سمت خودش چرخوند و باز دستاشو دو طرفم روی کابینت گذاشت و گفت
_کسی جز تو نیست.
با اخم گفتم
_خوب باشه به من چه؟
انگار عادت داشت خودشو بچسبونه به آدم.اما من حرصم می گرفت چون با اون هیکل و قد غول مانندش رسما توی بغلش گم می شدم.
صدای قدم های آرش رو به این سمت شنیدم و چون کاملا روبه روی آشپزخونه بودم فهمیدم که با دیدن ما ایستاد و کنار رفت.
‌شک نداشتم میخواست با فال گوش ایستادن از رابطه ی ما با خبر بشه.
اخمام از هم باز شد و لبخند زدم.دستامو دور گردنش انداختم و گفتم
_امیررر…
لبخند روی لبش محو شد و مات برده نگام کرد
ریز خندیدم و گفتم
_با توعم امیر.
دستاشو دور کمرم انداخت و بلندم کرد و روی اپن گذاشت و با لحن خاصی گفت
_جانم خانومم؟
حالا چی باید به این گوریل می گفتم که هم پرو نشه هم حساب کار دست آرش خان بیاد؟
هنوز توی فکر بودم که سر و کله ی آرش پیدا شد
تکیه به درگاه آشپزخونه زد و با اخم نگاهمون کرد.
نگاهم قفل نگاهش بود که لبم داغ شد.
خشکم زد. نه می تونستم عقب بکشم نه می تونستم نگاهم و از آرش بگیرم.
رنگش قرمز شد و دستش به سمت اسلحش رفت .
از ترس اینکه باز دعوا بشه سرمو عقب کشیدم و با چهره ای گر گرفته آروم گفتم
_کسی اومد..
امیر برگشت و با دیدن آرش لبخند زد و گفت
_به…جناب سرگرد.ببخشید متوجه ی حضورتون نشده بودم.
آرش بی پروا با اخم به من زل زده بود.
امیر طوری جلوم ایستاد که کاملا پشت سرش گم شدم.
آرش نگاه تند و خشمگینی به امیر انداخت. تکیه شو از دیوار گرفت و با عصبانیت بیرون رفت.
امیر با خنده به سمتم برگشت و گفت
_کاش یکی باشه بهش بگه جای دید زدن ما کلاشو سفت بچسبه باد ببره!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_چه نقشه ای داری امیر؟
سر جلو آورد و گفت
_یه بار دیگه اون مدلی صدام کن تا بگم.
با اخم پسش زدم. پریدم پایین و گفتم
_اگه بلایی سرش بیاری با دستای خودم می کشمت.
جوابش طبق معمول لرز به تنم انداخت
_نگران نباش خانوم خوشگلم.من هیچ وقت جون کسیو نمی گیریم.

* * * * * *
با فاصله ازش با موتور تعقیبش می‌کردم.
امروز صبح خودم با گوشای خودم صدای حرف زدن شو با یه دختر شنیدم. لابد یه طعمه ی دیگه.
وارد کوچه ی خونمون که شد حیرت زده شدم.
دقیقا یه کوچه بالاتر از خونمون نگه داشت.
پشت سرش با فاصله نگه داشتم.یعنی طعمه ی جدیدش هم محله ای ما بود؟
پنج دقیقه بعد با دیدن لاله که سوار ماشین امیر شد ماتم برد.
اخمام در هم رفت و خونم به جوشم اومد.
یعنی اون هنوز هم با لاله…
خواستم از موتور پیاده بشم اما منصرف شدم و زیر نظر گرفتمشون.
انگار داشتن دعوا می‌کردن اینو از حالت صورت امیر فهمیدم. حرصم گرفت. به چه حقی سر خواهر من داد میزد؟
دیگه کم کم صبرم داشت سر میومد که لاله از ماشین پیاده شد و با چشم‌های اشکی راهشو کشید و رفت.
پشت بندش امیر پیاده شد و گفت
_صبر کن هنوز حرفم تموم نشده.
سریع پشت دیوار مخفی شدم.لاله جواب نداد و امیر با صدای بلندتری گفت
_لاله با توعم.یه تصمیمم که گرفتم تا به نفع همه باشه با بچه بازیات خرابش نکن!
از اینکه از چیزی سر در نمیاوردم بیشتر عصبی شدم.
لاله که رفت امیر هم سوار شد و لحظه ای بعد صدای لاستیکاش توی گوشم پیچید.
دوباره سوار موتور شدم اما این بار به جای تعقیب امیر راهم و کج کردم.فکرم درگیر بود.
نگاهی به ساعت مچی دستم انداختم. ساعت هشت صبح بود.. فقط خدا کنه آرمین هنوز خونه باشه.
سرعتم و بیشتر کردم و ده دقیقه بعد جلوی خونش بودم.
زنگ زدم و در با یه تاخیر طولانی باز شد.
باز خداروشکر که خونست.
با آسانسور بالا رفتم،در واحدش رو باز گذاشته بود. کلاه کاسکتم و از سرم در آوردم و رفتم تو.
دیدمش که دراز کشیده روی مبل.یک شیشه ی خالی مشروبم کنارش بود.
اخم کردم و گفتم
_تو باز کل شب و خوردی آرمین؟
جوابی نداد روبه روش نشستم و گفتم
_مثل اینکه یادت رفته همین چند وقت پیش ایست قلبی کرده بودی نزدیک بود بمیری.
بی تفاوت نگام کرد و گفت
_حرف تو بزن!
نفسم و فوت کردم و گفتم
_می‌خوام همه چیو بدونم. تو شدی این وسط جاسوس دو جانبه یه بار رفیق امیری یه بار با آرش واسش نقشه میکشی. باید بهم همه چیو بگی آرمین. امروز امیر و با لاله دیدم. امیر چه بلایی سر لاله آورده؟
بی حوصله با صدای گرفته ای گفت
_مگه من تو خلوت شون بودم که بفهمم؟
چپ چپ نگاهش کردم که گفت
_ولی از تو تعجب می‌کنم که صیغه ی شوهر خواهرت بشی.
گیج گفتم
_ینی چي؟
پوزخند زد و گفت
_یعنی نمیدونی لاله زن امیره؟
چنان خشکم زد که حتی نفس کشیدنمم یادم رفت.
لاله، خواهر من… زن امیره و منم…
چنان شتاب زده بلند شدم که مبل راحتیش عقب رفت.
با تته پته گفتم
_ش… شوخی میکنی دیگه مگه نه؟
سیگاری آنیش زد و گفت
_شوخی دارم باهات؟

دستم به سمت گردن داغ شدم رفت.تمام صحنه هایی که نزدیک به امیر بودم جلوی چشمم اومد.
یعنی تمام این مدت من با شوهر خواهرم…
حتی تصورشم وحشتناک بود.
دیگه نتونستم تحمل کنم و از خونه ی آرمین بیرون زدم.
حس خفگی داشتم،عقلم از کار افتاده بود. شماره ی امیر و گرفتم بعد سه بوق صداش توی گوشم پیچید:
_دارم میرم سر کلاس عزیزم.
با خشم و گلوی گرفته از بغض گفتم
_خیلی پستی امیر…ازت متنفرم… حالم از لاشی بازیات بهم میخوره… تو بدترین آدمی هستی که میتونه توی این دنیا باشه.

صداش جدی شد و گفت
_چی شده لیلی؟
اشکمو پس زدم و گفتم
_تو شوهر خواهرم بودی و به زور اون صیغه ی لعنتی رو با من خوندی؟خدا لعنتت کنه…تو چه طوری می تونی انقدر پست باشی؟
_کجایی حرف بزنیم؟
_حرف؟چه حرفی؟گوش بده امیرکیان فرهمند دیگه حتی یه لحظه هم نمی‌خوام بر حسب اتفاق ببینمت…اگه تا الان منتظر بودم جزای کارتو بکشی دیگه نیستم چون تو مجازات شدی.انقدر دورتو از بدی پر کردی که نمیتونی خوب باشی.
نفسش توی گوشم رها شد و گفت
_کجایی لیلی؟
زهرخندی زدم و گفتم
_دیگه به تو مربوط نیست.
تماس و قطع کردم و موبایلمم خاموش کردم و پرت کردم همون جا.
کلاهم و روی سرم گذاشتم و سوار موتور شدم و با آخرین سرعت گاز دادم. مهم نبود کجا می‌خوام برم. مهم این بود که برم.

پتوی نازکی رو روی شونه هام انداختم و آروم طوری که عمه بیدار نشه اومدم بیرون.
آخر شب بود اما خوابم نمی‌برد.
روی تاب نشستم و به آسمون زل زدم…
یعنی الان آرش کجا بود؟چشمامو بستم و ناخودآگاه غرق ‌شدم توی گذشته. دقیقا همون روزی که برای اولین بار فهمیدم اونم یه حسی بهم داره.
لبخندی روی لبم نشست و انگار پرواز کردم به گذشته
پشت میزم داشتم پرونده ها رو بررسی می‌کردم سروان اکبری به سمتم اومد و گفت
_کی کارتون تموم میشه؟
بی حواس جواب دادم
_یه نیم ساعت دیگه.
با کلی من و من گفت
_اشکالی نداره اگه من برسونمتون؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم
_من ماشین دارم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_خوب می تونم به شام دعوت تون کنم؟
چشمام ریز شد و گفتم
_چی شده پدرام؟
بدبخت تا خواست جواب بده آرش و عین عزرائیل پشت سرش دید. با اخم وحشتناکی گفت
_اینجا حق نداری کسی و به شام دعوت کنی. مخصوصا لیلی رو.
چشمام گرد شد. اولین باری بود که به اسم کوچیک خطابم می کرد.
پدرامم متعجب شد و گفت
_چرا سرگرد؟
آرش با لحن تندی گفت
_برو تا با یه تیر خلاصت نکردم.
بیچاره پدرام که نتونست حرفی بزنه و رفت.
لبخند محوی زدم و گفتم
_چی شده سرگرد؟حرف زدن هم ممنوع شده؟
صندلی جلوی رومو کشید و نشست. دستشو روی میز گذاشت و با همون اخم و جذبه ش گفت
_حرف زدن شما با بقیه ی مردا ممنوع شده.
چشمام گرد شد و گفتم
_یعنی چی؟
با نفوذ به چشام زل زد و گفت
_یعنی اینکه دلم نمیخواد وقتی داری حرف میزنی هیچ مردی به جز من به چشات نگاه کنه.
لبخندم عمیق شد و تازه اون موقع بود که فهمیدم بین گریه دارم میخندم.
لعنت به این قلب لامصب که انقدر بی تابیشو می‌کرد.
یه هفته اینجا بودم. همه چی خوب بود به جز دلتنگی من برای اون چشمای سیاه و با جذبه.
اشکامو پاک کردم و بلند شدم. همزمان صدای خاموش شدن ماشینی و توی کوچه شنیدم..
اینجا کسی ماشین نداشت.با فکر اینکه دزد اومده به سمت در رفتم و آروم باز کردم و با دیدن شخص مقابلم نفسم بند اومد و تند خواستم درو ببندم که مانع شد.

با اخم گفتم
_همین الان راتو بکش برو نمی‌خوام ببینمت.
نفس راحتی کشید و گفت
_خداروشکر پیدات کردم.
‌کلافه نفس کشیدم و گفتم
_برو آرش من اومدم اینجا تا از همه دور باشم.
بر خلاف خواستم اومد داخل. درو بست و گفت
_دفعه ی بعد که خواستی دور بشی یه خبر بده می دونی چی به حالم اومد؟
دلخور نگاهش کردم. آره ارواح عمش.
جلو اومد و با نگاه خاص به چشمام گفت
_حالت چه طوره؟
حق به جانب گفتم
_به تو چه؟زن حامله تو ول کردی اومدی اینجا که چی؟
فقط نگام کرد و جوابی نداد.خم شدم تا درو باز کنم در همون حال گفتم
_از همون راهی که اومدی…
با در آغوش کشیدنم صدامو قطع کرد.
قلبم از حرکت ایستاد.نفسم بند اومد و عطرش که به بینیم خورد مثل سگ دلتنگ شدم.
سرشو توی موهام برد و بدون حرف نفس کشید. چشمامو بستم و نفس آرومی کشیدم و انگار که با عطرش به جنون رسیدم. کم مونده بود دستام دورش حلقه بشن که یاد ازدواجش و حاملگی زنش افتادم.
تند عقب رفتم و گفتم
_به چه حقی هان؟
دلتنگ نگاهم کرد.خواست جلو بیاد که یه دفعه به سرفه افتاد.
دست به سینه نگاهش کردم اما وقتی دیدم رنگش قرمز شده و از شدت سرفه خم شده نگران به سمتش رفتم.
دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم
_چی شده آرش؟
سرفه ش بند نمیومد… حس میکردم نفس منه که داره بالا میاد.
خم شدم و در حالی که اشکم در اومده بود گفتم
_آرش تو رو خدا یه چیزی بگو. چی کار کنم من؟آب بیارم.
به سختی جلوی سرفش و گرفت و سر بلند کرد.
با دیدن خونی که کف دستش ریخته بود رنگ از رخم پرید.
با تته پته گفتم
_ا… این… چیه؟
بدون این‌که جواب بده به سمت شیر آب رفت و دست و صورتش و شست.
در حالی که تنم می لرزید گفتم
_چرا از دهنت خون اومد آرش؟
نفس کشیدنش براش سخت شده بود با این وجود بلند شد و گرفته گفت
_خوبم نگران نشو.
مچ دستش و گرفتم و به صورت رنگ پریدش نگاه کردم.
با دیدن اشکام کوتاه خندید و گفت
_واسه من این اشکاتو ریختی؟

🍁🍁🍁🍁

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 6)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار
  • ژانر: ماجرا جویی عاشقانه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10198
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.