| Monday 19 October 2020 | 15:38
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 1)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 1)

#لیلی
سرعتم و زیاد کردم تا قبل از قرمز شدن چراغ رد بشم اما از شانس گندم همون لحظه چراغ قرمز شد.
موتور و نگه داشتم.به خاطر دختر بودنم نمی‌تونستم این کلاه کاسکت کوفتی و از سرم در بیارم تا یه کم باد به کلم بخوره.
بی حوصله سرم و چرخوندم و توی ماشین کناری چشمم به استاد مهرداد آریا فر افتاد. لبخندی زدم. چند سال میشد ندیدمش؟به گمونم چهار سال…
سرم و نزدیک بردم تا چیزی بگم که با دیدن شخص کنارش خشکم زد.
امکان نداشت… امکان نداشت اونی که کنارشه زن آرمین باشه…اما خودش بود مطمئنم… شاید تغییر زیادی نسبت به عکساش کرده بود اما مطمئنم که خودش بود. هانا مجد…
ماتم برد… یعنی تمام این سال‌ها زنده بود؟ زنده بود و بدون اینکه نشونی از خودش بده آرمین و توی حسرت خودش گذاشت؟
با صدای بوق‌ ماشین های پشت سر به خودم اومدم و راه افتادم….
باید به آرمین می‌گفتم. باید می‌فهمید این همه سال به حسرت کی نشسته!
با اینکه کار داشتم اما پشت سر ماشین استاد آریا راه افتادم.
ده دقیقه بعد ماشینش رو جلوی یه خونه پارک کرد. با فاصله ازشون ایستادم.
هر دو شون از ماشین پیاده شدم.
چشمام و ریز کردم تا با دقت بیشتری ببینم و بیشتر مطمئن شدم که این دختر هانا مجده!
گوشیم و در آوردم و بدون اینکه نگاه ازشون بگیرم شماره ی آرمین و گرفتم.
طبق معمول جون به لبم کرد تا جواب داد.
تند گفتم
_یه آدرس می‌گم بیا اینجا…
بی حوصله گفت
_کار دارم الان.
با حرص گفتم
_مهمه… بلند شو بیا همین الان!
_باز چه غلطی کردی؟بگو آدرس و…
آدرس و که بهش گفتم،گفت
_تو جلوی خونه ی مهرداد چه گهی میخوری؟
کلافه گفتم
_فقط بیا آرمین…
تلفن و قطع کردم… امیدوار بودم بیاد و با چشم خودش ببینه… چهار سال بالای سر قبری گریه میکرده که توش مرده ای نبوده.
یک ربعی منتظر موندم تا بالاخره سر و کلش پیدا شد.
ماشین شو جلوم پارک کرد و پیاده شد. عصبی به سمتم اومد و گفت
_وای به حالت بفهمم باز یه گند جدید بالا آوردی.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_نه خیر فقط خواستم یه چیزی نشونت بدم.
با اخم و منتظر بهم زل زد. از شانس خوبم همون لحظه در خونه ی استاد باز شد..
آرمین سرش و برگردوند…
استاد آریا با یه چمدون اومد بیرون… اخمای آرمین بیشتر در هم رفت.
همون لحظه هانا در حالی که دست یه دختر بچه رو گرفته بود اومد و درو پشت سرش بست.
چشمم که به آرمین افتاد لبم و گاز گرفتم…
فکر کنم قیامت در راه بود.

#هانا
با پشت دست اشکامو پاک کردم که مهرداد خندید و گفت
_دیگه گریه کردن و ول کن آبجی کوچیکه.
بغض دار گفتم
_خیلی دلم برای تو و ترانه تنگ میشه.
چمدونم و گذاشت صندوق عقب و آیلا رو بغل کرد و گفت
_خوب بمون همین جا…
آیلا بلبل زبونیش گل کرد و گفت
_منم بهش همین و می‌گم دایی جون اما آبجیت خیلی چشم سفیده.
با این حرفش قهقهه ی مهرداد بلند شد و گفت
_تو چه زبونی داری پدر سوخته!
آیلا گفت
_پدرم نسوخته زندست منتظرمونه!
نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم
_بهتره بریم دیگه.
مهراد آیلا رو صندلی عقب نشوند و خودشم سوار شد.. سوار شدم و گفتم
_تند برو مهرداد به پرواز نمی رسیم.
آیلا گفت
_نه خیرم آروم برو!
چشم غره ای بهش رفتم. نمیخواستم اعتراف کنم اما بازم توی دلم برای بار هزارم اعتراف کردم زبون درازش به باباش رفته.
هنوز مهرداد استارت نزده بود یکی در سمت منو باز کرد و تا به خودم بیام بازوم کشیده شد.
عصبی خواستم چهار تا لیچار بار این خر وحشی کنم اما با دیدن آرمین خشکم زد..
رسما نفسم قطع شد و مات و مبهوت نگاهش کردم.
رسما بدبخت شدم… پیدام کرد اما آخه از کجا فهمید؟
بدتر از اون ماتم برده بود واقعا این آرمین بود؟با این چهره ی مردونه ی پخته و ته ریش بلند و موهای تراشیده هیچ شباهتی به آرمین گذشته نداشت.
بدون هیچ عکس العملی فقط نگاه می‌کرد.
مهرداد بازوم و از دستش کشید و گفت
_ولش کن آرمین.
فقط نگاهم می‌کرد بدون هیچ حرف و واکنشی.
مهرداد در ماشین و باز کرد و گفت
_سوار شو… دی….
هنوز حرفش و نزده بود مشت محکم آرمین توی صورتش فرود اومد…
جیغ بلندی کشیدم اما فایده نداشت. آرمین طوری دیوونه شده بود که مشت دوم و بدون امون دادن به مهرداد زد و عربده کشید
_حرومی حالا دیگه از من قایمش میکنی؟از منن؟؟؟
خواست مشت سوم و بزنه که یه دختر بازوش و گرفت و گفت
_ولش کن آرمین.
همه چی یادم رفت و به اون دختره زل زدم.چه قدر خوشگل بود…یعنی ازدواج کرده بود؟هنوز از فکر در نیومده بودم بازوم کشیده شد. آرمین با خشم بازوم و دنبال خودش کشید.
با تقلا گفتم
_ولم کن آرمین نمیخوام باهات بیام… با توعم کری مگه؟پرواز دارم باید خودم و برسونم… ول کن بازوم و.
در یه ماشین و باز کرد و به عادت سابق شوتم کرد داخل ماشین و درو قفل کرد.
دیدم که مهرداد به این سمت اومد اما تا خواست در سمت منو باز کنه آرمین اسلحه ای از پشتش در آورد و سمت مهرداد نشونه رفت.
ترسیده به شیشه کوبیدم و داد زدم اما محل نداد.
نمیدونم به مهرداد چی گفت… ازش می ترسیدم.. رسما کبود شده بود از خشم… خدایا اگه بلایی سرم می‌آورد چی؟حالا من هیچی اگه آیلا رو می فهمید چی؟
پشت فرمون نشست و تمام حرصش و سر پدال گاز خالی کرد و راه افتاد.
به نیم رخ عصبیش نگاه کردم و گفتم
_نگه دار تو رو خدا… من باید برگردم… نمیخوام باهات بیام…اصلا با چه حقی منو دزدیدی؟نگه دار این کوفتیو…

حتی نگاهمم نکرد چه برسه به اینکه جواب بده.

با یاد آیلا اشکم در اومد. حتما الان خیلی ترسیده.
دستگیره رو کشیدم اما قفل بود. با التماس گفتم
_پیادم کن تو رو خدا… آرمین با توعم…
بازم هیچ جوابی نداد..
سرعتش اون قدر زیاد بود که از ترس قالب تهی کردم اما می دونستم هر حرفی بزنم بی فایدست.
ناچارا فرو رفتم توی صندلی و اشکام جاری شد. دردم خودم نبودم آیلا بود…. آرمین اگه آیلا رو ميفهميد برای ضربه زدن به من از اون استفاده می‌کرد. کاش اصلا قلم پام می شکست و نمیومدم ایران.
بیست دقیقه بعد ماشین و توی حیاط خونمون پارک کرد.
از اوضاع بهم ریخته ی حیاط معلوم بود کسی سال هاست اینجا زندگی نکرده.
پیاده شد و در سمت منو باز کرد. بازم بازوی بیچارم و گرفت و دنبال خودش کشوند..
نالیدم
_چی کار می خوای بکنی؟این همه سال گذشته آرمین چی ازم می‌خوای؟تو که زندگی خودتو تشکیل دادی ولم کن من برم.
درو با کلید باز کرد و هلم داد داخل خونه.
پشت سرم اومد و درو قفل کرد.
نگاهش کردم اما اون برای یه ثانیه هم نگاهم نمی‌کرد.
دو قدم جلو رفت و از جیبش پاکت سیگارش و در آورد و یه سیگار کنج لبش گذاشت و آتیشش زد.
جلوش ایستادم و در حالی که سعی می‌کردم آروم باشم گفتم
_ببین من برای دو ساعت دیگه پرواز دارم… ولم کن برم…ببین این همه سال گذشته دوتامون زندگی های خودمونو تشک…
حرفم و با صدای آرومش قطع کرد
_زندگی تشکیل دادی؟
سکوت کردم…. جلو اومد و گفت
_ازم اجازه گرفتی زندگی تشکیل دادی؟کیم من؟طلاق گرفتیم که حق شوهر بودن ازم گرفته شده؟
لبم و گاز گرفتم. دود سیگارش و داد بیرون و گفت
_من از قانون سر در نمیارم تو بگو… مجازات زنی که بدون شوهرش زندگی تشکیل میده چیه؟
تند نگاهش کردم و گفتم
_چیه حالا میخوای منو بدی دست قانون؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_قانون خود منم!
دست راستمو گرفت و بالا آورد…
سیگارش و که نزدیک دستم کرد هدفش و فهمیدم و تند عقب رفتم.
خندید و سیگار و زیر پاش له کرد.
نگاهم به پنجره افتاد و بدون مکث تند به سمتش دویدم اما خیلی زود بهم رسید و از پشت کل تنم و حبس کرد توی بغلش.

نفسم بند اومد.
سرش و کنار گوشم آورد و پچ زد
_عطرتو عوض کردی؟دیگه اون بوی سابق و نمیدی!
تند عقب کشیدم و گفتم
_تو زده به سرت نه؟ بذار من برم چی از جونم میخوای؟
آرمین قبل ظهور کرد. بیشتر از این نتونست خونسرد جلوه بده و عربده زد
_فکر کردی من تا تو و جد آبادت و به گه خوردن نندازم میذارم بری؟؟
ترسیده نگاهش کردم. چرا انقدر ترسناک شده بود؟حتی ترسناک تر از قبل!
_چهار سال…چهار سال پیش به من گفتن زنت مرده…هانات مرده…اون قدر جرئت پیدا کردی که سر منو کلاه میذاری زنیکه ی عوضی؟
چسبیدم به دیوار
_حالا میگی ولم کن برم… پس کی تاوان چهار سال عذابی که من کشیدم و بده؟ تو میدی… مثل سگ تاوان میدی… مثل سگ پشیمون میشی از غلط اضافه ای که کردی!
مثل خودش گفتم
_تو عذاب کشیدی؟تو که راحته واست یکی و جایگزین کنی اما اونی که واقعا عذاب کشید من بودم جناب تهرانی تو چه میفهمی من چی کشیدم؟چه میفهمی من چهار سال تو کشور غریب چه بلایی سرم اومده؟حالا میخوای انتقام چیو ازم بگیری؟تو باعث شدی من مرگ و ترجیح بدم به زنده بودن.
جلو اومد و گفت
_حامله بودی…کو اون بچه؟
از همون چیزی که می ترسیدم به سرم اومد.
دستام و مشت کردم و گفتم
_بچه ای واست مهم شده که باور نداشتی باباشی؟
عصبی گفت
_اون توله سگ اهمیتی واسم نداره. میخوام بدونم سر تو چه بلایی اومد.
نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم
_سقطش کردم. همون موقعی که بهم شک کردی منم بچه رو سقط کردم.
صورتش اخمو تر شد و به جای حرف زدن مثل شمر نگاهم کرد.

#لیلی
وارد اتاقم که شدم آرش و دیدم! با دیدنم تند قاب عکسم و روی میزم برعکس گذاشت.
به روی خودم نیاوردم. روی صندلی پشت میزم نشستم و گفتم
_چیزی شده جناب سرگرد؟
سر تکون داد و گفت
_اومدم ببینم پرونده ی بچه دزدی به کجا رسید؟
لای پرونده رو باز کردم و گفتم
_چند تا سر نخ پیدا کردم که نشون می‌ده همشون کار یه نفره… طرف زرنگ بوده اما بازم فکر همه جا رو نکرده.
نگاه خیرش روی صورتم افتاده بود. لبخند زدم و گفتم
_آراد خوبه؟
اخماش در هم رفت و سر تکون داد.دستی به موهاش کشید و گفت
_سه شبه به خونتون رفت و آمده!
ابرو بالا انداختم و گفتم
_اوهوم امره خیره!
خیلی تابلو فکش قفل کرد. سر تکون داد و گفت
_مبارکه… انگار قضیه جدیه که رفت و آمدشون زیاده.
لبخندم و پنهون کردم و گفتم
_اوهوم فرداشبم قراره صیغه ی محرمیت خونده بشه…
چنان سرش به سمتم چرخید که حس کردم گردنش رگ به رگ شد.
نتونست بیشتر از این خونسرد باشه و غرید
_باباتم می‌خواد دستی دستی دخترش و صیغه کنه هوم؟کی هست یارو که انقدر زود بله دادین؟
لبخندی زدم و گفتم
_خیلی کنجکاوین جناب سرگرد.
دستش و روی میز کوبید و گفت
_با من بازی نکن لیلی. کیه یارو؟
شونه بالا انداختم
_همکلاسی لاله…
اخماش بیشتر در هم رفت
_همکلاسی لاله؟
سر تکون دادم و گفتم
_اوهوم. تو دانشگاه از هم خوششون اومده فرداشبم قراره صیغه ی محرمیت بخونن.
اخماش کم کم از هم باز شد و زیر پوستی خندید و با جدیت گفت
_آها… کار خوبی میکنین.
عجب آدمی بود.
تا دو دقیقه ی قبل شاکی بود و حالا میگه کار خوبی می‌کنین.
دستاشو روی میزم گذاشت و خم شد.با جدیت گفت
_برگردیم سر کارمون!
خندم گرفت اما موضع خودم و حفظ کردم و مشغول توضیح دادن سرنخ هایی شدم که پیدا کرده بودم.

🍁🍁🍁🍁

#هانا
محکم دستام و تکون دادم و گفتم
_دستام و باز کن آرمین.آخه چرا طناب پیچم کردی؟
در حالی که لم داده بود روی مبل و اون لیوان کوفتیش دستش بود نگاهم کرد بدون اینکه یک کلمه جوابم و بده.
نگران آیلا بودم.. تا حالا چند ساعت ازم دور نبوده بود اما الان… خدا میدونه چه حالی داره دختر بیچارم.
پنجمین لیوانشم تموم کرد و دوباره پرش کرد.
حتی برای یه لحظه هم چشم ازم برنمی‌داشت.
کلافه نالیدم
_چرا اذیتم میکنی؟من باید برم آرمین تو رو خدا دستمو باز کن بذار برم.ببین این همه سال گذشته تو هم زندگی خودتو داری منم زندگی خودم و ساختم… با اینجا حبس کردنم چیزی عوض نمیشه.

قسم میخورم یک کلمه از حرفامم نمیفهمید..لیوان بعدیش رو هم سر کشید. سرمو پایین انداختم و با ناراحتی اشک ریختم. آیلا الان بی من داشت چی کار می کرد؟
سرم و بلند کردم و خیره به چشماش گفتم
_من ازدواج کردم.می‌شنوی صدامو؟یه بچه ی دو ساله دارم. زندگی دارم بذار برم.
لیوانش و روی میز گذاشت. خم شد جلو و بالاخره بعد از چند ساعت سکوت گفت
_ازدواج کردی؟
سر تکون دادم…
_یه بچه ی دو ساله هم داری؟
بازم سر تکون دادم که خندید…
دستی به ريشش کشید که گفتم
_خوب تو هم ازدواج کردی زنتم که خیلی خوبه منو ول کن بذار برم ببین…
شیشه ی مشروبش و با عربده به دیوار کوبید.
از ترس لال مونی گرفتم.عین بمب منفجر شد. میز جلوش رو برعکس کرد که شیشه و محتویاتش شکست. با ترس توی خودم مچاله شدم. بلند شد و در حالی که همه جا رو بهم می‌ریخت عربده زد
_وقتی هنو زن منی گه می‌خوری بچه داری هرزه… چهار سال عین احمقا بالا سر قبرت اشک ریختم مثل سگ التماس کردم برگردی حالا روبه روی من نشستی می‌گی شوهر کردم. شوهر تو منمممممم!
دستاش و دو طرف صندلیم گذاشت و نفس زنون نگاهم کرد.حتی نفس هم نمی‌کشیدم.خیلی ترسناک شده بود. نفس عمیقی کشید و گفت
_وقتی من نتونستم تو چش هیچ زنی نگاه کنم تو داشتی زیر یکی دیگه ناله می‌کردی و توله پس می‌نداختی!

جواب ندادم. سرش و جلو تر آورد و غرید
_من اینجا بالا سر قبرت التماس تو می‌کردم تو اون ور دنیا چه گهی می‌خوردییی؟؟؟
جمله ی آخرش و طوری عربده زد که با ترس چشمام و بستم.
_نترس… هنوز کاری نکردم.
صاف ایستاد و گفت
_اما با کلاه گذاشتن سرم گور خودت و بچتو،اون مرتیکه رو… داداش حروم زاده تو کندی. اگه تا هفت جد و آبادت و توی قبر نلرزونم آرمین تهرانی نیستم.
تهدیدش و خیلی جدی گفت.رنگ از رخم پرید و گفتم
_با اونا چی کار داری؟ درد تو منم. آره رفتم اما چرا؟چون شوهرم بعد این همه سال بهم اعتماد نداشت. تو میفهمی چه قدر سخته با خوشحالی خبر حاملگی تو به شوهرت بدی و اونم بپرسه بچه مال کیه؟من کی به تو خیانت کردم؟ هر بلایی سرت اومد حقته آرمین. هنوزم بعد این همه سال همون آدم خودخواه و عوضی هستی که بودی.
با خشم نگاهم کرد که گفتم
_دستام و باز کن لطفا…بعدش با هم حرف می‌زنیم باشه؟
خیره نگاهم کرد و جلوم نشست و مشغول باز کردن پاها و بعدش دستام شد.
نفس راحتی کشیدم و بلند شدم.. مچ دستام و مالیدم. بلند شد و خیره نگاهم کرد..
با تردید گفتم
_بهت یه ساعت زمان میدی؟که برم و برگردم؟
سر تکون داد. خوشحال یه قدم جلو رفتم که بازوم و گرفت و هلم داد عقب.
_میری اما…
جلو اومد و پچ زد
_قبلش حقم و میدی!
چشم ریز کردم و گفتم
_حق؟ چه حقی؟
تب دار نگاهم کرد و در نهایت با خشونت لبم و با لب‌هاش حبس کرد و هلم داد و چسبوندتم به دیوار..

دستام و گرفت و بالای سرم قفل کرد.
نفسم قطع شد.
بعد از چهار سال دوباره… همون حس… همون گرما…
سرم و تکون دادم که لبش و از روی لبم برداشت. نفس زنون گفتم
_تو رو خدا این کار و نکن آرمین.
با پشت دست گونه مو نوازش کرد و گفت
_من که کاری نکردم عزیزم… بعد از چهار سال فقط میخوام طعم زن هر جاییمو بچشم.
بوسه ی کوتاهی به لبم زد و گفت
_لبات بد طعمه…
دستش و روی گردنم گذاشت و دستش سر خورد پایین…
تمام تنم و با دستش لمس کرد و گفت
_اونم همینجوری لمست کرد که توله براش پس انداختی؟یا وحشی بود؟
لبم و گاز گرفت و با خشونت ادامه داد
_چه جوری بود؟تعریف کن… می‌خوام بدونم!
سرش و جلو آورد و پچ زد
_تو بغل اونم لش کردی ديوونت بشه؟تو تخت خواب واسه ی اونم ادای تنگا رو در آوردی یا براش تعریف کردی من گشادت کردم؟
چشمام سیاهی رفت و گفتم
_بس کن!
سرش و توی گردنم فرو برد و پوست گردنم و بین دندوناش گرفت. اول مکید اما در نهایت دندوناشو چنان توی پوست گردنم فشار داد که دادم در اومد
_آخخخخخخخخ…
نفس عمیقی کشید
_جونم؟میخوای ناله کنی؟
دیگه رسما روح از بدنم رفت. با این حال آشنا بودم اما آرمین نمی‌دونست که توی این مدت این مشکل برام پیش اومده.
بی رمق دست و پام شل شد و دیگه نه صدایی شنیدم نه چیزی دیدم.

* * * * *
#لیلی
ذوق زده حلقش و نشون مامان و بابا داد اما نیم نگاهی هم سمت من ننداخت.هنوز ازم دلخور بود. دلخور که چه عرض کنم متنفر بود.
با کل جمع روبوسی کرد و من وقتی بهش تبریک گفتم فقط سر تکون داد و
کنار فربد نشست رفتارش باهام اون قدر اذیتم کرد که نتونستم توی خونه دووم بیارم و الان اینجام.
آواره ی پارک…!
وقتی نمی‌تونستم توی خوشحالی خواهرم شریک باشم به چه دردی می‌خوردم؟
روحت شاد امیر که اومدی گند زدی به کل زندگیم و رفتی…
گوشیم برای هفتمین بار زنگ زد.
کلافه خواستم خاموشش کنم که با دیدن اسم آرش پشیمون شدم. چی شده بود که این وقت شب به من زنگ می‌زد؟
جواب دادم که صدای نگرانش توی گوشم پیچید
_این موقع شب کجا گذاشتی رفتی لیلی؟مامانت سراغت و از من گرفت.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_خوب بهش می‌گفتی درگیر زندگیمم.به من چه لیلی کدوم قبرستونیه؟
انگار داشت می‌دوید چون گفت
_مزخرف نگو کجا نشستی کل پارک و دنبالت گشتم.
ابرو بالا انداختم و گفتم
_از کجا می‌دونی من اونجام؟
صداش از پشت سرم اومد
_دیگه بعد این همه سال مثل کف دستم می‌شناسمت.
لبخندی زدم. کنارم نشست و نفس راحتی کشید و گفت
_یه خبری به مامانت بده نگرانه!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_من که دیگه بچه نیستم.دلم میخواد بعضی وقتا تنها باشم.
دستش و زیر چونم زد و سرمو و به سمت خودش برگردوند و گفت
_اما اگه بخوای بی خبر تنها باشی بقیه دق می‌کنن از نگرانی… اگه اینجا پیدات نمی‌کردم،دیوونه می‌شدم!
قلبم تند کوبید.دستش پایین افتاد و گفت
_حالا بگو دلت از چی گرفته که نصف شبی اومدی اینجا…
شونه بالا انداختم و گفتم
_همین طوری… برمیگردم تا یه ساعت دیگه تو برو خونت. آراد گناه داره تنها باشه.
_پیش مامانشه.
حس بدی از حسادت به دلم چنگ زد. به سختی لبخند زدم و گفتم
_خوبه این روزا مامانش زیادی رفت و آمد داره…انگار قراره دوباره با هم باشید. این طوری آرادم خیلی خوشحال می‌شه.
خودش و به سمتم کشید و گفت
_اما بابای آراد کنار یکی دیگه خوشحاله.
خیره نگاهش کردم که آروم گفت
_اگه بغلت کنم،ناراحت میشی؟
خندم گرفت و گفتم
_رابطه ی کاری رو حفظ کن جناب سرگرد.
بی قرار نگاهم کرد و گفت
_گور بابای رابطه ی کاری….
سرش جلو اومد و خواست لبم و ببوسه که تند بلند شدم و گفتم
_نمیشه.
بلند شد و با شیطنت گفت
_من بخوام میشه.
جیغی کشیدم و شروع کردم به دویدن. پشت سرم اومد و داد زد
_بابا همکارا هم گاهی شیطونی می‌کنن وایسا فقط میخوام نشونت بدم چه طوری.
خندیدم و تند تر دویدم اما بهم رسید. بازوم و کشید و برم گردوند. دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و بدون مهلت لب هامو حبس کرد.

🍁🍁🍁🍁

#هانا
لای پلکامو باز کردم و نگاهم و دور اتاق چرخوندم.
چشمم به قامت آرمین افتاد که پشت به من روبه روی پنجره ایستاده بود.
جه قدر هیکلش ورزیده تر شده بود.انگار هیچ شباهتی به آرمین گذشته نداشت..
سوزن سرم و از دستم کشیدم و بی توجه به خونی که از دستم اومد بلند شدم.
به سمتم برگشت و با دیدنم اخم کرد
_بتمرگ سر جات تا سرمت تموم بشه.
با مخالفت گفتم
_باید برم…تو رو خدا….
بازوهام و گرفت
_بشین تا سرمت تموم بشه.
نالیدم
_بابا من باید برم دخترم تا حالا دور از من نبوده.بذار برم ببینمش!
با اخم نگاهم کرد و گوشیش و از جیبش در آورد و به سمتم گرفت. گفت
_زنگ بزن به داداشت بیارتش اینجا…
خوشحال گوشی و ازش گرفتم که ماتم برد. روی بک گراند گوشیش عکس من بود.
فکر کنم حواسش به این موضوع نبود.. چون با اخم برگشت پشت پنجره.
با دستای لرزون شماره ی مهرداد و گرفتم.
به بوق دوم نرسیده جواب داد. تند گفتم
_الو مهرداد…
با شنیدن صدام نفس راحتی کشید و گفت
_هانا تویی؟خوبی؟اون عوضی کجا بردت؟
حواسم به آرمین بود که تکیه زد به دیوار و نگاهم کرد. لرزون گفتم
_خوبم… آیلا چی؟خوبه؟
_ترانه به زور خوابوندش…
نگران گفتم
_می تونی بیاریش پیش من؟
_بفرست آدرس و… فقط هانا… یه زنگی هم به میلاد بزن. از نگرانی مرد بیچاره. بهش گفتم حالت بد شده به پرواز نرسیدی. صدات و که نشنید کم بود بلیط بگیره و بیاد ایران.
زیر چشمی نگاهی به آرمین انداختم و گفتم
_من نمیتونم بهش زنگ بزنم اما تو یه جوری قانعش کن که حالم خوبه. نیاد اینجا…
_باشه… آدرس تو واسم بفرست آیلا رو بیارم.
باشه ی آرومی گفتم و قطع کردم. موبایل و به سمت آرمین گرفتم و گفتم
_آدرس اینجا رو میفرستی براش؟
گوشی و از دستم گرفت و توی جیبش گذاشت. به سمتم اومد و با اخم گفت
_بخواب رو تخت.
بی حرف دراز کشیدم و نگاهش کردم. خودش سرمم رو بهم تزریق کرد و گفت
_تکون نده دستتو.
چیزی نگفتم..
صندلی کنارم و کشید و نشست. گوشیش و در آورد و انگار که آدرس و پیامک کرد…
یه کم طول کشید برای همین چشمام و بستم…
کم کم پلکام داشت سنگین میشد که دستش روی گونه م نشست.

نفسم بالا نمیومد…چشمامو باز کردم و نگاهش کردم.
اخم داشت….کل صورتش در هم رفته بود.. از این فاصله می تونستم حس کنم چه قدر شکسته شده… اون قدری که موهای اطراف شقیقش سفید شدن.
با صدای آرومی گفتم
_نکن!
صدام و نشنید و به نوازشش ادامه داد.
سرم و عقب کشیدم و گفتم
_نکن آرمین…
با دستش دو طرف صورتم و گرفت و گفت
_چرا؟زنم نیستی مگه؟
با حرص گفتم
_نیستم… هانا مرد. تو کشتیش!
موهای رنگ شدم و تو دستش گرفت و گفت
_می موندی حلش می‌کردیم.
_این همه موندم مگه حل شد؟حتی الان هم داری واسم نقشه می‌کشی که چه جوری عذابم بدی!
صورتش و جلو آورد و گفت
_نقشه ای در کار نیست هانا مجد…فقط می‌خوام نشونت شوهر کردن اونم وقتی متاهلی عاقبتش چیه…!میخوام تاوان دروغ گفتن و نشونت بدم…کیه اون یارو؟
_چرا؟می‌خوای بزنیش؟
با جدیت جواب داد:
_می‌خوام بکشمش…
مات نگاهش کردم…موهام و نوازش کرد و گفت
_بعدشم می‌رم سراغ اون توله ای که ازش پس انداختی…

ناباور سرم و تکون دادم و گفتم
_تو کاری با اون نداری…
لم داد روی صندلی و گفت
_فعلا نه.
مات به سقف زل زدم که در اتاق باز شد و یه مرد در حالی که آیلا بغلش بود اومد داخل.
تند نشستم. آیلا با دیدنم زد زیر گریه…
مرد آیلا رو روی تخت گذاشت و رفت بیرون.
محکم بغلش کردم و گفتم
_اینجام مامان جون نترس…
با چشمای اشکی گفت
_مامان چی شدی؟چرا بهت آمپول زدن؟
بازوم کشیده شد و تازه متوجه ی نگاه به خون نشسته ی آرمین شدم..
محکم آیلا رو به خودم فشار دادم که گفت
_مامان من می ترسم این آقاهه چرا داره اینجوری نگاه می‌کنه؟
آرمین از جاش بلند شد. نفس عمیقی کشید و دوباره به آیلا زل زد.
خودمم فهمیدم دروغم در اومد.
این بچه با این زبون درازش کاملا معلوم بود که دو سال نیست و بدتر از اون شباهت عجیب غریب و لعنتیش به آرمین همه چیو لو میداد. معلوم بود میخواست یکی از اون عربده های خو‌شکلش و هوار کنه سرم اما مراعات آیلا رو کرد. نفس عمیقی کشید و با خشم از اتاق بیرون رفت.
* * * * *
شالم و مرتب کردم و آستین مانتوم و کشیدم پایین.
آیلا رو که خوابش برده بود بلند کردم و به سمت در رفتم.
همون لحظه در باز شد و آرمین اومد داخل.
با دیدنم اخمی کرد و جلو اومد.خواست آیلا رو از دستم بگیره که ترسیده یه قدم عقب رفتم.
نگاه سرد و یخ زده شو به صورتم انداخت و گفت
_چهار سال بچه مو ازم مخفی کردی بست نبود؟
با حرص گفتم
_آیلا دختر تو نیست.
نگاه تندی بهم انداخت و آیلا رو از بغلم گرفت.
با اینکه میدونستم نمیخواد الان آیلا رو ازم جدا کنه اما باز ترسیدم. با اخم به صورت غرق در خواب آیلا نگاه کرد و گفت
_توله سگ شبیه منه اون وقت ننش زر اضافی میاد.

با چشم غره گفتم
_اون موقعی که باید گردن می‌گرفتی بچته نگرفتی. حالا دیگه ادعایی براش نداشته باش.
پوزخندی زد و گفت
_اوکی عسلم هر چی تو بگی.
آیلا رو روی یک دستش گرفت و با اون یکی دستش هم مچ منه بدبختو اسیر کرد و دنبال خودش کشوند.
از اونجایی که هر قدمش بلند بود تقریبا دنبالش می دویدم.
قفل ماشینش و باز کرد که کتش رو گرفتم.
با اخم نگاهم کرد. مچم و از دستش کشیدم و گفتم
_من می‌خوام برم آرمین…من دور از اینجا،دور از تو یه زندگی تشکیل دادم تو هم بعد این همه سال مطمئنا زندگی خودت و داری… بیا همو اذیت نکنیم چی میشه؟
مثل یخ نگاهم کرد و در نهایت صندلی جلو ماشین و باز کرد و گفت
_بشین!
درمونده نگاهش کردم اما مثل سنگ شده بود لعنتی.
ناچارا سوار شدم. آیلا رو روی پام گذاشت. ماشین و دور زد و سوار شد.
سرم و به شیشه چسبوندم. ماشین و راه انداخت. برام جالب بود که انقدر کم حرف شده بود. مدام اخم داشت… مدام صورتش گرفته بود… همیشه تصور می‌کردم اگه یه روز منو ببینه خوشحال میشه اما آرمین هیچ وقت عوض نمی شد

با چشم غره گفتم
_اون موقعی که باید گردن می‌گرفتی بچته نگرفتی. حالا دیگه ادعایی براش نداشته باش.
پوزخندی زد و گفت
_اوکی عسلم هر چی تو بگی.
آیلا رو روی یک دستش گرفت و با اون یکی دستش هم مچ منه بدبختو اسیر کرد و دنبال خودش کشوند.
از اونجایی که هر قدمش بلند بود تقریبا دنبالش می دویدم.
قفل ماشینش و باز کرد که کتش رو گرفتم.
با اخم نگاهم کرد. مچم و از دستش کشیدم و گفتم
_من می‌خوام برم آرمین…من دور از اینجا،دور از تو یه زندگی تشکیل دادم تو هم بعد این همه سال مطمئنا زندگی خودت و داری… بیا همو اذیت نکنیم چی میشه؟
مثل یخ نگاهم کرد و در نهایت صندلی جلو ماشین و باز کرد و گفت
_بشین!
درمونده نگاهش کردم اما مثل سنگ شده بود لعنتی.
ناچارا سوار شدم. آیلا رو روی پام گذاشت. ماشین و دور زد و سوار شد.
سرم و به شیشه چسبوندم. ماشین و راه انداخت. برام جالب بود که انقدر کم حرف شده بود. مدام اخم داشت… مدام صورتش گرفته بود… همیشه تصور می‌کردم اگه یه روز منو ببینه خوشحال میشه اما آرمین هیچ وقت عوض نمی شد

#لیلی
اعصابم رسما داغون بود.این چهارمین بچه ای بود که دزدیده میشد با همون نشونه های تکراری…
پرونده رو ورق زدم و کوچکترین نشونه ها رو نوشتم.

با لرزیدن گوشیم دست از نوشتن کشیدم و موبایلم و برداشتم.
از یه شماره ی ناشناس پیامک داشتم.بازش کردم:
_بین و تو و جناب سرگرد رابطه ای پیش نمیاد ملکه ی من…دوباره نه!
گوشی از دستم افتاد و با وحشت بلند شدم.
دست و پام می‌لرزید. گفت ملکه ی من…
وحشت زده زمزمه کردم
_ا… امکان نداره… اون مرد… مطمئنم که مرد…یکی داره باهات شوخی میکنه لیلی…
در اتاق باز شد و آرش اومد داخل. با دیدنم نگران به سمتم اومد و گفت
_چت شده؟
جوابی ندادم. موبایلم و برداشت و با خوندن پیامکش مثل برج زهر مار شد و گفت
_کی همچین مزخرفی و برات فرستاده؟
ترسیده گفتم
_امیر….فقط اون بود که این طوری حرف می‌زد… لحنش،همه چیش…
به سمتم اومد
_امیر مرده بفهم اینو… هر بار تا یه اتفاقی میوفته میگی کار امیره! ریدم تو قبرش که این طوری تو رو ترسونده!
رسما میلرزیدم. کسی جز امیر نمی‌گفت ملکه ی من… کسی با این لحن حرف نمیزد. کسی مثل اون از همه چی خبر نداشت. لابد الانم فهمیده دیشب آرش منو بوسیده که چنین چیزی فرستاده.
آرش بی پروا در آغوشم کشید و کنار گوشم زمزمه کرد
_یکی میخواد اذیتت کنه. امیر مرده…هر کسیو که به خودش جرعت داده تو رو این طوری بترسونه پیداش میکنم و حسابش و میرسم.. تو فقط نلرز…این طوری نلرز…
حرفاش، عطر تنش آرومم کرد. دستام و محکم دورش حلقه کردم… یه بار دیگه نمیخواستم ازش جدا بشم خدایا… نمیشد.
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_هر کی هست دیشب ما رو دیده!
بغض دار سر تکون دادم که گفت
_پس کاش الانم باشه ببینه.
لب‌هاش محکم روی لب هام نشست. این بار رسما ضعف کردم که به کمرم چنگ انداخت و نگهم داشت.
با قدرت بوسید… سرم و عقب کشیدم و گفتم
_یکی میاد آرش برو تا گندش در نیومده.
بوسه ی کوتاهی به لبم زد و گفت
_این بار کل دنیا هم بسیج بشن نمی تونن تو رو ازم بگیرن.
چشمام و بستم و با لذت از این حرفش لبخند زدم

#هانا
روی آیلا رو پوشوندم و از اتاق بیرون رفتم.
با دلتنگی به همه جای خونمون نگاه کردم. یعنی بعد من آرمین اینجا زندگی نکرده بود که این خونه رو انقدر غبار گرفته بود؟
از پله ها پایین رفتم و دیدمش…لم داده روی مبل با دکمه های باز پیراهنش در حالی که سیگار لای انگشتاش بود لیوان مشروبش و داد بالا…
نگرانش شدم. این حجم از سیگار کشیدن و مشروب خوردن از پا درش می‌آورد.
کاش مثل اون موقع می تونستم سیگار و از دستش بکشم هر چند بعدش خودم و اسیر می‌کرد پس الان چنین اختیاری ندارم.
به سمتش رفتم و با فاصله ازش نشستم.
نیم نگاهی بهم انداخت که گفتم
_از من چی میخوای؟
خیره نگاهم کرد و جوابم و نداد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_انتقام گرفتن از من می ارزه به این که زندگی تو خراب کنی؟حداقل به خاطر اونی که الان تو زندگی ته،اجازه بده من برم!
سر تکون داد و اشاره ای به در کرد
_برو…
با مکث ادامه داد
_اما دخترم پیش من میمونه…
مثل برق از جام پریدم و گفتم
_اون دختر تو نیست…
سیگارش و خاموش کرد و بلند شد. روبه روم ایستاد و گفت
_لک لکا واست آوردن؟
با حرص نگاهش کردم
_نه خیر اما تو لیاقت پدری اون بچه رو نداری.
انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_تو هم لیاقت مادری اون بچه رو نداری.
عصبی صدام و بردم بالا
_من این همه سال بزرگش کردم. ازش مراقبت کردم.
پوزخند زد
_اما اونو از باباش محروم کردی.
_هه بابا؟میخوای یادت بیارم باباش وقتی از وجودش با خبر شد چه حرفایی زد؟
فکش قفل کرد و گفت
_میموندی واست توضیح میدادم.
دلخور گفتم
_چیو؟هیچ دلیلی تو این دنیا وجود نداشت که تو به من شک کنی… به من…زنت بودم من…
جلو اومد و زمزمه کرد
_مگه الان زنم نیستی؟
با تحکم گفتم
_نیستم.من هیچیت نیستم حتی دیگه هانا نیستم. قبول کن هانا مرده آرمین تو کشتیش!
نگام کرد و گفت
_آرمین و کی کشت؟

نفسم از لحنش بند اومد. اما جواب دادم
_خودخواهی هاش…حتی الان هم نمیخوای دست از خودخواهیات برداری. زندگی همه رو نابود میکنی آرمین.بذار ما بریم!
چشماش انقدر قرمز شده بود که جرئت اینو نداشتم تا صاف صاف توی چشماش نگاه کنم.
بی اعتنا به حرفم گفت
_شال چرا سرته؟
جواب ندادم.. شالم و از سرم کشید و گیره مو باز کرد. نگاهی به موهام انداخت که تازه رنگ شون کرده بودم..
با اخم دستی به موهام کشید و گفت
_بهت گفته بودم از موی رنگ شده خوشم نمیاد.گفته بودم موی بلند دوست ندارم.
با اخم گفتم
_اینا دیگه ربطی به تو نداره.
_به کی ربط داره؟
خواستم عقب برم که کمرم و محکم گرفت و چسبوند به خودش. طوری به کمرم فشار آورد که آخم در اومد.
با فک قفل شده ای غرید
_دل و جرئت پیدا کردی هانا مجد…
از درد نمی تونستم جواب بدم.
با اون یکی دستش بازوم و محکم فشار داد و غرید
_میدونی چرا همینجا نمیکشمت؟چون میخوام نشونت بدم مردن یعنی چی!
به سختی گفتم
_ولم کن دردم گرفت.
مانتوی توی تنم و جر داد از تنم در آورد‌ و هلم داد که پرت شدم روی مبل…
با وحشت نگاهش کردم و خواستم فرار کنم که پاشو روی قفسه ی سینم گذاشت.

🍁🍁🍁🍁

نگاه سرد و خشنش و بهم انداخت. دستش که به سمت کمربندش رفت رنگ از رخم پرید
_چی کار می‌خوای بکنی؟ولم من آرمین.
نگاه سردش و به چشمام دوخت و گفت
_می‌خوام نشونت بدم مخفی کردن بچم از من چه عواقبی داره!
تند سرم و به طرفین تکون دادم
_وحشی اون بچه ی تو نیست مال منه… منم مال تو نیستم ازدواج کردم. یه ساله ازدواج کردم.بازم از دستت فرار میکنم آرمین چون تو آدم نمی‌شی.
پاشو از روی قفسه ی سینم برداشت. بلند شدم که دستش و لای موهام برد و محکم کشید. سرم و بالا درست روبه روی صورتش گرفت و داد زد
_کیه اون یارو؟هوم؟
جوابش و ندادم…. موهام و ول کرد و دستش و بالا برد که چشمام و بستم…
منتظر بودم بزنه اما نزد. به جاش
انگشتش و با تهدید جلوم تکون داد و گفت
_زندگی تو جهنم می‌کنم هانا…آرزو می‌کنی کاش همون چهار قبل می‌مردی…
نگاهش کردم و گفتم
_زندگی من خیلی وقته جهنمه…از همون موقعی که پول دادی و منو از بابام خریدی اگه یادت رفته یادت بندازم که چه بلاهایی سرم آوردی.من حق داشتم برم. بهت گفتم حاملم تو نخواستی… تو ازم خواستی گورم و از زندگیت گم کنم. حالا حق نداری بازخواستم کنی جناب تهرانی حق نداری وقتی من این چهار سال و با بدبختی زندگی کردم و بچم و بزرگ کردم بیای و ادعایی داشته باشی. آیلا دختر منه نه تو…
اصلا نفهمیدم کی اشکم در اومد. با حرص اشکم و پس زدم و خواستم از کنارش رد بشم که بازوم و گرفت…
خیره نگاهم کرد و بازوم و سمت خودش کشید و تا به خودم اومدم دیدم حبس شدم توی آغوشش و دستاش مثل سابق پر قدرت دورم حلقه شده.
نفسم قطع شد…چشمام و بستم و اشکم پیراهنش و خیس کرد. حلقه ی دستاش تنگ تر شد. هیچ حرفی نمی‌زد فقط از بالا پایین شدن قفسه ی سینش می‌فهمیدم داره عمیق نفس می‌کشه.
دستام بالا رفت تا دور شونه هاش حلقه بشه اما به خودم اومدم.
دستام و روی سینش گذاشتم و گرفته گفتم
_ولم کن. زنت چه گناهی کرده که تو آتیش انتقامت بالا گرفته و میخوای بازم همون بلا رو سرم بیاری.
با چشمای قرمز و ملتهب نگام کرد
_زنم تو بغلمه…
عوضی انکار می‌کرد. با اخم گفتم
_من زن تو نیستم.شناسنامم باطل شد.. خودمم مردم دفن شدم زیر خاک! تو هم دیگه…
وسط حرفم پرید
_لازمه باز اون لبای بد طعمت بهم دوخته بشه.
چشمام گرد شد و تا خواستم اعتراض کنم لب هاش با قدرت روی لب هام نشست.هم میگه بد طعم هم با حرص و ولع میبوسه…
محکم به سینش فشار آوردم. اما اون وقتی که نفس کم آورد صورتش و عقب کشید.
قلبم تند می‌زد.یه لحظه هم دیگه روبه روش نموندم و با قدمای بلند به سمت پله ها دویدم.

با صدای آیلا چشم باز کردم. خواب آلود چشماش و بهم مالید و گفت
_مامان… چرا نمیریم خونمون؟
بغلش کردم و گفتم
_میریم مامان جون تو چرا انقدر زود بیدار شدی؟
_خواب اون آقاهه رو دیدم که دایی رو زد تو رو هم با خودش برد…
ابرو بالا انداختم و گفتم
_ترسیدی؟
با بغض سر تکون داد
_اوهوم خیلی ترسیدم…دیگه هم خوابم نمی‌بره میخوام بریم خونمون.
نفسم و فوت کردم و چشمم به تخت افتاد و عصبی گفتم
_مگه بهت نگفتم دستشویی داری بیدارم کن.
مظلوم گفت
_خوب ترسیدم مامان تو خودم جیش کردم.. تو بترسی جیش نمیکنی؟
خندم گرفت. تو این یه مورد حق داشت. منم هر موقع آرمین و میدیدم دستشویی لازم می‌شدم اینکه بچه بود.
با حالت گریه گفتم
_لباس هم نداری من چی تنت کنم؟
بلند شدم و داشتم توی کمدا دنبال یه چیز به درد بخور می‌گشتم که در باز شد و آرمین اومد داخل.
با اومدنش صدای جیغ آیلا بلند شد و زد زیر گریه.
آرمین با اخم نگاهش کرد و گفت
_چته بچه؟ ساکت باش!
اخمش کار ساز بود و آیلا ترسیده ساکت شد.
چشم آرمین به شلوار خیس آیلا افتاد. معلوم بود برای دومین بار هم بچه خودش و خیس کرد.
آرمین به من نگاه کرد و گفت
_این بچه رو با دستشویی آشنا نکردی؟
آیلا با پرویی گفت
_چرا آشنا کرد منتهی تو رو دیدم خودم و خراب کردم مثل غول بدجنس تو غصه هایی… بدجنس مامانمو دزدیدی… دایی مو هم زدی…برو گمشو!
به سمتش رفتم و گفتم
_آیلا مواظب حرف زدنت باش!
آرمین با پوزخند گفت
_لابد فکر کردی مامانتم پرنسس خوب قصه هاست هان؟
چشم غره ای به آرمین رفتم که گفت
_زنگ میزنم چند تا لباس براتون بیارن.
آیلا پاش و به زمین کوبید و گفت
_نه خیر ما می‌ریم خونمون من دلم واسه بابام تنگ شده.

آرمین که داشت از اتاق بیرون می‌رفت با این حرف آیلا چنان سرش و چرخوند که بچه ی بیچاره از ترس جیغ زدو پرید تو بغلم.
آرمین طوری نگاهم کرد انگار که توی ذهنش داره نقشه ی قتلم و می‌کشه.
از رفتن منصرف شد و به این سمت اومد.. آیلا سفت توی بغلم چسبید.
روبه رومون ایستاد.دستش و به زانوهاش گرفت و خم شد و خیره به چشای آیلا گفت
_بابات کیه؟
محکم جلوی دهن آیلا رو گرفتم که آرمین نگاه تندی بهم انداخت و غرید
_بکش دست تو تا روی سگم و نشون بچه ندادم.
به آیلا نگاه کردم و دستم و از جلوی دهنش برداشتم. براش ابرو بالا انداختم که خفه خون بگیره.
آرمین نگاهش کرد و باز پرسید
_بگو… اسم بابات چیه؟
آیلا زیپ دهنش و کشید و گفت
_من با آدم بدا حرف نمی‌زنم!
لبخندی روی لبم اومد. مگه اینکه دخترش از پسش بر بیاد.
آرمین با پوزخند گفت
_زبونت زیادی درازه…
آیلا با پرویی گفت
_نه خیر خیلی هم دراز نیست.
زبونش و تا ته نشون آرمین داد…برای لحظه ای لبخند محوی و روی لب آرمین دیدم و ابروهام بالا پرید. خیلی زود اخم کرد و گفت
_اگه اسم بابات و نگی مامان تو برای همیشه زندونی می‌کنم همین جا…
آیلا مظلوم نگاهش کرد و گفت
_اسم بابام میلاده…
نگاه آرمین سمت من چرخید که سرم و پایین انداختم.
صاف ایستاد.چه خوب که آیلا بود و ملاحظه ی اونو می‌کرد وگرنه الان منو دار می‌زد.
حرفی نزد و با قدمای بلند و عصبی از اتاق رفت بیرون.

آیلا چرخی جلوی آینه زد و گفت
_خیلی خوشگل شدم نه مامان؟
با لبخند کم جونی سر تکون دادم و گفتم
_از عمو آرمین هم تشکر کن باشه؟
اخماش در هم رفت و لباش آویزون شد.
دستش و گرفتم و به سمت در کشوندم و گفتم
_الان می‌ریم صبحونه بخوری. عمو آرمین و هم که دیدی تشکر می‌کنی باشه؟
دنبالم اومد و غر زد
_اه مامان… خوب چرا باید تشکر کنم؟
_چون واست یه عالمه لباس خوشگل خرید.
از پله ها که پایین رفتیم خشکم زد.همون دختر کنار آرمین نشسته بود و باهاش حرف می‌زد.
محکم دست آیلا رو فشار دادم که صداش در اومد
_آخ مامان دردم اومد..
با صداش صورت هر دوشون به سمتم برگشت. دلم از حسادت رو به انفجار بود…
آخه چرا باید با یه همچین دختر خوشگلی ازدواج می‌کرد..
دختره اخم کرد و صورتش و برگردوند…
آیلا گفت
_ممنون عمو آرمیننن
یه جوری با حرص جملش و گفت که خندم گرفت…
آرمین با ابروی بالا پریده نگاهش کرد و گفت
_بابت؟
من جواب دادم
_منظورش به لباساییه که براش خریدی.
اخم کرد… با تته پته گفتم
_م.. ما مزاحمتون شدیم اومدم برای آیلا صبحونه آماده کنم..
دست آیلا رو دنبال خودم به سمت آشپزخونه کشیدم… دستام می‌لرزید… به تو چه هانا؟به درک با هر کی که ازدواج کرده. به تو چه که خوشگله یا نه!

بی حواس در یخچال و باز کردم و هر چی دم دستم اومد گذاشتم روی میز.
داشتم برای آیلا لقمه می‌گرفتم که دختره وارد آشپزخونه شد.
تکیه به دیوار زد و با اخم نگاهم کرد. خدا در و تخته رو خوب با هم جور کرده. نگاهش جذبه داشت.
خامه شکلاتی و جلوی آیلا کشیدم و گفتم
_تو بخور مامان تا من بیام!
بلند شدم و به سمتش رفتم.گفتم
_من دلیل عصبانیت تو درک می‌کنم اما منم راضی به این شرایط نیستم. می‌خوام برم…
با همون اخمش صداش و آروم کرد و گفت
_تسلیم پلیس شو!
ابرو بالا انداختم که گفت
_جرمت زیادی سنگینه هانا مجد. گواهی فوتی که جعلی ساختی… شناسنامه ی جعلیت! محروم کردن اون بچه از باباش.اگه آرمین ازت شکایت کنه کارت سخت میشه.
رنگم پرید. میخواست شکایت کنه؟ میخواست دخترم و ازم بگیره!
آرمین وارد آشپزخونه شد و با دیدن من با اخم پرسید
_چی شده لیلی؟
دختره که حالا فهمیدم اسمش لیلیه گفت
_چیزی نیست آشنا شدیم.من باید برم اداره کاری نداری؟
آرمین که کله بالا انداخت دختره هم دستی تکون داد و رفت.
مات به آرمین نگاه کردم. که پرسید
_چت شده؟
با ترس نگاهش کردم. میخواست منو بندازه زندان و از آیلا دورم کنه. قصدش همین بود.
خواستم به سمت آیلا برم که بازوم و گرفت.
باز هم به خاطر شوک عصبی همون حس لعنتی سراغم اومد و زمین زیر پام لغزید و داشتم سقوط می‌کردم که دستاش محکم به کمرم چنگ انداختن.

🍁🍁🍁🍁

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 2)

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2
  • ژانر: ماجرا جویی
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10214
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
  • Kimiya Eyvazi : چشم گلم⁦❤️⁩🌹...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.