| Saturday 28 November 2020 | 10:47
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان غرقاب (پارت14)

رمان غرقاب (پارت14)

رمان غرقاب (پارت14)

رمان غرقاب (پارت13)

رمان آنلاین غرقاب

پلک زدم، پلک زدم و یک قطره اشک، صاف و مستقیم روی گونه ام چکید.

ـ دلم و بد برده عمو.

ـ یه سوال می پرسم و یه جواب محکم بهم بده…

سرم را کوتاه تکان دادم و او، نفس عمیقی کشید.

ـشاهین و عشقش، تموم شدن تو قلبت؟

پرت شدم. کجا؟ میان یک خروار زباله که ذهن و قلبم با هم تولیدشان کرده بودند. یک عالمه زباله که درونشان پر بود از خاطرات. از قاب عکس های شکسته و از عطرهای جامانده. بوی گند می دادند، خاطراتم گندیده بودند. عطرها…فاسد شده بودند. ظاهرا، میان خوش ترین لحظاتم هم، نمی توانستم از گذشته فرار کنم. از عشق نوجوانی ام…از شاهین!

ـ جوابم و بده غوغا، این پسر اومده جلو…توهم رفتی جلو یا داری برمی گردی عقب و توی اون، دنبال شاهین می گردی.

در یکی از این کیسه های زباله را باز کردم، یک تصویر بود از خودم…خودم وقتی داشتم از خیانتش فرار می کردم.

ـ غوغا…توروخدا، یه جواب بده بذار دلم آروم بگیره. چشمم ترسیده ازت..

کیسه ی دوم، یک مشت خنده بودند که ماسیده و یخ زده بیرون پریدند. میان این خنده ها دخترکی را می دیدم شاد و رها، پسری که چشمانش هنوز سادگی داشتند و بعدش…بومب، کیسه ی بعدی خودش ترکید. کیسه ی شکستن حرمت ها بود. حرمت هایی که خیلی قبل تر از شب خیانتش، بینمان شکست.

ـ غوغا…جواب بده عمو!

ـ فراموشش نکردم.

نفسش رفت و با جمله ی بعدم برگشت.

ـ اما…دیگه دوسش ندارم.

ـ غوغا…

ـ دنبال آدم شبیه شاهین بودنم نیستم.

ـ غوغا…

با پشت دست، محکم اشک هایم را پاک کردم. قوهای زیبایم را زیر لباسم انداختم و بلند شدم. نگاهش…پریشان رویم چرخید.

ـ علی…شبیه بابا دور خانوادش خط نکشیده، شبیه شاهین…بی وفا نیست، شبیه توهم نیست که سختت باشه که حرف عاشقانه به عشقت بزنی، شبیه میعاد…کله خراب نیست، شبیه میثاق..کینه ای نیست…علی…شبیه مردای اطراف من نیست، برای اینه عاشقش شدم.

مات ماند، از جلویش که رد شدم هنوز نگاهش به نقطه ی نشستنم بود. دلم شکسته بود از سوالش، از این که ناتوانی ام را در فراموشی گذشته به رویم آورده بود، از این که حس می کرد هنوز آن قدر احمقم که دلم برای مرد خائنم بتپد، که از سر نداشتنش دل ببندم، که بخواهم با کسی روزهای با او بودن را دوره کنم. از این که کثیف تصورم کرده بود دلم شکسته بود.

خانم جان با دیدن چشمانم، مشکوک نگاهم کرد و من…دیگر دلم لبخند زدن و صحبت با شمعدانی هارا نمی خواست. سوپ ماهیچه هم اشتهایم را باز نمی کرد. بعد خوردن غذا، با مامان خیلی زود به ساختمان خودمان رفتیم. مسکن هایم را خوردم و بعد، خاموشی را زدم. دراز کشیدم روی تختم…چشم بستم به امید خواب و این پهلو به آن پهلو چرخیدنم، قسمتم شد از این تلاش! دوساعت چرخیدن روی تخت، آخر ساعت طاقتم را طاق کرد. نشستم…میان تاریکی زانوهایم را داخل شکمم جمع کردم و با گرفتن قوها، میان مشتم…به پشتی تختم تکیه زدم. مسکن ها، تأثیری روی دردم نداشتند. من هم تأثیری در آرام کردن حال خودم نداشتم. عرق بر تنم نشسته بود. عجیب بود که هوا سرد بود و من حس گرما داشتم. دستم را روی گیجگاهم فشردم…آن قدر محکم که دردم آمد و امید داشتم بتوانم جمجمه ام را باز کنم. مغزم را در بیاورم و طوری پرتش کنم که هیچ وقت پیدایش نشود.

پتو را کنار زدم، ایستادم و با برداشتن موبایل قدیمی ام راهی تراس شدم. شب های باغ…ظلمت ترسناکی پیدا می کرد. باد سرد که به تنم برخورد کرد لرزیدم. همان جا روی زمین سرد نشستم و به ماه زل زدم. ماهی که…خیلی شب ها برایش درددل کرده بودم. آن قدر نگاه کردم که حس کردم، بغضم را با جاذبه اش بالا کشید، از چشمانم سرازیر کرد و فشار دور قلبم…کم و کم تر شد. چشم بستم و دست گچی ام را روی سینه ام گذاشتم.

ـ خستم…

خدا می شنید؟ صدایم هنوز به او می رسید؟

ـ خدا خستم!

عاصی گفتم، درمانده…از این که روزهای خوشم، ساعات خوشم، دقیقه های خوشم با ورود به این خانه تمام می شد خسته بودم.

ـ خدا می شنوی؟

سرم درد می کرد، دستم تیر می کشید، قلبم نمی زد و من…کی انقدر زندگی ام نابود شد که نفهمیدم.

ـ خدا…نگام کن!

شانه هایم لرزید، مچاله شده در همان قسمت در خودم جمع تر شدم و نالیدم.

ـ خدا….کمکم کن!

موبایلم را محکم میان مشتم فشردم و بعد، عین دیوانه ها…سیمکارتی که از گوشی شکسته خارج کرده بودم به آن متصل کردم. طول کشید تا روشن شد و شارژ کمش هم، چشمم را زد. حرف های کامیاب، سوالش…بوی گند بلند شده ی زباله های ذهنم، درمانده ام کرده بودند. اسمش…روی سیمکارتم ذخیره بود. گرفتمش…گرفتمش و خیلی زود جوابم را داد. بی اهمیت به این که ساعت سه نیمه شب بود.

ـ جانم؟

ـ عاشق چی من شدی؟

مکثی کرد، شاید به خاطر صدای نابودم. صدایی که در ظاهر آرام اما در باطن فریاد وار خدارا صدا کرده بود.

ـ غوغا؟

ـ من، حتی نمی تونم خوشی هام و تداوم بدم. عمر خوشی هام کوتاست. تا میام بخندم، یه چیزی می شه که خندم خشک می شه. عاشق چی همچین زن خسته کننده ای شدی؟

ـ عزیزم؟

ـ نه عشوه بلدم، نه شیطنت…نه دلبری…بلد بودما، یادم رفته. این طوری که نبودم. انقدر خسته کننده نبودم، یه روز منم می خندیدم. بلند…رها…الان فقط بلدم دهن مردم و سرویس کنم، بشینم پشت میزم و به تبحر کارمندام بنازم…هرزگاهی هم چندتا خط بنویسم. همین…

ـ غوغا جان؟

نگرانی صدایش، نا از صدایم برد. آشفته صدایم کرد و من زمزمه کردم.

ـ عاشق چی من شدی علی؟

ـ من دارم میام دم خونتون، می تونی بیای بیرون؟ هان غوغا؟

می آمد؟ این ساعت؟

ـ تو هم به خاطر موقعیت پدرم نزدیکم شدی؟

غرید، حس می کردم دارد تند راه می رود و در همین حال عصبی هم شده.

ـ غوغا…دارم میام…الان راه میفتم، باشه؟

ـ علی؟

صدای تحرکش دیگر نیامد، صدای نفس هایش هم، صدای خودش هم، مکثش…خیلی طولانی شد اما جوابش، جواب قشنگی بود.

ـجون علی؟

گریه ام گرفت، بیست و هفت ساله بودم و بعد از این همه درد، این دیگر نهایت لوس شدن بود. صدایم بی قرارش کرد و عصبی و آشفته لب زد.

ـ خیلی زود می رسم غوغا.

شاهین هیچ وقت به خاطر من، زود جایی نرسیده بود. کامیاب چطور توانست بگوید، من می روم سمت این مرد، که خاطرات شاهین را دوباره بغل کنم؟ بی انصاف بودنند…آدم های اطرافم، بی انصاف بودند.


وقتی پیام رسیدنش روی موبایلم رسید، هنوز نشسته بودم کف بالکن اتاق و با سرمایی که در جانم رخنه کرده بود حرکت وهم انگیز شاخ و برگ درختان را نگاه می کردم. باورم نمی شد بیاید، آن قدر باورم نمی شد که تا تماس نگرفت از جایم بلند نشدم. به سختی با یک دست لباس پوشیدم و خیلی بی سروصدا از خانه بیرون زدم. تمام طول مسیر سنگی تا رسیدن به خروجی را نگران بودم تا صدای پایم، شب زنده داران خانه را بیرون بکشد اما همین که در را باز کرده، او را تکیه زده به ماشینش آن سمت کوچه دیدم و در را بستم، نگرانی هایم تمام شد. با دیدنم تکیه اش را از ماشین جدا کرد و با اخمی نگران نزدیکم شد، وسط کوچه ی خلوت بود که بهم رسیدیم و او، حالش غریب تر از من بود. رنگ به رو نداشت وقتی سرتاپایم را از نظر گذراند و دستش را روی گونه ام قرار داد.

ـ چرا انقدر یخی؟

ـاومدی؟

بازویم را گرفت، من گمانم تب داشتم که زبانم از اختیارم خارج و هذیان گونه، شبیه یک دختربچه، دلبری و بی تابی می کرد.

ـ مگه قرار بود نیام. بشین تو ماشین.

نشستم، خودش در را بست و بعد با نشستن طرف راننده، عصبی به طرفم چرخید.

ـ این چه وضعیه غوغا؟

کاسه ی چشم غوغای لوس هجده ساله ی درونم پر شد، شاهین چندبار به خاطرم نصفه شب آمده بود؟ کامیاب چطور توانست من را انقدر پست ببیند؟ بغضم را که دید، سریع چراغ ماشینش را روشن کرد و ناباور نگاهم کرد.

ـ غوغا؟

سریع چشمانم را با انگشت فشردم و بعد، خیلی آرام زمزمه کردم.

ـ بریم پناهگاه؟

اسم جایی که برای اولین بار داستان عشق و دیوانگی را برایش گفته بودم، پناهگاه گذاشته بودیم. هردویمان با هم! این اولین تصمیم مشترک بین ما بود، خیرگی نگاهش را یک نگرانی بزرگ پر کرد. دستش را جلو کشید، استارت زد و حین بلند کردن صدای پخش، کلافه لب زد.

ـ یکم چشمات و ببند تا برسیم.

چشمانم را بستم. سرم را تکیه دادم به خنکای پنجره و اجازه دادم تمام جانم با بودنش عجین شود. ثابت کردن دوست داشتن را هیچ وقت نمی پسندیدم. همیشه می گفتم، اگر یکی را بخواهی باید آن قدر به حسش ایمان داشته باشی که منتظر اثباتش نمانی…بعدش فهمیدم، عجب غلط اضافه ای کرده بودم. نظریه ام از بیخ و بن غلط بود. اصلا دوست داشتن را باید اثبات می کردی، باید یک جایی می نوشتی و زیرش امضا می زدی که من، این بنده ی خدارا دوست دارم، برایش هرکاری بخواهد انجام می دهم تا هیچ کس نتواند دیگر منکر این حال و هوا شود. علی امشب…با این آمدن خارج از موقع، با این چشمان سرخ و خسته و بی تاب، انگار نوشته و امضا کرده بود که دوستم دارد. ثابت کرده بود….آن هم محکم و تزلزل ناپذیر.

“شیرین من بمان مگر این روزگار تلخ
فرهاد خسته را به نگاهی امان دهد
در زلف شب گره بزن آن زلف مست را
شاید شبم به سوی تو راهی نشان دهد”

صدای علیرضا قربانی، صدای ساعت چهار و نیم صبح بود. صدایی که وقتی جنبنده ها در خواب به سر می بردند، می شد شنید و پا به پایش گره از بغض باز کرد. ماشین را نگه داشته بود، چنددقیقه ای بود رسیده بودیم. این را از توقف ماشین می شد فهمید اما من، نمی خواستم چشم باز کنم. او هم در سکوت کنارم نشسته و منتظر بود، شبی که شروعش کرده بودم…خودم ادامه اش بدهم.

“حرفی بزن که عشق به هر واژه گل کند
ما را نصیب دیگری از این زمانه نیست
با من از عاشقانه ترین لحظه ها بخوان
حتی اگر هوای دلی عاشقانه نیست”

چشمانم را باز کردم، می سوختند و من…درد داشتم. نقطه به نقطه ی جسمم انگار خمپاره خورده بود. من…تنم، سرزمین جنگ های عاشقانه بود. صاف نشستم و بعد، از ماشین پیاده شدم. پشت سرم با یک تأخیر دو دقیقه ای، پیاده شد و هردو به کاپوت ماشین زل زدیم. دیگر چیزی به شروع خورشید نمانده بود.

ـ من، زندگی خیلی نرمالی نداشتم. همیشه دلم می خواست خلاف جهت نظرات خانوادم جلو برم. همیشه دلم می خواست با تصمیمات غلطم، توجهشون رو جلب کنم. که باعث بشم از سر نگرانی هم شده نگاهم کنن. ازدواجم، توی سن کم و البته رابطه ی قبل ازدواجم…همه از این جهت بودن. اما همین که پدرم به این ازدواج رضایت داد، برای تشکرم شده نشستم به خوندن. توی درس خوندن خودم و خفه کردم، یه طوری که این بار نگران شده بودن که داری زیاده روی می کنی…شاهینم خب، بدش نمی اومد کم تر بهش گیر بدم و

راحت تر با دوستاش وقت بگذرونه. برای همین تشویقمم می کرد تا سرم گرم باشه. نتیجه…هممون و شوکه کرد، دندونپزشکی دانشگاه بهشتی. برای اولین بار، دیدم بابام با لبخند افتخار آمیزی نگاهم کرد و من…سرتاسرذوق و شوق، رفتم دانشگاه.

ـ شدی خانم دکتر!

با لبخند تلخی زمزمه کرد و من، با لحن تلخ تری ادامه اش دادم.

ـ تمام حواسم پرت درسام بود، کنارش قلم می زدم. شعر و ترانه…هیچ وقت اما به فکر نشرشون نبودم، یادمم رفته بود که یه روزی آرزوم بود بشم یه طراح لباس. انقدر زندگی تند جلو می رفت که خودمم یادم رفته بود. شبا زن خونه ی کوچیکمون بودم و روزا، بهترین دانشجوی دانشگاهم.

نفس گرفتم، من…این نبودم، این منی که یک حرف انقدر بهمم بریزد. زمانه این طور تاروپودم را به ضعف پیوند زده بود.

ـ واحدای سنگین برمی داشتم که شبایی که شاهین خونه نبود، با درس خودم رو سرگرم کنم. اون سالی که اون اتفاق افتاد، سه ترم از درسم مونده بود. سه ترمی که با نابود شدنم، موند و یک سال به تأخیر افتاد.

چه یک سال پرکابوسی بود، تا بیایم باور کنم، تا بیایم درک کنم چه شده، تا بیایم حوادث را کنار هم بچینم و ببینم کجا و از که ضربه خورده ام، جانم درآمد.

ـ بعد یک سال، وقتی بلند شدم اولین کارم برگشت به دانشگاه بود. باید یه طوری خودم و غرق می کردم که یادم بره چی شده، که اصلا ذهنم فرصت فکر پیدا نکنه. بعدشم…هرچی سرمایه ی شخصی داشتم، با مهران…صاحب یکی از تولیدی های داخلی که توی عرصه ی مد فعالیت داشت شریک شدم. شراکتی که با حضور تیمش و ساپورت مالی من، رسید به پروژه ی آبادیس و هرچند من نتونستم خودم طراح بشم اما، یه تیم کنار هم جمع کردیم که با پشتوانه ی مهارتشون، تونستم به رویام برسم. تمام سال ها بعدش…من کار کردم، سخت! درس خوندم، سخت! تلاش کردم…خیلی سخت….انقدر که وقتی شبا می رسیدم خونه قبل از این که یادم بیاد شاهین کی بود و من چی بودم، خواب من و با خودش می برد.

سرم را چرخاندم طرف نیم رخ غرق اخم و جدی اش، دستم بی اذنم بالا آمد، روی گونه اش نشست و سر او را هم به طرفم چرخاند. لحنم، بی تاب این لحظه ی بینمان بود.

ـ تو وقتی رسیدی که من، داشت زن بودن و بین سنگینی کارام یادم می رفت. یه طوری مرد شدی برام، که دلم خواست زن بودن و یه بار دیگه…به هرقیمتی هم هست، از نو بازی کنم.

دستم را گرفت، چشمانش را بست و کف دستم را به لبش چسباند. سوختم و لب زدم.

ـ من دوست دارم!

بهت نگاهش و ناباوری اش از این اعتراف، باعث شد دستم از میان دستانش رها شود و من، این بار کاملا عامدانه خودم را به طرفش نزدیک کنم. پیشانی ام را به بازویش تکیه بدهم و با بغضی درمانده لب بزنم.

ـ بعد شش سال، پیدا شد اونی که یادم بیاره کی بودم. من….تورو برای خودت بودن دوست دارم علی، هیچ وقت…مثل بقیه فکر نکن که قبولت کردم تا برگردم و روزای با شاهین بودنم و زنده کنم.

دستش با مکث، پشت کمرم قرار گرفت، جا به جا شد…طوری که سرم به سینه اش خورد و محکم تر از هروقتی، من را به خودش فشرد. صدایش…جدی بود.

ـکی این مزخرف و ریخته توی ذهنت؟

ـ تو باورش نکن.

ـ غوغا؟

سرم را بیش تر به پیراهنش چسباندم، دلم می خواست ابر باشم و آن قدر ببارم که به اقیانوس برگردم.

ـ باورش نکن…باورش نکن من انقدر بد باشم.

ـ من و ببین!

سرم را با تردید عقب کشیدم، با یک حجم عظیمی از محبت، تمام زوایای صورتم را بررسی کرد و بعد، سرش را کمی جلو آورد.

ـ پس تو رسالتت اینه؟

نمی فهمیدم چه می گوید؟ رسالت کدام بود؟ نرم، گونه ام را با شستش نوازش و به اندازه ی نوازشش، بکر نجوا کرد.

ـ که تو قلب من، غوغا به پا کنی؟

خندیدم میان بغض و او، جدی نفس عمیقی کشید.

ـ من باورت دارم خانم دکتر.

ـ بازم بپرسم؟

او هم لبخند زد.

ـ که عاشق چی تو شدم؟

سرم را تکان دادم، سوال بی تابانه ی پشت خط را یادش بود، دوست داشتم بدانم، صاف ایستاد و کف هردو دستش را روی شانه هایم گذاشت.

ـ راستش و بگم؟

بغضم را از چشمم، با فشار انگشت دوباره پاک کردم. حالا که باورم داشت، حالا که حرف های کامیاب در ذهن او نبود، حالا که انقدر شفاف نگاهم می کرد آرام تر بودم. منتظر جواب خیره اش ماندم و او، لبخندش جمع شد. با محبتی بی نظیر براندازم کرد و لب زد.

ـاولین چیزی که من و عاشقت کرد این بود که، اندازه ی بغلم بودی! انگار خدا تورو آفریده بود که….توی آغوشم قفل بشی!

گیج و مات نگاهش کردم؟ از نظر او، من یک دختر بغلی بودم؟ بهتم را که دید مردانه لبخندی زد، دستش را دور مچم حلقه کرد و بعد آن را بالا کشید.

ـ تو، یه دختر ریزه میزه اما قوی هستی، خدای من…غوغا من با انگشت شست و اشاره می تونم کل مچ تورو اندازه بگیرم و یه بند انگشتم اضافه بیارم.

باور نکردنی بود، تا حد زیادی غیرمنتظره و البته شبیه یک انفجار…درست در یک کهکشان، همان قدر باشکوه و شاید ترسناک…حس من در مقابل این مرد، تمام این موارد را در برگرفته بود. وقتی کف دستش را جلوی صورتم گرفت، حس می کردم دلم لبخند زدن می خواهد. شبیه خورشید بود در یک سرزمین یخ زده! آگاهانه من را آب می کرد.

ـکل صورتت، اندازه ی کف دست منه!

البته که بود، در مقابل دستان بزرگ و حمایت گر او، صورت من کوچک به حساب می آمد. سرم روی شانه ام خم شد و منتظر شدم بیش تر بگوید، من به گرمای کلامش نیاز داشتم.

ـ با این وجود که ظریفی، صورتت اما گرده…و البته باید از بینیت هم بگم.

از نظر من بینی ام خیلی هم چیزی برای گفتن نداشت. من ترجیح می دادم به جدیتش حین گفتن از ویژگی های ظاهرم لبخند بزنم. بلند و ممتد!

ـاز بند انگشتای منم کوچیک تره، منصفانه بخوام قضاوت کنم…خیلی خوشگله!

چشانم گرد شد، البته نه به خاطر تعریفش از بینی ام، به خاطر دستش که جایی نزدیک لب هایم نشست. نوک انگشتی که بازی اش گرفته بود و نفسی که، رفیق نیمه راه شده و بالا نمی آمد. جدیتش، شبیه آدمی بود که در حال حل یک مسأله ی سخت است.

ـ کوچیکن، کوچیک اما…حجیم. شاید از نظرت این تعریف یکم وقیحانه باشه اما خب، متأسفم که در برابرت همین قدر وقیحم.

باید قلبم را توجیه می کردم، باید بهش می سپردم این مرد، در استفاده از کلمات اصلا خساستی نمی کند و خودش، هوای خودش را داشته باشد. چشمانم، شاید بیش تر از این گرد نمی شدند، هیجان انگیز تر از حرف هایش و حس شرم عمیق من، میلم به عقب رفتن و فرمان صادر نکردن مغزم برای این کار، خورشیدی بود که داشت طلوع می کرد و رنگ نارنجی اش، روی صورت او و احتمالا نیم رخ من افتاده بود. دستش شبیه یک نوازش بکر…به سمت چشمانم حرکت کرد و من، بی اراده کوتاه لرزیدم.

ـ اما….برسیم به اینا، خب…می دونی از نظرم چه حکمی دارن؟

نمی دانستم، هیچ چیزی را جز حال آن لحظه ام نمی دانستم. سرش را جلو آورد، حالا دیگر فقط حرکت لب هایش را می دیدم.

ـچشمات تیر خلاصن!

بوم! مغزم شبیه موم آب شد، قلبم جایش نشست. سکان را به دست گرفت و با اسلحه، تک به تک عصب های منطقم را از دور خارج کرد. حالا من مانده بودم و یک سینه ی خالی، یک سر که فرماندارش قلب بود، جنازه ی مغزم و عصب های خون آلود منطقی که مخچه ام را پر کرده بودند. حالا من بودم…چشمان بسته ای که تیر خلاص او بود و نفسی که زیر گوشم، سنت شکنی می کرد.

ـبازشون کن!

پلک زدم، چشم باز کردم و محبت نگاهش، میان جدیت صورتش هم باز به چشم می آمد. من…شبیه آدمی بودم که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت اگر این مرد، از زندگی اش خط می خورد. مچ دست سالمم را گرفت و دست دیگرش را روی کاپوت گرم ماشینش قرار داد. خورشید، نارنجی تندش را روی صورتش انداخت و من جز برق افتاده میان موهایش، عملا صورتش را خوب نمی دیدم.

ـ همه ی این قشنگیات و اضافه کن به قلب بزرگت، مدیریت بی نظیرت، شخصیت محکمت، قوی بودنت در برابر اتفاقاتی که تجربه کردیشون و این همه صبوریت! غوغا…سوال کردی عاشق چی تو شدم؟حالا بذار من بپرسم، مگه می شه عاشق همچین خوشگلی که الان جلوم وایستاده و چشماش از نور مستقیم خورشید جمع شده و البته انقدر هم شخصیت قابل تحسینی داره نشد؟

این اصلا خوب نبود، این که این مرد….تا این حد درگیرم کرده و از در نیمه باز اتوموبلیش، حالا صدای زندوکیلی میانمان پیچیده بود. قطعا این اصلا خوب نبود. من….عادت داشتم با آهنگ ها و شعرها خاطره بسازم و بیش تر از آن عادت داشتم که از با این خاطرات، خودم را زخمی کنم. از این همه خاطره و لحظه های بکر، ترسیده بودم. شاید ترسم را حس کرد که با اشاره ی دستش پشت گردنم، سرم به بازویش چسباند و هردو خیره به طلوع پرشکوه خورشید و پایان سیاهی ماندیم و او آرام زمزمه کرد.

ـتو امروز، دوبار من و تا نقطه ی صد نگرانیم رسوندی، یه بار با اون بلایی که سر دستت آوردی، یه بارم با تماس نصفه شبت.

ـ چطوری جبران کنم؟

ـ لطفا هروقت حالت بد بود، بازم اولین کسی که بهش زنگ می زنی من باشم!

این جبران بود؟

ـ یه جبران برای این لحظه!

نفس عمیقی کشید، اگر علیرضا قربانی صدای چهار و نیم صبح بود، زند وکیلی صدای پس از طلوع بود. صدای او هم، صدای تمام لحظاتم بعد از این شب!

ـ فقط تو همین حالت بمون و بذار طلوع و باهم تماشا کنیم.

و من ماندم…برای اویی که انگیزه ی ماندن ساختن برایم بلد بود.

“دلم آواز کولی وار می خواد دلم آغوش گندم زار می خواد
من از دلبستگی ها زخم خوردم دلم یه عشق بی آزار می خواد.”


در را که باز کردم، حواسم بود که خیلی مرتکب سروصدا نشوم. وقتی خانه را ترک کردم، نیمه شب بود و حالا یک ساعت و نیم از طلوع خورشید می گذشت. وقتی می رفتم، اشک داشتم و حالا…یک دنیا لبخند میان دامنم بود که نمی دانستم کدامش را به لب هایم بچسبانم. من برای تک به تک آن مدل های لبخند ذوق داشتم. در را بستم و با قدم هایی آهسته به طرف ساختمانمان حرکت کردم. وجود اتوموبیل های درون باغ، نشان می داد هنوز کسی از خانه باغ خارج نشده.

ـ غوغا؟

سرجایم ایستادم و با نفسی عمیق، لعنتی بر اقبالم فرستادم. من فقط چهارقدم دیگر نیاز داشتم تا به در ساختمان برسم و داخل شوم. کوتاه چرخیدم، اخم آلود بود و البته…به نظر می رسید تمام شب نخوابیده.

ـ انقدر مطمئنی ازش که نصفه شب باهاش می زنی بیرون؟

کامیاب، همانی بود که مسبب این شب گردی ما شده بود. عامل خیری که نمی شد خیلی هم اخم آلود نگاهش کرد.

ـاز بحث راجع به صلاحیت من رسیدیم به اطمینان به اون؟

خوب متوجه کنایه ام به حرف های شب قبلش شد، کمی گره ی اخمش را باز کرد و با رسیدن مقابلم، شالم را روی شانه ام انداخت و موهایم را نوازش کرد.

ـ قهری باهام بچه؟

ـ دلخورم.

ابرویی بالا انداخت، از نظرش…منطق من، چیزی بود که از خاندان مادرم به ارث برده بودم. هیچ وقت نفهمیده بودم این حرفش کوبیدن خاندان آراسته به حساب می آمد یا تحسین خاندان شامخ، یعنی خانواده ی مادری من!

ـنگرانت بودم فقط.

ـ کدوم نگرانی منظور حرفت و توجیه می کنه؟

ـ غوغا؟

اخم کرده، دست سالمم را زیر دست مصدومم قرار دادم. کوتاه نیومدن راجع به مسائل آزاردهنده ام را بلد بودم. زندگی به من یاد داده بود جلوی بعضی اتفاقات و حرف ها باید طوری ایستاد که کسی دیگر نخواهد تکرارشان کند.

ـمن واقعا دلخورم کامیاب.

ـ کاش انقدر عزیز نبودی غوغا که نگرانیم، انقدر چرت و پرت به خورد ذهنم نده.

دوستش داشتم، حتی در اوج دلخوری ام.

ـ بیا بعدا حرف بزنیم.

ـ توی جغله رو می شناسم، الان حلش نکنیم بدتر می ره توی مخ پوکت و بیرون نمیاد.

خب، این یک خصوصیت منفی در من بود. اگر از دلخوری ام بیش از چهل و هشت ساعت می گذشت، شاید سخت دیگر از دلم در می آمد. سرم را پایین انداختم و او، دست دور شانه هایم حلقه کرد.

ـ من فقط نگرانتم، فقط همین!

شاید دلیل موجهی نبود اما، چشمان خواب آلودش باعث شد دیگر بحث را کش ندهم، سکوتم باعث شد کمی شیطنت به لحنش بدهد و لب بزند.

ـ با این نره غول، نصفه شبی کدوم قبرستونی رفتی؟

ـ اسمش علیه!

ـ نگو که بدت اومد گفتم نره غول!

طبیعتا بدم آمده بود، از آغوشش بیرون آمدم و با یک نگاه اورا متوجه این اتفاق کردم، حیرت زده چشمانش را باز و بسته کرد و لب زد.

ـ غوغا، تو واقعا بدت اومد.

جمله اش سوالی نبود، خبر می داد و بله…باید می گفتم من رویش، حساس شده بودم.

ـ من قبلا جلو روت به شاهین می گفتم، یابو…

این را با تعجب زمزمه کرد، انگار که بخواهد بگوید این حساسیت عجیب است و البته که بود، عجیب و ناشناخته!

ـ من، همیشه از تو می خواستم آدمارو محترمانه خطاب کنی.

ـ نه انقدر جدی!

زبان به کامم چسبید، نه انقدر جدی گفتنش، جدی بود و البته یک حقیقت محض! دستم را، به موهایم رساندم و پشت گوشم فرستادمشان. متوجه معذب بودنم شد که لبخندی زد، محو و کمرنگ.

ـ مطب که با وضع دستت تعطیله اما اگه می ری شرکت، من می رسونمت.

سرم را کوتاه تکان دادم. این که زیاد پیگیر شب قبل نشده بود را دوست داشتم و بابتش از او ممنون بودم.

ـ نه، می رم بالا یکم می خوابم. نزدیک ظهر با آژانس می رم.
پیشانی ام را مهر زد و آرام عقب کشید.

ـ آشتی؟

ـ آشتی!

ـ لوس خودمی.

تمام لحظاتی که با ماشینش از خانه باغ بیرون می رفت، با چشمانم تماشایش کردم. کامیاب، یکی از نقاط پررنگ و اصلی زندگی من بود. نقطه ای که نمی شد با وجود زخم عمیق حرف هایش، او را نبخشید و برای این که روز خوبی داشته باشد و فکرش، به بیراهه نرود، دعا نکرد. بعد رفتنش، خودم را به اتاقم رساندم…قصدم واقعا جبران خواب نکرده ی شب قبل بود. روی تخت دراز کشیدم و با نگاه به سفیدی بالای سرم، چشم بستم. چشم بستنی که با یاد برق نگاهش، همراه شد با یک لبخند عمیق!

هنوز اما اسیر رویا نشده بودم که تلفن همراه قدیمی ام زنگ خورد. چشمان خسته ام را گشودم، دستم را به طرف پاتختی بلند کرده و با برداشتن موبایل، بدون نگاه به نام تماس گیرنده، علامت سبز را لمس کردم.

ـ بله؟

ـ غوغا، می تونی بیای شرکت؟

صدای مضطرب مهران، نیم خیزم کرد! هیچ وقت…انقدر صدایش را عصبی و البته نگران نشنیده بودم.


ـ من….من به خدا….

پریدم میان حرفش، صدایم از شدت خشم، می لرزید.

ـ ساکت!

ـ غوغا؟

حتی جلو آمدن مهران هم تأثیری در میزان خشمم نداشت، نگاه خیره ام را از دو طرح اسکن شده جدا نکردم. هنوز مات اتفاق پیش آمده بودم. مات آبرویی که از اعتبارمان کسر شده بود. افتضاح…توصیف بی نظیری از شرایط بود.

ـ غوغا جان!

صدایم بلند شد، با یک خش بسیار عمیق.

ـ اخراج!

قاطعیتم باعث شد دختر جوان به گریه بیفتد و مهران، دست میان موهایش بکشد. کلافگی اشان را می دیدم و در واقع هیچ چیزی جز طرح های مقابلم پیش چشمم نبود.

ـ بذار یکم آروم شی…

ـ نشنیدی؟ اخراج!

فریاد زدم، طغیان کردم و مهران مه و مات نگاهم کرد. سینه ام از شدت فشار می سوخت و ریه هایم توانایی نگه داری اکسیژن را نداشتند. از پشت میز بلند شدم، دورش زدم و باز هم جدی اما با صدای آرام تری، چشم در چشم ساناز لب زدم.

ـ اخراجی…

ـ تورو خدا خانم آراسته، به خدا عمدی نبود.

ـ تا یک ساعت دیگه، حساب و کتابت انجام می شه، تا اون موقع فرصت داری وسایلت و جمع کنی، بعدش هم می ری کارگزینی و چک تصفیه ی حسابت و می گیری.

ـ توروخدا…

وقعی به التماس و گریه اش نگذاشتم، به طرف میزم حرکت کردم و با برداشتن عینک طبی و گذاشتنش، روی چشمانم…دوباره طرح هارا بررسی کردم، این گند را چطور باید درست می کردیم؟

ـ سرم و بالا میارم توی اتاق نباش.

نمی دانم اشاره ی مهران باعثش بود یا جمله ی قاطعانه و پر خشم من، اما بهرحال گریه کنان از اتاق بیرون رفت و مهران…مردد، نزدیکم شد. سرم را بالا نیاورده و حتی ذره ای اخمم را باز نکردم.

ـ شاید می شد….

با شتابی که به گردنم دادم و نگاه قفل شده ام در چشمانش، حرفش را خورد. ایستادم. من این سمت میز بودم و او، سمت دیگر….کاغذ هارا به طرفش گرفتم و غریدم.

ـ قبل تولید، قبل ارائه ی محصول به بازار….کی مسئولیت چک کردنشون و داره؟

چشمانش را بست، پشت گردنش را مالش داد و کف دست چپش را به میز تکیه داد. البته که جوابش را می دانستم و می خواستم خودش اعتراف کند.
ـ مجتبی!

ـ اخراجه!

ـ غوغا….

مهار شدنی نبودم، سر کار و موقعیتی که به سختی پیدا کرده بودم ابدا نمی توانستم نرمشی به خرج بدهم.

ـ بعد از تأیید مجتبی، ژورنال نهایی رو کی تأیید می کنه؟

لبش را گزید. سرش را با کلافگی تکانی داد و لب زد.

ـ منم لابد اخراجم؟

ـ کاش قدرتش و داشتم، کاش سهامدار این مجموعه و شریکم نبودی…وگرنه قطعا اخراج بودی مهران.

عصبی، هردو دستش را روی میز کوبید و موهایش، روی پیشانی اش سرخوردند. رگ های سرخ روی پیشانی اش، فشاری که رویش بود را نشان می داد. فشاری که متعاقبا روی من هم بود.

ـ من زنگ زدم بیای با هم فکری هم درستش کنیم…نه این که با عصبانیت یه اخراج دسته جمعی راه بندازی.

عینکم را روی میز پرت کردم و مثل خودش، دست هایم را به میز تکیه دادم.

طراحی که معرفی کردی به مجموعه، یه طرح کاپی از یه برند مطرح رو به عنوان طرح اصلی تحویلتون داده، مسئول تأیید طرح دیده و نفهمیده….تو دیدی و نفهمیدی….طرح تولید شده، وارد بازار شده و توی تک به تک سایت های مد متصل به ترکیه، پوشش دهی شده که برند آبادیس، طرحش و از یه برند دیگه کاپی کرده! انتظار چی داری ازم آقای میلانی؟

چشمانش را فشرد. محکم و سریع!

ـ غوغا…

ـ اگه می خوای این شراکت ادامه پیدا کنه مهران، همین حالا از اتاق برو بیرون و لااقل تا دوروز، سعی کن باهام چشم تو چشم نشی. حکم اخراج مجتبی و ساناز هم، همین امروز امضا می شه!

ـ آخه…

پشتم را به او کردم، انگار از گوش و بینی ام آتش بیرون می زد. حس گرمای شدیدی که داشتم باعث شده بود نفس هایم تند شود.

ـ توی عرصه ی مد، چندسال جلوتر از من ورود کردی، با این همه تجربه، خوب می دونی لازمه ی این شغل شناخت طرح های دیگه و دور شدن از شباهت هاست، با این حال متوجه این کاپی آشکار نشدی و این از نظر من، یعنی اهمال در کار، ناامیدم کردی مهران….خیلی زیاد.

ـ غوغا…

ـ تنهام بذار!

نفس کلافه ای کشید و بعد، صدای بسته شدن در با مکث به گوش هایم رسید. به محض شنیدن این صدا، خم شدم و با بستن چشم هایم….چندین بار نفس عمیق کشیدم. در شروع جان گرفتن آبادیس، این اتفاق می توانست منجر به فاجعه شود. وقتی حس کردم کمی گرمای بدنم کم شده، به سر میز برگشتم. نشستم و با برداشتن تلفن متصل به بخش های مختلف شرکت، دکمه ی داخلی حسابداری را فشردم. خیلی طول نکشید که صدای منشی بخش در گوشم نشست و من بدون توضیح و تفصیلی زمزمه کردم.

ـ مجتبی میرزایی و ساناز علی بابایی، اخراجن..چک تصفیه رو بنویس میان بگیرن.

بعد هم بدون انتظار برای شنیدن جوابی، تماس را قطع کرده و این بار با موبایلم، شماره ی پرتو، یکی از سردبیرهای سایت مطرح مد ایران را گرفتم، زودتر از انتظارم تماس را جواب داد و بدون سلام، با لحنی شگفت زده زمزمه کرد.

ـ غوغا آراسته…قطعا زنگ زدی راجع به فاجعه ی جدید شرکتت حرف بزنی.

البته که درست حدس زده بود.

ـ یه مصاحبه برام ترتیب بده، خیلی سریع و با یه پوشش گسترده!

صدایش خندان و سرحال، در جان گوش هایم نشست.

ـ خیلی دلم می خواد بهت بگم نه و به جبران این که نذاشتی توی شرکتت کار کنم انتقام بگیرم اما….پای آبروی مارکت ایران مقابل ترکیه وسطه! پس با کمال میل درخواستت و انجام می دم.

همین را می خواستم بشنوم، بشنوم تا یک نفس آسوده کشیده و با قطع تماس، سرم را به پشتی بلند صندلی ام تکیه بدهم. پشت پلک هایم داغ بودند و در این لحظه، تنها چیزی که می توانست آرامم کند، یک شخص بود، شخصی که طلوع را….کنارش تماشا کرده بودم. حتی فکر کردن به نگاهش هم، آرامم می کرد.

از زمانی که برایش پیام فرستادم تا وقتی که به شرکت رسید و مقابلم ایستاد، یک ساعت و نیم زمان صرف شد. این زمان با احتساب این که من در زمان کاری اش خواسته بودم پیشم بیاید و ترافیک پایتخت، کاملا قابل درک بود. وقتی رسید…در چشمانم زل زد و من عینک از روی چشم برداشتم. اوهم بدون هیچ سلامی تنها زمزمه کرد.

ـ عصبی هستی!

البته که بودم، عصبی، خسته و بسیار نگران بودم. چیزی که سعی داشتم در ظاهرم نمود پیدا نکند. شاید این حادثه، برای هربرندی اتفاق می افتاد انقدر فاجعه آمیز به نظر نمی رسید جز برای آبادیس نوپا و عزیز من! با دست خواستم بنشیند، عذرخواهی کردم بابت کشاندش به این جا و از پشت میزم بلند شدم تا روی مبلمان، مقابلش بنشینم. نشستنم…همزمان شد با تکرار جمله اش این بار محکم تر و جدی تر.

ـ عصبی هستی.

ـ عصبی هستم.

ـ برام حرف بزن.

نیاز داشتم، به حرف زدن و از همه مهم تر درک شدن. نیازی که از چشمانم قابل رویت بود و او، مثل همیشه خوب آن راشکار کرد.

ـیازده سالگی، از طرف مدرسه به مسابقه ی دوی استانی معرفی شدم. من…دوندگی رو دوست داشتم و انرژی همیشه زیادم رو باهاش تخلیه می کردم. توی مسابقه با امید اول شدن شرکت کردم. امید که نه، مطمئن بودم اول می شم. تقریبا دور آخر بود و من…با نفر اول خیلی فاصله ای نداشتم. می دونستم باید سریع باشم تا ازش جلو بزنم. انرژیم و بیش تر کردم. ازش جلو زدم اما….

با یاد آن روز لبخند محوی زدم. دنیای کودکی من، دنیایی بود که عمیقا دلم می خواست با ماشین زمان به آن برگردم. با تمام نبودن های پدر و سرشلوغی های مامان، اما من…میعاد، میثاق و کامیاب…روزهای شیرینی داشتیم. روزهایی که در باغ صدای خنده هایمان می پیچید و پسرها حواسشان بود که من، میان بازی های دزد و پلیسشان اذیت نشوم.

ـ نفر دوم نتونست تعادلش و حفظ کنه و با زمینی که خورد، باعث شد از پشت به من هم بخوره و تعادل منم بهم بریزه. بد خوردم زمین…خیلی بد، تا به خودم بجنبم و پا بشم و بفهمم چی شده دیدم صدای سوت بلند شد. نگاهم چرخید طرف نقطه ی پایان و دیدم…نفر اول، دوم…سوم….همه رد شدن و ما دوتا موندیم پخش زمین و من حیرت زده به شادی اون دختری که اول شده نگاه می کنم.

ـ باید خیلی برات اذیت کننده بوده باشه.

ـ اون دختر، یکی از دوستای صمیمیم بود.

سکوت کرد و من، با یک نفس عمیق سرم را بالا کشیدم. بهرحال از آن روزها خیلی گذشته بود و آن قدری در زندگی زمین خورده بودم که برایم آن روز و خاطره اش تلخ به نظر نیاید.

ـ از اون روز، باهاش قهر کردم…تا همین امروز که بی خبرم ازش!

خودش را کمی جلو کشید و جدی تر، آرنج به زانویش تکیه داد. به ژست جالبش لبخندی زدم و زمزمه کردم.

ـمن…آدمایی که به هردلیلی جلوی رسیدنم به هدفم رو بگیرن، از زندگیم حذف می کنم. از بچگی….این و یاد گرفتم!

ـ غوغا!

ـ امروز دونفر و اخراج کردم.

ابروهایش درهم گره خوردند و من باز هم لبخندی زدم. چقدر حضورش خوب بود.

ـ من عصبی ام علی.

دستش را جلو آورد، روی دست گچ گرفته ام قرار داد و تنها لب زد.

ـ دردش آروم شده؟

ـاون دونفر، با کارشون من و از رسیدن به هدفم دور کردن…نمی تونستم ببخشمشون!

ـ قرصات و مرتب می خوری؟

ـ این خیلی بده که به خاطر خطای کس دیگه ای من باید برم مصاحبه کنم و سعی کنم همه چیز رو درست کنم؟

بالاخره، نگاهش را از دستم جدا به صورتم چسباند، من میان اخمش، میان چشمان جدی اش…میان دستی که زیر گچم قرار گرفته بود و میان گردنم، وقتی سردی زنجیر قوی او دورش بود، محبتش را عمیقا حس می کردم. می شد درونش ساعت ها غرق شد و نفس نکشید، نفس نکشید و نمرد….عجیب نبود؟

ـ تو مسئولی غوغا!

بله بودم، مسئول یک سلسله اتفاقی که به اسم من، به عنوان مدیر این شرکت مرتبط می شد، مسئول درد دندان های بیمارانم، عفونت لثه هایشان و کاری که باید برایشان انجام می دادم، مسئول دخترم….غنچه! من مسئولیت هایم را خوب می شناختم.

ـ دیدی مامانا، وقتی بچه هاشون یه کار خطا می کنن می رن تا درستش کنن؟ مثلا به پسر بچه ی شیطون که می زنه شیشه ی یک خونه رو می شکنه و مادر خونه تندی چادر می ندازه سرش بره برای عذرخواهی و جبران خسارت؟

ـ دیدم.

ـ به نظرت اون مادر، خطا کرده؟

ـ البته که نه!

کمی اخمش باز شد، مهربان نگاهم کرد و بعد با همان دستان بزرگش، روی گچ دستم نوازشی ایجاد کرد. نوازشی که حسش نمی کردم اما می توانستم ببینمش.

ـ اما مسئوله، مسئوله خطای فرزندش….این بد نیست که تو برای خطای بقیه بری جلو تا همه چیز و درست کنی….چون تو هم مسئولی.

ـ اما من مامانشون نیستم.

ـ و به همین دلیل تونستی اخراجشون کنی.

آرام تر بودم، نگاهم را به حرکت دستش روی گچ سفید دوختم و لب زدم.

ـ مامانا اخراج نمی کنن!

مهربان سری تکان داد و لب زد.

ـ مامانا کارت زرد شاید بدن اما قرمز نه.

در چشمانش خیره شدم، چشمان آرام کننده و مصممش، خدا اورا داده بود تا من همیشه ناآرام را آرام کند. کلامش انگار معجزه داشت. لب هایم کوتاه لرزیدند و زمزمه کردم.

ـ بازی کنیم؟

با لبخند و یک ابروی بالا رفته و چشمی جمع شده سرش را به معنای متوجه نشدن تکان داد و من از جایم بلند شدم. این بار…من می خواستم شگفت زده اش کنم. از کشوی میز، دبلنویی که همیشه جایش آن جا بود را درآوردم و به طرفش رفتم. با یک دست سرعتم پایین می آمد اما من، یک دبرنا باز حرفه ای بودم. با دیدن بطری و مهره های داخلش و ان کیسه ای که به آن متصل بود حیرت زده نگاهم کرد و من خندیدم. شیرین و برای اولین بار، کمی سرخوشانه. کلامم این بار تاکیدی بود و کمی آمرانه…

ـ بازی کنیم!

دستش را جلو آورد، بطری را از دست من گرفت و با تکان دادنش جلوی چشمش لب زد.

ـ دبرنا؟

ـ نگو تا حالا بازی نکردی.

ـ شوخیت گرفته، مگه می شه دهه ی شصتی باشی و تا به حال دبرنا رو بازی نکرده باشی؟

نشستم و کیسه را با همان یک دست به سختی بازش کردم، برعکس ساعات قبل و عصبانیتم…حالا با حرف های او، با یادآوری مسئولیتم و این که احتمالا بعد از مصاحبه همه چیز بهتر می شود، آرام تر بودم. حالا می شد لبخند زده و البته دبرنا بازی کرد.

ـشرط می بندم حریف سرسختی برات هستم.

با همان خنده ی محوش، سری تکان داد و با درآوردن یکی از مهره های زرد زمزمه کرد.

ـ یادش بخیر.

ـ یکی دیگه از خصوصیت های اخلاقی من اینه، به شدت به دبرنا علاقه دارم و همیشه توی کشوی میزم هست چون وقتی عصبی و کلافم، آرومم می کنه.

ـ تنهایی بازی می کنی!

ناامیدانه سری تکان دادم، کیسه را برگرداندم و نخودها روی میز غلت خوردند.

ـ تنهایی خیلی مزه نمی ده اما بازم خوبه!

صدایش یک اکسیر ناب از تمام حس های مثبت و زیبای دنیا بود.

_دیگه نمی ذارم تنها باشی، حتی توی دبرنا بازی کردن.

نگاهش کردم، با تمام محبتی که در سینه ام برایش پس انداز کرده بودم. نگاهش کردم و او، انگار عادی ترین حرف جهان را زده باشد حواسش را پرت مهره های قدیمی زرد رنگ کرد. من، گمانم روزی که حوا به هوای دانه ی گندم قدم برداشت، آدم زیر گوشش زمزمه کرد که تنهایت نمی گذارم حتی در گناه و دنیا و جهان امروز ما، از همین تنها نگذاشتن شروع شد. از یک خطای عاشقانه!

ـ خب، شروع کنیم؟

من می خواستم با او یک مسیر تازه، یک مسیر هموار و یک رویای زیبا را شروع کنم.

ـشروع کنیم.

کارت هارا درآورد، سه تا جلوی خودش گذاشت و سه تا مقابل من، بعد هم دبرناها را روی میز ریخت، صدای برخوردشان با میز، هیجان زیبایی به جانمان ریخت و علی با صدای محوی لب زد:

ـ 32!

32 را من داشتم، نخود را روی عدد قرار دادم و هردو انگار بچه شده بودیم، با هیجان چشممان روی اعداد می گشت و علی مسئول اعلام مهره ی جدید شده بود. این مرد، همینی که وسط بازی آستین پیراهنش را تا نصفه بالا زد و به شکل کاملا متمرکز، روی صفحاتش خم شد، مردی بود که بلد بود هم پای غوغای کودک من بازی کند، غوغای عصبانی مدیر عامل را آرام کند و غوغای شکست خورده از زندگی را به زندگی پیوند بزند. وقتی با هیجان دستانش را بهم کوبید و بلند گفت دبرنا، خنده ام عمیق و از ته دل بود.

آن قدر بلند که صدایش، خودم را هم متعجب کرد اما….حقیقتا لذت برده بودم، از بازی با او و هیجانش برای برد. وقتی صدای خنده ام ته کشید، چشمان براق و شفافش را با یک خیرگی دلچسب تماشا کردم و لب زدم.

ـ کیف کردم.

ـ نه قدر من!

ـ بایدم لذت ببری وقتی برنده بودی.

سری تکان داد، از روی مبل بلند شد و با همان ظاهر شلخته ای که بازی باعثش بود یعنی آستین های نامرتب تا شده و موهای بهم ریخته، پشت سرم ایستاد. دستانش را روی لبه ی پشتی مبلی که نشسته بودم قرار داد و با خم شدنش، سرش را زیر گوشم آورد.

ـ من از صدای خنده ی تو کیف کردم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان غرقاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زهرا ارجمندنیا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10144
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.