| Thursday 29 October 2020 | 16:22
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان اتهام واهی (پ.8)

رمان اتهام واهی (پ.8)

رمان اتهام واهی (پ.8)

رمان اتهام واهی (پ.7)

رمان اتهام واهی

صدای در کلاس، نه تنها چشم تک تک بچه ها را سوی در می کشاند؛ بلکه مسیر قدمم را به جای میز، سمت در هدایت می کند.

  • بله؟

در باز می شود و خانم احمدی با حالتی عجیب تو درگاه در نمایان می شود.

  • خانم ترابی؟ خانم مدیر گفتن چند لحظه بیایین دفتر کارتون دارم!

رنگ نگاه سوالی ام را بر زبان نمی آورم و چشمی می گویم.
خانم احمدی در را می بندد. اما نمی داند چگونه لحن و نگاه نگرانش آشوب به دلم می اندازد!

بدون ذره ای تعلل، نیم چرخی سمت بچه ها می زنم.

  • بچه ها شما تمرین کنین، من زود بر می گردم.

پشت در اتاق دمی عمیق می گیرم و دستی به صورتم می کشم.
تقه ای به در می زنم و دستگیره را پایین می کشم.
لای در را باز می کنم. قدم اول را به داخل اتاق مدیریت نگذاشته، قبل چشمان از حدقه در آمده و رنگ پریده ام؛ ادکن تلخش را روی پرزهای جا مانده، داخل بینی ام احساس می کنم!

غافلگیر دستم روی دستگیره، پای راستم داخل اتاق و پای چپم بیرون از اتاق، خشکم می زند!
مسلماً تنها نژاد ناچیز دنیا منم! تنها موجود زنده ای که خالق شاید از خلق کردنش تا حالا پشیمان شده است.
نگین با دیدنم از روی مبل بر می خیزد و جلوی در می آید.
دیدن قامت بلندش و ادکلن تلخش برای ویران شدنم کافی است! لزومی به دیدن صورتش هم نیست!
درست پشت به در، روی مبل نشسته دیدنش مغلوبم می کند و حتی احتیاجی به دیدن صورتش هم نیست.
نگین با ایستادنش درست مقابلم، سد نگاه لرزانم روی آرتین مهدوی می گردد!
مردمک های رقصانم روی اخم پیشانی نگین می نشیند!

میان حرفش، لب گزیدن و ‌چشم و ابرو آمدنش را درک می کنم!.

  • اومدی زهرا جان؟…

ادراک بالایی در مورد نگاه ها دارم. می خواهد بگوید چه مرگت هست! هنوز حرفی، سخنی ازش نشنیدی… چرا به این روز افتادی! می خواهد بگوید: خودت را جمع کن! جسور باش! مقاوم، پرغرور….

اما خود واقعی ام چی؟ آیا می تواند این گفته های نگین را عملی کند! نه اصلا…
پس من در این موارد ناگفته، اما خوانا، درایت بالایی دارم… ولیکن در مورد عملی کردنشان عاجزِ عاجزم…

حرکات صورتش به جای دلگرمی، منجرب خالی شدن دلم می شود.
بوی بدی از آمدن ناگهانی آرتین مهدوی به مشامم می خورد.

نگین دستگیره ی در را از زیر دست، خشک شده ام آزاد می کند.

  • خانم ترابی ببخشید مزاحم وقت کلاستون هم شدیم! یه موضوعی پیش اومده که باید در جریان باشین.

تظاهر سازی، ایما و اشاره های اخم آلودش باعث می شود، دستگیره را رها کنم.
دستم را می گیرد و داخل اتاق می کشاند.
با زبان بی زبانی بهم می فهماند آرام باشم‌ و این همه ترحم بر انگیز نباشم.
آب خشک شده ی دهانم را چند بار می بلعم تا بزاق خشک شده ی دهانم به کار باافتد.
دیگر پتانسیلی برای قوی جلوه دادن خودم، در وجودم نمانده است.
دیگر به آمدن های نابه هنگام آرتین مهدوی واقفم!
قدمی جلو می گذارم تا این پروسه ی مسخره را به پایان برسانم. چون دیگر میل شدیدی به آرامیدن در یک جای پر سوت و کور دارم. آن هم دور ترین نقطه ی جهان!
با هر قدمی که برمی دارم سعی می کنم ریتم قلبم را نادیده بگیرم .
سال هاست که متوجه شده ام پوئن جسارت در وجودم کشته شده است. پس جلو می روم تا ذرات باقی مانده هم از بین برود و بهتر نابود شوم!
حتی دیدن نیم رخ اخم آلودش گواه خبری را دارد که تنها به منفعت خودش و خانواده اش است و به ضرر من تمام خواهد شد. می دانم آرتین مهدی فقط به خاطر خواسته ی خودش پا به مهد کودک می گذارد، نه کار دیگری.. پس خواسته آرتین هم برای من بدبخت مُضر است.
حس خفقانی که می خواستم با دست کشیدن به مقنعه ام مهارش کنم از غیرممکنات است.

  • زهرا جان! آقای ترابی فقط به خاطر یک پیشنهاد اینجا تشریف آوردن؟

لحن نگین حاصل از اطمینان بخشی است که می خواهد دلم را قرص کند؛ اما، پوزخند ظاهر شده در نیم رخ آرتین مهدوی که پا روی پا انداخته است، بحث ماورایی دارد!

دعوت نگین را برای نشستن قبول نمی کنم.
کنار پنجره، منتظر پیشنهادی که نگین ازش حرف می زند می ایستم!
انگشتانم را طوری بر هم گره می زنم که از دردش دل خودم ضعف می کند.
نگین به ناچار سمت میزش روانه می شود.

  • آقای مهدوی من به شما توضیح دادم؛ پیشنهاد شما اصلا غیر ممکنه… باز هم خودتون می دونید و خانم ترابی!

نگاه ماتم زده و لرزانم را از دهان نگین به نیم رخ آرتین که شاهرگ بیرون زده ی گردنش بیشتر نگرانم می کند؛ می دوزم!
پا از روی پایش برمی دارد. خودش را روی مبل جلو می کشاند و دستانش را به هم گره می زند‌.

  • من پیشنهاد ندادم خانم مدیر که دوباره مطرحش کنم…

از لحن قاطع و پر از خشمش، انگشتانم لمس می شود و دیگر در خراش دادن پوست و گوشت دستم به جدل نمی افتند!

نگین اعتراض گونه دوباره از پشت میزش بیرون می آید.

  • آقای مهدوی واقعا شورش و در آوردین… این جا مهدکودکِ نه کارخونه ی شما..

آرتین به صورت برافروخته و لحن بلند و تند شده ی نگین که دستانش را روی پشتی مبل قرار داده است و روی صورت آرتین براق شده است، پوزخندی می زند و ریلکس از روی مبل بلند می شود.
لبه ی کت سیاه رنگش را کنار می زند و دست داخل جیب شلوار سیاه رنگش فرو می برد.
با دو انگشت دور لبانش می کشد و پوزخند صدا داری می زند.

  • خیلی تند میرین خانم فتاح… باعث این اتفاق فقط معلم شماست، من بارها تذکر داده بودم، دختر من روح حساسی داره… نباید اجازه بدین زیاد با معلماش رابطه ی صمیمی برقرار کنه…

رفته رفته رنگ صورتش سرخ تر می شود و صدایش بلندتر….

  • حالا هم با افسردگی حاد و روحیه ی داغون باید عمل بشه… اونم به خاطر کی! به خاطر معلم شما…

انگشت اشاره اش که پر شتاب سمت من گرفته می شود.
ریه هایم از بی هوایی منقبض می شود رها کردن بازدمم یادم می رود!
ناخواسته کاراکتر اصلی این ماجرا من بودم و انگشت اتهام ها به سوی من نشانه می رفت!
نگین دستانش شل می شود و کنارش می افتد.
نیم نگاهی سمت من که با رنگی پریده مثل میت ایستاده بودم، می اندازد و دوباره به حرف می آید.

  • آقای مهدوی انتظار داشتین در کلاس مثل یک غریبه و زندانی با دختر شما برخورد می شد؟

دستش را در هوا تکان می دهد و اعتراض می کند: مثل تموم بچه ها باهاش برخورد شده… نه بیشتر نه کمتر…
من هم که شکر خدا وجود یک نماد را داشتم. مثل یک مجسمه، گلدان، یا شی ٕ شکستنی که گوشه ی اتاق به نمایش گذاشته شده بود!

آرتین ساعت مچیِ نقره ای رنگ گران قیمتش را روی مچ دستش تاب می دهد. انگار می خواهد با این کار و به دهان کشیدن لب زیرینش، کنترلی برای حرف ها و حرکاتش داشته باشد.
پلک روی هم می نهاند و سریع باز می کند. رگهای خونین که سفیدی چشمانش را در بر گرفته بیشتر می شود

  • خانم مدیر!…

تحکم ابن لحنش، یعنی دیگر دلش نمی خواهد بحث و مخالفتی بشنود!
مکثی می کند و کلمه به کلمه حرف هایش را ادا می کند.

  • دختر من… نیاز به عمل جراحی فوری داره… که اونم تقصیر معلم شماست… باید تا اون روز… روحیه اش تقویت بشه…. باید کاری کنیم که به این عمل آمادگی داشته باشه … باید عملش با موفقیت انجام شه… مفهومه یا بازم بگم؟…

نگاهم بین آرتین در حال انفجار و نگین که از لحن آرتین جاخورده، به گردش در می آید.
نگین انگار عقب نشینی کرده باشد، چیزی نمی گوید و مخالفتی نمی کند!
آرتین نفسش را پر درد و خشم بیرون می فرستد و با چرخش گردنش، نگاهش منجمدم می کند.
انگار تازه می فهمد طرف حساب این مشاجره من هستم و باید با خودم مذاکره کند!
از مابین مبل و میز روبه رویش بیرون می آید و سمت در روانه می شود.

  • خانم فتاح من بیرون منتظرم…

با برگرداندن رویش و حالت گفتارش از وجود خودم متأسف می شوم. وجودی که هیچ می پندارند و حتی حق انتخاب را برای خودم هم نمی دهند!

با صدای در، از جا می پرم. انگار در خواب زمستانی بوده ام و تازه راه نفسم باز شده است.
دستم بالا می رود و از زیر مقنعه ام، روی گلوی متورم شده ام می نشیند.
دم و بازدمم تند می شود و دستان یخ زده ام لرز می گیرد!
این مصیبت دیگر جز لاینفک ترین ها بود! فکرم جز این که آرتین مهدوی قصد دارد شکایت کند؛ به جای دیگری قطع نمی دهد!
لبانم خشک شده و ماهی وار به هم می خورد!
نگین به دادم می رسد و جلوی خفه شدنم را می گیرد!

لیوان آبی جلوی لبانم می گیرد: زهرا… زهرا جان بخور… طوری نشده که….
لبانم سردی آب را حس می کند و می کوشد تا جرعه ای به گلوی خشک شده اش بفرستد.

نگین دستم را می گیرد و تند تند می گوید:
-نترس چیزی نشده… فقط اومده بود بگه تا عمل سارینا، پیش سارینا باشی … حتی حقوق هر ماهت رو میده…
چشمان تر شده ام را از بالای لیوان به صورتش می دوزم؟

یعنی بی خودی این قدر ترسیده بودم ! یعنی نمی خواست شکایتی کند!…
سرم را عقب می کشم تا لیوان از لبانم فاصله بگیرد.

دستم را از زیر گلویم بر می دارم و سوالم را به زبان می آورم.

  • یعنی نمی خواست ازم شکایت کنه!؟
    نگین چشمانش گرد می شود!
  • شکایت؟ چه شکایتی! مگه چیکار کردی؟

از طرز فکر بچه گانه ام؛ خجالت زده سر پایین می اندازم!

نگین تاسف بار تلخ خندی می زند و ازم فاصله می گیرد!

  • بگو چرا وقتی مهدوی رو می بینی به این حال و روز می افتی… پس خیال می کردی با این اراجیف که مدام میگه تقصیر توعه؛ می خواد بره شکایت کنه؟
    لیوان را روی میز می کوبد.
  • وای زهرا… تو چی بودی من خبر نداشتم! واقعا چنین طرز فکری داشتی؟

جز سرِ افکنده، جوابی برایش نداشتم.
نفسش را پر صدا بیرون می فرستد چند قدم دور شده را دوباره به طرفم باز می گردد..

  • این طور نمی شه..‌ تو برو پیش سارینا وقتی برگشتی باهم حرف می زنیم. انگار کمی هم باید تبیه چاشنی حرف‌هام کنم؛ کم کم دارم ازت ناامید می شم.

سرم به سرعت بالا می آید.

  • کجا برم!

دست روی بازویم می گذارد و نگاهش غم می گیرد.

  • دکترِ سارینا گفته باید پای سارینا عمل بشه… رگش از تشنج کوتاه شده و باید یه عمل پیوندی روی پایش انجام بشه.

حریصانه به حرکات لبانش چشم می دوزم تا حرفش را به پایان برساند.

بی مقدمه می‌گوید: آقای مهدوی ازم می خواست مهد نیای و فقط معلم خصوصی سارینا بشی..

در حالی که صدای متعجم بالا می رود، بازویم را عقب می رانم. دستش از روی بازویم رها می شود!

  • چی کار کنم!

انگار کلافه شده باشد؛ دور خودش می چرخد!

  • ببین زهرا… خود منم تو بد مخمصه ای گیر افتاده ام.‌ آقای مهدوی کلاً نظم این مهد رو بهم زده… اگه این طوری پیش بره باید شکایت کنم!.

دستانش را در هوا پر استرس تکان می دهد و گاهی برای حفظ آرامشش مقنعه اش را به جلو می کشد و دوباره دستی روی چتری هایش کشیده به عقب می راند و لبه هایش را صاف می کند.

  • از طرفی هم سارینا راه تصمیم گیری درست رو برام بسته… دلم به حالش می سوزه و نمی تونم تو این وضعیتش کاری کنم. الان هم آقای مهدوی جلوی در منتظر توعه؛ میگه از پریروز سارینا رو به زور آرومش کردن… بهونه می گیره و مدام گریه می کنه…

با صدای تلفن، حرف نگین نیمه تمام می ماند. نیم نگاهی به تلفن می اندازد و سمت میزش، برای پاسخ دادن به تلفنی که تصمیم قطع شدن ندارد، روانه می شود.

بغض و ترس یک جا گلویم را به درد می آورد.
نگین که دلش به حال سارینا می سوزد، چه انتظاری از منی که قلبم از وضعیت بغرنج روحی سارینا به درد می آید، دارد؟

  • بله بله اومدن…

مکالمه کوتاه نگین با کوبیدن گوشی و غر زدن بلندش به پایان می رسد.

  • مرتیکه انگار ارث باباش و ازمون تلب داره! زود باش زهرا… تو یکی دو روز رو برو پیش سارینا… اگه این مردک بیشتر مدعی شد؛ می دونم باهاش چیکار کنم!

به صورت قرمز شده و دستان لرزان که بی وقفه وسایل های روی میزش را جابه جا می کند؛ می نگرم!
لبریز شدن صبر نگین را هم بلاخره با چشم و دل می بینم و برای صبوری که همیشه و هر ثانیه به خرج می دهد؛ تحسینش می کنم.
گاهی وقت ها مجبوری کاری را که به دلخواهت نیست انجام دهی… گاهی مجبوری بدون هیچ سوال جوابی گوش به امر باشی و اطاعت کنی. تمام موقعیت و زندگی من در اجباریت ها خلاصه شده بود! چه جنس مذکر… چه از جنس مونث.. چه آشنا، چه غریبه… خودم زندگی ای برای خودم ساخته بودم که پایم فقط رفتن بود! نه ایستادگی و مقاومت… بی آنکه بدانم؛ قدم می نهادم. قدمی که برداشتنش تصمیم خودم نبود! می رفت تا جایی که تقدیرش متوقفش سازد!

لازم نبود نگاهم را بچرخانم برای ماشینی که درست روبه روی در، پارک شده است.
با صدای در، نگاه سرخ و آتشینش فقط یک لحظه ای می چرخد و از دیدن من استارت می زند.

چشم می گیرم بیشتر در برخورد ناشایستش مصرترش نکنم.
شاید با خود فکر می کند؛ راستی راستی وظیفه ام است و باید در مقابل هر گونه امر و نهی و توهینش مطاوعت کنم؟
در عقب را باز می کنم بدون هیچ حرفی سوار می شوم.
دستم روی دستگیره در را نبسته می راند

نمی دانم مغزم تکان می خورد یا آدم بودن؛ یاد آورم می شود! یا چه چیزی باعث می شود که در را از خشم محکم به هم می کوبم و با ابروهای گره زده از آینه ی جلویی وسط ماشین، نگاه خشمگینش را غافلگیر می کنم!
به نگاه طلبکارانه اش براق می شوم!
نه لفظی؛ با نگاه درنده ای که برای خودم هم بعید است، قفل سیاهی چشمان پرغضبش می مانم!

با گرفتن نگاهش، مشتی که بی هوا روی فرمان می کوبد به خودم می آیم!

چشمم روی سیگاری که ما بین انگشتانش، با لرز خفیفی به لبانش نزدیک می کند، کشیده می شود.

زود خودم را جمع و جور می کنم و نگاه سرکشم را به سمت شیشه و بیرون و آدمها ی هزار و یک رنگش سوق می دهم.
قلمبم پمپاژ کردن خون در رگ ها یش و ضربان؛ یادش می رود!
نگاه تندم را پای اعتراض دلشکسته ام از هر کس و ناکسی می گذارم.

اما چه قدر؟ تنها یک دقیقه یا ثانیه ای به طول می انجامد.

باز مغزم نهیب می زند: همین قدر هم برای تو بی جربزه؛ این یک حرکت زیادی ست!

این حال روزم را مدیون کسانی بودم که انتقامشان را به کسی واگذار کرده بودم که خودش بی کم و کاستی از تک تکشان می گرفت.
به لطف آرتین که شیشه ی سمت خودش را کاملا پایین کشیده است و سیگار پشت سیگار دود می کند، سردی خشک پاییزی به بند بند تن ضعیف شده ام می نشیند.

این روزها به خاطر نباریدن برف و خشکی هوا، احساس می کنم خدا هم قهرش گرفته است. از انسان هایی که یکسان آفریده و اما دنیا یکسان بودنشان را از یادشان برده و یکی بر دیگری برتری پیشه گرفتند.
اما بمیرم هم نمی توانم به رفتار و شیشه ی باز ماشینش خرده گیری کنم.
لبه مانتویم را روی زانویم مرتب می کنم و پاهایم را بهم می چسبانم تا جلوی لرزم را بگیرم.
آرتین هم مثل میرغضب نگاهش به رانندگی و تمام حواس شش گانه اش به پک های عمیقی که به سیگارش می زند، است.

جلوی در خانه شان برای این که صدای نحسش را نشنوم، زود پیاده می شوم.
اگر ذره ای شک در مورد دیوانه بودنش داشتم با به هم کوبیدن در ماشینش، شکم به یقین تبدیل می شود!
بیچاره انگار خود درگیری دارد!

در نیمه باز خانه شان را که می بینم، بی تعارف به داخل حرکت می کنم.
نه از بی نزاکتی و بی ادبی! بلکه سرما وادار به تند راه رفتنم کرده بود تا مانع بهم خوردن داندان هایم جلوی این مرد از خود راضی باشم.

منم خدای خنگ؛ سرما هم بیشتر مغزم را منجمد کرده بود!
تازه جلوی در ورودی یادم می افتد که صاحب خانه ای هم پشت سرم است و باید منتظرش بمانم!
مکثی می کنم.

سرم به عقب برنگشته؛ صدای بم و خاصش وحشت زده ام می کند!.

  • از جلو رفتن نقشه ات این قدر پرو بال گرفتی که خوشحال داری پرواز می کنی؟ اما کور خوندی… من نمی زارم!

تا بتوانم حرف هایی که مثل گدازه های آتشفشان به سویم پرتاب کرد را تجریه و تحلیل کنم!
با تنه ای به کتف راستم؛ طوری از بغلم می گذرد که به زور با گذاشتن دستم روی در ورودی؛ می توانم خودم را کنترل کنم تا نقش زمین نشوم!

این دیگر غیر قابل تصوراتم بود!
عجله ی مرا… تند راه رفتنم را… هر طور که باب میل خودش است؛ تشریح می کند!
بدون ذره ای توجه به عواطف فرد مقابلش یکه تاز، می کوباند وجلو می رود!
مقاومت زانوهایم گرفته می شود و جلو رفتن و وارد شدن به خانه را کند تر می سازد.
منهزم و سر خورده به ناچار داخل می روم.
علارغم میل باطنی ام، آرتین توانست حرفش را به کرسی بنشاند!

یک ماه؛ هر روز به جای این که مهد کودک بروم، صبح سر ساعت هشت، مثل شروع کلاس های مهد کودک، پیش سارینا می آیم و ظهر ساعت دوازده و نیم، از خانه شان بیرون می زنم.
در طی این یک ماه، تنها روز اول آرتین و رامین و مادربزرگ سارینا را دیدم. تنها عکس العمل رامین از دیدنم، برق خاص قدر شناسانه و سپاس در نگاهش بود.
مادر بزرگ سارینا، فقط با خط و نشان کشیدن های بی حرف، برای منی که در منجلاب این خانواده گیر افتاده ام، خانه پسرش را ترکی می کند و در طی نیم روزی که پیش سارینا هستم دیگر نمی بینم اش.

از بودن پیش سارینا و روحیه ای که رفته رفته داشت به دست می آورد، خوشحال بودم. اما از غافل شدنم با کلاس ها و بچه های دیگر مهد کودک هم، واقعا ناراحت و غمگین، روزهایم را به شب می رساندم.

نگین را هر روز می بینم. فقط دلگرمی هایش باعث ماندنم و جانزدنم می گردد.
به اصرار نگین در این یک ماه، چهار جلسه پیش دکتر نجمه ویزیت شدم.
با حرف های دکتر و خالی کردن دلی که شاید بخشی از حرف های میانشان به دروغ بود، اما دل سنگین شده ام را کمی سبکتر ساخت.
به گذشته ام، به تنهایی و ترس هایم اعتراف کردم. صحبت هایش را با تمام وجودم بلعیدم و ذره ای انگیزه برای زندگی پیدا کردم. نور امیدی که شاید روزی بتوانم پیش مادرم برگردم.

اداره ی گاز رفتم به زور با قسط بندی کردن، جلوی قطع شدن گاز را گرفتم. فردا سر ماه است و وقتی آرتین ماهیانه ام را بدهد؛ باید به اداره ی آب هم بروم. مرد و زن بودن برای یک دختری به سن من واقعا سخت و طاقت‌فرسا ست.
مثل هر روز در نیمه باز را هول می دهم و داخل می روم.

با بلوز بافتی که از زیر مانتویم پوشیده بودم باز هم سرما را در بند بند استخوان های بدنم احساس می کردم.
اواخر آذر ماه نباریدن برف، هوا را به قدری سرد کرده بود که به فکر خریدن پالتویی پشمی ضخیم باافتم.
اما چگونه را هنوز نمی دانستم!

حیاط درندشت بزرگ را که برگ های زرد پاییزی خوفناک هم کرده بود را با گام های بلند و پر شتاب به سمت داخل خانه سپری می کنم.
من نمی دانم آرتین با خدمتکارنش چی کار کرده بود که این یک ماه را من کسی جز سارینا را در اتاق طبقه ی پایین ندیده بودم.
عادتم شده بود جلوی در ورود به خاطر سارینا لبخندی چاشنی لبانم کنم و به ملاقات سارینا بیایم.
سمت پذیرایی می روم. از دیدن جای خالی سارینا جلوی پنجره، لبخندم محو می شود!
نگاهم را در کل پذیرایی که مثل یک زمین فوتبال بزرگ است؛ می چرخانم.
خالی بودن پذیرایی وحشت به دلم می اندازد و عقب گرد می کنم!

کاملا سمت در نچرخیده؛ دیدن آرتین چیزی شبیه ترس و وحشت به دلم سرازیر می کند!
طرز نگاه طلبکارانه و ایستادنش که دستانش را داخل جیب شلوار توسی رنگش فرو برده؛ لرز چند ریشتری به دلم سرازیر می کند.
پریدن رنگ رخسارم را از فرو ریختن دلم احساس می کنم!

به زور خودم را جمع جور می کنم تا هراسم را آشکارا نبیند. چشم از نگاه سرخش می دزدم و قدمی به جلو می گذارم.

  • ببخشید انگار سارینا نیست!… من بعدا میام.

بدون هیچ تغییری در ژست خاصش؛ سمت مبل روانه می شود.

  • الان میان بیا بشین.

لحنش عاری از هر گونه انعطافی، پایم را برای برداشتن قدم بعدی سست می کنم!
شاید حرکت انگشتانم بیشتر از این که روتین و از سر عادت باشد، اما کندن پوست دستانم توسط ناخن هایم بیشتر برای پنهان ساختن لرز دستان و کل بدنم به تلاش افتاده بودند!

تنها این عمل برای کاهش استرس درونم افاقه می کند.
خیلی ریلکس با دو انگشت از ران پایش، پاهای شلوارش را بالا می دهد و روی مبل نیم ست کرم رنگ پایین پذیرایی می نشیند.
نه روی نشستن دارم! نه جرأت رفتن…

با چرخیدن سرش به طرفم! تازه آرواره هایم به کار می افتند که چرا مثل مجسمه ایستاده و تماشایش می کنم؟
ارتباط چشمانم را با سرخی دو گوی سیاه رنگش قطع می کنم.

لبم را از اسارت دندانم خارج کرده، دهان می گشایم که صدایش ناگزیر لبهایم را به هم می دوزد.

  • فقط یک هفته مونده تا عمل بشه… بردنش آزمایش… اگه آزمایش جواب داد عملش می کنن

ناچار، برای این که خوب حرف هایش را که درمورد آینده و جان ساریناست برای خودم تفهیم کنم! نگاهم را بالا می کشم.
سری به استفهام تکان می دهم.

نمی دانم کجای کارم تحقیر برانگیز است که پوزخندی روی لبانش می نشیند!
از طرز نگاهش گرمای ماورائی از وجودم بلند می شود و به گوشها و گونه هایم سرایت می کند.

می خواهم با سر به زیر شدن یا شاید هم عقب گرد کردن، از مقابل این مرد هزار چهره ی مرموز فرار کنم؛ که نیم تنه اش را کاملا روی مبل می چرخاند و انگشت اشاره اش را که تو این یک ماه، امید داشتم قطع شده باشد؛ به حالت تهدید بالا می برد.

  • یک هفته بعد… قبل از خروج سارینا از بیمارستان… طوری میری که حتی نشان و اسمی ازت تو اصفهان نمونه…

دوباره آن انگشتی که خیلی خیلی دلم می خواست توانایی داشتم و خردش می کردم، جلوی نگاه لرزانم تکان می خورد.

  • در ضمن… تو این پنج، شش روز فرصت داری با فکر شیطانی خارق‌العاده ای که وارد زندگی دختر من شدی… همون طور ذهنش رو شست شو بدی و بهش بفهمونی که باید بری اون ور آب و نمی تونی این جا باشی.

چشمانم دیگر از این گشادتر نمی شود!

صدای تلفن همراه کوفتی اش، از وضعیتی که توش گیر افتاده بودم؛ نجاتم می دهد!

راست می نشیند و موبایلش را از جیب پیراهن سرمه ای رنگ چهار خانه اش بیرون می کشد.
بزاق دهانم، یاری ام نمی کند تا گلوله ی بالا آماده، جلوی راه نفسم را پایین دهم و راه نفسم باز شود.

افلاس و بدبختی و بی نوایی تا چه حد؟. انگار خدا خودش هیچ نیروی مستعد در من نیافریده است! به خصوص از وقتی تصیمم به فرار کشیدم، هر گونه رذالت وعزلت را برایم بیشتر ساخته تا هیچ وقت نتوانم سر بالا بگیرم!

آن قدر در همان حال شکسته و خرد شده می مانم که صدای سارینا از روی موبایل آرتین که روی اسپیکر گذاشته تا من شنونده باشم به تپش های محزون و بی سر ته قلبم، ندا می دهد تا آهنگ عادی به خود بگیرد. در نهایت یادم بیاورد، کجا ایستاده ام و برای چه آمده ام؟

-دخترم معلمت اینجاست منتظر توعه…

  • بابا راست میگی؟…

صدای گریان سارینا و موبایلی که آرتین بی حرف صفحه اصلی اش را به طرفم گرفته است؛ سبب تکان خوردن محرک لبهای به هم دوخته شده ام می گردد.

  • سارینا جان؟…

خوشحالی مشهود در صدای بلند سارینا؛ جنباننده ی عصبی دست آرتین بر روی صورت و دور لبانش می گردد.

  • زهرا جون نری ها… من الان برمی گردم!

لاجرم و صد البته از سر ناچاری، لب باز می کنم:

  • منتظرم؛ عجله نکن.

به آنی با تیزی نگاه آرتین از گوشه ی چشم فرو می پاشم!
این لحن صمیمی و صدا زدنم به اسم از طرف سارینا، آن هم در این موقعیت، واقعا اوج بدشانسی و بدبختی ام می گماردم.
اصلا من نبودم و شجاع ترین آدم کره ی خاکی، از دیدن نگاه معنادار و خون گرفته، فکی که استخوانهایش هر آن در حال خرد شدن بود، قالب تهی می بست.

نمی توانستم ترسم را لاپوشانی کنم و جواب سوال دیگر سارینا را پاسخ دهم.

  • زهرا جون اگه دیر کنم منتظرم می شینی؟… آخه میرم بیمارستان آزمایش بدم!

دلم برای دل مهربان و کوچک و بی کینه اش ریش می شود؛ اما چشم های متشکی قفل شده روی تک تک حرکاتم مجوز لب گشودن دوباره را صادر نمی کند.
بدون هیچ تغییری در پوزیشن نشستن یا نگاهش، گوشی را سمت خودش بر می گرداند و با لحن منظور داری که رعشه به جانم می افکند می گوید: منتظر؟ حتما می مونه دخترم…نترس…

چطور می توانستم در مقابل این مرد و این لحن مشمئزکننده، اضمحلال را قبول نکنم.
موبایل را قطع می کند. گوشی را طوری روی میز گرد روبه روی مبل ها پرتاب می کند که با برخوردش روی شیشه ی میز، از جا می پرم!

  • پس خیلی خوب پیشرفت کردی خانم معلم… یک ماه برات زمان خیلی خوبی بوده جا پات و سفت تر کنی؛ نه؟

با شتاب از روی مبل بر می خیزد به طرفم می آید.

  • نمی دونم این همه اعتماد به نفس و جرأت و مدیون چی هستی!… قیافت! شغلت! پولت! اصل و نسبت؟ یا …

با هر کلمه اش قدم دیگری نزدیکم می شود! درست روبه رویم زل زل نگاهم می کند و تیری زهر آگین را که در کمانک درست روی قلبم نشانه رفته است را به هدف پرتاب می کند!

  • یا روان پریش بودنت!…

حفرهای از درد که روی قلبم ایجاد می شود؛ قابل ترمیم نخواهد بود! هیچ وقت هم نخواهد بود.
پس می دانست پیش روانشناس می روم؟

چانه ام نمی لرزد، قلبم نمی گیرد، بغضم رها نمی شود، به معنای یک کلمه می میرم و جهنم را جلوی چشمانم می بینم.

نگاه طوفان زده اش مرا در گردبادش آن قدر می چرخاند که تک تکه هایم به هر سویی پرتاب می شود.
از کنارم می گذرد و فرو ریختم را نمی بیند.
خودم را به نزدیک ترین مبل جلوی در می رسانم.

زهرا هر بلایی سرت بیاد بازم کمه… هر چه قدر خرد بشی، تحقیر بشی، تهمت بشنوی، بازم کمه..
می لرزم و دستانم را روی زانوهایم مشت می کنم.
مگه خودم خواستم! مگه من دوست داشتم چنین آینده ای بی سر و تهی داشته باشم.
این لرزش ها از تشنج فکری و عصبی آخر سر، جان به سرم خواهند کرد.

نهیب زدن و نفرین کردن خودم پیشتر از بیش امید هایم را ناامید می کند و زندگی را برایم سخت تر از قبل می کند.

با ورود شخصی با تلاش مضاعفی موفق می شوم سرپا باایستم.

از دیدن سارینا که به کمک عمویش رامین وارد پذیرایی می شود، لبخند زورکی که بر لبانم می نشانم، تناقضی بزرگ در نگاه و رفتارم رقم می زند.

قبل سارینا رامین عرض ادبی می کند.

  • سلام خانم ترابی خوش اومدین.

چشمم روی لبان خندان سارینا پاسخ سلامش را می دهم.

  • سلام ممنونم.

ویلچر را سمت من هول می دهد.

  • سلام زهرا جون خیلی منتظرم موندی؟

اتصال نگاهم را از گِروِ نگاه معصومش به زور می کَنم.
عقلم با مشتی گره کرده و پر قدرت، ندای قلبم را سرکوب می کند.

نگاهم را به شخصی که نگاه پر تحقیرش روی شانه هایم وزنه انداخته می دوزم.

برای وارد شدن به خانه ی خودش درنگ می کند.

  • سلام… می خوام تا فردا صبر کنی. امروز یه کاری برام پیش اومده، باید برم… فردا میام و ادامه تمرین دیروز رو انجام میدم.

خشک و رسمی حرف زدنم، نه تنها رنگ نگاه حقارت در چشمان آرتین که جلوی در خشک زده بود را به تعجب مبدل می کند؛ بلکه چشمان سارینا که رنگ سوالی به خود گرفته اند را نادیده می گیرم؛
چون اگر تعللی کنم خودم در جواب دادنش عاجز می مانم!

  • زهرا جون؟…

تردید را کنار می گذارم و زودتر از بغل ویلچر سارینا و چشمان حیران رامین می گذرم

  • خدانگهدار.‌ فردا زود میام…

پشت بند این لحن سوالی، می توانست سوالات بیشماری باشد که من الان در این موقعیت و جلوی نگاه تیز و برنده؛ آمادگی جواب دادن را در خودم نمی دیدم.
از بغل آرتین می گذرم و به حالت دو از آن خانه دور می شوم.

انقباض و انبساط در ریهایم به قدری تند و روان می شود که قلب تپنده ام را به ایستادن می برد.
بی اذن عقل و دلم، اشک در حدقه ی چشمانم می جوشد و راهشان را روی گونه هایم باز می کنند.

تنها راهی که قدم هایم را تند و پشت سر هم به جلو هدایت می کند؛ راه سی و سه پلی است که دلم می خواهد در این سرما که تن خسته ام یک تکه کوره ای آتش است، روی یکی از دالان هایش خنک شود؛ یا شاید هم یخ بزند.

با کوله باری از غم و غصه نمی دانم چگونه با پایی پیاده جلوی نگاه های هر کس و ناکس که هر کدام به گونه ای نگاهم می کردند؛ خودم را روی سی و سه پل می رسانم.
پشتم را به ضرب محکم به سنگ های سختش می کوبانم و زانوهایم تا می شود.

هرگز نتوانستم مثل اکثر مردمی که هم مانند این سنگ ها که وزنه های سنگین سنگ ها را، یکی پس از دیگری را بر روی دوش یکدیگر متحمل شده بودند و پلی به این عظمتی و سختی ساخته بودند باشم… کسانی که درد و سختی و غصه هایشان سنگین تر و طاقت فرساتر از این سنگ ها بوده اما متحمل شدند و خم به ابرو نیاوردند‌.

دستانم را روی زانوهایم گره می زنم و به آبی زل می زنم که مثل آب چشمانم طول مسیر تا اینجا را باریدند و خسته شده و از سرما یخ بستند.

نیشتر حرف های آرتین هنوز هم در صدرد پاره کردن این دل زخم خورده می کوشد
قیافت، شغلت، اصل و نسبت یا روان پریش بودنت…

کرخت شدن انگشتانم، بی حس شدن بدنم، یادم می آورد تا قندیل نبسته باید بلند شوم.
دستم را روی زمین نهاده بر می خیزم. با تیر کشیدن تمام استخوان های بدنم صورتم جمع می شود!
رو به آسمان صاف، هوای سرد پاییزی را می بلعم و بعد ثانیه ای با پلک بستن نفسم را رها می کنم.
دلم رها شدن از بندِ تمام دغدغه‌هایی را دارد که آرتین هم بهش اضافه شده است.
اما جز سازش با این زندگی ویران شده چاره ای دیگری نداشتم.
مگر می شد با دَرد و خود آزاری ها، خوره ی ذهنم را از میان بردارم و یک آدم عادی؛ مثل بقیه شوم!
هرگز د‍َری، در این دنیای بی در پیکر؛ برای دور ریختن درد درونم، پیدا نخواهم کرد.

مسافت نه چندان زیاد پل را بدون هیچ ترددی، طی می کنم.
امروز صفای این پل انرژی بخش، چه قدر بلعکس و کاملا بی روح، همانند دل من شده است!
دستانم را داخل جیب هایم می گذارم و سرم را داخل یقه ام فرو می برم.
هیاهوی مغزم سرکوب نشدنی بود. انگار مرتکب گناه کبیره ای شده بودم و همیشه از عقوبتش هراسان بودم .. فقط خودم را سرزنش می کردم. چون تمام اتفاقات کوچک و بزرگ زندگی را به پای فرارم می گذاشتم.

وارد سوپری دم محله می شوم. سوپری که بیشتر یک فروشگاه چند منظوره است تا سوپری محله… از چیپس و پفک گرفته تا سبزی جات و نان باگت و نخ و سوزن و ادویه جات.
یک باگت با یک عدد سویس می خرم و پولش را حساب می کنم.
بوجه ای که برایم مانده کفاف تهیه ی یک ساندویچ با محتویات و خوشمزه را نمی کند.
امروز هم آرتین پول ماهیانه ای را که با نگین حرفش را زده بود، پرداخت نکرد.
نیتش را نمی دانستم. فقط می دانستم وقتی مرا می بیند، انگار دشمن خونینش را می بیند.
کیسه ی باگت را بر می دارم تشکری می کنم.
با ورود زنی تقریبا میان سال چادری به داخل مغازه؛ کنار می کشم تا بتواند از در کوچک و میان قوطی ها و وسایل، وارد مغازه شود.
یاد گرفته بودم به بزرگتر از خودم سلام دهم.

با لبی خندان جواب سلامم را می دهد. انگار چندین سال است که مرا می شناسد!
-علیک سلام دخترم… خوبی؟

  • ممنون.
    سر پایین می اندازم و منتظر می مانم تا راه را برایم باز کند.

اما انگار قصدش چیز دیگری است؛ نه خرید!

قدمی دیگر بهم نزدیک می شود.

  • من خواهر مش غلام حسینم.

با دست به سوپری که پشت صندوقش لبخند به لب دارد اشاره می کند.

  • داداشم مرد خانواده دوست و مهربونیه… زن خدا بیامرزش خیلی خانم خوبی بود. اما عمرش کفاف زندگی رو نداد و سرطان سینه باعث مرگش شد.

حس ششمم به کار می افتد و منظورش را در هوا می ز نم.
گوش هایم داغ می کند و دستم مشت می شود.

مدام نگاهش را دور تا دور صورتم، حتی لباس و کیسه ی خرید داخل دستم، می چرخاند و ادامه می دهد:

  • یه دختر داره پنجه آفتاب… عمش قربونش بره؛ مثل باباش مهربونه… می خواستم قبل اینکه بیام خونتون فکر کنی و بی جواب راهیمون نکنی.

از گوشه ی چشم دیدن لبخند مزحک و چندش سوپری، درد عمیقی روی قلبم می گذارد.

  • این دوره زمونه، مرد خونواده دوست کم پیدا میشه… اصلا همه جا دختر؛ برادر من از متانت تو خوشش اومده و راضی به ازدواج دوباره شده؛ وگرنه سه ساله نتونستیم قانعش کنیم به ازدواج…

گوش هایم کر می شود و زبانم لال!‌ حس پاهایم از بین می رود! خودم را میان زمین و هوا معلق می بینم! چرا نمی رفتم؟ چرا حرفی نمی زدم؟
اما انگار کششم برای امروز به نهایت حد معمولش رسیده بود!
چرا کسی وارد این خراب شده، نمی شد تا مرا از زبان تند و این زن نجات دهد!

  • داداشم سی و شش سالشه..‌ طفلی این موها رو بعد فوت زنش سفید کرده، وگرنه دلش جوونه…

تاب و توان از کف می دهم! مغزم در حال انفجار، قلبم در حال ترکیدن، سراسیمه، بی آن که بدانم چه کار می کنم تنه ای به زنی که چادرش را زیر بغل زده بود و داشت سخنرانی می کرد؛ می زنم و قصد فرار می کنم.
با قوطی های دستمال کاغذی چیده شده کنار در برخورد می کنم و صدای پخش شدنشان روی کف مغازه با هین بلند آن زن قاطی می شود!

اما بی اهمیت بهم ریختن مغازه، به معنای واقعی از آن جا می گریزم.

صدای غرلند کنان زن که پشت سرم هوار می کشد را با سرعتی که به قدم هایم می دهم؛ جا می گذارم.
-واه واه… عجب آدم هایی پیدا می شن… فکر کرده کیه! دختره ی بد ترکیب و بد گواره ی بی کس و کار… از خداشم باشه زن داداش من بشه..‌.

انگار از قصد و قرض صدایش را پس کله اش انداخته است تا نه تنها من، بلکه عالم و آدم را از بی کس و کار بودنم مطلع سازد.

نفس تنگم تنگتر می شود!
انگار دنیا و آدمهایش با من سر جنگ گذاشته اند. جنگی که بازنده اش من بودم.
نگاه مردی که از بغلم می گذرد و دوباره گردن می چرخاند و یک دور دیگر مرا می پاید، روی اعصاب متشنجم چاقو می کشد!
من بی کس و کار زاده نشده بودم، تنهایی را انتخاب نکرده بودم!
تنها انتخاب شده بودم، برای این تنهایی ها و تحقیر ها… مقصر خودم نبودم؛
کسی بود که این تقدیر را برای من به ارمغان آورد! کسی که هر روز بیشتر از دیروز، کینه اش روی دلم سنگینی می کند و نفرین و نفرتم پشت سرش بیش از بیش طغیان می کند!

روی قفسه ی سینه ام احساس سوزشی عجیب می کنم. داخل محله می پیچم و دست آزادم را روی سینه ام می گذارم.
این سوزش ها و درد ها عادت این قلب خسته شده است. اما کسی نمی فهمد که دیگر تحملش به ته تَهش رسیده و پای مقاومتش بریده است.

کلید را با دستی لرزان بیرون می کشم.
لبهایی که بهم می فشارم تا بغض چمبره زده زیر حلقوم خسته ام، بیرون درز نکند.
کلید از میان انگشتان کرخت شده و لرزانم روی زمین می افتد.
لب می گزم و کمر خم می کنم برای برداشتن کلید و پناه بردنم به پناهگاه تنهایی هایم.
یا شاید هم زندان نوشته های قلبم، که بند بند استخفاف هایی که چشیده بودم روی در دیوار هایش درج شده بودند و هر روز و هر ثانیه، یاد آور روزهای تلخم بودند .
در وحل روزگار گیر افتاده بودم و جای گریزی نداشتم!

به زور کلید را می چرخانم تا قبل رسیدن دو تا از همسایه ها که گرم گفتگو هستند؛ خودم را داخل خانه بیندازم.
دلم نمی خواهد گردن بچرخانم و به زور با چانه ای که روی لرزش چند ریشتری در حال کنده شدن است سلام و احوالپرسی کنم.
در را می بندم و پشت در نفس حبس شده همراه بغضم را رها می کنم.

صدای صحبت و قدم هایی که دور می شوند را به خوبی می شنوم.

  • این دختره این روزها رفت و آمدهاش عجیب غریب شده.

اون یکی مجال نمی دهد غیبت طرف مقابلش تمام شود! می ترسد جا بماند و نتواند تهمت بزند.

  • منم حرف هایی ازش شنیدم… میگن با یکی میاد و میره… مرده هم ماشینی از اون گرون قیمت ها داره…

دستانم را همراه کیسه ی باگت بالا می برم و محکم روی گوش هایم می فشارم و داخل خانه می دوم.
در ورودی را محکم روی هم می بندم و بدون این کفشهایم را در بیاورم، روی دو زانو وسط حال می افتم و از اعماق وجودم برای دل شکسته ام می گریم.

گذر زمان را نمی دانم! فقط از حس حالت تهوعی که به سراغم می آید، صورتم مچاله می شود و پلک های چند صد تنی ام را به زور از هم فاصله می گیرد.
روی معده ام چنگ می اندازم و به زور سر سنگین شده ام را از روی زمین سخت بلند می کنم!
چشمانم سیاهی می رود. دست روی سرم می گذارم از شددت پیچ خوردن دل و روده ام سریع برمی خیزم و خودم را به حمام می رسانم!

آن قدر عق می زنم که نای برخاستن برایم نمی ماند.
تنها محتویات معده ی خالی ام، زرداب خالی است.
چیزی نخورده بودم که بالا بیاورم.

از چهار چوب در، برای بلند شدنم کمک می گیرم و خودم را به آب می رسانم .
مشت های آبی پی در پی روی صورتم می پاشم و بیشتر لرز می گیرم.
به افتادن گاه و بیگاه فشارم عادت کرده بودم.
مقنعه خیس شده ام را از سرم در می آورم و سراغ نمکدان می روم.
تنها دارایی که برای بردن فشارم به بالا ست، نمک است.
نه خرما، نه عسل و مربا… ‌ حتی نباتی هم نداشتم که فشارم را تنظیم کند. همین نمک هم مانع مردنم می شود.
چون اگر بمیرم بوی گندم همه جا را فرا می گیرد و کسی هم نیست که لاعقل خاکم کند.
جلوی بخاری کوچک گازی در خودم مچاله می شوم و زانوهایم را بغل می کشم. حتی قادر به درآوردن مانتویم هم نمی شوم.
سوزش داخل چشمانم، دست کمی از سوزش گلو و معده ی خالی و قلب خسته ام؛ ندارد.

اما من ساخته شده بودم برای مقاومت و زجر کشیدن و نمردن…

با یاد حرف های آن زن، بیشتر در خودم مچاله می شوم و پیشانی ام را روی زانوهایم می چسبانم.

مگر من چه سنی داشتم که زنه یک مرد زن مرده و بچه دار شوم… مگر آدم نبودم! مگه انسان نبودم! یک دختر با آرزوهای دخترانه نبودم!… من هجده سال که بیشتر نداشتم!
گوشه ی ذهن منفورم خودم، در تکاپوی خرد کردن خودم؛ می کوشد!

حساب میای… نه یک دختر. تو یک بار عقد رسمی کردی که هنوز فسخ نشده… تو یک دختر فراری، کسی که تهمت ها پشت سرش بیشتر شده؛ صد در صدر با آن نقشه ی احمقانه ات تا حالا تبل و شیپور رسوایی دیگری هم برایت زده شده است… اون وقت آرزو هم می کنی… فکر می کنی شاهزاده ی سوار بر اسب سفید میاد دنبالت یا یه پسر پول دار و خوش تیپ و ثروتمند…
پنجه لای موهایم فرو می برم و با جیغ خفه، اما پر از درد از ته ته قلبم؛ محکم موهایم را می کشم.
زندگی تار و مار شده ی من جای اغماض نداشت. جای گریه داشت.. اشک… آه… حسرت…
زندگی که هیچ گاه مثل یک آدم عادی نخواهم داشت. با کدام گذشته و اصل و نسبی می توانستم ازدواج کنم و تشکیل خانواده دهم.
باگذر زمان وتنهایی هایم را با دروغ ادامه داده ام. اما یک زندگی مشترک را هرگز نمی توانستم با دروغ شروع کنم. حتی اگر یک پسر خوش تیپ و قیافه ی پولدار هم به خواستگاری ام می آمد که از غیرممکن ها بود؛ باز هم نمی توانستم بله ای بگویم و به فکر شروع یک زندگی باشم.
صدای موبایل مرا از حاشیه ها و چه کنم چه کنم ها، بیرون می کشد.
موهایم را از اسارت انگشتانم رها می کنم.
برای تسکین سر دردم که سوزش پوست سرم هم بر اثر کشیدن موهایم بهش اضافه شد، سرم را ماساژ می دهم.
چهار دست و پا، بی رمق سمت کیفم که جلوی در ورودی افتاده است؛ می روم.
اختیار راه رفتن و بلند شدنم را این سرگیجه و ضربان قلبی که یک در میان می زند؛ ازم می گیرد.
پشتم را به دیوار تکیه داده، کیف را از روی زمین برمی دارم.
لحظه ای پلک بر هم می زنم و دم عمیقی برای عادی شدن نفس های مقطع و بریده بریده ام می کشم.
گوشی فکستنی ام را از داخل کیف برون می کشم.
نای برداشتن تکیه ی سرم از روی دیوار را ندارم.
گوشی را بالا می گیرم و از دیدن شماره نگین، در دلم مویه سر می دهم!
چطوری زبان بچرخانم و حرف بزنم! زبانی که مفلوج ته حلقم چسبده است!
چه بگویم؟ از کدام دردم بگویم! چیکار کنم؟ چگونه لبانی که به زور به هم دوخته شده اند تا لرزند را بگشایم؟
از قطع شدن تماس خوشحالی قلبم تنها یک ثانیه زمان می برد.
چون دوباره تماس گرفتنش، این شادی را پر می دهد!
اگر پاسخ ندهم بدون شک خانه ام می آید که این هم از بد بدتر خواهد شد!
سست و بی حال انگشتم را روی دکمه اتصال می فشارم.
سعی می کنم توده ی خشک و بزرگ، در راه گلویم را قورت دهم تا صدایم صاف شود.
تمام تلاشم را می کنم تا طعم تلخ زندگی روی لحنم رد نیندازد.

  • الو…

مثل این که تلاشم برای صاف شدن صدایم موفقیت آمیز نبوده است.
نگین نگران صدایم می زند:

  • زهرا! زهرا جان خوبی؟.. کلمه ی خوب معیار مناسبی برای سنجیدن حال اکنونم نبود.
    اغراق به خرج می دهم تا خیال این مادر و همسر نمونه یک خانواده ای که خودشان هزاران مشکلات داشتند را ناراحت نکنم.
  • خیلی خوبم… داشتم نهار می خوردم.

انگار باور نمی کند. حقم دارد! منم بودم با چنین صدایی باور نمی کردم!
وقتی بعد آن همه جیغ و گریه و عق زدن های متداوم، خودم هم از صدای خودم؛ از هنجره و تارهای صوتی ام نگران بودم؛ چه انتظاری از نگین داشتم!

  • پس چرا صدات گرفته!… چی شده زهرا؟ باز مشکلی پیش اومده؟ گریه کردی؟

موبایل را از گوشم فاصله می دهم.
دست چپم را مشت کرده، جلوی دهانم می گیرم.
تک سرفه ای می کنم تا کمی صدایم باز شود. حلقومم به طرز وحشتناکی می سوزد، انگار لوزه هایم را خراش داده اند.
دوباره گوشی را روی گوشم می چسبانم تا نگین را از نگرانی در بیاورم.

  • نگین جان… انگاری سرما خوردم. گلوم درد می کنه. نگران نباش استراحت کنم بهتر میشم.
  • می خوای بیام بریم دکتر!
    همیشه همین است. جلوی من که پشیزی برای این دنیا و آدم هایش ندارم، شکسته نفسی و فروتنی اش، مرا بیشتر شرمسار خودش و خانواده اش کرده است.
    نمی گوید بیام ببرمت دکتر چون پول نداری و بدبختی؛ می گوید بیام بریم دکتر؟…
    پاهایم را بیشتر در شکمم جمع می کنم.
  • نه دکتر لازم نیست… کمی تخمه ریحان و پونه دم کنم بخورم، بهتر میشم.

انگار با دخترش یا مادر و خواهرش حرف می زند.

  • مطمئنی؟…
  • بله…

وجودش را نمی دانم… نمی دانم پای شانس نداشته ام بگذارم یا حکت الهی که نگین را سر راهم گذاشته است!

  • پس اگه یه وقت حالت بدتر شد، هر ساعتی بود بی تعاریف زنگ بزن؟.

چشمی می گویم تا خیالش را آسوده کنم.

  • پس فعلا خدانگهدار‌ .
  • خداحافظ.

می خواهم موبایل را از گوشم فاصله دهم که با عجله صدایم می زند.

  • زهرا… زهرا؟
  • بله.

خنده ی ریزش در گوشی می پیچد..

  • داشت یادم می رفت ها… صدات و که اونجوری شنیدم، حرفم یادم رفت. اما بمونه برای فردا حضوری بهت می گم؛ پشیمون شدم پشت تلفن بگم.

تبسمی می کنم.

  • خوب اگه حرف مهمیه بگو؟
  • نه لذتش به رو در رو گفتنه… فردا حتما می بینمت. برو استراحت کن. خدانگهدار‌.

تماس را قطع می کنم و فکرم هزار و یک جا پرسه می زند؟
چه حرفی هست که باید رو دررو بگوید!
به زور جسم سنگین شده ام را از دل دیوار می کَنم. مانتویم را از تن بیرون می کشم.
نای عوض کردن شلوار سیاه رنگم را با شلوار راحتی خانگی ندارم.
کیسه ی نان باگت و سوسیس را از کنار در برمی دارم و سمت گاز می روم.

یک روز دیگر هم به روزهای غم انگیز تنهایی هایم اضافه می شود.

تمام روز را تا شب، شب را تا صبح، با حرف های آن زن و به حرف های همسایه ها که پشت سرم چه ها می گفتند می اندیشم و شبم را به صبح می رسانم.

مقنعه ام را از بالای در، که دیشب شسته و آویزان کرده بودم؛ بر می دارم.

در این سرما ی هوا، به جز ظهر که کمی خورشید نورش را می تاباند، دیگر شب ها رخت و لباس در حیاط خشک نمی شود.

با کتری که آب را داخلش جوشانده و داغش کرده بودم مثل همیشه به عنوان اتو استفاده می کنم و کمی چروکی های مقنعه و مانتویم را صاف می کنم.

دلم نمی خواهد ظاهر و وضعم، مثل وجودم ترحم برانگیزتر باشد.

از روی بلوز نخی سبز رنگم بلوز بافتنی ام را تنم می کشم و مانتویم را می پوشم.
تا نتوانستم پالتویی بخرم، باید زمستان سرد را با چنین پوششی به پایان برسانم.
دکمه های مانتویم را تند تند می بندم و با عجله مقنعه ام را سر می کشم.

یاد آن روزی که با تهمینه یک پالتوی ارزان قیمت خریدیم می افتم.
چه قدر آن روز از این که می توانستم خودم را از سرما نجات دهم خوشحال بودم. اما حیف که با قد کشیدنم آن پالتو به دردم نخورد و آستین هایش خیلی کوتاه شدند و مجبور شدم دورش بیندازم.

برای این که بیشتر دیر نکنم به قدم هایم سرعت بخشیدم.
هر لحظه نزدیک شدنم به خانه آرتین تپش قلبم بالا تر می رفت.
فقط دعا می کردم امروز حقوقم را بدهد.
از فکر و نقشه ای که تا صبح کشیدم و صد بار با خودم سبک سنگین کردم به این نتیجه رسیدم که باید با گرفتن حقوقم از اینجا بروم.

دست داخل کیفم می اندازم، خالی خالی است! جیب هایم را می گردم، دستانم نا امید خالی بیرون می آیند!
این دیگر اوج بدبختی فلاکتم را نشان می دهد.
مجبور می شوم نصف مسیر را پیاده طی کنم.
از در بسته ی خانه ی مهدوی شوکه می شوم!
جلو می روم و فشاری به در وارد می کنم!
نه انگار واقعا بسته ست؟
این یک ماه را عادت کرده بودم در را باز ببینم و خودم راحت داخل بروم.
دستی روی مانتویم می کشم با کمی تعلل دکمه ی آیفون تصویری را می فشارم.
انگشتم را پس نکشیده در با صدای تیکی باز می شود.
آرام در را به داخل هول می دهم و قدم به داخل حیاط می گذارم.
حس غریبی غریبان گیرم می شود و اجازه نمی دهد سرما را بیشتر حس کنم.
نم باران دیشب هنوز روی سنگ فرشها خودنمایی می کند.
خدایا الان وقته برف است آن هم یک متر… نه نم نم باران… نکند تو هم با بندگانت سر ناسازگاری گذاشتی!

از استرس دیروزم کاسته نشده بود که آرتین را روی پله ها می بینم!
به زور بزاق دهانم را فرو می دهم تا ریلکس باشم و کپ کردنم از دیدنش، آن هم این وقت صبح را بروز ندهم!
پله ی سوم یکی به آخر مانده، بدون اینکه نگاهش کنم؛ سلام می دهم.
چون بی ادبی محسوب می شود وارد خانه ای شوی و به صاحب خانه اش سلام ندهی.

به جای این جواب سلامم را بدهد، دست چپش را بالا می برد؛ آستین بلوز قهوه ای رنگ یقه گردش را با انگشت کمی بالا می زند و ساعت مچی مارک دارش را جلوی چشمانش می گیرد.

  • فکر نکنم بهت حقوق می دم که هر وقت دلت کشید بیای و بری!

پایی که برای طی کردن پله ی آخر برداشته بودم را به جای قبلی اش باز می گردانم و متعجب سرم را بالا می گیرم!
مگر چند ساعت دیر کرده بودم که این چنین رفتاری می کند!
فوق فوقش نیم ساعت دیر کرده ام!

دستش را پایین می اندازد، قدمی از در فاصله می گیرد:

  • من پول یا مفتی ندارم به شما گدا گشنه ها بدم… اگه نمی تونی سر وقت بیای؛ هری..

از حرف های غیر منتظره اش هنگ می کنم!
ساعت مچی هم ندارم نگاه کنم و ببینم چه مرگش است و باز چه بهانه ای می تراشد. جلوی نگاه خودبزرگ بینش هم نمی توانم گوشی موبایلم را در بیاورم و به ساعت و تغییر چند دقیقه ای ام نگاهی بیندازم!
از شماتت نگاه و حرف هایش می ترسم! چون اصلا جانی برای تحقیر و توهین هایش ندارم.

بی حرف و نگاه سوالی و ابروهای در هم شده ام؛ انگار بیشتر لجش را در می آورد:
-چیه بدهکارم شدیم!

طاق شدن تحملم باعث عقب گرد کردنم از مقابل تیزی استحقار نگاهش می گردد!
اما مجال پیش روی را نمی دهد و با گامهای بلند سد راهم می گردد.

  • کجا!..

متوقف می شوم تا باهاش برخورد نکنم.
احساس می کنم از گوش هایم دود بلند می شود؛ بی شرمی تا چه حد؟…
از حرص، لبم را محکم از داخل زیر دندان می کشم.
وقتی می بیند چیزی نمی گویم افسار پارت می کند! با جواب ندادنم؛ فکر می کند حق با خودش است و می تواند هر چی دلش می خواهد بگوید!

  • خیلی خودت و دست بالا گرفتی ها… خانم معلم. فکر می کنی با این اداها تا کجا پیش می ری!…

متحیر فقط به شخص خود درگیر و روانی روبه رویم می نگرم!
انگشت اشاره اش بالا می رود و جلوی صورتم تکان می خورد.

  • چون مجبورم، فکر می کنی به دست و پات می افتم و به هر سازت می رقصم… نه خانم… کور خوندی… تو هم سن دختر منی…

رفته رفته صدایش اوج می گیرد و چشمانش ترسناک می شود.

  • من صد تای مثل تو رو تشنه لب آب می برم و تشنه بر می گردونم… دیروز با اون نمایش مسخره و در آوردن اشک دختر من و زود رفتنت، فکر کردی خیلی مهم و زرنگی!…

قدمی از وحشت عقب می روم و آب دهانم را فرو می دهم! واقعا زده بود به سرش!

  • برو رامین بیشور و بدبخت و دعا کن که نذاشت بیام تو اون خونه ی خراب شده ات و گردنت بشکنم… زاده نشده کسی که بخواد اشک دختر من و در بیاره… حالا هم با این ساعت اومدنت فکر کردی…

صدای رامین از پشت سر و بالای پله ها؛ انگشت آرتین را جلوی صورتم می خشکاند و موعظه اش را قطع می کند!

  • آرتین داداش!… از لرزش وجودم و تپش قلبم عقب می روم واز این موجود غیرمترقبه فاصله می گیرم!

رامین تند تند پله ها را پایین می آید.
آرتین پوفی بلند و عمیقی می کشد و با پنجه انداختن داخل موهایش دور خود می چرخد و داد می زند.

-چیه…

رامین باعجله خودش را روبه روی داداشش می رساند.

  • پس چرا نمی یایین تو! سارینا از بس گریه کرد تلف شد.

سرم به ضرب بالا می آید و روی چشمان مضطرب رامین می نشیند! تا معنی حرفش را بفهمم.

آرتین دست داخل شلوار سیاه رنگ کتانی اش می گذارد. با اخم روی پیشانی و چشمان قرمز شده سینه سپر می کند:

  • بزار گریه کنه… بزار تلف شه… دیگه نمی زارم این دختره ی هرجایی پا تو خونم بزاره…

رامین هاج‌وواج نگاهش بین من و آرتین به گردش در می آید!

  • چی میگی آرتین! زده به سرت… تو این موقعیت؟

رفتارم طوری بود که انگار واقعا آویزان بودم و سعی می کردم وارد زندگی شان شوم!
چرا نمی رفتم! انگار منتظر بودم رامین وساطتتم کند تا مرا به خانه شان راه دهند!
با انزجار از خودم و رفتارم، از کنارشان می گذرم.

این بار رامین به دنبالم دوید.

  • خانم ترابی! خواهش می کنم؟

دسته ی کیفم را محکم داخل دستم می فشارم و لب به دندان می کشم.
فریاد آرتین منزجرم می کند و باعث می‌شود به قدم هایم سرعت ببخشم.

  • بزار گمشه بره رد کارش…

چند قدمی مانده به در، رامین جلوی راهم را می گیرد:

  • خانم ترابی… ازتون خواهش می کنم… اگه الان شما برین سارینا حالش بدتر می شه!

مجبور به ایستادن می شوم چون راهم را گرفته است. به صورت قرمز شده و نگاه پرخواهشش چشم می دوزم
این بار دلم ترس ها و خودداری ها را پس می زند و هوار می شود بر صورت کسی که اصلا مقصر خرد شدن هایم نیست.

  • آقای مهدوی من این مدت و هم انگار اشتباه کردم که به خاطر برادرزاده ی شما و حال روحیشون اینجا اومدم… از کار و زندگیم افتادم… شما هم خواهشتون رو بزارین برای خودتون بمونه، این همه به خاطر این مرد خودتون ‌و خسته نکنید، دیگه صبر منم حدی داره… هر چی هیچی نمی گم آقا مدعی هم میشه، فکر می کنه وظیفمه…

نه صدایم لرزید! نه ترسیدم! نه استرس گرفتم!
از حرکت خودم جا نخوردم. چون تو أین مدت رامین هم جلوی آرتین برادرش ضعیف و تو سری خور بود؛ مثل من. پس لزومی نداشت جلویش بترسم و نتوانم حرفم را بزنم، شاید أین حکمتی بود که ضعیف همیشه زیر پای قوی له بشود. رامین طوری رفتار کرده بود که منم جلویش قلدر شدم. شاید از مهربانی بیش از حدش بود که به خودم اجازه دادم مقابلش قد علم کنم.

دستانش سراسیمه بالا می آید رو هوا تکان می خورد.

  • خانم ترابی اگه الان شما از اینجا برین نابود می شیم! سارینا از دست می ره… به زور کمی بهتر شده. حرف های آرتین ولش کنین، اون دیونه ست…‌ نفهمه… نمی دونه چی کار می کنه؛ أین رفتاراش زندگیش و هم به گند کشید، دیگه…

نمی دانم چرا من از حرف ها و توهین هایش برای برادر خودش، قلبم پاره می شود و وحشت زده به پشت سرم نگاهی می اندازم!

جای خالی آرتین نفسم را آسوده از ریه ام خارج می کند. نمی دانم این مرد چه کسی بود و خود را چگونه نشان داده بود که حتی مادر و برادرش و منی که غریبه بودم ازش واهمه داشتم!
یا نمی دانم لحظه ای ترسیدم آرتین حرف های رامین را بشنود و دعوا راه باافتد و دامن من بدبخت را بگیرد!

  • خانم ترابی لطفا بیایین داخل.

دوباره مسیر نگاهم را به دهان رامین باز می گردانم.

  • فقط چند روز مونده..‌ جواب آزمایش سارینا بیاد من خودم این زحمتی که کشیدید و جبران می کنم.

از حرفش ناراحت سرم را پایین می اندازم و دکمه ی پایینی مانتویم را بین انگشتانم می فشارم.
اینم فکر می کرد من به خاطر پول و منفعت خودم پا به این خانه گذاشته ام!

  • آقای مهدی بحث بحث جبران نیست؛ من به خاطر سارینا و مشکلی که براش پیش اومده حاضر شدم این پیشنهاد و قبول کنم… وگرنه من خودم کار می کنم و دستم به دهنم می رسه و محتاج کسی هم نیستم!

خودم را گرفتم و نتوانستم بگم بیشتر از ترس برادرت و تهدید هاش مجبور شدم بیام.

دستپاچه می شود.

  • من قصد توهین نداشتم… خواستم عرض کنم ما به شما مدیونیم. خدا شاهده شما به ما لطف می کنی… وگرنه کسی حاضر نمیشه بابت کس دیگه از خود گذشتگی کنه و چنین محبتی بهش کنه… شما واقع خانمین…

نرم می شوم و دلم برای این مرد هم می سوزد! این هم مثل من در زندگی بهم ریخته ی برادرش، گیر افتاده است!
موهای پریشانش را با دست عقب می راند و غمگین با صدای گرفته ای می گوید:

  • بیایین بریم داخل… سارینا از دیروز یه ریز اشک ریخته و لب به غذا نزده…

باز هم نرم می شوم. دل که نیست صاحب مرده فوری نرم می شود و می سوزد! برای خودش ترحم لازم است آن وقت خودش به حال دیگری دل می سوزاند!
با دست رامین که سمت وردی اشاره می کند مجبور می شوم رویش را زمین نیندازم.

  • بفرمایید خانم ترابی… خواهش می کنم.
    نیم چرخی می زنم و منتظر می شوم جلوتر قدم بردارد.

آسوده خاطر از این که قبول کرده ام لبخندی کم جانی روی لبانش رد می اندازد.

  • ممنونم خانم ترابی… واقعا ممنونم.

خجل نگاه از برگ خاص چشمانش، سر پایین می اندازم.
ته دلم احساس خالی شدن می کنم. خون رگهایم به صورت و گونه هایم می دود.
راه می افتد که دنبالش قدم برمی دارم.
خیلی نامحسوس ران پایم را نیشگون می گیرم. چه قدر بی جنبه بودم و خودم خبر نداشتم.
با یک تشکر ساده آن هم به خاطر خودشان، داشتم سرخ و سفید می شدم و خودم را گم می کردم؛ عجب آدمی بودم من…

درست مقابل در ورودی آرتین را پا روی پا انداخته می بینم.
چه قدر رفتار این دو برادر قابل قیاس باهم نبود.
ناشیانه نگاه از چشمان قرمز و ابروهای تنگ هم که با غضب با دو انگشت ریش های چانه ی را می کَند، می گیرم.
انتظارم برای حمله ی یک باره اش طرف برادرش یا منی که گفته بود گورم را گم کنم، با دیدن سارینا بی نصیب می ماند.

  • بیا عمر عمو اینم معلمت‌..

به رامین که سارینا را روی ویلچر سمت من می آورد نگاه می کنم.

این کی از کنار من گذشت و من متوجه نشدم!
گیج بازی را کنار می گذارم و به چشمان پف کرده و بینی قرمز شده و صورت بغ کرده ی سارینا نگاهی می اندازم.
پس بی خودی نبود پدرش مثل کوه آتشفشان فوران کرده بود.

سعی می کنم زیر نگاه موشکافانه ی آرتین که تمام حرکاتم را زیر ذربینش گرفته است، رفتارم عادی باشد و احوال پرسی هایم با سارینا خیلی صمیمانه و دلسوزانه نباشد.

  • سلام. خوبی مهدوی؟

طفلکی بچه؛ نگاه حیرانش را به صورتم می دوزد و چیزی نمی گوید!
دلم برای معصومیت نگاهش و صورت کمی رنگ پریده اش که موهای خرگوشی بسته شده اش، بیشتر بی گناه بودنش را به رخ می کشد؛ ضعف می رود.

  • بفرمایید خانم ترابی خوشگل خانم ما الان یه لیوان شیرش و خورده و پر انرژی آماده شروع کلاسشه.

بر می گردم و پشت سر رامین و سارینا سمت مبل های سلطنتی می رویم.
چشمم که روی ساعت ایستاده ی طلایی وسط مبل ها می افتد، چشمانم گرد می شود!
بیست دقیقه مانده به یازده… غیر ممکنه! یعنی من این قدر دیر کردم!

خودم را به زور کنترل می‌کنم تا حالت شوک زده ام را نبینند.
انگار وقتی خیابان را به خاطر سوپری سر کوچه دور می زدم تا از جلویش نگذرم؛ وقتی کیفم را خالی می بینم و نمی توانم سوار بی آرتی هم بشوم؛ بی حواس از ساعت و گذر زمان پیاده می آیم، این طور می شود و این قدر هم دیر می کنم!

پس پدر سارینا حق داشت مواخذه ام کند؛ من فقط حقوقی معلم خصوصی سارینا شده بودم و باید بدون کم کاست به وظیفه ام عمل می کردم.
رامین چرخی به صندلی سارینا می دهد و کنار مبل تک نفره، آن طرف میز شیشه ای بیضی شکل بزرگ درست جای همیشگی، متوقف می شود و کمر راست می کند.

  • بفرمایید بانو…

مخاطب و لحن پر محبتش ساریناست که جوابی نمی دهد.
دوباره خم می شود و از پشت صندلی اش هر دو دستش را روی گونه هایش می گذارد و سرش را به عقب خم می کند.
پیشانی اش را می بوسد و ازش فاصله می گیرد.

  • من دیگه باید برم؛ موفق باشید.

سری به احترام تکان می دهم
با فاصله گرفتنش از ما سمت مبل، درست رو به روی سارینا این طرف میز می نشینم.
کیفم را روی میز قرار می دهم و سعی می کنم به اخم و حال غم زده ی سارینا بی تفاوت باشد.
در کیفم را می گشایم.
با صدای آرام رامین که مخاطبش آرتین است، ناخودآگاه به مکالمه ی آرامش تدقیق می شوم.

  • داداش بلند شو بریم. بازم به این بدبخت گیرنده!
  • گفتم نمیام.
  • آرتین اون بیچاره داره به ما… به دخترت لطف می کنه؛ وگرنه میره و پشت سرش نگاه نمی کنه.

پوزخند بلند و صدا دار آرتین نگاه مرا به صورت سارینا؛ چشمان سارینا را به سمت پدر و عمویش می کشاند!

با عجله کتاب نگارش را از داخل کیفم خارج می کنم.

دلم می خواهد ذهنم را از آرتین دور کنم و امروز را به هر نحوی به پایان برسانم.

  • سارینا تمریناتت و نوشتی؟

گردنش را به سمت من می چرخاند و ناراحت به علامت نه، سرش را بالا می اندازد.

بدون خواسته قلبی ام ابرو در هم می کشم.

  • چرا ننوشتی؟

غمگین و خجالت زده نگاه می دزد و چیزی نمی گوید.
کتاب را ورق می زنم و زیر چشم نگاهش می کنم.
توپک جلوی بلوز توسی رنگش را به بازی می گیرد.

  • کتابت و باز کن.

نگاه دلخور و گیجش را سعی می کنم نبینم تا دلم هوایی نشود در فکر دلسوزی ناافتد.

کیف صورتی اش را از بغل میز برمی دارد زیپش را می گشاید.

  • پس من نمی رم.

صدای بلند و فریاد مانند رامین، نه تنها دست سارینا را روی کیفش می خشکاند؛ بالا تنه ی مرا کتاب به دست سمت رامین
می چرخاند!

رامین با صورت بر افروخته از کنار مبلی که آرتین نشسته است؛ می گذرد و از پذیرایی بیرون می رود.

خونه که نبود؛ میدان جنگ بود! مثل خانه ی بچگی های من؛ خانه ای که گریزم داد و ندید پر پر شدن دل پر عطوفت یک دختر بچه ی بی دفاع که فقط پناه گاه می خواست؛ آرامش می خواست؛ مهر و محبت می خواست!

  • خانم معلم چی بنویسم!

لحن بغض دارش آتش به قلبم می زند! دلم را ویران می کند!

من هم داشتم مثل رشید، مثل داداش حسینم، مثل تمام اطرافیانم؛ فقط و فقط به خاطر خودم و غرورم دل می شکستم! خرد می کردم! نابود می کردم! دل کسی را که هم جنس خودم است و پر لطافت، مهربان تر از خودم!

دستم پیش می رود و دست کوچک و سفید لاغر و استخوانی اش را احاطه می کند.
نگاهش بالا می آید و غم زده روی صورتم می نشیند.

تبسمی می کنم تا دل کوچکش را به دست بیاورم.

مرعوب به پدرش نگاه می کند.
پس می دانست علت رفتارم را!… پس مغز کوچک و نیم مثقالی اش جز بچگی کردن به وضعیت اطرافیان و علل خصوص پدرش واقف بود.
دستش را نرم فشار می دهم تا فکر و نگاهش را سمت خودم معطوف کنم.

  • مدادت و در بیار.

لبخند را چاشنی کرب نگاهش می کند.

نرم دستش را از دستم خارج می کند. مدادش را از جامدادی عروسکی اش بیرون می کشد.

چه قدر درد کشیدن هایمان به هم شباهت داشت! چه قدر شبیه هم بودیم. مثل من در خودش می ریخت. غصه دار می شد و از درون می سوخت. خوشحالی اش فقط ظاهری بود! دلخوشی اش ناچیز بود، احساساتش را در دلش مدفون می کرد! ترس ها و اضطراب ها را در دلش تلنبار می کرد و طعم زندگی را با هراس ها می گذارند.

غرق می شوم در خودم، در وجود سارینا، در مشابهت ها و غصه های ناتمام و گذر زمان را فراموش می کنم.

-دخترم وقت نهار و قرص هاته!

سرم را با شتاب از روی کتاب بلند می کنم و به آرتین که بالا سر سارینا ایستاده است نگاه می کنم.

یعنی بازم از ساعت غافل شده ام!

با شتاب سمت ساعت گردن می چرخانم!

  • دو و نیم!…

احساس می کنم خون کل بدنم به دوران افتاد و در مغز و گوش ها و گونه هایم هجوم آوار شد!
از این افتضاح تر نمی شود!

حرف آرتین قلبم را از قفسه ی سینه ام می کَند و به قعر چاه جهنمی پرتاب می کند.

  • فکر کنم معلمت هم خودش خونه زندگی داشته باشه که بره!

در تیرأس نگاهم پوزخند تحقیر آمیزش قرار می گیرد و سیاهی چشمانی که نفرت احاطه اش کرده است.

  • بابا نمیشه یکمی هم بمونه! آخه کمی از مشق هام مونده؟

لحن بی شیله پیله و صادقانه ی سارینا؛ قفل نگاهم را از سیاهی ترسناک چشمان آرتین جدا می کند.

بزاق تلخ شده دهانم را فرو می دهم کتاب را می بندم.

  • مهدوی جان بقیه اش باشه برای فردا.
  • مگه فردا هم تشریف میارین!

تمسخر میان تک تک کلمات آرتین موج می زند؛ اما نمی دانست من بی فکر، از روی استرس چنین حرفی را بر زبان آوردم.
نگاهش نمی کنم تا حالت صورت و چشمانش هم خارم نکند.

سر به زیر کیفم را جمع می کنم.

تا لب می گشایم برای پاسخ حرف نیش دار آرتین جوابی بدهم؛ صدای رامین لبانم را به هم می دوزد!

  • داداش هنوز چند روزی خانم ترابی به خاطر سارینا، گل عمو میان اینجا… امروز رو هم نهار مهمون ما هستن تا خوشگل عمو خوشحال و قبراق، بعد نهار بره فیزیو تراپی…

چشمان گرد شده ام را به آرتین می دوزم!
فک منقبض شده و صورت قرمز شده اش که کم کم به کبودی می رود وحشت زده ام می کند.

دستش را از پشت صندلی چرخ دار سارینا رها می کند و به سمت رامین که وسط پذیرایی رسیده است؛ می چرخد.

  • چی داری میگی رامین… مردم کار و زندگی داره!

ببین خدایا به چه روزی افتادم! علناً می گوید: پاشو برو بیرون…

اگر بلند نشوم و چیزی نگویم دیگر باید برم بمیرم.
سریع بر می خیزم و کیفم را بر می دارم. رو به رامین می گویم:

  • ممنون آقای مهدوی… من باید برم کار دارم.

صدای سارینا شتابزده نگاه هر سه ی ما را سمت خودش می کشاند!
با گریه و جیغ کتابش را روی زمین پرت می کند.

  • من هیچ جا نمی رم… من بیمارستان نمی رم…

رامین با رنگ پریده سمت سارینا می دود و آرتین قرمز شده دستانش را مشت می کند!

رامین روبه رویش زانو می زند و سارینا را بغل می کشد.
برای لحظه ای برای پدر بودن این مرد شک می کنم! برای قلبی که داخل سینه اش می تپد شک می کنم! نکند به جای دل، سنگ در آن سینه ی سپر کرده اش داشته باشد!

رامین زیر گوش سارینا پچ پچ می کند و گریه اش را بند می آورد.

بوسه ای روی سرش می زند و از مقابل پاهایش بلند می شود و رو به من می گوید:

  • خانم ترابی نهار پیش ما بمون. سارینا و من قول میدم بعد نهار خودمون دوتایی شما رو برسونیم خونتون. چطوره؟…

پلک باز و بسته کردن و دستی که رامین به حالت خواهش و تمنا روی سینه اش می گذارد، دهانم را می بندد‌.
نگاهم را به صورت سارینا که با آستین لباسش اشک هایش را پاک می کند و هق هق بی صدا و تو گلویی اش دلم را به درد می آورد، می دوزم و چیزی نمی توانم بگویم.

آرتین با غرشی بی صدا از اعصبانیت؛ گام های بلندش را به سمت خروجی پذیرایی برمی دارد.

رامین اجازه نمی دهد زیاد روی رفتار آرتین زوم کنم.

  • خانم ترابی اصلا نگران نباشید، گفتم میز نهار و چیدن؛ سریع خودم همراه سارینا هر جا که خواستین می برمتون.

لبان خشک شده ام بلاخره باز می شود:
اما…

تمنای نگاه رامین و دستی که روی محاسن نداشته اش می کشد؛ قفلم می کند!

  • اما نداریم خانم ترابی…منم بزارم برین؛ سارینا نمی زاره.

سارینا بینی اش را بالا می کشد و با صدای گرفته و پرخواهشی سرش را بالا می گیرد و می گوید: خانم معلم به خاطر من بمونین.

رامین مجال نمی دهد و نیم چرخی می زند و پشت ویلچر سارینا می رود.

  • می مونه عمو دورت بگرده.

ویلچر سارینا را هول می دهد و کنار پای من با لحظه ای توقف می گوید: بفرمایید خانم ترابی الان نهار سرد میشه. زودتر بخوریم و بریم.

قلبم می کوبید و از حرص که نمی توانستم بروز دهم؛ داشتم به اوج انفجار می رسیدم! رامین مرا در الزام بدی قرار داد.

  • خانم ترابی…
    دندان هایم را به هم فشار می دهم و با آنها هم قدم می شوم.

وارد آشپزخانه ای می شویم که فقط کمی از پذیرایی شان کوچکتر است.
رامین سارینا را از روی ویلچر اش بغل می کشد.

  • بیا نفس عمو دستات و بشور… نهار بخوریم.

نگاهم در کل آشپزخانه می چرخد.
کابینت های سفید با دستگیره ها و طرح های طلایی، وسایل برقی نقره ای چیده شده روی کابینت ها، میز غذاخوری بزرگ دوازده نفره با لوستری بزرگ و طلایی تا وسط میز غذاخوری آویزان، متحیرم کرد.
این خانه واقعا یک کاخ بود.

رامین با کشیدن صندلی از پیش میز فکر و نگاهم را از زیبایی آشپزخانه، منحرف خودش می کند.

  • بفرمایید خانم ترابی…

درست صندلی بغل صندلی سارینا را عقب می کشد.

آن قدر محو زیبایی آشپزخانه شده بودم که اصلا متوجه نشدم رامین کی سارینا را روی صندلی پشت میز غذاخوری نشاند.

با زبان لب تر می کنم.

  • اگه اجازه بدین منم دستام و بشورم؟

رامین برعکس برادر متکبرش لبخند دلگرم کننده ای می زند و با محبت می گوید: این چه حرفیه خانم ترابی بفرمایید.

از کنار صندلی همان طور که به شیر آب اشاره می کند، سمت سینک ظرفشویی می رود.

  • همین جا می تونین بشورین.

کمی آستین های مانتویم را بالا می دهم. نه آن قدری که پوست تنم دیده شود.

با چشم دنبال جای باز شدن شیر می گردم.
یک پرچم، شیر طلایی رنگ بدون هیچ فلکه ای!

صدای رامین خون را روی گونه هایم می دواند.

  • چشمی ی… دستاتون رو زیر شیر بگیرین خودش باز می شه…

دستانم را پیش می برم و آب روی پوست دستانم روان می شود؛ نه گرم نه سرد سرد…

خوب ندیده بودم. من مثال این خانه را ندیده بودم چه برسد به شیر آبش.

آب دستانم را آرام می تکانم و برمی گردم.
از دیدن رامین حوله کوچک آبی رنگ به دست، سرخ می شوم.

  • دستاتتون و خشک کنید، تمیزه.

آن قدر خودم را خار و کوچک می دانستم که این احترام ناچیز آن هم از سر مهمان نوازی برایم بزرگ و سنگین بیاید.
از حالت نگاهش می ترسم و تند چشم می دزدم. با تشکری حوله را می گیرم دستانم را خشک می کنم.
نمی خواهم در این آشفته بازار روحی نگاه های معنا دار رامین را تجزیه و تحلیل کنم و برای خودم منبع خیر و بد بتراشم.
با تبسمی بر می گردد و سمت سارینا می رود.
خوشحالی و هیجان مشهود در تک تک حرکات سارینا، عمویش را به وجد می آورد.

  • عمو باقالی یا ترتاقالی…

سارینا لبخند پهنی می زند و چتری هایش را با ناز عقب می راند.

  • ترتاقالی…

رامین خم می شود و روی موهایش را محکم و صدا دار می بوسد.

  • آخ عمر عمو… انرژی عمو.

به محبت این عمو غبطه می خورم.
عمویی هم نداشتم ببینم محبتی از طرفش نصیبم می شود یا نه!..

رامین میز را دور می زند و آن طرف میز درست روبه روی سارینا صندلی را عقب می کشد.
محترمانه اشاره به نشستن می کند:

  • بفرمایید خانم ترابی…

آرام و با تمانینه روی صندلی بغل دست سارینا می نشینم.
تا حد امکان با سارینا هم صحبت نمی شوم و محبتی نمی کنم تا ذهن رامین هم مثل برادرش خراب نشود و از محبتم برداشت بدی نکند.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر، شانس که نیست.

با دیدن یک میز پر پیمان چشمانم بازتر می شود.
غذا های متنوع روی میز با عطر خوش یعنی می توانست کار چه کسی باشد! من که در این مدت هیچ زن خدمتکاری در این خانه ندیده بودم… مادر بزرگ سارینا هم که با من مثل جن و پری رفتار می کرد تا من بودم نمی آمد!
پس چه کسی این غذا ها را، که هیچ شباهتی به غذای بیرون نداشت درست کرده بود!

با ورود آرتین دستانم را زیر میز، روی زانوهایم مشت می کنم.
برای بلند نکردن سرم می کوشم تا مبادا داخل چشمانش تصویر بزرگ شده ی پر استحقار خودم را ببینم و دست و پایم را گم کنم.

انگار دختر و برادرش حس مأورایی دیگری از حس من نسبت بهش را داشتند. نه تنها صدای شوخی و خنده هایشان قطع می شود بلکه سرشان هم پایین می افتد.
این چه حکمتی بود را نمی دانستم!

آرتین صندلی اش را برای نشستن طوری عقب می کشد که روی سرامیک ها صدای ناهنجاری ایجاد می شود.
زیر چشمی به رامین نگاهی می اندازم تا واکنش اش را ببینم.
اخم ظریفی روی پیشانی اش می نشاند؛ اما اعتراضی نمی کند.

بشقاب را برمی دارد دست پیش می برد تا از دیس پلو برنج بکشد.

  • خوشگل عمو چه قدر بکشم؟

صرفاً این لبخندش تنها برای دلخوشی برادرزاده‌اش است.

سارینا با غم محزون در صدایش و بغض که از دیدن پدرش بر راه گلویش می نشیند پاسخ می دهد: کم…

مثل منی که هر بار با ورود حاج بابایی به خانه، از ترس یا به گوشه ی خانه پناه می بردم و کنج دیوار کز می کردم؛ یا می لرزیدم و خودم را به خواب می زدم.

سنگینی نگاه کسی که بالای میز روی اولین صندلی نشسته است و بدجور روی دوشم سایه انداخته را سعی می کنم نادیده بگیرم.

نگاهم به رامین و کشیدن غذای سارینا، اما تمام حواس ششگانه ام با لرزشی خفیف بدنم، پی آرتین که تصمیم نداشت نفس های یک در میان تند و نگاه غضبناکش را از رویم بردارد می رود.

سارینا در جایش ول می خورد و نگاهم را سمت خودش می کشاند.
رامین با عجله بلند می شود.

  • چی شده عمو… جاییت درد می کنه!

سارینا آرام و بغض دار می گوید: چیش دارم.

رامین می خندد و سریع دستانش را از زیر بغل سارینا رد می کند و سارینا را مثل پر کاهی به آغوش می کشد و با خنده قربان صدقه اش می رود:
یه لحظه فکر کردم چی شده… عمو فدات بشه خودم که نمردم؛ می برمت.

تند از آشپزخانه خارج می‌شوند و من می مانم و این شمری که نمی دانم با کوبیدن قاشق داخل بشقابش؛ می خواهد چگونه خردم کند.
لب می گزم و نفسم بند می آید.

  • خوب بخور… شکمت و سیر کن… راحت باش..‌ امروز نهار، فردا شام، فکر کنم پس فردا هم یه تخت گرم و نرم وجودت طلب کنه…

دستان مشت شده اش را روی میز می گذارد و بالا تنه اش را جلوتر می کشد و آهسته و پر از نیش و کنایه دوباره می گوید: تخت من، فکر کنم زیاد به دردت نخوره… چون از تو و امسال تو متنفرم. اما داداشم چرا… خیلی خوب تونستی فریبش بدی…

طوری سمت صورت جلو آمده اش برمی گردم که گردنم رگ به رگ می شود!
این مرد واقعا رزل و بی حیایی را در جیبش گذاشته بود!

خون در گونه ها و چشمانم فوران می کند! می لرزم… با تمام وجودم می لرزم! نمی توانم لرزش چانه ام را حفظ کنم!
متغیر، برای اولین بار نگاهم در نگاه بی شرمانه اش قفل می شود!
برای لحظه ای نگاهش گنگ می شود! مردمک های سیاهش به رقص ناباوری در کاسه ی چشمانش قل می خورند!

اما رنگ نگاه من عصیان می شود؛ درد می شود و طوفان زده از این همه قضاوت و خرد شدن روی زبانم تاثیر می گذارد!

  • تو و امسال تو فقط یه حیوونین…

تیری بود که ناخواسته از روی کمانک سوزش قلبم رها می شود!
چون من وجود گفتن چنین حرفی را نداشتم!
برای ثانیه ای متحیر به شخص جن زده ی روبه رویش می ماند! چون در این مدت تنها یک موجود دو پای ضعیف را دیده بود که تنها نماد یک انسان را داشت! لال و بی دفاع و متحرک!

رنگش کبود می شود و مشت دستانش روی میز سفت تر… نیم خیز می شود برای یورش آوردن به طرفم، شاید برای خرد کردن گردنم که صدای رامین و سارینا این حمله را ناتمام می گذارند!

  • ما اومدیم.

آرتینبه صندلی اش باز می گردد.
اما باز و بسته شدن تند پره های بینی اش و نفس های مقطع و تندش هنوز شعله ور بودن فغان درونش را هویدا می کند.
ماندن را جایز نمی دانم. بی شک اگر دقیقه ای می نشستم از بی تنفسی و بی هوایی ریه هایم؛ جلوی چشمان این مرد منفور قالب تهی می بستم و جان از کف می دادم.
به زور هوای نصفه نیمه ریه هایم را با فرو دادن آب داخل دهانم تنظیم می کنم.
لبان به هم دوخته شده ام را باز می کنم و از روی صندلی بر می خیزم.

  • با اجازه…

رامین و سارینا متحیر! یک بار به من، بار دیگر به آرتینی که با رنگ صورت قرمز شده به بشقاب مقابل چشمانش زل زده بود؛ نگاه می کنند!

رامین می پرسد.

  • کجا خانم ترابی!.

بی توجه به رنگ پریده ی سارینا که مظلومانه به پدر میرغضبش؛ مثل حاج بابای من که تنها نام پدری را به یدک می کشند، نگاه می کند، از پشت میز بیرون می آیم.

با فرو دادن آب دهانم برای باز شدن راه گلویم می گویم: خانم فتاح تماس گرفته… باید زودتر خودم به مهد برسونم.

صبر نمی کنم تعارف رامین و اصرار سارینا بر حالت تدافعی که برای گریز از این خانه و بغض نفوذ کرده تا کاسه چشمانم گرفته ام، تاثیر گذار شود.
با گام های بلند از آشپزخانه خارج می شوم.
به خروجی این خانه ی بی روح رسیدنم هم زمان می شود با صدای جیغ بلند سارینا و پشت بندش صدای شکستن چیزی…

وحشت زده توقفی می کنم و به پشت
سرم و در آشپزخانه نگاهی می اندازم!
ترسیده از این که دنبالم بیایند و از رفتن منصرفم کنند؛ بر می گردم و به معنای واقعی از خانه فرار می کنم!
طول حیاط بزرگ درندشتشان را می دوم!
نفس نفس زنان سر کوچه می ایستم و بار دیگر به پشت سرم نگاهی می اندازم.
انگار دنبالم هستند! منم خل بودم که دومی نداشت.

دستی روی مقنعه ام می کشم و کنار خیابان می روم.
قلبم مثل بمب ساعتی به تیک تاک ثانیه های آخر انفجارش رسیده بود و داشت می ترکید.
دمم را با بینی ام می گیرم و باز دمم را آرام بیرون می فرستم.
آهسته و خرد شده برای طی کردن بخشی از مسیر، پیاده قدم برمی دارم.

نمی دانم در چه مصیبتی گیر افتاده ام! حقوقم را نداد! جرأت برگشتن هم به آن خانه را نداشتم!
با این بی پولی چگونه می توانستم روز های پر غمم را سپری کنم!

صدای موبایل کاسه ی چه کنم چه کنم را از دست دلم می گیرد.

مثل هر روز هر بار که در تنگنا گیر می افتم و دیدن این مخاطب روحم را تازه می کند و بهم امید می بخشد؛ باز هم دیدنش تپش قلبم را به حد نرمال می رساند و نفس هایم را منظم می کند.

  • جانم نگین جان…
  • جانت بی بالا. کجایی؟

نگاهی به اطرافم می اندازم.

  • خیابون.

انگار تعجب می کند!

  • خیابون چی کار می کنی! از صبح منتظرتم… مگه دیروز نگفتم بیا مهد باهات حرف دارم؟

تازه یادم می افتد که نگین گفته بود پیشش بروم!
به تک بوق تاکسی زرد رنگ درست کنار پایم به علامت نه برای سوار نشدن، دستی تکان می دهم و جواب نگین را می دهم:

  • شرمنده نگین جان… همین الان از خونه سارینا بیرون اومدم.

حرف و قیافه ی آرتین مقابل دیدگانم می ایستد و بغض دوباره را مهمان گلویم می کند.

نگین متعجب می پرسد.

  • چی! چرا!…

گوشی را دست به دست می کنم و بغ کرده برای مهار اشک هایم پاسخ می دهم.

  • مفصله پشت تلفن نمی تونم توضیح بدم.

رنگ صدایم را متوجه می شود و می پرسد: داشتم می رفتم خونه، کجایی بیام دنبالت؟

انگار درک می کند یا دلش خبر می دهد بی پول در خیابان مانده ام.
آدرس می دهم موبایل را داخل کیفم می اندازم.

چشمم به سقف، درست جایی که کل گچش از نم پس دادن برف و باران ریخته بود و اجرهایش کاملا دیده می شد؛ می دوزم و به گذر امروزم می اندیشم.
سوار ماشین نگین می شوم. روی صندلی جاگیر نشده بغضم همراه درد از چشمانم فوران می کند و نگین را مات می گذارد.

از صورتم به حال درونم پی می برد و اجازه می دهد گریه های بی امانم روی گونه هایم یکی پس از دیگری سرعت بگیرند و درد درونم را کمی تسکین دهند و راه گلویم برای حرف زدن باز کند.

آرام رانندگی می کند و قوطی دستمال کاغذی را سمتم می گیرد.
خودم تحمل ساکت ماندن را نمی کنم و میان گریه ماجرا را تعریف می کنم.
عصبانی می شود و آرتین را زیر باد فحش و نفرین قرار می دهد و کمی دل آتش گرفته ام را خنک می کند.

چیزی از سقف داخل چشمم می افتد و مرا از فکر امروز بیرون می کشد.
پلک روی هم می فشارم سریع سر جایم می نشینم.
با دو انگشت پلکم را باز می کنم و چشمم را می مالم.
افاقه نمی کند و چشمم می سوزد.
بلند می شوم و برای آب زدن به چشمم. سمت آب می روم.

نگین برای آرام شدنم ماشین را کنار می کشد و از دکه ی کوچک روزنامه فروشی کنار چهار راه برایم آب معدنی می گیرد.
وقتی می پرسد حقوقم را آرتین داده است یا نه! شرمگین با سرخ و سفید شدن پاسخ نه می دهم.

آب را می بندم و حوله ی کوچک کرم رنگم را از میخ کوچکی که بالای شیر روی دیوار گچی کوبیده بودم؛ بر می دارم و آرام صورت و چشمم را خشک می کنم.

نگین مقداری پول داخل دستم می گذارد و مرا بیشتر خجالت زده و شرمنده می کند.
برای قبول کردنش امتناع می کنم و نگین اصرار؛ بلاخره پول را به عنوان یک قرض تا وقت گرفتن حقوقم بهم می قبولاند.

باز هم داخل چشمم می سوزد و درد می کند.
جلوی آینه می روم و با دو انگشت پلک هایم را از هم فاصله می دهم و داخل چشمم را که قرمز شده است، نگاه می کنم.
به جای چشمم نگاهم روی صورت بی روح و خسته ام می افتد و یاد حرف نگین که جلوی در خانه باز گو می کند می افتم.
به جای این که مثل تمام دخترهای امسال خودم خوشحال شوم و روی ابرها سیر کنم؛ بیشتر جگرم می سوزد.

  • زهرا امروز مادر یکی از اولیا ها برای برادرش؛ آدرس خونت و می خواست. خودم هم دیدمش؛ جوون خیلی برازنده و خوبیه… خودش خونه و تولیدی داره. اگه تو هم ببینی و بپسندی واقعا خونواده ی محترمی هستند. آدرس و بهشون بدم و خودت حرف بزنی؟.

دور از انتظار نگین؛ آن قدر پرتحکم و از خشم نه می گویم که نگین دیگر چیزی نمی گوید و فقط با غم نگاهم می کند.

تنها چیزی که بهش احتیاج دارم گذر زمانه… تا بتوانم خودم را دوباره پیدا کنم.
بتوانم در حد امکان خودم را با این زندگی با فامیلی جعلی و اسم پدر و مادر خوانده، در شناسنامه ی جدید وفق بدهم.

صدای در، آن هم این وقت شب، مرا از جا می پراند و وحشت زده ام می کند!
از استرس لب پایینم را زیر دندان می کشم و ترسیده به ساعت نگاه می کنم.
ده و نیم شب!
این ساعت چه کسی می توانست باشد!

با صدای در که این بار محکم تر کوبیده می شود، دستم را محکم روی لبانم می کوبم تا جیغم بالا نرود.
ترسیده خودم را کنار پنجره می اندازم.
کمی پرده ی سفید رنگ قدیمی پارچه ای را کنار می کشم و به در حیاط زل می زنم!
تنها فکرم روی آرتین و آمدنش؛ آن هم این موقع چرخ می خورد.
ظهر با آن جیغ و گریه ی سارینا و شکستن چیزی، مطمئنم دنبالم آماده است تا یک گوش مالی اساسی بهم بدهد.
می لرزم و پرده را در مشتم مچاله می کنم.
منتظر می مانم تا از رفتن کسی که پشت در بوده است، شادمانه نفس آسوده ای بکشم که صدای چرخش کلید روی در نفسم را بند می آورد!

از ترس و وحشت می لرزم و جیغ خفه ی تو گلویی می کشم!
خدایا یعنی کیه! نکنه دزد باشه… آخه آرتین که این قدر بی عقل و دیوانه نیست وارد خانه ام شود!

در بدون هیچ کشمکشی باز می شود! پرده را می اندازم و نفس نفس زنان از روی ترس و تپش دیوانه کننده ی قلبم به دیوار کنار پنجره تکیه می دهم.

پنجه در گوشت تنم فرو می برم تا بتوانم از رفتن نفسم جلوگیری کنم!
لبانم را برای بلعیدن هوا نمی توانم از هم فاصله دهم.
کل وجودم یخ می زند و دندان هایم از سرمای شدیدی که احساس فزع می کنم؛ به هم می خورند.
صدای پایی که نزدیک می شود را می شنوم و بیشتر مرگ را جلوی چشمانم احساس می کنم.
عزمم را جزم می کنم تا نگاهی به بیرون حیاط بیندازم و خودم را برای جیغ کشیدن و هوار کشیدن و خبر کردن همسایه ها آماده می کنم.
آرام و با احتیاط سرم را جلو می برم و از گوشه ی پرده که کنار رفته است به شخصی که سعی در وارد شدن به خانه را دارد نگاهی می اندازم.

از دیدن صاحب خانه چشمانم گشاد می شود و رنگ پریده ام بیشتر می پرد.
این ورا بی اجازه کلید انداخته و وارد خانه شده است.
نگاهش را به دیوار و پشت بام می چرخاند و بیشتر به سمت در ورودی نزدیک می شود‌.
بدون این که بفهمم چه کاری درست است چه کاری غلط؛ شتابزده با کف دست روی شیشه می کوبم.

مردک خرفت و عوضی می ترسد و از جا می پرد! قدمی عقب می گذارد تا این که مرا پشت پنجره می بیند!

انگار در ورودی قفل شده که هر روز از ترس قفلش می زنم و پنجره بسته؛ بهم شهامت کافی می دهد تا ابرو در هم بکشم و صدایم را بالا ببرم.

  • به چه جرأتی وارد خونم شدی!… الان زنگ می زنم پلیس تا بفهمی چی به چیه…

انگار صدای بیش از اندازه بلندم؛ بیشتر می ترساندش!
دستپاچه دستی به علامت آرام باش روی هوا تکان می دهد و انگشت اشاره جلوی لبانش می گذارد و به بیرون اشاره می زند.
اما ترس به حدی به مغزم غلبه کرده بود که نمی توانستم تصمیم درستی بگیرم.
انگار نه انگار که بی حجاب و بدون روسری جلوی پنجره ایستاده ام!
ادامه می دهم:
گمشو بیرون تا جیغ نزدم و همه رو خبر نکردم… تو به چه حقی کلید می ندازی و میای داخل!

نوبت ترسیدن آن بی چشم رو است!
نگاهی به پشت سرش و در نیمه بازی که گذاشته و نبسته است؛ می اندازد و با صدای نسبتاً بلندتری می گوید: بیا بیرون کارت دارم!

پرده داخل مشتم را به قدری از حرص و جوش می کشم که نزدیک بود پاره شود.
باز هم صدایم را پس کله ام می اندازم.

  • حرفت و بزن و گورتو گم کن…

این بار ابرو در هم می کشد و عصبانی از لای دندان هایش می غرد: اومدم جلو پلاست و بریزم بیرون… زود باش خونم و خالی کن؛ چند ماهه پول اجارت و ندادی…

این بار منم که عقب نشینی می کنم.
نه خانه و حیاطم بزرگ بود، نه در پنجره ها پی بی سی که صدای مشاجره مان به هم نرسد. در پنجره در به داغون آلومینیومی قدیمی زواردررفته که راحت حرف هم و تهدید های هم دیگر را می شنیدیم.

باز هم مثل همیشه نمی توانم متمرکز شوم و راه درست را انتخاب کنم.
بی فکر از این که اگر بیرونم کند در به در و آواره می شوم پرده را رها می کنم و سمت در می روم.
قبل این که کلید را روی قفل در بچرخانم شالم را از روی آویز کنار در برمی دارم و روی موهایم می اندازم.
تعللی نمی کنم در را باز می کنم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان اتهام واهی
  • نویسنده: ماریا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10151
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.