| Friday 30 October 2020 | 08:25
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان اتهام واهی (پ.10)

رمان اتهام واهی (پ.10)

رمان اتهام واهی (پ.10)

رمان اتهام واهی (پ.9)

رمان اتهام واهی

یکی از پرستارها سرمش را تنظیم می کند و می گوید: مطلقا سر صدا نمی کنین و حرف نمی زنین.

سمت آرتین برمی گردد و می گوید: آقای مهدوی فقط به خاطر تقاضای شما اجازه دادیم تو اتاق باشین. وگرنه قانون بیمارستان و که می دونین؟

آرتین سری تکان می دهد.

  • نگران نباشین.

صدای خش دار و بغض دارش دلم را تکان می دهد.
نگاهم در نیم رخ مغمومش که حتی لحظه ای هم سر بلند نمی کند و نگاه از صورت رنگ پریده ی دخترش نمی گیرد؛ مکث می کند.
یه چیزی ته دلم لیز می خورد. سریع سر برمی گردانم تا افسار دل صاحب مرده ام را داشته باشم.
نباید برایش دل می سوزاندم! آن هم برای چنین آدمی!
پس چرا هیچ بنی بشری، حتی پدر خودم، کسی که از گوشت و پوست و خون خودش بودم، برایم دل نسوزاند!
آن وقت من این وسط شده بودم دایه ی مهربان تر از مادر!

با بسته شدن در اتاق توسط پرستارها؛ نگاهم را از در، سمت سارینا سوق می دهم و زیر لب آیت الکرسی را زمزمه می کنم.

چهار نگاه لرزان و نگران روی سارینا پر استیصال جا خشک کرده بود. تا چشم باز کند و به هوش بیاید.
تنها سکوت کامل اتاق را دعاهای زیر لبی و زمزمه های آرام مادر بزرگ سارینا می شکند.
گذر زمان از دست همه در رفته بود و نگران و با دلی پر آشوب منتظر به هوش آمدن سارینا ایستاده بودیم.

صدای ضعیف و آرام سارینا، اول از همه آرتین را که ایستاده خشکش زده بود از جا می پراند.
دست روی پیشانی دختر کوچکش می گذارد و کمی به سمت صورتش خم می شود.
رامین از روی مبل برمی خیزد و سمت در پا تند می کند.

  • الان دکترش و خبر می کنم!
    مادر بزرگ سارینا زمزمه های زیر لبش تند تند می شود و دستانش رو به آسمان، اشک هایش روی گونه های چروکیده اش سرعت می گیرند.

دکتر همراه پرستاری با عجله وارد اتاق می شود.
آرتین را از کنار تخت، عقب می راند.

  • آقای مهدوی لطفا عقب باایستین.

آرتین عقب عقب می رود. بازدمش را پر از آه و درد بیرون می فرستد و چنگی به موهای به هم ریخته و پریشانش می زند.
دکتر گوشی پزشکی اش را روی گوشهایش می گذارد و مشغول معاینه سارینا می شود.
لحظه ای پلک روی هم می بندم و از اعماق وجودم برایش دعا می کنم.

صدای ناله و گریه ی سارینا هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود به حدی که صدای دکتر بالا می رود.

  • خانم کریمی زودتر آرامبخش بزن… نباید پاش و تکون بده!

نفس ها در سینه حبس می شود.
دکتر همان طور که پای سارینا را معاینه می کند سمت من برمی گردد و با سر اشاره می کند جلوتر بروم!

دیگر به لطف سارینا دکترش هم به خوبی مرا می شناسد.

بدون تعلل جلوتر می روم.
دکتر آرام می گوید: باهاش حرف بزن… آرومش کن.

پرستار آن طرف تخت، سرنگ حاوی آرام‌بخش را در سرمش خالی می کند.
با هر دو دست صورت لاغر و پر اشکش را قاب می گیرم و تا بتوانم از حرکت تند باز بدارم. بوسه ای روی پیشانی اش می کارم تا آرام بگیرد.

اشک های خودم هم قاطی اشک هایش می شود.
کم کم بدنش شل می شود و دوباره به خواب عمیقی فرو می رود.
قبل این که برگردم دستی روی صورتم می کشم و سر به زیر عقب عقب می روم.
دکتر شکری می گوید و سمت در روانه می شود.

  • شکر وضعیتش امیدوار کننده ست. فقط درد داره که اونم کم کم بهتر میشه. شما هم می تونین برین خونه استراحت کنین. حاج خانم ببرید خونه… معلمش کنارش بمونه کافیه؛ پرستارها هم هستن.

آرتین لام تا کام حرفی نمی زند.
مادر بزرگ سارینا و رامین با تشکر و قدردانی و دعای خیر دکتر را از اتاق بدرقه می کنند.

رامین دست مادرش را می گیرد.

  • مامان بلند شو برسونمت خونه!. این همه خستگی برا قلبت خوب نیست.

مادرش با لحنی خسته و بغض شکسته در راه گلویش می گوید: من نمی تونم تو خونه بشینم… دق می کنم.

دست زیر بغل مادرش می اندازد.

  • هر ثانیه بگی بازم برمی گردونمت بیمارستان… شما هم مریض می شی.

مادرش سمت آرتین بر می گردد و با لحنی گریان می گوید:

  • آرتین بیا دورت بگردم… بیا بریم کمی استراحت کن؟

آرتین سمت پنجره بر می چرخد.
شما برین.

انگار به حرف های یک کلمه ای و قطعی اش عادت کرده اند.
مادرش سری تکان می دهد و غمگین کنار رامین بیرون می رود.

در را نبسته پرستاری داخل می آید.

  • آقا شمام لطفا بیرون باشین. یه نفر بمونه کافیه.

فکر می کردم آرتین مخالفتی می کند یا حرفی می زند؛ اما در کمال تعجب بی حرف اتاق را ترک می کند!
با خروج آرتین نفسی آسوده می کشم و سمت تخت سارینا می روم.
راحت می توانم اشک بریزم و دعایش کنم.
صدای اذان از خلصه ی غم بیرونم می کشد.
پس وقت نماز صبح شده است!

بوسه ای روی گونه ی سارینا می زنم و سمت در روانه می شوم.

در را آرام باز می کنم و از دیدن آرتین درست روبه روی در، آن هم سر پا و سربه زیر، شوکه می شوم!

با صدای در تکیه اش را از دیوار می گیرد و با اخمی غلیظ جلوتر می آید.

  • کجا!؟

دستگیره را رها می کنم و قدمی دیگر بیرون می روم.

  • نماز خونه…

چیزی نمی گوید و هیچ تغییری در چهره اش ایجاد نمی شود.
نفسی آسوده از این که زخم زبان نمی زند و مخالفتی نمی کند، از زیر نگاهش می گذرم و سمت پرستاری روانه می شوم.

  • این طرف ته راهروست.

صدای آرتین نه تنها پاهایم از حرکت باز می دارد؛ بلکه نگاه بهت زده ام را سویش می کشاند!
بدون این که سری بچرخاند، داخل اتاق می شود و در را می بندد.

صدای پرستاری مرا به خود می آورد.

  • خانمی مشکلی پیش اومده؟

کنار می کشم تا میز چرخ دار، حاوی دارو و باند و قیچی و… را رد کند.
مقابل سوالش تبسمی می کنم.

  • داشتم می رفتم نمازخونه.

لبخندی می زند.

  • قبول باشه. مارو هم دعا کنین…

به صورت مهربانش لبخندی می زنم

  • محاجیم به دعا.

چه قدر لهجه ی شیرین و غلیظ اصفهانی اش به صورت پر محبت گرد و تپلش می خورد.
شاید در این سن که حدوداً چهل و خورده ای نشان می دهد، در بیمارستان کشیک ماندن و رسیدگی به مریض ها خیلی سخت باشد!
اما همه به نحوی زندگیشان را چه سخت، چه آسان که فکر نمی کنم زندگی آسانی هم باشد؛ می گذارندند.

داخل سرویس بهداشتی وضو می گیرم و نمازخانه می روم.
شاید طول و عرضش حدوداً اندازه ی خانه ی من می شد.
چهار نفر را مشغول نماز و دعا می بینم.
چادری از آویز جلوی در برمی دارم و سرم می اندازم.
قامت می بندم و با خلوص نیت، دست به دعا با پروردگارم می ایستم.
از خالق هستی شفا و سلامتی تمام مریض ها و سارینا را می طلبم و اشک می ریزم؛ برای دل کوچک سارینا، جسم و روح روان آسیب دیده اش، چشیدن طعم تلخ بی مهری از عزیزانش…

آخرای ذکر تسبیح حضرت فاطمه(س) بودم که حرف های خانمی که از سوز دل برای خانم کناری اش دردودل می کند را می شنوم.

  • دست پسرم، نون آور خونم، مونده تو دستگاه… چند روزه بستریه. قربونش برم از وقتی دست چپ و راستش و شناخته هم کار کرده، هم درس خونده. طفلکی به بابای خدا بیامرزش رفته… غیرتیه. نمی زاره خواهراش هم کار کنن!

گریه ی سوزناکش دلم را به درد می آورد.

  • حالا که دستش قطع شده صاحب کارش هم کنار کشیده و لااعقل پول بیمارستان و هم پرداخت نمی کنه. نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم. امروز هم نوه ام تب کرده آوردیمش اورژانس، بستریش کردن. من موندم پیش نوه م. بیچاره پسر یکی یه دونم، زنش وقتی دید به ما هم می رسه و خرجی ما رو هم میده طلاق گرفت. حتی مهریه اش و هم نگرفت و فقط از سر لج زندگیش رو نابود کرد؛ هر کاری کردم پسرم قانع نشد… گفتم برو به زندگیت برس، ما رو ول کن، ما هم خدایی داریم اگه راضی نیستی بیرون کار کنیم، کار در منزل پیدا می کنیم، تو کَتش نرفت که نرفت… گفت زنی که مادرم و خانوادم و نخواد می خوام صد سال سیاه منم نخواد.

گریه اش به هق هق تبدیل شد.

زن کناری اش که جوان تر ازش دیده می شد، دلداری اش می دهد.

  • خدا بزرگه… هممون تو این دنیا یه جوری امتحان پس میدیم. شوهر منم کلیه هاش از کار افتاده و دیالیز می شه. فقط یه دختر دارم. از این ویروس ها گرفته بود، چند بار بردمش دکتر… اما امروز اونقدر سرفه کرد که از نفس افتاد. آوردمش که بستریش کردن، گفتن ریه هاش عفونت کرده. بعد دوازده سال خدا این دختر و بهم هدیه داده… دوازده سالشه… الان شوهرم تنهاست منم مجبورم اینجا پیش دخترم بمونم.

خانمی که گریه می کرد اشک هایش را با گوشه ی چادرش پاک می کند و می پرسد: کسی رو نداشتی بزاری پیش شوهرت؟

لبخند تلخی می زند.

  • نه… من که خانوادم مشهد زندگی می کنن، برادر شوهرم هم به خاطر مال دنیا و ارث پدریشون شوهرم و دور زد… الان فقط حقوق کارمندی شوهرم و می گیریم و زندگی مون و می گذرونیم.

پس هم درد داشتند. دردهایی که یکی از دیگری رنگین تر.

بلند می شوم و چادر را روی آویز می زنم.

شما بیمه ندارین؟
همان خانمی که دست پسرش زیر دستگاه مانده جواب می دهد.
بیمه کجا بود شوهر بدبختم کارگر ساده بود که از ساختمون افتاد و مرد…

یک زنی که مثل من تا حالا فقط شنوده بود، بر می خیزد و چادرش را روی رخت آویز، آویزان می کند و می گوید: همسر من بیمه داره، فامیلیتون رو بگین شاید تونست کاری برای پسرتون بکنه…

خانم با اشک و آه و دعای خیر فامیلی اش را می گوید.

از نمازخانه خارج می شوم که آرتین را مقابل در نمازخانه با صورتی برافروخته می بینم.
جلوتر می آید و از لای دندان هایش می غرد: مرده بودی یا نماز می خوندی….

پشت سرم بیرون آمدن خانمی از نماز خانه آرتین را برای ادامه ی توهینش ناکام می گذارد.
با دو انگشت دور لبانش می کشد و دست چپش را داخل جیبش فرو می برد؛ ژست خصمانه و پر حرفی که دیگر عادتم شده بود.

از این که موقع وضو گرفتن سریع جوراب ها و پاهایم را شستم تا بوی بدش از بین برود، خشنود کفش هایم را پایم می کنم.
با این که روی شوفاژ نماز خانه پهن کردم اما هنوز نم داشتند.
با آن خیسی دیشب؛ این نم زیاد هم برایم مشکل ساز نبود.

جلوتر راه می افتد و پشت سرش قدم بر می دارم.
تمام فکر و ذهنم به مشکل آن مادری که نان آور خانه اش، تنها پسرش، داغ شده و در دل خسته اش نشسته؛ پر می زند.

پشت سر آرتین وارد اتاق می شوم.
رامین را بالا سر سارینا و دکتر را در حال معاینه ی سارینا می بینم.

  • وضعیت دخترمون کاملا نرمال و جای شکر داره تا نیم ساعت دیگه هم بیدار می شه… اصلا نگران نباشین.

گوشی پزشکی اش را از روی گوش هایش برمی دارد و دور گردنش رها می کند. از تخت فاصله می گیرد و رو به آرتین می گوید: اما باید چند روزی تحت نظر باشه. اصلا به هیچ عنوان از کنارش جم نخورین! نباید زیاد خودش و تکون بده.

آرتین جلوتر می رود. با دست، بالای ابرویش را می خاراند و نگاه گذرایی به چهره ی بی حالم می کند! رو به دکتر می گوید: دکتر ما خودمون هستیم. این خانم هم بهتره بره به زندگیش برسه.

لبخند معنا داری روی لبان دکتر نقش می بندد و بیشتر به آرتین نزدیک می شود.

  • درکت می کنم. ولی بهتره همتون برین، فقط کسی که دخترت قبولش داره و می خواد این جا باشه، بمونه؛ همین.

رامین سمت دکتر پا تند می کند و دست روی کمرش می گذارد.

  • ممنونم دکتر. حتما که خانم ترابی اینجا می مونن.

دکتر متأسف سر تکان می دهد و از اتاق بیرون می رود‌.
این تأسفش برای وضعیت این خانواده را باز هم کم می بینم.
خانواده ای که حرف هم، برای هم دیگر قابل قبول نباشد؛ حرف هم برای هم دیگر سنگین بیاید، خانواده به حساب نمی آید و قابل ترحم و تأسف هم می شود. در کل کوچکترین و کم سن و سال تربن فرد خانواده امنیت و محبتی نمی بیند و آسیب شدیدی می بیند.
مثل خانه ای که من توش امنیت را نچشیدم و عاقبتم چنین شد.

رامین نگاه افسوس بارش روی آرتین چرخ می خورد و اما نگاه ستیزه جوی آرتین روی صورت من قصد رد شدن ندارد.
رامین سد این نگاه پر اشمئزاز می شود.

  • خانم ترابی ممنونم که هستین… ممنونم که تحملمون می کنید.‌

پوزخند پر تمسخر بلند آرتین در میان حرف های رامین تبر می شود و روی غرور این عموی مهربان تر از پدر، فرود می آید!

رامین با پلکی که بر هم می زند، باز دم عمیقی که از بینی اش بیرون می فرستد؛ بر آتش خشمش غلبه می کند.
پره های بینی اش به شدت باز و بسته می شود و لبانش را داخل دهان می کشد!

عقب گرد می کند.

  • خانم ترابی براتون صبحونه گرفتم.

سینی از روی یخچال برمی دارد.

  • از دیشب چیزی نخوردین و سرپایین… لطفا بیایین بشینین اینجا، چیزی بخورین.

آرتین به سرعت اتاق را ترک می کند.
شاید از رفتار برادرش حرص می خورد! شاید هم یاد دیشب و پس زدن غذایی که برایم گرفته بود، خشمش را بر می انگیزد! یا نه… می رود تا فرصتی برایم دهد تا بتوانم چیزی بخورم!

صدای معده ام در می آید.

  • خانم ترابی تا شما چیزی بخورین، منم یه زنگی به مامان بزنم، بیام.

با خالی شدن اتاق سمت سینی صبحانه می روم.
اگر چیزی نخورم، خودم هم کنار سارینا بستری می شوم.

فکر نمی کردم با ترخیص سارینا شروع بدبختی هایم اوج بگیرد.
بعد سه هفته که فقط راهم شده بود بیمارستان و خانه رفتن، آن هم برای لباس عوض کردن و حمام رفتن، بلاخره سارینا مرخص می شود‌.
اجباراً برای رفت و برگشتنم از نگین پول قرض می کنم.
از بین حرف های شماتت بار آرتین، چنین نتیجه ای می گیرم که پول سه ماه کرایه خانه ام را به غلام داده است و من مجبورم از این به بعد، یک ماه و نیم را زیر بار دستوراتش باشم و دم نزنم.

نگین را چند بار در بیمارستان وقتی به ملاقات سارینا آمد می بینم. تنها پای تلفن می توانم باهاش حرف بزنم و دردل کنم.
مادر سارینا دو بار، آن هم به کمک رامین، وقتی آرتین بیمارستان را برای دوش گرفتن و لباس عوض کردن به خانه اش می رود؛ به دیدن دخترش می آید آن هم با گریه و نهی سارینا روبه رو می شود! برای این مادر گریان با قلبی شکسته، دلم می سوزد و از ته دل برایش دعای صبوری می کنم.
وقتی تلاش می کنم سارینا را آرام کنم، پر درد و گلایه می گرید که چرا مادرش تنهاش گذاشته و طلاق گرفته…

نمی توانم هیچ کدامش را قضاوت کنم و تقصیر را به گردن دیگری بیندازم!
فقط می دانم سارینا این وسط بی تقصیر و بی گناه است و تنها صدمه دیده در این زندگی بی برنامه ساریناست.

درطی این سه هفته، سه بار به زور، آن هم نیم ساعتی می توانم پیش دکتر نجمه بروم؛ آن هم به خواست قلبی خودم!
چون احساس می کردم تنها حرف ها و راهنمایی های دکتر، باعث می شود صبوری کنم و ذره ای بر ترسم غلبه کنم و بتوانم تا موقع بهتر شدن حال سارینا، این وضعیت را متحمل شوم.

سارینا از دیروز آرام انگشتان پایش را تکان می داد، این نتیجه ی مسرت بخش نه تنها خانواده ی مهدوی، حتی مرا مبتهج کرده بود.
تا جایی که رامین برای فردا شب یک مهمانی ترتیب می دهد.
اما بلعکس رامین، آرتین تصمیم گرفته بود به چند مستحق کمک مالی کند.

وقتی دیروز حرف آرتین را برای کمک، می شنوم، صورت چروکیده و اشک آلود همان خانم در نماز خانه ی بیمارستان جلوی چشمانم نقش می بندد.
از دیروز خوره به جانم می افتد که چگونه به آرتین بگویم؛ کمکی به آن خانواده هم بکند.

لیوان را از تنگ روی میز پر می کنم.
چشم می چرخانم تا سینی کوچکی یا بشقابی پیدا کنم و زیر لیوان بگذارم.
با این همه در کابینت، کدام را باز کنم و دنبال سینی یا بشقابی بگردم!

به ناچار در کابینت بالای سینک ظرفشویی را باز می کنم.
بشقاب کوچک مربعی شکل با لبهای طلایی خیلی زیبا، لبخند بر لبانم می آورد.
شکر که مجبور نمی شوم کل آشپزخانه را بگردم.
لیوان را داخل بشقاب می گذارم و سمت پذیرایی و پیش سارینا روانه می شوم.

مادر بزرگ سارینا از دیروز، آن به خاطر بهبودی نوه اش، فقط توانسته بود یک بار، آن هم برای اولین بار در این مدت، جواب سلامم را بدهد.

با خروجم از آشپزخانه، با آرتین قصد ورود به آشپزخانه می کند، محکم باهاش برخورد می کنم.

آب روی لباس هایم خالی می شود.
اما با هین بلندی، محکم بشقاب و لیوان را می چسبم تا زمین ناافتد و نشکند.

نگاه شوکه شده ی آرتین، به اخمی شدید تبدیل می گردد!
نگاهش را از چشمان وحشت کرده و رنگ پریده ام می گیرد و به چند قطره آبی که روی بلوز یقه هفت توسی رنگش پاشیده، می اندازد.
زیر لب با دندان های بهم فشرده می غرد.

  • مگه کوری!…

لب می گزم و جوابی نمی دهم. چون حرفی برای گفتن ندارم.

ترسیده عقب گرد می کنم تا با پر کردن دوباره ی لیوان از تیررأس نگاه غضبناکش محو شوم.

اما حرفش قدم هایم را در جا می خشکاند.

  • می بینم که از معلمی به خدمتکاری هم ارتقاء یافتی!…

می شکنم و با تمام وجودم خار و خفیف تر از اینی که هستم؛ می شوم!
تا می آیم حرفش را روی حرف های تلنبار شده در دلم بیفزایم، لحن آرام و نفس های داغش از پشت سرم، گوشم را می سوزاند و تا جگرم نفوذ می کند!

  • نکنه نقشه و تلاشت و برای زندگیم بیشتر کردی! اصلا می خوای خودمم کمکت کنم؛ چطوره!…

دستش که به پهلویم می خورد، مثل برق گرفته ها از جا می پرم!
بشقاب و لیوان هم زمان از دستم روی زمین می افتد و با صدای ناهنجاری هر تکه اش به یک طرف پرتاب می شوند!

وحشت زده سمتش بر می گردم!
با دندانهایی که بی وقفه به هم می خورد و صدای تق تق اش سکوت آشپزخانه را می شکند عقب عقب می روم!

چشمان از حدقه در آمده ی آرتین روی صورت و دستانی که برای سپر بلایم بالا می گیرم، خشک می ماند.

واکنشم دست خودم نبود!
رعب و وحشت نهفته در دلم از این جنس های پر قدرت، دست خودم نبود!
هراسم تنها یک دلیل محکمه پسند دارد، آن هم ضربه خوردن به طور متداوم و چندین بار، از جنس های مذکری که رحم و مروت در ذاتشان نبود.

تصویری از آن گرگ، از آن ظالم و شیطان در لباس آدمیزاد، جلوی دیدگانم نقش می بندد!
ترسم با بی رحمیِ چند لاشخور در خیابان و صمدی و چندین و چند اتفاق دیگر تشدید می شود و از من یک چنین آدمی ضعیف و عاجز می سازد.
کسی که اراده ای برای حفظ جان و آبرویش ندارد.
کسی که اگر آن خالقش، آن کسی که همه جا پشت و پناهش است، ذره ای رهایش کند در لجن فرو می رود و قادر به بلند شدن هم نمی شود!

آرتین قدمی جلو می آید.
سرم را استرس وار و بی وقفه به چپ و راست تکان می دهم!
هر کاری می کنم صدایی از گلویم خارج نمی شود، حتی برای نه گفتن… برای خواهش و فریاد!

رنگ نگاهش حیران، بهت و سردرگمی و ذره ای دلسوزی به خود می گیرد!
آرام لب می زند.

  • کاریت ندارم!

متعجب و شگفت زده تنها نگاهم می کند! شاید اصلا انتظار چنین آدمی که مقابلش مثل یک موش در خود می لرزد را نداشته است!

صدای بلند سارینا که مرا مخاطب قرار داده یک ریز صدایم می زند؛ مجبورش می کند عقب عقب برود.
حیرت نگاه قفل شده در عجز نگاهم با پیچیدنش سمت پذیرایی از هم گسیخته می شود.

لبانم را محکم روی هم می فشارم تا مامن شکستن دندان هایم از شددت به هم خوردنشان، باشد.
دستان لرزانم را پایین می آورم. از لبه ی کابینت می گیرم و سعی می کنم خودم را بیرون بیندازم. ‌
این وقت روز برگشتن بی موقع آرتین به خانه، حس ناخوشایندی بهم القا می کرد.
پس باید هر چه زودتر خودم را از خطری که بیخ گوشم داشت موس موس می کرد؛ می رهانیدم.

آشپزخانه را قدم به قدم با زانوهایی لرزان و وجودی یخ بسته به زور طی می کنم.
در ورودی را می گشایم و بی وقفه می دوَم.
سوز سرمای زمستانی یخبندان را مهمان بدن لرزانم می کند و بیشتر صدای دندان هایم را بالا می برد.
وسط حیاط پایم سر می خورد و با زانو روی زمین می افتم.
جیغ خفه ام طنین انداز سکوت حیاط دردنشت و سفید پوش می گردد.
از درد زانوی راستم و کف دستانم، دلم ضعف می رود.

اما ترس عظیم دریده شدن و بی عفت و بی آبرو شدن بر همه ی درد هایم حتی خونی که از زانو و شلوار پاره شده ام بیرون می زند، پیشه می گیرد و مرا وادارد به تاختن مثل اسبی که با هر واکنش بدی رم می کند وا می دارد.

با وحشت پشت سرم بر می گردم!
از دیدن آرتین درست روی پله ها؛ دستان زخمی ام را روی زمین می گذارم و سریع برمی خیزم و شروع به دویدن می کنم!

از درد پایم لنگ می زنم و صورتم مچاله می شود!
اما بی اهمیت خودم را از در اصلی به خیابان می رسانم و بدون آن که در را ببندم می دوَم.
مسافتی را در هین دویدن چندین و چند بار به پشت سرم نگاهی می اندازم و می دوم.
نگاه های متعجب و کنکاش گر مردم را به جان می خرم!
چند بار سر می خورم اما به زور خودم را نگه می دارم تا دوباره پخش زمین نشوم.
اما تا می توانم از آن خانه ای که تنها برایم منبع قضا و بلاست دور می شوم!

سوزشی درست روی قفسه ی سینه ام ناچاراً می ایستم.
دستم را روی باجه ی تلفن می گذارم تا بتوانم دم و بازدم را منظم کنم.

  • خانم مشکلی پیش اومده؟

سرم را بالا می گیرم و از دیدن مرد مسنی دستم را از روی سینه ام بر می دارم! سری تکان می دهم و مجبور می شوم با نه گفتنی راه باافتم!

آرام آرام خودم را به ایستگاه می رسانم و روی صندلی می نشینم.

-دخترم سردته!

گردن می چرخانم و به نگاه دلسوزانه ی خانمی میان سال با پالتویی سیاه و یقه ای پر خز و روسری پشمی قهوه ای، نگاه می کنم.

  • نه…

نه گفتن کاملا دروغین و آشکاری ام لبخند زورکی ام، لبخند تلخی روی لبانش می آورد.

نمی دانم حالم را می فهمد یا کم محلی ام باعث می شود رو برگرداند و سوال دیگری نپرسد.

از سوزش و درد شدید زانویم پایم را تکان می دهم.
با رسیدن بی آرتی سریع برمی خیزم تا سوار شوم.

  • خانم کارت!

دستم در جستجوی کیفم، آه از نهادم بلند می شود!
کیفم را جا گذاشته بودم!

  • آقا من دو تا زدم.

نگاه قدرشناسانه ام را به همان زنی می دوزم که چند دقیقه ی پیش مرا دخترم خطاب کرده و احوالم را پرسیده بود.

خودش را به من می رساند و دست روی کمرم می گذارد.

  • بیا عزیزم الان راه می افته.

اگر تشکر نکنم و چیزی نگویم دور از ادب و نزاکت است.

  • خیلی ممنونم… با عجله بیرون اومدم یادم رفت کیفم و بردارم.

تبسمی شیرین و پر مهر روی لبانش می نشیند.

  • اشکالی نداره تو هم مثل دختر خودم.

پشت سرش سوار می شوم و روی صندلی های خالی پشت می نشینم.
مانتویم را کاملا روی زانوهایم می کشم تا پارگی زانوی شلوارم دیده نشود.

سلانه سلانه با دلی پر از بغض، وجودی شکسته، جسمی پر از درد و قلبی پاره پاره و آکنده از غم داخل کوچه می شوم.

نمی دانم گردش دوران، چرخ و فلک زمانه چه از جان نیمه جانم می خواهد!

دلخوشی و خوب زندگی کردن به درک، آرزوهای خوب و دخترانه ام به درک، چرا اجازه نمی دهد بی سر و صدا و با آرامش این ماه ها و سال های بی پناهی و تنهایی ام را سپری کنم!

جیبم های خالی ام، اولین اشک را روی گونه ام می غلتاند.

خلوتی محله بی هیچ آشنایی که خودم نخواستم با هیچ احدالناسی دست دوستی بدهم، درد بی کسی ام را پررنگ تر می کند.

با انگشت کرخت و بی حسم از سرما، اشک روی گونه ام را پس می زنم.
نمی توانستم که تا شب کوچه بمانم.

راه می افتم تا از یک مغازه ای با نگین تماس بگیرم.
تنها کسی که خدا برایم امید زنده بودن و زندگی کردن بخشیده بود.

سر به زیر محله را می پیچم.
بی اهمیت به صدای بوق ماشینی راهم را ادامه می دهم.
نه انگار، بلایی قصد نازل شدن دارد!

کوچه در این وقت روز، خلوتی اش تنها شانس و بدبیاری من بخت برگشته است.
جز این نمی شد تعبیرش کرد.

مسیرم را بیشتر تا کنار دیوار می کشانم.
مغازه ها از سرما در هایشان را کیپ بسته بودند و شیشه هایشان را بخار گرفته بود!
اصلا اگر هم بسته نبودند و کسی از اهالی محله بیرون بود؛ چه کسی می خواست دفاع منی که در این محله نامش بد و هرزه در رفته بود، بشتابد.

تنها حرفشان این بود، کرم از خود درخت است، بزار پشت سرش راه باافتند و مزاحمش شوند.

کمی به قدم هایم سرعت می بخشم.
انگار ناامید می شود. چون دیگر صدای بوقی نمی شنوم.
می خواهم حدالامکان دور شوم و از مغازه ای ناآشنا به نگین زنگ بزنم.

از ظاهر شدن ناگهانی آرتین جلوی راهم پایم پیچ می خورد و نمی توانم تعادلم را حفظ کنم!
دست آرتین دور بازویم حلقه می شود و مانع افتانم می گردد!

هراسان و شتابزده دستم را پس می کشم!
با نگاهی رقصان و پر از نگرانی اطراف را می کاوم!

دیگر دلم نمی خواهد بیش از بیش بی آبرو و هرزه شناخته شوم.

کوچه خلوت است، اما ماشین های در حال گذر با سرعتی کم، آن هم به خاطر برف خیابان ها قلبم را به درد می آورد.

مردم آن چه را که به چشم می بینند باور می کنند، هر چه قدر خودکشی هم کنم باز هم برده ی چشمیم و دهن بین…. حرف و حدیث مردم که بالا بگیرد، جمع کردنش دیگر غیر ممکن است،‌ باید بسوزی و خاکستر شوی.

با بغض و صدای لرزان و خفه لب می زنم.

  • خواهش می کنم… دست از سرم بردارین… آبروم رو بردین… دیگه بسه… خواهش می کنم!

دلم نمی خواست بیش از بیش عجز و التماسم را ببیند! اشک های پر ترحمم را مشاهده کند.
اما دیگر چاره ای جز التماس برایم نمانده بود.

  • کیفتون رو جا گذاشتن.

از درد قلبم و هق هق تو گلویی، قلبم فریادی پر کینه سر می دهد.

  • به درک… فقط دست از سرم بردار…

می خواهم راهم را ادامه دهم که بیشتر سد راهم می شود.
هیکل بزرگ و تنومندش را به رخم می کشد.

  • الان تو این شرایط نمی تونی پا پس بکشی… الان سارینا در بد وضعیتیه… باید باشی…

سری به طرفین تکان می دهم و با دست اشکم را پس می زنم.

صدای کلفت مردی مرا از جا می پراند.

  • آقا مشکلی پیش اومده… خانم خوبین!

آرتین با غیض و صورتی برافروخته می غرد.

  • مشکل خانوادگیِ، شما بفرما…

خجالت می کشم مرد را نگاه کنم.
پوفی که می کشد و پشت بندش صدای خش خش قدم هایش روی برفها؛ دور شدنش را احساس می کنم.

  • خانم ترابی لطفا بیایین سوار شین تو ماشین حرف بزنیم.

از رسوا شدن می ترسم؛ از بی آبرو و انگشت نما شدن واهمه دارم!
تا توان داشتم با احتیاط در طول زندگی ام، تنهایی ام، دربه دری ام قدم برداشتم تا بد نام نشوم، تا دست مالی نشوم تا هرزه نامیده نشوم!
اما آرتین با آمدن گاه و بیگاهش در این محله کاری کرد بدنام و هرزه جلوه داده شوم؛ حرف و حدیث های کثیف پشت سرم به قدر طولانی شود که حتی نتوانم جمعشان کنم.
دیگر ملایم حرف زدن و نزدنش با این اوضاعی که برای ساخته، ذره ای برایم ارزش ندارد.
نه باعث ترسم می شود نه دلهره ام…. بیشترین نگرانی ام از اتهامی واهی بود که مردم برایم نزنند، اما وقتی تهمت ها زده شد و گفته ها گفته شد، دیگر جایی برای ترس نمی ماند!

به قول دکتر نجمه: اگر اعتبارت را به بهای امنیتت بدهی، حاصل تجربه ات این چنین خواهد بود: اضطراب، افسردگی، اختلالات در خوراک، اعتیاد، خشم، گناه، نفرت و غمی شرح ناپذیر.
پس به بهانه ی امنیتم، اعتبارم را نگه می داشتم تا تف مالی نشوم؛ وقتی اعتبارم از دست رفت؛ زنده ماندن و امنیت به چه دردم می خورد! یا باید از این شهر برای همیشه فرار می کردم و آواره ی شهری غریب با آدم های ناآشنا می شدم؛ یا رها می شدم در این دنیای وا نفسا که مردمش برایم تصمیم گیرنده باشند و هر روز بدتر از دیروز خردم کنند!

نگاهم قفل سیاهی چشمانش که آتشی جهنم را پشت مردمک هایش پنهان ساخته… دلم فریاد می زند؛ دیگر بس است، دیگر کافیست تا به این جا هر کاری کردی؛ خواه یا ناخواه، انگشت اتهام طرفت بوده، پس بازم بزار باشد!
دوباره جلوی این مرد سر خم نکن؛ سارینا عملش تمام شد از این به بعد کم نیار!

لب می گزم و بزاق پر شده داخل دهانم را همراه اشک هایم فرو می دهم.
تلاشم برای عادی و بدون ترس حرف زدنم موفقیت آمیز می شود.

  • من با شما حرفی ندارم… تا اینجا هم آمدنم به خاطر دخترتون کافیه.

علناً داشتم سر کوفت می زدم و منت سرش می گذاشتم.
انگار اوقات آقا را با حرفم، مکدر کردم! اما باز هم برایم اهمیت ندارد.
ابروهای در همش بیشتر به هم نزدیک می شوند.
لحن ملایمش تند می شود.

  • نزار به زور متوسل شم… مثل آدم خودت برو سوار شو.

تهدید چشم هایش، تحکم حرف توپنده اش مرا از مخالفت باز نمی دارد.
چون دیگر تصمیم را گرفته بودم.

  • خوب همین جا بگ….

فرصتی برای اتمام سخنم نمی دهد!
بازویم را می گیرد و با گامی بلند مرا سمت ماشین کوفتی اش می کشاند!
کارش به قدری ناگهانی است که نه می توانم فریاد بزنم، نه قدرتی برای مقابله و رهانیدن بازویم از دستان پرقدرتش را دارم.
در عقب ماشینش را باز می کند و وجود سبک شده ام از سرما و یخ زدگی را مثل پر کاهی داخل ماشین می اندازد!

واقعا این چنین عاقبتی خنده دار و باور نکردنی است!
حتی نمی توانم روزهایم را برای خودم معنی کنم!
سریع سوار می شود و بی معطلی استارت می زند.

  • می مردی می گفتی داروهای سارینا مونده… لال بودی بگی داروش رو گذاشته تو دهنش و منتظر آبِ…
    اگه یه لحظه دیر رسیده بودم، داشت خفه می شد… دارو تو دهنش حل شده؛ به سرفه افتاده بود!

چشمانم تا حدممکن گشاد می شود.
پیشه می گیرد تا خفه ام کند و همه ی تقصیر ها را گردن من بیندازد!

نگاهم را در آینه غافلگیر می کند. طلبکارانه می گوید: چیه نکنه می خوای التماس هم کنم. خودت وارد زندگی نکبتی من شدی… خیلی مشتاق بودی وارد خونم بشی نه!… یا نکنه مال و منالم چشمت و گرفته بو؛ هان!…کدوم!

موفق هم می شود لالم کند!
نگاه متعجبم روی رگ های برجسته شده ی گیج گاه و شاه رگ های بیرون زده ی گردنش؛ به گردش در می آید!

عجب انسانی بود این!
انگار نه انگار، این یه نمه زندگی و آسایشی که داشتم را به گند کشیده است!
سیگاری بیرون می کشد و بین لبانش می گذارد.

سیگار بین لبانش می گوید:
پس چشمت کور دندت نرم… خودت کاری کردی که بچم فقط به خاطر تو اشک بریزه و عذاب بکشه… خودت هم باید همه وقت پیشش باشی.

فندکش را روشن می کند و سیگارش را آتش می زند.
سر می چرخاند و انبوهی از دود حبس شده در دهانش را از گوشه ی باز پنجره بیرون می فرستد.

  • در ضمن!

نگاهم از روی دو انگشتی که بینشان سیگار در حال سوختن است و تهدید وار بالا برده است؛ روی سیاهی چشمانش کج می شود.

  • این و از من به عنوان بزرگتر همیشه به یاد داشته باش… لیاقت دلسوزی و ملایمت و اصلا نداری…

برای لحظه ای خون در کل رگ هایم به جریان می افتد و به صورت و چشمانم می رسد.
اصلا نمی توانم چشم ازش بردارم.
پس دلش به حال سوخته بود یا می خواست بسوزد!
هر کدام هم باشد برایم پشیزی ارزش ندارد.
سر می چرخانم تا اشک حلقه زده داخل چشمانم را نبیند!
گذر مردم را می بینم، پیر و جوان، زن و مرد، چه بی دغدغه برای خودشان زندگی می کردند.

گذر زمان ها را بر یاد و خاطراتم تلنبار می کنم و هیچ گونه خوشی درش پیدا نمی کنم.

چه آن روز که آرزوی هر دختری عروس شدن بود و من به اجبار کنار رشید نشستم، چه امروز که دوست دارم خودم را از دست زورگویی های آرتین و مصیبت های هر روزم آتش بزنم!

با دلی لبالب از تحقیر و توهین نه تنها آن روز، بلکه تمام روز های دیگر را کنار دخترش می گذرانم!

بدون آنکه بفهمم چرخ و فلک رقصان مرا با خود ماها و سالهایی که خودش هر ثانیه و ساعتش انتخاب کرده؛ می چرخاند.

با همان لباس ها و شلوار پاره، زانویی پر درد که خونش خشکیده بود تا شب کنار سارینا می مانم. تنها کسی که با نگرانی حالم را جویا می شود و پاسخی هم نمی شنود؛ رامین بود.

رامین مهمانی اش را می دهد، نه با حضور من.
آرتین مقابل رویم با اقتدار و از روی تکبری که احطه اش کرده بود می گوید: این خانم نباید در مهمانی حضور داشته باشد.
ته دلم هم خوشحال می شوم، هم ناراحت.
نه تحمل خرد شدن داشتم، نه تحمل مهمانی که اصلا هیچ گونه سنخیتی در شان من نداشت.
من تنها و فقیر و بی لباس کجا و مهمانی های آن چنانی کجا!

یک ماه هم مثل برق و باد؛ گاهی طوفانی، گاهی آرام از کنارمان می گذرد.
نه توانایی رفتن داشتم، نه ماندن!

سهم من از زندگی تنها سرگردانی بود و تنهایی!
دیگر مقابل حرف و حدیث های آرتین، نه تنها نمی لرزیدم؛ بلکه گاهی جوابش را می دهم.
آن هم فقط و فقط به خاطر دکتر نجمه و حرف هایش!
هنوز نتوانسته بودم گذشته و آن اتفاق که تمام کابوس های شبانه ام را به همراه داشت؛ بازگو کنم! هنوز نتوانسته بودم از دختر فراری که بودنم از خانواده ی اصلی ام پیش دکتر حرفی بزنم! اما کم و بیش از ترس ها و بچه گی های پر از دردم حذف زده بودم. از آرتین از سارینا و از گردابی که در آن گیر کرده بودم گفته بودم.

نقطه به نقطه حرف های دکتر را در ذهنم تجسم می کنم و رسا و قاطع جواب می دهم: بله من معلم دختر آقای مهدوی هستم! چطور؟

نیش خندی روی لبان گوشتی اش می نشیند.

  • هیچی ، آرتین تعریفت و کرده بود گفتم ببینم کسی که این گونه از طرف داداش ما تعریف و تمجید می شود! چگونه شخصی است!

گوش هایم برای ثانیه ای سوت می کشد و آتش می گیرد! لحنش تمسخر به همراه دارد!
اما من تصمیم را گرفته بودم. هر گاه چنین حسی به سراغم بیاید حرف ها و توصیه های دکتر را در ذهنم برای خودم روی تکرار بزنم تا بتوانم به استرس و ترس درونم؛ غلبه کنم.

باید یاد بگیری که بگذری و بگذاری استرس ها از تو دور بشوند. گذشتن مهم است، زیرا به هر حال بر همه ‌چیز کنترل نداری.
تبسمی از روی اجبار روی لبانم می نشانم و با تشکری از جلوی چشمان عسلی اش می گذرم.

الان فقط موقع گذشتن بود به هزار و یک دلیل! آرتین کم نبود که این یالقوز هم کنارش جوانه زد.

پله ها را بالا می روم و با خودم تکرار می کنم.
نگرانی مانند صندلی گهواره‌ای است. شما را سوار می‌کند و حرکت می‌دهد اما مقصدی در کار نیست.

پس من آرامم؛ من نگران نیستم، پس فردا یک ماهم کامل تمام می شود و از این خانه به کل می روم!
دینی هم در گردنم نمی مانند. عوض پولی که به صاحب خانه داده به دخترش رسیدم. نه تنها تدریس، بلکه به داروها و غذایش هم رسیدگی کردم!
دیگر حق ندارد جلوی رفتنم را بگیرد!

سوپ را روی پایتختی می گذارم.

  • سارینا جان…

پتو را آرام کنار می زند و با لبخندی گشاد سعی می کند، بنشیند.
چه قدر از ته قلبم برای بهبودی اش خوشحال بودم.
دکترش در عرض این یک ماه چند بار برای معاینه اش آمده و اظهار خرسندی کرده و خبر بهبودی اش را داده بود.

مادر بزرگ سارینا قم زیارت حضرت معصومه رفته بود تا نذرش را ادا کند.

از زیر بغلش می گیرم تا بتواند راحتر و بهتر بنشیند.

  • ممنونم زهرا جون.

لبخندی زدم و بشقاب سوپش را همراه سینی روی پایش گذاشتم. نتوانستم قانعش کنم دیگر زهرا جون نگوید و زیاد بهم دل نبندد!

  • خواهش می کنم عزیزکم… بخور نوش جونت.

بر می خیزم و جلوی پنجره می روم.
چه قدر تلاش کردم سارینا برعکس خودم کسی که بودم و هستم؛ نباشد. فقط می خواستم قوی بودن جنگیدن را یاد بگیرد. اما انگار زیاد هم موفق نشدم!

آرتین را وسط حیاط همان طور که سیگار دود می کند، می بینم.
در این یک ماه تلاشم را کردم جلوی چشمانش دیده نشوم از وجودش حذر کنم!
به قول دکتر: اگر نمی‌توانی پرواز کنی، بدو، اگر نمی‌توانی بدوی راه برو، اگر نمی‌توانی راه بروی سینه‌خیز برو، اما هر
چه می‌کنی، رو به جلو در حرکت باش.

من که نمی توانستم مقابل توهین و تحقیر هایش را بگویم و باهاش مقابله کنم، پس خودم را جلوی دیدگانش نمی گذاشتم تا این راه را فقط بتوانم حرکت کنم! بدون هیچ دردسری.

آن قدر غرق فکر می شوم که برگشتنش را سمت پنجره و غافلگیر کردن نگاهم را متوجه نمی شوم!

مثل برق گرفته ها سریع برمی گردم از جلوی پنجره دور می شوم!

قلبم قروپ قروپ صدا می دهد! احساس می کنم از گونه هایم آتش بیرون می زند.
از اینکه فکر کند دیدش می زدم خجالت زده لب می گزم!
با صدای سارینا از حالت سرگردانی به خودم می آیم!

  • زهرا جون دیگه نمی خورم سیر شدم.

به بشقاب نصفه و نیمه اش نگاه می کنم و جلوتر می روم.

لرزش صدایم جای خود دارد، اما لرزش دستانم دیگر چه صیغه آی بودند را نمی دانم!

  • تو که چیزی نخوردین!

لبانش آویزان می شود.

  • دیگه از سوپ بدم میاد..‌ هر روز هر روز سوپ؟

لبه ی تختش می نشینم و سینی را از روی پایش برمی دارم.

  • سوپ هم مقویه، هم این که چون تحرک نداری و نشستی، باید غذای سبک و سالم نوش جون کنی خوشگلکم!

پوفی می کشد و با کاغذ دستمالی که از بغل سینی بر می دارد، لبانش را پاک می کند.

  • خیلی دلم می خواد راه برم… برم پارک بیام مهد با بچه ها بازی کنیم.

سینی را روی پایتختی می گذارم و
محکم بغلش می کنم.

  • مهدم میای… بازی هم می کنی.. اما باید قوی شی!

دستانش را دور گردنم حلقه می زند و می گوید:

  • تنها شما پیشم باشین برام کافیه… شوخی کردم، من فقط شما رو می خوام.

آهم بلند می شود! این که بدتر شد! این همه تلاشم برای سرد شدن از من، انگار بی نتیجه بوده است!

از خودم جدایش می کنم.

  • ببین سارینا جان… هر چیزی، هر کسی به نوبه ی خودش جایی و جایگاهی داره، من معلمتم. دیگه نمی تونم هر روز کنارت باشم. از هفته ی بعد کم کم میای مهد و اونجا درس و ادامه می دیم… خوب.

مثل هر بار باز هم بغ می کند و سرش را پایین می اندازد.

  • ولی من این جوری مهد نمی میام تا پام خوب نشه و درست راه نرم؛ نمی یام.

صدای در باعث می شود حرفم را ادامه ندهم.

آرتین، پشت سرش مهرداد وارد اتاق می شوند.

  • سلام ساری ساری خودم… آخ عمو دورت بگرده!

با دیدن دستان باز مهرداد که با شادی سمت سارینا می آید از لب تخت بر می خیزم.
مهرداد لاغر اندام با موهای قهوه ای و چشمان عسلی و لب و بینی استخوانی. تیپ اسپرت، سمت سارینا پا تند می کند.

سارینا چتری هایش را کنار می زند و نگاهش قبل لبانش به خنده روشن می گردد.

  • عمو مهرداد اومدی!

مهرداد نشیمن گاهش را لب تخت گذاشته سارینا را آرام بغلش می کشد.

  • آره اومدم… اومدم فدات شم…

کلماتش رنگ ناراحتی و غم می گیرد.
آرتین کنار در می ایستد و دستان را روی سینه قلاب می کند.
نگاهش حالت غریبی دارد.
سریع چشم می دزدم و سراغ کیفم می روم.

صدای مهرداد اوج می گیرد: وای سار ساری خودم نمی دونی برات چیا آوردم… یه خرسی برات آوردم، هم قد پدر قوریلت.‌‌..

خنده ی بلند شاد سارینا در اتاق می پیچد و خیالم را آسوده می کند.
سمت در روانه می شوم تا از تیرأس نگاه معنا دار آرتین دور شوم.

  • زهرا جون کجا!

نفسم در سینه حبس می شود! میان خوشی و خنده اش هم حواسش پی رفتن و نرفتن من است!

لبخندی زورکی می زنم و می گویم: من دیگه باید برم دیرم شده.

عبوس لبانش غنچه می شود.

  • شما که تازه اومدین.

مهرداد با دو انگشت بینی کوچکش را می کشد.
موش موشی من، پس من اینجا برگ چغندرم…

تعللی نمی کنم و سریع با یک خداحافظی کوتاه سمت در قدم برمی دارم.

  • خانم معلم صبر می کردی خودم می رسوندمت.

از لحن معنا دارو ناخوشایندش نفسم تنگ می شود و قدم هایم سست!

غیظ کلام آرتین لحظه ای خوشحالم می کند.

  • خفه شو مهرداد…

بی حرف بدون برگشتن و نگاه کردن به آرتین سرعت قدم هایم را افزایش می دهم تا وجود آتش گرفته ام را بیرون بیندازم.

خدایا چرا؟ آخه چرا هر کس و ناکسی از راه می رسد دلش می خواهد لهم کند!

خودم را بیرون می اندازم و هوا را می بلعم؛ نه یک بار، نه دو بار، چندین بار!

نمی دانم چرا گردنم بالا می رود و سمت پنجره ی اتاق سارینا چرخ می خورد!

دیدن قامت بلند آرتین و نگاه سنگینش هول زده ام می کند!

سریع نگاه می دزدم و سمت در خروجی پا تند می کنم.

در را روی هم می بندم و با خود زمزمه می کنم: دلیری و شجاعت را به دروغ نمی توان بر خود بست؛ دلیری صفتی است که مکر و فریب نمی پذیرد.

من نمی توانم خودم را قول بزنم و بر حقیقتِ وجودِ واقعی ام، غلبه کنم!
من شجاع بودن را چند سال پیش زیر خاک های روستا دفن کردم. این تلاشم برای زرنگی تنها یک دلخوشی ساده و فریب دادن خودم بود! تا ادامه دهم و زیر شماتت ها و تحقیر و توهین ها کمر نشکنم.
نرمی برفها را زیر پاهایم پشت سر می گذارم و راه را برای مقصدی نامعلوم طی می کنم.
مقصدی که هر روزم بدون برنامه ریزی سپری می شود.

آن طرف خیابان می روم تا ایستگاه برسم.
سر به زیر حرف های دکتر در مغزم جولان می یابد.

  • احتمالا در زندگی دچار شکست‌هایی شدی، اتفاقاتی ناگوار برات افتاده و درد و رنج زیادی کشیدی. از گذشته می‌ترسی و فکر می‌کنی ممکنه در زندگی دچار شکست بشی. پس حتماً حتماً باید خودتو از قید گذشته‌، احساس خشمی که داری و انرژی‌های منفی آزاد و شروع به فکر درباره چیز‌های خوب و مثبت زندگی کنی.. مثلا موفقیتت در کار… شروع زندگی جدید یا عشق…
    فکرت باید متمرکز آینده ای باشه که می خوای ادامه بدی، نه زندگی که گذشته؛ چه خوب، چه بد، دیگر قابل تکرار نیست و تو هم قادر به درست کردنش نیستی، باید از مغزت پاک کنی و به فکر آینده باشی.

مسیرم را سمت امام زاده می کشانم.
دکتر دیروز با زبان بی زبانی برایم فهماند آنچه در مورد گذشته ام تعریف کردم را نپذیرفته است.
از کنار مرد چغندر فروش می گذرم و بوی خوشش آب دهانم را راه می اندازد.
دلم ضعف می رود و آب پر شده دهانم را می بلعم. چشم از قرمزی و بخار چغندر ها می گیرم و راهم را ادامه می دهم.
چه قدر ساده از تمام لذت های دنیا گذر می کنم و بدون چشیدن طعم خوششان چشم می بندم و از کنارشان دور می شوم.

  • خطر کن! همه چیز را خطر کن! سخت ترین کارهای روی زمین را به خاطر خودت انجام بده، به خاطر خودت عمل کن با حقیقت مواجه شو.
    هر روزم خطر است و هر روزم به سخت ترین شکل ممکن می گذرد.
    حقیقتی که هر ثانیه مثل پتکی روی سرم کوبیده می شود و یاد آوری می کند چیزی را که هستم.
    اما نمی توانم یک فرد عادی بشوم.

وضو می گیرم و جوراب هایم را می شویم.

  • کسی که هرروز از زندگی بر ترسی غلبه نکرده باشد، از زندگی درس نگرفته است.

از بتم تولد هر روز غلبه بر ترس هایم بود. اتاق تاریکی که تنهایی به خاطر یک اشتباه کوچک ته باغ زندانی شدم و با پلک روی هم فشردن و اشک ریختن بر ترسم غلبه کردم. مشت و لگد ی که از قدرتش مچ پایم شکست و لب گزیدم و بر ترسم غلبه کردم.
صحنه ای وحشتناک سوختن آن زن و دختر بیچاره مقابل دیدگانم، کابوس هر روز و شب هایم شده است، باز هم بر ترسم غلبه کردم تنها به خاطر امید و پشت پناهی که فکر می کردم دارم؛ اتهام واهی که زده شد باز هم کم نیاوردم… چندین و چند بار مورد حمله ی تعرض قرار گرفتم، باز هم ایستادم و ادامه دادم.
اما دیگر نه امیدی دارم، نه وجودی بر غلبه کردن به ترس هایم.
تا می آیم کمی قدرت استقامتی جمع کنم همه را آرتین بر باد می دهد و هاونگی می شود بر سر بی کسی هایم، کسی که هستم کوبیده می شود.

دستانم را بند ضریح می کنم. اجازه می دهم چشمان پر شده ام خالی شوند.

لابه لای حرف های دکتر، تنها نقطه های مهمی را که در افکار زنگ زده ام قصد سمباده کشیده شدن و تمیز شدن می کوشیدند را دوره می کنم!

  • شجاعت مانند عشق از امید تغذیه می کند. یا شاید هم می خواهم به جای آموختن، برای خودم با دلیل محکمه پسندی به جای خوب شدن؛ بیشتر به خودم القا کنم و از اینی که هستم ناتوان تر گردم.

امید، چه امیدی، کدام امید، وقتی نه خانواده ای داری نه پشت و پناهی نه پولی، هر جا قدم می گذارم نحسی است و انگشت اتهام، پس شجاعت را از کجا بیابم، وقتی هیچ چیزی ندارم!

اشک هایم را پس می زنم.
چادری برمی دارم و کنار دیوار پشت سر خانمی مسن، برای خواندن نماز حاجت آماده می شوم.

دوست صمیمی آرتین با آمدنش به خانه یشان، همه ی تلاشم را برای نترسیدن و مقاوم بودن بهم ریخت.

معنی حرف دکتر کاملا کار ساز شده بود.

  • زندگی بدون دل و جرأت زندگی نیست.

اما مهرداد و حرف هایش این تصمیم را برای بهتر و بهتر شدنم بر باد می دهد.
تمام منابع برای داشتن ذره ای دل و جرات برایم بسته شد، آن وقت چگونه می توانستم این زندگی را معنی کنم و بگویم من هم در این دنیا زنده ام و زندگی می کنم.

قوطی خرما مقابل چشمانم قرار می گیرد.
نگاهم را از روی دانه های تسبیح به سمت صاحب دست کوچک که خرما تعارف می کند، می کشانم.
دختری ده، دوازده ساله با لبی خندان می گوید: بفرمایید نظریه.

تبسمی روی لبانم می نشانم و دانه خرمایی برمی دارم.

  • قبول باشه.

چادر سفید و گلدارش را تاب می دهد و با صدای ناز و خوشحالش می گوید:

  • مرسی.

سمت خانم دیگری می رود.
پلک می بندم به نیت پنج تن آل عبا برای سارینا نظر می کنم که خودش با پای خودش اینجا بیاید و خرما پخش کند.
خرما را داخل دهانم می گذارم و از مزه ی شیرین و دلچسبش، لبخندی تلخ همراه با قطره اشکی داغ روی صورتم نقش و نگار می اندازد.
اشکم برای سارینا، تلخی خندم برای دلی که با دیدن چغندر، هوس شیرنی کردم و نتوانستم مهیا کنم.

همه ی رویا های بشر دست یافتنی هستند و به جرأت می توان گفت، رویایی وجود ندارد که نتوانیم به آن دست یابیم.
در آن لحظه نتوانستم بگویم: دکتر پس چرا من به هیچ کدام از رویاهایم نرسیدم! پس چرا رویاهای من هیچ کدام تحقق پیدا نکرد؟
حتی وقتی نه ساله بودم و عروسکی خواستم حاج بابایم نعره زد و گفت: الان موقع ظرف شستنشه، نه عروسک بازی. مادرم با پارچه های کهنه و کمواهای مانده، برایم عروسکی درست کرد تا شاید مانع ریشه انداختن حسرت هایم بشود! اما نه آن روز، نه روز های دیگر، رویاهایم به حقیقت، نپیوست و ریشه های تحسر رشد کرد و از من چنین آدمی ساخت که هستم.
بدون هیچ آینده ای، بدون هیچ دلخوشی، بدون هیچ امیدی، بدون هیچ رویایی.

  • خانم ترابی؟

با صدای زنی می ایستم.
متعجب نیم چرخی می زنم تا کسی که پشت سرم، صدایم می زند را ببینم.

این چند قدم فاصله موجب شناختم نمی شود.
این زن درمانده را به خوبی در ذهن و خاطرم طراحی کردم تا همیشه باور کنم هیچ زنی، حتی اگر هم بچه دار شود در قلب و روح مردی جای ندارد، پایش بلغزد تفاله ای می گردد و با بدترین شکل ممکن دور انداخته می شود.
دلیل اصلی پس زده شدنش را اصلا نمی دانستم، اما دلم به حالش، به این که هم جنس و هم نوع من و مادرم است، می سوزد.
سر پایین می افکند و با قدم هایی محزون نزدیک تر می آید.
پوشش اعیانش با آن پالتوی زرشکی و شال سیاه و بوتین های سیاه رنگش، اصالتش را کاملا نصب العین به نمایش می گذارد.
در این کوچه چنین خانمی چشم ها را به دنبال خود راه می اندازد.
آن هم چشم بقالی محله که در این سرما خجالت نکشیده با آن پلیور چهار خانه ی رنگ و رو رفته از مغازه اش بیرون آمده؛ دستانش را داخل جیب هایش فرو برده و کنج دیوار ایستاده دیدش می زند.

  • سلام

جواب سلام سنگین و ناراحتش را با دلگرمی می دهم.

  • سلام. احوال شما خانم مهدوی، خوب هستین!

از قصد خانم مهدوی مخاطبش قرار می دهم تا خوب بفهمد برای من همان مادر سارینا و همسر آرتین مهدوی است.

نگاهش رنگ می بازد و دستانش را داخل جیب های پاتویش فرو می برد.
شاید او هم مثل من در تلاش مخفی کردن لرزش دستانش می کوشد.

  • اومدم حال دخترم و از شما بپرسم.

بغض گلویش صدایش را لرزان می کند.

دلم می خواهد امیدوارش کنم از دختری که اجازه ی دیدنش را ندارد.

  • خیلی خیلی خوبه، می تونه پاش و تکون بده… اصلا نگران نباشین.

کاسه ی چشمان روشن عسلی اش پر می شود، لب زیر دندان می کشد تا از ریختنشان ممانعت کند.
لبخندی تلخ برای تلخی نگاهش می زنم.

خیلی سخت است جواب مادری را بدهی که فرزندش، کسی که از گوشت و پوست و استخوانش است، پسش می زند و تو را جایگزین محبت مادرش می کند.
مادری که در مقابلت ایستاده و جویای احوال دخترش، از تو که یک غریبه ای بیش نیستی؛ می شود.
با خجالت، اما از سر اجبار با دست به در خانه ام اشاره می زنم و تعارف می کنم منزل بیایید.

  • بفرمایید تو..

خانه ی اجاره ای که دیدن داخلش، بیش از بیش از دیدن در زنگ زده ی آبی رنگش، ترحم برانگیزتر است.

با انگشت اشاره، آرام زیر چشمانش می کشد تا مانع قطره اشکی که درصدد فرو ریختن روی گونه های برجسته و آرایش شده اش است؛ بشود.

  • نه ممنون. داخل نمی یام. فقط خواستم بگم آرتین مردی نیست که کس دیگری رو جایگزین من، تو زندگیش کنه.

برای لحظه ای سنگ کوپ می کنم و دلم می ریزد! مرا باش چه فکر می کردم و چه می شنوم! فکر می کردم برای پرسیدن حال دخترش آمده است!
دستی که بالا برده بودم برای تعارف به خانه ام بیاید، شل می شود و کنارم می افتد!

  • خیلی خوب می دونم تو دل کوچیک سارینا برای خودت جای بزرگی باز کردی که حتی مرا هم نبیند و نخواهد؛ اما این و بهت بگم… هیچ وقت، هیچ وقت نمی تونی خودت تو دل آرتین جا کنی؛ چون دریچه ی قلب آرتین به قدری گشاده که هر کسی هم پاش بهش برسه، خود به خود سر می خوره و با کله زمین پرت میشه…

لحنش و سخنانش آرام و شمرده شمرده اما به قدری سوزناک یکی پس از دیگری بیرون پرت می شوند که دلت می خواهد زمین دهان باز کند و یک جا تو را ببلعد تا از این همه تهمت افترا راحت شوی!
پلک هایم به طرز اتوماتیک به ابروهایم نزدیک شده خشک می مانند و قادر به پلک زدن هم نمی شوند!

  • منی که عاشقش بودم و عاشقم بود؛ نتونستم تو قلبش حفظ بشم… پس تو هم بی خودی تلاش نکن… سعی کن خودت و کنار بکشی چون من هنوز هستم. دخترم هست.

این زن دیگر چه کسی بود! من و باش که در دلم برای دل شکسته اش عزا گرفته بودم!

از دیدن یکی از همسایه ها دلم هوری پایین می ریزد و دستپاچه مقنعه ام را جلوتر می کشم.
می ترسم جلوی مادر سارینا حرفی بزند و بیشتر باعث سوءتفاهم این زن بشود.

آرام از کنارمان می گذرد و به دور از نگاه مادر سارینا که اصلا حواسش به پشت سرش نیست، شماتت بار و پر کنایه نگاهی بهم می اندازد و سری به طرفین تکان می دهد و سمت در خانه شان می رود.

کج خندی روی لبان باریک و قرمز مادر سارینا می نشیند.

  • شنیدم خیلی هم ترسویی! درسته این ترس ها و این نمایش ها تو وجود هممون هست، اما برای آرتین این ها بی معنا هستند، جوری لهت می کنه که نفهمی از کجا خوردی نتونی حتی خودت و جمع کنی…

بیشتر صورتش را جلوتر می آورد آهسته تر از قبل زمزمه می کند.
من یه گوشه ای از این بدبختی رو چشیدم، توصیه می کنم بیشتر نابود نشدی پا پس بکشی.

نفسش را آه مانند بیرون می فرستد و با پوزخندی عقب گرد می کند.
منصرف شده سرش را سمتم می چرخاند و حرف زهرآگین آخرش را هم روی نگاه میخکوب شده ام می کوبد.

  • دلت به حال دخترم نمی سوزه، به حال خودت بسوزه! هنوز اوج لذت و جوونیته… با آرتین خودتو تباه نکن… پول و ثروت جایگزین خوبی برای عشق و محبت در زندگی نیست. آرتین مریضه مریض…

از مقابل چشمان بهت زده ام می گذرد. هیچ نمی داند وجودی که عادت کرده ی تحقیر ها و توهین هاست و مثل موریانه تمام روح و جسمم را خورده، دیگر مویه کردن ندارد و فقط باید با قلبی تکه تکه سر به زیر بی افکنم و وارد خانه ام شوم.

کیفم را از روی دوشم روی زمین می اندازم و بی توجه به جوراب های خیسم کنار بخاری می روم.

تنها دلم می خواهد در سکوتی مطلق چندین و چند ساعت به این همه بیچارگی ام بااندیشم.
زانوهایم را داخل شکمم جمع می کنم چانه ام را روی زانوهایم می گذارم‌!

کسی که کم داشتم مادر سارینا بود کسی که هیچ‌گاه فکر نمی کردم برخوردش فکرش درموردم این گونه باشد.
همیشه با خودم فکر می کردم برداشتش از حضور من در خانه اش برعکس فکرهای همسرش آرتین باشد!

صدای در، اجازه ای برای آرامش مغزم نمی دهد.
دست روی زمین می گذارم و بی رمق برمی خیزم.
حرف های دکتر برایم تکرار می شود.
اندیشیدن به گذشته اندوه، و اندیشیدن به آینده هراس می آورد؛ به حال بیاندیش تا لذت را به ارمغان بیاوری.

شانه ای بالا می اندازم و به لذت لحظه هایم لبخند تلخی می زنم!
هر بار آمدم برای لذتی بااندیشم، بدبختی سرم آوار شد و گفت لذتی برای تو نیست و نخواهد بود.

از دیدن ملوک خانم شوکه می شوم و سریع سلام می دهم.
با اخم و تخم به جای این که جواب سلام را بدهد می گوید: ببین دختر جون کمی شرم کن… خجالت بکش‌. این محله آبرو داره، همه اینجا دختر و پسر مجرد دارن! عیبه… گناهه…

حرف دکتر انگار کار ساز می شود تا خودی نشان دهم! لااعقل مقابل این زن…

هیچ چیز مانند تسلیم شدن در برابر ترس‌ها نمی‌تواند اعتماد به نفس شما را نابود کند. همه‌ی ما در زمان‌های گوناگون ترس را احساس کرده‌ایم. ما به عنوان پیشرفته‌ترین مخلوقات جهان هستی می‌توانیم با تقویت نیروی شجاعت در برابر مشکلات بایستیم.

ابرو در هم می کشم و با غیظ به چشمان قهوه ای رنگش زل می زنم.
چادر گلدارش را زیر بغل می زند و چشمانش را ریز می کند!
چه تخته گاز هم می رود و فرصت برای لب باز کردن نمی دهد!
-خودت و به نفهمی نزن… این زن بیچاره اومده بود دست از سر شوهرش برداری! گناه داره والا… اون دنیا می خوای چطوری جواب بدی! به فکر آخرتت باش! حیا کن…

دستم از روی در می افتد و خونم به جوش می آید و مغزم فغان می کند:

  • شما به فکر آخرت خودت باش که یه پات لب گوره ولی داری تهمت می زنی…

بی اهمیت از واه واه گفتن و چشمان گرد شده اش، دستم را مقابل صورتش تکان می دهم! تمام زخم زبان ها و اتهام های بقیه را سرش خالی می کنم.

  • اگه ذره ای انسانیت حالیت بشه و مسلمون باشی؛ ندیده و نشناخته افترا نمی گی، چند تا مثل خودت پیدا شه که دنیا رو به نابودی می کشین… جوون ها رو با تهمت هاتون بدبخت می کنین، مگه خودت دختر نداری!

دستش بالا می رود و صدایش را پس کله اش می اندازد:

  • خدا به دور… خوب از این زبون معلومه چه ماری هستی… این غلام ننه مرده نمی دونم تو رو از کجا پیدا کرد و محلمون رو به گند کشید و اصل و نصب محله رو زیر سوال برد…

در خانه روبه رویی باز می شود ‌و خانم دیگری بیرون می آید.

  • چی شده ملوک خانم!

عقب گرد می کند. چادرش را تند باز می کند و یک دور دیگر زیر بغل می زند.

  • چی بگم زیور جون… دلم آتیشه… اومدم نصیحتش کنم، برام یه متر زبون در آورده!…

زیور روسری گلدار بزرگش را بیشتر جلوتر می کشد.
از کمر نصف بدنش را بیرون می آورد و به اطراف یک دور کامل نگاهی می اندازد.
یعنی می خواهد مطمئن شود مردی در محله نیست!
در دلم پوزخندی می زنم، اگر نگران دیده شدنی؛ خوب نصفه ی تنت و با آن بلوز آبی نیمه آستین چرا بیرون پرت می کنی!

  • ملوک جان شما نمی تونی با اینا دهن به دهن بذاری… اینا مار خوردن و افعی شدن، از سر و وضعش معلومه! کسی که تو این سن تک و تنها زندگی کنه، خوب معلوم میشه چطور آدمیه…

گر می گیرم و از درون می سوزم! این بشر انگار خدا و پیغمبر نمی شناسد!
صدایم ناخودآگاه بالا می رود.

  • نه آدم شمایین… انسان شمایین… چشم بستین و دهان باز کردین و هر چی دلتون می خواد میگین…

بغض راه گلویم را می گیرد اما از سوزش قلبم به زور ادامه می دهم:

  • به کسی که تنهاست، تهمت بزنین مگه آدم تنها هرزه میشه… مگه یه دختر تنها حق زندگی نداره! مگه شما خدا و پیغمبر نمی شناسین…

هر دو هنگ کرده به یک دیگر نگاه می کنند و آماده ی حمله ی لفظی می شوند.

نفس نفس زنان از استرس بیش از اندازه که حرف هایم به زور از دل سرطان گرفته و زخمی ام بیرون پرت می شوند، در را روی صورتشان می کوبم تا اشکم را نبینند… تا ویرانی ام را نبینند…
نفسم یک در میان می آید و می رود… این همه نامردی، این همه ظلم در این دنیا دیگر زیادیست!.
نمی دانم خدا چرا رویش را از من برگردانده… چرا مرا فراموش کرده… مگه من هم مخلوقش نیستم… مگه من بنده اش نیستم!

احساس خفگی و گرمای مأورایی دستم را زیر گلویم می برد.

مقنعه ام را از زیر گلویم فاصله می دهم جلوی در روی زمین می افتم .
صدایشان را می شنوم.

  • اینا فیلمشونه… خوب بلدن چیکار کنن خودشون رو به مظلوم نمایی می زنن و دنیا رو به گند می کشنن… من نمی دونم اینا از چه جنسی هستن شیطانن زندگی مردم و ویران می کنن و بد…

دستانم را محکم روی گوش هایم فشردم تا نشنوم.

بلافاصله بر می خیزم و خودم را داخل خانه می اندازم. دلم نمی خواهد حرف های بی سر تهشان را بشنوم.

محکم در را به هم می کوبم و از عجز دور خودم می چرخم!

چهره ی نگین و حرفی که وقتی به خواهش من وارد اتاق مشاوره می شود تا از وجودش قوت قلب بگیرم و مزاحمت های آرتین را پیش دکتر نجمه باز گو کنم، جلوی دیدگانم ظاهر می شود. چه راحت از درد بی پولی و ظلم آرتین مقابل دیدگان پر از ناراحتی شان اشک ریختم!

  • تمام خرد انسان در دو کلمه خلاصه شده است؛ صبر و امید.

مقنعه ام را پر خشم از سرم می کشم و روی زمین می کوبم!
جیغ پر دردم همراه با سوزش اشکی از اعماق وجودم فوران می کند!
صبر تا کی!… پس کو امید… پس کو راه نجات! پس کو روشنایی! دیگه بستمه، بسه خدایا… دیگه نمی کشم… دارم خفه می شم! من این زندگی نکبتی رو نمی خوام!

با دو زانو روی زمین می افتم و هق هقم اوج می گیرد.

دکتر نجمه پشت بند حرف نگین را می گیرد.

  • وقتی یک در بسته است، درهای بسیار دیگری باز هستند که شاید تو خبر نداشته باشی.

چنگی به موهایم می زنم و پیشانی ام را روی موکت سفت و سخت می کوبم.

  • پس کو در بازت… همه رو که برایم بستی! لااعقل جلوی این تهمت ها رو بگیر! اجازه نده جگرم رو بسوزانن…
  • امید در رویاها، تخیل، در شهامت کسانی وجود دارد که می‌خواهند آن رویاها را به واقعیت تبدیل کنند؛ پس تو هم امیدت رو از دست نده، به رویاهات فکر کن، به آیندت، شهامت داشته باش و غرورت و حفظ کن، اگه به خودت، به وجودت اعتماد داشته باشی، شجاعت خود به خود در وجودت پیدا می شه و هیچ‌کس نمی تونه به زور، تو رو وادار به کاری کنه.

امید و رویاهای من، خوشبختیم، پیش حاج بابام و مادرم بود. آغوش پر مهر محبت مادرم، دستان گرم و پر امنیت حاج بابام!
مثل تمام هم سن و سالهایم، مثل تمام دخترهای روستا، پوشیدن لباس عروس و عشق نامزدم به خودم بود! اما آن روزها شهامت داشتم خیانت رشید را بگویم؛ کتک بخورم و زیر مشت و لگد های حاج بابایم و حسین دوام بیاورم! حرف بزنم!
اما آن موقع هم شهامتم باعث نشد رویاهایم به حقیقت بپیوندند!

حالا هم هیچ امیدی نمی خواهم! هیچ آرزویی نمی خواهم… دلم می خواهد ضعیف باشم و فقط بمیرم.

با درونی آتش گرفته، یاد آن روزهای تلخ و کشنده، از زمین کنده می شوم!
دیگر بس است، دیگر کافیست، از بچگی تا به امروز فقط طعم تلخ تهمت و افترا را چشیدم! به جای فکر های کودکانه، رویاهای بچه گانه، امید های دخترانه، مزه ی اتهام را چشیدم!

احساس می کنم درونم آتشفشانی در حال فوران کردن است که گدازه های داغش از داخل چشمانم و نفس های مقطع و یک در میانم بیرون می زنند و قصد آرام گرفتن هم ندارند!
به جنون می رسم چشم می چرخانم تا خودم را از این فلاکت نجات دهم!

در دلم زمزمه می کنم: نگین اشتباه کردی! کسی که با روان شناسی و مشاوره و هزاران دکتری قابل معالجه است که پشت و پناهی داشته باشد! لاعقل کسی را داشته باشد که دلش به وجودش گرم باشد! حداقل با فکر کردن بهش امیدهای زندگی اش را به دست بیاورد! دلیلی برای زندگی داشته باشد!
وقتی هیچ دلیلی برای زندگی ندارم، هیچ امیدی برای بودن در این دنیای پر از حیلت، پس می خواهم صد سال سیاه نباشم.
آتش جهنم و عذاب آن دنیا، بدتر از درد این دنیا نمی شود!
جز شیشه ی نازک آب، چیزی چشمم را نمی گیرد.
نه چنان چاقوی تیزی دارم که بی درد بمیرم، نه تیغی دارم که بدون عذاب نفسم گرفته شود.
شیشه را روی محکم زمین می کوبم.
تکه های شیشه هم بزرگ تر از تکه های خرد شده ی قلبم هستند!
با دست محکم اشک هایم را پس می زنم!
از پشت پرده ی اشک های روانم تکه ی کوچک و برنده آی را برمی دارم.

دستانم می لرزند! نه از ترس، از خشم از بی وجودی! از هیچ بودن! از اضافه بودن! از ضعف…

از فکرم دلیل محکمه پسندی برای تعلل نکردنم به خودکشی می گذرد!
امروز هم سر و کله ی غلام پیدا نشود فردا پیدایش می شود!
این بار می خوام چه پولی بدهم! این بار چه کسی از شرش نجاتم می دهد!

تا کی باید با گدایی از نگین، روزهایم را بگذرانم! چند روز باید با سری افکنده روزهایم را به شب برسانم! چند سال باید با انگشت اتهام، سالهایم را به پایان برسانم! چه مدت منتظر روز مرگم باشم و حرف های چون نیزه ی زهر آلود مردم و نگاه های ترحم انگیز و نفرت مردم را متحمل شوم تا شاید من هم روزی آخرتی؛ شاید خوب داشتم و لاعقل آن دنیا عذاب نکشیدم!

آن قدری در فکر منفورم غرق می شوم که با صدای در، از جا می پرم و شیشه داخل انگشتم فرو می رود!
خون بیرون زده از انگشتم، تلخ خندی روی لبانم می آورد!
چه راحت از درد درونم، حتی سوزش انگشتم را حس نمی کنم!

باز هم صدای در، این بار بلندتر از قبل نگاهم را سمت پنجره سوق می دهد!
سری تکان می دهم لب می گزم تا هق هقم از این بیشتر صدا دار نشود و

فرد پشت در را مصمم تر به داخل شدن نکند!
لابد همسایه هاست، این بار حتما همه همسایه ها را ملوک خانم بر سرم شورانیده تا از اینجا بیرونم کنند!

اما دیگر من تحمل دربه دری ندارم!
اگر با خفت و خواری، با تهمت هرزگی که بهم بستند از این محله بیرونم کنند، نه تنها در این شهر جایی نخواهم داشت، بلکه نگاه نگین و همسر و مادرش هم نصبت به من تغییر می کنند!

صدای محکمتر از قبل در، خنده ی هستریکی روی لبانم آورد!
انگار داشتند با لگد در را می شکستند.
دست چپم را زیر دست راستم می گذارم تا لرزش شدیدش را دفع کنم!

صدای در متوقف می شود.
چشمم روی در، با دو دست شیشه را سمت گلویم می برم.

تا از این بیشتر خار نشدم و زیر دست و پایشان له نشدم، باید خودم را خلاص می کردم!

با پریدن کسی به داخل حیاط، وحشت زده عقب عقب می رم!

خرده شیشه ای داخل پایم فرو می رود و از درد آخم بلند می شود!
لب به دندان می گیرم و تکه شیشه را بین انگشتانم بیشتر می فشارم تا صدایم بلند نشود!
پس برای بیرون کردنم به زور متوسل شدند و از دیوار بالا می آیند!
آن هم تنها برای یک دختر بی کس و ضعیف…

دستگیره ی در اصلی که پایین کشیده می شود، وحشت زده شیشه را زیر گلویم می گذارم!

دستم را حرکت نداده و شاهرگم را نبریده در به شدت باز می شود!
از دیدن قامت آرتین با صورتی سرخ و نفس نفس زنان، دستم برای لحظه ای قدرتش را از دست می دهد!
چشمان به خون نشسته اش گشاد شده مات و مبهوت روی صورتم و دستم به گردش در می آید!

دلم فریاد می زند، جهنم اصلی جلوی چشمانت است!
فکرم تنها یک ثانیه طول می کشد؛ سریع شیشه را زیر گلویم سفت می فشارم.
تا به خودم بجنبم و شیشه را روی گلویم به حرکت در بیاورم، آرتین فرز تر از من با گامی بلند خودش را بهم می رساند.

کارش به قدری سریع و ناگهانی است که نتوانم حرکتی کنم!
موچ دستم را می گیرد و پشت سرم می پیچد.
شاید همه این عکس العمل ها تنها یک دقیقه هم طول نمی کشد اما فشاری که به مچم می دهد، انگشتانم لمس شده از هم فاصله می گیرد!
شیشه از بین انگشتانم سر می خورد و روی زمین می افتد.
همزمان با رها کردن مچم مرا به جلو هول می دهد!

شیشه بیشتر داخل گوشت کف پایم فرو می رود و صورتم جمع می شود!
اما جنون و دیوانگی درونم به قدری غوغا می کند که بی توجه به حال و موقعیت پیش آمده سمتش یورش می برم!

با کف دستانم روی سینه اش می کوبم و فریاد می زنم:
گمشو برو بیرون عوضی… برو بیرون… دست از سرم بردار…

رنگ نگاهش تغییر می کند! صورتش از خشم به ترحم و ناراحتی رنگ می بازد.

گاهی دیوانگی هم حس خوبیست… گاهی دیوانه بودن و به جنون رسیدن هم در زندگی به درد می خورد که در مقابل وحشت زندگیت باایستی و سرش هوار بکشی!

مچ هر دو ‌دستم را می گیرد و مرا از تقلا باز می دارد.
تاری دیدم را به چشمانش می دوزم لب می گشایم تا از آتش قلبم تمام نفرتم از این دنیا و آدم هایش را سرش خالی کنم.
اما لبانم از هم فاصله نگرفته ناگهانی مرا به آغوشش می کشد و سرم را محکم روی سینه اش می فشارد.

نه تنها فریادم بلکه نفسم قطع می شود.
از تقلا می افتم و تنها تپش های پر صدای قلبش را زیر گوشم می شنوم

با کار غافلگیرانه ی آرتین در هپروت فرو می روم!
دمبدم به دیوانگی نزدیک می شوم!
بوی تلخ سیگارش مخلوط شده با ادکلنی که هیچ آشنایی با ادکلن های گران قیمت ندارم، زیر پرزهای بینی ام می نشیند.
در این وهله بو کشیدنم، همراه ضربان به شماره افتاده ی قلبم، کم بود!
اصلا باورم نمی شود، این مرد مجهول الهویه چرا داشت روانی ام می کرد!
سرعت کوبش قلبش، همراه گرمای وجودش، حسی ناآشنا به وجودم تزریق می کند! گرمایی که سرایت کننده می شود و شراره های آتش شیطانی را در گوش ها و گونه هایم می افکند!
برای یک لحظه دوزخ را احساس می کنم.
زیر لب زمزمه می کنم: پروردگارا به خودت پناه می برم، مرا از شر شیطان نجات بده… در رحمتت را این گونه برایم نبند…. کمکم کن… نزار این مرد نابودم کند، بهم قدرت بده…‌ توانایی بده باهاش مقابله کنم… خواهش می کنم.
لرزی همراه با گرمایی شدید، تمام وجودم را در بر می گیرد!
از اعماق وجودم بدون این که فریادم از ما بین لب هایم بیرون درز کند، خدایم را صدا می زنم!
تمام توانم را روی دستانم جمع می کنم. کف دستانم را تخت سینه اش می گذارم و پر قدرت به عقب هولش می دهم!

تکان شدیدی می خورد و دستانش از دور گردن و سرم باز می شود.

از این که خدایم فراموشم نکرده و بهم نیروی مأورایی برای هول دادن آرتین بخشیده، بیشتر انرژی می گیرم و سرش هوار می کشم.

  • گمشو بیرون عوضی…

نگاه خاص و معنا دارش از صدای هوار کشیدنم رنگ می بازد و ابروهایش در هم می پیچد.

تمام وجودم از خشم نفرت می لرزد.
هم چنان نفس نفس می زنم، انگار در مسابقه ی دو میدانی بودم و مسافتی را بی وقفه دویده بودم!
این نفس های به شماره افتاده ام از استرس وجودم نشعت می گیرد.
چنان قدرتی به سراغم آمده بود که فقط می خواستم تکه تکه اش کنم!
قدمی جلو برمی دارد که خرده شیشه های روی زمین زیر پاشنه های پوتین های سیاه رنگش، خرت خرت، خرد می شوند و از صدای نفس نفس زند های من در سکوت وهم برانگیز خانه پیشه می گیرند.
اما من دیگر آرام شدنی در طوفان غلیان کرده ی وجودم نمی دیدم.
محکم می ایستم و دستم را برای تهدید بالا می برم.

  • جلو نیا…. این همه صبوری کردم کافیه… گمشو بیرون، وگرنه روزگارت و سیاه می کنم…
    کج خندی روی لبانش نقش می بندد.
    از نفرت جری تر می شوم! تمسخرش بیشتر آتشم می زند، اما دیگر بس است، هر چه بادا باد.
    خالقم یک فرصتی بهم داد تا خودم را نشان دهم، پس منم از آفریده اش، انسان بودنم، پشیمانش نمی کنم!
    بر نیمه ی عقل شیطانی ام که مرا وادار به ترس و عقب نشینی می کند، غلبه می کنم و مقابل آرتین می ایستم.
    دستت بهم بخوره آبروت و می برم. زنگ می زنم پلیس…

لبانش بیشتر برای تمسخر انحنا می یابد.
خون به مغزم دوید!
برای پیدا کردن وسیله ای سنگین یا برنده نگاه می چرخانم.
صدای در نگاه آرتین را سمت پنجره می کشاند.
از غفلتش استفاده می کنم و دست داخل جیبم فرو می برم تا موبایلم را بیرون بکشم.
من که نمی توانستم بزنم اش؛ پس بهترین کار تماس با پلیس است.
تا به خودم بجنبم؛ سمتم یورش می آورد.
دستش دور کمرم حلقه می شود و با یک حرکت مرا می چرخاند و از پشت بغلم می کشد‌!
جیغی که از گلویم خارج می شود را توسط دستش و با به هم دوختن لبانم، قطع می کند.

چشمانم از کاسه اش بیرون می زند!
این دیگر غیر قابل کنترلم است. باید بترسم! جسارت و خودباوری و خود داری نمی فهمد و بر تمام وجودم رخنه می کند.

با یک حرکت جسم سبکم که مقابل هکیل درشت و پر قدرت آرتین جوجه به حساب می آید را پشت در سمت دیوار می کشاند.

هوش از سرم می پرد! تمام جسارتی که خرج کرده بودم؛ به ثانیه نکشیده تحلیل می رود!
قلق اخلاق و رفتارم، بدجور دستش آمده بود و خوب بلد بود چگونه تضعیفم کند و مرا از پای در بیاورد!
میان بازوانش تمام قدرتم را از دست می دهم، حتی قدرت تکملم را…
تصویر آن روز کذایی، آن آتش جهنمی جلوی دیدگانم می آید! آن بوی سوختن گوشت و پوست انسان، یک زن در مشامم تازه می شود. جیغ های پی در پی و نیمه جان آن زن، مثل ناقوس مرگ داخل گوش هایم به صدا در می آید!
شل شدن بدنم زیر دستان تنومند آرتین سبب کنار رفتن دستش از جلوی دهانم می شود.
روی بازویش، بدن لمس شده ام را بالا می کشد و مانع سقوطم می گردد.
صدای زمزمه وارش کنار گوشم، صدای جیغ های آن زن را پس می زند و معطوف کلماتش می کند!
آروم باش… وگرنه می ندازمت جلوی این گرگ گرسنه ای که دزذکی داره وارد خونت میشه تا تیکه تیکه کنه…

تمام مغزم به جنب و جوش می افتد تا حرف هایش را برای خودم تجزیه و تحلیل کنم.
صدای بسته شدن آرام در اصلی و قدم هایی که به در ورودی نزدیک می شود، تمام ذهنم را متمرکز شخص دیگری می کند!
اما لحن متاثر آرتین، اجازه پیشروی چشمانم، سمت پنجره و در را نمی دهد.

  • ببین بچه، حیف که این دزد بی ناموس اجازه نداد یه گوش مالی اثاثی بهت بدم… خوب جرأت پیدا کرده بودی و زبونت و قلاف نمی کردی…

در هین حرف زدن فشاری که به کمک کتف پر قدرتش به دور شکمم می آورد، لب می گزم تا صدایم از درد بلند نشود!

  • تو چی فکر کردی با خودت… تو فقط جای دختر منی… خیلی کوچیک و بی ارزشی که من در موردت فکر هم کنم؛ چه برسه که بخوام بهت دست بزنم… فقط یک لحظه دلم به حالت سوخت اونم از روی نفهمی بود. از این که تو هم جای دخترم شاید بی پناه تر از دختر من… وگرنه حق تو و امسال تو زیر پام له شدنه…

داغی نفس هایش پشت پرده ی خشم درونش که با پچ پچ، یکی پس از دیگری بیرون پرتاب می شوند، آتش می شوند و گوشم را نوازشی تلخ می کنند.
با هر کلمه اش سوزش عمیقش از لاله ی گوشم رد می شوند تا مغز و استخوانم می رسند!

نبض کل بدنم را زیر حلقوم بر آمده ام از ترس، از وحشت، از یک حال غریب، احساس می کنم.
کی گفته من نباید بترسم! کدام نیمه ی مغزم مرا به محکم بودن تغریب می کند! جلوی این مرد ترس هم معنایی ندارد باید از وحشت نفسم برود!

دستگیره در آرام پایین می رود.
کوبش قلبش درست پشتم و روی ستون فقراتم جان به لبم می رساند.

دعا می کنم هر کسی است تعللی نکند و زود داخل بیاید و لااعقل مرا از دست این مردک خودمفتخر که مرا مفتضح شناخته است، نجات دهد!

در آرام باز می شود و اول از همه کله ی نیمه تاس غلام از لای در نمایان می شود.

  • کجایی خوشگله…

پلک می بندم و اشک هایم جاری می شود.
یکی بس نبود دیگری بهش ملحق شد!
آرتین وحشیانه مرا هول می دهد و با یک
جهش از پس کله ی غلام می گیرد و کل هیکل نیم متری اش را به داخل می کشاند!
دستم را کناره ی یخچال می گذارم و مانع افتادنم می شوم!
از وحشت صدای ناموزونی از گلویش خارج می شود.
-هوی…

آرتین اجازه نمی دهد حتی تقلایی کند.
چنان از پس گردنش محکم به سمت پایین فشار می دهد که دو زانو روی زمین می نشیند و صدای زمخت و نکره اش خانه را برمی دارد.

  • ای ای شکستی…

آرتین فشار دیگری که به گردنش می آورد، پیشانی غلام به زمین می چسبد و صدای زمخت و خرخری می دهد.

آرتین فریاد می زند

  • بی ناموس عوضی… می خواستی از آب گل آلود ماهی بگیری… اسمت و گذاشتی مرد…

این خشمش این عربده و غرشش از لای دندان هایش، هم به نفع من است و خوشحالم می کند که شر غلام از سرم کنده می شود؛ هم باعث وحشتم می گردد که دوباره آواره و بی خانمان می شوم!

آرتین انگار زده به سرش و دیوانه شده است!
زانویش را پشت غلام، درست روی ستون فقراتش می گذارد.

  • می کشمت مرتیکه ی بی وجود… زمین و از وجودت پاک می کنم… لاشخور عوضی… مثلا مردی… غیرت داری…

غلام دراز کش می افتد و برای لحظه ای صدایش قطع می شود.
ترسیده از یک مصیبت جدید، سمت آرتین می روم و محکم به عقب هولش می د هم

  • چیکار می کنی! کشتیش…

اما در برابر زور من یک صدم در صد هم تکانی نمی خورد
نگاه به خون نشسته اش بالا می آید و با غیظ نگاهم می کند.
نمی دانم وحشت نگاهم، یا التماس کلامم است که باعث می شود مقاومتی نکند و عقب برود!
اما مشت محکمی روی سرغلام می کوبد و کنار می کشد.

پره های بینی اش از خشم و طوفان درونش باز و بسته می شود. استخوان های دستانش از قدرت مشت های گره کرده اش بیرون می زند.
دور خودش می چرخد و با صورتی برافروخته خانه را رصد می کند.
انگار دنبال چیزی می گردد.

آه و ناله ی غلام برمی خیزد و خیالم را برای زنده بودنش آسوده می کند.
بلاخره تمام کاسه کوزه ها سر کن می شکست.
خودش را تکان می دهد تا بتواند بلند شود.

آرتین چراغ نفتی کوچک گوشه ی تاقچه را بر می دارد و روی زمین می کوبد.
از ترس جبغ خفه ای می کشم و به دیوار می چسم!
چراغ نفتی که موقع اجاره کردن این خانه همان جا روی تاقچه بود و غلام وقتی می خواست برش دارد، خواهش کردم اجازه دهد آنجا بماند.
با هزار مکافات تینلی تهیه کردم و روزهایی که برق ها می رفت روشنش کنم… اما چه اوقاتی که برق ها رفت و من در ظلمات تاریکی به گوشه ای زل زدم و حتی قادر به روشن کردنش نشدم.

آرتین از پشت لباس غلام گرفت و با یک حرکت بلندش کرد.
غلام گیج می زند و نمی تواند روی پایش باایستد.
محکم از روی لباسش تکانش می دهد و فریاد می زند.

  • این سگ دونیت و همراه خودت به آتیش می کشم تا عبرتی بشه برای تمام مردها… تا همه بفهمند مردانگی نمرده و هست… هست تا وجود شما رو از زمین ریشه کن کنه…

غلام با نفسی که یک در میان می آید و می رود لب باز می کند.

  • نمی تونی… هیچ غلطی کنی… خونه وادم… پسرم… به خاک سیاه می نشوننت..

دستانم روی لبانم با چشمانی گشاد شده و بازنده با استیصال تنها نظاره گر می ایستم.
نظاره گر مردی که خون جلوی چشمانش را گرفته است و می خواهد تنها برای غیرت و غرورش خودش را تباه کند و به خاک سیاه بنشیند.

غلام را تکان می دهد و به دیوار می کوبد.

  • پس یک لاشخوار همزاد هم داری… پس هنوز تحفه ای از وجود سگت هست… نه…

غلام پوزخندی می زند و بیشتر آرتین را جری می کند.

  • تو خودت لاشخوار نبودی… از اون سر شهر نمی اومدی این سر شهر الواطی..

چشمان به خون نشسته ی آرتین از کاسه اش بیرون می زند!
انگار انتظار نداشت کسی پیدا شود و تو کاسه اش بگذارد و کسرشانش را پایین بیاورد.
مکث و نگاه ناباور آرتین از حرف نیش دار غلام، غلام را برای تیر بعدی، مصمم می کند؛ نیشخندی چاشنی حرف هایش می کند و می گوید:

  • چیه… به تریپ قبای آقا برخورد؟ نکنه پولدارها….

مشتی که توسط مشت گره کرده ی آرتین روی فکش فرود می آید، ادامه ی حرف هایش قاطی خون دهانش می شود.

  • لجن بی همه چیز… می دونم باهات چیکار کنم.

نعره اش بی شک تا سر کوچه رسید!
دست روی گوش هایم می فشارم و زیر لب خدایم را صدا می زنم!
غلام روی زمین ولو می شود و‌ آه و ناله سر می دهد‌.
آرتین وحشیانه قوطی سیگارش را از جیب پالتوی سیاه رنگش بیرون می کشد و غلام را تهدید می کند:

  • الان حالیت می کنم کی به کیه…

با نگاه بهت زده و گریان تماشایش می کنم! در این وضعیت و بل بشو سیگار می کشد!
سیگاری بین لبانش می گذارد و آتشش می زند.
کامی عمیق و محکمی که می گیرد سیگار تا نصفه می سوزد.
غلام دست روی زمین می نهاند، ناله کنان برمی خیزد.
آرتین سیگارش را روی چراغ نفتی شکسته می اندازد.
به ثانیه نمی کشد، تینل ریخته روی موکت و پارچه ای پلاستیکی که به عنوان روفرشی روی موکت انداخته بودم، می سوزد و سریع آتش می گیرد‌.

جیغم به هوا می رود و سریع برای خاموش کردنش می شتابم!
اما آرتین مجال نمی دهد و از پشت بغلم می کند!
دست و پا می زنم و جیغ می کشم:

  • چیکار می کنی احمق!… داری بیچارم می کنی… ولم کن…

سفتر مرا می چسبد و محکم تکانم می دهد!
-خفه شو… وگرنه خودتم، پیش این مرتیکه می سوزونم…

اما من نمی توانم لال شوم و نظاره گر بدبختی هایم باشم.
با جیغ و گریه داد می زنم.

  • ای خدا…ولم کن… آواره می شم… بدبخت می شم… من دیگه کجا برم…

دست روی دهانم می گذارد و صدایم را می برد!
چشم به آتیشی که هر لحظه بیشتر بیشتر می شود، می دوزم و اشک هایم یکی پس از دیگری سبقت می گیرند و از روی گونه هایم سر می خورند و روی دست آرتین، نشسته جلوی دهانم می ریزند.
چنان با دستش و بازوی قدرتمندش مرا به سینه اش می فشارد که حتی نمی توانم یک صدم در صد تکان بخورم!

تمام وجودم چشم می شود و به سوختن زندگی فقیرانه ام گریه سر می دهد!
صدای آرتین را کنار گوشم می شنوم و بیشتر می سوزم.

  • الو آتش نشانی؟ لطفا خودتون رو به این آدرس برسونید. خونه ای آتیش گرفته…

آدرس را که می گوید و من دربه دری و بی خانمان شدنم را این بار با طرز اسفناکی جلوی چشمانم می بینم!

صدای غلام اوج می گیرد:

  • ازت شکایت می کنم… نمی زارم یه آب خوش از گلوت پایین بره…

نگاه اشک آلودم سمت غلام می چرخد!
خمیده با درد تلاش می کند سر پا شود و خودش را به در برساند.

لحظه ای نگاهم را غافلگیر می کند.

  • دختره ی ولگرد… بیچارت می کنم. تمام پول خونم و ازت می گیرم…

نفسم می رود! چیزی که ازش می ترسیدم به سرم می آید!

آرتین لگدی به پهلویش می زند.

  • اگه زنده بمونی، بگیر ببینم چطوری می گیری…

غلام دوباره نقش زمین می شود.

به راستی بی پناهی، بی پدر و مادر، بی بزرگتر یعنی فلاکت، یعنی بدبختی، یعنی قعر جهنم!
این قرمزی آتش، این شعله ها که رفته رفته سرعت می گیرند، نشانه ی اوج آتش جهنمی است که به زودی در آن غرق می شوم!

دست آرتین از جلوی دهانم کنار می رود.
فریاد غلام هم زمان با ترکیدن شیشه ی بخاری می شود.
از اعماق وجودم از ترس، از وحشت جیغ می کشم!
بدون آن که بفهمم بر می گردم و به آغوش آرتین پناه می برم!
آرتین مرا با خودش کشان کشان بیرون می برد.
نمی توانم پایم را زمین بگذارم، سنگینی وزنم را کاملا روی آرتین که دستش دور کمرم حلقه شده، می اندازم.
هق هق گریه ام با سوز سرمای شدید زمستانی باعث بهم خوردن دندان هایم می شود.
از مقاومت متوجه می شود که من هم باید کفش بپوشم! خودش که با کفش آمده بود داخل خانه اما من…
یک تای کفشم را می پوشم و اما پای راستم را نمی توانم بپوشم، فقط گیر نوک انگشتانم می کنم تا با پای برهنه روی زمین برف، بیرون نروم!

جلوی در اصلی، با تعللی که آرتین می کند، خجالت زده راست می ایستم تا خودم را کنار بکشم!
اما خرده شیشه ی زیر پایم و لرز وجودم، اجازه نمی دهد کاملا راست باایستم و قدرت ایستادگی ام را در برابر این مرد حفظ کنم.
دستم را برای ناافتادنم لبه ی دیوار کنار در می گذارم.
در کمال ناباوری پالتوی آرتین روی سرم و تن لرزانم می نشیند!
نگاه هراسانم بالا می رود!
نگاه سرخ و بی تفاوتش روی جهت دیگری شوکه ام می کند!

دست بالا می برم تا امتناع کنم و پالتویش را پس بزنم!
سر بر می گرداند و نگاه سرخش را داخل چشمان اشک آلودم می دوزد و با غیظ می غرد: همیشه کرم از خود درخته… معلومه خیلی دلت می خواد با موهای باز و بی حجاب، دوره باافتی… شاید یه فرجی بشه… یه خونه ای… یه مرد بخت برگشته ای مثل من پیدا کنی و آوار بشی رو زندگیش… نه!

ترکیدن چیزی داخل خانه صدای آرتین را قطع کرد و جیغ مرا بالا برد!

غلام با حالی داغون، خودش را داخل حیاط پرت می کند و با سرفه دست به دیوار می گیرد.
دودی غلیظ از در و پنجره بیرون می زند!
شعله ها از پنجره دیده می شوند.
اصلا باورم نمی شود!
آرتین بی معطلی در را باز می کند و مرا بیرون هول می دهد.

از دیدن همسایه ها خوف به دلم می نشیند و سرافکنده می خواهم رو برگردانم که آرتین ممانعت می کند!
دست زیر بغلم می اندازد.
با صدای بلند و رسا می گوید: این و می بینین؟ این فقط یه دختره بی کس و کاره! یه معلم کم سن که تلاش می کنه فقط روی پای خودش باایسته… شاید تقریبا هم سن و سال دخترهای شما…

قدمی دیگر مقابلشان بر می دارد و بلندتر از قبل داد می زند: خوب گوشاتون رو باز کنین، من هم سن پدرشم… فقط معلم دختره منه… به خاطر دختر مریضم مجبور می شم وقت و بی وقت بیام دنبالش…

تا می توانم سرم را داخل یقه ام فرو می برم و پالتوی آرتین را بیشتر روی صورتم می کشم!

  • بهتره مراقب زبونتون باشین و به جای تهمت زدن؛ همسایه تون رو بشناسین… اگه من نمی رسیدم به خاطر آدم های ابلهی مثل شماها… معلوم نبود چی به سر این دختره می اومد…

انگشت اشاره اش را بالا برد و تهدید وار جلوی دیدگان تک تکشان تکان می دهد و بلند تر از قبل گفت: به شماها می گن آدم به شماها میگن مرد… به جای این که جلوی زبون زناتون رو بگیرین باهاشون هم دهن می شین. این دختره فقط معلم دختر منه، جای دختر منه… گاهی دنبالش میام چون دخترم مریضه… اما شماها چرا هیچ وقت نپرسیدن این مردک عوضی که خونش و اجاره داده، به چه حقی کلید می ندازه می ره تو و مزاحم أین بدبخت میشه… چرا هیچ…

صدای آژیر ماشین آتشنشانی و ترکیدن چیزی داخل خانه، همهمه ی همسایه ها رو بالا می برد وحرف آرتین را نصفه نیمه باقی می گذارد!

منم مثل موش صورتم سمت دیوار و پشت آرتین؛ روی نگاه کردن به همسایه ها را نداشتم و فقط اشک می ریختم.
آرتین بازویم را می چسبد و بدون در نظر گرفتن هفت، هشت نگاه موشکافانه سمت خروجی محله می کشاند!

از دیدن ماشین آتشنشانی گریه ام تشدید می شود.
با آن ابهتش نمی تواند داخل محله بیاید.
شلنگ بزرگش را دو نفر از مأموران آتشنشانی با لباس و کلاه قرمز مخصوص شان، با حالت دو سمت کلبه ی اجازه ای ام که میان آتش می سوخت؛ می کشاندند.
بار الهیٰ، از امروز می خواستم کجا تنهایی هایم را سپری کنم!

گام های آرتین به قدری بلند و پرشتاب هستند که پای علیلم نتواند کفش را با خودش حمل کند!
میان راه با سر خوردن، از پایم خارج می شود.
از درد کف پایم و بازویم میان پنجه اش که در حال خرد شدن است، صدایم برمی خیزد.

  • ولم کن… کفشم… آخ پام…
    صدای همهمه و صدای ماشین آتشنشانی اجاره نمی دهم صدایم به گوش کر شده ی آرتین برسد!
    همان طور مرا با خود می کشاند و بدون آن که توجهی به اطراف داشته باشد، داخل ماشین پرتم می کند.
    دلم می خواهد فریاد بکشم و آبرو و حیسیتش را بر باد بدهم، اما کسی که میان این مردم سنگ رو یخ می شود، خود بدنامم هستم، نه آرتینی که مردانگی کرد در حقم؛ از دهانشان کوبید و ازم دفاع کرد!
    وجدانم اجازه نمی دهد حتی اعتراضی کنم؛ لااعقل برای امروز!
    دلم گوش زد می کند.
    زهرا این مرد امروز در حقت، شاید پدرانه اما باز هم مردانگی کرد و اجازه نداد شایعه ی هرزگیت، گوش فلک را پر کند!
    پس انصاف نیست رفتار ناشایستی انجام بدهی!
    دلم برای خودم پوزخند می زند:
    انصاف را من در زندگی خوب آموخته ام، اما بلعکس کسی در حقم عادلانه عمل نکرد! هر کسی از راه رسید با بی انصافی هر چه تمام تر از رویم رد شد و رفت. حتی به زیر پایش هم نگاهی ناانداخت تا شاید دلش، وجدانش به رحم بیاید و لااقل ذره ای منصفانه رفتار کند.

با کوبیده شدن در از جا می پرم و کمی پالتوی روی سرم را عقب تر می کشم تا روبه رویم و شخصی که عامل زنده بودنم است را ببینم.
غرشش دلم را پاره می کند.

  • دختریِ نحس، همش موجب بدبیاری و عذابی… از وقتی پات به زندگیم باز شده بد آوردم… بدبختم کردی لعنتی….

مشتی که روی فرمان می کوبد لب می گزم تا هق هقم جری ترش نکند.
شیشه ی سمت خودش را کاملا پایین می کشد و استارت می زند.
انگار از آن آدم های پوست کلفت است تو این سرما پالتویش را هم به من داده، ولی بی اهمیت شیشه را هم باز می کند.

استارت می زند و با بی قیدی دل شکسته و روح زخمی ام را بیشتر مورد اصابت توهین و تحقیر هایش قرار می دهد.

  • فکر نکن اون حرف ها به خاطر تو بود… نه اصلا… اون مردمی که دیدی غذا رو از گوششون نمی خوردن مستقیم تو دهنشون می زارن… روی واقعیت رو می شناسن… ذاتت و دیدن…

سیگاری به لب می زند و آتش می زند.
آن قدر دلش پر است که مجال نمی دهد دود سیگار از دهانش بیرون برود.

  • منم که بدبختم… منم که بیچاره ام و باید کثافتی مثل تو رو تحمل کنم…

چنان گازی به ماشین می دهد که صدای لاستیک هایش روی آسفالت برمی خیزد.

  • اون حرف ها فقط به خاطر خودم بود… برای این که بفهمن مجبورم کثافتی مثل تو رو ببرم خونم…

چنان با سرعت می راند که داشتم از وحشت می مردم.

  • نمی دونم از کجا آوار شدی رو زندگیم… داشتم می رفتم… رامین احمق با ندونم کاریش زندگیم و نابود کرد… اگه به حرفم گوش می کرد الان این وضعیتم نبود… الان دخترم علیل یه گوشه ای زار نمی زد…

برای لحظه ای فرمان از دستش در می رود و با پیچ خوردن ماشین، جبغ خفه ای می کشم!

ماشین را به زور کنترل می کند و برای بوق های ممتد ماشین های بغلی فریاد می کشد و فحش می دهد:

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان اتهام واهی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: ماریا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10155
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.