| Monday 19 October 2020 | 21:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 5)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 5)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 4)

* * * * *
#هانا
با صدای در تند از جام پریدم و درو باز ڪردم.
چشماش قرمز شده بود.
مثلا امروز قرار بود برگردیم ایران اما دقیقه ی نود بهش یه تلفن شد و اون بدون هیچ توضیحی بیرون زد و الان سه نصفه شب برگشته.
ڪنارم زد و تن خسته شو آورد داخل!
نتونستم جلوی نگرانی مو بگیرم و پرسیدم
_چی شده؟
خودش و روی مبل پرت ڪرد. ڪنارش نشستم و بازم پرسیدم
_چرا هیچی نمیگی؟
چند لحظه نگاهم ڪرد و بی مقدمه در آغوشم ڪشید.
_هیششش! الان فقط آرامش میخوام.
بیشتر نگران شدم
سرم و بالا گرفتم و گفتم
_پای تلفن شنیدم اسم لیلی و آوردی! حتما ازت ناراحته ڪه اومدی اینجا…
با چشمای خمارش نگاهم ڪرد ڪه دلخور ادامه دادم
_ خیلی خوشگله حقش نیست بهش خیانت ڪنی!
فقط نگاهم ڪرد ڪه پرسیدم
_خیلی دوستش داری؟
آروم جواب داد
_ڪیو؟
_زن تو…
خیره به چشام گفت
_زنم و آره.
خواستم ازش فاصله بگیرم ڪه محڪم تر به خودش فشارم داد و گفت
_اون زنم نی!
ته دلم ذوق ڪردم اما به روی خودم نیاوردم
_آها… پس دوست دخترته!
لبخند محوی زد و به جای حرف زدن خم شد روی صورتم و لبش و نزدیڪ لبم نگه داشت و پچ زد
_می‌دونی چقدر سخت دارم جلوی خودم و می‌گیرم؟
دستامو دور گردنش حلقه ڪردم و به دروغ گفتم
_امروز زنگ زدم از دڪترم پرسیدم. گفت مشڪلی نداره.
چند لحظه نگاهم ڪرد و سرش توی گردنم فرو رفت.باورم نمیشد توی بغلش برای حامله شدنم دعا ڪنم اما اون قدر ازش می‌ترسیدم ڪه حاضر بودم یه بچه ی دیگه به دنیا بیارم و اون… فقط نفهمه ڪه بهش دروغ گفتم.
* * * *

* * * *
ڪتری و روی گاز گذاشتم.به هر طرف ڪه می رفتم نگاه خیرش دنبالم میومد.
آخر هم ڪلافه شدم و گفتم
_عه… این طوری زل نزن به من!
بدون این‌ڪه نگاه ازم برداره گفت
_موندم با این همه غلطی ڪه ڪردی چرا تا الان نڪشتمت!
در یخچال رو باز ڪردم. چون قرار بود دیروز بریم تمام خوردنی های داخل یخچال و دادم به پرستار آیلا تا ببره.
در آخر دو تا تخم مرغ پیدا ڪردم و گفتم
_چون خودتم به اندازه ی من مقصری!
_اگه نمی‌رفتی جبران می‌ڪردم واست.
پوزخند زدم.
_تو به بدترین شڪل ممڪن منو شڪستی. میموندم ڪه چی بشه؟
_تو هم بدترین ڪار ممڪن و باهام ڪردی. می‌دونی بوی عطر لعنتیت بعضی وقتا چی به سرم می‌آورد؟
به سمتش برگشتم و گفتم
_دلت تنگ شد برام؟
زل زد بهم و صادقانه گفت
_خیلی.
لبخند محوی زدم و گفتم
_برای همین الان داری انقدر اذیتم می‌ڪنی؟
خواست جواب بده ڪه موبایلش زنگ خورد
نگاهی به صفحه ش انداخت و تند از آشپزخونه بیرون رفت. لحظه ی آخر صداش و شنیدم ڪه گفت
_جاشو پیدا ڪردی؟
به جای خالیش خیره موندم نمی‌دونم چی شده بود ڪه دیشب حتی حین رابطه هم فڪرش پیش من نبود. حس حسادت بدی به دلم سرازیر شد. حس زنونم می‌گفت تمام این تلفناش یه ربطی به همون دختر داره.ربطی ڪه حتی نمی‌خواد من ازش با خبر بشم.

* * * * * *
عرق روی پیشونیم می‌غلتید اما دست از تلاش نڪشیدم.
باید بلند می‌شدم، باید از این جهنم دره فرار میڪردم.
بعد از روزها تلاش ڪردن الان فقط می تونستم دستام رو تڪون بدم اون هم مخفیانه…
با فشار خواستم بلند بشم اما دریغ از ڪوچڪترین تڪونی ڪه تنم بخوره.
اشڪامم همراه با عرقای صورتم شد.
توی بد مخمصه ای بودم.
فڪر بلایی ڪه قرار بود سرم بیاد داشت دیوونم می‌ڪرد.
من نمی تونستم تبدیل بشم به یه عروسڪ جنسی… بدون دست. بدون پا… بدون زبون…حتی بدون قلب!
چه طور تونستی امیر؟چه طور می تونی تا این حد ظالم باشی؟
چه طور دلت نمی سوزه؟
در ڪه باز شد صاف دراز ڪشیدم. بدون هیچ حرڪتی…
دوباره همون زن فولاد زره رو گذاشته بودن تا مواظبم باشه.
به زور و با سرنگ غذا توی حلقم می‌ریخت.
دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت
_چرا انقدر عرق ڪردی تو؟بازم ڪه داری زر زر می‌ڪنی.فڪر ڪردی دل ڪی به حالت میسوزه؟همه اینجا دلشون از سنگه خون هم گریه ڪنی رو ڪسی اثر نداره پس خودتو خسته نڪن
با نفرت گفتم
_اینو فهمیدم اما شما هنوز نفهمیدین من ڪیم. به زودی همتون دستگیر می‌شین. نامردم اگه خودم تا پای چوبه دار همراهیتون نڪنم.
پوزخند زد و گفت
_پلیس آمریڪا نتونسته اینو بگیره تو جوجه ڪه تڪونم نمیتونی بخوری چه غلطی می تونی بڪنی؟
_شوهرم پلیسه. محاله پیداتون نڪنه!
سرش و جلو آورد و گفت
_این خونه رو میبینی؟زیرِ زمین ساخته شده. ڪسی توی این خیابونم ڪه بیاد این خونه رو پیدا نمیڪنه. تازه اگه پاش به این ڪوچه برسه. اینارو میگم ڪه امید بیخود نداشته باشی تازشم…
با بدجنسی نگاهم ڪرد و گفت
_دیگه ڪم ڪم نوبت توعه عروسڪ.

🍁🍁🍁🍁

فهمیدم ترسیدم و ادامه داد
_امروز و فرداست بیان سراغت خیلی دلم می‌خواد بعد از اینڪه زبون چهل متری تو قطع ڪردن دیگه چیڪار می‌خوای بڪنی.
باز هم همون ترس لعنتی وحشتناڪ سراغم اومد.
عوضی آمپولی بهم تزریق ڪرد ڪه حتی نمی دونم چه ڪوفتی بود و بعدشم از اتاق بیرون رفت و من موندم و یه دنیا وحشت و دلهره.

* * * * * * *

با تڪون خوردن پاهام بین گریه خندیدم و پاهام و از تخت آویزون ڪردم… ڪم مونده لیلی. ڪم مونده دختر از اینجا فرار میڪنی.
پاهام و روی زمین گذاشتم.
باورم نمیشد یڪ روز برسه ڪه تڪون خوردن تا این حد برام سخت باشه.
داشتم برای ثابت نگه داشتن پاهام تلاش می‌ڪردم ڪه در اتاق ناگهانی باز شد.
با ترس سرم و بلند ڪردم و با دیدن چند نفر قلبم فرو ریخت.
چند تا مرد ڪه صورتشون فرقی با آدم آهنی نداشت.
به سمتم اومدن ڪه با وحشت جیغ ڪشیدم.
بدون این‌ڪه جیغام ڪوچڪترین اثری روشون داشته باشه منو دنبال خودشون ڪشیدن…
با تمام توان داد و فریاد میڪردم اما هیچ فایده ای نداشت.
در یه اتاق و باز ڪردن و با دیدن صحنه ی مقابلم تمام تنم یخ زد.

چند نفر با لباس جراحی دور یه تخت سفید ایستاده بودن و کنارشون ملی وسیله ی جراحی بود.
داد زدم
_ولم کن… چه بلایی میخواین سرم بیارین عوضیا؟؟؟بهت گفتم ولم کن

مثل گونی برنج انداختنم روی تخت…
چون دید دارم برای فرار دست و پا می‌زنم دستام و گرفتن و هر کدوم و به یه طرف تخت بستن، پاهامم همین طور…
انقدر جیغ زدم که گلوم میسوخت.
یکی شون بالاخره به حرف اومد
_نگران نباش من نمی‌ذارم زیاد دردت بیاد.
با گریه و وحشت پرسیدم
_چی کار می‌خواین باهام بکنین؟
یه سرنگ و پر کرد و گفت
_فقط می‌خوام دندوناتو بکشم.چون یه عروسک جنسی حق گاز گرفتن نداره.
چشمام از ترس سیاهی رفت.
آمپول و که به سمت دهنم آورد تند لب هام و روی هم فشردم و صورتم و برگردوندم.
دو طرف صورتم و گرفتن و صافش کردن و یه نفر با زور لب هام و از هم جدا کرد و گفت
_اگه کمتر تقلا کنی کمتر هم درد می‌کشی.
تمام صورتم می‌لرزید.
آمپول و به سمت دندونام آورد و من با درد و وحشت چشمامو بستم.

* * * * * *
#هانا
_نمی‌دونم کجاست مهرداد. انگار آب شده رفته توی زمین.تلفنش خاموشه خودشم خبری ازش نیست. محاله ما رو این طوری ول کنه.
بی اعتنا گفت
_از اون آدم بی عار بعید نیست همین الانش تو کاباره ها باشه تو خودت و نگران نکن بالاخره پیداش میشه
نچی کردم
_تو یه دردسری خودش و انداخته مطمئنم. همش تلفن‌های مشکوک داشت. ببینم تو دوست دخترش و میشناسی؟اسمش لیلیه!
_از کجا بشناسم؟ اون مگه یه دونه دوست دختر داشت که من بدونم؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_کسی و نمیشناسی اینجا تا کمکم کنه پیداش کنم؟
با سرزنش گفت
_زده به سرت هانا؟ تا دیروز نگران این بودی که پیدات نکنه حالا داری جلز و ولز میزنی تا پیداش کنی؟ولش کن بره به جهنم.
با نگرانی چنگی به موهام زدم، دلم گواهی بدی میداد و هیچ کس درکم نمی‌کرد.
خداحافظی مختصری از مهرداد کردم و موبایل و روی تخت انداختم.
مهرداد جدی نمی‌گرفت اما من حالم اصلا خوب نبود.
محال بود آرمین بخواد چند روز بی خبر ول کنه بره اون هم در حالی که اومده بود دنبال ما…
یه بلایی سرش اومده بود.
بی قرار کتم و پوشیدم و موبایلم و برداشتم.
از اتاق که بیرون زدم آیلا دست از بازی کشید و به سمتم دوید
_کجا میری مامان منم ببر!
خم شدم و صورتش و بوسیدم
_میرم یه جایی کار دارم اما زود میام باشه؟تو با خاله بازی کن!.
خداروشکر از اون بچه ها نبود که خیلی آویزون من باشه برای همین فقط قول بستنی ازم گرفت و دیگه پاپیچم نشد.
از خونه بیرون زدم. انگار جا هامون برعکس شده بود حالا من بودم که باید دربه در دنبال آرمین باشم.

🍁🍁🍁🍁

* * * * * *

#لیلی

انقدر گریه کرده بودم که حس می‌کردم چشمام دیگه نمیبینه..
حنجره‌م می سوخت و قلبم داشت از سینه میزد بیرون. تا حالا چند بار توی خطرناک ترین ماموریت ها تا پای مرگ رفتم اما وحشت امروز رو هیچ وقت تجربه نکردم.
دوباره با گریه داد زدم
_لعنتیا کاری بهش نداشته باشین!
هیچ کس صدام و نمیشنید. اصلا براشون مهم نبود.
چشمام و بستم و دوباره یاد اون اتاق لعنتی افتادم.
هنوز از درد کشیدن دندونم فکم درد می‌کنه. فقط یه دونه دندونم و کشید که همون لحظه خبر آوردن یه نفر وارد اینجا شده و درست وقتی امید توی دلم زنده شد فهمیدم گرفتنش و بدتر از اون دستور مرگش و صادر کردن.
حسم بهم می‌گفت اون آرش بوده که خودش و تا اینجا رسونده.
اما الان… اگه بلایی سرش بیارن.
بازم چشمه ی اشکم جوشید.
روزی که ازم خواستگاری کرد فکر میکردم تا ته دنیا با همیم. خوشبخت میشیم.
بچه دار میشیم. نمیدونستم اونو ازم میگیرن و منم تا آخر عمرم تبدیل به یه عروسک میشم که. ..
با باز شدن در اتاق از ترس تمام تنم جمع شد.
همون مرد روز اول بود. با دیدنم نگاه وحشتناکی بهم انداخت و درو بست.
به سمتم اومد…

با اخم گفت
_یکی اومده دنبال تو…
خودمو نباختم و گفتم
_بهت که گفتم. من شوهرم پلیسه خودمم همین طور. همتون و مثل سگ پشیمون می‌کنم.
لبخند محوی زد و گفت
_زیاد خوشحال نشو. طلوع فردا رو نمیبینه.
ترس برم داشت. جلو اومد و گفت
_می‌خوام بدونم چه طوری به اینجا رسیدن؟
با لکنت گفتم
_کاری باهاش نداشته باش!
ابرو بالا انداخت
_بذارم بره که کل اینجا رو لو بده؟
_نمیده. بهت قول می‌دم.
خندید و گفت
_تو ما رو احمق فرض کردی؟
نا امید نگاهش کردم که گفت
_اگه تا الانم زنده نگهش داشتم واسه خاطر این بوده که مطمئن بشم کس دیگه ای از جامون با خبر نیست ولی مقور نمیاد.
جلو اومد و گفت
_برای همین تو باید ازش حرف بکشی..می برمت ببینیش اما اگه دست از پا خطا کنی…جلوی چشمت می کشمش!
تند سر تکون دادم که به سمتم اومد.
بلندم کرد و روی ویلچر نشوند.
بعد از کلی تلاش دیگه میتونستم دست و پامو تکون بدم اما نمی‌خواستم که اونا بفهمن.
هر چند هنوز هم راه رفتن برام مثل مرگ بود.
از اتاق بیرون رفتیم. عمارت خیلی بزرگی بود و پر از نگهبان. آرش اشتباه کرد تنها پا تو همچین جایی گذاشت.
در یه اتاق و باز کرد و فرستادم داخل.
ناباور پلک زدم.
عوضیا دست و پاهاش و با زنجیر بسته بودن. سرش پایین بود.
با شک نگاهش کردم که سرش و بلند کردم.دهنم باز موند. من فکر میکردم آرش اومده دنبالم اما…
آرمین اینجا چی کار می‌کرد؟

مرد منو همون جا گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
با بهت گفتم
_تو این‌جا چی کار می‌کنی آرمین؟
سرفه ی خشکی کرد و گفت
_گیر پلیس بازیای اون مفت خور افتادم.
صدام لرزید و با گریه گفتم
_اینا یه بلایی سرت میارن آرمین…منو… با من..
وسط حرفم پرید
_میدونم می‌خوان باهات چیکار کنن آرشم میدونه!چون دلم واسه سگ بازیای اون سوخت اومدم پی تو وگرنه داشتم با زنم حال میکردم اینجا.
متاسف لب گزیدم و گفتم
_آرش دیوونه شد نه؟
با طعنه خندید و گفت
_دیوونه که بود حالا باید به زنجیر ببندنش!
_کجاست چرا نیومد؟
معنادار نگاهم کرد. حس کردم با نگاهش داره بهم یه چیزی میگه. منظورش و خیلی خوب گرفتم. از اونجایی که صحبتامون زیر نظر بود نمی تونست حقیقت و بگه.
برای همین با تاخیر گفت
_گیر افتادیم دیگه باید قبول کنی که تبدیل میشی به یه عروسک واسه خالی کردن کمر یه مشت روان پریش… منم که میمیرم بچه هام یتیم میشن.
چشمام گرد شد و گفتم
_بچه هات؟
کم جون خندید و سرش و به دیوار تکیه زد و گفت
_فکر کردم واسه این یکی دیگه پدری می‌کنم. الان می‌فهمم انگار من از بچه داری فقط به درد تولید کردنش میخورم.
تو اون لحظه خندیدم و گفتم
_تبریک میگم.
سر تکون داد و گفت
_اگه میدونستم اینجا پام گیر می‌کنه یه بار دیگه یه دل سیر بغلش میکردم.
تلخ لبخند زدم. حداقل من خیلی خوب میدونستم آرمین تا چه حد عاشق هاناشه

در اتاق باز شد و باز هم اون مرد عوضی که حالا میدونستم اسمش شهرامه اومد تو.
از قیافش هیچی معلوم نبود.
بدون این‌که چیزی بگه ویلچرم و جلو کشید که ملتمس گفتم
_تو رو خدا بذار اون بره زن و بچه داره. الکی خودش و تو دردسر انداخته… لطفا! هر بلایی می‌خوای سر من بیار. قسم میخورم جامونو لو نمیده.
بدون این‌که اهمیتی بهم بده از اتاق بیرون رفت و درو بست.
همون طوری که منو جلو می‌کشوند متوجه ی صدای جیغ یه دختر شدم و تمام وجودم فرو ریخت.
اینا از حیوون هم پست تر بودن. دختره به انگلیسی داشت التماس می‌کرد. خدا می دونست الان توی چه حالی بود!
در اتاق خودمو باز کرد و منو برد تو…
منتظر رفتنش بودم اما مقابلم ایستاد و گفت
_فکر نکن حرفای رفیق تو باور کردم! میدونم قطعا کسای دیگه ای هم از اینجا با خبرن اما تو… خیلی خوش شانسی!
نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_مشتری مون تو رو همین طوری می‌خواد.
نفسم حبس شد. پوزخندی زد و گفت
_از تواناییت توی حرکت کردن با خبرم! کل این اتاقا مجهز به دوربینن!
شوک بعدی و محکم تر خوردم.
_برای امشب حاضر شو…طرف دو برابر پول یه عروسک و روت پیشنهاد داده. قطعا نمیخواد با یه فلج رو به رو بشه! تا امشب اوضاع تو درست کن… همین یه شانس و داری!
حرفاش که تموم شد حتی نموند تا هضم کنم حرفاشو و از اتاق بیرون رفت.
باید خوشحال میبودم از اینکه یه عروسک نمیشم یا ناراحت میبودم بابت اینکه قراره فروخته بشم به آدمی که نمیدونم کیه ؟
کورسوی امیدی توی دلم روشن شد. این طوری شاید میتونستم خودم و آرمین رو نجات بدم

تو فکر بودم که در باز شد و یک مرد با روپوش سفید وارد شد و کیف پزشکی که همراهش داشت رو باز کرد و امپول حاوی مایع بنفش رنگی رو برداشت و به سمتم اومد
با وحشت بدن نیمه جونم رو عقب کشیدم که از بالای عینکش نگاهی بهم کرد و گفت:
لازم نیست بترسی!
به امپول تو دستش اشاره ای کرد و لب زد:
این واسه دست و پاته که قادر باشی رو پاهات راه بری،البته تا دوسه روز دیگه تاثیر کامل میذاره
بلافاصله بعد از حرفش سرنگ رو داخل دستم فرو کرد که از دردش جیغی زدم و اشک از چشمام سرازیرشد
پوزخندی زد و عقب رفت.
در حالی که وسیله اش رو جمع می کرد گفت
_شانس داشتی،درد یک سرنگ در مقابل قطعی دست و پات چیزی نیست!
امیدوارم امشب بتونی شانستو کامل بدست بیاری وگرنه باید این درد و استرسشو تجربه کنی
با حرفش لرزی کردم و لبم رو داخل دهنم کشیدم

#هانا

نگران چندبار شماره ارمین رو گرفتم اما خاموش بود،مگه میشه ارمینی که مارو پیدا کرده و اینقدر قاطع بود واسه تصمیماتش یهو بذاره بره
خدایا باید چیکار می کردم؟
به کی زنگ میزدم و سراغی ازش می گرفتم
روی صندلی تو پارک نشستم
کلافه نگاهم به گوشیم دوختم و مخاطبینم و بالا پایین کردم
با دیدن شماره نگهبان خونه آرمین چشمام برقی زد
سریع تماس گرفتم که اونم با اینکه خبری ازش نداره امیدم رو ازبین برد

قبل ازاینکه بخوام جوابش رو بدم در باز شد و شهرام وارد شد
_چی شد دکتر نایت؟هنوزم از انتخابتون مطمئنید؟
حالا اون مرد سیاه پوش رو که فهمیدم دکتر نایت هستش رو به شهرام کرد و با تحکم گفت
_همین الان میبرمش با تمام دارایی هایی که متعلق به ایشونه

شهرام نیم نگاهی سمتم انداخت و رو به دکتر گفت
_اما از اون یک چیزی که خواستید باید صرف نظر کنید
نمی فهمیدم درباره چی حرف میزنن که از اتاق خارج شدن و باز تو تنهایی و گیجی خودم موندم

#هانا

آیلا توبغلم بی قراری می کرد و نمیتونستم ارومش کنم
_ببین عشق مامان،همه خوراکیای خوشمزه رو برات خریدم
آیلا با گریه از رو پام بلندشد و به سمت اتاقش رفت

دروغ چرا حال خودمم خوب نبود،دلتنگی همیشگیم یک طرف نگرانی یهویی ناپدید شدنش هم یک طرف
اشک از گوشه چشمم روی گونه ام راه پیدا کرد واسه جاری شدن
زل زدم به تنهاعکسی که ازش موقع خواب کنار ایلا گرفته بودم
انگشتمُ روی عکسش کشیدم و زمزمه کردم
_کجایی ارمین،دلم واست تنگ شده لعنتی
یک خبری از خودت بده،بگو که سالمی
حالا میفهمم با شنیدن خبر فوت من چی کشیده
من توعالم بی خبری از تو دارم دق میکنم
دیگه گریه ام شدت گرفته بود و توحال خودم نبودم که دیدم آیلا داره اشکام و پاک میکنه
سریع لبخندی زدم و گفتم
_خوبی مامانی؟
_توهم دلت واسه آرمین جون تنگ شده مامان؟
موهای ابریشمیشُ از توصورتش کنار زدم و گفتم
_آره دخترم،دلم واسه بداخلاقی هاش،داد زدناش،زورگویی هاشم تنگ شده

🍁🍁🍁🍁

#لیلی
اروم روی پاهام ایستادم و با کمک دیوار چندقدمی راه رفتم که صدای دکتر نایت کسی که منو میخواست بلند شد
_خودتُ خسته نکن،تا فردا بهتر میشه حالت
مقابلم ایستاد و مجبورم کرد روی ویلچرم بشینم
کاغذ و خودکاری روی پام گذاشت و گفت
_این قرارداد خرید توعه!امضاش کن
برای خروج ازاینجا لازمه
نگاهی به چشمای دریاییش انداختم،سرد و بی روح
با لرزش خودکار و تودستم گرفتم و امضا پایین ورقه زدم
باعجز نالیدم
_میشه زودتر ازاینجا بریم
سری تکون داد و ویلچرم رو به حرکت انداخت

تمام فکرم پیش ارمین بود.اون بخاطر من اومده بود اینجا و حالا من راحت داشتم تنهاش میذاشتم
نگاهم به اتاقی که ارمین رو توش دیده بودم افتاد،اهی کشیدم که دکتر نایت زمزمه وار گفت
_برسیم عمارت درباره این صحبت میکنیم
سرمو بالا گرفتم تا متوجه منظورش از این بشم که به اتاق اشاره کرد

#هانا

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدارشدم،شماره ناشناس بود از ایران
کورسوی امید تودلم روشن شد،حتما آرمینه…آره خودشه
سریع اتصال رو زدم و با بغض گفتم
_آرمین
_سلام

با لکنت لب زدم
_‌شـ…شما؟
صدای عصبی و نگرانش باعث شد دلم هری بریزه
_هانا توهم از آرمین خبر نداری،چه بلایی سرش اومده
_شما کی هستید؟میشه درست حرف بزنید
از چه بلایی میگی
_هانا من ارشم،من با ارمین چند روز پیش تماس گرفتم و خبردادم لیلی رو دزدیدن و قراره بفروشنش
بهش گفتم فقط خبر بگیره کجاست و اطلاع بده تا اقدام کنیم ولی بهم گفتن سرخود به محل مورد نظر رفته و دیگه هیچ کس خبری ازش نداره
نه از لیلی خبرداریم نه آرمین

با گفته هاش وحشت و حسادت به دلم چنگ انداخت…بدون اینکه بخوام لحنم عصبی و لجوجانه شد
_اون لیلی کیه که پدر بچه من باید دنبالش بره و تو دردسر بیوفته؟تو چرا باید از شوهر من بخوای دنبال اون بره…دوست دخترشه نه؟
بدرک…هربلایی سرشون بیاد حقشونه

در حالی که بند بند وجودم میلرزید تلفن رو قطع کردم و روی میز پرتش کردم
درحالی که بهش گفتم حامله ام هرچند دروغ ولی از رفت دنبال دوست دختر عفریته اش
قدرت کنترل کردن اشکام رو نداشتم…دروغ چرا حسادتم شد
من دیوانه وار عاشق ارمینم…مرد رمانتیکی نبود ولی قلب من باحضورش محکم تر توسینه ام میکوبه
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
یعنی الان ارمین کجاست؟چه بلایی سرش اومده؟
نگاهم بی اختیار به سمت موبایلم چرخید!

#لیلی

با خروج از اون محیط ترسناک نفسم و رها کردم و اروم اشک ریختم
خدایا شکرت که نجاتم دادی از دست اون موجودات بی رحم
تو یک ماشین سفید رنگ نشستم..توقع داشتم دکترم مثل رمان ها پیش من میشینه و بازجوییم میکنه اما برعکس اون توماشین سیاه رنگ پشت سری نشست
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم
باید ببینم این از من چی میخواد…حاضره بهم کمک کنه تا آرمین رو از اونجا بیرون بیارم
با یاد اوری ارش نفسم تنگ شد!
چقدر دلم براش تنگ شده…این تاوان اشتباه خودمه…این بار نباید چیزی ازش پنهان میکردم
خریت کردم.جون خودم و ارمین رو توخطر انداختم
خدا میدونه آرش توچه حالیه…
نفهمیدم چقدر گذشت که با ایستادن ماشین از پنجره به بیرون خیره شدم
تو تاریکی شب چیزی معلوم نبود!فقط میتونستم حضور درختای انبوه و تنومند رو حس کنم
در ماشین باز شد و ادمای دکتر پیاده ام کردن
_به منزل جدید خوش اومدی!فقط حواست باشه تو هرچیزی سرک نکشی از دخترای سرکش خوشم نمیاد اونوقت باهات بد تسویه می کنم

سرم رو تکون دادم که وارد عمارت بزرگ و مجللی شدیم
نور زیاد چشمام رو میزد که مجبورشدم دستم جلوی صورتم بگیرم
با کارم نایت دستور داد تا چراغ ها و لوستر ها رو خاموش کنن
_حالا راحت باش،کم کم به این فضا عادت میکنی
اتاقت تا وقتی بتونی راه بری اون در کنار پله هاست

به جایی که اشاره کرد نگاه کردم…لابد یک سوله با یک تخت کهنه
موزخندی زدم و تشکرکردم
_میتونی بری تواتاقت،فرداصبح میبینمت
لباس هم برات گفتم گذاشتن
شب بخیر

#آرمین

بین خواب و بیداری بودم که حس کردم صدای پچ پچ بالاسرم میاد
اینقدر کتک خورده بودم که دیگه توانی برای به هوش بودن نداشتم
با تمام توانم تلاش کردم تا لای پلکام رو باز کنم….سه نفر بالاسرم بودن و فارسی صحبت میکردن
قصد داشتن تا اعضای بدنم رو بفروشن
بی جون دوباره پلکام و روی هم گذاشتم…کاش میدونستم اخرین باریه که هانا رو بغل میکنم
اینجوری تا اعماق وجودم عطرشو داخل ریه هام میکشیدم
صورتش رو غرقه بوسه می کردم و بهش اعتراف می کردم وقتی پیشم نیست چطوری بی تابشم
حس می کردم همه از بالاسرم رفتن
اروم زیر لب زمزمه کردم
_ارمین تهرانی بالاخره توهم به بن بست رسیدی،دیگه نمیتونی قلدری کنی و هانارو تحت فشار بذاری…اینجا دیگه آخر خطه
کاش میتونستم تو رو به یکی بسپارم تا مواظب تو و بچه هامون باشه
با قرار گرفتن چیزی روی بینی و دهنم وحشت زده چشمای سنگینم رو باز کردم که در کسری از ثانیه تو دنیای بی خبری غرق شدم

با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم که نگاهم به سقف سفید افتاد
اخرین لحظه رو به یاد اوردم که یک مرد سیاه پوست بالاسرم بود و بیهوشم کرد
نیم خیز شدم که اه ازنهادم بلندشد…درد شدیدی توستون فقراتم پیچید که مثل جسم بی جون تو تخت افتادم

#هانا

تولد آیلا بود،اصلا دل و دماغ نداشتم ولی میلاد دست بردار نبود و می گفت باید حتما براش جشن بگیریم
به چه بهونه ای نمیدونم ولی موفق شد ایلارو با خود‌ش ببره بیرون تا من بتونم خونه رو اماده کنم واسه جشن سه نفره
آهی کشیدم و زمزمه کردم
_کا‌ش امسال پیش دخترت بودی آرمین
یک ندایی از درونم گفت:فقط پیش دخترش یا پیش تو!
سرمُ به طرفین تکون دادم
دیوونه هم شدی هانا!مشکلاتت کم بود فقط این یک قلم کم بود که باخودت بحث کنی که اونم اضافه شد
کیک کاکائویی یخچالی درست کردم،اسون ترین و ساده ترین کیک با کمترین امکانات!
ریسه ها و بادکنکارو به دیوار زدم…دور میز و روی مبل هم با ریسه ها تزئین کردم
به میلاد گفته بودم از طرف من هم کادو بخره به سلیقه خودش…امسال تنها سالی بود که اینقدر ناراحت بودم و اصلا به ایلا فکر نمی کردم
نم کنار چشمم رو گرفتم…یک دوش اب گرم میتونست به این هیاهوی ذهنم ارامش بده و ارومم کنه!
با لباسم زیر دوش رفتم و گذاشتم شلاق های اب داغ روی بدنم فرود بیان
زیر لب اهنگی رو زمزمه کردم و یکی یکی لباسم رو ازتنم در اوردم و تو وان نشستم
_شاید برای تو سخت است بفهمی حال من را
باید شبیه من کمی دیوانه باشی بفهمی حال من را
من حاضرم از عشق تو چتر از سر بارون بگیرم!
من بیخیال زنده موندن حاضرم باتو بمیرم…!
من بیخیال زنده موندن حاضرم باتو بمیرم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
اگه با من نباشی…
میخوام دنیا نباشه…!
به این دلشوره ها عادت ندارم…
محاله بی تو من طاقت بیارم…!
من دلواپسُ تنها نذارن…
شبهای بی قراری…!
چقدر چشم انتظاری…
یه کاری کن یکم اروم بگیرم…!
تو دنیای خودم بی تو اسیرم…
من عاشق نذار تنها بمیرم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!

تو حس و حال خودم بودم که صدای میلاد رو شنیدم
سریع از جام بلندشدم و حوله پیچ از حموم بیرون رفتم
پوهای خیسم دورم ریخته بود که از لای در سرمو بیرون کردم
_میلاد کی اومدید
باصدام سر میلاد به سمتم چرخید و به طرف اتاق اومد
نگاهش از چشمام سُر خورد و سمت شونه های برهنه ام رفت
اب دهنش رو قورت داد و گفت
_ایلارو نیاوردم…گذاشتمش شهربازی پیش مرجان
با حرفش اخمام درهم شدو گفتم
_پس تو چرا اومدی اینجا؟
_گفتم بیام کمک تو
_ممنون همه کارارو انجام دادم…فقط دیگه اماده شدن خودم مونده برو ایلارو بیار
خواستم درو ببندم که پاشو بین در گذاشت و باصدای زمختی لب زد
_دیگه وقتش رسیده هانا…باهام راه بیا
دیگه ‌طاقت منتظرت موندنُ ندارم
قبل از اینکه به خودم بیام درُ هل داد و خودشو چسبوند بهم
چشماش خمار شد و سرش جلو اومد که به عقب هولش دادم
با لرزشی که ناشی از عصبانیت بود فریاد زدم
_رسما داری بهم تجاوز میکنی میلاد…برو بیرووون
نذار حرمت بینمون خراب بشه!
بی توجه جلو اومد و بازوهای لختم رو بین دستاش گرفت
_بفهم هانا من دوستت دارم…چندساله بخاطرت صبرکردم…هرسازی زدی رقصیدم
توهم منُ درک کن…به خواسته ام برسون
خوشحالم کن
باحرکت دستاش روی بازوم حس بدی بهم منتقل میشد
بی حس شدن پاهام رو میفهمیدم…بی جون لب زدم

_دست از سرم بردار!
دخترمُ بیار میلاد…خواهش میکنم

میلاد سر خورده از اتاق بیرون رفت…همونجا پایین تخت زانوهام سست شد و روی زمین نشستم
وحشت داشتم از این که کسی بهم دست درازی کنه…دستمو روی قلبم گذاشتم و نفسای پی در پی میکشیدم تا حالم جا بیاد
من وقتی قلبم واسه ارپین میکوبه و بی قرارشم مال یکی دیگه بشم…ارمین هرچقدر هم بد و خشن باشه بازم دوستش دارم و مالک جسم و روحمه!
لباس صورتی یقه شل با شلوارک سفید و صندل های صورتی ست کردم
موهلی بلوندم رو دم اسبی بستم و یک ارایش ملیح اماده شدم واسه تولد ایلا
با صدای زنگ در بدون اینکه ادکلنم رو بزنم به طرف در رفتم
قبل از رسیدن به در ورودی یک بادکنک هم برداشتم و با هیجان و لبخند ساختگی درُ باز کردم
_تــــــولـ…

با دیدن جسم نیمه جون ارمین جلوی در وحشت زده جیغی زدم و به طرفش دوییدم
_آرمین…ارمین خوبی
دستمو زیر سرش گذاشتم و یکم بلندش کردم
سیلی ارومی روی گونه اش زدم
_توروخدا چشماتو باز کن…آرمین!
هقی زدم و ترسیده سرمو روی قلبش گذاشتم
چیزی نمیشنیدیم…خدای من
کی اوردتش اینجا تو راه پله رهاش کرده
با گریه به سمت واحد کناریم رفتم و مشتای ضعیفمو تو در کوبیدم
اقای لن بیرون اومد که با گریه گفتم
_خواهش میکنم کمک کنید
با حرفم به سمت ارمین اومد و سوالی نگاهم کرد
_نمیدونم…الان اوردنش توروخدا کمک کنید
مرده؟
_نه خانوم مجد…نبضش یکم ضعیفه بهتره ببریدشون بیمارستان

🍁🍁🍁🍁

چند بار تو راهرو بیمارستان مردم و زنده شدم تا دکترا بهم جواب بدن
ذهنم بهم ریخته تر از هر زمانی بود
میلاد با کاری که کرد اشوب وحشتناکی تو دلم به پا کرد و رفت!
آیلا هم پیش میلاده…میدونم آسیبی به ایلا نمیزنه ولی اگر پیش خودم بود خیالم راحت تر میشد!
آه غمگینی کشیدم که دکتر رو دیدم
به سمتش پا تند کردم و نفس زنون گفتم:
_چی شده اقای دکتر؟!حالش خوبه؟
دکتر در حالی که پرونده رو میبست به چشمام خیره شد
_شما چه نسبتی با بیمار دارید؟
مردمک چشمام میلرزید…هول شده گفتم
_زنـ..ـشم
_ببینید بهتره که بدونید ممکنه تا یک مدت عارضه هایی داشته باشه،نگران نباشید چیز خطرناکی نیست ولی یک موادی با دُز بالا به بدنش تزریق شده…زود رسوندیدش بیمارستان وگرنه زنده نمیموند
گیج زل زدم به دهن دکتر
_متوجه نمیشم،چه موادی،چه عارضه ای
الان حالش چطوره
_الان حالش خوبه،فقط تو بخش مراقبت های ویژست
عارضش میتونه این باشه که عصبی باشه،بزنه بشکونه
با حرفش نفش حبس شدمو رها کردم…این که عادیه دکتر جون
خداروشکر پس سالمه
با ادامه حرف دکتر شوک بهم وارد شد
_ممکنه یک مدت کوتاهی نتونه راه بره
ضربه شدیدی وارد پاهاش شده و دز مواد امکان حس پاهاش رو گرفته
با رفتن دکتر روی صندلی نشستم،همش تقصیر اون دخترست….لیلی!
دندونامو روهم ساییدم و به موبایلم چنگ زدم
شماره میلاد رو گرفتم که بااولین بوق وصل شد
با شنیدن صدای ایلا لبخندی روی لبم نشست
_سلام مامان…کجارفتی مامان
من میخوام بیام پیشت
_اروم باش مامانم…به بابا میلاد بگو بیارتت پیش من
اینجا میخوام کادو تولدتو بهت بدم

#لیلی

از صبح که بیدارشدم از اتاقم بیرون نرفتم و روی پاهام ایستادم و کمی راه رفتم
بهتر شده بودم…انگار جون اومده بود تو بدنم
ولی به کمک دیوار تعادلم بهتر بود
لبخندی زدم و زیر لب خداروشکر گفتم
کاش بتونم با آرش تماس بگیرم و از خودم خبر بدم تا بیاد و ازاینجا ببرتم
ضربه ای به در اتاق خورد که دستی به موهام کشیدم و اروم درو باز کردم
دکتر نایت بادیدن من که روی پاهام ایستادم یک تای ابروشو بالا انداخت و دستاشو بغل کرد
_خوبه میبینم سر پا شدی
_ای همچین…ولی هنوز تعادل درستی ندارم
_خوبه…واسه صبحونه نیومدی اشکالی نداره اومدم بریم برای صرف ناهار…باهات حرف هم دارم
بعد از حرفش دستشو به سمتم دراز کرد نگاهم و به چشماش دوختم
_خودم میتونم بیام دکتر نایت
_میتونی بهم بگی دانیل
_چشم
بعد از حرفم از کنارش اروم عبور کردم که باهام همقدم شد
سر میز برام صندلی رو عقب کشید و خودشم مقابلم نشست
_چیزی که میدونستم میخوای رو برات انجام دادم
سوالی نگاهش کردم که راحت قاشق غذاشو داخل دهنش گذاشت و بلعید
انگار نگاه خیره من اذیتش کرد که شونه هاشو مثل بچه ها بالا انداخت
_مگه نمیخواستی آرمین تهرانی که اومده بود دنبالت رو از اون خانه وحشت نجات بدی؟

با حرفش چشمام گرد شد و لب زد
_واقعا شما اونو نجات دادید؟ چجوری
اونم خریدید؟

_اون فروشی نبود یعنی بودا اما
_اما چی؟
_اون اعضای بدنش‌ فروشی بود نه خودش!
وحشت تو وجودم رخنه کرد
_نترس…من خارجش کردم و الان پیش زن و بچشه

#هانا

قبل از اینکه ایلا برسه خودم وارد اتاق ارمین شدم…لاغر شده بود و صورتش زرد رنگ میزد
کنارش نشستم و دستمو بین موهاش بردم
چقدر دلم برای دیدنش تنگ شده بود…آرمین…مرد مغرور من…دلم برات تنگ شده بود
اشک از گوشه چشمم چکید
اروم لب زدم
_کاش زودتر چشماتو باز کنی…اگر بدونی چقدر نگرانت شدم…مردم و زنده شدم
دلم برات یک ذره شده بود اقای تهرانی
بغضم نذاشت ادامه بدم
اروم به سمتش خم شدم و لبای نم دارمُ روی ته ریشای جذابش گذاشتم
اروم بوسیدمش…نه یک بار کم بود
بازم بوسیدم…دوبار…سه بار…چهار
روی شقیقه اش…لباش…گونه هاش…چشماش!
_زودتر خوب شو…باز سرم داد بزن…اذیتم کن
عصبیم کن…فقط باش!
با، باز شدن در اتاق خودمُ عقب کشیدم که از چشم میلاد پنهون نموند
آیلا به سمتم دویید که بغلش کردم
_ببین عمو آرمینُ پیدا کردم مامانی
میدونستم تو خیلی خوشحال میشی مگه نه
ایلا بی حرف زل زده بود به ارمین بی هوش
_مامان ارمین جون مُرده؟
با حرف ایلا قلبم فرو ریخت
باصدا لرزون لب زدم
_زبونتو گاز بگیر عشق مامان…عمو یکم مریضه دکترا بهش امپول زدن خوابیده
زود میاد خونمون دوباره…الان بریم خونه تا عمو و تو استراحت کنید
_من نمیام…میخوام پیش ارمین جون بمونم
_آیلا نمیشه بابایی…باید بریم خونه…بیا بریم یالا
کیک تولدتم هنوز نخوردی
_من نمیام…مامانی توروخدا
به میلاد نگاه کردم…اون خیلی کمکم کرد و واقعا خوب بود ولی اون نمیتونه بچمُ از پدرش جدا کنه
دیگه نمیخوام از ارمین فاصله بگیرم
_اشکال نداره،بمون دخترم منم تو راهرو متظرتم

روی صندلی نشستم که میلاد عصبی گفت
_معنی کاراتو نمیفهمم هانا،داشت میمرد میذاشتی بمیره تا هممون یک نفس راحت بکشیم
حال ایلارو دیدی؟ اینقدر وابسته شده به آرمین که تو دو روز نبودش داشت دیوونه میشد بعد تو اجازه میدی کنارش بمونه
عصبی از جام بلندشدم و به سمت خروجی بیمارستان رفتم
میلاد با قدمای بلند دنبالم اومد و مدام زیر لب غر میزد
داخل محوطه بیمارستان که رسیدم ایستادم و به چشماش خیره شدم
_میلاد میتونی بری خونه خودت و کل شب رو استراحت کنی
با حرفم چهره اش درهم شد و با صدای بم شده از عصبانیتش غرید
_میرم آیلارو برمیدارم و میرم خونه
عقب گرد کردم که به بازوش چسبیدم و به طرف ماشین کشیدمش
_دیگه نمیخوام آیلارو از پدرش جدا کنم
اون حق داره که کنار پدرش باشه وقتی اینقدر هم دیگه رو دوست دارن…

_هه…تومیخوای پیش ارمین بمونی یا ایلا

چشم غره ای بهش رفتم
_معلومه آیلا…صد در صد وقتی بزرگ بشه بهم میگه چرا از پدرش جداش کردم…وقتی ایلا نمیدونه پدرشه و اینقدر بهش وابستس یعنی نه من نه تو نمیتونیم جلوی نسبت خونی اونا رو بگیریم
حالا توهم برو دنبال زندگیت
_هانا تو زندگیِ منی!چهارساله منتظرم مال من بشی
بی انصافی نکن هانا…خواهش می کنم
یکم دیگه فکر کن…آرمین برای تو مرد زندگی نمیشه،شاید برای دخترش پدری کنه ولی واسه تو شوهری نمیکنه
_میشه تنهام بذاری میلاد!لطفا
بعد از رفتن میلاد برگشتم داخل بیمارستان
یک اتاق خصوصی واسه ارمین گرفته بودم
اروم درُ باز کردم که باصدای ایلا به سمتش چرخیدم
لبخند پررنگش بهم انرژی داد…یعنی اینقدر کنار ارمین شاده؟!
نگاهم سمت ارمین کشیده شد…رنگ نگاهش یک جور خاصی بود
زیر لب سلام کردم

_سلام
صدای ضعیف بود و لبخند عریضی روی لب هاش نقش بسته بود
با قدمای بلند به سمتش رفتم و دستش رو بین دستام گرفتم
_حالت خوبه؟!
چشماشُ باز و بسته کرد…دستاش زیاد جون نداشتن
مثل یک تیکه گوشت بی جون بود….چشمام بااین فکر تار شد
چشم تو چشم ارمین شدم که یک قطره اشکم پایین چکید
_هانا کی مرخص میشم
لب زدم:
_نمیدونم
_ببخشید که نمیتونم اشکاتو پاک کنم….بدنم در اختیار خودم نیست
با حرف ارمین،ایلا بالا پرید و با چشمای گرد شده گفت
_یعنی چی بدنت مال خودت نیست،یکی دیگه بر داشتتش؟
بعد از حرفش ملحفه رو کنار زد
_بدنت که هست عمو
ارمین خنده صداداری کرد و گفت
_خوب شد مامانت تو شیرین زبون رو برای من به دنیا اورد
_اما مامان که من و واسه بابا میلاد به دنیا اورده
باحرفش نگاه عصبی ارمین روم دوخته شد
_من میرم بیرون…شما هم استراحت کنید
سریع اتاقُ ترک کردم و روی صندلی نشستم
اگر ارمین بفهمه موضوع حاملگیمم دروغه دیگه تفم تو صورتم نمیندازه….
خدایا خودت کمکم کن…نمیخوام آرمین و ایلا رو از دست بدم

🍁🍁🍁🍁

#لیلی

دو روز از حضور من تو خونه دانیل میگذشت ولی هنوز نمیفهمیدم چرا منو خریده
هیچ توقعی ازم نداشت…صبح بعد ازصبحانه از عمارت خارج میشد و عصر بر می گشت
خیلی اروم و متین بود!
منم ازادی کامل داشتم و برای خودم همه جای عمارت میرفتم…کم کم جون به پاهام برگشته بود و میتونستم روی پاهام راه برم
دلم برای ارش هم تنگ شده بود ولی هیچ راه ارتباطی ای باهاش نداشتم….آهی کشیدم و جلوی اینه ایستادم…
بد نبود اگر یک دوش میگرفتم…موهام مشخص بود کثیف شده و توهم پیچ خورده
به سمت کمد رفتم…یک حوله سفید برداشتم
با یک لباس یقه شل یشمی با شلوار دمپا گشاد ستش که ترکیب خط های راه راه های درشت سفید و یشمی داشت
بعد از اینکه دوش گرفتم و حسابی به خودم رسیدم از اتاق بیرون رفتم

_آنا…
انا یک دختر جوون خوش چهره بود که کوچک ترین خدمتکار عمارت بود
_جانم خانوم
_میشه یک تلفن بهم بدی
با حرفم چشمای روشنش درشت شد!
_چیه،چرا اینجوری نگاهم میکنی…میخوام تماس بگیرم
_نمیشه خانومم…به خود اقا دانیل بگید…من شرمندتونم
خواستم حرفی بزنم که باصدای مردونه پر صلابتش به عقب چرخیدم
_به کی میخوای زنگ بزنی لیلی
با،بالاتنه لخت ایستاده بود و با حوله داشت موهاش رو خشک می کرد
_شـ…شما کی اومدید
_اصلا نرفته بودم که بیام
چشمام رو از روی بدنش دزدیدم که باز اومد مقابل نگاهم
این بار نزدیک تر…تو یک قدمیم…چه بودی عطری میداد
ناخوداگاه نفس عمیقی کشیدم که ریه ام پر شد از عطرش
زیر لب زمزمه کردم
_چه عطر مست کننده ای…فوق العادست
سرشُ نزدیک گوشم اورد و گفت
_چیزی گفتی
هول شده عقب رفتم
_نه،نه!میتونم برم تواتاقم
با حرفم از جلو راهم کنار رفت،به سمت اتاقم پا تند کردم که گفت
_امشب اتاقت عوض میشه…میای طبقه بالا

سریع پریدم تواتاقم و نفس عمیقی کشیدم…با نفسم دوباره اون بوی خوشش تو سرم و ریه ام پیچید
مشحره این عطر…
نمیدونم چقدر گذشته بود و تو فکر بودم که در اتاقم باز شد
با دیدن دانیل ایستادم و سلام کردم
_چند بار در روز بهم سلام میکنی…میشه صحبت کنیم باهم
سری تکون دادم که داخل اومد و درُ پشت سرش بست
هول شده بودم…جلوش دست و پام رو گم می کردم
ازش میترسیدم ولی ترسناک نبود!
من من کنان گفتم
_من برم براتون یک شربت بیارم
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت و به طرف خودش کشید
به طرف پایین خم شدم که چشمامون مقابل هم قرار گرفت
_اینجا عمارت خودمه…لازم نیست ازمن پذیرایی کنی…بشین
اب دهنم رو قورت دادم و مقابلش روی زمین نشستم
اینقدر استرس داشتم که نمی فهمیدم چیکار می کنم
ابرو هاشُ بالا انداخت
_اینجا میخوای بشینی؟!
_بله،بفرمایید
_مطمئنی لیلی
_اره راحتم خیالتون راحت
باحرفم دستی به پشت گردنش کشید و زیر لب گفت
_که اینطور…ببین لیلی…تو پلیسی درسته؟
با تکون دادن سرم حرفشو تایید کردم
_باید کمکم کنی…
_تو چه موردی؟!
با سوالم ناگهانی از جاش بلند شد
_تو باید کمکم کنی منم به تو کمک می کنم برگردی کنار خانواده خودت…من درباره تو همه چیز میدونم و اطلاعاتم دقیقه…بهم کمک کن تورو میرسونم به ارش…بدون هیچ اسیبی از سمت امیر
با اسم امیر رعشه ای به تنم افتاد!
متوجه حالم شد که دستاشو دور شونه ام گذاشت
_اصلا نترس…باهام همکاری کن هیچکس نمیتونه بهت هیچ اسیبی برسونه تمام؟!
حالا کامل فکراتو بکن و خبر بده…

ذهنم بهم ریخته بود…انگار پازل مغزم ازهم پاچیده بود و حالا باید کنار هم میچیدم
اما قدرت تنها کنارهم گذاشتنشون رو نداشتم…کاش میتونستم با آرش صحبت کنم
جرقه ای تو مغزم خورد…میتونم بهش کمک کنم
ولی به شرط اینکه با آرش مشورت کنم
بتونم ازش کمک بگیرم،بااین فکر از اتاق بیرون رفتم و دنبال دانیل می گشتم
_آنا
_جانم خانوم
_اقا دانیل کجاست
_تو سالن بالا درحال بازی کردن
به طرف پله های گرد شیشه ای عمارت رفتم…اولین بار بود میخواستم طبقه بالارو ببینم
اروم بالا میرفتم که مبادا پله ها زیر پام بشکنن و سقوط کنم!
نگاهم به اطرافم افتاد….یک اکواریوم سر تا سر سالن بود…پر از ماهی و حیوانات دریایی
چشمام برقی زد و به سمت دیوار شیشه ای رفتم
_وااااو…چه نمای باحالی
_تاحالا هرکی اینجارو دیده پسندیده….سلیقه ام خوبه نه؟!

باصداش سریع عقب گرد کردم و با سرفه ساختگی گلوم رو صاف کردم
_ببخشید بی اجازه اومدم بالا
بی توجه به حرفم به سمت صندلی چوبی پشت پنجره رفت و نشست
سیگاری از روکش طلا روی لبش گذاشت
_انگار یک تصمیم مهم گرفتی لیلی…بگو
ولی درباره ارش نباشه لطفا
با حرفش چشمامُ گرد کردم و مقابلش ایستادم
_اوه شما ذهن خونی بلدید؟
نگاهش پر نفوذ تو چشمام دوخته شد که دست و پام شل شد
پوزخندی زد
_فیلم تخیلی و فانتزی نیست…قدرت دهن خونی ندارم ولی تجربه زیاد دارم که ار چشم ادما خواسته هاشون رو بخونم
اگر کار من با ارش حل می شد تو رو وارد این ماجرا نمی کردم
تو کلید راه منی!
تو تصمیم آنی گفتم
_برای خلاصی از اینجا راه دیگه ای ندارم
کمکت میکنم ولی تو چه راهی؟

#هانا
ارمین وقتی فهمید تا یک مدت مجبوره از ویلچر استفاده کنه کاملا بهم ریخت و حتی با ایلا هم حرف نمیزد
کلافه نگاه از ظرف سوپش گرفتم
_چرا نمیخوری ارمین؟داری با کی لج میکنی
با خودت یا من؟یک مدت کوتاه وضعت اینه باید خودتو تقویت کنی تا خوب بشی نه بدتر خودتُ داغون کنی
بااین حرفم نگاه غمگینشو دوخت بهم
‌_برات مهمم؟
خنده هیستریکی کردم و گفتم
_معلومه که مهمی!این چه حرفیه ارمین
وقتی هیچ خبری ازت نداشتم داشتم دیوونه میشدم از نگرانی….اون شبم که جلوی در بااون حال دیدمت روح از تنم خارج شد
صدام بغض دار شد….برای اینکه بغضم نشکنه سکوت کردم و سرم رو پایین انداختم
دستامو توهم قفل کردم…
_هانا
با نگاهم منتظر ادامه حرفش شدم که لب زد
_بغلم کن…
بی طاقت تر از اونی بودم که بخوام مخالفت کنم…به آغوش امنش پناه بردم و محکم دستامو دورش حلقه کردم
_فکر می کردم دیگه هیچوقت نمیتونم تو بغلم بگیرمت و عطرتو نفس بکشم…
ولی خوشحالم که الان دوباره پیشتم هانا…دلم لک زده بود برای کنارتو بودن

این ارمین بود که اینطوری ابراز عشق می کرد…بی غرور…!
اشکای گرمم روی گونه هام جاری بودن و لب هام رو تر کردن
سرمُ بالا گرفتم که نگاهم تو نگاه ارمین قفل شد
اروم لب زدم
_منم‌!
_توچی؟
خودمُ بالا کشیدم و لبمُ چسبوندم به ته ریش نامرتبش و اروم بوسیدم!
_منم دلم تنگ شده بود واسه کنارت بودن…لش کردنم تو بغلت…
بین گریه ام خندیدم و بینیم رو بالا کشیدم
‌_حتی واسه داد زدن و تهدید کردنات هم دلم تنگ شده بود….ارمین شاید غرورم جلوت له بشه ولی من هیچوقت نتونستم فراموشت کنم..بعد از چهارسال خودم رو متعلق به تو میدونم
یعنـی…
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
‌_من دوستت دارم

با درد شدیدی تو گردنم بیدارشدم….اخ زیر لبی گفتم و جا به جا شدم که حس کردم چیز سفتی زیر سرمه…
نگاهمو به کنارم دوختم که چشمم به چهره غرق خواب ارمین افتاد
لبخندی روی لبام شکل گرفت….خوشحالم بودم از این که تو بغلش خوابیده بودم…مثل دخترای تازه به بلوغ رسیده که بار اولشونه میرن سرقرار با دوست پسرشون هیجان داشتم
از تخت پایین اومدم و گونه ارمین رو بوسیدم
سریع یک دوش یک ربعه گرفتم و بعدش یک صبحانه شاهانه اماده کردم
برای ناهار تصمیم گرفتم غذای مورد علاقه ارمین که همیشه تو رستورانای سنتی سفارش میداد
ابگوشت و ماهیچه پلو بپزم
با لذت به میز صبحانه خوشمزه ام نگاه کردم و منتظر شدم تا ارمین بیدار بشه
کم کم داشتم تو چرت میرفتم که صدای در اتاق منو به خودم اورد
_مامانی ارمین جون بیدارشده…
_ای شیطون بلا…نکنه تو بیدارش کردی
_نه بخدا مامان
خندیدم لپشو کشیدم…کمک ارمین کردم تا کارای ضروریش رو انجام بده
و بعدم اوردمش سر میز صبحانه
‌_بفرمایید
_من که گفتم میلی ندارم
لقمه نیمرو رو جلوی دهنش گرفتم و لب زدم
‌_ارمین لطفا
سری تکون داد و لقمه رو بلعید
کل روز رو توخونه کنارهم با شیرین کاریای ایلا گذروندیم…
ولی ارمین خیلی دمغ بود ولی به روی خودش نمیاورد و سعی می کرد با ما بخنده
داشتم شونه هاشو ماساژ میدادم که خودشو کج کرد
سوالی نگاهش کردم
_میشه بریم تو اتاق حرف بزنیم

رو به روش نشستم و منتظر زل زدم به چشماش…
یک جور عجیبی نگاهم می کرد…انگار بین حرف زدن مردد بود
_بگو آرمین…هرچی باشه من پیشتم دخترت پیشته….
همون تیک عصبی همیشگیش که شصتش روی پشت لبش می کشید
لبخندی زدم و گفتم:
_میدونم الان عصبی ای و داری از یک موضوعی رنج میبری…از حرکاتت میفهمم….بگو لطفا!
_نمیخوام پیش من باشی…برو دنبال زندگیت!

گیج نگاهش کردم که ابروهاشو بالا انداخت
_نمیخوام دیگه منتظرم باشی…بد موقعی رو انتخاب کردی برای کنارم بودن…من نیاز به مهر و محبت و دوست داشتنت از سر ترحم ندارم

با صدای ضعیفی گفتم
_ارمین چه ترحمی؟من بهت ترحم نمیکنم…توچیزیت نشده…امروز،فردا روپاهات راه میری….من به دل خودم ترحم میکنم…من تازه میفهمم با کنارت نبودن چه ظلمی در حق خودم کردم ارمین…من بعد از این همه سال نتونستم فراموشت کنم..من متعلق به توام
_بس کن هانا….همین که گفتم….برو هانا…از الان به فکر یک زندگی جدید باشه بدون من!
_پس آیلا چـ..ـی میشه؟
_آیلانه…توبرو…اون دخترمه…اون بچه داخل شکمت هم به دنیا میاری و بعد میری!

ناباور خیره شدم به صورتش و چشمای نم دار ارمین…
اشکم از گوشه چشمم جاری شد!
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشد…اخ ارمین چرا لج کردی…
_ارمین بیا این حرفاتو فراموش کن…بعدا که خوب شدی صحبت میکنیم
_نظرم جدیه هانا…
_چقدر بی رحم شدی…من بدون شماها چیکار کنم آرمیــــــن
من بدون تو چیکار کنم….آیلا دیدی چقدر شبیهته…تاالانم سرپا موندم به این دلیل که اون مثل تو بود…با داشتنش زنده بودم و امید داشتم حالا هم خودتو هم اونو داری ازم میگیری
نکن ارمین…!

🍁🍁🍁🍁

#لیلی

_باید کمک کنی شخصی به اسم پروانه ایدین از زندان ازاد بشه البته
همزمان با حرفش شونه هاشو بالا انداخت و ادامه داد
_ازاد بشه یا تو بتونی فراریش بدی بدون این که بعدا دنبالش باشن
چشمام گرد شد و بابهت لب زدم
_من؟یکیو فراری بدم؟
_اره.‌.‌.به هرحال تو پلیسی،واست کاری نداره لیلی
انتخاب راهشم با خودته
_نمیشه،نمیشه.‌.‌.همچین چیزی امکان نداره
شماهم از این درخواستا نکنید
به سمتم خم شد و با چشمای یخیش زل زد تو چشمام
_یعنی تو اجازه رد کردن هم داری؟فراموش که نکردی اینجا کجاست.‌.‌.به مخ کوچولوت فشار بیار خانوم پلیسه!
_میدونم شما کمکم کردید ولی این کار شدنی نیست.‌.‌.‌من یک پلیس معمولیم
نه قاضیم نه نگهبان زندان!
_اونش به خودت مربوطه که چجوری انجام بدی این کارو لیلی،فهمیدی؟
الان بشین فکر کن و راه چاره پیدا کن تا فردا بهم اطلاع بده

_چه فکری جناب نایت،من از پس این کار برنمیام
شرمنده شما شدم
خواستم عقب گرد کنم که چونه ام رو بین دست قدرتمندش گرفت و از بین دندون هاش غرید
_رو این مسئله با کسی شوخی ندارم…اوردنت به اینجا و اون همه هزینه یک علت داشتم اونم پروانه!اگر این کارو انجام بدی تا اخر عمرت مدیون پروانه ای که دست و پاهات سرجاش هستن
بعد از حرفش به عقب هولم داد و لب زد
_و اما اگر قبول نکنی فردا پس میفرستمت به همون خونه وحشت چون بدرد من نمیخوری
انتخاب با خودته!

آب دهنم رو قورت دادم و دستی به موهای پریشونم کشیدم
دیشب چهره برزخی دانیل ترس به دلم انداخته بود.‌.‌.این چند روز فقط اروم بودن و متانت ازش دیدم بدون هیچ زورگویی
این نشون میده ادم و سواستفاده گری نیست و از طرفی هم بهش حق میدم.‌.‌‌.هیچ کس این همه پول نمیده محض رضای خدا.‌.‌.‌باید حتی بیشتر از این ها براش کار انجام بدم
حسابی تو فکر بودم و با خودم یکی دوتا می کردم که در اتاقم باز شد و دانیل تو چهارچوب در ایستاد
_بگو لیلی!
_من قبول میکنم که کمکتون کنم!برای همون پروانه
با حرفم چند قدم جلو اومد و سرش رو متمایل به چپ کرد
_کار خوبی کردی لیلی
اروم پشت دستشُ روی گونه ام کشید و ادامه داد
_خیلی خوبه!خیلی.‌.‌.‌
ریه ام از بوی عطر تلخش پر شده بود
ازش فاصله گرفتم و با صدای ضعیفی گفتم
_میشه بگید من باید چیکارکنم؟
یکم استرس دارم.‌.‌.هول شدم الان
_معلومه ولی نترس!
حالا که باهم به توافق رسیدیم درباره جزئیاتش باید صحبت کنیم
_بله گوشم با شماست!
ابروهاشو بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت
_یک ساعت دیگه اماده شو میریم یک جایی
نگران از تو اینه زل زدم به خودم!
کجا قراره بریم.‌.‌‌.تو این کشور به غیر از این اتاق از همه جا میترسیدم
نکنه به خاطر حرفای دیشبم لج کرده باشه و نخواد براش کار کنن
با این فکر رعشه به تنم افتاد
سریع هرچی جلوی دستم اومد پوشیدم
چند دقیقه بعد کنارش توماشین نشسته بودم
_میشه بگید کجا میریم
_یک جای خوب!
بعد از حرفش به راننده گفت که راه بیوفته
وحشت کل تنم رو به لرزه در اورده بود
_توروخدا منو نبریدبه خونه وحشت.‌.‌‌.خواهش میکنم!هرکاری بخواید براتون انجام میدم

_هرکاری؟
اب دهنم رو قورت دادم و با تردید لب زدم
_بله
لباشو جمع کرد و با انگشت اشاره اش ضربه ای روی گونه ام زد
_تا مقصد فکر میکنم،بهتره ساکت بشینی و از موسیقی لذت ببری
_اما
_از حرف زدن تو سکوت ماشین بدم میاد!

#هانا

شب تا صبح رو تو تختم گریه کردم و از خدا راه چاره خواستم….من بدون ایلا چیکار کنم
یک راهی جلو پام بذار…آرمین اگر بفهمه من حامله نیستم دیگه محاله بذاره آیلارو ببینم
با حرص و گریه موهامو عقب زدم و نگاهی به خودم تو آینه کردم
_نباید خودتُ ببازی هانا مجد…جلوش وایستا!ایلا دختر توهم هست…حق نداره از تو جداش کنه
از اتاق بیرون رفتم که بادیدن ارمین نیمه ایستاده اخمام در هم شد…داشت به خودش فشار میاورد
نگاهش پر از عجز بود ولی غرور اینقدر زیاد بود که درخواست کمک نمی کرد
بی حرف از کنارش رد شدم و زیرلب گفتم
_زیاد خودتو خسته نکن!بیا صبحانه
بعد از چیدن میز یک لقمه مربا و کره داخل دهنم گذاشتم…
_چرا ایستاده صبحونه میخوری
_عجله دارم
خواست سوالی بپرسه که پیش دستی کردم و گفتم
_کار شخصیه
_منم نمیخواستم بپرسم…به خودت مربوطه
هرکار دوست داری بکن…فقط میخوام زودتر از این کشور برم تادخترم مثل تو بار نیومده

لیوانُ روی میز کوبیدم
_مواظب حرف زدنت باش
شونه هاشو بالا انداخت و زیرلب گفت
_از اونی که من تورو خریدم بی غیرت بود…به هرحال توهم یکم میتونی

_خفه شو ارمین….خجالت بکش
با عصبانیت برگشتم تواتاقم
یک دامن کوتاه صورتی با تاپ بندی سفید و کت صورتی پوشیدم
موهامم دم اسبی بستم و ادکلنم رو زدم
ارایش مناسبی هم داشتم چون اینجا زیاد اهل ارایش نبودن
از اتاق بیرون اومدم که دیدم ایلا با ارمین مشغوله حرف زدنه
_ایلا…یالا عروسکتو بردار بریم

#هانا

چند ساعت تموم،بدون هیچ هدفی مشغول بالا و پایین کردن خیابون های اطراف خونه بودم.
ذهنم حسابی به هم ریخته بود و نمی دونستم باید چه غلطی بکنم…!
من بدون آیلا رسما میمیردم…
بدون آرمین هم همین طور…
دلم نمی خواست هیچ کدومشون رو از دست بدم.
بالاخره بعد از کلی فکر کردن که آخر سرهم به هیچ نتیجه ای نرسیدم،تصمیم گرفتم که برگردم خونه…
وقتی به خونه رسیدم،تقریبا هوا تاریک شده بود.

با کلید دره خونه رو باز کردم و وارد خونه شدم.
همین که پامو داخل سالن گذاشتم،آرمین رو دیدم که روی کاناپه دراز کشیده و چشماشو بسته.
خواستم به سمت اتاق آیلا برم که صداش مانعم شد:
_کجا بودی…؟

به سمتش برگشتم و گفتم:
_به تو هیچ ربطی نداره.
چشماشو باز کرد و توی جاش نشست.
با اخم نگاهم کرد و گفت:
_البته معلومه با این تیپ و قیافه کدوم قبرستونی بودی.
دوباره می خواست شروع کنه و با حرفاش آزارم بده…
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
_من و آیلا فردا از اینجا میریم…دلم نمی خواد آیلا زیره دست آدمی مثل تو بزرگ بشه.
اینبار دیگه نتونستم سکوت کنم.
عصبی به سمتش برگشتم و با حرص گفتم:
_آیلا زیره دست من بزرگ بشه خیلی بهتر از اینه که پیش آدمی مثل تو باشه…پدری که جز خوش گذرونی به هیچ چیز دیگه ای اهمیتی نمیده…لابد پس فردا باید آیلا رو مست توی مهمونی ها پیدا کنم آره…؟
با خشم داد زد:
_دهنت رو ببند هانا وگرنــ…

صدامو بالا بردم و میون کلامش پریدم:
_وگرنه چی…هاااااان…! خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم آرمین…به خدا اگر بخوای آیلا از من بگیری و بزاری و بری این بچه داخل شکممو میندازم…داغشو به دلت میزارم.

🍁🍁🍁🍁

#هانا

با تموم شدن جملم؛ جوری عصبی نگاهم کرد که از ترس غالب تهی کردم و به یکباره کل تنم یخ بست.
به سختی از روی مبل بلند شد و به سمتم قدمی برداشت.
حتی با این وضعیتی هم که داشت باز ازش می ترسیدم…!

غضبناک نگاهم کرد و غرید:
_چه گهی خوردی هانا…؟جرعت داری یبار دیگه تکرارکن تا دندوناتو توی دهنت خورد کنم.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم.
سعی کردم ترس رو کنار بزارم و در مقابلش جدی باشم.
اگه جلوش کم میاوردم قطعا از این ضعفم سو استفاده می کرد و آیلا رو ازم می گرفت…
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم.
دستام از شدت هیجان و استرس می لرزید اما اینبار نمی خواستم ضعفی از خودم نشون بدم.
باید می فهمید که آیلا تا چه حد برام مهم بوده و هست…!

دستای لرزونم رو مشت کردم و گفتم:
_نمیزارم آیلا رو ازم بگیری…بخوای حتی یه قدم ازم دورش کنی،یا بخوای با چرندیاتت مغزشو شست و شو بدی من هم ساکت نمیشینم آرمین…!

با چشمای ملتهب و قرمزش فقط زل زل نگاهم کرد و چیزی نگفت.
این نگاهاش برام از صدتا فوش بدتر بود.
بعد از چند ثانیه سکوتی که بین مون حاکم بود،انگشتش رو تهدید آمیز بالا آورد و مقابل چشمانم تکون داد و با لحن جدی و قاطعی زمزمه کرد:
_حواستو جمع کن هانا…بلایی سره این بچه بیاد،زندنت نمیزارم…دارم جدی بهت میگم.

اینقدر در لحنش جدیت و تحکم وجود داشت که زبونم به کل بند اومد و ته دلم حسابی خالی شد…!

هربار که با آرمین درمورد این بچه ای که اصلا وجود نداره بحث می کنم استرس و دلشوره بدی میاد سراغم…
استرس اینکه اگر بفهمه بچه ای در کار نیست چه واکنشی نشون میده و چه بلایی سره من میاره…!
آشفته دستی میون موهام کشیدم و سعی کردم بحثو عوض کنم.
برای همین آروم پرسیدم:
_آیلا کجاست…؟
سرد جواب داد:
_توی اتاقش خوابیده.
سری تکون دادم و به سمت اتاقه آیلا قدم برداشتم.
فقط چند میلی متر با دره اتاق فاصله داشتم که دوباره صداش بلند شد و رعشه به تنم انداخت:
_اگه مادر بودی بچه رو تا این موقع ول نمی کردی و با خیال راحت به هرزه بازی هات نمی رسیدی.

با حرص به سمتش برگشتم.
اینقدر به خاطر حرفی که زد از دستش عصبی شدم که به کل کنترلم رو از دست دادم.
با صدایی که به خاطر عصبانیت زیاد می لرزید گفتم:
_آره آره اصلا من هرزم…اصلا حق با تو و تو داری درست میگی…ولی کی باعث شد من اینی بشم که الان هستم…؟هاااان…!کی باعث شد آرمین…؟
در سکوت نگاهم کرد که ادامه دادم:
_شوهرم باعث شد اینی بشم که الان هستم…شوهرم وقتی من پاک بودم بهم ننگ هرزه بودن زد.
بازم فقط در سکوت نگاهم کرد.

با بغض بینیمو بالا کشیدم و تلخ گفتم:
_تو مقصر همه ی اینا هستی آرمین…تو مقصری…من که داشتم زندگیم رو می کردم.
بالاخره دهن باز کرد تا چیزی بگه که همون لحظه دره اتاق آیلا به یکباره باز شد و دستگیره در محکم در پهلوم فرو رفت.

با درد پهلوم رو چسبیدم و نالیدم:
_آخ…!
آرمین وحشت زده نگاهم کرد و داد زد:
_چیشد هانا…؟!

#لیلی

**************************
نمیدونم چه مدت گذشت که مقابل عمارت شیک و مجللی ماشین رو پارک کرد.
البته ماشین با دره وروردی عمارت حداقل ده متر فاصله داشت…
متعجب به عمارت زل زدم و پرسیدم:
_اینجا دیگه کجاست…؟
سرد جواب داد:
_اینجا جایی که ماموریت تو ازش شروع میشه.
گنگ نگاهش کردم و گفتم:
_متوجه نمیشم…! فکر می کردم پروانه داخل ایران زندانیه و من قراره از اونجا فراریش بدم…اصلا وایسا ببینم…! این عمارت چه ربطی به من و به شغلم داره…؟
با انگشتاش چندین بار بی قرار روی فرمون ماشین ضربه زد و گفت:
_پروانه زندانی هست اما نه در ایران…اسیر دستای اون امیره عوضیه.
با شنیدن اسم امیر احساس کردم به یکباره روحم از بدن پرکشید…!

به سختی آب دهانم رو قورت دادم و با تپه تپه گفتم:
_ت…و…تو…از من…می خوای…برم…تو دهن…شیر…؟پروانه…از…چنگال…امیر… آزاد…کنم…؟!
فقط در جوابم سرشو تکون داد.
ناگهان با تعجب داد زدم:
_دیوونه شدی…؟من بمیرمم سمت امیر نمیرم…اصلا تو با خودت چی فکر کردی…! امیر کسیه که منو به اون خراب شده فرستاد…امیر کسیه که منو فلج کرد…امیر کسیه که مسبب تموم بدبختیای منه…اون سایه منو با تیر می زنه بعد من چه طوری قراره پروانه از دستش نجات بدم…؟ این فکر رسما دیوونگیه…!

توی جاش کمی جا به جا شد و خونسرد گفت:
_می دونم سوالای زیادی برات پیش اومده لیلی و مطمئن باش که من به تک تک سوالات جواب میدم اما قبل از اینکه جواب سوالاتو بهت بدم،دوتا راه جلوی پات میزارم…!

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
_یا میری توی باند امیر و از توانایی هات استفاده می کنی و پروانه نجات میدی و یا من برمی گردونمت به همون خونه…انتخاب با خودته.

دو راهی خیلی سختی بود…!
و به قول معروف باید از بین گزینه بد و بدتر یکی رو انتخاب می کردم.
اگر وارد باند امیر میشدم،مرگم حتمی بود و اگر به اون خونه برمی گشتم تا آخر عمرم زجر می کشیدم.
حداقل اگه وارد باند امیر میشدم نهایتش این بود که امیر با یه تیر خلاصم می کرد…
ولی اون خونه…!
و عروسک شدن…!

با انزجار چهرمو جمع کردم.
حتی فکرش هم دردناک بود…
دانیل موشکافانه پرسید:
_خب…!چیکار می کنی لیلی…؟
کلافه نگاهش کردم و گفتم:
_باشه…وارد باند امیر میشم اما به دو شرط…!
مغرورانه گفت:
_حواست باشه…تو در جایگاهی نیستی که بتونی شرطی بزاری.
تلخ زمزمه کردم:
_شرطام اصلا سخت نیستن…!

چشماشو باز و بسته کرد و لب زد:
_باشه…قبوله…حالا شرطات رو بگو.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_اولین شرطم اینه که می خوام با آرش صحبت کنم.
دهن باز کرد تا با غیظ چیزی بگه که تند ادامه دادم:
_نگران نباش…! چیزی راجب امیر و این موقعیتی که توش گیر افتادم بهش نمیگم…فقط می خوام صداش رو بشنوم و بهش بفهمونم که زندم.
با آشفتگی آشکاری دستی میون موهاش کشید و گفت:
_اونوقت دنبالت می گرده و سعی می کنه هرجور شده پیدات کنه.
با اندوه نالیدم:
_وارد باند امیر که بشم دیگه دستش بهم نمی رسه.

خیلی تیز بود.
متوجه اندوه کلامم شد و برای همین بحثو عوض کرد:
_قبوله…میزارم باهاش تماس بگیری…حالا شرط دومت چیه…؟!
قاطع گفتم:
_می خوام به تک تک سوالام صادقانه جواب بدی…مخصوصا راجب امیر…!می دونم که در جریان تموم کاراش بودی و هستی…اگه می خوای وارد باندش بشم باید یه چیزایی رو درموردش بدونم.

خیلی تند گفت:
_شرط دومت رو هم قبول می کنم…اما اول برمی گردیم به عمارت و اونجا من همه چیز رو برات توضیح میدم.
سری تکون دادم که ماشینو روشن کرد
و به راه افتاد.
توی راه هیچ سوالی ازش نپرسیدم و فقط ترجیح دادم به موزیکی که در حال پخش بود گوش بدم اما اینقدر فکرم درگیر بود که اصلا نمی فهمیدم خواننده داره چی بلغور می کنه…!

فکرم به شدت درگیر امیر و آزادی پروانه بودش…
اصلا چه جوری باید وارد باند امیر می شدم…؟
امیر قطعا با دیدنم یا من رو می کشت یا دوباره به فکر عذاب دادن من میوفتاد…
که احتمال دوم خیلی قوی تره…!

با صداشدن اسمم توسط دانیل از افکار درهمم فاصله گرفتم و گیج و منگ بهش زدم.
دانیل:کجایی تو…؟پنج دقیقس که دارم صدات می کنم…رسیدیم…پیدا شو.
متعجب از شیشه ماشین به بیرون زل زدم.
توی باغ عمارت بودیم…!
اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم و دنبال دانیل به سمت ساختمون عمارت به راه افتادم.
وارد سالن عمارت که شدیم بی قرار گفتم:
_خب…حالا بگو…!
به سمتم برگشت و گفت:
_یک ساعت دیگه بیا به اتاقم…اون موقع صحبت می کنیم.
و بعد خیلی ریلکس به سمت طبقه بالا رفت و من رو با یک دنیا سوال تنها گذاشت.

لعنتی…!
اصلا درک نمی کرد که من اینجا برای فهمیدن حقیقت دارم بال بال می زنم.
کلافه به سمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسام روی تخت ولو شدم و منتظر به ساعت دیواری داخل اتاق زل زدم.

این یک ساعت برای من اندازه یک عمر گذشت…
هر لحظه…
هر ثانیه…
و هر دقیقش برام عذاب آور بود.
اما بالاخره این انتظار به پایان رسید.

با استرس از روی تخت بلند شدم و از اتاقم بیرون زدم و به سمت طبقه بالا رفتم.
وقتی به پشت دره اتاق دانیل رسیدم،احساس کردم نفسم داره بند میاد…!
با دستم،آروم به گونم ضربه ای زدم و زیرلب زمزمه کردم:
_خودتو جمع کن لیلی…! آخه این چه وضعی که تو داری.
نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم که بعد از گذشت چند ثانیه صدای بم و مردونش بلند شد:
_بیا داخل.
با دستای لرزون دستگیره به سمت پایین کشیدم و وارد اتاق شدم که گفت:
_درم پشت سرت ببند.
باشه ای زیرلب گفتم درو پشت سرم بستم.
به سمتش برگشتم که دیدم روی تخت نشسته و یه کتاب در دست داره.
متوجه نگاه خیره ی من شد و سرشو بالا آورد و گفت:
_بیا بشین…!
و با دستش به صندلی چرمی که کنار تختش قرار داشت اشاره کرد.
به سمت صندلی قدم برداشتم و روش نشستم.
منتظر بهش چشم دوختم که کتابشو بست و بهم زل زد و گفت:
_من نمی خوام به عنوان جاسوس و یا با یه اسم دیگه یا چهره دیگه وارد باند امیر بشی…من می خوام به عنوان خوده لیلی وارد باندش بشی.

پوزخندی زدم و گفتم:
_میشه بگی چه جوری…؟ توی ماشین هم بهت گفتم…امیر تا من رو ببینه خلاصم می کنه…بعد تو از من می خوای که وارد باندش بشم…؟ اونم با همین چهره و اسم واقعیم…!؟

از روی تخت بلند شد و در حالی که داشت به سمت کتابخونه کوچکی که گوشه اتاقش قرار داشت می رفت گفت:
_امیر خلاصت نمی کنه…چون براش مهمی…!

با تموم شدن جملش بلند زدم زیره خنده…!
مهم…؟
من…!
اونم برای امیر…؟
وای…مثل جوک می مونه.

درحال خندیدن بودم که یه جوری با اخم نگاهم کرد که رسما دستشویی لازم شدم و دست از خندیدن کشیدم.
با همون اخمش گفت:
_بزار من حرفم تموم بشه بعد تو نیشتو باز کن.
زیر لب ببخشیدی گفتم که ادامه داد:
_من توسط یکی از افراد امیر متوجه حضور تو داخل اون خونه شدم…!

🍁🍁🍁🍁

#لیلی

کلافه لب زدم:
_اصلا سردر نمیارم چی میگی…!
کتابشو داخل یکی از قفسه های کتابخونش قرار داد و دوباره به سمت تخت برگشت.
روی تخت نشست و عمیق بهم زد و گفت:
_بهت حق میدم…من هم جای تو بودم گیج و سردرگم میشدم.

با حسرت بازدمم رو بیرون فرستادم که ادامه داد:
_من و امیر یه جورایی رقیب هم حساب میشیم…اون یکی از مهم ترین آدمای زندگیم رو از من گرفت و دشمنی ما از همین جا آغاز شد…پروانه برای من همه چیزه،همه چیز و هرطوری شده باید از دست اون امیره بی رحم نجاتش بدم.
عاجزانه نگاهش کردم و گفتم:
_خب…! اینا چه ربطی به من داره…؟

دانیل:فکر می کردم باهوش تر از این حرفا باشی…! این وسط کلی ارتباط بین من و تو و امیر وجود داره…!
بازم چیزی از حرفاش نفهمیدم.
خیلی گنگ حرف می زد.
متوجه سردرگمیم شد و سعی کرد واضح تر حرف بزنه:
_ببین لیلی…وقتی امیر شروع به دشمنی با من کرد من سعی کردم یه جوری حذفش کنم و از طریق یه سری از دوستانم با آرش آشنا شدم…آرش قرار بود بهم کمک کنه اما درست وقتی که داشتیم موفق میشدیم جا زد…! و نتیجه جا زدنش شد از دست دادن پروانه…
متعجب زمزمه کردم:
_اما آرش چیزی درمورد تو به من نگفت…!

دانیل:همکاری من و اون کاملا محرمانه بودش…به هر حال من دیگه کاری با آرش ندارم…طرف حساب من تویی و ازت می خوام که کارتو درست انجام بدم…اگه پروانه نجات بدی من هم برت می گردونم ایران تا به زندگیت برسی.
انگشتامو درهم قفل کردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم:
_من پروانه فراری میدم…اما هنوز مشکل اصلی سره جاشه…!
یه تای ابروش رو بالا انداخت و پرسید:
_چه مشکلی…؟
_من باید با امیر چیکار کنم…؟اصلا چه جوری باید وارد باندش بشم…! کوچک ترین برخورد من با امیر مساوی میشه با مرگم.
پوزخندی زد و گفت:
_خیالت راحت…اون تورو نمی کشه…تو براش مهمی…!

#هانا

***************************
به سختی و لنگون لنگون به سمتم اومد و نگران گفت:
_خوبی هانا…؟
نفس عمیقی کشیدم و دستمو از روی پهلوم برداشتم و گفتم:
_آره…خوبم…!
آرمین دهن باز کرد تا چیزی بگه اما آیلا پیش دستی کرد و تند گفت:
_مامانی…خوبی…؟یهو چیشد آخه…!؟
نگاهمو به سمت آیلا که مظلومانه بین چهارچوب در ایستاده بود،سوق دادم و گفتم:
_چیزی نیست عزیزم…خوبم…! نگران نباش.
آرمین کلافه نگاهم کرد و غرید:
_میریم دکتر.

وحشت زده گفتم:
_دکتر برای چی…؟ گفتم که خوبم.
با اخم زمزمه کرد:
_تو شاید خوب باشی اما ممکنه بلایی سره بچم اومده باشه…!

وای خدایا…
داشتم بدبخت میشدم…
دکتر رفتن من مساوی میشد با لو رفتن دروغم…!
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و جدی گفتم:
_بچه هم خوبه…با یه ضربه آروم که چیزیش نمیشه.
بلند و قاطع داد زد:
_همین که گفتم…!
با دادی که زد، به شدت ترسیدم و لرزش خفیفی به جونم افتاد.

ترس نه به خاطر دادش…
بلکه به دلیل برملا شدن دروغم…!

سعی کردم نظرشو عوض کنم برای همین گفتم:
_آرمین…بچه خوبه…اگه چیزیش میشد باید حسش می کردم.
بازم صداشو بالا برد و غرید:
_هانا اعصابم رو بهم نریز…برو لباست رو عوض کن بریم.

رسما با بدبخت شدن فقط چند قدم فاصله داشتم…

حس کسی رو داشتم که هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر در باتلاق فرو می رفت…
و هرچی بیشتر برای نجات خودش دست و پا می زد فاصلش تا مرگ کمتر میشد…
دستامو محکم مشت کردم و خواستم آخرین تیر خلاصیم رو رها کنم و چیزی بگم که آیلا به سمت آرمین رفت و با اخم رو به روش ایستاد و گفت:
_برای چی سره مامانم داد می زنی…؟

برای یه لحظه از این برخورد آیلا به شدت تعجب کردم.
صبح من رو به آرمین فروخت و پشت اون در اومد و حالا داشت طرفداری من رو می کرد…!
واقعا که این بچه مثل خوده آرمین عجیب و غریب بود…

آرمین با همون اخم و جدیتش نگاهی سمت آیلا انداخت و گفت:
_چون حقشه.
آیلا کم نیاورد و با اون زبون درازش گفت:
_دیگه دوستت ندارم آرمین…تو همش سره مامانم داد می کشی و اذیتش می کنی…!
آرمین کلافه دستی میون موهاش کشید.
انگار سعی داشت عصبانیتش رو کنترل کنه و درست با آیلا حرف بزنه.
اما خب چندان هم موفق نشد و با تشر گفت:
_برو لباسات رو عوض کن آیلا می خوایم بریم جایی…اینقدر هم روی اعصاب من راه نرو.

حرکات آرمین واقعا عجیب شده بود.
تا به حال سابقه نداشت با آیلا اینطور بد حرف بزنه…
کمی نسبت به حرکاتش دقیق تر شدم.

خدای من…!
همون تیک و حرکات عصبی که دکتر راجبش حرف می زد اومده بود سراغش…
برای همین رفتارش دست خودش نبود…!
دیگه حالا واقعا باید از آرمین و واکنش هاش می ترسیدم.

هراسان دست آیلا گرفتم و با استرس گفتم:
_عزیزم لطفا برو داخل اتاقت…!
از این می ترسیدم که مبادا اتفاق بدی بیوفته…

آیلا لجوجانه پاشو روی زمین کوبید و دستشو از میون انگشتام بیرون کشید و گفت:
_نمیرممممم…!
دوباره خواستم دستشو بگیرم و داخل اتاق ببرمش که ناگهان آرمین جوش آورد و دست آیلا به زور گرفت و غرید:
_حالا که می خوای لجبازی کنی پس با همین وضع میبرت.
و بعد لنگون لنگون در حالی که دست آیلا رو گرفته بود به سمت دره خونه قدم برداشت.
آیلا هم مدام داد می زد:
_ولممممم کن…آرمین ولمممم کن…دیگه دوستت ندارم.

ترسیده به سمت آرمین دویدم و گفتم:
_آرمین توروخدا ولش کن.
غضبناک نگاهم کرد و گفت:
_این بچه هم درست مثل تو…حرف آدم سرش نمیشه و تا زور بالای سرش نباشه کاری رو درست انجام نمیده.

دره خونه رو باز کرد که دستمو روی در قرار دادم و نالیدم:
_آرمین تو الان عصبی،نمی دونی داری چیکار می کنی…! توروخدا آیلا ولکن…ببینش…نگاه کن چه قدر ترسیده.
حرفم تونست کمی آرومش کنه.
به سمت آیلا برگشت و به چهره معصومش که نم اشک درون چشماش حلقه بسته بود زل زد.
برای یک لحظه تموم حالات صورتش به کل تغییر کرد و دلش به حال آیلا سوخت.
همین که دست آیلا رو رها کرد،آیلا به سمت من دوید و خودش رو تو بغلم انداخت.
بیچاره حسابی ترسیده بود.
چون اولین بارش بود که آرمین رو تا این حد عصبانی میدید…!

آرمین سرشو شرمنده پایین انداخت و دره خونه رو کامل باز کرد.
خواست از خونه خارج بشه که تند گفتم:
_با این وضعت کجا داری میری…؟

جوابم رو نداد و بلافاصله از در بیرون رفت.
هراسان آیلا پس زدم و آروم گفتم:
_همینجا بمون تا من برگردم.
با چشمای اشک آلودش نگاهم کرد و پرسید:
_کجا میری مامان…؟
کلافه دستی میون موهام کشیدم و جواب دادم:
_میرم دنبال آرمین…تا تو بری عروسکات رو بچینی من برگشتم.
با بغض گفت:
_اما مامان…!
وقت این رو نداشتم که بایستم و با آیلا بحث کنم.
باید زودتر خودم رو به آرمین می رسوندم.

خم شدم و نوازش وار دستمو بین موهای آیلا کشیدم و با لحن مهربونی گفتم:
_عروسکات رو بچین آیلا…آرمین رو که برگردوندم قول میدم باهم دکتر بازی کنم.
لباشو کج کرد و دلخور گفت:
_اما مامان من دیگه آرمین دوست ندارم چون دعوام کرد…!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_عزیزم آرمین حالش خوب نبود…مطمئن باش وقتی برگرده حسابی از کارش پشیمون شده و جبران می کنه…اصلا وقتی برگشت مجبورش می کنیم باهامون دکتر بازی کنه باشه…؟
چیزی نگفت…
مثل اینکه خداروشکر راضی شدش…
سرشو به نشونه موافقت تکون داد و بدو بدو به سمت اتاقش رفت.
با رفتن آیلا،کلیدمو از روی جاکلیدی برداشتم و تند از خونه بیرون زدم.

با اون وضعیتی که آرمین داشت نمی تونست زیاد دور شده باشه…!
چشم چرخوندم و میون جمعیت اندکی که در حال رفت و آمد بودن دنبال آرمین گشتم.
اما نبود که نبود…!
کمی جلوتر رفتم و هراسان نگاهی به اطرافم انداختم.
خدایا یعنی کجا رفته…؟
اخه با اون پاهای نیمه جونی که داشت نمی تونست توی این فرصت کم،زیاد دور شده باشه…!

#لیلی

****************************
کلافه گفتم:
_چرا فکر می کنی براش مهمم…؟اگه حتی یک درصد مهم بودم این همه بلا سرم نمیاورد…اگه مهم بودم منو به اون خونه نمی فرستاد…من نه تنها براش مهم نیستم بلکه دشمنشم…امیر از هر فرصتی استفاده می کنه تا به من ضربه بزنه…اون نمی خواد من راحت و بدون درد بمیرم…می خواد ذره ذره زجر بکشم…برای همین منو به اون خونه فرستاد…چون می دونست که تبدیل به عروسک جنسی میشم…!

خونسرد گفت:
_ داری اشتباه می کنی لیلی…! درسته که اون به خاطر خصومتی که با پدرت داشته به فکر زجر دادن تو ولی براش مهمی…اگه می خواست تو تبدیل به لولیتا بشی پس چرا توسط یکی از افرادش منو از وجود تو باخبر کرد تا بیام و نجاتت بدم…؟!
فقط گنگ نگاهش کردم.
واقعا داشت چی می گفت…!
اصلا از حرفاش سردرنمیاوردم…
با دیدن چهره سردرگمم پوزخندی زد و گفت:
_اینجوری نگام نکن چون اونوقت حس می کنم جای یه پلیس کار درست روبه روم یه آماتور نشسته.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم که ادامه داد:
_من وقتی از جانب آرش ناامید شدم به فکر چندتا راه دیگه افتادم…دنبال افرادی می گشتم تا این وسط بهم کمک کنن و از امیر زخم خورده باشن…کمی که گذشت یکی از افرادم تورو بهم معرفی کرد…دختر پلیس و زیرکی که خودش رو در نقش دانشجو جا زد و به امیر نزدیک شد…دنبال یه راهی بودم تا پیدات کنم و ازت بخوام باهام همکاری کنی که فهمیدم ناپدید شدی…دنبالت گشتم اما پیدات نکردم چون امیر کارش رو خوب بلد بود…یه جوری مرگش رو صحنه سازی کرده بود که هیچ شکی به سمت اون کشیده نمیشد…و نهایت فکر می کنی من چه طور پیدات کردم…؟توسط یکی از افراد خوده خوده امیر…اگه امیر نمی خواست نه تنها من بلکه هیچ کس دیگه ای از جات باخبر نمیشد.

موشکافانه پرسیدم:
_پس آرمین چی…؟ اون اومد دنبالم.
دانیل:آرمین هم از جانب من با خبر شد.
با آشفتگی دستی میون موهام کشیدم و گفتم:
_من مطمئنم امیر یه نقشه ای داشته که تورو وارد این ماجرا کرده…مطمئنم از قصد تورو فرستاده تا من رو نجات بدی…!
سری به معنای نه به طرفین تکون داد و گفت:
_نه…! اون فقط می خواست تو یکم توی این مدت زجر بکشی.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و با تردید گفتم:
_از کجا اینقدر مطمئن حرف می زنی…! نکنه خودت هم دستش هستی…؟!
پوزخندی زد و گفت:
_خوبه…از این شک و تردیدت خوشم میاد…اینکه زود حرف کسیو باور نمی کنی و همه جوانب رو می سنجی عالیه و نشون میده پلیس خوبی هستی.

فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم که صادقانه ادامه داد:
_من هم دست امیر نیستم…برات دلیل و مدرکی هم نمیارم چون ضرورتی توش نمیبینم…اینکه تو الان اینجایی و رو به روم نشستی و از اون خونه وحشتناک نجات پیدا کردی دلیلش فقط و فقط پروانس…! من ازت می خوام که کمکم کنی تا پروانه از دست امیر نجات بدم اما اگر در خواست کمکم رو رد کنی مــ…

میون کلامش پریدم و گفتم:
_می دونم…! برم می گردونی به همون خونه.
دانیل:آفرین…از اینکه مجبور نیستم برات هر چیزی رو دوبار تکرار کنم خوشحالم.
_خب حالا من باید چه جوری به باند امیر نفوذ کنم…؟

#هانا

**************************
میلاد عصبی نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت:
_خداروشکر که ناپدید شده…خداروشکر…! با پای خودش از زندگی مون بیرون رفت.

کلافه دستی میون موهام کشیدم و غریدم:
_میلاد من بهت گفتم بیای اینجا چون به کمکت نیاز دارم…نگفتم بیای تا اعصابم رو بیشتر به هم بریزی.
قدمی به سمتم برداشت و گفت:
_مشکل تو چیه هانا…؟ چرا ولکن اون عوضی نیستی…؟ از موقعی که اومده اینجا تا حالا دوبار ناپدید شده…و دلیلش هم خیلی واضح و مشخصه…هر دوبار رفته پی خوش گذرونیش…! اون به تو و این بچه پایبند نیست،چرا نمی خوای بفهمی…؟!
و بعد با دستش به آیلا که غمگین روی کاناپه نشسته بود و داشت نقاشی می کشید اشاره کرد.

نیم نگاهی سمت آیلا که به شدت توی خودش بود و توجهی به حرفای ما نمی کرد انداختم.
دلم به حالش کباب شد…
اون حتی وضعیتش از من هم بدتر بود.
تن صدامو پایین آوردم و آروم تر گفتم:
_چی داری مال خودت میگی…؟! دفعه قبل که تن نیمه جونش رو دم در پیدا کردم…اینبار هم توی وضعیتی نبود که بتونه راه بره…مطمئنم یکی با آرمین دشمنی داره و می خواد بهش صدمه بزنه.

خیلی ریلکس گفت:
_چه خوب…! حتما دزدیتش تا کاره نیمه تمومش رو تموم کنه.
با حرفی که زد ته دلم حسابی خالی شد.

🍁🍁🍁🍁

هانا

نکنه برای آرمین اتفاقی بیوفته…؟!
با ترس گفتم:
بسه بسه میلاد…! خونسرد شونه ای بالا انداخت و گفت: برای دومین باره که آرمین ناپدید میشه…دفعه قبل تن بی جونشو پیدا کردی،اینبار هم اگر شانس بیاری جنازشو.

داد زدم:
گفتم بسهههههه…تمومش کن…اصلا اشتباه کردم که گفتم بیای اینجا…از خونه من برو بیرون. به طرفم اومد و رو به روم ایستاد و گفت: به فکر خودت باش هانا…به فکر خودت و آیلا…حالا که آرمین ناپدید شده می تونی دوباره به زندگیت برگردی…بدون هیچ نگرانی و ترسی.
عصبی نگاهش کردم و جدی غریدم:
گفتم برو بیرون…برو…! پوزخندی زد و به سمت دره خونه قدم برداشت. درو باز کرد و همون طور که پشتش به من بود گفت: آرمین دیگه برنمی گرده هانا…سعی کن فراموشش کنی.
و بعد از خونه خارج شد و درو محکم پشت سرش بست.

با رفتنش نفس عمیقی کشیدم.
احساس می کردم زمین داره دور سرم می چرخه و از حجم استرس و ترس زیاد حالت تهوع گرفته بودم.

به طرف آیلا رفتم و کنارش روی کاناپه ولو شدم.
حتی سرشو بالا نیاورد و نگاهم نکرد.
این سکوت و غمش داشت آزارم میداد.
آروم اسمشو صدا زدم و گفتم:
_آیلا عزیزم…چیشده…چرا اینقدر ناراحتی…؟

جواب سوالم رو نداد و بی مقدمه پرسید:
_آرمین جون دیگه نمیبینم مامان…؟

🍁🍁🍁🍁

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2
  • ژانر: عاشقانه ماجراجویی
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10233
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.