اتهام واهی

رمان اتهام واهی (پ.11)

رمان اتهام واهی (پ.10)

رمان اتهام واهی

فحش های رکیکی هم که می دهد دلش را خنک نمی کند.

  • خفه شو…. خفه خون بگیر دختره ی بی همه چیز…

دستم را روی دهانم می فشارم تا صدای گریه ام بند بیاید و به قول خودش خفه شود.

  • ای کاش نمی رسیدم… کاش می مردی..‌ کاش از حرف های اون زن ها دلم به رحم نمی اومد و منم کنارشون می ایستادم و تو رو با سنگ از اون محله نه، از کل این شهر بیرون می کردیم… ای کاش نمی پریدم تو اون خراب شده و می زاشتم بمیری… هر وقت حرف دلم و گوش دادم باختم… خدا لعنت کنه…

پس قصد همسایه ها بیرون کردنم بود شایدم به نا حق می خواستم خودشان سنگسارم کنند!
از تصورش می لرزم و بیشتر در خودم جمع می شوم.

چنان ناگهانی روی ترمز می زند که جلو پرت می شوم.
اگر دستم را تکیه به صندلی جلو نمی دادم کف ماشین می افتادم.

خودم را جمع و جور می کنم و صاف می نشینم، اما هر چه قدر زور می زنم اشک هایم بند نمی آید.
پیاده می شود و در را به هم می کوبد.
اشکم را پس می زنم و بیرون نگاه می کنم.
جلوی خانه شان رسیده بودیم.
نگاهم به در باز خانه شان کشیده می شود.
رامین هراسان بیرون می دود و سمت ماشین می آید.
مستقیم سمت طرف منی که نشسته ام را باز می کند.

  • خانم ترابی… چه اتفاقی! افتاده خوبین!

سری تکان می دهم لبه های پالتو را بیشتر به هم نزدیک می کنم تا موها و گردنم دیده نشود.

چیزی برای گفتن نداشتم! حرفی برای زدن نداشتم!
چی می توانستم بگویم.

  • پیاده شین خانم ترابی؛ بیایین بریم داخل حرف می زنیم.

مخالفت می کنم

  • لطفا…من و برسونین… خونه خانم فتاح…

کلماتم از هق هق گریه بریده بریده بیرون می آید.
رامین دست روی سقف ماشین می گذارد و بیشتر داخل ماشین خم می شود.

  • خانم ترابی با این وضعیت کجا می خوایین برین… پیاده شین لطفا.

باز هم مخالفت می کنم: نه… اگه نمی رسونیم… خودم پیاده شم برم…

تحکم همراه با درد در لحنم، دهانش را می بندد و از ماشن فاصله می گیرد.
دیگر از دست خودم، از دست این خانواده خستم! بریده ام… دیگر توان ندارم!

همان طور که زیر لب آرتین را به باد فحش می گیرد عقب گرد می کند:
لعنت به تو آرتین… بیشور نفهم… معلوم نیست چی به سر این بدبخت آورده؛ پسره ی …
با دور شدنش دیگر صدای غرغر هایش را نمی شنوم.
با آستین مانتویم اشک هایم را پس می زنم. خوشحال از این که لااقل این مرد بویی از انسانیت برده و درکم می کند!
نمی دانم پاسخ نگین را چه می خواهم بدهم. اما هر چه هم باشد می دانم بی عذاب می توانم کنارش باشم و قانعش کنم.
امیدوارم از این که رامین دنبال ماشینش، یا سویچش رفته تا مرا برساند منتظرش می نشینم.
اما در کمال حیرت و ناباوری آرتین را می بینم که با گام هایی بلند با حالت دو از در بیرون می آید!
فکم منقبض می شود و زیر لب لعنتی نثار رامین می کنم.

  • دختره ی سلیطه ادا در میاری… بدبختم کردی بس نبود…

غرشش کل کوچه را برمی دارد. به در نزدیک نشده جیغ خفه ای می کشم.
رامین خودش را بدو بدو داخل کوچه می اندازد و از لای دندان های به هم چسبیده اش برادر دیوانه اش را صدا می زند.
آرتین…

اما آرتین کر شده از سمت در باز ماشین به داخل ماشین خم می شود.
ترسیده خودم را روی صندلی عقب عقب می کشم و کاملا به در بسته ی سمت راست می چسبم.

با صورتی به خون نشسته تا نصفه داخل ماشین می خزد و بازویم را می چسبد.
مقاومت می کنم و برای جیغ زدن دهان باز می کنم که مهلت نمی دهد و با پشت دست یکی روی دهانم می کوبد.

  • صدات در بیاد همین جا خفت می کنم… من این محل آبرو دارم مثل تو…

رامین از پشت به لباسش چنگ می زند و با صدایی که سعی دارد ولومش پایین باشد مانع ادامه خط و نشان هایش می شود.

  • چیکار می کنی احمق… الان یکی سر می رسه آبرومون می ره…دیونه شدی!

آرتین را محکم از لباسش بیرون می کشد.
با ضربه ی ناگهانی اش برق از کلم می پرد و هیچ واکنشی نمی توانم نشان دهم!

خودش را به شدت تکان می دهد و دست رامین از لباسش کنده می شود.

  • ولم کن که هر چی می کشم از صدقه سریه توعه…

رامین این طرف و آن طرف را نگاه می کند و با صدای آرام اما پر غضب می گوید:

  • باشه دیونه بازی در نیار برو تو…

اما این مرد افسار پاره کرده حرف حالیش نمی شود!
دوباره داخل ماشین خم می شود.

  • بیا پایین وگرنه می دونم چطوری پیادت کنم!

رامین با عجله در جلویی را باز می کند و بالا تنه اش را کامل داخل ماشین می آورد.
اول نیم نگاهی به آرتین می اندازد.
باشه تو برو عقب پیاده میشه…

نگاهش را سمت من می کشاند که در خودم جمع شده ام و حتی گریه نمی کنم! فقط بهت زده چشم به صورتشان دوخته ام.

  • خانم ترابی خواهش می کنم پیاده شین و وضع و از این بدتر نکنین…

لحظه ای با خودم می اندیشم. خدایا آخر و زمان شده… این مردک غریبه مرا کتک می زند و به زور خانه اش می برد که چی بشود!

دست آرتین با خشم جلو می آید

  • مگه با تو نیستم…

دست آرتین میان راه اسیر پنجه ی رامین می گردد و صدایش در لحن پر از خشم رامین محو می شود!

  • داداش…

آرتین با غیظ نگاه چپی چپی به رامین می اندازد.
این بار رامین پیش برادرقلدرش زور و بازو به رخ می کشد.

  • کافیه نزار حرمت بشکنم…

تیزی چشمان به خون نشسته شان در هم دیگر قفل می شود و دوئلی عجیب به راه می اندازد!
این بار در کمال ناباوری که فکر می کردم آرتین واکنشی نشان دهد و رامین کنار بکشد؛ آرتین محکم دستش را از پنجه ی برادرش بیرون می کشد و از ماشین بیرون می رود!

بی اهمیت به لب پایینی ام که می سوزد و کل دندان هایم بر اثر ضربه ی آرتین درد می کند، فقط نگاهشان می کنم.

رامین هر دو دستانش روی صندلی سر پایین می افکند و باز دمش را محکم بیرون می فرستد.

  • سلام آقای مهدوی.. خوبین؟ اتفاقی افتاده!

با صدای مردی از بیرون، رامین شتاب زده سرش را بالا می گیرد و نگاهی هراسان به من می اندازد و با عجله از ماشین بیرون می رود.

انگار آشناست که این گونه مضطرب می شود!
صدای رامین به جای آرتین بلند می شود.

  • سلام آقای شیرانی… شما خوبین. اتفاق خاصی نیفتاده، داداش یه تصادف کوچیک کردن…

آرتین عقب عقب می آید و کاملا به در باز ماشین می چسبد.
انگار قصد دارد مرا از دید پنهان کند!
همین عکس العمل را رامین انجام می دهد و به در باز جلوی نزدیک می شود!

صدای مرد نگران برمی خیزد

  • خدا بد نده! طوریتون نشده! کمکی لازم هست؟

باز هم رامین پاسخ دهنده ی مرد می شود.

  • ممنون. چیز خاصی نیست. شکر به خیر گذشته.

از بغل دست آرتین که که می توانم بیرون را ببینم تنها پاهای مرد نمایان است که با حرکت کردنش ناپدید می شود.

  • شکر… پس اگه کمکی چیزی لازم شد خبرم کنین!

اینبار صدای آرتین در می آید: شما به ما لطف دارین آقای شیرانی… متشکرم.

بلعکسِ صدای برادرش، صدایش خش دار و دورگه است.

همان طور می ایستند انگار منتظر دور شدن همان مرد هستند.
آرام می چرخم تا در پشت سرم را باز کنم و آرام فرار کنم.
تا تکان می خورم مثلا فکرم را عملی کنم؛ در به هم کوبیده می شود و صدای آرتین بالا می رود.

  • برو کنار رامین…

تا بتوانم به خودم بجنم با حالت دو خودش را پشت رول می اندازد و مجال نمی دهد رامین در را ببنندد.
استارت می زند و هم زمان درهای پارکینگ را با ریموت بالا می زند.

اگر رامین سریع برای بستن در نمی دوید بی شک، در با برخورد به دیوار پارکینگ نابود می شد!
به دقیقه نمی کشد که پر سرعت داخل پارکنیگ می راند و روی ترمز می زند.

با ترمز شدیدش، بدن سبک شده ام به جلو پرت می شود. اگر دستم را سریع روی صندلی محافظ قرار نمی دادم بی تردید کف ماشین می بودم.
تا می آیم خودم را جمع و جور کنم و واکنشی نشان دهم، آرتین سریع پیاده می شود و دری که بهش چسبیده بودم را می گشاید!

  • گمشو پایین…

مقابل عربده اش ابرو در هم می کشم! دلم قرص رامین است که بدو بدو نزدیک می شود.
با خودم می اندیشم! اگر هم کاری کند رامین مانعش می شود.

  • پیاده نمی شم… من می خوام برگردم…
    ذره ای صدایم رنگ تحکم به خود می گیرد. اما افسوس که بی خودی به این رامین دلگرم شده بودم.
    تا رامین برسد ناغافل بازویم را چنگ می زند و با یک حرکت مرا بیرون می کشد!

تا لبانم برای داد و فریاد از هم فاصله بگیرد با کار غیرمترقبه اش لال می شوم!

رامین می رسد و با دیدن کار آرتین ناباور و بهت زده صدایش می زند:

  • آرتین!…

بدون هیچ گونه مکث و تغییری در حالاتش، مرا مثل پرکاهی، مثل دخترش سارینا، روی دستانش بلند می کند و سمت آسانسور روانه می شود.

چشمانم گشاد شده، نفسم می رود!
تنها کاری که می توانم انجام دهم لبه ی پالتویش را بگیرم و از افتادنش ممانعت کنم.
با دهانی نیمه باز به صورت بی تفاوت و کبود شده اش زل می زنم!
نه می توانم نفس بکشم، نه حرکتی کنم!
این مرتیکه زده به سرش… انگار نه انگار نامحرمم…

رامین پیشی می گیرد جلوی آرتین قد علم می کند:

  • چیکار داری می کنی… زده به سرت!

بدون این که نگاه از نقطه ی نامعلوم روبه رویش بردارد می غرد.

  • آره زده به سرم… دیونه شدم….

جسم نحیفم را روی دستانش تکان می دهد و بیشتر ولوم صدایش را بالا می برد

  • این یه الف بچه، همسن دخترم، داره زندگیم و به گند می کشه..‌ کل اصفهان ‌ ریخته به هم… می خواستن تو همون سگ دونی خودش سنگسارش کنن… می فهمی!..‌ عقلت می کشه یعنی چی… اما توی الاغ، دستی دستی آوردی و آوار کردی رو زندگیمون… پس خفه شو و از دور تماشا کن…

رامین مبهوت نگاهی به من می اندازد!
اشک های خشک شده ام از شنیدن حرف هایش، از نگاه رامین، بیشتر خشک می شود!
کلمه ی سنگسار ننگی که بهم چسباندند آتشم می زند و جگرم را می سوزاند.

آرتین تنه ای به رامین گیج شده می زند و داخل آسانسور می شود!
بی حرکت منتظر عاقبتی که آرتین برایم مقدر نموده است؛ روی دستانش به مسیری نامعلوم هدایت می شوم!
نه زور و بازویی دارم بتوانم مقاومت کنم؛ نه بزرگتری دارم بتواند نجاتم دهد. در این خانه ی درندشت، فریاد هایم را هم کسی نخواهد شنید.

نه نگاهم می کند، نه حرفی می زند، تنها نفس های بلند و پر از خشمش داخل آسانسور را پر می کند.
کل بدنم از گرمای تنش می سوزد. سمت چپ بدنم و کتف راستم، بالا پایین شدن قفسه ی سینه اش و گرمای شدید تنش را متحمل می شود.
اما وحشت اجازه نمی دهد لب از لب باز کنم و خودم را پایین بیندازم.

تنها به رامین دلگرم بودم که آن هم نتوانست از پس کار پیش بینی نشده ی آرتین بر آید! آن وقت من چه کار می توانستم انجام دهم!

یک لحظه مغزم به کار می افتد.
خاک به سرت زهرا همین طور بغل یک نامحرم لم دادی و تکان هم نمی خوری که چه شود!

با باز شدن در آسانسور، انگار از خواب غفلت بیدار می شوم!
تقلا می کنم و داد می زنم، اما نه فریادی که کل خانه را با خبر کند:

  • بزارم زمین… چیکار می کنی!

با پوزخندی پر از کنایه نیش می زند.

  • چیه تازه یادت افتاد! یا بغلم بهت نچسبد؟ یا مثلا خجالت کشیدی… یا عارت اومد! یا نکنه فکر می کنی تو خونه کسی هست و می خوای… مثلا ادای دخترای خوب و در بیاری؟ هان کدوش؟

آن مقدار جربزه ای که جمع کرده بودم با حرفش تحلیل می رود و کل بدنم از کار می افتد!
از سابیدن دندان هایش روی هم و فک منقبض شده اش کاملا معلوم است برای گفتن ادامه حرف هایش زور می زند:

  • با عرض تاسف هیچ‌ کسی تو خونه نیست براش فیلم بازی کنی…

تا به خودم بیایم محکم روی مبلی فرود می آیم و پالتو از روی سرم می افتد و پشت سرم به تاج مبل برخورد می کند.
حتی آخ هم نمی گویم تا مورد اصابت حرف های نیش دارش نشوم.

نگاه ترسیده ام را بالا می کشانم و توهین هایش را به جان می خرم

  • از دخترای مثل تو عُقم می گیره… از این که این همه ناچیزین، دلم خنک می شه…

روی صورتم بیشتر خم می شود تا گرمای نفس هایش با لحنی آهسته، به همراه کل حرف هایش بهتر برایم ادغام شوند.

  • ذاتن خرابی… دلم به حالت، به سن و سالت می سوزه… این سن کم برای هرزگی واقعا ترحم برانگیزه…

حتی نمی توانم از آتش نفرت در سیاهی چشمانش، پلک بر هم بزنم یا نگاه بدزدم!

با انزجار رو بر می گرداند و بیرون می رود.
چه کسی می گوید در این دنیا دختر هجده ساله می تواند صبوری کند و مقاوم باشد! میان این همه بلا و درد، در کجای تاریخ نوشته از هفت سالگی شکنجه بشی و گوشت و پوست و حتی سلول به سلول بدنت درد بکشند و تهمت بشنود و تحقیر شوند اما تو صبوری به خرج بدی و با مشکلات بجنگی، چون تقدیرت این است… چون جنست از جنس یک زنه… چون یک زنی…

نگاه خشک شده ام روی در اتاق مانده بود که قامت آرتین دوباره ظاهر می شود!
بدون این که زیاد نزدیکتر بیاید یک چیزی روی صورتم پرت می کند.
دستم روی صورتم می نشیند و پارچه را کنار می زند!
از دیدن شال سیاه رنگ ساده، خجل لب می گزم.
اما تیزی حرفش را نمی توانم نادیده بگیرم و نسوزم‌

  • بپوشون اون بی صاحب ها رو… این خونه حرمت داره.

ورود دکتر سارینا به اتاق با تک سرفه ای، دستانم را برای پوشاندن موهایم وادار به تعجیل می کند!

شال را با عجله روی موهایم می اندازم و پالتو را بیشتر کنار می زنم.
فکر می کنم از یک زندانی که بوی دود سیگار و ادکلن غلیظ دیوار های سیمانی اش را در بر گرفته است، خلاص شده ام!

دکتر با لبخند پدرانه ای نزدیک می آید. کت توسی رنگش را از روی کتفش کنار دسته ی مبل می گذارد و کیف دستی سیاه رنگ چرم کوچکش را، کنار مبل روی زمین رها می کند.

  • چی شده دخترم؟

آرتین مجال صحبت نمی دهد و با تمسخر می گوید: دکتر مشغول اجرای یه نمایشی که براش خیلی حیاطی و سرنوشت ساز بوده، شیشه رفته پاش… اما این جور به نظر میاد اجراش کاملا بی نقض پیش رفته و جای نگرانی اصلا نداره

کنایه اش از درون به آتشم می کشد و دکتر را گیج می کند.

دکتر کنار پایم زانو می زند و با بهت می پرسد: مگه شما بازیگرین؟

نگاهم سمت آرتین که جلوتر می آید و درست بالا سر دکتر دستانش را روی سینه اش قلاب می کند و پاهایش را به موازات سرشانه هایش باز می کند با ژست خاص می ایستد؛ کشیده می شود!

دکتر دستش سمت جورابم می رود و دوباره سوال می کند: نکنه تئاتر بازی می کنین!

آرتین با نیش خندی می گوید: چه بازیگری دکتر… قهار… ماهر… زرنگ ولی خیلی خیلی کم سن…

دکتر کش جورابم را می گیرد که سریع خم می شوم و اجازه نمی دهم.
با بغض خفه کننده ای می گویم: طوریم نیست… خوبم.

دکتر به جای پایم نگران مچ دستم را می گیرد و مقابل چشمانش می برد.
دستت که زخمش عمیقه!… چه بلایی سرت اومده!… انگار از جنگ برگشتی…

فقط نظاره می کنم، به خون خشک شده و زخم عمیق کف دستم!
خونش خشکیده اما زخمش کاملا دیده می شود!

دکتر با نچ نچی لوازم کمک های اولیه را از آرتین می خواهد.
آرتین سمت در روانه می شود.
دکتر نگاهش بالا می آید و لحظه ای روی گردنم می نشیند!
ترسیده لبه های شال را زیر گردنم کیپ می کنم.

تازه بوی خوش ادکلن زنانه را حس می کنم. انگار شال را با ادکلن شستشو داده بودند.
نگاه دکتر ناراحت و نگران روی چشمانم کشیده می شود:

  • چه اتفاقی برات افتاده!

تدقیق نگاه توسی رنگش در مردمک گریزانم، بیشتر می شود!
نه می توانم حرفی بزنم؛ نه قادر به کشیدن نگاهم از چشم های موشکافانه اش هستم!
در نی نی چشمانش یک آرامش عجیبی است! یه حس دلسوزانه و پدرانه! یک دنیا حس ناب و غریب… ای کاش می توانستم حرف دلم را بگویم و ازش کمک بطلبم! اما در این خانه، خانه ای که صاحبش به خونم تشنه است، چگونه می توانستم لب بگشایم و شکایتش را به دکتر دخترش کنم!

با صدای قدم هایی، چشم از صورت مضطربم می گیرد و از مقابل پایم برمی خیزد.
وحشت زده نگاهم به دنبالش حرکت می کند تا علل برخواستن ناگهانی اش را بفهمم!

آرتین جعبه ی کمک های اولیه به دست، وسط اتاق با نگاهی پرسشگرانه به دکتر که مشغول پوشیدن کتش است؛ زل می زند!

دکتر کاملا خونسردانه کتش را به تن می کشد و صاف می کند.

  • کجا دکتر!

لحن متعجب آرتین، نه تنها دکتر را از تصمیمش باز نمی دارد، بلکه اخم و دلخوری را مهمان صورتش می کند!

کیفش را بر می دارد و در کمال آرامش و خونسردی ظاهری که چشمانش چیز دیگری را هویدا می کند؛ مقابل آرتین می ایستد.
گردن بالا می گیرد؛ انگار می خواهد چشمان آرتین را کاملا واضح ببیند.

محکم و توپنده می گوید: هیچ وقت دنبال من نیا… تا به زندگیت سر و سامون ندادی و خودت و اصلاح نکردی، پی من نیا… من دیگه هرگز برای زدن آرام بخش به یک طفل معصوم که هیچ گناهی در این زندگی نداره نمیام.

ارتین کاملا یکه می خورد و نامش را فرا می خواند:

  • دکتر…

دکتر دستش را بالا می برد.

  • تو اول با خودت راه بیا و رو راست باش… ببین با خودت و زندگیت چند چندی.

قدمی بر می دارد و رخ به رخ آرتین که این بار تیزی نگاهش مرا نشانه گرفته است، توقف می کند و می گوید:
این و بفهم، هر روز یک آرامبخش یه بچه ی شش ساله رو از پا در میاره. ببین چی می خواد و چه طوری آرومه… رو من حساب نکن..‌ منم دکترم و وضیفه ام رسیدگی به بیمارمه.. نه خوابوندن مداوم بیمارم در برابر خواسته هاش…

گفت و از کنار آرتین گذشت. ناایستاد تا اثرات حرف هایش را در چشمان آرتین که به جای دکتر، مرا نشانه رفته اند را ببیند!

سریعاً چشم می دزدم تا مورد اصابت خشمش، نباشم.

جلو می آید و جعبه را کنار پایم روی زمین می کوبد.
بدون هیچ نرمشی در حرکاتش، هیچ انعطافی در لحنش مقابل پایم زانو می زند و مثل هر بار چشم می بندد و دهان باز می کند: افسوس که دکتر هم نتونست ذاتت و ببینه… اما این بیشتر به ضرر خودته، نه من… از این پس ببین برات چه بلایی میشم و جهنم واست رقم می زنم!

روی مبل عقب می کشم و پاهایم را بیشتر جمع می کنم!
جعبه را وحشیانه باز می کند و قیچی و باند را بیرون می آورد.

ادامه حرفهایش را تعریض می کند:

  • دلت می خواد من طبیبت بشم؟‌ دکتر و بر علیه من ‌و شوراندی که راحتتر جا پات و سفت کنی؟ خوب به روی چشم… لیاقتت هم همینه! به خونه و زندگی من خوش اومدی. یه بهشتی تو این قصرم برات بسازم که صد بار آرزوی مرگ کنی و هزاران بار، جهنم و از خدا بطلبی‌…

موهای تنم سیخ می شود و گلوله گلوله یخ، به جای گرمی خون در رگهایم جریان پیدا می کند!
همان لحظه رامین سر می رسد.

  • دکتر کجا رفت؟

آرتین بدون این که گردن بچرخاند، باند را چنان با قیچی از وسط نصف می کند که انگار گردن مرا می برد! همان گونه جواب رامین را می دهد: برو از خودش بپرس در و هم پشت سرت ببند.

رامین نیم نگاهی به منی که پر از تمنا نگاهش می کردم، می کند و سریع چشم می دزد و حیران به برادرش که مشغول است؛ می پرسد:

  • در و واسه چی ببندم!

لبخند تمسخر آمیز آرتین بلند می شود:
خوب می خوام پای سوغاتی که برام گرفتی و چند ماهه عذاب و علیم شده و افتاده تو زندگیم و پانسمان کنم.

رامین چشمانش ریز می شود و دقیق آرتین را نگاه می کند.

  • حالاچرا برم بیرون؟ مگه چی شده!

سر پایین می اندازم و قلبم قروپ قروپ صدا می دهد در دل دعا می کنم؛ کاش بیرون نرود و مرا با این مردک تنها نگذارد.

تاخیر آرتین برای پاسخ دادن، محرک گردنم به سمت بالا کشیده می شود!

با ایما و اشاره، رامین را برای رفتن قانع می کند.
اما رامین روی حرفش مصمم تکان نمی خورد!

  • یعنی چی!

آرتین قیچی را روی زمین می کوبد و بلند می شود.

  • خوب میگم برو بیرون، یعنی برو بیرون.

رامین ابرو در هم می کشد.

آرتین نزدیکش می شود و با تمسخر می گوید:

  • تو نامحرمی… مثلا می خوام رعایت کنیم.

دو پهلو حرف زدن آرتین پوزخندی روی لبان برادرش می آورد.

  • اون وقت تو‌محرم حساب می شی!…

آرتین تک خنده ای می کند که کاملا عصبی بودنش معلوم است.

  • جای دختر منه… اگه سارینا به موقع دنیا می اومد. الان هم سن این دختره بود.

رنگ از رخسار رامین می پرید و دست پاچه می گوید: چرند نگو تموم کن این بچه بازی ها رو…

زهرخند آرتین و حرف های دو پهلویش، غم را مهمان چشمان رامین می کند.

  • بچه بازی چیه برادر من… بچه تویی که چیزی حالیت نمی شه… الان هم سنت این و نشون می ده که باید بیرون منتظر بمونی.

بازوی رامین را می گیرد و کاملا محترمانه بیرون می کند.
رامین هم مثل من هنگ کرده مخالفتی نمی کند و بیرون می رود.

من هم با نگاهی آسیمه فقط به تماشای دیوانه ای می نشینم که معلوم نیست چه در سر می پروراند!
در را روی هم می بندد و سمتم می آید.
قیافه ی دهشت انگیزش جسم دردناکم را به مبل می چسباند!

زانو می زند مچ پایم را می گیرد. کف پایم را بالا می آورد و مقابل چشمانش نگه می دارد!

  • اوخ اوخ چی شده… خون و ببین از جورابت زده بیرون!

به نگاه ترسیده ام زل می زند و با بی محلی از نصف عمر شدنم، می گوید:
خوب از پات شروع می کنیم. چطوره؟ هر وقت دردت اومد بگو… خوب؟…

طوری حرف می زند انگار بچه ی شش ساله مقابلش نشسته است!
وحشت زده به سیاهی های خوف برانگیزش نگاه می کنم! اما قادر به لب باز کردن نمی شوم!
چنان جوراب را از پایم بیرون می کشد که جیغم بلند می شود.

لبخند پر تمسخری روی لبانش می نشیند و انگشت اشاره اش را جلوی لبانش می گذارد.

  • هیسسس…

هیس کش دارش و پشت بندش، حرفی که می زند دلم را پاره می کند.

  • مگه نشنیدی میگن: هیسسس… دخترها فریاد نمی کشند.

قبض روح می شوم! جیغم مثل چند سال پیش در نطفه خفه می شود!
حرف آن شیطان… همان لحن! همان نگاه! همان عذاب! از درون می لرزم اما نمی بیند!
چشمش روی صورتم، پای زخمی ام را بین پنجه اش می فشارد.
لب می گزم و اشکم سرازیر می شود.

چه وضعیت مشابهی است با آن روزها… پایی که بین پنجه ی آن شیطان تا مرز شکستن بالا رفت و در نهایت گرمی زغال قرمز شده و داغ، روی پوست لطیف و نازکم نشست! جیغم پشت کف دست نشسته مقابل دهانم، خفه شد. درد را متحمل شدم و در نهایت از عذاب بیهوش پلک روی هم بستم.
آفرید خدایی دخترکی نه ده ساله را… زهرای بی پناه را… تا درد بکشد و بیهوش شود، اما باز زنده بماند و نفس بکشد تا این روزها را هم ببیند.

نمی دانم چطور پایم را پانسمان می کند و از روی زمین برمی خیزد!
دستش روی شالم می رود!
به خودم می لرزم و مچ دستانش را می گیرم!
لحظه ای متوقف می شود، مات چشمان می ماند!
تنها یک ثانیه وضع آشفته ام را می نگرد؛ خیلی محکم، هر دو مچ دستانش را از اسارت انگشتان ضعیفم در می آورد و با یک حرکت شال را از سرم می کشد!

این دیگر قابل تحمل نبود!

  • بس کن… بزار برم…
    تنما نه در چشمانم، بلکه در لحنم موج می زند اما کو گوش شنوا… کو رحم و مروت… کو مردانگی… کو انصاف…

کج خندی، لبانش را به راست انحنا می دهد.

  • بری؟ کجا! تازه اومدی.

دست روی چانه ام می گذارد و گردنم را بالا می دهد.
پنبه ی آغشته به الکل را روی جای زخم گردنم می کشد.
هنجره ام برای خفه کردن فریادم و خوداری بیش از حد، به درد می آید!
محکم چند بار پنبه را از راست به چپ، از چپ به راست روی گردنم می کشد‌.

اشک هایم مثل سیل روان گونه هایم را می شویند.

نگاهم برای لحظه ای در نگاهش قفل می شود.
فشار انگشتش روی چانه ام کمتر می شود و حرکات پنبه روی زخم گردنم آرامتر می گردد!

برای لحظه ای نا مطمئن پلک بر هم می زنم تا تاری دیدم از بین برود و نگاهم شفاف شود‌.

در سیاهی چشمانش محو می شوم، برای یک ثانیه دستش راکد می ماند.

ته دلم برای اولین بار چیزی را در حال فرو ریختن تجربه می کند!
سردی در اعماق قلبم احساس میکنم!
نگاهش تغییر می کند! زلال، پاک، دلسوزانه، غم…

تا بتوانم تجزیه و تحلیل کنم شتابزده چانه ام را رها می کند و با گامی بلند سمت در حرکت می کند.

با بازشدن در، به خودم می جنبم و شال را از روی زمین چنگ می زنم!
این لرزش درونم هیچ گونه شباهتی به لرزش از روی ترس ندارد! درونم یک بلوای متفاوتی برپاست.
برای گرفتن دمی عمیق، برای حفظ ولوله درونم ناموفق می مانم!
تازه ترین تجارب در زندگی بهم دست می دهد!
اما من دلم این تجربه ها را نمی خواهد! این حس ناشناخته را نمی خواهد.
تند تند دستی روی صورتم می کشم تا از شوربختی ام بگریزم.

بوی الکل پرزهای بینی ام را آزار می دهد.
این بو زنگ هشداری می شود تا از حد خود پا فراتر نگذارم.
برای خلاصی از بوی نفرت انگیز و حس دردآگین، شال را محکم دور گردنم می بندم.

فارغ از بستن هول هولکی شال، نگاهم به نگاه کنکاش گر رامین می خورد!
جدا از این که برادر آرتین است، حس خوبی ازش برایم القا می شود.
بالفعل در این خانه فقط رامین درکم می کند. تنها از دیدن رامین آرامش می گیرم و نمی ترسم.

حرف تا حنجره ام بالا می آید! ولیکن نگاه شکاک و بدبینانه اش حرفم را در گلویم ساکن می کند.
مأیوس چشم می گیرم و عزم رفتن می کنم.

  • چرا!

سر برمی گردانم تا سوال یک کلمه ای اش که هزاران سوال پر گلایه پشت بندش دارد را پاسخ دهم.
لحظه ای با خود می اندیشم، گفتن حقیقت ضرورت دارد؟ آن هم برای فردی که جز این خانواده است!
دستم را اهرمی برای بلند کردن تن آش ولاشم روی کاناپه، می کنم و از جایم بر می خیزم.
دلم نمی خواهد فکر کند مرید او هستم. هر چه باشم، هر که باشم محب خالقم هستم.

  • کجا؟

خصمانه نگاهش می کنم.

  • باید به شمام جواب پس بدم!

شانه ای بالا می اندازد.

  • نمی دونم! اما فکر می کنم کمی ساده لوحانه جلو آمدم و زود باورتون کردم!

رنگ از رخسارم می پرد! دلم نمی خواهد رامین هم مرا بد بپندارد!

  • اشتباه می کنی… من مقصر بدبینی های همسایه ها نیستم‌.

دلیل توجیح کردن خودم را نمی فهمم! فقط دلم وادارم می کند، برای رامین حداقل پاک بودنم را اثبات کنم.

لنگان لنگان کمی نزدیکش می شوم.

  • اومدن های وقت و بی وقت برادرتون تو محله، سوار کردنم به زور تو ماشینش، اومدن زنداداشت تو محله، اونم برای تهدید منی که خودمم دست شوهر نفهمش گیر افتادم، بدبینی همسایه ها رو برانگیخته… وگرنه من که سرم تو بدبختی های خودم گرم بود… منم داشتم…

نمایان شدن آرتین زبان به کار افتاده ام را بند می آورد!
نه از هراس، این بار بندآمدن زبانم را خودم هم نمی توانم برای خودم هجی کنم!
نگاهش، نگاه همیشگی نیست! حرف ها دارد، غم و تردید!
پیراهن یقه هفت توسی رنگش را با بلوز سیاه رنگ یقه گرد آستین کوتاه و ست شلوار ورزشی مارک دار عوض کرده بود، که بدن ورزشی و ورزیده اش را به نمایش گذاشته بود.

رامین رد نگاهم را می گیرد و نیم چرخی می زند تا مسبب حیرانی ام را ببیند!

آرتین پلک بر هم می زند و دست به کمر با ژست خاصی جلو می آید.

  • خوب داشتی نطق می کردی… بفرما ما هم گوش می کنیم!

ابرو در هم می کشم.
شاید به قول خود آرتین جنبه ی نرم حرف زدن و خوب بودن را نداشتم.

  • آقای مهدوی لطفا برام یه آژانس خبر کنین؟

مخاطبم رامین است و نگاهم به صورت رامین؛ اما چشمان رامین دنبال برادری که قدم زنان به پنجره ی بزرگ اتاق نزدیک می شود، حرکت می کند.
به جای رامین خنده ی بی هوای آرتین شوک زده ام می کند!
رامین هم دست کمی از من ندارد!
دستانش را از جیب شلوار لی آبی کم رنگش بیرون می کشد و سردرگم آرتین را می نگرد!
بر می گردم تا علت خنده اش را بفهمم!

کفی رو هوا می زند.

  • مرحبا… چه اعتماد به نفسی… احیاناً کجا تشریف می برین!

با اخم های در هم از نمایش مسخره و تحقیر آمیزش رو بر می گردانم!

  • بانو بهش برخورد! می خواد بره قصر سوخته اش… یا نکنه قصد داره بره آوارشه تو یه خونه زندگی جدید!

نمی دانم با کدام جرأت برمی گردم و زبانی که تا حالا کار نکرده بود را به کار می اندازم.

  • نه که خونه زندگی خیلی خوبی داشتی!

تنها چرخیدن زبانم را می فهمم.
خودم را بین زمین هوا معلق می بینم، سیلی که با یک جهش بلند روی صورتم می کوبد هوش از سرم می پراند!
قدرت سیلی اش به قدری زیاد است که به عقب پرتاب می شوم؟

کمرم به لبه ی میز گوشه ی اتاق می خورد و گیج گاهم با لبه ی دیوار برخورد می کند.

صدای وحشت زده ی رامین در اتاق می پیچد!

  • آرتین…

سرم به دوران می افتد! لحظه ای روح از بدنم پرواز می کند.

غرش آرتین در اتاق اکو می شود.

  • ولم کن… می کشمش… زبونش و می برم……

از پشت نگاه تارم، دستان رامین را می بینم که از پشت دور کمر آرتین حلقه شده است.
گویا زورش بهش نمی چربد نگهش دارد!

صدایشان را نمی شنوم! فقط تصویر مبهم کشمکششان را می بینم و نزدیک شدن آرتین که پلک هایم روی هم می افتد و چیزی نمی فهمم.

سرم تیر می کشد. لبم درد می کند و می سوزد!
به زور لای پلک هایم را باز می کنم.
از دیدن سقف اتاقی ناآشنا، اتفاقات پشت سرهم جلوی دیدگانم رژه می روند.
وحشت کرده بلند می شوم!
سرم گیج می رود و درد شدیدی مثل رَعد از کاسه ی سرم می گذرد!
دستم را فرق سرم می گذارم و آرام می نشینم.
همان اتاق! همان کاناپه!
اما من چگونه روی کاناپه آمده بودم!

صورتم جمع می شود و چشمانم ریز.
نگاهم گوشه ی اتاق سمت میز کشیده می شود.
تا جایی که یادم می آید من جلوی آن میز چوبی گرد، کنده کاری شده که هنوز بلندش نکرده بودند، افتادم و از حال رفتم!
اسب قهوه ای رنگ روی میز که ذره ای از یالش کنده شده است، هنوز روی زمین واژگون مانده بود!
دستم را از روی فرق سرم پایین می آورم و با تردید اطراف را از نظر می گذرانم.
پس آرتین و رامین کجا غیبشان زده بود!

آرام بلند می شوم. کل وجودم از درد ناله سر می دهد.
برای کنترل صدایم لبم را برای گزیدن، نشانه می روم.
نه تنها لبم می سوزد بلکه احساس می کنم لب زیرینم ورم کرده است!
به جای لب گزیدن، مانتویم را داخل دستانم مشت می کنم و به زور از روی کاناپه بلند می شوم.
سرم گیج می رود و برای جلوگیری از افتادنم، لبه ی کاناپه را می گیرم وثانیه ای چشم می بندم.

بزاق دهانم را برای تسکین احوال بدم، می بلعم. دهانم طعم خون می دهد حالم به هم می خورد.

نباید وقت را تلف می کردم باید از اینجا می رفتم.
آرام و با احتیاط لنگ زنان به خاطر پای زخمی و باند پیچ شده ام، سمت در روانه می شوم.
آرام و بی سروصدا دستگیره را پایین می کشم.
زیر لب فقط دعا می کنم کسی سر نرسد.

این بار اگر از این در پا بیرون می گذاشتم، بی درنگ فقط می رفتم تا جایی که هیچ رد و نشانی هم از آرتین نباشد.

در را باز می کنم که صدای نگین، دستم را روی در می خشکاند!

  • خواهش می کنم آقای مهدوی یک طرفه به قاضی نرین… من با تمام عقل و شوری که دارم به زهرا اعتماد دارم. اون دختر پاک تر از یک گلِ… شما دارین با حرفاتون به من، به مادرم، به پدرم به شوهرم احانت می کنین، میگین ما نفهمیم! اصلا حالیمون نمیشه دورو برمون چی میگذره!…

صدای رامین بلند می شود: خانم فتاح آروم باشین. این چه حرفیه! آرتین چنین منظوری نداشت.

دوباره صدای عصبی نگین بالا می گیرد.

  • منظور شون رو کاملا واضح فهمیدم… ببینین آقای مهدوی حیف که برادر شما همه رو تو یک چشم می بینن… خیلی دارن از بالا به مردم نگاه می کنن.

دستم از روی دستگیره رها می شود و روی قلبم می نشیند!
نگین اینجا چیکار می کرد؟

صدای محکم و توپنده ی آرتین بلند می شود.

  • خانم فتاح…

اما لحن پر خشم نگین حرفش را قطع می کند

  • دارم حرف می زنم… من زهرا و امسال زهرا نیستم که بخوایین با قلدری در برابر ضعف یک انسان بی گناه قد علم کنین..‌ من و امسال من هم شخصیت داریم. گناه نکردم که این همه سال دخترتون رو تو مهد قبول کردم. زهرا هم گناه نکرده که دلش به حال دخترتون سوخته و برای بهبودیش با این همه بدی های شما پا به خونتون گذاشته…
    الان اگه کس و کاری داشت می دونین چه بلایی سرتون می آورد؟!

آرتین هوار می کشد.

  • صبر کن ببینم… گازشو گرفتی داری میری… من جونش و نجات دادم باید برین خداتون و شکر کنین… اگه سر نرسیده بودم یا همسایه هاش می کشتنش یا صاحب خونش تیکه تیکه اش می کرد…

کمی ولوم صدایش را پایین می آورد و ادامه می دهد:
اما می دونین کی رسیدم؟. وقتی که می خواست خودکشی کنه…

هین بلند نگین برمی خیزد!

آرتین با پوزخندی میان لحنش، ادامه می دهد: آره خانم مدیر داننده… که ادعای فهم و شورت میشه… این معلمت نمی دونم چه گهی خورده بود که می خواست بدون این که کسی بفهمه خودکشی کنه…

صدای نگین بغض دار برمی خیزد.

  • از دست تو و تهمت هایی که بی روا بهش می زنن، می خواسته خودکشی کنه…

دستم روی گلویم می نشیند تا مانع سرازیر شدن اشک هایم شوم و بهتر حرف هاشیان را بشنوم.
نگین با مکثی ادامه می دهد:
اون قدر رفتی دم محله شون… بدون این که به آبروش فکر کنی، مردم و به جونش انداختی… مردم هم عقلشون به چشمشونه… چند بار طفلک پیش من گریه کرد گفت می ترسه آبروش بره… گفت می ترسه بهش تهمت بزنن… اما از چیزی که ترسیده سرش اومده…

رامین وسط حرف نگین می آید: خانم ترابی خواهشاً بیایین داخل حرف بزنیم!

مخالفت نگین پر از دلخوری به گوشم می رسد: نه ممنونم. زهرا کجاست! باید زود برگردیم.

پس هنوز جلوی در ورودی مشاجره می کردند.
خودم را بیشتر پشت در می کشانم و در را تا حدامکان می بندم تا دیده نشوم.

رامین سعی می کند نگین را قانع کند: ما روهم درک کنین، آرتین هم تو بد وضعیتی گیر افتاده، وضع روحیه سارینا حتی دست دکترش رو برای عمل بسته، دکترش معتقدِ تنها کسی که می تونه تو این بحران کمکش کنه، معلمشه؛ وگرنه این طوری پیش بره سارینا از دست میره. آرتین خودش الان دو سه هفته میشه کارخونه نرفته، حتی خورد و خوراک هم نداره.

حزن خروارخروار بر دلم سرازیر می شود.
اختر درخشان سارینا هم مثل اقبال کدر شده ی من، در تاریکی فرو رفته است.

از کربت چیزی به اندازه ی حب راه گلویم می پرد.
دست روی گلویم می برم و حلقومم را فشار کوچکی می دهم.
سوزش پوستم را نادیده می گیرم تا قدرت دستم رادع فرو ریختن اشک هایم باشد.

نگین محاذی حرف های رامین می گوید: می دونم آقای مهدوی… من کاملا درکتون می کنم. اما این دلیل نمی شه هر رفتاری رو برادرتون با معلم من بکنه! من می تونم به خاطر این بی حرمتی ها و این بلا ها و سوزاندن خونه ی معلمم، ازتون شکایت کنم… شما هم هیچ دلیلی نمی تونین برای این کار برادرتون بیارین. پیش قانون گفتن این که دخترم مریضه و باعثش معلمشه، می دونین که هیچ دلیل محکمه پسندی نمیشه… پس باید کمی هم مراعات کنن. نه این که زورو بازو به رخ بکشن و به زور بیارن تو‌خونشون. همه برای خودشون مشکلاتی دارن.

پلک برهم می فشارم و از تمام قوا، از نگین و پشتیبانی اش در قلبم قدردانی می کنم.

آرتین از موضوعش باز نمی گردد به جای انقیاد دست بالا می گیرد تا پس نافتد: من از چی می ترسونی خانم فتاح؟! می ری شکایت می کنی؟ خوب برو… ببین چطوری در اون مهد و تخته می کنم. خودتو معلماتو یک جا ازکاربی کارمی کنم.

صدای نگین عصیانگر می شود: نه انگار شما حرف حساب حالتون نمی شه!

باز لحن شتاب زده ی رامین است که در راهرو می پیچد:
آرتین بس کن… خانم فتاح ما که با هم دعوا نداریم! لااقل شما کمی آروم باشینو مراعات کنین… آرتین هم یک پدره… عصبانیِ.. نمی دونه چی میگه، چیکار می کنه.

نگین شاکی می شود: من مراعات کنم… من! تا اینجا هم رعایت حال سارینا رو کردم که اینجوری شده!

لحن دستپاچه ی رامین برمی‌خیزد: خواهش می کنم بد برداشت نکنین، من فقط می گم شما خانمی کنین و چند روزی هم ما رو تحمل کنین تا کمی حال سارینا بهتر بشه. اونم مثل دختر خودتون.

در دل می نالم: ببین زهرا، نگین چطوری حرف می زنه چه طوری از حق و حقوق خودش و حتی معلمش دفاع می کنه، نه اتفاقی می افته، نه کسی کشته می شه. پس مسبب این طرز زندگی و فلاکتت خودت.

گوشه ی از کار افتاده ی مغزم جواب دلم را می دهد:
استنباط نگین هیچ گاه در من به وجود نمی یاد، هر چه قدر پیش روانشناس برم و خودم و تغییر بدم روح و جسمم مانند نگین نمی شه… نگین دلش از بچگی پرورش یافته و قوی و قرص شده، نه منی که از کودکی دلم ذره ذره آب شده و فقط جسمم مونده.

از شنیدن بی حوصلگی و رنجیدگی از تک تک کلمات نگین، قطره قطره درد هایم را از چشمانم می بارانم: آقای مهدوی سارینا عزیز منه… کمتر نباشه اندازه ی دخترم دوسش دارم، طفلکی زهرا هم سارینا رو خیلی دوست داره و بیش تر از من و شما دلش به حالش می سوزه… اما برادرتون کاری می کنه که آدم از خوبی کردن پشیمون میشه.

گوش هایم را تیز می کنم، منتظر دادوبیداد آرتین می مانم اما در کمال حیرت و ناباوری صدایی ازش بلند نمی شود!

  • اصلا می دونین زهرا خودش چیها کشیده؟ چطوری روز و شبشو تو این دنیای پر گرگ سپری کرده؟… همسایه هاش، خودم… اصلا فهمیدیم چطوری یه دختر هجده ساله تک و تنها بدون هیچ پشتوانه ای زندگی خودش و می گذرونه؟! دختری که همه تلاشش فقط پاک موندنشه. می جنگه تا کسی حتی به چشم بدهم بهش نگاه نکنه. نه انگار ندیدین… ندیدین چطوری روزها و هفته ها گشنگی کشیده اما به خاطر آبروش حتی جلوی مردم دست دراز نکرده.

کمی سکوت می شود و هیچ صدایی از کسی بر نمی خیزد.
دستم روی گونه ام می نشیند و خیسی اشک هایم را می زداید.
از نگین دلگیرم، از حرفاش ناراحتم، نباید از من از زندگی اسفناکم صحبت می کرد. نباید یک ذره غرور مانده ام را پیش این ها پایمال می کرد.
شاید هیچ غروری جلوی آرتین نداشتم، اما خوب جلوی رامین حفظ غرور کرده بودم.

استمرار در سخنان نگین ناراحتی ام را پس می زند و بیشتر قدردانانه به حرف هایش گوش می دهم.
نگین تجربه کافی داشت چگونه با بازی کردن کلمات، طرف مقابلش را قانع کند:

  • این ها را نگفتم که خدایی نکرده ذره ای دلسوزی و ترحم در دلتون بیفته… چون کسی که واقعا به ترحم نیاز داره من و شمایین، نه زهرا… چون زهرا رو پای خودش ایستاده و تا حالا بی کس و تنها فقط با آبرو زندگی کرده، حتی گشنگی و سختی باعث نشده از آبروش بگذره، می تونسته مثل خیلی از زن ها و دخترهای دیگه و حتی مردها، به جای آبرو پول و زندگی آنچنانی داشته باشه، اما نخواسته، پس ماییم که میون این همه ناز و نعمت بازمم از خیلی چیزها محرومیم. و این واقعا جای ترحم داره.

با ادامه ی حرف های نگین کمی دلم باز می شود و لبخند اما به تلخی زهر، روی لبانم می نشیند.

صدای زنگ موبایلی از داخل اتاقی که ایستاده ام هراسانم می کند!

در را آرام روی هم می بندم و سریع روی کاناپه برمی گردم.
نگاهم روی صفحه ی روشن و خاموش گوشی گران قیمتِ کنار پاییه ی کاناپه می افتد.
بی شک مال آرتین است که روی زمین جا جا گذاشته بود!
دلم نمی خواهد بفهمند به حرف هایشان گوش سپردم.
دلم نمی خواهد نگاه نگین نسبت به من تغییر کند، همان گونه که فکر می کند در بی خبری سپری می کنم، یک امتیاز بزرگی برایم است از این بیشتر نگاه های دلسوزانه آزارم می دهد.

تا به خودم بجنب و مثل قبل دراز بکشم در باز می شود.
آرتین مشکوک نگاهی با من می اندازد و با اخم سمت موبایلش پا تند می کند.

خم می شود و گوشی اش را از روی زمین چنگ می زند.
موقع کمر راست کردن از گوشه ی چشم نگاهی به صورتم می اندازد و صاف می ایستد.
ورود نگین و رامین به نگاهش را خاتمه می دهد.
همان طور که جواب مخاطب پشت خطش را می دهد، از اتاق بیرون می رود: بله سعید؟

نگین لحظه ای از دیدنم پای آمدنش سست می شود! با نگاهی مضطرب صدایم می زند: زهرا!

با سری افکنده بلند می شوم.

خودش را مقابل صورتم می رساند و دست زیر چانه ام می گذارد و سرم را بالا می گیرد:
چه بلایی به سرت اومده؟ چی شده!؟

نه چیزی داشتم برای گفتن، نه می توانستم حقیقت را جلوی این دو برادر بازگو کنم.
صدای جیغ دلخراش سارینا وحشت زده نگاه همه را سوی در می کشاند!
رامین چنان با حالت دو خودش را از اتاق بیرون می اندازد که شانه اش با در بر خورد می کند!

جیغ های پشت سر هم سارینا و صدای دویدن، خانه را پر می کند.
دست نگین از زیر چانه ام می افتد و نگران می پرسد: یعنی چی شده؟

سری به طرفین تکان می دهم و پاهایم اتوماتیک وار سمت در به حرکت در می آید.

کجا!؟

سوال نگین را فقط با نگاهم پاسخ می دهم.
نگاهی که نگرانی و ندانستن ها درش موج می زند!
راه می افتم بدون این که حواسم به پای زخمی ام باشد.
از درد پایم تعادلم را از دست می دهم. نگین سریع زیر بغلم را می گیرد و همراهم از اتاق خارج می شود.
به گمانم خودش هم دلواپس سارینا و جیغ های بی امانش شده است که بی حرف مرا همراهی می کند.

چشمم به آخر پله ها و امتداد نرده ی طلایی رنگ، درست سمت اتاق سارینا خشک می ماند!
جیغ های سارینا یک در میان با هق هق همراه می شود.
دست نگین دور بازویم حلقه می گردد و نگاه دلواپسم را سمت خودش باز می گرداند.

صدای مناظره ی آرتین و رامین ممزوج صدای جیغ و گریه ی سارینا می شود:
رامین بدو زنگ بزن مامان بیاد!

کجا زنگ بزنم مگه گذاشتی کسی هم بمونه… به روح بابا قسم خورده تا زنت و نیاری نمیاد.

صدای غرش آرتین بلندتر از صدای رامین تا پایین پله ها می رسد:
پس لال شو… من زنی ندارم.

داد رامین بلند می شود:
خوب با دکترش تماس بگیر!

تلخی بیان آرتین با غمی محزون، به زور شنیده می شود: دکتر هم قسم خورد دیگه نمیام.

فریاد عصیان گر رامین برمی خیزد: لعنت به تو… مقصر خودتی… بچه از دست رفت. یه کاری کن!…

حرف زیر لبی نگین، نگاه دلواپسم را به طرفش روانه می سازد:
انگار دیونه خونه ست‌… مثلا پدره‌!

چشمم روی صورتش می ماند. خودش هم دست کمی از من ندارد با رنگی پریده محکم دسته ی کیفش را می فشارد.

تا بتوانم عکس العملی نشان دهم سمت پله ها روانه می شود‌: زهرا تو منتظر بمون من برم ببینم این طفل معصوم چشه!

نرده را می گیرم و به قدم های تند نگین نگاه می کنم.

آخرین پله از دیدم ناپدید می شود.
سرم را به سمت آسمان می گیرم و پلک روی هم می بندم.

  • خدایا خودت کمکش کن! نزار بیشتر از این رنج بکشه، اجازه نده با درد بزرگ شه، نزار مثل من ضعیف قد بکشه.

داغی اشک پشت پلک هایم را می سوزاند. پلک از هم فاصله می دهم تا به جای گریه، خودم را بالا برسانم مرهم درد سارینا باشم. جیغ و گریه های سارینا قطع نشدنی بود و حتی نگین که سارینا را با دلسوز صدا می زند، در آرام کردنش مأثر نبوده است.

با فاصه گرفتن پلک هایم، به جای پله ها از دیدن قامت آرتین مقابل چشمانم، اعجاب قدمی عقب می روم.

نگاهم از روی دستش و انگشتانی که قصد شکستن، دور نرده پیچیده شده است و همچنان استخوان های تک به تک انگشتانش را در معرض نمایش قرار داده است، سمت بالا به دو تیله ی سیاه رنگ که قرمزی رنگ خون اطرافش را در بر گرفته است، کشیده می شود.

عمق نگاهش از اسارت نگاهم پاره می شود. دست از نرده بر می دارد با بدن ورزیده اش انحنا می دهد و راه پله ها را برایم باز می کند:
برو بالا… تا تو نباشی آروم نمیشه.

صدای دورگه و شکسته اش، تحسر لحنش دلم را می لرزاند.

از مقابل نگاهم می گذرد و چشمانم را پشت سر خودش می کشاند.
با شانه های افتاده قوطی سیگارش را از جیب شلوار ورزشی اش بیرون می کشد و یکی برای تسکین دردهایش به لب می زند.
یاد قلیان حاج بابایم می افتم. الان راز آن دود های غلیظ و پک های محکم را درک می کنم.
حاج بابایم هم مثل آرتین، وقتی ناراحت یا عصبی می شد چه قدر عمیق و پی در پی از دود غلیظ قلیان کام می گرفت و چند دقیقه ای در سینه اش حبس می کرد و در نهایت دودش را حلقه حلقه به آسمان رها می کرد و با غم به حلقه ها زل می زد. منم از گوشه ی پنجره با فکری بچه گانه از دیدن دود های حلقه حلقه بی صدا تشویقش می کردم و بالا پایین می پریدم.
صدای متوحش نگین از بالای پله ها، نگاهم را از در بسته ی ورودی که پشت سر آرتین جا مانده بود سمت خود می کشاند: زود بیا بالا… بجنب…

دیدن حال سارینا چنان تأثیری روی نگین گذاشته بود که حال من، پای زخمی ام یادش رفته بود و این گونه صدایم می زد تا تند تند پله ها را بالا بروم!

نگاه منگم را احساس می کند، جلوی مانتوی توسی رنگ پلیسه دار بلندش را کمی بالا می گیرد و یکی به دو پایین می آید:
ای وای ببخشید… اصلا پات یادم رفت!
آخه نمی دونی چطوری به موهاش چنگ می زنه و خودشو این طرف و اون طرف می کوبه… دلم براش کباب شد.

از صدای بغض دار نگین بابت حال سارینا، حرج راه نفسم احساس می کنم.

دست زیر بغلم می اندازد وجسم ناتوانم را سمت بالا می کشاند: ببین زهرا… سارینا آروم شد میریم خونه ی ما. ریز به ریز این اتفاقاتی که برات افتاده رو تعریف می کنی. دیگه نمی زارم این طوری پیش بری. کم کم دارم از دستت عصبانی میشم.

آخرین پله می ایستم و نگین هم مجبور به ایستادن می شود.
صدای سارینا آرام می شد و اوج می گرفت. جیغ هایش یک در میان بالا می رفت. به گمانم دخترک بیچاره نفسی برای جیغ کشیدن برایش نمانده بود.

نگین از دیدن نگاهم، معترض می شود: چیه؟ هنوز یه توضیح کامل بابت این کارات بهم بدهکاری.

مظلومانه نگاهش می کنم تا از تصمیمش باز گردد.
من توانایی سربار شدن را نداشتم، نمی توانستم در خانه شان زندگی کنم.

ابرو در هم می کشد: بی خودی گربه شرک نشو… این بار اجازه نمی دم تنها زندگی کنی.

وادارم می کند حرکت کنم: الان برو تو، تو راه حرف می زنیم.

نگین با دست آزادش مقنعه ی سیاه رنگش را زیر چانه اش مرتب می کند و آرام می گوید: سعی کن زیاد امیدوارش نکنی، فقط آرومش کن بریم. اون باید به پدرش عادت کنه. این طوری خودش هم از دست میره.

با دیدن وضعیت بغرنج سارینا، حتی نمی توانم جواب نگین را بدهم.
رامین مچ ظریف و شکننده ی هر دو دستانش را گرفته بود و در آرام کردنش می کوشید. سارینا با چپ راست کردن سرش، گریه می کرد و جیغ می کشید.

نمی دانم چگونه نگین را پس می زنم و خودم را لنگان لنگان به تخت سارینا می رسانم.
لحظه ای رامین سرش را برمی گرداند و از دیدن من صورت اشک آلود و چشمان قرمز و خیسش خوشحال می شود.
از دیدن اشک های یک مرد آن هم رامین، وجودم می لرزد و قلبم تکان شدیدی می خورد.
نگاه از چشمانم می دزدد. بی درنگ دستان سارینا را رها کرده بلند می شود.
سارینا بدون آن که مرا ببیند دستانش سمت صورتش می رود که استمهال کشیدن موهایش را نمی دهم.

هر دو کتفش را می گیرم و صدایش می زنم.

  • سارینا…

تکان های شدید و جیغ های بلندش اندکی کم می شود اما چشم باز نمی کند. از تکان های شدیدش نمی توانم تعادلم را حفظ کنم و روی تختش، درست جای خالی کنارش فرود می آیم.
این طرز نشستن غیرارادی ام با هین
بلندی که از ترس افتادنم روی پایش است، از گلویم بیرون می آید!
تکان ها و هق هق های دلخراشش نقصان می شود.
کثرت خیسی صورت و موهایش، گویی یک تشت آب را روی صورت و موها و بالشتش ریخته اند عذابم می دهد.
خودم را مقصر می دانم. من نباید بیشتر بهش نزدیک می شدم باید هشدار پدرش را جدی می گرفتم.

دوباره صدایش می زنم:

  • سارینا…

این بار با بغضی توام با گریه ای که دست دل زبان نفهمم است، نه خودم، صدایش می کنم.

سینه اش از شددت گریه بالا و پایین می شود. اما جرأت چشم باز کردن نمی کند.
خم می شوم تا اشک هایم قاطی خیسی اشک های روی صورت بی روحش شود.

بوسه ای که روی گونه اش می زنم سرش را متوقف می کند اما گریه اش را بند نمی آورد.

از شوری اشک روی گونه هایش لب زیرینم می سوزد.

حتی فرصت نکرده بودم ببینم چه بلایی سر لبم آمده است!
صورتم جمع می شود، اما عقب نمی کشم.
دلم می خواهد تنها مرهم و تسکین درد دختر بی گناه که شانه هایش برای این مصیبت خیلی ضعیف و ناتوان هستند، من باشم.
دست راستم را از زیر تن لاغر و نزارش رد می کنم و جان لرزانش را به سینه ام می فشارم.
حس من برای سارینا، نه احساس شاگرد معلمی است؛ نه جایگزین شدن به عنوان کسی در زندگی اش.
تنها دیدن زهرای دوم در وجود سارینا، مرا سمت سارینا می کشاند.
تا حالا هم سعی کردم ریشه دار شدنِ حس بی خود و ترحم انگیز بودن در درونش را از خودش دور کنم و مانع به وجود آمدن حساسیت های زهرای دیگر در ناخودآگاهش بشوم.
سارینا برایم تداعی یک زهرای ضعیف دیگر بود.
سوز نشسته روی قفسه سینه اش که پر شتاب بالا و پایین می شود، از استخوان های سینه ام می گذرد و قلب پردردم، این مشابهت عمیق را با تمام وجود در خود می بلعد.
پدرانی که تنها منفعت خودشان برایشان مهم بود؛ مادرانی که ترس بر مهر و محبت شان غلبه کرد و قدرت مقابله حس دموکراتی مردانشان نشدند و ما را به تباهی کشیدند.

لرزش و هق هق سارینا بین بازوانم کم و کم تر می شود.
مراقبم کمرش را بیشتر تکان ندهم.
به غیر سارینا تمام حس ها، تمام اجزای بدنم، چه مغز و چه قلب و روحم کسی را جز سارینا در اتاق نمی بیند.

آرام و آرامتر می شود، اما آوای گریستنش هنوز قصد تمام شدن را ندارد.
سرش را آرام از سینه ام فاصله می دهم تا صورت زیبایش را ببینم.
دستان کوچکش دور گردنم حلقه می شود و از بلند کردن صورتش امتناع می کند.
بوسه ای که بی هوا می رود و روی صورت و گوشش می نشیند، تحرزمم را برای هق نزدن و گریه نکردن بی فایده می گذارد.
بگذار هر گونه فکر می خواهند بکنند. گذشتن آب از سر، چه نیم وجب باشد چه یک وجب، دیگر گذشته است.
تا حالا مراعات کردم آرتین حرکاتم را بد نپندارد. اما هر گونه عملم برعکس شد و شیطان رجیم در این میان من بودم. پس بزار دلی که می رود برای ترکیدن خالی شود و هر چه می خواهد بارم کند، کسی که رفتنی است چه با چند کلمه، چه چندین تومار.
منی که می روم تا نباشم، پس ابراز عشقم را به این دخترک رنج دیده خواهم کرد و بعد خواهم رفت.

دست کسی روی شانه ام می نشیند و مرا وادار به جدا شدن از سارینا می کند.
گردنم می چرخد و چشمان خیسم قفل نگاه نم دار نگین می شود.

پلک روی هم می بندد و با لبخندی پر از امواج غم و ترحم می گوید: دیرمون میشه.

چشم های پف کرده ی سارینا از گریه ی زیاد، برای لحظه ای با ترس از هم فاصله می گیرد.
اما چانه اش هنوز از هق هق تو گلویی می لرزد و لبانش روی هم بند نمی آید:
ک…ج…ا…

حرف یک کلمه ای اش از ترس رفتنم، هزار تکه می شود و دلم را می سوزاند.

برای ثانیه ای یاد آن رو نحس در خاطرم جولان می یابد.

  • کجا مامان؟!

با لبخند و تعجب مرا از آغوشش بیرون می کشد: چت شده زهرا! خوب زشته، میرم پیش مهمونا!

اشک و لرز صدایم را درک نکرد: مامان منم ببر.

لبخند می زند: اِوا… بغلم ببرم، تو دیگه بزرگ شدی. خانم شدی. برو آشپزخونه به زنداداشت کمک کن.

دستانم را از دور کمرش باز می کند و با لبخندی بر می خیزد: می دونم بهونه ی سوغاتیهات و می گیری، اما شب باز می کنم، الان باز کنم حاج بابات ناراحت میشه.

لبخندش را نمی خواستم. سوغاتی اش را نمی خواستم. تنها آغوشش را برای رهایی وحشت درونم می طلبیدم. ترسی که یک ماه با رفتنشان به مکه پادزهری هم برایش نیافتم. اما با سن کمک صبوری کردم و لب باز نکردم.

پلک بر هم می زنم تا نگاهم از اسارت چشمه اش لبالب پر شده در کاسه ی چشمانم رهایی یابد.
آخرین دانه های درشت اشک هایم را از روی صورتم می زدایم و غده ی بالا آماده تا بیخ گلویم را فرو می دهم.
نگاهم قفل آبی های رقصان سارینا لب می زنم: نگین جان من پیش سارینا می مونم.
سارینا مسرور از حرفم میان گریه می خندد.
نگین فشار کوچکی به سرشانه ام می آورد و شاکی صدایم می زند: زهرا؟!

انگشتم برای گرفتن قطره اشکی که این بار فکر می کنم از روی خوشحالی است، به طرف گونه ی سارینا می رود.
لب می گشایم تا پاسخ نگین را بدون این که بیازارم بدهم: بعد از….

آرتین تتمیم حرفم را نمی دهد: خانم فتاح شنیدین که؟ خانم معلممون خودش می خواد اینجا بمونه.

کنایه ی منظوردارش برق از کلم می پراند!
بدرستی که این مرد یک هارون‌الرشید است! با این اوضاع دخترش، باز هم فکر منفورش آزادانه برای تهمت زدن و تحقیر کردن می چرخید.
خصمانه سارینا را که ترسیده به پدرش نگاه می کند را رها می کنم.
برمی خیزم تا به لطف نگین که کنارم ایستاده و قدرتی به وجودم تزریق کرده است، جواب دندان شکنی به آرتین بدهم.
تیزی نگاهم در چشمان خودبینانه اش فرو نرفته، رامین سر می رسد این شانس را ازم می گیرد.
نگاه های متعجب و پرسگرانه تک تک مان سمت رامین روانه می شود.
با رنگی پریده، نفس نفس زنان دست روی چهارچوب در می گذارد و می گوید: آرتین پلیس ها!

حالت ایستادن متکبرانه اش در عرض یک ثانیه دود می شود و وا رفته دست از جیب های شلوار ورزشی اش بیرون می کشد و سمت رامین برمی گردد: چی؟!

گویا تازه سارینا یاد این عموی دلسوز می افتد!
نگاه گذرایی به سارینا می اندازد و راست می ایستد.
نفسی تازه می کند و رو به برادرش آرام می گوید: بیا پایین.

آرتین با عجله سمت در می رود.
ابروهایم به هم نزدیک می شود.
چشمان پرسشگرم سمت نگین چرخ می خورد!
دیدن نگاه سوالی اش روی خودم و سری که به معنای: چی شده! تکان می دهد مرا از برای سوال کردن دست خالی می گذارد!
انگشت اشاره ام که هنوز اسیر دست کوچک ساریناست، کشیده می شود.

نگاهم روی چشمان معصوم و سرخش می نشیند.
از دیدن تمنای آبی هایش ناگزیر به نشستن می شوم.
تمام ذهنم به دلیل آمدن نامشخص پلیس ها کشیده می شود.
نگین داخل اتاق قدم رو می رود و گه گاهی نگاهی به من می اندازد.
اما وجود سارینا اجازه نمی دهد هیچ ‌کدام لب از لب باز بگشاییم و تشویش درونمان را خالی کنیم!

انتظار و دلهره یمان را سر رسیدن رامین به پایان می رساند.
با آرامش ظاهری که تلاطم درونش را دستپاچگی و چشمان نگرانش لو می دهد، نزدیکتر می آید.
رو به من می گوید: خانم ترابی دم در باهاتون کار دارن.

سارینا وحشت زده دستم را بیشتر سمت خودش می کشاند.
طفلکی تارهای صوتی اش از فرط گریه خش دار شده بود.
هنوز کم و بیش هق هق تو گلویی اش از بین نرفته، ملتمس می گوید: نه… نرین… من نمیزام بری…

رامین سمت چپ تختش می رود و کنارش می نشیند‌.
دستی روی چتری های خیس چسبیده روی شقیقه هایش می کشد و با محبت مجابش می کند: عروسک خودم؟ دنیام؟ دوست خانم ترابی دم دره باهاش کار فوری داره. تو که دخترک باهوش خودمی، اگه نره بد میشه.

سارینا شانه ای بالا می اندازد و بغض می کند.
رامین ماهرانه با زبان خوش بدون این که گریه اش را در بیاورد قانعش می کند: انرژی خودم، من پیشت میشینم تا خانم معلمت بره و جواب دوستش و بده و زودی برگرده. خوب؟

دست رامین روی دست سارینا که محکم دستم را گرفته بود، می نشیند.
رامین هم می شود و بوسه ای روی پیشانی سارینا می کارد و هم زمان دستش را از دستم در می آورد.

رامین بدون این که سرش را عقب بکشد دست سارینا را رها می کند و به من اشاره می زند، بیرون بروم.
ترس و وحشت رخنه کرده در دلم را در نگاهم می ریزم و سمت نگین می چرخم.
پشت گرمی که با پلک بر هم زدن برایم القا می کند، پاهایم را سمت در می کشاند.

نگین پشت سرم راه می افتد و کمکم می کند پله ها را پایین بروم.
مضطرب وسط پله ها می ایستم.

  • بدبخت شدم نگین جون، من می دونم پلیس دنبال من اومده… می دونم غلام از من شکایت کرده، بدبخت شدم.

دستم را می کشد و واثق کنار خودش وجود لرزانم را پایین می کشاند و جوابم را می دهد: زهرا تو کاری نکردی که بترسی… هر جریمه ای هم باشه خودم میدم. کمی آروم باش. به خودت بیا.

به نیم رخ مصممش نگاهی می اندازم و کنارش به در خروجی کشیده می شوم.

  • خدایا چی می شد منم چنین شخصیتی داشتم؟

جوابم مثل تمام سوال هایم از خالقم بی جواب می ماند.
نگین نگاهش را جلوی در و جا کفشی می گرداند: زهرا کفشات کو؟

آهی از اعماق وجودم می کشم و با لب و لوچه ی آویزان پاسخ می دهم: پام که زخمی بود نتونستم خوب بپوشم این مردک هم چنان من و پشت سر خودش کشوند که کفش از پام در اومد و یه لنگه پا موندم.

چشمانش گشاد می شود و ندادن قروچه ای می رود: واقعا که…

اینبار عصبی اش کرده بودم. نگاه می دزدم تا تاسف نگاهش را نبینم.
حرصی در جا کفشی را می گشاید و دنبال کفشی مناسب می گردد.
یک جفت دمپایی زنانه جلوی پایم می اندازد: بپوش. زود باش.

دمپایی های قهوای رنگ جلو بسته را می پوشم و راه می افتم تا بیشتر از این نگین را با کارهایم عاصی نکنم.
از شکل دمپایی معلوم است برای مادر بزرگ سارینا هستند.

از سوز سرمای شدید، لرزی خفیف روی تنم می نشیند.

نگین دستش را دوی کمرم حلقه می زند و نگران می پرسد: سردته؟

از داخل لب می گزم و سری به معنای نه بالا می اندازم.
دلم نمی خواهد نگرانم باشد و دلش به حالم بیشتر از این بسوزد.

از تمیزی حیاط با دمپایی ها راحتتر قدم برمی دارم.
بی شک این برفها را خدمتکاری کسی تمیز کرده است. انگار برفی نباریده است.

قدم به قدم نزدیک شدنم به در، یک ضربه به ضربان قلبم می افزاید.

نمی دانم چه چیزی انتظارم را می کشد!
زندان، بدبختی،

دیدن حال ناآرام آرتین و کلافگی اش بیشتر مضطربم می کند.
با خروج کاملمان از در، نگاه ها سمت من و نگین روانه می شود.
نگاه دو مأمور نظامی و غلام با صورتی کبود و لبی پاره بیشتر ترس را به دلم تزریق می کند.
چشم های مأموران روی من که به کمک نگین راه می رفتم، لبان آرتین را از تهدید و داد و غال روی هم می بندد.
نگاهشان را دنبال کرده نیم چرخی می زند و از دیدنم، کاپشن سرمه ای رنگش که تنها محافظ سرما روی شانه هایش بود را بالا می اندازد و می گوید: آها…‌ خودش اومد.

غلام تهدید وار مرا نشان می دهد: جناب سروان خودشه. این دختره پای این مرد و تو خونم کشیده… اینا خونمو آتیش زدن.
سروان که مردی تقریبا میان سال با ریش و سبیل جوگندمی چشمان درشت و قهوای رنگ، دست بالا می گیرد و غلام را وادار به سکوت می کند: صبر کنین ببینم.

سروان برمی گردد و با سر به سربازش که کنار ماشینش ایستاده اشاره می زند.
سرباز سمت غلام می رود و با قاطعیت کلامش تذکر می دهد کنار بایستد و حرفی نزند.
غلام با چاپلوسی هر چه تمام تر دست روی سینه اش می گذارد و کمی به جلو خم می شود: چشم، من ساکت می مونم. اما شمام اجازه ندین حقم پایمال شه.
بی وجدانه بی همه چیز خودش مکر روباه داشت تا جنس آدم.

آرتین لااله الاالله گویان پنجه ای داخل موهایش فرو می برد و جوش می زند: جناب من اشتباه کردم این ویروس و آتیش نزدم. باید همون جا می کشتمش.

سروان ابرو در هم می کشد و با تحکم می گوید: شمام آروم باشین و چیزی نگین که بعدا پشیمون نشین، این حرف شما تهدید محسوب میشه.

بی توجه به کلافگی آرتین سمت من می آید: خانم ترابی شمایین؟

آب دهانم را می بلعم و با ترس بله ای می گویم.
نگین فشار کوچکی به کمرم می دهد تا آرام باشم.

کلاه لبه دارش را از سرش برمی دارد و زیر بغل می زند. با همان اخم و جدیدت کامل، می پرسد: خانم شما چند وقته خونه این آقا رو اجاره کردین؟

می خواهم صدایم لرزشی نداشته باشد که ناموفق می شوم: دو سال و… شش ماهه.

سری تکان می دهد و سوالی می کند که ازش واهمه دارم: خانوادت کجاست؟

آهی از اعماق وجودم می کشم و با سری افکنده جواب می دهم: مُردن.

خانمی در حال گذر نگاهی به ما می اندازد و قدم هایش سست می شود اما بدون این که بایستد راهش را ادامه می دهد.
حال آشفته ی آرتین را درک می کنم. مثل من کع از ترس حرف و حدیث مردم و افطرا به این روز افتاده ام، از دیدن یکی دو نفر از مردان و زنان بیشتر به هم می ریزد و قدم رو می رود.

وقتی سوال دیگری نمی شنوم، جز صدای نفس های تندو پر خشم آرتین، نگاهم را بالا می گیرم.
سروان درست میخ چشم های نگرانم با ابروهای در هم سوالی را می پرسد که برای یه لحظه از اعماق وجودم دعا می کنم زمین دهان باز کند و برای همیشه مرا ببلعد: این مرد ادعا می کنه هر روز تو خونه ای که بهت اجاره داده رفت و آمدهای مشکوکی میشه و همسایه ها ازت شکایت دارن. درسته!

لبانم باز می شود اما جوابش از راه گلویم خارج نمی شود.

نگین پادرمیانی می کند: جناب سروان این چه حرفیه. اینا همش تهمته.

جناب سروان شاکی می شود: شما؟

نگین محکم و جسور کمرم را رها می کند و دست دور بازویم می اندازد و می گوید: اول دوستی که از خواهر بهم نزدیکتره، دوم معلممه منم مدیر مهد کودکه…

غلام مثل قاشق نشسته وسط حرف نگین می پرد: جناب سروان این خانم خودش کلاشه… اون قدر اصرار کرد که این دختره ال وبله… منم خام حرفاش شدم، وگرنه من به چنین دخترای بی اصل و نسب و بی آبرو، خونه اجاره نمی دادم.

نگین از خشم سرخ می شود و می خواهد جوابش را بدهد اما قبل از نگین جناب سروان با غیظ سمت غلام می چرخد و می گوید: مگه نگفتم حرف نزن!

مردک سالوس قدم جلو آمده را با دست سرباز که با اخم به عقب هدایتش می کند، عقب برمی‌گردد.
سر کج می کند و با متملقی می گوید: معذرت می خوام. فقط خواستم یه وقت قول ظاهرشون رو نخورین.

جناب سروان سری تکان می دهد و سمت نگین و منی که داشتم از درون آتش می گرفتم، برمی گردد: خوب خانم ترابی، این مرد میگه شما خونشو با این آقا آتیش زدین، درسته؟

ناخودآگاه گردنم سمت آرتین می چرخد! نگاهم در نگاه سرخش قفل می شود.
گویی منتظر حمایتش بودم یا نمی دانم شاید می خواستم واقعیت را بگوید و مرا از این مخمصه نجات دهد.

صدای مواخذه گر سروان مرا از درگیری عقل و دلم بیرون می کشد: خانم با شمام؟

سراسیمه چشم می چرخانم!
این بار هم مثل چند بار اخیر نجات دهنده ام آرتین می شود: جناب سروان من که گفتم من آتیش زدم دلیل هم داشتم براتون که توضیح دادم.

قصد و نیتش را نمی دانم! گاهی فکر می کنم آدم دو شخصیتی بیش نیست. خودش چشم دیدنم را ندارد و دلش می خواهد سربه نیستم کند، خودش هم میانجیگری می کند! خودش باعث این بدبختی هایم است، خودش هم کمکم می کند. چند بار از دست غلام نجاتم داده است و حالا هم ازم دفاع می کند، می تواند با چند کلمه حرف و تهمت هایی که می زند، از دستم خلاص شود، اما این کار را نمی کند!

سروان کلاهش را روی سرش می گذارد: بهتره بریم پاسگاه. اینجا نمیشه.

آرتین سد راه سروان می شود: جناب من دخترم مریضه.. اگه باورتون نمیشه بیایین داخل ببینین! من الان نمی تونم جایی برم. چند بار هم که دنبال این خانم رفتم دم محلشون, دلیل داشتم و دلیلم و هم توضیح دادم، چون معلمه دختر منه…
خونش رو هم آتیش زدم، چون این مردک پفیوز چند بار کلید انداخته و وارد خونه این دختر تنها شده بود تا مزاحمش بشه.

صدای غلام هوا رفت: جناب سروان دروغ میگه… می خواد کارهای خودش و ماست مالی کنه.

آرتین خونش به جوش می آید و از غفلت سرباز استفاده کرده، سمت غلام حمله می شود.
مشت محکمش روی دهان غلام می نشیند.
هین بلند نگین بالا می رود و مرا عقب تر می راند.
غلام محکم به ماشین پلیس کوبیده می شود و روی زمین می افتد.
سرباز بازوی آرتین را می گیرد و مانع مشت بعدی اش که گره کرده قصد حمله ی دوباره را دارد، می شود.
آرتین دست بالا می گیرد تا سرباز رهایش کند.
کاپشنش کم مانده روی زمین باافتد را سریع بالا روی هردو دوشش می کشد.
پره های بینی اش باز و بسته می شود و با صورتی کبود و فکی منقبض سمت سروان باز می گردد.

سروان مهلت حرف زدن برای آرتین نمی دهد: سرباز سوارشون کن، می ریم پاسگاه…

آرتین به ستوه آمده نفسش را بیرون فوت می کند و ملتمسانه با غم سروان را مخاطب قرار می دهد: جناب سروان!

غلام دست روی ماشین می گذارد و صاف می ایستد. با انگشت خون بینی اش را می گیرد و با نگاه هیزش برایم خط و نشان می کشد.
سریع چشم بر می گردانم و به سروان نگاه می کنم.

سروان با اخم سمت ماشینش راه می افتد: زود باشین آقای مهدوی، سوار شین لطفا. خانم ترابی شمام همین طور.

آرتین پرخواهش جلو می رود و می گوید: جناب سروان تمنا می کنم، دخترم حال مساعدی نداره، من خودم میام اما این خانم باید کنار دخترم باشه.

سروان نگاه گذرایی به من می اندازد و از آرتین می پرسد: مادرش کجاست.

باد کردن رگ های گردن و شقیقه هایش خبر از طوفان درونش را می دهد.
با صدای کنترل شده و خفه ای آرام می گوید: نداره.

سروان سری تکان می دهد و با تحکم می گوید: سوار شو.

لبخندی که لب های آرتین را به سمت بالا قوس می دهد و به لباس هایش اشاره می زند هیچ معنا و مفهومی ندارد: با این لباسا! زود عوض می کنم و میام.

سروان سری با تأسف تکان می دهد و می گوید: عجله کنین.

آرتین با عجله سمت ما می آید: برین تو.

در این لحظه نگین هم مثل من قادر به مخالفت نمی شود.
نمی دانم حال آشفته ی آرتین را درک کرده و مدارا می کند یا از بالا گرفتن حرف می ترسد.
هر چه باشد قدم اول را برداشته وادارم می کند داخل بروم.

آرتین آسوده خیال از بابت ما، نصف بعدی حیاط بزرگشان را سمت داخل خانه می دود.

نگین دم گوشم می گوید: نه انگار وضعیت این خونه، بحرانی تر از اونی که فکر می کردم هست. من این طور نمی دونستم!

از گوشه ی چشم نگاهش می کنم.
آهی می کشد و ادامه می دهد: این مرد واقعا به خاطر دخترش داره دیونه میشه. اشکالی نداره کمی مام مدارا می کنیم.

از در داخل نرفته صدای بلند سارینا نگاه بهت زده ی هر دویمان را سمت هم برمی گرداند و پاهایمان برای حرکت متوقف می شود.

گوش هایم تیز می شود تا معنی حرف هایش را میان جیغ گریه بهتر بشنوم: بهم دروغ گفتی…. زهرا جون… رفت… سرم و… گرم کردی… معلمم بره…ازتون بدم میاد…

با کشیده شدن دستم از طرف نگین بی خیال گوش دادن سعی می کنم به زخم پایم بی اعتنا باشم و تندتند قدم بردارم.

نگین مچ نچی می کند و می گوید: حنجرش جرخورد، انگار این بچه واقعا مریضه.. اصلا نمی فهمم…

داخل اتاق نشده، رامین با صدای بلند که سعی در آرام کردن سارینا بود می گوید: آهان اومد… اینم معلمت.

سارینا صدایش قطع می شود و به زور سرش را کمی بالا می گیرد تا میان هق هقش مرا بهتر ببیند.

آسوده از دیدنم فریادش سوزانش خفه می شود اما گریه اش ادامه می یابد.

رامین با حالی شبیه به احتضار با ته مانده ی انرژی که از صورت گر گرفته اش معلوم است سمت ما می آید.
دستی روی صورت عرق کرده و درهم اش می کشد و می گوید: شما پیشش باشین من برم دنبال آرتین.

بدون این که منتظر پاسخ ما باشد از کنارمان می گذرد و پیش برادرش می شتابد.

موبایل نگین زنگ می خورد.
بالاجبار با عذر خواهی رهایم می کند: معذرت می خوام زهرا… برو بشین ببینم کیه!

تبسمی که روی لبانم می نشیند را پس می زنم تا کبودی زخم لب زیرینم ترک برندارد.
لب تخت می نشینم و دست سارینا را داخل دستم می گیرم.
چشم باز نمی کند فقط بی صدا هق می زند.
دلم به درد می آید. این دختر دیگر جانی برایش نمی ماند که قدرت عمل دوباره را هم داشته باشد.
لحظه ای فکرم معطوف مکالمه ی نگین می شود: حامد جان آخه من چطوری بیام! نمیشه خودت بری؟

لحظه‌ای سکوت می کند و با نگرانی سمت من برمی گردد. نگاه نگرانش روی من به مخاطب پشت خطش می گوید: باشه الان خودم می رم، تو نگران نباش برو، خدا به همرات.

تماس را قطع می کند و با نگاه شرمنده بهم نزدیک می شود: زهرا جون؟

برای این که هیچ احساس مسئولیت و دینی در قبال نکند لبخند زورکی می زنم: نگین جون خواهش می کنم تو برو… اصلا نگران من نباش من عصر ماشین می گیرم میام.

آسوده خیال داخل چشمانش می خندد: قربونت… نورا گریه می کنه باید زود خودم و برسونم خونه، حامد کار داره، وگرنه نمی رفتم.

پر اطمینان لب باز می کنم: شرمنده بخدا… توروهم زندگی انداختم.

پشت چشمی نازک می کند و ابرو در هم می کشد: بازم حرف زدی؟

سارینا هم صدایش را در نمی آورد، انگار ورجک به حرف های ما گوش تیز کرده است!

با چشم و ابرو به نگین اشاره می زنم تا حالت سارینا را ببیند.

نگاهش را سمت سارینا برمی گرداند از فهمیدن معنای حرفم با لبخند و تأسف سری به طرفین تکان می دهد.

خداحافظی که با عجله برای رفتن می کند، دل مرا هم می برد.
از این که باز در این خانه تنها شده ام خوف به ما وجودم می نشیند

برای رهایی از ترس دستان کوچک سارینا را می گیرم و خودم را با سرینا مشغول می کنم.
دلداری دادن خودم به خودم این است که آرتین پاسگاه رفته و آمدنش زیاد طول می کشد و من تا آن موقع خواهم رفت.

گردن می چرخاند و با گوشه ی چشم نم دارش می پرسد: زهرا جون؟

پاسخش را با تمام وجودم می دهم:
جان دلم.

پلک بر هم می زند و دوباره دقیق تر از قبل نگاهم می کند. نگاهی موشکافانه، نگران، پر از سوالی!
بینی اش را بالا می کشد و آب دهانش را فرو می دهد. به گمانم مثل من که در برخی از موارد، برای پرسیدن و نپرسیدن سوالم دو دل می شوم، برای پرسیدن مردد شده است!
به زور لبخندی روی لبانم می نشانم تا جرأت کند و حرف دلش را بپرسد.

از لبخندم و فشار کوچکی که به دستش می دهم که انرژی می گیرد و می پرسد: بابام کتکت زده؟

گیج لحن و نگاهش می مانم!
یک کودک شش ساله با درک و فهم بالا، ذهنی آشفته در همه حال، چگونه می خواست قد بکشد و بزرگ شود آن هم میان این مردم.
از این سن دلش مرده، مغزش خسته شده بود.

دستش را از دستم خارج می کند و به زور نیم تنه ی بالایی اش را بلند کرده، دست کوچکش را روی گونه ام می گذارد.
غمگین و بغض دار می گوید: دردت گرفت.

تازه مغزم گفته هایش را هلاجی می کند.
سریع واکنش نشان می دهم.
دستش را از روی گونه ام برمی دارم و سری به طرفین تکان می دهم: این چه حرفیه! خوردم زمین.

گویا با یک آدم عاقل و بالغ و فهمیده حرف می زدم.
پوزخندی می زند و دست آزادش را مشت می کند و چشمش را می مالد:
من بچه نیستم بزرگ شدم.

نچ نچی کرده پیشانی اش را می بوسم. با این دختر حرف زدن بی فایده بود. این دختر مثل زهرای کوچک، بچگی ندیده و نکرده بود طعم بچگی را نمی دانست. به جای فکر خیال بچگی با اوهام و ترس ها به این سن رسیده بود.

زبانش را روی لبان قرمز و خشک شده اش می کشد: مامانم وقتی اومد دیدنم من نمی دونستم مامانمه… بابام کتش زد عمو نذاشت جلوشو گرفت منم گریه کردم. وقتی

پبلوز گلدار قرمز رنگش را صاف می کنم و برای منحرف ذهن کوچکش می گویم: داشتی کشی می گرفتی؟ بلوز بیچاره تو تنت ده پیچ خورده…

می خندد و کمرش را آرام به سمت بالا قوس می دهد تا راحتتر بلوزش را پایین بیندازم.

دوست داری درس بخونیم؟

سری بالا می اندازد و با لب و لوچه ی آویزان می گوید: میشه پیشم دراز بکشی و بغلم کنی؟

لحظه ای دستانم که مشغول کشیدن کمر شلوار نخی ست بلوزش بود متوقف می شود!
نگاه متعجب و پرسشگرم را با لحنی مملو از بغض و تمنا باز می گرداند.
خواهش میکنم زهرا جون!

از خواهشِ حسرت بارش، سوزشی عمیق روی دلم احساس می کنم.
نگاهم در مردمک های لرزانش آرام روتختی اش را کنار می زنم و آرام به پهلو کنارش دراز می کشم.
دست راستم را از زیر تن لاغر و ضعیفش رد می کنم و دست دیگرم را دورش حلقه می زنم.

دمی عمیق می گیرد که سینه ی استخوانی اش زیر کتفم بالا و پایین می شود.
این حس را با تمام وجودم درک می کنم.
اما من این احساس را بغل مادرم که بغلش برایم کمیاب بود چشیده بودم.

لب می گزم تا دانه های هجوم آور در داخل چشمانم بیرون تردد نکنند.
بخش عظیم مغزم می رود و در آن زمان ها پرسه می زند.

  • مامان بغلم می کنی؟

لحاف را تا روی گردنم می کشد و با آهی عمیق می گوید: باید برم قلیون حاج بابات و آماده کنم. چای نبات بریزم… تو بخواب‌.

ترسیده دستش را گرفتم: مامان من می ترسم تنها بخوابم. چرا حاج بابا نمی زاره بغلم کنی! پیشم بخوابی‌؟

با این که نه سالم بود و اما با تمام وجودم غم بزرگ رخنه کرده داخل چشمانش را دیدم. دیدم و نتوانستم بیشتر اصرار کنم.

کنارم زانو می زند و گونه ام را عمیق و جانسوز می بویید و می بوسد. آرام و بغض دار زمزمه می کند: حاج بابات میگه این طوری خانم نمی شی، بزرگ نمی شی.

با صدای فریاد حاج بابا از هال هراسان از کنارم برمی خیزد و سمت درد می دود و بلند می گوید: اومدم…

از ترس تاریکی لحاف را تا روی سرم می کشم و زیرش مچاله می شوم.
اشک هایم روان می شود و کف دستم را روی لبانم می فشارم تا صدایم در نیاید و به قول مامان حاج بابایم را آزرده و عصبانی نکنم.
زیر لحاف می لرزم.
آن روز برای اولین بار فکر بچه گانه ام با خودش درگیر می شود.
چرا حاج بابام از من بدش میاد! چرا وقتی دید بغل مامان نشستم و دست دور گردنش انداختم، بازویم را چسبید و مرا محکم به سمت دیگر خانه پرت کرد و گفت : این قدر لوسش نکن گمشو برام چایی بیار…. فردا پس فردا فکر می کنی می تونه آدم بشه… در خونه یکی بره پرتش می کنن بیرون.
پس من و دوست نداره شاید من بچه ی سرراهیم… شاید اصلا من دخترشون نیستم. پس چرا با حمید و حسین چنین رفتاری نمی کنه! چرا تنها از من متنفره!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *