| Sunday 27 September 2020 | 14:40
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 2)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 2)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 1)

. صدای مظلوم آیلا رو شنیدم
_مامان… بازم حالت بد شد؟
حتی نتونستم جوابش و بدم.
آرمین با حرص دست زیر پاهام انداخت و بلندم کرد. روی مبل خوابوندتم و گفت
_مشکلت چیه راه به راه شل می‌شی این ور اون ور؟
نگاهم به آیلا بود.. کنارم نشست و سرش و روی سینم گذاشت.
آرمین این بار از آیلا پرسید
_مامانت چشه؟
آیلا شونه بالا انداخت و گفت
_اگه مامانم و ناراحت کنی این شکلی میشه خانوم دکتر… گفت که… نباید اذیت کنی مامانت و… منم برای همین همیشه دختر خوبیم اما تو مامانم و اذیت کردی! خیلی بدی.
نگاه آرمین به صورتم افتاد.اخم داشت اما حس می‌کردم نگاهش نگرانه!
بلند شد و گفت
_دکتر خبر می‌کنم.
با صدای آرومی نالیدم
_لازم نیست… بهتر شدم.
خیره نگاهم کرد و گفت
_تو برو صبحونه تو بخور بچه من کار دارم با مامانت!
آیلا با حرص گفت
_من بچه نیستم دو ماه دیگه چهار سالم می‌شه!
آرمین چپ چپ نگاش کرد و گفت
_اوکی ننه بزرگ برو صبحانه تو بخور
_من سیر شدم.
برای اینکه بحث شون بالا نگیره گفتم
_توی حیاط یه تاب بزرگ هست آیلا برو اونجا بازی کن.
ذوق زده از جاش پرید و انگار نه انگار همین الان لباش آویزون بود دوید بیرون.
با رفتنش آرمین کنارم نشست و گفت
_می‌خوام بدونم توی این چهار سال چه غلطایی کردی…
خواستم بلند بشم که دستش و روی قفسه ی سینم گذاشت و گفت
_همین طوری بگو!
با صدای گرفته ای گفتم
_به تو ربطی نداره. من هر کاری کردم به خاطر این بود که نخواستی تو زندگیت باشم. نه منو خواستی نه آیلا رو… الانم نمی‌خوام یه لحظه تو خونت بمونم… میرم.
چشماش و بست و با حرص نفس کشید و با فک قفل شدش غرید
_چرا انقدر حال می‌کنی برینی به اعصابم؟
نیشخندی زدم و رومو برگردوندم.سرش و جلو آورد و شمرده شمرده گفت
_میخوام همه چیو بدونم!

سرم و بالا گرفتم و گفتم
_من دیگه ربطی به تو ندارم..حتی آیلا هم ربطی به تو نداره..تو اونو نخواستی الانم حق نداری ازم بگیریش آرمین.
نگاهم کرد و گفت
_الان می‌خوام. هم تو رو… هم آیلا رو…
با پوزخند گفتم
_تو زن داری زندگیت و خراب نکن.
_کاری به زندگی خودم ندارم اما می‌خوام زندگی زنم و نابود کنم..طوری که زانو بزنه جلوم بگه گه خوردم آرمین.
دلخور نگاه‌ش کردم که دستش و روی رون پام گذاشت و پچ زد
_دعا کن مطمئن بشم دست اون لاشخور نخورده بهت.
خواستم دستش و پس بزنم که به عمد بدتر کرد و دستش و سر داد بالاتر حتی اجازه نداد بلند بشم. عصبی گفتم
_نکن الان آیلا میاد…
لبخند محوی زد و گفت
_هنوزم که زود ‌شل میشی!
عصبی گفتم
_ولم کن می‌خوام برم دنبال آیلا سر به هواست میزنه یه جاییش و می‌شکنه!
دستش و کشید… مثل برق از جام بلند ‌شدم و بی خیال سرگیجه م به سمت در رفتم. تمام تنم رسما داشت میسوخت. لعنت به تو آرمین!

#لیلی
داشتم توی کیفم دنبال کلید می گشتم که صدای ایستادن موتور رو کنارم شنیدم.
سرم و برگردوندم و با اخم به جوونی که از روی موتور پیاده شد نگاه کردم. به سمتم اومد و یه پاکت سمتم گرفت و بدون پرسیدن اسمم گفت
_برای شماست!
با اخم گفتم
_کلاهتو بردار ببینم.
محل نذاشت و تند سوار موتور شد و گازش و گرفت.
پاکت و باز کردم و چند تا عکسی که داخلش بود رو در آوردم و ماتم برد.
دستام لرزید… عکس های اون شب بود،امیر غرق خون و منو آرشم بالای سرش بودیم.
تمام عکس ها طوری بود که انگار ما قاتل امیر هستیم.
با دستای لرزون کاغذی که با عکسا بود و باز کردم و با خوندن نوشته‌ش روح از تنم رفت
_تو که دلت نمی‌خواد جناب سرگرد بیوفته زندان؟
شل شدم. این دست خط امیر بود… زندست امیر… زندست…
بی رمق همون جا نشستم و به عکسا نگاه کردم. دوباره اومده بود تا زندگیم و کابوس کنه.. دوباره میخواست منو از آرش جدا کنه. دوباره اومده بود تا زندگیم و سیاه کنه.
اما این بار اشتباهات گذشته رو تکرار نمی‌کنم.
موبایلم و در آوردم و با دستای لرزون شماره ی آرش و گرفتم.
جواب که داد هق زدم
_آرش… تو رو خدا بیا…
صدای افتادن صندلیش و شنیدم و بعد از اون صدای داد نگرانش رو
_کجایی لیلی؟چی شده؟
با وحشت گفتم
_جلوی خونه ی خودمم… امیر زندست آرش دوباره اومده سراغ مون…

داشت می دوید.در همون حین گفت
_باشه… تو برو توی خونت منم الان خودم و می رسونم.
سر تکون دادم و به سختی بلند شدم. کلید انداختم و وارد شدم. با صدای گرفته ای گفتم
_رفتم تو…
_با‌شه عزیزم… آروم باش من خیلی زود خودم و می رسونم.
با‌شه ای گفتم و قطع کردم.خیلی زودتر از اونی که فکر می‌کردم خودش و رسوند.
با دیدنش توی آیفون درو باز کردم و جلوی در واحد ایستادم…
وقتی رسید بالا رسما نفسش بند اومده بود.
با دیدنم نگران به سمتم اومد و گفت
_خوبی؟
درو بستم… هنوزم دست و پام می لرزید. به سختی گفتم
_امیر زندست….دست خط خودش بود… ب… برام…
محکم بغلم کرد و گفت
_امیر مرده…من خودم اون شب نبضش و چک کردم نمی‌زد…بفهم دیگه لیلی تا کی میخوای با ترس از اون عوضی زندگی کنی؟
ازش جدا شدم و پاکت عکسا رو از روی اپن برداشتم و به سمتش گرفتم.
_بیا ببین خودت… این بازیا فقط مال امیره… این دست خط…. مال امیره اون نمرده. زندست.
با اخم دونه دونه عکسا رو نگاه کرد و گفت
_یکی داره باهامون بازی می‌کنه پیداش میکنم حروم زاده رو…
نگاه به قیافه ی ترسیدم انداخت و نزدیکم شد. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و با اطمینان گفت
_دیگه نمی ذارم کسی اذیتت کنه. اون بی شرف و پیدا میکنم. تو فقط نریز این اشکاتو باشه؟
سر تکون دادم که اشکام و پاک کرد و محکم تر منو حبس کرد توی بغلش و پچ زد
_وقتی صدات و اون طوری پای تلفن شنیدم دیوونه شدم.
لبخند محوی زدم که گفت
_من هنوزم دوستت دارم!
نفسم قطع شد.بالاخره اعتراف کرد.

#هانا
تند آلما رو سوار کردم و خودمم سوار شدم که پاش و روی گاز فشار داد و با اخم گفت
_چرا باید مثل مجرما فرار کنیم من باید دهن اون مرتیکه رو صاف کنم.
آیلا سرشو آورد جلو و گفت
_دایی… چه جوری دهن یکی و صاف میکنن؟
کلافه گفتم
_وقت گیر آوردی آلما… صاف بشین کمربندتم ببند دایی داره تند میره.
خوشحال گفت
_میریم پیش ترمه و تارا؟
نگاه به مهرداد کردم که گفت
_نه دایی جون میریم یه جای دیگه!بلیط پیدا کنم برمی‌گردونمتون…
مغموم می‌پرسم:
_آرمین دست برمی‌داره؟
_غلط کرده دست برنداره….این همه سال چه غلطی می‌کرده از این به بعدشم بکنه.
نگاه به آیلا انداختم و آروم گفتم
_من هنوز زنشم. اگه بخواد هر کاری می‌تونه بکنه.
کلافه روی فرمون کوبید.موبایلش زنگ خورد….
نگاه به صفحه ی گوشیش کرد و گفت
_خودشه!
ترس برم داشت و گفتم
_جواب نده تو رو خدا…
بر خلاف خواستم جواب داد. عربده ی آرمین طوری بلند بود که منم صداش و شنیدم
_ بی ناموس… برای دومین بار دستت به زن و بچه م خورده سرک کشیدی تو زندگی من… دارم میرم سراغ ناموست….زن و بچم و برنگردونی کل ناموس تو یک جا با هم می‌گام..
مهرداد پاشو روی ترمز فشار داد و وسط خیابون نگه داشت. شانس آوردیم خیابونش شلوغ نبود.
چهره ش کبود شد و خواست داد بزنه اما آرمین قطع کرد.
از خشم دستاش می‌لرزید شمارش و گرفت اما تماسش و رد کرد.
با عصبانیت جنون واری عربده کشید و محکم به فرمون مشت کوبید که صدای گریه ی آیلا در اومد.
نگاهش کردم و رو به مهرداد گفتم
_بریم مهرداد. آرمین کله خره یه کاری می‌کنه بریم من یه فکری می‌کنم.
نگاهم کرد و با رگ های برجسته غرید
_چه طور بدمتون دست اون لاشخور؟
داد زدم
_من می تونم محافظت کنم از خودم بریم مهرداد… بلایی سر ترانه و بچه ها نیاره!
با خشم استارت زد و گفت
_می کشم من این حروم زاده رو…
نگاه به آلما کردم که با ترس گریه می‌کرد.
دستامو براش باز کردم که اومد بغلم…
روی پای خودم گذاشتمش و محکم بغلش کردم. سرعت مهرداد دیوانه وار بالا بود.
وارد کوچه ی خونش که شدیم با دیدن آرمین وحشت کردم.

مهرداد ماشین و بی دقت پارک کرد. پیاده شد و عربده کشید
_تو منو با چی تهدید می‌کنی مرتیکه؟
نذاشت مهرداد نزدیکش بشه و اسلحه کشید.
تند دستمو جلوی چشمای آلما گذاشتم و گفتم
_یه بازی کنیم؟؟؟من الان پیاده میشم. چشاتو ببند گوشاتم محکم بگیر. اگه چیزی ببینی یا بشنوی باختی باشه؟
پرو گفت
_جایزش چیه؟
تند گفتم
_یه بستنی شکلاتی بزرگ…
کاری که گفتم و کرد..
پیاده شدم و درو بستم.. مهرداد جلوی اسلحه ی آرمین ایستاده بود.
تند به سمت شون رفتم و جلوی مهرداد ایستادم و گفتم
_به اون چی کار داری؟منو بزن همه چی تقصیر منه!
نگاه یخ زدش و به صورتم انداخت و اسلحه رو پایین نیاورد.
مهرداد منو کنار زد و با خشم گفت
_بذار بفهمم درد این یارو چیه؟خیلی مرد بودی زنت و فراری نمی‌دادی حالا هم بکش کنار تو حقی نسبت به هانا نداری!
فک آرمین قفل کرد و گفت
_زنمه! بفهم بی ناموس زنمه!
دستم و روی مچ آرمین گذاشتم و ملتمس گفتم
_بیار پایین اسلحه تو… آیلا تو ماشینه….
نگاه به خون نشسته شو به صورتم انداخت و در نهایت اسلحه شو پایین آورد.
رو به مهرداد کردم و گفتم
_به خاطر من دعوا راه ننداز. من باهاش میرم!
تند نگاه کرد و گفت
_که چی؟بیشتر از این خردت کنه؟
به جای من آرمین جواب داد
_گه خوریش به تو یکی نیومده. چهار سال زنم و بچم و ازم قایم کردی منتظر باش ببین چه طوری آتیش می‌ندازم به زندگیت….
مهرداد عصبی خواست به سمتش حمله کنه که جلوش و گرفتم و گفتم
_نکن جون من…
با خشم گفت
_تو نخواستیش….خودت از خونه پرتش کردی بیرون حالا با چه رویی میگی زن و بچم هان؟
آرمین جلو اومد و غرید
_هر غلطی کردم تو حق نداشتی واسه من مجازات تایین کنی. حق نداشتی چهار سال منو تو حسرت زنم بذاری!
با این حرفش هم من ساکت شدم هم مهرداد.
به سمت ماشین رفت و درو باز کرد. آیلا رو بغل کرد و به سمت من اومد.. دستم و گرفت و در ماشینش و برام باز کرد.
نگاهی به مهرداد کردم و لبخندی زدم و سوار شدم.
آیلا رو روی پام گذاشت. ماشین و دور زد و خودشم سوار شد.

آیلا سرش و جلو آورد و آروم گفت
_مامان با چرا باز با این آقاهه میریم؟
نفسم و آه مانند بیرون دادم و گفتم
_نمی‌دونم مامان.
خداروشکر چیز دیگه ای نپرسید.آخرش هم برگشتیم به همون خونه.
ماشین و نگه داشت و خواست چیزی بگه که نگاهش به قیافه ی غرق در خواب آیلا افتاد و زل زد بهش… هر موقع سوار ماشین می‌شدیم آیلا خوابش می‌برد.
آرمین از ماشین پیاده شد. در سمت منو باز کرد و خم شد داخل ماشین و آیلا رو آروم بغلش کرد و به سمت ساختمون رفت.
پیاده شدم و پشت سرش رفتم.
از پله ها بالا رفت تا آیلا رو توی اتاق بذاره اما من با خستگی همون پایین نشستم و چشمام و بستم..
پلکام کم کم گرم شد و نفهميدم چه طوری خوابم برد.
* * * *
با یاد آیلا چرتم پاره شد و تند از جام پریدم.. یک ساعت بود خوابیده بودم…. از پله ها بالا رفتم و در اتاقمون و باز کردم و با دیدن صحنه‌ی روبه روم خشکم زد.
آیلا توی بغل آرمین بود و هر دوشون غرق در خواب بودن.
دلم از این صحنه لرزید. جلو رفتم و روی تخت نشستم.
آیلا سرش روی بازوی آرمین بود و دستشم دورش حلقه کرده بود. درست همون طوری که من همیشه…
اخم کردم… اما عجیب دلم می‌خواست منم کنارشون بخوابم.
اونقدر محوشون شدم که نفهمیدم زمان چه طور گذشت و چشمای آرمین باز شد.
نگاه غرق خوابشو به من و آیلا انداخت و انگار تازه متوجه ی وضعیتش شد که اخم کرد و بدون بیدار کردن آیلا بلند شد.

نگاهی با اخم به من انداخت و خش دار گفت
_بیا اتاق…
گیج گفتم
_کدوم اتاق؟
خیره نگاهم کرد و گفت
_اتاق خوابمون…
نفسم گرفت.من حتی جرئت نگاه کردن به در اتاقم نداشتم اون وقت اون ازم می‌خواست… انگار حالم و فهمید که پوزخند زد
_اگه خاطره هاش اذیتت میکنه ببرمت یه جا دیگه؟
با اخم گفتم
_برای من همه چی فراموش شدست.
نگاه طولانی بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت.
دستی به گردن داغ شدم کشیدم و پشت سرش از اتاق بیرون رفتم.
جلوی اتاق خواب سابق مون ایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم و وارد شدم.
خشکم زد.اتاق هنوز همون بود اما پر شده بود از عکسای من… نگاهی به آرمین انداختم که داشت لیوانش و پر می‌کرد. سعی کردم حتی نگاهی هم سمت تخت نندازم اما نشد…
حتی رو تختی ساتن قرمزمی که خودم خریده بودم هم همون بود.
درو پشت سرم بستم و منتظر داد و بیدادش به خاطر فرارم شدم. با اخم لیوانش پرش و بالا داد و تمام اون زهر ماری رو خورد.
جلو رفتم و گفتم
_بگو… من برای شنیدن صدای عربده هات آمادم فقط نمی‌خوام دخترم…
وسط حرفم پرید
_دخترمون…
اخم کردم و گفتم
_اون دختر تو نیست بفهم اینو!
جلو اومد و آروم و زمزمه وار پرسید:
_باباش کیه؟
سکوت کردم. رو به روم ایستاد و گفت
_حرف بزن… بالاخره یکی ریخته توت که توله ت ساخته شده.
با خشم دستم و بالا بردم که مچم و گرفت و غرید
_باباش منم..

محکم هلش دادم و گفتم
_تو هیچی اون بچه نیستی. آیلا مال منه تو هیچ حقی بهش نداری.
ابرو بالا انداخت و گفت
_اگه بخوام ازت بگیرمش کاری می‌کنم که عین این چهارسالی که ازم دریغ کردیش عذاب بکشی!
نفسم برید. حتی فکرشم دیوونم می‌کرد.
جلو اومد و گفت
_اگه یه بار دیگه حتی برای پنج دقیقه از جلو چشمم دورش کنی طوری حسرت به دلت می‌ذارم که نتونی یه لحظه ببینیش.
ناباور نگاهش کردم و گفتم
_تو از من چی می‌خوای؟
پوزخندی زد. دستش آروم آروم جلو اومد و دستم و گرفت.
به سمت تخت رفت که یخ زدم.
لباس خوابم و که دوستش داشت و از روی تخت برداشت و به سمتم گرفت.
مات برده نگاهش کردم که با تحکم دستور داد
_بگیرش!
عقب رفتم و گفتم
_چی کار می‌خوای بکنی؟
نیشخندی زد و دوباره گفت
_بگیرش!
با تردید لباس و ازش گرفتم که گفت
_حالا بوش کن!
کلافه گفتم
_ول کن این مسخ…
وسط حرفم داد زد
_گفتم بو کن!
چپ چپ نگاهش کردم و لباس و به بینی‌م نزدیک کردم. بوی عطرم و می‌داد.
با اخم گفتم
_خوب؟
جلو اومد و گفت
_میدونی من چند شب با نفس کشیدن توی این لباس خوابیدم؟
پوزخند زدم و گفتم
_چرا؟می گفتی یکی از هرزه های دورت میومد آرومت میکرد.
فکش قفل کرد. جلو اومد و گفت
_اما من زن هرزه‌مو می‌خواستم.

عصبی گفتم
_مواظب حرف زدنت باش آرمین من…
با گذاشتن انگشتش روی لبم حرفم و قطع کرد.
اشاره ای به لباس خواب کرد و گفت
_بپوش!
چشمام گرد شد و گفتم
_حالیته چی می‌گی؟
پوزخندی زد و گفت
_کاریت ندارم.. فقط می‌خوام بفهمم بعد من کسی لختت کرده یا نه.
محکم تخت سینش کوبیدم و گفتم
_به تو چه هان؟به توچه؟
دیگه نتونست ادای آدمای خونسرد و در بیاره.
محکم کوبید تخت سینم که پرت شدم روی تخت.
با باز کردن کمربندش روح از تنم رفت و انگار خدا دوستم داشت که صدای مامان گفتن آیلا بلند شد.
متوقف شد.. تند بلند شدم و همزمان با بسته شدن کمربند آرمین در اتاق باز شد.
آیلا با دیدنم به سمتم دوید و بغض دار گفت
_چرا تنهام گذاشتی؟
خم شدم و بغلش کردم و گفتم
_من که هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم مامان. همین جا بودم. خوب خوابیدی؟
سر تکون داد و یه نگاه به آرمین انداخت و گفت
_مامان ما چرا نمیریم خونمون؟
تا خواستم جواب بدم آرمین با اخم گفت
_چون که خونتون اینجاست.
آیلا هم اخم کرد و با زبون درازی گفت
_نه خیر ما خونه داریم خونمون یه جا دیگست.
آرمین نشست و خیره به صورت آیلا گفت
_خونه ی تو از این به بعد اینجاست فسقلی پیش من و مامانت!
آیلا مظلوم نگام کرد و گفت
_مامان ما خونه ی این آقا غوله می‌خوایم بمونیم؟
خندم گرفت. آرمین با اخم گفت
_غول یعنی چی بچه؟
_یعنی یه آدم بزرگ بداخلاق که بچه ها رو می‌خوره.
آرمین ابرو بالا انداخت و گفت
_آفرین درست حدس زدی الانم تصمیم دارم تو رو بخورم.
با این حرفش آیلا جیغ بلندی کشید و دوید از اتاق بیرون و آرمین هم با داد گفت
_واستا توله
دنبالش دوید. نگاهی به لباس خوابم انداختم. این بار و خدا به خیر کرد.

با جیغ آیلا از اتاق بیرون رفتم و دیدم آرمین بلندش کرده و بچه رو سر و ته گرفته.
چپ چپ به آیلا که ضعف رفته بود از خنده نگاه کردم و نگاهم سمت آرمین چرخید و در کمال تعجب خنده روی لباش دیدم که با بدجنسی می گفت
_بازم واسه من زبون درازی می کنی؟
آیلا با خنده در حالی که نفسش بالا نمیومد با سر تقی جواب داد
_آره…
آرمین چرخوندش که جیغ آیلا بلند شد
_مامان به دادم برس این نره غول می خواد منو بخوره.
چشمای آرمین و من همزمان گرد شد.
به سمتشون رفتم و گفتم
_ول کن بچه رو کشتی از بس سر و ته گرفتیش..
خواستم آیلا رو بگیرم که اجازه نداد. با همون اخمش آیلا رو صاف توی بغلش گرفت….
بچه رنگ‌ سفیدش قرمز شده بود. دستاش و به سمت من دراز کرد و پرید و توی بغلم و زبونش و تا ته برای آرمین دراز کرد و گفت
_تا مامانم هست نمی تونی منو بخوری آقا غوله.
با اخم بهش تشر رفتم
_آیلا درست صحبت کن.
بغض کرده نگاهم کرد. نگاهم سمت ارمین چرخید که دیدم مات برده ما رو نگاه می کنه.
انقدر خیره شده که دست آخر طاقت نیاوردم و گفتم
_گرسنته مامان بریم توی آشپزخونه یه چیزی بخوریم.
داشتم به سمت پله ها می رفتم که صداش متوقفم کرد
_حاضرش کن میریم بیرون.
به آیلا نگاه کرد و با لحن جذابی گفت
_جوجه پیتزا دوست داره؟
با این حرفش آیلا از لاکش در اومد و از بغلم پرید با بپر بپر گفت
_آخ جوووون پیتزا…
متاسف نگاهش کردم. من انقدر ندید بدید بارش آورده بودم؟
لبخند محوی روی لب آرمین نشست و گفت
_برو آماده شو!
آیلا دست منو دنبال خودش کشید و داد زد
_بریم حاضر شیم مامان؟لطفا لطفا لطفا…
مخالفتی نکردم و دنبالش به سمت اتاق کشیده شدم.

* * * * *
نگاهی توی آینه به خودم انداختم. باز خداروشکر که مهرداد لباسام و فرستاد.
عطرم و برداشتم و باهاش طبق معمول دوش گرفتم
روسری مو روی سرم مرتب کردم و همزمان در اتاق باز شد.
برگشتم و با دیدن آرمین بی اراده محوش شدم.
کت اسپرت مشکیش خیلی بهش میومد…
نگاهش و از سر تا پام گذروند و اومد تو. درو بست که پرسیدم
_آیلا کجاست؟
جوابی نداد. با اخم جلو اومد و با نگاه به مانتوم گفت
_دوست داری همه زل بزنن به اندام سکسیت؟
رنگم سرخ شد که با تحکم گفت
_چرا فکر کردی غلطایی که تو این چهار سال کردی و جلوی چشم منم می تونی بکنی؟پاکشون کن. اینم عوض کن!
عصبی گفتم
_ربطی به تو نداره آرمین!
ابرو بالا انداخت و گفت
_پاکشون کن!
فقط زل زدم به صورتش که دستش و کنار صورتم گذاشت و با شصتش محکم روی لبم کشید و گند زد به رژ صورتی براقم و حرصم و در آورد.
کج خندی زد و گفت
_اینم جر بدم تو تنت؟

* * * * *
نگاهی توی آینه به خودم انداختم. باز خداروشکر که مهرداد لباسام و فرستاد.
عطرم و برداشتم و باهاش طبق معمول دوش گرفتم
روسری مو روی سرم مرتب کردم و همزمان در اتاق باز شد.
برگشتم و با دیدن آرمین بی اراده محوش شدم.
کت اسپرت مشکیش خیلی بهش میومد…
نگاهش و از سر تا پام گذروند و اومد تو. درو بست که پرسیدم
_آیلا کجاست؟
جوابی نداد. با اخم جلو اومد و با نگاه به مانتوم گفت
_دوست داری همه زل بزنن به اندام سکسیت؟
رنگم سرخ شد که با تحکم گفت
_چرا فکر کردی غلطایی که تو این چهار سال کردی و جلوی چشم منم می تونی بکنی؟پاکشون کن. اینم عوض کن!
عصبی گفتم
_ربطی به تو نداره آرمین!
ابرو بالا انداخت و گفت
_پاکشون کن!
فقط زل زدم به صورتش که دستش و کنار صورتم گذاشت و با شصتش محکم روی لبم کشید و گند زد به رژ صورتی براقم و حرصم و در آورد.
کج خندی زد و گفت
_اینم جر بدم تو تنت؟

دستش تا خواست سمت مانتوم بیاد عقب رفتم و گفتم
_من مانتوم خوبه عوضشم نمی‌کنم. تحت فشارم بذاری این بار یه جوری میرم که اگه کل قبرای این دنیارم باز کنی جنازمم گیرت نیاد.
با این حرفم ساکت شد.
کیفم و برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
* * * * *
#لیلی
با بالش توی بغلم خیره به یه نقطه ی نامعلوم شده بودم.
آرش باور نمی‌کرد اما من مطمئن بودم امیر زندست.من می دونستم که امیر نمیمیره… هیچ کس نمی‌تونه اونو بکشه! حالا هم برگشته تا بازم انتقام بگیره!
بازم پیامکی که از یه شماره ی ناشناس برام فرستاده شده بود رو نگاه کردم
_به زودی همو می بینیم ملکه ی من!اگه جون جناب سرگرد واست مهمه تا اون موقع ازش فاصله بگیر.
با حرص موبایل و پرت کردم…. اگه واقعا بلایی سر آرش بیاره چی؟
با زنگ موبایلم ترسیده تکونی خوردم. باورم نمیشد تا این حد از امیر می ترسیدم.
با دیدن شماره ی آرش نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم که گفت
_لیلی چرا نیومدی اداره؟خوبی؟
گرفته گفتم
_یه کم سردردم…خوب میشم میام.
_اتفاقی نیوفتاده مگه نه؟
سکوت کردم.باید جریان پیامک رو بهش می‌گفتم؟اما اگه بلایی سرش میومد چی؟

اما نه. این بار دیگه نمی‌خواستم چیزی و از آرش مخفی کنم با تته پته گفتم:
_یه اتفاقی افتاده آرش…یکی امروز بهم پیام داد…نوع حرف زدنش مثل امیر…
وسط حرفم پرید
_امیر مرده لیلی!
نفسم و فوت کردم. چرا حرفم و باور نمی‌کرد؟
با مکث گفت
_من اون فیلمی که برات فرستادن و چک کردم. فیلم دقیقا از همون زاویه ای گرفته شده که به امیر شلیک کردن. دقیقا از بیرون همون پنجره. اون لحظه قاتل احتمالا روی پشت بوم ساختمون روبه رویی بوده اما من همون موقع دوربین ها رو چک کردم هیچ اثری ازش نبود.
دلم روشن شد و گفتم
_یعنی این پیاما هم کار همونه؟
_شک نکن! هر کی هست اون قدر به امیر نزدیکه که تیکه کلاماش و هم میدونه. فقط اینو مطمئنم کسی که داره تو رو اذیت میکنه،قاتل امیره!
با تردید گفتم
_اگه همش نقشه ی امیر باشه چی؟
انگار از خنگ بودن من حرصش گرفته بود که گفت
_عزیزمن ما اونجا بودیم.تو دیدی که به امیر شلیک شد. من چک کردم مطمئنم مرد.تیر به مغزش خورده بود. اما تو اونو انقدر قدرتمند فرض کردی که بتونه زنده بشه؟
حق داشت؛با بغض گفتم
_آخه ترسیدم بازم بلایی سرت بیاره!
با مکث گفت
_گریه می‌کنی؟
تند گفتم
_نه نه… باهام صحبت کردی حالم خیلی بهتر شد.
_باشه پس تنها نمون بیا اداره با هم روش کار کنیم میخوای من بیام دنبالت؟
بلند شدم و گفتم
_نه خودم میام!
_باشه. منتظرم.
تلفن و قطع کردم و بلند شدم. باورم نمیشد انقدر احمق باشم که با یه پیام خودم و این طور ببازم. حق با آرش بود،امیر مرده بود،همه ی اینا محال بود که یه بازی باشه.

* * * * *
ماشین و جلوی خونم پارک کرد.دلم نمی‌خواست ازش جدا بشم حتی برای یه لحظه! اما اون بعد از اون شبی که اعتراف کرد دوستم داره دیگه هیچ حرفی نزده بود.
بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_ممنونم…شب بخیر!
خواستم پیاده بشم که مچ دستم و گرفت.
برگشتم و نگاهش کردم که با لحن خاصی گفت
_به یه چایی دعوتم نمی‌کنی؟
رک و راست گفتم
_نه.برو خونه پسرت…
زمزمه وار حرفم و قطع کرد
_پیش مامانشه!
اخمام در هم رفت.اون یه بچه داشت و من حق نزدیک شدن بهش رو نداشتم. حداقل تا وقتی که تکلیفش با خود‌ش معلوم نیست.
با لحن تلخی گفتم
_خوب تو هم برو پیش مامانش!
با حرفم اخماش رفت توی هم و گفت
_ما سه سال پیش طلاق گرفتیم!
_اما اون هنوز دوستت داره.تو هم که ازدواج نکردی…هیچ مانعی بین تون نیست!
عصبیش کردم
_طوری حرف نزن انگار هیچی نمیدونی لیلی. من حتی ازدواجمم با ساناز به خاطر تو بود.
_بچه دار شدنت چی؟
با خشم نگاهم کرد و بی هوا داد زد
_چرا عذابم میدی؟هزار بار گفتم من اون شب مست بودم.مثل سگ خوردم تا یادم بره تو و اون یارو با هم…
نفس عمیقی کشید و به سختی خودش و کنترل کرد و گفت
_پیاده شو!
دلخور پیاده شدم و داشتم بند کیفم و روی شونم مرتب می‌کردم که ماشینی با سرعت به سمتم اومد..
درست سمت من اون هم با بالا ترین سرعت…
🍁🍁🍁

یک ثانیه هم طول نکشید. به خودم اومدم و از روی کاپوت ماشین آرش پریدم اون سمت و همزمان اون ماشین هم مالید به بغل ماشین آرش…
وحشت زده همون جا نشستم.آرش تند از ماشین پیاده شد و جلوی پام زانو زد و نگران گفت
_خوبی؟
نگاهش کردم و با گریه گفتم
_می‌خواست منو بکشه!
محکم بغلم کرد و با نفسی حبس شده گفت
_تموم شد…آروم باش….بیچاره می‌کنم اونی که بخواد تو رو ازم بگیره لیلی!
هق زدم و گفتم
_آخه از جون ما چی می‌خوان؟
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و اشکامو پاک کرد. با اطمینان گفت
_پیداشون می‌کنم بهت قول می‌دم. تلافی تک تک این اشکاتو در میارم…گریه نکن دیگه!
خیلی ترسیده بودم.. اگه یه دقیقه دیرتر از روی ماشین می‌پریدم با سرعت بالاش الان اون دنیا بودم..
بازوهام و گرفت و بلندم کرد. کیفمو برداشت و دستم و دنبال خودش کشوند.
خودش کلید و از توی کیفم در آورد و درو باز کرد.
قبل از اینکه بریم داخل دستش و گرفتم و گفتم
_تو برو… هر کی هست دوست نداره منو تو رو با هم ببینه آرش.
خیره نگاهم کرد. منتظر رفتش بودم که دست زیر پاها و کمرم انداخت و خیلی سبک بلندم کرد و وارد خونم شد و درو با پاش بست.
ناباور گفتم:
_تو زده به سرت؟من میگم برو اون وقت تو بغلم می‌کنی؟
بی اعتنا از حیاط رد شد و در خونمم باز کرد. منو روی کاناپه خوابوند و به آشپزخونه رفت.
نشستم و گفتم
_برو آرش… حداقل تا وقتی که بفهمیم کیه و از جونمون چی میخواد. بین ما که چیزی نیست چرا می‌خوای حرصش و بیشتر کنی؟
دو دقیقه بعد با آب قند از آشپزخونه اومد بیرون و کنارم نشست.
لیوان و به لبم نزدیک کرد و گفت
_بخور!
یه کم از آب قند و خوردم و سرم و عقب کشیدم.
لیوان و روی میز گذاشت.بهم نزدیک شد و شالم و از سرم در آورد. گیره ی موهام و باز کرد و با دستش سرم و ماساژ داد.
فقط داشتم نگاهش می‌کردم.
دستش و روی رون پام گذاشت و پام و بلند کرد و روی پاهاش گذاشت.

جورابم و در آورد. خواستم پام و عقب بکشم که اجازه نداد.پام و لای پاهاش نگه داشت و اون یکی پامم بالا آورد و جوراب و از پام کشید بیرون.
در حالی که سرم و نوازش می‌کرد نگاهم کرد.
قلبم از این همه نزدیکی مثل دیوونه ها می کوبید.
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم
_باید بری آرش.
خودش و به سمتم نزدیک کرد و آروم گفت
_هیچ جا نمیرم.
نفسام تند شده بود. اون می دونست من بی جنبه مو دستش روی پام بود؟می دونست و داشت نوازشم می‌کرد؟
با صدای لرزونی گفتم
_حداقل ولم کن.
بیشتر به سمتم خم شد.من هم اون قدر خم شده بودم عقب که دیگه رسما دراز کشیدم روی مبل!
مانتوم جلو باز بود.به راحتی از تنم درش آورد.
دستش روی شکمم نشست. تیشرتم و بالا داد چون می‌دونست نقطه ضعفم کجاست.
خواستم بلند بشم که خندید و گفت
_اگه یه بار دیگه بگی برو عواقبش بدتر از اینه!
نشستم و با حرص گفتم
_خیلی بیشعوری!
بلند شدم و گفتم
_حالا هم برو من…
دستم و کشید که افتادم روی پاش و لب هاش با قدرت لب هام و شکار کرد.
تیر خلاص و با بوسیدن لب هام زد.
بی اختیار دستم به سمت کتش رفت و از تنش در آوردم.
هر لحظه با شوق بیشتری همو می‌بوسیدیم.
دکمه هاش و تند تند باز کردم. برای یه لحظه ازم فاصله گرفت و تند پیرهنش و در آورد و دوباره صورتش و نزدیک آورد.
بلندم کرد و بدون اینکه دست از بوسیدنم برداره به سمت اتاقم رفت. درو با لگدش باز کرد و این بار نه با ملایمت با خشونت پرتم کرد روی تخت که خندیدم.
کمربندش و باز کرد و خیمه زد روم و سرش توی گردنم فرو رفت.
صدام که بلند شد اونم جری تر شد…خواست تیشرتم و در بیاره که صدای بلند شلیک و بعد شکستن شیشه ها با صدای جیغم یکی شد.

#هانا
* * * * * *
با حس خشکی گلوم بیدار شدم و نگاهی به میز کنارم انداختم و آه از نهادم بلند شد.
آب نیاورده بودم. بی خیال خواستم دوباره بخوابم اما می دونستم که آیلا تا صبح چند بار به خاطر آب بیدار میشه. ناچارا بلند شدم و غرق خواب از اتاق در اومدم و از پله‌ها پایین رفتم.
نگاهم روی آرمین موند که یه شیشه رو خورده بود و حالا هم عین اجازه روی مبل بود..
خیلی بیشتر از قبل می‌خورد… اگه بلایی سرش می اومد…
ناخواه به سمتش رفتم و کنارش پایین مبل نشستم و به سینه ی برجسته ش که بالا و پایین میشد نگاه کردم.
فقط خدا می‌دونست با وجود تمام بدی هاش تا چه حد دلتنگش بودم.
سرم و نزدیک گردنش بردم و نفس عمیقی کشیدم. دلم برای شبایی که توی بغلش خوابم می‌برد هم تنگ شده بود اما دیگه دلم نمی‌خواستش! بعد از شنیدن اون حرفا از زبونش قسم خوردم یه بار دیگه در قلبم و براش باز نکنم.
با یادآوری اون روزها اخمام در هم رفت و خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت.
خشکم زد. با چشمای خمار و نیمه بازش بهم زل زد و دستم و کشید که افتادم روی تنش و موهام توی صورتش ریخت.
چشماش و بست و عمیق نفس کشید.
خواستم بلند بشم که نذاشت.هلم داد روی مبل و جامونو برعکس کرد.
با صدای گرفته ای گفتم
_ولم کن…
سرش و توی گردنم فرو برد و خش دار و بی تاب پچ زد
_چهار سال…
گردنم و بوسید و ادامه داد
_منو چهار سال تو حسرت این عطر لعنتیت گذاشتی!
به سینش فشار آوردم که تکون نخورد. ادامه داد
_چهار ساله که نتونستم به کسی دست بزنم. هر موقع خواستم یه جنده رو بندازم زیرم قیافه ی تو جلوم اومد و دلم تنگ شد واست!
نالیدم
_اگه دوستم داری پس انقدر عذابم نده اجازه بده برم!
دستش و از زیر تی‌شرتم روی شکمم کشید و پچ زد
_این کمترین کاریه که میتونی برای جبران غلطای اظافت بکنی
با لکنت گفتم
_چی می‌خوای ازم؟
دستش سر خورد بالا تر و پچ زد
_خودتو…

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 3)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2
  • ژانر: ماجرا جویی
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10218
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.