| Saturday 24 October 2020 | 00:52
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 4)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 4)

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 3)

مچ دستمو گرفت و خواست دنبال خودش بکشونه که دستشو پیچوندم و خواستم با پا ضربه فنیش کنم که هدفمو فهمید جا خالی داد.
زیر بازوم و گرفت و با خشونت دنبال خودش کشوند.
با تقلا گفتم
_پیدات کردن دیگه…الکی فرار نکن… دستت رو شد امیر خان.
سرعت قدماشو بیشتر کرد و گفت
_تو هنوز منو نشناختی!
صدای شلیک برای لحظه ای متوقفش کرد.از فرصت استفاده کردم… هلش دادم و با تمام سرعت به سمت در دویدم مه صدای عربده ش بلند شد
_جواد بگیر این خیره سرو…
به ثانیه نکشید که جواد با اون هیکل گنده ش جلوم ظاهر شد… مثل پر کاه بلندم کرد و دنبال امیر وارد زیر زمین شد.
نه داد و بیداد نه تقلا فایده ای نداشت.
از راه زیرزمینی یه در مه همرنگ دیوار بود و باز کرد.
چشمام گرد شد و گفتم
_راه در رو داری؟ من نمیام… آرششششششش!
امیر با خشم گفت
_ببند دهنتو.خفش کن جواد.
جواد سر تکون داد و تا خواست حرکت کنه صدای مقتدر و آشنایی اومد
_تکون نخور!
خوشحال از غفلت جواد استفاده کردم و پریدم پایین. خواستم به سمت آرش برم که امیر موهام و کشید سمت خودش.
صدای آخم بلند شد:
_نکن وحشی!
آرش با اخم گفت
_راه فراری نداری امیرکیان فرهمند اینجا واسه تو آخر خطه!
اسلحه ی سردی رو روی شقیقه م حس کردمو نفسم بند اومد
امیر با تهدید گفت
_مطمئنی فقط آخر خطه؟
آرش نگاه بی رحمی به من انداخت و گفت
_منو با جون زن خودت تهدید نکن.
ناباور به آرش که اسلحه شو به سمت امیر نشونه گرفته بود نگاه کردم.
یعنی مردن من براش اهمیتی نداشت؟
امیر با بدجنسی گفت
_یعنی بمیره؟
نگاهم محو آرش بود.مثل سنگ شده بود.به من نگاه کرد و سرد گفت
_هیچ کس جز تو نمی‌میره.
تا بخوام منظور حرفشو بفهمم،به بازوی امیر شلیک کرد. اسلحه از دست امیر افتاد. جیغ خفه ای کشیدم.
جواد خم شد تا اسلحه رو برداره که محکم روی دستش زدم و به سمت آرش دویدم و پشتش مخفی شدم.
دستبند به دست به سمت امیر رفت و با نفرت گفت
_قسم خورده بودم خودم پایانتو مینویسم.

* * * * *
اشکاشو پاک کردم و گفتم
_تموم شد دیگه گریه نکن خواهری!
هق زد
_دلم خیلی برات تنگ شده بود آبجی،ببخشید…به خاطر من…
بغض دار وسط حرفش پریدم
_به این چیزا فکر نکن،بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم.
بینی‌شو بالا کشید و گفت
_امیر کاری باهات کرد؟اذیتت کرد؟لیلی راستشو بگو…میونت با آرش بهم خورده. چرا؟
لبمو گاز گرفتم و خواستم حرفی بزنم که چشمم روی آرش قفل شد.
اسلحه به دست ایستاده بود و داشت با یکی از سروان ها حرف میزد.
دلتنگ و بی طاقت به اندام قوی و ورزشکاریش توی لباس فرم نگاه کردم.انگار سنگینی نگاهم و حس کرد که سرش و به سمتم برگردوند اما کاش اصلا نگاهم نمی‌کرد. تحمل این نگاه سرد و پر از نفرتشو نداشتم.
خیلی سریع نگاهشو ازم گرفت. سرمو پایین انداختم..لاله گفت
_آبجی…اینا همش تقصیر من…
وسط حرفش پریدم
_همش تقصیر منه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_اما دیگه مهم نیست همین که بهم رسیدیم کافیه!
محکم بغلش کردم…دقیقه ای نگذشته بود که چیزی روی شونه هام افتاد. نگاهی به کت مشکی انداختم سرمو بلند کردم. آرش بدون نگاه کردن به صورتم گفت
_برو یه چیز درست تنت کن… لاله، تو هم بلند شو باید بریم کلانتری!
لاله بی حرف اشکاشو پاک کرد و بلند شد.
نگاهم محو صورت اخمالود و خشن آرش بود.بی اعتنا پشتشو کرد و خواست بره
که صداش زدم… ایستاد… بلند شدم و گفتم
_ممنونم!
به سمتم برگشت و گفت
_بابت؟
سرم پایین افتاد و گفتم
_بابت پیدا کردن لاله و…
یه قدم جلو اومد و محکم گفت
_من پلیسم… کارم اینه!
سر تکون دادم و گفتم
_می‌دونم،پرونده ی ناموفق نداشتی تا الان خوشحالم که از اینم سر بلند اومدی بیرون.
سکوت کرد. دلم پر میزد واسه بغل کردنش،چی میشد اگه الان…
_متاسفم.
تند سر بلند کردم و گفتم
_واسه چی؟
یه قدم نزدیک اومد و سرد گفت
_واسه اینکه شوهرت قراره بقیه ی عمرش و تو زندان بگذرونه.
دلم گرفت…با بغض گفتم
_آرش من…
انگشتشو بالا آورد و روبه روی صورتم گرفت و گفت
_هیش…حق صدا زدن اسممو نداری دیگه!
اشکم روی گونه م افتاد و گفتم
_میدونم… از این به بعد یکی دیگه قراره این طوری صدات… صداتون بزنه. ببخشید جناب سرگرد!
نتونستم بیشتر از اون تحمل کنم و به سمت ساختمون دویدم و اشکام راه خودشونو پیدا کردن. لعنت به اونی که بعد من قراره صدات بزنه!

* * * * *
لاله با چشمای اشکی از اتاق بیرون اومد.تند از روی صندلی بلند شدمو گفتم
_خوبی؟
سر تکون داد و گفت
_خوبم… گفت تو بری داخل!
نشوندمش روی صندلی و با قدمای سست به سمت اتاقش رفتم.
چند تقه به در زدم و وارد شدم نگاهم دور تا دور اتاق چرخید.
اولین باری که اعتراف کرد یه حسی بهم داره توی همین اتاق بود.
بارها و بارها توی همین اتاق…
با صدای محکمش به خودم اومدم
_درو ببندید!
درو بستم و آروم به سمتش رفتم و روی صندلی نشستم. حتی روی نگاه کردن به صورتشم نداشتم.
دستاشو روی میز گذاشت و یه کم به جلو خم شد و با اون صدای مقتدرش گفت
_توی این مدتی که با شوهرتون بودید به مورد مشکوکی بر نخوردید؟
طوری باهام رفتار می‌کرد انگار غریبه م… گفتم
_نه…توی اون خونه هیچ مدرکی نگه نمی‌داشت.
_تلفن چی؟تلفن مشکوکی که…
وسط حرفش پریدم و خیره توی چشماش گفتم
_اصلا خونه نمیومد که من بخوام به حرفاش پای تلفن گوش بدم.
صورتش به قرمزی میزد و با اینکه خودش رو خونسرد نشون میداد باز هم می‌فهمیدم که عصبیه!
آروم ولی خشن پرسید
_یعنی تازه عروسش و توی اون خونه تنها می‌ذاشت درسته؟
نالیدم:
_لطفا تمومش کن.
اشاره ای به پرونده کرد و گفت
_سوالاییه که باید جواب بدی.فکر کنم خودت بدونی.چی شد که با امیر کیان فرهمند ازدواج کردی؟
انگار میخواست شکنجه م کنه..سرمو انداختم پایین تا چشمای اشکیم و نبینه و گفتم
_مجبور شدم.
صدای پوزخندی توی گوشم پیچید. همون لحظه موبایلش زنگ زد…نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و برعکس همیشه که موقع بازجویی تماس و ریجکت می‌کرد این بار جواب داد و گفت
_جانم عزیزم؟
برق گرفته نگاهش کردم…خیره به چشمام به مخاطب پای تلفنش گفت
_اداره‌م فکر کنم امشب نتونم بیام اما فردا صبح میام میبینمت.
خندید و بی توجه به نگاه من گفت
_دل منم برات تنگ شده.
بی طاقت بلند شدم و گفتم
_میرم بیرون…
با جدیت گفت
_هنوز سوالام تموم نشده خانوم سماوات…. عزیزم من بعدا بهت زنگ میزنم کار دارم الان.
پشتمو بهش کردم تا اشکامو نبینه… لعنتی بهش نگو عزیزم…
از جاش بلند شد. صدای قدم های محکمش رو شنیدم که هر لحظه بهم نزدیک میشه.
پشت سرم ایستاد و گفت
_بشین!
اشکامو پس زدم.برگشتم و با عصبانیت گفتم
_چرا میخوای شکنجم بدی آرش؟
پوزخندی زد و گفت
_حداقل الان به شوهرت خیانت نکن.وقتی که مال من بودی تحمل نداشتم مرد دیگه ای رو با اسم صدا بزنی.حتما اونم خوشش نمیاد.
اشکام ریخت… من که اصلا گریه نمیکردم حالا…
نگاهش روی اشکم ثابت موند.فکش قفل کرد و غرید
_اگه به قطره اشک دیگه بریزی…
ساکت شد.چنگی به موهاش زد و با کلافگی و اخم گفت
_بمون همین جا .
و با قدم های بلند و محکم از اتاق بیرون رفت.

* * * *
حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.ناباور گفتم
_تو چی داری میگی آرش؟
با خشم داد زد
_همین دیگه،همتون شدید مدافع یه آدم حروم زاده.
وا رفتم و گفتم
_یعنی الان امیر آزاد میشه؟
از عصبانیت رو به انفجار بود،غرید :
_خواهر احمقت سیر تا پیاز کثافت کاریاش و میدونه اما چیکار کرد؟پشت اون مرتیکه در اومد و گفت با میل خودش با امیر فرار کرده…حالا هم هیچی دست من نیست،هیچی!
سرمو بین دستام گرفتم و گفتم
_امکان نداره!
پوزخندی زد و گفت
_تو که باید خوشحال باشی.شوهرت آزاد میشه!
مثل برق از جام پریدم و گفتم
_بس میکنی یا نه؟
پشتشو بهم کرد،بازم اون امیر لعنتی یه راهی برای در رفتن پیدا کرد. بازم خودشو نجات داد…
نگاهم با نفرت قفل روی اتاق بازرسی شد. با عصبانیت به همون سمت رفتم که بازوم کشیده شد و آرش با اخم گفت
_یادت رفته که دیگه پلیس نیستی و حق ورود به اون جا رو نداری.
بازومو از دستش کشیدم بیرون و گفتم
_باید باهاش حرف بزنم.
منتظر تایید اون نموندم و در اتاق بازرسی و باز کردم.
امیر با دیدنم درست مثل یه شوهر نگران از جاش بلند شد و گفت
_اومدی خانومم؟
می‌دونست کل این اتاق شنود و دوربین داره و داشت این بازی ها رو در می‌آورد.
در اتاق و بستم. به سمتش رفتم و غریدم
_با چی لاله رو تهدید کردی که اون حرفا رو زد؟
اخم کرد و با جدیت گفت
_چی داری میگی لیلی؟ چه تهدیدی؟
نفس عمیقی کشیدم و غریدم
_صبرم و لبریز نکن امیر.
یه قدم جلو اومد و با دست سالمش کمرم و گرفت.
خواستم عقب بکشم که حلقه ی دستشو سفت تر کرد و در آغوشم کشید و کنار گوشم گفت
_بهت گفته بودم که تو هیچ وقت نمیتونی منو بشناسی.
سریع عقب رفتم و نفس زنون نگاهش کردم. با لبخند محوی گفت
_دلم برات تنگ شده بود خانومم!
انگار جز شلیک کردن به قلب این آدم راه دیگه ای برای نابودیش نبود.
فکم قفل کرد و اون با خونسردی گفت
_به زودی میام بیرون…دوباره برمی‌گردیم خونه. بهت قول می‌دم دیگه این اتفاق نمیوفته! تو هم برای یه ثانیه ازم دور نمیمونی عزیزم!
با پایان این حرفش در اتاق با شدت باز شد.

آرش با اخم وحشتناکی نگاهش و بهم انداخت و گفت
_تشریف ببر بیرون!
امیر دستش و توی جیبش فرو برد و گفت
_من کی میتونم برم جناب سرگرد؟
آرش اومد داخل. روبه روی امیر ایستاد و غرید
_به این راحتیا از دست من خلاص نمی‌شی!
امیر با تعجب ساختگی گفت
_یعنی پلیس جماعت میتونه یه آدم بی گناه و اینحا نگه داره.
آرش با خشم یک قدم جلو اومد که سریع پریدم جلوی امیر و گفتم
_نزن، دردسر میشه برات.
امیر با خونسردی گفت
_مرسی که به فکر منی عزیزم!
با خشم برگشتم سمتش و گفتم
_تو یه ذره هم واسم مهم نیستی.
_ازم دلخوری خانومم ولی دیدی که سوتفاهم بوده. نگران نباش بریم خونه از دلت در میارم.
طوری جدی صحبت می‌کرد که خودمم داشت باورم میشد.
آرش در اتاق و باز کرد و گفت
_خانوم سماوات تشریف ببرید بیرون!
چشم غره ای حواله ی امیر کردم و از اتاق بیرون رفتم.
خوب بلد بود چه طوری با آدما بازی کنه… خیلی خوب.
* * * * *
با مشت به در کوبیدم و عربده زدم
_عوضی حق نداری منو اینجا حبس کنی… این درو باز کن امیر خدا لعنتت کنه بازش کن!
خسته از این همه داد و بیداد سر خوردم کنار دیوار و سرمو بین دستام گرفتم.
به محض آزاد شدن باز هم منو به زور توی این قفس انداخت و خودشم رفت.
حتی پنجره ها رو هم حفاظ بسته بود.
کلافه با لگد به در کوبیدم و داد زدم
_کسی تو این خراب شده صدای منو نمیشنوه این در و باز کنه؟
چند دقیقه بعد بالاخره صدای چرخش کلید توی قفل در اومد.
سریع از جام بلند شدم امیر با بالاتنه ی برهنه و بازوی باندپیچی شده در حالی که چشماش غرق خواب بود اومد داخل و گرفته گفت
_نمیذاری دو دقیقه دو این خراب شده راحت بخوابیم نه؟برعکس اون خواهرت زیادی پر سر و صدایی.
به سمتش رفتم و با عصبانیت داد زدم
_چرا منو اینجا زندانی کردی؟به چه حقی هان؟به چه حقی؟
یه قدم جلو اومد…لعنتی اون قدر قد بلند و هیکل درشتی داشت که در مقابلش اون عزت نفس همیشگی رو نداشتم.
با لحن مختص به خودش گفت
_شوهرت نیستم مگه؟حق اینو دارم که بخوام کنارم باشی نه؟

🍁🍁🍁🍁

محکم تخت سینه ش کوبیدم و داد زدم
_چه شوهری هان؟من ازت متنفرم امیر متنفر…
یقه مو توی مشتش گرفت و با عصبانیت هلم داد و محکم کوبوند به دیوار و گرگ درونش بیدار شد.
فک محکمش قفل کرد و غرید
_داری صبرم و لبریز میکنی لیلی…تو این خونه میمونی…کنار من …
با جسارت جلوش قد علم کردم و گفتم
_مگه اینکه منو بکشی!
تو اوج عصبانیت تک خنده ای کرد و گفت
_تو هنوز نفهمیدی کشتن من روشش فرق داره؟من ذره ذره نابود میکنم به درونت نفوذ میکنم و متلاشیت میکنم.
لعنتی دست سالمش رو روی قفسه ی سینم گذاشته بود و نمیذاشت تکون بخورم.
غریدم
_نمیتونی منو بترسونی… دیگه نمیتونی!
_دلت به این خوشه که لاله الان ور دل مامان جونت نشسته؟
سکوت کردم که ادامه داد
_یا دلت به آرشی خوشه که تو روتم نگاه نمی‌کنه.
صورتم جمع شد و گفتم
_همش تقصیر توعه.
ابروهاش بالا پرید و گفت
_یعنی می‌خوای بگی لذت اون شب فقط برای من بود؟هممم؟
نفس بریده از فرط خشم گفتم
_من هیچی از این مزخرفاتی که تو میگی یادم نمیاد من…
صورتش جلو اومد و آروم پچ زد
_می‌خوای برات یادآوری کنم؟میخوای یه بار دیگه تا مرز بی هوشی ببرمت؟که بی رمق و شل بیوفتی تو بغلم؟که صدات بپیچه تو گوشم؟
چشمام و بستم و یا عذاب نالیدم
_تمومش کن!
بیشتر از قبل توی بغلش حبسم کرد،سرش و نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد
_جات این جاست.. پیش من.سری بعدی که خواستی از کنارم بری کاری و می‌کنم که هوسش بدجور به سرم زده‌…
چند ثانیه ای بعد از حرفش نگاهم کرد و در نهایت ازم فاصله گرفت.
نفس عمیقی کشیدم.به سمت در اتاق رفت و بر خلاف تصورم بدون اینکه از اتاق بیرون بره درو قفل کرد و کلید و توی جیب شلوارکش گذاشت.
به سمت تخت رفت و گفت
_سر و صدا نمیکنی… ببینم اهل وول خوردن تو خواب که نیستی؟
تک خنده ی عصبی کردم و گفتم
_لابد میخوای اینجا بخوابی؟
لم داد روی تخت و گفت
_تو اون مملکتی که بزرگ شدی مرد شبو پیش کی صبح میکنه؟زنش دیگه!
دلم میخواست موهام و از حرص بکشم.
همون جا نشستم و زیر لب گفتم
_بمیرم بهتره!
انگار نه انگار من توی این حالم به دو دقیقه نکشید که نفساش سنگین شد و خوابش برد.
این بدبختی تمومی نداشت انگار…

نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و با قدمای سبک جلو رفتم.
نمیدونستم خوابش سبکه یا سنگین اما باید این ریسک و میکردم.
آروم کنار تخت نشستم… خودمو به سمتش کشیدم و دستمو کنارش گذاشتم.
دست دیگه م به سمت جیب شلوارش رفت.
آروم دستمو توی جیبش فرو بردم و کلید و ازش بیرون کشیدم.
لبخندی روی لبم اومد…خواستم بلند بشم که مچ دستم رو گرفت.
ترسیده نگاهش کردم.مچ دستمو کشید و پرتم کرد روی تخت و تنم و با تنش حبس کرد.
با پلک نیمه باز نگاهم کرد و گفت
_اومدی پیش من بخوابی عزیزم.
سعی کردم خودم و نجات بدم که لبخند زد و گفت
_لازم نیست خجالت بکشی. چشماتو ببند!
دستش و از روی بازوم سر داد پایین و کلید و از توی مشتم در آورد و بدون اینکه به روم بیاره صاف دراز کشید.
تند از زیر دستش اومدم بیرون و گفتم
_درو باز کن من برم.
با چشم بسته گفت
_درو باز کنم بازم نمیتونی بری!
خواستم حرف بزنم که صدای داد از سر شادی دخترونه ای توی کل خونه پیچید
_اهالییی… بیدار بشید من اومدم.
امیری که تا اون موقع به سختی چشماش و باز نگه داشته بود با شنیدن این صدا مثل برق سر جاش نشست.
یک تای ابروم بالا پرید.بدون توجه به من بلند شد و در اتاقو باز کرد… رفت بیرون.
پشت سرش رفتم بیرون و چشمم به دختر خوش پوش و زیبایی افتاد.
با دیدن امیر جیغی کشید و خودش و توی بغلش پرت کرد.
پوزخندی زدم. لابد اینم یکی از دخترایی بود که گول این دیو دو سر رو خورده بود.
امیر با تعجب گفت
_تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی ساناز؟
دختره با هیجان گفت
_بلیط گرفتم و اومدم.خواستم سوپرایزت کنم خوشحال نشدی؟
چشمش به من افتاد و با شیطنت گفتم
_دوست دخترته؟
با جرئت میتونم بگم زبون امیر بند اومده بود.
دختره به سمت من اومد! دستشو به سمتم دراز کرد و گفت
_خوشبختم خانوم خوشگله…من سانازم خواهر امیر.
متعجب نگاهش کردم… باهاش دست دادم و کم کم لبخندی روی لبم اومد
پس تو هم نقطه ضعفی برای خودت داری امیر خان!
ساناز رو به امیر کرد و گفت
_به آرمین زنگ زدم گوشیش خاموش بود.به این آدمات بگو صداش بزنن،دلم تنگشه.
امیر اخم کرد… به سمت ساناز اومد و زیر بازوش و گرفت و با عصبانیت به سمت یکی از اتاقا رفت.
دست به سینه زدم و نگاهش کردم. نقطه ضعف تو هم دستم افتاد امیر خان…

* * * * *
در خونه رو باز کردم و دست به کمر زدم و گفتم
_علیک سلام
فقط سر برام تکون داد، دلخور گفتم
_واقعا که آرمین انگار یه شبه کل خاطرات تو با دوستت بوسیدی گذاشتی کنار. موبایلتم که خاموشه!
بی حوصله بازم سر تکون داد. نگاهی به سر تا پاش انداختم و سری با تاسف تکون دادم. اون آرمین اتو کشیده ی همیشگی کجا و این آرمین کجا؟
با همون بی حوصلگیش گفت
_امیر کجاست؟
جواب دادم
_بالا…
با اخم نگام کرد و گفت
_در که بازه.چرا فرار نمی‌کنی؟ریختی رو هم با امیر جون؟
با حرص گفتم
_نه…فقط تصمیم گرفتم بمونم.یه مدت کوتاه!
پوزخندی زد و گفت
_اوج عشق و علاقه ی شما دخترا همینه دیگه
خواست بره که پریدم جلوش و گفتم
_طوری حرف نزن انگار نمیشناسی منو…آرمین… ساناز تو رو از کجا میشناسه؟چرا هیچی ازش بهم نمیگی؟چرا کمکم نمیکنی امیر و زمین بزنم؟
‌ یه قدم جلو اومد و گفت
_امیر و زمین بزنی بچسبی به آرش؟نفهمیدی چی گفتم بهت نه؟تو ذهن و قلبت یه خط قرمز دور آرش میکشی!آدم بد و خوب نمی‌تونن با هم باشن. تش می‌شه بدبختی… دلم نمیخواد آرش بیشتر از این ضربه بخوره؟بچسب به امیر و زندگیت!
با دلخوری گفتم
_من بدم؟
معنادار نگاهم کرد و قبل از اینکه چیزی بگه صدای داد ساناز اومد
_آرمین…
از پله ها دوید اومد پایین و خواست از گردن‌ش آویزون بشه که آرمین یه قدم عقب رفت و با اخم گفت
_حال بچه بازیاتو ندارم. بکش کنار!
ساناز متعجب گفت
_بعد این همه مدت همو دیدیم اینو میگی؟مگه نیومدی دیدن من؟
آرمین رک گفت
_نه!امیر و صدا بزن.
ساناز عین شله زرد وا رفت.انگار جلوی من خجالت کشید حرف دیگه ای بزنه. به سمت آشپزخونه رفت و گفت
_بالاست…خودت صداش کن!
آرمین خواست بره بالا که پریدم جلوش و با من و من گفتم
_حداقل بگو آرش خوبه یا نه؟
نگاه تندی بهم انداخت و بدون جواب دادن بالا رفت.
نفسمو فوت کردم. انگار چی میشد می گفت حالش خوبه تا دل صاب مرده م آروم بگیره؟
* * * *
غرق خواب بودم که نوازش دستیو روی پام حس کردم.
مثل برق نشستم و با دیدن چشمای خمار امیر گفتم
_چه غلطی داری میکنی؟
تمام تنش بوی الکل میداد.هر وقت آرمین پاش و توی این خونه میذاشت امیر هم هوس مشروب خوردن به سرش میزد و تا خرخره می‌خورد.
کشدار گفت
_می‌خوام یه چیزی بهت بگم؟
دستش و پس زدم و گفتم
_باشه… برو عقب،بعد بگو.
خودش و جلوتر کشید و گفت
_من دارم میمیرم لیلی!
فقط نگاهش کردم.سکسکه ای کرد و بریده بریده ادامه داد
_رو به انفجارم اما نمیخوام کسیو…
دستم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_من چی کار کنم روانی برو عقب.
سرش و نزدیک موهام برد و نفس کشید. گفت
_می‌خوام یه بار دیگه شانسمو با تو امتحان کنم.

دستش که به سمتم دراز شد،مچ دستشو گرفتم و پیچوندم که افتاد روی زمین و دست منم کشید.
افتادم روش… خمار گونه خندید و گفت
_وحشی…
خواستم بلند بشم از روش که پرتم کرد روی زمین و این بار نوبت اون بود که خم بشه روم…
نفس زنون گفتم
_قول دادی تا نخوام کاری نداشتی باشی باهام.
با خنده ی جذابی گفت
_خوب رو قولم هستم.
با مشت به سینش کوبیدم و گفتم
_دارم میبینم،بلند شو از روم!
نگاهش و زوم روی صورتم کرد و گفت
_در حالت عادی هات و دیوونه کننده‌ای توی رابطه به جنون میرسونی آدمو..
با حرص گفتم
_بلند شو مرتیکه ی هوس باز عوضی…
نگاهش و روی لب هام انداخت و گفت
_دارم به این فکر میکنم با دو تا قرص درجه ی شهوتت تا چه حد میره بالا…
کارد می‌زدی خونم در نمیومد..
بلند شد،از فرصت استفاده کردم و خواستم در برم که با یه حرکت منو انداخت روی کولش!
با مشت به شونه ش زدم و گفتم
_منو بذار زمین کجا میبری منو؟
جواب مو نداد. از اتاق بیرون رفت…
رنگ از رخم پرید،داشت به سمت اتاق ته راهرو می رفت. همون اتاقی که…
با تته پته گفتم
_اگه این کارو باهام بکنی اول تو رو می‌کشم بعد خودمو…
در حالی که در اتاق و باز می‌کرد گفت
_خوبه که اول منو میکشی منم نیستم که از دست رفتن تو ببینم عزیزم.
وارد اتاق که شد حس کردم وارد کشتارگاه شدم.
درو قفل کرد
وحشت زده همه جا رو نگاه کردم. به محض اینکه زمینم گذاشتم با آرنج توی پهلوش کوبیدم که درد خم شد.
به اطراف نگاه کردم و میله ی بزرگی رو برداشتم.
بالا بردم تا توی سرش بکوبم که به موقع فهمید و میله رو توی هوا گرفت.
دستمو پیچوند و با اون دستای بزرگش چنان سیلی به صورتم زد که افتادم روی زمین و چشمام سیاهی رفت.
موهام و گرفت و گفت
_همیشه هم مهربون نیستم من…

لب هام تکون خورد اما لعنتی یه جوری زده بود که نای حرف زدن هم نداشتم.
بازوم رو گرفت و منو کشون کشون به سمت میله های وسط اتاق برد.
دو میله ی موازی کنار هم…
با دستبند آهنی هر دو دستم و به میله بست و بعد سراغ پاهام رفت.
رسما عین یه حیوون خونگی غل و زنجیرم کرد..
نگاهی به سر تا پام انداخت و به سمت کمد سیاه رفت.
بی رمق حرکاتش و زیر نظر داشتم.
سرنگی رو از مایع بی رنگی پر کرد و به سمتم اومد.
تکونی به دستام دادم و گفتم
_می‌خوای چی کار کنی؟
سرنگ رو جلوی چشمش گرفت و با لبخند محوی گفت
_هیچی عزیزم.میخوام این لذت و دو طرفه کنم!
وحشت زده نگاهش کردم. به سمتم که اومد داد بلندی زدم
_یکی تو این خراب شده نیست کمک کنه… بازم کن امیر خدا لعنتت کنه بازم کن!
باز اون خوی گرگ صفتش بیدار شد و با بی رحمی گفت
_فکر میکنی بابات اون موقعی که مامانم التماسشو می‌کرد رحمی بهش داشت؟
ناباور گفتم
_چی داری میگی؟
جلو اومد و رو به روم ایستاد. گفت
_بذار یه رازی و بهت بگم.
در حالی که قلبم گومب گومب میزد نگاهش کردم که آروم گفت
_جیغ زدن و التماس کردنت حالمو خوب میکنه. جری ترم میکنه واسه دریدنت! جای تو باشم لذتشو می‌برم.
هیچی از حرفش نمیفهمیدم. سرنگ و به سمت رگم آورد و گفت
_اما من اون قدر بی رحم نیستم که لذتشو فقط واسه خودم بخوام… عزیزم.
تا به خودم بیام سرنگ و توی رگم تزریق کرد.
نفسم قطع شد و با گریه گفتم
_چ.. چیکار کردی لعنتی؟چی زدی بهم؟
با خونسردی سرنگ و توی سطل آشغال انداخت و جواب داد
_یه خورده هیجان!
با تته پته گفتم
_چ.. چی؟ چرا مزخرف میگی؟
روبه روم ایستاد.با همون نگاه لعنتیش کل تنم و رصد کرد و دستش به سمت تیشرتش رفت و از تنش در آورد.
دیگه رسما به غلط کردن افتادم،با لبخند موذیانه ای گفت
_تا وقتی اثر کنه، صبر میکنم عزیزم!

* * * *
نفسم بالا نمیومد که بالاخره دستامو باز کرد.
حتی یه ثانیه هم نتونستم روی پاهام بمونم.
فهمید و به موقع دستشو دور کمر برهنم حلقه کرد.
چشمام رو به بسته شدن بود که دست دیگه شو زیر پاهام انداخت و بلندم کرد.
تمام تنم خیس عرق بود.
به سمت حموم رفت و درو با پاش باز کرد و به آرومی توی وان پر از آب ولرم گذاشتتم.
تمام تنم سوخت.
حوله ای رو دور کمرش پیچید و با اخم و اوقات تلخی گفت
_واست یه چیزی میارم بخوری!
تحلیل رفته گفتم
_چیزی نمیخوام.
نگاه تندش و بهم انداخت و گفت
_از دخترای لجباز خوشم نمیاد!
لب هام لرزید و گفت
_می‌خوام بیام بیرون از آب… درد دارم.
نفسش و فوت کرد و به سمتم اومد.
کنار وان نشست و دستشو روی قرمزی کتفم گذاشت که آخی گفتم.
سری تکون داد و گفت
_میتونی دوش بگیری؟
بدون نگاه کردن به صورتش جواب دادم
_آره. برو بیرون!
بلند شد و بدون هیچ حرفی از حموم بیرون رفت.
به سختی از جام بلند شدم و دوش حموم رو باز کردم.
حتی آب سرد هم نتونست سرحالم کنه.
مختصر دوش گرفتم و حوله رو دور تنم پیچیدم و بیرون رفتم.
با دیدن اون اتاق سیاه تنم به رعشه افتاد.
اگه جون داشتم یه لحظه هم مکث نمیکردم اما متاسفانه چنان عضله هام شل شده بود که یه قدمم به سختی رفتم.
همزمان با برداشتن قدم دوم در اتاق باز شد و امیر اومد داخل!
با دیدنم انگار حالمو فهمید.به سمتم اومد و بی حرف از زمین بلندم کرد که گفتم
_یکی می بینه
بدون باز کردن اخماش گفت
_به جهنم!
از اتاق بیرون رفت و قفلش کرد.داشت به سمت اتاق میرفت که از شانس خوشگلم ساناز از پله ها بالا اومد..
با دیدن ما لبخندی از سر شیطنت زد و گفت
_از این به بعد باید هر قدم سرفه کنم و برم جلو مبادا چشمو گوشم باز بشه.
امیر بدون جواب دادن بهش در اتاق رو باز کرد و رفت داخل

در و با پاش بست و زمینم گذاشت. گفت
_لباساتو بپوش!
خواست از اتاق بیرون بره که صداش زدم.
ایستاد، بدون اینکه برگرده!
با صدای گرفته ای گفتم
_تو نیاز به درمان داری میدونی؟
به سمتم چرخید و گفت
_همه ی آدما نیاز به درمان دارن.
با سکوت نگاهش کردم که گفت
_همیشه خدا یه چیزی واسه زهر کردن لذت انسان میذاره.
_تقصیر خودته!
انقدر بی حوصله و بی اعصاب بود که فقط نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت.
روی تخت دراز کشیدم.
تنم درد میکرد اما فکرم مشغول امیر بود.
اون واقعا مشکل داشت. نمیدونم چه کوفتی بهم تزریق کرد که فراموش کردم اون امیره. من خواستم همه جوره شو اما اون… نتونست.
نمی‌تونست. به تنم چنگ انداخت و لبام و انقدر گاز گرفت که خون مرده شده بود اما با وجود همه ی اینا نتونست و وسط راه عقب کشید!
یه مرد با کلی نیاز های مردونه هر بار تا اوجش پیش بره و… نتونه!
انگار واقعا هر کس، به یه شکل تقاص کاراشو پس میده!

* * * *
از اتاق بیرون رفتم و خواستم به سمت پله ها برم که صدای ساناز توی اتاقش توجهمو جلب کرد.
انگار داشت گریه میکرد. میون گریه گفت
_چرا؟چرا آرمین؟ چرا ازم خواستی بیام ایران اون وقت خودت حاضر نیستی حتی جواب تلفنامو بدی؟
صدای سرد آرمین به گوشم رسید. پس آرمین اینجا بود!
_نگفتم بیا باهات بلاسم.
_پس چرا گفتی بیام؟لابد با امیر مشکل داشتی خواستی از من سو استفاده کنی مثل سابق
گوشمو چسبوندم به در تا تونستم صدای آرمین و بشنوم
_میخواستم ازت سواستفاده کنم دختر جون الان با انگشت وسطم داشتم انگولکت میکردم.وقتی میبینی حوصله تو ندارم یعنی سواستفاده ای در کار نیست.وقتش برسه خودت میفهمی چرا اینجایی!
پس دلیل اومدن ساناز به ایران آرمین بود. اما چرا؟

همزمانی که از اتاق فاصله گرفتم آرمین اومد بیرون. با دیدن من اخمی کرد و گفت
_لبت چی شده؟
دستی به گوشه ی لبم کشیدم و گفتم
_چیز مهمی نیست.
سر تکون داد و خواست بره که پریدم جلوش. بی حوصله گفت
_اگه میخوای آمار آرش و ازم بگیری…
وسط حرفش پریدم
_نه… این بار میخوام از ساناز بدونم. از نقطه ضعف امیر…
اخماش بیشتر در هم رفت و گفت
_اگه تو اون فکر کوچیکت نقشه ای داری همین الان پاکش کن بندازش دور.
لب هام آویزون شد و گفتم
_ینی نمیخوای کمکم کنی تا از دست امیر نجات پیدا کنم؟چرا انقدر سنگدل شدی؟
خواست جواب بده که گوشیش زنگ خورد. از جیبش در آورد. خیلی اتفاقی اسم آرش و دیدم و دلتنگ به صفحه نگاه کردم. چی میشد اگه صداشو می‌شنیدم؟
آرمین صدای زنگ و قطع کرد و گفت
_من میرم.
و تا بخوام اعتراض کنم از پله ها پایین رفت و نگاهمو پشت سرش جا گذاشت

* * * * *
دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدام نره بیرون!
عکسامونو یکی یکی رد کردم و دلتنگ تر شدم.
با یاد امروز تنم رعشه رفت.قصد داشتم بیخیال همه چیز از این خونه ی کوفتی فرار کنم اما امیر چیزی نشونم داد که ترسناک ترین صحنه ی عمرم بود.
اون هم لنز تفنگی که درست نشونه به قلب آرش شده بود.
بهم گفت مرگ و زندگی آرش دست اونه…وادارم کرد. وادارم کرد با میل خودم بمونم. گوشیمو پس داد، آزادم گذاشت برم بیرون اما قسم خورد که اگه دست از پا خطا کنم آرش و می کشه!
با اینکه دو شب بود اما دیگه تحمل نداشتم. بلند شدم و به سمت حموم رفتم.
دستم روی شماره ی آرش لغزید،یک بار دیگه محال بود تسلیم امیر بشم.
بعد از کلی بوق صداش توی گوشم پیچید
_بله!
بی قرار چشمامو بستم و با بغض گفتم
_آرش!
انگار از صدام پی به حالم برد. بعد از کلی مکث گفت
_چی شده!
همین دو کلمه کافی بود تا بغضم بشکنه…هق زدم
_آرش من اینجا دارم میمیرم.
با صدای سرد و خشکی گفت
_اینکه داری میمیری و به شوهرت بگو ببرتت بیمارستان!
دلم گرفت با این حال تسلیم نشدم
_تهدیدم کرد،امروز یکی و گذاشت از فاصله ی دور اسلحه رو نشونه گرفته بود سمت تو… به زور منو اینجا نگه داشته، اذیتم میکنه… توروخدا آرش گوش بده من…
صدای پوزخندش توی گوشم پیچید

_لابد اون موقع هم ڪه تو بغلش چِت ڪرده بودی اسلحه گذاشته بود رو سر من؟
دلم گرفت.با لحن سردش ادامه داد
_خوشم نمیاد هر وقت شب دلت خواست زنگ بزنی بهم.اون قدر لاشی نیستم ڪه با زن یڪی دیگه نصف شب بلاسم.
با پشت دست اشڪامو پاڪ ڪردم و گفتم
_باشه، لابد تا الان نامزد ڪردی.اون ناراحت میشه!ببخشید مزاحم شدم.
خواستم قطع ڪنم ڪه صداش مانع شد
_صبر ڪن…
منتظر موندم تا حرفش و بزنه. با ڪلی مڪث گفت
_گفتی اذیتت میڪنه…
مثل بچه های ڪوچیڪ لبام آویزون ‌شد و خودمو لوس ڪردم
_آره اذیت میڪنه!
نفسش رو با غضب فوت ڪرد و غرید
_میدونم چی ڪارش ڪنم حروم زاده رو.
با وحشت گفتم
_ڪاری نڪنی آرش، اون خیلی خطرناڪه.
با طعنه گفت
_تو این مدت ڪم شناختیش اما منو تو این همه سال اصلا نشناختی سوگل… اصلا نشناختی!
تا خواستم لب باز ڪنم تماس و روم قطع ڪرد.
با این لحن مصمم یه نقشه هایی داشت. مطمئنم.

* * * * *
سرشو بین دستاش گرفت. با عصبانیت گفتم
_پس حقیقت داره.
شونه هاش لرزید. توی سرش ڪوبید و جواب نداد.
از جام بلند شدم و داد زدم
_سر تو ننداز پایین!به من نگاه ڪن. تو انقدر آدم بدی بودی بابا؟ انقدر آدم بدی بودی ڪه به یه زن متاهل تجاوز ڪنی؟تو چه طور آدمی هستی؟ چه طور تونستی بابا؟
میون هق هق های مردونش گفت
_خیلی دوستش داشتم!
با حرص خندیدم
_هر ڪی و دوست داری باید بهش تجاوز ڪنی؟
سرشو بلند ڪرد و گفت
_اونم منو میخواست اما دادنش به یڪی دیگه
هیستریڪ داد زدم
_اما اون موقعی ڪه تو اون ڪار و باهاش ڪردی دیگه نمی‌خواستت. اون یه پسر داشت. حامله بود.چه طور تونستی؟میدونی بعد چه بلایی سرش اومده؟زایمان زودرس داشت،افسردگی بعد زایمان گرفت آخرشم نوزاد سی روزه و پسر هشت ساله شو ول ڪرد و خودشو ڪشت! این بود بابای من؟ این بود قهرمان من؟
دوباره سرشو توی دستاش گرفت و گفت
_به خدا خیلی پشیمونم!
متاسف نگاهش ڪردم. میخواستم بگم پشیمونی تو چه فایده داره وقتی زندگی هر دو تا دخترت به دست پسر گرگ شده ی اون زن تباه شد اما نگفتم… خیلی حرفا داشتم ڪه نگفتم.
ڪیفمو برداشتم و گفتم
_تو دیگه برای من مردی،دیگه هرگز بهت نمیگم بابا.
به سمت در رفتم ڪه از جاش پرید و صدام رد. بی اعتنا از اتاقش زدم بیرون. منشیش با فضولی نگاهم می ڪرد. قبل از اینڪه بهم برسه پریدم توی آسانسور!
در ڪه بسته شد بغض منم شڪست.دلم میخواست داد بزنم ڪه آسانسور هنوز یڪ طبقه پایین رفته بود در باز شد.
سرم و پایین انداختم تا هر ڪی وارد شده اشڪامو نبینه.
بوی عطر آشنایی به دماغم خورد و قبل از این‌ڪه سر بلند ڪنم دستم حبس توی دست های مردونه ی بزرگی شد.

سر بلند کردم و با دیدنش خجالت زده سر پایین انداختم.
با صدای آرومی گفتم
_من نمیدونستم!
با اخمای در هم گفت
_میدونم…
با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم
_از کجا فهمیدی اینجام؟
لبش کج شد و نفهمیدم پوزخند زد یا لبخند.
با لحن خاصی گفت
_هیچی از چشم من پنهون نمیمونه!
بغض داشت خفه م می‌کرد.فشاری به دستم داد و گفت
_ملکه ی من هیچ وقت اشک نمیریزه!
بغضم ترکید و گفتم
_من واقعا واسه مامانت متاسفم امیر… من نمیدونستم بابام انقدر بده… نمیدونستم همچین کاری با مامانت کرده!
اخماش در هم رفت و نگاهش مثل یه گرگ زخمی شد و غرید
_تو فقط یه چیز خیلی سطحی از قضیه رو میدونی!
همزمان در آسانسور باز شد.اشکامو پاک کردم. خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که دستمو محکم تر گرفت و دنبال خودش کشوند.
به سمت ماشین غول پیکر آخرین مدلش رفت و درو برام باز کرد.
سنگینی نگاه چند دختری که اونجا بودن و روی خودم حس کردم. کاملا معلوم بود با حسرت نگاه میکنن.
ته دلم پوزخندی بهشون زدم اما تقصیر اون بیچاره ها هم نبود. اونا ظاهر قضیه رو میدیدن.
ظاهر میلیاردی امیر و هیکل و جذابیتش… چه می دونستن دختری که کنارش نشسته بدبخت ترین آدم دنیاست.
سوار شد و گفت
_دیگه نمیخوام اون مرتیکه رو ببینی تا وقتی روزش برسه.
نگاه به نیم رخ گرفته ش کردم و گفتم
_تا وقتی کارت باهام تموم شه و دو تا دختراشو داغون و شکسته برگردونی پیشش؟
نگام کرد
_کی گفته میخوام برشون گردونم؟فکر میکنی چون الان لاله پیش باباجونته من نمیتونم بگیرمش؟
_بازم میخوای بدزدیش؟
پوزخند زد و گفت
_من هر موقع اراده کنم میتونم لاله رو از اون خونه بکشم بیرون. بدون دزدیدن!
چیزی از حرفش سر در نیاوردم لابد باز هم یه نقشه داشت.
چشمش روی اشکای صورتم موند. نفسش و فوت کرد و کلافه گفت
_پاک کن اشکاتو.
از وقتی اعترافات بابامو شنیده بودم حس میکردم قلبم تیکه پاره شده.
جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم. حس بی کسی داشت خفم می‌کرد.
آرش و از دست دادم، کارمو از دست دادم،حالا هم بابامو… مگه میتونستم اشک نریزم؟
سرمو پایین انداختم تا صورت خیسم و نبینه.
دستش زیر چونه م نشست و سرمو برگردوند.
روی مستقیم نگاه کردن توی چشماشم نداشتم.
لبامو روی هم فشار دادم و همزمان توی بغلش فرو رفتم و نفسم قطع شد و گریه کردنم یادم رفت.

🍁🍁🍁🍁

تنها حسی که داشتم شوک زدگی بود.
دستام و روی سینش گذاشتم و گفتم
_چی کار میکنی امیر؟
انگار تازه به خودش اومد. حلقه ی دستاش از دورم شل شد و صاف نشست. کلافه دستی لای موهاش کشید و گفت
_معذرت میخوام.
بیشتر متعجب شدم.اون بارها پاشو از گلیمش دراز تر کرد و نگفت معذرت میخوام… حالا…
ماشین و روشن کرد و با اخم های در هم راه افتاد. سرمو به سمت پنجره برگردوندم و به خیابون ها نگاه کردم.
توی این بازی مقصر اصلی کی بود؟امیر؟من؟یا بابام؟
* * * *
مات شده فقط نگاه می کردم. امیر کلافه طول و عرض اتاق و طی کرد و غرید
_یعنی چی؟مگه تو بی کسی که سر خود تصمیم میگیری؟
ساناز با جسارت گفت
_بی کس نیستم اختیارم دست خودمه میخوام با آرمین ازدواج کنم.
آروم و ناباور گفتم
_آرمین راضیه؟
_بله که راضیه خودش ازم خواستگاری کرد منم گفتم بله.
خون امیر به جوش اومد و داد زد
_می‌خوای با یه مرد الکلی که هنوز تو فکر زن سابقشه ازدواج کنی؟
ساناز پوزخندی زد و گفت
_مگه تو با دختری که هنوز تو فکر شوهر سابقشه و مطلقه ست ازدواج نکردی؟
دست امیر بالا رفت که پریدم جلوش و گفتم
_نزنیش!
ساناز با عزت نفس گفت
_به هر حال داداش جون ما هفته ی بعد عقد میکنیم. واسه عقدم نیازی به اجازه ی تو ندارم. بهتره باهاش کنار بیای
امیر با خشم غرید
_من میدونم چه جوری آدمت کنم.
ساناز پوزخندی زد و گفت
_آره میدونم. میدونم میتونی سالها توی خونه حبسم کنی اما اینو بدون این سری یه جوری رگمو میزنم که هیچ دکتری نتونه نجاتم بده.. خوددانی
حرفشو زد و زیر سنگینی نگاه به خون نشسته ی امیر رفت بالا.
کلافه راه رفت و گفت
_این میخواد منو قاتل کنه.
ترسیده گفتم
_مبادا بلایی سر آرمین بیاری.خوب… خوب شاید همو دوست دارن.
با عصبانیت داد زد
_تو نمیفهمی اون مرتیکه هر شب تا خرخره به یاد زنش مست میکنه؟
سکوت کردم. روی مبل نشست و با صدای آرومی گفت
_من کل زندگیم و صرف محافظت از ساناز کردم لیلی… نمیتونم دستی دستی بدمش دست آرمین چون میشناسمش.
کنارش نشستم و با تردید خواستم دستمو روی دستش بذارم اما پشیمون شدم. با لحن تسکین دهنده ای گفتم
_با داد و بیداد خواهرتو با خودت دشمن میکنی. بعدش هر محبتی هم بهش بکنی باهات مثل سابق نمیشه.
نگاهم کرد و با لحن منظور داری گفت
_مثل تو…
اخم ریزی بین ابروهام نشست. ادامه داد
_انقدر ازم متنفری که هیچ وقت نتونی…
مکث کرد،کلافه نفس عمیقی کشید. بلند شد و گفت
_حواست به اون خیره سر باشه. میرم یه هوایی بخورم!
_با داد و بیداد خواهرتو با خودت دشمن میکنی. بعدش هر محبتی هم بهش بکنی باهات مثل سابق نمیشه.
نگاهم کرد و با لحن منظور داری گفت
_مثل تو…
اخم ریزی بین ابروهام نشست. ادامه داد
_انقدر ازم متنفری که هیچ وقت نتونی…
مکث کرد،کلافه نفس عمیقی کشید. بلند شد و گفت
_حواست به اون خیره سر باشه. میرم یه هوایی بخورم!
جوابی ندادم. اون هم منتظر جوابی از من نموند و از خونه بیرون زد.

* * * *
خسته از صدای داد و بیداد بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
امیر رسما با عربده هاش خونه رو روی سرش گذاشته بود
_نخواه باهات دشمن بشم آرمین… میشناسی منو…میدونی من…
صدای خونسرد آرمین اومد
_می‌دونم… عوضی ترین آدمی هستی که دیدم اما من تصمیمم و گرفتم.
از پله ها پایین رفتم. امیر با صورت کبود داد زد
_من خرم نمی‌فهمم یه نقشه ای تو سرت داری؟همین چند شب پیش لش مستت و از تو خیابون جمع کردم. تو نمیتونی عاشق کسی باشی…
آرمین خشک و بی احساس گفت
_تشخیص اون با تو نیست.
وسط بحث شون پریدم و گفتم
_چه خبرتونه؟
آرمین کارتی رو بالا آورد و گفت
_کارت دعوت آوردم!
ناباور گفتم
_پس تصمیمت جدیه!اما چرا؟
_اینکه من بخوام زن بگیرم باید دلیلی داشته باشه؟
امیر با تهدید انگشت اشاره ش رو تکون داد و گفت
_خودت خواستی آرمین!از این به بعد هر بلایی سرت اومد مقصرش خودتی.
بعد از گفتن این حرف با عصبانیت بالا رفت.
نگاه به قیافه ی خونسرد آرمین کردم و گفتم
_جریان چیه؟
لبخند محوی زد و گفت
_زیاد به نفع تو نیست اما…تو بشین و با دقت تماشا کن.
چشمام ریز شد،این لبخند… این خونسردی…خشم امیر… چیزی سر در نیاوردم اما فکر نمی‌کنم خبرای خوبی در راه باشه.

* * * * *
با نوازش دستی چشم باز کردم و با دیدن امیر خواستم بلند بشم که دستشو روی شونه هام گذاشت.
ترسیده نگاهش کردم… نکنه بازم مثل اون شب…
آروم گفت
_اومدم باهات خداحافظی کنم.
خواب آلود پلک زدم و گفتم
_چی شده؟کجا میری؟
نگاهی به ساعت انداخت و گفت
_سه ساعت دیگه پرواز دارم!
چشمام گرد شد و گفتم
_کجا میری؟چهار روز دیگه مراسم…
انگشت اشارش رو روی لبم گذاشت و گفت
_هیش تا اون موقع میام. این عروسی هم سر نمیگیره…
سر جام نشستم،دو تا دستامو توی دستاش گرفت. اخم کردم و خواستم دستامو عقب بکشم که اجازه نداد و گفت
_مبادا فکر کنی چون اینجا نیستم یعنی حواسم بهت نیست.. هر نفسی که بکشی رو من میشمارم لیلی.
دستام و کشیدم و زیر لب گفتم
_امیدوارم بری و برنگردی!
خندید و بلند شد…
توقع داشت برم بدرقش؟هه…
دراز کشیدم و پتو رو روی سرم انداختم.
هیچ صدایی نمیومد. با این وجود من حضورش و حس می‌کردم
طولی نکشید که دستای بزرگش و لای موهام فرو رفت.

با صدای گرفته ای گفتم
_دست تو بکش امیر واسم مهم نیست کجا میری کی برمیگردی!فقط امیدوارم بمیری.
_بمیرم خوشحال میشی؟
نگاهش کردم و گفتم
_از صمیم قلب.
موهامو از صورتم کنار زد. خم شد و با همون خونسردی مخصوص به خودش پیشونیم و بوسید گفت
_مواظب خودت باش عزیزم!
* * * *
در حالی که پوست لبم رو می‌کندم طول و عرض اتاق رو طی کردم.یک ساعت دیگه عاقد میومد و هنوز خبری از امیر نبود و خوشبختانه حتی آدماش هم ازش بی خبر بودن.
دیگه کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که آهم دامنشو گرفته و واقعا بلایی سرش اومده!
رومو برگردوندم و نگاهی به خودم انداختم.
پیراهن یاسی ساده ای رو بین پیراهن های زرق و برق داری که امیر برام خریده بود انتخاب کرده بودم.
موهامم به یاد آرش فر کرده بودم چون اون عاشق موی فر شدم بود.
یعنی ممکن بود اونم امشب به خاطر رفاقتش با امیر بیاد؟
با این فکر قلبم ضربان گرفت. جلو رفتم و دستم به سمت رژ لبم رفت.انگار دلم میخواست زیبا تر از همیشه ظاهر بشم.
نفس عمیقی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم!
همه در تکاپو بودن جز آقای داماد که با خونسردی سیگار دود می‌کرد.
با اینکه توانایی اینو داشت که عروسی رو بهترین باغ تهران بگیره اما نمیدونم چرا خونه ی امیر رو انتخاب کرده بود

از پله ها پایین رفتم و گفتم
_با همین لباسا میخوای بشینی پای سفره ی عقد؟
پوزخندی زد، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_تو چی؟ میخوای بیای بالا سرم قند بسابی؟
کنارش نشستم و گفتم
_چی میشه؟مگه رفیقم نیستی؟
نگام کرد و گفت
_من رفیق هیچکی نیستم. تو هم از اتاقت نیا بیرون.
بهم برخورد و گفتم
_نیام سر عقدت؟چرا؟
_وقتی شوهرت نیست تو هم نباش!
سر تکون دادم و گفتم
_باشه…انشالا که امیر تا یک ساعت دیگه میاد عقدتم بهم میزنه.
خندید و گفت
_واقعا فکر میکنی میاد؟
مشکوک نگاهش کردم و گفتم
_منظورت چیه؟
بلند شد،روبه روم ایستاد و گفت
_دم و دستگاهش و یه جوری دستکاری کردم که حالا حالا ها نمیاد مزاحم عقد منم نمیشه!
ناباور گفتم
_پس خارج رفتن اونم تقصیر تو بود؟آرمین مگه ما یه تیم نبودیم؟ حالا چرا بهم نمیگی هدفت چیه؟یه دفعه میخوای با ساناز عقد کنی… امیر و میفرستی بره…چه نقشه ای داری؟
فقط نگاهم کرد.خواستم چیزی بگم که ساناز از بالا صداش کرد… موقع رفتن از کنارم آروم کنار گوشم گفت
_گفتم این بازی به نفع تو نیست پس زیاد کنجکاوی نکن…
حرفشو زد و جلوی چشمای بهت زدم از پله ها بالا رفت.
گیج روی مبل نشستم… از این همه نقشه و نقشه کشی حالم بهم می‌خورد. اون لحظه من سردرگم ترین آدم دنیا بودم !

* * * *
با بله گفتن ساناز صدای دست و سوت توی سالن بلند شد.
بلند شدم و رفتم جلوی آینه.منو بگو یه ساعت حاضر شده بودم. اصلا شب هم نمیرم مراسم.
دستمال کاغذی و برداشتم تا آرایشمو پاک کنم و همزمان صدای عاقد از بلند گو پخش شد
_جناب آقای آرش افتخاری برای جاری کردن عقد شما با خانوم ساناز فرهمند به این جانب وکالت می‌دهید؟
رنگ از رخم پرید و سرم با شدت به سمت در برگشت گفت آرش؟محاله… محاله… اشتباه شنیدی گفت آرمین نه آرش…
مثل برق به سمت در دویدم و بازش کردم.چند پله ای رو پایین رفتم و با دیدنش پای سفره ی عقد اون هم کنار ساناز خشکم زد…
کابوس میبینی لیلی… اونی که کنارش نشسته آرش نیست.. نمیتونه باشه!انقدر بهش فکر کردی که داری توهم میبینی!
چشمامو دور سالن چرخوندم و نگاهم قفل روی آرمین شد که دست به سینه به این صحنه نگاه می‌کرد.
پاهام لرزید.چشمام سیاهی رفت.
آرش منو دید،ملتمس نگاهش کردم تا این کارو نکنه…تو عمق چشمام زل زد و با اون صدای بم و مردونه ای که تمام دنیای من بود گفت
_بله.
قلبم از کار ایستاد.با حس خفگی دستمو روی گلوم گذاشتم.
صدای دست و جیغ مثل میخ توی سرم کوبیده میشد.کابوس میبینی لیلی چنین چیزی ممکن نیست! آرمین قرار بود با ساناز ازدواج کنه نه آرش… آرش تو نیست.. اونی که پای سفره ی عقد نشسته آرش تو نیست.
دنیا جلوی چشمم تار شد.برای لحظه ای هیچ قلبی توی سینه م احساس نکردم.
نفسم برید و باقی پله ها رو سقوط کردم و آخرین چیزی که فهمیدم یه درد عمیق توی وجودم بود.

با ناله چشمام و باز کردم.سرم تیر می‌کشید و تمام تنم درد میکرد.
نگاهم و دور تا دور اتاق انداختم،ساعت پنج عصر بود.
چند بار پلک زدم تا یادم بیاد چی شده!
اخمام در هم رفت.عروسی… نقشه ی آرمین،آرش…
عجب کابوس بیخودی دیدی لیلی!حتی خوابش هم عذاب آور بود.
نگاهی به سرم دستم انداختم،همزمان در اتاق باز شد و یه زن اومد داخل با دیدن من لبخندی زد و گفت
_بیدار شدی؟
گرفته گفتم
_چه مرگم شده؟
با مهربونی گفت
_وسط پله ها توی عروسی غش کردی عزیزم. شانس آوردی سرت ضربه ی سنگینی نخورده!
قلبم هری پایین ریخت و گفتم
_عروسی؟
سر تکون داد و جلو اومد.. صاف نشستم که تند گفت
_عه این چه کاریه میکنی؟
کابوس نبود… واقعی بود!
سوزن سرم رو از دستم کشیدم و بی توجه به اعتراضات زن از اتاق زدم بیرون!
تا این حدش و نمیتونی آرش،اجازه نمیدم!
همه برای عروسی شب داشتن بدو بدو میکردن. جلوی یکی از خدمتکارا رو گرفتم و گفتم
_آرش کجاست؟
_منظورتون آقای داماده؟طبقه ی پایین هستن..
هنوز جملش تموم نشده بود به سمت پله ها دویدم و پایین رفتم.
دیدمش… پشتش به من بود اما شناختمش!
چشمام تار شد و اولین قطره از اشکام روی گونم چکید.به سمتش رفتم… صدای قدمامو شنید و برگشت.
حتی یه ثانیه هم مکث نکردم و با تمام حرص و خشمی که اون لحظه داشتم سیلی محکمی به گوشش زدم.
صورتش خم شد اما چیزی نگفت. محکم تخت سینش کوبیدم و داد زدم
_عوضی…خدا لعنتت کنه…
همه دست از کار کشیدن و متعجب ما رو نگاه کردن.برام مهم نبود. بلند تر داد زدم
_چه طور تونستی آرش؟چه طور تونستی؟این بود نقشت؟که این طوری انتقام بگیری؟
در جواب تمام داد و بیدادهام گفت
_آروم بگیر لیلی!
هق هقم اوج گرفت. محکم تر به سینش کوبیدم و بلندتر عربده زدم
_حق نداشتی این کارو بکنی…حق نداشتی آرش…نابودم کردی…
مچ دستامو گرفت و کلافه نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_شما به کارتون برسید.
همه از ترس توی سوراخ موش قائم شدن.
جلو اومد تا حرفی بزنه که به عقب هلش دادم.
به سمت سفره ی عقدشون رفتم و با لگد گند زدم به تزئیناتش و با نفرت گفتم
_خوشبخت نمی‌شی…به خاک سیاه میشینی آرش… من بهت وفادار بودم اما تو باورم نکردی…نفهمیدی… ندیدی…

بازوم و گرفت و با حرص غرید
_بس کن دیگه

نفس زنون نگاهش کردم و اون با بی رحمی گفت
_کی منی که الان ازم حساب میگیری؟ همم؟ نامزدمی؟ دوست دخترمی؟ زنمی؟بهت خیانت کردم؟نه… هیچی بین ما نیست هیچی… پس تو هم حق نداری ازم بازجویی کنی.
صورتم در هم رفت و گفتم
_یعنی باور کنم با عشق و علاقه پای سفره ی عقد نشستی؟ که همه ی این نقشه ها برای انتقام گرفتنت نیست؟
یه قدم جلو اومد و روبه روم ایستاد. نگاه خشنش رو به چشمام دوخت و گفت
_من چی؟ باور کنم این اشکات واقعیه؟
چونم لرزید و با یه دنیا دلخوری نگاهش کردم.
با صدای ساناز نگاه هر دومون به سمتش چرخید
_آرش؟
نگاهم و روی صورت و موهای آراسته شدش انداختم و آنالیزش کردم.برای اولین بار بود که توی زندگیم تا سر حد مرگ به یه نفر حسادت میکردم.
از پله ها پایین اومد و با دیدن سفره عقد به هم ریخته اخمی کرد و گفت
_مشکلت چیه لیلی؟
به جای من آرش جواب داد
_چیزی نیست خودم حلش کردم.
ساناز با پوزخند گفت
_چیو حلش کردی؟ نمی‌بینی حالشو؟
جلو اومد و با تمسخر نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_بیچاره امیر… نمیدونه زنش چشمش دنبال شوهرای مردمه.
نتونستم طاقت بیارم و گفتم
_بیچاره امیر؟ خیلی به فکر داداش خلافکار عوضی تی؟واسه همین نقشه کشیدی براش؟
لبخندی زد و گفت
_نه عزیزم… فقط خواستم عروسیم متفاوت باشه.
با نفرت نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که آرش زودتر گفت
_بحث کافیه… نمیخوام برای امشب مشکلی پیش بیاد.
ساناز رو به من گفت
_عزیزم اگه چشم دیدن ما رو نداری بهتره بمونی تو اتاقت و درو روی خودت قفل کنی!
یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم
_همه ی اینا رو عمدا کردی نه؟عمدا هم عروسی تو توی این خونه گرفتی… عمدا هم با آرش…
صدای عصبی آرش بلند شد
_بسه لیلی…
سر تکون دادم.
_فقط میخوام ببینم وقتی امیر بیاد چی از این نقشه ی مزخرف تون باقی میمونه.
پوزخندی با نفرت روی لب آرش نشست. با تحکم گفت
_این دختر الان زن منه… امیر که هیچ… کل دنیا هم بسیج بشن هیچ غلطی نمیتونن بکنن.
اگه یه چاقو برمی داشت و به قلبم فرو می‌برد دردش کمتر از این حرف بود. چند قدمی عقب رفتم و در حالی که سعی می‌کردم صدام نلرزه گفتم
_پشیمون میشی… خیلیم پشیمون میشی.
دیگه نموندم تا شکستنمو ببینن و از پله ها بالا رفتم.
* * * *
من لیلی بودم…دختری که تا به این سن تجربه های تلخ زیادی داشتم….شکست های بزرگی داشتم اما هیچ وقت… تاکید می‌کنم هیچ وقت خودم رو نباختم…
هر بار کمرم خم شد دوباره ایستادم قوی تر از بار قبل. هر بار دلم شکست ترمیمش کردم،سرسخت تر از بار قبل.
نگاهم و به چشم های آبیم که حالا مثل دو تیکه یخ شده بود انداختم.
مشکی پوشیده بودم،حتی سایه ی پشت چشمم هم مشکی بود درست مثل قلبم در آخر آرایشم رو با یه رژ قرمز تکمیل کردم و از اتاق بیرون رفتم.
میدونستم عروس و داماد هم اومدن.باید قوی میبودم تا وقتی عشقم رو توی لباس دامادی کنار یه دختر دیگه دیدم نشکنم،خرد نشم.
اولین پله رو پایین رفتم. من لیلی بودم… سرسخت بودم… باید دووم می‌آوردم

همه اون وسط مشغول بزن و برقص بودن.
آخرین پله رو که رفتم پایین به وضوح سنگینی نگاه خیلیا رو حس کردم.
با قدم های محکم به سمتشون رفتم…قصد نداشتم توی عروسی بشینم… فقط اومده بودم تا ثابت کنم،به خودم… به آرش…
روبه روشون ایستادم. ساناز با اکراه بلند شد. باید اعتراف کنم که زیباییش چشم‌گیر بود.با لبخند کوتاهی گفتم
_تبریک میگم.
به آرش نگاه کردم که اونم ایستاده بود.
جعبه ی توی دستم رو به سمت ساناز گرفتم و گفتم
_یه هدیه ی کوچیک… چون عروسی تون سوپرایز بود نشد چیز بهتری تدارک ببینم.
جعبه رو از دستم گرفت و باز کرد. عکس العمل آرش رو زیر نظر داشتم که با دیدن اون گردنبند چطور رنگ صورتش به کبودی زد.
همون گردنبندی که قسم خورده بودم هیچ وقت از خودم جداش نکنم. همون گردنبندی که اون برام خریده بود.همونی که پشتش هک شده بود :همیشه با هم…
نگاه تندش رو بهم انداخت.
نگاهی به ساعت دیواری کردم و گفتم
_به نظرم عروسی و زودتر تموم کنید بهتره. پرواز داداشت تا یک ساعت دیگه میشینه.
رنگ از رخ ساناز پرید و اخم های آرش در هم رفت اما من فقط لبخند زدم…به این راحتیا نیست آقا آرش… اصلا نیست.

* * * * *
با ترس نگاهش کردم و گفتم
_چرا چیزی نمیگی؟
خیره به یه نقطه حتی پلک هم نمی‌زد.از رگه های قرمز توی چشماش ترسیدم… از رنگ و رخ کبود شدش… از اینکه نه داد میزد نه فریاد فقط زل زده بود به یه نقطه و اسلحه ی توی دستش رو تکون میداد.
عصبی گفتم
_امیر نمیخوای کاری کنی؟اونا اون پایین عروسی گرفتن اما تو نشستی این جا…یه کلام حرفم نمیزنی!
انگار اصلا صدامو نمیشنید.میفهمیدم خون جلوی چشمش رو گرفته.
روبه روش روی زانوهام نشستم و اسلحه رو از دستش کشیدم که بالاخره نگاهم کرد.
از اون نگاهش که مثل گرگ درنده شده بود می ترسیدم. با تته پته گفتم
_تو که نمیخوای بلایی سرشون بیاری…
صورتش و جلو آورد و آروم گفت
_کاری باهاش میکنم برای مردن التماسم کنه!
رنگ از رخم پرید… خدایا عجب غلطی کردم پیگیر امیر شدم تا پیداش کنم. اگه بلایی سر آرش بیاره اونی که بیشتر از همه داغون میشه منم.
ملتمس گفتم
_نه… لطفا نه…ببین یه کاری کن جدا بشن… جداشون کن اما بلایی سرش نیار.. به خاطر من…من نه به خاطر ساناز!
با خشم از لای فک قفل شدش غرید
_به خاطر تو… به خاطر ساناز… خودم قبر اون حروم زاده رو میکنم.

از جاش که بلند شد حس کردم یکی قلبمو از جاش در آورد.دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_بلند شو.
با وحشت گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
دوباره خونسردی عجیبش به چهرش برگشت و گفت
_میرم توی عروسی خواهرم باشم. مشکلی هست؟
با تردید نگاهش کردم… بدون گرفتن دستش بلند شدم و گفتم
_من خودم می تونم برم.
هنوز دو قدم نرفته بودم دستمو توی دست بزرگش گرفت و گفت
_جای تو باشم هیچ مخالفتی نمیکنم.
در اتاق و باز کرد… از ترس اینکه اتفاقی بیوفته رنگ به روم نمونده بود.
با هم از پله ها پایین رفتیم. چند نفری که متوجهمون شدن شروع به دست زدن کردن و یکی داد زد
_عروس داماد جدیدمون…
به اجبار لبخندی روی لبم نشوندم. به چهره ی امیر که نگاه میکردم در عجب این بشر میموندم. انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
یکی یکی به سمت امیر اومدن و هر کس به یه طریقی خودشیرینی می‌کرد.
نگاهم پی آرش دوید که با اخم به من زل زده بود.
با صدای یکی از زنا نگاهم و از آرش گرفتم
_حالا راست راستی امیر ازدواج کردی؟یا دوست دخترته؟
امیر با لبخند محوی کنج لبش جواب داد
_شما تا حالا دوست دختر کنار من دیدی؟ایشون نامزدمه!
اخمی کردم که دستشو دور کمرم انداخت و گفت
_انشالا به زودی هم ازدواج میکنیم.
زیر لب گفتم
_به همین خیال باش…
دوباره سیل تبریکات به سمتون روونه شد که امیر گفت
_خیلی ممنون. چون تازه از سفر برگشتم وقت نشد خواهرمو ببینم با اجازتون!
دوباره دستم رو گرفت و به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم.
به وضوح ترس و توی چشمای ساناز میدیدم.
دستم هر لحظه بین دست امیر بیشتر فشرده میشد.
روبه روشون که ایستادیم کم مونده بود صدای آخ گفتنم بلند بشه.
هر دو شون بلند شدن…بر خلاف تصورم امیر با لحن آرومی گفت
_بی خبر ازدواج کردی سانازم…انقدر غریبه شدیم؟
ساناز با لکنت گفت
_داداش به خدا من…
وسط حرفش پرید
_راجع اینا بعدا صحبت میکنیم.برای انتخابت تحسینت میکنم. جناب سرگرد مرد خیلی خوبیه.
دستشو به سمت آرش دراز کرد و گفت
_به خانواده ی ما خوش اومدی.
برعکس امیر،آرش اصلا بلد نبود نقش بازی کنه. اینو از ابروهای گره خورده و صورت قرمزش میشد فهمید
با تاخیر با امیر دست داد.
در تقلا بودم دستمو از دست امیر در بیارم…وقتی دیدم شوت تر از این حرفاست سرمو زیر گوشش بردم و گفتم
_دستمو شکوندی امیر.
تازه به خودش اومد. دستش رو شل کرد و گفت
_آها آره خوب شد یادم انداختی عزیزم.یه لحظه ما رو ببخشید…لیلی زیاد حالش خوب نیست براش خوبه که یه هوایی بخوره.
ساناز با طعنه گفت
_چرا نکنه حسادت کردی؟
به جای من امیر جواب داد
_خواهرشوهر بازی نکن ساناز… میدونی که بهترین عروسی تاریخ و براش می‌گیرم. البته هر چه زودتر چون ممکنه لباس عروس اندازش پیدا نکنیم.
چشمام گرد شد. ساناز متعجب گفت
_نکنه حامله ست؟
مثل مجرما به آرش نگاه کردم که با چهره ای کبود شده از خشم با نگاه بدی به من زل زده بود
تا خواستم حرف بزنم امیر گفت
_خدا رو چه دیدی… شاید باشه.
چشمکی زد و دستمو دنبال خودش به سمت در کشوند اما من تا لحظه ی آخر نگاهم به آرش بود که با خشم به من نگاه می‌کرد.

وسط حیاط ایستاد. تازه از شوک در اومدم. دستمو از دستش کشیدم و گفتم
_چرا این حرفو زدی؟
به سمتم برگشت و گفت
_چرا عصبی میشی؟
با چهره ای قرمز گفتم
_نشم؟خوب چرا حرف الکی میزنی وقتی هیچ بین ما نیست؟
یه قدم بهم نزدیک شد و معنادار گفت
_هیچی بین ما نیست؟
محکم کوبیدم تخت سینش و گفتم
_نه نیست… هیچی بین من و یه آدم عوضی خلافکار نیست تو حق نداشتی امیر… حق نداشتی جلوی آرش…
دستشو محکم روی دهنم گذاشت و عصبی غرید
_اسمش،فکرش،خودش… همه رو از اون مغز کوچولوت پاک میکنی لیلی.. نخواه تاوان شو ازت بگیرم.
هلش دادم و نفس زنون گفتم
_بگیر… تاوانشو بگیر… تاوان حماقت بابامم از من بگیر،تاوان همه ی بدبختیاتو از من بگیر اما یه چیزی و فراموش نکن…من تا آخرعمر ازت متنفر میمونم… همه ی اینا تقصیر توعه… اگه آرش امروز ازدواج کرد،اگه ازم متنفره و حاضر نیست تو روم نگاه کنه تقصیر توعه امیر…. به خدا هیچ وقت نمیبخشمت. یه روز تقاص همشو پس میدی چه بخوای چه نخوای من آرش و….
با بالا رفتن دستش ساکت شدم و یه قدم عقب رفتم.ناباور بهش زل زدم.
صورتش از خشم می لرزید.اشکایی که نمی دونم کی روی گونم ریخته رو با پشت دست پاک کردمو گفتم
_بزن…به لیست افتخاراتت اضافه کن… بزن.
دستش توی هوا مشت شد و پایین افتاد. لب باز کرد که چیزی بگه اما منصرف شد… داشت به پشت سرم نگاه می‌کرد.
خواستم رد نگاهشو دنبال کنم که دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و لب هامو با اون لبهای داغ لعنتیش قفل کرد.
خشکم زد… طوری که حتی نتوستم به عقب هلش بدم.
بدون هیچ حرکتی لب هاشو روی لبهام نگه داشت. نمیدونم چه قدر زمان گذشت که فاصله گرفت.
نگاه ماتم رو به چهره ی کلافش انداختم. عوضی حق نداشت مثل عشاق معمولی انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده منو ببوسه.
به سختی نفس کشید و گرفته گفت
_برو بالا تو اتاقت.درم قفل کن!
بر خلاف خواستش بهش نزدیک شدم.دستمو بالا بردم و با شصتم اثر رژ لب رو از لبش پاک کردم.
این بار منم مثل خودش بر خلاف طوفان درونم با خونسردی گفتم
_دیگه هیچ وقت…هیچ وقت فکر اینم نکن که ذره ای مال تو باشم. من به تو تعلق ندارم امیرخان… پس حق نداری هر وقت خواستی هر غلطی که دلت خواست بکنی.
عقب رفتم و گفتم
_ازت متنفرم…
با تمام احساس نفرتم توی چشمش نگاه کردم و با قدم های بلند به سمت ساختمون رفتم.
با پشت دست محکم روی لبم کشیدم و زیر لب با حرص گفتم
_خدا لعنتت کنه.

خودمو بیشتر روی کاناپه جمع کردمو دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدام در نیاد.
نمیدونم امیر بیدار بود یا نه اما من داشتم سخت ترین شب زندگیمو میگذروندم.
امیر با زیرکی کاری کرد که ساناز و آرش برای یه مدت این جا بمونن و این برای من یعنی مرگ تدریجی…
اینکه تصور کنم توی اتاق کناری آرش با دختر دیگه ای…
بی طاقت بلند شدم…این اتاق هوایی برای نفس کشیدن نداشت.
آروم و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون زدم و خودمو به حیاط رسوندم.
چند بار نفس عمیق کشیدم و بغضم برای بار هزارم سر باز کرد.
روی پله نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و نالیدم
_چرا اینجوری شد؟
_به خاطر تو…
سرم با شدت بلند شد و به آرش که دست به جیب با اخم نگاهم می‌کرد خیره شدم.
از جام پریدم و گفتم
_به خاطر من؟
فقط نگاه کرد. با پشت دست اشکامو پاک کردم که گفت
_چرا پیش شوهرت نیستی؟
_خودت چی؟چرا تو حیاط پرسه میزنی و پیش زنت نیستی؟
پوزخندی کنج لبش نشست و گفت
_مثل تو برای گریه کردن نیومدم.
نخواستم بیشتر جلوش کوچیک بشم. پشتمو بهش کردم تا برم که گفت
_زود رفتی نشد تبریک بگم.
متوقف شدم.ادامه داد
_مادر شدنتو…
چونم لرزید…صدای قدماشو شنیدم که بهم نزدیک شد.
همون لحظه برگشتم و قبل از این‌که اون حرفی بزنه گفتم
_میدونم بهم بی اعتمادی . میدونم بهم اعتماد نداری منم دیگه بهت اعتماد ندارم اما من هیچ وقت با امیر…
حرفم با شنیدن اسمم از زبون امیر قطع شد.
برگشتم و دیدمش که توی درگاه در ایستاده.جلو اومد و با اخم در هم گفت
_اینجا چی کار میکنی؟
آرش با طعنه گفت
_سوگل خانوم انگار از یه چیزی ناراحتن که انقدر اشک میریزن.
دستم توی دست امیر فشرده شد. با حرص دستمو کشیدم که گفت
_برو تو سوگل.
معترض گفتم
_اما…
با خشم وحشتناکی داد زد
_برو تو…
ناچارا عقب گرد کردم و رفتم بالا..
باز یه گند دیگه بالا اومد.
با استرس روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
یه اتفاقی میوفتاد الان… الان یه اتفاقی میوفتاد..
بعد از ده دقیقه ی مرگ آور در اتاق به ضرب باز شد و امیر با چهره ی برزخی اومد داخل.

🍁🍁🍁🍁

رمان آنلاین استاد خلافکار (پارت 5)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار
  • ژانر: ماجرایی عاشقانه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10194
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.