| Thursday 22 October 2020 | 07:13
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 4)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 4)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 3)

با بی تفاوتی گفتم
_مرسی از تعریفت.
دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_بیا اینجا…
چند لحظه خیره نگاهش کردم و دور ازش روی تخت نشستم. لیوان مشروبش و پر کرد و گفت
_این قیافه گرفتنت واسه چیه؟
با اخم گفتم
_یعنی نمیدونی؟
لبخند معناداری زد و سر تکون داد
_چرا میدونم.
با جدیت گفتم
_من دیگه ازت بچه نمیخوام آرمین.
با خودخواهی گفت
_اما من ازت میخوام.
_تو واسه ی آیلا نتونستی پدری کنی اون بچه با کلی کمبود بزرگ شد حالا یکی دیگه…
وسط حرفم پرید
_تو تونستی مادری کنی واسش؟
_نه… واسه همینم دیگه بچه نمیخوام. من میخوام برم. اونجا تازه کارام سر و سامون گرفته بودن. من قرص میخورم آرمین. محاله یه بچه ی دیگه…
با خشم نگاهم کرد و لیوان و پرت کرد که تکونی خوردم.
بلند شد و غرید
_جرئت داری همچین گهی بخوری؟
عصبی منم بلند شدم
_با خودخواهی خودت میخوای یه بچه ی دیگه رو بدبخت کنی؟یه نگاه به خودت بنداز… تو لیاقت پدر شدن و نداری!
_اونش و خودم تصمیم می‌گیرم.
جلو اومد و شمرده شمرده گفت
_اگه ببینم یا حس کنم داری قرص میخوری داغ آیلا رو به دلت میذارم هانا!
صورتم با خشم جمع شد. توی هر شرایطی آیلا رو وسط می کشید.
جلو رفتم و این بار من با تحکم گفتم
_چنین اجازه ای بهت نمیدم. دخترم و ازت میگیرم… اجازه هم نمیدم یه بچه ی دیگه از وجود تو به دنیا بیاد و بدبخت بشه.

نیشخند زد و سینه به سینم ایستاد.
سرش و جلو آورد و پچ زد
_اما من بچه می خوام و تو هم به دنیاش میاری.
با غیظ نگاهش کردم که ادامه داد
_می‌خوام این بار وقتی حامله میشی من تو لحظه به لحظه‌ش باشم.
با تحکم و اخم گفت
_قرص نمیخوری هانا…باید حامله بشی.
تا خواستم اعتراض کنم در اتاق با شتاب باز شد و آیلا اومد تو.
آرمین با اخم گفت
_بهت نگفتم قبل رفتن تو اتاق کسی اول در بزن؟
آیلا با زبون درازی گفت
_تو که هر کسی نیستی آرمین جونم.
به وضوح لبخند روی لب آرمین و دیدم.
فقط وقتی به این بچه می رسید نیشش شل می شد.
آیلا به سمتش دوید و پرید توی بغلش. آرمین بلندش کرد و گاز محکمی از لپش گرفت که جیغ بچه بلند شد. نگاه معناداری بهم انداخت و گفت
_مامانت می‌خواد برات یه نینی بیاره.
ناباور نگاهش کردم که آیلا هیجان زده گفت
_واقعا مامان؟چه طوری؟
آرمین خندید و گفت
_کارهای اولیه ش انجام شده به زودی یه بچه تو بغل مامانته!
نیشگونی از بازوش گرفتم که آیلا فسش خوابید و گفت
_اگه یه نینی دیگه بیارید اونو بیشتر از من دوست دارید. نمیخوام…
آرمین زل زد به صورتش و گفت
_به نظرت یه بچه ی دیگه می تونه مثل تو ننر و خوردنی باشه؟
آیلا باز توی بغل آرمین عشوه خرکي اومد و گفت
_نه.
_پس جوش نزن به مامانت بگو چه قدر بچه دوست داری!
کلافه به هر دو شون نگاه کردم و به سمت در رفتم.
لحظه ی آخر صدای جفتشون و با هم شنیدم
_آخ جون نینی!.
پوزخند زدم. به همین خیال باشین

* * * * *
تلفن و با درموندگی قطع کردم و نالیدم
_حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟
علنا گفت اگه تا یه هفته ی دیگه سر کارت نباشی اخراجی…
خدا لعنتت کنه آرمین.از کارم افتادم… اونم چنین موقعیت شغلی که نصیب هر کسی نمیشد حالا من مفت مفت باید از دستش میدادم..
نگاهی به اطراف انداختم و وقتی دیدم کسی نیست شماره ی میلاد و گرفتم.
بعد از کلی بوق صدای خستش توی گوشی پیچید
_الو…
آهسته و با احتیاط گفتم
_الو میلاد منم…گوش بده زیاد وقت ندارم.
جا خورده اسمم رو صدا زد که ادامه دادم
_من می‌خوام تو همین یکی دو روزه برگردم وگرنه کارم و از دست می‌دن.
نفسش و فوت کرد و گفت
_از شرکت زنگ زدن؟
_آره. اگه اخراجم کنن…
وسط حرفم پرید
_تو به این چیزا فکر نکن. ما یه نقشه هایی داریم. سعی می‌کنم تو همین یکی دو روزه انجامش بدم. تو هم از دست اون روان پریش راحت میشی.
چیزی نگفتم. با تردید گفت
_هانا. اون عوضی بلایی که سرت نیاورد؟
دلم می‌خواست بگم بلای اصلی رو اون نه….خودم با حماقتم سر خودم آوردم.
همین که در برابرش کم آوردم و باهاش بودم یعنی اوج حماقت.

. 🍁🍁🍁🍁

برای اینکه شک نکنه گفتم
_نه… اما می‌خوام زودتر از اینجا برم.
_نگران نباش. خیلی زود میارمتون پیش خودم.
سر تکون دادم و خواستم قطع کنم که گفت
_هانا…
سکوت کردم که گفت
_بعد این همه سالی که منتظرت موندم. نمیخوام دوباره از دست بدمت.
حق داشت که همچین حرفی بزنه. بدون اینکه جوابی بدم قطع کردم.
برگشتم و با دیدن آرمین که تکیه زده به درگاه در وحشت زده تکونی خوردم و گوشی از دستم افتاد.
از کی اینجاست؟
توی صورتش هیچی معلوم نبود. در حالت نرمال باید عصبی می‌بود اما نبود…
با تته پته گفتم
_من… من…
تکیه شو از دیوار گرفت و گفت
_اگه دلت می‌خواد می‌تونی بری!
میدونستم هدف‌ش و… اون نمی‌دونست که من دردم دخترمه!
_فکر میکنی چرا تا الان لش اون مرتیکه رو ننداختم تو خیابون؟
جلو اومد
_چون دیگه روت غیرت ندارم….
با تحقیر نگاهم کرد و گفت
_از نظرم یه جنس بنجلی. چه دست من باشی چه یکی دیگه فرقی واسم نداره.
دلم گرفت.
مگه نگفت عاشقمه؟پس الان با این حرفا به چی می خواست برسه؟
موهای ریخته شده روی صورتمو کنار زد و گفت
_حتی بدم نمیاد تو رو یه شب با رفیقام شریک بشم.
لبخند محوی زد و سرش و کنار گوشم آورد و پچ زد
_قبلا امتحانش کردم… سکس مشترک حالش بیشتره.

با نفرت هلش دادم عقب و غریدم
_حالم ازت به هم میخوره.
نیشخندی زد و گفت
_برای همین دو شب پیش ول شدی تو بغلم؟میخوای یادت بیارم حالی که داشتیو؟
جلو اومد.
عقب رفتم و گفتم
_نزدیک نیا…
از لجم جلو تر اومد و معنادار گفت
_چرا؟می ترسی باز شل بشی؟
اونقدر عقب رفتم که چسبیدم به دیوار.
با کمترین فاصله نزدیکم ایستاد و دستش و به سمت پاهام برد که محکم هلش دادم عقب و با تهدید گفتم
_من بازیچه ی تو نیستم آرمین.. من…
من با صدای گریه ی آیلا حرفم قطع شد.
آرمین با نگرانی از اتاق بیرون زد. وحشت زده دنبالش دویدم…
با دیدن آیلا که لبش پر از خون شده بود به سمتش دویدم.
توی حیاط پای تاب افتاده بود.
آرمین بغلش کرد و با اخم نگاهی به لبش انداخت.
نگران گفتم
_چی شد؟
باغبون به جای آیلا جواب داد
_از روی تاب افتاد…من بهش گفتم مواظب باشه اما ماشالا خیلی بازیگوشه!
آرمین با اخم داد زد
_رحمان برو سوئیچ ماشینم و بیار!
رحمان بیچاره با وجود پای چلاغش تند به سمت ساختمون دوید.
آیلا رو بغلم داد و گفت
_میرم ماشین و بیارم.
سر تکون دادم. بعد از رفتنش با سرزنش گفتم
_آخه چرا مواظب خودت نیستی؟
با بغض گفت
_عمو مهرداد گفت.
متعجب گفتم
_چی؟مهرداد؟تو مهرداد و از کجا دیدی؟
با گریه به سختی تشخیص میدادم چی میگه
_دیشب اومده بود گفت خودمو بزنم به مریضی تا منو بیارین بیمارستان اما تو گفتی هیچ وقت دروغ نگم مامان برای همین خودم…. خودم و انداختم.

چند لحظه با تعجب نگاهش کردم. همون لحظه آرمین توی ماشینش بوق زد.
نگاهش کردم.
پس مهرداد و میلاد یه نقشه هایی داشتن.
حس ترس بدی داشتم.حس میکردم این بار اتفاق بدی میوفته.
به سمت ماشین آرمین رفتم و سوار شدم.
آیلا رو روی پام نشوندم.هنوز درو کامل نبسته بودم گازش و گرفت و رفت..
نگاه به چهره ی نگرانش افتادم که هر ازگاهی به آیلا می‌دوخت.
اگه این بارم از دخترش جداش میکردم ازم متنفر میشد. تازه اگه پیدامون می‌کرد منو زنده نمیذاشت.
تا رسیدن جلوی بیمارستان هیچ حرفی نزدم
آرمین از ماشین پیاده شد و آیلا رو از بغلم گرفت.
پیاده که شدم چشمم به ماشین آشنای مهرداد افتاد که دور تر از ما پارک کرده بود.
نگاهم و ازش گرفتم. آرمین تند به سمت بیمارستان رفت و من هم دنبالش رفتم.
دل توی دلم نبود. از یک طرف آیلا و از طرف دیگه نقشه ای که بدون اطلاع من کشیده بودن بدون اینکه ازم بپرسن من دلم میخواد برم یا نه!
از دست خودم متعجب شدم. مگه من چیزی غیر از رفتن میخواستم؟
خداروشکر آیلا آسیب جدی ندیده بود.دکتر رو کرد به آرمین و گفت
_اگه بخواین باز هم عکس برداری میکنم اما طبق تشخیص من هیچ نوع شکستگی نیست.
آرمین نگاهی به آیلا انداخت و گفت
_عکس بگیرید. میخوام مطمئن بشم.
دکتر سر تکون داد و گفت
_میتونید برید طبقه ی پایین نوبت عکس برداری بگیرید
آرمین سر تکون داد. دکتر که رفت خم شد سمت آیلا و گفت
_بهتری؟
آیلا با بغض سر تکون داد و گفت
_آمپولم که نمیزنن نه؟
آرمین عمیق پیشونیش و بوسید و گفت
_نه عشق بابا… آمپولت نمیزنن.
هم من هم آیلا متعجب نگاهش کردیم. این آرمین بود که این طوری حرف زد.
صاف ایستاد و بدون نگاه کردن به چشمام گفت
_همین جا بمونین تا من بیام.
از اتاق بیرون رفت. آیلا با چشمای گرد شده نگاهم کرد و گفت
_چرا آرمین بهم گفت عشق بابا؟
خیره نگاهش کردم و جوابی ندادم.
به دقیقه نکشید در اتاق باز شد.. برگشتم و با دیدن مهرداد دلم هری ریخت.

🍁🍁🍁🍁🍁

آیلا با هیجان گفت
_اومدی عمو جون.
مهرداد به سمتمون. آیلا رو بغل زد و گفت
_آره عمو جون… اومدم ببرمتون.
بلند ‌شدم و گفتم
_چرا به من نگفتی مهرداد؟
در حالی که به سمت در می‌رفت گفت
_فعلا وقت نداریم بیا بریم

با تردید ایستادم. واقعا دلم می‌خواست برم؟
درو باز کرد. برگشت و با دیدن من با اخم گفت
_نمی‌خوای بیای؟
سر تکون دادم و دنبالش راه افتادم.
از بیمارستان که بیرون زدیم ماشین مهرداد جلومون ترمز کرد.
سوار شدیم. میلاد از اینه نگاهم کرد و گفت
_خوبی؟
سر تکون دادم. آیلا با بغض گفت
_منتظر آرمین نمیمونیم؟
میلاد گازش و گرفت و گفت
_نه باباجان… دیگه اونو نمی‌بینیم
آیلا با بغض گفت
_نمیشه… من دوستش دارم برگرد… مامان بهش بگو برگرده.
فقط نگاهش کردم که بلند زد زیر گریه
_نمی‌خوام برگرد… من آرمین و می‌خوام…
میلاد با اخم گفت
_گفتم دیگه نمی بینیش آیلا تمومش کن
صداش بیشتر بلند شد.
_نمی‌خوام منو ببر پیش آرمین… اونو می‌خوام تو رو دوستت ندارم.
مهرداد آیلا رو به سمتم گرفت و گفت
_بیا اینو آرومش کن
کشیدمش توی بغلم.با اون چشمای لعنتیش که شبیه آرمین بود نگاهم کرد و گفت
_مامان دیگه برمی‌گردیم پیش آرمین؟
مهرداد گفت
_نه دایی جون.. الان میریم فرودگاه برای سه تاتون بلیط گرفتم برمی‌گردین خونه
دلم هری ریخت پایین…

متعجب گفتم
_بلیط گرفتی؟
سر تکون داد و گفت
_آره.
میلاد معنادار از اینه نگاهم کرد و با دیدن قیافه ی درهمم اخماش رفت تو هم.
آیلا سرش و روی سینم گذاشت و به گریه کردنش ادامه داد. حتی نمی‌تونستم دلداریش بدم.
از طرفی دلم رفتن می‌خواست و از طرفی نمی‌خواستم یه بار دیگه از آرمین جدا بشم.
نمیدونم این حس لعنتی چی بود که حتی با وجود بد بودنش بازم دلم می‌خواست پیشش باشم.
رفتم تو فکر و تا رسیدن به فرودگاه حرفی نزدم
به محض پیاده شدن اطرافم و نگاه کردم. نمی‌دونم چرا حس می‌کردم آرمین هر لحظه ممکنه بیاد.
میلاد آیلا رو بغل گرفت و نگاهی به من انداخت و با اخمای در هم گفت
_نکنه دلت نمی‌خواد بیای؟
نگاهش کردم و گفتم
_دیوونه شدی؟معلومه که میخوام. فقط میترسم آرمین هر لحظه سر برسه.
دستم و گرفت و دنبال خودش کشید. با اطمینان گفت
_نگران نباش تا اون به خودش بیاد ما پریدیم. صورتم در هم رفت.
کا‌ش حداقل یه جوری که نفهمه باهاش خداحافظی میکردم. کاش حداقل یه بار دیگه بغلش می‌کردم

همه چیز تند تر از اون چیزی که فکر می‌کردم پیش رفت و من تمام مدت اطراف و نگاه میکردم تا آرمین بیاد و نیومد
بدون هیچ اتفاقی سوار هواپیما شدیم و آرمین این بار دیر کرد.. هواپیما پرید.

* * * * *
تکیه زده به چهارچوب در نگاهش کردم.از موقعی که اومدیم اینجا دیگه یک بار هم اسم آرمین رو نیاورد اما دیگه اون آیلای سابق نبود
برام قابل هضم نبود یه بچه توی این سن تغییر شخصیت بده و بی خیال شادی‌هاش بشه.
نفسم و فوت کردم و برگشتم.
رو به دریا که مشغول جمع کردن پذیرایی بود گفتم
_بیشتر مواظبش باش!
با اطاعت سر تکون داد
_چشم خانوم خیالتون راحت.
کیفم و برداشتم و نگاهی توی آینه به خودم انداختم. نمیدونم چرا این بار پوشیده تر از همیشه لباس پوشیدم. شاید چون یه حس تعهدی نسبت به آرمین به سراغم اومده بود که بهم این اجازه رو نمی‌داد.
از خونه بیرون زدم و سوار ماشین آخرین مدلم شدم.
اینجا یه زندگی مستقل تشکیل دادم اما خوشحال نبودم. اصلا…
ده دقیقه ی بعد رسیدم شرکت. سوئیچ ماشین رو دادم دست نگهبان تا بره پارکش کنه.
سوار آسانسور شدم و شماره ی میلاد رو گرفتم.
بعد از دو بوق صداش توی گوشم پیچید
_جانم؟
اخمام در هم رفت. این روزها از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا با محبتش بهم بفهمونه که چی میخواد.
با مکث گفتم
_آیلا هنوز همونطوریه اگه وقت کردی میشه…
وسط حرفم پرید
_اگه وقت کردم چیه؟ آیلا دختر منه. تو این مدت چی عوض شده که منو غریبه می‌دونی؟
سکوت کردم.. کلافه گفت
_آیلا دختر منه.تو هم…
مکث کرد و ادامه داد
_از صبر کردن خسته شدم هانا… می‌خوام دیگه مال من باشی.
چشمام با درد بسته شد. از همونی که می‌ترسیدم به سرم اومد.

🍁🍁🍁🍁

_شب که اومدی راجع بهش حرف می‌زنیم. دیگه نمی‌خوام اون مرتیکه حقی روت داشته باشه.
آروم گفتم
_من هانام میلاد…اینکه بیام اینجا و اسم عوض کنم چیزی عوض نمیشه در نهایت من هنوز زن اونم…چه طور میتونم با تو ازدواج کنم؟
_خودتم میدونی که بخوای میشه تو اینجا دیگه هانا نیستی!
نفسم و فوت کردم که گفت
_ بهم گفتی وقت میخوام الان سه سال منتظرتم…چرا نمیگی هنوزم اونو دوست داری؟
با اطمینان گفتم
_چون دوستش ندارم.
_دروغ میگی… فکر کردی نفهمیدم از وقتی اومدیم اینجا حالت چه قدر خرابه…
جواب ندادم که گفت
_محض خوشحالیت بگم دنبالته… خیلی هم بهت نزدیک شده
نفسم گرفت
_اگه با من باشی نمیتونه کاری بکنه چون تو اینجا هانا نیستی.
با لکنت گفتم
_من.. من…
_فکراتو بکن… قبل از اینکه برسه.با من ازدواج کن. وقتمون کمه!
قطع کرد.
در حالی که بی رمق به سمت اتاقم میرفتم به این فکر کردم که اگه آرمین پیدام کنه هیچ وقت نمیذاره نفس راحتی بکشم اما اگه با میلاد ازدواج کنم…
حتی فکرش هم دیوونم می‌کرد. اینکه بخوام با کسی و جز آرمین باشم برام مرگ آور بود. حق با میلاد بود من بعد از این همه سال هنوز نتونستم متعهد به کسی غیر از آرمین باشم. نتونستم کسی و غیر از اون دوست داشته باشم.

* * * * * *
#لیلی

کلید و توی قفل انداختم و قبل از اینکه بچرخونم موتوری با سرعت به سمتم اومد و وقتی کنارم رسید چیزی جلوی پام انداخت و سرعتش و بیشتر کرد.
تند به پلاکش نگاه کردم اما پلاکی نداشت و قبل از اینکه من حرکتی بکنم از جلوی چشمم محو شد.
نگاهم به پایین پام افتاد یه پاکت بود
برش داشتم.
دستام میلرزید.بازش کردم و کاغذ داخلش و بیرون کشیدم
_میدونم از صبح سر کار بودی و خسته ای ملکه ی من اما منم دلتنگتم بیا به این آدرس… تنها…
چشمم روی آدرس چرخید و تمام انرژیم تحلیل رفت…
دست خط اون بود.بی اعتنا به اینکه توی خیابونم سر خوردم روی زمین.
می خواست ببینمش… بعد از اون همه بلایی که سرم آورده بود. بعد از اون شبی که می‌خواست منو بفروشه… چه طور میتونستم چشم تو چشمش بشم؟
گوشیم توی دستم لرزید. آرش بود. باید جواب میدادم؟
اشکامو که نمیدونم کی روی گونم ریخته بودن و پاک کردم و بلند شدم.
اگه به آرش می گفتم نمیذاشت برم اما من می‌خواستم که این قضیه رو تمومش کنم.
نفس عمیقی کشیدم. من لیلی بودم. قوی بودم…حق نداشتم جا بزنم.
سوار ماشینم شدم و داشبورد رو باز کردم. اسلحه مو برداشتم و با نفرت غریدم
_من کارت و تموم می‌کنم امیر کیان فرهمند..

* * * * *
نگاهم و به کل اطراف انداختم و اسلحه رو توی دستم فشردم. دروغ چرا می ترسیدم… از رو به رویی با امیر می ترسیدم.
آب دهنم و قورت دادم و پیاده شدم.
یه جایی قرار گذاشته بود که پرنده پر نمی‌زد و سکوت وحشتناکی داشت.
درو بستم و یک قدم جلو رفتم. وقتی دیدم خبری از کسی نیست اسلحه رو بالا بردم و شلیک کردم.
پشت بندش با همون لحن محکم سرگردیم داد زد
_اگه مردی بیا بیرون تا این بار خودم بکشمت!
پس یعنی باور کرده بودم امیر زنده ست؟
جلو رفتم. هیچ خبری نبود.
چشم ریز کردم که پشت ستون رو ببینم که سوزش بدی رو توی پهلوم احساس کردمو چشمام سیاه شد.

* * * * * *
با درد وحشتناکی توی کمرم چشم باز کردم. صدای جیغ های خفه ای میومد.
روی شکم دراز کشیده بودم. خواستم خودم رو صاف کنم اما هیچ جای بدنم تکون نمی‌خورد..
خواستم لب هام و تکون بدم اما متوجه شدم چسب محکمی رو به دهنم زدن.
بازم صدا اومد. در همون حال چشم چرخوندم و توی اون تاریکی چند تا دختر و با دست و پای بسته دیدم…
کم کم مغزم شروع به پردازش کرد.
امیر… امیر… امیر…
با تمام قدرت خواستم بلند شم اما نتیجش شد یه درد وحشتناک.
به دست و پاهام نگاه کردم. باقی دخترا با طناب دست و پاشون بسته بود فقط من باز بودم.
وحشت کردم. حتی کوچکترین حرکتی هم نمی‌تونستم به بدنم بدم. خدایا چه بلایی سرم آوردن؟

🍁🍁🍁🍁

سعی کردم داد بزنم اما نمی‌تونستم.
اشکام بی اختیار جاری شدن. اگه به آرش می گفتم این اتفاق نمیوفتاد.
من احمق و نادون بودم که دم به تله ی امیر کیان دادم و با پای خودم توی دامش افتادم. الان حتی نمی دونستم کجاست!
محیطش چیزی شبیه کشتی بود.
دختری که روبه روم نشسته بود از فرط گریه نفسش بالا نمیومد.
همون لحظه در اتاقک باز شد و یه زن اومد داخل…
خیلی دلم می‌خواست بلند بشم و اسلحه مو روی سرش بذارم اما توان تکون دادن انگشتمم نداشتم.
نگاهش و از روی همه گذروند و با صدایی که شبیه مردا بود گفت
_کمتر زر بزنین.قیافه هاتون کم داغونه بدترش می‌کنین؟صدای هر کدومتونو بشنوم می ندازمش تو آب…
یکی از دخترا داد زد
_خوب بنداز… بهتر از اینکه که بفروشیمون…
تمام تنم فرو ریخت… یاد حرف امیر افتادم که گفت منو فروخته…
الان هم صدام زد تا کار نیمه تمومش رو تموم کنه. آخ چه قدر احمقی لیلی… با دستای خودت گور خودت رو کندی. کاری باهات کرد که حتی نتونی خودت و بکشی.
نفهمیدم زنه چی گفت. با درد چشمامو بستم. صدای قدم های محکمی رو شنیدم. چند لحظه بعد اون زنیکه ی عوضی موهام و با شدت کشید و سرم رو بالا گرفت.
کنار گوشم گفت
_امیر خان سلام رسوند. گفت بهت بگم کار آر‌ش و یکسره کرده.گفت بهت بگم تو زندگی جدیدت هیجان بیشتری و تجربه خواهی کرد.
صاف ایستاد و بدون اینکه به چشمام نگاه کنه رفت…
نه… نه… نه… این نمیتونه واقعیت داشته باشه.
همه ی اینا یه کابوسه… فقط باید بیدار بشم همین

* * * * * *
#هانا
ناامید از این همه حرف زدن گفتم
_اصلا نظرت چیه بریم پارک؟
نچی کرد و مشغول عروسک بازیش شد.
موهاش و کنار زدم و گفتم
_قهری با مامان؟
بازم نچی کرد. عاجز شده بودم. مگه بچه ها زود فراموش نمی‌کردن؟پس چرا آیلا یادش نمی رفت؟
_اصلا می‌خوای بریم شهر اسباب بازی ها هر چی دلت خواست بخری؟
نگاهم کرد و گفت
_نمی‌خوام.
نالیدم
_پس تو چی می‌خوای مامان؟
_آرمین و می‌خوام. اتاقی که واسم درست کرده بودو می‌خوام مامان من اینجا رو دوست ندارم.
خوب معلومه بچه کشور خودش و دوست داره.
موهاش و کنار زدم و گفتم
_گوش کن ببین چی میگم. الان بابا میلاد میاد تا شام و بیرون بخوریم. میخوای یه لباس خوشگل انتخاب کنیم و بپوشیم؟
با لب‌های آویزون مخالفت کرد.
بلند شدم و از لابه لای لباس هاش، همونی که میدونستم خیلی دوست داره رو درآوردمو نشونش دادم. اول چشماش برق زد اما خیلی زود سرش و انداخت پایین!
صدای زنگ در بلند شد که گفتم
_بیا بابا میلادتم اومد برو درو باز کن!
بی حرف بلند شد. داشتم توی کمدش دنبال ساق جورابی می گشتم که صدای جیغ از سر شادی هلیا اومد
_آرمیییین جونم
قلبم فرو ریخت… آرمین؟

حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشتم. صدای از سر شادی آیلا رو شنیدم
_اومدی پیش ما؟
با شنیدن صداش تموم وجودم لرزید
_نه، اومدم ببرمت وروجک!
با شنیدن این حرف تند از اتاق بیرون زدم.
خودش بود.. آیلا توی بغلش با شادی گفت
_مامان. آرمین جونم اومده تا ما رو ببره!
رنگ پریده بهش خیره شدم. از نگاهش تا عمق وجودم لرزید.
ترسیدم… این نگاهش خبرای خوبی بهم نمی‌داد.
آیلا رو روی زمین گذاشت و گفت
_برو توی اتاقت و حاضر شو!
آیلا ذوق زده به سمت اتاقش رفتم.با اخم به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.
لب هام تکون خورد و قبل از اینکه حرفی بزنم یه طرف صورتم سوخت و محکم روی زمین افتادم.
جلوی پام نشست و موهام و از ته کشید. سرم وبالا گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد
_خیلی احمق بودی که این کار و کردی!
موهام و با همون شدتی که گرفته بود رها کرد. می‌لرزیدم. نه به خاطر سیلی که خوردم به خاطر نفرت کلامش!
بلند شد و با نگاه به اطراف گفت
_پس سوراخ موشت اینجا بوده.اون یارو هم اینجا باهاته؟
بلند شدم و گرفته گفتم
_آرمین آیلا رو…
با خشم وسط حرفم پرید
_هیششش. تو دیگه هیچ حقی نسبت به اون بچه نداری.
رنگ از رخم پرید. می‌خواست با دخترم انتقام بگیره.

🍁🍁🍁🍁

بازوش و گرفتم که محکم دستش و کشید و غرید
_نمیخوام جلوی اون بچه دعوایی پیش بیاد. پات و پس نکشی تا آخر عمرت میپوسی تو هلفدونی و دیگه رنگ آیلا رو نمی‌بینی پس بکش کنار من دخترم و با خودم می‌برم.
تند گفتم
_باشه منم میام… اشتباه کردم ببخشید.فقط دخترم و ازم نگیر آرمین لطفا… هر کاری بگی میکنم…
با خشم نگاهم کرد و خواست حرفی بزنه که صدای خوشحال آیلا در اومد
_خوشگل شدم آرمین جون؟
آرمین نگاهش و از من گرفت و با لبخند جواب آیلا رو داد
_خیلییی! بریم؟
سر تکون داد و گفت
_مامانمم با ما میاد نه؟
آرمین نیم نگاهی حواله م کرد و گفت
_مامانت نمیاد.
_چرااا؟مامان بیاد بیشتر خوش می‌ذگره ها…
آرمین اخم کرد و گفت
_مگه دلت واسه من تنگ نشده بود؟ پس حرف اضافه نباشه. میریم!
آیلا با لب های آویزون به من نگاه کرد
ملتمس رو به آرمین با صدای آرومی گفتم
_با این کارت به اونم ضربه می‌زنی…برای مجازات من به اون بچه آسیب نرسون. لطفا…
صورتش و جلو آورد و کنار گوشم زمزمه کرد
_اگه خطایی ازت سر بزنه تا آخر عمر حسرت دیدن آیلا رو به دلت میذارم.کنج زندون تو حسرت دیدن بچت می سوزی.
دستش و گرفتم و اشکمم در اومد.
فکری به ذهنم اومد و بدون اینکه به عواقبش فکر کنم گفتم
_می‌خوای دومین بچه مونم توی حسرت بابا بذاری؟
اخماش از هم باز شد و ناباور گفت
_حامله ای؟

با این که میدونستم کارم اشتباه محضه اما به خاطر آیلا سر تکون دادم و آروم گفتم
_حامله م
ماتش برد.
آیلا به سمتم اومد و بهم آویزون شد
_مامان تو هم بیا دیگه. لطفا… لطفا… لطفا…
آرمین متحیر روی مبل نشست. خم شدم و گفتم
_فعلا جایی نمیریم مامان. یه کم برو توی اتاقت میام صدات میزنم.
با سر تقی گفت
_نمیشه. میخوام پیش آرمین جونم باشم.
این بار آرمین با تحکم گفت
_برو تو اتاقت آیلا درم ببند!
آیلا لب برچیده نگاهم کرد و در نهایت با داد گفت
_هیچ کدومتونو دوست ندارم.
دوید سمت اتاقش و درو بست.خواستم دنبالش برم که صدای آرمین متوقفم کرد
_اگه پیدات نمی‌کردم می‌خواستی این بچمونم دور ازم بزرگ کنی؟
سکوت کردم. واقعا اگه حامله بودم همچین کاری می‌کردم؟
بلند شد و به سمتم اومد. چهره ش به کبودی میزد
_اگه پی‌تون نمیومدم می‌خواستی منو از دو تا بچه م محروم کنی؟ چرا؟ مگه تو کی هستی هانا مجد؟کی بهت گفته که همچین حقی داری؟
هیچ جوابی نداشتم که بدم. دو طرف گونم و با یه دستش محکم گرفت و غرید
_برو دعا به جون اون بچه توی شکمت کن و گرنه زندت نمیذاشتم.
بد نگاهم می‌کرد. محکم صورتم و ول کرد و دستور داد
_برو جمع کن تا وقتی که توله ی تو شکمتو پس بندازی پیش من میمونی. بعد از اون تو رو بالا سر بچه هام نمیخوام

سر تکون دادم. همین مهلت کوتاه کافی بود. بعدشم که خدا بزرگ بود…
آروم گفتم
_من اینجا کارم هست… زندگیم هست… میخوام اینجا بمونم.
پوزخند زد و گفت
_خب؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_پس حداقل یک هفته بهم فرصت بده تا کارام و راست و ریست کنم.
با اخم نگاهم کرد و به جای جواب دادن به سمتم اومد.
به شکمم نگاه کرد و گفت
_چند وقته فهمیدی؟
آروم گفتم
_تازه فهمیدم وقتی اومدم اینجا!
اخماش شدید تر شد. با حرفش رسما یخ زدم
_فردا میریم دکتر ببینم مشکلی نداشته باشی.
رنگم پرید. با لکنت گفتم
_م… من تازه رفتم مشکلی نبود.
سر تکون داد و گفت
_اوکی این دفعه با هم میریم.
لبم و از داخل محکم گاز گرفتم و دیگه چیزی نگفتم.
به سمت اتاق آیلا رفت و منم همون جا ولو شدم.
سرم و بین دستام گرفتم. اگه می فهمید دروغ گفتم این بار دیگه بهم رحم نمی‌کرد. من به درک…آیلا رو ازم می گرفت.
با صدای خنده ی آیلا چشمام و با درد بستم. این همه صمیمیت بینشون برای من اصلا خوب نبود

🍁🍁🍁🍁

در اتاق و باز کردم و با دیدنشون دلم ضعف رفت.
هر دو غرق خواب بودن. اون هم روی زمین.
آرمین کامل دراز کشیده بود و آیلا رو هم روی سینه ش خوابونده بود.
به سمتشون رفتم و خواستم آیلا رو بردارم که آرمین تکون خورد و چشماش باز شد.
آروم گفتم
_این طوری کمرش درد می‌گیره.
نیم خیز شد و گرفته گفت
_تو نمی‌خواد بلندش کنی!سنگینه توله سگ
اشاره ی مستقیمش به حاملگیم بود.
بی حرف صاف ایستادم.آیلا رو روی تختش گذاشت که گفتم
_اتاق مهمون دارم.می تونی اونجا بمونی.
سر تکون داد.
به سمت اتاق مهمون رفتم و درو براش باز کردم و گفتم
_اگه چیزی نیاز داشتی بهم بگو!
با اخم گفت
_اتاق خودت کدومه؟
نگاهش کردم و با دیدن اخماش بی اراده انگشتمو به سمت اتاقم گرفتم.
به همون سمت رفت و در اتاقم و باز کرد.
پشت سرش رفتم. نگاهش و زوم روی تختم کرد و گفت
_با اون پسره رو این تخت هم خوابیدی؟
خیلی بهم برخورد اما چیزی نگفتم.
جلوتر رفت و کمدام و باز کرد
_لباساش کجاست؟
کشوم و باز کرد و دستش و روی لباس های زیرم کشید و در نهایت یه لباس خواب قرمز بیرون کشید و به سمت بینی‌ش برد.
با چشمای قرمزش نگاهم کرد و گفت
_اینم واسش پوشیدی؟
لب هامو روی هم فشردم و سری به طرفین تکون دادم.
جلو اومد و گفت
_پس واسه من بپوش

درمونده نالیدم
_آرمین چرا نم…
نذاشت حرفم و تموم کنم
_سری بعد که یه کاری بهت گفتم و واسم چون و چرا آوردی پشیمونت می‌کنم، بپوشش…
ناچارا به سمتش رفتم و لباسو از دستش گرفتم.
میدونستم اگه بخوام از اتاق برم بیرون می‌خواد اذیتم کنه برای همین همون جا تاپم و در آوردم.
بر خلاف تصورم بدون نگاه کردن بهم به سمت میز آرایشم رفت. لباس و پوشیدم و به سمتش برگشتم.
رژ قرمزم رو برداشت و گفت
_اینو بزن.
تعجب کردم.. اون که اصلا آرایش دوست نداشت.
بی حرف کاری که گفت و انجام دادم.
شیشه ی مشروباتی که برای تزئین کنج اتاق گذاشته بودم و نگاه کرد و از بین شون ناب ترینش و انتخاب کرد و جام و ازش پر کرد.
با جام و شیشه به سمتم اومد و روی تخت نشست.
موبایلش و در آورد و چند لحظه بعد همون آهنگی که قبلا براش می رقصیدم و گذاشت و خیره به چشمام گفت
_برقص!
همه چیز مثل گذشته بود الا چشم هاش… نگاهش بهم می گفت که یه نقشه هایی داره.
من می‌شناختمش! برای همین هم ترس داشتم.
یه کم که از آهنگ گذشت شروع کردم…

خیلی کم گذشت که چشماش کم کم قرمز شد و دو پیک و خیلی زود تموم کرد.
به کمرم بیشتر پیچ و تاب دادم و صاف توی چشماش زل زدم.
با اینکه اشتباه محض بود اما بدم نمیومد اگه امشب رو باهاش باشم.
این طوری شاید با حامله شدنم دروغم رو نشه.
بیشتر به خودم پیچ و تاب دادم و با عشوه به سمتش رفتم.
دستام و روی سینه ش گذاشتم و سر دادم بالا.
لیوان دستش و با خشونت پر کرد. چنگ زد به موهام و هلم داد روی تخت و خودش هم به سمتم خم شد و لب هاش و با قدرت روی لب هام گذاشت.
دستم به سمت دکمه های پیراهنش رفت و بازش کردم. سر دومین دکمه دستم و گرفت.
خمار گونه صورتش و عقب گرفت و گفت
_نمیخوام با س*ک*س نصفه و نیمه برینی تو اعصابم.
خودش و کشید کنار و کامل دراز کشید.
جا خوردم. خودم و روی تنش خم کردم و گفتم
_چرا نصفه؟
خمار نگاهم کرد و گفت
_حامله ای…
سرم و توی گردنش بردم و پچ زدم
_مشکلی پیش نمیاد…
لبخند محوی زد
_میخاری؟

🍁🍁🍁🍁🍁

موهام و روی صورتش ریختم و با صدای اغواکننده ای گفتم
_دلم برات تنگ شده.
دکمه های پیراهنش و آروم آروم باز کردم و دستم به سمت کمربندش رفت که بازم دستم و گرفت
_نکن بچه!
با اصرار خواستم پیش برم که سرش و بالا گرفت و گفت
_من کاری نمی‌کنم که به اون توله ضرر برسه.صبح میریم دکتر… مشکلی نبود خودم کارتو می‌سازم.
ناامید عقب کشیدم.. فایده ای نداشت.
فردا می رفتیم دکتر و دروغم رو میشد… اون وقته که آرمین دخترم و ازم می‌گرفت و من می‌موندم و بدبختی.

* * * * *

#لیلی
فکم قفل کرده بود و نمی‌تونستم داد بزنم.
ویلچرم و جلو برد. بعد از پیاده شدن کشتی همه ی دخترا رو جدا با خودشون بردن و منو جدا از همه به یه عمارت فوق وحشتناک آوردن. حتی از چیزی که توی فیلم های ترسناک میدیدم هم بدتر بود.
بدی کار این بود که توان تکون دادن انگشتمم نداشتم.
یه در و باز کرد و وارد یه اتاق با کلی ابزار های عجیب و غریب شدیم.
مرد همونجا ولم کرد و از اتاق بیرون رفت.
با وحشت به اطراف نگاه کردم. خدا لعنتت کنه امیر که منو به این روز انداختی.
دو دقیقه ی بعد همون مرد با یه نفر دیگه وارد شد..
یه مرد با چهره ی پر از خالکوبی و صورت چندش آور.
دورم چرخید و همه جامو نگاه کرد و در نهایت سر تکون داد
_خوبه. می‌سپارم تقویت‌ش کنن.
وحشت کردم. چی کار می‌خواستن باهام بکنن؟

سعی کردم داد بزنم که به خاطر چسب روی زبونم فقط یه صدای نامفهوم ازم بیرون اومد که مرد اخم کرد و گفت
_اگه می‌خوای بهت آب و غذا بدم به نفعته که روی زبونت کنترل داشته باشی و داد نزنی!
سر تکون دادم و با چشم به چسب روی دهنم اشاره کردم.
مقابلم ایستاد و چسب و از روی دهنم کند.
نفس بریده نگاهش کردم و گفتم
_چه بلایی می‌خواین سرم بیارین؟چی کار کردین باهام که نمی‌تونم دست و پام و تکون بدم؟
با خونسردی گفت
_نگران نباش فلجی موقته!برای این‌که نتونی سرکشی کنی!
_بعدش چی؟می‌خواین چی کار کنین باهام؟
عقب رفت و گفت
_ما اینجا توضیحی به دخترا نمی‌دیم.خودت به وقتش همه چیو می‌فهمی… ببرش!
همون مرد اول ویلچرم و کشوند. با عصبانیت گفتم
_من پلیسم! با این کاراتون گور خودتونو کندید.پدر همتونو در میارم.
با این حرفم مرد دومی متحیر نگاهم کرد و گفت
_راست میگه؟
مردی که ویلچرم و هدایت می‌کرد گفت
_اطلاعاتش و خود آقا میدن بهتون.
داد زدم
_کدوم آقا؟منو امیر فروخت بهتون نه؟
مرد عصبی گفت
_این دختر بیش از حد می‌دونه.بسپار زودتر روش کار کنن.
_چی کار؟ می‌خواین چه غلطی بکنین شما؟
پشت بند حرفم چسب محکمی روی دهنم چسبیده شد و صدای زمخت مرد توی گوشم پیچید
_زیادی از حد حرف زدی.

#هانا
در اتاق رو باز کردم با ورودم صدای خنده شون قطع شد و هر دو منو نگاه کردن.
لبخند مصنوعی زدم و گفتم
_من دارم میرم پرستار یه ساعت دیگه میاد.
حواسم بهش بود که با شنیدن این حرفم اخم کرد.
آیلا رو روی زمین گذاشت و گفت
_همین جا بمون وروجک برمی‌گردم.
نمیدونم چه سری بود که آیلا این قدر مطیع آرمین بود. بی حرف سر جاش نشست و مشغول بازی با عروسکاش شد.
آرمین از اتاق بیرون اومد و درو بست.
با چشم اشاره کرد برم جلو و خودش پشت سرم اومد.
از اتاق آیلا که دور شدیم اخم کرد و گفت
_کجا؟
_گفتم که سر کار!
نگاهش از صورتم تا روی پاهام چرخید و گفت
_همیشه این طوری میری سر کار؟
از اونجایی که می‌دونستم گیر میده امروز خیلی بهتر لباس پوشیده بودم اما انگار اون دنبال بهونه بود.
مثل خودش اخم کردم و گفتم
_اوهوم. مشکلیه؟
پوزخند زد و گفت
_شغلت چیه اینجا؟هرزگی؟
خونم با این حرف به جوش اومد و عصبی هلش دادم و داد زدم
_آره… شغلم هرزگیه! پاش هزار تا کثافت کاری دیگه هم می‌کنم بخوای راستش و بدونی با هزار نفر خوابید…
جلو اومد و با صورتی کبود شده از خشم منو کوبوند به دیوار و دستشو روی دهنم گذاشت.

با فاصله ای کم از صورتم غرید
_حواست باشه چی میگی هانا… اگه نمی‌خوای دندوناتو تو دهنت خرد کنم.
محکم هلش دادم عقب و گفتم
_در اصل اونی که باید مواظب حرف زدنش باشه تویی!
نگاهش و به سر تا پام انداخت و گفت
_زن من حق نداره با این ریخت و لباس بگرده برو عوضشون کن.
کلافه گفتم
_آرمین دامن که نپوشیدم. شلوار پامه!
دستش و به عمد روی پام گذاشت و گفت
_شلوارت کم از بیکینی نداره.
با حرص نگاهش کردم.با اون نگاه لعنتیش زل زد بهم و ادامه داد
_اگه تا حالا طعم تو نچشیده بودم با دیدن این ریخت و قیافه یه رابطه ی کامل و باهات تصور می‌کردم.
انگشتش و از روی گردنم سر داد پایین و گفت
_سند همه ی اینا به نام منه!کسی حق استفاده ازش و نداره.
با طعنه پوزخند زدم
_باغیرت شدی. محض اطلاعات من چهار ساله دیگه تعلقی به تو ندارم
اخم کرد
_تو توی تک تک لحظه های این چهار سال مال من بودی.اما نگران نباش! بچه م که به دنیا اومد شرت و کم می‌کنی و برای همیشه متعلق به خودت میشی اما تا اون موقع کسی چاک سینه تو نمی‌بینه!

عقب ڪشید و خیره نگاهم ڪرد. با حرص به سمت اتاقم رفتم.
فعلا دور دست تو افتاده آرمین خان اما نوبت منم می‌رسه.
* * * * *
با شرمندگی گفتم
_متاسفم میلاد.
دستش و لای موهاش برد و ڪلافه توی اتاقم قدم زد.
_می‌دونستم، می‌دونستم تهش این میشه.من… من به خاطر تو بی‌خیال بچم شدم،به خاطر تو اجازه دادم زنم بچه مو بگیره و برای دختر تو پدری ڪردم به امید اون روزی ڪه تو هم قبولم ڪنی.
اشڪم سرازیر شد و گفتم
_متاسفم، اما من نمی‌تونم از دخترم بگذرم.آرمین هم دست برنمی‌داره.
_هه…بازم تسلیم اون میشی.
ڪلافه گفتم
_به خاطر آیلا مجبورم. حالا ڪه فهمیده زنده‌ایم هر جای دنیا هم برم پیدام می‌ڪنه و دخترم و ازم می‌گیره.
سڪوت ڪرد. اشڪامو پاڪ ڪردم و بلند شدم
_من نمی‌دونستم این طوری میشه وگرنه…
_وگرنه بهم امید الڪی نمی‌دادی نه؟
چیزی نگفتم؛ با سر و صدای آیلا متعجب گوشامو تیز ڪردم ڪه همون لحظه در باز شد و آیلا و پشت سرش آرمین اومدن داخل.
آیلا با دیدن میلاد با خوشحالی به سمتش دوید
_بابا جونم!!!
نگاهم روی آرمین افتاد ڪه مثل برج زهرمار یه نگاه به من و یه نگاه به آیلا انداخت.
میلاد چند لحظه آیلا رو توی بغلش گرفت ڪه آیلا با هیجان گفت
_نگاه آرمین جون برای دیدن من اومده این‌جا… تازه الانم می‌خواد بهمون شام بده. تو هم بیا بابا لطفا…
میلاد نگاه معناداری بهم انداخت ڪه آرمین عصبی غرید
_چشاتو بردار از روش تا ڪورت نڪردم

متعجب بهش نگاه ڪردم. باورم نمیشد جلوی آیلا این طوری حرف بزنه.
میلاد پوزخندی زد و از جاش بلند شد.
از ترس اینڪه دعوا بشه نگاهم بین دو تاشون می‌چرخید.
خداروشڪر ڪه میلاد مراعات آیلا رو ڪرد.
خم شد و صورتش و بوسید
_امشب نمیتونم بیام بابا… یه شب دیگه با هم میریم باشه؟
آیلا سر تڪون داد ڪه میلاد به سمتم اومد.. دستش و به طرفم دراز ڪرد و گفت
_فعلا ڪاری نداری؟
بدون نگاه ڪردن به آرمین جواب دادم
_نه… می‌بینمت!
سری برام تڪون داد و بی اعتنا به نگاه های بد آرمین از اتاق بیرون رفت.
با رفتنش آیلا تند بالا پرید
_مامان… جمع ڪن ڪه می‌خوایم با آرمین جون بریم یه شام خیلی خوشمزه بخوریم.
قبل از اینڪه من حرف بزنم صدای آرمین در اومد
_استئفا تو از این خراب شده بنویس
نگاهی به آیلا انداختم و گفتم
_بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم
به سمتم اومد و یه ڪاغذ از روی میزم برداشت.
خودڪارش و از جیبش در آورد و گذاشت روی ڪاغذ
_بنویس!
صدام و آروم ڪردم
_نمیتونم به همین راحتی ها استعفا بدم.
صورتش و جلو آورد
_برای فردا بلیط گرفتم،دارم بهت لطف می‌ڪنم ڪه میگم استعفاتو بنویس!
متعجب گفتم
_اما من ڪارم اینجا…
محڪم حرفش و زد
_بنویس هانا…
ڪلافه نگاهش ڪردم و خودڪار و از دستش گرفتم.
باورم نمیشد حالا ڪه بعد این همه مدت می‌خواستم پیشرفت ڪنم اون میخواست مانع بشه.
استعفامو نوشتم و امضا ڪردم ڪه برگه رو از دستم ڪشید و از اتاقم بیرون رفت.
نگاهی به آیلا ڪه با چشمای گرد به ما نگاه می‌ڪرد انداختم.
این بچه چه گناهی ڪرده بود ڪه پدرش یه روانی بود؟

* * * * *

در اتاق باز شد و همون مرد بداخلاق اومد داخل…
با نفرت نگاهش ڪردم ڪه گفت
_داری با خودت لج میڪنی دختر جون!
با انزجار گفتم
_غذاهای ڪثیفتونو نمیخوام برید به درڪ!
جلو اومد
_اگه نخوری از راه های دیگه ای به خوردت میدیم.
با اخم گفتم
_چرا انقدر غذا خوردن من براتون مهمه؟
سڪوت ڪرد… میدونستم ڪه یه نقشه ای برام دارن.
ذهنم و خوند و گفت
_اگه فڪر می‌ڪنی با غذا نخوردنت از خیرت می‌گذرن اشتباه ڪردی! تو در نهایت تبدیل میشی به اونی ڪه ما می‌خوایم.
_چی؟ چی ازم می‌خواین؟
جوابم و نداد به جاش گفت
_به نفعته از این به بعد دختر خوبی باشی. دفعه ی بعد این طوری باهات صحبت نمی‌ڪنم.
خواست از اتاق بره بیرون ڪه تند گفتم
_صبر ڪن!
ایستاد.
لب هامو خیس ڪردم و گفتم
_امیر منو به شما فروخت نه؟
چند لحظه نگاهم ڪرد و در نهایت سری با تایید تڪون داد و از اتاق بیرون رفت.
اشڪام شدت گرفت. خیلی بی رحمی امیر… خیلی!

* * * * *

* * * * *
با صدای باز شدن در چشمام تند باز شد.
یه دختر جوون با سینی غذا اومد داخل. دیگه خبری از اون عجوزه ی پیر نبود.
لبخندی به صورتم زد و سینی و ڪنارم گذاشت.
تختم و بالا برد و ڪنارم نشست. سینی و روی پاش گذاشت و گفت
_میدونم ڪه مادام بداخلاقی ڪرده! اما من مثل اون نیستم می‌تونی راحت غذاتو بخوری.
قاشق و به سمت لبم آورد ڪه با اخم گفتم
_نمی‌خوام.
لبخندی زد و گفت
_اما تو دو روزه چیزی نخوردی!
جوابش و ندادم.قاشق و توی ظرف گذاشت و پرسید
_متأهل بودی؟
بودم؟نه… اما متعهد بودم برای همین سر تڪون دادم ڪه آهی ڪشید و گفت
_منم در شرف ازدواج بودم ڪه اومدم اینجا.
نگاهش ڪردم و گفتم
_تو رو هم به زور آوردن؟
_نه. من با خواست خودم اومدم اما گول خوردم.
نمیدونم چرا باها‌ش حس راحتی ڪردم و گفتم
_اینا می‌خوان باهام چیڪار ڪنن؟
با دلسوزی نگاهم ڪرد و گفت
_ندونی به نفع خودته!
_می‌خوام بدونم. می‌خوان تقویتم ڪنن و بعد مثل یه ڪالا منو بفروشن نه؟
سری با تاسف به طرفین تڪون داد و گفت
_می‌دونی الان ڪدوم ڪشوری؟
با تردید گفتم
_دبی؟
_آمریڪا
متحیر نگاهش ڪردم ڪه گفت
_اینا خطرناڪ تر از اونین ڪه بخوان تو رو همین طور بفروشن به ڪسی. بهاتو پرداخت ڪردن. باید با ارزشت ڪن

ترسیده گفتم
_یعنی می‌خوان چی کار کنن باهام؟
متاسف سر پایین انداخت و گفت
_عروسک جنسی!
قلبم از حرکت ایستاد؛حتی زبونمم از کار افتاد.
با تته پته گفتم
_ی… یعنی… چی؟
_نمی‌دونم راجع بهش شنیدی یا نه اما اینجا دخترای جوون و حسابی تقویت می‌کنن بعد…حالت خوبه؟
چشمام سیاهی رفت. قبلا راجع بهش خونده بودم… اما حالا می‌خواستن همون کار و با خودم بکنن.
نگران از جاش بلند شد و گفت
_چی شدی تو؟
تمام نوشته ها و تحقیقاتی که قبلا خونده بودم جلوی چشمم ظاهر شد.
اینکه دست و پای دخترا رو از آرنج به پایین قطع می‌کنن و زبونشونو میبرن تا تبدیل به یه عروسک جنسی بشن.
حالا من… من…
با تمام توان فریاد زدم….دختره ترسیده نگاهم کرد.. بازم داد زدم…
در اتاق باز شد و همون مرد لعنتی اومد داخل و با دیدن من رو به دختره داد زد
_چی بهش گفتی؟
با ترس و وحشت داد زدم
_من می‌خوام برم… ولم کنین بذارین برم عوضیا…
مرده از کشوی کنار تختم سرنگی رو بیرون کشید و از یه مایه ی سفید رنگ پرش کرد و به سمتم اومد بازم داد زدم اما فایده ای نداشت.
اون لعنتی سرنگ و بهم تزریق کرد.
کم کم تمام وجودم تحلیل رفت و در نهایت فقط تاریکی موند..

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 5)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2
  • ژانر: عاشقانه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10227
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.