| Wednesday 21 October 2020 | 10:12
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 3)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 3)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 2)

لب‌هاش با قدرت روی لب هام نشست و تمام خشمش رو با بوسیدن حریص لب هام تخلیه کرد.
اولین بار بود که از جانب آرمین این طوری بوسیده می‌شدم.همه چیزش با گذشته فرق می‌کرد.قبلا طولانی ترین بوسه‌ش ده ثانیه بود و الان قصد عقب کشیدن نداشت.
نفس کم آوردم و به سینش مشت کوبیدم با نفسی بریده لبش و جدا کرد.
تحلیل رفته گفتم
_نکن آرمین من دیگه دوستت ندارم.نمی‌خوام بهم دست بزنی نمی‌خوام نزدیکم باشی بفهم اینو! برو عقب…
صاف نشست و دکمه های پیراهنش و یکی یکی باز کرد و خودش رو زد به کر بودن و دوباره خم شد سمتم.
دستش به سمت شلوارم رفت و بی تاب زمزمه کرد
_منم دوست ندارم اما برای ارضا کردنم بد نیستی هانا مجد…
اخمام در هم رفت و اون لعنتی حتی بهم مهلت اعتراض هم نداد.
* * * * *
_پاشو لباسات و بپوش یهو سر و کله‌ی اون توله سگ پیدا نشه!
می‌خواستم بلند بشم اما نمی تونستم.
آرمین نمی‌دونست من اون هانا ی سابق نیستم و می‌خواست بدتر از گذشته باهام رفتار کنه.
مثل قبلا که کارش نصفه میموند صورتش مثل شمر شده بود. نگاهم کرد و غرید
_باکره نیستی که بگم ترسیدی پس چه مرگته؟
پلکام روی هم افتاد.نه اینکه کامل بیهوش بشم اما توان باز نگه داشتن پلکامم نداشتم.
_بلند شو هانا نقش بازی نکن واسم!
اون احمق نمی دونست من اگه توانش و داشتم یه لحظه هم انقدر نزدیک بهش نمی‌خوابیدم!
وقتی جواب ندادم انگاری نشست و صداش نگران شد و دوباره صدام زد
_چرا چشاتو بستی؟
ضربه ای به گونم زد و این بار صداش رفت بالا
_باز کن چشاتو هانا…با توعم…
به سختی لای پلکم و نیمه باز کردم و چشمای نگرانش و دیدم کلافه نفس کشید و غرید
_دیگه حق نداری چشاتو ببندی!
خیره نگاهش کردم که بلند شد.لباسام و از روی زمین برداشت.بی رمق چشامو بستم و فهمیدم که داره لباسام و تنم می‌کنه.
چند دقیقه بعد روی دستاش بلندم کرد و با قدمای تند راه افتاد.

*********************************

زیر لب نالیدم
_نریم بیمارستان… مستی تو می‌فهمن!
صداش و شنیدم که دستور داد
_برو بالا حواست به آیلا باشه.
بازم زیر لب نالیدم
_نمیخوام منو ببری بیمارستان.
عصبی غرید
_ببند دهنتو…
نگاهش کردم که اخماش در هم رفته بود و گردن و گوشاش قرمز شده بود.
منو روی صندلی جلوی راننده خوابوند و خودشم سوار شد…
نگاهش کردم و گفتم
_حالم بهتره.واسه یه بارم شده به حرفم گوش کن!
مشتی به فرمون کوبید و عربده زد
_اگه حالت خوبه چرا راه به راه لش میشی این ور اون ور…چه مرگته تو؟
بغض دار گفتم
_فکر کن دارم میمیرم.مهمه واسه تو؟
از خشم نفسش بالا نمیومد سرش و جلو آورد و غرید
_اوهوم مهمه…چون تا من نخوام حق مردن نداری!
پوزخند زدم
_پس درد تو اینه… اگه من بمیرم نمی‌تونی انتقام بگیری و دل تو خنک کنی!
ضربه ی محکمی به فرمون زد و طوری عربده کشید که شیشه های ماشین لرزید
_خفه شو… خفه شو… خفه شو…چهار سال پیش که یه قبر خالی نشونم دادن چرا یه بار نموندی با افتخار به گندی که بالا آوردی نگاه کنی؟از دور هم شده چرا یه بار حال منو ندیدی؟من به خاطر تو… توعه هرزه ی بی همه چیز مردم! مثل سگ بالا سر قبر خالیت التماس تو کردم برگردی! انقدر خوردم و کشیدم تا یادم بره اما نرفت…اما حالا شرایط فرق کردی. مرده و زندت فرقی واسم نداره حالا که دیگه عرضه ی ارضا کردنمم نداری حالت که خوب شد گورت و گم کن می‌خوای بمیری یا نه ربطی به من نداره اما دور دخترم نمیای!
ناباور گفتم
_آیلا دختر منه…
عربده کشید
_آیلا مال دوتامونه… اما تو با این چهار سال حق مادریت و ازش گرفتی. چهار سال بی پدر بزرگش کردی
مثل خودش داد زدم
_چه پدری؟پدری که قبول نداشت بچه مال خودشه؟
نفس عمیقی کشید و با چهره ی کبود گفت
_من عقیم بودم!

********************************************************

_وقتی شک کردی به زنت و بچه ی خودت و قبول نکردی برای جفتمون تو مردی! آیلا فقط مال منه!هیچ وقت هم نمی فهمه که تو باباشی!
خواستم پیاده بشم که دستم و گرفت.
نگاهم کرد و گفت
_واسه آیلا یه جوری پدری می‌کنم که این چهار سال اصلا یادش نیاد اما تو…تقاص تک تک روزایی که منو از دخترم دور کردی و میدی هانا… تقاص تک تک لحظه هاشو…
ترسیدم ازش اما فقط نگاهش کردم و در نهایت پیاده شدم.
سرم گیج رفت اما به روی خودم نیاوردم و غریدم
_اسمم هانا نیست اگه تو تا آخر عمرت تو حسرت دخترت نسوزی
* * * *
چشمام و باز کردم و با دیدن جای خالی آیلا وحشت زده نشستم. اون بدون بیدار کردن من هیچ وقت از جاش بلند نمیشد بره.
تند بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و از بالای پله ها پایین و نگاه کردم.
دیدمش اونم در حالی که توی بغل آرمین ضعف رفته بود از خنده.
حس بدی به دلم سرازیر شد. آرمین می‌خواست اونو از من دور کنه؟
همون جا روی پله نشستم و نگاهشون کردم.
حرصم گرفت. من این بچه رو این طوری تربیت کرده بودم که راحت توی بغل این و اون بشینه و با نیم وجب قدی که داره عشوه خرکي بیاد؟
یه کم که حالم جا اومد.بلند شدم و صداش زدم.
نگاه جفت شون به من افتاد. با اخم گفتم
_بیا بالا آیلا…!
بچه پرو گفت
_تو برو مامان من و آرمین جون داریم حرف می‌زنیم یه کم دیگه میام پیشت.
ابروهام بالا پرید و گفتم
_راجع چی دارین حرف میزنین؟
باورم نمیشد که برای اجازه گرفتن به آرمین نگاه کرد و نمیدونم از نگاهش چی خوند که گفت
_خصوصیه مامان جون!

******************************************************

دهنم باز موند. این تا دیروز بدون اجازه ی من آب هم نمی‌خورد و حالا…
نگاهی با حرص به آرمین که لبخند محوی کنج لبش بود انداختم و رفتم بالا…!همین مونده بود دخترم و با من سر لج بندازه.
وارد اتاقم شدم و به سمت حموم رفتم. انقدر سوخته بودم که فقط آب یخ آرومم می‌کرد.
یک ربعه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. از لج آرمین غلیظ آرایش کردم و موهامم چون از موی رنگ شده خوشش نمیومد باز گذاشتم.
پوزخندی زدم و گفتم
_من که میدونم هنوزم عاشقمی.فقط باید به خودتم ثابت بشه که من نباشم تو هیچی نیستی آرمین تهرانی!
با سر و صدایی که از بیرون اومد درو باز کردم و با دیدن کمد دخترونه ای که داشتن میاوردن بالا ابرو بالا انداختم.
یکی از کارگرا با خیرگی بهم نگاه کرد که اخمی کردم. همون لحظه آرمین از اتاق آخری بیرون اومد و با دیدن من چنان نگاه وحشتناکی بهم انداخت انگار که لخت وایستادم!
به سمتم اومد که عقب رفتم.اومد تو درو بست و غرید
_انقدر بی حیا شدی که با این وضع وایمیسی جلو اینا؟
نگاهی به سر تا پام انداختم و گفتم
_من که لباسم خوبه!
از لجش با خونسردی ادامه دادم
_خیلی پوشیده تر از لباساییه که اون ور می‌پوشیدم.
فکش قفل کرد.جلو اومد و بازوم و محکم توی دستش گرفت.

*********************************************************

صورتم از درد در هم رفت.چنان بازوم و فشار داد که آخم در اومد.
_ولم کن وحشی
فاصله رو از بین برد و تا خواست چیزی بگه در اتاق باز شد و آیلا با جیغ و داد گفت
_مامان بیا نگاه کن همه ی اینا مال منه.مثل اتاق پرنسس ها شده یه عااالمه عروسک هم هست.

بازوم و ول کرد.
با لبخند اجباری گفتم
_دیدم مامان جون!
دستم و گرفت و گفت
_بیا با هم بریم نگاه کنیم.
آرمین نذاشت دنبالش برم دستم و کشید و گفت
_مامانت یه کم دیگه میاد…. تو برو عروسکاتو از جعبه بیار بیرون
آیلا با ذوق و شوق رفت.
آرمین در اتاق و بست و در حالی که سعی داشت خونسرد باشه گفت
_درشون بیار!
اخم کردم و گفتم
_در نمیارم!
_مجبورم نکن جرشون بدم تو تنت درشون بیار!
محکم گفتم
_لباس پوشیدن من ربطی به تو نداره. کارگرا هم که دارن میرن پس دردت چیه؟
با صورت کبود شده از خشم غرید
_دردم اون چهارسالیه که همه جای زن منو دیدن و مالیدن و من بالا سر یه قبر خالی ناله زدم درشون بیار…

فقط نگاهش کردم که به سمتم اومد و بدون رحم یقه‌ی پیراهنم و گرفت و توی تنم جرش داد.
نگاهش و به ساپورتم انداخت و گفت
_اونم در بیار
با حرص گفتم
_باشه تو برو بیرون
_واسه همه باز گذاشتی خودت و فقط شوهرت نباید ببینه؟
از نگاهش خجالت می‌کشیدم.پیراهن پاره رو جلوی بالا تنم گرفتم که با خشم همون یه تیکه پارچه رو هم از دستم کشید و پرت کرد اون طرف!

*******************************************

حالا از شانسمم باید این ست یاسی رو می‌پوشیدم که فرم سینه‌هامو برجسته تر نشون میداد.
تکیه زد به دیوار و با اخم براندازم کرد.
بدون در آوردن ساپورتم خواستم به سمت کمد برم که جلومو گرفت.
خیره نگاهم کرد و خودش به سمت کمدم رفت. از توش یه تاپ قرمز با دامن خیلی کوتاه در آورد و انداخت جلوی پام و دستور داد
_بپوش
کلافه گفتم
_آرمین من اینا رو…
وسط حرفم پرید
_بپوش هانا…کاری نکن از خونه بندازمت بیرون و حسرت آیلا رو به دلت بذارم.
این کار و می‌کرد؟ازش بعید نبود.
با حرص لباسا رو برداشتم و اون عوضی هم یه لحظه نگاهش و از روم برنداشت.
لباسا رو که پوشیدم سر تکون داد و گفت
_از این به بعد وقتایی که من خونم همین طوری لباس می‌پوشی! شلوار ببینم تو پات یا لباس آستین داشته باشه پشیمونت می‌کنم.
حرفش و زد و جلوی چشمای مات بردم از اتاق رفت بیرون.
چند بار نفس عمیق کشیدم
_آروم باش هانا…یه مدت کوتاه تحمل کن…. دوباره با دخترت برمی‌گردی!

* * * * *
#لیلی
عصبی از این طرف به اون طرف میرفت.
با خشم داد زد
_یعنی چی که هیچی؟به خونه ی من تیراندازی شده…به خونه ی من… اگه لیلی طوریش میشد چی؟
همه معنادار نگاهم کردن. سرمو پایین انداختم…
از روی دوربین ها فهمیدیم یه ماشین سیاه بوده که پلاک هم نداشته.چهار نفر توش بودن که هر چهار نفرشون نقاب داشتن.
آرش یه سری دستورات به همشون داد.
بعد از رفتنشون کلافه کنارم نشست و گفت
_دارم دیوونه میشم کار کی میتونه باشه؟
نگاهش کردم و گفتم
_کار امیره…اون به من گفت ازت دور باشم اما من…
بغلم کرد
_هیش…!
پسش زدم و کلافه گفتم
_بفهم دیگه آرش. هر بار با همیم بعدش یه اتفاق بد میوفته. اگه دیشب یکی از اون تیر ها به تو می‌خورد…
نفس عمیقی کشیدم تا گریه م نگیره.
بلند شد و عصبی گفت
_فکر کردی من نمی‌فهمم؟فکر کردی وقتی صدای شلیک اومد من چه حالی شدم؟از ترس اینکه بلایی سرت بیاد مردم لیلی. از فکر اینکه برای همیشه از دستت بدم دیوونه شدم.عذابم نده تو رو خدا…اونی که داره با جفتمون بازی می‌کنه رو پیدا می‌کنم تو این مدتم ازت می‌خوام خونه ی بابات بمونی و نیای سر کار.
چشمام گرد شد
_تو حالیته چی میگی؟ من کارم و ول نمی‌کنم خودتم میدونی.بعدشم با این کار خانوادمو در خطر نمیندازم.
منم مثل اون با لحن مطمئنی گفتم
_اونی که داره باهامون بازی می‌کنه رو با هم پیدا می‌کنیم.
لبخند محوی زد. لیلی هیچ وقت جا نمی‌زد.
* * * * * *

#هانا
با لبخند محوی به آیلا زل زده بودم.ظرف یک هفته آرمین وسایل این خونه رو عوض کرد. البته جز اتاق مشترکمون…
خودش اونجا می‌خوابید و منم توی اتاق آیلا می‌خوابیدم. این طوری احساس امنیت بیشتری می‌کردم.
توی حیاط رسما یه پارک درست کرده بود و یه پرستار برای آیلا و سه تا خدمتکار و یک باغبون هم استخدام کرده بود.
همه چی به روال سابق برگشت الا رابطه ی ما… انگار هر روز که می گذشت از هم دورتر می‌شدیم.
موبایل توی دستم لرزید. با دیدن اسم مهرداد تماس و وصل کردم
_جانم داداش؟
به جای صدای مهرداد صدای عصبی میلاد توی گوشم پیچید:
_هانا تو کجایی؟ خونه ی اون عوضی؟
ناباور پلک زدم و گفتم
_اومدی ایران؟
_آره… انقدر دروغ تحویلم دادین که طاقت نیاوردم و اومدم. الانم با مهرداد داریم میایم تو رو از اون عوضی پس بگیریم.
هول شده گفتم
_نیا…به خدا آرمین یه بلایی سرتون میاره نیا…

***************************************************

_تا کی میخوای از اون عوضی بترسی؟اون حق نداره شما رو به زور اونجا نگه داره.
کلافه شدم.آرمین کلی نگهبان جلوی در گذاشته بود، کلی دوربین…پرنده پر می زد بهش خبر میدادن و بدتر از اون اینکه شرکتش خیلی به خونه نزدیک بود.
نالون گفتم
_نیاین اینجا…
عصبی گفت
_وسایل خودت و آیلا رو جمع کن تا پنج دقیقه دیگه رسیدیم.
تماس و قطع کرد.. بلند شدم… حالا باید چه خاکی توی سرم می‌ریختم؟
می ترسیدم. از هر اقدامی می ترسیدم. از اینکه آرمین دخترم و ازم بگیره می ترسیدم.
هنوز توی شک بودم که صدای داد و بیداد به گوشم خورد.تند به سمت در دویدم و رو به نگهبانا گفتم
_باز کن درو.
خشک نگاهم کردن و یکیشون گفت
_تا آقا دستور نده نمیشه
صدای مهرداد و از پشت در تشخیص دادم. داشت با نگهبانای اون طرف دعوا می‌کرد.
با عصبانیت داد زدم
_باز کن این درو…
فقط نگاهم کردن.چشمم به اسلحه ی دور کمرشون افتاد و تو یه حرکت یکی از اسلحه ها رو کشیدم و چند قدم رفتم عقب و گفتم
_باز کن این درو!

نگاهی به هم انداختن و درو باز کردن.
مهرداد با دیدنم یقه ی نگهبان جلوی درو ب
ول کرد و گفت
_حاضر شو هانا… تا آرمین نیومده با میلاد برو…
درمونده گفتم
_پیدامون میکنه.
محکم گفت
_اجازه نمیدم…آیلا رو بردار و باهاش برو.
خبری از میلاد نبود…با اشاره ی ابروی مهرداد حدس زدم میلاد یه جای دیگه منتظرمه.
سر تکون دادم و اسلحه رو انداختم و به سمت آیلا که روی تاب بود دویدم.
پیادش کردم که غر زد
_عه… من میخواستم بازم بازی کنم.
دنبال خودم کشوندمش و گفتم
_دو دقیقه حرف نزن آیلا…
_مسابقه ی سکوته مامانی؟
سر تکون دادم که خوشبختانه ساکت شد.
با دیدن نگهبانای در پشتی آه از نهادم بلند شد.
قبل از اینکه ما رو ببینن کنار کشیدم..
خم شدم و کنار گوش آیلا چیزی گفتم که چشماش برق زد و به سمت نگهبانا دوید.
دو دقیقه ی بعد جلوی اون در از هیچ نگهبانی خبری نبود.
با ذوق آیلا رو بغل کردم و محکم بوسش کردم
_قربونت برم که انقدر تو بازیگری ماهری!
درو باز کردم و میلاد و دیدم.
آیلا تند از بغلم پرید پایین و داد زد
_بابایی!
به سمت میلاد دوید و میلاد هم دلتنگ بغلش کرد.

*******************************************************

درو بستم و به سمتشون رفتم.نگاهم کرد. با یه دست آیلا رو نگه داشت و با دست دیگه منو بغل کرد و کنار گوشم گفت
_خوبی؟
بی اختیار اشکم جاری شد و گفتم
_نه
نگاهش هم از روی اشکام سر خورد و گفت
_تموم شد.
آیلا رو صندلی عقب نشوند.سوار شدیم.
آیلا با ذوق گفت
_میریم خونمون پیش سهیل؟
میلاد سر تکون داد و گفت
_آره عشق بابا میریم خونه.
استارت زد که آیلا لبهاش آویزون شد
_اما من که با آرمین خدافظی نکردم.
میلاد سرزنش گر نگاهش کرد و گفت
_دیگه اسمش و نمیاری. اون آدم خوبی نیست.
آیلا با سر تقی جیغ جیغ کرد
_نه خیرم خیلی خوبه.. من که عاشقشم!
عصبی ماشین و راه انداخت و درست همون لحظه ماشین آرمین پیچید توی کوچه و راه میلاد و سد کرد.
چشمام و بستم. بدبخت شدم… این بار دیگه بهم رحم نمیکنه و دخترمو ازم می‌گیره.
آرمین از ماشینش اومد پایین و نگاهش مثل شمر به میلاد و من افتاد.
میلاد پیاده شد.آیلا با اون صدای بچه گونش گفت
_مامان من میشه بزرگ شدم با آرمین ازدواج کنم؟به نظرم خوووووووشتیپپ مرد دنیاست.
با سرزنش نگاهش کردم که دیدم با دهن باز زل زده به روبه رو…
رد نگاهش و دنبال کردم که دیدم میلاد روی زمین افتاده و آرمین پاش و گذاشته روی سینه ش و اسلحه رو درست به سمت سرش نشونه رفته.
تند از ماشین پیاده شدم و داد زدم
_آرمین چیکار میکنی؟

******************************************

صورتش از خشم می لرزید… طوری کبود شده بود که مات موندم میلاد صدادار پوزخند زد و گفت
_بزن دیگه منتظر چی هستی؟آیلا هم چهره ی واقعی تو میبینه برای اون همیشه یه قاتل عوضی میمونی…
با این حرفش آرمین منفجر شد و چنان نعره ای زد که چند قدم رفتم عقب.
با خشم چند بار به هوا شلیک کرد و داد زد..وحشت زده خودم و جمع کردم. واقعا ترسناک ترین آدمی بود که توی عمرم دیدم.
میلاد بلند شد و خون روی لبش و پاک کرد.
از ترس قالب تهی کردم.نفس زنون اسلحه رو پایین آورد و چنان به میلاد نگاه کرد که مطمئنم داشت نقشه می‌کشید چه طور بکشتش!
نگاهش از روی میلاد سر خورد روی من…عصبی غرید
_آیلا رو ببر تو!
خشکم زده بود. میخواست منو آیلا بریم که میلاد و بکشه؟
_مگه کری؟

با صدای دادش تکونی خوردم. آیلا رو از ماشین در آوردم. داشت گریه می‌کرد…
در خونه رو باز کردم و کنار گوش آیلا گفتم
_تو برو بالا توی اتاقت پیش خاله منم میام.
با ترس چسبیده بود بهم. با هزار وعده وعید فرستادمش تو ولی خودم نرفتم…
برگشتم سمت آرمین و گفتم
_میلاد تو برو!
_بدون تو؟ من اومدم دنبالت اون وقت تو…
حرفش با لگدی که آرمین توی سینش زد قطع شد.
جیغ زدم و به سمتش رفتم که آرمین بازوم و کشید و منو پشت خودش نگه داشت و داد زد
_گه خوردی اومدی دنبال زن من حروم زاده

🍁🍁🍁

جیغ زدم و به سمتش رفتم که آرمین بازوم و کشید و منو پشت خودش نگه داشت و داد زد
_گه خوردی اومدی دنبال زن من حرومزاده
میلاد به سختی بلند شد و گفت
_زنت؟کدوم زن؟هانا مجد مرد آرمین… اینی که می‌بینی هانا نیست.دوباره متولد شد. با کمک من…هانا رو تو کشتی الانم لیاقت اون دختر و نداری…
کارد میزدی خون آرمین در نمیومد.
خواست حمله کنه سمت میلاد که جلوش ایستادم و داد زدم
_بس کن دیگه… اون داره حقیقت و میگه هانا مرد…آرمین من یک سال توی بیمارستان روانی بستری بودم. به خاطر تو…نتونستم به دخترم شیر بدم نتونستم کنارش باشم. اون موقع میلاد بود،آیلا اونو بابای خودش میدونه من…
نگاهی به میلاد انداختم و گفتم
_من اونو شوهر خودم میدونم.آیلا تو رو به عنوان باباش قبول نمیکنه.منم هیچ وقت نمی بخشمت. پس بذار ما بریم…
با چشمای به خون نشسته ی ناباور نگاهم کرد.
همون لحظه ماشین مهرداد با سرعت پیچید توی کوچه و خودش پیاده شد.
به سمتمون اومد و با دیدن میلاد نگران پرسید
_خوبی؟

*************************************************

میلاد سر تکون داد که مهرداد عصبی یقه ی آرمین و گرفت و داد زد
_تو از جون خواهر من چی میخوای مرتیکه؟
آرمین همچنان به من زل زده بود…
مهرداد مشت محکمی توی صورتش کوبید که تکون شدیدی خوردم و دستم و روی قلبم گذاشتم.
با تهدید گفت
_هم هانا رو هم آیلا رو ازت میگیرم. نمی‌ذارم با تهدید و قلدر بازی به زور نگهشون داری.از این به بعد منم میشم یکی لنگه ی خودت. اون بار داغ هانا رو به دلت گذاشتم، این بار دخترتم از دست میدی آرمین چون من بهت فرصت جبران اشتباهاتو دادم…. نفهمیدی.
بر خلاف تصورم آرمین هیچی نگفت.
مهرداد به میلاد نگاه کرد و گفت
_بریم.
_یعنی چی؟هانا و آیلا رو ول کنیم دست این بریم؟
مهرداد نگاه معنادار و طولانی بهش انداخت که میلاد چیزی نگفت. نگاه با اطمینانی بهم انداخت و همراه مهرداد رفت. مطمئن بودم که یه نقشه ای دارن.
به هر حال دوباره من موندم و آرمین.
با دلخوری نگاهم و ازش گرفتم و وارد خونه شدم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که بازوم و کشید و برم گردوند..

*********************************************************

با حرص گفتم
_ولم کن.
_چه بلایی سرت اومده بود؟
متحیر از حرفش نگاه‌ش کردم و با پوزخند گفتم
_هه مهمه برات؟
کلافه گفت
_عصبیم نکن هانا پرسیدم چه بلایی سرت اومده بود؟
دستم و از دستش کشیدم. چرا ندونه؟ عصبی داد زدم
_افسردگی حاد… چون بچم به دنیا اومد و با دیدنش دیوونه شدم چون شبیه تو بود. دلم می‌خواست برگردم و بهت نشون بدم… بزنمت… اونقدر بزنمت تا عقده هام خالی بشه اما با یه اسم جعلی مونده بودم تو یه کشور دیگه… به خاطر تو آرمین. من به خاطر تو روانی شدم مشکل اعصاب پیدا کردم. به خاطر تو خندیدن یادم رفته یادم رفته که هنوز جوونم. تو منو نابود کردی آرمین و هنوز داری به کارت ادامه میدی .
بدون این‌که بخوام اشکام در اومد. دلم نمیخواست بیشتر از این جلوش خرد بشم. گفتن این حرفا الان که دیگه اون حسی بهم نداره فایده نداشت.
پشتم و بهش کردم که دستاش با قدرت دور تنم پیچیده شد..
گر گرفتم.روی شکمم و نوازش کرد و کنار گوشم حریصانه گفت
_باید میومدی پیشم.
با گریه نالیدم
_قلبم و شکستی!
دستش و روی قلبم گذاشت و پچ زد
_درستش میکردم.
هق زدم
_نمی‌شد.تو باهام بدترین کار ممکن و کردی هنوزم بعد از چهار سال نبخشیدمت.. نمیتونم.
حلقه ی دستش دورم تنگ تر شد
_اوکی نبخش!
با مکث دستور داد
_اما باید عاشقم باشی هانا مجد.مث سگ باید عاشقم باشی.
هنوزم داشت زور می گفت..
با حرف بعدیش رسما خون توی رگهام یخ بست
_چون من مث سگ عاشقتم….

نفسم رسما قطع شد. تموم. مردم… هنوزم؟تحلیل رفتم فهمید و محکم تر منو بین دستاش گرفت
_تو مال منی!حتی خدا هم تو رو بهم پس داد. اون وقت تو… سگ کی باشی که بخوای ازم فرار کنی؟
جواب ندادم چون توانش و نداشتم. عاشقم بود؟
برم گردوند،اشکامو پاک کرد و پچ زد
_اگه یه قطره اشک دیگه بریزی…
حرفش با اشکی که از چشمم اومد قطع شد.
منتظر ادامه ی جملش بودم که محکم لبام و بوسید.
قبلا ها عادت به بوسیدن نداشت و حالا…
دستم و روی سینش گذاشتم و هلش دادم.
نفس زنون لب هاش و جدا کرد و گفت
_فکر نکن کاری می کنم گریه کردن یادت بره نه… اما کاری میکنم واسه یه چی دیگه گریه کنی!
پشت بند حرفش با چسبوندن تنش به تنم منظورش و رسوند.
برق گرفته پریدم عقب و نگاهش کردم… گر گرفته بودم.زیر سنگینی نگاهش به سمت ساختمون دویدم.

* * * * *
با لبخند به قهقهه زدناشون خیره شدم…باورم نمیشد آرمینی که امروز اون طوری عربده میزد حالا داشت با آیلا می خندید..
نگاه به ساعت انداختم و از آشپزخونه بیرون رفتم و گفتم
_آیلا…یک ساعتم از موقع خوابت گذشته بیا بریم بخوابیم مامان.
با لوس بازی گفت
_نمیخواممم من میخوام با آرمین باشم خودت برو بخواب.

چشمام گرد شد و گفتم
_آدم بزرگترش و با اسم کوچیک صدا نمیزنه.
خودش و به سینه ی آرمین چسبوند و گفت
_آخه من یه طول دیگه ای به آرمین جونم نگاه میکنم.
ابرو بالا انداختم
_چه طوری مثلا؟
نگاه خجالت زده ای به آرمین انداخت و گفت
_بهش جریان و بگیم؟
با این حرفش آرمین چنان زد زیر خنده که من ناباور نگاهش کردم.
آیلا لب هاشو جمع کرد و گفت
_همش وعده ولید الکی بود.
آرمین با لذت نگاهش کرد و گفت
_نه عروسک گفتم که مال خودمی.
با نیم وجب قدش چنان برای آرمین عشوه اومد که چشمام گرد موند.
بلند شد و آیلا رو بغل کرد و گفت
_ولی الان وقت خوابه.
آیلا با لب هایی آویزون گفت
_میشه با تو بخوابم؟
آرمین نگاه معناداری بهم انداخت و گفت
_تو هم که مثل مامانت بی جنبه ای! نه خیر شما بزرگ شدی خودت میخوابی..
_پس مامان چی؟
آرمین باز نگاهم کرد و گفت
_مامانت جاش پیش یکی دیگست.
کپ کردم. نکنه می خواست پیش اون بخوابم؟
تند گفتم
_نه من با آیلا…
نذاشت حرفم و بزنم:
_آیلا باید یاد بگیره که بزرگ شده و تنها بخوابه!
جلوی نگاه بهت زدم از پله ها بالا رفت. من تختم توی اتاق آیلا بود حالا با این اوضاع…
رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم.
دستشویی رفتم و بعد از مسواک زدن رفتم طبقه بالا…
به محض بالا رفتنم در اتاق آیلا باز شد و آرمین اومد بیرون.

نگاهم کرد که پرسیدم
_خوابید؟
_مگه جرئت داره نخوابه؟
پوزخندی زدم و گفتم
_آها فراموش کرده بودم تو همه ی کاراتو با زور انجام میدی.
لبخند محوی زد. شب بخیری گفتم و خواستم برم توی اتاق آیلا که مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید.
با اخم گفتم
_چی کار می کنی؟
در اتاق خوابمون و باز کرد و گفت
_اذیتت نمی‌کنم.
درو پشت سرمون بست.
تمام تنم منقبض شد و گفتم
_من میخوام برم پیش دخترم.
بی مقدمه بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد
_بابای دخترت بیشتر بهت احتیاج داره.
تنم لرزید. خدایا اون می فهمید من بی جنبه م و داشت ازم استفاده می‌کرد.
دستش و زیر چونم زد و سرم و بالا گرفت.
نگاهم کرد. اون قدر طولانی که زیر سنگینی نگاهش کم آوردم و سرم و پایین انداختم.
مچ دستم و گرفت و به سمت تخت مون رفت که ایستادم و در حالی که می لرزیدم نالیدم
_آرمین…. این کارو باهام نکن.
نشست روی تخت و با کشیدن دستم منو روی پاش نشوند.
خمار گونه نگاهم کرد
_دلم واسه اون شبایی که لش می کردی رو من تنگ ‌شده.
نگاهش از چشمام سر خورد و اومد پایین
_دلم واسه با هم بودنمون تنگ شده.
عطرش زد زیر دماغم و داشت مستم می‌کرد. بدی کار اینجا بود منم به اندازه ی اون دلتنگ بودم.
سرش و توی گردنم برد و عمیق نفس کشید.
تحلیل رفته نالیدم
_بذار برم آرمین.
محکم به کمرم چنگ انداخت
_جای تو پیش منه.
لب هاش و از روی گردنم سر داد بالا.
چونم و گاز گرفت و دستش و به سمت رون پام برد که نفسم کامل قطع شد.
چند لحظه نگاهم کرد…با نگاه کردن توی چشمای خمارش و نوازش دستاش از خود بی خود شدم و همه چی یادم رفت.
سرمو جلو بردم و چنان لب هام و روی لب هاش گذاشتم که پرت شد روی تخت. کمرم و محکم تر فشرد و باهام همراهی کرد.

#لیلی
با تردید ایستادم؛درست بود که اومدم خونش؟
یک ماهی میشد که به خاطر سلامتی دوتامون زیاد همو نمیدیدیم حتی توی اداره هم رفتارمون مثل دو تا همکار بود.
اما امروز با دیدن چشمای قرمزش و صورت ملتهبش غم عالم به دلم سرازیر شد.
سرماخورده بود و من فقط تونستم از دور نگاهش کنم.
علارغم قول و قرارمون نتونستم دووم بیارم و زنگ خونش و زدم.
بی تاب بودم و می‌خواستم به محض اینکه درو باز کرد بپرم بغلش!
کم کم داشتم ناامید میشدم که در باز شد.
با دیدن شخص روبه روم خون توی رگ هام یخ بست و نفسم بند اومد.
ابرو بالا انداخت.
تنم لرزید… اون گفت که رابطه ش با ساناز تموم شده. گفت فقط هر هفته برای تحویل دادن پسرش ساناز و میبینه اما اون… الان توی خونش با این وضع بود
با طعنه گفت
_چرا خشکت زده لیلی جون؟
حسادت داشت دیوونم می‌کرد. به سختی گفتم
_م… من با…
نفسم و فوت کردم و گفتم
_می‌خواستم یه پرونده ای و از آرش بگیرم. زیاد مهم نیست فردا می‌گیرم.
خواستم برم که جلومو گرفت
_عه… کجا؟آرش حمومه بیا تو الان میاد بیرون!
با این حرفش تیر خلاص و زد
نگاهی به خودش انداخت و گفت
_ببخشید سر و وضعم خوب نیست آخه منم کم کم داشتم می رفتم حموم!
دستام لرزید…
حدس زدم که داره دروغ میگه. اما همون لحظه در حموم باز شد و آرش با حوله اومد بیرون.
با دیدن من جا خورد و ناباور نگاهم کرد.
با اجبار لبخند زدم. اون الان شوهرم نبود که عصبی بشم.. حتی به روی خودش هم نیاورد که اون شب…
از فکر بازیچه شدن داشتم دیوونه می‌شدم. به سختی صدام و پیدا کردم و با اعتماد به نفس گفتم
_اومده بودم راجع یه پرونده ای باهاتون مشورت کنم نمیدونستم ممکنه مزاحم بشم ببخشید.
دکمه ی آسانسور و زدم که به سمتم اومد و گفت
_لیلی اون طوری نیست که تو فکر میکنی.
مگه مهم بود من چی فکر میکنم. با خشم رو به ساناز گفت
_تو برو تو اتاق

ساناز برعکس چند لحظه قبل مظلومانه سر تکون داد و رفت.
اشک به چشمم نیش زد.
جلو اومد که نگاهم و ازش گرفتم و گفتم
_من… دیدم مریضی فکر کردم شاید حالت بده…خواستم…
نفسم و فوت کردم
_بیخیال من مزاحمت نمیشم.
خواستم برگردم که بازوم و کشید و صاف توی سینه‌ش فرو رفتم.
محکم کمرم و کشید سمت خودش و پچ زد
_تو رو که دیدم خوب شدم.
عقب رفتم و با اخم گفتم
_دیگه نمی‌خوام بهم دست بزنی!
انگار دردم و فهمید که گفت
_انگاری یکی ساناز و هم تهدید کرده. دیشب خیلی ترسیده بود اومد اینجا…
متعجب گفتم
_امیر؟
کلافه گفت
_امیر مرده. چرا نمیخوای اینو بفهمی؟
_اگه زنده باشه چی؟اگه مردنشم یه نقشه باشه چی؟من حس کردم آرش چند روز پیش…
مکث کردم.. اخماش در هم رفت و گفت
_چند روز پیش چی؟
صدام و آروم کردم و گفتم
_چند روز پیش یکی داشت تعقیبم می‌کرد…چهره‌ش دیده نمیشد اما استایلش…حتی بوی عطرش…
با وحشت ادامه دادم
_خودش بود آرش… خودِ خودش.
به فکر فرو رفت.یعنی امیر سراغ ساناز هم رفته بود؟
دستم و گرفت و به سمت خونه کشوند
_بیا داخل راجع بهش حرف می‌زنیم.
تند عقب کشیدم و گفتم
_نمیام. میرم خونه.
_این وقت شب؟پس صبر کن خودم می رسونمت.
حتی فرصت اعتراض هم بهم نداد و رفت داخل.

ترجیح دادم پایین منتظرش بمونم. کمتر از ده دقیقه سر و کلش پیداش شد.
سوئیچ ماشین و به سمتش گرفتم که بی حرف از دستم گرفت. بعد از سوار شدن گفت
_کامل تعریف کن چی شد… چرا از اون روز بهم نگفتی؟
شونه بالا انداختم
_سرت شلوغ بود. مدام درگیر زن و بچت بودی..
از استارت زدن پشیمون شد. متعجب گفت
_زنم؟
سرم و پایین انداختم و بدون اینکه بخوام لحنم دلخور شد
_مثل زن و شوهرا مدام حرف می‌زنید.حالا هم که با هم زندگی میکنید. بالاخره زنت بوده یه موقعی…. هیچ مانعی بین تون نیست که دوباره با هم باشید.
آتیش گرفت و داد زد
_گوشات چیزی و که میگی می شنوه؟مانع بین مون هست…تویی…قلبمه که واسه تو می تپه!
چونم و گرفت و با خشونت به سمت خودش برگردوند.
_منم از این وضعیت راضی نیستم لیلی اما میبینی که…
عصبی وسط حرفش پریدم و داد زدم
_وضعیت واسه من سخته که مجبورم کردی با مامان بابام زندگی کنم.مجبورم تو رو از دور ببینمت… مجبورم مخفیانه نگرانت باشم.
عصبی تر داد زد
_خودت خواستی لیلی وگرنه من که گفتم بیا من خودم مواظبتم.هی گفتی دور باشیم امیر می‌فهمه… امیر میبینه….دلتم نمیخواد دست از این توهمات مسخرت برداری.
پوزخند زدم و گفتم
_هه… بیام با ساناز خانوم تو یه خونه زندگی کنم؟حرفای من توهم نیست آرش تو چشاتو بستی و نمیخوای باور کنی…
عربده زد
_چون من خودم نبض لعنتی شو چک کردم… اینا نمیتونه بازی باشه. مگه ندیدی تیر درست توی سرش خورد؟ اونقدر بزرگش کردی که فکر میکنی میتونه زنده بشه؟
جا خورده از داد و فریادهاش سکوت کردم. نفسش و رها کرد. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_من از هیچ احدی نمی‌ترسم لیلی. اگه تو بخوای… همین فردا عقد می کنیم

اخمام در هم رفت. بار قبل هم همین طوری عقد کردیم.
صاف تکیه مو زدم به صندلی و گفتم
_انقدر به شعورم توهین نکن.که هر بار یه جا گیر کردیم بخوای به زور ببری و عقدم کنی.
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_پس بگو چیکار کنم که داشته باشمت؟
با جدیت گفتم
_امیر و پیدا کن. اون موقع باهات ازدواج میکنم.
با طعنه خندید و گفت
_امیر و؟
سر تکون دادم که گفت
_امیر و که نه،اما اونی که داره بازیت میده رو پیدا می‌کنم.خیلی نزدیکم بهش!
می‌دونستم ته تحقیقاتش اونم به این نتیجه میرسه که امیر زندست برای همین سر تکون دادم.
اونم بالاخره ميفهميد.فقط از خدا می خواستم وقتی که می فهمه دیر نشده باشه.
* * * *
#هانا

در اتاق و باز کردم.با دیدنش سری با تاسف تکون دادم و گفتم
_نمیگی آیلا بیاد و این وضعیت تو ببینه؟
پکی به سیگارش زد و گفت
_تو که به اون توله سگ ادب یاد ندادی اما من یاد دادم بدون در زدن نیاد تو.
لبخندی زدم که نگاه خمارش و به سر تا پام انداخت و گفت
_چه سگی شدی تو…

🍁🍁🍁🍁🍁

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 4)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2
  • ژانر: عاشقانه
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10222
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.